سرتیتر
گزارش

منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری می‌کنند

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که رانندگان تکسی‌‌های شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفت‌وآمد سه‌چرخه‌ها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری می‌کنند. دست‌کم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعت‌ها کنار ایستگاه‌‌ها منتظر می‌مانند، اما رانندگان تکسی‌های شهری با وجود خالی‌بودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویت‌ها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفت‌وآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شده‌اند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسی‌ها ایستاده کرده و چک می‌کنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند‌‌، آنان را پیاده می‌کنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسی‌های شهری به دلیل کم‌بود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشت‌سر نیز خودداری می‌کنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات می‌گویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافت‌های طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات می‌گویند که پس از آن‌که نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سه‌چرخه‌ها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفت‌وآمد به‌طور چشم‌گیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیت‌ها را بر تکسی‌های شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیش‌تر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسی‌ها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را به‌دلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسی‌ها پایین کرده و مانع رفت‌وآمد آنان شده بودند.

محبوب ترین ها
2 سال قبل

آکادمی بیگم مکتب آنلاین و رایگان را برای دختران افغان راه‌اندازی کرد

2 سال قبل

سفارت آمریکا: برای ریشه‌کن کردن خشونت جنسی در افغانستان تلاش می‌کنیم

2 سال قبل

نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین

2 سال قبل

اُفتان و خیزان روزگار؛ روایتی از فقر در کابل

روایت
میان مرگ

میان مرگ و زندگی؛ فریاد خاموش دختران

کوچه‌های خاکی و تنگِ حاشیه شهر هرات در زمستان بوی دود چوب و زغال می‌داد؛ بویی که با سوز سرد هوا مخلوط می‌شد و تا عمق سینه می‌نشست. در یکی از همین کوچه‌ها، خانه‌ای گِلی با دروازه آهنی زنگ‌زده وجود داشت که از بیرون مثل صدها خانه دیگر به نظر می‌رسید، اما پشت آن دیوارها، زندگی دختری جریان داشت که هر روز کمی بیشتر از درون می‌شکست. نامش شکیلا بود؛ دختری هجده‌ساله با چهره‌ای ظریف و چشم‌هایی که همیشه انگار چیزی را پنهان می‌کرد — ترس، خستگی و غمی که هیچ‌وقت فرصت بیان پیدا نکرده بود. شکیلا تا چند سال پیش زندگی متفاوتی داشت. او دانش‌آموز مکتب بود و از شاگردان خوب صنفش محسوب می‌شد. معلمش همیشه می‌گفت اگر ادامه بدهد، می‌تواند روزی داکتر شود. خودش هم همین آرزو را داشت. وقتی کتاب بیولوژی را باز می‌کرد، انگار وارد دنیایی می‌شد که در آن همه‌چیز قابل فهم بود؛ بدن انسان، بیماری‌ها، درمان‌ها — همه‌چیز منطقی‌تر از زندگی خودش به نظر می‌رسید. اما با تغییر شرایط اجتماعی و بسته‌شدن فرصت‌های آموزشی برای دختران، مکتب‌رفتن او متوقف شد. همان روزی که فهمید دیگر اجازه رفتن ندارد، ساعت‌ها گریه کرد، اما آن گریه‌ها فقط آغاز یک سقوط آرام بود. پدرش مردی کارگر بود که سال‌ها در ایران کار کرده و بعد از اخراج اجباری برگشته بود. بیکاری، فقر و حس شکست در وجودش جمع شده بود و این فشارها اغلب به خشونت تبدیل می‌شد. او باور داشت که دختر باید مطیع باشد و هرچه خانواده تصمیم بگیرد، همان سرنوشت اوست. مادر شکیلا زنی خاموش و ترسیده بود؛ خودش قربانی سال‌ها خشونت و تحقیر، و دیگر توان ایستادن در برابر شوهر را نداشت. در چنین فضایی، شکیلا کم‌کم احساس کرد که نه صدایش شنیده می‌شود و نه خواسته‌هایش اهمیتی دارد. خشونت‌ها ابتدا لفظی بود؛ توهین، تحقیر و سرزنش‌های مداوم. اما بعد جسمی شد. کوچک‌ترین مخالفت یا حتی سکوت او می‌توانست باعث سیلی یا ضربه شود. چند بار آن‌قدر لت‌وکوب شد که مجبور شد روزها در خانه بماند تا کبودی‌های صورتش محو شود. هیچ‌کس بیرون از خانه چیزی نمی‌دانست یا اگر می‌دانست، دخالت نمی‌کرد. در بسیاری از خانواده‌ها، چنین رفتارهایی «مسئله داخلی» محسوب می‌شود و دختر جایی برای پناه بردن ندارد. نقطه اوج فشار زمانی بود که پدر تصمیم گرفت او را به مردی حدود چهل‌ساله بدهد؛ مردی که همسر داشت اما می‌خواست زن دوم بگیرد. در مقابل، پولی به خانواده پرداخت می‌کرد که می‌توانست بخشی از مشکلات مالی را حل کند. برای پدر، این معامله منطقی بود؛ برای شکیلا، کابوس. او بارها مخالفت کرد. گریه کرد. گفت حاضر است کار کند، خیاطی یاد بگیرد یا هر کاری انجام دهد، اما ازدواج نکند. اما مخالفتش فقط خشونت بیشتری به همراه داشت. یک شب، بعد از بحث شدید، پدرش او را آن‌قدر زد که نفسش بند آمد. همان شب، وقتی در گوشه اتاق نشسته بود و بدنش درد می‌کرد، حس کرد دیگر هیچ راهی ندارد. آینده‌ای که پیش رویش بود، تاریک و اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید: ازدواج اجباری، خشونت بیشتر و زندگی‌ای که هیچ کنترلی بر آن ندارد. در روزهای بعد، شکیلا تغییر کرد. کمتر حرف می‌زد، کمتر غذا می‌خورد و بیشتر وقتش را تنها می‌گذراند. گاهی ساعت‌ها به یک نقطه خیره می‌شد. درونش ترکیبی از ترس، ناامیدی و خشم شکل گرفته بود. او احساس می‌کرد زندانی است — زندانی بدون کلید. شبی که اقدام به خودکشی کرد، خانه ساکت بود. همه خواب بودند. او آرام به آشپزخانه رفت. در گوشه‌ای، بوتل مایع سمی که برای کشتن حشرات استفاده می‌شد، قرار داشت. دستش می‌لرزید. چند دقیقه فقط به آن نگاه کرد. در ذهنش صحنه‌های آینده مرور می‌شد: عروسی اجباری، خانه مردی غریبه، تحقیر و ادامه همان چرخه خشونت. بعد فکر دیگری آمد: «اگر بمیرم، همه‌چیز تمام می‌شود.» او بوتل را برداشت و نوشید. لحظات بعد، بدنش واکنش نشان داد؛ سوزش، سرگیجه و ضعف شدید. ترس ناگهانی در وجودش دوید — نه ترس از مرگ، بلکه ترس از درد. زمین خورد و صدای افتادنش مادرش را بیدار کرد. وقتی مادرش او را دید، فریاد کشید. همسایه‌ها آمدند و با عجله او را به شفاخانه رساندند. داکتران ساعت‌ها تلاش کردند تا جانش را نجات دهند. او زنده ماند. وقتی هوشیاری‌اش برگشت، احساس سنگینی عجیبی داشت. گلویش می‌سوخت و بدنش بی‌رمق بود. مادرش کنار تخت گریه می‌کرد. اولین جمله‌ای که شکیلا گفت، آرام و شکسته بود: «چرا نجاتم دادید؟» این جمله خلاصه عمق ناامیدی او بود. اما داستان به همین‌جا ختم نشد. بعد از برگشت به خانه، او با سرزنش و خشم بیشتری مواجه شد. پدرش می‌گفت آبروی خانواده را برده است. هیچ‌کس درباره دلیل کارش صحبت نمی‌کرد؛ فقط درباره شرم و بدنامی حرف می‌زدند. این همان واقعیتی است که بسیاری از دختران در افغانستان تجربه می‌کنند: درد اصلی دیده نمی‌شود، فقط پیامد اجتماعی اهمیت پیدا می‌کند. با این حال، در درون شکیلا چیزی تغییر کرده بود. او مرگ را لمس کرده و برگشته بود. در روزهای بعد، آرام‌آرام فهمید که هنوز زنده است — و زنده‌بودن، هرچند دردناک، هنوز امکان تغییر را در خود دارد. یک روز به مادرش گفت: «من نمی‌خواهم بمیرم… اما نمی‌خواهم این‌گونه هم زندگی کنم.» این جمله ساده، نقطه عطفی در زندگی او شد. مادرش که سال‌ها سکوت کرده بود، برای اولین بار گریه‌کنان گفت: «من هم نمی‌خواستم این‌گونه زندگی کنم.» آن لحظه، میان مادر و دختر نوعی همدلی شکل گرفت؛ دو زن در دو نسل، هر دو قربانی خشونت، اما هر دو هنوز زنده. سرنوشت شکیلا هنوز نامعلوم است. او هنوز با همان چالش‌ها روبه‌روست، هنوز ترس دارد، هنوز آینده‌اش قطعی نیست. اما اقدام ناموفقش فقط یک حادثه نبود؛ فریادی بود از عمق رنج، فشاری که سال‌ها جمع شده بود. فریادی که اگر شنیده نشود، ممکن است برای بسیاری دیگر به پایان‌های تلخ‌تری منجر شود. داستان او، داستان یک فرد نیست؛ بازتاب واقعیتی است که در گوشه‌های مختلف جامعه وجود دارد — جایی که خشونت خانوادگی، فقر، محدودیت‌های اجتماعی و نبود حمایت روانی دست به دست هم می‌دهند و دختران جوان را تا مرز نابودی پیش می‌برند. و شاید مهم‌ترین حقیقت این باشد: بسیاری از این دختران نمی‌خواهند بمیرند؛ آن‌ها فقط می‌خواهند دردشان تمام شود. نویسنده:  سارا کریمی  

میان مرگ
میان مرگ و زندگی؛ فریاد خاموش دختران

کوچه‌های خاکی و تنگِ حاشیه شهر هرات در زمستان بوی دود چوب و زغال می‌داد؛ بویی که با سوز سرد هوا مخلوط می‌شد و تا عمق سینه می‌نشست. در یکی از همین کوچه‌ها، خانه‌ای گِلی با دروازه آهنی زنگ‌زده وجود داشت که از بیرون مثل صدها خانه دیگر به نظر می‌رسید، اما پشت آن دیوارها، زندگی دختری جریان داشت که هر روز کمی بیشتر از درون می‌شکست. نامش شکیلا بود؛ دختری هجده‌ساله با چهره‌ای ظریف و چشم‌هایی که همیشه انگار چیزی را پنهان می‌کرد — ترس، خستگی و غمی که هیچ‌وقت فرصت بیان پیدا نکرده بود. شکیلا تا چند سال پیش زندگی متفاوتی داشت. او دانش‌آموز مکتب بود و از شاگردان خوب صنفش محسوب می‌شد. معلمش همیشه می‌گفت اگر ادامه بدهد، می‌تواند روزی داکتر شود. خودش هم همین آرزو را داشت. وقتی کتاب بیولوژی را باز می‌کرد، انگار وارد دنیایی می‌شد که در آن همه‌چیز قابل فهم بود؛ بدن انسان، بیماری‌ها، درمان‌ها — همه‌چیز منطقی‌تر از زندگی خودش به نظر می‌رسید. اما با تغییر شرایط اجتماعی و بسته‌شدن فرصت‌های آموزشی برای دختران، مکتب‌رفتن او متوقف شد. همان روزی که فهمید دیگر اجازه رفتن ندارد، ساعت‌ها گریه کرد، اما آن گریه‌ها فقط آغاز یک سقوط آرام بود. پدرش مردی کارگر بود که سال‌ها در ایران کار کرده و بعد از اخراج اجباری برگشته بود. بیکاری، فقر و حس شکست در وجودش جمع شده بود و این فشارها اغلب به خشونت تبدیل می‌شد. او باور داشت که دختر باید مطیع باشد و هرچه خانواده تصمیم بگیرد، همان سرنوشت اوست. مادر شکیلا زنی خاموش و ترسیده بود؛ خودش قربانی سال‌ها خشونت و تحقیر، و دیگر توان ایستادن در برابر شوهر را نداشت. در چنین فضایی، شکیلا کم‌کم احساس کرد که نه صدایش شنیده می‌شود و نه خواسته‌هایش اهمیتی دارد. خشونت‌ها ابتدا لفظی بود؛ توهین، تحقیر و سرزنش‌های مداوم. اما بعد جسمی شد. کوچک‌ترین مخالفت یا حتی سکوت او می‌توانست باعث سیلی یا ضربه شود. چند بار آن‌قدر لت‌وکوب شد که مجبور شد روزها در خانه بماند تا کبودی‌های صورتش محو شود. هیچ‌کس بیرون از خانه چیزی نمی‌دانست یا اگر می‌دانست، دخالت نمی‌کرد. در بسیاری از خانواده‌ها، چنین رفتارهایی «مسئله داخلی» محسوب می‌شود و دختر جایی برای پناه بردن ندارد. نقطه اوج فشار زمانی بود که پدر تصمیم گرفت او را به مردی حدود چهل‌ساله بدهد؛ مردی که همسر داشت اما می‌خواست زن دوم بگیرد. در مقابل، پولی به خانواده پرداخت می‌کرد که می‌توانست بخشی از مشکلات مالی را حل کند. برای پدر، این معامله منطقی بود؛ برای شکیلا، کابوس. او بارها مخالفت کرد. گریه کرد. گفت حاضر است کار کند، خیاطی یاد بگیرد یا هر کاری انجام دهد، اما ازدواج نکند. اما مخالفتش فقط خشونت بیشتری به همراه داشت. یک شب، بعد از بحث شدید، پدرش او را آن‌قدر زد که نفسش بند آمد. همان شب، وقتی در گوشه اتاق نشسته بود و بدنش درد می‌کرد، حس کرد دیگر هیچ راهی ندارد. آینده‌ای که پیش رویش بود، تاریک و اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید: ازدواج اجباری، خشونت بیشتر و زندگی‌ای که هیچ کنترلی بر آن ندارد. در روزهای بعد، شکیلا تغییر کرد. کمتر حرف می‌زد، کمتر غذا می‌خورد و بیشتر وقتش را تنها می‌گذراند. گاهی ساعت‌ها به یک نقطه خیره می‌شد. درونش ترکیبی از ترس، ناامیدی و خشم شکل گرفته بود. او احساس می‌کرد زندانی است — زندانی بدون کلید. شبی که اقدام به خودکشی کرد، خانه ساکت بود. همه خواب بودند. او آرام به آشپزخانه رفت. در گوشه‌ای، بوتل مایع سمی که برای کشتن حشرات استفاده می‌شد، قرار داشت. دستش می‌لرزید. چند دقیقه فقط به آن نگاه کرد. در ذهنش صحنه‌های آینده مرور می‌شد: عروسی اجباری، خانه مردی غریبه، تحقیر و ادامه همان چرخه خشونت. بعد فکر دیگری آمد: «اگر بمیرم، همه‌چیز تمام می‌شود.» او بوتل را برداشت و نوشید. لحظات بعد، بدنش واکنش نشان داد؛ سوزش، سرگیجه و ضعف شدید. ترس ناگهانی در وجودش دوید — نه ترس از مرگ، بلکه ترس از درد. زمین خورد و صدای افتادنش مادرش را بیدار کرد. وقتی مادرش او را دید، فریاد کشید. همسایه‌ها آمدند و با عجله او را به شفاخانه رساندند. داکتران ساعت‌ها تلاش کردند تا جانش را نجات دهند. او زنده ماند. وقتی هوشیاری‌اش برگشت، احساس سنگینی عجیبی داشت. گلویش می‌سوخت و بدنش بی‌رمق بود. مادرش کنار تخت گریه می‌کرد. اولین جمله‌ای که شکیلا گفت، آرام و شکسته بود: «چرا نجاتم دادید؟» این جمله خلاصه عمق ناامیدی او بود. اما داستان به همین‌جا ختم نشد. بعد از برگشت به خانه، او با سرزنش و خشم بیشتری مواجه شد. پدرش می‌گفت آبروی خانواده را برده است. هیچ‌کس درباره دلیل کارش صحبت نمی‌کرد؛ فقط درباره شرم و بدنامی حرف می‌زدند. این همان واقعیتی است که بسیاری از دختران در افغانستان تجربه می‌کنند: درد اصلی دیده نمی‌شود، فقط پیامد اجتماعی اهمیت پیدا می‌کند. با این حال، در درون شکیلا چیزی تغییر کرده بود. او مرگ را لمس کرده و برگشته بود. در روزهای بعد، آرام‌آرام فهمید که هنوز زنده است — و زنده‌بودن، هرچند دردناک، هنوز امکان تغییر را در خود دارد. یک روز به مادرش گفت: «من نمی‌خواهم بمیرم… اما نمی‌خواهم این‌گونه هم زندگی کنم.» این جمله ساده، نقطه عطفی در زندگی او شد. مادرش که سال‌ها سکوت کرده بود، برای اولین بار گریه‌کنان گفت: «من هم نمی‌خواستم این‌گونه زندگی کنم.» آن لحظه، میان مادر و دختر نوعی همدلی شکل گرفت؛ دو زن در دو نسل، هر دو قربانی خشونت، اما هر دو هنوز زنده. سرنوشت شکیلا هنوز نامعلوم است. او هنوز با همان چالش‌ها روبه‌روست، هنوز ترس دارد، هنوز آینده‌اش قطعی نیست. اما اقدام ناموفقش فقط یک حادثه نبود؛ فریادی بود از عمق رنج، فشاری که سال‌ها جمع شده بود. فریادی که اگر شنیده نشود، ممکن است برای بسیاری دیگر به پایان‌های تلخ‌تری منجر شود. داستان او، داستان یک فرد نیست؛ بازتاب واقعیتی است که در گوشه‌های مختلف جامعه وجود دارد — جایی که خشونت خانوادگی، فقر، محدودیت‌های اجتماعی و نبود حمایت روانی دست به دست هم می‌دهند و دختران جوان را تا مرز نابودی پیش می‌برند. و شاید مهم‌ترین حقیقت این باشد: بسیاری از این دختران نمی‌خواهند بمیرند؛ آن‌ها فقط می‌خواهند دردشان تمام شود. نویسنده:  سارا کریمی  

2 روز قبل
نان برای خانه
نان برای خانه؛ حسرت برای دل

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که او از خواب بیدار شد. هوای سرد از لای درزهای پنجره گِلی اتاق به داخل می‌آمد و روی صورتش می‌نشست. چند لحظه همان‌طور دراز کشید و به سقف خیره ماند؛ سقفی که ترک‌هایش را از حفظ بود، چون ماه‌ها می‌شد که بیشتر وقتش را در همین اتاق می‌گذراند. زمانی نه‌چندان دور، صبح‌ها برایش معنای دیگری داشت — عجله برای رسیدن به مکتب، صدای خنده هم‌صنفی‌ها، بوی کتاب‌های نو، و امیدی که در دلش جوانه می‌زد. اما حالا صبح‌ها فقط آغاز یک روز دیگر دست‌فروشی در سرک‌های شلوغ کابل بود. او هیچ‌وقت آن روز لعنتی را فراموش نمی‌کند؛ روزی که دروازه مکتب بسته شد و گفتند دختران دیگر اجازه آموزش ندارند. اول باور نکرد. فکر کرد شاید چند روزه باشد، شاید یک شایعه باشد، شاید دوباره باز شود. اما روزها تبدیل به هفته شد، هفته‌ها به ماه، و ماه‌ها به سکوتی سنگین که روی زندگی‌اش افتاد. بکس مکتبش گوشه اتاق ماند؛ پر از کتاب‌هایی که هنوز بوی آرزو می‌دادند. گاهی آن را باز می‌کرد، دفترهایش را ورق می‌زد، و انگشتش را روی نوشته‌های خودش می‌کشید، انگار می‌خواست مطمئن شود آن دختر درس‌خوان هنوز وجود دارد. اما فقر به کسی فرصت غم خوردن طولانی نمی‌دهد. پدرش کارگر روزمزد بود؛ روزهایی کار پیدا می‌کرد و روزهایی نه. مادرش بیمار و ضعیف بود. برادران کوچکش گرسنه می‌خوابیدند. وقتی اجاره خانه عقب افتاد و صاحب‌خانه تهدید کرد بیرون‌شان می‌کند، سکوت سنگینی بر خانواده حاکم شد. همان شب پدر با صدایی شکسته گفت: «دخترم… اگر بتوانی کمی کمک کنی…» او چیزی نگفت، فقط سر تکان داد. در دلش حس عجیبی بود — ترکیبی از ترس، شرم و احساس مسئولیت. فردای آن روز، زندگی‌اش برای همیشه تغییر کرد. اولین بار که کنار جاده ایستاد، احساس کرد همه مردم به او خیره شده‌اند. دستمالی در دست داشت که رویش چند بسته کلپ، دستبند پلاستیکی و دستمال کاغذی گذاشته بود. مادرش گفته بود: «همین‌ها را بفروش، شاید کسی بخرد.» اما نزدیک شدن به موترها، گفتن «بخرید» به مردمی که او را نمی‌شناختند، برایش سخت‌تر از هر امتحان مکتب بود. قلبش تند می‌زد و صدایش می‌لرزید. چند بار خواست برگردد خانه، اما تصویر برادر کوچکش که شب قبل گرسنه خوابیده بود، جلوی چشمش آمد و ماند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند. او کم‌کم یاد گرفت چگونه در میان موترها حرکت کند، چگونه وقتی چراغ سرخ می‌شود سریع نزدیک شود و چگونه وقتی چراغ سبز می‌شود عقب برود تا زیر موتر نماند. اما چیزی که هیچ‌وقت عادت نکرد، نگاه‌های مردم بود. بعضی‌ها بی‌تفاوت بودند، بعضی‌ها با ترحم نگاه می‌کردند، و بعضی‌ها حرف‌های تلخ می‌زدند. یک مرد یک‌بار با تمسخر گفت: «به‌جای گدایی برو کار کن.» او چیزی نگفت، فقط لب‌هایش را گاز گرفت تا گریه نکند. نمی‌دانست چگونه توضیح دهد که همین ایستادن در سرک برایش هزار برابر سخت‌تر از نشستن در صنف مکتب است. زمستان که رسید، رنج واقعی شروع شد. سرما استخوان‌سوز بود. دست‌هایش ترک خورد و خون آمد. کفش‌هایش سوراخ شده بود و برف آب‌شده داخلش می‌رفت. اما مجبور بود بایستد. گاهی تمام روز فقط صد افغانی درمی‌آورد. وقتی شب به خانه برمی‌گشت، پاهایش بی‌حس بود، اما لبخند می‌زد تا مادرش ناراحت نشود. پول را در دست پدر می‌گذاشت و وانمود می‌کرد که خسته نیست. بزرگ‌ترین دردش اما جسمی نبود؛ روحی بود. هر بار که دخترانی را می‌دید که یونیفورم مکتب پوشیده‌اند، قلبش فشرده می‌شد. حس می‌کرد چیزی از او دزدیده شده — نه فقط درس، بلکه آینده. شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، چراغ کوچک را روشن می‌کرد و کتاب‌های قدیمی‌اش را می‌خواند. بعضی درس‌ها را فراموش کرده بود و این موضوع بیشتر آزارش می‌داد. با خودش می‌گفت: «اگر همین‌طور بگذرد، شاید دیگر هیچ‌وقت نتوانم ادامه بدهم…» در جاده خطر هم کم نبود. مردانی بودند که نگاه‌های بد می‌کردند. رانندگانی که شوخی‌های زشت می‌گفتند. یک روز مردی دستش را گرفت و گفت: «بیا، بیشتر پول می‌دهم.» او با وحشت دستش را کشید و دوید. آن‌قدر دوید تا نفسش برید. آن شب تا دیر وقت لرزید و گریه کرد. مادرش فهمید، اما چیزی نگفت؛ فقط او را در آغوش گرفت. سکوت آن آغوش، پر از درد مشترک بود. با وجود همه این‌ها، در دلش هنوز امید کوچکی زنده بود. گاهی وقتی آسمان صاف می‌شد و آفتاب روی شهر می‌تابید، تصور می‌کرد روزی دوباره مکتب باز می‌شود. خودش را می‌دید که کتاب به دست دارد، در صنف نشسته و معلم از او سوال می‌پرسد. آن تصویر برایش مثل نفس کشیدن بود — چیزی که بدون آن نمی‌توانست ادامه دهد. یک عصر، دختر کوچکی که همراه مادرش از موتر پیاده شده بود، به او نزدیک شد و پرسید: «خواهر، تو چرا مکتب نمی‌روی؟» او چند ثانیه سکوت کرد. گلویش خشک شد. بعد آرام گفت: «نمی‌شود.» اما وقتی دختر دور شد، اشک‌هایش جاری شد. چون در دلش می‌دانست جواب واقعی این بود: «اجازه ندارم… اما هنوز می‌خواهم.» روزها همچنان می‌گذرد. او هنوز کنار جاده می‌ایستد، هنوز اجناس ارزان می‌فروشد و هنوز با سرما و خستگی می‌جنگد. اما در درونش چیزی زنده مانده — رؤیایی که هیچ‌کس نتوانسته کاملاً خاموش کند. شب‌ها قبل از خواب، وقتی به سقف ترک‌خورده خیره می‌شود، آرام با خودش می‌گوید: «من هنوز شاگرد هستم… حتی اگر مکتب نداشته باشم.» و شاید همین جمله ساده، تنها چیزی است که او را هر صبح دوباره بیدار می‌کند؛ نه فقط برای نان، بلکه برای امیدی که هنوز، با وجود همه غم‌ها، در قلبش نفس می‌کشد. نویسنده: سارا کریمی  

5 روز قبل
از عروس جوان تا زن ناامید؛ روایت پنج سال خشونت پنهان

از همان شبی که برای نخستین بار به خانه‌ی شوهرش قدم گذاشت، چیزی در دلش فرو ریخت؛ احساسی که آن زمان نمی‌توانست نامش را بگذارد، اما بعدها فهمید ترس بوده است؛ ترسی که آهسته و بی‌صدا، مثل رطوبت، در دیوارهای زندگی‌اش نفوذ می‌کرد و هر روز گسترده‌تر می‌شد. او فقط هجده سال داشت؛ دختری که هنوز بوی نوجوانی می‌داد و رویاهای ساده‌ای در سر داشت؛ رویاهایی مثل ادامه‌ی مکتب، خندیدن با دوستان، یا حتی یک زندگی معمولی با شوهری که دوستش داشته باشد. اما در فرهنگ خانواده‌اش، ازدواج بیشتر یک تصمیم جمعی بود تا انتخاب شخصی. وقتی پدرش گفت «خواستگار خوب است، زندگی‌ات تأمین می‌شود»، او فقط سرش را پایین انداخت و قبول کرد، چون از کودکی یاد گرفته بود که دختر خوب مخالفت نمی‌کند. پنج سال گذشت، اما آن پنج سال برای او به اندازه‌ی یک عمر دردناک طول کشید. خانه‌ی شوهرش بزرگ بود، اما در آن خانه برای او جایی امن وجود نداشت. از همان روزهای اول، مادرشوهرش با نگاه‌های سنگین و کلمات نیش‌دار به او فهماند که حضورش مطلوب نیست. هر کاری که می‌کرد، ایرادی پیدا می‌شد؛ اگر غذا می‌پخت، می‌گفتند بدمزه است؛ اگر خانه را تمیز می‌کرد، می‌گفتند هنوز کثیف است؛ اگر سکوت می‌کرد، می‌گفتند بی‌ادب است. خواهرشوهرش که چند سالی از او بزرگ‌تر بود، رفتاری تحقیرآمیز داشت و مدام او را با دختران دیگر مقایسه می‌کرد. پدرشوهرش هم مردی خشن بود که باور داشت زن باید با ترس «آموزش» ببیند. شوهرش در آغاز چندان بدرفتار نبود، اما مشکل اینجا بود که او هیچ‌وقت از همسرش دفاع نکرد؛ سکوتش به اندازه‌ی خشونت دیگران دردناک بود. کم‌کم آن سکوت تبدیل به بی‌تفاوتی شد و بی‌تفاوتی به نوعی همراهی خاموش با ظلم تبدیل شد. اولین بار که لت‌وکوب شد، فقط چند هفته از عروسی‌اش گذشته بود. دلیلش چیزی ساده بود؛ نمک غذا کمی زیاد شده بود. مادرشوهرش سیلی محکمی به صورتش زد، آن‌قدر که گوشش سوت کشید و اشک بی‌اختیار از چشمانش جاری شد. خواهرشوهرش موهایش را کشید و گفت «باید یاد بگیری»، و پدرشوهرش فقط نگاه کرد و گفت «زن باید ادب شود». آن شب او در اتاق کوچکشان نشست و بی‌صدا گریه کرد، اما هنوز امید داشت؛ امیدی کودکانه که شاید اگر بیشتر تلاش کند، اگر مهربان‌تر باشد، اگر اشتباه نکند، همه‌چیز بهتر می‌شود. اما اشتباه او همین بود که فکر می‌کرد مشکل از خودش است. سال اول باردار شد و اولین کودک به دنیا آمد. مادر شدن برایش هم‌زمان شیرین و دردناک بود. وقتی نوزادش را در آغوش می‌گرفت، احساس می‌کرد زندگی هنوز ارزش ادامه دادن دارد، اما همان زمان فشارها بیشتر شد. می‌گفتند «فقط بچه آوردن بلد است»، «هیچ هنر دیگری ندارد». شب‌ها با بدن دردناک از کارهای خانه و زخم‌های تازه، کودک را شیر می‌داد و در سکوت اشک می‌ریخت تا کسی نشنود. دو سال بعد کودک دوم و سپس سوم به دنیا آمدند، اما به‌جای این‌که جایگاهش در خانواده بهتر شود، خشونت شدیدتر شد. حالا او نه‌تنها عروس «بی‌ارزش» بود، بلکه مادری بود که به‌زعم آن‌ها «بار اضافی» آورده است. خشونت فقط به توهین محدود نبود. بارها با دست و چوب زده شد. یک بار آن‌قدر او را هل دادند که به دیوار خورد و چند دقیقه نفسش بند آمد. یک بار ظرف فلزی به طرفش پرتاب شد و پیشانی‌اش شکافت. بدنش پر از کبودی‌هایی بود که یاد گرفته بود پنهان کند. اما درد واقعی در روحش بود؛ تحقیر مداوم، شنیدن جملاتی مثل «تو هیچ نیستی»، «کاش پسر ما با تو ازدواج نمی‌کرد»، «تو بدبختی آوردی». کم‌کم خودش هم این حرف‌ها را باور می‌کرد و اعتمادبه‌نفسش نابود می‌شد. سه ماه قبل از فرارش، خشونت‌ها به اوج رسید. آن روز بهانه فقط لباس‌هایی بود که به‌زعم آن‌ها خوب شسته نشده بود. دعوا شروع شد و خیلی زود به لت‌وکوب تبدیل شد. مادرشوهرش موهایش را کشید، خواهرشوهرش او را هل داد و پدرشوهرش با چوب به او ضربه زد. شوهرش باز هم فقط ایستاده بود. در آن لحظه، چیزی در وجودش شکست؛ نه از ترس، بلکه از خستگی عمیق. احساس کرد اگر بماند، یا خواهد مرد یا کاملاً نابود خواهد شد. همان شب، وقتی همه خواب بودند، به اتاق کودکان رفت، هر سه را بوسید، صورتشان را لمس کرد و با اشک‌های بی‌صدا خداحافظی کرد. سپس در تاریکی خانه را ترک کرد و به سمت خانه‌ی پدرش رفت. وقتی به خانه‌ی پدر رسید، تصور می‌کرد بالاخره پناهگاهی پیدا کرده است، اما خیلی زود فهمید اشتباه کرده است. مادرش ابتدا گریه کرد و او را در آغوش گرفت، اما پدرش عصبانی شد. به‌جای همدردی گفت «زن از خانه‌ی شوهر فرار نمی‌کند». چند روز بعد، خبر رسید که شوهرش او را طلاق داده است؛ به همین سادگی، بدون گفت‌وگو، بدون تلاش. این خبر مثل ضربه‌ای دیگر بر روحش فرود آمد؛ نه به این دلیل که شوهرش را دوست داشت، بلکه چون فهمید حالا کاملاً بی‌پناه شده است. زندگی در خانه‌ی پدر هم آرامش نداشت. سرزنش‌ها شروع شد؛ «آبروی ما را بردی»، «تحمل می‌کردی بهتر بود»، «حالا چه می‌کنی با سه بچه؟». برادرانش گاهی با عصبانیت حرف می‌زدند و حتی او را مقصر می‌دانستند. مادرش میان دلسوزی و ترس از حرف مردم گرفتار بود. او احساس می‌کرد در هیچ جایی پذیرفته نیست؛ نه خانه‌ی شوهر، نه خانه‌ی پدر. کودکانش هم نزد پدرشان مانده بودند و دلتنگی برای آن‌ها قلبش را می‌فشرد. شب‌ها صدای «مادر» گفتنشان را در ذهنش می‌شنید و گریه می‌کرد. در این میان، ناامیدی آن‌قدر عمیق شد که چند بار تلاش کرد به زندگی‌اش پایان بدهد. هر بار فکر می‌کرد دیگر راهی نمانده، دیگر امیدی وجود ندارد. اما هر بار زنده ماند؛ گاهی به‌طور اتفاقی، گاهی به‌خاطر رسیدن ناگهانی یکی از اعضای خانواده. بعد از آخرین بار، فقط گریه می‌کرد و می‌گفت «چرا نمی‌میرم؟» اما در عمق وجودش چیزی هنوز زنده بود؛ عشق به فرزندانش. همین عشق، هرچند ضعیف، مانع شد که کاملاً تسلیم شود. اکنون سه ماه گذشته است. او هنوز در خانه‌ی پدر زندگی می‌کند، هنوز با سرزنش و فشار روبه‌رو است، هنوز آینده‌اش نامعلوم است. اما گاهی جرقه‌ای کوچک از امید در دلش روشن می‌شود؛ شاید بتواند کاری پیدا کند، شاید بتواند دوباره فرزندانش را ببیند، شاید بتواند زندگی تازه‌ای بسازد. او هنوز زخمی است، هنوز شکسته است، اما زنده است. و گاهی در زندگی انسان، زنده ماندن خودِ بزرگ‌ترین مبارزه است. نویسنده: سارا کریمی

1 هفته قبل
میان سنت، تحقیر و سکوت اجباری

سحر هنوز به‌درستی از راه نرسیده بود که چشم‌هایش باز شد. هوا تاریک بود و سکوت خانه سنگین. چند لحظه همان‌طور نشست، دست‌هایش را روی زانو گذاشت و نفس عمیقی کشید. این عادت هرروزه‌اش شده بود؛ پیش از آن‌که از جا بلند شود، چند نفس بکشد، انگار خودش را برای یک روز دیگرِ تحمل آماده می‌کرد. در این خانه، زود بیدار شدن انتخاب نبود، وظیفه بود. عروسی که دیر از خواب بیدار می‌شد، از همان اول روز متهم بود. در گوشه‌ای از شهر بلخ، در خانه‌ای کهنه و خاموش، زنی زندگی می‌کند که ۲۹ سال دارد؛ اما اگر کسی به چهره‌اش نگاه کند، سنش را بیشتر حدس می‌زند. نه به‌خاطر چین‌وچروک، بلکه به‌خاطر خستگی‌ای که در نگاهش لانه کرده؛ خستگی‌ای که نه از کار، بلکه از سال‌ها تحقیر، انتظار و بی‌پناهی آمده است. هشت سال از روزی می‌گذرد که به این خانه عروس شد؛ هشت سالی که هرکدامش سنگین‌تر از قبلی بوده است. آن روز که برای اولین‌بار از خانه پدر بیرون آمد، هنوز دختر بود؛ دختری که باور داشت ازدواج آغاز زندگی است. مادرش هنگام خداحافظی اشک ریخت، اما گفت: «دخترم، زن که شدی، دیگر گریه‌ات را قورت بده. زندگی زن همین است.» او سرش را پایین انداخت؛ چون در فرهنگ ما دختر حق سؤال ندارد. آن روز نمی‌دانست همین جمله سال‌ها بعد مثل طناب دور گلویش سفت خواهد شد. ماه‌های اول عروسی‌اش با ترس و شرم گذشت. هنوز به خانه عادت نکرده بود، هنوز نمی‌دانست کدام گوشه خانه خط قرمز است، کدام حرف را نباید بزند و کدام نگاه خطرناک است. سعی می‌کرد همه‌چیز را درست انجام دهد؛ صبح‌ها زود بیدار می‌شد، نان می‌پخت، حویلی را جاروب می‌کرد و ظرف‌ها را می‌شست. فکر می‌کرد اگر عروس خوبی باشد دوستش خواهند داشت، اما در این خانه خوبیِ زن معیار دیگری داشت. هنوز یک سال کامل نشده بود که نگاه‌ها تغییر کرد. دیگر کسی با مهربانی صدایش نمی‌زد. زن‌های فامیل وقتی می‌آمدند با کنجکاوی به شکمش نگاه می‌کردند و سؤال‌ها شروع شد؛ اول آرام، بعد پی‌درپی: «چرا اولاد نمی‌شی؟ شاید دوا نمی‌خوری؟ فلانی زود مادر شد، تو چرا نه؟» او اول لبخند می‌زد، بعد بهانه می‌آورد و بعد شب‌ها پنهانی گریه می‌کرد. کم‌کم خودش هم ترسید. به شوهرش گفت بهتر است به داکتر بروند، اما شوهرش گفت: «فعلاً خودت برو، ببین مشکل از کجاست.» همین جمله مرز تنهایی‌اش را کشید. از آن روز، رفتن به داکتر بخشی از زندگی‌اش شد. تنها می‌رفت؛ با پولی که گاهی از کم کردن خرج خانه جمع می‌کرد. در کلینیک‌های شلوغ می‌نشست، میان زن‌هایی که هرکدام داستان خودشان را داشتند، آزمایش می‌داد، جواب‌ها را می‌گرفت و دوا می‌خورد. بعضی داکترها با حوصله حرف می‌زدند، بعضی بی‌حوصله، بعضی طوری نگاه می‌کردند که انگار او مقصر همه‌چیز است. آمپول‌ها درد داشت و دواها بدنش را ضعیف می‌کرد. بعضی شب‌ها از درد شکم تا صبح خوابش نمی‌برد، اما صبح که می‌شد باز هم باید بلند می‌شد. کسی حالش را نمی‌پرسید و اگر می‌گفت درد دارم، جواب می‌شنید: «زن درد را تحمل می‌کند.» سال‌ها گذشت. هر سال امیدش کمتر شد و فشار بیشتر. خانواده شوهر دیگر پنهان هم نمی‌کردند و در جمع‌ها می‌گفتند: «این زن خیر ندارد.» مادرشوهرش گاهی مستقیم می‌گفت: «خانه بدون اولاد قبرستان است.» شوهرش کم‌کم سرد شد؛ دیگر نه هم‌صحبتی، نه دل‌داری، فقط سکوت. سال پنجم عروسی، حرف زن دوم جدی شد. اول از زبان دیگران شنید، بعد مادرشوهرش گفت: «پسرم جوان است، حق دارد نسلش را داشته باشد.» آن شب دلش فرو ریخت، تا صبح گریه کرد، قرآن خواند و دعا کرد. صبح به شوهرش گفت: «من مقصر نیستم. همه داکترها گفتند شاید مشکل مشترک باشد.» شوهرش گفت: «سرنوشت همین است.» چند ماه بعد زن دوم آمد؛ جوان‌تر، شادتر و با حمایت کامل. از همان روز اول معلوم بود جایگاهش فرق دارد، کسی از او کار نخواست و همه‌چیز روی دوش زن اول افتاد. وقتی زن دوم حامله شد، خانه پر از شادی شد؛ شیرینی آوردند، دعا خواندند و خندیدند، اما او گوشه‌ای ایستاده بود و حس می‌کرد دیگر هیچ‌کس او را نمی‌بیند. وقتی طفل به دنیا آمد، همه‌چیز تغییر کرد. حالا زن دوم «مادر» بود و او فقط «زن بی‌اولاد». تمام کارهای خانه به عهده‌اش افتاد؛ اگر خسته می‌شد می‌گفتند: «تو که درد زایمان نکشیدی» و اگر اشتباه می‌کرد تحقیر می‌شد. زن دوم کاری نمی‌کرد و طفل بهانه همه‌چیز بود. شب‌ها، وقتی شوهرش در اتاق زن دوم می‌خوابید، او تنها می‌ماند. روی فرش کهنه می‌نشست، به سقف نگاه می‌کرد و به خودش می‌گفت: «گناه من چی بود؟» سؤالی که هیچ‌وقت جواب نگرفت. چند بار تصمیم گرفت به خانه پدرش برگردد. یک بار رفت و با گریه گفت: «من دارم می‌شکنم.» پدرش گفت: «طلاق ننگ است» و مادرش گفت: «زن باید بسازد.» هیچ‌کس نگفت حق داری؛ هیچ‌کس نگفت بمان یا برو، فقط گفتند تحمل کن. برگشت، چون راه دیگری نداشت. حالا هر روزش شبیه روز قبل است؛ صبح زود بیدار می‌شود، کار می‌کند، خاموش است و تحقیر می‌شود. شب که می‌شود، خسته و خالی به گوشه‌ای می‌رود؛ نه جایی برای شکایت دارد، نه گوشی برای شنیدن. او قربانی ناباروری نیست؛ قربانی فرهنگی است که زن را فقط در مادر شدن خلاصه می‌کند؛ قربانی سکوت مردان، قضاوت زنان و دیواری به نام «آبرو». در گوشه‌ای از بلخ، زنی زندگی می‌کند که هنوز نفس می‌کشد، اما زندگی برایش فقط دوام آوردن است؛ او هنوز ایستاده، نه چون قوی است، بلکه چون اجازه نشستن ندارد. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
از کابل
از کابل تا بلخ؛ مسیر کوتاهِ فروپاشی یک دختر

اولین چیزی که از آن صبح به یادش مانده، صدای بسته‌شدن در بود. درِ چوبی خانه با تقی آرام اما سنگین بسته شد؛ طوری که انگار چیزی را برای همیشه قطع کرد. هوا هنوز تاریک بود و کابل در خواب نیمه‌جانش نفس می‌کشید. او روی فرش کهنه‌ی اتاق نشسته بود، چادرش را دور خودش پیچیده و به دست‌هایش نگاه می‌کرد؛ دست‌هایی که هنوز کودکانه بودند، هنوز نشانی از زندگی زنی را نداشتند که قرار بود از آن روز به بعد باشد. او در ولسوالی پغمان کابل بزرگ شده بود؛ جایی که صبح‌ها با صدای پرنده‌ها آغاز می‌شد و عصرها با بوی نان تازه. پغمان برایش فقط یک محل زندگی نبود؛ آخرین جایی بود که خودش را صاحب آینده می‌دانست. تا وقتی مکتب باز بود، هر روز با شوق از خانه بیرون می‌رفت، روپوش آبی‌اش را صاف می‌کرد و در دلش خیال می‌بافت؛ خیال این‌که یک روز درسش را تمام کند، کاری داشته باشد و دیگر بارِ سنگین فقر روی شانه‌های پدرش نباشد. اما مکتب بسته شد؛ ناگهانی، بی‌خبر، بی‌توضیح. یک روز رفت و دیگر اجازه‌ی رفتن نداشت. روپوشش تا مدت‌ها کنار دیوار آویزان ماند؛ مثل یادآوری خاموش از چیزی که از او گرفته شده بود. او هنوز امید داشت. با خودش می‌گفت: «شاید دوباره باز شود»، «شاید فقط موقت باشد». اما روزها گذشت، ماه‌ها گذشت و امید، آرام‌آرام مثل چراغی بی‌نفت خاموش شد. در همان روزها، فقر بیشتر خودش را نشان داد. پدرش دیگر کمتر کار پیدا می‌کرد. بدهی‌ها روی هم جمع می‌شدند. شب‌ها حرف قرض در خانه می‌چرخید، بی‌آن‌که نامی از او برده شود. اما او حس می‌کرد چیزی در حال نزدیک‌شدن است؛ چیزی سرد، چیزی سنگین. تا این‌که یک شب، وقتی چراغ تیل کم‌نور بود و مادرش بی‌صدا گریه می‌کرد، فهمید آینده‌اش معامله شده است. نه کسی نظرش را پرسید، نه کسی توضیح داد. فقط گفتند «مجبوریم». گفتند «راه دیگری نیست». گفتند «تو دختر فهمیده‌ای». او هفده‌ساله بود که عقد شد؛ نه از روی رضایت، نه از روی آمادگی. لباس عروسی‌اش بیشتر شبیه لباس عزاداری بود. وقتی اسمش را پرسیدند و «بله» گفت، صدایش از جایی آمد که خودش هم نمی‌شناخت. همان لحظه، پغمان برایش تمام شد. چند روز بعد، او را از کابل بیرون بردند؛ از کوچه‌هایی که بلد بود، از دیوارهایی که صدای خنده‌اش را شنیده بودند. راه بلخ طولانی بود، اما برای او هر کیلومترش مثل کندن یک لایه از وجودش بود. در موتر، بی‌حرکت نشسته بود؛ نه گریه کرد، نه حرف زد. انگار گریه‌اش را همان‌جا، در پغمان جا گذاشته بود. خانه‌ی خانواده‌ی شوهر در بلخ بزرگ بود، اما دل‌گیر. آدم‌ها زیاد بودند، اما هیچ‌کدام به او نزدیک نبودند. از همان روز اول فهمید این‌جا جای اشتباه‌کردن ندارد. هر حرکتش زیر نظر بود، هر سکوتش معنا داشت. او دیگر دختر نبود؛ وظیفه بود. روزها شبیه هم می‌گذشتند. صبح زود بیدار می‌شد، کار می‌کرد، خاموش می‌ماند. کسی از دلش نمی‌پرسید. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، او به سقف خیره می‌شد و به پغمان فکر می‌کرد؛ به مکتب، به معلمی که گفته بود «تو باهوشی»، به دوستی که قرار بود با هم آینده بسازند. شوهرش مردی بود که فاصله را بلد بود؛ نه مهربانی بلد بود، نه پرسش. حضورش مثل سایه بود؛ همیشه بود، اما گرما نداشت. برای او، این ازدواج پایان یک بدهی بود؛ برای دختر، آغاز یک زندان بی‌دیوار. گاهی در حویلی، وقتی تنها می‌شد، زیر لب درس‌هایی را که یادش مانده بود مرور می‌کرد. بعضی کلمه‌ها را دیگر به یاد نمی‌آورد. حافظه‌اش هم، مثل خودش، خسته شده بود. دلش می‌خواست بنویسد، اما کاغذ نداشت. دلش می‌خواست حرف بزند، اما گوشی نبود. او در بلخ زندگی می‌کرد، اما جانش در پغمان مانده بود. فاصله‌ی میان این دو، فاصله‌ی یک زندگی تا زندگی دیگر نبود؛ فاصله‌ی دختر بودن تا زنِ مجبور بودن بود. و این قصه فقط قصه‌ی او نیست؛ قصه‌ی نسلی است که مکتب را از آن گرفتند، بعد آینده را، بعد اختیار را. دخترانی که از یک ولسوالی به ولایت دیگر برده می‌شوند؛ نه برای زندگی، بلکه برای خاموش‌ماندن. او هنوز زنده است، نفس می‌کشد، راه می‌رود. اما در جایی عمیق‌تر، همان صبحی که درِ خانه‌ی پغمان بسته شد، او تمام شد. با این‌همه، چیزی در او هنوز کاملاً نمرده بود؛ جرقه‌ای کم‌نور که گاهی بی‌اجازه سر برمی‌آورد. نه امیدی بزرگ، نه رؤیایی روشن، فقط آگاهیِ تلخی از این‌که آنچه بر او گذشته، ناعادلانه بوده است. شب‌هایی بود که به خودش می‌گفت اگر روزی دختری داشته باشد، نخواهد گذاشت همان راه را برود؛ حتی اگر نتواند کاری کند، دست‌کم در دلش تکرار می‌کرد که این سرنوشت «طبیعی» نیست. این فکر، هرچند بی‌صدا، نوعی مقاومت بود. او یاد گرفته بود چگونه زنده بماند، نه چگونه زندگی کند. یاد گرفته بود کمتر دیده شود، کمتر خواسته داشته باشد، کمتر خودش باشد. اما خاطره‌ی آن صبح در پغمان، صدای بسته‌شدن در، و روپوش آبیِ آویزان کنار دیوار، مثل زخمی کهنه هرگز رهایش نکرد. آن خاطره، شاهدی بود بر این‌که زمانی، پیش از بلخ، پیش از عقد، پیش از وظیفه‌شدن، دختری وجود داشت با حقِ انتخاب. و شاید همین یادآوری است که قصه را هنوز تمام نمی‌کند؛ چون تا وقتی کسی به یاد می‌آورد که چه بوده و چه می‌توانست باشد، فروپاشی هرچند عمیق، مطلق نیست. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
دانش و فناوری

پژوهشگران: شب‌بیداری خطر حلمه قلبی و سکته مغزی را افزایش می‌دهد

بر مبنای یک پژوهش تازه، افراد شب‌بیدار، ۱۶ درصد بیشتر نسبت به افراد «صبح‌گرا» در معرض خطر حمله قلبی و سکته مغزی قرار دارند. محقیقان اعلام کرده‌اند که یافته‌های این پژوهش که در مجله «انجمن قلب آمریکا» منتشر شده، همچنین نشان می‌دهد که پیامدهای رفتاری شب‌بیداری در میان زنان شدیدتر از مردان است. بر اساس یافته‌ها، زنان شب‌بیدار ۹۶ درصد بیشتر در معرض دریافت نمره پایین سلامت قلب قرار دارند، در حالی که این میزان در میان مردان ۶۷ درصد گزارش شده است. این پژوهش، داده‌های بیش از ۳۲۰ هزار بزرگسال در سنین ۳۹ تا ۷۴ سال را بررسی کرده است. پژوهشگران سلامت قلب هر فرد را بر اساس شاخص «هشت اصل اساسی زندگی» انجمن قلب آمریکا، ارزیابی کردند. این شاخص شامل کیفیت تغذیه، فعالیت بدنی، مدت خواب، مصرف نیکوتین، فشار خون، قند خون و سطح چربی خون بوده است. بر اساس این پژوهش، افراد شب‌بیدار، ۷۹ درصد بیشتر از گروه میانه در معرض سلامت ضعیف قلب قرار دارند. یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که افزایش خطر بیماری‌های قلبی در میان افرادی که دیر می‌خوابند، بیشتر ناشی از عادت‌های ناسالم زندگی و عوامل صحی است، نه صرفا شب‌بیداری. بر اساس این تحقیق، مصرف نیکوتین مهم‌ترین عامل تأثیرگذار بر سلامت قلب است و ۳۴ درصد از ارتباط میان دیر خوابیدن و بیماری‌های قلبی را توضیح می‌دهد. کمبود خواب با ۱۴ درصد، قند خون بلند با ۱۲ درصد، و وزن نامناسب بدن و تغذیه ناسالم هرکدام با حدود ۱۱ درصد، در افزایش این خطر نقش دارند. پژوهشگران تاکید می‌کنند که اصلاح این عادت‌ها می‌تواند نقش مهمی در کاهش خطر بیماری‌های قلبی در میان افراد شب‌بیدار داشته باشد. بر اساس گزارش مرکز کنترول و پیشگیری بیماری‌ها در امریکا، بیماری‌های قلبی هنوز هم عامل اصلی مرگ‌ومیر در این کشور هستند. پژوهشگران نتیجه گرفتند که تلاش‌های پیشگیرانه باید بر بهبود عادت‌های زندگی، به‌ویژه هنگام بیدار ماندن در شب، تمرکز داشته باشد. کریستن ناتسون، استاد دانشگاه نورث‌وسترن در امریکا، گفت: «واضح‌ترین راه ترک سیگار است. اما منظم خوابیدن، یعنی رفتن به بستر در یک ساعت مشخص، می‌تواند به تنظیم رفتارهای دیگر مانند غذا خوردن، ورزش و دریافت نور کمک کند.»

زن و بهداشت

پرکاری تیروئید در زنان؛ علائم، دلایل و راهکارها

غده تیروئید، این غده کوچک در جلوی گردن ما، نقش حیاتی در تنظیم سوخت‌وساز بدن، ضربان قلب، دمای بدن و حتی خلق‌وخو ایفا می‌کند. هنگامی که این غده بیش از حد فعال شده و هورمون‌های بیشتری نسبت به نیاز بدن ترشح می‌کند، وضعیتی به نام هیپرتیروئیدی یا پرکاری تیروئید رخ می‌دهد. این اختلال به‌ویژه در زنان که به دلایل هورمونی و ژنتیکی بیشتر مستعد مشکلات تیروئیدی هستند، شیوع بالاتری دارد. پرکاری تیروئید اگر به‌درستی تشخیص داده و مدیریت نشود، می‌تواند کیفیت زندگی فرد را به‌شدت تحت تأثیر قرار دهد. در این مقاله، به بررسی جامع این وضعیت در زنان، از علائم پنهان تا روش‌های درمانی نوین، می‌پردازیم. چرا زنان بیشتر در معرض پرکاری تیروئید هستند؟ آمارها نشان می‌دهد که زنان تقریباً ۵ تا ۸ برابر بیشتر از مردان دچار اختلالات تیروئیدی می‌شوند. اگرچه مکانیسم دقیق این تفاوت کاملاً مشخص نیست، اما دو عامل اصلی نقش کلیدی ایفا می‌کنند: عوامل هورمونی: نوسانات هورمونی در دوران قاعدگی، بارداری و به‌ویژه یائسگی می‌تواند بر عملکرد تیروئید تأثیر بگذارد. بیماری‌های خودایمنی: شایع‌ترین علت پرکاری تیروئید، بیماری گروِیوز (Graves’ Disease) است که یک اختلال خودایمنی محسوب می‌شود. در این حالت، سیستم ایمنی بدن به‌اشتباه به گیرنده‌های هورمون محرک تیروئید (TSH) حمله کرده و آن‌ها را تحریک می‌کند تا هورمون بیشتری تولید کنند. این بیماری‌ها اغلب در زنان شایع‌تر هستند. تظاهرات بالینی: علائم پرکاری تیروئید را بشناسید علائم پرکاری تیروئید می‌تواند بسیار متنوع باشد و اغلب به‌تدریج ظاهر می‌شوند که همین امر تشخیص زودهنگام را دشوار می‌سازد. این علائم به دلیل افزایش متابولیسم کلی بدن رخ می‌دهند: تغییرات جسمی و حرکتی: تپش قلب سریع و نامنظم، تعریق بیش از حد، عدم تحمل گرما (حتی در هوای سرد)، لرزش دست‌ها (ترمور ظریف). تغییرات عصبی و روانی: اضطراب، تحریک‌پذیری، بی‌قراری، دشواری در تمرکز و گاهی اوقات حملات پانیک. تغییرات وزنی و گوارشی: کاهش وزن سریع علی‌رغم اشتهای زیاد، افزایش تعداد دفعات اجابت مزاج یا اسهال. تغییرات پوستی و مویی: نازک شدن و ریزش مو، پوست گرم و مرطوب. علائم خاص در زنان: اختلال در چرخه قاعدگی (قاعدگی سبک یا قطع آن) و گاهی اوقات مشکلات باروری. در موارد پیشرفته، ممکن است علائمی مانند بیرون‌زدگی چشم‌ها (به‌ویژه در بیماری گروِیوز) و تورم در جلوی گردن (گواتر) نیز مشاهده شود. ریشه‌های بیماری: دلایل اصلی پرکاری تیروئید اگرچه بیماری گروِیوز شایع‌ترین علت است، دلایل دیگری نیز می‌توانند منجر به افزایش ترشح هورمون‌های تیروئیدی شوند: بیماری گروِیوز (Graves’ Disease): شایع‌ترین علت که یک بیماری خودایمنی است. ندول‌های سمی تیروئید (Toxic Nodules): تشکیل گره‌های خوش‌خیم در غده تیروئید که به‌طور مستقل و بدون نیاز به تحریک TSH شروع به تولید هورمون می‌کنند. تیروئیدیت (التهاب تیروئید): در مراحل اولیه التهاب، ممکن است هورمون‌های ذخیره‌شده به‌طور ناگهانی در خون آزاد شوند که حالتی موقتی ایجاد می‌کند. مصرف بیش از حد ید: مصرف بیش از حد مکمل‌های حاوی ید یا داروهایی که ید زیادی دارند، می‌تواند تیروئید را تحریک کند. تشخیص: چگونه پرکاری تیروئید تأیید می‌شود؟ تشخیص دقیق نیازمند ترکیبی از ارزیابی بالینی و آزمایش‌های آزمایشگاهی است. پزشک معمولاً با شرح حال و معاینه فیزیکی (بررسی نبض، دمای بدن، وضعیت چشم‌ها و لمس غده تیروئید) شروع می‌کند. آزمایش‌های کلیدی عبارت‌اند از: آزمایش TSH (هورمون محرک تیروئید): در پرکاری تیروئید، سطح TSH بسیار پایین است، زیرا بدن تلاش می‌کند با کاهش این هورمون، ترشح هورمون‌های T3 و T4 را متوقف کند. آزمایش‌های T3 و T4 آزاد: این هورمون‌ها در پرکاری تیروئید به‌طور قابل‌توجهی بالا هستند. تست‌های تکمیلی: در صورت مشاهده ناهنجاری، ممکن است تست‌های آنتی‌بادی (برای تأیید بیماری گروِیوز) و اسکن تیروئید برای بررسی میزان جذب ید (جهت تشخیص ندول‌ها) تجویز شود. مدیریت سبک زندگی و نکات ضروری برای زنان در کنار درمان پزشکی، تغییراتی در سبک زندگی می‌تواند به مدیریت علائم کمک کند: تغذیه: مصرف غذاهای غنی از سلنیوم و ویتامین D توصیه می‌شود. همچنین کاهش مصرف غذاهای حاوی ید بالا (مانند مصرف بیش از حد نمک یددار یا برخی مکمل‌ها) ممکن است تحت نظر پزشک لازم باشد. مدیریت استرس: از آنجا که استرس می‌تواند بر سیستم غدد درون‌ریز تأثیر بگذارد، تکنیک‌های آرام‌سازی، مدیتیشن و یوگا برای کنترل اضطراب ناشی از بیماری بسیار مفید هستند. پیگیری منظم: زنان مبتلا به پرکاری تیروئید، به‌ویژه آن‌هایی که بیماری گروِیوز دارند، باید به‌طور منظم آزمایش‌های دوره‌ای (معمولاً هر ۶ تا ۱۲ هفته در ابتدا) را انجام دهند تا دوز داروها تنظیم شود و از افت شدید هورمون‌ها (کم‌کاری) پیشگیری گردد. نتیجه‌گیری پرکاری تیروئید یک وضعیت پزشکی قابل‌مدیریت است، اما نیاز به آگاهی و تعهد بیمار دارد. زنان باید علائم هشداردهنده را جدی بگیرند و در صورت مشاهده هرگونه تغییر ناگهانی در وزن، خلق‌وخو یا ضربان قلب، سریعاً به پزشک مراجعه کنند. با تشخیص زودهنگام و انتخاب روش درمانی مناسب، می‌توان عملکرد تیروئید را به حالت طبیعی بازگرداند و از یک زندگی سالم و پرانرژی لذت برد. نویسنده: داکتر معصومه پارسا

زن و ادبیات

«رقص در مسجد»؛ روایت مادری که سکوت را شکست

کتاب «Dancing in the Mosque: An Afghan Mother's Letter to Her Son» اثر «حميرا قادری» از مهم‌ترین آثار روایی معاصر افغانستان به شمار می‌رود که در قالب نامه‌ای بلند و صمیمی از یک مادر به فرزندش نوشته شده است. نویسنده در این اثر نه یک داستان تخیلی، بلکه بخشی از زندگی واقعی خود را روایت می‌کند؛ روایتی که میان خاطره، اعتراف و گفت‌وگو قرار می‌گیرد. قادری، نویسنده و استاد دانشگاه اهل هرات، بیشتر آثارش را با تمرکز بر تجربه‌های زنان در جامعه سنتی نوشته و در این کتاب نیز با زبانی ساده و صادقانه تلاش می‌کند فاصله‌ای را توضیح دهد که میان او و پسرش به وجود آمده است. در واقع، کتاب پاسخی است به پرسشی ناگفته؛ این‌که چرا مادری ناچار شد از فرزند خود دور بماند و چگونه شرایط اجتماعی می‌تواند بر احساسات انسانی غلبه کند. حميرا قادری در سال ۱۳۵۸ خورشیدی در شهر هرات، افغانستان به دنیا آمد. او نویسنده و استاد دانشگاه است و از چهره‌های شناخته‌شده ادبیات معاصر افغانستان به شمار می‌رود. کودکی و نوجوانی‌اش همزمان با سال‌های جنگ و تحولات اجتماعی سپری شد و همین تجربه‌ها بعدها به موضوع اصلی نوشته‌هایش تبدیل گردید. قادری از جوانی به ادبیات علاقه داشت و با وجود محدودیت‌های فرهنگی برای زنان، به نوشتن ادامه داد و به تدریج به عنوان داستان‌نویسی مطرح شناخته شد. آثار او بیشتر درباره زندگی زنان، مادری، ازدواج اجباری، جدایی و تلاش برای حفظ هویت فردی در جامعه سنتی است. نوشته‌هایش اغلب بر پایه تجربه‌های واقعی و مشاهدات اجتماعی است و به همین دلیل لحن صمیمی و تاثیرگذاری دارد. شهرت جهانی او با انتشار کتاب «رقص در مسجد» افزایش یافت؛ اثری که به زبان‌های مختلف ترجمه شد و توجه بسیاری از خوانندگان را به وضعیت زنان افغان جلب کرد. او علاوه بر نویسندگی، سال‌ها در دانشگاه نیز تدریس کرده و از صداهای مهم ادبیات زنانه افغانستان محسوب می‌شود. ساختار کتاب بر پایه خطاب مستقیم به پسر شکل گرفته است. نویسنده گویی سال‌ها فرصت گفتن نداشته و اکنون در قالب نوشتن می‌خواهد گذشته را بازسازی کند. او از کودکی خود آغاز می‌کند؛ از روزهایی که هنوز مفهوم محدودیت را نمی‌شناخت و تنها آرزو داشت درس بخواند و آینده‌ای متفاوت داشته باشد. اما خیلی زود درمی‌یابد که برای دختران مرزهایی وجود دارد که نانوشته‌اند اما بسیار قدرتمند عمل می‌کنند. این بخش از روایت، فضای اجتماعی را بدون شعار و توضیح مستقیم نشان می‌دهد؛ خواننده از خلال تجربه‌های ساده کودکی به تدریج با جهانی آشنا می‌شود که انتخاب در آن محدود است و مسیر زندگی اغلب پیشاپیش تعیین می‌شود. بخش مهمی از کتاب به ازدواجی می‌پردازد که انتخاب شخصی نویسنده نبود. این ازدواج در متن اثر نه به عنوان آغاز خوشبختی، بلکه نقطه شروع تضاد درونی تصویر می‌شود. نویسنده تلاش می‌کند نقش همسر مطلوب را ایفا کند، اما میان خواسته قلبی و واقعیت زندگی فاصله‌ای عمیق احساس می‌کند. او نه شورشی آشکار است و نه تسلیم کامل؛ بلکه انسانی است که میان سازگاری و مقاومت در رفت‌وآمد است. همین وضعیت تدریجاً او را به نقطه‌ای می‌رساند که ناچار به ترک زندگی مشترک می‌شود، اما این جدایی بهای بسیار سنگینی دارد: دور شدن از فرزند. دردناک‌ترین بخش روایت به لحظه جدایی از پسر مربوط می‌شود؛ لحظه‌ای که هسته اصلی کتاب را تشکیل می‌دهد و تمام صفحات بعدی به نوعی بازگشت به همان نقطه است. نویسنده بارها توضیح می‌دهد که این دوری نتیجه بی‌علاقگی یا بی‌مسئولیتی نبود، بلکه پیامد شرایطی بود که اختیار او را محدود می‌کرد. او در طول نامه می‌کوشد تصویری کامل از آن شرایط بسازد تا فرزندش روزی بداند ترک شدن همیشه به معنای دوست نداشته شدن نیست. این توضیح تدریجی، خواننده را نیز از قضاوت سریع بازمی‌دارد و نشان می‌دهد حقیقت انسانی اغلب پیچیده‌تر از برداشت‌های ساده است. یکی از عناصر مهم کتاب، نقش نوشتن به عنوان پناهگاه است. وقتی امکان گفت‌وگو وجود ندارد، کلمات جای رابطه را می‌گیرند. نویسنده با نوشتن تلاش می‌کند هم خود را حفظ کند و هم پلی میان گذشته و آینده بسازد. در اینجا ادبیات نه سرگرمی و نه صرفاً هنر، بلکه وسیله‌ای برای ادامه حیات روحی است. او با هر خاطره‌ای که بازگو می‌کند، در واقع فاصله میان خود و پسرش را کمتر می‌کند و امید دارد این نامه روزی بتواند سکوت سال‌ها را بشکند. زبان اثر بسیار ساده و روان است و همین سادگی بیشترین تاثیر احساسی را ایجاد می‌کند. جملات کوتاه و مستقیم‌اند و از پیچیدگی ادبی پرهیز شده است، به گونه‌ای که خواننده احساس می‌کند با متنی خصوصی روبه‌روست نه یک اثر رسمی. روایت خط زمانی کاملاً منظم ندارد و میان گذشته و حال حرکت می‌کند؛ همان‌گونه که ذهن انسان هنگام یادآوری خاطرات عمل می‌کند. یک تصویر کوچک می‌تواند نویسنده را به سال‌ها قبل ببرد و سپس دوباره به زمان نوشتن نامه بازگرداند. این شیوه باعث می‌شود روایت طبیعی و باورپذیر به نظر برسد. در کتاب شخصیت‌های زیادی حضور ندارند و تمرکز بیشتر بر تجربه درونی نویسنده است. پسر مخاطب اصلی نامه است و جامعه حضوری نامرئی اما تعیین‌کننده دارد؛ نیرویی که بدون چهره مشخص، مسیر زندگی افراد را شکل می‌دهد. به همین دلیل شخصیت‌ها بیشتر نمادین‌اند و هر کدام نماینده بخشی از واقعیت اجتماعی به شمار می‌روند. اثر بیش از آنکه درباره افراد خاص باشد، درباره موقعیتی انسانی است که می‌تواند برای بسیاری از زنان قابل درک باشد. پیام اصلی کتاب درباره حق انتخاب و پیچیدگی مفهوم مادری است. نویسنده نشان می‌دهد مادر بودن فقط حضور فیزیکی در کنار فرزند نیست و گاهی عشق در فاصله نیز ادامه دارد. همچنین اثر خواننده را به احتیاط در قضاوت دعوت می‌کند؛ زیرا بسیاری از تصمیم‌ها در شرایطی گرفته می‌شوند که بیرونی‌ها از آن آگاه نیستند. روایت بدون شعار، مخاطب را وادار می‌کند درباره رابطه خانواده، سنت و فردیت دوباره فکر کند. اهمیت این کتاب در ادبیات افغانستان از آن روست که تجربه زن را از درون روایت می‌کند. به جای تصویر کلیشه‌ای زن خاموش، با زنی روبه‌رو هستیم که روایت‌گر زندگی خود است و از طریق گفتن، هویت خویش را بازمی‌سازد. این اثر تصویری انسانی و نزدیک از واقعیت اجتماعی ارائه می‌دهد و به خواننده غیر افغان نیز امکان می‌دهد شرایط فرهنگی را در سطح فردی درک کند، نه صرفاً به عنوان یک گزارش اجتماعی. در پایان، «رقص در مسجد» بیش از هر چیز داستان فاصله است؛ فاصله‌ای میان مادر و فرزند که نه از نبود محبت بلکه از محدودیت‌های بیرونی شکل گرفته است. نویسنده با صداقت تلاش می‌کند حقیقت را بازگو کند، حتی اگر دردناک باشد، و نشان دهد برخی جدایی‌ها انتخاب نیستند بلکه نتیجه شرایط‌اند. کتاب نامه‌ای دیرهنگام اما ضروری است؛ تلاشی برای ترمیم رابطه‌ای که زمان آن را خاموش کرده بود و یادآوری این نکته که گاهی گفتن حقیقت، هرچند پس از سال‌ها، تنها راه باقی‌مانده برای نزدیک شدن دل‌هاست. نویسنده: قدسیه امینی

دانش خانواده

عزت نفس و اهمیت آن در کودکان

عزت نفس در کودکان به معنای ارزشیابی مثبت و نگرش آنان نسبت به خود و ارزش‌هایشان است. یونیسف در این باره می‌گوید کودکان و نوجوانان باید توانمند شوند تا با توجه به قابلیت‌های تکاملی خود، حق بیان داشته باشند، عزت نفس خود را پرورش دهند و دانش و مهارت‌های لازم برای حل اختلاف، تصمیم‌گیری، برقراری ارتباط و تحمل چالش‌های زندگی را بیاموزند. سازمان جهانی بهداشت نیز تأکید می‌کند که عزت نفس مثبت از کودکان و نوجوانان در برابر مشکلات روانی و ناامیدی محافظت کرده و آنان را قادر می‌سازد با موقعیت‌های سخت و استرس‌زا کنار بیایند. اهمیت عزت نفس در کودکان عزت نفس برای کودکان بسیار مهم است، زیرا آنان را قادر می‌سازد به طور مؤثر بر چالش‌های زندگی غلبه کنند. همچنین به آن‌ها کمک می‌کند بدون از دست دادن اعتماد به نفس، شکست‌های خود را بپذیرند، تصمیم‌های درست بگیرند و با همسالانی که به آن‌ها احترام می‌گذارند، روابط سالم برقرار کنند. کودکانی که عزت نفس بالایی دارند، در برابر فشارهای منفی همسالان مقاومت بیشتری نشان می‌دهند. عزت نفس کودکان را تشویق می‌کند ریسک کنند، پشتکار داشته باشند و در نهایت از تمام ظرفیت‌های خود استفاده کنند. همچنین به آنان کمک می‌کند موفقیت را نتیجه تلاش خود بدانند و شکست را یک چالش موقتی تلقی کنند، نه نشانه‌ای از نقص ذاتی. یکی از بزرگ‌ترین مزایای عزت نفس سالم، پذیرش شکست و درس گرفتن از اشتباهات است. کودکانی که عزت نفس سالم دارند، شکست را فرصتی ارزشمند برای رشد می‌بینند. عزت نفس کودکان چگونه شکل می‌گیرد؟ رشد عزت نفس کودک تحت تأثیر محیطی است که در آن بزرگ می‌شود. هارتر معتقد است شکل‌گیری عزت نفس بر چهار عامل استوار است: رابطه والد و کودک، ابزارهایی که برای مقابله با احساسات نامطلوب کودک استفاده می‌شود، پذیرش خود و رفتار اجتماعی. کوپر اسمیت نیز بیان می‌کند که شیوه فرزندپروری والدین تأثیر مستقیمی بر عزت نفس فرزندان دارد. با رشد کودکان، روابط آن‌ها از چارچوب خانواده فراتر رفته و به مدرسه و محله گسترش می‌یابد. هنگامی که به سن مدرسه می‌رسند، خود را از نظر تحصیلی، اجتماعی، عاطفی و جسمی بر اساس تعامل با معلمان و دوستان ارزیابی می‌کنند. دستاوردها و موفقیت‌ها در این حوزه‌ها عزت نفس را افزایش داده و زمینه رشد بیشتر را فراهم می‌کند. تحقیقات نشان می‌دهد عزت نفس با افزایش سن تغییر می‌کند. در پژوهشی که با استفاده از پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت بر دانش‌آموزان کلاس چهارم تا هشتم انجام شد، مشخص گردید که عزت نفس در کلاس ششم در پایین‌ترین سطح قرار دارد. این مطالعه نشان داد دانش‌آموزان کلاس ششم بیشتر به انکار خود می‌پردازند و پذیرش کمتری نسبت به خود دارند. با رشد کودکان، عوامل مؤثر بر عزت نفس آنان نیز دگرگون می‌شود. نشانه‌های نبود عزت نفس در کودکان وجود برخی فراز و نشیب‌ها در عزت نفس کودکان طبیعی است. کودکان نوپا و پیش‌دبستانی معمولاً تصویر بسیار مثبتی از خود دارند و ممکن است جملاتی مانند «من می‌توانم سریع‌تر از هر کسی در دنیا بدوم» بیان کنند که در این سن طبیعی است. با رشد کودک و آغاز مقایسه خود با دیگران، ممکن است انتظارات غیرواقع‌بینانه شکل گیرد که به ناامیدی یا کاهش اعتماد به نفس منجر شود. برخی نشانه‌های ضعف عزت نفس در کودکان عبارت‌اند از: تسلیم شدن در برابر فشار همسالان، انجام انتخاب‌های ناسالم، انتقاد بیش از حد از خود، مقایسه‌های ناعادلانه، ناتوانی در اتکا به خود و استفاده از جملات منفی درباره خود. راهکارهایی برای افزایش عزت نفس کودکان به طور کلی، هر رفتاری که به کودک نشان دهد والدین او را انسانی ارزشمند و دوست‌داشتنی می‌دانند، به تقویت عزت نفس کمک می‌کند. البته والدین باید تعادل را رعایت کرده و از ایجاد توقعات غیرواقع‌بینانه پرهیز کنند. اجازه دادن به کودک برای تصمیم‌گیری در امور کوچک، مانند انتخاب لباس یا بازی، حس مسئولیت‌پذیری و استقلال را در او تقویت می‌کند. واگذاری مسئولیت‌های متناسب با سن، مانند مشارکت در کارهای خانه، احساس مفید بودن را افزایش می‌دهد و اعتماد به نفس کودک را تقویت می‌کند. آموزش مهارت حل مسئله نیز اهمیت زیادی دارد. زمانی که کودک بتواند برای مشکلات خود راه‌حل پیدا کند و والدین به نظرات او توجه نشان دهند، احساس ارزشمندی در او تقویت می‌شود. همچنین هنگام خرید لباس، دادن حق انتخاب در چارچوب مشخص، علاوه بر افزایش اعتماد به نفس، به کودک درک مدیریت مالی را می‌آموزد. تشویق اصولی، به‌ویژه تأکید بر تلاش و پیشرفت به جای نتیجه نهایی، نقش مهمی در افزایش اعتماد به نفس دارد. دوست داشتن بی‌قید و شرط کودک نیز باعث می‌شود او بداند ارزشش فراتر از عملکردش است. توجه و گوش دادن فعال به صحبت‌های کودک، احساس امنیت عاطفی و ارزشمندی را در او تقویت می‌کند. در برخورد با شکست‌ها، به جای سرزنش باید رویکرد حمایتی داشت. شکست بخشی طبیعی از مسیر رشد است و می‌تواند فرصتی برای یادگیری باشد. کمک به کشف و پرورش استعدادهای کودک نیز در تقویت عزت نفس بسیار مؤثر است، زیرا کودک احساس می‌کند توانایی‌های منحصربه‌فردی دارد. برقراری ارتباط مستقیم و صادقانه با فرزندان و انجام فعالیت‌های خانوادگی مشترک نیز حس تعلق و ارزشمندی را افزایش می‌دهد و پیوند عاطفی خانواده را تقویت می‌کند. جمع‌بندی تقویت عزت نفس در کودکان یکی از مهم‌ترین وظایف والدین است و تأثیر عمیقی بر همه جنبه‌های زندگی آنان دارد. والدین با رفتار آگاهانه و محبت‌آمیز می‌توانند محیطی امن ایجاد کنند تا کودکان احساس ارزشمندی کرده و به توانایی‌های خود ایمان داشته باشند. این امر نه تنها به رشد عاطفی و اجتماعی کودک کمک می‌کند، بلکه زمینه‌ساز موفقیت‌های آینده او نیز خواهد بود. نویسنده: سحر یوسفی