منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
نیویارک تایمز: افغانستان با بحران انسانی بیسابقه در ۲۵ سال اخیر مواجه است
سازمان ملل: وضعیت زنان افغان بحرانی است و کمکها باید ادامه یابد
یونیسف: سرمایهگذاری روی آموزش فرصت یادگیری را کودکان فراهم میسازد
اداره مبارزه با حوادث: ۶۷ درصد قربانیان انفجار ماینها کودکان هستند
تأثیر طلاق بر فرزندان
شبکهی بینالمللی زنان: پشتیبانی از زنان افغانستان ضروری است
نیویارک تایمز: افغانستان با بحران انسانی بیسابقه در ۲۵ سال اخیر مواجه است
سازمان ملل: وضعیت زنان افغان بحرانی است و کمکها باید ادامه یابد
یونیسف: سرمایهگذاری روی آموزش فرصت یادگیری را کودکان فراهم میسازد
اداره مبارزه با حوادث: ۶۷ درصد قربانیان انفجار ماینها کودکان هستند
تأثیر طلاق بر فرزندان
شبکهی بینالمللی زنان: پشتیبانی از زنان افغانستان ضروری است
نیویارک تایمز: افغانستان با بحران انسانی بیسابقه در ۲۵ سال اخیر مواجه است
سازمان ملل: وضعیت زنان افغان بحرانی است و کمکها باید ادامه یابد
یونیسف: سرمایهگذاری روی آموزش فرصت یادگیری را کودکان فراهم میسازد
اداره مبارزه با حوادث: ۶۷ درصد قربانیان انفجار ماینها کودکان هستند
تأثیر طلاق بر فرزندان
شبکهی بینالمللی زنان: پشتیبانی از زنان افغانستان ضروری است
نیویارک تایمز: افغانستان با بحران انسانی بیسابقه در ۲۵ سال اخیر مواجه است
سازمان ملل: وضعیت زنان افغان بحرانی است و کمکها باید ادامه یابد
یونیسف: سرمایهگذاری روی آموزش فرصت یادگیری را کودکان فراهم میسازد
اداره مبارزه با حوادث: ۶۷ درصد قربانیان انفجار ماینها کودکان هستند
تأثیر طلاق بر فرزندان
شبکهی بینالمللی زنان: پشتیبانی از زنان افغانستان ضروری است
زنانی که دیده نمیشوند؛ روایت یک زندگی شکسته در دل هرات
در یکی از پسکوچههای قدیمی شهر هرات، جایی که کوچهها باریکاند و دیوارها بلند، زنی زندگی میکند که ده سال است نام خودش را کمتر به زبان آورده. این کوچه شبیه صدها کوچهی دیگر است؛ دیوارهای گِلی، درهای آهنیِ رنگباخته، صدای پای مردم، صدای کودکان، بوی نان تازه و گاهی بوی نمِ قالین. اما پشت یکی از همین درها، زندگی زنی جریان دارد که هر روزش شبیه روز قبل است؛ بیتفاوت، سنگین و پر از سکوت. او حدود ده سال پیش عروس شد. آن زمان هنوز باور داشت که ازدواج میتواند راه نجات باشد. از خانهی پدر به خانهی شوهر رفت، با همان تصور سادهای که خیلی از دختران این سرزمین دارند: اینکه بعد از عروسی، زن صاحب خانه میشود، حرمت پیدا میکند و زندگیاش شکل تازهای میگیرد. هیچکس به او نگفت که بعضی خانهها فقط چهاردیواری نیستند؛ زنداناند. از همان ماههای اول فهمید که جایگاهش در این خانه مشخص است: پایینتر از همه. مادرشوهرش زنی بود با زبان تند و نگاهی سنگین؛ زنی که عروس را نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان نیروی کار میدید. خواهرشوهرها از همان روزهای نخست، رفتوآمدهایش را زیر نظر داشتند. هر خندهاش زیادی بود و هر سکوتش مشکوک. شوهرش، که باید پناهش میبود، اغلب خاموش بود؛ یا اگر حرفی میزد، بیشتر برای آرام نگهداشتن خانوادهاش، نه برای دفاع از زن خودش. بهتدریج، محدودیتها شکل گرفت. اول گفتند: «فعلاً زیاد به خانهی مادرت نرو.» بعد شد: «اصلاً ضرور نیست بروی.» بعدتر، بیرون رفتن بدون اجازه ممنوع شد. زن فهمید که آزادیاش آرامآرام از او گرفته میشود، بدون اینکه کسی نامش را ظلم بگذارد. خانهی اقوامش حالا جایی دور شده بود؛ نه از نظر فاصله، بلکه از نظر دسترسی. مادرش بیمار شد، اما او نتوانست کنارش باشد. خواهرش زایمان کرد، اما فقط خبرش را شنید. هر بار که نام خانوادهی خودش را میآورد، با نگاه سرد یا حرفی تلخ روبهرو میشد. کمکم یاد گرفت کمتر حرف بزند، کمتر بخواهد و کمتر اعتراض کند. زندگیاش به داخل همان خانه خلاصه شد: حیاطی کوچک، اتاقی تاریک و دارِ قالینی که گوشهی خانه بسته شده بود. قالینبافی کاریست که در خیلی از خانههای هرات جریان دارد؛ کاری که زنها از کودکی یاد میگیرند. اما برای او، قالینبافی فقط کار نبود؛ تنها راهی بود که اجازه داشت با آن نفس بکشد. هر روز صبح، پیش از آنکه آفتاب کامل بالا بیاید، از خواب بیدار میشد. طفلها هنوز خواب بودند. دست و رویش را با آب سرد میشست، چادر کهنهاش را سر میکرد و کنار دار قالین مینشست. ساعتها همانجا میماند؛ نخها را گره میزد و رنگها را مرتب میکرد، بدون اینکه بداند قالینی که میبافد، آخرش به کجا میرود و پولش به دست چه کسی میرسد. انگشتانش همیشه زخم بود. بعضی زخمها کهنه شده بودند و بعضی تازه. گاهی خون لای نخها میرفت و کسی متوجه نمیشد. کمرش درد میکرد و گردنش خشک میشد، اما حق نداشت شکایت کند. اگر آهی میکشید، میگفتند: «زن هستی، عادت کن.» در این ده سال، سه طفل به دنیا آورد؛ دو دختر و یک پسر. هر بارداری برایش هم ترس بود و هم امید؛ ترس از اینکه اگر باز هم دختر شود، تحقیرها بیشتر شود، و امید به اینکه شاید طفلها زندگیاش را کمی معنا بدهند. دختر بزرگش حالا مکتب نمیرود؛ نه بهخاطر اینکه استعداد ندارد، بلکه چون خانوادهی شوهر اجازه نمیدهد. میگویند: «دختر است، آخرش شوهر میکند.» دختر دوم هنوز کوچکتر است، اما او هم بیشتر وقتها کنار مادر مینشیند و قالینبافی را نگاه میکند. پسرش تنها کسیست که کمی فرق دارد؛ چون پسر است. اما حتی همین پسر هم شاهد رنج مادرش بوده، بدون اینکه بتواند کاری بکند. شبها، وقتی خانه آرام میشود، زن به پشتبام یا گوشهی اتاق میرود. همانجا مینشیند، زانوهایش را بغل میگیرد و فکر میکند؛ فکر به زندگیای که میتوانست داشته باشد و نداشت، فکر به روزهایی که گذشت و هیچوقت برنگشت. در این فکرها، مرگ مثل یک راه فرار آرام جلوه میکند؛ نه با خشونت، نه با ترس، فقط بهعنوان پایان. او بارها با خودش گفته: «اگر نباشم، همه چیز تمام میشود.» اما بعد، صورت دخترها جلوی چشمش آمده؛ پسرش که صبحها صدایش میزند: «مادر.» و همین صدا او را دوباره به این دنیا برگردانده است؛ نه از روی عشق به زندگی، بلکه از روی ترس از رها کردن طفلهایی که هیچ پناهی جز او ندارند. شوهرش گاهی میبیند که زنش ساکتتر از همیشه است، اما نمیپرسد چرا. شاید نمیخواهد بداند، شاید هم فکر میکند این سکوت طبیعی است. در این خانه، حرف زدن زن بیشتر دردسر میآورد تا راهحل. سالها گذشته و زن حالا دیگر چیزی نمیخواهد؛ نه خوشبختی، نه آزادی کامل. فقط میخواهد «خلاص» شود. خودش دقیق نمیداند این خلاص شدن یعنی چه؛ شاید یعنی یک روز بیدار شود و ببیند این زندگی تمام شده، شاید یعنی بچههایش بزرگ شوند و دیگر محتاج او نباشند، شاید یعنی مرگی آرام که صدایش در این خانه نپیچد. او یکی از هزاران زن افغانستان است؛ زنی که نه نامش در جایی ثبت شده و نه رنجش تیتر خبر شده. زندگیاش در پسکوچهها جریان دارد، آرام و خاموش، مثل قالینی که سالها طول میکشد تا بافته شود، اما هیچکس به زحمت بافندهاش فکر نمیکند. این زن هنوز زنده است. هر روز صبح بیدار میشود، قالین میبافد، غذا میپزد، طفلها را آرام میکند و شب، با خستگی میخوابد. هیچکس نمیداند در دلش چه میگذرد. فقط خودش میداند که ده سال است دارد دوام میآورد؛ نه برای خودش، بلکه برای سه طفلی که اگر او نباشد، دنیا برایشان بیرحمتر میشود. نویسنده: سارا کریمی
در یکی از پسکوچههای قدیمی شهر هرات، جایی که کوچهها باریکاند و دیوارها بلند، زنی زندگی میکند که ده سال است نام خودش را کمتر به زبان آورده. این کوچه شبیه صدها کوچهی دیگر است؛ دیوارهای گِلی، درهای آهنیِ رنگباخته، صدای پای مردم، صدای کودکان، بوی نان تازه و گاهی بوی نمِ قالین. اما پشت یکی از همین درها، زندگی زنی جریان دارد که هر روزش شبیه روز قبل است؛ بیتفاوت، سنگین و پر از سکوت. او حدود ده سال پیش عروس شد. آن زمان هنوز باور داشت که ازدواج میتواند راه نجات باشد. از خانهی پدر به خانهی شوهر رفت، با همان تصور سادهای که خیلی از دختران این سرزمین دارند: اینکه بعد از عروسی، زن صاحب خانه میشود، حرمت پیدا میکند و زندگیاش شکل تازهای میگیرد. هیچکس به او نگفت که بعضی خانهها فقط چهاردیواری نیستند؛ زنداناند. از همان ماههای اول فهمید که جایگاهش در این خانه مشخص است: پایینتر از همه. مادرشوهرش زنی بود با زبان تند و نگاهی سنگین؛ زنی که عروس را نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان نیروی کار میدید. خواهرشوهرها از همان روزهای نخست، رفتوآمدهایش را زیر نظر داشتند. هر خندهاش زیادی بود و هر سکوتش مشکوک. شوهرش، که باید پناهش میبود، اغلب خاموش بود؛ یا اگر حرفی میزد، بیشتر برای آرام نگهداشتن خانوادهاش، نه برای دفاع از زن خودش. بهتدریج، محدودیتها شکل گرفت. اول گفتند: «فعلاً زیاد به خانهی مادرت نرو.» بعد شد: «اصلاً ضرور نیست بروی.» بعدتر، بیرون رفتن بدون اجازه ممنوع شد. زن فهمید که آزادیاش آرامآرام از او گرفته میشود، بدون اینکه کسی نامش را ظلم بگذارد. خانهی اقوامش حالا جایی دور شده بود؛ نه از نظر فاصله، بلکه از نظر دسترسی. مادرش بیمار شد، اما او نتوانست کنارش باشد. خواهرش زایمان کرد، اما فقط خبرش را شنید. هر بار که نام خانوادهی خودش را میآورد، با نگاه سرد یا حرفی تلخ روبهرو میشد. کمکم یاد گرفت کمتر حرف بزند، کمتر بخواهد و کمتر اعتراض کند. زندگیاش به داخل همان خانه خلاصه شد: حیاطی کوچک، اتاقی تاریک و دارِ قالینی که گوشهی خانه بسته شده بود. قالینبافی کاریست که در خیلی از خانههای هرات جریان دارد؛ کاری که زنها از کودکی یاد میگیرند. اما برای او، قالینبافی فقط کار نبود؛ تنها راهی بود که اجازه داشت با آن نفس بکشد. هر روز صبح، پیش از آنکه آفتاب کامل بالا بیاید، از خواب بیدار میشد. طفلها هنوز خواب بودند. دست و رویش را با آب سرد میشست، چادر کهنهاش را سر میکرد و کنار دار قالین مینشست. ساعتها همانجا میماند؛ نخها را گره میزد و رنگها را مرتب میکرد، بدون اینکه بداند قالینی که میبافد، آخرش به کجا میرود و پولش به دست چه کسی میرسد. انگشتانش همیشه زخم بود. بعضی زخمها کهنه شده بودند و بعضی تازه. گاهی خون لای نخها میرفت و کسی متوجه نمیشد. کمرش درد میکرد و گردنش خشک میشد، اما حق نداشت شکایت کند. اگر آهی میکشید، میگفتند: «زن هستی، عادت کن.» در این ده سال، سه طفل به دنیا آورد؛ دو دختر و یک پسر. هر بارداری برایش هم ترس بود و هم امید؛ ترس از اینکه اگر باز هم دختر شود، تحقیرها بیشتر شود، و امید به اینکه شاید طفلها زندگیاش را کمی معنا بدهند. دختر بزرگش حالا مکتب نمیرود؛ نه بهخاطر اینکه استعداد ندارد، بلکه چون خانوادهی شوهر اجازه نمیدهد. میگویند: «دختر است، آخرش شوهر میکند.» دختر دوم هنوز کوچکتر است، اما او هم بیشتر وقتها کنار مادر مینشیند و قالینبافی را نگاه میکند. پسرش تنها کسیست که کمی فرق دارد؛ چون پسر است. اما حتی همین پسر هم شاهد رنج مادرش بوده، بدون اینکه بتواند کاری بکند. شبها، وقتی خانه آرام میشود، زن به پشتبام یا گوشهی اتاق میرود. همانجا مینشیند، زانوهایش را بغل میگیرد و فکر میکند؛ فکر به زندگیای که میتوانست داشته باشد و نداشت، فکر به روزهایی که گذشت و هیچوقت برنگشت. در این فکرها، مرگ مثل یک راه فرار آرام جلوه میکند؛ نه با خشونت، نه با ترس، فقط بهعنوان پایان. او بارها با خودش گفته: «اگر نباشم، همه چیز تمام میشود.» اما بعد، صورت دخترها جلوی چشمش آمده؛ پسرش که صبحها صدایش میزند: «مادر.» و همین صدا او را دوباره به این دنیا برگردانده است؛ نه از روی عشق به زندگی، بلکه از روی ترس از رها کردن طفلهایی که هیچ پناهی جز او ندارند. شوهرش گاهی میبیند که زنش ساکتتر از همیشه است، اما نمیپرسد چرا. شاید نمیخواهد بداند، شاید هم فکر میکند این سکوت طبیعی است. در این خانه، حرف زدن زن بیشتر دردسر میآورد تا راهحل. سالها گذشته و زن حالا دیگر چیزی نمیخواهد؛ نه خوشبختی، نه آزادی کامل. فقط میخواهد «خلاص» شود. خودش دقیق نمیداند این خلاص شدن یعنی چه؛ شاید یعنی یک روز بیدار شود و ببیند این زندگی تمام شده، شاید یعنی بچههایش بزرگ شوند و دیگر محتاج او نباشند، شاید یعنی مرگی آرام که صدایش در این خانه نپیچد. او یکی از هزاران زن افغانستان است؛ زنی که نه نامش در جایی ثبت شده و نه رنجش تیتر خبر شده. زندگیاش در پسکوچهها جریان دارد، آرام و خاموش، مثل قالینی که سالها طول میکشد تا بافته شود، اما هیچکس به زحمت بافندهاش فکر نمیکند. این زن هنوز زنده است. هر روز صبح بیدار میشود، قالین میبافد، غذا میپزد، طفلها را آرام میکند و شب، با خستگی میخوابد. هیچکس نمیداند در دلش چه میگذرد. فقط خودش میداند که ده سال است دارد دوام میآورد؛ نه برای خودش، بلکه برای سه طفلی که اگر او نباشد، دنیا برایشان بیرحمتر میشود. نویسنده: سارا کریمی
او بیستونهساله است، اما وقتی صبحها از خواب بیدار میشود، بدنش سنگینتر از سنش است. معمولاً قبل از اذان صبح چشم باز میکند؛ نه چون عادت مذهبی داشته باشد، بلکه چون صدای حرکت مادرش در آشپزخانه یا سرفههای پدر، خواب را از سرش میپراند. اتاقی که در آن میخوابد کوچک است؛ یک فرش کهنه کف آن افتاده، یک تشک نازک کنار دیوار، و یک چمدان قدیمی که هنوز باز نشده؛ همان چمدانی که از ایران آورده بود. لباسهایش بیشتر همان لباسهاست، چون خرید لباس جدید همیشه به تعویق افتاده؛ مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگیاش. وقتی مینشیند، زانوهایش را بغل میکند و چند دقیقه به دیوار خیره میماند. این مکثهای کوتاه، تنها زمانی است که کسی از او چیزی نمیخواهد. سالهای بودن درایران برایش سخت بود، اما قابل پیشبینی. صبح زود بیدار میشد، سوار سرویس کارگاه میشد، ساعتها پشت چرخ خیاطی مینشست، ناهار ساده میخورد و شب خسته برمیگشت. مزدش کم بود، تحقیرش زیاد، اما دستکم برنامه داشت. میدانست اگر کار کند، آخر ماه پولی خواهد گرفت؛ اگر خسته شود، میتواند سکوت کند. وقتی خانواده تصمیم به بازگشت گرفتند، هیچکس نظرش را نخواست. پدر گفت دیگر نمیشود ماند، مادر گفت اینجا آیندهای نیست و تمام. در مسیر بازگشت، او بیشتر از همه ساکت بود. نه اعتراض کرد، نه سؤال پرسید. فقط فهمید که دوباره باید خودش را با جایی وفق بدهد که زن بودن در آن سختتر است. وقتی به افغانستان رسیدند، همان هفتهی اول، فضای خانه تغییر کرد. رفتوآمدها بیشتر شد؛ خاله، عمه، همسایه. سوالها مستقیم نبودند، اما همه یک چیز را نشانه میرفتند: «دخترت چند ساله شده؟» «در ایران چرا شوهر نکرد؟» «خواستگار نداشته؟» مادرش اول دفاع میکرد، بعد سکوت میکرد و بعد از چند هفته، همان حرفها را در خانه تکرار میکرد. از همانجا فشار شروع شد؛ آرام و تدریجی، مثل فشاری که اول درد ندارد، اما استخوان را میشکند. خواستگار اول مردی بود که خود ندیدش. فقط شنید که سیوهفتساله است، یک بار ازدواج کرده و دنبال زن «آرام» میگردد. وقتی گفت نمیخواهد، مادرش گفت: «تو خیلی سختگیر شدی.» خواستگار دوم را دید؛ مردی که بیشتر از ده دقیقه حرف نزد و آخرش گفت: «زن باید سازگار باشد.» او همانجا فهمید این ازدواج نیست؛ معامله است. خواستگار سوم و چهارم هم شبیه هم بودند. هیچکدام به خودش نگاه نکردند؛ به سنش نگاه کردند، به شرایطش، به اینکه برگشته است. هر بار که «نه» میگفت، واکنشها شدیدتر میشد. مادرش داد میزد، گاهی گریه میکرد، گاهی بشقاب را محکم روی زمین میگذاشت. میگفت: «من دیگر جواب مردم را ندارم.» برادرش مستقیمتر بود. یک بار وسط حویلی، جلوی پدر، گفت: «اگر اینطور پیش برود، خودم تصمیم میگیرم.» آن روز، اولین بار بود که او ترس واقعی را حس کرد؛ نه ترس از شوهر، بلکه ترس از خانواده. خشونتها شکلهای مختلف داشت. همیشه سیلی نبود. گاهی نگاه تحقیرآمیز بود، گاهی بستن در، گاهی گرفتن تلفن. یک بار که دیرتر از معمول از بیرون برگشت، برادرش بازویش را محکم گرفت و گفت: «دیگر بیرون نمیروی.» بازویش تا چند روز درد میکرد. مادرش فقط گفت: «خودت مقصر هستی.» هیچکس نپرسید چرا دیر آمده بود؛ آمده بود چون دنبال کار گشته بود، چون میخواست دوباره مستقل شود. او میگفت هنوز فرد مورد علاقهاش را پیدا نکرده. این جمله برای خودش واضح بود؛ یعنی هنوز کسی را ندیده که بتواند کنارش احساس امنیت کند. اما برای خانوادهاش، این حرف بیمعنی بود. آنها علاقه را لوکس میدانستند. میگفتند زن باید بهموقع شوهر کند، بعد علاقه خودش میآید. هر بار که این بحث تکرار میشد، او ساکتتر میشد، اما درونش پر از سؤال بود: چرا زندگی زن باید اینقدر ساده و بیحق تعریف شود؟ شبها وقتی همه میخوابیدند، او روی همان تشک نازک دراز میکشید و به جزئیات فکر میکرد؛ به اینکه اگر ازدواج کند فقط برای رهایی، چه چیزی در انتظارش است: مردی که او را انتخاب نکرده، خانهای که در آن غریبه است، و خشونتی که فقط شکلش عوض میشود. گاهی به ایران فکر میکرد؛ به کارگاه، به صدای چرخها، به خستگیای که حداقل معنا داشت. حالا خستگیاش بیمعنا بود. آخرین خواستگار مردی بود که خانواده رویش خیلی حساب کرده بودند. سنش بالا بود، اما «وضعش خوب» بود. همان شب که حرفش جدی شد، دعوا بالا گرفت. برادرش فریاد زد، مادرش گریه کرد، پدر سکوت کرد. او گفت «نه» و بعد دیگر حرفی نزد. آن شب در را از بیرون قفل کردند؛ نه برای اینکه فرار نکند، بلکه برای اینکه بفهمد انتخابی ندارد. آنجا، در تاریکی، برای اولینبار به این فکر کرد که شاید زندگیاش همیشه همینطور بماند؛ نه با ازدواج نجات پیدا کند، نه با مقاومت. او هنوز همانجاست. نه ازدواج کرده، نه آزاد شده. هر روز با احتیاط حرف میزند، با احتیاط راه میرود، با احتیاط نفس میکشد. این روایت پایان مشخصی ندارد، چون زندگی او هم هنوز ادامه دارد. این داستان نه درباره یک زن خاص، بلکه درباره واقعیتی است که هر روز، بیسروصدا، در خانههای زیادی تکرار میشود؛ زنانی که فقط بهخاطر خواستنِ حق انتخاب، تحت فشار و خشونت قرار میگیرند. این روایت عینی است، چون شبیه زندگی است: طولانی، خستهکننده و پر از تصمیمهایی که هیچوقت ساده نیستند. نویسنده: سارا کریمی
سرک هنوز خلوت بود. نه از شلوغی همیشگی خبری بود، نه از صدای بوق موترها. فقط چند دکان نیمهباز، یک نانوایی و چند مرد که زودتر از بقیه شهر بیدار شده بودند، دیده میشد. در گوشهای از پیادهرو، دختری روی یک چهارپایه کوتاه نشسته بود. جلوی پایش جعبه چوبی کوچکی بود که در آن دو بوتل واکس، یک برس سیاه و یک پارچه کهنه دیده میشد. دختر سرش پایین بود و بند کفشهای خودش را مرتب میکرد. نامش فاطمه است؛ هفده ساله. نه داستان خاصی دارد و نه زندگی متفاوتی نسبت به هزاران دختر دیگر این شهر. اگر کسی از کنارش رد شود، شاید فقط او را بهعنوان «دختر کفشرنگکن» ببیند. اما پشت این تصویر ساده، زندگیای جریان دارد که با تصمیمهای سخت و ناخواسته شکل گرفته است. فاطمه در خانوادهای ششنفره زندگی میکند: پدر، مادر، سه خواهر کوچکتر و خودش. خانهشان در حاشیه شهر است؛ جایی که کرایه کمتر است، اما فاصله تا مرکز زیاد. پدرش پیش از این راننده موتر بود، اما بعد از مدتی موترش را فروخت تا قرضهایش را بدهد. حالا کار ثابت ندارد؛ بعضی روزها بارکشی میکند و بعضی روزها بیکار میماند. مادرش خانهدار است؛ زنی که تمام عمرش را در همین چهار دیواری گذرانده و حالا تنها دلخوشیاش زندهماندن فرزندانش است. تا قبل از بستهشدن مکاتب، فاطمه شاگرد صنف دهم بود. هر روز مسیر طولانی خانه تا مکتب را پیاده میرفت. گاهی خسته میشد، اما شکایت نمیکرد. مکتب برایش فقط درس نبود؛ جایی بود که احساس میکرد دیده میشود و شنیده میشود. معلم ادبیاتش همیشه میگفت: «فاطمه، اگر بخواهی، میتوانی خوب بنویسی.» همین یک جمله برایش کافی بود تا شبها مشقش را با دقت انجام دهد. وقتی مکاتب بسته شد، فاطمه مثل خیلیها اول منتظر ماند. گفتند موقت است و دوباره باز میشود. اما روزها گذشت و هیچ تغییری نیامد. اوایل، هنوز برنامه روزانه داشت: صبح بیدار میشد، کتاب میخواند و تمرین مینوشت. اما وقتی دید هیچکس از آینده چیزی نمیداند، انگیزهاش کمکم از بین رفت. در همان روزها، وضعیت خانه هم بدتر شد. قرضها بیشتر شد و مصرف دوا برای مادرش افزایش یافت. خواهرانش مکتب ابتدایی میرفتند و هرچند هزینهشان کم بود، اما صفر هم نبود. فاطمه احساس میکرد فقط مصرف است، نه کمک. این احساس آرامآرام سنگین شد. اولین بار فکر کار کردن از جایی آمد که انتظارش را نداشت. یک روز که برای خرید سبزی بیرون رفته بود، دید دختری همسن خودش کنار سرک کفش رنگ میکند. دختر نه میخندید، نه حرف میزد؛ فقط کار میکرد. مردم میآمدند و میرفتند. فاطمه ایستاد و نگاه کرد، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی مقایسه. با خودش گفت: «او هم مثل من است. چرا او میتواند و من نه؟» چند روز بعد، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر اول مخالفت کرد و گفت: «این کار برای دختر خوب نیست.» اما وقتی فاطمه از وضعیت خانه، از قرضها و از شرمندگیای که هر شب میبیند، گفت، پدرش چیزی نگفت. سکوتش یعنی اجازه. روز اول، فاطمه هنوز مطمئن نبود. دلش میخواست کسی او را نشناسد. چادرش را محکمتر بست و جعبه واکس را از همان دختر قبلی قرض گرفت. کنار سرک نشست. دستهایش سرد بود؛ نه از هوا، بلکه از ترس. اولین مشتری چند دقیقه طول کشید تا بیاید؛ مردی میانسال که بدون نگاهکردن گفت: «سیاه کن.» فاطمه کفش را گرفت. دستهایش لرزید. واکس زیاد زد؛ کفش براق شد، اما نه تمیز. مرد پول داد و رفت؛ نه تشکر، نه اعتراض. آن روز فقط ۸۰ افغانی درآمد داشت. وقتی پول را به مادرش داد، مادر چیزی نگفت؛ فقط پول را گرفت و در گوشهای گذاشت. اما شب، وقتی فکر میکرد فاطمه خواب است، آرام گفت: «خدا کند مجبور نبودی.» روزهای بعد بهتر شد. فاطمه یاد گرفت؛ یاد گرفت کجا بنشیند که مشتری بیشتر باشد، چه وقت حرف نزند و چه وقت فقط سرش پایین باشد. کمکم درآمدش به ۱۵۰ افغانی رسید و بعضی روزها، اگر شلوغ بود، به ۲۰۰ افغانی هم میرسید. این پول سهم بزرگی از مصارف خانه را پوره میکرد. فاطمه حالا برنامه مشخصی دارد: صبحها زود میرود، قبل از شلوغی؛ ظهر برمیگردد و نان میخورد، دوباره عصر میرود. بعضی وقتها خسته است، کمرش درد میکند و انگشتانش خشک میشود. اما وقتی میبیند خانه بدون قرض میچرخد، ادامه میدهد. دلتنگی برای مکتب هنوز هست، اما دیگر مثل قبل دردناک نیست. شاید چون عادت کرده یا چون زندگی اجازه نداد بیشتر فکر کند. با این حال، شبها گاهی کتابهایش را ورق میزند. بعضی درسها را یادش رفته، بعضی را نه. هنوز میگوید: «اگر باز شود، برمیگردم.» اما این را آرام میگوید، طوری که اگر نشد، خودش هم نشنود. وقتی از فاطمه میپرسی چه پیامی برای دختران دیگر دارد، زیاد حرف نمیزند. بعد از مکثی طولانی میگوید: «امید را کسی به ما نمیدهد. خودمان باید نگهش داریم. حتی اگر کوچک باشد. حتی اگر فقط برای زندهماندن باشد.» او کفش رنگ میکند؛ نه برای افتخار و نه برای داستانشدن، فقط برای اینکه خانهشان خاموش نماند. فاطمه قهرمان نیست، فقط دختری است که وقتی راه بسته شد، ایستاد و راه دیگری پیدا کرد؛ راهی که سخت است، اما واقعی است. نویسنده: سارا کریمی
هیچکس نفهمید اولین چیزی که در وجود مریم شکست، صدا بود؛ نه صدای فریاد و نه صدای گریه، بلکه صدای زنگ مکتب. همان زنگی که سالها صبحها در گوشش میپیچید و به او میفهماند که دیر شده، که باید بدود، که زندگی منتظرش نمیماند. روزی که آن صدا خاموش شد، همه فکر کردند فقط مکتب بسته شده است، اما مریم خوب میدانست چیزی عمیقتر از یک دروازه آهنی بسته شده؛ انگار درونش را قفل کرده باشند و کلیدش را با خود برده باشند. آن صبح، کابل مثل همیشه بیدار میشد. دکاندارها کرکرهها را بالا میکشیدند، موترها بوق میزدند و گرد و خاک در هوا میرقصید، اما برای مریم، شهر ایستاده بود. او کنار پنجره نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده و به کوچه خیره مانده بود. پسرکی با کیف مکتب از مقابل خانهشان گذشت، بعد یکی دیگر و بعد چند نفر دیگر. مریم نگاه کرد؛ فقط نگاه کرد، بیآنکه پلک بزند. انگار اگر پلک میزد، این صحنه محو میشد و او نمیخواست حتی این درد کوچک را از دست بدهد، چون آخرین پیوندش با چیزی بود که زمانی زندگیاش را معنا میداد. مریم در کابل به دنیا آمده بود و در همانجا بزرگ شده بود. چهارده سال از عمرش میگذشت، اما زندگیاش پر از مکثهای ناخواسته بود؛ مکثهایی که هیچوقت انتخابشان نکرده بود. خانهشان در یکی از محلههای فقیرنشین شهر بود؛ خانهای با دیوارهای رنگباخته، دری که خوب بسته نمیشد و اتاقهایی که یا همیشه سرد بودند یا همیشه گرم، اما هیچوقت راحت نبودند. پدرش کارگر روزمزد بود و مادرش خیاطی میکرد. آنها آدمهای بدی نبودند، حتی بیرحم هم نبودند؛ فقط خسته بودند، خسته از زندگیای که هیچوقت با آنها آسان نگرفته بود. زمانی که مریم مکتب میرفت، خستگی خانواده شکل دیگری داشت. پدرش وقتی میدید دخترش با کتاب از خانه بیرون میرود، شانههایش کمی صافتر میشد. مادرش وقتی لباس مکتب مریم را اتو میکرد، انگار آینده را صاف میکرد. آن روزها فقر هنوز درد داشت، اما امید هم کنارش نشسته بود. حالا امید رفته بود و فقر مانده بود؛ تنها و سنگین. اولش گفتند موقتی است. مریم به همین «موقتی» دل بسته بود. هر روز صبح، مثل قبل بیدار میشد، لباسهایش را مرتب میکرد، موهایش را میبافت و کیفش را آماده نگه میداشت. مادر نگاهش میکرد و چیزی نمیگفت. پدر از خانه بیرون میرفت و چیزی نمیپرسید. همه منتظر بودند، اما انتظار هم خسته میشود. هفتهها گذشت، ماهها آمد، فصلها عوض شد و دروازه مکتب باز نشد. یک روز، مریم فهمید دیگر کسی منتظر نیست. آن روزی بود که مادرش گفت: «دیگه خودت را عادت بده، درس فعلاً نیست.» همین یک جمله، آرام و کوتاه، مثل ضربهای آهسته اما عمیق، در دل مریم نشست. «فعلاً» یعنی چه؟ فعلاً تا کی؟ هیچکس جواب نداشت. از آن روز، زمان شکل عجیبی گرفت. صبحها بیهدف شروع میشدند و شبها بینتیجه تمام. مریم در خانه کمک میکرد، آب میآورد، ظرف میشست و خیاطی مادر را تماشا میکرد. کارها تمام میشدند، اما روز نه؛ روز همیشه ادامه داشت، کش میآمد و سنگین میشد. او گاهی کنار دیوار مینشست و به نقطهای خیره میماند که خودش هم نمیدانست چیست؛ انگار مغزش دنبال چیزی میگشت که دیگر وجود نداشت. کتابهایش هنوز همانجا بودند. او نمیتوانست آنها را دور بیندازد. شبها، وقتی همه خواب بودند، چراغ کوچک را روشن میکرد و یکی از کتابها را باز میکرد. بعضی صفحهها را از حفظ بود و بعضی تمرینها را قبلاً حل کرده بود، اما حالا هر خطی که میخواند، به سوالی تازه تبدیل میشد: اگر قرار نیست ادامه بدهم، اینها به چه درد میخورد؟ اگر آیندهای نیست که برایش آماده شوم، دانستن چه فایدهای دارد؟ همین سوالها کتاب را از دستش میگرفت و اشک را جای آن میگذاشت. کمکم نگاهها عوض شد و حرفها آرامآرام راهشان را به خانه باز کردند؛ خالهای که گفت دختر بیمکتب زیاد میماند، همسایهای که گفت سنش بالا میرود و زنی که گفت بهتر است زودتر سر و سامان بگیرد. هیچکدام مستقیم با مریم حرف نمیزدند، اما همه حرفها به او میرسید. او یاد گرفت گوش بدهد و وانمود کند نمیشنود؛ این سختترین نوع شنیدن بود. شبها، وقتی در بستر دراز میکشید، به سقف نگاه میکرد و فکر میکرد اگر مکتب میرفت، حالا چه کسی بود. شاید صنف نهم، شاید دهم؛ شاید شاگردی که معلم نامش را میدانست، شاید دختری که هنوز از آینده نمیترسید. این «شاید»ها مثل سایه دورش میچرخیدند و خواب را از چشمهایش میگرفتند. خواب که میآمد، مهربان نبود؛ همیشه یک خواب تکراری. خودش را میدید که دوباره به مکتب رسیده، دروازه باز است و حویلی پر از صدا. قدم برمیدارد، اما هرچه جلوتر میرود، زمین کش میآید. وقتی به درِ صنف میرسد، زنگ میخورد و همه داخل میشوند، جز او. او پشت در میماند؛ تنها و بیصدا. درست همانجا بیدار میشد، با قلبی که تند میزد و چشمانی که خیس بودند. کابل برایش تغییر کرده بود. خیابانها همان بودند، اما نگاه او عوض شده بود. دیگر شهر را با امید نمیدید؛ با مقایسه میدید. هر دختری که میخندید، هر دختری که آزادانه راه میرفت، هر دختری که از آینده حرف میزد، آینهای میشد که مریم نمیخواست در آن نگاه کند. او کمکم خودش را جمع کرد؛ صدایش را، نگاهش را، آرزوهایش را. گاهی فکر میکرد اگر هیچوقت مکتب نمیرفت، شاید اینقدر درد نداشت؛ اما رفته بود، چشیده بود، فهمیده بود و حالا محرومیت برایش فقط نداشتن نبود، از دست دادن بود. پدرش کمتر حرف میزد و مادرش بیشتر آه میکشید. خانه پر از سکوتهایی شده بود که کسی جرئت شکستنشان را نداشت. مریم حس میکرد باری است روی دوش خانواده؛ نه بهخاطر کاری که کرده بود، بلکه بهخاطر کاری که دیگر اجازه نداشت بکند. این احساس، آرامآرام ستون فقراتش را خم کرد. اما با همه اینها، چیزی درونش هنوز کاملاً نمرده بود؛ نه امیدی بزرگ و نه رویایی واضح، فقط حسی مبهم، شبیه نفسکشیدن در تاریکی. حسی که میگفت اگر کاملاً تسلیم شود، دیگر هیچچیزی از خودش باقی نمیماند. او گاهی زیر لب، بیآنکه کسی بشنود، میگفت: «من هنوز هستم.» همین جمله کوتاه، گاهی تنها چیزی بود که نگهش میداشت. مریم هنوز در کابل زندگی میکند؛ هنوز همان خانه، همان کوچه، همان پنجره. هنوز دختر است، اما دختری که زودتر از وقتش سنگینی دنیا را یاد گرفته. او از مکتب باز ماند، اما قصهاش آنجا تمام نشد؛ قصهاش کش آمد و طولانی شد، مثل روزهایش، مثل انتظارش. او یکی از هزاران دختری است که زندگیشان بیصدا تغییر کرد؛ نه با انفجار و نه با فریاد، بلکه با یک تصمیم، با یک درِ بسته، با یک زنگی که دیگر به صدا درنیامد. روایت مریم، روایت سکوت است؛ سکوتی که هر روز بلندتر میشود و اگر شنیده نشود، یک نسل را در خود خفه میکند. و مریم، هر صبح که بیدار میشود، هنوز ناخودآگاه گوش میدهد؛ شاید جایی، خیلی دور، زنگی دوباره به صدا درآید. نویسنده: سارا کریمی
صبحهای هرات همیشه با گرد و خاک آغاز میشود؛ گردی که روی دیوارهای گِلی مینشیند، روی درختهای خسته و روی شانههای آدمهایی که بار زندگی را سالهاست بیصدا حمل میکنند. در یکی از همین خانههای قدیمی و خاموش، دختری دوازدهساله زندگی میکند؛ دختری که صدایش هنوز کودکانه است، اما چشمهایش دیگر چیزی از کودکی نمیدانند. نامش را «ریحانه» بگذاریم؛ نامی که خودش هم دیگر به آن دلخوش نیست، چون حس میکند آن ریحانهی کوچکِ سابق، جایی میان مرز ایران و افغانستان جا مانده است. ریحانه تا یک سال پیش در حاشیهی یکی از شهرهای ایران زندگی میکرد؛ نه در خانهای امن، نه در محلهای آرام. پدرش کارگر ساختمانی بود، مادرش خانهدار و خود او دختری که رؤیای مکتب رفتن را در دل نگه میداشت، حتی وقتی میدانست «اتباع» بودن یعنی همیشه یک قدم عقبتر ایستادن. ریحانه مکتب نمیرفت، اما هر روز وقتی کودکان همسایه با کیفهای رنگی از کوچه میگذشتند، تا دیر وقت به دفترچهی کهنهای نگاه میکرد که مادرش برایش خریده بود؛ دفترچهای که هیچوقت پر نشد. شبی که ردمرز شدند، هوا سرد بود؛ نه آنقدر سرد که آدم یخ بزند، اما آنقدر که استخوان کودک بلرزد. مأموران آمدند؛ با صدای بلند، با تندی و با کلماتی که ریحانه معنایشان را نمیفهمید، اما لحنشان را چرا. پدرش را جلوتر بردند، مادرش گریه میکرد و ریحانه دست خواهر کوچکش را گرفته بود و فقط میلرزید. هیچکس برایشان توضیح نداد چه میشود، کجا میروند، چرا باید بروند. فقط گفتند: «وسایلتان را جمع کنید.» در راهِ انتقال، ریحانه بارها ترسید؛ ترس از جدا شدن، ترس از گم شدن، ترس از مردانی که با نگاههای خشن به آنها خیره میشدند. در یکی از توقفها، وقتی مادرش برای گرفتن آب پایین رفت، یکی از مأموران دست ریحانه را کشید و با صدایی که هنوز در گوشش زنگ میزند گفت: «ساکت باش.» او نمیداند آن لحظه دقیقاً چه شد؛ فقط میداند که قلبش آنقدر تند میزد که فکر میکرد میمیرد. بعدش گریه کرد، اما بیصدا؛ چون یاد گرفته بود گریهٔ دختر، بعضی وقتها خشم میآورد. در مرز، همهچیز شلوغ بود. زنها، مردها، کودکها؛ همه خسته، همه خاکآلود، همه با چشمانی که امید در آن کمرنگ شده بود. ریحانه در آن ازدحام چند بار زمین خورد. کسی دستش را نگرفت. وقتی دوباره ایستاد، زانویش خون میآمد، اما دردش را نگفت. او همانجا فهمید که اگر حرف نزند، کمتر آسیب میبیند؛ یا دستکم، اینطور فکر میکرد. بعد از ردمرز، خانواده از هم پاشید. پدر مجبور شد برای کار به ولایت دیگری برود، مادر با دو کودک کوچکتر پیش اقوام دور رفت و ریحانه را به خانهی یکی از فامیلها در هرات سپردند. گفتند: «اینجا امن است، اینجا مراقبش هستند.» اما هیچکس نپرسید خود ریحانه چه میخواهد، یا اصلاً آیا هنوز توانِ خواستن دارد یا نه. خانهی فامیل، خانهای است پر از آدم و کم از مهربانی. ریحانه در گوشهای از اتاق میخوابد؛ جایی که شبها صدای بحث و دعوا از دیوارهای نازکش عبور میکند. روزها باید کار کند: ظرف بشوید، خانه را جارو کند، از کودکان کوچکتر نگهداری کند. اگر اشتباه کند، اگر چیزی بریزد، اگر کمی کندتر حرکت کند، صدای تند میآید؛ گاهی هم دست. ریحانه میگوید بعضی وقتها، وقتی خسته است یا دلش گرفته، بهانه میگیرند. میگویند: «از ایران آمدهای، نمکنشناس هستی.» یا میگویند: «اگر ما نبودیم، تو زیر آفتاب گدایی میکردی.» این جملهها مثل سنگ در دلش میافتد. او احساس میکند بار اضافی است؛ چیزی که تحملش میکنند، نه انسانی که دوستش داشته باشند. شبها، وقتی همه میخوابند، ریحانه بیدار میماند. سقف را نگاه میکند و صحنههای مرز دوباره زنده میشوند؛ صدای فریاد، نگاههای خشن، دستهایی که اجازه نمیدادند کودک بماند. گاهی از خواب میپرد، با نفس تند، با گلویی که میسوزد. کسی حالش را نمیپرسد. فقط میگویند: «خواب بد دیدهای، ساکت باش.» او دیگر از گفتن دردش میترسد. وقتی یکبار به زن فامیل گفت که دلتنگ مادرش است، جواب شنید: «گریه نکن، ما هم مشکل داریم.» وقتی گفت که از کتک میترسد، گفتند: «اگر خوب باشی، کسی کارت ندارد.» ریحانه کمکم یاد گرفت سکوت کند؛ سکوتی که سنگینتر از هر فریادی است. ریحانه دوازدهساله است، اما نمیداند بازی چیست. نمیداند مکتب یعنی چه، جز تصویری که هنوز در ذهنش مانده: کودکانی با لباس تمیز و کتابهایی که بوی نو میدهند. او حالا بیشتر از سنش میفهمد؛ میفهمد که مرز فقط خط روی نقشه نیست، مرز جایی است که کودکی آدم تمام میشود. در کوچههای هرات، وقتی از کنار دخترانی میگذرد که با خنده راه میروند، سرش را پایین میاندازد. احساس میکند با آنها فرق دارد؛ انگار چیزی از او گرفته شده که دیگر برنمیگردد. نه ایران او را خواست، نه افغانستان برایش آغوش باز کرد. میان دو دنیا مانده است؛ دنیایی که او را بزرگتر از سنش دید، اما هیچوقت بهعنوان انسان نگاهش نکرد. ریحانه هنوز زنده است، نفس میکشد، راه میرود، کار میکند. اما درونش، دختری کوچک نشسته که از ترس میلرزد و جرأت ندارد صدایش را بلند کند. او نمیداند آیندهاش چه میشود. فقط میداند که اگر کسی دستش را نگیرد، این سکوت، این خشونت، این غربت، او را آرامآرام خواهد شکست؛ بیآنکه کسی بشنود. و این، قصهی یک کودک است؛ کودکی که نه جنگ را انتخاب کرد، نه مهاجرت را، نه مرز را. اما همهی اینها، زندگیاش را انتخاب کردند. نویسنده: سارا کریمی
پژوهشگران: شببیداری خطر حلمه قلبی و سکته مغزی را افزایش میدهد
بر مبنای یک پژوهش تازه، افراد شببیدار، ۱۶ درصد بیشتر نسبت به افراد «صبحگرا» در معرض خطر حمله قلبی و سکته مغزی قرار دارند. محقیقان اعلام کردهاند که یافتههای این پژوهش که در مجله «انجمن قلب آمریکا» منتشر شده، همچنین نشان میدهد که پیامدهای رفتاری شببیداری در میان زنان شدیدتر از مردان است. بر اساس یافتهها، زنان شببیدار ۹۶ درصد بیشتر در معرض دریافت نمره پایین سلامت قلب قرار دارند، در حالی که این میزان در میان مردان ۶۷ درصد گزارش شده است. این پژوهش، دادههای بیش از ۳۲۰ هزار بزرگسال در سنین ۳۹ تا ۷۴ سال را بررسی کرده است. پژوهشگران سلامت قلب هر فرد را بر اساس شاخص «هشت اصل اساسی زندگی» انجمن قلب آمریکا، ارزیابی کردند. این شاخص شامل کیفیت تغذیه، فعالیت بدنی، مدت خواب، مصرف نیکوتین، فشار خون، قند خون و سطح چربی خون بوده است. بر اساس این پژوهش، افراد شببیدار، ۷۹ درصد بیشتر از گروه میانه در معرض سلامت ضعیف قلب قرار دارند. یافتههای این پژوهش نشان میدهد که افزایش خطر بیماریهای قلبی در میان افرادی که دیر میخوابند، بیشتر ناشی از عادتهای ناسالم زندگی و عوامل صحی است، نه صرفا شببیداری. بر اساس این تحقیق، مصرف نیکوتین مهمترین عامل تأثیرگذار بر سلامت قلب است و ۳۴ درصد از ارتباط میان دیر خوابیدن و بیماریهای قلبی را توضیح میدهد. کمبود خواب با ۱۴ درصد، قند خون بلند با ۱۲ درصد، و وزن نامناسب بدن و تغذیه ناسالم هرکدام با حدود ۱۱ درصد، در افزایش این خطر نقش دارند. پژوهشگران تاکید میکنند که اصلاح این عادتها میتواند نقش مهمی در کاهش خطر بیماریهای قلبی در میان افراد شببیدار داشته باشد. بر اساس گزارش مرکز کنترول و پیشگیری بیماریها در امریکا، بیماریهای قلبی هنوز هم عامل اصلی مرگومیر در این کشور هستند. پژوهشگران نتیجه گرفتند که تلاشهای پیشگیرانه باید بر بهبود عادتهای زندگی، بهویژه هنگام بیدار ماندن در شب، تمرکز داشته باشد. کریستن ناتسون، استاد دانشگاه نورثوسترن در امریکا، گفت: «واضحترین راه ترک سیگار است. اما منظم خوابیدن، یعنی رفتن به بستر در یک ساعت مشخص، میتواند به تنظیم رفتارهای دیگر مانند غذا خوردن، ورزش و دریافت نور کمک کند.»
ارتباط میان سوءتغذیه مزمن و معضلات گوارشی در زنان
وضعیت سلامتی زنان در بسیاری از مناطق، بهویژه در کشورهایی با چالشهای اقتصادی و اجتماعی بالا مانند کشور ما، همواره در کانون توجه بوده است. در کنار مسائل آشکار، یک بحران پنهان وجود دارد که سلامت عمومی را بهشدت تحت تأثیر قرار میدهد: سوءتغذیه مزمن و تأثیرات مخرب آن بر سیستم گوارشی. این دو پدیده در زنان و کودکان افغانستان، نه صرفاً دو مشکل موازی، بلکه دو روی یک سکه هستند که چرخهای معیوب از بیماری و ضعف را رقم میزنند. درک این ارتباط دوسویه، کلیدیترین گام برای طراحی مداخلات بهداشتی مؤثر است. سوءتغذیه مزمن در زنان؛ فراتر از کمبود وزن سوءتغذیه مزمن در این بستر، صرفاً به معنای گرسنگی شدید نیست، بلکه شامل کمبود ریزمغذیها (ویتامینها و مواد معدنی ضروری) و دریافت ناکافی کالری باکیفیت در بلندمدت است. زنان به دلیل نقشهای چندگانهای که در تأمین غذای خانواده و بارداری ایفا میکنند، اغلب در اولویتهای انتهایی دریافت مواد غذایی قرار میگیرند و ذخایر بدنشان بهسرعت تحلیل میرود. اشکال کلیدی سوءتغذیه: کمخونی فقر آهن: این شایعترین شکل سوءتغذیه است که مستقیماً با خستگی مفرط و کاهش عملکرد فیزیکی همراه است. کمبود ویتامین A و D: این کمبودها سیستم ایمنی بدن را تضعیف کرده و جذب مواد مغذی دیگر را مختل میسازند. این کمبودها بدن را در وضعیت دفاعی ضعیف قرار میدهند و زمینه را برای بروز اختلالات گوارشی فراهم میآورند. سیستم گوارشی و سوءتغذیه سیستم گوارشی، شامل معده، رودهها و میکروبیوم روده، نیازمند یک جریان ثابت از انرژی، پروتئین و ویتامینهای گروه B برای بازسازی مداوم دیوارههای سلولی و تولید آنزیمهای لازم برای هضم است. وقتی سوءتغذیه مزمن رخ میدهد، این منابع حیاتی کاهش مییابند و مشکلات گوارشی پدیدار میشوند: ۱. اختلال در عملکرد سد رودهای (Gut Barrier Dysfunction) دیواره روده مانند یک سد عمل میکند و تنها به مواد مغذی اجازه ورود به جریان خون را میدهد. کمبود پروتئین و برخی اسیدهای آمینه، مانند گلوتامین، باعث فرسایش این سد میشود. این وضعیت به پدیدهای موسوم به «سندرم روده نشتکننده» (Leaky Gut) منجر میشود؛ در نتیجه، مواد ناخواسته وارد جریان خون شده و التهاب سیستمیک ایجاد میکنند که خود به تشدید مشکلات گوارشی کمک میکند. ۲. تغییر در میکروبیوم روده (Dysbiosis) تغذیه نامناسب، بهویژه کمبود فیبر و تنوع غذایی، مستقیماً بر تعادل باکتریهای مفید روده اثر میگذارد. در زنان دچار سوءتغذیه، تعداد باکتریهای مفید کاهش مییابد و باکتریهای فرصتطلب رشد میکنند. این عدم تعادل (دیسبیوز) میتواند به نفخ، گاز، اسهالهای مزمن یا یبوست منجر شود که در این مناطق شایع هستند. ۳. کاهش ترشح آنزیمهای گوارشی بدن در شرایط کمبود انرژی، عملکرد اندامهای غیرضروری برای بقای فوری را کاهش میدهد. تولید اسید معده و آنزیمهای پانکراس کاهش مییابد و نتیجه آن سوءهاضمه مزمن و جذب ناکافی مواد مغذی موجود در غذا ـ حتی اگر اندک باشند ـ است. کاهش اشتها به دلیل ناراحتی گوارشی: درد شکمی یا نفخ مداوم باعث میشود زنان حتی در صورت دسترسی به غذا، تمایل کمتری به خوردن داشته باشند. سوءجذب مواد مغذی حیاتی: به دلیل اختلال در دیواره روده، زنانی که ظاهراً غذای کافی دریافت میکنند، در جذب ویتامینهای ضروری مانند فولات و B12 با مشکل مواجه میشوند و این امر خود زمینهساز کمخونی شدیدتر است. راهکارهای پیشنهادی: تمرکز بر درمان یکپارچه درمان صرفاً از طریق مکملیاری یا فقط رسیدگی به مشکلات گوارشی کافی نیست و مداخلات باید رویکردی جامع داشته باشند: تقویت بهداشت روده: استفاده از پروبیوتیکها (در صورت دسترسی) و تمرکز بر منابع محدود فیبر موجود میتواند به بازسازی میکروبیوم کمک کند. تغذیه هدفمند با ریزمغذیها: تمرکز بر منابع غنی از آهن و فولات برای مقابله مستقیم با کمخونی که خود عاملی تشدیدکننده خستگی و عدم تحمل غذایی است. آموزش و توانمندسازی: آموزش خانوادهها درباره اهمیت تغذیه برابر و نه تفکیکشده برای زنان و کودکان، بهمنظور شکستن چرخه انتقال سوءتغذیه از مادر به فرزند. نتیجهگیری ارتباط میان سوءتغذیه مزمن و اختلالات گوارشی در زنان افغانستان، چالشی چندوجهی است که ریشه در فقر، محدودیتهای فرهنگی و دسترسی محدود به خدمات بهداشتی دارد. این وضعیت نهتنها کیفیت زندگی فردی این زنان را کاهش میدهد، بلکه توانایی آنان در مراقبت از نسل آینده را نیز به خطر میاندازد. توجه همزمان به سلامت دستگاه گوارش و تأمین نیازهای تغذیهای، سنگبنای هر راهبرد موفق برای بهبود سلامت این قشر آسیبپذیر جامعه خواهد بود. نویسنده: داکتر معصومه پارسا
نرگس آبیار؛ قصهگوی رنج، صبر و مقاومت زن
نرگس آبیار، نویسنده، کارگردان و فیلمنامهنویس ایرانی است. او با فیلمهای پرمخاطب و جنجالبرانگیز خود شناخته میشود و تاکنون برندهی جوایز ارزندهای مانند جایزهی بهترین فیلمساز زن سال ۲۰۱۶ از جشنوارهی جیپور هند شده است. کتاب «شیار ۱۴۳» و کتاب «به کی میگن قهرمان؟» ازجمله داستانها و فیلمنامههای منتشرشده از او هستند. نرگس آبیار در تاریخ ۶ اسفند ۱۳۵۰ در تهران بهدنیا آمد. پس از پایان تحصیلات اولیه، برای تحصیل در رشتهی ادبیات به دانشگاه رفت و فعالیت حرفهای خود در حوزهی داستاننویسی را از سال ۱۳۷۶ آغاز کرد. او در این سالها چندین کتاب برای کودکان و نوجوانان و آثاری برای بزرگسالان نوشت. کتاب «کوه روی شانههای درخت» نرگس آبیار که سال ۱۳۸۲ منتشر شد، برندهی جایزهی هشتمین جشنوارهی کتاب دفاع مقدّس شده است. در کنار نگارش آثار ادبی داستانی، نرگس آبیار نگارش چهار فیلمنامهی بلند را هم در سابقهی خود دارد. او از سال ۱۳۸۴ به کارگردانی فیلمهای کوتاه و مستند علاقهمند شد. فیلم کوتاه «بنبست مهربان» که نخستین تجربهی فیلمسازی نرگس آبیار بود، برندهی جایزهی بهترین فیلم کوتاه داستانی از جشنوارهی ستایش شد و در بخش مسابقهی چند جشنوارهی بینالمللی نیز به نمایش درآمد. نرگس آبیار در کنار موفقیت در حوزهی نویسندگی، جوایز ارزندهای در حوزهی کارگردانی را نیز از آن خود کرده است که از آن جمله میتوان به جایزهی بهترین کارگردانی از سیوهفتمین جشنوارهی فیلم فجر برای فیلم «شبی که ماه کامل شد» اشاره کرد. نرگس آبیار تاکنون بیش از سی جلد کتاب منتشر کرده است. هر یک از این کتابها به شکلی، با موفقیت و استقبال خوبی روبهرو شده و توانستهاند جای خود را میان مخاطبان باز کنند. در ادامه چند مورد از بهترین کتابهای نرگس آبیار را به شما معرفی میکنیم: کتاب شیار ۱۴۳، یکی از مطرحترین آثار نرگس آبیار است که در سال ۱۳۹۲ فیلمی براساس آن ساخته شد. این کتاب داستان دلتنگیهای یک مادر است که پسرش به تازگی به جبهه رفته و او در نبود فرزند، روزهای سختی را میگذراند. نرگس آبیار ایدهی اصلی این کتاب را از خاطرهای با نام «شیار ۱۴۳» از کتاب «تفحص» حمید داودآبادی اقتباس کرده است. فیلم سینمایی شیار ۱۴۳ که براساس این کتاب و به کارگردانی نرگس آبیار ساخته شد، در بیش از سی جشنوارهی بینالمللی حضور یافت و شانزده جایزه دریافت کرد. کتاب به کی میگن قهرمان؟ یکی دیگر از آثار شناختهشدهی نرگس آبیار است. این کتاب، دهمین جلد از مجموعهی قهرمانان انقلاب است و مخاطب اصلی آن نوجوانان و کودکان هستند. نرگس آبیار در این کتاب با شیوهای خلاقانه و از زبان پدربزرگ شهید سید علی اندرزگو، به شرح ماجرای زندگی و تلاشهای این شهید میپردازد. او در این کتاب زبانی طنزآمیز را انتخاب کرده و به بیان جزئیاتی از زندگی این شهید پرداخته که کمتر جایی میتوان از آنها باخبر شد. علاوهبر نوجوانان، علاقهمندان به کتابهای تاریخی و دفاع مقدس نیز میتوانند از خواندن این داستان لذت ببرند. خانم آبیار در سال ۱۳۹۴ فیلم موفق نفس را ساخت فیلمی که در سال ۱۳۸۷ رمان آن را به نام نفس شروع کرد تا در نهایت سال ۱۳۹۱ به اتمام رسید، دوستانی که خواندند گفتند این را به فیلمنامه تبدیل کن چون خیلی شیرین است. کار راحتی نبود چون باید از یک قسمتهایی میگذشت، ولی میدانست که کار تازهای خواهد بود و در نهایت انجام داد. همچنین وی برای فیلم شبی که ماه کامل شد در سال ۱۳۹۷، برنده سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی از سی و هفتمین دوره جشنواره فیلم فجر گردید. نرگس آبیار با تجربهی ساخت چند فیلم بلند سینمایی توانسته اعتباری برای خود در این عرصه رقم زده و جوایز سینمایی بسیاری از فستیوالهای داخل و خارج از کشور ایران را بگیرد. همچنین وی سال گذشته موفق به دریافت نشان زنان برتر و موفق جهان اسلام از سوی کمپنی بزرگ hum network limited در مراسم نشان زنان راهبر ۲۰۲۰ در پاکستان شد. فلم ابلق جدیدترین اثر وی، نامزد سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی از سوی سی و نهمین جشنواره فیلم فجر گردید. گفتنی است بانو نرگس آبیار به عنوان یکی از داوران ششمین دوره جشنواره بینالمللی فیلم زنان هرات در افغانستان حضور داشت و همچنین دورههای فیلمسازی برای علاقمندان افغانستانی به این عرصه را در کابل برگزار کرده است. اگرچه عناصر اصلی آثار نرگس آبیار مشترکند اما او با خلاقیت خود توانسته است هر یک از داستانهایش را به گونهای متفاوت روایت کند. جنگ، یکی از عناصر اصلیایست که در آثار نرگس آبیار به آن پرداخته شده. آبیار میکوشد تا در آثارش نگاهی انسانی به جنگ داشته باشد و چهرهی مخرب و ویرانگر آن را به مخاطب نشان دهد. نرگس آبیار در آثار دفاع مقدس خود، نقش جنگ را بر زندگی مردم بیگناهی روایت میکند که هیچ نقشی در شکلگیری آن نداشتهاند. یکی دیگر از عناصری که در اغلب آثار نرگس آبیار شاهد آن هستیم، موضوع زنان است. او در آثار خود به روایت داستان زنانی میپردازد که زندگیشان تحت تأثیر شرایطی ناخواسته دستخوش تغییراتی آسیبزا شده است. اما این زنان با وجود همهی سختیها توانستهاند مقابل ظلم بایستد و حق خود را طلب کنند و آن را بازپس بگیرند. با این حال این پیروزی کمکی به شهرت آنها نکرده است. درواقع قهرمانان زن داستانهای نرگس آبیار، انسانهای کاملاً معمولی و حتی ناشناسی هستند که برای داشتن یک زندگی بهتر مبارزه میکنند. ازجمله موضوعات دیگری که در آثار نرگس آبیار شاهد آن هستیم، پدیدهی کودکی و تخیل است که اوج آن را در فیلم سینمایی «نفس» میبینیم. آبیار در تمام آثار خود تلاش می کند نگاهی به زیست کودکان در شرایط سخت داشته باشد و تخیل و جهان کودکانهی آنها را با تمام جزئیاتش به مخاطب نشان دهد. نویسنده: قدسیه امینی
تأثیر طلاق بر فرزندان
طلاق یکی از سختترین و پرچالشترین تصمیمها و تجربهای بسیار استرسزا و عاطفی برای همهی افراد خانواده است و بهمعنای طوفانی برای زندگی خانوادگی بهشمار میآید. اما این تصمیم وقتی پیچیدهتر میشود که شما مادر و پدر نیز باشید و پای فرزند یا فرزندانی در میان باشد. معمولاً برای فرزندان، درک تصمیم جدایی شما سخت است و اغلب احساس میکنند تمام دنیایشان وارونه شده است. آنها ممکن است شوکه، ناراحت و غمگین، عصبانی یا مضطرب شوند. حتی ممکن است احساس گناه کنند و خود را بهخاطر مشکلات خانه و طلاق شما سرزنش کنند. از آنجایی که بچهها با توجه به سن و ویژگیهای شخصیتی خود با یکدیگر متفاوتاند، تأثیر طلاق بر فرزندان نیز میتواند متفاوت باشد. برخی از بچهها پس از گذر از آشفتگی و چالشهای اولیهی زندگی پس از طلاق، دچار هیچ مشکل روانی یا رفتاری خاصی نمیشوند؛ در حالی که کودکان دیگر ممکن است تا مدتها با این تغییر و تأثیرات آن دستوپنجه نرم کنند. فراموش نکنیم حتی فرزندان انعطافپذیری که خیلی زود با طلاق والدین کنار میآیند، ممکن است در آینده دچار مشکلات یا نگرانیهای متعددی شوند؛ مثلاً بههنگام اتفاقات خاص زندگی خود، مانند جشن فارغالتحصیلی یا ازدواج، احساسات دردناک و خاطرات تلخی را تجربه نمایند. طبق مقالهی دیاونترین و رابرت امری در سال ۲۰۱۹، طلاق والدین با افزایش خطر مشکلات سازگاری کودک و نوجوان، از جمله مشکلات تحصیلی (مانند نمرات پایینتر و ترک تحصیل)، رفتارهای مخرب (مانند رفتارهای نابهنجار و مصرف مواد) و علائم افسردگی مرتبط است. فرزندان والدین طلاق بیشتر احتمال دارد رفتارهای جنسی پرخطر داشته باشند، در فقر زندگی کنند و بیثباتی خانوادگی را تجربه کنند. در واقع، طلاق احتمال پیشآمدن این مسائل را تا حدود یکونیم تا دو برابر افزایش میدهد. تأثیر طلاق بر فرزندان در سنین مختلف چگونه است؟ تأثیر طلاق در نوزادان (از تولد تا ۱۸ ماهگی) اگرچه ممکن است برای شما تعجبآور باشد، حتی نوزادان نیز تحت تأثیر طلاق قرار میگیرند؛ بهخصوص اگر درگیری شما و همسرتان منجر به مشاجره و تنش در خانه شود. در دوران شیرخوارگی، نوزادان میتوانند استرس را در محیط خانه احساس کنند و دچار دلبستگی ناایمن شوند. آنها همچنین ممکن است پسرفت کنند یا علائم تأخیری رشدی را نشان دهند. تأثیر طلاق بر کودکان ۱۸ ماهه تا ۳ ساله طلاق میتواند از نظر عاطفی و روانی بر کودکان ۱۸ ماهه تا ۳ ساله تأثیر بگذارد. در این دوران، کودکان ممکن است مکرراً گریه کنند، بیش از حد معمول خواهان توجه باشند، پسرفت کنند و به مکیدن انگشت بازگردند، در مقابل آموزش توالت مقاومت کنند یا در تنها خوابیدن در شب دچار مشکل شوند. اثرات طلاق بر فرزندان ۳ تا ۸ سال کودکان خردسال بین ۳ تا ۸ سال ممکن است بهطور کامل درک نکنند چرا شرایط خانواده در حال تغییر است. ممکن است در مورد اینکه چرا باید بین دو خانه در رفتوآمد باشند سردرگم شوند. درک احساسات شما بزرگسالان برای کودکان خردسال، که اغلب چیزها را سیاه یا سفید میبینند، کار دشواری است و آنها نمیتوانند دلایل پیچیدهی شما برای جدایی را متوجه شوند. یکی از بزرگترین ترسهای بچهها در این بازهی سنی این است که یکی از شما والدین دست از دوست داشتن آنها بردارد. تأثیر طلاق والدین بر فرزندان ۸ تا ۱۲ ساله کودکان کمی بزرگتر، بین ۸ تا ۱۲ سال، ممکن است نگران این باشند که فروپاشی خانواده تقصیر آنها باشد. بزرگترین ترس بچهها در این سنین این است که کار اشتباهی انجام داده باشند که باعث جدایی والدینشان شده است. آنها ممکن است، مانند کودکان خردسال، برای درک دلایل پیچیدهی طلاق شما دچار مشکل شوند. تأثیر طلاق والدین بر نوجوانان نوجوانان، برخلاف کودکان خردسال، آنچه را که در حال اتفاق افتادن است بهطور کامل میفهمند. آنها ممکن است احساسات خود را بهطور متفاوتی بیان کنند؛ مثلاً گوشهگیر و کمصحبت شوند و ارتباط خود را با شما کاهش دهند، یا از طریق خشم و رفتارهای سرکشانه ابراز کنند. همچنین ممکن است یک یا هر دوی شما را مقصر این اتفاق بدانند و به سرزنشتان بپردازند. تأثیرات اولیهی طلاق بر فرزندان اولین تأثیر طلاق بر فرزندان، احساس خشم، نگرانی، غم، سردرگمی و سرخوردگی است. معمولاً بچهها در حین یا پس از طلاق دچار مشکلات سلامت روان یا مشکلات رفتاری میشوند. تا اینجا، تمامی این اتفاقات بخش طبیعی فرایند طلاق است و فرزندان شما اثرات کوتاهمدتی را تجربه میکنند. اما برخی از بچهها ممکن است در صورت عدم حمایت عاطفی مناسب، مشکلات طولانیمدت بیشتری را تجربه نمایند که میتواند نگرانکننده باشد. تأثیرات روانی طلاق بر فرزندان اغلب نخستین تأثیر روانی طلاق بر بچهها اضطراب و استرس است. آنها ممکن است احساس رهاشدن یا خیانت کنند و برای پردازش این احساسات پیچیده تلاش کنند. بر اساس گزارشها، کودکان ۷ تا ۱۴ سالهای که والدینشان طلاق گرفتهاند، ۱۶ درصد بیشتر در معرض ابتلا به مشکلات سلامت روان، از جمله اضطراب و افسردگی، هستند. برخی از این مشکلات سلامت روان میتواند منجر به انجام رفتارهای پرخطر در نوجوانان، از جمله سوءمصرف مواد، بزهکاری و فعالیتهای جنسی در سنین پایین شود. سایر آثار روانی طلاق میتواند شامل تجربههای زیر در بچهها باشد: اضطراب عمومی در مورد نحوهی زندگی جدید با یک والد یا زندگی چرخشی با هر دو والد فشار برای رسیدگی به مسئولیتهای اضافی در زندگی جدید احساس گناه بهدنبال مقصر دانستن و سرزنش کردن خود بهخاطر اتفاقی که افتاده تنهایی، چون ممکن است به اندازهی قبل با هر دو والد وقت نگذرانند خشم نسبت به پدر و مادر بهخاطر از هم پاشیدن خانواده تأثیرات اجتماعی طلاق بر فرزندان بهدنبال طلاق والدین، برخی از بچهها گوشهگیرتر میشوند و روابط اجتماعی خود را با دیگران محدود میکنند. آنها از اینکه دوستان و اطرافیانشان بدانند پدر و مادرشان از هم طلاق گرفتهاند، احساس خجالت و شرمندگی میکنند. برخی دیگر ممکن است از طریق انجام رفتارهای مخرب بهدنبال جلب توجه والدین باشند؛ برای مثال در مکتب یا سرک بیدلیل با دیگران دعوا کنند. از دیگر تأثیرات اجتماعی طلاق این است که بچهها در روابط اجتماعی خود دچار مشکل شده و احساس ناامنی میکنند. روابط دوستیشان با چالش روبهرو میشود و حتی ممکن است از جانب همسالان مسخره شوند. امکان دارد خود را با همسنوسالهایشان مقایسه کنند و فکر کنند آیا خانوادهی دیگری هم هست که طلاق گرفته باشد. تأثیرات طلاق بر تحصیل فرزندان استرس و آشفتگی عاطفی ناشی از طلاق میتواند منجر به مشکلاتی در تمرکز و در نتیجه کاهش عملکرد تحصیلی بچهها شود. اگر بچهها کوچکتر باشند، ممکن است نگرش منفی نسبت به مکتب پیدا کنند؛ زیرا میترسند همکلاسیهایشان از طلاق پدر و مادرشان باخبر شوند. گاهی نیز مشکلات مالی، خانوادگی یا مسائل رفتاری و روانی پیشآمده برای بچهها میتواند منجر به ترک تحصیل آنان شود. راهکارهای کاهش تأثیر طلاق بر فرزندان اگر طلاق را تجربه میکنید، مهم است از فرزندان خود حمایت کنید تا با هم از این دوران چالشبرانگیز عبور کنید. اجازه دهید غمگین باشند استفانی سامار، روانشناس کودک، توصیه میکند از برخی واکنشهای بچهها که ممکن است در حین یا اوایل طلاق مشاهده کنید، خیلی نگران نشوید. به این فکر کنید که خود شما بهعنوان یک بزرگسال چه میزان آشفتگی را تجربه میکنید، چه برسد به فرزندان. این دورهی گذار و سازگاری با شرایط باید اتفاق بیفتد؛ پس شروع به گفتن جملاتی مثل «من فقط میخواهم تو خوشحال باشی» نکنید. برای بچهها، طلاق میتواند مانند یک فقدان شدید باشد؛ از دست دادن والدین، از دست دادن خانواده یا بهسادگی از دست دادن زندگی قبلی. به فرزندتان کمک کنید احساسات خود را ابراز کند. شاید نتوانید مشکلات آنها را برطرف کنید یا غمشان را به شادی تبدیل کنید، اما مهم است که بهجای نادیده گرفتن احساساتشان، به آنها اجازه دهید غمگین باشند تا زمانی که بتوانند با شرایط جدید سازگار شوند. پای دردِ دل بچهها بنشینید کودکان ممکن است بهدلیل ترس از آسیب رساندن به شما، تمایلی به در میان گذاشتن احساسات واقعی خود نداشته باشند. پای دردِ دل آنها بنشینید و بگذارید بدانند هرچه میگویند اشکالی ندارد. آنها ممکن است شما را بهخاطر طلاق سرزنش کنند یا از دست شما عصبانی و ناامید باشند، اما اگر نتوانند احساسات صادقانهی خود را با شما در میان بگذارند، زمان سختتری را پیشِ رو خواهند داشت. بگذارید بچهها بدانند که مقصر نیستند بسیاری از بچهها بر این باورند که شما بهخاطر آنها طلاق گرفتهاید. آنها لحظاتی را به یاد میآورند که با شما دعوا کردهاند، نمرات ضعیفی گرفتهاند یا خود را به دردسر انداختهاند. برای کمک به فرزندان خود جهت از بین بردن این تصور غلط: با توجه به سن و میزان فهم بچهها، به آنها توضیح دهید که چرا تصمیم به طلاق گرفتهاید. یادآوری کنید که هر دوی شما عاشقشان هستید و بچهها مسئول طلاق شما نیستند. بهتر است بتوانید به زبانی واضح، ساده و صادقانه توضیح دهید تا فرزندانتان آن را درک کنند. بهعنوان مثال: «هر دو نفر ما شما را دوست داریم و از شما مراقبت خواهیم کرد. ما تصمیم گرفتیم اگر من و پدرت جدا از هم زندگی کنیم، بهترین کار برای خانوادهمان است.» فرزندان شما نیازی به دانستن همهی جزئیات ندارند، اما حق دارند بدانند چه اتفاقی خواهد افتاد، کجا زندگی میکنند و چه کسی از آنها مراقبت خواهد کرد. از سرزنش والدِ دیگر بپرهیزید هر اتفاقی که موجب طلاق شما شده است، یک مسئلهی زناشویی بوده و به فرزندانتان مرتبط نیست. البته منظور این نیست که به بچهها دروغ بگویید؛ اتفاقاً بسیار مهم است با آنها صادق باشید، اما بدون انتقاد و سرزنش همسرتان. به هر حال، فرزند شما قرار است با هر دوی شما زندگی کند و نباید میان بحث و جدلهای شما گیر بیفتد. بهتر است از قبل در مورد علت جدایی یا طلاق خود توافق کنید و به آن پایبند باشید، برای صحبت با فرزندان برنامهریزی کنید و در صورت امکان، با حضور هر دو نفر تصمیم نهایی طلاق را به بچهها بگویید. یادتان نرود هنگام بیان دلایل جدایی به یکدیگر احترام بگذارید و بهدنبال سرزنش و پیدا کردن مقصر نباشید. مراقب نگرانیهای بچهها باشید طلاق و اتفاقات بعد از آن ممکن است هزاران دغدغه و نگرانی برای بچهها به همراه بیاورد. شاید پشت هر سؤالی که از شما میپرسند، نگرانی خاصی وجود داشته باشد؛ مثلاً اینکه چه زمانی پیش مامان یا بابا میروند، یا مکتب را باید کجا ادامه دهند. در چنین مواقعی، ابتدا از فرزندتان بپرسید که دربارهی چه چیزی نگران است، سپس سعی کنید با او همدلی کرده و اطمینان دهید که راهحلی برای نگرانیهایش پیدا خواهید کرد. در پاسخ به پرسشهای فرزندانتان، خوب است همیشه به آنها اطمینان دهید که شما و والد دیگر کنارشان هستید تا به آنها کمک کنید نگرانیهایشان را برطرف کنند. روتینها را حفظ کنید یا روتینهای جدید ایجاد نمایید فایدهی روتینها این است که به کودکان احساس امنیت، آرامش و کنترل بر اوضاع میدهد. بنابراین، رعایت برنامههای معمول زندگی میتواند به فرزندان شما کمک کند تا با تغییراتی مانند جدایی و طلاق کنار بیایند. سعی کنید روالهای کوچکی را که واقعاً برای فرزندتان مهم هستند شناسایی کنید؛ مانند بازی با دوستان یا خواندن یک کتاب خاص قبل از خواب. بگذارید فرزندتان بداند که این چیزها تغییر نخواهند کرد. در صورت امکان، تلاش کنید روتینهای بزرگتری مانند مکتب فرزندتان را نیز تغییر ندهید. پس از جدایی، بچهها را بیش از قبل در تصمیمگیریها مشارکت دهید اگر بتوانید فرزندتان را در تصمیمگیریهای کوچک، مانند نحوهی چیدمان اتاقش یا اینکه چه چیزی برای شام بخورید، مشارکت دهید، به کودک شما کمک میکند در زمانی که بسیاری از چیزها در حال تغییر هستند، احساس کند حداقل برخی اتفاقات خانه تحت کنترل اوست. در مورد کودکان بزرگتر، مهم است که با دقت به حرفهایشان گوش کنید و به آنها بگویید برای نظراتشان اهمیت زیادی قائل هستید. فراموش نکنید با توجه به سن بچهها، به آنها قدرت انتخاب و تصمیمگیری بدهید. برای بسیاری از خانوادهها، طلاق تنها گزینهی روی میز است. شکی نیست که طلاق اتفاقی بسیار استرسزا برای همهی اعضای خانواده است، اما برای فرزندان چالشبرانگیزتر نیز هست و تأثیر طلاق بر کودکان میتواند متفاوت باشد. فرزند شما در یک مبارزهی سخت قرار خواهد داشت و ممکن است تغییراتی در رفتار، خلقوخو یا شخصیت او پیش بیاید. نویسنده: سحر یوسفی
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.