اوچا: خشونت مبتنی بر جنسیت در افغانستان همچنان بلند است
سازمان ملل: بیش از ۳۸ هزار زن در غزه در حملات اسرائیل کشته شدند
هاجر حسینی، نویسنده افغانستانی برنده جایزه ۵۰ هزار دالری آمریکا شد
روایت خاموش یک نسل؛ دخترانی که از درس به کار افتادند
تشدید جنگ آمریکا و ایران ایران بحران انسانی افغانستان را عمیقتر کرده است
منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
اوچا: خشونت مبتنی بر جنسیت در افغانستان همچنان بلند است
سازمان ملل: بیش از ۳۸ هزار زن در غزه در حملات اسرائیل کشته شدند
هاجر حسینی، نویسنده افغانستانی برنده جایزه ۵۰ هزار دالری آمریکا شد
روایت خاموش یک نسل؛ دخترانی که از درس به کار افتادند
تشدید جنگ آمریکا و ایران ایران بحران انسانی افغانستان را عمیقتر کرده است
زنان معترض: حمله بر غیرنظامیان شیعه در هرات، هدفگیری سیستماتیک گروههای مذهبی است
اوچا: خشونت مبتنی بر جنسیت در افغانستان همچنان بلند است
سازمان ملل: بیش از ۳۸ هزار زن در غزه در حملات اسرائیل کشته شدند
هاجر حسینی، نویسنده افغانستانی برنده جایزه ۵۰ هزار دالری آمریکا شد
روایت خاموش یک نسل؛ دخترانی که از درس به کار افتادند
تشدید جنگ آمریکا و ایران ایران بحران انسانی افغانستان را عمیقتر کرده است
زنان معترض: حمله بر غیرنظامیان شیعه در هرات، هدفگیری سیستماتیک گروههای مذهبی است
اوچا: خشونت مبتنی بر جنسیت در افغانستان همچنان بلند است
سازمان ملل: بیش از ۳۸ هزار زن در غزه در حملات اسرائیل کشته شدند
هاجر حسینی، نویسنده افغانستانی برنده جایزه ۵۰ هزار دالری آمریکا شد
روایت خاموش یک نسل؛ دخترانی که از درس به کار افتادند
تشدید جنگ آمریکا و ایران ایران بحران انسانی افغانستان را عمیقتر کرده است
زنان معترض: حمله بر غیرنظامیان شیعه در هرات، هدفگیری سیستماتیک گروههای مذهبی است
اوچا: خشونت مبتنی بر جنسیت در افغانستان همچنان بلند است
سازمان ملل: بیش از ۳۸ هزار زن در غزه در حملات اسرائیل کشته شدند
هاجر حسینی، نویسنده افغانستانی برنده جایزه ۵۰ هزار دالری آمریکا شد
روایت خاموش یک نسل؛ دخترانی که از درس به کار افتادند
تشدید جنگ آمریکا و ایران ایران بحران انسانی افغانستان را عمیقتر کرده است
زنان معترض: حمله بر غیرنظامیان شیعه در هرات، هدفگیری سیستماتیک گروههای مذهبی است
روایت خاموش یک نسل؛ دخترانی که از درس به کار افتادند
هیچکس آن روز را بهعنوان یک پایان به یاد نمیآورد، اما برای زهره، همان روزی که دروازه دانشگاه بسته شد، همهچیز آهستهآهسته رو به پایان رفت؛ بیآنکه صدایی داشته باشد یا کسی برایش عزاداری کند. روزی که مثل همیشه چادرش را پوشید، کتابهایش را در بکس کهنهاش گذاشت و از خانه بیرون شد، با همان عادت تکرارشوندهای که سالها در وجودش ریشه دوانده بود. اما وقتی به دروازه رسید، با صفی از دختران روبهرو شد؛ دخترانی که نه وارد میشدند و نه بازمیگشتند، فقط ایستاده بودند. بعضی خاموش، بعضی گریان، و بعضی با نگاههایی که هنوز امید را رها نکرده بود. دروازه بسته بود و هیچکس پاسخ روشنی نمیداد. همانجا بود که زهره برای نخستینبار حس کرد چیزی فراتر از یک روز عادی در حال وقوع است؛ چیزی که قرار است مسیر زندگیاش را تغییر دهد. با اینحال، هنوز باورش نمیکرد. هنوز با خود میاندیشید شاید فردا همهچیز درست شود، شاید این فقط یک توقف کوتاه باشد، نه آغاز پایانی طولانی. آن روز به خانه بازگشت، اما نه مثل همیشه. قدمهایش سنگین بود، نگاهش سرگردان و ذهنش آکنده از پرسشهایی بیپاسخ. مادرش وقتی چهرهاش را دید، چیزی نپرسید؛ فقط فهمید که اتفاقی افتاده است، چرا که در این خانه، خبرهای بد نیازی به کلمات نداشتند و از چهرهها خوانده میشدند. پدرش آن روز نیز دیر آمد؛ خسته و خاموش. وقتی زهره آهسته گفت که دیگر اجازهٔ رفتن به دانشگاه نیست، او فقط سر به زیر انداخت؛ گویی چیزی در درونش فرو ریخته باشد، بیآنکه صدایش را بلند کند. مردانی مانند او آموختهاند دردشان را در سکوت نگه دارند، بهویژه زمانی که میدانند کاری از دستشان برنمیآید. روزهای بعد، خانهٔ کوچکشان بیش از پیش تنگ شد؛ نه از نظر فضا، بلکه از نظر نفس کشیدن. زهره هنوز صبحها زود بیدار میشد، اما دیگر جایی برای رفتن نداشت. گاهی کتابهایش را باز میکرد و خطوط را میخواند، اما ذهنش دیگر همراهی نمیکرد؛ انگار کلمات نیز از او فاصله گرفته باشند. خواهران کوچکش هنوز به مکتب میرفتند، اما ترسی که در نگاهشان پنهان نبود، هر روز همراهشان از خانه بیرون میرفت؛ ترسی از اینکه شاید فردا دیگر نتوانند بازگردند. این هراس، همچون سایهای بر زندگیشان افتاده بود. برادران کوچکش هنوز آنقدر خرد بودند که معنای این اتفاقها را نفهمند، اما گرسنگی را خوب میشناختند؛ و شبهایی که نان کم میآمد، صدای گریهشان در سکوت خانه میپیچید. پدر با تمام توان کار میکرد، اما کارش ثباتی نداشت؛ یک روز در ساختمان، روز دیگر در باربری، و بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمیکرد و دست خالی بازمیگشت. در چهرهاش، بیش از خستگی، شرمندگی دیده میشد؛ شرمندگی از اینکه نمیتوانست آنچه را خانوادهاش نیاز داشتند فراهم کند. مادر نیز گاه در خانههای مردم کار میکرد، لباس میشست، ظرف پاک میکرد، اما آن هم تنها کمکی اندک بود، نه راهحلی اساسی. در چنین شرایطی، زهره نمیتوانست فقط بنشیند و تماشا کند، حتی اگر دلش میخواست. روزی که صحبت کار پشمپاکی پیش آمد، هوا گرم بود و گرد و خاک کوچه در هوا میچرخید. مادرش با صدایی که هم امید در آن موج میزد و هم نگرانی، گفت که همسایهشان خبر داده در کارگاهی، دخترها را برای پاککردن پشم استخدام میکنند. کار سخت است، اما مزد دارد. همین جمله کافی بود تا سکوتی سنگین میانشان بنشیند. زهره چیزی نگفت؛ فقط به دستانش نگاه کرد، دستانی که هنوز نشانی از کار سخت نداشتند، اما از همان لحظه گویی میدانست دیگر هرگز مثل قبل نخواهند بود. کارگاه در حاشیهٔ شهر قرار داشت؛ جایی دور از هیاهوی بازار، در کوچهای که بیشتر به انبار شباهت داشت تا محل کار انسانها. وقتی وارد شد، نخستین چیزی که حس کرد، بوی سنگین و خفهکنندهای بود که نفس کشیدن را دشوار میکرد؛ بویی برخاسته از پشمهای کهنه، گرد و خاک و رطوبت، که در فضای بستهٔ اتاق محبوس مانده بود. نور اندک بود و هوا سنگین. چند زن و دختر در گوشهها نشسته بودند؛ سرها پایین، دستها مشغول، و سرفههایی که هر چند دقیقه سکوت را میشکست. هیچکس به او لبخند نزد؛ نه از بیمهری، بلکه از فرسودگی، چرا که اینجا جایی نبود که لبخند در آن دوام بیاورد. کار ساده توضیح داده شد: پشمها را بگیر، باز کن، خاک و خار و زبالههایش را جدا کن و کنار بگذار. اما هیچکس نگفت این کار تا چه اندازه نفسگیر است؛ چگونه پوست را میشکند و سینه را از گرد پر میکند. کسی نگفت که پس از چند ساعت، گلویت میسوزد، چشمانت میسوزد و دستهایت بیحس میشوند. زهره همان روز نخست فهمید که این فقط یک کار نیست؛ نوعی دوام آوردن است، جنگی خاموش با چیزی که هر لحظه تو را فرسودهتر میکند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند و زهره آرامآرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه تدریجی، مانند چیزی که ذرهذره ساییده میشود. دستانش زخم شد، سپس سخت شد، و بعد زخمها نیز عادی شدند. سرفههایش بیشتر شد، اما دیگر به آن توجه نمیکرد؛ زیرا اگر به هر درد گوش میداد، نمیتوانست کار کند، و اگر کار نمیکرد، خانهشان دوام نمیآورد. شبها وقتی به خانه بازمیگشت، لباسهایش بوی پشم میداد؛ بویی که با شستن هم کاملاً از بین نمیرفت، گویی در وجودش رسوب کرده باشد. در خانه، وضعیت چندان تغییر نکرد؛ فقط اندکی پول بیشتر به دست میآمد، اما نه آنقدر که زندگی را آسان کند. پدر همچنان خستهتر از همیشه بازمیگشت، مادر همچنان نگران بود، و خواهران و برادرانش به او مینگریستند، گویی او اکنون ستون خانه شده است. دختری که زمانی خود نیازمند حمایت بود، حال باید تکیهگاه دیگران باشد. این دگرگونی بیصدا رخ داد، اما سنگینیاش هر روز بیشتر شد. گاهی در کارگاه، میان گرد و غبار، زهره به گذشته فکر میکرد؛ به روزهایی که در صنف مینشست، به صدای استاد، به خندههای آرام دختران، به دفترهایی که از نوشته پر بود، و به آیندهای که آنقدر روشن به نظر میرسید که گویی میشد آن را لمس کرد. اکنون اما آینده چیزی نبود که بتواند تصورش کند؛ تنها ادامهای مبهم بود، آکنده از کار، خستگی، و شاید تصمیمهایی که در آنها سهمی نداشته باشد. شبی، هنگامی که همه خواب بودند و سکوت خانه تنها با صدای نفسهای آرام شکسته میشد، زهره آهسته برخاست. به سوی طاقچه رفت، یکی از کتابهایش را برداشت، گرد و خاکش را زدود و گشود. اما کلمات برایش بیگانه شده بودند؛ نه از آن رو که آنها را فراموش کرده باشد، بلکه چون فاصلهای میان او و آن زندگی افتاده بود که بهسادگی پر نمیشد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما فرو نریخت؛ او آموخته بود که حتی گریه نیز باید حسابشده باشد. در خانهای که همه درد دارند، گریه هم گاه نوعی تجمل است. کتاب را بست. به دستانش نگاه کرد، به زخمها، به خشکی پوست، به انگشتانی که دیگر نرم نبودند و در دلش چیزی گذشت؛ نه جملهای کامل، نه فکری روشن، فقط حسی سنگین، شبیه اینکه زندگیاش از مسیری که خود برگزیده بود منحرف شده و به جایی رسیده است که تنها باید دوام بیاورد، بیآنکه بداند تا کی و برای چه. صبح روز بعد، دوباره با سرفه بیدار شد، چادرش را پوشید و راهی همان کارگاه شد؛ جایی که روزها شبیه یکدیگر بودند و آینده معنایی نداشت. با اینهمه، در جایی عمیق از وجودش، چیزی هنوز خاموش نشده بود، چیزی کوچک، ضعیف، اما زنده که گاه در سکوت شب از او میپرسید: اگر آن دروازه بسته نمیشد، آیا تو هنوز همان زهره بودی؟ نویسنده: سارا کریمی
هیچکس آن روز را بهعنوان یک پایان به یاد نمیآورد، اما برای زهره، همان روزی که دروازه دانشگاه بسته شد، همهچیز آهستهآهسته رو به پایان رفت؛ بیآنکه صدایی داشته باشد یا کسی برایش عزاداری کند. روزی که مثل همیشه چادرش را پوشید، کتابهایش را در بکس کهنهاش گذاشت و از خانه بیرون شد، با همان عادت تکرارشوندهای که سالها در وجودش ریشه دوانده بود. اما وقتی به دروازه رسید، با صفی از دختران روبهرو شد؛ دخترانی که نه وارد میشدند و نه بازمیگشتند، فقط ایستاده بودند. بعضی خاموش، بعضی گریان، و بعضی با نگاههایی که هنوز امید را رها نکرده بود. دروازه بسته بود و هیچکس پاسخ روشنی نمیداد. همانجا بود که زهره برای نخستینبار حس کرد چیزی فراتر از یک روز عادی در حال وقوع است؛ چیزی که قرار است مسیر زندگیاش را تغییر دهد. با اینحال، هنوز باورش نمیکرد. هنوز با خود میاندیشید شاید فردا همهچیز درست شود، شاید این فقط یک توقف کوتاه باشد، نه آغاز پایانی طولانی. آن روز به خانه بازگشت، اما نه مثل همیشه. قدمهایش سنگین بود، نگاهش سرگردان و ذهنش آکنده از پرسشهایی بیپاسخ. مادرش وقتی چهرهاش را دید، چیزی نپرسید؛ فقط فهمید که اتفاقی افتاده است، چرا که در این خانه، خبرهای بد نیازی به کلمات نداشتند و از چهرهها خوانده میشدند. پدرش آن روز نیز دیر آمد؛ خسته و خاموش. وقتی زهره آهسته گفت که دیگر اجازهٔ رفتن به دانشگاه نیست، او فقط سر به زیر انداخت؛ گویی چیزی در درونش فرو ریخته باشد، بیآنکه صدایش را بلند کند. مردانی مانند او آموختهاند دردشان را در سکوت نگه دارند، بهویژه زمانی که میدانند کاری از دستشان برنمیآید. روزهای بعد، خانهٔ کوچکشان بیش از پیش تنگ شد؛ نه از نظر فضا، بلکه از نظر نفس کشیدن. زهره هنوز صبحها زود بیدار میشد، اما دیگر جایی برای رفتن نداشت. گاهی کتابهایش را باز میکرد و خطوط را میخواند، اما ذهنش دیگر همراهی نمیکرد؛ انگار کلمات نیز از او فاصله گرفته باشند. خواهران کوچکش هنوز به مکتب میرفتند، اما ترسی که در نگاهشان پنهان نبود، هر روز همراهشان از خانه بیرون میرفت؛ ترسی از اینکه شاید فردا دیگر نتوانند بازگردند. این هراس، همچون سایهای بر زندگیشان افتاده بود. برادران کوچکش هنوز آنقدر خرد بودند که معنای این اتفاقها را نفهمند، اما گرسنگی را خوب میشناختند؛ و شبهایی که نان کم میآمد، صدای گریهشان در سکوت خانه میپیچید. پدر با تمام توان کار میکرد، اما کارش ثباتی نداشت؛ یک روز در ساختمان، روز دیگر در باربری، و بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمیکرد و دست خالی بازمیگشت. در چهرهاش، بیش از خستگی، شرمندگی دیده میشد؛ شرمندگی از اینکه نمیتوانست آنچه را خانوادهاش نیاز داشتند فراهم کند. مادر نیز گاه در خانههای مردم کار میکرد، لباس میشست، ظرف پاک میکرد، اما آن هم تنها کمکی اندک بود، نه راهحلی اساسی. در چنین شرایطی، زهره نمیتوانست فقط بنشیند و تماشا کند، حتی اگر دلش میخواست. روزی که صحبت کار پشمپاکی پیش آمد، هوا گرم بود و گرد و خاک کوچه در هوا میچرخید. مادرش با صدایی که هم امید در آن موج میزد و هم نگرانی، گفت که همسایهشان خبر داده در کارگاهی، دخترها را برای پاککردن پشم استخدام میکنند. کار سخت است، اما مزد دارد. همین جمله کافی بود تا سکوتی سنگین میانشان بنشیند. زهره چیزی نگفت؛ فقط به دستانش نگاه کرد، دستانی که هنوز نشانی از کار سخت نداشتند، اما از همان لحظه گویی میدانست دیگر هرگز مثل قبل نخواهند بود. کارگاه در حاشیهٔ شهر قرار داشت؛ جایی دور از هیاهوی بازار، در کوچهای که بیشتر به انبار شباهت داشت تا محل کار انسانها. وقتی وارد شد، نخستین چیزی که حس کرد، بوی سنگین و خفهکنندهای بود که نفس کشیدن را دشوار میکرد؛ بویی برخاسته از پشمهای کهنه، گرد و خاک و رطوبت، که در فضای بستهٔ اتاق محبوس مانده بود. نور اندک بود و هوا سنگین. چند زن و دختر در گوشهها نشسته بودند؛ سرها پایین، دستها مشغول، و سرفههایی که هر چند دقیقه سکوت را میشکست. هیچکس به او لبخند نزد؛ نه از بیمهری، بلکه از فرسودگی، چرا که اینجا جایی نبود که لبخند در آن دوام بیاورد. کار ساده توضیح داده شد: پشمها را بگیر، باز کن، خاک و خار و زبالههایش را جدا کن و کنار بگذار. اما هیچکس نگفت این کار تا چه اندازه نفسگیر است؛ چگونه پوست را میشکند و سینه را از گرد پر میکند. کسی نگفت که پس از چند ساعت، گلویت میسوزد، چشمانت میسوزد و دستهایت بیحس میشوند. زهره همان روز نخست فهمید که این فقط یک کار نیست؛ نوعی دوام آوردن است، جنگی خاموش با چیزی که هر لحظه تو را فرسودهتر میکند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند و زهره آرامآرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه تدریجی، مانند چیزی که ذرهذره ساییده میشود. دستانش زخم شد، سپس سخت شد، و بعد زخمها نیز عادی شدند. سرفههایش بیشتر شد، اما دیگر به آن توجه نمیکرد؛ زیرا اگر به هر درد گوش میداد، نمیتوانست کار کند، و اگر کار نمیکرد، خانهشان دوام نمیآورد. شبها وقتی به خانه بازمیگشت، لباسهایش بوی پشم میداد؛ بویی که با شستن هم کاملاً از بین نمیرفت، گویی در وجودش رسوب کرده باشد. در خانه، وضعیت چندان تغییر نکرد؛ فقط اندکی پول بیشتر به دست میآمد، اما نه آنقدر که زندگی را آسان کند. پدر همچنان خستهتر از همیشه بازمیگشت، مادر همچنان نگران بود، و خواهران و برادرانش به او مینگریستند، گویی او اکنون ستون خانه شده است. دختری که زمانی خود نیازمند حمایت بود، حال باید تکیهگاه دیگران باشد. این دگرگونی بیصدا رخ داد، اما سنگینیاش هر روز بیشتر شد. گاهی در کارگاه، میان گرد و غبار، زهره به گذشته فکر میکرد؛ به روزهایی که در صنف مینشست، به صدای استاد، به خندههای آرام دختران، به دفترهایی که از نوشته پر بود، و به آیندهای که آنقدر روشن به نظر میرسید که گویی میشد آن را لمس کرد. اکنون اما آینده چیزی نبود که بتواند تصورش کند؛ تنها ادامهای مبهم بود، آکنده از کار، خستگی، و شاید تصمیمهایی که در آنها سهمی نداشته باشد. شبی، هنگامی که همه خواب بودند و سکوت خانه تنها با صدای نفسهای آرام شکسته میشد، زهره آهسته برخاست. به سوی طاقچه رفت، یکی از کتابهایش را برداشت، گرد و خاکش را زدود و گشود. اما کلمات برایش بیگانه شده بودند؛ نه از آن رو که آنها را فراموش کرده باشد، بلکه چون فاصلهای میان او و آن زندگی افتاده بود که بهسادگی پر نمیشد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما فرو نریخت؛ او آموخته بود که حتی گریه نیز باید حسابشده باشد. در خانهای که همه درد دارند، گریه هم گاه نوعی تجمل است. کتاب را بست. به دستانش نگاه کرد، به زخمها، به خشکی پوست، به انگشتانی که دیگر نرم نبودند و در دلش چیزی گذشت؛ نه جملهای کامل، نه فکری روشن، فقط حسی سنگین، شبیه اینکه زندگیاش از مسیری که خود برگزیده بود منحرف شده و به جایی رسیده است که تنها باید دوام بیاورد، بیآنکه بداند تا کی و برای چه. صبح روز بعد، دوباره با سرفه بیدار شد، چادرش را پوشید و راهی همان کارگاه شد؛ جایی که روزها شبیه یکدیگر بودند و آینده معنایی نداشت. با اینهمه، در جایی عمیق از وجودش، چیزی هنوز خاموش نشده بود، چیزی کوچک، ضعیف، اما زنده که گاه در سکوت شب از او میپرسید: اگر آن دروازه بسته نمیشد، آیا تو هنوز همان زهره بودی؟ نویسنده: سارا کریمی
روایت اسراء از جایی آغاز نمیشود که معمولاً روایتها شروع میشوند؛ نه از یک صبح روشن، نه از یک اتفاق بزرگ، و نه از لحظهای که کسی تصمیمی قاطع میگیرد. روایت او از جایی آغاز میشود که بسیاری آن را پایان میدانند؛ از همانجا که دروازهها بسته میشوند، صداها آهستهتر میگردند و زندگی، بهجای پیش رفتن، در خود جمع میشود. در یکی از کوچههای خاکی و آرام شهر مزار شریف، جایی که دیوارها هنوز قصههای سالهای دور را در خود نگه داشتهاند، خانهای است که در نگاه اول تفاوتی با دیگر خانهها ندارد. اما اگر کمی نزدیکتر شوی، اگر لحظهای در سکوت آن کوچه بایستی، صدایی را خواهی شنید؛ صدایی یکنواخت، پیوسته و خستگیناپذیر: صدای چرخ خیاطی. این صدا، صدای نفس کشیدن اسراء است؛ صدای زنده ماندن او و ۱۸ دختر دیگر که در دل همین خانه، چیزی را میسازند که شاید در هیچ کتابی نوشته نشده باشد: امیدی که با دست دوخته میشود. اسراء دختری است که اگر او را در خیابان ببینی، شاید در نگاه اول هیچچیز خاصی توجهت را جلب نکند؛ چهرهای ساده، لباسهایی معمولی و نگاهی که بیشتر از آنکه به اطراف باشد، در درون خودش فرو رفته است. اما پشت همین ظاهر ساده، داستانی پیچیده نهفته است؛ داستانی از روزهایی که آرامآرام تغییر کردند، از رؤیاهایی که بیصدا شکستند، و از تصمیمی که در سکوت گرفته شد. او هم مانند هزاران دختر دیگر، زمانی کتاب در دست داشت؛ دفترهایش پر از نوشته بود و آینده، چیزی قابل تصور. اما روزی رسید که دیگر هیچچیز مثل قبل نبود. دروازههایی که باید باز میماندند، بسته شدند و آنچه باقی ماند، سکوت بود؛ سکوتی که نهفقط در کوچهها، بلکه در دلها نیز جا گرفت. روزهای نخست برای اسراء شبیه سرگردانی بیپایان بود. صبحها بیدار میشد، اما جایی برای رفتن نداشت. کتابهایش را نگاه میکرد، اما دیگر دلیلی برای گشودنشان نمیدید. گاهی کنار پنجره مینشست و به رفتوآمد مردم خیره میشد؛ گویی بهدنبال چیزی میگشت که خودش هم نمیدانست چیست. در خانه، فشارها آرامآرام بیشتر میشد؛ نه لزوماً در قالب کلمات، بلکه در نگاهها، سکوتها و نگرانیهایی که بر چهره پدر و مادرش نشسته بود. اما پاسخ آن سؤال سنگین «حالا چه؟»، نه در یک لحظه، بلکه در روندی آهسته شکل گرفت. اسراء از کودکی با خیاطی بیگانه نبود. مادرش گاهی لباسها را ترمیم میکرد و او کنار دستش مینشست و تماشا میکرد. آن زمان، این کار فقط مهارتی ساده بود؛ چیزی برای گذران وقت، نه برای ساختن آینده. اما حالا، همان مهارت کوچک به تنها تکیهگاه او تبدیل شده بود. او کار را از جایی آغاز کرد که تقریباً هیچچیز نداشت؛ نه سرمایه، نه مشتری و نه حتی اطمینان. روزهای اول به تمرین گذشت؛ پارچههایی که بارها دوخته و باز شدند، طرحهایی که تغییر کردند، و ساعتهایی که در سکوت، تنها با صدای چرخ خیاطی پر میشدند. در دل این مسیر، چیزی فراتر از یادگیری یک مهارت شکل گرفت؛ نوعی بازتعریف «توانستن». برای اسراء و دخترانی که بعدها به او پیوستند، خیاطی فقط یک کار دستی نبود، بلکه راهی بود برای بازپسگیری کنترلی که از زندگیشان گرفته شده بود. در شرایطی که بسیاری از انتخابها محدود شده بود، همین انتخاب کوچک، یعنی نشستن پشت چرخ خیاطی، معنایی بزرگ پیدا میکرد. این کارگاه کوچک، بهمرور به فضایی تبدیل شد که در آن، زمان شکل دیگری پیدا میکرد. ساعتها دیگر صرفاً نمیگذشتند، بلکه ساخته میشدند. هر کوک، هر برش پارچه و هر لباسی که کامل میشد، نوعی پیشروی در برابر ایستایی بود. حتی اشتباهها هم معنا داشتند، چون نشانهای از تلاش و تجربه بودند. از سوی دیگر، این فضا به پناهگاهی روانی نیز تبدیل شد. جایی که دختران میتوانستند در کنار هم باشند، حرف بزنند، بخندند و برای لحظاتی سنگینی بیرون را فراموش کنند. در جامعهای که گاهی صداها خاموش میشود، همین همنشینی ساده، خود نوعی مقاومت است. کارگاه اسراء، اگرچه از بیرون فقط اتاقی پر از چرخهای خیاطی به نظر میرسد، اما در درون، شبکهای از پیوندهای انسانی است؛ اعتماد، همکاری و امیدی که میان این دختران شکل گرفته است. شاید مهمترین چیزی که در این میان ساخته میشود، لباسها نباشند، بلکه احساسی است از مفید بودن و توانستن. احساسی که بهسادگی دیده نمیشود، اما تأثیری عمیق دارد. کمکم، اولین سفارشها رسیدند؛ ابتدا از همسایهها، سپس از آشنایان. لباسهای ساده، ترمیمها و کارهای کوچک، اما همینها اولین قدمها بودند. با گذشت زمان، ارتباط با دنیای بیرون شکل گرفت؛ از طریق یک گوشی ساده، پیامهای واتساپ و صداهایی از آنسوی مرزها. مشتریان حالا فقط از داخل کشور نبودند. افغانهای خارج از کشور سفارش میدادند؛ لباسهای محفلی، لباس عروس و لباسهایی که باید خاص و دقیق میبودند. اما پشت این روند، پیچیدگیهای زیادی وجود داشت؛ اندازههایی که از راه دور ارسال میشد، پارچههایی که بدون لمس انتخاب میشدند، و مهمتر از همه، اعتمادی که باید ساخته میشد. اسراء این را بهخوبی فهمیده بود؛ هر لباس برای او فقط یک کار نبود، بلکه بخشی از اعتبارش بود. با افزایش سفارشها، کار از توان یک نفر خارج شد. اینجا بود که کارگاه شکل گرفت. دخترانی که مانند او در خانه مانده بودند، یکییکی پیوستند. اکنون ۱۸ دختر در این خانه کار میکنند؛ هرکدام با داستانی متفاوت، اما با دردی مشترک. فضای کارگاه ترکیبی از کار و زندگی است؛ جایی که صدا، سکوت، خنده و خستگی در هم تنیدهاند. اما یک چیز همواره ثابت است؛ حرکت. اسراء حالا فقط یک خیاط نیست؛ او مدیر، هماهنگکننده و تصمیمگیرنده است. مسئولیتی سنگین، اما پذیرفتهشده. لباسهایی که در این کارگاه دوخته میشوند، فقط پارچه و نخ نیستند؛ حاصل ساعتها تمرکز و تلاشاند. از این خانه ساده به شهرها و کشورهایی دور فرستاده میشوند؛ به جاهایی که شاید این دختران هرگز نبینند، اما بخشی از شادی آنها میشوند. در حالی که اینجا زندگی با دشواری میگذرد، آنجا همین لباسها در جشنها پوشیده میشوند. اما شاید همین کافی باشد؛ اینکه چیزی از اینجا به آنجا میرسد. در خانه، اسراء دیگر فقط یک دختر نیست؛ او ستون خانواده است. اما هنوز در دلش چیزی باقی مانده؛ حسی ناتمام، رؤیایی نیمهکاره. گاهی، در سکوت شب، شاید دوباره به همان سؤال فکر کند: «اگر همهچیز طور دیگری میبود چه؟» اما حالا، پاسخ این سؤال چندان مهم نیست. چرا که او، در دل همین واقعیت، چیزی ساخته است که کمتر کسی توانش را دارد. کارگاه اسراء فقط یک محل کار نیست؛ یک روایت است؛ روایتی از ایستادن، از ساختن، از ادامه دادن. در شهری که بسیاری از دروازهها بسته شدهاند، او دروازهای کوچک گشوده است. نه بزرگ، نه پرزرقوبرق، بلکه واقعی. و در همان دروازه، نوری کمرنگ میتابد؛ نوری که بر دستان ۱۸ دختر میافتد؛ دستانی که هنوز میدوزند. نویسنده: سارا کریمی
روایت زرغونه از جایی آغاز نمیشود که دروازه مکتب بسته شد؛ از جایی آغاز میشود که صداها یکییکی خاموش شدند، از لحظهای که دیگر کسی درباره «فردا» با او سخن نگفت. زرغونه دختری بود که آینده را همچون جادهای روشن میدید؛ جادهای که از کوچه خاکی خانهشان آغاز میشد و تا جایی ادامه داشت که او خود را با لباس سفید داکتری تصور میکرد. اما روزی که خبر منع آموزش دختران بالاتر از صنف ششم به واقعیت تبدیل شد، آن جاده ناگهان ناپدید شد؛ نه پیچ خورد و نه باریک شد، بلکه گویی هرگز وجود نداشته است. صبحی که برای آخرین بار بکس مکتبش را برداشت، هیچ نشانهای از پایان در آن دیده نمیشد. مانند هر روز با شوقی آرام از خانه بیرون شد. مادرش صدایش زد تا نانش را بخورد، اما گفت وقتی برگشت میخورد، چون گمان میکرد روزی عادی پیش رو دارد. وقتی به دروازه مکتب رسید و دید که بسته است، و صدای خشک مردی را شنید که گفت «دیگر اجازه ندارید»، چیزی در درونش فرو ریخت؛ نه به شکل گریه، نه اعتراض، بلکه به صورت سکوتی سنگین که از همان روز در تمام لحظههای زندگیاش سایه انداخت. زرغونه به خانه برگشت، اما این بازگشت دیگر شبیه گذشته نبود. وقتی مادرش پرسید چرا زود آمده، تنها یک جمله گفت و بعد خاموش شد؛ سکوتی که حتی مادرش هم نتوانست آن را بشکند. از آن روز خانه برای زرغونه به مکانی تبدیل شد که زمان در آن کش میآمد؛ ساعتها طولانیتر میشدند و روزها تفاوتی با یکدیگر نداشتند. صبحها هنوز بیدار میشد، اما نه از روی شوق، بلکه از روی عادت. بکس مکتبش در گوشه اتاق مانده بود و حضورش یادآور چیزی بود که از او گرفته شده بود. گاهی به آن نزدیک میشد و دستش را روی آن میگذاشت، اما بازش نمیکرد؛ میترسید با باز کردنش همه چیز دوباره زنده شود: صدای خنده همصنفیها، صدای معلم و زنگ مکتب. روزها آرامآرام با کارهای خانه پر شد؛ ظرف شستن، لباس شستن و نان پختن. این کارها بد نبودند، اما برای زرغونه جایگزین رؤیایی شده بودند که زمانی با آن زندگی میکرد. مادرش گاهی با مهربانی میگفت: «دختر باید اینها را یاد بگیرد.» اما زرغونه در دلش میدانست که این جمله بیشتر شبیه تسلیم شدن است تا آموزش. شبها، وقتی همه خواب بودند، آرام بکسش را باز میکرد. کتابها را بیرون میآورد و مدتی به آنها نگاه میکرد؛ گویی میخواست مطمئن شود هنوز وجود دارند، هنوز بخشی از زندگی او هستند. یک شب دفترچهاش را باز کرد و به آخرین جملهای که نوشته بود خیره شد: آرزوی داکتر شدن. آن جمله حالا بیشتر شبیه رؤیایی دور به نظر میرسید، رؤیایی که هر روز فاصلهاش با واقعیت بیشتر میشد. چند ماه بعد، وقتی صحبت ازدواج در خانه مطرح شد، زرغونه سکوت همیشگیاش را شکست. وقتی مادرش با احتیاط موضوع را گفت و پدرش از سختی زندگی سخن گفت، زرغونه تنها یک جمله بر زبان آورد: «من میخواهم درس بخوانم.» این جمله کوتاه، تمام آرزوی او بود. اما پاسخ همان بود که از آن میترسید: «دیگر نمیشود.» این «نمیشود» همچون دیواری بلند در برابرش ایستاد. با این حال، چیزی در درون زرغونه هنوز خاموش نشده بود. او در سکوت به خواندن ادامه داد؛ در لحظههایی که کسی نمیدید. کتابهایش را بارها خواند، حتی صفحاتی که از بر شده بود. گاهی به پشتبام میرفت و در نور کمرنگ آفتاب مطالعه میکرد، گویی میخواست به خود ثابت کند که هنوز میتواند یاد بگیرد و هنوز حق رؤیا داشتن را دارد. در همان کوچه دختران دیگری هم بودند که سرنوشت مشابهی داشتند؛ بعضی تسلیم شده بودند و بعضی حتی کتابهایشان را کنار گذاشته بودند. اما زرغونه هنوز کتابهایش را نگه داشته بود، چون باور داشت دانشی که در دل انسان باشد، به آسانی از بین نمیرود. روزی دختری کوچکتر از کنار خانهشان با بکس مکتبش گذشت. زرغونه او را صدا زد و کتابش را برای لحظهای گرفت. وقتی کتاب را در دست داشت، احساس کرد زمان برای چند ثانیه به عقب برگشته است. اما وقتی آن را پس داد، واقعیت دوباره برگشت؛ با این حال لبخند زد و گفت: «خوب درس بخوان.» آن شب دوباره دفترچهاش را باز کرد و زیر جمله قدیمی نوشت: «اگر راه را ببندند، من راه دیگری پیدا میکنم.» شاید این جمله ساده به نظر برسد، اما برای زرغونه امیدی بود که هنوز زنده مانده بود. در اتاق کوچکش دختری نشسته بود که آیندهاش را از او گرفته بودند، اما ارادهاش را نه. دختری که با تمام سکوتها و «نمیشود»هایی که شنیده بود، هنوز در دلش تکرار میکرد: «میشود… یک روز، حتماً میشود.» نویسنده: سارا کریمی
روایت او از یک صدا آغاز نمیشود؛ از یک سکوت آغاز میشود؛ سکوتی که در آن هیچکس چیزی نمیگوید، اما همهچیز در حال فرو ریختن است. در گوشهای از شهر هرات، جایی که کوچهها در گرمای روز خاکآلود و در شبها خاموشاند، خانهای هست با دیوارهای ترکخورده و دروازهای که همیشه نیمهباز است؛ نه برای آمدن امید، بلکه برای رفتن آرام آرزوها. اگر او را از نزدیک ببینی، شاید فکر کنی مثل بقیه دخترهاست؛ موهایش را ساده میبندد، لباسهایش همیشه تمیز اما کهنهاند و نگاهش… نگاهش چیزی میان ترس و ایستادگی است. اما هیچکس از روی ظاهرش نمیفهمد در درونش چه میگذرد؛ هیچکس نمیفهمد که او هر روز، بارها و بارها، خودش را از نو جمع میکند تا فقط «بماند». او فرزند سوم خانواده است. پیش از او دو برادر به دنیا آمدهاند؛ دو پسری که از همان کودکی یاد گرفتهاند صدایشان بلندتر است، حقشان بیشتر است و دنیا برایشان جای بازتری دارد. بعد از او نیز دو خواهر کوچکتر آمدهاند که هنوز در دنیای کودکانهشان، همهچیز ساده به نظر میرسد. اما او درست در میان این چهار نفر، در جایی ایستاده که نه میتواند مانند برادرانش آزاد باشد و نه مانند خواهران کوچکش بیخبر. سال آخر مکتبش بود؛ سالی که قرار بود پایان یک مسیر و آغاز مسیری دیگر باشد. او از آن دخترهایی نبود که فقط برای نمره درس بخواند. با هر صفحهای که میخواند، خودش را کمی جلوتر میدید؛ در یک شفاخانه، در یک مکتب، یا حتی در یک دفتر کوچک؛ جایی که بتواند چیزی باشد جز «یک دختر در خانه». معلمش یکبار به او گفته بود: «تو فرق داری، تو میتوانی ادامه بدهی.» همین جمله برایش مثل چراغی بود که در تاریکی میدرخشید. اما یک روز، همهچیز ایستاد. دروازه مکتب بسته شد؛ نه با صدایی بلند، بلکه با یک اعلام ساده، با تصمیمی که از جایی دور گرفته شده بود، اما زندگی او را از نزدیک شکست. آن روز، وقتی از مکتب برگشت، کتابهایش را محکم در آغوش گرفته بود؛ انگار میخواست آنها را از دنیا پنهان کند. وقتی به خانه رسید، مادرش فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا همدردی. از آن روز به بعد، زمان برای او شکل دیگری گرفت. صبحها دیگر بوی رفتن نمیدادند. صدای دخترانی که به مکتب میرفتند، دیگر فقط صدا نبود؛ یادآوری تلخی بود از این که: «تو دیگر جزو آنها نیستی.» او سعی کرد خودش را سرگرم کند. به مادرش کمک میکرد، خانه را تمیز میکرد، خواهرهایش را میخواباند. اما هیچکدام از اینها نمیتوانست جای چیزی را که از او گرفته شده بود، پر کند. شبها، وقتی همه خواب بودند، آهسته کتابهایش را بیرون میآورد. نور گوشی را کم میکرد تا کسی متوجه نشود. صفحهها را لمس میکرد، میخواند و گاهی فقط نگاه میکرد. این کار، بیشتر از درس خواندن، شبیه زنده نگه داشتن بخشی از وجودش بود. اما خانه فقط جای خاموشی نبود؛ جای تصمیمهایی بود که بدون او گرفته میشد. اولین بار وقتی حرف ازدواجش را زدند، او فکر کرد اشتباه شنیده است. مادرش آهسته گفت: «پدرت تصمیم گرفته.» برادرش با لحنی که بیشتر شبیه دستور بود گفت: «مرد خوبی است، زندگیات جور میشود.» و او… فقط احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. او هنوز خودش را دختری میدید که باید درس بخواند، نه زنی که باید به خانهای دیگر برود. هنوز در ذهنش آیندهای بود که خودش انتخاب کرده بود. اما حالا دیگران برایش آیندهای ساخته بودند؛ بیآنکه حتی از او بپرسند. اولین «نه» را که گفت، صدایش خیلی بلند نبود؛ بیشتر شبیه خواهش بود تا مخالفت. اما همین «نه» کافی بود تا همهچیز تغییر کند. پدرش عصبانی شد. چهرهاش سرخ شد، صدایش بالا رفت و بعد… سکوت شکست. صدای سیلی، صدای افتادن، صدای نفسهایی که تند شده بودند. آن روز او فهمید که در این خانه، مخالفت کردن یعنی آماده بودن برای درد. اما او باز هم گفت «نه». بار دوم، برادرش جلو آمد. دستش را محکم گرفت و گفت: «فکر نکن که میتوانی تصمیم بگیری.» او دستش را با تمام قدرت کشید. این بار فقط سیلی نبود؛ لگد، فریاد و تحقیر هم بود. کلماتی که شاید از درد جسمی هم عمیقتر بودند. روزها تبدیل به چرخهای از فشار و مقاومت شدند. هر بار که موضوع ازدواج مطرح میشد، او مخالفت میکرد. هر بار که مخالفت میکرد، خشونت برمیگشت؛ شدیدتر و بیرحمتر. بدنش پر از کبودیهایی بود که زیر لباسهایش پنهان میکرد. اما چیزی که پنهان نمیشد، خستگی عمیقی بود که در چشمانش نشسته بود. گاهی به آینه نگاه میکرد و خودش را نمیشناخت. آیا این همان دختری بود که روزی با شوق به مکتب میرفت؟ همان کسی که میخواست داکتر شود؟ حالا فقط دختری بود که باید برای «نه» گفتن هزینه بدهد. اما در میان همه اینها، یک چیز تغییر نکرده بود: او هنوز تسلیم نشده بود. یک شب، پس از یک درگیری شدید، وقتی همه خواب بودند، او به پشتبام رفت. آسمان پر از ستاره بود؛ همان آسمانی که زمانی برایش پر از رؤیا بود. نشست، زانوهایش را در آغوش گرفت و برای نخستین بار بلند گریه نکرد؛ فقط اشک ریخت، بیصدا و آرام. بعد نفس عمیقی کشید و به خودش گفت: «من هنوز هستم.» این جمله ساده شاید برای دیگران چیزی نباشد، اما برای او مثل یک عهد بود؛ عهدی برای ادامه دادن، حتی وقتی همهچیز علیه اوست. او هنوز در همان خانه زندگی میکند. هنوز هر روز با همان آدمها روبهرو میشود. هنوز خطر ازدواج اجباری مانند سایهای بر سرش سنگینی میکند. اما در درونش چیزی تغییر کرده است؛ او دیگر فقط یک دختر خاموش نیست. او کسی است که میداند حق دارد انتخاب کند، حتی اگر برای این حق هر روز بجنگد. در شهر هرات، در میان هزاران داستان نانوشته، داستان او شاید یکی از همانهایی باشد که کسی بلند نمیخواند. اما او، با همان «نه»هایش و با همان مقاومت خاموشش، دارد داستانش را مینویسد؛ خط به خط، درد به درد، اما هنوز زنده. و شاید روزی همین «نه» کوچک، به فریادی تبدیل شود که دیگر هیچکس نتواند آن را نشنود. نویسنده: سارا کریمی
شبها در خانهی شکریه زودتر از هر جای دیگر تاریک میشود؛ نه فقط بهخاطر خاموشی چراغ، بلکه بهخاطر فکری که مثل دود در همهجا پخش است. اتاق کوچکشان بوی دوا و نم میدهد. پدرش در گوشهای روی یک توشک نازک دراز کشیده؛ سرفههایی که از سینهاش بیرون میآید خشک و بریدهبریده است، طوری که هر بار شکریه حس میکند شاید این سرفه آخرین باشد. او همیشه قبل از خواب چند دقیقه کنار پدر مینشیند، دستش را روی سینهاش میگذارد؛ نه از سر محبت ساده، بلکه از ترس… ترس از اینکه یکوقت نفسش دیگر بالا نیاید. در همان حال، صدای آهستهی مادر از حویلی میآید که هنوز ظرف میشوید؛ با دستهایی که پوستش از مواد شوینده ترک خورده، و زیر لب چیزی زمزمه میکند؛ شاید دعا، شاید درد. شکریه دختر کلان خانه است. این جمله در ظاهر ساده است، اما در زندگی او یعنی اینکه هیچوقت فرصت نکرده فقط «دختر» باشد. یعنی از همان وقتی که مکتب بسته شد، انگار کسی نام او را از روی لیست شاگردان پاک کرد و به جایش نوشت: نانآور، مراقب، صبور. صبحها قبل از همه بیدار میشود، چای را میجوشاند، نان خشک را با آب نرم میکند تا برای خوردن قابل شود، خواهرهای کوچکش را بیدار میکند، موهایشان را با دقت میبافد، به برادرش میگوید که از خانه دور نرود، و در همین میان، گاهی یک نگاه کوتاه به کتابهایش میاندازد که گوشهی اتاق خاک گرفتهاند. کتابهایی که هنوز بوی گذشته را میدهند؛ بوی روزهایی که دغدغهاش فقط امتحان و مشق بود، نه اینکه امشب نان دارند یا نه. وقتی از خانه بیرون میرود تا به کارخانه برسد، راهی را طی میکند که قبلاً با بکس مکتبش میرفت. حالا دستهایش خالی است، اما دلش سنگینتر از همیشه. در راه، دخترهای همسنش را میبیند که بعضی هنوز امیدوارانه دربارهی مکتب حرف میزنند، اما او دیگر در آن حرفها شریک نیست. او وارد دنیایی شده که در آن سن مهم نیست، نیاز مهم است. کارخانه در حاشیهی شهر است؛ ساختمانی خاکستری با دیوارهای بلند و پنجرههایی که همیشه نیمهبازند، اما هیچوقت هوای تازه وارد نمیشود. داخلش بوی مواد و عرق و خستگی درهم آمیخته، و صدای ماشینها آنقدر بلند است که آدم گاهی صدای فکر خودش را هم نمیشنود. کار شکریه ساده به نظر میرسد، اما ساده نیست؛ ساعتها ایستادن، بدون اینکه حق داشته باشد بنشیند، بدون اینکه بتواند با کسی راحت حرف بزند. دستهایش زود زخم شد، ناخنهایش شکست، و پاهایش هر شب آنقدر درد میکرد که گاهی نمیتوانست درست راه برود. اما هیچکدام از اینها به اندازهی چیزی که بعداً شروع شد آزاردهنده نبود؛ نگاههایی که اول فقط سنگین بودند، بعد آهستهآهسته معنی پیدا کردند. نگاههایی که او را نه بهعنوان یک کارگر، بلکه بهعنوان چیزی دیگر میدیدند؛ چیزی که خودش از گفتن نامش هم شرم داشت. کارفرما مردی بود که خیلی زود فهمید شکریه چه کسی است. او فهمید این دختر انتخاب ندارد. فهمید پشت این چهرهی خاموش یک خانه است، یک پدر مریض، یک مادر خسته، چند کودک گرسنه. و همین فهمیدن او را خطرناکتر کرد. اول با مهربانی ساختگی شروع کرد؛ گاهی از کارش تعریف میکرد، گاهی میگفت: «تو با بقیه فرق داری.» شکریه اول این حرفها را جدی نگرفت، فقط سرش را پایین میانداخت و کارش را ادامه میداد. اما کمکم فاصلهها کمتر شد، حرفها آهستهتر شد و معنیها واضحتر. یک روز که همه رفته بودند و او مانده بود تا کارش را تمام کند، مرد صدایش کرد. صدای ماشینها هنوز در فضا بود، اما آن لحظه برای شکریه همهچیز ساکت شد. نزدیک رفت، بدون اینکه سرش را بالا کند. مرد با لحنی آرام اما سنگین گفت که میتواند کمکش کند، میتواند معاشش را زیاد کند، میتواند کارش را سبکتر کند… اما در عوض چیزی میخواست که گفتنش را مستقیم بلد نبود، یا شاید نمیخواست مستقیم بگوید. شکریه اول وانمود کرد نفهمیده؛ گفت که فقط میخواهد کار کند. اما مرد لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود تا مهربانی. از آن روز به بعد فشار بیشتر شد. هر بار که او را تنها پیدا میکرد، حرفها واضحتر میشد. شکریه دیگر مطمئن بود که چه میخواهد، اما نمیدانست چه کند. هر بار که به خانه برمیگشت، نگاه به پدرش میکرد که با سختی نفس میکشد، به مادرش که شبها با پاهای ورمکرده میخوابد، به خواهرهایش که هنوز معصومانه دربارهی مکتب سؤال میکنند، و به برادرش که کفش ندارد. اینها فقط تصویر نبودند؛ اینها دلیل بودند. دلیل برای اینکه نتواند بهسادگی بگوید: «کار را رها میکنم.» شبی که همه خواب بودند، شکریه بیدار ماند. صدای نفسهای بریدهی پدرش، صدای سرفهای که گاهگاهی میآمد، صدای باد که از لای درزهای دیوار میگذشت… همهی اینها با فکرهایش قاطی شده بود. او به خودش فکر نمیکرد، یا شاید جرأتش را نداشت. فقط به این فکر میکرد که اگر کارش را از دست بدهد، فردا چه میشود؟ نان از کجا میآید؟ دوا از کجا؟ و اگر قبول کند… آنوقت چه چیزی از خودش باقی میماند؟ این سؤالها ساده نبودند و جوابشان هم آسان نبود. روز بعد، وقتی دوباره به کارخانه رفت، بدنش آنجا بود، اما ذهنش نه. کارفرما دوباره صدایش کرد. اینبار دیگر صبر نداشت. مستقیم گفت: «یا قبول کن، یا دیگر نیا.» این جمله کوتاه بود، اما برای شکریه مثل حکم بود؛ نه فرصت فکر، نه راه سوم. فقط دو انتخاب که هر دو شبیه سقوط بودند. وقتی از کارخانه بیرون شد، هوا روشن بود، اما برای او همهچیز تیره به نظر میرسید. در راه، از کنار مکتبی گذشت که دروازهاش بسته بود. چند لحظه ایستاد. به دیوار نگاه کرد، به پنجرههایی که زمانی از آنها صدای شاگردها میآمد. به یاد آورد روزی را که آخرین بار از آن دروازه بیرون شد، با این فکر که چند روز بعد دوباره برمیگردد. حالا اما میفهمید که آن «چند روز» شاید هیچوقت تمام نشود. وقتی به خانه رسید، مادرش از کرایهی عقبمانده گفت. پدرش دوباره سرفه کرد. خواهر کوچکش از مکتب پرسید. همهچیز همان بود، اما شکریه دیگر همان نبود. او دیگر فقط یک دختر نبود که از مکتب محروم شده؛ او دختری بود که در نقطهای ایستاده که هیچ راهی در آن روشن نیست. آن شب، وقتی همه خوابیدند، شکریه آرام گریه کرد؛ نه با صدای بلند، نه با شکایت. فقط اشکهایی که بیصدا روی بالش میریخت. او نمیدانست فردا چه تصمیمی میگیرد. نمیدانست تا کجا میتواند مقاومت کند. فقط یک چیز را میدانست: زندگیای که باید میداشت از او گرفته شده، و حالا در جایی ایستاده که مجبور است برای چیزی بجنگد که حتی نباید مسئلهاش میبود. و شاید دردناکترین بخش همین باشد؛ اینکه شکریه هنوز در سنی است که باید دربارهی آرزوهایش فکر کند، نه دربارهٔ اینکه چگونه از خودش محافظت کند… در برابر دنیایی که هیچ رحمی ندارد. نویسنده: سارا کریمی
دانشجوی افغانستانی برنده جایزه «ارشمیدس» روسیه شده است
فریدون فرزاد در تازهترین مورد اعلام کرده است که جایزه بینالمللی «ارشمیدس» روسیه به دلیل طراحی یک سیستم هوش مصنوعی که میزان عفونت زخمهای بیماران دیابتی را تشخیص میدهد، به او اهدا شده است. آقای فرزاد گفته است که این سیستم از طریق موبایل و براساس تصویری که از زخم بیماران دیابتی گرفته میشود، میزان عفونت را مشخص میکند. او در ادامه تاکید کرده است که بیماران میتوانند پیش از مراجعه به داکتر، با استفاده از موبایل خود از وضعیت زخم مطلع شوند. وی گفت: «طرحم ، سیستم هوشمند پیشبینی عفونت زخم مبتنی بر یادگیری ماشین است که میتواند جان انسانها را نجات دهد و به بهبود سلامت جامعه کمک کند.» فریدون فرزاد دانشجوی مقطع دوکتورا در بخش هوش مصنوعی است. او به دلیل مشکلات ویزا نتوانست در مراسم اهدای جایزه در مسکو شرکت کند و برنامه را بهصورت آنلاین دنبال کرد. جشنواره و نمایشگاه بینالمللی اختراعات و نوآوری «ارشمیدس» (Archimedes) در مسکو، یکی از بزرگترین و معتبرترین رویدادهای علمی جهان است که از سال ۱۹۹۸ با حمایت دولت روسیه و سازمانهای بینالمللی برای معرفی اختراعات، طرحهای صنعتی و فناوریهای نوین برگزار میشود. این جشنواره عرصهای برای رقابت پژوهشگران و مخترعان جهانی در زمینههای مختلف فنی و مهندسی است.
نشانههای اضطراب پنهان و نادیده گرفتن آن
اضطراب واکنشی طبیعی بدن به فشار و تهدید است و در سطحی معقول میتواند فرد را هوشیار و آمادهی مقابله با مشکلات کند. با این حال، بسیاری از افراد اضطراب مزمن یا پنهان را تجربه میکنند، بدون آنکه خودشان متوجه باشند. این نوع اضطراب اغلب بهصورت غیرمستقیم و از طریق نشانههایی ظاهر میشود که بهراحتی نادیده گرفته میشوند. شناخت این علائم میتواند به پیشگیری از اثرات منفی اضطراب بر سلامت روان و جسم کمک کند و فرد را قادر سازد اقدامات لازم را برای مدیریت آن انجام دهد. اضطراب پنهان معمولاً با احساس نگرانی مزمن، بیقراری و افکار منفی همراه است. برخلاف اضطراب آشکار که با علائم شدیدی مانند حملهی پانیک، تپش قلب یا تعریق زیاد مشخص میشود، اضطراب پنهان بیشتر در قالب تغییرات ظریف در رفتار و بدن ظاهر میشود. یکی از رایجترین نشانهها، خستگی مداوم و احساس بیانرژی بودن است. افراد مبتلا به اضطراب پنهان حتی پس از خواب کافی نیز همچنان احساس خستگی و کاهش انرژی میکنند. این خستگی ذهنی و جسمی ناشی از فشار روانی مزمنی است که ذهن و بدن را فرسوده کرده و مانع عملکرد بهینهی روزانه میشود. نشانهی دیگر اضطراب پنهان، اختلالات خواب است. بسیاری از افراد نمیتوانند خوابی عمیق و آرام داشته باشند، دچار بیداریهای مکرر در طول شب میشوند یا پیش از خواب، افکار مزاحم و نگرانیهای بیپایان ذهن آنها را درگیر میکند. این مشکل خواب به مرور زمان انرژی روزانه را کاهش میدهد و باعث افزایش اضطراب میشود؛ چرخهای معیوب که گاهی فرد بهسادگی متوجه آن نمیشود. علاوه بر خستگی و اختلالات خواب، تغییر در رفتار غذایی و وزن نیز از نشانههای پنهان اضطراب است. برخی افراد به دلیل اضطراب بیش از حد غذا میخورند و برخی دیگر اشتهای خود را از دست میدهند. این تغییرات میتواند موجب افزایش یا کاهش وزن غیرمنتظره شود و سلامت جسمی فرد را به خطر اندازد. حتی اگر این تغییرات جزئی به نظر برسند، باید بهعنوان هشداری برای بررسی وضعیت روانی فرد در نظر گرفته شوند. کاهش تمرکز و ضعف در حافظهٔ کوتاهمدت نیز از دیگر علائم شایع اضطراب پنهان است. فردی که تحت فشار روانی مزمن قرار دارد، ممکن است در انجام وظایف روزمره دچار مشکل شود، جزئیات را فراموش کند یا در تصمیمگیری دچار تردید شود. این مشکل گاهی به اشتباه بهعنوان تنبلی یا بیتوجهی تلقی میشود، در حالی که ریشهٔ آن اضطراب پنهان و فشار روانی است. از نظر جسمانی نیز اضطراب پنهان میتواند به شکل علائم فیزیکی نامشخص بروز کند. سردردهای مکرر، دردهای عضلانی، تنش در شانهها و گردن، ناراحتیهای گوارشی و تپش قلب گهگاهی میتوانند ناشی از اضطراب باشند. بسیاری از افراد این علائم را به مشکلات جسمانی موقتی نسبت میدهند و از ارتباط آنها با استرس و اضطراب آگاه نیستند. نشانههای رفتاری نیز اهمیت زیادی دارند. افرادی که اضطراب پنهان دارند ممکن است از موقعیتهای اجتماعی یا فعالیتهای جدید اجتناب کنند. آنها ممکن است بهتدریج تعاملات اجتماعی خود را محدود کرده یا از پذیرش مسئولیتهای تازه خودداری کنند تا سطح استرس خود را کاهش دهند. این رفتارها در بلندمدت میتواند به انزوا و کاهش کیفیت زندگی منجر شود. حساسیت بیش از حد و واکنشهای هیجانی غیرمنتظره نیز از دیگر علائم اضطراب پنهان است. فرد ممکن است نسبت به انتقاد، تأخیر در کارها یا مشکلات کوچک واکنشهایی شدید نشان دهد. این واکنشها گاهی برای دیگران غیرمنطقی به نظر میرسند، اما در واقع نشانهای از فشار روانی و اضطراب مزمن هستند. راهکارهای مؤثر برای مقابله با اضطراب پنهان معمولاً شامل روشهای غیردارویی و تغییر در سبک زندگی است. تمرینهای تنفس و مدیتیشن میتوانند ذهن را آرام کنند و سطح هورمونهای استرس را کاهش دهند. حتی چند دقیقه تمرین روزانه میتواند تأثیر قابل توجهی در کاهش اضطراب داشته باشد. ورزش منظم نیز با افزایش ترشح اندورفین، به بهبود خلقوخو و کاهش تنشهای فیزیکی مرتبط با اضطراب کمک میکند. تغذیهٔ سالم و خواب منظم نیز نقش مهمی در کنترل اضطراب دارند. مصرف غذاهای سرشار از ویتامینها و مواد معدنی، کاهش مصرف قند و کافئین و رعایت برنامهٔ منظم خواب میتواند اثرات جسمی و روانی اضطراب را کاهش دهد. ایجاد تعادل میان کار و زندگی شخصی، اختصاص زمان برای فعالیتهای تفریحی و حفظ روابط اجتماعی مثبت نیز به کاهش اضطراب کمک میکند. حتی نگه داشتن دفترچهای برای ثبت نگرانیها و افکار منفی میتواند به فرد کمک کند ذهن خود را سامان دهد و استرس را بهتر کنترل کند. تغییر نگرش و تقویت مهارتهای مدیریت هیجان نیز اهمیت زیادی دارد. یادگیری تکنیکهای مدیریت استرس، تمرین شکرگزاری و بازسازی شناختی میتواند فرد را در برابر فشارهای روانی مقاومتر کند و از شدت گرفتن اضطراب پنهان جلوگیری نماید. حمایت اجتماعی و گفتوگو با دوستان، خانواده یا مشاوران نیز نقش مهمی در کاهش فشار روانی دارد و به فرد احساس امنیت و آرامش میبخشد. اضطراب پنهان ممکن است به دلیل ناشناخته بودن نشانهها نادیده گرفته شود، اما اثرات آن بر زندگی روزمره جدی است. شناخت علائمی مانند خستگی مداوم، اختلالات خواب، تغییرات اشتها، کاهش تمرکز، علائم فیزیکی نامشخص و واکنشهای هیجانی غیرمنتظره، نخستین گام در مدیریت این نوع اضطراب است. با استفاده از روشهای طبیعی و پایدار، افراد میتوانند سطح اضطراب خود را کنترل کرده و کیفیت زندگی خود را بهبود بخشند. مدیریت اضطراب پنهان فرایندی مستمر است که نیازمند توجه و تمرین روزانه است. با بهکارگیری روشهایی مانند تمرینهای تنفسی، مدیتیشن، ورزش منظم، تغذیهٔ سالم، خواب کافی، ایجاد تعادل میان کار و زندگی، حفظ روابط اجتماعی مثبت و تقویت مهارتهای مدیریت هیجان، میتوان اثرات منفی اضطراب پنهان را کاهش داد و سلامت روان و جسم را حفظ کرد. آگاهی از نشانههای اضطراب پنهان و اقدام بهموقع، نهتنها از تشدید آن جلوگیری میکند، بلکه توانایی فرد را برای مقابله با فشارهای روزمره و تصمیمگیری بهتر افزایش میدهد. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»
از خویشتن تا رابطه؛ سیر تحول درونی زن
کتاب «هنر زن بودن» نوشتهی پریسا نصری از جمله آثاری است که در سالهای اخیر، همچون نغمهای آرام اما ماندگار، در فضای ادبیات انگیزشی و خودشناسی زنان طنین انداخته است. این کتاب را میتوان روایتی دانست از سفری درونی؛ سفری که از دل پرسشهای ساده آغاز میشود و به لایههای عمیقتری از هویت، احساس و آگاهی میرسد. نویسنده در این اثر، نه با زبانی خشک و آکادمیک، بلکه با لحنی صمیمی و نزدیک به تجربههای زیسته، مخاطب را به بازاندیشی در معنای زن بودن دعوت میکند؛ معنایی که گاه در هیاهوی نقشها، مسئولیتها و انتظارات اجتماعی، به فراموشی سپرده میشود. «هنر زن بودن» از همان سطرهای نخست، حالوهوایی تأملبرانگیز دارد. گویی نویسنده دست خواننده را میگیرد و او را به آینهای روبهروی خویش میبرد؛ آینهای که در آن، نهتنها ظاهر، بلکه عمق وجود انسان بازتاب مییابد. در این میان، پرسشهایی آرام اما ماندگار شکل میگیرند: من که هستم؟ چه میخواهم؟ و جایگاه من در این جهان پرشتاب کجاست؟ کتاب، پاسخی قطعی و یکدست به این پرسشها نمیدهد، بلکه راه را برای کشف پاسخهای شخصی هموار میسازد. در بطن این اثر، مفهوم هویت زنانه همچون رشتهای نامرئی اما پیوسته، تمامی بخشها را به هم پیوند میدهد. نویسنده تلاش میکند نشان دهد که زن بودن، نه صرفاً مجموعهای از نقشهای بیرونی، بلکه تجربهای عمیق و چندلایه است که از درون آغاز میشود. این هویت، در نگاه او، آمیزهای است از احساس، عقل، شهود و تجربه؛ ترکیبی که اگر بهدرستی شناخته و پرورش داده شود، میتواند به سرچشمهای از آرامش و قدرت بدل گردد. در این میان، تأکید بر خودشناسی، همچون چراغی روشن در مسیر کتاب حضور دارد؛ چراغی که راه را از میان تاریکیهای تردید و ناآگاهی روشن میکند. بخش قابل توجهی از کتاب به روابط عاطفی اختصاص یافته است؛ روابطی که گاه ساده به نظر میرسند، اما در واقع، پیچیده و چندوجهیاند. نویسنده با نگاهی واقعگرایانه، به تفاوتهای روانی و احساسی میان زن و مرد اشاره میکند و میکوشد پلی از فهم و همدلی میان این دو جهان متفاوت ایجاد کند. در اینجا، کلمات نه بهعنوان ابزار آموزش، بلکه همچون پلی برای نزدیکی دلها به کار گرفته میشوند. توصیهها، اگرچه سادهاند، اما در پسِ خود تجربهای عمیق را حمل میکنند؛ تجربهای که از دل زندگی برآمده و به زندگی بازمیگردد. از نظر سبک نگارش، «هنر زن بودن» در مرز میان نثر ادبی و نثر کاربردی حرکت میکند. جملات کوتاه، آهنگین و گاه شاعرانهاند و در عین حال، از سادگی و شفافیت فاصله نمیگیرند. این ویژگی باعث میشود که متن، هم دلنشین باشد و هم قابل فهم؛ هم اندیشه را درگیر کند و هم احساس را. نویسنده بهخوبی توانسته است میان این دو ساحت، تعادلی ظریف برقرار کند؛ تعادلی که خواننده را خسته نمیکند، بلکه او را به ادامهی مسیر ترغیب میسازد. برای درک بهتر این اثر، شناخت نویسنده آن نیز اهمیت دارد. پریسا نصری از جمله افرادی است که در حوزهی آموزش مهارتهای زندگی و توانمندسازی زنان فعالیت داشته و تلاش کرده است میان دانش روانشناسی و نیازهای واقعی جامعه پلی برقرار کند. هرچند اطلاعات دقیق و رسمی درباره سال تولد و محل تولد او بهطور گسترده در دسترس نیست، اما آنچه از آثار و فعالیتهایش برمیآید، نشان میدهد که او در بستر فرهنگی جامعه ایرانی رشد یافته و همین زمینه فرهنگی، نقش مهمی در شکلگیری نگاه و اندیشههایش داشته است. دغدغههای مطرحشده در کتاب، بهخوبی بازتابدهندهی تجربهی زیستهی زن ایرانی در مواجهه با چالشهای معاصر است؛ چالشهایی که میان سنت و مدرنیته، میان خواستن و توانستن، و میان فردیت و نقشهای اجتماعی شکل میگیرند. با این حال، «هنر زن بودن» همانند هر اثر دیگری، از نگاههای انتقادی نیز دور نمانده است. برخی از خوانندگان، این کتاب را اثری الهامبخش و امیدآفرین دانستهاند که توانسته است نگاه آنها را به زندگی و روابطشان تغییر دهد. از دید این گروه، سادگی و صمیمیت متن، نقطهی قوت اصلی آن است؛ چرا که امکان ارتباطی نزدیک و بیواسطه با خواننده را فراهم میکند. آنان معتقدند که کتاب، همچون دوستی مهربان، در کنار خواننده مینشیند و بیآنکه قضاوت کند، او را به تأمل و تغییر دعوت میکند. در مقابل، برخی دیگر بر این باورند که کتاب در برخی بخشها، از عمق کافی برخوردار نیست و بیشتر به بیان کلیات بسنده کرده است. بهویژه در بحث هویت زنانه، این نقد مطرح شده که اثر میتوانست با نگاهی گستردهتر و تحلیلیتر، به ابعاد تاریخی، فرهنگی و اجتماعی این مفهوم بپردازد. همچنین برخی معتقدند که تمرکز پررنگ بر روابط عاطفی، باعث شده است که سایر ابعاد وجودی زن، مانند استقلال فردی، رشد حرفهای و نقش اجتماعی، کمتر مورد توجه قرار گیرد. این نقدها، اگرچه قابل تأملاند، اما از ارزشهای کلی کتاب نمیکاهند، بلکه میتوانند زمینهای برای نگاه عمیقتر به موضوع فراهم کنند. در لایهای عمیقتر، «هنر زن بودن» را میتوان تلاشی برای آشتی دادن انسان با خویشتن دانست. در جهانی که سرعت، رقابت و فشارهای بیرونی، مجال اندیشیدن را از انسان میگیرند، این کتاب لحظهای مکث را پیشنهاد میکند؛ مکثی برای دیدن، برای شنیدن و برای فهمیدن. در این مکث، انسان میتواند بار دیگر با خود روبهرو شود و آنچه را که در هیاهوی زندگی گم کرده است، باز یابد. از این منظر، کتاب نهتنها دربارهی زنان، بلکه دربارهی انسان است؛ انسانی که در جستوجوی معنا، آرامش و ارتباطی اصیل با خود و دیگران است. زن بودن، در اینجا، بهانهای است برای ورود به این جستوجو؛ جستوجویی که میتواند هر خوانندهای را، فارغ از جنسیت، به تأمل وادارد. در پایان، میتوان گفت که «هنر زن بودن» کتابی است که بیش از آنکه پاسخ بدهد، پرسش میآفریند؛ پرسشهایی که هر یک، دریچهای تازه به سوی شناخت و آگاهی میگشایند. این اثر، با همهی سادگی و کاستیهای احتمالیاش، تلاشی است صادقانه برای روشن کردن چراغی در مسیر زندگی؛ چراغی که اگرچه کوچک است، اما میتواند راه را در تاریکیهای تردید و ناآگاهی روشن سازد. در این مسیر، خواننده نهتنها با مفاهیم جدیدی آشنا میشود، بلکه به بازخوانی خویشتن نیز میپردازد؛ بازخوانیای که شاید آغازگر تحولی آرام اما عمیق در زندگی او باشد. نویسنده: قدسیه امینی
اهمیت محبت و احترام در خانواده
خانواده نخستین و مهمترین نهاد اجتماعی است که انسان در آن متولد میشود، رشد میکند و شخصیت او شکل میگیرد. این محیط کوچک اما بسیار تأثیرگذار، پایه و اساس زندگی فردی و اجتماعی هر انسان را میسازد. در میان همه عواملی که میتوانند خانواده را به محیطی سالم، پایدار و موفق تبدیل کنند، محبت و احترام جایگاهی اساسی و غیرقابلانکار دارند. این دو عنصر مانند ستونهایی هستند که اگر در یک خانواده محکم و استوار باشند، روابط میان اعضا نیز مستحکم و پایدار خواهد بود. محبت در خانواده به معنای ابراز عشق، علاقه، توجه و دلسوزی نسبت به یکدیگر است. این محبت میتواند به شکلهای گوناگون بروز پیدا کند؛ از یک لبخند ساده و یک کلمه دلگرمکننده گرفته تا حمایت در شرایط دشوار و همراهی در لحظات مهم زندگی. وقتی فردی در خانواده احساس کند که مورد محبت قرار دارد، احساس ارزشمندی و امنیت در وجود او شکل میگیرد. این احساس، پایهای برای رشد سالم شخصیت و افزایش اعتمادبهنفس او خواهد بود. کودکانی که در محیطی سرشار از محبت بزرگ میشوند، معمولاً افرادی شادتر، آرامتر و موفقتر هستند. آنها یاد میگیرند که چگونه با دیگران ارتباطی سالم برقرار کنند. چنین کودکانی در آینده نیز قادر خواهند بود روابط عاطفی قویتری با دیگران برقرار کنند و در جامعه نقش مثبتی ایفا کنند. در مقابل، کودکانی که از محبت کافی برخوردار نیستند، ممکن است دچار مشکلاتی مانند اضطراب، افسردگی، کمبود اعتمادبهنفس و حتی رفتارهای پرخاشگرانه شوند. احترام نیز یکی دیگر از ارکان اساسی خانواده سالم است. احترام به معنای پذیرفتن ارزش و شخصیت دیگران و توجه به احساسات، نظرات و حقوق آنهاست. در خانوادهای که احترام متقابل وجود دارد، اعضا با یکدیگر با ادب و مهربانی رفتار میکنند و از تحقیر، سرزنش و بیاحترامی پرهیز مینمایند. این نوع رفتار باعث میشود که فضای خانواده به محیطی امن و آرام برای بیان افکار و احساسات تبدیل شود. در چنین فضایی، اعضای خانواده بدون ترس از قضاوت یا تمسخر، نظرات خود را مطرح میکنند و در صورت بروز مشکل، بهجای پنهانکاری یا پرخاشگری، به گفتوگو و همکاری روی میآورند. این امر باعث تقویت روابط خانوادگی و افزایش صمیمیت میان اعضا میشود. احترام متقابل همچنین به افراد میآموزد که حتی در شرایط اختلافنظر نیز میتوانند با حفظ ادب و آرامش، مسائل را حل کنند. محبت و احترام ارتباطی تنگاتنگ با سلامت روانی افراد دارند. انسانها بهطور طبیعی نیازمند عشق و توجه هستند و این نیاز بیش از هر جای دیگری در خانواده باید برآورده شود. وقتی فردی در خانه خود احساس آرامش و پذیرش داشته باشد، فشارها و مشکلات بیرونی کمتر بر او تأثیر میگذارند. در واقع، خانوادهای که بر پایه محبت و احترام بنا شده باشد، مانند پناهگاهی امن عمل میکند که افراد میتوانند در آن به آرامش برسند و انرژی لازم برای ادامه زندگی را بهدست آورند. یکی از مهمترین تأثیرات محبت و احترام در تربیت فرزندان مشاهده میشود. والدین نخستین الگوهای رفتاری کودکان هستند و فرزندان از طریق مشاهده رفتار آنها، شیوه تعامل با دیگران را میآموزند. اگر والدین در برخورد با یکدیگر و با فرزندان خود مهربان و محترمانه رفتار کنند، این الگوها در ذهن کودک تثبیت میشود و او نیز در آینده همین رفتار را تکرار خواهد کرد. برای مثال، کودکی که میبیند پدر و مادرش با آرامش با یکدیگر صحبت میکنند، به نظرات هم گوش میدهند و در زمان اختلاف با احترام برخورد میکنند، یاد میگیرد که خشونت و بیاحترامی راهحل مشکلات نیست. در مقابل، اگر کودکی در محیطی پر از تنش، دعوا و بیاحترامی رشد کند، احتمال زیادی وجود دارد که این رفتارها را در روابط آینده خود تکرار کند. محبت در خانواده تنها به گفتن «دوستت دارم» محدود نمیشود، بلکه در رفتارهای روزمره نیز باید دیده شود. اختصاص دادن زمان برای بودن در کنار خانواده، گوش دادن به صحبتهای یکدیگر، توجه به نیازها و احساسات دیگران و کمک کردن در کارها، همگی نشانههای محبت هستند. حتی کارهای کوچک مانند پرسیدن حال یکدیگر یا تشویق کردن اعضای خانواده میتواند تأثیر بزرگی در ایجاد احساس صمیمیت داشته باشد. از سوی دیگر، احترام نیز باید در تمام جنبههای زندگی خانوادگی رعایت شود. نحوه صحبت کردن، لحن صدا، انتخاب کلمات و حتی زبان بدن، همگی میتوانند نشاندهنده میزان احترام افراد به یکدیگر باشند. رعایت ادب در گفتار، پرهیز از توهین و تمسخر و توجه به حریم شخصی دیگران از جمله نشانههای مهم احترام در خانواده هستند. در دنیای امروز، خانوادهها با چالشهای متعددی روبهرو هستند. پیشرفت فناوری، استفاده گسترده از تلفنهای همراه و شبکههای اجتماعی، مشغلههای کاری و فشارهای اقتصادی باعث شده است که زمان کمتری برای ارتباط مستقیم میان اعضای خانواده باقی بماند. این موضوع میتواند به کاهش محبت و توجه میان اعضا منجر شود. در چنین شرایطی، لازم است که خانوادهها آگاهانه برای حفظ و تقویت روابط خود تلاش کنند. برای مثال، تعیین زمانهایی برای دورهمی خانوادگی، صرف غذا در کنار یکدیگر بدون استفاده از تلفن همراه و انجام فعالیتهای مشترک میتواند به افزایش صمیمیت و محبت در خانواده کمک کند. همچنین والدین باید تلاش کنند تا با فرزندان خود ارتباطی صمیمی برقرار کرده و به مشکلات و دغدغههای آنها گوش دهند. محبت و احترام همچنین نقش مهمی در ایجاد حس مسئولیتپذیری در اعضای خانواده دارند. وقتی افراد احساس کنند که مورد توجه و احترام قرار دارند، انگیزه بیشتری برای مشارکت در امور خانواده پیدا میکنند. آنها تلاش میکنند تا وظایف خود را بهدرستی انجام دهند و در ایجاد محیطی بهتر برای زندگی مشترک سهیم باشند. علاوه بر این، محبت و احترام میتوانند از بروز بسیاری از اختلافات و مشکلات خانوادگی جلوگیری کنند. بسیاری از دعواها و تنشها زمانی بهوجود میآیند که افراد احساس میکنند نادیده گرفته شدهاند یا به آنها بیاحترامی شده است. در مقابل، اگر فضای خانواده بر پایه درک متقابل و احترام باشد، حتی در صورت بروز اختلاف، اعضا میتوانند با گفتوگو و همفکری راهحل مناسبی پیدا کنند. نکته مهم این است که محبت و احترام باید دوطرفه باشند. همه اعضای خانواده، از والدین گرفته تا فرزندان، باید در این زمینه تلاش کنند. اگر تنها یک نفر به این اصول پایبند باشد، تعادل خانواده به هم میخورد. بنابراین، آموزش این ارزشها به فرزندان و تمرین آنها در زندگی روزمره از اهمیت زیادی برخوردار است. در کنار این موارد، باید به نقش فرهنگ و ارزشهای اجتماعی نیز اشاره کرد. در بسیاری از فرهنگها، احترام به بزرگترها و محبت به اعضای خانواده از ارزشهای اساسی به شمار میروند. حفظ این ارزشها و انتقال آنها به نسلهای آینده میتواند به تقویت بنیان خانواده و جامعه کمک کند. در نهایت میتوان گفت که محبت و احترام دو عامل کلیدی برای داشتن خانوادهای سالم، شاد و موفق هستند. این دو عنصر نهتنها باعث ایجاد آرامش و صمیمیت در خانواده میشوند، بلکه تأثیر عمیقی بر شخصیت و آینده افراد دارند. خانوادهای که در آن محبت و احترام حاکم باشد، محیطی امن و دلپذیر برای رشد و شکوفایی اعضای خود فراهم میکند. چنین خانوادهای میتواند در برابر مشکلات و چالشهای زندگی مقاومتر باشد و اعضای آن با همکاری و همدلی بر سختیها غلبه کنند. در مقابل، نبود محبت و احترام میتواند روابط خانوادگی را تضعیف کرده و زمینهساز بسیاری از مشکلات فردی و اجتماعی شود. بنابراین لازم است که همه ما به اهمیت این دو ارزش اساسی توجه کنیم و در زندگی روزمره خود آنها را به کار ببریم. با تقویت محبت و احترام در خانواده، میتوانیم نهتنها زندگی بهتری برای خود و عزیزانمان فراهم کنیم، بلکه گامی مؤثر در جهت ساختن جامعهای سالمتر و انسانیتر برداریم. نویسنده: سحر یوسفی
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.