پولهای جمعشده در گوشه روسریاش را چند بار میشمارد؛ چند اسکناس مچالهشده و چند سکه که باید تا شب، نان چهار کودک را تأمین کند. زینب میداند این پول برای همه نیازهای خانه کافی نیست، اما همان مقدار اندک را با دقت داخل جیب لباسش میگذارد و دوباره به راه میافتد. هنوز چند خانه دیگر مانده است؛ شاید جایی برای شستن ظرفها، جارو کردن اتاقها یا شستن لباسها پیدا شود. او نمیتواند دست خالی به خانه برگردد، چون میداند سه دختر و یک پسرش منتظرند تا مادرشان چیزی برای خوردن به خانه بیاورد. برای زینب، هر روز از همینجا آغاز میشود؛ با جستوجوی کاری که شاید چند ساعت بیشتر دوام نداشته باشد، اما میتواند پول یک وعده غذا را فراهم کند. او دیگر به درآمدهای بزرگ فکر نمیکند. خواستهاش سادهتر شده است؛ کاری باشد، دستمزدی باشد و چهار کودکش شب با شکم گرسنه نخوابند. شش سال پیش، زینب هرگز تصور نمیکرد زندگیاش به چنین روزی برسد. آن زمان شوهرش زنده بود و اگرچه خانواده زندگی مرفهی نداشت، اما زینب مجبور نبود تمام بار خانه و فرزندان را به تنهایی بر دوش بکشد. زندگی دشوار بود، اما دستکم میدانست فردا را چگونه باید آغاز کند. همه چیز از روزی تغییر کرد که شوهرش در یک رویداد ترافیکی در شاهراه هرات ـ کابل جان باخت. خبر مرگ او، تنها خبر از دست دادن یک همسر نبود؛ برای زینب به معنای از دست دادن تکیهگاهی بود که چهار فرزندش نیز به آن وابسته بودند. ناگهان زنی ماند با چهار کودک، هزینههای روزمره و آیندهای که هیچ تصویر روشنی از آن نداشت. پس از مرگ شوهرش، زینب تصمیم گرفت برای فرزندانش کار کند. نمیخواست برای تأمین هزینههای خانه همیشه منتظر کمک دیگران باشد. برایش مهم بود که بتواند با دسترنج خودش نان به خانه بیاورد. پس از مدتی توانست در یکی از ادارهها کار پیدا کند. درآمدش زیاد نبود، اما همان معاش اندک برای او معنای بزرگی داشت؛ استقلال. صبحها از خانه بیرون میشد و عصر، خسته به خانه برمیگشت. خستگی برایش قابل تحمل بود، چون میدانست پولی که به خانه میآورد، حاصل ساعتهایی است که خودش کار کرده است. میتوانست برای فرزندانش چیزی بخرد و دستکم بخشی از نیازهای خانه را پاسخ دهد. اما آرامآرام محیط کار برای زینب به جایی تبدیل شد که دیگر در آن احساس امنیت نمیکرد. او در آن اداره مورد آزار و اذیت قرار گرفت و رفتارهایی را تحمل کرد که به گفته خودش، ادامه کار را برایش دشوار ساخته بود. زینب نمیخواست شغلش را از دست بدهد. میدانست اگر معاشش قطع شود، زندگی چهار فرزندش با مشکل جدی روبهرو خواهد شد. با این حال، شرایط به جایی رسید که دیگر نتوانست ادامه دهد و سرانجام اداره را ترک کرد. از دست دادن کار، برای زینب فقط از دست دادن یک شغل نبود؛ منبع درآمد خانواده از بین رفت. بعد از آن، خانه برای او تنها محل زندگی نبود؛ جایی بود که هر شب با نگرانی از فردای خود در آن میخوابید. پساندازی نداشت و درآمد دیگری هم پیدا نمیشد. هرچه بیشتر دنبال کار میگشت، کمتر نتیجه میگرفت. گاهی چند روز میگذشت و هیچ درآمدی نداشت. در همان روزها، نیازهای چهار کودک همچنان ادامه داشت؛ نان باید تهیه میشد، لباس لازم بود و هزینههای دیگری نیز وجود داشت که نمیشد آنها را به تعویق انداخت. زینب بارها تلاش کرد راه دیگری پیدا کند، اما وقتی هیچ دری به رویش باز نشد، فشار زندگی سرانجام او را مجبور کرد برای مدتی گدایی کند. او میگوید نخستین باری که در میان مردم نشست تا از آنان پول بخواهد، احساس کرد تمام سالهایی که برای حفظ عزت و استقلال خود تلاش کرده بود، یکباره مقابل چشمانش قرار گرفته است. دستش را با شرمندگی جلو میبرد و هر بار که کسی چند افغانی به او میداد، پول را میگرفت، اما در دلش بیشتر از خوشحالی، این پرسش میچرخید که چرا زندگی او به اینجا رسیده است. برای زینب، گرفتن پول از دیگران آسان نبود. او زنی بود که پیش از آن برای تأمین زندگی خانواده کار کرده بود و میخواست روی پای خودش بایستد. اما گرسنگی کودکانش از شرمندگی او بزرگتر بود. او دوباره به خیابان میرفت و هر مقدار پولی را که به دست میآورد، با خود به خانه میبرد. گاهی درآمد یک روز حتی برای خرید مواد غذایی یک وعده خانواده کافی نبود. با این حال، همان چند افغانی برایش اهمیت داشت؛ زیرا میتوانست با آن چیزی برای کودکانش تهیه کند. مدتی بعد، زینب تصمیم گرفت دیگر گدایی نکند. به این نتیجه رسید که اگر قرار است تمام روز بیرون از خانه باشد، بهتر است در برابر کاری که انجام میدهد دستمزد بگیرد. بنابراین دوباره راه افتاد؛ این بار نه برای درخواست پول، بلکه برای پیدا کردن کار. به محلههای مختلف رفت و در خانههای مردم سراغ کار گرفت. میگفت حاضر است خانه را نظافت کند، ظرف بشوید، لباس بشوید یا هر کاری را که از توانش برمیآید انجام دهد. برای او فرقی نمیکرد کار چقدر دشوار باشد؛ مهم این بود که در برابر زحمتش پولی دریافت کند و آن را با خود به خانه ببرد. از آن روز، زندگی زینب میان خانه خودش و خانههای دیگران میگذرد. بعضی روزها کار پیدا میکند و بعضی روزها بدون درآمد به خانه برمیگردد. روزهایی که کار دارد، ساعتها مشغول نظافت، شستن لباسها و ظرفهاست. خستگی در پایان روز برایش چیز تازهای نیست. وقتی دستمزدش را میگیرد، نخستین چیزی که به ذهنش میرسد این است که با این پول چه چیزی برای فرزندانش بخرد. شاید آرد باشد، شاید نان، شاید مقداری برنج یا مواد غذایی دیگری که بتواند برای چند وعده خانه کافی باشد. زندگی برای زینب به محاسبه همین پولهای کوچک تبدیل شده است؛ چند افغانی برای نان، چند افغانی برای نیاز دیگر و مقداری که شاید باید تا فردا نگه داشته شود. پولی که دیگران ممکن است ناچیز بدانند، برای او گاهی تفاوت میان یک شب با غذای ساده و یک شب گرسنگی است. سه دختر و یک پسر زینب حالا به خوبی میدانند که مادرشان برای تأمین زندگی آنان چه سختیهایی را تحمل میکند. آنان شش سال است که بدون پدر بزرگ میشوند و بسیاری از مسئولیتهایی را که باید میان پدر و مادر تقسیم میشد، تنها بر دوش مادر دیدهاند. زینب نمیخواهد فرزندانش نیز مانند خودش برای زنده ماندن مجبور به تحمل هر نوع سختی شوند. آرزو دارد روزی برسد که آنان به جای فکر کردن به نان شب، بتوانند به آینده خود فکر کنند؛ درس بخوانند، کار بیاموزند و زندگیای داشته باشند که در آن مادرشان مجبور نباشد هر روز برای پیدا کردن چند ساعت کار، خانهبهخانه بگردد. گاهی شبها، وقتی کودکانش خواباند، زینب به روزهایی فکر میکند که هنوز شوهرش زنده بود و خودش در یک اداره کار میکرد. فاصله میان آن روزها و امروز برایش باورکردنی نیست. روزگاری پشت میز اداره مینشست و در پایان ماه معاش میگرفت؛ بعد، با از دست دادن همسر و شغلش، برای تأمین نان خانواده به گدایی رسید و حالا در خانههای مردم کار میکند. مسیر شش سال گذشته برای او فقط مجموعهای از اتفاقها نیست؛ هر مرحله، بخشی از زندگیاش را تغییر داده است. مرگ شوهر، مسئولیت چهار کودک، از دست دادن شغل، آزار و اذیت در محیط کار، روزهای بیدرآمد، گدایی و سپس کارگری در خانههای دیگران، همه در زندگی زنی جمع شده که هنوز تلاش میکند خانوادهاش را سرپا نگه دارد. با این همه، زینب هنوز تسلیم نشده است. او میگوید اگر یک کار ثابت با درآمد مناسب پیدا کند، دیگر نمیخواهد حتی یک روز دست نیاز به سوی کسی دراز کند. برای او، کار کردن فقط راهی برای به دست آوردن پول نیست؛ نشانهای از این است که هنوز میتواند خودش و چهار فرزندش را سرپا نگه دارد. او میگوید: «من از کار کردن خسته نمیشوم، از بیکاری میترسم. وقتی کار باشد، هرقدر سخت هم باشد انجامش میدهم؛ فقط نمیخواهم بچههایم شب گرسنه بخوابند.» همین جمله شاید سادهترین تصویر از زندگی امروز زینب باشد؛ زنی که دیگر از سختی کار شکایت نمیکند، بلکه از نبودن کار میترسد. زینب حالا هر صبح از خانه بیرون میشود، در حالی که نمیداند مقصد بعدیاش کجاست. شاید خانهای باشد که چند ساعت کار برایش داشته باشد و شاید هم مجبور شود عصر، همانطور که صبح آمده بود، با دستهای خالی به خانه برگردد. اما یک چیز برایش روشن است؛ چهار فرزندش هنوز به او نیاز دارند. به همین دلیل، فردا صبح دوباره از خانه بیرون خواهد شد. شاید روسریاش دوباره چند اسکناس مچالهشده و چند سکه در خود جای دهد، شاید هم چیزی به دست نیاورد. اما تا وقتی توان راه رفتن و کار کردن دارد، زینب تلاش خواهد کرد. او زنی است که زندگی بارها از او گرفته است؛ همسرش را، شغلش را و آرامش سالهای جوانیاش را. اما هنوز یک چیز را از دست نداده است: امیدی کوچک و سرسختانه برای اینکه چهار فرزندش فردای بهتری داشته باشند. برای زینب، زندگی شاید دیگر وعده روزهای آسان را ندهد؛ اما هر صبح که از خانه بیرون میشود، با خودش یک امید ساده میبرد: امروز کاری پیدا شود، امروز پولی به دست بیاورد و امشب چهار کودک، نان سفرهای داشته باشند که مادرشان با زحمت خودش فراهم کرده است. نویسنده: سارا کریمی