سرتیتر
گزارش

منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری می‌کنند

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که رانندگان تکسی‌‌های شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفت‌وآمد سه‌چرخه‌ها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری می‌کنند. دست‌کم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعت‌ها کنار ایستگاه‌‌ها منتظر می‌مانند، اما رانندگان تکسی‌های شهری با وجود خالی‌بودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویت‌ها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفت‌وآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شده‌اند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسی‌ها ایستاده کرده و چک می‌کنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند‌‌، آنان را پیاده می‌کنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسی‌های شهری به دلیل کم‌بود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشت‌سر نیز خودداری می‌کنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات می‌گویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافت‌های طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات می‌گویند که پس از آن‌که نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سه‌چرخه‌ها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفت‌وآمد به‌طور چشم‌گیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیت‌ها را بر تکسی‌های شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیش‌تر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسی‌ها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را به‌دلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسی‌ها پایین کرده و مانع رفت‌وآمد آنان شده بودند.

محبوب ترین ها
2 سال قبل

آکادمی بیگم مکتب آنلاین و رایگان را برای دختران افغان راه‌اندازی کرد

2 سال قبل

سفارت آمریکا: برای ریشه‌کن کردن خشونت جنسی در افغانستان تلاش می‌کنیم

2 سال قبل

نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین

2 سال قبل

اُفتان و خیزان روزگار؛ روایتی از فقر در کابل

روایت

از عروس جوان تا زن ناامید؛ روایت پنج سال خشونت پنهان

از همان شبی که برای نخستین بار به خانه‌ی شوهرش قدم گذاشت، چیزی در دلش فرو ریخت؛ احساسی که آن زمان نمی‌توانست نامش را بگذارد، اما بعدها فهمید ترس بوده است؛ ترسی که آهسته و بی‌صدا، مثل رطوبت، در دیوارهای زندگی‌اش نفوذ می‌کرد و هر روز گسترده‌تر می‌شد. او فقط هجده سال داشت؛ دختری که هنوز بوی نوجوانی می‌داد و رویاهای ساده‌ای در سر داشت؛ رویاهایی مثل ادامه‌ی مکتب، خندیدن با دوستان، یا حتی یک زندگی معمولی با شوهری که دوستش داشته باشد. اما در فرهنگ خانواده‌اش، ازدواج بیشتر یک تصمیم جمعی بود تا انتخاب شخصی. وقتی پدرش گفت «خواستگار خوب است، زندگی‌ات تأمین می‌شود»، او فقط سرش را پایین انداخت و قبول کرد، چون از کودکی یاد گرفته بود که دختر خوب مخالفت نمی‌کند. پنج سال گذشت، اما آن پنج سال برای او به اندازه‌ی یک عمر دردناک طول کشید. خانه‌ی شوهرش بزرگ بود، اما در آن خانه برای او جایی امن وجود نداشت. از همان روزهای اول، مادرشوهرش با نگاه‌های سنگین و کلمات نیش‌دار به او فهماند که حضورش مطلوب نیست. هر کاری که می‌کرد، ایرادی پیدا می‌شد؛ اگر غذا می‌پخت، می‌گفتند بدمزه است؛ اگر خانه را تمیز می‌کرد، می‌گفتند هنوز کثیف است؛ اگر سکوت می‌کرد، می‌گفتند بی‌ادب است. خواهرشوهرش که چند سالی از او بزرگ‌تر بود، رفتاری تحقیرآمیز داشت و مدام او را با دختران دیگر مقایسه می‌کرد. پدرشوهرش هم مردی خشن بود که باور داشت زن باید با ترس «آموزش» ببیند. شوهرش در آغاز چندان بدرفتار نبود، اما مشکل اینجا بود که او هیچ‌وقت از همسرش دفاع نکرد؛ سکوتش به اندازه‌ی خشونت دیگران دردناک بود. کم‌کم آن سکوت تبدیل به بی‌تفاوتی شد و بی‌تفاوتی به نوعی همراهی خاموش با ظلم تبدیل شد. اولین بار که لت‌وکوب شد، فقط چند هفته از عروسی‌اش گذشته بود. دلیلش چیزی ساده بود؛ نمک غذا کمی زیاد شده بود. مادرشوهرش سیلی محکمی به صورتش زد، آن‌قدر که گوشش سوت کشید و اشک بی‌اختیار از چشمانش جاری شد. خواهرشوهرش موهایش را کشید و گفت «باید یاد بگیری»، و پدرشوهرش فقط نگاه کرد و گفت «زن باید ادب شود». آن شب او در اتاق کوچکشان نشست و بی‌صدا گریه کرد، اما هنوز امید داشت؛ امیدی کودکانه که شاید اگر بیشتر تلاش کند، اگر مهربان‌تر باشد، اگر اشتباه نکند، همه‌چیز بهتر می‌شود. اما اشتباه او همین بود که فکر می‌کرد مشکل از خودش است. سال اول باردار شد و اولین کودک به دنیا آمد. مادر شدن برایش هم‌زمان شیرین و دردناک بود. وقتی نوزادش را در آغوش می‌گرفت، احساس می‌کرد زندگی هنوز ارزش ادامه دادن دارد، اما همان زمان فشارها بیشتر شد. می‌گفتند «فقط بچه آوردن بلد است»، «هیچ هنر دیگری ندارد». شب‌ها با بدن دردناک از کارهای خانه و زخم‌های تازه، کودک را شیر می‌داد و در سکوت اشک می‌ریخت تا کسی نشنود. دو سال بعد کودک دوم و سپس سوم به دنیا آمدند، اما به‌جای این‌که جایگاهش در خانواده بهتر شود، خشونت شدیدتر شد. حالا او نه‌تنها عروس «بی‌ارزش» بود، بلکه مادری بود که به‌زعم آن‌ها «بار اضافی» آورده است. خشونت فقط به توهین محدود نبود. بارها با دست و چوب زده شد. یک بار آن‌قدر او را هل دادند که به دیوار خورد و چند دقیقه نفسش بند آمد. یک بار ظرف فلزی به طرفش پرتاب شد و پیشانی‌اش شکافت. بدنش پر از کبودی‌هایی بود که یاد گرفته بود پنهان کند. اما درد واقعی در روحش بود؛ تحقیر مداوم، شنیدن جملاتی مثل «تو هیچ نیستی»، «کاش پسر ما با تو ازدواج نمی‌کرد»، «تو بدبختی آوردی». کم‌کم خودش هم این حرف‌ها را باور می‌کرد و اعتمادبه‌نفسش نابود می‌شد. سه ماه قبل از فرارش، خشونت‌ها به اوج رسید. آن روز بهانه فقط لباس‌هایی بود که به‌زعم آن‌ها خوب شسته نشده بود. دعوا شروع شد و خیلی زود به لت‌وکوب تبدیل شد. مادرشوهرش موهایش را کشید، خواهرشوهرش او را هل داد و پدرشوهرش با چوب به او ضربه زد. شوهرش باز هم فقط ایستاده بود. در آن لحظه، چیزی در وجودش شکست؛ نه از ترس، بلکه از خستگی عمیق. احساس کرد اگر بماند، یا خواهد مرد یا کاملاً نابود خواهد شد. همان شب، وقتی همه خواب بودند، به اتاق کودکان رفت، هر سه را بوسید، صورتشان را لمس کرد و با اشک‌های بی‌صدا خداحافظی کرد. سپس در تاریکی خانه را ترک کرد و به سمت خانه‌ی پدرش رفت. وقتی به خانه‌ی پدر رسید، تصور می‌کرد بالاخره پناهگاهی پیدا کرده است، اما خیلی زود فهمید اشتباه کرده است. مادرش ابتدا گریه کرد و او را در آغوش گرفت، اما پدرش عصبانی شد. به‌جای همدردی گفت «زن از خانه‌ی شوهر فرار نمی‌کند». چند روز بعد، خبر رسید که شوهرش او را طلاق داده است؛ به همین سادگی، بدون گفت‌وگو، بدون تلاش. این خبر مثل ضربه‌ای دیگر بر روحش فرود آمد؛ نه به این دلیل که شوهرش را دوست داشت، بلکه چون فهمید حالا کاملاً بی‌پناه شده است. زندگی در خانه‌ی پدر هم آرامش نداشت. سرزنش‌ها شروع شد؛ «آبروی ما را بردی»، «تحمل می‌کردی بهتر بود»، «حالا چه می‌کنی با سه بچه؟». برادرانش گاهی با عصبانیت حرف می‌زدند و حتی او را مقصر می‌دانستند. مادرش میان دلسوزی و ترس از حرف مردم گرفتار بود. او احساس می‌کرد در هیچ جایی پذیرفته نیست؛ نه خانه‌ی شوهر، نه خانه‌ی پدر. کودکانش هم نزد پدرشان مانده بودند و دلتنگی برای آن‌ها قلبش را می‌فشرد. شب‌ها صدای «مادر» گفتنشان را در ذهنش می‌شنید و گریه می‌کرد. در این میان، ناامیدی آن‌قدر عمیق شد که چند بار تلاش کرد به زندگی‌اش پایان بدهد. هر بار فکر می‌کرد دیگر راهی نمانده، دیگر امیدی وجود ندارد. اما هر بار زنده ماند؛ گاهی به‌طور اتفاقی، گاهی به‌خاطر رسیدن ناگهانی یکی از اعضای خانواده. بعد از آخرین بار، فقط گریه می‌کرد و می‌گفت «چرا نمی‌میرم؟» اما در عمق وجودش چیزی هنوز زنده بود؛ عشق به فرزندانش. همین عشق، هرچند ضعیف، مانع شد که کاملاً تسلیم شود. اکنون سه ماه گذشته است. او هنوز در خانه‌ی پدر زندگی می‌کند، هنوز با سرزنش و فشار روبه‌رو است، هنوز آینده‌اش نامعلوم است. اما گاهی جرقه‌ای کوچک از امید در دلش روشن می‌شود؛ شاید بتواند کاری پیدا کند، شاید بتواند دوباره فرزندانش را ببیند، شاید بتواند زندگی تازه‌ای بسازد. او هنوز زخمی است، هنوز شکسته است، اما زنده است. و گاهی در زندگی انسان، زنده ماندن خودِ بزرگ‌ترین مبارزه است. نویسنده: سارا کریمی

از عروس جوان تا زن ناامید؛ روایت پنج سال خشونت پنهان

از همان شبی که برای نخستین بار به خانه‌ی شوهرش قدم گذاشت، چیزی در دلش فرو ریخت؛ احساسی که آن زمان نمی‌توانست نامش را بگذارد، اما بعدها فهمید ترس بوده است؛ ترسی که آهسته و بی‌صدا، مثل رطوبت، در دیوارهای زندگی‌اش نفوذ می‌کرد و هر روز گسترده‌تر می‌شد. او فقط هجده سال داشت؛ دختری که هنوز بوی نوجوانی می‌داد و رویاهای ساده‌ای در سر داشت؛ رویاهایی مثل ادامه‌ی مکتب، خندیدن با دوستان، یا حتی یک زندگی معمولی با شوهری که دوستش داشته باشد. اما در فرهنگ خانواده‌اش، ازدواج بیشتر یک تصمیم جمعی بود تا انتخاب شخصی. وقتی پدرش گفت «خواستگار خوب است، زندگی‌ات تأمین می‌شود»، او فقط سرش را پایین انداخت و قبول کرد، چون از کودکی یاد گرفته بود که دختر خوب مخالفت نمی‌کند. پنج سال گذشت، اما آن پنج سال برای او به اندازه‌ی یک عمر دردناک طول کشید. خانه‌ی شوهرش بزرگ بود، اما در آن خانه برای او جایی امن وجود نداشت. از همان روزهای اول، مادرشوهرش با نگاه‌های سنگین و کلمات نیش‌دار به او فهماند که حضورش مطلوب نیست. هر کاری که می‌کرد، ایرادی پیدا می‌شد؛ اگر غذا می‌پخت، می‌گفتند بدمزه است؛ اگر خانه را تمیز می‌کرد، می‌گفتند هنوز کثیف است؛ اگر سکوت می‌کرد، می‌گفتند بی‌ادب است. خواهرشوهرش که چند سالی از او بزرگ‌تر بود، رفتاری تحقیرآمیز داشت و مدام او را با دختران دیگر مقایسه می‌کرد. پدرشوهرش هم مردی خشن بود که باور داشت زن باید با ترس «آموزش» ببیند. شوهرش در آغاز چندان بدرفتار نبود، اما مشکل اینجا بود که او هیچ‌وقت از همسرش دفاع نکرد؛ سکوتش به اندازه‌ی خشونت دیگران دردناک بود. کم‌کم آن سکوت تبدیل به بی‌تفاوتی شد و بی‌تفاوتی به نوعی همراهی خاموش با ظلم تبدیل شد. اولین بار که لت‌وکوب شد، فقط چند هفته از عروسی‌اش گذشته بود. دلیلش چیزی ساده بود؛ نمک غذا کمی زیاد شده بود. مادرشوهرش سیلی محکمی به صورتش زد، آن‌قدر که گوشش سوت کشید و اشک بی‌اختیار از چشمانش جاری شد. خواهرشوهرش موهایش را کشید و گفت «باید یاد بگیری»، و پدرشوهرش فقط نگاه کرد و گفت «زن باید ادب شود». آن شب او در اتاق کوچکشان نشست و بی‌صدا گریه کرد، اما هنوز امید داشت؛ امیدی کودکانه که شاید اگر بیشتر تلاش کند، اگر مهربان‌تر باشد، اگر اشتباه نکند، همه‌چیز بهتر می‌شود. اما اشتباه او همین بود که فکر می‌کرد مشکل از خودش است. سال اول باردار شد و اولین کودک به دنیا آمد. مادر شدن برایش هم‌زمان شیرین و دردناک بود. وقتی نوزادش را در آغوش می‌گرفت، احساس می‌کرد زندگی هنوز ارزش ادامه دادن دارد، اما همان زمان فشارها بیشتر شد. می‌گفتند «فقط بچه آوردن بلد است»، «هیچ هنر دیگری ندارد». شب‌ها با بدن دردناک از کارهای خانه و زخم‌های تازه، کودک را شیر می‌داد و در سکوت اشک می‌ریخت تا کسی نشنود. دو سال بعد کودک دوم و سپس سوم به دنیا آمدند، اما به‌جای این‌که جایگاهش در خانواده بهتر شود، خشونت شدیدتر شد. حالا او نه‌تنها عروس «بی‌ارزش» بود، بلکه مادری بود که به‌زعم آن‌ها «بار اضافی» آورده است. خشونت فقط به توهین محدود نبود. بارها با دست و چوب زده شد. یک بار آن‌قدر او را هل دادند که به دیوار خورد و چند دقیقه نفسش بند آمد. یک بار ظرف فلزی به طرفش پرتاب شد و پیشانی‌اش شکافت. بدنش پر از کبودی‌هایی بود که یاد گرفته بود پنهان کند. اما درد واقعی در روحش بود؛ تحقیر مداوم، شنیدن جملاتی مثل «تو هیچ نیستی»، «کاش پسر ما با تو ازدواج نمی‌کرد»، «تو بدبختی آوردی». کم‌کم خودش هم این حرف‌ها را باور می‌کرد و اعتمادبه‌نفسش نابود می‌شد. سه ماه قبل از فرارش، خشونت‌ها به اوج رسید. آن روز بهانه فقط لباس‌هایی بود که به‌زعم آن‌ها خوب شسته نشده بود. دعوا شروع شد و خیلی زود به لت‌وکوب تبدیل شد. مادرشوهرش موهایش را کشید، خواهرشوهرش او را هل داد و پدرشوهرش با چوب به او ضربه زد. شوهرش باز هم فقط ایستاده بود. در آن لحظه، چیزی در وجودش شکست؛ نه از ترس، بلکه از خستگی عمیق. احساس کرد اگر بماند، یا خواهد مرد یا کاملاً نابود خواهد شد. همان شب، وقتی همه خواب بودند، به اتاق کودکان رفت، هر سه را بوسید، صورتشان را لمس کرد و با اشک‌های بی‌صدا خداحافظی کرد. سپس در تاریکی خانه را ترک کرد و به سمت خانه‌ی پدرش رفت. وقتی به خانه‌ی پدر رسید، تصور می‌کرد بالاخره پناهگاهی پیدا کرده است، اما خیلی زود فهمید اشتباه کرده است. مادرش ابتدا گریه کرد و او را در آغوش گرفت، اما پدرش عصبانی شد. به‌جای همدردی گفت «زن از خانه‌ی شوهر فرار نمی‌کند». چند روز بعد، خبر رسید که شوهرش او را طلاق داده است؛ به همین سادگی، بدون گفت‌وگو، بدون تلاش. این خبر مثل ضربه‌ای دیگر بر روحش فرود آمد؛ نه به این دلیل که شوهرش را دوست داشت، بلکه چون فهمید حالا کاملاً بی‌پناه شده است. زندگی در خانه‌ی پدر هم آرامش نداشت. سرزنش‌ها شروع شد؛ «آبروی ما را بردی»، «تحمل می‌کردی بهتر بود»، «حالا چه می‌کنی با سه بچه؟». برادرانش گاهی با عصبانیت حرف می‌زدند و حتی او را مقصر می‌دانستند. مادرش میان دلسوزی و ترس از حرف مردم گرفتار بود. او احساس می‌کرد در هیچ جایی پذیرفته نیست؛ نه خانه‌ی شوهر، نه خانه‌ی پدر. کودکانش هم نزد پدرشان مانده بودند و دلتنگی برای آن‌ها قلبش را می‌فشرد. شب‌ها صدای «مادر» گفتنشان را در ذهنش می‌شنید و گریه می‌کرد. در این میان، ناامیدی آن‌قدر عمیق شد که چند بار تلاش کرد به زندگی‌اش پایان بدهد. هر بار فکر می‌کرد دیگر راهی نمانده، دیگر امیدی وجود ندارد. اما هر بار زنده ماند؛ گاهی به‌طور اتفاقی، گاهی به‌خاطر رسیدن ناگهانی یکی از اعضای خانواده. بعد از آخرین بار، فقط گریه می‌کرد و می‌گفت «چرا نمی‌میرم؟» اما در عمق وجودش چیزی هنوز زنده بود؛ عشق به فرزندانش. همین عشق، هرچند ضعیف، مانع شد که کاملاً تسلیم شود. اکنون سه ماه گذشته است. او هنوز در خانه‌ی پدر زندگی می‌کند، هنوز با سرزنش و فشار روبه‌رو است، هنوز آینده‌اش نامعلوم است. اما گاهی جرقه‌ای کوچک از امید در دلش روشن می‌شود؛ شاید بتواند کاری پیدا کند، شاید بتواند دوباره فرزندانش را ببیند، شاید بتواند زندگی تازه‌ای بسازد. او هنوز زخمی است، هنوز شکسته است، اما زنده است. و گاهی در زندگی انسان، زنده ماندن خودِ بزرگ‌ترین مبارزه است. نویسنده: سارا کریمی

1 روز قبل
میان سنت، تحقیر و سکوت اجباری

سحر هنوز به‌درستی از راه نرسیده بود که چشم‌هایش باز شد. هوا تاریک بود و سکوت خانه سنگین. چند لحظه همان‌طور نشست، دست‌هایش را روی زانو گذاشت و نفس عمیقی کشید. این عادت هرروزه‌اش شده بود؛ پیش از آن‌که از جا بلند شود، چند نفس بکشد، انگار خودش را برای یک روز دیگرِ تحمل آماده می‌کرد. در این خانه، زود بیدار شدن انتخاب نبود، وظیفه بود. عروسی که دیر از خواب بیدار می‌شد، از همان اول روز متهم بود. در گوشه‌ای از شهر بلخ، در خانه‌ای کهنه و خاموش، زنی زندگی می‌کند که ۲۹ سال دارد؛ اما اگر کسی به چهره‌اش نگاه کند، سنش را بیشتر حدس می‌زند. نه به‌خاطر چین‌وچروک، بلکه به‌خاطر خستگی‌ای که در نگاهش لانه کرده؛ خستگی‌ای که نه از کار، بلکه از سال‌ها تحقیر، انتظار و بی‌پناهی آمده است. هشت سال از روزی می‌گذرد که به این خانه عروس شد؛ هشت سالی که هرکدامش سنگین‌تر از قبلی بوده است. آن روز که برای اولین‌بار از خانه پدر بیرون آمد، هنوز دختر بود؛ دختری که باور داشت ازدواج آغاز زندگی است. مادرش هنگام خداحافظی اشک ریخت، اما گفت: «دخترم، زن که شدی، دیگر گریه‌ات را قورت بده. زندگی زن همین است.» او سرش را پایین انداخت؛ چون در فرهنگ ما دختر حق سؤال ندارد. آن روز نمی‌دانست همین جمله سال‌ها بعد مثل طناب دور گلویش سفت خواهد شد. ماه‌های اول عروسی‌اش با ترس و شرم گذشت. هنوز به خانه عادت نکرده بود، هنوز نمی‌دانست کدام گوشه خانه خط قرمز است، کدام حرف را نباید بزند و کدام نگاه خطرناک است. سعی می‌کرد همه‌چیز را درست انجام دهد؛ صبح‌ها زود بیدار می‌شد، نان می‌پخت، حویلی را جاروب می‌کرد و ظرف‌ها را می‌شست. فکر می‌کرد اگر عروس خوبی باشد دوستش خواهند داشت، اما در این خانه خوبیِ زن معیار دیگری داشت. هنوز یک سال کامل نشده بود که نگاه‌ها تغییر کرد. دیگر کسی با مهربانی صدایش نمی‌زد. زن‌های فامیل وقتی می‌آمدند با کنجکاوی به شکمش نگاه می‌کردند و سؤال‌ها شروع شد؛ اول آرام، بعد پی‌درپی: «چرا اولاد نمی‌شی؟ شاید دوا نمی‌خوری؟ فلانی زود مادر شد، تو چرا نه؟» او اول لبخند می‌زد، بعد بهانه می‌آورد و بعد شب‌ها پنهانی گریه می‌کرد. کم‌کم خودش هم ترسید. به شوهرش گفت بهتر است به داکتر بروند، اما شوهرش گفت: «فعلاً خودت برو، ببین مشکل از کجاست.» همین جمله مرز تنهایی‌اش را کشید. از آن روز، رفتن به داکتر بخشی از زندگی‌اش شد. تنها می‌رفت؛ با پولی که گاهی از کم کردن خرج خانه جمع می‌کرد. در کلینیک‌های شلوغ می‌نشست، میان زن‌هایی که هرکدام داستان خودشان را داشتند، آزمایش می‌داد، جواب‌ها را می‌گرفت و دوا می‌خورد. بعضی داکترها با حوصله حرف می‌زدند، بعضی بی‌حوصله، بعضی طوری نگاه می‌کردند که انگار او مقصر همه‌چیز است. آمپول‌ها درد داشت و دواها بدنش را ضعیف می‌کرد. بعضی شب‌ها از درد شکم تا صبح خوابش نمی‌برد، اما صبح که می‌شد باز هم باید بلند می‌شد. کسی حالش را نمی‌پرسید و اگر می‌گفت درد دارم، جواب می‌شنید: «زن درد را تحمل می‌کند.» سال‌ها گذشت. هر سال امیدش کمتر شد و فشار بیشتر. خانواده شوهر دیگر پنهان هم نمی‌کردند و در جمع‌ها می‌گفتند: «این زن خیر ندارد.» مادرشوهرش گاهی مستقیم می‌گفت: «خانه بدون اولاد قبرستان است.» شوهرش کم‌کم سرد شد؛ دیگر نه هم‌صحبتی، نه دل‌داری، فقط سکوت. سال پنجم عروسی، حرف زن دوم جدی شد. اول از زبان دیگران شنید، بعد مادرشوهرش گفت: «پسرم جوان است، حق دارد نسلش را داشته باشد.» آن شب دلش فرو ریخت، تا صبح گریه کرد، قرآن خواند و دعا کرد. صبح به شوهرش گفت: «من مقصر نیستم. همه داکترها گفتند شاید مشکل مشترک باشد.» شوهرش گفت: «سرنوشت همین است.» چند ماه بعد زن دوم آمد؛ جوان‌تر، شادتر و با حمایت کامل. از همان روز اول معلوم بود جایگاهش فرق دارد، کسی از او کار نخواست و همه‌چیز روی دوش زن اول افتاد. وقتی زن دوم حامله شد، خانه پر از شادی شد؛ شیرینی آوردند، دعا خواندند و خندیدند، اما او گوشه‌ای ایستاده بود و حس می‌کرد دیگر هیچ‌کس او را نمی‌بیند. وقتی طفل به دنیا آمد، همه‌چیز تغییر کرد. حالا زن دوم «مادر» بود و او فقط «زن بی‌اولاد». تمام کارهای خانه به عهده‌اش افتاد؛ اگر خسته می‌شد می‌گفتند: «تو که درد زایمان نکشیدی» و اگر اشتباه می‌کرد تحقیر می‌شد. زن دوم کاری نمی‌کرد و طفل بهانه همه‌چیز بود. شب‌ها، وقتی شوهرش در اتاق زن دوم می‌خوابید، او تنها می‌ماند. روی فرش کهنه می‌نشست، به سقف نگاه می‌کرد و به خودش می‌گفت: «گناه من چی بود؟» سؤالی که هیچ‌وقت جواب نگرفت. چند بار تصمیم گرفت به خانه پدرش برگردد. یک بار رفت و با گریه گفت: «من دارم می‌شکنم.» پدرش گفت: «طلاق ننگ است» و مادرش گفت: «زن باید بسازد.» هیچ‌کس نگفت حق داری؛ هیچ‌کس نگفت بمان یا برو، فقط گفتند تحمل کن. برگشت، چون راه دیگری نداشت. حالا هر روزش شبیه روز قبل است؛ صبح زود بیدار می‌شود، کار می‌کند، خاموش است و تحقیر می‌شود. شب که می‌شود، خسته و خالی به گوشه‌ای می‌رود؛ نه جایی برای شکایت دارد، نه گوشی برای شنیدن. او قربانی ناباروری نیست؛ قربانی فرهنگی است که زن را فقط در مادر شدن خلاصه می‌کند؛ قربانی سکوت مردان، قضاوت زنان و دیواری به نام «آبرو». در گوشه‌ای از بلخ، زنی زندگی می‌کند که هنوز نفس می‌کشد، اما زندگی برایش فقط دوام آوردن است؛ او هنوز ایستاده، نه چون قوی است، بلکه چون اجازه نشستن ندارد. نویسنده: سارا کریمی

5 روز قبل
از کابل
از کابل تا بلخ؛ مسیر کوتاهِ فروپاشی یک دختر

اولین چیزی که از آن صبح به یادش مانده، صدای بسته‌شدن در بود. درِ چوبی خانه با تقی آرام اما سنگین بسته شد؛ طوری که انگار چیزی را برای همیشه قطع کرد. هوا هنوز تاریک بود و کابل در خواب نیمه‌جانش نفس می‌کشید. او روی فرش کهنه‌ی اتاق نشسته بود، چادرش را دور خودش پیچیده و به دست‌هایش نگاه می‌کرد؛ دست‌هایی که هنوز کودکانه بودند، هنوز نشانی از زندگی زنی را نداشتند که قرار بود از آن روز به بعد باشد. او در ولسوالی پغمان کابل بزرگ شده بود؛ جایی که صبح‌ها با صدای پرنده‌ها آغاز می‌شد و عصرها با بوی نان تازه. پغمان برایش فقط یک محل زندگی نبود؛ آخرین جایی بود که خودش را صاحب آینده می‌دانست. تا وقتی مکتب باز بود، هر روز با شوق از خانه بیرون می‌رفت، روپوش آبی‌اش را صاف می‌کرد و در دلش خیال می‌بافت؛ خیال این‌که یک روز درسش را تمام کند، کاری داشته باشد و دیگر بارِ سنگین فقر روی شانه‌های پدرش نباشد. اما مکتب بسته شد؛ ناگهانی، بی‌خبر، بی‌توضیح. یک روز رفت و دیگر اجازه‌ی رفتن نداشت. روپوشش تا مدت‌ها کنار دیوار آویزان ماند؛ مثل یادآوری خاموش از چیزی که از او گرفته شده بود. او هنوز امید داشت. با خودش می‌گفت: «شاید دوباره باز شود»، «شاید فقط موقت باشد». اما روزها گذشت، ماه‌ها گذشت و امید، آرام‌آرام مثل چراغی بی‌نفت خاموش شد. در همان روزها، فقر بیشتر خودش را نشان داد. پدرش دیگر کمتر کار پیدا می‌کرد. بدهی‌ها روی هم جمع می‌شدند. شب‌ها حرف قرض در خانه می‌چرخید، بی‌آن‌که نامی از او برده شود. اما او حس می‌کرد چیزی در حال نزدیک‌شدن است؛ چیزی سرد، چیزی سنگین. تا این‌که یک شب، وقتی چراغ تیل کم‌نور بود و مادرش بی‌صدا گریه می‌کرد، فهمید آینده‌اش معامله شده است. نه کسی نظرش را پرسید، نه کسی توضیح داد. فقط گفتند «مجبوریم». گفتند «راه دیگری نیست». گفتند «تو دختر فهمیده‌ای». او هفده‌ساله بود که عقد شد؛ نه از روی رضایت، نه از روی آمادگی. لباس عروسی‌اش بیشتر شبیه لباس عزاداری بود. وقتی اسمش را پرسیدند و «بله» گفت، صدایش از جایی آمد که خودش هم نمی‌شناخت. همان لحظه، پغمان برایش تمام شد. چند روز بعد، او را از کابل بیرون بردند؛ از کوچه‌هایی که بلد بود، از دیوارهایی که صدای خنده‌اش را شنیده بودند. راه بلخ طولانی بود، اما برای او هر کیلومترش مثل کندن یک لایه از وجودش بود. در موتر، بی‌حرکت نشسته بود؛ نه گریه کرد، نه حرف زد. انگار گریه‌اش را همان‌جا، در پغمان جا گذاشته بود. خانه‌ی خانواده‌ی شوهر در بلخ بزرگ بود، اما دل‌گیر. آدم‌ها زیاد بودند، اما هیچ‌کدام به او نزدیک نبودند. از همان روز اول فهمید این‌جا جای اشتباه‌کردن ندارد. هر حرکتش زیر نظر بود، هر سکوتش معنا داشت. او دیگر دختر نبود؛ وظیفه بود. روزها شبیه هم می‌گذشتند. صبح زود بیدار می‌شد، کار می‌کرد، خاموش می‌ماند. کسی از دلش نمی‌پرسید. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، او به سقف خیره می‌شد و به پغمان فکر می‌کرد؛ به مکتب، به معلمی که گفته بود «تو باهوشی»، به دوستی که قرار بود با هم آینده بسازند. شوهرش مردی بود که فاصله را بلد بود؛ نه مهربانی بلد بود، نه پرسش. حضورش مثل سایه بود؛ همیشه بود، اما گرما نداشت. برای او، این ازدواج پایان یک بدهی بود؛ برای دختر، آغاز یک زندان بی‌دیوار. گاهی در حویلی، وقتی تنها می‌شد، زیر لب درس‌هایی را که یادش مانده بود مرور می‌کرد. بعضی کلمه‌ها را دیگر به یاد نمی‌آورد. حافظه‌اش هم، مثل خودش، خسته شده بود. دلش می‌خواست بنویسد، اما کاغذ نداشت. دلش می‌خواست حرف بزند، اما گوشی نبود. او در بلخ زندگی می‌کرد، اما جانش در پغمان مانده بود. فاصله‌ی میان این دو، فاصله‌ی یک زندگی تا زندگی دیگر نبود؛ فاصله‌ی دختر بودن تا زنِ مجبور بودن بود. و این قصه فقط قصه‌ی او نیست؛ قصه‌ی نسلی است که مکتب را از آن گرفتند، بعد آینده را، بعد اختیار را. دخترانی که از یک ولسوالی به ولایت دیگر برده می‌شوند؛ نه برای زندگی، بلکه برای خاموش‌ماندن. او هنوز زنده است، نفس می‌کشد، راه می‌رود. اما در جایی عمیق‌تر، همان صبحی که درِ خانه‌ی پغمان بسته شد، او تمام شد. با این‌همه، چیزی در او هنوز کاملاً نمرده بود؛ جرقه‌ای کم‌نور که گاهی بی‌اجازه سر برمی‌آورد. نه امیدی بزرگ، نه رؤیایی روشن، فقط آگاهیِ تلخی از این‌که آنچه بر او گذشته، ناعادلانه بوده است. شب‌هایی بود که به خودش می‌گفت اگر روزی دختری داشته باشد، نخواهد گذاشت همان راه را برود؛ حتی اگر نتواند کاری کند، دست‌کم در دلش تکرار می‌کرد که این سرنوشت «طبیعی» نیست. این فکر، هرچند بی‌صدا، نوعی مقاومت بود. او یاد گرفته بود چگونه زنده بماند، نه چگونه زندگی کند. یاد گرفته بود کمتر دیده شود، کمتر خواسته داشته باشد، کمتر خودش باشد. اما خاطره‌ی آن صبح در پغمان، صدای بسته‌شدن در، و روپوش آبیِ آویزان کنار دیوار، مثل زخمی کهنه هرگز رهایش نکرد. آن خاطره، شاهدی بود بر این‌که زمانی، پیش از بلخ، پیش از عقد، پیش از وظیفه‌شدن، دختری وجود داشت با حقِ انتخاب. و شاید همین یادآوری است که قصه را هنوز تمام نمی‌کند؛ چون تا وقتی کسی به یاد می‌آورد که چه بوده و چه می‌توانست باشد، فروپاشی هرچند عمیق، مطلق نیست. نویسنده: سارا کریمی

1 هفته قبل
ازدواج؛ آخرین ایستگاه رؤیای یک دختر

او وقتی کودک بود، هنوز نمی‌دانست که در افغانستان به دنیا آمدنِ دختر، خودش یک سرنوشت است؛ سرنوشتی که نه با تولد شروع می‌شود و نه با مرگ تمام، بلکه مثل سایه‌ای سنگین، از همان روز اول روی زندگی می‌افتد و قدم‌به‌قدم جلو می‌آید. در قریه‌ای بزرگ شد که خانه‌های گِلی‌اش بیشتر شبیه زخم‌های باز روی زمین بودند تا سرپناه. پدرش کارگر روزمزد بود، مادری داشت که جوانی‌اش زیر بار فقر و زایمان‌های پی‌درپی خم شده بود، و او دختری که از همان کودکی یاد گرفت زیاد نپرسد، زیاد نخواهد و زیاد دیده نشود. وقتی برای نخستین بار به مکتب رفت، هنوز قدش به نیمکت نمی‌رسید. پایش را روی آجر می‌گذاشت تا بتواند بنشیند. کتاب‌هایش بوی نو نمی‌داد؛ بیشترشان دست‌دوم بود، اما برای او حکم دروازه‌ای را داشت که به دنیایی دیگر باز می‌شد. استادش گاهی می‌گفت: «درس بخوانید که آینده‌تان روشن شود.» او این جمله را باور کرد؛ ساده، بی‌محافظه، با تمام دل. شب‌ها کنار چراغ تیل‌سوز می‌نشست، صدای باد از لای درز دیوارها می‌آمد و او کلمه‌ها را هجی می‌کرد؛ بی‌آن‌که بداند همین رؤیا روزی بزرگ‌ترین جرمش خواهد شد. سال‌ها گذشت. او بزرگ شد، اما هنوز کودک بود. وقتی به صنف‌های بالاتر رسید، فهمید مکتب فقط جای درس نیست؛ جای نفس‌کشیدن است. بیرون از آن دیوارها، دنیا از او فقط سکوت می‌خواست. در خانه، کار. در قریه، حیا. در جامعه، اطاعت. اما در مکتب می‌توانست سؤال بپرسد، جواب بدهد، حتی اشتباه کند. آینده‌ای که در ذهنش می‌ساخت ساده بود: می‌خواست معلم شود، تا دخترانی مثل خودش مجبور نباشند رؤیاهای‌شان را پنهان کنند. بعد، همه‌چیز تغییر کرد. تغییر نه با فریاد آمد و نه با اعلامیه‌ای که مردم بفهمند چه چیزی را از دست می‌دهند؛ تغییر آرام آمد، اما ویرانگر. گفتند مکاتب دخترانه بسته است. گفتند «فعلاً». همین کلمه، زندگی هزاران دختر را معلق کرد. او آن روز با کتاب‌هایش به خانه برگشت و منتظر ماند؛ فردا، هفته بعد، ماه بعد. اما دروازه‌ای که بسته شد، دیگر باز نشد. اولش خانواده گفتند: «عیب ندارد، صبر کن.» بعد گفتند: «شاید سال آینده.» بعد دیگر چیزی نگفتند. سکوت، جای امید را گرفت. پدرش که پیش‌تر به درس‌خواندنش افتخار می‌کرد، حالا با نگاه دیگری به او می‌دید؛ نگاه مردی که حساب نان را می‌کند. مادرش بیشتر آه می‌کشید و کمتر حرف می‌زد. خانه برای او تنگ‌تر شد، روزها طولانی‌تر و شب‌ها سنگین‌تر. او هنوز درس می‌خواند؛ پنهانی. کتاب‌ها را زیر رخت‌خواب پنهان می‌کرد. وقتی همه می‌خوابیدند، بیدار می‌ماند. اما ترس همیشه همراهش بود؛ ترس از این‌که کسی ببیند، کسی بفهمد، کسی بگوید: «دختر را چه به کتاب؟» و این ترس، کم‌کم شبیه واقعیت شد. یک شب، وقتی فکر می‌کرد خواب است، صدای صحبت پدرش را شنید. حرف از قرض بود، از نداشتن کار، از فشار زندگی. بعد نام او آمد؛ نامش، در کنار عدد و معامله. همان‌جا فهمید که دیگر موضوع درس نیست؛ موضوع زنده‌ماندن خانواده است، به قیمت نابودشدن او. خواستگار مردی بود که حتی نمی‌توانست با او حرف بزند. سنش بیشتر از دو برابر او بود. زن قبلی داشت، زندگی‌ای که از قبل شکل گرفته بود. اما پول داشت، و در این جامعه پول از رضایت مهم‌تر است. کسی از او نپرسید آماده است یا نه. فقط گفتند: «قسمتت همین است.» او خواست حرف بزند، اما کلمه‌ها در دهانش مردند. یاد گرفته بود سکوت، امن‌ترین راه است. از آن روز، نفس‌کشیدن برایش سخت شد. هر روز که می‌گذشت، بیشتر حس می‌کرد دارد از خودش دور می‌شود. دیگر اجازه نداشت به کتاب‌ها دست بزند. گفتند: «زن شوهردار درس نمی‌خواند.» هنوز شوهر نکرده بود، اما زن حساب شده بود. کتاب‌ها را جمع کردند؛ بعضی را پاره کردند، بعضی را سوزاندند. وقتی دود بالا رفت، انگار آینده‌اش هم سوخت. شب‌ها کابوس می‌دید. صبح‌ها با سردرد بیدار می‌شد. بدنش ضعیف شده بود، اما کسی اهمیت نمی‌داد. در این خانه، درد دختر چیز عادی است. روز عروسی نزدیک شد. لباس سفید آوردند. گفتند خوشحال باش. اما او فقط فکر می‌کرد این لباس شبیه کفن است؛ تمیز، سفید، اما نشانه پایان. روز عروسی، خانه شلوغ بود. زن‌ها می‌خندیدند، موسیقی می‌زدند. کسی گریه او را جدی نگرفت. گفتند: «طبیعی است، همه عروس‌ها گریه می‌کنند.» اما گریه او از ترس بود، نه از دلتنگی. وقتی از خانه پدری بیرون رفت، حس کرد چیزی در درونش شکست که دیگر درست نمی‌شود. خانه شوهر، دنیای دیگری بود؛ دنیایی که در آن او نه دختر بود و نه انسان مستقل؛ فقط «زن». هر حرکتش زیر نظر بود. هر اشتباهش حساب می‌شد. شب‌ها به سقف خیره می‌شد و به این فکر می‌کرد که اگر مکتب بسته نمی‌شد، اگر مجبور نمی‌شد، اگر فقط یک انتخاب داشت، زندگی‌اش چقدر می‌توانست متفاوت باشد. او حالا زنده است، اما زندگی نمی‌کند. نفس می‌کشد، اما آینده ندارد. داستان او، داستان هزاران دختر در افغانستان است؛ دخترانی که با بسته‌شدن مکاتب، فقط از آموزش محروم نشدند، بلکه به‌سوی ازدواج‌های اجباری، خشونت و خاموشی هل داده شدند. این روایت اغراق نیست؛ واقعیتِ روزمره کشوری است که در آن، رؤیاهای دختران یکی‌یکی دفن می‌شود. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
زنانی
زنانی که دیده نمی‌شوند؛ روایت یک زندگی شکسته در دل هرات

در یکی از پس‌کوچه‌های قدیمی شهر هرات، جایی که کوچه‌ها باریک‌اند و دیوارها بلند، زنی زندگی می‌کند که ده سال است نام خودش را کمتر به زبان آورده. این کوچه شبیه صدها کوچه‌ی دیگر است؛ دیوارهای گِلی، درهای آهنیِ رنگ‌باخته، صدای پای مردم، صدای کودکان، بوی نان تازه و گاهی بوی نمِ قالین. اما پشت یکی از همین درها، زندگی زنی جریان دارد که هر روزش شبیه روز قبل است؛ بی‌تفاوت، سنگین و پر از سکوت. او حدود ده سال پیش عروس شد. آن زمان هنوز باور داشت که ازدواج می‌تواند راه نجات باشد. از خانه‌ی پدر به خانه‌ی شوهر رفت، با همان تصور ساده‌ای که خیلی از دختران این سرزمین دارند: این‌که بعد از عروسی، زن صاحب خانه می‌شود، حرمت پیدا می‌کند و زندگی‌اش شکل تازه‌ای می‌گیرد. هیچ‌کس به او نگفت که بعضی خانه‌ها فقط چهاردیواری نیستند؛ زندان‌اند. از همان ماه‌های اول فهمید که جایگاهش در این خانه مشخص است: پایین‌تر از همه. مادرشوهرش زنی بود با زبان تند و نگاهی سنگین؛ زنی که عروس را نه به‌عنوان انسان، بلکه به‌عنوان نیروی کار می‌دید. خواهرشوهرها از همان روزهای نخست، رفت‌وآمدهایش را زیر نظر داشتند. هر خنده‌اش زیادی بود و هر سکوتش مشکوک. شوهرش، که باید پناهش می‌بود، اغلب خاموش بود؛ یا اگر حرفی می‌زد، بیشتر برای آرام نگه‌داشتن خانواده‌اش، نه برای دفاع از زن خودش. به‌تدریج، محدودیت‌ها شکل گرفت. اول گفتند: «فعلاً زیاد به خانه‌ی مادرت نرو.» بعد شد: «اصلاً ضرور نیست بروی.» بعدتر، بیرون رفتن بدون اجازه ممنوع شد. زن فهمید که آزادی‌اش آرام‌آرام از او گرفته می‌شود، بدون این‌که کسی نامش را ظلم بگذارد. خانه‌ی اقوامش حالا جایی دور شده بود؛ نه از نظر فاصله، بلکه از نظر دسترسی. مادرش بیمار شد، اما او نتوانست کنارش باشد. خواهرش زایمان کرد، اما فقط خبرش را شنید. هر بار که نام خانواده‌ی خودش را می‌آورد، با نگاه سرد یا حرفی تلخ روبه‌رو می‌شد. کم‌کم یاد گرفت کمتر حرف بزند، کمتر بخواهد و کمتر اعتراض کند. زندگی‌اش به داخل همان خانه خلاصه شد: حیاطی کوچک، اتاقی تاریک و دارِ قالینی که گوشه‌ی خانه بسته شده بود. قالین‌بافی کاری‌ست که در خیلی از خانه‌های هرات جریان دارد؛ کاری که زن‌ها از کودکی یاد می‌گیرند. اما برای او، قالین‌بافی فقط کار نبود؛ تنها راهی بود که اجازه داشت با آن نفس بکشد. هر روز صبح، پیش از آن‌که آفتاب کامل بالا بیاید، از خواب بیدار می‌شد. طفل‌ها هنوز خواب بودند. دست و رویش را با آب سرد می‌شست، چادر کهنه‌اش را سر می‌کرد و کنار دار قالین می‌نشست. ساعت‌ها همان‌جا می‌ماند؛ نخ‌ها را گره می‌زد و رنگ‌ها را مرتب می‌کرد، بدون این‌که بداند قالینی که می‌بافد، آخرش به کجا می‌رود و پولش به دست چه کسی می‌رسد. انگشتانش همیشه زخم بود. بعضی زخم‌ها کهنه شده بودند و بعضی تازه. گاهی خون لای نخ‌ها می‌رفت و کسی متوجه نمی‌شد. کمرش درد می‌کرد و گردنش خشک می‌شد، اما حق نداشت شکایت کند. اگر آهی می‌کشید، می‌گفتند: «زن هستی، عادت کن.» در این ده سال، سه طفل به دنیا آورد؛ دو دختر و یک پسر. هر بارداری برایش هم ترس بود و هم امید؛ ترس از این‌که اگر باز هم دختر شود، تحقیرها بیشتر شود، و امید به این‌که شاید طفل‌ها زندگی‌اش را کمی معنا بدهند. دختر بزرگش حالا مکتب نمی‌رود؛ نه به‌خاطر این‌که استعداد ندارد، بلکه چون خانواده‌ی شوهر اجازه نمی‌دهد. می‌گویند: «دختر است، آخرش شوهر می‌کند.» دختر دوم هنوز کوچک‌تر است، اما او هم بیشتر وقت‌ها کنار مادر می‌نشیند و قالین‌بافی را نگاه می‌کند. پسرش تنها کسی‌ست که کمی فرق دارد؛ چون پسر است. اما حتی همین پسر هم شاهد رنج مادرش بوده، بدون این‌که بتواند کاری بکند. شب‌ها، وقتی خانه آرام می‌شود، زن به پشت‌بام یا گوشه‌ی اتاق می‌رود. همان‌جا می‌نشیند، زانوهایش را بغل می‌گیرد و فکر می‌کند؛ فکر به زندگی‌ای که می‌توانست داشته باشد و نداشت، فکر به روزهایی که گذشت و هیچ‌وقت برنگشت. در این فکرها، مرگ مثل یک راه فرار آرام جلوه می‌کند؛ نه با خشونت، نه با ترس، فقط به‌عنوان پایان. او بارها با خودش گفته: «اگر نباشم، همه چیز تمام می‌شود.» اما بعد، صورت دخترها جلوی چشمش آمده؛ پسرش که صبح‌ها صدایش می‌زند: «مادر.» و همین صدا او را دوباره به این دنیا برگردانده است؛ نه از روی عشق به زندگی، بلکه از روی ترس از رها کردن طفل‌هایی که هیچ پناهی جز او ندارند. شوهرش گاهی می‌بیند که زنش ساکت‌تر از همیشه است، اما نمی‌پرسد چرا. شاید نمی‌خواهد بداند، شاید هم فکر می‌کند این سکوت طبیعی است. در این خانه، حرف زدن زن بیشتر دردسر می‌آورد تا راه‌حل. سال‌ها گذشته و زن حالا دیگر چیزی نمی‌خواهد؛ نه خوشبختی، نه آزادی کامل. فقط می‌خواهد «خلاص» شود. خودش دقیق نمی‌داند این خلاص شدن یعنی چه؛ شاید یعنی یک روز بیدار شود و ببیند این زندگی تمام شده، شاید یعنی بچه‌هایش بزرگ شوند و دیگر محتاج او نباشند، شاید یعنی مرگی آرام که صدایش در این خانه نپیچد. او یکی از هزاران زن افغانستان است؛ زنی که نه نامش در جایی ثبت شده و نه رنجش تیتر خبر شده. زندگی‌اش در پس‌کوچه‌ها جریان دارد، آرام و خاموش، مثل قالینی که سال‌ها طول می‌کشد تا بافته شود، اما هیچ‌کس به زحمت بافنده‌اش فکر نمی‌کند. این زن هنوز زنده است. هر روز صبح بیدار می‌شود، قالین می‌بافد، غذا می‌پزد، طفل‌ها را آرام می‌کند و شب، با خستگی می‌خوابد. هیچ‌کس نمی‌داند در دلش چه می‌گذرد. فقط خودش می‌داند که ده سال است دارد دوام می‌آورد؛ نه برای خودش، بلکه برای سه طفلی که اگر او نباشد، دنیا برای‌شان بی‌رحم‌تر می‌شود. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
دانش و فناوری

پژوهشگران: شب‌بیداری خطر حلمه قلبی و سکته مغزی را افزایش می‌دهد

بر مبنای یک پژوهش تازه، افراد شب‌بیدار، ۱۶ درصد بیشتر نسبت به افراد «صبح‌گرا» در معرض خطر حمله قلبی و سکته مغزی قرار دارند. محقیقان اعلام کرده‌اند که یافته‌های این پژوهش که در مجله «انجمن قلب آمریکا» منتشر شده، همچنین نشان می‌دهد که پیامدهای رفتاری شب‌بیداری در میان زنان شدیدتر از مردان است. بر اساس یافته‌ها، زنان شب‌بیدار ۹۶ درصد بیشتر در معرض دریافت نمره پایین سلامت قلب قرار دارند، در حالی که این میزان در میان مردان ۶۷ درصد گزارش شده است. این پژوهش، داده‌های بیش از ۳۲۰ هزار بزرگسال در سنین ۳۹ تا ۷۴ سال را بررسی کرده است. پژوهشگران سلامت قلب هر فرد را بر اساس شاخص «هشت اصل اساسی زندگی» انجمن قلب آمریکا، ارزیابی کردند. این شاخص شامل کیفیت تغذیه، فعالیت بدنی، مدت خواب، مصرف نیکوتین، فشار خون، قند خون و سطح چربی خون بوده است. بر اساس این پژوهش، افراد شب‌بیدار، ۷۹ درصد بیشتر از گروه میانه در معرض سلامت ضعیف قلب قرار دارند. یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که افزایش خطر بیماری‌های قلبی در میان افرادی که دیر می‌خوابند، بیشتر ناشی از عادت‌های ناسالم زندگی و عوامل صحی است، نه صرفا شب‌بیداری. بر اساس این تحقیق، مصرف نیکوتین مهم‌ترین عامل تأثیرگذار بر سلامت قلب است و ۳۴ درصد از ارتباط میان دیر خوابیدن و بیماری‌های قلبی را توضیح می‌دهد. کمبود خواب با ۱۴ درصد، قند خون بلند با ۱۲ درصد، و وزن نامناسب بدن و تغذیه ناسالم هرکدام با حدود ۱۱ درصد، در افزایش این خطر نقش دارند. پژوهشگران تاکید می‌کنند که اصلاح این عادت‌ها می‌تواند نقش مهمی در کاهش خطر بیماری‌های قلبی در میان افراد شب‌بیدار داشته باشد. بر اساس گزارش مرکز کنترول و پیشگیری بیماری‌ها در امریکا، بیماری‌های قلبی هنوز هم عامل اصلی مرگ‌ومیر در این کشور هستند. پژوهشگران نتیجه گرفتند که تلاش‌های پیشگیرانه باید بر بهبود عادت‌های زندگی، به‌ویژه هنگام بیدار ماندن در شب، تمرکز داشته باشد. کریستن ناتسون، استاد دانشگاه نورث‌وسترن در امریکا، گفت: «واضح‌ترین راه ترک سیگار است. اما منظم خوابیدن، یعنی رفتن به بستر در یک ساعت مشخص، می‌تواند به تنظیم رفتارهای دیگر مانند غذا خوردن، ورزش و دریافت نور کمک کند.»

زن و بهداشت

عفونت‌های ادراری در زنان؛ چرا شایع‌تر است و چگونه باید درمان شود؟

عفونت‌های دستگاه ادراری (Urinary Tract Infections یا UTIs) یکی از شایع‌ترین دلایل مراجعه زنان به پزشکان است. این عفونت‌ها که معمولاً به دلیل ورود باکتری‌ها به مجرای ادرار رخ می‌دهند، می‌توانند از ناراحت‌کننده تا بسیار خطرناک متغیر باشند. درک دلایل شیوع بالا در زنان، علائم هشداردهنده و روش‌های درمانی مؤثر، کلید پیشگیری از عوارض جدی‌تر است. عفونت ادراری چیست و چرا زنان بیشتر درگیر می‌شوند؟ دستگاه ادراری شامل کلیه‌ها، حالب‌ها، مثانه و مجرای ادرار (Urethra) است. وقتی باکتری‌ها، اغلب از ناحیه مقعد، وارد مجرای ادرار شده و شروع به تکثیر در مثانه می‌کنند، عفونت ادراری رخ می‌دهد. دلیل اصلی شیوع بیشتر این مشکل در زنان به اختلاف آناتومیک بازمی‌گردد: کوتاهی مجرای ادرار: طول مجرای ادرار در زنان بسیار کوتاه‌تر از مردان است (حدود ۴ سانتی‌متر) که این فاصله کوتاه مسیر باکتری‌ها برای رسیدن به مثانه را بسیار هموارتر می‌کند. نزدیکی به مقعد: نزدیکی دهانه مجرای ادرار به ناحیه مقعد تماس بیشتر با باکتری‌هایی مانند اشرشیا کلای (E. coli)، که عامل اصلی ۹۰ درصد عفونت‌هاست، را افزایش می‌دهد. عفونت‌های دستگاه ادراری معمولاً به دو دسته اصلی تقسیم می‌شوند: عفونت مجرای ادرار تحتانی (سیستیت): عفونت مثانه که شایع‌ترین نوع است. عفونت مجرای ادرار فوقانی (پیلونفریت): عفونت کلیه‌ها که یک وضعیت اورژانسی محسوب می‌شود. علائم بالینی: چه زمانی باید نگران شد؟ علائم عفونت ادراری می‌توانند خفیف باشند، اما در صورت عدم درمان به‌سرعت تشدید می‌شوند. تشخیص زودهنگام با شناخت این علائم حیاتی است: تکرر ادرار: احساس نیاز مداوم به تخلیه مثانه، حتی اگر ادرار کمی در آن باشد. سوزش و درد هنگام ادرار (دیسوریا): شایع‌ترین علامت که به دلیل التهاب مجرای ادرار ایجاد می‌شود. ادرار کدر یا بدبو: تغییر در ظاهر و بوی طبیعی ادرار. احساس فوریت (Urgency): احساس غیرقابل‌کنترل برای دفع فوری ادرار. درد لگنی: احساس فشار یا درد در قسمت میانی شکم و ناحیه بالای استخوان شرمگاهی. علائم خطرناک (نشان‌دهنده عفونت کلیه - پیلونفریت): اگر تب، لرز، تهوع، استفراغ و درد شدید در پهلوها (ناحیه پشت و زیر دنده‌ها) به علائم فوق اضافه شود، باید فوراً به پزشک مراجعه کرد، زیرا این وضعیت می‌تواند به خونریزی و آسیب دائمی کلیه منجر شود. عوامل خطر: چه زنانی مستعدترند؟ علاوه بر آناتومی، عوامل متعددی می‌توانند ریسک ابتلا به UTI را افزایش دهند: فعالیت جنسی: رابطه جنسی می‌تواند باکتری‌ها را به سمت مجرای ادرار هدایت کند. استفاده از برخی روش‌های پیشگیری از بارداری یائسگی: کاهش سطح استروژن پس از یائسگی باعث تغییراتی در مخاط واژن و مجرای ادرار می‌شود که محیط را برای رشد باکتری‌ها مساعدتر می‌کند. انسداد جریان ادرار: وجود سنگ کلیه یا بزرگ شدن پروستات (در مردان) یا مثانه عصبی ضعف سیستم ایمنی: ناشی از دیابت کنترل‌نشده یا سایر بیماری‌ها تشخیص و درمان تشخیص عفونت ادراری معمولاً ساده و سریع است و بر پایه آزمایش ادرار (Urine Analysis) و کشت ادرار (Urine Culture) استوار است. ۱. درمان دارویی درمان اصلی UTI استفاده از آنتی‌بیوتیک‌ها است. مدت زمان درمان معمولاً کوتاه (۳ تا ۷ روز) است، اما انتخاب نوع آنتی‌بیوتیک به نوع باکتری (شناسایی‌شده در کشت) و شدت عفونت بستگی دارد. نکته حیاتی: حتی اگر علائم پس از ۱ تا ۲ روز مصرف دارو بهبود یافت، باید دوره کامل آنتی‌بیوتیک تجویز‌شده توسط پزشک تکمیل شود تا اطمینان حاصل شود که تمام باکتری‌ها از بین رفته و خطر عود یا مقاومت دارویی کاهش یابد. ۲. درمان عفونت‌های مکرر (Recurrent UTIs) اگر زنی بیش از دو بار در شش ماه یا سه بار در یک سال دچار عفونت ادراری شود، پزشک ممکن است رویکردهای پیشرفته‌تری را توصیه کند: آنتی‌بیوتیک‌درمانی با دوز پایین: مصرف روزانه دوز پایین آنتی‌بیوتیک برای چندین ماه آنتی‌بیوتیک‌درمانی پس از رابطه جنسی: مصرف یک دوز آنتی‌بیوتیک بلافاصله بعد از هر بار رابطه جنسی مکمل‌های استروژن موضعی: برای زنان یائسه، استروژن موضعی می‌تواند به بازگرداندن سلامت مخاط کمک کند پیشگیری: راهکارهای عملی برای حفظ سلامت ادراری پیشگیری اغلب مؤثرتر از درمان است. زنان می‌توانند با رعایت نکات زیر ریسک ابتلا را به‌شدت کاهش دهند: نوشیدن آب فراوان: مصرف مایعات کافی باعث شست‌وشوی منظم مجاری ادرار و دفع باکتری‌ها می‌شود. بهداشت مناسب: همیشه از جلو به عقب (به سمت مقعد) خود را تمیز کنید تا باکتری‌ها منتقل نشوند. ادرار کردن پس از رابطه جنسی: این کار به تخلیه سریع باکتری‌هایی که ممکن است وارد شده باشند کمک می‌کند. انتخاب لباس زیر مناسب: استفاده از لباس زیر نخی و خشک به‌جای لباس‌های تنگ و مصنوعی عفونت‌های ادراری در زنان امری شایع اما قابل کنترل هستند. با شناخت علائم، رعایت بهداشت فردی و مراجعه به‌موقع به پزشک برای دریافت درمان مناسب (به‌ویژه تکمیل دوره آنتی‌بیوتیک) می‌توان از تبدیل یک مشکل ساده به یک عارضه جدی کلیوی جلوگیری کرد. سلامت دستگاه ادراری زیربنای سلامت کلی بدن است.

زن و ادبیات

بلقیس سلیمانی؛ نگاهی متفاوت به زن و اجتماع

بلقیس سلیمانی، نویسنده، پژوهشگر، منتقد و تهیه‌کننده است که در سال‌های اخیر به یکی از موفق‌ترین نویسندگان زن مبدل شده است؛ او در نوشته‌هایش با دیدی نو به مسائل زنان پرداخته است. بلقیس سلیمانی در سال ۱۳۴۲ در رابر کرمان دیده به جهان گشود. او در خانواده‌ای پرجمعیت به دنیا آمد و چهار سال پس از تولدش شناسنامه‌دار شد! پدرش سواد مکتب‌خانه‌ای داشت؛ اما کودکی بلقیس با شاهنامه، دیوان حافظ و داستان‌های قدیمی سپری می‌شد و ازاین‌رو عشق به ادبیات و شعر در او ریشه دواند. او در نوجوانی کتاب‌خوانی را با عشق زیاد آغاز کرد، به‌طوری‌که دیگر هیچ کار دیگری جز کتاب‌خوانی انجام نمی‌داد! در همین سال‌های نوجوانی با اندیشه، کتاب‌ها و نوارهای دکتر شریعتی آشنا شد. پس از مدتی در رشته فلسفه وارد دانشگاه شد، در کلاس اساتید بزرگ دانشگاه حضور پیدا کرد و درس آموخت. دانشگاه برایش بهترین جایی بود که می‌شد در آن حضور داشت! او تمام سال‌های دانشجویی را کار کرد و در تهران ماندگار شد. در اواخر دهه شصت با مجتبی بشردوست، استاد زبان و ادبیات فارسی، ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر و یک پسر است. پس از ازدواج به مدت سه سال به گیلان مهاجرت کردند و پس از آن باز به تهران بازگشتند. با بازگشت به تهران، سلیمانی با مطبوعات شروع به همکاری کرد و با نام‌های مستعار سپهر کیمیایی و کیمیا سپهری، که ترکیبی از نام فرزندانش است، در روزنامه‌ها و مجلات مختلفی قلم زد. در همین اثنا بود که آثار پژوهشی خود را منتشر نمود. پس از چاپ سه اثر، به‌طور کامل به داستان‌نویسی روی آورد و رمان‌هایش را منتشر نمود و بی‌وقفه نوشت. از بلقیس سلیمانی بیش از هشتاد مقاله و نقد تاکنون منتشر شده است، شش سال در رادیو فرهنگ مدیر گروه مطالعات فرهنگی بود، مدتی نیز رمان‌نویسی را در مدرسه رمان آموزش می‌داد و در جشنواره‌های مختلف ادبی داوری کرد. بلقیس سلیمانی همچنان در تهران ساکن است، می‌نویسد، نقد می‌کند و به پژوهش‌های خود ادامه می‌دهد. آثار بلقیس سلیمانی در سه دسته رمان، داستان کوتاه و پژوهش ادبی منتشر شده‌اند. عناوین آثار او عبارت‌اند از: کتاب خاله‌بازی کتاب به هادس خوش آمدید کتاب پسری که مرا دوست داشت کتاب سگ سالی کتاب بازی آخر بانو کتاب آن مادران این دختران کتاب پیاده کتاب من از گورانی‌ها می‌ترسم کتاب بی‌پایانی کتاب تخم شر کتاب روز خرگوش کتاب مارون کتاب شب طاهره کتاب نام کوچک من بلقیس کتاب مجموعه داستان بازی عروس و داماد کتاب هم‌نوا با مرغ سحر کتاب هنر و زیبایی از دیدگاه افلاطون کتاب بررسی وضعیت کمی و کیفی ادبیات داستانی دهه هفتاد از بلقیس سلیمانی بیش از هشتاد عنوان مقاله به ثبت رسیده است. او توانسته در سال ۸۵ جایزه ادبی مهرگان و جایزه ادبی اصفهان و در سال ۹۵ نشان درجه یک هنری را برای فعالیت‌های ادبی خود دریافت نماید. کتاب به هادس خوش آمدید: داستان درباره دختر کرمانی با اصل و نسبی به نام رودابه است که در زمان بمباران تهران دانشجوی تهران است. او به توصیه پدرش لطفعلی‌خان و نامزدش احسان، شب بمباران خوابگاه دانشجویی را به نیت امنیت بیش‌تر در برابر بمباران ترک می‌کند و به منزل یکی از اقوام احسان، یعنی یوسف‌خان، می‌رود. یوسف‌خان که در جوانی عاشق زلیخا، عمه رودابه بوده و با مخالفت‌ها عشقی بی‌سرانجام نصیبش شده بود، هنوز از این طایفه کینه به دل دارد و با ورود رودابه به منزلش، که اتفاقاً شباهت زیادی به عمه‌اش دارد، آتش کینه‌اش شعله‌ور می‌شود. او با تعرض شبانه به رودابه، این دختر را وارد جهنمی می‌کند که تا مدت‌ها درونش می‌سوزد و از همه عالم و آدم متنفر می‌شود. نام این رمان برگرفته از افسانه‌ای از یونان باستان می‌باشد. کتاب سگ سالی: کتاب سگ سالی داستان زندگی جوان روستایی است که برای ادامه تحصیل به تهران می‌آید و وارد مسیرهایی می‌شود که زندگی‌اش را دستخوش حوادث می‌کند. داستان از خرداد سال ۱۳۶۰ شروع می‌شود که شخصیت اصلی داستان وارد تهران شده و طرفدار گروهک سیاسی می‌شود، اما مدتی بعد از ترس دستگیری به روستای خود فرار می‌کند. اگرچه نقطه شروع ماجرا سال ۱۳۶۰ است، اما نویسنده بازه زمانی بیست‌وچندساله را در کتاب به تصویر می‌کشد. از شاخصه‌های بارز کتاب، وصف اوضاع سیاسی و اجتماعی طی سال‌های متمادی است. نویسنده در توصیف اوضاع جامعه از شخصیت‌های داستان بهره گرفته است که هرچه داستان جلوتر می‌رود با چالش بیشتری روبه‌رو می‌شود و شخصیت‌های جدیدی به داستان اضافه می‌شود. نویسنده به کمک هر یک از این شخصیت‌ها شرایط جامعه را بازگو می‌کند. پیاده: رمانی ناتورالیستی که از ابتدا تا انتها داستان انیس است؛ زن جوان ساده‌ای از اهالی گوران که یک سال و نیم است با کرامت ازدواج کرده و به تهران آمده است. روزی کرامت مردی به اسم هوشنگ را به خانه می‌آورد و می‌گوید قرار است مدتی مهمانشان باشد. انیس حس می‌کند حضور هوشنگ در خانه مشکوک است و وقتی مشغول زندگی می‌شود، شوهرش و دوست او که چند روزی میهمان آن‌ها بوده دستگیر می‌شوند و همین باعث می‌شود زن را تنها بگذارند. زن تنهای بی‌پول که توان بازگشت هم ندارد باید در تهران خاکستری و مرموز سال‌های شصت خودش و جنین داخل شکمش را سیر کند. گورانی‌ها هم طردش می‌کنند، چون بدگمان‌اند که بچه او مال شوهرش نباشد. تنها کسانی که انیس را می‌فهمند و کمکش می‌کنند زن هستند: زن صاحب‌خانه‌شان حاج‌خانم صفی، بعد زهراخانم صاحب‌خانه جدید، ملیحه دانشجوی گورانی که انیس را پیدا می‌کند و سعی می‌کند کمکش کند و زن‌هایی که در خانه افسرخانم سبزی پاک می‌کنند و با هم درد دل می‌کنند. راوی دانای کل محدود است و بلقیس سلیمانی به این وسیله نگاه دقیق و عمیقی به شخصیت زن دارد. زن در رمان پیاده شخصیت محوری دارد و در تقابل با مرد نیست بلکه همسو و هم‌جهت با اوست. سلیمانی قصد قهرمان‌پروری زن و دید فمینیستی نسبت به آن ندارد. انیس هرچند ناچار به تلاش برای زنده‌ماندن می‌شود اما عملاً در دایره‌ای بسته دست‌وپا می‌زند و نمی‌تواند از آن خارج شود؛ قدرت انتخاب ندارد و دائماً قربانی مناسبات اجتماعی و سیاسی می‌شود. حتی وقتی برای دومین‌بار ازدواج می‌کند نیز اتفاق بهتری برایش رقم نمی‌خورد. بازی عروس و داماد: این کتاب در ۱۰۰ صفحه و با دربرداشتن ۶۳ داستان کوتاهِ کوتاه نوشته شده است. پایان‌بندی داستان‌ها شوک‌آور و غیرمنتظره هستند. سوژه اصلی اکثر داستان‌ها مرگ است. گاه اما قتل و جنایت جای مرگ را می‌گیرد و در آمیختن با بهانه‌ای خانوادگی، اجتماعی یا سیاسی مفهومی روان‌شناسانه را تحویل می‌دهد و خشونتی غریب را تصویر می‌کند. بلقیس سلیمانی در این کتاب آن‌قدر به مرگ و شوخی‌های آن می‌پردازد که گاهی مخاطب را به این گمان می‌اندازد در زندگی‌اش چقدر با ابعاد آن برخورد داشته است: «ما می‌دانستیم و مادرمان هم می‌دانست که می‌دانیم که او پدر ۸۵ ساله‌مان را کشته است. همه ما منتظر چنین روزی بودیم، فقط نمی‌دانستیم کدام‌شان قاتل خواهد شد و کدام یک مقتول. اگر مادرمان موفق نشده بود، به‌طور حتم پدرمان موفق می‌شد. همه روی مادر را بوسیدیم و در آغوشش گریه کردیم و در چشم‌هایش خواندیم که: کاری نمی‌توانید بکنید. یک پزشک آشنا گواهی فوت پدر را صادر کرد و مراسم پدر به بهترین صورت ممکن برگزار شد. تکیه‌کلام مادر در مراسم پدر این بود: بی‌همدم شدم.» نویسنده: قدسیه امینی

دانش خانواده

علت اعتماد به نفس پایین کودکان چیست؟

اعتماد به نفس پایین کودکان می‌تواند به یک چالش بزرگ برای والدین تبدیل شود. این مشکل نه تنها بر عملکرد تحصیلی و اجتماعی کودک تأثیر می‌گذارد، بلکه می‌تواند کیفیت زندگی او را نیز تحت‌الشعاع قرار دهد. کودکانی که اعتماد به نفس پایینی دارند اغلب از امتحان کردن تجربیات جدید می‌ترسند، در برابر شکست مقاومت می‌کنند و به‌راحتی ناامید می‌شوند. علت اعتماد به نفس پایین در کودکان بسیار گسترده بوده و لازم است که از نگاه یک فرد متخصص مورد بررسی قرار بگیرد. منظور از اعتماد به نفس پایین کودکان چیست؟ اعتماد به نفس بخش مهمی از سلامت روان کودک را نشان می‌دهد. این ویژگی بنیادین توانایی کودک را در مواجهه با چالش‌ها، ایجاد روابط سالم و دستیابی به اهدافش تقویت می‌کند. کودکی که به خود باور دارد با انگیزه بیشتری به دنبال دنیای اطراف خود می‌رود، شکست‌ها را به عنوان فرصتی برای رشد می‌بیند و در مقابل فشارهای اجتماعی مقاومت می‌کند. از دیدگاه روان‌شناسی، اعتماد به نفس پایین کودکان ریشه در تعاملات اولیه کودک با والدین، مربیان و همسالان دارد. پیام‌های ضمنی و صریحی که کودک از این افراد دریافت می‌کند به‌تدریج تصویری از خود در ذهن او شکل می‌دهد. اگر این تصویر منفی باشد، کودک به مرور زمان احساس ناتوانی و بی‌ارزشی می‌کند. علائم اعتماد به نفس پایین در کودکان زمانی که به دنبال بررسی علائم اعتماد به نفس پایین در کودکان هستید، باید این نکته را مد نظر قرار دهید که کودکان منحصر به فرد بوده و علائم کمبود اعتماد به نفس در هر کودک متفاوت است. اما توجه داشته باشید که پایین بودن اعتماد به نفس در این سنین موجب می‌شود تا پس از بزرگسالی هم اعتماد به نفس جوانان کاهش پیدا کند؛ پس شناخت نشانه‌ها برای رفع آن ضروری می‌باشد. همان‌طور که می‌دانید اعتماد به نفس کودکان در زندگی آینده آن‌ها نقش مؤثری دارد، پس لازم است با شناسایی نشانه‌های اعتماد به نفس پایین در کودکان اقدام به برطرف کردن این مشکل نمایید. طبقه‌بندی کلی نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین شامل نشانه‌های اجتماعی، نشانه‌های عاطفی، نشانه‌های شناختی، نشانه‌های رفتاری و نشانه‌های فیزیولوژیکی می‌شود. برای درک بهتر علائم اعتماد به نفس پایین در کودکان، به بررسی این علائم با جزئیات بیشتر می‌پردازیم: اجتناب از چالش‌ها و ریسک‌پذیری ترس از قضاوت دیگران ناامیدی سریع خودکم‌بینی و مقایسه منفی با دیگران مشکل در ایجاد و حفظ روابط اجتماعی احساس ناتوانی و درماندگی ترس از شکست انتقادپذیری پایین علائم جسمی ناشی از اضطراب (سردرد، دل‌درد یا مشکلات خواب) رفتارهای جبرانی (پرخاشگری، دروغ‌گویی یا انزوا) دلیل اعتماد به نفس پایین کودکان اعتماد به نفس پایین در کودکان مسئله پیچیده‌ای است که ریشه‌های آن را باید به طور دقیق و کامل پیدا کرد. یافتن ریشه عدم اعتماد به نفس در روند بهبود آن بسیار مؤثر می‌باشد. در بررسی تخصصی برای مشخص شدن علت پایین بودن اعتماد به نفس کودکان درمی‌یابید که کاهش اعتماد به نفس ریشه‌های پیچیده‌ای داشته و اغلب به عوامل متعدد و درهم‌تنیده مرتبط است. این مسئله تنها به کمبود توانایی‌های کودک مربوط نمی‌شود، بلکه تحت تأثیر عوامل محیطی، روانی و اجتماعی نیز قرار دارد و ممکن است انواع اعتماد به نفس در کودک با کاهش مواجه شود. برای درک بهتر این موضوع در ادامه به بررسی چند دلیل اعتماد به نفس پایین کودک می‌پردازیم: مقایسه‌های اجتماعی و احساس ناکافی بودن کودکان در سنین رشد به شدت تحت تأثیر مقایسه با همسالان و افراد دیگر قرار می‌گیرند. این مقایسه‌ها اغلب منجر به احساس ناکافی بودن و کاهش اعتماد به نفس می‌شود. زمانی که کودک خود را با دیگران مقایسه می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که به اندازه کافی خوب نیست، احساس ناامیدی و بی‌ارزشی می‌کند. سبک فرزندپروری نامناسب سبک فرزندپروری والدین نقش بسیار مهمی در شکل‌گیری اعتماد به نفس کودکان ایفا می‌کند. والدینی که بیش از حد سخت‌گیر، انتقادگر یا بی‌تفاوت هستند می‌توانند به طور جدی به اعتماد به نفس کودک آسیب برسانند. همچنین انتظارات غیرواقع‌بینانه‌ای که از کودک دارند یا به طور مداوم او را با دیگران مقایسه می‌کنند می‌تواند در کاهش اعتماد به نفس کودک مؤثر باشد. البته گاهی اوقات والدین به اشتباه سبب اعتماد به نفس کاذب در کودک می‌شوند که این مسئله نیز مخرب است. تجربه شکست شکست‌های مکرر در زمینه‌های مختلف مانند تحصیل، روابط اجتماعی یا فعالیت‌های ورزشی می‌تواند به شدت به اعتماد به نفس کودک آسیب برساند و کودک رفته‌رفته اعتماد به نفس خود را از دست بدهد. عدم حمایت اجتماعی حمایت نشدن کودکان از سمت خانواده، دوستان یا مربیان تأثیر مستقیم در تربیت کودکان با اعتماد به نفس پایین دارد. با حمایت اجتماعی، کودک حس امنیت و ارزشمندی می‌کند و قوی‌تر با مشکلات مواجه می‌شود. مشکلات روانی و جسمی برخی از بیماری‌های روانی مانند اضطراب و افسردگی، اختلال نقص توجه بیش‌فعالی، مشکلات جسمی مزمن و اختلالات یادگیری علت اعتماد به نفس پایین در کودکان هستند. انتظارات غیرواقع‌بینانه زمانی که والدین، مربیان یا جامعه از کودک بیش از حد انتظار داشته باشند، کودک احساس می‌کند که هرگز نمی‌تواند به آن انتظارات برسد و این امر سبب پایین آمدن اعتماد به نفس کودک می‌شود. کمال‌گرایی کودکانی که کمال‌گرا هستند اغلب به خاطر ترس از شکست از تلاش کردن اجتناب می‌کنند. آن‌ها معتقدند که باید در همه کارها کامل باشند و هرگونه اشتباه را نشانه‌ای از ناتوانی خود می‌دانند. تأثیر قصه برای کودکان با اعتماد به نفس پایین قصه‌ها تنها ابزار سرگرمی نیستند، بلکه می‌توانند نقش مهمی در شکل‌گیری شخصیت کودکان و تقویت اعتماد به نفس آن‌ها ایفا کنند. گاهی اوقات با روایت داستان‌های جذاب و آموزنده، کودک با شخصیت‌های مختلف همذات‌پنداری کرده و می‌تواند مهارت‌های اجتماعی را بیاموزد؛ نتیجه نهایی آن افزایش اعتماد به نفس به ساده‌ترین شکل ممکن است. معمولاً داستان‌ها به کودک فرصت می‌دهند تا دنیای اطراف خود را بهتر درک کرده و با موقعیت‌های مختلف آشنا شوند. خواندن داستان‌هایی که در آن‌ها قهرمانان با شجاعت و پشتکار به اهداف خود می‌رسند به کودکان الگوهای مثبتی می‌دهد و به آن‌ها این باور را می‌دهد که آن‌ها نیز می‌توانند بر موانع غلبه کنند. با کمک داستان می‌توانید تفاوت عزت نفس و اعتماد به نفس را هم به کودکان یاد بدهید و مشخص کنید که چه رفتارهایی افزایش عزت نفس و چه رفتارهایی در تقویت اعتماد به نفس مؤثر است. در این بخش به بررسی دلایل تأثیر قصه برای کودکان با اعتماد به نفس پایین با جزئیات می‌پردازیم: همذات‌پنداری با شخصیت‌های الگو و تقلید از آن‌ها کسب مهارت‌های جدید مانند حل مسئله، تصمیم‌گیری و همدلی افزایش خلاقیت و تخیل و نگاه کردن به دنیای اطراف از زوایای مختلف تقویت حس ارزشمندی صرف‌نظر از ویژگی‌های ظاهری یا توانایی‌ها کاهش ترس و اضطراب و روبه‌رو شدن کودکان با ترس‌های مختلف تقویت مهارت‌های اجتماعی با به تصویر کشیدن تعاملات اجتماعی شخصیت‌های داستان در مجموع، قصه‌گویی یکی از مؤثرترین روش‌ها برای افزایش اعتماد به نفس پایین در کودکان است. با انتخاب داستان‌های مناسب و ایجاد فضای دلنشین برای قصه‌گویی می‌توان به کودکان کمک کرد تا به خود باور پیدا کرده و آینده روشن‌تری را برای خود رقم بزنند. درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان اعتماد به نفس در کودکان مسئله جدی است که می‌تواند بر رشد اجتماعی، عاطفی و تحصیلی آن‌ها تأثیر بگذارد. این مشکل که ریشه در عوامل مختلفی از جمله سبک فرزندپروری، مقایسه با دیگران، شکست‌های مکرر و عدم حمایت اجتماعی دارد باید هرچه زودتر درمان شود. والدین به عنوان اولین و مهم‌ترین الگوهای کودکان نقش بسزایی در شکل‌گیری اعتماد به نفس آن‌ها دارند. پس مهم‌ترین روش درمان اعتماد به نفس پایین کودکان تغییر سبک فرزندپروری، نحوه تعامل با کودک و ایجاد محیطی امن و حمایتی است که به طور مستقیم بر اعتماد به نفس کودک تأثیر می‌گذارد. در صورتی که افزایش اعتماد به نفس در مردان رخ می‌دهد، قطعاً پدران با اعتماد به نفس بهتر می‌توانند در روند تربیت کودکان خود مؤثر باشند. به طور کلی می‌توان گفت درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان تلاش مشترک بین والدین، مربیان و متخصصان روان‌شناس است که با همکاری و هماهنگی این افراد می‌توان تا حد زیادی بر این مشکل غلبه کرد. به همین دلیل در ادامه به بررسی نقش هرکدام به صورت کلی می‌پردازیم. نقش والدین در درمان اعتماد به نفس پایین کودکان والدین با فراهم آوردن فضایی امن و حمایتی و تشویق و قدردانی از تلاش‌ها و دستاوردهای کودک تا حد زیادی می‌توانند در این زمینه کمک کنند. همچنین باید از مقایسه کودک با دیگران بپرهیزند و با دادن مسئولیت‌های مناسب به کودک فرصت برای استقلال را ایجاد کنند. نقش مربیان در درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان مربیان باید با ایجاد محیط یادگیری مثبت و تشویق کودکان به مشارکت در فعالیت‌های کلاسی شرایط را برای شکوفا شدن استعدادهای آن‌ها مهیا کنند. همچنین با ارائه بازخوردهای مثبت و سازنده به کودک نقاط قوت آن‌ها را بشناسند. نقش روان‌شناسان در درمان اعتماد به نفس کودکان نقش مهم روان‌شناس تشخیص دقیق مشکل با استفاده از ابزارهای تشخیصی و ریشه‌های اعتماد به نفس پایین است. پس از این مرحله لازم است که چند درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان را شروع کند: طراحی برنامه درمانی فردی برای هر کودک متناسب با تشخیص انجام شده آموزش مهارت‌های مقابله‌ای به کودک و والدینش برای مدیریت احساسات و تفکر مثبت استفاده از درمان شناختی رفتاری برای تغییر افکار و باورهای منفی کودک مشاوره خانواده در موارد لازم و ضروری برای آموزش به اعضای خانواده جهت حمایت از کودک اعتماد به نفس در کودکان زیرمبنای سلامت روان و موفقیت آن‌ها در بزرگسالی است که ریشه در نوع برخورد والدین و محیط اطراف دارد. برای تقویت این ویژگی باید به جای تمرکز بر نتایج درخشان، تلاش و پشتکار کودک را تحسین کرد و به او اجازه داد تا با اشتباه کردن درس‌های ارزشمندی بیاموزد. ایجاد یک محیط امن عاطفی که در آن کودک بدون ترس از قضاوت احساس ارزشمندی و استقلال کند کلید اصلی حل این چالش است. در نهایت با پرهیز از مقایسه‌های مخرب و تشویق به پذیرش مسئولیت‌های کوچک می‌توان فرزندی تاب‌آور و خودباور تربیت کرد. نویسنده: سحر یوسفی