منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
یونیسف: به ۱۲میلیون زن خدمات صحی ارائه کردیم
یک زن در فراه توسط شوهرش به قتل رسید
سازمان ملل: باید به نیازهای معیشتی زنان افغانستان توجه گردد
مرد افغانستانی در اتریش همسر، دختر و پسرش را با ضربات چاقو زخمی کرد
ناباروری در زنان؛ تشخیص بهموقع و گزینههای درمانی
فاطمه جعفری، ورزشکار افغانستانی برنده کمربند قهرمانی ووشو پاکستان شد
یونیسف: به ۱۲میلیون زن خدمات صحی ارائه کردیم
یک زن در فراه توسط شوهرش به قتل رسید
سازمان ملل: باید به نیازهای معیشتی زنان افغانستان توجه گردد
مرد افغانستانی در اتریش همسر، دختر و پسرش را با ضربات چاقو زخمی کرد
ناباروری در زنان؛ تشخیص بهموقع و گزینههای درمانی
فاطمه جعفری، ورزشکار افغانستانی برنده کمربند قهرمانی ووشو پاکستان شد
یونیسف: به ۱۲میلیون زن خدمات صحی ارائه کردیم
یک زن در فراه توسط شوهرش به قتل رسید
سازمان ملل: باید به نیازهای معیشتی زنان افغانستان توجه گردد
مرد افغانستانی در اتریش همسر، دختر و پسرش را با ضربات چاقو زخمی کرد
ناباروری در زنان؛ تشخیص بهموقع و گزینههای درمانی
فاطمه جعفری، ورزشکار افغانستانی برنده کمربند قهرمانی ووشو پاکستان شد
یونیسف: به ۱۲میلیون زن خدمات صحی ارائه کردیم
یک زن در فراه توسط شوهرش به قتل رسید
سازمان ملل: باید به نیازهای معیشتی زنان افغانستان توجه گردد
مرد افغانستانی در اتریش همسر، دختر و پسرش را با ضربات چاقو زخمی کرد
ناباروری در زنان؛ تشخیص بهموقع و گزینههای درمانی
فاطمه جعفری، ورزشکار افغانستانی برنده کمربند قهرمانی ووشو پاکستان شد
از محبت تا خشونت؛ سقوط یک زندگی مشترک
در یکی از کوچههای خاکی و کمرفتوآمد شهر هرات، جایی که دیوارهای کاهگلی هنوز رازهای بسیاری را در سینه پنهان کردهاند و شبها زودتر از هر جای دیگر فرود میآیند، زنی زندگی میکند که سرگذشتش نه با فریاد، بلکه با سکوتی طولانی و فرساینده نوشته شده است. نامش را بگذاریم «شکیلا»؛ زنی که شش سال پیش، با دلی سرشار از امید و چشمانی روشن از رؤیا، قدم به خانهای گذاشت که گمان میکرد قرار است پناهگاهش باشد؛ جایی برای محبت، صمیمیت و شاید روزی صدای خنده کودکی که به زندگیاش معنا ببخشد. آرزوهای شکیلا ساده بود؛ نه خانهای بزرگ میخواست و نه زندگیای تجملی. تنها میخواست دوست داشته شود و در کنار مردی که انتخاب کرده بود ـ یا برایش انتخاب شده بود ـ احساس امنیت کند. سالهای نخست زندگیشان، هرچند خالی از دشواری نبود، اما برای شکیلا قابل تحمل و گاه دلگرمکننده بود. شوهرش در آن سه سال اول، مردی به نظر میرسید که میخواهد زندگی را بسازد. گاهی با دست خالی به خانه میآمد، اما با لبخند؛ گاهی خسته بود، اما برای او وقت میگذاشت. شبها کنار هم مینشستند، چای مینوشیدند و از روزی که گذشته بود سخن میگفتند. شکیلا در همان لحظههای کوچک، آیندهای بزرگ برای خود میساخت؛ آیندهای که در آن کودکی میانشان میدوید، او را «مادر» صدا میکرد و مردی که کنارش نشسته بود، با افتخار به آن زندگی نگاه میکرد. او با همین خیالها روزها را میگذراند و شبها با امید فردایی بهتر به خواب میرفت. اما زمان گذشت و آنچه باید میآمد، نیامد. سه سال از ازدواجشان گذشته بود و هنوز خانهشان صدای کودکی را نشنیده بود. در آغاز، شکیلا چندان به این موضوع نمیاندیشید. با خود میگفت هنوز وقت هست، خدا بزرگ است و هر چیز در زمان خودش رخ میدهد. اما جامعهای که در آن زندگی میکرد، مجال نادیده گرفتن این مسئله را به او نمیداد. نگاههای مردم، حرفهای فامیل و کنایههای زنان همسایه، همه چون سوزنهایی بودند که هر روز در قلبش فرو میرفتند. هر بار که به مهمانی میرفت، کسی پیدا میشد که با لبخندی مصنوعی بپرسد: «هنوز بچهدار نشدید؟» یا با لحنی ظاهراً دلسوزانه اما آکنده از سرزنش بگوید: «دکتر رفتی؟ شاید مشکلی داشته باشی.» شکیلا هر بار لبخندی میزد، سر به زیر میانداخت و چیزی نمیگفت، اما در درونش طوفانی برپا میشد. بارها از شوهرش خواست با هم نزد داکتر بروند تا دلیل این ماجرا روشن شود، اما مرد همیشه بهانهای میآورد. گاهی میگفت: «لازم نیست»، گاهی میگفت: «خدا خودش میدهد» و گاهی با عصبانیت بحث را پایان میداد. شکیلا آن روزها این رفتار را به حساب غرور مردانه یا بیاعتنایی میگذاشت و بیشتر سکوت میکرد؛ زیرا از کودکی آموخته بود زن باید صبر کند، تحمل کند و زندگی را حفظ نماید. اما تغییرات به همینجا ختم نشد. از سال سوم به بعد، رفتار شوهرش آرامآرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه مانند چراغی که کمکم نورش را از دست میدهد. دیگر کمتر با او سخن میگفت، کمتر به چشمانش نگاه میکرد و لبخندهایی که زمانی مایه دلگرمی شکیلا بود، آرامآرام محو شد. شکیلا ابتدا این تغییر را جدی نگرفت. با خود میاندیشید شاید خسته است، شاید گرفتار مشکلات کاری شده، شاید فشار زندگی بر او سنگینی میکند. تلاش کرد مهربانتر باشد، بیشتر سکوت کند، کمتر سؤال بپرسد؛ شاید همه چیز دوباره مانند گذشته شود. اما نشد. سال چهارم، فاصلهای میانشان افتاد که دیگر نمیشد نادیدهاش گرفت. آنان دیگر نه چون دو همسر، بلکه مانند دو غریبه زیر یک سقف زندگی میکردند. سخنانشان کوتاه و بیروح شده بود، نگاهها خالی از احساس و شبها سرد و طولانی. شکیلا گاهی در تاریکی شب، وقتی مرد خواب بود، به چهرهاش خیره میشد و از خود میپرسید: «چه شد که اینقدر تغییر کرد؟» اما پاسخی نمییافت. در این میان، فشار نداشتن فرزند هر روز سنگینتر میشد. دیگر تنها یک سؤال ساده نبود؛ به اتهامی تبدیل شده بود که همه انگشتها را به سوی او نشانه میرفت. حتی در خانواده شوهرش نگاهها عوض شده بود. گاه سخنانی میشنید که مستقیم نبود، اما معنایش روشن بود: «زن اگر بچه نداشته باشد، چه ارزشی دارد؟» این جملهها چون خوره به جانش افتاده بود. سال پنجم، شکیلا به نقطهای رسید که دیگر نتوانست تحمل کند. روزی، پس از مهمانیای که بار دیگر در آن آماج سؤال و کنایه قرار گرفته بود، به خانه آمد، در را بست و برای نخستین بار با صدای بلند گریست. آن شب، وقتی شوهرش بازگشت، با صدایی لرزان از شدت بغض گفت: «بیا برویم داکتر. هرچه هست، باید بفهمیم مشکل چیست.» این بار، برخلاف همیشه، مرد سکوت کرد؛ سکوتی که برای شکیلا عجیب بود. چند روز بعد، سرانجام پذیرفت. روز مراجعه به داکتر، یکی از سنگینترین روزهای زندگی شکیلا بود. در اتاقی کوچک، با دیوارهای سفید و بوی دارو، نشسته بود و دستهایش را در هم گره کرده بود. قلبش تند میزد و ذهنش لبریز از ترس بود. وقتی نتایج آماده شد، داکتر با لحنی آرام آغاز به سخن کرد، اما جملهای که بر زبان آورد، جهان شکیلا را در یک لحظه فرو ریخت: «مشکل از شما نیست... مشکل از همسرتان است.» برای چند ثانیه، همه چیز متوقف شد. صداها دور شدند، تصویرها تار گشتند و تنها یک سؤال در ذهنش شکل گرفت. به شوهرش نگاه کرد؛ انتظار داشت تعجب کند، شوکه شود، پرسشی بپرسد. اما چهره مرد بیتفاوت بود، گویی این سخن را پیشتر شنیده باشد. همین بیتفاوتی، بیش از خود خبر، شکیلا را لرزاند. وقتی از کلینیک بیرون آمدند، سکوتی سنگین میانشان حاکم بود. شکیلا دیگر نتوانست خود را نگه دارد. با صدایی لرزان پرسید: «تو از قبل میدانستی؟» مرد لحظهای مکث کرد، سپس بیآنکه به او نگاه کند، گفت: «بعضی چیزها را لازم نیست همه بدانند.» این جمله، چون ضربهای سهمگین، همه چیز را در وجود شکیلا خرد کرد. در همان لحظه فهمید که نه فقط با یک مشکل، بلکه با دروغی بزرگ زندگی کرده است. از آن روز به بعد، همه چیز بدتر شد. مردی که پیشتر تنها سرد شده بود، اکنون خشن شده بود. کوچکترین بهانهای کافی بود تا صدایش بلند شود، فریاد بزند و سکوتهای طولانیاش را با خشم پر کند. گاهی وسایل را به زمین میکوبید، گاهی روزها با او سخن نمیگفت و گاهی با کلماتی که از هر ضربهای دردناکتر بودند، شکیلا را تحقیر میکرد. عجیب آنکه هنوز هم او را مقصر جلوه میداد، گویی حقیقتی که روشن شده بود، هیچ اهمیتی ندارد. شکیلا دیگر نمیدانست چه باید بکند. حقیقت را میدانست، اما نمیتوانست آن را فریاد بزند؛ زیرا در جامعهای که در آن زندگی میکرد، سخن زن هرگز به اندازه مرد باور نمیشد. اگر چیزی میگفت، شاید متهمش میکردند، شاید میگفتند دروغ میگوید، شاید سرزنش بیشتری نصیبش میشد. سال ششم، خانهای که زمانی برایش لبریز از امید بود، به جایی بدل شد که هر دیوارش بوی غم میداد. دیگر هیچ صمیمیتی باقی نمانده بود. دو انسان در کنار هم زندگی میکردند، اما نه حرفی میانشان بود، نه احساسی، نه آیندهای. تنها روزها میگذشتند، یکی پس از دیگری، بیآنکه چیزی تغییر کند. شبها، وقتی همه چیز ساکت میشد، شکیلا در گوشهای از اتاق مینشست و به زندگیاش میاندیشید؛ به آن دختر شش سال پیش که چه ساده و امیدوار بود، به لبخندهایی که دیگر وجود نداشتند و به سالهایی که اگر حقیقت را میدانست، شاید میتوانست جور دیگری زندگی کند. او نه فقط برای کودکی که هرگز به دنیا نیامد گریه میکرد، بلکه برای خودش، برای عمرش و برای اعتمادی که شکسته شده بود. اکنون در جایی ایستاده بود که نه رفتن برایش آسان بود و نه ماندن قابل تحمل. رفتن یعنی روبهرو شدن با جامعه، با حرف مردم، با خانوادهای که شاید حمایتش نکنند؛ و ماندن یعنی ادامه دادن به زندگیای که هر روز بخشی از وجودش را خاموشتر میکرد. قصه شکیلا، قصه یک زن تنها نیست. قصه حقیقتهایی است که پنهان میشوند، قصه دروغهایی که سالها زندگی را شکل میدهند و قصه زنانی که در میان همه اینها، بیصدا میشکنند؛ بیآنکه کسی صدای شکستنشان را بشنود. نویسنده: سارا کریمی
در یکی از کوچههای خاکی و کمرفتوآمد شهر هرات، جایی که دیوارهای کاهگلی هنوز رازهای بسیاری را در سینه پنهان کردهاند و شبها زودتر از هر جای دیگر فرود میآیند، زنی زندگی میکند که سرگذشتش نه با فریاد، بلکه با سکوتی طولانی و فرساینده نوشته شده است. نامش را بگذاریم «شکیلا»؛ زنی که شش سال پیش، با دلی سرشار از امید و چشمانی روشن از رؤیا، قدم به خانهای گذاشت که گمان میکرد قرار است پناهگاهش باشد؛ جایی برای محبت، صمیمیت و شاید روزی صدای خنده کودکی که به زندگیاش معنا ببخشد. آرزوهای شکیلا ساده بود؛ نه خانهای بزرگ میخواست و نه زندگیای تجملی. تنها میخواست دوست داشته شود و در کنار مردی که انتخاب کرده بود ـ یا برایش انتخاب شده بود ـ احساس امنیت کند. سالهای نخست زندگیشان، هرچند خالی از دشواری نبود، اما برای شکیلا قابل تحمل و گاه دلگرمکننده بود. شوهرش در آن سه سال اول، مردی به نظر میرسید که میخواهد زندگی را بسازد. گاهی با دست خالی به خانه میآمد، اما با لبخند؛ گاهی خسته بود، اما برای او وقت میگذاشت. شبها کنار هم مینشستند، چای مینوشیدند و از روزی که گذشته بود سخن میگفتند. شکیلا در همان لحظههای کوچک، آیندهای بزرگ برای خود میساخت؛ آیندهای که در آن کودکی میانشان میدوید، او را «مادر» صدا میکرد و مردی که کنارش نشسته بود، با افتخار به آن زندگی نگاه میکرد. او با همین خیالها روزها را میگذراند و شبها با امید فردایی بهتر به خواب میرفت. اما زمان گذشت و آنچه باید میآمد، نیامد. سه سال از ازدواجشان گذشته بود و هنوز خانهشان صدای کودکی را نشنیده بود. در آغاز، شکیلا چندان به این موضوع نمیاندیشید. با خود میگفت هنوز وقت هست، خدا بزرگ است و هر چیز در زمان خودش رخ میدهد. اما جامعهای که در آن زندگی میکرد، مجال نادیده گرفتن این مسئله را به او نمیداد. نگاههای مردم، حرفهای فامیل و کنایههای زنان همسایه، همه چون سوزنهایی بودند که هر روز در قلبش فرو میرفتند. هر بار که به مهمانی میرفت، کسی پیدا میشد که با لبخندی مصنوعی بپرسد: «هنوز بچهدار نشدید؟» یا با لحنی ظاهراً دلسوزانه اما آکنده از سرزنش بگوید: «دکتر رفتی؟ شاید مشکلی داشته باشی.» شکیلا هر بار لبخندی میزد، سر به زیر میانداخت و چیزی نمیگفت، اما در درونش طوفانی برپا میشد. بارها از شوهرش خواست با هم نزد داکتر بروند تا دلیل این ماجرا روشن شود، اما مرد همیشه بهانهای میآورد. گاهی میگفت: «لازم نیست»، گاهی میگفت: «خدا خودش میدهد» و گاهی با عصبانیت بحث را پایان میداد. شکیلا آن روزها این رفتار را به حساب غرور مردانه یا بیاعتنایی میگذاشت و بیشتر سکوت میکرد؛ زیرا از کودکی آموخته بود زن باید صبر کند، تحمل کند و زندگی را حفظ نماید. اما تغییرات به همینجا ختم نشد. از سال سوم به بعد، رفتار شوهرش آرامآرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه مانند چراغی که کمکم نورش را از دست میدهد. دیگر کمتر با او سخن میگفت، کمتر به چشمانش نگاه میکرد و لبخندهایی که زمانی مایه دلگرمی شکیلا بود، آرامآرام محو شد. شکیلا ابتدا این تغییر را جدی نگرفت. با خود میاندیشید شاید خسته است، شاید گرفتار مشکلات کاری شده، شاید فشار زندگی بر او سنگینی میکند. تلاش کرد مهربانتر باشد، بیشتر سکوت کند، کمتر سؤال بپرسد؛ شاید همه چیز دوباره مانند گذشته شود. اما نشد. سال چهارم، فاصلهای میانشان افتاد که دیگر نمیشد نادیدهاش گرفت. آنان دیگر نه چون دو همسر، بلکه مانند دو غریبه زیر یک سقف زندگی میکردند. سخنانشان کوتاه و بیروح شده بود، نگاهها خالی از احساس و شبها سرد و طولانی. شکیلا گاهی در تاریکی شب، وقتی مرد خواب بود، به چهرهاش خیره میشد و از خود میپرسید: «چه شد که اینقدر تغییر کرد؟» اما پاسخی نمییافت. در این میان، فشار نداشتن فرزند هر روز سنگینتر میشد. دیگر تنها یک سؤال ساده نبود؛ به اتهامی تبدیل شده بود که همه انگشتها را به سوی او نشانه میرفت. حتی در خانواده شوهرش نگاهها عوض شده بود. گاه سخنانی میشنید که مستقیم نبود، اما معنایش روشن بود: «زن اگر بچه نداشته باشد، چه ارزشی دارد؟» این جملهها چون خوره به جانش افتاده بود. سال پنجم، شکیلا به نقطهای رسید که دیگر نتوانست تحمل کند. روزی، پس از مهمانیای که بار دیگر در آن آماج سؤال و کنایه قرار گرفته بود، به خانه آمد، در را بست و برای نخستین بار با صدای بلند گریست. آن شب، وقتی شوهرش بازگشت، با صدایی لرزان از شدت بغض گفت: «بیا برویم داکتر. هرچه هست، باید بفهمیم مشکل چیست.» این بار، برخلاف همیشه، مرد سکوت کرد؛ سکوتی که برای شکیلا عجیب بود. چند روز بعد، سرانجام پذیرفت. روز مراجعه به داکتر، یکی از سنگینترین روزهای زندگی شکیلا بود. در اتاقی کوچک، با دیوارهای سفید و بوی دارو، نشسته بود و دستهایش را در هم گره کرده بود. قلبش تند میزد و ذهنش لبریز از ترس بود. وقتی نتایج آماده شد، داکتر با لحنی آرام آغاز به سخن کرد، اما جملهای که بر زبان آورد، جهان شکیلا را در یک لحظه فرو ریخت: «مشکل از شما نیست... مشکل از همسرتان است.» برای چند ثانیه، همه چیز متوقف شد. صداها دور شدند، تصویرها تار گشتند و تنها یک سؤال در ذهنش شکل گرفت. به شوهرش نگاه کرد؛ انتظار داشت تعجب کند، شوکه شود، پرسشی بپرسد. اما چهره مرد بیتفاوت بود، گویی این سخن را پیشتر شنیده باشد. همین بیتفاوتی، بیش از خود خبر، شکیلا را لرزاند. وقتی از کلینیک بیرون آمدند، سکوتی سنگین میانشان حاکم بود. شکیلا دیگر نتوانست خود را نگه دارد. با صدایی لرزان پرسید: «تو از قبل میدانستی؟» مرد لحظهای مکث کرد، سپس بیآنکه به او نگاه کند، گفت: «بعضی چیزها را لازم نیست همه بدانند.» این جمله، چون ضربهای سهمگین، همه چیز را در وجود شکیلا خرد کرد. در همان لحظه فهمید که نه فقط با یک مشکل، بلکه با دروغی بزرگ زندگی کرده است. از آن روز به بعد، همه چیز بدتر شد. مردی که پیشتر تنها سرد شده بود، اکنون خشن شده بود. کوچکترین بهانهای کافی بود تا صدایش بلند شود، فریاد بزند و سکوتهای طولانیاش را با خشم پر کند. گاهی وسایل را به زمین میکوبید، گاهی روزها با او سخن نمیگفت و گاهی با کلماتی که از هر ضربهای دردناکتر بودند، شکیلا را تحقیر میکرد. عجیب آنکه هنوز هم او را مقصر جلوه میداد، گویی حقیقتی که روشن شده بود، هیچ اهمیتی ندارد. شکیلا دیگر نمیدانست چه باید بکند. حقیقت را میدانست، اما نمیتوانست آن را فریاد بزند؛ زیرا در جامعهای که در آن زندگی میکرد، سخن زن هرگز به اندازه مرد باور نمیشد. اگر چیزی میگفت، شاید متهمش میکردند، شاید میگفتند دروغ میگوید، شاید سرزنش بیشتری نصیبش میشد. سال ششم، خانهای که زمانی برایش لبریز از امید بود، به جایی بدل شد که هر دیوارش بوی غم میداد. دیگر هیچ صمیمیتی باقی نمانده بود. دو انسان در کنار هم زندگی میکردند، اما نه حرفی میانشان بود، نه احساسی، نه آیندهای. تنها روزها میگذشتند، یکی پس از دیگری، بیآنکه چیزی تغییر کند. شبها، وقتی همه چیز ساکت میشد، شکیلا در گوشهای از اتاق مینشست و به زندگیاش میاندیشید؛ به آن دختر شش سال پیش که چه ساده و امیدوار بود، به لبخندهایی که دیگر وجود نداشتند و به سالهایی که اگر حقیقت را میدانست، شاید میتوانست جور دیگری زندگی کند. او نه فقط برای کودکی که هرگز به دنیا نیامد گریه میکرد، بلکه برای خودش، برای عمرش و برای اعتمادی که شکسته شده بود. اکنون در جایی ایستاده بود که نه رفتن برایش آسان بود و نه ماندن قابل تحمل. رفتن یعنی روبهرو شدن با جامعه، با حرف مردم، با خانوادهای که شاید حمایتش نکنند؛ و ماندن یعنی ادامه دادن به زندگیای که هر روز بخشی از وجودش را خاموشتر میکرد. قصه شکیلا، قصه یک زن تنها نیست. قصه حقیقتهایی است که پنهان میشوند، قصه دروغهایی که سالها زندگی را شکل میدهند و قصه زنانی که در میان همه اینها، بیصدا میشکنند؛ بیآنکه کسی صدای شکستنشان را بشنود. نویسنده: سارا کریمی
گلچهره وقتی به دنیا آمد، کسی برایش جشن نگرفت. در خانهای گِلی، در یکی از کوچههای دورافتادهی تخار، تولد دختر بیشتر شبیه خبری عادی بود تا اتفاقی خوش. مادرش بعدها برایش گفته بود آن روز هوا سرد بود و باد از لای درزهای دیوار میوزید. او را در پارچهای کهنه پیچیده بودند تا از سرما در امان بماند. اما شاید هیچکس نمیدانست آن سرما، فقط سرمای هوا نبود؛ سرمایی بود که قرار بود تا آخر عمر در زندگی گلچهره باقی بماند. کودکیاش کوتاه بود؛ خیلی کوتاهتر از آنچه باید میبود. هنوز درست بازی کردن را یاد نگرفته بود، هنوز عروسکهایش را خوب نشناخته بود که کمکم فهمید در این دنیا، دختر بودن یعنی زود بزرگ شدن. وقتی دخترهای همسنش در کوچهها میدویدند، او کنار مادرش مینشست و به نخ و سوزن نگاه میکرد یا ظرفهای خاکگرفته را میشست. اما در دلش چیزهای دیگری میگذشت. گاهی وقتی از دور صدای مکتب میآمد، صدای خندهی دخترهایی که کتاب به بغل داشتند، دلش میخواست بداند در آن کتابها چه نوشته شده است. اما این خواستنها جایی نداشت. در خانهی آنها، نان مهمتر از رؤیا بود. سالها به همین شکل گذشت تا اینکه یک روز همهچیز ناگهان تغییر کرد. آن روز، مادرش کمتر حرف میزد و پدرش با مردی غریبه در گوشهی اتاق آهسته صحبت میکرد. گلچهره نمیفهمید چه میگویند، اما از نگاههایشان ترسیده بود. شب که شد، مادرش آمد، کنارش نشست، دستش را گرفت و گفت: «دخترم، قسمتت همین بوده.» این جمله را بعدها بارها در زندگیاش شنید؛ جملهای که همیشه بهجای پاسخ، بهجای انتخاب و بهجای حق، به او داده میشد. پانزدهساله بود که عروس شد؛ نه با شادی، نه با موسیقی، نه با لبخندی واقعی. فقط چند زن آمدند، چادری سفید روی سرش انداختند و او را به خانهای بردند که قرار بود «خانهاش» باشد. اما از همان لحظهای که قدم به آن خانه گذاشت، فهمید اینجا جایی برای او نیست. شوهرش مردی میانسال بود، با صورتی خسته و نگاهی که هیچ گرمایی در آن نبود. اما آنچه بیشتر گلچهره را ترساند، حضور زن دیگری در خانه بود؛ زن اول. زنی که سالها در آن خانه زندگی کرده بود و حالا باید حضور یک دختر نوجوان را در کنار خود تحمل میکرد. نگاههای آن زن، پر از حرفهای ناگفته بود؛ حرفهایی از خشم، تحقیر، حسادت و شاید هم درد. اما سختتر از آن، فرزندان زن اول بودند. بعضی از آنها از خود گلچهره بزرگتر بودند. آنها او را «مادر» صدا نمیکردند، حتی نامش را هم با احترام نمیگفتند. برایشان او فقط غریبهای بود، مزاحمی که نباید در آن خانه میبود. روزهای اول، گلچهره سعی کرد همهچیز را تحمل کند. صبح زود بیدار میشد، کارهای خانه را انجام میداد، نان میپخت، آب میآورد و لباس میشست. کمتر حرف میزد و بیشتر سکوت میکرد. فکر میکرد اگر آرام باشد، اگر کاری نکند که کسی را ناراحت کند، شاید زندگی کمی نرمتر شود. اما زندگی در آن خانه به این سادگیها تغییر نمیکرد. اولین بار که به او توهین شد، شوکه شد. کلمهها مثل سنگ به سویش پرتاب میشدند: «بیارزش»، «بیجا»، «دختر اضافی». این واژهها کمکم به بخشی از زندگیاش تبدیل شدند. بعد از آن، دستها هم وارد شدند؛ سیلیهایی که ناگهانی فرود میآمدند، لگدهایی که از پشت میخورد، موهایی که کشیده میشدند. هر بار که درد میکشید، به خودش میگفت شاید این آخرین بار باشد. اما آخرینی در کار نبود. سالها گذشت و گلچهره سه فرزند به دنیا آورد. وقتی نخستین کودکش را در آغوش گرفت، اشک ریخت؛ نه فقط از درد زایمان، بلکه از امید. امیدی که میگفت حالا شاید کسی او را جدی بگیرد، حالا شاید جایگاهش در خانه محکمتر شود. اما این امید هم، مثل بسیاری از امیدهای دیگرش، آرامآرام خاموش شد. زندگیاش تبدیل شده بود به چرخهای تکراری از کار، توهین و خشونت. شبها، وقتی همه میخوابیدند، او در گوشهای مینشست، زخمهایش را لمس میکرد و بیصدا گریه میکرد. نمیخواست کسی صدایش را بشنود؛ شاید چون میدانست شنیده شدن هم چیزی را تغییر نمیدهد. گاهی به خانهی پدرش فکر میکرد، اما آنجا هم پناهی نداشت. همانها بودند که او را فرستاده بودند. اگر برمیگشت، شاید سرزنش میشد، شاید دوباره مجبورش میکردند به همان خانه بازگردد. پس ماند؛ با همهی دردها و همهی ترسها. فرزندان زن اول هرچه بزرگتر میشدند، خشونتشان هم بیشتر میشد. انگار گلچهره برایشان نماد تمام ناعدالتیهایی بود که فکر میکردند در حقشان شده است. خشمشان را بر سر او خالی میکردند، بیآنکه لحظهای فکر کنند او خود قربانی است. روز آخر، هیچ نشانهای نداشت که قرار است پایان باشد. صبح مثل همیشه آغاز شد. گلچهره بیدار شد، نان پخت، کودکانش را آماده کرد. شاید حتی لحظهای لبخند زد، وقتی یکی از بچههایش چیزی گفت. اما این لحظههای کوچک، خیلی زود در تاریکی گم شدند. نمیدانیم دقیقاً چه شد که آن روز خشونت به اوج رسید. شاید حرفی ساده، شاید سوءتفاهمی کوچک، شاید فقط انباشت سالها خشم. اما آنچه رخ داد، چیزی فراتر از یک دعوای معمولی بود. آنها به سراغش آمدند؛ با فریاد، با خشم، با دستهایی که دیگر هیچ کنترلی نداشتند. ضربهها یکی پس از دیگری بر بدنش فرود آمدند. گلچهره سعی کرد خودش را جمع کند، سعی کرد از خود محافظت کند، اما توانش را نداشت. بدنش سالها بود که زیر بار خشونت خم شده بود. هیچکس جلوشان را نگرفت؛ نه شوهرش، نه کسی دیگر. انگار در آن لحظه، جان گلچهره ارزشی نداشت. وقتی افتاد، شاید هنوز زنده بود. شاید هنوز امید داشت کسی کمکش کند. اما کمکی نیامد. فقط سکوت بود و نفسهایی که آرامآرام قطع شدند. مرگش آرام نبود؛ نتیجهی سالها دردی بود که در یک لحظه جمع شد و پایان داد. بعد از آن، خانه دوباره ساکت شد؛ همانطور که همیشه بود. اما اینبار سکوتش سنگینتر بود، چون دیگر گلچهرهای نبود که در آن گوشه نفس بکشد. سه کودکش حالا بدون مادر ماندهاند. کودکانی که شاید هنوز معنای مرگ را نمیدانند، اما جای خالی مادر را حس میکنند. شاید شبها به دنبالش بگردند، شاید صدایش کنند و پاسخی نگیرند. داستان گلچهره، داستانی است که در بسیاری از خانهها تکرار میشود؛ نه همیشه با این پایان، اما با همان درد، همان سکوت و همان بیپناهی. او میتوانست زندگی دیگری داشته باشد. میتوانست درس بخواند، میتوانست انتخاب کند، میتوانست بخندد. اما هیچکدام از اینها برایش ممکن نشد. در نهایت، آنچه از گلچهره باقی ماند، فقط نامی است و خاطرهای تلخ. نامی که شاید بهزودی فراموش شود، اما داستانش ـ اگر کسی آن را بگوید ـ میتواند یادآور این باشد که هنوز، در گوشههایی از این جهان، زنانی هستند که در سکوت رنج میکشند و در همان سکوت از بین میروند. نویسنده: سارا کریمی
صبح آن روز، قریه هنوز بهطور کامل بیدار نشده بود؛ اما بیداری در خانهی هدیه زودتر از همه رسیده بود؛ بیداریای که نه از نور آفتاب، بلکه از سنگینی حادثهای در راه میآمد. هوا هنوز خنک بود و بوی خاک نمخوردهی شب گذشته در حویلی پیچیده بود، اما در فضای خانه چیزی سردتر از هوا جریان داشت؛ سکوتی که مثل دیوارهای گِلی، ضخیم و سنگین بود. هدیه در گوشهای از اتاق نشسته بود، زانوهایش را در آغوش گرفته و پیشانیاش را بر آنها تکیه داده بود. چادری که تازه بر سرش انداخته بودند، مدام از سرش میلغزید و او بیحوصله دوباره آن را بالا میکشید. هنوز به این چادر عادت نکرده بود؛ هنوز خود را همان دختری میدید که چند ماه پیش در حویلی میدوید، بلند میخندید و هیچ تصوری از «فیصله»، «ناموس» و «بدنامی» نداشت. اما حالا این واژهها چون سایههایی نامرئی گرداگردش حلقه زده بودند؛ بیآنکه معنایشان را درست بفهمد، اما سنگینیشان را تا مغز استخوان حس میکرد. همهچیز از جایی آغاز شد که در ظاهر هیچ ربطی به او نداشت؛ از رابطهای که در سکوت شکل گرفت و در هیاهو منفجر شد. سهراب، برادر بزرگش، جوانی بود با شانههای افتاده و نگاههایی که همیشه چیزی ناتمام در آن دیده میشد؛ مانند بسیاری از جوانان قریه که نه کار ثابتی داشتند و نه راهی روشن برای آینده. روزهایش میان کارهای خرد، بیکاریهای طولانی و نشستوبرخاست با دوستان میگذشت. اما در میان این روزمرگی، چیزی در زندگیاش شکل گرفته بود که برایش متفاوت بود؛ فاطمه. دختری از همسایگی، با چشمانی که همیشه پایین بود و صدایی که به ندرت بلند میشد. فاطمه نامزد داشت؛ مردی که یک سال پیش برای کار به ایران رفته بود. همین فاصله، همین نبودن، شکافی ساخته بود که کمکم با نگاههای کوتاه، سلامهای آهسته و بعدتر دیدارهای پنهانی پر شد. در قریهای که هر نگاه و هر قدم زیر نظر است، این رابطه مانند راه رفتن بر طناب بود؛ اما آنها با احتیاط، با ترس، و شاید با نوعی امید خام، این مسیر را ادامه دادند. هیچکس نمیداند نخستینبار چه زمانی نگاهها طولانیتر شد یا در کدام روز نخستین کلمه میانشان ردوبدل شد. آنچه روشن است، این است که رابطهشان آهسته و بیصدا رشد کرد؛ در سایهی دیوارها، پشت درختان توت، در لحظههایی که گمان میکردند کسی نمیبیند. زهرا، یکی از نزدیکان خانواده، بعدها با صدایی لرزان از ترس و پشیمانی گفت که آنها شک کرده بودند؛ اما در قریهای مثل این، شک هم خود خطری بزرگ است. گفتنِ آن میتواند آتشی روشن کند که دیگر خاموش نشود. و همین شد؛ آتشی که روز دهم آپریل شعله کشید. آن روز، سهراب و فاطمه قرار گذاشته بودند؛ شاید مثل دفعات پیش، شاید با این خیال که باز هم میتوانند از نگاهها بگریزند. اما اینبار یکی از اقارب نامزد فاطمه که از پیش مشکوک شده بود، آنها را زیر نظر داشت. از دور تعقیبشان کرد، فاصله را نگه داشت، اما چشم از آنان برنداشت. وقتی مطمئن شد، دیگر تردید نکرد. در قریه، خبرها مثل باد حرکت میکنند؛ اما وقتی بوی «ننگ» بگیرند، از باد هم تندتر میشوند. پیش از غروب، قصه از یک «دیدن» ساده به «رسوایی» و «خیانت» بدل شد. کلمات در دهان مردم تغییر شکل میدادند؛ تندتر، خشنتر و بیرحمتر میشدند. آنچه شاید رابطهای پنهانی و سرشار از ترس بود، حالا لکهای بر آبروی دو خانواده شمرده میشد. شب همان روز، خانهی فاطمه پر از صدا شد؛ صدای مردانی که با خشم سخن میگفتند، صدای درهایی که محکم بسته میشد، و سکوتهای سنگینی که میان فریادها میافتاد. در خانهی سهراب هم حال بهتر نبود. پدرش، مردی که همیشه میکوشید آرام باشد، آن شب آرامش را گم کرده بود. مدام در حویلی قدم میزد، زیر لب چیزی میگفت و هر از گاهی با صدایی بلندتر نام سهراب را صدا میزد. هدیه از پشت در نیمهباز همهچیز را میشنید. واژهها را کامل نمیفهمید، اما تنش را حس میکرد؛ مثل بوی دود که پیش از دیدن آتش به مشام میرسد. وقتی نام خودش را نیز میان حرفها شنید، قلبش تندتر زد؛ اما با خود گفت اشتباه شنیده است. او همیشه گمان میکرد از این دنیا دور است؛ از این تصمیمها، از این دعواها. هنوز کوچکتر از آن بود که در چنین چیزهایی دخیل شود. اما در آن قریه، کوچک بودن همیشه به معنای مصون بودن نیست. صبح فردای آن شب، یازدهم آپریل، بزرگان محل جمع شدند؛ مردانی با ریشهای سفید و نگاههایی که سالها تجربه و قدرت در آن نشسته بود. آنها برای «حل مشکل» آمده بودند؛ برای آنکه نگذارند درگیری بیشتر شود، برای آنکه آبرویی را که بهگفتهی خودشان لکهدار شده بود، ترمیم کنند. در چنین نشستهایی، حقیقت معمولاً جایی در حاشیه دارد. آنچه مهم است، پایان دادن به تنش است؛ حتی اگر بهایش سنگین باشد. بحثها طولانی شد. صداها پایین بود، اما وزن هر کلمه در فضا حس میشد. مردها به نوبت سخن گفتند، سر تکان دادند، گاهی خاموش ماندند، و سرانجام به نتیجهای رسیدند که برای خودشان منطقی بود. برای ختم منازعه، برای جلوگیری از ادامهی دشمنی، باید «تاوان» داده میشد. و این تاوان، هدیه بود. وقتی این تصمیم در خانه اعلام شد، هدیه در حویلی نشسته بود و با تکهچوبی روی خاک خط میکشید. مادرش آمد، دستش را گرفت و بیآنکه به چشمانش نگاه کند، گفت: «بیا داخل.» در اتاق، همه نشسته بودند؛ اما هیچکس به او نگاه نمیکرد. این بینگاهی از هر نگاه تندتری سنگینتر بود. پدرش با صدایی که میخواست محکم باشد اما ترک برداشته بود، گفت: «این فیصله شده… تو باید بروی.» هدیه نخست نفهمید. ذهنش دنبال معنایی سادهتر گشت؛ شاید رفتن به خانهی خاله، شاید سفری کوتاه. اما وقتی واژهی «عروسی» را شنید، انگار چیزی در درونش فرو ریخت. تنها توانست بگوید: «من؟» و این «من»، پر از سؤال بود؛ پر از ناباوری، پر از ترس. اما پاسخی روشن نیامد، زیرا پاسخ واقعی چیزی نبود که کسی بتواند بر زبان بیاورد. او گریه نکرد؛ نه در همان لحظه. اشکها انگار راه خود را گم کرده بودند. فقط نشست و به زمین خیره شد؛ به ترکهای خاک، به چیزی که دیگر نمیتوانست بفهمد چگونه سر از زندگیاش درآورده است. سیزده سال داشت؛ هنوز کودکی که دنیا را ساده میدید، و حالا قرار بود بخشی از یک معامله شود؛ راهحلی برای مشکلی که خود در آن هیچ نقشی نداشت. در بیرون، مردم این را «فیصلهی عاقلانه» مینامیدند؛ اما در درون آن خانه، این فقط شکستن بود؛ شکستن آرام یک زندگی، بیصدا و بیاعتراض. آن شب، مادرش کنارش نشست. دست بر سرش کشید و موهایش را مرتب کرد، مثل روزهایی که کوچکتر بود. صدایش آهسته بود، اما هر واژهاش سنگین: «ما مجبور هستیم… اگر نکنیم، بدتر میشود.» هدیه پرسید: «بدتر از این چی است؟» و این سؤال در هوا ماند، بیپاسخ. زیرا گاهی پاسخها آنقدر تلخاند که حتی گفتنشان هم ممکن نیست. مراسم بسیار ساده برگزار شد؛ نه از خنده خبری بود، نه از موسیقی، نه از شور و شوقی که معمولاً با عروسی همراه است. فقط چند مرد، چند شاهد، و کلماتی که سرنوشت کودکی را برای همیشه تغییر داد. هدیه را آماده کردند، چادرش را مرتب ساختند، دستهایش را گرفتند و به خانهای بردند که از آن پس باید خانهاش میبود. اما خانه برای او دیگر معنا نداشت؛ نه آن حویلی پیشین، نه این دیوارهای تازه. در روزهای بعد، قریه آرام شد. مردم به کارهایشان برگشتند، خبرهای تازه آمد، و ماجرای هدیه در میان صدها قصهی دیگر گم شد. اما برای خود او، هیچچیز گم نشد. هر لحظه، هر کلمه، هر نگاه در ذهنش ماند. شبها، وقتی تنها میشد، به گذشته فکر میکرد؛ به زمانی که هنوز نمیدانست «آبرو» میتواند آنقدر سنگین باشد که زندگی کسی را خرد کند. گاهی به سهراب هم فکر میکرد. نه با نفرت، بلکه با نوعی سؤال بیپاسخ. نمیفهمید چرا او هنوز همانجا است، چرا هنوز میتواند در کوچهها راه برود، با دوستانش بنشیند، در حالی که او باید اینجا باشد؛ در خانهای که هر دیوارش برایش غریبه است. این سؤال در ذهنش میچرخید، اما هرگز به زبان نمیآمد؛ زیرا در دنیایی که او در آن زندگی میکرد، بعضی سؤالها پرسیده نمیشوند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند، اما زمان برای هدیه مانند گذشته حرکت نمیکرد. هر روز کشدار بود و هر شب طولانی. او هنوز همان دختر سیزدهساله بود، با همان ترسها و همان آرزوهای کوچک؛ اما اکنون در موقعیتی که حتی زنان بزرگسال نیز بهسختی با آن کنار میآیند. کسی از او نپرسید چه میخواهد، زیرا در این قصهها خواستنِ دخترها جایی ندارد. فقط تصمیمها هستند و آدمهایی که باید با آنها زندگی کنند. یازدهم آپریل برای دیگران فقط یک روز بود؛ تاریخی که میشد فراموشش کرد. اما برای هدیه، آن روز خطی شد که زندگیاش را به دو بخش تقسیم کرد: پیش از آن، و پس از آن. پیش از آن، دختری بود با دنیایی کوچک اما روشن. پس از آن، زنی شد که بیآنکه انتخابی داشته باشد، وارد جهانی شد که هنوز برایش زود بود. در قریههای بسیاری، چنین داستانهایی وجود دارد؛ با نامهای گوناگون، با جزئیات متفاوت، اما با یک حقیقت مشترک: دختری که بهای چیزی را میپردازد که خود در آن نقشی نداشته است. هدیه یکی از همین داستانهاست؛ داستانی که شاید گفته شود، شاید هم نه، اما حتی اگر در سکوت بماند، در زندگی او ادامه دارد؛ هر روز، هر شب، بیوقفه، مانند زخمی که دیده نمیشود، اما همیشه هست. نویسنده: سارا کریمی
هوای کابل در آن صبح خاکآلود، هنوز کاملاً روشن نشده بود که «حاجی رحمانی» از خواب نیمبندش بیدار شد؛ نه به این خاطر که استراحت کرده بود، بلکه به این دلیل که دیگر خواب برایش معنا نداشت. سقف کوتاه و ترکخورده اتاق، درست بالای سرش، مثل باری سنگین روی سینهاش افتاده بود و هر بار که چشم باز میکرد، احساس میکرد در این اتاق نه نفس میتواند بکشد و نه امیدی برای فردا دارد. در گوشه دیگر اتاق، پنج کودک با هم در یک بستر کهنه و نازک خوابیده بودند؛ پاهایشان درهم پیچیده، صورتهایشان لاغر و رنگپریده و نفسهایشان آرام اما سنگین، انگار حتی خواب هم نتوانسته بود خستگیشان را کم کند. زن خانه، «زینب»، کنار دیوار نشسته بود، بیدار، با چشمانی که سرخ شده بود؛ معلوم نبود از بیخوابی یا از گریههای پنهانی شبانه. این خانه، اگر میشد نامش را خانه گذاشت، تنها یک اتاق نمور در یکی از پسکوچههای خاکی کابل بود که ماهانه هفت هزار افغانی کرایه داشت؛ رقمی که برای صاحبخانه شاید عادی بود، اما برای این خانواده مثل طنابی بود که هر روز بیشتر دور گلویشان تنگ میشد. سالها پیش، وقتی این خانواده به پاکستان رفته بودند، امید داشتند که فقط برای مدتی کوتاه بمانند، اما آن «مدت کوتاه» تبدیل به سالهایی طولانی شد؛ سالهایی که در آن، با همه سختیها، حداقل یک نظم شکننده وجود داشت. حاجی رحمانی در آنجا کارگر ساختمان بود؛ صبحها کار میکرد، عصرها خسته اما با دست خالی برنمیگشت. بچهها گاهی به مکتب میرفتند، یا دستکم در کوچه بازی میکردند بدون اینکه سایه سنگین گرسنگی همیشه بالای سرشان باشد. اما هیچوقت «خانه» نبودند. همیشه یک حس موقتی بودن، یک نگاه تحقیرآمیز از سوی دیگران، و یک ترس از اخراج، مثل سایه دنبالشان میآمد. وقتی مجبور شدند برگردند، در ذهنشان این بود که بازگشت یعنی پایان آن تحقیر، یعنی دوباره صاحب خاک خود شدن. اما حالا، در کابل، میدیدند که فقر، حتی از غربت هم بیرحمتر است. روزهای اول، حاجی رحمانی با همان عادت قدیمی، صبح زود به چهارراههایی میرفت که کارگران روزمزد جمع میشدند. مردان زیادی مثل خودش، با دستهای پینهبسته، چشمهای خسته و لباسهای خاکآلود، در کنار هم میایستادند و منتظر میماندند. بعضیها شوخی میکردند، بعضیها خاموش بودند، اما در نگاه همهشان یک سوال مشترک بود: «امروز نان پیدا میشود یا نه؟» موترهایی که گاهی میآمدند، مثل یک امید کوتاه بودند؛ چند نفر را انتخاب میکردند و میبردند، و بقیه فقط نگاه میکردند. بیشتر روزها، نوبت به حاجی رحمانی نمیرسید. او تا ظهر، تا عصر، گاهی تا نزدیک غروب میایستاد، اما وقتی هیچکس او را صدا نمیزد، آرام آرام راه خانه را پیش میگرفت؛ با قدمهایی سنگینتر از همیشه. برگشتن به خانه سختترین بخش روز بود. نه به خاطر راه طولانی، بلکه به خاطر نگاههایی که منتظرش بودند. بچهها وقتی صدای در را میشنیدند، اول با امید به طرفش میدویدند، اما وقتی دست خالیاش را میدیدند، آهسته عقب میرفتند. زینب چیزی نمیگفت، اما سکوتش از هر سرزنشی دردناکتر بود. شبها، وقتی چراغ کمنور اتاق روشن بود، همه دور یک سفره ساده مینشستند؛ اگر چیزی برای خوردن بود. بیشتر شبها، نان خشک و چای، گاهی هم فقط آب گرم. صدای جویدن نان خشک در آن سکوت، مثل صدای شکستن چیزی در درون آدم بود. کرایه خانه مثل یک کابوس دائمی در زندگیشان حضور داشت. صاحبخانه مردی بود که هرچند وقت یکبار میآمد، در را محکم میکوبید و با صدایی که سعی میکرد آرام باشد اما تهدید در آن پنهان بود، میگفت: «کرایه را آماده کنید.» حاجی رحمانی هر بار سرش را پایین میانداخت و وعده میداد. وعدههایی که خودش هم میدانست چقدر سست است. چند بار زینب پیشنهاد داد که شاید باید به جای ارزانتر بروند، اما ارزانتر از اینجا دیگر چیزی نبود؛ یا اگر بود، حتی قابل زندگی هم نبود. یک روز، وقتی حاجی رحمانی از چهارراه ناامید برگشته بود، کنار سرک مردی را دید که کفش رنگ میکرد. مردی با یک صندوق چوبی کهنه، چند برس، و چند قوطی رنگ که کنار پیادهرو نشسته بود و با دقت کفشهای مشتری را برق میانداخت. مردم میآمدند، مینشستند، چند دقیقه صبر میکردند و بعد با کفشهای براق و چند افغانی کمتر، میرفتند. حاجی رحمانی مدتی طولانی به آن مرد نگاه کرد. در دلش چیزی میان شرم و نیاز درگیر شد. سالها کارگری کرده بود، کارهای سخت، کارهایی که بدن را میشکست، اما این کار… این کار برایش نوعی شکست به نظر میرسید. اما وقتی به یاد صورتهای گرسنه بچههایش افتاد، آن حس شرم آرام آرام جای خود را به یک تصمیم تلخ داد. فردای آن روز، با پولی که از یک همسایه قرض گرفت، یک صندوق دستدوم خرید، چند برس و قوطی رنگ. وقتی اولین بار کنار سرک نشست، احساس کرد تمام شهر به او نگاه میکند. انگار هر رهگذری او را میشناسد و میداند که او روزی کارگر ساختمان بوده و حالا به اینجا رسیده است. دستهایش میلرزید، نه از سرما، بلکه از سنگینی این تغییر. اما وقتی اولین مشتری آمد و کفشش را جلویش گذاشت، او بیصدا کارش را شروع کرد. وقتی کار تمام شد و چند افغانی در دستش گذاشته شد، حاجی رحمانی برای اولین بار در آن روز، نفس عمیقی کشید. پول کم بود، اما واقعی بود؛ چیزی که میتوانست به خانه ببرد. از آن روز به بعد، زندگیاش به کنار همان سرک گره خورد. صبحها زود میآمد، صندوقش را میگذاشت، و تا شام کار میکرد. بعضی روزها مشتری زیاد بود، بعضی روزها تقریباً هیچ. گرد و خاک، دود موترها، صدای بوقها، و نگاههای بیتفاوت مردم، بخشی از روزمرهاش شده بود. گاهی کودکان دیگر به او نگاه میکردند، گاهی رهگذران بدون توجه از کنارش میگذشتند. او یاد گرفته بود که نگاهها را نبیند، فقط برس را بردارد و کارش را بکند. در خانه، وضعیت تغییری نکرده بود، فقط شکلش عوض شده بود. حالا حداقل گاهی چیزی بیشتر از نان خشک وجود داشت، اما هنوز هم کم بود. زینب سعی میکرد با همان پول اندک، غذا درست کند؛ گاهی کمی برنج، گاهی شوربا. اما بچهها همیشه سیر نمیشدند. لباسهایشان کهنهتر میشد، کفشهایشان پارهتر. زمستان که نزدیک شد، نگرانی تازهای به همه چیز اضافه شد؛ سرما. دختر بزرگ خانواده، مریم، بیش از همه تغییر کرده بود. او قبلاً در پاکستان درس میخواند و آرزوهای بزرگی داشت. حالا بیشتر وقتش را در خانه میگذراند، کمک مادرش میکرد، و گاهی به بیرون نگاه میکرد؛ به کوچه، به دخترانی که از کنارشان میگذشتند. در چشمانش چیزی بود که شبیه خاموش شدن یک چراغ بود. یک شب، وقتی همه خواب بودند، آهسته به پدرش گفت: «پدر، من هم میتوانم کار کنم.» این جمله برای حاجی رحمانی مثل خنجری در قلبش بود. نمیخواست دخترش چنین چیزی بگوید، اما میدانست که این حرف از سر ناچاری است، نه از سر انتخاب. روزها پشت سر هم میگذشت، و زندگی برای این خانواده به یک چرخه تکراری تبدیل شده بود؛ بیدار شدن با نگرانی، گذراندن روز با تلاش، و خوابیدن با خستگی و ناامیدی. هیچ اتفاق بزرگی نمیافتاد، اما همین «هیچ» خودش بزرگترین درد بود. نه پیشرفتی، نه امیدی، فقط ادامه دادن. یک روز بارانی، وقتی خیابانها گلآلود شده بود و مشتریها کمتر، حاجی رحمانی زیر یک سایهبان کوچک نشسته بود و به قطرات باران که روی زمین میافتادند نگاه میکرد. آب از کنارههای جاده جاری شده بود و کفشهای مردم خیس و گلآلود شده بود. کفشها بیشتر به رنگ نیاز داشتند، اما کسی نمیایستاد. همه عجله داشتند که خودشان را به جایی برسانند. حاجی رحمانی دستانش را به هم مالید تا گرم شود و زیر لب گفت: «این هم وطن ماست… اما چرا اینقدر سخت است؟» هیچکس جواب نداد. فقط صدای باران بود و بوق موترها. شب که به خانه برگشت، دید بچهها دور یک چراغ کوچک نشستهاند. زینب چیزی برای خوردن آماده کرده بود، اما کم بود. همه ساکت بودند. آن شب، حتی صدای جویدن هم کمتر بود. انگار همه فهمیده بودند که چیزی در حال شکستن است؛ نه در بیرون، بلکه در درونشان. این داستان، فقط داستان یک خانواده نیست؛ داستان هزاران خانوادهای است که از پاکستان، ایران یا جاهای دیگر برگشتهاند و حالا در شهری زندگی میکنند که برایشان هم آشناست و هم غریبه. خانوادههایی که میان امید و ناامیدی گیر ماندهاند، میان گذشتهای که دیگر وجود ندارد و آیندهای که هنوز شکل نگرفته است. و در میان این همه، مردی نشسته در کنار سرک، با صندوقی کهنه و برسهایی که هر روز فرسودهتر میشوند، تلاش میکند زندگی را نگه دارد؛ نه به خاطر خودش، بلکه به خاطر شش نفر دیگر که به او نگاه میکنند. او شاید قهرمان نباشد، شاید کسی نامش را نداند، اما هر روز، در سکوت، در میان گرد و خاک، میجنگد؛ جنگی که هیچکس آن را نمیبیند، اما برای او، از هر جنگ دیگری واقعیتر است. نویسنده: سارا کریمی
هیچکس آن روز را بهعنوان یک پایان به یاد نمیآورد، اما برای زهره، همان روزی که دروازه دانشگاه بسته شد، همهچیز آهستهآهسته رو به پایان رفت؛ بیآنکه صدایی داشته باشد یا کسی برایش عزاداری کند. روزی که مثل همیشه چادرش را پوشید، کتابهایش را در بکس کهنهاش گذاشت و از خانه بیرون شد، با همان عادت تکرارشوندهای که سالها در وجودش ریشه دوانده بود. اما وقتی به دروازه رسید، با صفی از دختران روبهرو شد؛ دخترانی که نه وارد میشدند و نه بازمیگشتند، فقط ایستاده بودند. بعضی خاموش، بعضی گریان، و بعضی با نگاههایی که هنوز امید را رها نکرده بود. دروازه بسته بود و هیچکس پاسخ روشنی نمیداد. همانجا بود که زهره برای نخستینبار حس کرد چیزی فراتر از یک روز عادی در حال وقوع است؛ چیزی که قرار است مسیر زندگیاش را تغییر دهد. با اینحال، هنوز باورش نمیکرد. هنوز با خود میاندیشید شاید فردا همهچیز درست شود، شاید این فقط یک توقف کوتاه باشد، نه آغاز پایانی طولانی. آن روز به خانه بازگشت، اما نه مثل همیشه. قدمهایش سنگین بود، نگاهش سرگردان و ذهنش آکنده از پرسشهایی بیپاسخ. مادرش وقتی چهرهاش را دید، چیزی نپرسید؛ فقط فهمید که اتفاقی افتاده است، چرا که در این خانه، خبرهای بد نیازی به کلمات نداشتند و از چهرهها خوانده میشدند. پدرش آن روز نیز دیر آمد؛ خسته و خاموش. وقتی زهره آهسته گفت که دیگر اجازهٔ رفتن به دانشگاه نیست، او فقط سر به زیر انداخت؛ گویی چیزی در درونش فرو ریخته باشد، بیآنکه صدایش را بلند کند. مردانی مانند او آموختهاند دردشان را در سکوت نگه دارند، بهویژه زمانی که میدانند کاری از دستشان برنمیآید. روزهای بعد، خانهٔ کوچکشان بیش از پیش تنگ شد؛ نه از نظر فضا، بلکه از نظر نفس کشیدن. زهره هنوز صبحها زود بیدار میشد، اما دیگر جایی برای رفتن نداشت. گاهی کتابهایش را باز میکرد و خطوط را میخواند، اما ذهنش دیگر همراهی نمیکرد؛ انگار کلمات نیز از او فاصله گرفته باشند. خواهران کوچکش هنوز به مکتب میرفتند، اما ترسی که در نگاهشان پنهان نبود، هر روز همراهشان از خانه بیرون میرفت؛ ترسی از اینکه شاید فردا دیگر نتوانند بازگردند. این هراس، همچون سایهای بر زندگیشان افتاده بود. برادران کوچکش هنوز آنقدر خرد بودند که معنای این اتفاقها را نفهمند، اما گرسنگی را خوب میشناختند؛ و شبهایی که نان کم میآمد، صدای گریهشان در سکوت خانه میپیچید. پدر با تمام توان کار میکرد، اما کارش ثباتی نداشت؛ یک روز در ساختمان، روز دیگر در باربری، و بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمیکرد و دست خالی بازمیگشت. در چهرهاش، بیش از خستگی، شرمندگی دیده میشد؛ شرمندگی از اینکه نمیتوانست آنچه را خانوادهاش نیاز داشتند فراهم کند. مادر نیز گاه در خانههای مردم کار میکرد، لباس میشست، ظرف پاک میکرد، اما آن هم تنها کمکی اندک بود، نه راهحلی اساسی. در چنین شرایطی، زهره نمیتوانست فقط بنشیند و تماشا کند، حتی اگر دلش میخواست. روزی که صحبت کار پشمپاکی پیش آمد، هوا گرم بود و گرد و خاک کوچه در هوا میچرخید. مادرش با صدایی که هم امید در آن موج میزد و هم نگرانی، گفت که همسایهشان خبر داده در کارگاهی، دخترها را برای پاککردن پشم استخدام میکنند. کار سخت است، اما مزد دارد. همین جمله کافی بود تا سکوتی سنگین میانشان بنشیند. زهره چیزی نگفت؛ فقط به دستانش نگاه کرد، دستانی که هنوز نشانی از کار سخت نداشتند، اما از همان لحظه گویی میدانست دیگر هرگز مثل قبل نخواهند بود. کارگاه در حاشیهٔ شهر قرار داشت؛ جایی دور از هیاهوی بازار، در کوچهای که بیشتر به انبار شباهت داشت تا محل کار انسانها. وقتی وارد شد، نخستین چیزی که حس کرد، بوی سنگین و خفهکنندهای بود که نفس کشیدن را دشوار میکرد؛ بویی برخاسته از پشمهای کهنه، گرد و خاک و رطوبت، که در فضای بستهٔ اتاق محبوس مانده بود. نور اندک بود و هوا سنگین. چند زن و دختر در گوشهها نشسته بودند؛ سرها پایین، دستها مشغول، و سرفههایی که هر چند دقیقه سکوت را میشکست. هیچکس به او لبخند نزد؛ نه از بیمهری، بلکه از فرسودگی، چرا که اینجا جایی نبود که لبخند در آن دوام بیاورد. کار ساده توضیح داده شد: پشمها را بگیر، باز کن، خاک و خار و زبالههایش را جدا کن و کنار بگذار. اما هیچکس نگفت این کار تا چه اندازه نفسگیر است؛ چگونه پوست را میشکند و سینه را از گرد پر میکند. کسی نگفت که پس از چند ساعت، گلویت میسوزد، چشمانت میسوزد و دستهایت بیحس میشوند. زهره همان روز نخست فهمید که این فقط یک کار نیست؛ نوعی دوام آوردن است، جنگی خاموش با چیزی که هر لحظه تو را فرسودهتر میکند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند و زهره آرامآرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه تدریجی، مانند چیزی که ذرهذره ساییده میشود. دستانش زخم شد، سپس سخت شد، و بعد زخمها نیز عادی شدند. سرفههایش بیشتر شد، اما دیگر به آن توجه نمیکرد؛ زیرا اگر به هر درد گوش میداد، نمیتوانست کار کند، و اگر کار نمیکرد، خانهشان دوام نمیآورد. شبها وقتی به خانه بازمیگشت، لباسهایش بوی پشم میداد؛ بویی که با شستن هم کاملاً از بین نمیرفت، گویی در وجودش رسوب کرده باشد. در خانه، وضعیت چندان تغییر نکرد؛ فقط اندکی پول بیشتر به دست میآمد، اما نه آنقدر که زندگی را آسان کند. پدر همچنان خستهتر از همیشه بازمیگشت، مادر همچنان نگران بود، و خواهران و برادرانش به او مینگریستند، گویی او اکنون ستون خانه شده است. دختری که زمانی خود نیازمند حمایت بود، حال باید تکیهگاه دیگران باشد. این دگرگونی بیصدا رخ داد، اما سنگینیاش هر روز بیشتر شد. گاهی در کارگاه، میان گرد و غبار، زهره به گذشته فکر میکرد؛ به روزهایی که در صنف مینشست، به صدای استاد، به خندههای آرام دختران، به دفترهایی که از نوشته پر بود، و به آیندهای که آنقدر روشن به نظر میرسید که گویی میشد آن را لمس کرد. اکنون اما آینده چیزی نبود که بتواند تصورش کند؛ تنها ادامهای مبهم بود، آکنده از کار، خستگی، و شاید تصمیمهایی که در آنها سهمی نداشته باشد. شبی، هنگامی که همه خواب بودند و سکوت خانه تنها با صدای نفسهای آرام شکسته میشد، زهره آهسته برخاست. به سوی طاقچه رفت، یکی از کتابهایش را برداشت، گرد و خاکش را زدود و گشود. اما کلمات برایش بیگانه شده بودند؛ نه از آن رو که آنها را فراموش کرده باشد، بلکه چون فاصلهای میان او و آن زندگی افتاده بود که بهسادگی پر نمیشد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما فرو نریخت؛ او آموخته بود که حتی گریه نیز باید حسابشده باشد. در خانهای که همه درد دارند، گریه هم گاه نوعی تجمل است. کتاب را بست. به دستانش نگاه کرد، به زخمها، به خشکی پوست، به انگشتانی که دیگر نرم نبودند و در دلش چیزی گذشت؛ نه جملهای کامل، نه فکری روشن، فقط حسی سنگین، شبیه اینکه زندگیاش از مسیری که خود برگزیده بود منحرف شده و به جایی رسیده است که تنها باید دوام بیاورد، بیآنکه بداند تا کی و برای چه. صبح روز بعد، دوباره با سرفه بیدار شد، چادرش را پوشید و راهی همان کارگاه شد؛ جایی که روزها شبیه یکدیگر بودند و آینده معنایی نداشت. با اینهمه، در جایی عمیق از وجودش، چیزی هنوز خاموش نشده بود، چیزی کوچک، ضعیف، اما زنده که گاه در سکوت شب از او میپرسید: اگر آن دروازه بسته نمیشد، آیا تو هنوز همان زهره بودی؟ نویسنده: سارا کریمی
پژوهشگران: در شرکتهای تحت مدیریت زنان، مردان آزارگر بیشتر اخراج میشوند
یافتههای «انستیتوت مطالعات مالی» در بریتانیا نشان میدهد، در شرکتهای تحت مدیریت زنان، احتمال اخراج مردانی که به آزار جنسی یا فیزیکی همکاران خود متهم شدند، بیشتر است. انستیتوت مطالعات مالی در بریتانیا با تحلیل و تفسیر چندین پژوهش بینالمللی «قوی و معتبر»، خشونت مبتنی بر جنسیت را در محیطهای کاری بررسی کرده است. بر اساس یکی از مطالعات فنلندی که در این گزارش نقل شده، مردانی که مرتکب آزار علیه همکاران مرد میشوند، بیشتر از مردانی که همکار زن را آزار میدهند، اخراج میشوند. مطالعات نشان میدهد زنانی که در محل کار مورد آزار جنسی یا جسمی قرار میگیرند، با آسیب جدی به آینده شغلی خود از جمله از دست دادن شغل، کاهش ساعات کاری و کم شدن درآمد مواجه میشوند. مطالعهای دیگر از فنلند بر اساس دادههای پولیس نشان میدهد زنانی که تجاوز جنسی را گزارش میکنند، تا پنج سال پس از حادثه به طور میانگین ۱۷ درصد کاهش درآمد داشتهاند؛ اما یافتهها بیان میکند در مناطقی که گزارشهای آزارجنسی بیشتر به دادگاه کشیده شده، آسیب اقتصادی قربانیان کمتر بوده است. همچنین این انستیتوت به مطالعات اخیر در بریتانیا اشاره کرده که نشان میدهد بیکاری زنان خطر خشونت خانگی را افزایش میدهد. نویسندگان این مطالعات نتیجهگیری کردهاند: «وابستگی مالی آسیبپذیری را افزایش میدهد و نشان میدهد که شرایط اقتصادی چه تأثیری بر خشونت مبتنی بر جنسیت دارد.» این پژوهش دادههایی درباره تأثیر عملکرد پولیس بر نتایج برای قربانیان خشونت خانگی گردآوری کرده و نشان داده است که «بازداشت، اثر بازدارنده قوی بر مرتکبان دارد. مطالعه دیگری در منچستر نیز تأیید کرده است که پیگرد قانونی مجرمان، احتمال تکرار جرم را نزدیک به ۴۰ درصد کاهش میدهد. مگدالینا دومینگز، نویسنده همکار این تحقیق، گفته است: «جمعبندی این یافتهها نشان میدهد اقتصاددانان باید خشونت مبتنی بر جنسیت را جدی بگیرند. زنان هزینههای زیادی به دلیل آزار و خشونت میپردازند؛ اما واکنش محل کار، پولیس و دیگر نهادها میتواند مسیر بهبودی را تغییر دهد.» همچنین، کاترین هول، مشاور مستقل در امور آزارهای جنسی در بریتانیا، نیز تاکید کرده است که این یافتهها اهمیت توجه سیاستگذاران و شرکتها به پیامدهای اقتصادی و اجتماعی عظیم خشونت مبتنی بر جنسیت را نشان میدهد و افزود: «مقابله با خشونت علیه زنان و دختران نه تنها یک وظیفه اخلاقی، بلکه از دید اقتصادی نیز ضروری است.»
ناباروری در زنان؛ تشخیص بهموقع و گزینههای درمانی
ناباروری یکی از چالشهای رایج در زندگی زوجهاست. براساس آمار جهانی، حدود ۱۵ درصد از زوجها در دوران باروری با مشکل ناباروری مواجهاند. ناباروری در زنان میتواند دلایل متعددی داشته باشد؛ از مشکلات هورمونی و اختلال در تخمکگذاری گرفته تا ناهنجاریهای رحمی، انسداد لولههای فالوپ و حتی عوامل ایمنی یا روانشناختی. تشخیص بهموقع این مشکل نهتنها از نظر پزشکی اهمیت دارد، بلکه از جنبههای روحی، روانی و خانوادگی نیز نقش مهمی در کیفیت زندگی زن و خانواده ایفا میکند. مفهوم ناباروری در زنان بهطور معمول، اگر زنی زیر ۳۵ سال باشد و طی یک سال رابطهی منظم و بدون جلوگیری باردار نشود، یا اگر بالای ۳۵ سال باشد و پس از ۶ ماه تلاش، بارداری حاصل نشود، تشخیص ناباروری مطرح میشود. ناباروری میتواند اولیه باشد (یعنی زن هرگز باردار نشده) یا ثانویه (یعنی قبلاً بارداری داشته، اما پس از آن دیگر موفق به بارداری نشده است). علل شایع ناباروری در زنان ۱. اختلال در تخمکگذاری: شایعترین علت ناباروری در زنان است. این اختلال ممکن است ناشی از سندرم تخمدان پلیکیستیک (PCOS)، مشکلات تیروئیدی، افزایش هورمون پرولاکتین یا اختلال در محور هیپوتالاموس–هیپوفیز باشد. نشانهی بارز این اختلال، نامنظمی در سیکل قاعدگی یا قطع کامل پریود است. ۲. اختلال در لولههای رحمی: انسداد یا چسبندگی در لولههای فالوپ مانع از رسیدن تخمک به اسپرم و در نتیجه لقاح میشود. این مشکل میتواند ناشی از عفونتهای لگنی (PID)، جراحیهای قبلی شکمی یا لگنی و بیماری اندومتریوز باشد. ۳. مشکلات رحمی: ناهنجاریهای ساختاری رحم مانند فیبرومها (میومها)، پولیپهای آندومتر یا سپتوم (دیواره) رحمی میتوانند مانع از لانهگزینی صحیح جنین شده و احتمال بارداری موفق را کاهش دهند. ۴. افزایش سن و کاهش ذخیرهی تخمدانی: از حدود ۳۵ سالگی به بعد، هم تعداد و هم کیفیت تخمکها بهتدریج کاهش مییابد. این روند نهتنها احتمال بارداری را کمتر میکند، بلکه خطر سقط جنین یا نقایص ژنتیکی را نیز افزایش میدهد. ۵. عوامل ایمنی و ژنتیکی: در برخی موارد، سیستم ایمنی بدن زن ممکن است بهاشتباه اسپرم یا حتی جنین را بهعنوان عامل بیگانه شناسایی کرده و علیه آن واکنش نشان دهد. همچنین، برخی جهشها و اختلالات ژنتیکی میتوانند در روند تخمکگذاری، لقاح یا لانهگزینی جنین اختلال ایجاد کنند. ۶. تأثیر سبک زندگی: عواملی مانند مصرف سیگار و الکل، چاقی یا لاغری مفرط، کمخوابی مزمن، استرس بالا و رژیم غذایی نامتعادل، همگی میتوانند بر باروری زنان تأثیر منفی بگذارند. روشهای تشخیص ناباروری در زنان در ارزیابی ناباروری، پزشک با گرفتن شرححال دقیق، بررسی سوابق پزشکی و انجام آزمایشها و تصویربرداریهای تخصصی، به شناسایی علت اصلی ناباروری میپردازد. مراحل اصلی تشخیص شامل موارد زیر است: ۱. بررسی تخمکگذاری: پزشک ممکن است با انجام آزمایش خون (برای اندازهگیری سطح هورمونهای FSH، LH، استرادیول و پرولاکتین) و سونوگرافی تخمدانها، وضعیت تخمکگذاری را ارزیابی کند. در برخی موارد، اندازهگیری سطح هورمون پروژسترون در اواسط سیکل قاعدگی نیز برای تأیید وقوع تخمکگذاری انجام میشود. ۲. بررسی سلامت لولههای رحمی و رحم: روش هیستروسالپنگوگرافی (HSG) با تزریق ماده حاجب به داخل رحم و تصویربرداری رادیولوژی، یکی از روشهای اصلی برای بررسی باز بودن لولههای فالوپ است. در برخی موارد، لاپاراسکوپی تشخیصی نیز برای مشاهده مستقیم وضعیت لولهها، رحم و وجود احتمالی اندومتریوز به کار میرود. ۳. بررسی ذخیرهی تخمدانی: آزمایش هورمون AMH (Anti-Müllerian Hormone) و شمارش فولیکولهای آنترال از طریق سونوگرافی ترانسواژینال، نمایی کلی از ظرفیت باروری و ذخیرهی تخمدانی زن ارائه میدهد. ۴. بررسی وضعیت رحم: با استفاده از سونوگرافی ترانسواژینال و در صورت نیاز هیستروسکوپی (که امکان مشاهدهی مستقیم داخل رحم را فراهم میکند)، پزشک میتواند سلامت دیوارهی رحم، وجود پولیپ، فیبروم یا ناهنجاریهای ساختاری را ارزیابی کند. گزینههای درمانی ناباروری در زنان درمان ناباروری بسته به علت و شرایط فردی بیمار متفاوت است و میتواند از درمانهای ساده دارویی تا روشهای پیشرفتهی کمکباروری را شامل شود. ۱. درمان دارویی: در مواردی مانند اختلال در تخمکگذاری، پزشک از داروهای محرک تخمدان (مانند کلومیفن یا گنادوتروپینها) استفاده میکند تا روند تخمکگذاری تنظیم یا تحریک شود. ۲. درمان هورمونی: اگر ناباروری به دلیل اختلال در عملکرد تیروئید (کمکاری یا پرکاری) باشد، تنظیم هورمونهای تیروئیدی میتواند تأثیر زیادی در بهبود باروری داشته باشد. ۳. درمان جراحی: در صورت وجود مشکلاتی مانند اندومتریوز، فیبروم رحمی یا انسداد لولههای فالوپ، جراحیهایی مانند لاپاراسکوپی یا هیستروسکوپی برای برداشتن ضایعات و باز کردن مسیرهای باروری انجام میشود. ۴. روشهای کمکباروری (ART): اگر روشهای قبلی نتیجهبخش نباشند، از فناوریهای کمکباروری استفاده میشود: - IUI (تلقیح داخل رحمی اسپرم): اسپرم پس از آمادهسازی، مستقیماً به داخل رحم تزریق میشود تا احتمال رسیدن به تخمک افزایش یابد. - IVF (لقاح خارج رحمی): تخمک از بدن زن خارج شده، در آزمایشگاه با اسپرم ترکیب میشود و جنین تشکیلشده به رحم منتقل میگردد. - ICSI (تزریق اسپرم به داخل تخمک): در مواردی که کیفیت یا تعداد اسپرم پایین است، یک اسپرم بهطور مستقیم داخل تخمک تزریق میشود. استفاده از تخمک یا جنین اهدایی در شرایط خاص، مانند کاهش شدید ذخیرهی تخمدانی یا وجود اختلالات ژنتیکی، میتوان از تخمک یا جنین اهدایی برای بارداری استفاده کرد. نقش سبک زندگی در بهبود باروری پیش از آغاز درمان، رعایت اصول یک سبک زندگی سالم میتواند تأثیر چشمگیری در افزایش شانس بارداری داشته باشد: - حفظ وزن مناسب از طریق رژیم غذایی متعادل و ورزش منظم - ترک سیگار و پرهیز از مصرف الکل - مدیریت استرس و اضطراب با کمک روشهایی مانند مراقبه، یوگا یا مشاوره روانشناختی - خواب کافی و منظم - مصرف مواد غذایی غنی از آنتیاکسیدان مانند سبزیجات برگسبز، میوهها، مغزها و غلات کامل نقش تشخیص زودهنگام زمان، در درمان ناباروری عامل بسیار مهمی است. هرچه ارزیابی و درمان زودتر آغاز شود، احتمال موفقیت بیشتر خواهد بود—بهویژه در زنان بالای ۳۰ سال. تشخیص بهموقع میتواند از بروز عوارض روانی، صرف هزینههای اضافی و پیچیدگی درمان نیز جلوگیری کند. جمعبندی ناباروری در زنان، موضوعی پیچیده اما در بسیاری از موارد قابل درمان است. امروزه با پیشرفتهای پزشکی در زمینهی تشخیص دقیق و استفاده از روشهای نوین کمکباروری، درصد بالایی از زنان نابارور میتوانند لذت مادر شدن را تجربه کنند. نکتهی اساسی، آگاهی و اقدام بهموقع است. در صورت مشاهدهی علائمی مانند نامنظمی در قاعدگی، سابقهی عفونتهای لگنی، یا چند ماه تلاش ناموفق برای بارداری، بهتر است بدون ترس، خجالت یا تعلل با متخصص زنان مشورت شود. تشخیص زودهنگام، نخستین و مهمترین گام برای حفظ سلامت باروری و بازگرداندن امید به زندگی است. نویسنده: داکتر معصومه پارسا
جنس دوم؛ صدای زنان در تاریخ اندیشه
کتاب جنس دوم اثر سیمون دوبووار، از آن دست آثاریست که تنها در قفسه کتابخانهها نمیماند، بلکه وارد ذهن و زمانه میشود. این کتاب یکی از مهمترین و اثرگذارترین نوشتههای فلسفی و اجتماعی قرن بیستم است؛ اثری که نهتنها در قلمرو مطالعات زنان، بلکه در فلسفه، جامعهشناسی، روانشناسی و ادبیات نیز جایگاهی استوار و ماندگار یافته است. نخستینبار در سال ۱۹۴۹ در فرانسه منتشر شد و خیلی زود به کتابی بحثبرانگیز، پرفروش و جریانساز بدل گشت. دوبووار در این اثر میکوشد به پرسشی بنیادین پاسخ دهد: چرا زن در طول تاریخ به «دیگری» فروکاسته شده و چگونه ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و تاریخی، او را در موقعیتی فرودست نگاه داشتهاند؟ جمله مشهور او که میگوید: «زن، زن زاده نمیشود، بلکه زن میشود» نه فقط یک عبارت، بلکه خلاصه جهانبینی اوست؛ جملهای که در تاریخ اندیشه طنین انداخته است. سیمون دوبووار در سال ۱۹۰۸ در فرانسه زاده شد و در سال ۱۹۸۶ چشم از جهان فروبست. او فیلسوف، نویسنده، روشنفکر و کنشگر اجتماعی بود و بیش از هر چیز بهعنوان یکی از چهرههای برجسته مکتب اگزیستانسیالیسم شناخته میشود. نام او در کنار ژان پل سارتر بارها در تاریخ فلسفه تکرار شده، اما دوبووار هرگز در سایه هیچ نامی نایستاد. او صدایی مستقل، اندیشهای جسور و قلمی نافذ داشت. در کنار رماننویسی، خاطرهنگاری و نوشتن مقالات اجتماعی، همواره دغدغه آزادی انسان، مسئولیت فردی و عدالت را با خود حمل میکرد. اگرچه آثار متعددی نوشت، اما جنس دوم همان کتابیست که نام او را جاودانه ساخت. محور اصلی این کتاب، واکاوی جایگاه زن در تاریخ و جامعه است. دوبووار میپرسد چرا در بیشتر جوامع، مرد معیار اصلی انسان بودن شمرده شده و زن در نسبت با مرد تعریف شده است؟ چرا مرد «سوژه» است و زن «دیگری»؟ او با دقتی فلسفی و نگاهی موشکافانه نشان میدهد که فرودستی زنان نه تقدیری طبیعی است و نه نتیجه تفاوتهای زیستی؛ بلکه حاصل قرنها ساختار فرهنگی، اقتصادی، دینی و اجتماعی است. به بیان دیگر، تفاوت میان زن و مرد آنگاه به نابرابری بدل میشود که جامعه آن را به ابزار سلطه تبدیل کند. جنس دوم اثری گسترده و پژوهشی است و معمولاً در دو جلد منتشر میشود. در جلد نخست، دوبووار به واقعیتها و اسطورهها میپردازد. او سراغ زیستشناسی، روانکاوی، تاریخ و روایتهای فرهنگی میرود و نظریههایی را که فرودستی زنان را امری طبیعی جلوه میدهند، به نقد میکشد. همچنین تصویر زن را در دین، اسطوره، ادبیات و تخیل مردانه بررسی میکند؛ زنانی که گاه فرشتهاند، گاه اغواگر، گاه مادر مقدس و گاه موجودی رازآلود، اما کمتر انسانی مستقل. در جلد دوم، نگاه او به تجربه زیسته زنان معطوف میشود؛ از کودکی و نوجوانی گرفته تا عشق، ازدواج، مادری، کار، پیری و استقلال. او نشان میدهد چگونه جامعه از نخستین سالهای زندگی، نقشهایی از پیشنوشتهشده را به دختران میآموزد و آنان را برای پذیرش محدودیتها آماده میسازد. این بخش از کتاب، از زندهترین و ملموسترین قسمتهای آن است؛ جایی که فلسفه با زندگی روزمره دست میدهد. سبک نوشتار دوبووار در این اثر، آمیزهایست از اندیشه و ادبیات. او تنها نظریهپرداز نیست؛ روایتگر نیز هست. با مثالهایی از تاریخ، زندگی روزمره، ادبیات و تجربه انسانی، استدلالهای خود را جان میبخشد. نثر کتاب جدی، دقیق و متفکرانه است، اما در بخشهایی نیز رنگی شاعرانه و تأثیرگذار میگیرد. دوبووار توانایی کمنظیری در پیوند دادن مفاهیم فلسفی با رنجها و واقعیتهای ملموس زندگی دارد. از همین رو، کتاب هم برای مخاطب دانشگاهی خواندنی است و هم برای خوانندهای که در جستوجوی فهم عمیقتر جهان پیرامون خویش است. مهمترین ایده کتاب آن است که زن بودن، سرنوشتی از پیش نوشتهشده نیست. جامعه از طریق آموزش، خانواده، فرهنگ، زبان و قانون، «زن بودن» را تعریف میکند و به دختران میآموزد چگونه رفتار کنند، چه آرزوهایی داشته باشند و کدام مرزها را طبیعی بپندارند. دوبووار این ساختار را به چالش میکشد و نشان میدهد بسیاری از آنچه طبیعی مینماید، در حقیقت تاریخی و ساختهشده است. ایده محوری دیگر، مفهوم زن بهعنوان «دیگری» است. در طول تاریخ، مرد معیار انسان کامل معرفی شده و زن موجودی فرعی، وابسته و تعریفشده در نسبت با او دانسته شده است. دوبووار این نگاه را یکی از ریشههای اصلی نابرابری میداند. او مینویسد زن نه بهسبب ذات خویش، بلکه بهسبب نگاهی که بر او تحمیل شده، به حاشیه رانده شده است. از نظر او، انسان زمانی به حقیقت وجود خویش نزدیک میشود که امکان انتخاب داشته باشد. زنان نیز باید از استقلال اقتصادی، حق تصمیمگیری و مشارکت اجتماعی برخوردار باشند تا بتوانند زندگی اصیلتری بسازند. در همین چارچوب، دوبووار در بخشهایی از کتاب، ازدواج سنتی را نیز نقد میکند؛ نهادی که در بسیاری موارد، زن را در مدار وابستگی و محدودیت نگه میدارد، بهویژه هنگامی که از استقلال مالی محروم باشد. جنس دوم یکی از پایههای فکری موج دوم فمینیسم در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به شمار میرود. بسیاری از فعالان حقوق زنان در اروپا و آمریکا از این کتاب الهام گرفتند. مباحثی چون حق کار، حق انتخاب، استقلال اقتصادی، حقوق باروری و نقد نقشهای جنسیتی، با تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم این اثر گسترش یافتند. این کتاب همچنین راه را برای شکلگیری رشتههایی چون مطالعات زنان، مطالعات جنسیت و نقد فمینیستی ادبیات هموار کرد. هنوز هم در دانشگاههای جهان تدریس میشود و از متون کلاسیک علوم انسانی است. با همه عظمتش، این کتاب از نقد نیز دور نمانده است. برخی منتقدان معتقدند دوبووار بیشتر تجربه زنان طبقه متوسط اروپایی را بازتاب داده و به تفاوتهای نژادی، طبقاتی و فرهنگی کمتر پرداخته است. برخی دیگر میگویند او در بخشهایی از کتاب، مادری و خانهداری را بیش از اندازه محدودکننده توصیف کرده و تجربه مثبت بسیاری از زنان را نادیده گرفته است. گروهی نیز حجم کتاب و پیچیدگی مباحث آن را برای مخاطب عمومی دشوار میدانند. افزون بر این، بعضی تحلیلها متعلق به فضای اجتماعی دهه ۱۹۴۰ است و امروز نیازمند بازخوانی و بازتفسیر به نظر میرسد. با اینهمه، حتی منتقدان نیز معمولاً اهمیت تاریخی و فکری آن را انکار نمیکنند. با گذشت دههها از انتشار، جنس دوم همچنان زنده و خواندنی است، زیرا پرسشهایی که طرح میکند هنوز بیپاسخ نماندهاند: چگونه جامعه نقشهای جنسیتی را میسازد؟ چرا فرصتها میان زنان و مردان برابر نیست؟ آزادی فردی در برابر سنت چه جایگاهی دارد؟ چگونه میتوان انسان را ورای قالبهای تحمیلی دید؟ این پرسشها هنوز در بسیاری از جوامع جاریاند و به همین دلیل کتاب همچنان تازه مینماید. این اثر به دهها زبان ترجمه شده و میلیونها نسخه از آن در جهان به فروش رسیده است. در زبان فارسی نیز ترجمههای گوناگونی از آن منتشر شده و همواره مورد توجه دانشجویان، پژوهشگران و علاقهمندان فلسفه، جامعهشناسی و مسائل زنان بوده است. جنس دوم برای کسانی مناسب است که به حقوق زنان، فلسفه، جامعهشناسی، تاریخ فرهنگی، نقد ادبی و ریشههای نابرابری اجتماعی علاقه دارند. اگر کسی تنها در پی رمانی سرگرمکننده باشد، شاید این کتاب انتخاب نخست او نباشد؛ اما برای خوانندهای که میخواهد عمیقتر بیندیشد و جهان را از زاویهای تازه ببیند، اثری گرانسنگ است. در نهایت، جنس دوم فقط کتابی درباره زنان نیست؛ کتابی درباره انسان، آزادی و سازوکار قدرت است. سیمون دوبووار با نگاهی جسور، قلمی روشن و ذهنی کاوشگر نشان میدهد چگونه نابرابریها ساخته میشوند و چگونه میتوان آنها را به پرسش گرفت. این اثر، هم سندی تاریخی از مبارزات فکری قرن بیستم است و هم متنی زنده برای گفتوگوهای امروز. به همین دلیل، هنوز نیز یکی از مهمترین و ماندگارترین کتابهای جهان به شمار میرود. نویسنده: قدسیه امینی
نقش تغذیه و سفره مشترک در همبستگی اعضای خانواده
خانواده بهعنوان بنیادیترین نهاد اجتماعی، نقش اساسی در شکلگیری شخصیت، ارزشها و سلامت روانی افراد دارد. در میان عوامل مختلفی که به استحکام روابط خانوادگی کمک میکنند، تغذیه و بهویژه سفره مشترک جایگاه ویژهای دارند. غذا خوردن صرفاً یک نیاز زیستی نیست، بلکه رفتاری فرهنگی و اجتماعی است که میتواند پیوندهای عاطفی را تقویت کند و زمینه تعامل و همدلی میان اعضای خانواده را فراهم سازد. در این مقاله، نقش تغذیه و صرف غذا بهصورت مشترک در افزایش همبستگی خانوادگی بررسی میشود. تغذیه فراتر از نیاز جسمی تغذیه در نگاه نخست، فرآیندی برای تأمین انرژی و مواد مورد نیاز بدن است؛ اما در سطحی عمیقتر، دارای ابعاد فرهنگی، روانی و اجتماعی نیز میباشد. نوع غذا، شیوه تهیه، زمان مصرف و حتی نحوه نشستن بر سر سفره، همگی بازتابی از فرهنگ و سبک زندگی یک خانواده هستند. در بسیاری از فرهنگها، غذا وسیلهای برای ابراز محبت و توجه است. مادری که برای خانواده غذا میپزد یا پدری که در خرید مواد غذایی مشارکت میکند، در واقع بهصورت غیرمستقیم علاقه و مسئولیتپذیری خود را نشان میدهد. این تعاملات، حس تعلق و امنیت را در میان اعضای خانواده تقویت میکند. مفهوم سفره مشترک سفره مشترک به معنای گردهم آمدن اعضای خانواده در یک زمان مشخص برای صرف غذا است. این سنت که در بسیاری از جوامع، بهویژه جوامع شرقی، ریشهای عمیق دارد، فرصتی ارزشمند برای ارتباطگیری و گفتوگو فراهم میکند. در دنیای مدرن امروز، با افزایش مشغلههای کاری، استفاده بیش از حد از فناوری و تغییر سبک زندگی، این سنت در بسیاری از خانوادهها کمرنگ شده است. گاهی هر یک از اعضای خانواده در زمانهای مختلف و بهصورت جداگانه غذا میخورند که این امر میتواند به کاهش تعاملات خانوادگی منجر شود. نقش سفره مشترک در تقویت روابط عاطفی یکی از مهمترین کارکردهای سفره مشترک، ایجاد فرصت برای گفتوگوی صمیمانه میان اعضای خانواده است. در طول روز، افراد ممکن است فرصت کافی برای صحبت با یکدیگر نداشته باشند، اما زمان صرف غذا میتواند به فضایی امن برای بیان احساسات، مشکلات و تجربیات روزانه تبدیل شود. این گفتوگوها به درک متقابل کمک میکنند و موجب میشوند اعضای خانواده نسبت به یکدیگر همدلتر و حساستر شوند. کودکان بهویژه از این فضا بهره زیادی میبرند، زیرا میتوانند احساسات خود را بیان کنند و از حمایت عاطفی والدین برخوردار شوند. تأثیر سفره مشترک بر تربیت فرزندان سفره مشترک نقش مهمی در آموزش ارزشها و مهارتهای اجتماعی به کودکان دارد. در این فضا، کودکان میآموزند که به نوبت صحبت کنند، به دیگران احترام بگذارند و آداب اجتماعی را رعایت کنند. همچنین والدین میتوانند از این فرصت برای انتقال مفاهیم اخلاقی و فرهنگی استفاده کنند. تحقیقات نشان داده است کودکانی که بهطور منظم همراه خانواده غذا میخورند، از نظر تحصیلی موفقتر هستند و کمتر در معرض رفتارهای پرخطر قرار میگیرند. این کودکان معمولاً اعتمادبهنفس بیشتری دارند و روابط اجتماعی سالمتری برقرار میکنند. تأثیر تغذیه سالم بر روابط خانوادگی تغذیه سالم نهتنها بر سلامت جسمانی تأثیر دارد، بلکه میتواند بر وضعیت روانی و روابط خانوادگی نیز اثرگذار باشد. مصرف غذاهای سالم و متعادل میتواند سطح انرژی و خلقوخو را بهبود بخشد که این امر به کاهش تنشها و افزایش تعاملات مثبت در خانواده کمک میکند. از سوی دیگر، مشارکت اعضای خانواده در تهیه غذا نیز میتواند به تقویت همکاری و همدلی منجر شود. برای مثال، آشپزی مشترک میان والدین و فرزندان میتواند به فعالیتی لذتبخش و آموزشی تبدیل شود. چالشهای معاصر با وجود اهمیت سفره مشترک، عوامل متعددی در دنیای امروز مانع تحقق آن میشوند. اشتغال طولانیمدت والدین، استفاده بیش از حد از تلفنهای همراه و شبکههای اجتماعی، و تغییر الگوهای زندگی از جمله این عوامل هستند. یکی از چالشهای مهم، حضور فناوری هنگام غذا خوردن است. بسیاری از افراد در زمان صرف غذا مشغول استفاده از تلفن همراه یا تماشای تلویزیون هستند که این امر مانع از برقراری ارتباط مؤثر میشود. در چنین شرایطی، حتی اگر اعضای خانواده در کنار یکدیگر باشند، تعامل واقعی شکل نمیگیرد. راهکارها برای احیای سنت سفره مشترک و بهرهمندی از مزایای آن میتوان اقداماتی ساده اما مؤثر انجام داد: تعیین زمان مشخص برای صرف غذا بهصورت خانوادگی، حتی اگر فقط یک وعده در روز باشد. حذف یا محدود کردن استفاده از وسایل الکترونیکی هنگام غذا خوردن. مشارکت دادن همه اعضای خانواده در تهیه و آمادهسازی غذا. ایجاد فضایی صمیمی و بدون تنش برای گفتوگو. توجه به کیفیت تغذیه و انتخاب غذاهای سالم. این اقدامات میتوانند بهتدریج فرهنگ سفره مشترک را در خانواده تقویت کنند و روابط میان اعضا را بهبود بخشند. ابعاد فرهنگی و اجتماعی سفره مشترک در بسیاری از فرهنگها نماد وحدت، همدلی و برابری است. در فرهنگهای سنتی، نشستن دور یک سفره نشاندهنده احترام متقابل و پذیرفتن یکدیگر است. این سنت میتواند پلی میان نسلها باشد و ارزشهای فرهنگی را از نسلی به نسل دیگر منتقل کند. همچنین مهماننوازی، که یکی از ویژگیهای برجسته بسیاری از جوامع است، اغلب در قالب غذا و سفره مشترک تجلی مییابد. این امر نشان میدهد که غذا نقش مهمی در تقویت روابط اجتماعی فراتر از خانواده نیز دارد. نتیجهگیری تغذیه و سفره مشترک، فراتر از یک نیاز روزمره، ابزارهایی قدرتمند برای تقویت همبستگی خانوادگی هستند. در دنیای پرمشغله امروز، بازگشت به این سنت ساده میتواند تأثیرات عمیقی بر روابط عاطفی، تربیت فرزندان و سلامت روان اعضای خانواده داشته باشد. با ایجاد فرصت برای گردهم آمدن، گفتوگو و تعامل، سفره مشترک میتواند به کانونی برای محبت، درک متقابل و همدلی تبدیل شود. بنابراین توجه به این جنبه از زندگی خانوادگی، نهتنها یک انتخاب، بلکه ضرورتی برای حفظ و تقویت بنیان خانواده است.
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.