منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
نقش خانواده در شکلگیری شخصیت فرزندان
یونیسف: یک میلیون کودک در افغانستان تحت درمان سوءتغذیه قرار میگیرند
سه برادر در هرات در داخل چاه آب در پی خفگی جان باختند
شبانه راسخ اهل افغانستان در فهرست ۱۰۰ چهرهی تاثیرگذار مجله تایم قرار گرفت
حملات پاکستان بر افغانستان؛ ۲۰ غیرنظامی کشته و زخمی شدند
سازمان ملل: ۶۹ درصد بازگشتکنندگان به افغانستان شاغل نیستند
فاطمه زهرا منصوری بهعنوان نخستین نخستوزیر زن در مراکش منصوب شد
فعالان حقوق بشر خواستار «بهرسمیتشناسی نسلکشی هزارهها» شدند
نمایشگاه صنایع دستی زنان افغانستان در برلین برگزار شد
مراسم یادبود از نسلکشی هزارهها در پارلمان کانادا برگزار شد
بریتانیا مسیرهای تازه پناهندگی برای زنان افغانستانی و فلسطینی باز میکند
از نسلکشی هزارهها به هدف تقویت همبستگی در آلمان یادبود شد
یونیسف: یک میلیون کودک در افغانستان تحت درمان سوءتغذیه قرار میگیرند
سه برادر در هرات در داخل چاه آب در پی خفگی جان باختند
شبانه راسخ اهل افغانستان در فهرست ۱۰۰ چهرهی تاثیرگذار مجله تایم قرار گرفت
حملات پاکستان بر افغانستان؛ ۲۰ غیرنظامی کشته و زخمی شدند
سازمان ملل: ۶۹ درصد بازگشتکنندگان به افغانستان شاغل نیستند
یک زن هزاره پاکستانیتبار برنده جایزهی «نوبل آلترناتیو» شد
میراث دههها جنگ در افغانستان؛ ماینها و موادمنفجرهی زندگیسوز و مردمکش
جواب دوستداشتن هتک حرمت نیست
نقد و تقریظ؛ تفاوتهای که اکثریت رعایت نمیکند
توزیع مدارک دانشگاهی؛ اقدامی علیه دانش و تخصص
کتابخانه به مثابه زندگی
جوانان افغانستانی؛ قربانیان فقر و بیکاری گسترده
بازگشت به مکتب؛ آرزوی کوچک یک دختر افغانستانی
وقتی آفتاب آرامآرام بر دیوارهای خاکستری کابل میتابد و شهر از خواب بیدار میشود، مروه دیگر در خانه نیست. دختر دهسالهای که باید در این ساعت برای رفتن به مکتب آماده شود، کیف و کتابی بر دوش ندارد. او از خانه بیرون میشود تا در میان ازدحام مردم، موترهای عبوری و دکانهای شلوغ، چند افغانی برای خانوادهاش جمع کند. دست کوچکش را جلو میبرد و با صدایی که گاهی در هیاهوی شهر گم میشود، از رهگذران کمک میخواهد. مروه، دختری از کابل است که زندگی برایش خیلی زودتر از سنش جدی شده است. او هنوز کودک است؛ اما روزهایش مانند بسیاری از کودکان با بازی، مکتب، کتاب و نشستن در کنار همصنفانش نمیگذرد. بخش بزرگی از روز را در خیابان سپری میکند و تلاش دارد از رهگذرانی که از کنارش میگذرند، پولی به دست آورد. گاهی کسی چند افغانی در دستش میگذارد و گاهی چندین نفر بدون آنکه حتی نگاهش کنند، از کنارش عبور میکنند. مروه برای هر کسی که پولی به دستش میدهد، تشکر میکند. شاید مبلغی که دریافت میکند برای خانوادهای ناچیز باشد، اما برای او همان چند افغانی میتواند بخشی از نان شب باشد. او پولها را با دقت در گوشهای از لباسش نگه میدارد و تا پایان روز مراقب است چیزی از آن گم نشود. برای دختری در این سن، چنین مراقبتی از پول و چنین نگرانیای درباره مخارج خانه، مسئولیتی سنگین است؛ مسئولیتی که نباید بر شانههای یک کودک قرار میگرفت. مروه زمانی به مکتب میرفت. هنوز خاطره روزهایی را که کتابچههایش را در بغل میگرفت و همراه دیگر دختران راهی مکتب میشد، فراموش نکرده است. میگوید درس خواندن را دوست داشت و از نشستن در صنف، نوشتن روی تخته و یاد گرفتن چیزهای تازه خوشش میآمد. اما مشکلات زندگی و شرایط دشوار خانواده باعث شد مکتب را ترک کند و به جای آن، راه خیابان را در پیش بگیرد. وقتی از مکتب صحبت میکند، لحنش تغییر میکند. صدایش آرامتر میشود و گاهی برای چند لحظه سکوت میکند. انگار در ذهنش هنوز تصویری از همان روزها باقی مانده است؛ روزهایی که نگرانی اصلیاش انجام دادن تکلیف خانه، آماده کردن کتابچهها و رسیدن به مکتب بود، نه پیدا کردن پول برای خانواده. شاید برای یک کودک، فاصله میان مکتب و خیابان فقط چند قدم باشد، اما برای مروه این فاصله، فاصله میان دو زندگی است؛ زندگیای که میتوانست با کتاب و آموزش ادامه پیدا کند و زندگیای که اکنون با انتظار، خستگی و درخواست کمک از رهگذران میگذرد. در خانه مروه نیز شرایط آسان نیست. او پدرش را مردی میداند که رفتار مناسبی با خانواده ندارد. به گفته او، برخوردهای پدرش یکی از عواملی بوده که زندگی در خانه را برای اعضای خانواده دشوار کرده است. مروه درباره جزئیات مشکلات خانه زیاد صحبت نمیکند. هر بار که درباره پدرش از او پرسیده میشود، ابتدا اطرافش را نگاه میکند و بعد با احتیاط چند کلمه میگوید. سکوت او در چنین لحظههایی بیشتر از حرفهایش معنا دارد. شاید نمیخواهد درباره خانه صحبت کند، شاید از بازگو کردن مشکلاتش میترسد و شاید هنوز واژههایی برای توضیح همه آنچه بر او گذشته، پیدا نکرده است. او فقط ده سال دارد و نباید مجبور باشد مشکلات بزرگسالان را به تنهایی توضیح دهد یا تحمل کند. برای یک کودک دهساله، خانه باید معنای امنیت داشته باشد؛ جایی که پس از یک روز مکتب بتواند با خیال راحت به آن برگردد، استراحت کند و کنار خانواده باشد. اما برای مروه، خانه همیشه چنین احساسی ندارد. مشکلات خانوادگی، فشار اقتصادی و رفتار نامناسب پدر، زندگی او را دشوار کرده است. به همین دلیل، خیابان به بخشی از زندگی روزمره او تبدیل شده است. مروه معمولاً صبح از خانه بیرون میشود و تا زمانی که هوا رو به تاریکی میرود، در نقاط مختلف شهر میایستد. گاهی نزدیک بازارها و گاهی در کنار جادههای مزدحم دیده میشود. میان مردم حرکت میکند، به موترها نزدیک میشود و از کسانی که پیاده هستند درخواست کمک میکند. در این میان، برخورد مردم با او یکسان نیست. برخی با مهربانی چند افغانی میدهند، برخی بیتفاوت از کنارش عبور میکنند و بعضی نیز با ناراحتی از او میخواهند مزاحمشان نشود. مروه به این برخوردها عادت کرده است؛ هرچند شاید هیچ کودکی نباید به بیتوجهی، رد شدن و تحقیر عادت کند. او یاد گرفته است که نه گفتن مردم را بشنود، دوباره دستش را جلو ببرد و چند قدم دیگر راه برود. برای او، پایان یک درخواست، پایان تلاش نیست؛ چون میداند باید تا آخر روز پولی جمع کند و با دست خالی به خانه برنگردد. گاهی در میان جمعیت، دخترانی را میبیند که لباس مکتب پوشیدهاند. آنها با کیفهایشان از کنار او عبور میکنند و درباره درس، همصنفیها و امتحانهایشان صحبت میکنند. مروه چند لحظه به آنها نگاه میکند و بعد دوباره دستش را به سوی رهگذری دراز میکند. شاید در همان لحظه با خودش فکر کند که اگر شرایط زندگیاش متفاوت بود، خودش نیز یکی از همان دختران بود؛ دختری با کیف مکتب، کتابچههای نو و برنامهای برای فردای خود. مروه هنوز کتابچههای قدیمیاش را نگه داشته است. بعضی از آنها در گوشهای از خانه ماندهاند و دیگر کسی از آنها استفاده نمیکند. او گاهی آنها را ورق میزند و به نوشتههای گذشتهاش نگاه میکند. خطوطی که با دست کوچک خودش نوشته، برایش یادگاری از زمانی است که هنوز مکتب بخشی از زندگیاش بود. شاید وقتی کتابچههای قدیمیاش را ورق میزند، برای چند دقیقه خودش را دوباره در صنف تصور میکند؛ صدای معلم، تخته سیاه، همصنفان و زنگ مکتب. اما صدای اعضای خانواده یا فکر روزی که باید در خیابان سپری کند، او را به زندگی امروز برمیگرداند. پول جمع کردن برای او آسان نیست. گاهی ساعتها میایستد و پول بسیار کمی به دست میآورد. در روزهایی که مردم کمتر کمک میکنند، خستگی و نگرانی بیشتری با خود به خانه میبرد. پاهایش خسته میشوند، گرسنه میشود و گاهی شاید دلش بخواهد فقط گوشهای بنشیند؛ اما میداند که نمیتواند ساعتهای زیادی را بدون تلاش سپری کند. در خیابان، او تنها با فقر روبهرو نیست. رفتوآمد موترها، ازدحام، برخوردهای تند برخی مردم و قرار گرفتن یک کودک در محیطی که برای او ساخته نشده است، خطرهای دیگری نیز به همراه دارد. با این حال، نیاز اقتصادی خانواده چنان بر زندگی او سایه انداخته که فرصت چندانی برای انتخاب باقی نگذاشته است. وقتی از مروه پرسیده میشود اگر فرصت داشته باشد چه کاری انجام خواهد داد، پاسخ او ساده است. نمیگوید خانه بزرگ میخواهد، لباس گرانقیمت میخواهد یا چیز دیگری که برای بسیاری از کودکان جذاب باشد. تنها میگوید: «میخواهم دوباره مکتب بروم.» همین آرزوی ساده، شاید بیش از هر چیز نشان میدهد که مروه هنوز کودک است. او هنوز دوست دارد بنویسد، بخواند و روزی کاری داشته باشد که مجبور نباشد تمام روز در خیابان بایستد. هنوز برای آیندهاش تصویری دارد؛ تصویری ساده اما روشن. میخواهد درس بخواند، چیزی یاد بگیرد و روزی بتواند زندگی خود را با کاری که دوست دارد بسازد. اما فعلاً زندگی او با صبحهای خیابانی و شبهای خستهکننده گره خورده است. هر روز که از خانه بیرون میشود، بخشی از کودکیاش را پشت سر میگذارد و وارد دنیایی میشود که برای یک کودک دهساله جای امنی نیست. خیابان برای مروه فقط محل درخواست کمک نیست؛ جایی است که او هر روز با فقر، بیتوجهی و خطرهای مختلف روبهرو میشود. او در سنی قرار دارد که باید از سوی خانواده و جامعه حمایت شود، آموزش ببیند، بازی کند و فرصت رشد داشته باشد؛ اما به دلیل شرایط دشوار زندگی، مجبور شده است بخشی از بار خانواده را به دوش بکشد. کابل برای او شهری پر از آدم است، اما در میان این همه آدم، مروه گاهی احساس میکند کسی صدایش را نمیشنود. مردم میآیند و میروند، موترها از کنار او عبور میکنند، دکانها باز و بسته میشوند و روز تمام میشود؛ اما زندگی او تقریباً همانگونه باقی میماند. با نزدیک شدن شام، مروه پولهای جمعشده را دوباره میشمارد. دستهای کوچکش خستهاند و چهرهاش نشان میدهد که یک روز طولانی را پشت سر گذاشته است. شاید پولی که در دست دارد برای بسیاری مبلغ بزرگی نباشد، اما او میداند که حاصل ساعتها ایستادن و درخواست کردن است. بعد به سوی خانه حرکت میکند؛ خانهای که مشکلاتش هنوز تمام نشده و فردا دوباره او را به خیابان خواهد فرستاد. در مسیر برگشت، شاید دوباره از کنار کودکانی بگذرد که با خانوادههایشان در رفتوآمدند، یا دخترانی را ببیند که کتابهای مکتب را در بغل گرفتهاند. شاید برای لحظهای به کتابچههای قدیمی خودش فکر کند و آرزوی بازگشت به روزهایی را داشته باشد که مکتب برایش یک امر عادی بود، نه یک آرزوی دور. مروه ده سال دارد، اما بخشی از کودکیاش را پیش از آنکه فرصت زندگی کردنش را پیدا کند، از دست داده است. با این حال، هنوز یک آرزو در دلش باقی مانده؛ آرزویی که هر بار از مکتب میگوید، دوباره زنده میشود: اینکه روزی به جای ایستادن در کنار سرک و درخواست چند افغانی، دوباره کیفش را بردارد، وارد صنف شود و پشت یک چوکی مکتب بنشیند. آرزوی مروه بزرگ نیست. او چیزی فراتر از حق طبیعی یک کودک نمیخواهد؛ فرصتی برای آموختن، بازی کردن و ساختن آیندهای متفاوت. برای مروه، بازگشت به مکتب شاید یک آرزوی بزرگ به نظر برسد؛ اما در واقع، چیزی است که هر کودک دهساله باید بتواند بهسادگی از آن برخوردار باشد. شاید روزی برسد که دست کوچک او نه برای درخواست چند افغانی، بلکه برای گرفتن قلم و نوشتن نخستین جمله یک درس تازه بالا برود. آن روز، شاید بخشی از کودکیای که در خیابان جا گذاشته است، دوباره به او بازگردد. نویسنده: سارا کریمی
وقتی آفتاب آرامآرام بر دیوارهای خاکستری کابل میتابد و شهر از خواب بیدار میشود، مروه دیگر در خانه نیست. دختر دهسالهای که باید در این ساعت برای رفتن به مکتب آماده شود، کیف و کتابی بر دوش ندارد. او از خانه بیرون میشود تا در میان ازدحام مردم، موترهای عبوری و دکانهای شلوغ، چند افغانی برای خانوادهاش جمع کند. دست کوچکش را جلو میبرد و با صدایی که گاهی در هیاهوی شهر گم میشود، از رهگذران کمک میخواهد. مروه، دختری از کابل است که زندگی برایش خیلی زودتر از سنش جدی شده است. او هنوز کودک است؛ اما روزهایش مانند بسیاری از کودکان با بازی، مکتب، کتاب و نشستن در کنار همصنفانش نمیگذرد. بخش بزرگی از روز را در خیابان سپری میکند و تلاش دارد از رهگذرانی که از کنارش میگذرند، پولی به دست آورد. گاهی کسی چند افغانی در دستش میگذارد و گاهی چندین نفر بدون آنکه حتی نگاهش کنند، از کنارش عبور میکنند. مروه برای هر کسی که پولی به دستش میدهد، تشکر میکند. شاید مبلغی که دریافت میکند برای خانوادهای ناچیز باشد، اما برای او همان چند افغانی میتواند بخشی از نان شب باشد. او پولها را با دقت در گوشهای از لباسش نگه میدارد و تا پایان روز مراقب است چیزی از آن گم نشود. برای دختری در این سن، چنین مراقبتی از پول و چنین نگرانیای درباره مخارج خانه، مسئولیتی سنگین است؛ مسئولیتی که نباید بر شانههای یک کودک قرار میگرفت. مروه زمانی به مکتب میرفت. هنوز خاطره روزهایی را که کتابچههایش را در بغل میگرفت و همراه دیگر دختران راهی مکتب میشد، فراموش نکرده است. میگوید درس خواندن را دوست داشت و از نشستن در صنف، نوشتن روی تخته و یاد گرفتن چیزهای تازه خوشش میآمد. اما مشکلات زندگی و شرایط دشوار خانواده باعث شد مکتب را ترک کند و به جای آن، راه خیابان را در پیش بگیرد. وقتی از مکتب صحبت میکند، لحنش تغییر میکند. صدایش آرامتر میشود و گاهی برای چند لحظه سکوت میکند. انگار در ذهنش هنوز تصویری از همان روزها باقی مانده است؛ روزهایی که نگرانی اصلیاش انجام دادن تکلیف خانه، آماده کردن کتابچهها و رسیدن به مکتب بود، نه پیدا کردن پول برای خانواده. شاید برای یک کودک، فاصله میان مکتب و خیابان فقط چند قدم باشد، اما برای مروه این فاصله، فاصله میان دو زندگی است؛ زندگیای که میتوانست با کتاب و آموزش ادامه پیدا کند و زندگیای که اکنون با انتظار، خستگی و درخواست کمک از رهگذران میگذرد. در خانه مروه نیز شرایط آسان نیست. او پدرش را مردی میداند که رفتار مناسبی با خانواده ندارد. به گفته او، برخوردهای پدرش یکی از عواملی بوده که زندگی در خانه را برای اعضای خانواده دشوار کرده است. مروه درباره جزئیات مشکلات خانه زیاد صحبت نمیکند. هر بار که درباره پدرش از او پرسیده میشود، ابتدا اطرافش را نگاه میکند و بعد با احتیاط چند کلمه میگوید. سکوت او در چنین لحظههایی بیشتر از حرفهایش معنا دارد. شاید نمیخواهد درباره خانه صحبت کند، شاید از بازگو کردن مشکلاتش میترسد و شاید هنوز واژههایی برای توضیح همه آنچه بر او گذشته، پیدا نکرده است. او فقط ده سال دارد و نباید مجبور باشد مشکلات بزرگسالان را به تنهایی توضیح دهد یا تحمل کند. برای یک کودک دهساله، خانه باید معنای امنیت داشته باشد؛ جایی که پس از یک روز مکتب بتواند با خیال راحت به آن برگردد، استراحت کند و کنار خانواده باشد. اما برای مروه، خانه همیشه چنین احساسی ندارد. مشکلات خانوادگی، فشار اقتصادی و رفتار نامناسب پدر، زندگی او را دشوار کرده است. به همین دلیل، خیابان به بخشی از زندگی روزمره او تبدیل شده است. مروه معمولاً صبح از خانه بیرون میشود و تا زمانی که هوا رو به تاریکی میرود، در نقاط مختلف شهر میایستد. گاهی نزدیک بازارها و گاهی در کنار جادههای مزدحم دیده میشود. میان مردم حرکت میکند، به موترها نزدیک میشود و از کسانی که پیاده هستند درخواست کمک میکند. در این میان، برخورد مردم با او یکسان نیست. برخی با مهربانی چند افغانی میدهند، برخی بیتفاوت از کنارش عبور میکنند و بعضی نیز با ناراحتی از او میخواهند مزاحمشان نشود. مروه به این برخوردها عادت کرده است؛ هرچند شاید هیچ کودکی نباید به بیتوجهی، رد شدن و تحقیر عادت کند. او یاد گرفته است که نه گفتن مردم را بشنود، دوباره دستش را جلو ببرد و چند قدم دیگر راه برود. برای او، پایان یک درخواست، پایان تلاش نیست؛ چون میداند باید تا آخر روز پولی جمع کند و با دست خالی به خانه برنگردد. گاهی در میان جمعیت، دخترانی را میبیند که لباس مکتب پوشیدهاند. آنها با کیفهایشان از کنار او عبور میکنند و درباره درس، همصنفیها و امتحانهایشان صحبت میکنند. مروه چند لحظه به آنها نگاه میکند و بعد دوباره دستش را به سوی رهگذری دراز میکند. شاید در همان لحظه با خودش فکر کند که اگر شرایط زندگیاش متفاوت بود، خودش نیز یکی از همان دختران بود؛ دختری با کیف مکتب، کتابچههای نو و برنامهای برای فردای خود. مروه هنوز کتابچههای قدیمیاش را نگه داشته است. بعضی از آنها در گوشهای از خانه ماندهاند و دیگر کسی از آنها استفاده نمیکند. او گاهی آنها را ورق میزند و به نوشتههای گذشتهاش نگاه میکند. خطوطی که با دست کوچک خودش نوشته، برایش یادگاری از زمانی است که هنوز مکتب بخشی از زندگیاش بود. شاید وقتی کتابچههای قدیمیاش را ورق میزند، برای چند دقیقه خودش را دوباره در صنف تصور میکند؛ صدای معلم، تخته سیاه، همصنفان و زنگ مکتب. اما صدای اعضای خانواده یا فکر روزی که باید در خیابان سپری کند، او را به زندگی امروز برمیگرداند. پول جمع کردن برای او آسان نیست. گاهی ساعتها میایستد و پول بسیار کمی به دست میآورد. در روزهایی که مردم کمتر کمک میکنند، خستگی و نگرانی بیشتری با خود به خانه میبرد. پاهایش خسته میشوند، گرسنه میشود و گاهی شاید دلش بخواهد فقط گوشهای بنشیند؛ اما میداند که نمیتواند ساعتهای زیادی را بدون تلاش سپری کند. در خیابان، او تنها با فقر روبهرو نیست. رفتوآمد موترها، ازدحام، برخوردهای تند برخی مردم و قرار گرفتن یک کودک در محیطی که برای او ساخته نشده است، خطرهای دیگری نیز به همراه دارد. با این حال، نیاز اقتصادی خانواده چنان بر زندگی او سایه انداخته که فرصت چندانی برای انتخاب باقی نگذاشته است. وقتی از مروه پرسیده میشود اگر فرصت داشته باشد چه کاری انجام خواهد داد، پاسخ او ساده است. نمیگوید خانه بزرگ میخواهد، لباس گرانقیمت میخواهد یا چیز دیگری که برای بسیاری از کودکان جذاب باشد. تنها میگوید: «میخواهم دوباره مکتب بروم.» همین آرزوی ساده، شاید بیش از هر چیز نشان میدهد که مروه هنوز کودک است. او هنوز دوست دارد بنویسد، بخواند و روزی کاری داشته باشد که مجبور نباشد تمام روز در خیابان بایستد. هنوز برای آیندهاش تصویری دارد؛ تصویری ساده اما روشن. میخواهد درس بخواند، چیزی یاد بگیرد و روزی بتواند زندگی خود را با کاری که دوست دارد بسازد. اما فعلاً زندگی او با صبحهای خیابانی و شبهای خستهکننده گره خورده است. هر روز که از خانه بیرون میشود، بخشی از کودکیاش را پشت سر میگذارد و وارد دنیایی میشود که برای یک کودک دهساله جای امنی نیست. خیابان برای مروه فقط محل درخواست کمک نیست؛ جایی است که او هر روز با فقر، بیتوجهی و خطرهای مختلف روبهرو میشود. او در سنی قرار دارد که باید از سوی خانواده و جامعه حمایت شود، آموزش ببیند، بازی کند و فرصت رشد داشته باشد؛ اما به دلیل شرایط دشوار زندگی، مجبور شده است بخشی از بار خانواده را به دوش بکشد. کابل برای او شهری پر از آدم است، اما در میان این همه آدم، مروه گاهی احساس میکند کسی صدایش را نمیشنود. مردم میآیند و میروند، موترها از کنار او عبور میکنند، دکانها باز و بسته میشوند و روز تمام میشود؛ اما زندگی او تقریباً همانگونه باقی میماند. با نزدیک شدن شام، مروه پولهای جمعشده را دوباره میشمارد. دستهای کوچکش خستهاند و چهرهاش نشان میدهد که یک روز طولانی را پشت سر گذاشته است. شاید پولی که در دست دارد برای بسیاری مبلغ بزرگی نباشد، اما او میداند که حاصل ساعتها ایستادن و درخواست کردن است. بعد به سوی خانه حرکت میکند؛ خانهای که مشکلاتش هنوز تمام نشده و فردا دوباره او را به خیابان خواهد فرستاد. در مسیر برگشت، شاید دوباره از کنار کودکانی بگذرد که با خانوادههایشان در رفتوآمدند، یا دخترانی را ببیند که کتابهای مکتب را در بغل گرفتهاند. شاید برای لحظهای به کتابچههای قدیمی خودش فکر کند و آرزوی بازگشت به روزهایی را داشته باشد که مکتب برایش یک امر عادی بود، نه یک آرزوی دور. مروه ده سال دارد، اما بخشی از کودکیاش را پیش از آنکه فرصت زندگی کردنش را پیدا کند، از دست داده است. با این حال، هنوز یک آرزو در دلش باقی مانده؛ آرزویی که هر بار از مکتب میگوید، دوباره زنده میشود: اینکه روزی به جای ایستادن در کنار سرک و درخواست چند افغانی، دوباره کیفش را بردارد، وارد صنف شود و پشت یک چوکی مکتب بنشیند. آرزوی مروه بزرگ نیست. او چیزی فراتر از حق طبیعی یک کودک نمیخواهد؛ فرصتی برای آموختن، بازی کردن و ساختن آیندهای متفاوت. برای مروه، بازگشت به مکتب شاید یک آرزوی بزرگ به نظر برسد؛ اما در واقع، چیزی است که هر کودک دهساله باید بتواند بهسادگی از آن برخوردار باشد. شاید روزی برسد که دست کوچک او نه برای درخواست چند افغانی، بلکه برای گرفتن قلم و نوشتن نخستین جمله یک درس تازه بالا برود. آن روز، شاید بخشی از کودکیای که در خیابان جا گذاشته است، دوباره به او بازگردد. نویسنده: سارا کریمی
کیف معلمیاش هنوز در گوشه اتاق است؛ همان کیفی که سالها، هر صبح آن را برمیداشت، چند کتاب و دفتر درونش میگذاشت و راهی مکتب میشد. حالا مدتهاست که کیف باز نشده است. گاهی گرد و خاک روی آن مینشیند و او هنگام پاک کردن خانه، دستی هم روی کیف میکشد؛ شاید برای چند لحظه خاطرات روزهایی را به یاد بیاورد که صدای زنگ مکتب، رفتوآمد شاگردان و پرسشهای دختران، بخشی از زندگی روزانهاش بود. او سالها در یکی از مکاتب هرات به عنوان معلم کار میکرد. صبح زود از خواب بیدار میشد و پیش از آنکه دیگر اعضای خانواده روز خود را آغاز کنند، لباسش را آماده میکرد، درسهایش را مرور میکرد و برای شاگردانش برنامه میساخت. در طول سالهای تدریس، با دختران زیادی کار کرده بود؛ دخترانی که برخی با علاقه فراوان به مکتب میآمدند و آرزو داشتند در آینده داکتر، مهندس، معلم یا کارمند شوند. او میگوید برای بسیاری از شاگردانش، مکتب تنها جایی برای خواندن کتاب نبود. دختران در آنجا دوستان خود را میدیدند، درباره آیندهشان صحبت میکردند و برای رسیدن به آرزوهایشان تلاش میکردند. خودش نیز از دیدن پیشرفت آنان خوشحال میشد و موفقیت هر شاگرد را نوعی موفقیت برای خود میدانست. اما با وضع محدودیت بر آموزش دختران بالاتر از صنف ششم، زندگی کاری او یکباره تغییر کرد. صنفهایی که سالها در آنها تدریس کرده بود، دیگر مانند گذشته فعال نبودند و او نیز کارش را از دست داد. در روزهای نخست، باور داشت این وضعیت موقتی است و شاید پس از مدتی دوباره بتواند به مکتب برگردد. به همین دلیل، کتابها، جزوهها و وسایل آموزشی خود را نگه داشت و امیدوار بود که دوباره به کارش نیاز شود. اما انتظار طولانی شد. با گذشت زمان، بیکاری برای او تنها به معنای ماندن در خانه نبود؛ مشکلات مالی نیز کمکم بیشتر شد. پیش از آن، معاش داشت و میتوانست بخشی از هزینههای خانه را پرداخت کند. اگر نیاز به خرید لباس، دوا، مواد غذایی یا هزینه دیگری پیش میآمد، مجبور نبود همیشه از شوهرش پول بخواهد. اما اکنون شرایط تغییر کرده است. او میگوید زمانی که خودش درآمد داشت، احساس میکرد در تأمین هزینههای خانواده سهم دارد و دستکم بخشی از فشار اقتصادی را از دوش شوهرش برمیدارد. اکنون اما با افزایش هزینههای زندگی، نداشتن درآمد شخصی برایش به نگرانی جدی تبدیل شده است. هر ماه هزینههای خانه بیشتر میشود و درآمد خانواده پاسخگوی همه نیازها نیست. در چنین شرایطی، او تلاش کرد راه دیگری برای بازگشت به کار پیدا کند. فرصتی برای تدریس در یکی از مکاتب خصوصی هرات به دست آورد. برای او این فرصت بسیار مهم بود؛ زیرا میتوانست دوباره وارد صنف شود، با شاگردان کار کند و در کنار آن درآمدی نیز داشته باشد. میدانست معاش مکتب خصوصی شاید زیاد نباشد، اما برایش مهم بود که دوباره کار کند و بخشی از هزینههای زندگی را خودش تأمین کند. او موضوع را با شوهرش در میان گذاشت، اما با مخالفت او روبهرو شد. شوهرش اجازه نداد که او در مکتب خصوصی کار کند. در نهایت، فرصت کاری از دست رفت و او دوباره به خانه برگشت. پذیرفتن این وضعیت برای او آسان نبود. از یک سو، به دلیل محدودیتهای آموزشی شغل قبلیاش را از دست داده بود و از سوی دیگر، زمانی که تلاش کرد راه دیگری برای کار پیدا کند، با مخالفت شوهرش روبهرو شد. به همین دلیل احساس میکند اختیار چندانی برای تغییر وضعیت زندگی خود ندارد. او میگوید روزهایی هست که از صبح تا شب در خانه مشغول کارهای روزمره است، اما در پایان روز احساس میکند هیچ کاری برای آینده خودش انجام نداده است. زمانی روزهایش با تدریس و ارتباط با شاگردان پر میشد، اما اکنون بیشتر وقتش صرف کارهای خانه و رسیدگی به امور خانواده میشود. گاهی دختران فامیل یا همسایه برای کمک در درسهایشان نزد او میآیند. وقتی کتابی را باز میکند و شروع به توضیح دادن یک درس میکند، حالوهوای سابقش برای چند دقیقه برمیگردد. او هنوز شیوه تدریس، توضیح مطالب و تشویق شاگردان را فراموش نکرده است. اما پس از رفتن آنها، دوباره به همان زندگی معمولی و نگرانیهایش بازمیگردد. یکی از چیزهایی که بیش از همه او را ناراحت میکند، این است که احساس میکند سالها تجربه و دانشش بدون استفاده مانده است. او برای معلم شدن درس خوانده، تجربه کسب کرده و سالها در صنف کار کرده است، اما اکنون نمیتواند از این تواناییها برای تأمین زندگی خود استفاده کند. در خانه، گاهی وسایل مکتبش را مرتب میکند. کتابهای قدیمی، دفترچههای نمرات و برخی یادداشتهایی را که مربوط به شاگردان سابقش است، هنوز نگه داشته است. میگوید نمیتواند این وسایل را دور بیندازد؛ زیرا هرکدام بخشی از سالهایی هستند که برایش ارزش زیادی دارند. در میان مشکلات مالی، مسئله کار کردن نیز همچنان یکی از بحثهای میان او و شوهرش است. او میخواهد درآمدی داشته باشد و دوباره احساس استقلال بیشتری کند، اما شوهرش با بیرون رفتن او برای کار موافق نیست. همین موضوع باعث شده است امیدش برای پیدا کردن کار کمتر شود. با این حال، هنوز از معلمی دست نکشیده است. میگوید اگر روزی شرایط آموزش دختران تغییر کند و دوباره مکاتب به روی همه دختران باز شود، میخواهد به صنف برگردد. حتی تصور کرده است که در نخستین روز بازگشت، همان کیف قدیمی را دوباره برمیدارد، کتابهایش را داخل آن میگذارد و راهی مکتب میشود. اما تا آن روز، زندگی او در هرات میان دیوارهای خانه میگذرد؛ میان هزینههایی که هر ماه بیشتر میشوند، درآمدی که دیگر ندارد و تصمیمهایی که همیشه اختیار آنها در دست خودش نیست. او میگوید: «من فقط معاشم را از دست ندادم؛ کاری را از دست دادم که دوستش داشتم. دلم برای صنف و شاگردانم بسیار تنگ شده است.» کیف او هنوز در گوشه اتاق مانده است. کتابهایش نیز هنوز همانجا هستند. تنها چیزی که دیگر وجود ندارد، صدای زنگ مکتب است؛ صدایی که زمانی آغاز روز کاری او بود و اکنون برایش به خاطرهای از گذشته تبدیل شده است. نویسنده: سارا کریمی
وقتی پدر خانواده برای آخرین بار دروازه خانهشان را در کابل بست، هیچکدام از چهار فرزندش نمیدانستند سفری که از آن شب آغاز میشود، قرار است به یکی از سختترین تجربههای زندگیشان تبدیل شود. مادر، کوچکترین فرزند را در آغوش گرفته بود و دو کودک دیگر در کنارش ایستاده بودند. فرزند بزرگتر آرامتر از همه به نظر میرسید، اما از چهرهاش میشد فهمید که او نیز مانند پدر و مادرش نمیدانست در روزهای آینده چه چیزی انتظارشان را میکشد. این خانواده ششنفری تصمیم گرفته بود کابل را ترک کند و برای رسیدن به ایران، راهی مسیری شود که از نیمروز و سپس پاکستان میگذشت؛ مسیری که میدانستند قانونی نیست و خطرهای زیادی در انتظارشان است، اما در آن روزها تصور میکردند شاید همین راه بتواند آینده بهتری برای فرزندانشان فراهم کند. پدر خانواده مدتها بود به رفتن فکر میکرد. پیدا کردن کار برایش دشوار شده بود و درآمدی که به دست میآورد، پاسخگوی نیازهای یک خانواده ششنفری نبود. کرایه خانه، هزینه غذا، لباس و دیگر مخارج زندگی، هر ماه فشار بیشتری بر او وارد میکرد. سرانجام، پس از گفتوگوهای فراوان با همسرش، تصمیم گرفتند راه مهاجرت را انتخاب کنند؛ تصمیمی سخت که بیش از آنکه از روی میل باشد، از فشار شرایط زندگی سرچشمه میگرفت. حرکت خانواده از کابل آغاز شد. با وسایل بسیار اندکی راه افتادند. بخش زیادی از وسایل خانه را فروخته یا کنار گذاشته بودند تا هزینه سفر را فراهم کنند. مادر لباسهای کودکان را در یک بکس کوچک جمع کرده بود و چند تکه لباس دیگر را نیز در یک خریطه گذاشته بود. پدر بیشتر از هر چیز مراقب پولی بود که برای ادامه مسیر همراه داشت؛ پولی که قرار بود هم هزینه راه و هم بخشی از روزهای نخست زندگی در ایران را تأمین کند. سفر از کابل به سمت نیمروز طولانی و خستهکننده بود. کودکان که تصور میکردند خیلی زود به مقصد خواهند رسید، بارها از پدر میپرسیدند: «کی به ایران میرسیم؟» پدر هر بار پاسخ مشابهی میداد: «کمی دیگر مانده.» اما خودش نمیدانست واقعاً چقدر دیگر از این راه باقی مانده است. وقتی خانواده به نیمروز رسید، تازه بخش دشوارتر سفر آغاز شد. قرار بود از مسیر پاکستان خود را به ایران برسانند. آنها همراه گروهی دیگر حرکت کردند و از همان ابتدا به خانواده گفته شد که باید بسیار محتاط باشند. مادر بعدها تعریف میکرد که در آن روزها، بیش از آنکه به مقصد فکر کند، نگران چهار فرزندش بود. هر صدای ناآشنا، هر توقف ناگهانی و هر بار تغییر مسیر، نگرانی تازهای در دلش ایجاد میکرد. کودکان نیز کمکم متوجه شده بودند که این سفر شبیه سفرهای معمولی نیست. نمیتوانستند آزادانه بازی کنند یا بلند صحبت کنند. گاهی مجبور بودند ساعتها در سکوت منتظر بمانند و گاهی نیز در مسیرهای دشوار پیاده حرکت کنند. کوچکترین فرزند خانواده چند بار از شدت خستگی گریه کرد و مادر مجبور شد او را برای مدت طولانی در آغوش بگیرد. عبور از مسیر پاکستان برای این خانواده به یکی از تلخترین بخشهای سفر تبدیل شد. بارها مجبور شدند در شرایط دشوار منتظر بمانند و برای ادامه مسیر از راههای فرعی استفاده کنند. پدر میگفت در آن لحظات تنها چیزی که در ذهنش میگذشت، این بود که مبادا اتفاقی برای یکی از فرزندانش رخ دهد. یک شب، خانواده ساعتها در جایی منتظر ماند. هوا سرد بود و کودکان خسته و گرسنه بودند. غذایی که همراه داشتند، بسیار کم بود. مادر تلاش میکرد سهم کودکان را نگه دارد و خودش کمتر غذا بخورد. پدر نیز ترجیح میداد چیزی نخورد تا نان و غذای موجود برای فرزندان باقی بماند. یکی از کودکان با صدایی خسته از مادر پرسید: «مادر، کی میرسیم؟» مادر پاسخی نداشت. فقط او را محکم در آغوش گرفت و گفت: «خواب کن، وقتی بیدار شدی، شاید رسیده باشیم.» اما صبح که کودک چشمهایش را باز کرد، هنوز در مسیر بودند. سفر از پاکستان به سوی ایران نیز آسان نبود. خانواده در حالی حرکت میکرد که هیچکس نمیتوانست با اطمینان بگوید چه زمانی به مقصد خواهند رسید. گاهی مجبور بودند مسافت زیادی را با موتر طی کنند و در بخشهایی نیز پیاده راه بروند. پدر چند بار مجبور شد یکی از کودکان را حمل کند. خودش خسته بود، پاهایش توان زیادی نداشت و مسیر نیز دشوار بود؛ اما هرگاه میدید فرزندش دیگر توان راه رفتن ندارد، او را روی دوش میگرفت و به راه ادامه میداد. مادر نیز کوچکترین فرزند را تقریباً در بیشتر مسیر در آغوش داشت. دستهایش از حمل کودک درد گرفته بود و پاهایش از پیادهروی طولانی توان نداشت، اما شکایت نمیکرد. بعدها میگفت در آن سفر فرصت فکر کردن به خستگی خودش را نداشت؛ تمام فکرش این بود که چهار فرزندش سالم به مقصد برسند. در بخشی از مسیر، ترس از بازداشت نیز بر نگرانی خانواده اضافه شد. پدر هر بار که صدای موتر یا مأموران را میشنید، فرزندانش را به سکوت دعوت میکرد. برای خانوادهای که چهار کودک همراه خود داشت، پنهان ماندن و حرکت در شرایط نامطمئن، بسیار دشوارتر از آن چیزی بود که پیش از سفر تصور کرده بودند. سرانجام، پس از روزها سرگردانی و تحمل سختی، خانواده توانست خود را به ایران برساند. وقتی پدر فهمید که از بخش خطرناک مسیر عبور کردهاند، برای چند لحظه چیزی نگفت. فقط به فرزندانش نگاه کرد. کودکان خسته بودند و مادر نیز توان زیادی برای صحبت نداشت. رسیدن به ایران برای آنها پایان مشکلات نبود، اما دستکم یکی از بزرگترین ترسهای سفر، یعنی عبور از آن مسیر دشوار، پشت سر گذاشته شده بود. اما خانواده در ایران نیز با واقعیت دیگری روبهرو شد. آنها خانهای آماده نداشتند و کار مشخصی برای پدر فراهم نبود. پولی که همراه آورده بودند، به دلیل هزینههای مسیر بسیار کم شده بود. پدر مجبور شد از همان روزهای نخست به دنبال کار بگردد. هر کاری که پیدا میشد، برایش قابل قبول بود؛ زیرا همسر و چهار فرزندش به درآمد او وابسته بودند. مادر میگوید سختترین قسمت ماجرا این بود که آنها با تصور زندگی بهتر به ایران آمده بودند، اما پس از رسیدن، هنوز نمیدانستند فردایشان چگونه خواهد بود. او میگوید: «ما فکر میکردیم وقتی از راه عبور کنیم، دیگر همه چیز تمام میشود؛ اما تازه آنجا فهمیدیم که رسیدن یک چیز است و زندگی کردن چیز دیگر.» چهار فرزند خانواده هنوز خاطرات آن مسیر را به یاد دارند. برای آنها، ایران فقط کشوری نیست که خانواده در آن به دنبال کار و زندگی است؛ ایران با خاطرات شبهای طولانی، گرسنگی، خستگی، ترس و آغوش مادر گره خورده است. پدر میگوید اگر فرصت دیگری برای تصمیمگیری داشت، شاید پیش از انتخاب این مسیر بیشتر فکر میکرد؛ اما آن روزها فشار زندگی به اندازهای زیاد شده بود که حتی تصمیم گرفتن نیز برایش آسان نبود. او میگوید هیچ پدری دوست ندارد فرزندانش چنین سفری را تجربه کنند؛ اما وقتی خانوادهای در برابر مشکلات اقتصادی و نبود چشماندازی روشن برای آینده قرار میگیرد، گاهی خطرهایی را میپذیرد که در شرایط عادی هرگز قبول نمیکرد. اکنون این خانواده ششنفری در ایران زندگی میکند؛ خانوادهای که از کابل حرکت کرد، از مسیر نیمروز گذشت، از پاکستان عبور کرد و پس از تحمل روزها ترس، گرسنگی و خستگی، خود را به ایران رساند. اما پشت این سفر، فقط داستان مهاجرت یک خانواده نیست؛ داستان پدری است که برای تأمین زندگی فرزندانش راهی جاده شد، مادری که در تمام مسیر چهار کودک را زیر نگاه و مراقبت خود داشت و چهار فرزندی که بدون آنکه در انتخاب این سفر نقشی داشته باشند، سختی راهی را تحمل کردند که بزرگترهای خانواده به امید ساختن آیندهای بهتر برای آنان انتخاب کرده بودند. پدر هنوز هم وقتی درباره آن روزها صحبت میکند، به چهار فرزندش نگاه میکند و میگوید: «ما برای خودمان نیامدیم. برای بچهها آمدیم. فقط میخواستیم زندگیشان از زندگی ما بهتر باشد.» و شاید تلخترین بخش این داستان همین باشد؛ اینکه راه رسیدن به یک زندگی بهتر، خودش به یکی از سختترین فصلهای زندگی این خانواده تبدیل شد. نویسنده: سارا کریمی
مشکل زمانی دشوارتر میشود که معاش با تأخیر پرداخت شود. گزارشهای مربوط به کارکنان صحی بلخ نیز از مشکلات مالی و تأخیر معاش و تأثیر آن بر زندگی کارکنان صحی حکایت دارد. در یکی از گزارشهای منتشرشده در سال ۲۰۲۶، یک نرس در شفاخانه حوزوی ابوعلی سینای مزارشریف گفته بود که معاش خود را معمولاً با دو تا سه ماه تأخیر دریافت میکند و با وجود مشکلات اقتصادی ناچار است به کارش ادامه دهد. برای کارمندی که معاش تنها منبع درآمد اوست، تأخیر چندماهه فقط یک مشکل اداری نیست؛ یعنی کرایه، خوراک، رفتوآمد و دیگر هزینههای زندگی باید با پولی تأمین شود که هنوز دریافت نشده است. با وجود همه این دشواریها، استعفا برای او آسان نیست. او برای رسیدن به این شغل درس خوانده، آموزش دیده و سالها تلاش کرده است. در شرایطی که پیدا کردن یک کار مناسب برای زنان همیشه آسان نیست، ترک شغلی که برای به دست آوردنش زحمت کشیده، تصمیم سادهای نیست. از سوی دیگر، هیچ تضمینی وجود ندارد که اگر امروز استعفا بدهد، فردا بتواند کار دیگری پیدا کند. به همین دلیل، بسیاری از سختیها را تحمل میکند و دوباره صبح روز بعد به شفاخانه برمیگردد. فشار کاری زمانی بیشتر میشود که شمار بیماران افزایش پیدا کند. شفاخانههای بزرگ بلخ تنها پذیرای بیماران شهر مزارشریف نیستند و بیماران بسیاری از مناطق و ولایتهای اطراف نیز برای درمان به این مراکز مراجعه میکنند. در گزارشهای مربوط به شفاخانه حوزوی ابوعلی سینای بلخی نیز از افزایش ظرفیت این شفاخانه و همزمان کمبود داکتران، کارکنان صحی و خدماتی گزارش شده است. اما برای نرسها، این کمبود فقط یک رقم یا جمله در گزارشها نیست؛ یعنی وقتی تعداد بیماران زیاد میشود، همان نیروی محدود باید کار بیشتری انجام دهد و فشار بیشتری را تحمل کند. او میگوید وقتی تعداد بیماران زیاد میشود، حتی فرصت فکر کردن هم ندارد. باید وضعیت بیمار را بررسی کند، دوا و وسایل لازم را آماده سازد، به بیمار دیگری پاسخ بدهد و همزمان نگران بیماری باشد که در اتاق دیگر منتظر اوست. «گاهی یک مریض را تمام نکرده، مریض دیگر صدا میزند. هنوز پیش آن یکی نرفته، از اتاق دیگر صدای نرس میآید. آدم نمیداند اول کدام طرف برود.» در چنین لحظاتی، سرعت عمل برای او یک ضرورت است؛ اما پشت این سرعت، فشار ذهنی زیادی وجود دارد، زیرا او باید در میان خستگی و ازدحام، مراقب باشد اشتباهی رخ ندهد. با وجود تمام این مشکلات، او هنوز از شغلش متنفر نشده است. چیزی که باعث شده همچنان لباس سفید بپوشد، لحظههایی است که یک بیمار بهتر میشود. لحظهای که بیماری پس از چند روز بستری بودن حالش خوب میشود، یا کودکی که ساعتها گریه کرده آرام میگیرد، برای او ارزش زیادی دارد. گاهی یک تشکر ساده از سوی یک مادر یا پدر، خستگی یک روز کامل را برای چند لحظه از ذهنش دور میکند. «وقتی مریض خوب میشود، خوش میشوم. وقتی یک مادر میآید و میگوید تشکر، بچهام بهتر شد، همان یک جمله باعث میشود فکر کنم شاید این همه خستگی بیفایده نبوده باشد.» اما این لحظههای خوب نمیتواند مشکلات زندگی او را از بین ببرد. او همچنان باید هزینههای خانه و رفتوآمد را بپردازد و با معاشی زندگی کند که خودش آن را ناکافی میداند. فشار کاری و برخوردهای نامناسب نیز هر روز بخشی از توان جسمی و روانی او را میگیرد. گاهی ممکن است بعد از پایان یک شیفت سنگین، تنها چیزی که میخواهد سکوت باشد؛ نه صحبت، نه رفتوآمد و نه شنیدن صدای دیگری. با این حال، صبح روز بعد دوباره باید برخیزد و همان مسیر را طی کند. یک شب، زمانی که شیفتش تقریباً تمام شده بود، دوباره یکی از بیماران به کمک نیاز پیدا کرد. ساعت از هشت شب گذشته بود و خستگی از چهرهاش پیدا بود. میتوانست بگوید شیفتم تمام شده است. میتوانست چند دقیقه صبر کند تا فرد دیگری به بیمار رسیدگی کند. اما دوباره به طرف تخت رفت. شاید همین لحظه ساده، تمام تناقض زندگی او را نشان میدهد؛ زنی که خودش به حمایت نیاز دارد، اما هر روز باید از دیگران مراقبت کند. او نمیخواهد مردم فقط به این دلیل که نرس است، تصور کنند که خستگی ندارد. میخواهد مردم بدانند پشت لباس سفید، یک انسان ایستاده است؛ انسانی که خانواده دارد، مشکل دارد، هزینه زندگی دارد، گرسنه میشود، خسته میشود و گاهی خودش نیز به یک جمله آرامشبخش نیاز دارد. «ما هم خانواده داریم، مشکل داریم، کرایه داریم، گرسنه میشویم و خسته میشویم. فقط چون لباس سفید پوشیدهایم، معنیاش این نیست که درد نداریم.» صبح روز بعد، همه چیز دوباره از نو آغاز میشود. او لباس سفیدش را میپوشد، موهایش را مرتب میکند، کیفش را برمیدارد و راه شفاخانه را در پیش میگیرد. شاید همان روز دوباره کسی بر سرش فریاد بزند، شاید خانوادهای از تأخیر ناراحت باشد، شاید مسئول شفاخانه کاری از او بخواهد که انجام دادنش در آن شلوغی دشوار باشد و شاید دوباره ساعتها سرپا بایستد و ناهارش سرد شود. شاید حتی بار دیگر فرصت نوشیدن آب را پیدا نکند؛ اما باز هم میرود، چون پشت درهای شفاخانه بیمارانی منتظرند و در آن لحظه، کسی باید کنار آنان باشد. برای دیگران، لباس سفید او شاید فقط نشانه یک شغل باشد؛ اما برای خودش، یادآور سالهایی است که برای رسیدن به این جایگاه درس خوانده و تلاش کرده است. اکنون برای حفظ همین شغل، هر روز بخشی از توان و آرامش خود را هزینه میکند. او شاید نتواند همه مشکلات زندگیاش را تغییر دهد، اما هنوز میتواند دست بیماری را بگیرد، به یک مادر اطمینان بدهد، وضعیت یک کودک را بررسی کند و در لحظهای که خانوادهای احساس درماندگی میکند، کنارشان بایستد. شاید ما هنگام دیدن یک نرس، فقط لباس سفید او را ببینیم؛ اما پشت آن لباس، داستان انسانی وجود دارد که خودش نیز خسته میشود، درد میکشد و نگرانیهای خودش را دارد. با این تفاوت که هر صبح، پیش از آنکه به دردهای خودش فکر کند، راه شفاخانه را در پیش میگیرد. شاید همین است معنای پنهان لباس سفید؛ لباسی که برای دیگران نشانه مراقبت است، اما برای زنی که آن را میپوشد، یادآور مسئولیتی است که با وجود خستگی، فشار، معاش کم و دشواریهای زندگی، هنوز آن را رها نکرده است. و شاید پشت هر «نرس صاحب» که در راهروهای شلوغ شفاخانه شنیده میشود، انسانی ایستاده باشد که خودش هم گاهی نیاز دارد کسی بپرسد: «خسته نیستی؟» بخش اول... نویسنده: سارا کریمی
ساعت نزدیک به هشت شب بود که صدای گریه یک کودک از راهروی شفاخانه بلند شد. راهرو شلوغ بود؛ چند بیمار روی چوکیها نشسته بودند، شماری از همراهان کنار دروازه بخش ایستاده و منتظر بودند و یکی از زنان با صدای بلند از نرسها میخواست که هرچه زودتر به مریضش رسیدگی کنند. از داخل یکی از اتاقها صدای گریه نوزادی شنیده میشد و از اتاق دیگر، ناله بیماری که از درد شکایت داشت. در میان این شلوغی، زنی با لباس سفید از اتاقی به اتاق دیگر میرفت. کنار تخت بیماری ایستاد، فشار خونش را گرفت و هنوز کارش تمام نشده بود که صدای همراه بیماری از پشت سرش بلند شد: «نرس صاحب، مریض ما را ببینید، خیلی درد دارد.» زن برای چند ثانیه مکث کرد، نفس عمیقی کشید و دوباره به طرف اتاق رفت. چهرهاش خسته بود، اما در آن لحظه فرصتی برای نشان دادن خستگی نداشت. او یکی از نرسهای یک شفاخانه در ولایت بلخ است؛ زنی که بخش بزرگی از روزهایش را میان تختهای بیماران، صدای گریه کودکان، نگرانی خانوادهها، بوی دوا و درخواستهای پیهم سپری میکند. برای بسیاری از مردم، لباس سفید نرسها نشانه آرامش و مراقبت است. وقتی خانوادهای بیمار خود را به شفاخانه میآورد، انتظار دارد کسی باشد که در سختترین لحظهها به او رسیدگی کند. اما پشت این لباس سفید، انسانی ایستاده است که خودش نیز خستگی، نگرانی، مشکلات اقتصادی و مسئولیتهای زندگی را با خود حمل میکند. او میگوید گاهی وقتی شیفتش تمام میشود، احساس میکند تمام بدنش درد دارد، اما پیش از آنکه از شفاخانه بیرون شود، باید مطمئن شود بیماری که زیر مراقبت اوست، تنها نمانده است. «گاهی از شدت خستگی نمیفهمم چه وقت روز گذشته است. صبح که میآیم، فکر میکنم چند ساعت دیگر خلاص میشوم؛ اما وقتی به ساعت نگاه میکنم، میبینم تقریباً تمام روز گذشته است.» کار او تماموقت است، اما در روزهایی که شفاخانه شلوغ باشد، ساعت کاری معنای مشخصی ندارد. گاهی از صبح تا شام و گاهی تا دیر وقت در شفاخانه میماند. اگر تعداد بیماران افزایش پیدا کند یا یکی از همکاران نتواند در شیفت حاضر شود، مسئولیت بیماران بیشتری بر دوش نرسهای حاضر میافتد. در چنین شرایطی، یک نرس باید همزمان وضعیت چند بیمار را بررسی کند، فشار خون و علایم حیاتی آنان را بگیرد، دواها و وسایل لازم را آماده کند، به درخواست بیماران پاسخ بدهد و در کنار همه اینها، نگرانی خانوادهها را نیز تحمل کند. برای او، کمبود کارکنان صحی فقط یک مشکل اداری نیست؛ یعنی یک نفر باید کار چند نفر را انجام دهد. او میگوید در برخی شیفتها آنقدر کار زیاد است که فرصت نمیکند غذای خود را به موقع بخورد. چایاش سرد میشود و غذایش ساعتها کنار میماند. وقتی فرصتی پیدا میکند، چند لقمه سریع میخورد و دوباره به بخش برمیگردد. گاهی حتی فرصت نوشیدن یک لیوان آب را هم پیدا نمیکند. «گاهی حتی آب خوردن را هم فراموش میکنیم. چون اگر از بخش بیرون شویم، ممکن است یک مریض کاری داشته باشد.» شاید برای کسی که بیرون از محیط شفاخانه زندگی میکند، فراموش کردن آب خوردن یا سرد شدن غذای ناهار موضوع کوچکی به نظر برسد، اما برای کسی که ساعتها سرپا ایستاده و میان چندین بیمار در رفتوآمد است، همین جزئیات کوچک نشان میدهد فشار کار تا چه اندازه میتواند سنگین باشد. با این حال، خستگی جسمی تنها چیزی نیست که او را فرسوده میکند. آنچه بیش از خستگی بدن او را آزار میدهد، برخورد بعضی از مراجعهکنندگان و گاهی مسئولان شفاخانه است. خانوادههایی که بیمار خود را به شفاخانه میآورند، معمولاً با ترس و اضطراب وارد میشوند. بسیاری از آنان توان پرداخت هزینههای شفاخانههای خصوصی را ندارند و انتظار دارند در کوتاهترین زمان ممکن به مریضشان رسیدگی شود. وقتی بیمار درد دارد و خانواده ساعتها منتظر مانده است، تحمل آنان کمتر میشود. اما ازدحام، کمبود کارکنان، نبود برخی امکانات و مشکلات دیگر گاهی باعث تأخیر میشود و در چنین لحظاتی، خشم خانوادهها بیشتر متوجه نرسها میشود؛ کسانی که خودشان نیز درگیر همان فشار و کمبود امکاناتاند. «یک نفر میآید و میگوید چرا به مریض من توجه نمیکنید؟ یکی دیگر میگوید شما اصلاً کار نمیکنید. گاهی هم حرفهایی میزنند که واقعاً آدم را میشکند.» او میگوید بارها تلاش کرده شرایط را برای مراجعهکنندگان توضیح دهد؛ اما وقتی یک خانواده چند ساعت منتظر مانده باشد و بیمارشان درد داشته باشد، کمتر کسی حاضر است در آن لحظه توضیحات او را بشنود. او ناراحتی آنان را درک میکند و میداند که نگرانی برای یک عضو خانواده آسان نیست، اما در عین حال میخواهد مردم بدانند که توانایی یک نرس نیز محدود است. «ما میفهمیم که مریضدار ناراحت است. ما هم اگر جای آنها باشیم، نگران میشویم. اما وقتی یک نرس همزمان باید به چند مریض رسیدگی کند، همه چیز در یک لحظه ممکن نیست.» او برای لحظهای سکوت میکند و بعد از فشار دیگری میگوید که شاید کمتر دیده میشود؛ فشار از سوی مسئولان شفاخانه. اگر بیماری از تأخیر شکایت کند، اگر یکی از کارها با چند دقیقه تأخیر انجام شود یا اگر مسئول شفاخانه تصور کند کاری درست انجام نشده، نرس باید پاسخگو باشد. «گاهی اصلاً نمیپرسند چرا این اتفاق افتاده. فقط میگویند تقصیر شماست.» به گفته او، بعضی روزها فشار آنقدر زیاد میشود که وقتی شیفتش تمام میشود، دیگر حوصله صحبت کردن با کسی را ندارد. راه خانه را در سکوت طی میکند و ذهنش هنوز در شفاخانه میماند؛ پیش بیماری که حالش خوب نبود، خانوادهای که ناراحت بود یا کاری که شاید فردا دوباره باید انجام دهد. زندگی او اما با بیرون آمدن از دروازه شفاخانه تمام نمیشود. خانه و مسئولیتهای خانوادگی نیز منتظرش هستند. باید به خانه برسد، به کارهای شخصی و خانوادگی رسیدگی کند و برای روز بعد آماده شود. در کنار این همه فشار، معاش او نیز به گفته خودش با حجم کار و مسئولیتش تناسب ندارد. بخش بزرگی از معاش صرف کرایه رفتوآمد و هزینههای روزمره میشود و اگر در خانه هزینه پیشبینینشدهای به وجود بیاید، دیگر پول چندانی برایش باقی نمیماند. «گاهی از خودم میپرسم برای این همه کار، این همه خستگی و این همه مسئولیت، چرا باید اینقدر کم بگیرم؟» ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی
پژوهشگران: ورزش به اندازه دارو در تسکین درد موثر است
پژوهشگران استرالیایی در پژوهش جدید دریافتهاند که ورزش میتواند در کاهش دردهای حاد و مزمن مؤثر باشد و حتی در برخی موارد اثری مشابه داروهای مسکن داشته باشد. پژوهشگران میگویند که یافتههای این مطالعه نشان میدهد، تمرینات سبک و کوتاهمدت در کاهش درد، مؤثرتر از فعالیتهای ورزشی طولانی و سنگین هستند. در پژوهش آمده است که وقتی بدن انسان دچار درد میشود، تمایل به مصرف دارو برای تسکین آن افزایش مییابد؛ اما پژوهشگران دانشگاه آدلاید در استرالیا دریافتهاند که ورزش نیز میتواند راه مؤثری برای کاهش درد باشد. در ادامه آمده است که البته منظور پژوهشگران این نیست که هنگام ابتلا به سردرد شدید یا کمردرد، فرد به دویدن یا دوچرخهسواری بپردازد. بر اساس این مطالعه، انواع مختلف ورزش با کاهش درد ارتباط دارند؛ اما برخلاف تصور رایج، برای بهرهمندی از این اثر نیازی به تمرینات سنگین یا طولانیمدت نیست. برنامههای ورزشی کوتاهمدت و با شدت کمتر، از جمله تمرینات هوازی شامل پیادهروی، شنا، رقص وغیره و تمرینان مقاومتی و حرکات ملایمی مانند یوگا میتوانند به کاهش قابلتوجه دردهای حاد و مزمن کمک کنند. این پژوهش که جامعترین مطالعه در نوع خود توصیف شده، نتایج ۱۵۷ مطالعه پیشین را بررسی کرده است. پژوهشگران در این بررسی، دادههای بیش از ۲۷۰۰ آزمایش و حدود ۲۲۲ هزار شرکتکننده را تحلیل کردهاند. همچنین بن سینگ، پژوهشگر ارشد این مطالعه، گفت: «هنگامی که ورزش میکنیم، بدن ما مواد شیمیایی از جمله اندورفین و سروتونین ترشح میکند که میتوانند به کاهش شدت احساس درد و افزایش تحمل درد کمک کنند.» یافتههای این پژوهش نشان میدهد که برنامههای ورزشی کمتر از ۱۲۰ دقیقه در هفته نیز میتوانند مؤثر باشند. پژوهشگران میگویند برنامههای ورزشی ۱۵۰ دقیقهای یا بیشتر در هفته ممکن است برای افرادی که با درد مزمن زندگی میکنند، دشوار و دستنیافتنی به نظر برسد. پژوهشگران تاکید کردند که ورزش با کاهش التهاب، تنظیم واکنش مغز به درد و بهبود خلقوخو میتواند به کاهش دردهای اسکلتیعضلانی و عصبی، سردرد، کمردرد، آرتروز، آرتریت روماتوئید و دردهای مرتبط با سرطان کمک کند.
غربالگری سرطانها؛ کلید تشخیص زودهنگام و نجات جان انسانها
سرطان یکی از چالشبرانگیزترین معضلات سلامت در دنیای امروز است. تقریباً همهی ما در اطراف خود فردی را میشناسیم که با این بیماری دشوار مواجه بوده است. با وجود پیشرفتهای قابل توجه در روشهای درمانی، همچنان «زمان تشخیص» نقشی تعیینکننده در بهبود، بقا و کیفیت زندگی بیماران دارد. در این میان، مفهوم «غربالگری سرطان» اهمیتی ویژه مییابد. غربالگری، فرآیندی نظاممند برای شناسایی سرطان یا مراحل پیشسرطانی در افرادی است که هنوز هیچگونه علائم بالینی ندارند. به عبارتی دیگر، پیش از آنکه بیماری خود را آشکار کند، از طریق آزمایشهای هدفمند، میتوان آن را شناسایی و در مراحل اولیه درمان کرد—زمانی که احتمال درمان موفق بیشتر و هزینههای جسمی و مالی بسیار کمتر است. غربالگری چیست و چرا اهمیت دارد؟ هدف از غربالگری، کشف زودهنگام سرطان است—نه اینکه تمام موارد را بدون خطا تشخیص دهد، بلکه افزایش احتمال شناسایی بیماری در مراحل اولیه است. هرچه تشخیص زودتر انجام شود، درمان آسانتر، کمهزینهتر و اثربخشتر خواهد بود. بسیاری از سرطانها سالها پیش از بروز علائم، بهآرامی رشد میکنند. اگر بتوان آنها را در این مرحلهٔ خاموش و بیعلامت شناسایی کرد، گامی مؤثر در حفظ جان و سلامت فرد برداشته میشود. آمارهای جهانی نشان میدهد در کشورهایی که برنامههای غربالگری منظم و نظاممند دارند، نرخ مرگومیر ناشی از برخی سرطانها تا ۵۰٪ کاهش یافته است. این موفقیت نه بهدلیل کشف داروهای جدید، بلکه حاصل افزایش آگاهی عمومی و انجام منظم تستهای غربالگری است. کدام سرطانها غربالگری دارند؟ در حال حاضر برای برخی از شایعترین و قابل پیشگیریترین انواع سرطان، دستورالعملهای علمی و مشخص غربالگری وجود دارد. از جمله: - سرطان پستان - سرطان دهانه رحم - سرطان روده بزرگ (کولورکتال) - سرطان ریه (در افراد در معرض خطر بالا) سرطان پستان یکی از شایعترین سرطانها در میان زنان است. روش اصلی غربالگری آن، ماموگرافی است. توصیه میشود زنان از سن ۴۰ سالگی به بعد، هر یک تا دو سال یکبار این تست را انجام دهند. ماموگرافی قادر است تودههایی را شناسایی کند که هنوز حتی با لمس نیز قابل احساس نیستند؛ این یعنی تشخیص در مراحل اولیه و افزایش شانس درمان کامل پیش از گسترش بیماری. سرطان روده بزرگ (کولورکتال) این نوع سرطان اغلب از پولیپهای خوشخیم در روده آغاز میشود که بهمرور ممکن است سرطانی شوند. غربالگری با روشهایی مانند کولونوسکوپی یا آزمایش خون مخفی در مدفوع انجام میشود. در افراد با خطر متوسط، غربالگری از سن ۵۰ سالگی شروع میشود؛ اما اگر سابقه خانوادگی سرطان روده وجود داشته باشد، غربالگری باید زودتر و با فاصله زمانی کوتاهتر انجام گیرد. در صورت نیاز، میتوانم بخشهای مربوط به دیگر سرطانهای قابل غربالگری (دهانه رحم، ریه و...) را هم اضافه کنم. سرطان دهانه رحم یکی از موفقترین نمونههای غربالگری در تاریخ پزشکی، مربوط به سرطان دهانه رحم در زنان است. آزمایش پاپ اسمیر و تست HPV میتوانند سلولهای غیرطبیعی را پیش از آنکه سرطانی شوند شناسایی کنند. انجام این تستها از سن ۲۱ سالگی آغاز میشود و بسته به شرایط، هر ۳ تا ۵ سال یکبار تکرار میگردد. در نتیجهی اجرای منظم این برنامهها، نرخ مرگومیر ناشی از این سرطان در برخی کشورها تا بیش از ۷۰٪ کاهش یافته است. سرطان پروستات برای مردان، تست PSA (آزمایش خون مخصوص آنتیژن پروستات) یکی از ابزارهای غربالگری سرطان پروستات محسوب میشود. اما تصمیم به انجام آن باید با مشورت پزشک گرفته شود و بر اساس سن، سابقه خانوادگی و علائم فردی تنظیم شود. زیرا در برخی موارد، تشخیص زودهنگام ممکن است منجر به درمانهای غیرضروری و عوارض ناخواسته گردد. سرطان ریه در افرادی که سیگاری هستند یا سابقهی مصرف طولانیمدت دخانیات دارند، غربالگری با تصویربرداری CT با دوز پایین توصیه میشود. این روش میتواند تومورهای کوچک و قابل درمان را قبل از گسترش به سایر نقاط بدن شناسایی کند و شانس درمان را افزایش دهد. چه کسانی باید غربالگری شوند؟ لزومی ندارد همهی افراد با یک شدت یا از یک سن خاص تحت غربالگری قرار بگیرند. عواملی مانند سن، جنسیت، سبک زندگی و سابقهی خانوادگی، نقش تعیینکنندهای در نیاز به غربالگری دارند. - اگر در اعضای درجهیک خانواده سابقهی ابتلا به سرطان وجود داشته باشد، باید غربالگری از سن پایینتری آغاز شود. - افرادی که دچار چاقی، کمتحرکی، تغذیهی نامناسب هستند یا دخانیات و الکل مصرف میکنند، در معرض خطر بالاتری قرار دارند و نیازمند بررسیهای دقیقتری هستند. روشهای غربالگری چگونه انجام میشوند؟ نوع روش غربالگری به نوع سرطان بستگی دارد و ممکن است شامل موارد زیر باشد: - آزمایش خون (مثل PSA برای سرطان پروستات) - تصویربرداری (مانند ماموگرافی یا CT با دوز پایین) - بررسی سلولی (مثل پاپاسمیر برای سرطان دهانه رحم) بیشتر این روشها ساده، کمهزینه و بدون درد هستند. امروزه بسیاری از مراکز درمانی، این خدمات را به شکل دورهای و منظم ارائه میدهند. توصیه میشود هر فرد با کمک پزشک، یک برنامه شخصی غربالگری متناسب با سن، سابقه خانوادگی و وضعیت سلامت خود تنظیم کند. باورهای نادرست درباره غربالگری در جامعه، برخی باورهای غلط مانع از انجام بهموقع غربالگری میشوند. برای مثال: - «اگر احساس بیماری ندارم، نیازی به آزمایش نیست.» این در حالی است که هدف غربالگری دقیقاً بررسی افراد بدون علامت است؛ یعنی شناسایی بیماری قبل از شروع علائم، زمانی که درمان بسیار مؤثرتر خواهد بود. برخی باورهای اشتباه درباره غربالگری همچنان مانع از مراجعه افراد برای بررسیهای دورهای میشود، مانند: - «انجام ماموگرافی یا کولونوسکوپی خطرناک است.» در حالیکه این روشها کاملاً ایمن هستند و فواید آنها چندین برابر بیشتر از ریسکهای جزئیشان است. - «تشخیص سرطان یعنی پایان زندگی.» برخلاف این تصور، اگر سرطان در مراحل اولیه تشخیص داده شود، در بسیاری از موارد قابل درمان کامل است و فرد میتواند به زندگی طبیعی خود ادامه دهد. اطلاعرسانی درست و فرهنگسازی میتواند این ترسها را کاهش داده و باعث شود افراد بیشتری به انجام غربالگریهای منظم روی بیاورند. نقش پیشگیری و سبک زندگی سالم غربالگری تنها یکی از ارکان پیشگیری از سرطان است. در کنار آن، سبک زندگی سالم نقش بسیار مهمی در کاهش ریسک ابتلا دارد. موارد زیر بهطور مستقیم با کاهش خطر سرطان مرتبطاند: - تغذیه سالم و متعادل - فعالیت بدنی منظم - ترک مصرف سیگار و دخانیات - کنترل وزن - مدیریت استرس فردی که علاوه بر رسیدگی به سلامت جسمی، آزمایشهای دورهای و غربالگری را نیز جدی میگیرد، گامهای موثری در مسیر یک زندگی سالمتر و طولانیتر برمیدارد. غربالگری سرطانها نهتنها یک اقدام پزشکی، بلکه سرمایهگذاری هوشمندانه برای آیندهی سلامت فرد و جامعه است. تشخیص زودهنگام به معنای درمان سادهتر، هزینهی کمتر، کیفیت زندگی بهتر و امید بیشتر به بهبودی است. تجربهی کشورهای موفق نشان میدهد که اجرای برنامههای منظم غربالگری بهطور چشمگیری مرگومیر ناشی از سرطان را کاهش داده است. در کشور ما نیز، با گسترش خدمات غربالگری در مراکز درمانی، ارتقای آگاهی عمومی، و فرهنگسازی صحیح میتوان گامهای موثری در مسیر پیشگیری، کاهش بار بیماری و نجات جان انسانها برداشت. پیشگیری همیشه بهتر از درمان است—و غربالگری، یکی از کلیدیترین راههای آن است. نویسنده: داکتر معصومه پارسا
آنی ارنو؛ روایت بیپیرایه زندگی و زنان
در تاریخ ادبیات معاصر، نویسندگانی هستند که برای ساختن جهانهای خیالی به سراغ ادبیات میروند و نویسندگانی نیز وجود دارند که جهان واقعی را آنچنان دقیق، بیپرده و عمیق روایت میکنند که زندگی روزمره، خود به ادبیات تبدیل میشود. آنی ارنو، نویسنده فرانسوی و یکی از برجستهترین چهرههای ادبیات معاصر، از گروه دوم است؛ نویسندهای که خاطرات شخصی، زندگی خانوادگی، تجربه زن بودن، طبقه اجتماعی، شرم، عشق، بدن، بیماری، پیری، مرگ و دگرگونیهای اجتماعی را به موضوع ادبیات تبدیل کرد. او در سال ۱۹۴۰ در شهر لیلبون فرانسه به دنیا آمد و در شهر کوچک یوتو در نرماندی بزرگ شد؛ جایی که خانوادهاش یک فروشگاه مواد غذایی و کافه داشتند. خانواده او از طبقه کارگر آمده بودند و بهتدریج شرایط اقتصادی بهتری پیدا کردند، اما خاطره فقر، کار و دشواریهای گذشته همچنان در زندگی خانوادگی آنان حضور داشت. همین فاصله میان طبقه اجتماعی زادگاهش و دنیای فرهنگیای که بعدها وارد آن شد، یکی از مهمترین سرچشمههای ادبیات او شد. کودکی ارنو با کتاب و خواندن پیوندی عمیق داشت. او بعدها در سخنرانی نوبل از مادرش یاد کرد؛ زنی که در فاصله میان کار در مغازه، رمان میخواند و دخترش را نیز به خواندن تشویق میکرد. برای ارنو، کتاب فقط وسیلهای برای سرگرمی نبود؛ ادبیات بهتدریج به راهی برای فهم جهان و جایگاه خودش در آن تبدیل شد. او از همان سالهای جوانی دریافت که نوشتن میتواند وسیلهای برای شناخت انسان، خانواده و جامعه باشد و بعدها تمام زندگی ادبی خود را بر همین اساس بنا کرد. آنی ارنو در جوانی به تحصیل ادبیات پرداخت. او در سخنرانی نوبل از دورهای سخن گفته است که در بیستودوسالگی در دانشکدهای خارج از پاریس ادبیات میخواند و خود را در میان فرزندان طبقه مرفه میدید. او در همین دوره بیش از پیش متوجه فاصله طبقاتی و فرهنگی میان خود و بسیاری از اطرافیانش شد. تحصیل ادبیات برای او تنها کسب دانش دانشگاهی نبود؛ راهی بود برای ورود به جهانی که پیش از آن احساس میکرد به طبقه اجتماعی او تعلق ندارد. بعدها به تدریس پرداخت و تجربه کار با دانشآموزان نیز در شکلگیری نگاه اجتماعی او بیتأثیر نبود. در این مسیر، ادبیات برای او از یک علاقه شخصی به یک ضرورت تبدیل شد؛ ضرورتی برای ثبت تجربههایی که ممکن بود در سکوت گم شوند. نخستین کتاب ارنو در سال ۱۹۷۴ با عنوان «کمدهای خالی» منتشر شد. این اثر از جهان کودکی و جوانی نویسنده و محیط اجتماعیای که در آن رشد کرده بود تأثیر گرفته بود. ارنو در آثار نخستین خود هنوز از برخی شیوههای داستانپردازی استفاده میکرد، اما بهتدریج از داستان تخیلی فاصله گرفت و به سوی نوعی نوشتار شخصی، خاطرهمحور و اجتماعی حرکت کرد. این تغییر یکی از مهمترین ویژگیهای مسیر ادبی اوست. ارنو به جای آنکه زندگی خود را صرفاً در قالب داستانی درباره شخصیتی خیالی روایت کند، تلاش کرد تجربه زیسته را با کمترین فاصله ممکن به زبان بیاورد. به همین دلیل، آثارش در مرز میان خاطره، خودزندگینامه، جامعهشناسی و ادبیات قرار میگیرند. او برای توضیح شیوه کار خود گاهی از تعبیر «قومشناسِ خویشتن» استفاده کرده است؛ یعنی کسی که زندگی شخصی خود را همچون موضوعی برای مشاهده و شناخت اجتماعی بررسی میکند. یکی از نقاط عطف مهم در کارنامه ارنو کتاب «جای یک مرد» است که در سال ۱۹۸۳ منتشر شد. این کتاب درباره پدر اوست، اما در واقع بسیار فراتر از یک خاطره خانوادگی میرود. ارنو در این اثر زندگی پدرش را با زبانی ساده، دقیق و کنترلشده روایت میکند؛ مردی که از طبقه کارگر برخاسته و زندگیاش با کار، سختی و تلاش برای بهتر شدن شرایط خانواده گره خورده است. نویسنده در روایت پدر، در حقیقت بخشی از تاریخ اجتماعی فرانسه و تجربه یک طبقه اجتماعی را نیز ثبت میکند. اهمیت کتاب در این است که ارنو نه پدر را قهرمان میکند و نه او را محکوم؛ بلکه تلاش میکند او را همانگونه که بوده، در محیط اجتماعی و زبانی خودش نشان دهد. همین نگاه بعدها به یکی از مشخصههای مهم سبک او تبدیل شد. پس از پدر، مادر نیز به یکی از مهمترین شخصیتهای ادبی آثار ارنو تبدیل شد. در کتاب «یک زن»، نویسنده زندگی مادرش را روایت میکند؛ زنی که از طبقهای اجتماعی برخاسته بود و زندگیاش میان کار، خانواده، محدودیتهای اجتماعی و تلاش برای پیشرفت سپری شده بود. اما این کتاب تنها درباره مادر ارنو نیست. مادر در این اثر نماینده نسلی از زنان است که در دورهای خاص از تاریخ اجتماعی فرانسه زندگی کردند؛ زنانی که نقششان در خانواده و جامعه تعریف شده بود و امکان انتخابهایشان با محدودیتهای اجتماعی و اقتصادی همراه بود. ارنو با فاصلهای خاص و بدون احساساتینویسی افراطی، رابطه میان دختر و مادر را بررسی میکند و همین شیوه سبب میشود تجربهای بسیار شخصی به تجربهای قابل درک برای بسیاری از خوانندگان تبدیل شود. یکی از مهمترین جنبههای ادبیات آنی ارنو، پرداختن به تجربههایی است که در بسیاری از جوامع درباره آنها سکوت شده است. او درباره بدن زن، عشق، روابط عاطفی، بارداری، سقط جنین، شرم، میل و خاطرات شخصی نوشته است. یکی از آثار مهم او در این زمینه «رویداد» یا «حادثه» است که به تجربه سقط جنین غیرقانونی او در جوانی میپردازد. ارنو در این کتاب، تجربه شخصی خود را در زمینه اجتماعی و تاریخی زمانهاش قرار میدهد؛ زمانی که سقط جنین در فرانسه جرم بود. اهمیت ادبی این اثر فقط در موضوع آن نیست، بلکه در شیوه روایت آن است. ارنو تلاش میکند تجربهای دردناک و شخصی را به شکلی دقیق و بدون پنهانکاری ثبت کند. در نتیجه، خاطره فردی او به سندی درباره وضعیت زنان و محدودیتهای اجتماعی یک دوره تاریخی تبدیل میشود. در کتاب «شرم»، ارنو به خاطرهای از کودکی بازمیگردد و از طریق آن مفهوم شرم را بررسی میکند. اما شرم در آثار او تنها یک احساس شخصی نیست؛ این احساس با خانواده، طبقه اجتماعی، زبان، فقر و نگاه دیگران پیوند دارد. یکی از ویژگیهای مهم نوشتههای ارنو همین است که احساسات فردی را در خلأ بررسی نمیکند. او میپرسد چرا انسان از طبقه، خانواده، لهجه، فقر یا گذشته خود شرمگین میشود و جامعه چگونه نگاه کردن به خود را به انسان آموزش میدهد. به همین دلیل، آثار او را نمیتوان صرفاً خاطرات شخصی دانست؛ در پس هر خاطره، یک پرسش اجتماعی و فرهنگی وجود دارد. از میان آثار ارنو، «سالها» جایگاه ویژهای دارد. این کتاب که در سال ۲۰۰۸ منتشر شد، از کودکی تا سالهای بزرگسالی نویسنده را در کنار تغییرات جامعه فرانسه دنبال میکند. اما ارنو در این اثر فقط نمیگوید «من چه زندگی کردم»؛ او تلاش میکند نشان دهد که چگونه یک نسل زندگی کرده است و چگونه جنگ، مصرفگرایی، تغییرات اجتماعی، تحولات فرهنگی، روابط خانوادگی و دگرگونیهای مربوط به زنان، زندگی افراد را تغییر دادهاند. به همین دلیل، «سالها» گاهی نوعی خودزندگینامه جمعی دانسته میشود؛ اثری که در آن مرز میان «من» و «ما» کمرنگ میشود. در روایت ارنو، زندگی یک زن میتواند آینهای از تغییرات چند دهه یک جامعه باشد. شاید یکی از مهمترین دلایل اهمیت ارنو، زبان او باشد. او برخلاف بسیاری از نویسندگان که برای بیان خاطرات به زبان شاعرانه و آرایههای فراوان پناه میبرند، اغلب زبانی ساده، دقیق، سرد و کنترلشده را انتخاب میکند. نوبل نیز نوشتههای او را دارای زبانی ساده و عاری از پیرایههای اضافی توصیف کرده است. ارنو از مفهوم «نوشتار صاف» برای توضیح شیوه نوشتن خود استفاده کرده است؛ نوعی نوشتن که میخواهد تا حد امکان از زیباسازی افراطی خاطرات فاصله بگیرد. در «جای یک مرد»، این شیوه به او کمک میکند زبان و جهان پدرش را با احترام و بدون تحریف ثبت کند. در نوشتههای او، جملهها گاهی بسیار سادهاند، اما پشت همین سادگی، تجربهای سنگین قرار دارد. او تلاش نمیکند خواننده را با احساسات اغراقآمیز تحت تأثیر قرار دهد؛ بلکه واقعیت را مقابل چشم خواننده میگذارد و اجازه میدهد خود خواننده با آن روبهرو شود. همین ویژگی باعث شده است که آثارش با وجود شخصی بودن، برای مخاطبان بسیاری در کشورهای مختلف قابل لمس باشد. آنی ارنو را نمیتوان بهسادگی در یک قالب ادبی محدود کرد. آثار او میان رمان، خودزندگینامه، خاطرهنویسی، جامعهشناسی و تاریخ اجتماعی حرکت میکنند. او از خاطره شخصی آغاز میکند، اما در آن متوقف نمیشود. یک عکس، یک بو، یک جمله، یک رابطه، یک مرگ یا یک حادثه میتواند در نوشته او به دریچهای برای ورود به تاریخ تبدیل شود. او تحت تأثیر نویسندگان بزرگی مانند فلوبر و ویرجینیا وولف قرار داشته و در عین حال اندیشههای جامعهشناس فرانسوی پیر بوردیو نیز بر نگاه اجتماعی او تأثیر گذاشته است. ترکیب خاطره و نگاه اجتماعی یکی از ویژگیهای مهم ادبیات اوست. آنی ارنو از مهمترین نویسندگان زن معاصر در بررسی تجربه زنان است. در آثار او، زن فقط یک شخصیت ادبی نیست؛ زن انسانی است که بدن، خاطره، میل، ترس، انتخاب، محدودیت و تاریخ دارد. او درباره تجربههایی نوشته که زمانی کمتر در ادبیات رسمی حضور داشتند. تجربه سقط جنین، روابط عاطفی، رابطه مادر و دختر، تغییر بدن، فشارهای اجتماعی، ازدواج، نقشهای خانوادگی و نگاه جامعه به زن در بخشهای مختلف آثار او دیده میشود. با این حال، اهمیت فمینیستی آثار ارنو تنها در بیان مشکلات زنان خلاصه نمیشود. او نشان میدهد که چگونه جنسیت با طبقه اجتماعی، زبان و شرایط اقتصادی پیوند میخورد. به همین دلیل، زن در آثار او موجودی جدا از جامعه نیست؛ بلکه در شبکهای از روابط اجتماعی و تاریخی زندگی میکند. آثار آنی ارنو از همان ابتدا با بحثهای ادبی همراه بودهاند. برخی منتقدان، نوشتههای او را به دلیل صراحت، دقت و فاصله گرفتن از داستانپردازی سنتی تحسین کردهاند و برخی دیگر درباره مرز میان خاطره و ادبیات، حقیقت و بازسازی ادبی و میزان شخصی بودن آثار او بحث کردهاند. یکی از پرسشهای مهم درباره آثار ارنو این است که وقتی نویسنده زندگی خود را مینویسد، آیا هنوز با ادبیات داستانی روبهرو هستیم یا با نوعی سند شخصی و اجتماعی؟ ارنو خود این مرز را عمداً مبهم میکند. او به جای آنکه زندگی را به داستانی خیالی تبدیل کند، تلاش میکند آن را تا حد امکان دقیق بازسازی کند. از همین رو، آثارش برای خواننده هم ادبیاتاند و هم نوعی مشاهده اجتماعی. از آثار شناختهشده آنی ارنو میتوان به «کمدهای خالی»، نخستین اثر منتشرشده او در سال ۱۹۷۴، «جای یک مرد»، «یک زن»، «شرم»، «رویداد» یا «حادثه»، «بیرون»، «زندگی بیرونی»، «سالها» و «دختر دیگر» اشاره کرد. هر یک از این آثار بخشی از تجربه فردی و اجتماعی نویسنده را آشکار میکنند و در مجموع تصویری گسترده از زندگی، خانواده، زنان، طبقه اجتماعی و حافظه ارائه میدهند. در سال ۲۰۲۲، آکادمی سوئد جایزه نوبل ادبیات را به آنی ارنو اهدا کرد. دلیل رسمی اعطای جایزه، شجاعت و دقت او در آشکار کردن ریشهها، فاصلهها و محدودیتهای جمعی حافظه شخصی عنوان شد. این انتخاب اهمیت ویژهای داشت؛ زیرا ارنو نشان داده بود که ادبیات لزوماً برای بزرگ بودن به داستانهای عظیم و شخصیتهای تاریخی نیاز ندارد. یک زن معمولی، یک خانواده معمولی، یک خاطره شخصی یا حتی یک تجربه دردناک میتواند موضوع ادبیاتی جهانی شود، اگر نویسنده بتواند در پس آن تجربه، حقیقتی انسانی و اجتماعی را کشف کند. اهمیت آنی ارنو تنها در تعداد کتابها یا جوایزی که دریافت کرده خلاصه نمیشود. اهمیت او در تغییری است که در نگاه به «زندگی شخصی» در ادبیات ایجاد کرده است. او نشان داد که خاطره شخصی میتواند حافظه یک نسل باشد؛ داستان یک مادر میتواند بخشی از تاریخ زنان باشد؛ زندگی یک پدر میتواند روایت یک طبقه اجتماعی باشد و تجربه یک زن میتواند پرسشی درباره ساختارهای اجتماعی ایجاد کند. در آثار او، ادبیات به جای آنکه از زندگی فاصله بگیرد، به درون آن بازمیگردد. او از چیزهایی نوشته که شاید در نگاه نخست کوچک و روزمره به نظر برسند، اما در حقیقت بخش مهمی از تجربه انسانیاند: یک خانه، یک مادر، یک پدر، یک رابطه، یک بدن، یک ترس، یک شرم و یک خاطره. شاید راز ماندگاری ادبیات آنی ارنو همین باشد؛ او تلاش نکرد زندگی خود را بزرگتر از آنچه بود نشان دهد. برعکس، به جزئیات ساده و گاه دردناک زندگی نگاه کرد و نشان داد که در همین جزئیات، تاریخ انسان پنهان است. آنی ارنو از زندگی خود نوشت، اما فقط درباره خودش ننوشت. از یک زن نوشت تا زنان بسیاری دیده شوند؛ از یک خانواده نوشت تا خانوادههای دیگر خود را در آن پیدا کنند؛ از طبقه اجتماعی خود نوشت تا فاصلههایی را که معمولاً پنهان میمانند آشکار کند؛ و از خاطراتش نوشت تا نشان دهد حافظه فردی، گاهی حافظه یک جامعه است. به همین دلیل، آنی ارنو را میتوان نویسنده حافظه، زن، طبقه و حقیقت زندگی روزمره دانست؛ نویسندهای که با زبانی ساده و بیپیرایه، از تجربههای شخصی پلی به سوی ادبیات جهانی ساخت. او به ما یادآوری میکند که گاهی بزرگترین موضوع ادبیات، همان چیزی است که انسان سالها تصور میکند بیش از حد شخصی، ساده یا حتی شرمآور است که دربارهاش سخن بگوید. ارنو دقیقاً از همان نقطه آغاز میکند؛ از جایی که سکوت وجود دارد، و با کلمات، آن سکوت را به خاطره، شناخت و ادبیات تبدیل میکند. آنی ارنو؛ نویسندهای که از «من» آغاز کرد، اما در نهایت به «ما» رسید. نویسنده: قدسیه امینی
نقش خانواده در شکلگیری شخصیت فرزندان
خانواده نخستین محیطی است که انسان در آن چشم به جهان میگشاید، محبت را تجربه میکند، با ارزشهای اخلاقی آشنا میشود و شیوه برقراری ارتباط با دیگران را میآموزد. شخصیت هر انسان در طول زندگی و تحت تأثیر عوامل گوناگون شکل میگیرد، اما خانواده بهعنوان نخستین محیط تربیتی، نقش اساسی در پایهگذاری باورها، نگرشها، رفتارها و ویژگیهای شخصیتی فرزندان دارد. کودک از همان سالهای نخست زندگی، با مشاهده رفتار والدین، شنیدن سخنان آنان و تجربه روابط عاطفی در محیط خانه، تصویری از خود، دیگران و جهان پیرامونش میسازد. نحوه برخورد والدین با اشتباهات کودک، شیوه حل اختلافات، میزان محبت و توجه به نیازهای او و حتی چگونگی رفتار بزرگترها با یکدیگر، همگی در شکلگیری شخصیت او تأثیرگذارند. خانوادهای که در آن محبت، احترام، امنیت روانی و گفتوگو وجود داشته باشد، میتواند زمینه رشد اعتمادبهنفس، استقلال، مسئولیتپذیری و مهارتهای اجتماعی را در فرزندان فراهم کند. در مقابل، محیطی که با تحقیر، بیتوجهی، ترس و تنشهای مداوم همراه باشد، ممکن است رشد عاطفی و اجتماعی کودک را با دشواریهایی روبهرو سازد. از این رو، شناخت نقش خانواده در شکلگیری شخصیت فرزندان و آگاهی از شیوههای درست تربیتی، یکی از مهمترین گامها برای پرورش نسلی سالم، آگاه و مسئولیتپذیر است. ۱. شخصیت چیست و چگونه شکل میگیرد؟ شخصیت مجموعهای از ویژگیهای نسبتاً پایدار فکری، عاطفی و رفتاری انسان است که شیوه احساس کردن، اندیشیدن، تصمیمگیری و ارتباط با دیگران را تحت تأثیر قرار میدهد. ویژگیهایی مانند اعتمادبهنفس، صبوری، مسئولیتپذیری، همدلی، استقلال و نحوه مدیریت هیجانها، بخشی از ویژگیهای شخصیتی انسان به شمار میروند. شخصیت انسان حاصل تعامل عوامل مختلفی مانند ویژگیهای زیستی و ژنتیکی، تجربههای زندگی، محیط اجتماعی، فرهنگ و شیوه تربیت است. بنابراین نمیتوان شکلگیری شخصیت را تنها به خانواده یا یک عامل مشخص نسبت داد. با این حال، خانواده به دلیل ارتباط نزدیک و مداوم با کودک، فرصت گستردهای برای تأثیرگذاری بر رشد او دارد. تجربههای نخستین کودک در محیط خانه، بهویژه در زمینه دلبستگی، اعتماد، احساس امنیت و یادگیری رفتارهای اجتماعی، میتوانند در مسیر رشد شخصیت او نقش مهمی داشته باشند. نکته مهم این است که شخصیت انسان در دوران کودکی بهطور کامل و تغییرناپذیر شکل نمیگیرد. فرزندان در طول نوجوانی و بزرگسالی نیز میتوانند با کسب تجربههای تازه، یادگیری و ارتباط با محیطهای مختلف، ویژگیهای خود را پرورش دهند. ۲. محبت و امنیت عاطفی؛ پایههای شخصیت سالم یکی از اساسیترین نیازهای هر کودک، دریافت محبت و احساس امنیت در محیط خانواده است. کودک زمانی میتواند با آرامش به کشف جهان پیرامون خود بپردازد که بداند در صورت مواجهه با مشکلات، افرادی هستند که از او حمایت میکنند و احساساتش را جدی میگیرند. محبت والدین تنها به معنای بوسیدن، در آغوش گرفتن یا بیان کلمات محبتآمیز نیست؛ بلکه توجه به نیازهای کودک، گوش دادن به حرفهای او، احترام به احساساتش و حضور عاطفی در لحظات دشوار نیز بخش مهمی از محبت محسوب میشود. کودکی که در محیطی سرشار از محبت و امنیت رشد میکند، فرصت بیشتری برای پرورش اعتمادبهنفس، استقلال و روابط اجتماعی سالم خواهد داشت. چنین کودکی بهتدریج میآموزد که ارزشمندی او وابسته به نمره، موفقیت یا رضایت همیشگی دیگران نیست. در مقابل، بیتوجهی عاطفی، طرد شدن مداوم و تحقیر احساسات کودک ممکن است به شکلگیری احساس ناامنی، ترس از شکست یا دشواری در برقراری روابط صمیمانه منجر شود. البته محبت مؤثر به معنای برآورده کردن تمام خواستههای کودک نیست. والدین میتوانند در کنار ابراز محبت، محدودیتهای منطقی تعیین کنند و به فرزند خود بیاموزند که دوستداشتنی بودن با رعایت قوانین و پذیرش مسئولیت منافاتی ندارد. ۳. والدین؛ نخستین الگوهای رفتاری فرزندان کودکان بخش بزرگی از رفتارهای خود را از طریق مشاهده و الگوبرداری میآموزند. والدین نخستین افرادی هستند که کودک رفتار آنان را بهطور مداوم مشاهده میکند و بسیاری از شیوههای ارتباطی، عادتها و ارزشهای اخلاقی را از آنان فرا میگیرد. اگر پدر و مادر در رفتار روزمره خود راستگو باشند، به دیگران احترام بگذارند و مسئولیت اشتباهاتشان را بپذیرند، کودک نیز این فرصت را مییابد که این رفتارها را در زندگی خود تمرین کند. در مقابل، اگر والدین از فرزند خود انتظار صداقت داشته باشند، اما خودشان در موقعیتهای مختلف دروغ بگویند، ممکن است میان گفتار و رفتار آنان تناقضی ایجاد شود که یادگیری ارزشهای اخلاقی را دشوارتر سازد. برای مثال، کودکی که میبیند پدر و مادر هنگام اختلاف نظر با آرامش گفتوگو میکنند، میآموزد که اختلاف داشتن لزوماً به معنای پرخاشگری یا قطع رابطه نیست. همچنین مشاهده کمک کردن والدین به دیگران میتواند زمینه رشد همدلی و نوعدوستی را در او فراهم کند. بنابراین، یکی از مؤثرترین روشهای تربیت فرزند آن است که والدین، بیش از تأکید بر رفتارهای مطلوب، به الگوی عملی آن رفتارها تبدیل شوند. ۴. شیوههای تربیتی والدین و تأثیر آنها بر شخصیت کودک روش تربیت فرزند میتواند بر احساس ارزشمندی، استقلال، نظم شخصی و توانایی تصمیمگیری او تأثیر بگذارد. در روانشناسی رشد، معمولاً از چند الگوی کلی برای توصیف شیوههای تربیتی والدین استفاده میشود. تربیت مقتدرانه با محبت، حمایت عاطفی، تعیین قوانین روشن و توجه به نیازهای متناسب با سن کودک همراه است. در این شیوه، والدین ضمن تعیین حد و مرزهای مشخص، به فرزند فرصت میدهند نظر خود را بیان کند و پیامدهای رفتارهایش را بیاموزد. تربیت مستبدانه بیشتر بر اطاعت بیچونوچرا، کنترل شدید و اجرای دستورات تأکید دارد و ممکن است فرصت گفتوگو و استقلال را محدود کند. تربیت سهلگیرانه معمولاً با محبت زیاد، اما محدودیتها و قوانین اندک همراه است. در چنین شرایطی ممکن است کودک فرصت کمتری برای یادگیری نظم و پذیرش مسئولیتها داشته باشد. تربیت غافلانه نیز با کمبود حمایت عاطفی و نظارت متناسب با نیازهای کودک همراه است و میتواند رشد عاطفی و اجتماعی او را با دشواریهایی مواجه سازد. این الگوها چارچوبهایی کلی هستند و نمیتوان شخصیت یک کودک را تنها بر اساس یک شیوه تربیتی پیشبینی کرد. با این حال، ترکیب محبت، قوانین منطقی، گفتوگو و احترام به استقلال کودک میتواند زمینه رشد سالم او را تقویت کند. ۵. نقش گفتوگو و ارتباط مؤثر در خانواده ارتباط سالم میان والدین و فرزندان یکی از عوامل مهم در شکلگیری احساس اعتماد و امنیت روانی است. کودکی که میتواند بدون ترس از تمسخر یا تحقیر درباره احساسات و مشکلات خود صحبت کند، فرصت بیشتری برای شناخت هیجانها و یافتن راهحلهای مناسب خواهد داشت. گفتوگوی مؤثر تنها به صحبت کردن محدود نمیشود؛ گوش دادن فعال، توجه به زبان بدن و درک احساسات کودک نیز اهمیت دارد. گاهی کودک بیش از آنکه به نصیحت نیاز داشته باشد، به فردی نیاز دارد که با حوصله به حرفهایش گوش دهد. برای نمونه، اگر کودک از شکست در یک امتحان ناراحت باشد، گفتن جملههایی مانند «اینقدر ناراحت نباش» یا «چرا مثل دیگران موفق نشدی؟» ممکن است احساس او را نادیده بگیرد. در مقابل، جملهای مانند «میفهمم که از نتیجه امتحانت ناراحتی؛ بیا با هم بررسی کنیم چگونه میتوانی بهتر آماده شوی» هم احساس او را به رسمیت میشناسد و هم مسیر حل مسئله را نشان میدهد. خانوادههایی که در آنها گفتوگو جایگزین سرزنش میشود، میتوانند به فرزندان خود کمک کنند مهارت بیان احساسات، حل تعارض و برقراری روابط سالم را بهتر بیاموزند. ۶. تأثیر اختلافات خانوادگی بر شخصیت فرزندان اختلاف نظر در زندگی خانوادگی امری طبیعی است، اما نحوه مدیریت آن اهمیت زیادی دارد. کودکانی که بهطور مداوم در معرض مشاجرههای شدید، تهدید، تحقیر یا خشونت قرار میگیرند، ممکن است احساس ناامنی، اضطراب یا نگرانی بیشتری را تجربه کنند. تنشهای خانوادگی میتوانند بر تمرکز، روابط اجتماعی و توانایی کودک در مدیریت هیجانها تأثیر بگذارند. برخی کودکان در چنین شرایطی گوشهگیر میشوند و برخی دیگر ممکن است رفتارهای پرخاشگرانه یا نافرمانی بیشتری نشان دهند. البته هر اختلاف خانوادگی لزوماً به شخصیت ناسالم منجر نمیشود. اگر والدین بتوانند اختلافات خود را با احترام حل کنند، از وارد کردن کودک به تعارضهای بزرگسالان بپرهیزند و پس از تنش، احساس امنیت او را بازسازی کنند، حتی میتوانند الگویی عملی از حل مسئله و مدیریت هیجان به فرزند خود ارائه دهند. حفظ احترام متقابل، پرهیز از خشونت و فراهم کردن محیطی امن برای کودکان، از مهمترین مسئولیتهای والدین در این زمینه است. ۷. تأثیر تشویق، انتقاد و مقایسه بر خودباوری کودک نحوه بازخورد دادن والدین به رفتار و عملکرد فرزندان میتواند بر تصویر ذهنی آنها از تواناییها و ارزشمندی خود تأثیر بگذارد. تشویق مؤثر زمانی شکل میگیرد که والدین به تلاش، پشتکار، پیشرفت و راهبردهای مناسب کودک توجه کنند، نه آنکه تنها نتیجه نهایی را ارزشمند بدانند. برای مثال، به جای آنکه گفته شود «تو از همه باهوشتری»، میتوان گفت: «برای حل این مسئله وقت گذاشتی و با تلاش خودت به نتیجه رسیدی.» چنین بازخوردی توجه کودک را به تلاش و یادگیری جلب میکند. در مقابل، مقایسه مداوم کودک با خواهر، برادر یا همسالانش ممکن است احساس ناکافی بودن، رقابت ناسالم یا کاهش اعتمادبهنفس را در او تقویت کند. همچنین انتقاد از رفتار باید از تحقیر شخصیت کودک جدا باشد. گفتن «این رفتارت درست نبود» با گفتن «تو بچه بدی هستی» تفاوت اساسی دارد. در حالت نخست، کودک میآموزد که میتواند رفتار خود را اصلاح کند؛ اما در حالت دوم ممکن است احساس کند ارزش شخصی او زیر سؤال رفته است. ۸. آموزش مسئولیتپذیری و استقلال از دوران کودکی یکی از اهداف مهم تربیت خانوادگی، پرورش فرزندانی است که بتوانند در زندگی شخصی و اجتماعی خود تصمیمهای آگاهانه بگیرند و مسئولیت رفتارهایشان را بپذیرند. مسئولیتپذیری باید متناسب با سن و توانایی کودک آموزش داده شود. برای مثال، کودکان خردسال میتوانند اسباببازیهای خود را جمع کنند، دانشآموزان میتوانند برای انجام تکالیف برنامهریزی کنند و نوجوانان میتوانند در برخی تصمیمهای خانوادگی مشارکت داشته باشند. والدینی که همه کارهای فرزند خود را انجام میدهند، ممکن است ناخواسته فرصت تمرین استقلال را از او بگیرند. در مقابل، واگذاری مسئولیتهای متناسب با سن، همراه با حمایت و راهنمایی، به کودک کمک میکند تواناییهای خود را بشناسد و پیامدهای تصمیمهایش را درک کند. البته استقلال به معنای رها کردن کودک نیست، بلکه به معنای فراهم کردن فرصت رشد در کنار حمایت، نظارت و راهنمایی مناسب است. نتیجهگیری خانواده یکی از مهمترین بسترهای رشد شخصیت فرزندان است؛ محیطی که در آن کودک نخستین تجربههای خود از محبت، اعتماد، مسئولیتپذیری، احترام و ارتباط با دیگران را به دست میآورد. رفتار والدین، شیوههای تربیتی، فضای عاطفی خانه و کیفیت ارتباط میان اعضای خانواده، همگی میتوانند مسیر رشد شخصیت کودک را تحت تأثیر قرار دهند. با این حال، شخصیت انسان پدیدهای پویا و چندبعدی است و در طول زندگی از عوامل گوناگونی تأثیر میپذیرد. بنابراین، خانواده با فراهم کردن محیطی امن، حمایتگر و آگاهانه میتواند زمینه رشد سالم فرزندان را تقویت کند، بیآنکه تمام مسئولیت شکلگیری شخصیت آنان را بر عهده داشته باشد. پرورش فرزندانی با اعتمادبهنفس، اخلاقمداری، استقلال و توانایی برقراری روابط سالم، بیش از هر چیز به حضور آگاهانه والدینی نیاز دارد که محبت را با مسئولیتپذیری، آزادی را با حد و مرزهای منطقی و آموزش را با رفتار عملی همراه میسازند. در نهایت، خانواده زمانی میتواند نقش سازنده خود را بهخوبی ایفا کند که خانه را نهتنها مکانی برای زندگی، بلکه فضایی برای رشد، یادگیری، احترام و شکوفایی استعدادهای فرزندان بداند. نویسنده: سحر یوسفی
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.