مقام بریتانیایی خواستار ایجاد صندوق جهانی برای حمایت از آموزش دختران افغانستان شد
«همهچیز به پایان میرسد»؛ رمانی که جهان را تکان داد
شمار موارد ابتلا به پولیو در افغانستان به ۱۵ مورد رسید
سازمان ملل: سوءتغذیه کودکان در افغانستان «به سطح بحرانی» رسیده است
سازمان ملل: به توسعه کسبوکار زنان در افغانستان کمک میکنیم
منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
مقام بریتانیایی خواستار ایجاد صندوق جهانی برای حمایت از آموزش دختران افغانستان شد
«همهچیز به پایان میرسد»؛ رمانی که جهان را تکان داد
شمار موارد ابتلا به پولیو در افغانستان به ۱۵ مورد رسید
سازمان ملل: سوءتغذیه کودکان در افغانستان «به سطح بحرانی» رسیده است
سازمان ملل: به توسعه کسبوکار زنان در افغانستان کمک میکنیم
سیلاب در نورستان؛ سه کودک ناپدید و ۸۷ خانه تخریب شده است
مقام بریتانیایی خواستار ایجاد صندوق جهانی برای حمایت از آموزش دختران افغانستان شد
«همهچیز به پایان میرسد»؛ رمانی که جهان را تکان داد
شمار موارد ابتلا به پولیو در افغانستان به ۱۵ مورد رسید
سازمان ملل: سوءتغذیه کودکان در افغانستان «به سطح بحرانی» رسیده است
سازمان ملل: به توسعه کسبوکار زنان در افغانستان کمک میکنیم
سیلاب در نورستان؛ سه کودک ناپدید و ۸۷ خانه تخریب شده است
مقام بریتانیایی خواستار ایجاد صندوق جهانی برای حمایت از آموزش دختران افغانستان شد
«همهچیز به پایان میرسد»؛ رمانی که جهان را تکان داد
شمار موارد ابتلا به پولیو در افغانستان به ۱۵ مورد رسید
سازمان ملل: سوءتغذیه کودکان در افغانستان «به سطح بحرانی» رسیده است
سازمان ملل: به توسعه کسبوکار زنان در افغانستان کمک میکنیم
سیلاب در نورستان؛ سه کودک ناپدید و ۸۷ خانه تخریب شده است
مقام بریتانیایی خواستار ایجاد صندوق جهانی برای حمایت از آموزش دختران افغانستان شد
«همهچیز به پایان میرسد»؛ رمانی که جهان را تکان داد
شمار موارد ابتلا به پولیو در افغانستان به ۱۵ مورد رسید
سازمان ملل: سوءتغذیه کودکان در افغانستان «به سطح بحرانی» رسیده است
سازمان ملل: به توسعه کسبوکار زنان در افغانستان کمک میکنیم
سیلاب در نورستان؛ سه کودک ناپدید و ۸۷ خانه تخریب شده است
میان محدودیتها و امید؛ روایت یک پرستار جوان
هر بار که از کنار شفاخانه ولایتی بلخ میگذرم، ناخودآگاه قدمهایم آهسته میشود. چند دقیقه به ساختمان نگاه میکنم و بعد، بیآنکه چیزی بگویم، راه خودم را ادامه میدهم. هنوز هم احساس میکنم بخشی از وجودم پشت همان دیوارها جا مانده است. مریم این جمله را با صدایی آرام بر زبان میآورد و نگاهش را از پنجره دواخانه به خیابان شلوغ مزارشریف میدوزد. بیرون، مردم برای خرید دوا در رفتوآمدند، اما او در ذهنش به چند سال پیش بازگشته است؛ روزهایی که آینده را به گونهای دیگر تصور میکرد. مریم ۲۴ سال دارد و در یکی از محلههای قدیمی شهر مزارشریف، مرکز ولایت بلخ، زندگی میکند. او فرزند دوم خانوادهای ششنفره است. پدرش سالها راننده موتر باربری بود و با درآمد اندکش هزینههای زندگی خانواده را تأمین میکرد. مادرش نیز در خانه برای همسایهها لباس میدوخت تا بخشی از مخارج تحصیل فرزندانش را فراهم کند. در خانه آنها پول همیشه کم بود، اما امید هیچگاه کمرنگ نمیشد. پدرش همیشه میگفت: «ثروت واقعی، علم است؛ چیزی که هیچکس نمیتواند آن را از شما بگیرد.» همین سخنان، مریم را به ادامه درس خواندن دلگرم میکرد. از همان کودکی، هرگاه یکی از اعضای خانواده بیمار میشد، با دقت کنار داکتر یا پرستار میایستاد و به کارشان نگاه میکرد. برایش شگفتانگیز بود که چگونه یک پرستار میتواند تنها با چند دقیقه رسیدگی، درد بیماری را کاهش دهد یا با چند جمله آرامبخش، ترس را از دل همراهان بیمار بیرون ببرد. وقتی رشته پرستاری را انتخاب کرد، بسیاری از نزدیکان خانواده میگفتند این حرفه برای یک دختر دشوار است، اما پدرش از تصمیم او حمایت کرد. مریم با علاقه درس خواند، ساعتهای طولانی آموزش عملی دید و روزهای بسیاری را در بخشهای مختلف شفاخانه سپری کرد. او تزریق، پانسمان، مراقبت از بیماران، کمک در بخش عاجل و دهها مهارت دیگر را آموخت. هر بار که بیماری پس از بهبودی از او تشکر میکرد، احساس میکرد تمام خستگیهایش ارزش داشته است. روز فراغتش، مادرش لباس سفید پرستاری او را با افتخار اتو کرد و گفت: «امیدوارم همیشه با همین لباس، برای مردم خیر برسانی.» اما زندگی مسیر دیگری برایش رقم زد. پس از فراغت، مریم با پوشهای پر از اسناد آموزشی، از این شفاخانه به آن شفاخانه رفت. هر جا که درخواست کار میداد، با مانعی تازه روبهرو میشد؛ گاهی میگفتند ظرفیت تکمیل است، گاهی استخدام زنان محدود شده و گاهی شرایطی را مطرح میکردند که پذیرفتن آن برایش دشوار بود. سرانجام در یکی از مراکز درمانی خصوصی استخدام شد، اما حقوقش آنقدر اندک بود که بخش بزرگی از آن صرف کرایه رفتوآمد میشد. با این همه، برایش مهم نبود؛ او فقط میخواست در حرفهای کار کند که سالها برای آن زحمت کشیده بود. کار در شفاخانه، برخلاف تصورش، تنها مراقبت از بیماران نبود. کمبود امکانات، شیفتهای طولانی، خستگی مداوم و فشار روحی، بخشی از واقعیت روزانه زندگی او شده بود. در کنار این دشواریها، گاهی با رفتارهای آزاردهنده برخی مراجعهکنندگان نیز روبهرو میشد؛ رفتارهایی که احساس امنیت را از او میگرفت. چند بار این موضوع را با مسئولان در میان گذاشت، اما پاسخ روشنی دریافت نکرد. تنها به او گفته شد که اگر از شرایط ناراضی است، میتواند محل کارش را ترک کند. او سکوت کرد؛ نه به این دلیل که مشکلی وجود نداشت، بلکه چون میترسید تنها منبع درآمدش را از دست بدهد. چند ماه بعد، با افزایش محدودیتها برای حضور زنان در برخی بخشهای درمانی، شرایط کاری دشوارتر شد. فرصتهای شغلی کمتر و آینده حرفهای مبهمتر شد. بسیاری از همدورهایهایش یا خانهنشین شدند یا برای یافتن کار، ناچار حرفهای غیر از رشته تحصیلی خود را برگزیدند. مریم نیز ناچار شد در یک دواخانه خصوصی مشغول به کار شود. اکنون بیشتر ساعتهای روزش میان قفسههای پر از دارو میگذرد. نسخه بیماران را میخواند، داروها را آماده میکند و درباره شیوه مصرف آنها توضیح میدهد. این کار را با دقت انجام میدهد، اما در دل همیشه احساس میکند تنها بخش کوچکی از تواناییهایش را به کار میگیرد. گاهی مادری با کودکی تبدار وارد دواخانه میشود و مریم ناخودآگاه به علائم کودک توجه میکند. گاهی سالمندی با تنگی نفس مراجعه میکند و ذهن او بیدرنگ مراحل کمکهای اولیه را مرور میکند. او هنوز همه آن آموزشها را به خاطر دارد، اما دیگر فرصت ندارد همان نقشی را ایفا کند که سالها برای آن آموزش دیده است. بزرگترین نگرانی او این است که با گذشت زمان، مهارتهای عملیاش به فراموشی سپرده شوند. کتابهای پرستاری هنوز روی طاقچه اتاقش قرار دارند. بعضی شبها آنها را ورق میزند تا دانشی که با سختی به دست آورده، از ذهنش پاک نشود. حقوق ماهانه دواخانه نیز پاسخگوی هزینههای زندگی نیست. با افزایش بهای مواد غذایی، کرایه خانه و هزینه درمان پدرش، درآمد او هر ماه پیش از پایان ماه به پایان میرسد. با این حال، هیچگاه از کارش شکایت نمیکند، زیرا میداند اگر همین شغل را هم از دست بدهد، یافتن کار دیگری برایش بسیار دشوار خواهد بود. گاهی هنگام بستن درِ دواخانه، نگاهش به جوانانی میافتد که با لباسهای طبی از شفاخانه بیرون میآیند. در دل با خود میگوید: «من هم باید میان آنها میبودم.» وقتی به خانه میرسد، مادرش همیشه میپرسد: «روزت چطور بود؟» و او، برای آنکه مادرش غصه نخورد، فقط لبخند میزند و میگوید: «خوب بود.» اما حقیقت این است که هر شب، پیش از خواب، به همان لباس سفید پرستاری فکر میکند؛ لباسی که هنوز در کمدش آویزان است و هر بار که آن را میبیند، خاطرات روزهای آموزش و امیدهای گذشته در ذهنش زنده میشود. مریم میگوید: «من هیچوقت انتظار زندگی تجملی نداشتم. فقط میخواستم از دانشی که آموختهام استفاده کنم و کنار بیمارانی باشم که به مراقبت نیاز دارند. وقتی نتوانی در حرفهای که دوستش داری کار کنی، انگار بخشی از هویتت را از تو گرفتهاند.» او باور دارد که هزاران دختر دیگر در افغانستان نیز احساسی شبیه او دارند؛ دخترانی که سالها درس خواندهاند، مهارت آموختهاند و با امید وارد رشتههای درمانی شدهاند، اما امروز در میان محدودیتهای کاری، دستمزدهای اندک، نبود امنیت شغلی و فرصتهای محدود، آینده خود را مبهم میبینند. با وجود همه این دشواریها، مریم هنوز امیدش را از دست نداده است. او هر روز با همان دقتی که یک پرستار باید داشته باشد، داروها را مرتب میکند و به بیماران کمک میکند، زیرا باور دارد شاید روزی دوباره فرصت پیدا کند لباس سفیدش را بر تن کند؛ این بار نه پشت پیشخوان یک دواخانه، بلکه در کنار تخت بیماری بایستد که به مراقبت او نیاز دارد. نویسنده: سارا کریمی
هر بار که از کنار شفاخانه ولایتی بلخ میگذرم، ناخودآگاه قدمهایم آهسته میشود. چند دقیقه به ساختمان نگاه میکنم و بعد، بیآنکه چیزی بگویم، راه خودم را ادامه میدهم. هنوز هم احساس میکنم بخشی از وجودم پشت همان دیوارها جا مانده است. مریم این جمله را با صدایی آرام بر زبان میآورد و نگاهش را از پنجره دواخانه به خیابان شلوغ مزارشریف میدوزد. بیرون، مردم برای خرید دوا در رفتوآمدند، اما او در ذهنش به چند سال پیش بازگشته است؛ روزهایی که آینده را به گونهای دیگر تصور میکرد. مریم ۲۴ سال دارد و در یکی از محلههای قدیمی شهر مزارشریف، مرکز ولایت بلخ، زندگی میکند. او فرزند دوم خانوادهای ششنفره است. پدرش سالها راننده موتر باربری بود و با درآمد اندکش هزینههای زندگی خانواده را تأمین میکرد. مادرش نیز در خانه برای همسایهها لباس میدوخت تا بخشی از مخارج تحصیل فرزندانش را فراهم کند. در خانه آنها پول همیشه کم بود، اما امید هیچگاه کمرنگ نمیشد. پدرش همیشه میگفت: «ثروت واقعی، علم است؛ چیزی که هیچکس نمیتواند آن را از شما بگیرد.» همین سخنان، مریم را به ادامه درس خواندن دلگرم میکرد. از همان کودکی، هرگاه یکی از اعضای خانواده بیمار میشد، با دقت کنار داکتر یا پرستار میایستاد و به کارشان نگاه میکرد. برایش شگفتانگیز بود که چگونه یک پرستار میتواند تنها با چند دقیقه رسیدگی، درد بیماری را کاهش دهد یا با چند جمله آرامبخش، ترس را از دل همراهان بیمار بیرون ببرد. وقتی رشته پرستاری را انتخاب کرد، بسیاری از نزدیکان خانواده میگفتند این حرفه برای یک دختر دشوار است، اما پدرش از تصمیم او حمایت کرد. مریم با علاقه درس خواند، ساعتهای طولانی آموزش عملی دید و روزهای بسیاری را در بخشهای مختلف شفاخانه سپری کرد. او تزریق، پانسمان، مراقبت از بیماران، کمک در بخش عاجل و دهها مهارت دیگر را آموخت. هر بار که بیماری پس از بهبودی از او تشکر میکرد، احساس میکرد تمام خستگیهایش ارزش داشته است. روز فراغتش، مادرش لباس سفید پرستاری او را با افتخار اتو کرد و گفت: «امیدوارم همیشه با همین لباس، برای مردم خیر برسانی.» اما زندگی مسیر دیگری برایش رقم زد. پس از فراغت، مریم با پوشهای پر از اسناد آموزشی، از این شفاخانه به آن شفاخانه رفت. هر جا که درخواست کار میداد، با مانعی تازه روبهرو میشد؛ گاهی میگفتند ظرفیت تکمیل است، گاهی استخدام زنان محدود شده و گاهی شرایطی را مطرح میکردند که پذیرفتن آن برایش دشوار بود. سرانجام در یکی از مراکز درمانی خصوصی استخدام شد، اما حقوقش آنقدر اندک بود که بخش بزرگی از آن صرف کرایه رفتوآمد میشد. با این همه، برایش مهم نبود؛ او فقط میخواست در حرفهای کار کند که سالها برای آن زحمت کشیده بود. کار در شفاخانه، برخلاف تصورش، تنها مراقبت از بیماران نبود. کمبود امکانات، شیفتهای طولانی، خستگی مداوم و فشار روحی، بخشی از واقعیت روزانه زندگی او شده بود. در کنار این دشواریها، گاهی با رفتارهای آزاردهنده برخی مراجعهکنندگان نیز روبهرو میشد؛ رفتارهایی که احساس امنیت را از او میگرفت. چند بار این موضوع را با مسئولان در میان گذاشت، اما پاسخ روشنی دریافت نکرد. تنها به او گفته شد که اگر از شرایط ناراضی است، میتواند محل کارش را ترک کند. او سکوت کرد؛ نه به این دلیل که مشکلی وجود نداشت، بلکه چون میترسید تنها منبع درآمدش را از دست بدهد. چند ماه بعد، با افزایش محدودیتها برای حضور زنان در برخی بخشهای درمانی، شرایط کاری دشوارتر شد. فرصتهای شغلی کمتر و آینده حرفهای مبهمتر شد. بسیاری از همدورهایهایش یا خانهنشین شدند یا برای یافتن کار، ناچار حرفهای غیر از رشته تحصیلی خود را برگزیدند. مریم نیز ناچار شد در یک دواخانه خصوصی مشغول به کار شود. اکنون بیشتر ساعتهای روزش میان قفسههای پر از دارو میگذرد. نسخه بیماران را میخواند، داروها را آماده میکند و درباره شیوه مصرف آنها توضیح میدهد. این کار را با دقت انجام میدهد، اما در دل همیشه احساس میکند تنها بخش کوچکی از تواناییهایش را به کار میگیرد. گاهی مادری با کودکی تبدار وارد دواخانه میشود و مریم ناخودآگاه به علائم کودک توجه میکند. گاهی سالمندی با تنگی نفس مراجعه میکند و ذهن او بیدرنگ مراحل کمکهای اولیه را مرور میکند. او هنوز همه آن آموزشها را به خاطر دارد، اما دیگر فرصت ندارد همان نقشی را ایفا کند که سالها برای آن آموزش دیده است. بزرگترین نگرانی او این است که با گذشت زمان، مهارتهای عملیاش به فراموشی سپرده شوند. کتابهای پرستاری هنوز روی طاقچه اتاقش قرار دارند. بعضی شبها آنها را ورق میزند تا دانشی که با سختی به دست آورده، از ذهنش پاک نشود. حقوق ماهانه دواخانه نیز پاسخگوی هزینههای زندگی نیست. با افزایش بهای مواد غذایی، کرایه خانه و هزینه درمان پدرش، درآمد او هر ماه پیش از پایان ماه به پایان میرسد. با این حال، هیچگاه از کارش شکایت نمیکند، زیرا میداند اگر همین شغل را هم از دست بدهد، یافتن کار دیگری برایش بسیار دشوار خواهد بود. گاهی هنگام بستن درِ دواخانه، نگاهش به جوانانی میافتد که با لباسهای طبی از شفاخانه بیرون میآیند. در دل با خود میگوید: «من هم باید میان آنها میبودم.» وقتی به خانه میرسد، مادرش همیشه میپرسد: «روزت چطور بود؟» و او، برای آنکه مادرش غصه نخورد، فقط لبخند میزند و میگوید: «خوب بود.» اما حقیقت این است که هر شب، پیش از خواب، به همان لباس سفید پرستاری فکر میکند؛ لباسی که هنوز در کمدش آویزان است و هر بار که آن را میبیند، خاطرات روزهای آموزش و امیدهای گذشته در ذهنش زنده میشود. مریم میگوید: «من هیچوقت انتظار زندگی تجملی نداشتم. فقط میخواستم از دانشی که آموختهام استفاده کنم و کنار بیمارانی باشم که به مراقبت نیاز دارند. وقتی نتوانی در حرفهای که دوستش داری کار کنی، انگار بخشی از هویتت را از تو گرفتهاند.» او باور دارد که هزاران دختر دیگر در افغانستان نیز احساسی شبیه او دارند؛ دخترانی که سالها درس خواندهاند، مهارت آموختهاند و با امید وارد رشتههای درمانی شدهاند، اما امروز در میان محدودیتهای کاری، دستمزدهای اندک، نبود امنیت شغلی و فرصتهای محدود، آینده خود را مبهم میبینند. با وجود همه این دشواریها، مریم هنوز امیدش را از دست نداده است. او هر روز با همان دقتی که یک پرستار باید داشته باشد، داروها را مرتب میکند و به بیماران کمک میکند، زیرا باور دارد شاید روزی دوباره فرصت پیدا کند لباس سفیدش را بر تن کند؛ این بار نه پشت پیشخوان یک دواخانه، بلکه در کنار تخت بیماری بایستد که به مراقبت او نیاز دارد. نویسنده: سارا کریمی
سکوت سنگینی بر اتاق حاکم بود. هیچکس چیزی نمیگفت؛ گویی همه تلاش میکردند گرسنگی و نگرانی خود را از دیگری پنهان کنند. زینب تکههای نان را میان کودکان تقسیم کرد و خودش وانمود کرد که اشتها ندارد. عبدالرحمان نگاهش را از سفره کوچک برداشت و به دیوار دوخت؛ دیواری که جز ترکهای عمیق، چیزی برای تماشا نداشت. او احساس میکرد سالها زحمت و کارگری، در چند روز از دست رفته است. نه میتوانست به گذشته بازگردد و نه راه روشنی برای آینده پیش رویش میدید. با این حال، نمیخواست کودکانش ناامیدی را در چهره او ببینند. به همین دلیل، لبخند کمرنگی بر لب آورد و گفت: «فردا حتماً کار پیدا میشود.» خودش اما بهتر از هر کسی میدانست که این جمله، بیش از آنکه از واقعیت بگوید، تلاشی برای زنده نگه داشتن امید در دل خانواده بود. پسر دوازدهساله عبدالرحمان که متوجه وضعیت پدرش شده بود، از آن شب دیگر درباره مکتب چیزی نگفت. چند روز بعد، خودش به پدرش پیشنهاد کرد که برای کار به بازار برود. گفت میتواند شاگرد یک دکان شود و هرچه به دست آورد، به خانواده بدهد. عبدالرحمان ابتدا مخالفت کرد. نمیخواست پسرش در سنی که باید پشت میز مکتب مینشست، کار کند. اما چند روز بعد، وقتی صاحبخانه برای گرفتن کرایه آمد و عبدالرحمان هیچ پولی برای پرداخت نداشت، ناچار شد پیشنهاد پسرش را جدی بگیرد. پسرک سرانجام در یک دکان کوچک مشغول کار شد. هر روز صبح زود از خانه بیرون میرفت و تا شام کار میکرد. در برابر زحمتی که میکشید، دستمزد اندکی میگرفت، اما همان درآمد ناچیز نیز برای خانواده ارزش زیادی داشت. او بخشی از پولش را صرف خرید نان میکرد و گاهی نیز برای خواهر کوچکترش خوراکی یا وسیلهای کوچک میخرید. با گذشت زمان، عبدالرحمان بیش از گذشته احساس میکرد که خانوادهاش میان دو زندگی گرفتار شدهاند؛ زندگیای که در پاکستان از آنان گرفته شده بود و زندگی تازهای که در افغانستان هنوز نتوانسته بودند برای خود بسازند. زینب نیز هر روز با دشواری تازهای روبهرو میشد. دختر کوچکشان چند بار بیمار شد و خانواده توان پرداخت هزینه داکتر و دارو را نداشت. شبی که تب کودک بالا رفت، زینب تا صبح کنار او نشست و با پارچهای خیس، پیشانیاش را خنک میکرد. عبدالرحمان نیز آن شب چند بار از خانه بیرون رفت تا از کسی پول قرض بگیرد، اما هیچکس حاضر نشد به او کمک کند. صبح روز بعد، یکی از همسایهها مقداری دارو برای کودک آورد. زینب با چشمانی اشکآلود از او تشکر کرد. همان روز بود که برای نخستین بار به عبدالرحمان گفت: «ما از پاکستان بیرون شدیم، اما هنوز به جایی نرسیدهایم.» عبدالرحمان چیزی نگفت. او میدانست همسرش راست میگوید. برای خانوادهای که سالها در پاکستان زندگی کرده بود، بازگشت به افغانستان به معنای رسیدن به خانه نبود؛ بلکه آغاز زندگی تازهای بود که هیچ چیز برای آن آماده نشده بود. آنان نه خانهای داشتند، نه درآمدی ثابت و نه پساندازی که بتوانند با آن دوباره زندگیشان را از نو بسازند. کودکان از مکتب بازمانده بودند و هر روز نگرانی تازهای بر نگرانیهای پیشین افزوده میشد. ماهها گذشت. عبدالرحمان همچنان کارهای روزمزد انجام میداد و پسرش نیز در همان دکان کار میکرد. زینب سرانجام با کمک یکی از زنان همسایه توانست یک چرخ خیاطی دستدوم پیدا کند و در خانه به دوختن لباس مشغول شود. درآمد او اندک بود، اما برای خانواده معنای بزرگی داشت؛ زیرا برای نخستینبار پس از بازگشت، احساس میکردند چیزی در اختیار دارند که میتوانند با تکیه بر آن، آیندهشان را دوباره بسازند. با این همه، زندگی هنوز آسان نشده بود. هر روز هزینهای تازه از راه میرسید؛ کرایه خانه، نان، دارو و نیازهای ابتدایی کودکان. درآمد ناچیز عبدالرحمان و زینب به سختی پاسخگوی همین مخارج ساده بود. گاهی تا چند روز کاری برای عبدالرحمان پیدا نمیشد و خانواده ناچار بودند با کمترین امکانات روزگار بگذرانند. با وجود همه این دشواریها، زینب تلاش میکرد فضای خانه را برای فرزندانش آرام نگه دارد. او نمیخواست کودکان احساس کنند که آیندهشان به بنبست رسیده است. هر بار که لباس تازهای میدوخت، با خود میگفت شاید همین کار کوچک، قدمی باشد برای بیرون آمدن خانواده از روزهای سخت. یک روز، پسر دوازدهساله عبدالرحمان پس از بازگشت از کار، کتابهای قدیمیاش را از داخل یک بکس بیرون آورد. او این کتابها را از پاکستان با خود آورده بود و با وجود اینکه مدتها بود به مکتب نمیرفت، هنوز آنها را مانند گنجی ارزشمند نگه داشته بود. کتابها را روی زمین گذاشت، گرد و غبارشان را پاک کرد و آرام شروع به خواندن کرد. عبدالرحمان از دور به او نگاه میکرد. پسر سکوت را شکست و گفت: «پدر، من میخواهم دوباره مکتب بروم.» عبدالرحمان سرش را پایین انداخت. نمیدانست چه پاسخی بدهد. او آرزو داشت پسرش درس بخواند، دخترش نیز دوباره به مکتب برود و هیچیک از فرزندانش ناچار نباشند کودکی خود را با کار و نگرانی سپری کنند. اما واقعیت زندگی، هر روز آنان را از این آرزوها دورتر میکرد. آن شب، عبدالرحمان تا دیر وقت بیدار ماند. به گذشته، به سالهایی که در پاکستان با زحمت زندگی ساخته بود و به آیندهای که اکنون پیش روی خانوادهاش قرار داشت، فکر میکرد. سرانجام با خود گفت که اگرچه همه چیز را از دست دادهاند، اما نباید امیدشان را نیز از دست بدهند؛ زیرا تنها سرمایهای که هنوز برایشان باقی مانده بود، همین امید بود. صبح روز بعد، زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت تا شاید کار بیشتری پیدا کند. زینب نیز پشت چرخ خیاطی نشست و دوختن لباسهای همسایهها را ادامه داد. پسر خانواده همچنان در دکان کار میکرد، اما عبدالرحمان با خودش عهد بست که هر طور شده، راهی برای بازگرداندن او به مکتب پیدا کند؛ حتی اگر مجبور باشد ساعتهای بیشتری کار کند یا از نیازهای خودش بگذرد. این خانواده هنوز در افغانستان با مشکلات فراوانی روبهرو است. خانهشان کوچک است، درآمد ثابتی ندارند، درمان بیماری برایشان دشوار است و آینده فرزندانشان همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد. آنها از پاکستان برگشتهاند، اما برای ساختن دوباره زندگی، به چیزی فراتر از یک اتاق کوچک و چند وسیله ابتدایی نیاز دارند؛ به فرصت، امنیت، کار و امکان آموزش برای کودکانشان. عبدالرحمان گاهی شبها، وقتی همه اعضای خانواده خواب هستند، کنار پنجره کوچک خانه مینشیند و به تاریکی بیرون خیره میشود. هنوز روزی را به یاد دارد که همراه خانوادهاش پاکستان را ترک کرد؛ روزی که با خود فکر میکرد شاید در افغانستان بتوانند همه چیز را از نو آغاز کنند. اکنون ماهها از آن روز گذشته است. او هنوز احساس میکند فرصت آغاز واقعی را پیدا نکرده است؛ زیرا برای خانوادهای که خانه، کار، امنیت اقتصادی و آینده فرزندانش را از دست داده، حتی رسیدن به نقطه آغاز نیز راهی دشوار و طولانی است. با این حال، هر صبح که زینب چرخ خیاطیاش را روشن میکند، هر روز که عبدالرحمان برای یافتن کار از خانه بیرون میرود و هر شبی که پسرشان کتابهای قدیمیاش را ورق میزند، این خانواده نشان میدهد که هنوز تسلیم نشده است. آنها میکوشند زندگی را از میان همان ویرانههای کوچک، آرامآرام دوباره بسازند. شاید برای بسیاری، بازگشت از پاکستان تنها یک خبر باشد؛ آماری از شمار خانوادههایی که از مرز عبور کرده و به افغانستان بازگشتهاند. اما برای عبدالرحمان و خانوادهاش، بازگشت یعنی ترک خانهای که بیست سال در آن زندگی کرده بودند، جدا شدن از خاطرات، دوستان، همسایهها و تمام آنچه روزی «زندگی» مینامیدند و آغاز دوباره در سرزمینی که هرچند وطنشان بود، اما دیگر برایشان ناآشنا به نظر میرسید. آنها اکنون در افغانستان زندگی میکنند، اما هنوز خانهای ندارند که با آسودگی آن را «خانه خودمان» بنامند. با این همه، هر شب وقتی زینب پتو را روی کودکانش میکشد، با لبخندی آرام به آنها میگوید که روزی اوضاع بهتر خواهد شد. کودکان شاید هنوز معنای عمیق این جمله را درک نکنند، اما عبدالرحمان میداند اگر همین امید کوچک نیز خاموش شود، دیگر چیزی برای ادامه دادن باقی نخواهد ماند. او میگوید: «ما از پاکستان اخراج شدیم، اما نمیخواهیم از زندگی هم اخراج شویم. فقط یک فرصت میخواهیم؛ فرصتی برای کار کردن، برای مکتب رفتن بچهها و برای اینکه دوباره صاحب یک زندگی عادی شویم.» و شاید تمام خواسته این خانواده، مانند هزاران خانواده دیگری که پس از سالها مهاجرت به افغانستان بازگشتهاند، همین باشد؛ اینکه بازگشتشان پایان یک زندگی نباشد، بلکه آغازی برای ساختن آیندهای باشد که در آن، هیچ کودکی به دلیل فقر از آموزش بازنماند و هیچ پدر و مادری میان نان، درمان و امید، ناچار به انتخاب نشود. نویسنده: سارا کریمی بخش اول این روایت؛ «از اخراج تا بیخانمانی؛ قصه خانوادهای بازگشته از پاکستان»
وقتی مأموران پاکستانی نیمههای شب دروازه خانه را کوبیدند، عبدالرحمان نخست تصور کرد یکی از همسایهها برای کمک آمده است. هوا سرد بود و سه کودک او در گوشه اتاق، زیر یک پتوی نازک، به هم چسبیده بودند. همسرش، زینب، تازه دختر کوچکشان را خوابانده بود و خودش نیز کنار او دراز کشیده بود. با بلند شدن دوباره صدای کوبیدن دروازه، عبدالرحمان از جا برخاست و با نگرانی به همسرش نگاه کرد. هیچکدام چیزی نگفتند، اما هر دو میدانستند که این روزها ممکن است هر صدایی پشت دروازه، خبر بدی با خود داشته باشد. عبدالرحمان نزدیک به بیست سال در پاکستان زندگی کرده بود. همانجا ازدواج کرده و دو فرزند بزرگترش نیز در پاکستان به دنیا آمده بودند. خانهای کوچک در حاشیه شهر داشتند که سالها با درآمد ناچیز عبدالرحمان از کارگری و باربری، کرایه آن را پرداخت کرده بودند. زندگیشان هیچگاه آسان نبود، اما برای خانوادهای که همه داراییاش به یک اتاق کوچک، چند ظرف آشپزخانه و وسایل ابتدایی زندگی خلاصه میشد، همان خانه معنای همه چیز را داشت. آن شب اما، صدای کوبیدن دروازه، آغاز پایان زندگیای بود که عبدالرحمان سالها برای ساختنش زحمت کشیده بود. وقتی دروازه را باز کرد، چند مأمور در بیرون ایستاده بودند. از عبدالرحمان اسناد اقامت خواستند. او با دستهای لرزان چند برگهای را که داشت نشان داد، اما مأموران گفتند باید همراه آنان برود. عبدالرحمان تلاش کرد توضیح بدهد که همسرش بیمار است، کودکانش کوچکاند و خانوادهاش جایی برای رفتن ندارند، اما حرفهایش فایدهای نداشت. چند دقیقه بعد، زینب در حالی که دختر کوچکشان را در آغوش گرفته بود، کنار دروازه ایستاده بود و به شوهرش نگاه میکرد. پسر دوازدهسالهشان نیز با چشمانی سرشار از ترس، پشت سر مادرش پنهان شده بود. عبدالرحمان آن شب به بازداشتگاه منتقل شد و چند روز بعد، خانوادهاش نیز مجبور شدند خانهای را که نزدیک به دو دهه در آن زندگی کرده بودند، ترک کنند. زینب میگوید سختترین لحظه زندگیاش زمانی بود که مجبور شد در کمتر از چند ساعت تصمیم بگیرد کدام وسایل خانه را با خود ببرد و کدام را جا بگذارد. لباسهای کودکان، چند پتوی کهنه، مقداری ظرف و یک قابلمه کوچک، تقریباً تمام چیزی بود که توانستند با خود ببرند. بسیاری از وسایلی که عبدالرحمان طی سالها با زحمت خریده بود، در همان خانه باقی ماند. حتی عکسهای قدیمی فرزندانشان را نیز نتوانستند با خود بردارند. زینب بعدها میگفت: «آدم وقتی خانهاش را ترک میکند، فکر میکند همه چیز را با خودش میبرد؛ اما وقتی به مرز رسیدیم، فهمیدم ما فقط لباسهایی را که پوشیده بودیم با خود آوردیم. خانهمان، خاطراتمان و تمام سالهایی که آنجا زندگی کرده بودیم، پشت سرمان ماند.» خانواده پس از روزها سرگردانی، سرانجام به افغانستان بازگشتند. عبدالرحمان پیش از آن بارها به افغانستان آمده بود، اما این بار بازگشت او با سفرهای قبلی فرق داشت. او این بار نه برای دیدن اقوام و نه برای چند روز ماندن، بلکه با خانوادهای پنجنفره و بدون خانه و کار به کشوری برگشته بود که خودش نیز دیگر آن را بهخوبی نمیشناخت. وقتی موتر حامل خانواده به نقطهای در افغانستان رسید، عبدالرحمان مدت زیادی به اطراف نگاه کرد. پسر بزرگش از او پرسید: «پدر، حالا خانه ما کجاست؟» عبدالرحمان جواب نداشت. چند ساعت نخست پس از ورود، برای خانواده بیش از هر چیز با حس سردرگمی و بیگانگی سپری شد. کودکان با کنجکاوی به اطراف نگاه میکردند؛ به جادههایی که برایشان ناآشنا بود، به مردمی که لهجه و چهرههایشان با آنچه سالها دیده بودند تفاوت داشت و به آیندهای که هیچ تصویری از آن در ذهن نداشتند. عبدالرحمان تلاش میکرد آرامش خود را حفظ کند، اما در دلش سنگینی مسئولیتی را احساس میکرد که هر لحظه بیشتر میشد. او نه میدانست از کجا باید کار پیدا کند و نه میدانست شبهای آینده را در کجا خواهند گذراند. زینب نیز در سکوت، دست دختر کوچکشان را محکم گرفته بود؛ گویی تنها چیزی که هنوز میتوانست از آن محافظت کند، همان دستان کوچک کودک بود. بازگشت، آنگونه که سالها تصور میکردند، به معنای رسیدن به نقطهای امن نبود؛ بلکه آغاز رویارویی با واقعیتی بود که در آن باید همه چیز، از سرپناه و کار گرفته تا امید و احساس تعلق، دوباره از نو ساخته میشد. او سالها در پاکستان زندگی کرده بود و در افغانستان خانهای نداشت. پدر و مادرش سالها پیش فوت کرده بودند و بیشتر نزدیکانش نیز به شهرهای دیگر یا کشورهای همسایه رفته بودند. تنها کسی که میتوانستند به او پناه ببرند، برادر کوچکتر عبدالرحمان بود که خودش با خانوادهای پرجمعیت، در خانهای کرایی زندگی میکرد. خانواده به خانه برادر عبدالرحمان رفتند؛ خانهای کوچک که پیش از آمدن آنان نیز برای هشت نفر جا نداشت. با ورود پنج نفر دیگر، اتاقها شلوغتر شد و شبها چند نفر مجبور بودند روی زمین بخوابند. کودکان عبدالرحمان در روزهای نخست هنوز تصور میکردند این وضعیت موقتی است و پدرشان بهزودی خانهای پیدا خواهد کرد. اما روزها گذشت و عبدالرحمان نتوانست کاری پیدا کند. او در پاکستان کارگر ساختمانی بود و گاهی نیز باربری میکرد. در افغانستان نیز به دنبال همان کارها رفت، اما هر روز با دست خالی به خانه برمیگشت. گاهی از صبح تا شام در بازارها و ساختمانهای نیمهکاره میگشت، اما کاری پیدا نمیکرد. اگر هم کاری پیدا میشد، دستمزدی که دریافت میکرد آنقدر اندک بود که حتی هزینه رفتوآمد و غذای روزانهاش را به سختی تأمین میکرد. زینب نیز تلاش میکرد به خانواده کمک کند. او در پاکستان خیاطی آموخته بود و گاهی برای همسایهها لباس میدوخت، اما در افغانستان نه چرخ خیاطی داشت و نه کسی را میشناخت که برایش کار بدهد. چند بار از برادر شوهرش خواست برایش چرخ خیاطی پیدا کند، اما خانواده آنان نیز با مشکلات اقتصادی دستوپنجه نرم میکردند. کودکان بیش از همه از این بازگشت آسیب دیده بودند. پسر دوازدهساله عبدالرحمان در پاکستان به مکتب میرفت. او در روزهای نخست بازگشت، بارها از پدرش پرسید که چه زمانی دوباره به مکتب خواهد رفت. عبدالرحمان هر بار وعده میداد که بهزودی برایش مکتبی پیدا میکند، اما خودش میدانست که وضعیت مالی خانواده اجازه نمیدهد به این آسانی چنین کاری انجام دهد. دختر دهساله خانواده نیز که تا صنف چهارم درس خوانده بود، دیگر به مکتب نمیرفت. دختر کوچکترشان بیشتر روزها را در کنار مادرش میگذراند و با عروسکی کهنه بازی میکرد؛ عروسکی که از پاکستان با خود آورده بود و تنها یادگار ارزشمند زندگی گذشتهاش به شمار میرفت. چند هفته بعد، عبدالرحمان تصمیم گرفت برای خانواده اتاقی جداگانه کرایه کند. او میگفت زندگی در خانه برادرش برای همه دشوار شده است. کودکان شبها به دلیل شلوغی و سروصدا خواب آرامی نداشتند و زینب نیز از اینکه بار سنگینی بر دوش خانواده برادر شوهرش شده بودند، احساس شرمندگی میکرد. عبدالرحمان با پولی که از چند روز کارگری جمع کرده بود، اتاقی کوچک در حاشیه شهر کرایه کرد. اتاق تقریباً خالی بود؛ یک دروازه فلزی زنگزده، پنجرهای کوچک و دیوارهایی که بخشی از گچ آنها فرو ریخته بود. همان شب، همه روی زمین خوابیدند. زینب پتو را روی کودکان کشید و خودش در تاریکی به سقف خیره ماند. ذهنش مدام به خانهای برمیگشت که در پاکستان جا گذاشته بودند. خانهشان بزرگ نبود، اما هر وسیلهای جای خودش را داشت. کودکان اتاقی برای خوابیدن داشتند و پسر بزرگش هر صبح با یونیفورم مکتب از خانه بیرون میشد. اکنون اما همه چیز تغییر کرده بود و آینده، مبهمتر از همیشه به نظر میرسید. مشکل تنها نداشتن خانه نبود. عبدالرحمان برای پیدا کردن کار نیز هر روز با دشواری بیشتری روبهرو میشد. یک روز که از شدت ناامیدی دیرتر از همیشه به خانه برگشت، زینب متوجه شد حال او خوب نیست. عبدالرحمان چیزی نگفت و فقط کنار دیوار نشست. دختر کوچکشان از او خواست برایش نان بیاورد. عبدالرحمان دست در جیبش برد، اما پولی نداشت. آن شب، شام خانواده تنها نان خشک و چای بود. نویسنده: سارا کریمی
یک سال از آن حادثه گذشته، اما هنوز وقتی از آن روزها حرف میزند، صدایش تغییر میکند. او میگوید بعد از آن اتفاق دیگر فهمید که هیچ سفری ارزش این را ندارد که انسان جانش را به خطر بیندازد. او میگوید در گذشته شاید به دلیل مشکلات اقتصادی خطرات را کوچک میدید، اما حالا میداند که یک لحظه کافی است تا زندگی یک خانواده برای همیشه تغییر کند. پس از آزادی، تصمیم گرفت دیگر راه قاچاق را انتخاب نکند. به هرات برگشت و تلاش کرد کاری برای خودش پیدا کند. کار زیادی نبود و درآمدها نیز کم بود، اما او نمیخواست دوباره از خانوادهاش دور شود. نمیخواست بار دیگر همسرش شبها با نگرانی بخوابد و پنج فرزندش هر صبح با این سؤال بیدار شوند که آیا پدرشان زنده است و برمیگردد یا نه. در نهایت، یک گادی خرید و شروع به فروش آب سرد و آبلیمو کرد. شاید برای کسی که سالها آرزوی رفتن به ایران و پیدا کردن درآمد بیشتر را داشت، این کار در نگاه اول یک عقبگرد باشد، اما برای خودش چنین نیست. او میگوید امروز از زندگیاش راضی است. درآمدش شاید کم باشد، اما آرامشی دارد که در گذشته نداشت. هر روز صبح میداند کجا میرود و شب میداند که به خانه برمیگردد. میداند اگر روزی فروشش کم باشد، باز هم میتواند روز بعد کار کند. او میگوید زمانی فکر میکرد پول زیاد میتواند زندگیاش را نجات دهد، اما بعد فهمید که برای یک پدر، بزرگترین سرمایهاش زنده ماندن و در کنار فرزندانش بودن است. هر روز که گادیاش را به خیابان میبرد، سه دختر و دو پسرش در خانه منتظر برگشتن او هستند. او میگوید وقتی شب به خانه میرسد و صدای فرزندانش را میشنود، تمام خستگی روز از یادش میرود. شاید جیبش پر از پول نباشد، اما دلش آرام است که امروز نیز توانسته سالم به خانه برگردد. با این حال، زندگی برای او هنوز آسان نیست. پنج فرزند هزینههای زیادی دارند. نیازهای خانواده هر روز بیشتر میشود و درآمد فروش آب سرد و آبلیمو همیشه ثابت نیست. در روزهای سرد، مشتری کمتر میشود و درآمد او پایین میآید. در روزهای گرم، اگرچه فروش بیشتر است، اما کار کردن زیر آفتاب نیز آسان نیست. او ساعتها کنار سرک میایستد، گاهی بدون اینکه مشتری زیادی داشته باشد، اما باز هم ناامید نمیشود. او میگوید بعد از آنچه بر سرش آمده، دیگر از سختی کار نمیترسد. چیزی که از آن میترسد، دوباره گرفتار شدن در راهی است که یک بار نزدیک بود جانش را بگیرد. او اکنون از جوانانی که قصد دارند برای کار و درآمد از راه قاچاق به ایران بروند، میخواهد پیش از هر تصمیمی خوب فکر کنند. او میگوید خودش چندین مرتبه این راه را رفته بود و تصور میکرد چون قبلاً سالم به مقصد رسیده، پس در سفرهای بعدی نیز اتفاقی برایش نخواهد افتاد، اما همین تصور اشتباه بود که او را به یکی از تلخترین تجربههای زندگیاش رساند. به گفته او، در سالهای اخیر، دزدان و گروههای مسلح در بخشهایی از مسیرهای قاچاق در افغانستان، پاکستان و مسیرهای منتهی به ایران حضور و قدرت بیشتری پیدا کردهاند و مسافران غیرقانونی ممکن است در هر نقطه با خطر مواجه شوند. او میگوید کسانی که قصد سفر دارند، نباید تنها به وعدههای قاچاقبر اعتماد کنند. او از جوانان میخواهد اگر ناچار به رفتن هستند، نخست درباره قاچاقبری که آنان را انتقال میدهد تحقیق کنند و مطمئن شوند که فرد مورد نظر قابل اعتماد است. دوم، درباره مسیر راه و خطرهایی که در آن وجود دارد، اطلاعات به دست بیاورند. به گفته او، بسیاری از مسافران فقط به این فکر میکنند که چه مقدار پول باید به قاچاقبر بدهند، اما نمیدانند در طول مسیر چه خطرهایی ممکن است در انتظارشان باشد. او میگوید: «من خودم چندین مرتبه رفتم. فکر میکردم راه را میشناسم و قاچاقبر هم آدم مطمئنی است. اما یک بار گرفتار شدم. خانوادهام پنج لک افغانی برای آزادی من دادند. این پول را شاید یک خانواده در چندین سال هم نتواند دوباره جمع کند. اگر آن روز خانوادهام پول نمیداشتند، شاید امروز سه دختر و دو پسرم بدون پدر میماندند.» وقتی این جمله را میگوید، لحظهای سکوت میکند. نگاهش به جایی دور خیره میماند. شاید در ذهنش دوباره همان جادهها، همان روزهای ترس و همان لحظاتی که نمیدانست سرنوشتش چه خواهد شد، زنده میشود. بعد به گادیاش نگاه میکند و میگوید که حالا همین کار ساده را دوست دارد. او میگوید: «من امروز شاید پول زیاد نداشته باشم، اما از زندگی خود راضی هستم. هر روز کار میکنم، نان حلال به دست میآورم و شب به خانه برمیگردم. بچههایم پیش من هستند. برای من همین کافی است.» سه دختر و دو پسرش شاید هنوز نتوانند تمام آنچه را که پدرشان در آن سفر بر سرش آمده بود، درک کنند. شاید تنها بدانند که پدرشان یک روز رفت و مدت زیادی برنگشت و بعد با چهرهای خستهتر از گذشته به خانه آمد. اما برای او، هر نگاه فرزندانش یادآور همان روزهایی است که در اسارت به آینده آنان فکر میکرد. او میگوید بعد از آن حادثه، بیش از گذشته قدر خانوادهاش را میداند. پیش از آن شاید تصور میکرد که باید برای به دست آوردن پول بیشتر، هر خطری را تحمل کند، اما حالا میفهمد که اگر پول باشد و انسان خانوادهاش را نداشته باشد، بسیاری از چیزها معنای خود را از دست میدهد. او هنوز هم آرزو دارد روزی وضعیت اقتصادیاش بهتر شود. میخواهد گادی بزرگتری بخرد، شاید بتواند یک دکان کوچک باز کند و درآمد بیشتری داشته باشد. میخواهد سه دختر و دو پسرش آیندهای بهتر از خودش داشته باشند. اما این بار میخواهد به این هدف از راهی برسد که مجبور نباشد جانش را در برابر چند هزار افغانی یا وعده یک کار بهتر به خطر بیندازد. او میگوید اگر روزی فرزندانش بزرگ شوند و بخواهند برای کار به کشور دیگری بروند، به آنان خواهد گفت که راه قانونی و امن را انتخاب کنند. به آنان خواهد گفت هیچ درآمدی ارزش آن را ندارد که انسان جانش را در جادههای ناشناخته به خطر بیندازد. برای او، آن پنج لک افغانی که خانوادهاش برای آزادیاش پرداخت کردند، هنوز هم سنگینی خاصی دارد. او میداند که خانوادهاش برای فراهم کردن آن پول چه سختیهایی کشیدند و چه چیزهایی را از دست دادند. هر بار که به آن مبلغ فکر میکند، به این نتیجه میرسد که رفتن او به راه قاچاق نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی تمام خانوادهاش را نیز در معرض خطر قرار داده بود. حالا یک سال پس از آن حادثه، زندگی او آرامتر شده است، اما زخم آن روزها هنوز در دلش باقی مانده است. صبحها گادیاش را برمیدارد، آب سرد و آبلیمو میفروشد و شبها به خانه برمیگردد. در خانه، سه دختر و دو پسرش منتظر او هستند؛ همان کودکانی که در سختترین روزهای زندگیاش، تنها دلیل امیدش برای زنده ماندن بودند. شاید زندگی او امروز پر از رفاه نباشد، اما خودش میگوید دیگر چیزی بیشتر از این نمیخواهد؛ یک کار کوچک، یک لقمه نان حلال و خانهای که شب بتواند با خیال راحت به آن برگردد. او از جوانان میخواهد پیش از آنکه راه قاچاق را انتخاب کنند، به خانوادههایشان فکر کنند. به مادر و پدری که ممکن است ماهها چشمبهراه آنان بمانند، به همسری که هر شب با نگرانی به تلفن نگاه کند و به کودکانی که ممکن است یک روز دروازه خانه را باز کنند و بفهمند پدرشان دیگر برنمیگردد. او میگوید: «من راه قاچاق را چندین بار رفتم، اما یک بار نزدیک بود همه چیزم را از دست بدهم. امروز اگرچه با گادی کار میکنم و درآمدم زیاد نیست، اما خوشحال هستم که زندهام و کنار خانوادهام هستم. به جوانان میگویم اگر میخواهید بروید، اول خوب درباره قاچاقبر تحقیق کنید و دوم درباره مسیر راه معلومات بگیرید. اما اگر راه امن و قانونی پیدا کردید، همان را انتخاب کنید. هیچکس نمیداند در راه چه اتفاقی برایش میافتد.» او دوباره گادیاش را به حرکت درمیآورد. چند بوتل آب سرد روی آن تکان میخورد و صدای برخوردشان با یکدیگر در میان صدای موترها گم میشود. مردی که روزگاری برای پیدا کردن زندگی بهتر، راهی جادههای خطرناک شده بود، حالا در همان شهر خود برای یک زندگی ساده تلاش میکند. شاید هنوز قرضهایی داشته باشد که باید پس بدهد، شاید درآمدش کم باشد و شاید مشکلات خانوادهاش تمام نشده باشد، اما وقتی شب به خانه میرود و سه دختر و دو پسرش به استقبالش میآیند، میداند چیزی را دارد که در آن روزهای اسارت بیش از هر چیز آرزویش را داشت؛ فرصت دوباره برای دیدن خانوادهاش. برای این مرد، راه قاچاق دیگر یک مسیر رسیدن به آینده نیست؛ خاطره تلخی است که هنوز با او زندگی میکند. خاطره جادههایی که در آنها آزادیاش را از دست داد، خاطره پنج لک افغانی که خانوادهاش برای نجاتش پرداخت کردند و خاطره پنج فرزندی که روزها و شبها چشمبهراه بازگشت پدرشان بودند. او حالا میگوید شاید زندگی در افغانستان دشوار باشد، اما برای او، زنده ماندن در کنار خانواده و کار کردن با دستهای خودش، حتی اگر درآمدش کم باشد، بهتر از هر سفری است که پایانش نامعلوم و راهش پر از خطر باشد. نویسنده: سارا کریمی
گاهی صدای باز شدن دروازه خانه برای یک خانواده، صدای آمدن پدر است و گاهی صدای آمدن کسی که خبر بدی با خود دارد. برای خانواده این مرد، یک سال پیش، دروازه خانه دیگر با صدای قدمهای او باز نمیشد. هر بار که کسی به خانه نزدیک میشد، سه دختر و دو پسرش با چشمهایی پر از نگرانی به سوی دروازه نگاه میکردند، شاید پدرشان باشد، شاید خبری از او آورده باشد، شاید کسی بگوید که او آزاد شده و راه خانه را در پیش گرفته است. اما روزها میگذشت و خبری نمیرسید. مردی که برای پیدا کردن کار و نان خانوادهاش راهی سفر شده بود، در میان جادههای دور و ناامن گرفتار دزدان شده بود و حالا خانوادهای مانده بود که نه میدانست پدرشان زنده است و نه میدانست برای نجات او باید از کجا پول پیدا کند. امروز اما قصه زندگی او در جای دیگری ادامه دارد؛ در یکی از جادههای شهر هرات، جایی که گادی کوچکش را کنار سرک میایستاند و آب سرد و آبلیمو میفروشد. شاید رهگذران وقتی از کنار او عبور میکنند، فقط مردی را ببینند که در گرمای روز کنار یک گادی ایستاده و منتظر مشتری است. شاید کسی نداند که پشت چهره آرام او، خاطرات روزهایی پنهان است که برای نجات جانش، خانوادهاش مجبور شدند نزدیک پنج لک افغانی پرداخت کنند؛ پولی که برای یک خانواده فقیر، تنها پول نبود، بلکه حاصل قرض، فروش دارایی و تحمل سالها فشار و سختی بود. او حالا سه دختر و دو پسر دارد؛ پنج فرزندی که هر کدام به شکلی به زندگی او وابستهاند. وقتی از گذشته حرف میزند، بیشتر از هر چیزی نام فرزندانش را به زبان میآورد. میگوید در آن روزهایی که در اسارت بود، بیش از آنکه از مرگ خودش بترسد، از این میترسید که دیگر هیچوقت سه دختر و دو پسرش را نبیند. فکر میکرد اگر اتفاقی برایش بیفتد، چه کسی نان این پنج کودک را خواهد داد؟ چه کسی صبحها از خانه بیرون میشود تا برایشان چیزی به دست بیاورد؟ چه کسی وقتی یکی از آنان بیمار شود، دستش را گرفته و به داکتر خواهد برد؟ همین پرسشها در ذهنش تکرار میشد و هر بار قلبش را بیشتر میفشرد. او سالها پیش، زمانی که هنوز امید داشت بتواند با رفتن به ایران زندگی خانوادهاش را تغییر دهد، برای نخستین بار راه قاچاق را انتخاب کرد. مثل بسیاری از جوانانی که به دلیل بیکاری و مشکلات اقتصادی ناچار به تصمیمهای سخت میشوند، او نیز فکر میکرد شاید در آن سوی مرز بتواند کار پیدا کند و پول بیشتری به دست بیاورد. در افغانستان کار پیدا کردن آسان نبود و درآمد کارهای روزانه جوابگوی هزینههای خانواده نبود. کرایه خانه، هزینه غذا، لباس و نیازهای پنج فرزند، هر روز فشار بیشتری بر زندگی او وارد میکرد. او به خودش میگفت اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند مقداری پول جمع کند و برای خانوادهاش بفرستد. شاید بتواند خانه بهتری برای همسر و فرزندانش فراهم کند. شاید بتواند آینده دختران و پسرانش را بهتر بسازد. همین امید بود که او را چندین مرتبه به سمت راههای قاچاق کشاند. هر بار که میخواست از خانه خارج شود، همسرش با نگرانی به او نگاه میکرد. شاید نمیخواست مانع رفتنش شود، چون میدانست شوهرش برای چه چیزی این راه را انتخاب کرده است؛ برای نان، برای آینده بچهها و برای اینکه خانوادهاش محتاج دیگران نباشند. اما نگرانی همیشه در چشمانش دیده میشد. او میدانست راهی که شوهرش انتخاب کرده، راه عادی سفر نیست. میدانست در این مسیر ممکن است هزار اتفاق رخ دهد، اما فقر گاهی انسان را مجبور میکند میان دو خطر یکی را انتخاب کند؛ خطر ماندن با بیکاری و گرسنگی یا خطر رفتن از جادهای که معلوم نیست پایان آن کجاست. او چندین مرتبه این مسیر را طی کرد. هر بار که به مقصد میرسید، شاید برای مدتی احساس میکرد تصمیم درستی گرفته است. اما هیچوقت نتوانست زندگیای را که آرزو داشت، آنگونه که تصور میکرد بسازد. راه رفتن، برگشتن، دوباره رفتن و بازگشتن، بخشی از زندگیاش شده بود. خانواده نیز به این رفتوآمدها عادت کرده بودند، اما هر بار رفتنش برای آنان با ترس همراه بود. حدود یک سال پیش، زمانی که دوباره تصمیم گرفت از راه قاچاق به سمت ایران برود، هیچکس نمیدانست این سفر با سفرهای قبلی فرق خواهد داشت. او از خانه بیرون شد و شاید مانند همیشه به خانوادهاش وعده داد که سالم برمیگردد. شاید به فرزندانش گفته بود برایشان چیزی خواهد آورد. شاید دخترانش از او خواسته بودند هنگام برگشتن برایشان چیزی بخرد و پسرانش منتظر بودند که پدر دوباره به خانه بازگردد. اما این بار جاده برای او پایان دیگری داشت. در مسیر راه، گروهی از دزدان مسلح او را گرفتار کردند. ناگهان تمام برنامهها و امیدهایش متوقف شد. مردی که با هزار امید برای پیدا کردن کار و درآمد راهی شده بود، حالا خودش تبدیل به کسی شده بود که برای آزادیاش باید پول پرداخت میشد. او را نگه داشتند و خانوادهاش را مجبور کردند برای رهایی او پول زیادی فراهم کنند. خبر ربودهشدنش برای خانواده مانند فرو ریختن سقف خانه بود. همسرش نمیدانست چه کاری انجام دهد. پنج فرزندش نیز شاید معنای واقعی آنچه اتفاق افتاده بود را نمیفهمیدند، اما از چهره مادرشان میدانستند اتفاق بدی افتاده است. سه دختر و دو پسر، هر روز منتظر بودند خبری از پدرشان برسد. شاید یکی از آنان میپرسید: «پدر کی میآید؟» و مادر نمیدانست چه پاسخی بدهد. پنج لک افغانی پول کمی نبود. خانوادهای که برای تأمین هزینههای روزمره زندگی خود مشکل داشت، ناگهان مجبور شده بود مبلغی را فراهم کند که شاید سالها طول میکشید تا بتوانند دوباره آن را به دست بیاورند. اما وقتی پای جان یک انسان در میان باشد، خانواده دیگر به حساب و کتاب فکر نمیکند. هر چیزی که داشتند، به فکر نجات او افتادند. پول فراهم شد، اما تهیه آن آسان نبود. خانواده مجبور شدند از دیگران قرض بگیرند و شاید داراییهایی را که به سختی به دست آورده بودند، از دست بدهند. هر کسی به اندازه توان خود کمک کرد، اما در نهایت خانواده با تحمل فشار سنگین مالی توانستند پول مورد نیاز را آماده کنند. روزهایی که او در اسارت بود، برای خانوادهاش به اندازه سالها طول کشید. هر صبح که از خواب بیدار میشدند، نمیدانستند آن روز چه خبری خواهند شنید. هر بار که تلفن زنگ میخورد، قلب همسرش میلرزید. شاید خبر آزادی باشد، شاید خبر دیگری. خود او نیز در آن روزهای سخت، بیشتر از هر چیزی به خانه فکر میکرد. در ذهنش تصویر سه دختر و دو پسرش تکرار میشد. شاید به این فکر میکرد که اگر زنده نماند، کودکانش چه خواهند کرد. شاید از خودش میپرسید چرا دوباره این راه را انتخاب کرده است. چرا با وجود چندین بار رفتن و برگشتن، باز هم تصور کرده بود که این بار هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. در آن لحظات، تمام چیزهایی که زمانی برایش مهم به نظر میرسید، بیارزش شده بود. پول، کار، مهاجرت و حتی رسیدن به ایران دیگر برایش معنایی نداشت. تنها یک آرزو داشت؛ اینکه دوباره آزاد شود و فرزندانش را ببیند. سرانجام، پس از پرداخت پول، او آزاد شد. وقتی به خانه برگشت، خانوادهاش شاید باور نمیکردند که دوباره او را در میان خود میبینند. برای سه دختر و دو پسرش، برگشتن پدر تنها برگشتن یک عضو خانواده نبود؛ برگشتن کسی بود که تصور میکردند شاید دیگر هیچوقت او را نبینند. اما او با خودش از آن سفر چیزی آورده بود که تا امروز همراهش مانده است؛ ترس. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی
آنتونیو گوترش: هوش مصنوعی نباید کرامت انسانی را تهدید کند
آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد در تازهترین مورد هشدار داده است که توسعه و استفاده از هوش مصنوعی نباید به نقض حقوق بشر، از بین رفتن کرامت انسانی یا نهادینه شدن تبعیض منجر شود. آقای گوترش امروز (چهارشنبه، ۱۷ سرطان) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که هوش مصنوعی میتواند در تصمیمهای مهم و سرنوشتساز اطلاعات و تحلیلهای ارزشمند ارایه کند، اما تصمیمگیری نهایی باید همچنان توسط انسانها انجام شود. او تاکید کرده است که حقوق بشر قابل معامله نیست و مسوولیت نهایی در هر تصمیم مهم باید بر عهده انسانها باشد. دبیرکل سازمان ملل در بخشی از پیامش تصریح کرد که هوش مصنوعی میتواند در بخشهای مختلف، از جمله نظام عدالت، مراقبتهای صحی و پولیس، نقش حمایتی داشته باشد؛ اما استفاده از آن باید همراه با نظارت انسانی و پاسخگویی باشد. آنتونیو گوترش پیشتر نیز از کشورها خواسته بود برای ایجاد چارچوبهای مشترک جهانی در زمینه توسعه و استفاده از هوش مصنوعی اقدام کنند و منتظر نمانند تا چالشهای این فناوری گستردهتر شود.
غربالگری سرطانها؛ کلید تشخیص زودهنگام و نجات جان انسانها
سرطان یکی از چالشبرانگیزترین معضلات سلامت در دنیای امروز است. تقریباً همهی ما در اطراف خود فردی را میشناسیم که با این بیماری دشوار مواجه بوده است. با وجود پیشرفتهای قابل توجه در روشهای درمانی، همچنان «زمان تشخیص» نقشی تعیینکننده در بهبود، بقا و کیفیت زندگی بیماران دارد. در این میان، مفهوم «غربالگری سرطان» اهمیتی ویژه مییابد. غربالگری، فرآیندی نظاممند برای شناسایی سرطان یا مراحل پیشسرطانی در افرادی است که هنوز هیچگونه علائم بالینی ندارند. به عبارتی دیگر، پیش از آنکه بیماری خود را آشکار کند، از طریق آزمایشهای هدفمند، میتوان آن را شناسایی و در مراحل اولیه درمان کرد—زمانی که احتمال درمان موفق بیشتر و هزینههای جسمی و مالی بسیار کمتر است. غربالگری چیست و چرا اهمیت دارد؟ هدف از غربالگری، کشف زودهنگام سرطان است—نه اینکه تمام موارد را بدون خطا تشخیص دهد، بلکه افزایش احتمال شناسایی بیماری در مراحل اولیه است. هرچه تشخیص زودتر انجام شود، درمان آسانتر، کمهزینهتر و اثربخشتر خواهد بود. بسیاری از سرطانها سالها پیش از بروز علائم، بهآرامی رشد میکنند. اگر بتوان آنها را در این مرحلهٔ خاموش و بیعلامت شناسایی کرد، گامی مؤثر در حفظ جان و سلامت فرد برداشته میشود. آمارهای جهانی نشان میدهد در کشورهایی که برنامههای غربالگری منظم و نظاممند دارند، نرخ مرگومیر ناشی از برخی سرطانها تا ۵۰٪ کاهش یافته است. این موفقیت نه بهدلیل کشف داروهای جدید، بلکه حاصل افزایش آگاهی عمومی و انجام منظم تستهای غربالگری است. کدام سرطانها غربالگری دارند؟ در حال حاضر برای برخی از شایعترین و قابل پیشگیریترین انواع سرطان، دستورالعملهای علمی و مشخص غربالگری وجود دارد. از جمله: - سرطان پستان - سرطان دهانه رحم - سرطان روده بزرگ (کولورکتال) - سرطان ریه (در افراد در معرض خطر بالا) سرطان پستان یکی از شایعترین سرطانها در میان زنان است. روش اصلی غربالگری آن، ماموگرافی است. توصیه میشود زنان از سن ۴۰ سالگی به بعد، هر یک تا دو سال یکبار این تست را انجام دهند. ماموگرافی قادر است تودههایی را شناسایی کند که هنوز حتی با لمس نیز قابل احساس نیستند؛ این یعنی تشخیص در مراحل اولیه و افزایش شانس درمان کامل پیش از گسترش بیماری. سرطان روده بزرگ (کولورکتال) این نوع سرطان اغلب از پولیپهای خوشخیم در روده آغاز میشود که بهمرور ممکن است سرطانی شوند. غربالگری با روشهایی مانند کولونوسکوپی یا آزمایش خون مخفی در مدفوع انجام میشود. در افراد با خطر متوسط، غربالگری از سن ۵۰ سالگی شروع میشود؛ اما اگر سابقه خانوادگی سرطان روده وجود داشته باشد، غربالگری باید زودتر و با فاصله زمانی کوتاهتر انجام گیرد. در صورت نیاز، میتوانم بخشهای مربوط به دیگر سرطانهای قابل غربالگری (دهانه رحم، ریه و...) را هم اضافه کنم. سرطان دهانه رحم یکی از موفقترین نمونههای غربالگری در تاریخ پزشکی، مربوط به سرطان دهانه رحم در زنان است. آزمایش پاپ اسمیر و تست HPV میتوانند سلولهای غیرطبیعی را پیش از آنکه سرطانی شوند شناسایی کنند. انجام این تستها از سن ۲۱ سالگی آغاز میشود و بسته به شرایط، هر ۳ تا ۵ سال یکبار تکرار میگردد. در نتیجهی اجرای منظم این برنامهها، نرخ مرگومیر ناشی از این سرطان در برخی کشورها تا بیش از ۷۰٪ کاهش یافته است. سرطان پروستات برای مردان، تست PSA (آزمایش خون مخصوص آنتیژن پروستات) یکی از ابزارهای غربالگری سرطان پروستات محسوب میشود. اما تصمیم به انجام آن باید با مشورت پزشک گرفته شود و بر اساس سن، سابقه خانوادگی و علائم فردی تنظیم شود. زیرا در برخی موارد، تشخیص زودهنگام ممکن است منجر به درمانهای غیرضروری و عوارض ناخواسته گردد. سرطان ریه در افرادی که سیگاری هستند یا سابقهی مصرف طولانیمدت دخانیات دارند، غربالگری با تصویربرداری CT با دوز پایین توصیه میشود. این روش میتواند تومورهای کوچک و قابل درمان را قبل از گسترش به سایر نقاط بدن شناسایی کند و شانس درمان را افزایش دهد. چه کسانی باید غربالگری شوند؟ لزومی ندارد همهی افراد با یک شدت یا از یک سن خاص تحت غربالگری قرار بگیرند. عواملی مانند سن، جنسیت، سبک زندگی و سابقهی خانوادگی، نقش تعیینکنندهای در نیاز به غربالگری دارند. - اگر در اعضای درجهیک خانواده سابقهی ابتلا به سرطان وجود داشته باشد، باید غربالگری از سن پایینتری آغاز شود. - افرادی که دچار چاقی، کمتحرکی، تغذیهی نامناسب هستند یا دخانیات و الکل مصرف میکنند، در معرض خطر بالاتری قرار دارند و نیازمند بررسیهای دقیقتری هستند. روشهای غربالگری چگونه انجام میشوند؟ نوع روش غربالگری به نوع سرطان بستگی دارد و ممکن است شامل موارد زیر باشد: - آزمایش خون (مثل PSA برای سرطان پروستات) - تصویربرداری (مانند ماموگرافی یا CT با دوز پایین) - بررسی سلولی (مثل پاپاسمیر برای سرطان دهانه رحم) بیشتر این روشها ساده، کمهزینه و بدون درد هستند. امروزه بسیاری از مراکز درمانی، این خدمات را به شکل دورهای و منظم ارائه میدهند. توصیه میشود هر فرد با کمک پزشک، یک برنامه شخصی غربالگری متناسب با سن، سابقه خانوادگی و وضعیت سلامت خود تنظیم کند. باورهای نادرست درباره غربالگری در جامعه، برخی باورهای غلط مانع از انجام بهموقع غربالگری میشوند. برای مثال: - «اگر احساس بیماری ندارم، نیازی به آزمایش نیست.» این در حالی است که هدف غربالگری دقیقاً بررسی افراد بدون علامت است؛ یعنی شناسایی بیماری قبل از شروع علائم، زمانی که درمان بسیار مؤثرتر خواهد بود. برخی باورهای اشتباه درباره غربالگری همچنان مانع از مراجعه افراد برای بررسیهای دورهای میشود، مانند: - «انجام ماموگرافی یا کولونوسکوپی خطرناک است.» در حالیکه این روشها کاملاً ایمن هستند و فواید آنها چندین برابر بیشتر از ریسکهای جزئیشان است. - «تشخیص سرطان یعنی پایان زندگی.» برخلاف این تصور، اگر سرطان در مراحل اولیه تشخیص داده شود، در بسیاری از موارد قابل درمان کامل است و فرد میتواند به زندگی طبیعی خود ادامه دهد. اطلاعرسانی درست و فرهنگسازی میتواند این ترسها را کاهش داده و باعث شود افراد بیشتری به انجام غربالگریهای منظم روی بیاورند. نقش پیشگیری و سبک زندگی سالم غربالگری تنها یکی از ارکان پیشگیری از سرطان است. در کنار آن، سبک زندگی سالم نقش بسیار مهمی در کاهش ریسک ابتلا دارد. موارد زیر بهطور مستقیم با کاهش خطر سرطان مرتبطاند: - تغذیه سالم و متعادل - فعالیت بدنی منظم - ترک مصرف سیگار و دخانیات - کنترل وزن - مدیریت استرس فردی که علاوه بر رسیدگی به سلامت جسمی، آزمایشهای دورهای و غربالگری را نیز جدی میگیرد، گامهای موثری در مسیر یک زندگی سالمتر و طولانیتر برمیدارد. غربالگری سرطانها نهتنها یک اقدام پزشکی، بلکه سرمایهگذاری هوشمندانه برای آیندهی سلامت فرد و جامعه است. تشخیص زودهنگام به معنای درمان سادهتر، هزینهی کمتر، کیفیت زندگی بهتر و امید بیشتر به بهبودی است. تجربهی کشورهای موفق نشان میدهد که اجرای برنامههای منظم غربالگری بهطور چشمگیری مرگومیر ناشی از سرطان را کاهش داده است. در کشور ما نیز، با گسترش خدمات غربالگری در مراکز درمانی، ارتقای آگاهی عمومی، و فرهنگسازی صحیح میتوان گامهای موثری در مسیر پیشگیری، کاهش بار بیماری و نجات جان انسانها برداشت. پیشگیری همیشه بهتر از درمان است—و غربالگری، یکی از کلیدیترین راههای آن است. نویسنده: داکتر معصومه پارسا
«همهچیز به پایان میرسد»؛ رمانی که جهان را تکان داد
«همهچیز به پایان میرسد» از آن دسته رمانهایی است که مرز میان ادبیات عامهپسند و ادبیات اجتماعی را درنوردیده و توانسته است مخاطبانی از فرهنگها و نسلهای گوناگون را با خود همراه سازد. این اثر، تنها روایت یک عشق یا شکست عاطفی نیست، بلکه سفری است به ژرفای روح انسان؛ جایی که عشق، ترس، امید، خاطره و رنج در هم میآمیزند و مخاطب را با دشوارترین انتخابهای زندگی روبهرو میکنند. کالین هوور در این رمان، بدون آنکه از زبان پیچیده یا ساختارهای دشوار ادبی بهره بگیرد، داستانی خلق کرده است که احساسات خواننده را به آرامی در بر میگیرد و او را تا واپسین صفحه با خود همراه میسازد. در سالهای اخیر کمتر رمانی توانسته است همانند «همهچیز به پایان میرسد» چنین حضوری پررنگ در فضای فرهنگی جهان داشته باشد. این کتاب نهتنها در فهرست پرفروشترین آثار آمریکا و بسیاری از کشورهای دیگر جای گرفت، بلکه به یکی از پرگفتوگوترین کتابهای شبکههای اجتماعی تبدیل شد. میلیونها خواننده، تجربه خود از مطالعه این اثر را به اشتراک گذاشتند و همین موج گسترده، کتاب را سالها پس از انتشار دوباره به صدر جدولهای فروش رساند. استقبال بیسابقه از این رمان نشان داد که هنوز هم داستانی صادقانه و انسانی میتواند در میان انبوه آثار منتشرشده، جایگاهی ماندگار برای خود بیابد. خالق این اثر، کالین هوور، از شناختهشدهترین نویسندگان معاصر آمریکا به شمار میرود. او در سال ۱۹۷۹ در ایالت تگزاس چشم به جهان گشود و پیش از آنکه نویسندگی را به صورت حرفهای آغاز کند، در حوزه خدمات اجتماعی فعالیت داشت. شاید همین تجربههای نزدیک با زندگی مردم، سبب شده است که شخصیتهای آثارش واقعی، ملموس و باورپذیر باشند. هوور از همان نخستین کتاب خود نشان داد که بیش از هر چیز به احساسات پیچیده انسان علاقهمند است؛ احساساتی که در مرز میان عشق و اندوه، امید و ناامیدی، بخشش و رنج شکل میگیرند. آنچه کالین هوور را از بسیاری از نویسندگان همنسل خود متمایز میکند، توانایی او در خلق شخصیتهایی است که هیچیک کاملاً سفید یا سیاه نیستند. انسانهای داستانهای او اشتباه میکنند، آسیب میبینند، دیگران را میرنجانند و گاه خود قربانی تصمیمهایشان میشوند. همین نگاه واقعگرایانه سبب شده است خوانندگان بتوانند خود را در جای شخصیتها ببینند و با آنان همدلی کنند. او بارها در گفتوگوهای خود تأکید کرده است که هدفش تنها روایت یک داستان عاشقانه نیست، بلکه میخواهد خواننده را وادار کند درباره روابط انسانی، مسئولیت اخلاقی و قدرت انتخاب بیندیشد. «همهچیز به پایان میرسد» نخستین بار در سال ۲۰۱۶ منتشر شد؛ اما سرگذشت آن به همان سال محدود نماند. چند سال بعد، با گسترش فضای کتابخوانی در شبکههای اجتماعی، بهویژه در میان کاربران جوان، این رمان جان تازهای گرفت و به پدیدهای جهانی تبدیل شد. میلیونها نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رسید، به دهها زبان ترجمه شد و نام کالین هوور را در کنار پرفروشترین نویسندگان روزگار ما قرار داد. کمتر کتابی را میتوان یافت که چندین سال پس از انتشار، دوباره به صدر فهرست پرفروشترین آثار بازگردد؛ اما این رمان توانست چنین موفقیتی را تجربه کند و نشان دهد که داستانهای تأثیرگذار، محدود به زمان انتشار خود نمیمانند. بخش مهمی از ارزش این کتاب به آن بازمیگردد که نویسنده برای نگارش آن از تجربههای شخصی و خاطرات تلخ دوران کودکی خود الهام گرفته است. او بارها گفته است که خشونت خانگی را از نزدیک لمس کرده و سالها شاهد رنج مادرش بوده است. به همین دلیل، روایت او از این پدیده، تنها زاییده تخیل نیست، بلکه ریشه در تجربهای واقعی دارد. شاید همین صداقت است که باعث میشود خواننده هنگام مطالعه، احساس کند با انسانهایی حقیقی روبهرو است، نه شخصیتهایی که صرفاً برای پیشبرد داستان آفریده شدهاند. داستان کتاب با زندگی لیلی بلوم آغاز میشود؛ دختری که پس از پشت سر گذاشتن سالهای دشوار نوجوانی، تصمیم میگیرد آینده خود را با دستان خویش بسازد. او به شهر بوستون میرود، کسبوکار مستقلی راهاندازی میکند و امیدوار است زندگیای متفاوت از گذشته داشته باشد. اما آشنایی او با جراحی موفق و جذاب، مسیر زندگیاش را دگرگون میکند. رابطهای که در آغاز سرشار از شور، عشق و امید است، بهتدریج چهره دیگری از خود آشکار میکند و لیلی را در برابر انتخابی قرار میدهد که آینده او را برای همیشه تغییر خواهد داد. رمان از همین نقطه، از یک داستان عاشقانه فاصله میگیرد و به روایتی عمیق درباره خشونت، سکوت، بخشش و شجاعت تبدیل میشود. لیلی در میانه زندگی مشترک خود، ناگهان درمییابد که سرنوشتش شباهت هراسآوری به سرنوشت مادرش پیدا کرده است؛ مادری که سالها خشونت همسرش را تحمل کرده بود، بیآنکه توان یا جرئت رهایی از آن را داشته باشد. نویسنده با ظرافت نشان میدهد که گرفتار شدن در یک رابطه آسیبزا، تنها نتیجه ضعف شخصیت یا ناآگاهی نیست؛ بلکه گاه عشق، امید به تغییر و ترس از فروپاشی زندگی، انسان را به ماندن وامیدارد. همین نگاه واقعبینانه است که «همهچیز به پایان میرسد» را از بسیاری از رمانهای عاشقانه متمایز میکند. کالین هوور در این اثر، از زبانی روان، صمیمی و بیتکلف بهره گرفته است. او میداند چگونه بدون استفاده از جملههای پیچیده و آرایههای پرشمار، احساسات خواننده را درگیر کند. روایت داستان آرامآرام پیش میرود و هر فصل، لایهای تازه از شخصیتها را آشکار میسازد. استفاده از یادداشتهای دوران نوجوانی لیلی نیز ساختار روایت را غنیتر کرده و گذشته و حال را به شکلی هنرمندانه به یکدیگر پیوند داده است. خواننده بهتدریج درمییابد که بسیاری از تصمیمهای امروز شخصیت اصلی، ریشه در تجربههای تلخ کودکی و نوجوانی او دارد. یکی از مهمترین ویژگیهای این رمان، شخصیتپردازی آن است. شخصیتهای داستان، نه قهرمانانی بینقص هستند و نه انسانهایی سراسر شرارت. هر یک از آنان مجموعهای از ضعفها، ترسها، آرزوها و اشتباهات را با خود حمل میکنند. نویسنده بهجای قضاوت کردن شخصیتهایش، آنان را همانگونه که هستند به خواننده معرفی میکند و این مخاطب است که باید درباره رفتار و تصمیمهای آنان بیندیشد. همین پیچیدگی شخصیتها سبب شده است که کتاب، پس از پایان نیز در ذهن خواننده باقی بماند و او را به اندیشیدن درباره مفهوم عشق، مسئولیت و مرز میان بخشش و چشمپوشی وادارد. از نگاه بسیاری از منتقدان، بزرگترین دستاورد این کتاب آن است که توانسته موضوع خشونت خانگی را از فضای گزارشهای اجتماعی بیرون بیاورد و آن را در قالب داستانی انسانی و تأثیرگذار روایت کند. بسیاری معتقدند کالین هوور موفق شده است نشان دهد خشونت، همیشه با نفرت آغاز نمیشود و گاهی در پوشش عشق، دلسوزی و وابستگی پنهان میشود. او قربانی را انسانی ناتوان تصویر نمیکند، بلکه زنی مستقل، تحصیلکرده و توانمند را به تصویر میکشد که در پیچیدگی احساسات خود گرفتار شده است. این نگاه، باعث شد بسیاری از خوانندگان، برداشت تازهای از روابط ناسالم و چرخه خشونت پیدا کنند. منتقدان همچنین از توانایی نویسنده در برانگیختن احساسات خواننده، ایجاد تعلیق و حفظ کشش داستان تا پایان تمجید کردهاند. آنان باور دارند که کتاب، بدون آنکه به شعارهای اخلاقی متوسل شود، خواننده را به تفکر درباره انتخابهای دشوار زندگی دعوت میکند. پایان داستان نیز از دید بسیاری، یکی از نقاط قوت آن است؛ پایانی که بیش از آنکه بر رؤیاهای عاشقانه استوار باشد، بر مسئولیت، آگاهی و حفظ کرامت انسانی تأکید دارد. با این همه، «همهچیز به پایان میرسد» از نقد نیز بیبهره نمانده است. برخی منتقدان معتقدند که در بخشهایی از داستان، رابطه عاطفی شخصیتها بیش از اندازه احساسی و رمانتیک ترسیم شده و ممکن است برای گروهی از خوانندگان، مرز میان عشق و خشونت را تا اندازهای مبهم سازد. گروهی دیگر نیز بر این باورند که برخی شخصیتهای فرعی، ظرفیت بیشتری برای پرداخت و گسترش داشتهاند و نویسنده میتوانست به ابعاد مختلف زندگی آنان نیز توجه بیشتری نشان دهد. با وجود این انتقادها، حتی بسیاری از منتقدان مخالف نیز اذعان کردهاند که این اثر توانسته گفتوگویی گسترده درباره خشونت خانگی، سلامت روابط عاطفی و حق انتخاب زنان در جامعه ایجاد کند. موفقیت کتاب تنها در استقبال خوانندگان خلاصه نشد. این اثر در سال انتشار خود، برنده جایزه Goodreads Choice Awards در بخش بهترین رمان عاشقانه شد؛ جایزهای که با رأی مستقیم میلیونها خواننده از سراسر جهان اهدا میشود و از معتبرترین جوایز مردمی در حوزه کتاب به شمار میآید. افزون بر آن، حضور مداوم کتاب در فهرست پرفروشترین آثار نیویورکتایمز و فروش میلیونها نسخه در کشورهای مختلف، جایگاه آن را به عنوان یکی از موفقترین رمانهای قرن بیستویکم تثبیت کرد. اقتباس سینمایی از این رمان نیز بار دیگر توجه جهانیان را به آن جلب کرد و موج تازهای از استقبال را در میان نسل جدید خوانندگان پدید آورد. امروز «همهچیز به پایان میرسد» تنها نام یک رمان نیست؛ بلکه برای بسیاری از خوانندگان، نمادی از جسارت در شکستن چرخه رنج و آغاز دوباره زندگی است. کالین هوور در این اثر نشان میدهد که گاه شجاعانهترین تصمیم انسان، نه ادامه دادن، بلکه پایان دادن به مسیری است که کرامت، آرامش و امنیت او را از میان برده است. شاید راز ماندگاری این کتاب نیز در همین حقیقت نهفته باشد؛ اینکه زندگی، هرچند آکنده از عشق و امید است، گاهی برای حفظ انسانیت، نیازمند پایانی آگاهانه است. «همهچیز به پایان میرسد» با همین پیام، جایگاه خود را در میان آثار ماندگار ادبیات داستانی معاصر تثبیت کرده و همچنان الهامبخش میلیونها خواننده در سراسر جهان است. نویسنده: قدسیه امینی
چگونه در خانواده استفاده درست از اینترنت را یاد بگیریم؟
امروزه اینترنت به شریان حیاتی زندگی مدرن تبدیل شده است. از آموزش و کسبوکار گرفته تا سرگرمی و ارتباطات اجتماعی، همه ابعاد زندگی انسان به این شبکه جهانی گره خوردهاند. با این حال، ورود بیرویه و بدون مدیریت فناوری به حریم خانه، چالشهای جدی برای خانوادهها ایجاد کرده است. افت تحصیلی فرزندان، انزوای اجتماعی، اعتیاد دیجیتال و شکاف نسلی تنها بخشی از آسیبهای استفاده نادرست از فضای مجازی هستند. ازاینرو، آموزش شیوه استفاده صحیح از اینترنت در محیط خانواده دیگر یک انتخاب نیست، بلکه ضرورتی اساسی برای حفظ سلامت روان و تحکیم روابط عاطفی به شمار میرود. چرا مدیریت اینترنت در خانواده حیاتی است؟ برای ایجاد هرگونه تغییر در رفتار اعضای خانواده، نخست باید ضرورت آن را درک کنیم. اینترنت مانند چاقویی دولبه است؛ همانقدر که میتواند سودمند و کارآمد باشد، در صورت استفاده نادرست نیز میتواند آسیبزا باشد. ۱. حفظ سلامت روان و جسم استفاده افراطی از صفحهنمایشها مانند تلفن همراه، تبلت و رایانه، ارتباط مستقیمی با اختلالات خواب، کاهش تحرک بدنی، چاقی، ضعف بینایی و دردهای عضلانی و مفصلی دارد. همچنین حضور بیش از حد در شبکههای اجتماعی میتواند زمینهساز افسردگی، اضطراب اجتماعی و کاهش اعتمادبهنفس، بهویژه در نوجوانان، شود. ۲. تقویت روابط عاطفی و گفتوگو وقتی اعضای خانواده کنار هم هستند، اما هرکدام در دنیای مجازی خود غرق شدهاند، پدیدهای به نام «تنهایی جمعی» شکل میگیرد. کاهش گفتوگوهای روزانه میان والدین و فرزندان یا میان زوجین، بهتدریج پیوندهای عاطفی را تضعیف کرده و احساس فاصله و دلسردی را افزایش میدهد. ۳. امنیت سایبری و حفاظت از حریم خصوصی کودکان و نوجوانان به دلیل تجربه کمتر، بیشتر در معرض خطرهایی مانند کلاهبرداریهای اینترنتی، زورگویی مجازی و سوءاستفاده افراد سودجو قرار دارند. آموزش سواد رسانهای به اعضای خانواده میتواند سپری مؤثر در برابر این تهدیدها باشد. اصول اولیه برای ایجاد تغییر در خانواده تغییر عادتهای دیجیتال با اجبار، کنترل شدید یا قطع ناگهانی اینترنت امکانپذیر نیست. برای رسیدن به نتیجه مطلوب، رعایت چند اصل ضروری است. ۱. والدین، نخستین و مهمترین الگو فرزندان بیش از آنکه به سخنان والدین گوش دهند، رفتار آنان را الگو قرار میدهند. پدری که ساعتهای طولانی در شبکههای اجتماعی مشغول است یا مادری که هنگام صرف غذا تلفن همراه را کنار نمیگذارد، نمیتواند از فرزندش انتظار استفاده متعادل از اینترنت را داشته باشد. قانون نخست: والدین باید پیش از هر چیز، رفتار خود را اصلاح کنند. ۲. همدلی به جای کنترل افراطی جاسوسی، بررسی پنهانی تلفن همراه فرزندان و ایجاد فضای بیاعتمادی، تنها آنان را به پنهانکاری سوق میدهد. بهتر است والدین به جای نقش پلیس، نقش راهنما را ایفا کنند و درباره جذابیتها، فرصتها و خطرهای فضای مجازی با فرزندان خود گفتوگویی صمیمانه داشته باشند. ۳. افزایش سواد رسانهای والدین والدین نمیتوانند چیزی را که خود بهخوبی نمیشناسند، مدیریت کنند. آشنایی با شبکههای اجتماعی، بازیهای رایج، فناوریهای جدید و شیوه عملکرد الگوریتمها، به آنان کمک میکند زبان مشترکی با فرزندان خود پیدا کنند. راهکارهای عملی برای استفاده درست از اینترنت در خانه مدیریت فضای مجازی نیازمند برنامهای مشخص و قابل اجراست. ۱. تدوین «میثاقنامه دیجیتال خانواده» یکی از بهترین روشها، برگزاری جلسهای خانوادگی و تدوین قوانینی مشترک با مشارکت همه اعضاست. وقتی فرزندان در تنظیم قوانین نقش داشته باشند، بیشتر به آنها پایبند خواهند بود. نمونههایی از این قوانین عبارتاند از: ورود تلفن همراه و تبلت به اتاق خواب در شب و سر سفره یا میز غذا ممنوع باشد. یک ساعت پیش از خواب و دو ساعت نخست پس از بازگشت از مکتب، زمان بدون صفحهنمایش باشد. استفاده از اینترنت برای بازی یا شبکههای اجتماعی، پس از انجام تکالیف درسی و مسئولیتهای خانه مجاز باشد. ۲. استفاده از ابزارهای مشترک برای کودکان زیر ۱۲ سال داشتن تلفن همراه یا تبلت شخصی توصیه نمیشود. بهتر است رایانه یا تبلت خانوادگی در فضای عمومی خانه قرار گیرد تا استفاده از آن تحت نظارت طبیعی والدین باشد. ۳. استفاده از ابزارهای نظارت هوشمند امروزه فناوری ابزارهای مناسبی برای مدیریت استفاده از اینترنت در اختیار خانوادهها قرار داده است. این برنامهها امکان محدود کردن زمان استفاده از صفحهنمایش، مسدود کردن سایتهای نامناسب، نظارت بر برنامههای نصبشده و مدیریت فعالیتهای آنلاین را فراهم میکنند. ۴. ایجاد جایگزینهای جذاب تنها گفتن «گوشی را کنار بگذار» کافی نیست. باید جایگزینهای لذتبخش برای اوقات فراغت فراهم شود؛ مانند بازیهای فکری، آشپزی خانوادگی، ورزش، پیادهروی، شرکت در کلاسهای هنری یا تماشای یک فیلم و گفتوگو درباره آن. مدیریت اینترنت متناسب با سن فرزندان نیازها و تواناییهای کودکان و نوجوانان در سنین مختلف متفاوت است؛ بنابراین نمیتوان یک شیوه واحد را برای همه به کار برد. زیر دو سال: استفاده از صفحهنمایش توصیه نمیشود، مگر تماس تصویری کوتاه با اعضای خانواده. دو تا پنج سال: حداکثر یک ساعت در روز و همراه با والدین، با محتوای آموزشی و مناسب. شش تا دوازده سال: حدود یک تا یکونیم ساعت در روز، همراه با آموزش امنیت سایبری و حفظ اطلاعات شخصی. سیزده سال به بالا: مدیریت توافقی و گفتوگومحور با تمرکز بر مسئولیتپذیری، حریم خصوصی، تفکر انتقادی و سواد رسانهای. نکاتی برای برخورد با نوجوانان نوجوانان به استقلال اهمیت زیادی میدهند و محدودیتهای سختگیرانه معمولاً نتیجه معکوس دارد. بهتر است به جای ممنوعیت، درباره مفهوم «ردپای دیجیتال» با آنان گفتوگو کنید و توضیح دهید که هر عکس، نظر یا ویدئویی که امروز در فضای مجازی منتشر میکنند، ممکن است در آینده تحصیلی یا شغلی آنان تأثیرگذار باشد. آموزش تفکر انتقادی و سواد رسانهای مهمترین ابزار محافظت از فرزندان در فضای مجازی، ذهن آگاه و قدرت تحلیل آنهاست، نه صرفاً نرمافزارهای کنترلی. به فرزندان خود بیاموزید: زندگی افراد در شبکههای اجتماعی، تنها بخش زیبایی از واقعیت است و نباید آن را با زندگی واقعی خود مقایسه کنند. پیش از باور یا بازنشر هر خبر، منبع آن را بررسی کنند و از معتبر بودن آن مطمئن شوند. در فضای مجازی همانگونه رفتار کنند که در دنیای واقعی رفتار میکنند؛ اگر سخنی را رو در رو به کسی نمیگویند، نباید آن را در اینترنت نیز منتشر کنند. نتیجهگیری اینترنت دریایی گسترده از فرصتها و تهدیدهاست. اینکه از ظرفیتهای آن برای رشد و پیشرفت بهره ببریم یا گرفتار آسیبهایش شویم، تا حد زیادی به شیوه مدیریت آن در خانواده بستگی دارد. هدف از مدیریت اینترنت، محروم کردن اعضای خانواده از فناوری نیست، بلکه ایجاد تعادل میان زندگی دیجیتال و زندگی واقعی است. با تدوین قوانین مشترک، افزایش سواد رسانهای، استفاده هوشمندانه از ابزارهای نظارتی و تقویت روابط عاطفی در محیط خانواده، میتوان خانه را به فضایی امن و آرام تبدیل کرد؛ جایی که فناوری در خدمت رشد، آموزش و همدلی باشد، نه عاملی برای فاصله گرفتن اعضای خانواده از یکدیگر. در نهایت، باید به خاطر داشت که هیچ شبکه اجتماعی، صفحهنمایش یا فناوری پیشرفتهای نمیتواند جای گرمای یک آغوش، نگاه مهربان و گفتوگوی صمیمانه اعضای خانواده را بگیرد. نویسنده: سحر یوسفی
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.