سرتیتر
گزارش

منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری می‌کنند

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که رانندگان تکسی‌‌های شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفت‌وآمد سه‌چرخه‌ها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری می‌کنند. دست‌کم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعت‌ها کنار ایستگاه‌‌ها منتظر می‌مانند، اما رانندگان تکسی‌های شهری با وجود خالی‌بودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویت‌ها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفت‌وآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شده‌اند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسی‌ها ایستاده کرده و چک می‌کنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند‌‌، آنان را پیاده می‌کنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسی‌های شهری به دلیل کم‌بود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشت‌سر نیز خودداری می‌کنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات می‌گویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافت‌های طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات می‌گویند که پس از آن‌که نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سه‌چرخه‌ها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفت‌وآمد به‌طور چشم‌گیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیت‌ها را بر تکسی‌های شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیش‌تر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسی‌ها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را به‌دلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسی‌ها پایین کرده و مانع رفت‌وآمد آنان شده بودند.

محبوب ترین ها
3 سال قبل

آکادمی بیگم مکتب آنلاین و رایگان را برای دختران افغان راه‌اندازی کرد

2 سال قبل

سفارت آمریکا: برای ریشه‌کن کردن خشونت جنسی در افغانستان تلاش می‌کنیم

2 سال قبل

نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین

2 سال قبل

اُفتان و خیزان روزگار؛ روایتی از فقر در کابل

روایت
خانه‌ای کوچک

خانه‌ای کوچک در کابل؛ پناهگاه مادری که از خشونت گریخت

تابستان کابل به نیمه رسیده بود. آفتاب سوزان از نخستین ساعات صبح بر بام‌های گِلی و دیوارهای فرسوده‌ی محله‌های فقیرنشین می‌تابید و کوچه‌های خاک‌آلود را در گرمای خود فرو می‌برد. در یکی از همین کوچه‌های تنگ و فراموش‌شده، جایی که خانه‌ها چنان نزدیک به هم ساخته شده بودند که همسایه‌ها می‌توانستند صدای نفس کشیدن یکدیگر را بشنوند، مریم در اتاق کوچک اجاره‌ای خود از خواب بیدار شد. هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود. سکوتی سنگین بر محله سایه افکنده بود و تنها صدای چند سگ ولگرد از دوردست به گوش می‌رسید. او لحظه‌ای روی تشک کهنه‌ای که سال‌ها از عمرش می‌گذشت نشست و به سقف ترک‌خورده‌ی اتاق خیره شد. هر صبح، پیش از آن‌که از جا برخیزد، چند دقیقه‌ای به زندگی‌اش می‌اندیشید؛ به مسیری که او را به این نقطه رسانده بود، به سال‌های ازدست‌رفته و به آینده‌ای که با تمام توان برای دخترش می‌ساخت. در کنار او سارا خوابیده بود؛ دختر دوازده‌ساله‌ای که حالا قدش تقریباً به شانه‌های مادر می‌رسید. چهره‌ی آرام او در خواب تنها چیزی بود که هنوز می‌توانست در دل مریم جرقه‌ای از امید روشن کند. مریم به‌آرامی دست بر موهای دخترش کشید و سپس از جا برخاست. در گوشه‌ی اتاق سماور کوچک و قدیمی قرار داشت. آب را به جوش آورد و چند تکه نان خشک را که از روز پیش باقی مانده بود آماده کرد. سال‌ها بود که زندگی آن‌ها در میان همین سادگی، سختی و تنگدستی جریان داشت. مریم هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد روزی سرنوشتش به این شکل رقم بخورد. زمانی که دختری نوجوان بود، رؤیاهای بسیاری در سر داشت. در روستایی در حاشیه‌ی کابل بزرگ شده بود و با وجود فقر، عاشق درس خواندن بود. هر روز با شوق به مکتب می‌رفت و معلمش همواره می‌گفت که او یکی از باهوش‌ترین شاگردان صنف است. مریم آرزو داشت روزی خودش معلم شود؛ می‌خواست دختران دیگر را آموزش دهد و زندگی متفاوتی برای خود بسازد. اما در خانواده‌ای زندگی می‌کرد که تصمیم‌های مهم زندگی دختران را مردان می‌گرفتند. وقتی هفده ساله شد، شبی پدرش او را صدا زد. هنوز آن شب را با تمام جزئیات به یاد می‌آورد. مهمان‌خانه پر از مردانی بود که چای می‌نوشیدند و درباره‌ی موضوعی جدی گفت‌وگو می‌کردند. وقتی وارد شد، سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. پدرش بدون هیچ مقدمه‌ای گفت که برای او خواستگار آمده است و خانواده تصمیم گرفته‌اند او را به عقد مردی از خانواده‌ای دیگر درآورند. مریم احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ زده است. حتی فرصت نیافته بود آن مرد را ببیند یا نظرش را بیان کند. همه‌چیز از پیش تصمیم‌گیری شده بود. آن شب تا صبح گریست. از مادرش التماس کرد که مانع این ازدواج شود. گفت هنوز می‌خواهد درس بخواند و آمادگی ازدواج ندارد. اما هیچ‌کس به سخنانش توجهی نکرد. همه تنها یک جمله را تکرار می‌کردند: «دختر بالاخره باید شوهر کند.» چند هفته بعد، مراسم عروسی برگزار شد و زندگی مریم وارد مرحله‌ای شد که بعدها از آن به عنوان تاریک‌ترین فصل عمرش یاد می‌کرد. در روزهای نخست تلاش کرد خود را با شرایط جدید سازگار کند، اما خیلی زود دریافت که شوهرش به مواد مخدر اعتیاد دارد. در ابتدا نمی‌خواست این حقیقت را باور کند و تصور می‌کرد شاید اشتباه می‌کند، اما روزبه‌روز واقعیت آشکارتر می‌شد. شوهرش ساعت‌های طولانی بیرون از خانه می‌ماند، پولی برای مخارج زندگی نمی‌آورد و بیشتر درآمد ناچیزش را صرف مواد مخدر می‌کرد. رفتارهایش غیرقابل پیش‌بینی بود؛ گاهی ساعت‌ها بی‌حرکت در گوشه‌ای می‌نشست و گاهی بدون هیچ دلیلی خشمگین می‌شد و فریاد می‌کشید. مریم در خانه‌ای زندگی می‌کرد که نه محبت در آن وجود داشت و نه امنیت. خانواده‌ی شوهرش نیز به جای حمایت، او را مسئول تمام مشکلات می‌دانستند. هرگاه شوهرش پولی نداشت، تقصیر مریم بود. هرگاه میان اعضای خانواده اختلافی پیش می‌آمد، باز هم مریم مقصر شناخته می‌شد. او به‌تدریج فهمید که در آن خانه هیچ پناهگاهی ندارد. یک سال بعد، دخترش به دنیا آمد. روزی که سارا را در آغوش گرفت، برای نخستین بار پس از مدت‌ها لبخندی واقعی بر لبانش نشست. آن کودک کوچک همچون چراغی در تاریکی زندگی‌اش روشن شد. مریم با خود عهد بست هرگز اجازه ندهد دخترش همان رنج‌هایی را تجربه کند که خودش تحمل کرده بود. اما زندگی همچنان بی‌رحم بود. شوهرش نه‌تنها تغییر نکرد، بلکه اعتیادش روزبه‌روز شدیدتر شد. وسایل خانه یکی پس از دیگری فروخته می‌شدند و گاهی حتی پول خرید نان نیز وجود نداشت. شب‌های بسیاری مریم گرسنه می‌خوابید تا سارا بتواند غذایی بخورد. سه سال از ازدواجشان گذشته بود که اوضاع به نقطه‌ای رسید که دیگر تحمل آن ممکن نبود. شبی شوهرش در حالی به خانه بازگشت که به‌شدت تحت تأثیر مواد مخدر قرار داشت. او فریاد می‌کشید و هیچ کنترلی بر رفتار خود نداشت. سارا که در آن زمان کودکی خردسال بود، از ترس گریه می‌کرد و به آغوش مادرش پناه برده بود. مریم آن شب تا صبح بیدار ماند. در سکوت تاریک خانه، به گذشته، حال و آینده‌ی خود فکر کرد. وقتی نخستین پرتوهای خورشید بر پنجره تابید، تصمیمش را گرفته بود. چند دست لباس را جمع کرد، دخترش را در آغوش گرفت و بی‌آن‌که بداند آینده چه سرنوشتی برایشان رقم خواهد زد، خانه را ترک کرد. او با هزار امید به خانه‌ی پدرش رفت. تصور می‌کرد خانواده‌اش از او حمایت خواهند کرد و پس از آن همه رنج و سختی، پناهی امن برای او و دخترش خواهند بود. اما خیلی زود فهمید که اشتباه می‌کرد. در روزهای نخست، همه با او همدردی کردند و از وضعیتش ابراز تأسف نمودند، اما این همدردی دیری نپایید. به‌تدریج نگاه‌ها تغییر کرد و رفتارها رنگ دیگری به خود گرفت. برادرانش حضور او را خوش نمی‌داشتند و برخی از بستگان آشکارا او را سرزنش می‌کردند که چرا خانه‌ی شوهرش را ترک کرده است. بارها شنید که می‌گفتند زن باید به هر قیمتی زندگی‌اش را حفظ کند و مشکلاتش را تحمل نماید. حتی مادرش که دلش برای دخترش می‌سوخت، جرئت نداشت در برابر دیگران از او دفاع کند. ماه‌ها سپری شد و زندگی در خانه‌ی پدر نیز به شکنجه‌ای خاموش تبدیل گردید. مریم احساس می‌کرد سربار خانواده است. هنگام صرف غذا، سکوتی سنگین میان او و دیگران حاکم بود. هر روز سخنی می‌شنید که قلبش را می‌آزرد و غرورش را جریحه‌دار می‌کرد. او به‌خوبی می‌دانست که نمی‌تواند تا ابد در آن خانه بماند. سرانجام تصمیم گرفت روی پای خود بایستد؛ تصمیمی که شاید بزرگ‌ترین و دشوارترین انتخاب زندگی‌اش بود. نه سرمایه‌ای داشت و نه کسی که از او حمایت کند، اما برای آینده‌ی دخترش باید راهی پیدا می‌کرد. در همان روزها نزد زنی که در همسایگی‌شان زندگی می‌کرد، خیاطی آموخت. ساعت‌های طولانی پشت چرخ خیاطی می‌نشست و تمرین می‌کرد. بارها انگشتانش زیر سوزن زخمی شدند و گاهی از شدت خستگی چشمانش تار می‌دید، اما هرگز دست از تلاش برنداشت. او می‌دانست که تنها راه نجاتش، یاد گرفتن مهارتی است که بتواند با آن زندگی خود و دخترش را تأمین کند. پس از مدتی توانست درآمد اندکی به دست آورد. پول ناچیزش را با صبر و صرفه‌جویی جمع کرد و سرانجام اتاق کوچکی را در کابل اجاره نمود. روزی که برای نخستین بار کلید آن اتاق را در دست گرفت، احساسی را تجربه کرد که سال‌ها از آن محروم بود؛ احساس آزادی. اتاق کوچک بود. دیوارهایش ترک داشت و امکاناتش بسیار محدود بود، اما برای مریم همان اتاق ساده نماد استقلال، عزت و آغاز دوباره‌ی زندگی به شمار می‌رفت. برای نخستین بار پس از سال‌ها احساس می‌کرد سرنوشتش را با دستان خودش می‌سازد. سال‌ها گذشت. سارا بزرگ‌تر شد و مریم بیشتر وقت خود را صرف خیاطی می‌کرد. هر روز پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار می‌شد، برای دخترش صبحانه آماده می‌کرد و سپس راهی کارگاه خیاطی می‌شد. گاهی تا نیمه‌های شب پشت چرخ می‌نشست و کار می‌کرد. لباس‌های زنانه می‌دوخت، پرده‌ها را تعمیر می‌کرد، یونیفورم شاگردان را آماده می‌ساخت و هر سفارشی را که به دستش می‌رسید می‌پذیرفت. درآمدش اندک بود، اما همان درآمد ناچیز چرخ زندگی آن‌ها را می‌گرداند. او آموخته بود چگونه با کمترین امکانات زندگی کند و هر افغانی را با دقت خرج نماید. با این حال، گذشته هنوز دست از سرش برنداشته بود. شوهرش هر چند وقت یک‌بار دوباره ظاهر می‌شد. گاهی روبه‌روی محل کارش می‌ایستاد و ساعت‌ها او را زیر نظر می‌گرفت. گاهی به خانه‌اش می‌آمد و در می‌زد. گاهی نیز از طریق دیگران پیام می‌فرستاد و او را تهدید می‌کرد که باید به زندگی سابقش بازگردد. این تهدیدها سال‌ها ادامه یافت. هر بار که صدای در بلند می‌شد، قلب مریم از اضطراب به تپش می‌افتاد. هر بار که فردی ناشناس سراغش را می‌گرفت، نگران می‌شد که شاید خبری از شوهرش آورده باشد. اما با وجود تمام ترس‌ها، هرگز حاضر نشد به آن زندگی بازگردد. او بهای آزادی خود را با سال‌ها رنج، تنهایی و مبارزه پرداخته بود و نمی‌خواست دوباره به همان تاریکی بازگردد. مریم به‌خوبی می‌دانست که راهی که انتخاب کرده آسان نیست، اما باور داشت که سختیِ زندگی در آزادی، بسیار بهتر از اسارت در خانه‌ای است که در آن نه محبت وجود دارد و نه احترام. به همین دلیل، با تمام توان ایستادگی کرد؛ برای خودش، برای عزتش و مهم‌تر از همه، برای آینده‌ی دختری که تمام امید زندگی‌اش بود. شب‌ها زمانی که از کار به خانه بازمی‌گشت، خستگی تمام وجودش را فرا می‌گرفت. پاهایش از ساعت‌ها ایستادن درد می‌کرد و دست‌هایش بر اثر کار مداوم زخم و پینه بسته بود. اما همین که سارا را می‌دید که در گوشه‌ی اتاق نشسته و مشق‌های مکتبش را می‌نویسد، خستگی‌هایش برای لحظه‌ای رنگ می‌باخت. سارا با وجود تمام دشواری‌های زندگی، شاگردی کوشا و بااستعداد بود. او درس خواندن را دوست داشت و با پشتکاری مثال‌زدنی برای رسیدن به آرزوهایش تلاش می‌کرد. مریم همیشه به او می‌گفت: «تنها چیزی که هیچ‌کس نمی‌تواند از تو بگیرد، دانش است.» این جمله برای سارا تنها یک نصیحت نبود؛ چراغ راهی بود که هر روز مسیر آینده‌اش را روشن‌تر می‌کرد. زمستان‌های کابل از همه سخت‌تر بودند. سرما از شکاف‌های دیوار به درون اتاق نفوذ می‌کرد و فضای کوچک خانه را به جایی سرد و طاقت‌فرسا تبدیل می‌ساخت. گاهی پول خرید زغال یا گاز را نداشتند و ناچار بودند شب‌های طولانی زمستان را با کمترین امکانات سپری کنند. در آن شب‌های سرد، مادر و دختر زیر چند پتوی کهنه کنار هم می‌خوابیدند و با گرمای حضور یکدیگر سرما را تحمل می‌کردند. بسیاری از اوقات مریم سهم غذای خود را کمتر می‌کرد تا سارا سیر بماند. او بارها گرسنگی را تحمل کرد، اما هرگز نگذاشت دخترش از این فداکاری‌ها آگاه شود. یک شب که برق قطع شده بود و تنها نور لرزان شمع اتاق را روشن می‌کرد، سارا سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت: «مادر، وقتی بزرگ شدم می‌خواهم داکتر شوم.» مریم لبخندی زد و پرسید: «چرا داکتر؟» سارا لحظه‌ای سکوت کرد و سپس با اطمینان پاسخ داد: «چون می‌خواهم به زنانی کمک کنم که مثل تو سختی کشیده‌اند. می‌خواهم کاری کنم که هیچ زنی احساس تنهایی نکند.» اشک در چشمان مریم حلقه زد. او سال‌ها جنگیده بود تا دخترش بتواند رؤیا داشته باشد؛ رؤیایی که خود هرگز فرصت دنبال کردن آن را پیدا نکرده بود. در آن لحظه احساس کرد تمام رنج‌ها، تمام شب‌های گرسنگی، تمام ساعت‌های خستگی و تمام اشک‌هایی که در سکوت ریخته بود، بیهوده نبوده‌اند. امروز مریم هنوز در همان گوشه‌ی فراموش‌شده‌ی کابل زندگی می‌کند. هنوز هر صبح پیش از طلوع خورشید از خواب برمی‌خیزد و تا غروب برای تأمین زندگی تلاش می‌کند. هنوز نگران اجاره‌ی خانه، هزینه‌های روزمره و آینده‌ی دخترش است. هنوز سایه‌ی تهدیدهای شوهر معتادش گاه‌وبیگاه بر زندگی او سنگینی می‌کند. اما با وجود همه‌ی این دشواری‌ها، مریم زنی شکست‌خورده نیست. او زنی است که روزی در برابر انتخابی دشوار قرار گرفت؛ تسلیم شدن یا مبارزه کردن. و او راه مبارزه را برگزید. سال‌ها پیش، زمانی که از آن خانه بیرون آمد، هیچ تضمینی برای موفقیت نداشت. نمی‌دانست فردا چه خواهد شد و چگونه از پس مشکلات برخواهد آمد. تنها چیزی که داشت، اراده‌ای بود که اجازه نمی‌داد در برابر سرنوشت سر خم کند. همین اراده بود که او را از میان سال‌های تاریک عبور داد؛ از میان تحقیرها، تنهایی‌ها، ترس‌ها و محرومیت‌ها. همین اراده بود که به او آموخت چگونه از دل ویرانی، زندگی تازه‌ای بسازد. اکنون هرگاه شب‌ها کنار پنجره‌ی کوچک خانه‌اش می‌ایستد و به چراغ‌های پراکنده‌ی کابل خیره می‌شود، به گذشته می‌اندیشد؛ به دختری نوجوان که روزگاری آرزوهای بسیاری در سر داشت و ناگهان در مسیر زندگی‌اش طوفانی سهمگین وزیدن گرفت. او می‌داند که زندگی هرگز با او مهربان نبوده است. می‌داند که بسیاری از آرزوهایش در همان سال‌های جوانی از میان رفتند. اما در عین حال می‌داند که چیزی ارزشمندتر از بسیاری آرزوها به دست آورده است؛ چیزی که با پول، قدرت یا جایگاه اجتماعی سنجیده نمی‌شود. او استقلالش را به دست آورده است. عزتش را حفظ کرده است. و امید را در دل دخترش زنده نگه داشته است. مریم آموخته بود که گاهی پیروزی به معنای رسیدن به همه‌ی خواسته‌ها نیست؛ گاهی پیروزی یعنی تسلیم نشدن، یعنی ایستادن در برابر سختی‌ها و ادامه دادن، حتی زمانی که هیچ‌کس به موفقیتت باور ندارد. و همین امید است که هر صبح، پیش از طلوع خورشید، او را دوباره از جا برمی‌خیزاند؛ امیدی که در نگاه سارا موج می‌زند، در رؤیاهای او نفس می‌کشد و آینده‌ای روشن‌تر را نوید می‌دهد. شاید زندگی هنوز آسان نباشد، اما مریم دیگر از آینده نمی‌ترسد. زیرا می‌داند دختری را پرورش داده است که می‌تواند راهی را ادامه دهد که او با رنج و فداکاری آغاز کرده بود. در آن گوشه‌ی کوچک و فراموش‌شده‌ی کابل، زنی زندگی می‌کند که ثروتی ندارد، خانه‌ای مجلل ندارد و زندگی‌اش خالی از درد نیست؛ اما چیزی در وجود او هست که هیچ سختی‌ای نتوانسته آن را از بین ببرد: امید. و همین امید، هر روز داستان زندگی او را از نو آغاز می‌کند. نویسنده: سارا کریمی

خانه‌ای کوچک
خانه‌ای کوچک در کابل؛ پناهگاه مادری که از خشونت گریخت

تابستان کابل به نیمه رسیده بود. آفتاب سوزان از نخستین ساعات صبح بر بام‌های گِلی و دیوارهای فرسوده‌ی محله‌های فقیرنشین می‌تابید و کوچه‌های خاک‌آلود را در گرمای خود فرو می‌برد. در یکی از همین کوچه‌های تنگ و فراموش‌شده، جایی که خانه‌ها چنان نزدیک به هم ساخته شده بودند که همسایه‌ها می‌توانستند صدای نفس کشیدن یکدیگر را بشنوند، مریم در اتاق کوچک اجاره‌ای خود از خواب بیدار شد. هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود. سکوتی سنگین بر محله سایه افکنده بود و تنها صدای چند سگ ولگرد از دوردست به گوش می‌رسید. او لحظه‌ای روی تشک کهنه‌ای که سال‌ها از عمرش می‌گذشت نشست و به سقف ترک‌خورده‌ی اتاق خیره شد. هر صبح، پیش از آن‌که از جا برخیزد، چند دقیقه‌ای به زندگی‌اش می‌اندیشید؛ به مسیری که او را به این نقطه رسانده بود، به سال‌های ازدست‌رفته و به آینده‌ای که با تمام توان برای دخترش می‌ساخت. در کنار او سارا خوابیده بود؛ دختر دوازده‌ساله‌ای که حالا قدش تقریباً به شانه‌های مادر می‌رسید. چهره‌ی آرام او در خواب تنها چیزی بود که هنوز می‌توانست در دل مریم جرقه‌ای از امید روشن کند. مریم به‌آرامی دست بر موهای دخترش کشید و سپس از جا برخاست. در گوشه‌ی اتاق سماور کوچک و قدیمی قرار داشت. آب را به جوش آورد و چند تکه نان خشک را که از روز پیش باقی مانده بود آماده کرد. سال‌ها بود که زندگی آن‌ها در میان همین سادگی، سختی و تنگدستی جریان داشت. مریم هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد روزی سرنوشتش به این شکل رقم بخورد. زمانی که دختری نوجوان بود، رؤیاهای بسیاری در سر داشت. در روستایی در حاشیه‌ی کابل بزرگ شده بود و با وجود فقر، عاشق درس خواندن بود. هر روز با شوق به مکتب می‌رفت و معلمش همواره می‌گفت که او یکی از باهوش‌ترین شاگردان صنف است. مریم آرزو داشت روزی خودش معلم شود؛ می‌خواست دختران دیگر را آموزش دهد و زندگی متفاوتی برای خود بسازد. اما در خانواده‌ای زندگی می‌کرد که تصمیم‌های مهم زندگی دختران را مردان می‌گرفتند. وقتی هفده ساله شد، شبی پدرش او را صدا زد. هنوز آن شب را با تمام جزئیات به یاد می‌آورد. مهمان‌خانه پر از مردانی بود که چای می‌نوشیدند و درباره‌ی موضوعی جدی گفت‌وگو می‌کردند. وقتی وارد شد، سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. پدرش بدون هیچ مقدمه‌ای گفت که برای او خواستگار آمده است و خانواده تصمیم گرفته‌اند او را به عقد مردی از خانواده‌ای دیگر درآورند. مریم احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ زده است. حتی فرصت نیافته بود آن مرد را ببیند یا نظرش را بیان کند. همه‌چیز از پیش تصمیم‌گیری شده بود. آن شب تا صبح گریست. از مادرش التماس کرد که مانع این ازدواج شود. گفت هنوز می‌خواهد درس بخواند و آمادگی ازدواج ندارد. اما هیچ‌کس به سخنانش توجهی نکرد. همه تنها یک جمله را تکرار می‌کردند: «دختر بالاخره باید شوهر کند.» چند هفته بعد، مراسم عروسی برگزار شد و زندگی مریم وارد مرحله‌ای شد که بعدها از آن به عنوان تاریک‌ترین فصل عمرش یاد می‌کرد. در روزهای نخست تلاش کرد خود را با شرایط جدید سازگار کند، اما خیلی زود دریافت که شوهرش به مواد مخدر اعتیاد دارد. در ابتدا نمی‌خواست این حقیقت را باور کند و تصور می‌کرد شاید اشتباه می‌کند، اما روزبه‌روز واقعیت آشکارتر می‌شد. شوهرش ساعت‌های طولانی بیرون از خانه می‌ماند، پولی برای مخارج زندگی نمی‌آورد و بیشتر درآمد ناچیزش را صرف مواد مخدر می‌کرد. رفتارهایش غیرقابل پیش‌بینی بود؛ گاهی ساعت‌ها بی‌حرکت در گوشه‌ای می‌نشست و گاهی بدون هیچ دلیلی خشمگین می‌شد و فریاد می‌کشید. مریم در خانه‌ای زندگی می‌کرد که نه محبت در آن وجود داشت و نه امنیت. خانواده‌ی شوهرش نیز به جای حمایت، او را مسئول تمام مشکلات می‌دانستند. هرگاه شوهرش پولی نداشت، تقصیر مریم بود. هرگاه میان اعضای خانواده اختلافی پیش می‌آمد، باز هم مریم مقصر شناخته می‌شد. او به‌تدریج فهمید که در آن خانه هیچ پناهگاهی ندارد. یک سال بعد، دخترش به دنیا آمد. روزی که سارا را در آغوش گرفت، برای نخستین بار پس از مدت‌ها لبخندی واقعی بر لبانش نشست. آن کودک کوچک همچون چراغی در تاریکی زندگی‌اش روشن شد. مریم با خود عهد بست هرگز اجازه ندهد دخترش همان رنج‌هایی را تجربه کند که خودش تحمل کرده بود. اما زندگی همچنان بی‌رحم بود. شوهرش نه‌تنها تغییر نکرد، بلکه اعتیادش روزبه‌روز شدیدتر شد. وسایل خانه یکی پس از دیگری فروخته می‌شدند و گاهی حتی پول خرید نان نیز وجود نداشت. شب‌های بسیاری مریم گرسنه می‌خوابید تا سارا بتواند غذایی بخورد. سه سال از ازدواجشان گذشته بود که اوضاع به نقطه‌ای رسید که دیگر تحمل آن ممکن نبود. شبی شوهرش در حالی به خانه بازگشت که به‌شدت تحت تأثیر مواد مخدر قرار داشت. او فریاد می‌کشید و هیچ کنترلی بر رفتار خود نداشت. سارا که در آن زمان کودکی خردسال بود، از ترس گریه می‌کرد و به آغوش مادرش پناه برده بود. مریم آن شب تا صبح بیدار ماند. در سکوت تاریک خانه، به گذشته، حال و آینده‌ی خود فکر کرد. وقتی نخستین پرتوهای خورشید بر پنجره تابید، تصمیمش را گرفته بود. چند دست لباس را جمع کرد، دخترش را در آغوش گرفت و بی‌آن‌که بداند آینده چه سرنوشتی برایشان رقم خواهد زد، خانه را ترک کرد. او با هزار امید به خانه‌ی پدرش رفت. تصور می‌کرد خانواده‌اش از او حمایت خواهند کرد و پس از آن همه رنج و سختی، پناهی امن برای او و دخترش خواهند بود. اما خیلی زود فهمید که اشتباه می‌کرد. در روزهای نخست، همه با او همدردی کردند و از وضعیتش ابراز تأسف نمودند، اما این همدردی دیری نپایید. به‌تدریج نگاه‌ها تغییر کرد و رفتارها رنگ دیگری به خود گرفت. برادرانش حضور او را خوش نمی‌داشتند و برخی از بستگان آشکارا او را سرزنش می‌کردند که چرا خانه‌ی شوهرش را ترک کرده است. بارها شنید که می‌گفتند زن باید به هر قیمتی زندگی‌اش را حفظ کند و مشکلاتش را تحمل نماید. حتی مادرش که دلش برای دخترش می‌سوخت، جرئت نداشت در برابر دیگران از او دفاع کند. ماه‌ها سپری شد و زندگی در خانه‌ی پدر نیز به شکنجه‌ای خاموش تبدیل گردید. مریم احساس می‌کرد سربار خانواده است. هنگام صرف غذا، سکوتی سنگین میان او و دیگران حاکم بود. هر روز سخنی می‌شنید که قلبش را می‌آزرد و غرورش را جریحه‌دار می‌کرد. او به‌خوبی می‌دانست که نمی‌تواند تا ابد در آن خانه بماند. سرانجام تصمیم گرفت روی پای خود بایستد؛ تصمیمی که شاید بزرگ‌ترین و دشوارترین انتخاب زندگی‌اش بود. نه سرمایه‌ای داشت و نه کسی که از او حمایت کند، اما برای آینده‌ی دخترش باید راهی پیدا می‌کرد. در همان روزها نزد زنی که در همسایگی‌شان زندگی می‌کرد، خیاطی آموخت. ساعت‌های طولانی پشت چرخ خیاطی می‌نشست و تمرین می‌کرد. بارها انگشتانش زیر سوزن زخمی شدند و گاهی از شدت خستگی چشمانش تار می‌دید، اما هرگز دست از تلاش برنداشت. او می‌دانست که تنها راه نجاتش، یاد گرفتن مهارتی است که بتواند با آن زندگی خود و دخترش را تأمین کند. پس از مدتی توانست درآمد اندکی به دست آورد. پول ناچیزش را با صبر و صرفه‌جویی جمع کرد و سرانجام اتاق کوچکی را در کابل اجاره نمود. روزی که برای نخستین بار کلید آن اتاق را در دست گرفت، احساسی را تجربه کرد که سال‌ها از آن محروم بود؛ احساس آزادی. اتاق کوچک بود. دیوارهایش ترک داشت و امکاناتش بسیار محدود بود، اما برای مریم همان اتاق ساده نماد استقلال، عزت و آغاز دوباره‌ی زندگی به شمار می‌رفت. برای نخستین بار پس از سال‌ها احساس می‌کرد سرنوشتش را با دستان خودش می‌سازد. سال‌ها گذشت. سارا بزرگ‌تر شد و مریم بیشتر وقت خود را صرف خیاطی می‌کرد. هر روز پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار می‌شد، برای دخترش صبحانه آماده می‌کرد و سپس راهی کارگاه خیاطی می‌شد. گاهی تا نیمه‌های شب پشت چرخ می‌نشست و کار می‌کرد. لباس‌های زنانه می‌دوخت، پرده‌ها را تعمیر می‌کرد، یونیفورم شاگردان را آماده می‌ساخت و هر سفارشی را که به دستش می‌رسید می‌پذیرفت. درآمدش اندک بود، اما همان درآمد ناچیز چرخ زندگی آن‌ها را می‌گرداند. او آموخته بود چگونه با کمترین امکانات زندگی کند و هر افغانی را با دقت خرج نماید. با این حال، گذشته هنوز دست از سرش برنداشته بود. شوهرش هر چند وقت یک‌بار دوباره ظاهر می‌شد. گاهی روبه‌روی محل کارش می‌ایستاد و ساعت‌ها او را زیر نظر می‌گرفت. گاهی به خانه‌اش می‌آمد و در می‌زد. گاهی نیز از طریق دیگران پیام می‌فرستاد و او را تهدید می‌کرد که باید به زندگی سابقش بازگردد. این تهدیدها سال‌ها ادامه یافت. هر بار که صدای در بلند می‌شد، قلب مریم از اضطراب به تپش می‌افتاد. هر بار که فردی ناشناس سراغش را می‌گرفت، نگران می‌شد که شاید خبری از شوهرش آورده باشد. اما با وجود تمام ترس‌ها، هرگز حاضر نشد به آن زندگی بازگردد. او بهای آزادی خود را با سال‌ها رنج، تنهایی و مبارزه پرداخته بود و نمی‌خواست دوباره به همان تاریکی بازگردد. مریم به‌خوبی می‌دانست که راهی که انتخاب کرده آسان نیست، اما باور داشت که سختیِ زندگی در آزادی، بسیار بهتر از اسارت در خانه‌ای است که در آن نه محبت وجود دارد و نه احترام. به همین دلیل، با تمام توان ایستادگی کرد؛ برای خودش، برای عزتش و مهم‌تر از همه، برای آینده‌ی دختری که تمام امید زندگی‌اش بود. شب‌ها زمانی که از کار به خانه بازمی‌گشت، خستگی تمام وجودش را فرا می‌گرفت. پاهایش از ساعت‌ها ایستادن درد می‌کرد و دست‌هایش بر اثر کار مداوم زخم و پینه بسته بود. اما همین که سارا را می‌دید که در گوشه‌ی اتاق نشسته و مشق‌های مکتبش را می‌نویسد، خستگی‌هایش برای لحظه‌ای رنگ می‌باخت. سارا با وجود تمام دشواری‌های زندگی، شاگردی کوشا و بااستعداد بود. او درس خواندن را دوست داشت و با پشتکاری مثال‌زدنی برای رسیدن به آرزوهایش تلاش می‌کرد. مریم همیشه به او می‌گفت: «تنها چیزی که هیچ‌کس نمی‌تواند از تو بگیرد، دانش است.» این جمله برای سارا تنها یک نصیحت نبود؛ چراغ راهی بود که هر روز مسیر آینده‌اش را روشن‌تر می‌کرد. زمستان‌های کابل از همه سخت‌تر بودند. سرما از شکاف‌های دیوار به درون اتاق نفوذ می‌کرد و فضای کوچک خانه را به جایی سرد و طاقت‌فرسا تبدیل می‌ساخت. گاهی پول خرید زغال یا گاز را نداشتند و ناچار بودند شب‌های طولانی زمستان را با کمترین امکانات سپری کنند. در آن شب‌های سرد، مادر و دختر زیر چند پتوی کهنه کنار هم می‌خوابیدند و با گرمای حضور یکدیگر سرما را تحمل می‌کردند. بسیاری از اوقات مریم سهم غذای خود را کمتر می‌کرد تا سارا سیر بماند. او بارها گرسنگی را تحمل کرد، اما هرگز نگذاشت دخترش از این فداکاری‌ها آگاه شود. یک شب که برق قطع شده بود و تنها نور لرزان شمع اتاق را روشن می‌کرد، سارا سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت: «مادر، وقتی بزرگ شدم می‌خواهم داکتر شوم.» مریم لبخندی زد و پرسید: «چرا داکتر؟» سارا لحظه‌ای سکوت کرد و سپس با اطمینان پاسخ داد: «چون می‌خواهم به زنانی کمک کنم که مثل تو سختی کشیده‌اند. می‌خواهم کاری کنم که هیچ زنی احساس تنهایی نکند.» اشک در چشمان مریم حلقه زد. او سال‌ها جنگیده بود تا دخترش بتواند رؤیا داشته باشد؛ رؤیایی که خود هرگز فرصت دنبال کردن آن را پیدا نکرده بود. در آن لحظه احساس کرد تمام رنج‌ها، تمام شب‌های گرسنگی، تمام ساعت‌های خستگی و تمام اشک‌هایی که در سکوت ریخته بود، بیهوده نبوده‌اند. امروز مریم هنوز در همان گوشه‌ی فراموش‌شده‌ی کابل زندگی می‌کند. هنوز هر صبح پیش از طلوع خورشید از خواب برمی‌خیزد و تا غروب برای تأمین زندگی تلاش می‌کند. هنوز نگران اجاره‌ی خانه، هزینه‌های روزمره و آینده‌ی دخترش است. هنوز سایه‌ی تهدیدهای شوهر معتادش گاه‌وبیگاه بر زندگی او سنگینی می‌کند. اما با وجود همه‌ی این دشواری‌ها، مریم زنی شکست‌خورده نیست. او زنی است که روزی در برابر انتخابی دشوار قرار گرفت؛ تسلیم شدن یا مبارزه کردن. و او راه مبارزه را برگزید. سال‌ها پیش، زمانی که از آن خانه بیرون آمد، هیچ تضمینی برای موفقیت نداشت. نمی‌دانست فردا چه خواهد شد و چگونه از پس مشکلات برخواهد آمد. تنها چیزی که داشت، اراده‌ای بود که اجازه نمی‌داد در برابر سرنوشت سر خم کند. همین اراده بود که او را از میان سال‌های تاریک عبور داد؛ از میان تحقیرها، تنهایی‌ها، ترس‌ها و محرومیت‌ها. همین اراده بود که به او آموخت چگونه از دل ویرانی، زندگی تازه‌ای بسازد. اکنون هرگاه شب‌ها کنار پنجره‌ی کوچک خانه‌اش می‌ایستد و به چراغ‌های پراکنده‌ی کابل خیره می‌شود، به گذشته می‌اندیشد؛ به دختری نوجوان که روزگاری آرزوهای بسیاری در سر داشت و ناگهان در مسیر زندگی‌اش طوفانی سهمگین وزیدن گرفت. او می‌داند که زندگی هرگز با او مهربان نبوده است. می‌داند که بسیاری از آرزوهایش در همان سال‌های جوانی از میان رفتند. اما در عین حال می‌داند که چیزی ارزشمندتر از بسیاری آرزوها به دست آورده است؛ چیزی که با پول، قدرت یا جایگاه اجتماعی سنجیده نمی‌شود. او استقلالش را به دست آورده است. عزتش را حفظ کرده است. و امید را در دل دخترش زنده نگه داشته است. مریم آموخته بود که گاهی پیروزی به معنای رسیدن به همه‌ی خواسته‌ها نیست؛ گاهی پیروزی یعنی تسلیم نشدن، یعنی ایستادن در برابر سختی‌ها و ادامه دادن، حتی زمانی که هیچ‌کس به موفقیتت باور ندارد. و همین امید است که هر صبح، پیش از طلوع خورشید، او را دوباره از جا برمی‌خیزاند؛ امیدی که در نگاه سارا موج می‌زند، در رؤیاهای او نفس می‌کشد و آینده‌ای روشن‌تر را نوید می‌دهد. شاید زندگی هنوز آسان نباشد، اما مریم دیگر از آینده نمی‌ترسد. زیرا می‌داند دختری را پرورش داده است که می‌تواند راهی را ادامه دهد که او با رنج و فداکاری آغاز کرده بود. در آن گوشه‌ی کوچک و فراموش‌شده‌ی کابل، زنی زندگی می‌کند که ثروتی ندارد، خانه‌ای مجلل ندارد و زندگی‌اش خالی از درد نیست؛ اما چیزی در وجود او هست که هیچ سختی‌ای نتوانسته آن را از بین ببرد: امید. و همین امید، هر روز داستان زندگی او را از نو آغاز می‌کند. نویسنده: سارا کریمی

4 ساعت قبل
زندگی میان
زندگی میان واکس سیاه و رویای سفید

سرک هنوز خلوت بود. نه از شلوغی همیشگی خبری بود، نه از صدای بوق موترها. فقط چند دکان نیمه‌باز، یک نانوایی و چند مرد که زودتر از بقیه شهر بیدار شده بودند، دیده می‌شد. در گوشه‌ای از پیاده‌رو، دختری روی یک چهارپایه کوتاه نشسته بود. جلوی پایش جعبه چوبی کوچکی بود که در آن دو بوتل واکس، یک برس سیاه و یک پارچه کهنه دیده می‌شد. دختر سرش پایین بود و بند کفش‌های خودش را مرتب می‌کرد. نامش فاطمه است؛ هفده ساله. نه داستان خاصی دارد و نه زندگی متفاوتی نسبت به هزاران دختر دیگر این شهر. اگر کسی از کنارش رد شود، شاید فقط او را به‌عنوان «دختر کفش‌رنگ‌کن» ببیند. اما پشت این تصویر ساده، زندگی‌ای جریان دارد که با تصمیم‌های سخت و ناخواسته شکل گرفته است. فاطمه در خانواده‌ای شش‌نفره زندگی می‌کند: پدر، مادر، سه خواهر کوچک‌تر و خودش. خانه‌شان در حاشیه شهر است؛ جایی که کرایه کمتر است، اما فاصله تا مرکز زیاد. پدرش پیش از این راننده موتر بود، اما بعد از مدتی موترش را فروخت تا قرض‌هایش را بدهد. حالا کار ثابت ندارد؛ بعضی روزها بارکشی می‌کند و بعضی روزها بیکار می‌ماند. مادرش خانه‌دار است؛ زنی که تمام عمرش را در همین چهار دیواری گذرانده و حالا تنها دل‌خوشی‌اش زنده‌ماندن فرزندانش است. تا قبل از بسته‌شدن مکاتب، فاطمه شاگرد صنف دهم بود. هر روز مسیر طولانی خانه تا مکتب را پیاده می‌رفت. گاهی خسته می‌شد، اما شکایت نمی‌کرد. مکتب برایش فقط درس نبود؛ جایی بود که احساس می‌کرد دیده می‌شود و شنیده می‌شود. معلم ادبیاتش همیشه می‌گفت: «فاطمه، اگر بخواهی، می‌توانی خوب بنویسی.» همین یک جمله برایش کافی بود تا شب‌ها مشقش را با دقت انجام دهد. وقتی مکاتب بسته شد، فاطمه مثل خیلی‌ها اول منتظر ماند. گفتند موقت است و دوباره باز می‌شود. اما روزها گذشت و هیچ تغییری نیامد. اوایل، هنوز برنامه روزانه داشت: صبح بیدار می‌شد، کتاب می‌خواند و تمرین می‌نوشت. اما وقتی دید هیچ‌کس از آینده چیزی نمی‌داند، انگیزه‌اش کم‌کم از بین رفت. در همان روزها، وضعیت خانه هم بدتر شد. قرض‌ها بیشتر شد و مصرف دوا برای مادرش افزایش یافت. خواهرانش مکتب ابتدایی می‌رفتند و هرچند هزینه‌شان کم بود، اما صفر هم نبود. فاطمه احساس می‌کرد فقط مصرف است، نه کمک. این احساس آرام‌آرام سنگین شد. اولین بار فکر کار کردن از جایی آمد که انتظارش را نداشت. یک روز که برای خرید سبزی بیرون رفته بود، دید دختری هم‌سن خودش کنار سرک کفش رنگ می‌کند. دختر نه می‌خندید، نه حرف می‌زد؛ فقط کار می‌کرد. مردم می‌آمدند و می‌رفتند. فاطمه ایستاد و نگاه کرد، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی مقایسه. با خودش گفت: «او هم مثل من است. چرا او می‌تواند و من نه؟» چند روز بعد، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر اول مخالفت کرد و گفت: «این کار برای دختر خوب نیست.» اما وقتی فاطمه از وضعیت خانه، از قرض‌ها و از شرمندگی‌ای که هر شب می‌بیند، گفت، پدرش چیزی نگفت. سکوتش یعنی اجازه. روز اول، فاطمه هنوز مطمئن نبود. دلش می‌خواست کسی او را نشناسد. چادرش را محکم‌تر بست و جعبه واکس را از همان دختر قبلی قرض گرفت. کنار سرک نشست. دست‌هایش سرد بود؛ نه از هوا، بلکه از ترس. اولین مشتری چند دقیقه طول کشید تا بیاید؛ مردی میانسال که بدون نگاه‌کردن گفت: «سیاه کن.» فاطمه کفش را گرفت. دست‌هایش لرزید. واکس زیاد زد؛ کفش براق شد، اما نه تمیز. مرد پول داد و رفت؛ نه تشکر، نه اعتراض. آن روز فقط ۸۰ افغانی درآمد داشت. وقتی پول را به مادرش داد، مادر چیزی نگفت؛ فقط پول را گرفت و در گوشه‌ای گذاشت. اما شب، وقتی فکر می‌کرد فاطمه خواب است، آرام گفت: «خدا کند مجبور نبودی.» روزهای بعد بهتر شد. فاطمه یاد گرفت؛ یاد گرفت کجا بنشیند که مشتری بیشتر باشد، چه وقت حرف نزند و چه وقت فقط سرش پایین باشد. کم‌کم درآمدش به ۱۵۰ افغانی رسید و بعضی روزها، اگر شلوغ بود، به ۲۰۰ افغانی هم می‌رسید. این پول سهم بزرگی از مصارف خانه را پوره می‌کرد. فاطمه حالا برنامه مشخصی دارد: صبح‌ها زود می‌رود، قبل از شلوغی؛ ظهر برمی‌گردد و نان می‌خورد، دوباره عصر می‌رود. بعضی وقت‌ها خسته است، کمرش درد می‌کند و انگشتانش خشک می‌شود. اما وقتی می‌بیند خانه بدون قرض می‌چرخد، ادامه می‌دهد. دلتنگی برای مکتب هنوز هست، اما دیگر مثل قبل دردناک نیست. شاید چون عادت کرده یا چون زندگی اجازه نداد بیشتر فکر کند. با این حال، شب‌ها گاهی کتاب‌هایش را ورق می‌زند. بعضی درس‌ها را یادش رفته، بعضی را نه. هنوز می‌گوید: «اگر باز شود، برمی‌گردم.» اما این را آرام می‌گوید، طوری که اگر نشد، خودش هم نشنود. وقتی از فاطمه می‌پرسی چه پیامی برای دختران دیگر دارد، زیاد حرف نمی‌زند. بعد از مکثی طولانی می‌گوید: «امید را کسی به ما نمی‌دهد. خودمان باید نگهش داریم. حتی اگر کوچک باشد. حتی اگر فقط برای زنده‌ماندن باشد.» او کفش رنگ می‌کند؛ نه برای افتخار و نه برای داستان‌شدن، فقط برای این‌که خانه‌شان خاموش نماند. فاطمه قهرمان نیست، فقط دختری است که وقتی راه بسته شد، ایستاد و راه دیگری پیدا کرد؛ راهی که سخت است، اما واقعی است. نویسنده: سارا کریمی

1 هفته قبل
رویای ناتمام
رویای ناتمام یک دختر ورزشکار؛ از بامیان تا مهاجرت و غربت

وقتی سمیرا دستان خاک‌آلودش را از میان بوته‌های سبزی بیرون کشید و کمرش را صاف کرد، آفتاب داغ تابستان بر زمین‌های کشاورزی اطراف شهر می‌تابید. صدای کارگران از گوشه‌های مختلف مزرعه شنیده می‌شد و بوی خاک نم‌خورده در هوا پیچیده بود. او شالش را کمی روی سرش مرتب کرد و بطری آب را از کنار جعبه‌های پلاستیکی برداشت. جرعه‌ای نوشید و نگاهش را به جاده باریکی دوخت که در فاصله‌ای نه‌چندان دور از مزرعه قرار داشت. در همان لحظه، دختری جوان با بایسکل از آن جاده عبور کرد. عبورش تنها چند ثانیه طول کشید، اما برای سمیرا کافی بود تا زمان در ذهنش متوقف شود. انگار ناگهان از میان مزرعه‌ای در ایران، به سال‌های دورتر، به بامیان، به کوهستان‌ها و جاده‌هایی بازگشته بود که زمانی تمام زندگی‌اش را در خود جا داده بودند. او آرام لبخند زد، اما لبخندی که خیلی زود در گوشه لب‌هایش محو شد. سال‌ها گذشته بود، اما هنوز دیدن یک بایسکل می‌توانست قلبش را به درد بیاورد. هنوز هم وقتی صدای چرخ‌هایی را می‌شنید که روی آسفالت می‌غلتیدند، چیزی در وجودش بیدار می‌شد؛ چیزی که نه مهاجرت توانسته بود خاموشش کند و نه سختی‌های زندگی در غربت. سمیرا در یکی از روستاهای ولایت بامیان به دنیا آمده بود؛ جایی که کوه‌های بلند در هر سو دیده می‌شدند و زمستان‌های طولانی و سرد بخشی از زندگی مردم بودند. خانواده‌اش مانند بسیاری از خانواده‌های آن منطقه، زندگی ساده‌ای داشتند. پدرش کارمند یک اداره محلی بود و مادرش بیشتر عمرش را صرف بزرگ کردن فرزندان و رسیدگی به خانه کرده بود. آن‌ها ثروتمند نبودند، اما تلاش می‌کردند فرزندانشان فرصت‌هایی داشته باشند که خودشان در جوانی نداشتند. سمیرا از کودکی با دیگر دختران تفاوت‌هایی داشت. نمی‌توانست ساعت‌های طولانی در خانه بماند. همیشه به بیرون رفتن، حرکت کردن و تجربه کردن چیزهای تازه علاقه داشت. وقتی هم‌سن‌وسالانش با عروسک بازی می‌کردند، او بیشتر دوست داشت در تپه‌های اطراف بدود یا همراه برادرانش به بیرون از روستا برود. مادرش گاهی با لبخند می‌گفت: «این دختر انگار باد را در دلش پنهان کرده است.» اولین بار در حدود سیزده‌سالگی بود که بایسکل‌سواری توجهش را جلب کرد. یکی از اقاربشان بایسکلی داشت و سمیرا با اصرار فراوان از او خواست اجازه دهد چند دقیقه آن را امتحان کند. بار اول زمین خورد، بار دوم هم تعادلش را از دست داد، اما بار سوم توانست چند متر رکاب بزند. همان چند متر کافی بود تا احساس کند چیزی را یافته که سال‌ها دنبالش بوده است. پس از آن، هر فرصتی پیدا می‌کرد تمرین می‌کرد. مدتی بعد پدرش با وجود مشکلات مالی برایش یک بایسکل دست‌دوم خرید. سمیرا آن روز را هنوز هم یکی از بهترین روزهای زندگی‌اش می‌داند. ساعت‌ها بایسکل را تمیز کرد و شب هنگام آن را کنار اتاقش گذاشت. حتی چند بار نیمه‌شب بیدار شد تا مطمئن شود هنوز همان‌جا قرار دارد. سال‌های بعد برای او سال‌های رشد و امید بودند. بایسکل‌سواری در بامیان میان دختران رونق گرفته بود و سمیرا توانست به گروهی از دختران ورزشکار بپیوندد. آن‌ها با وجود امکانات محدود تمرین می‌کردند. گاهی مسیرهای طولانی را رکاب می‌زدند و گاهی در مسابقات محلی شرکت می‌کردند. بسیاری از مردم از آن‌ها حمایت می‌کردند و بسیاری نیز نگاه انتقادی داشتند، اما دختران جوانی مانند سمیرا بیشتر به رویاهای خود فکر می‌کردند تا به حرف دیگران. برای سمیرا، بایسکل تنها یک ورزش نبود. او احساس می‌کرد هنگام رکاب زدن به انسانی تبدیل می‌شود که می‌تواند سرنوشتش را خودش انتخاب کند. وقتی از میان دره‌های بامیان عبور می‌کرد و باد موهایش را تکان می‌داد، باور داشت آینده می‌تواند متفاوت از گذشته باشد. او آرزو داشت روزی مربی شود و به دختران دیگر آموزش دهد و حتی در مسابقات بین‌المللی شرکت کرده و پرچم افغانستان را با افتخار حمل کند. اما زندگی همیشه مطابق رویاهای انسان پیش نمی‌رود. تحولات سیاسی افغانستان همه چیز را تغییر داد. روزهایی که ابتدا تنها با نگرانی و شایعات همراه بودند، به‌تدریج به واقعیتی تلخ تبدیل شدند. محدودیت‌ها یکی پس از دیگری از راه رسیدند. بسیاری از فعالیت‌هایی که زمانی عادی به نظر می‌رسیدند، ناگهان ناممکن شدند. برای دخترانی مانند سمیرا، این تغییرات تنها یک خبر سیاسی نبود، بلکه تغییری بود که مستقیماً بر زندگی روزمره و آینده‌شان اثر می‌گذاشت. تمرین‌های ورزشی متوقف شدند. مسابقات لغو گردیدند. فضای ناامیدی به‌تدریج میان ورزشکاران دختر گسترش یافت. سمیرا بارها امیدوار بود شرایط بهتر شود، اما هر بار امیدش کمرنگ‌تر از قبل بازمی‌گشت. بایسکلش روزبه‌روز بیشتر در گوشه خانه باقی می‌ماند و گرد و خاک روی آن می‌نشست. هر بار که از کنار آن عبور می‌کرد، احساس می‌کرد بخشی از زندگی‌اش را از دست داده است. ماه‌ها گذشت و مشکلات اقتصادی نیز بیشتر شدند. خانواده‌ها نگران آینده فرزندانشان بودند. بسیاری از همسایه‌ها تصمیم به مهاجرت گرفتند و کم‌کم خانواده سمیرا نیز با این پرسش روبه‌رو شدند که آیا باید در افغانستان بمانند یا نه. تصمیم آسانی نبود. هیچ‌کس دلش نمی‌خواست خانه، خاطرات و سرزمینش را ترک کند، اما واقعیت‌های زندگی گاهی انسان را به انتخاب‌هایی وادار می‌کنند که هرگز تصورش را نمی‌کرد. پس از ماه‌ها فکر و مشورت، خانواده تصمیم گرفتند راهی ایران شوند. شبی که سمیرا آخرین وسایلش را جمع می‌کرد، چند بار به بایسکلش نگاه کرد. نمی‌توانست آن را همراه خود ببرد. برای دقایقی کنار آن نشست و دستش را روی فرمان کشید. هیچ‌کس در اتاق نبود، اما اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌هایش جاری شدند. احساس می‌کرد بخشی از وجودش را پشت سر می‌گذارد. سفر مهاجرت طولانی و خسته‌کننده بود. آن‌ها مانند هزاران خانواده دیگر با امید یافتن زندگی بهتر راهی کشوری شدند که بسیاری از افغان‌ها سال‌ها در آن کار و زندگی کرده بودند. اما رسیدن به ایران پایان مشکلات نبود، بلکه آغاز فصل تازه‌ای از دشواری‌ها بود. خانواده سمیرا در منطقه‌ای کشاورزی ساکن شدند. در آنجا بیشتر مهاجران در مزارع و باغ‌ها کار می‌کردند. برای تأمین هزینه‌های زندگی، همه اعضای خانواده مجبور بودند سهمی در کار داشته باشند و سمیرا نیز خیلی زود همراه پدر و مادرش وارد کار شد. روزهایش از سپیده‌دم آغاز می‌شد. پیش از طلوع کامل خورشید، راهی مزرعه می‌شدند. ساعت‌ها در گرما کار می‌کردند؛ سبزی می‌کاشتند، علف‌های هرز را جمع می‌کردند، محصول برداشت می‌کردند و جعبه‌ها را برای فروش آماده می‌ساختند. دست‌های سمیرا که زمانی به گرفتن فرمان بایسکل عادت داشتند، اکنون از کار مداوم زبر و خشن شده بودند. در آغاز، این تغییر برایش بسیار دشوار بود. گاهی شب‌ها از شدت خستگی نمی‌توانست راحت بخوابد. اما چیزی که بیش از خستگی جسمی آزارش می‌داد، احساس دور شدن از رویایی بود که سال‌ها برای آن تلاش کرده بود. با این حال، تلاش کرد تسلیم نشود. هرچند زندگی جدید فرصت زیادی برای ورزش باقی نمی‌گذاشت، اما سمیرا هر زمان که امکان داشت به رویاهایش برمی‌گشت. بعضی عصرها مسیرهای طولانی را پیاده می‌رفت تا بایسکل‌سوارانی را ببیند که در جاده‌های اطراف تمرین می‌کردند. گاهی ویدیوهای مسابقات جهانی را در تلفن همراهش تماشا می‌کرد و با دقت حرکات ورزشکاران را دنبال می‌کرد. مدتی بعد توانست با پس‌انداز اندکی که از کارش جمع کرده بود، یک بایسکل دست‌دوم بخرد. روزی که آن را به خانه آورد، مادرش لبخند زد؛ او می‌دانست دخترش چه اندازه به این وسیله وابسته است. از آن پس، هرگاه فرصتی پیدا می‌کرد، صبح زود یا هنگام غروب رکاب می‌زد. شاید مسیرها کوتاه بودند و شاید دیگر خبری از مسابقات رسمی نبود، اما همان لحظات برایش ارزش فراوانی داشتند. در ذهنش دوباره در جاده‌های بامیان قرار می‌گرفت؛ جایی که دوستانش در کنارش رکاب می‌زدند و صدای خنده‌هایشان در هوا می‌پیچید. گاهی هنگام کار در مزرعه، خاطرات گذشته ناگهان در ذهنش زنده می‌شد؛ روز گرفتن نخستین مدال یا موفقیت در مسابقات محلی. آن خاطرات به او یادآوری می‌کردند که پیش از مهاجرت، دختری بود که آرزوهای بزرگی داشت. سمیرا هنوز همان دختر است. سال‌های زندگی در ایران به او صبر آموختند. یاد گرفت که گاهی انسان نمی‌تواند مسیر زندگی را انتخاب کند، اما می‌تواند امیدش را حفظ کند. او هرگز از آرزوی بازگشت دست نکشید. هر بار که نام بامیان را می‌شنود، تصویر جاده‌هایش در ذهنش زنده می‌شود. هر بار که عکس بند امیر یا کوه‌های سر به فلک کشیده ولایتش را می‌بیند، قلبش فشرده می‌شود. او بارها به مادرش گفته است که اگر روزی شرایط تغییر کند، نخستین کاری که انجام خواهد داد بازگشت به بامیان است؛ نه فقط برای دیدن خانه، بلکه برای رکاب زدن در همان جاده‌هایی که رویاهایش در آن شکل گرفته بودند. سمیرا می‌داند شاید آن روز به این زودی‌ها نرسد، اما باور دارد امید آخرین چیزی است که باید از دست برود. اکنون هر روز صبح که برای کار راهی مزرعه می‌شود، خورشید همان‌گونه طلوع می‌کند که سال‌ها پیش بر کوه‌های بامیان طلوع می‌کرد. او میان بوته‌های سبزی کار می‌کند، عرق می‌ریزد و برای خانواده تلاش می‌کند، اما در گوشه‌ای از ذهنش هنوز دختری زندگی می‌کند که با تمام نیرو رکاب می‌زند و به سوی افق می‌رود. شاید زندگی او را از جاده‌های بامیان تا مزارع ایران کشانده باشد، اما نتوانسته عشقش به بایسکل‌سواری را از او بگیرد. هنوز هم شب‌ها در خواب، خود را در میان مسابقه‌ای می‌بیند که دختران زیادی در آن حضور دارند؛ باد کوهستان صورتش را نوازش می‌دهد و او با تمام توان رکاب می‌زند. در آن رویاها هیچ مانعی وجود ندارد؛ هیچ محدودیتی نیست و هیچ دختری مجبور نیست آرزوهایش را کنار بگذارد. شاید به همین دلیل است که سمیرا هنوز تسلیم نشده است. زیرا در دلش یقین دارد روزی دوباره به سرزمینش بازخواهد گشت؛ روزی که بایسکلش را برمی‌دارد، در جاده‌های بامیان رکاب می‌زند و در کنار دختران دیگر مسابقه‌ای را آغاز می‌کند که سال‌ها پیش ناتمام مانده بود. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
از کانکور تا کار
از کانکور تا کار آنلاین؛ روایت پایداری و امید

باران بهاری آرام و بی‌صدا بر بام‌های کابل می‌بارید. مروه کنار پنجره اتاقش نشسته بود و به صفحه لپ‌تاپ خیره شده بود. خطوط پیچیده‌ای از کد روی صفحه دیده می‌شد؛ کدهایی که برای یک شرکت در عراق می‌نوشت. چند دقیقه بعد، پروژه را ارسال کرد و پیام کوتاهی از مدیرش دریافت نمود: «کار عالی بود.» مروه لبخند زد؛ اما لبخندی که خیلی زود محو شد. نگاهش از صفحه لپ‌تاپ به سوی قفسه کوچکی در گوشه اتاق رفت. میان چند کتاب قدیمی، کارت کانکور و چند جزوه دانشگاهی هنوز نگهداری می‌شد؛ یادگار روزهایی که تصور می‌کرد آینده‌اش در تالارهای دانشگاه کابل رقم خواهد خورد، نه در اتاق کوچکی که سه سال تمام به صنف درسی، دفتر کار و دنیای او تبدیل شده بود. او ۲۱ سال داشت، اما احساس می‌کرد در این سه سال به اندازه یک دهه تجربه اندوخته است. روزهایی را پشت سر گذاشته بود که هر کدام می‌توانست زندگی یک انسان را تغییر دهد. گاهی وقتی به گذشته فکر می‌کرد، همه‌چیز مانند فیلمی طولانی از برابر چشمانش عبور می‌کرد؛ از روزهای پرشور آمادگی کانکور تا روزی که خبر بسته شدن دانشگاه‌ها را شنید و احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. مروه در یکی از محله‌های متوسط کابل بزرگ شده بود. خانواده‌اش زندگی ساده‌ای داشتند. پدرش سال‌ها در بخش اداری یک شرکت خصوصی کار کرده بود و مادرش خانه‌دار بود. درآمد خانواده هیچ‌گاه زیاد نبود؛ اما آنچه در خانه آن‌ها ارزش داشت، اهمیت دادن به آموزش بود. پدر مروه همیشه می‌گفت: «ثروتی که کسی نتواند از تو بگیرد، علم است.» شاید همین جمله بود که از کودکی در ذهن مروه ریشه دواند. او برخلاف بسیاری از دختران هم‌سن‌وسال خود، علاقه عجیبی به فناوری داشت. زمانی که دیگران درباره لباس‌ها یا سرگرمی‌های روزمره صحبت می‌کردند، مروه دوست داشت بداند برنامه‌های داخل تلفن همراه چگونه ساخته می‌شوند و چرا یک وب‌سایت با فشردن یک دکمه باز می‌شود. این پرسش‌ها برای بسیاری عجیب به نظر می‌رسید، اما برای او آغاز یک علاقه عمیق بود. در دوران مکتب، او از شاگردان ممتاز صنف به شمار می‌رفت. بیشتر وقتش میان کتاب‌ها سپری می‌شد. هرگاه برق خانه قطع نمی‌شد، تا نیمه‌های شب مطالعه می‌کرد. مادرش بارها او را تشویق می‌کرد که کمی استراحت کند، اما مروه می‌دانست که رسیدن به رؤیاهایش بدون تلاش ممکن نیست. وقتی به صنف دوازدهم رسید، هدفش کاملاً روشن بود: قبولی در رشته کامپیوترساینس دانشگاه کابل. این دانشگاه برای او تنها یک مرکز آموزشی نبود، بلکه نماد آینده‌ای بود که سال‌ها در ذهن خود ساخته بود. او می‌خواست روزی برنامه‌نویسی حرفه‌ای شود، نرم‌افزار طراحی کند و برای حل مشکلات جامعه از فناوری بهره بگیرد. سال کانکور یکی از دشوارترین سال‌های زندگی‌اش بود. بسیاری از شب‌ها در حالی به خواب می‌رفت که کتاب روی سینه‌اش قرار داشت. گاهی از شدت خستگی چشمانش می‌سوخت، اما باز هم درس می‌خواند. پدرش که تلاش او را می‌دید، هرچند توان مالی چندانی نداشت، هر آنچه در توانش بود برای تهیه کتاب‌ها و پرداخت هزینه کورس‌های آموزشی انجام می‌داد. روز اعلام نتایج کانکور، خانه آن‌ها حال‌وهوای دیگری داشت. مروه از صبح چندین بار سایت نتایج را باز کرده بود. دست‌هایش می‌لرزید و قلبش به‌شدت می‌تپید. وقتی سرانجام نام خود را در میان پذیرفته‌شدگان رشته کامپیوترساینس دانشگاه کابل دید، برای چند لحظه نتوانست حرفی بزند. مادرش که متوجه اشک‌های دخترش شد، تصور کرد اتفاق بدی رخ داده است. اما مروه تنها صفحه تلفن را به او نشان داد. چند ثانیه بعد، صدای گریه و خنده هر دو در خانه پیچید. آن شب یکی از شادترین شب‌های زندگی خانواده بود. پدرش با افتخار به دوستان و خویشاوندان زنگ می‌زد و خبر قبولی دخترش را می‌داد. همسایه‌ها برای تبریک آمدند و همه از آینده روشن مروه سخن می‌گفتند. اما هیچ‌کس نمی‌دانست که این شادی چندان دوام نخواهد آورد. متن بسیار طولانی است و ویرایش کامل آن در یک پیام جا نمی‌شود. بخش نخست را به‌صورت حرفه‌ای ویرایش کردم. بخش‌های بعدی را نیز می‌توانم به همین سبک، کاملاً منسجم و آماده نشر ویرایش کنم. چند ماه بعد، زمانی که محدودیت‌های آموزشی برای دختران افزایش یافت و سرانجام دروازه‌های دانشگاه‌ها به روی آنان بسته شد، زندگی مروه وارد مرحله‌ای شد که هرگز تصورش را نمی‌کرد. او هنوز روز شنیدن آن خبر را به‌وضوح به یاد دارد. در خانه نشسته بود که خبر را از طریق شبکه‌های اجتماعی دید. ابتدا تصور کرد شایعه‌ای بیش نیست. چند بار خبر را خواند و سپس سایت‌های مختلف را بررسی کرد؛ اما هرچه بیشتر می‌خواند، واقعیت تلخ‌تر و سنگین‌تر به نظر می‌رسید. آن شب نتوانست بخوابد. تمام نقشه‌هایی که برای آینده خود کشیده بود، ناگهان در هاله‌ای از ابهام فرو رفت. روزهای بعد، هر بار که به کتاب‌های دانشگاهی‌اش نگاه می‌کرد، احساس سنگینی عجیبی در قلبش پدید می‌آمد. هفته‌ها گذشت. بسیاری از دختران هم‌سن‌وسال او دچار ناامیدی شده بودند. برخی دیگر درس نمی‌خواندند، بعضی در اندیشه مهاجرت بودند و گروهی نیز به اجبار مسیرهای دیگری را انتخاب کرده بودند. مروه نیز روزهای سختی را پشت سر گذاشت. گاهی ساعت‌ها در اتاقش می‌نشست و به آینده فکر می‌کرد. او برای رسیدن به دانشگاه سال‌ها تلاش کرده بود و اکنون نمی‌دانست باید چه کند. اما در میان همان روزهای دشوار، تصمیمی گرفت که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. او با خود گفت: «اگر امکان رفتن به دانشگاه را ندارم، نباید یادگیری را متوقف کنم.» این تصمیم ساده نبود. در افغانستان، یادگیری آنلاین با چالش‌های فراوانی همراه است؛ اینترنت گران و ضعیف است، برق به‌طور مداوم قطع می‌شود و بسیاری از منابع آموزشی به‌آسانی در دسترس نیست. با این حال، مروه از همان امکانات محدود نیز به بهترین شکل استفاده کرد. او ساعت‌های طولانی را صرف تماشای آموزش‌های رایگان کرد. هر روز برنامه‌ای مشخص برای خود تنظیم می‌کرد. صبح‌ها مطالعه می‌کرد، بعدازظهرها به انجام تمرین‌های برنامه‌نویسی می‌پرداخت و شب‌ها پروژه‌های آموزشی را تکمیل می‌کرد. در آغاز، همه‌چیز دشوار بود. بارها به بن‌بست می‌رسید. گاهی ساعت‌ها روی یک مشکل کار می‌کرد و راه‌حلی برای آن نمی‌یافت. روزهایی نیز بود که اینترنت به‌درستی کار نمی‌کرد و تمام برنامه‌هایش را بر هم می‌زد. اما او دست از تلاش نکشید. ماه‌ها به سال تبدیل شد و تلاش‌های او به‌تدریج نتیجه داد. مروه زبان‌های مختلف برنامه‌نویسی را آموخت، وب‌سایت طراحی کرد و نمونه‌کارهای متعددی ساخت. او کم‌کم اعتمادبه‌نفس بیشتری پیدا کرد و دریافت که می‌تواند در بازار کار آنلاین نیز جایگاهی برای خود به دست آورد. در سال دوم، نخستین پروژه واقعی خود را دریافت کرد. مبلغ آن چندان زیاد نبود، اما برای او ارزش فراوانی داشت. آن پروژه ثابت کرد که مهارت‌هایش تنها در حد آموزش باقی نمانده و می‌تواند از آن‌ها درآمد نیز کسب کند. وقتی نخستین درآمدش را به خانه آورد، مادرش با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. در شرایطی که مشکلات اقتصادی بسیاری از خانواده‌های افغانستان را تحت فشار قرار داده بود، همان درآمد اندک نیز اهمیت زیادی داشت. پس از آن، پروژه‌های بیشتری به او سپرده شد. هر پروژه تجربه‌ای تازه برایش به همراه داشت. گاهی مجبور می‌شد تا نیمه‌های شب بیدار بماند تا کارها را به‌موقع تحویل دهد؛ اما از این خستگی شکایتی نداشت، زیرا احساس می‌کرد دوباره در مسیر رؤیاهایش قرار گرفته است. نقطه عطف زندگی او زمانی فرا رسید که با یک شرکت فناوری در عراق آشنا شد. این شرکت به دنبال برنامه‌نویسی بود که بتواند به‌صورت دورکاری با آنان همکاری کند. مروه درخواست خود را ارسال کرد و پس از چند آزمون فنی و مصاحبه آنلاین، پذیرفته شد. آن روز یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی‌اش بود. اکنون او از کابل برای شرکتی در عراق کار می‌کرد؛ کاری که شاید چند سال پیش حتی تصور آن را نیز نمی‌کرد. درآمد ماهانه حدود ۲۵۰ دالر به او این امکان را داد تا بخشی از هزینه‌های خانواده را تأمین کند. پدرش دیگر مجبور نبود به‌تنهایی بار تمام مشکلات اقتصادی را بر دوش بکشد. خواهران کوچک‌ترش نیز با دیدن موفقیت او، انگیزه بیشتری برای یادگیری پیدا کردند. اما با وجود همه این موفقیت‌ها، در قلب مروه هنوز جای خالی بزرگی وجود داشت. او همچنان آرزو دارد روزی وارد دانشگاه شود. هنوز وقتی نام دانشگاه کابل را می‌شنود، احساس خاصی پیدا می‌کند. دفترچه یادداشت کانکورش را نگه داشته است و جزوه‌هایی را که برای آغاز درس‌های دانشگاه تهیه کرده بود، هنوز کنار نگذاشته است. او باور دارد که آموزش آنلاین توانسته بخشی از مسیرش را هموار کند، اما دانشگاه چیز دیگری است. حضور در صنف، گفت‌وگو با استادان، کار روی پروژه‌های علمی و یادگیری در یک محیط آکادمیک، تجربه‌ای است که همچنان در انتظار آن به سر می‌برد. بزرگ‌ترین آرزوی مروه، بازگشایی دوباره دانشگاه‌ها برای دختران است. او می‌خواهد تحصیلاتش را به‌صورت رسمی ادامه دهد و دانش خود را در سطحی بالاتر گسترش بخشد. در ذهنش برنامه‌های بزرگی برای آینده دارد. می‌خواهد روزی مرکزی آموزشی برای دختران افغان ایجاد کند؛ مرکزی که در آن دختران بتوانند مهارت‌های فناوری را بیاموزند و از این طریق به استقلال اقتصادی دست یابند. او بارها با دخترانی روبه‌رو شده است که به دلیل بسته بودن دانشگاه‌ها احساس ناامیدی می‌کنند. هر بار تلاش کرده است به آنان امید بدهد و یادآور شود که یادگیری متوقف نشده است. مروه می‌داند که مسیر پیش رویش هنوز طولانی است. می‌داند که چالش‌های فراوانی در انتظار او و هزاران دختر دیگر وجود دارد. اما تجربه سه سال گذشته به او آموخته است که حتی در دشوارترین شرایط نیز می‌توان راهی برای ادامه یافت. امروز، هر صبح پیش از آن‌که کار روزانه خود را آغاز کند، چند دقیقه‌ای به آینده می‌اندیشد؛ به روزی که دوباره دروازه‌های دانشگاه باز شوند، به روزی که بتواند به‌عنوان یک دانشجوی کامپیوترساینس وارد صنف شود و رؤیایی را که سال‌ها پیش آغاز کرده بود، ادامه دهد. تا آن روز، او در همان اتاق کوچک کابل به تلاش خود ادامه می‌دهد؛ اتاقی که در سه سال گذشته هم دانشگاهش بوده، هم دفتر کارش و هم پناهگاه امیدهایش. داستان مروه تنها داستان یک دختر نیست؛ بلکه روایت نسلی از دختران افغانستان است که با وجود محرومیت از آموزش رسمی، هنوز از آموختن دست نکشیده‌اند و همچنان برای ساختن آینده‌ای بهتر تلاش می‌کنند. آنان نشان داده‌اند که هیچ مانعی نمی‌تواند شعله امید و اشتیاق به یادگیری را به‌طور کامل خاموش کند؛ زیرا رؤیاهایی که با دانش و اراده گره خورده باشند، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز زنده می‌مانند. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
از صنف‌های بسته
از صنف‌های بسته تا اشتغال؛ داستان امید در یک کارگاه کوچک

صبح هنوز به‌طور کامل بر شهر مزارشریف سایه نیفکنده است. صدای اذان از مسجد محل به گوش می‌رسد و کوچه‌های باریک، آرام‌آرام از سکوت شبانه بیرون می‌آیند. در یکی از محله‌های نسبتاً دور از مرکز شهر، جایی که خانه‌های خشتی و دیوارهای گلی هنوز بخشی از چهره محل را تشکیل می‌دهند، دختری جوان روز خود را زودتر از بسیاری از همسالانش آغاز می‌کند. او پس از ادای نماز صبح، حویلی کوچک خانه را جارو می‌کند، برای اعضای خانواده چای دم می‌کند و سپس راهی کارگاهی می‌شود که در چند سال گذشته نه‌تنها زندگی خودش، بلکه زندگی چندین زن و دختر دیگر را نیز تغییر داده است. چند سال پیش، زمانی که دروازه‌های مکاتب به روی دختران بسته شد، او دانش‌آموز یکی از صنف‌های متوسطه بود. مانند بسیاری از دختران افغانستان، آرزوهای بزرگی در سر داشت. می‌خواست درس بخواند، تحصیلات عالی خود را ادامه دهد و روزی معلم، داکتر یا کارمند یکی از نهادهای دولتی شود. او کتاب‌هایش را دوست داشت و از شاگردان ممتاز صنف به شمار می‌رفت. اما با بسته شدن مکتب، زندگی‌اش وارد مرحله‌ای شد که هرگز تصور آن را نمی‌کرد. او روزهای نخست را به‌خوبی به یاد دارد؛ روزهایی که هر صبح از خواب بیدار می‌شد، اما دیگر لباس مکتب را بر تن نمی‌کرد. کتاب‌هایش روی طاقچه اتاق باقی مانده بودند و دفترهایش آرام‌آرام زیر لایه‌ای از گرد و خاک پنهان می‌شدند. هر بار که صدای زنگ مکتب همسایه را می‌شنید، قلبش فشرده می‌شد. او می‌گوید در آن روزها احساس می‌کرد بخشی از آینده‌اش از او گرفته شده است. اما در خانواده‌ای که با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کرد، فرصت زیادی برای غرق شدن در ناامیدی وجود نداشت. پدر خانواده کارگر روزمزد بود و درآمد اندکی داشت. قیمت مواد خوراکی روزبه‌روز افزایش می‌یافت و تأمین هزینه‌های زندگی دشوارتر می‌شد. او بارها شاهد بود که مادرش برای مدیریت مخارج خانه ساعت‌ها فکر می‌کند و گاهی ناچار می‌شود برخی نیازهای ضروری را به زمان دیگری موکول کند. در همان روزها بود که او و برادرش درباره راه‌اندازی یک کار کوچک خانوادگی گفت‌وگو کردند. آنان سرمایه چندانی نداشتند و تجربه‌شان نیز محدود بود، اما باور داشتند که با اراده و پشتکار می‌توانند راهی برای کسب درآمد پیدا کنند. پس از بررسی چندین گزینه، تصمیم گرفتند تولید مایع ظرف‌شویی را آغاز کنند؛ محصولی که تقریباً در هر خانه مورد استفاده قرار می‌گیرد و همواره بازار مصرف دارد. آغاز کار بسیار دشوار بود. آنان بخشی از پس‌انداز اندک خانواده را جمع‌آوری کردند و با آن مقدار کمی مواد اولیه خریدند. در یکی از اتاق‌های خانه چند بشکه پلاستیکی، تعدادی بوتل خالی و وسایل ساده تهیه کردند. روزهای نخست ساعت‌ها صرف یادگیری شیوه تولید، ترکیب مواد و آزمایش کیفیت محصول می‌شد. گاهی یک اشتباه کوچک باعث می‌شد تمام زحمات یک روز از بین برود و گاهی نیز محصول کیفیت لازم را نداشت و ناچار بودند دوباره از ابتدا شروع کنند. با این حال، ناامید نشدند. شب‌ها پس از صرف شام کنار هم می‌نشستند و درباره راه‌های بهبود کار گفت‌وگو می‌کردند. برادرش مسئول تهیه مواد اولیه و بازاریابی شد و او بیشتر بر تولید و بسته‌بندی تمرکز کرد. کم‌کم نخستین سفارش‌های کوچک از دکان‌های محل دریافت شد. هرچند سود چندانی در میان نبود، اما همان سفارش‌ها برای آنان نشانه‌ای از امید و موفقیت به شمار می‌رفت. چند ماه بعد، کارگاه کوچک آنان در میان مردم محل شناخته شد. کیفیت محصولات بهبود یافت و مشتریان بیشتری به دست آوردند. دکان‌دارانی که در ابتدا با تردید به محصول آنان نگاه می‌کردند، اکنون سفارش‌های بیشتری ثبت می‌کردند و تولید نیز افزایش یافت. در روزهای نخست، بسیاری از اطرافیان با دیده تردید به این کار نگاه می‌کردند. برخی باور نداشتند که یک دختر جوان بتواند در شرایط دشوار اقتصادی، کسب‌وکاری هرچند کوچک را مدیریت کند. اما او و برادرش تصمیم گرفتند به جای توجه به قضاوت دیگران، تمام انرژی خود را صرف پیشبرد کار کنند. با گذشت زمان، اعتماد مردم محل افزایش یافت و مشتریان دوباره برای خرید مراجعه کردند. هر موفقیت کوچک، انگیزه آنان را بیشتر می‌کرد. امروز نیز با وجود بهتر شدن وضعیت کارگاه، مشکلات همچنان وجود دارد. افزایش قیمت مواد اولیه، هزینه‌های حمل‌ونقل و رقابت در بازار از چالش‌های روزمره آنان است. با این حال، زنان و دخترانی که در این کارگاه فعالیت می‌کنند باور دارند داشتن درآمد، هرچند اندک، بهتر از بی‌کاری است. در این زمان تصمیم گرفتند چند زن و دختر نیازمند محل را نیز به کار جذب کنند. نخستین زنی که به آنان پیوست، مادری بیوه بود که مسئولیت تأمین زندگی سه فرزندش را بر عهده داشت. پس از او زنان دیگری نیز به کارگاه آمدند. امروز در این کارگاه شش زن و سه دختر مشغول کار هستند. فضای کارگاه ساده است، اما در پس این سادگی، ده‌ها داستان از تلاش و امید نهفته است. نویسنده: سارا کریمی

3 هفته قبل
دانش و فناوری

پزشکان بریتانیا: شبکه‌های اجتماعی به اندازه سیگار برای جوانان مضر است

پزشکان در بریتانیا در تازه‌ترین مورد اعلام کردند که شبکه‌های اجتماعی از نظر تهدید برای سلامت جوانان در سطح مشابه با سیگار قرار دارند. آکادمی دانشکده‌های سلطنتی پزشکی بریتانیا، با نشر گزارشی گفته است که پزشکان باید هنگام معاینه روزمره بیماران جوان، از آن‌ها درباره مدت استفاده از صفحه‌نمایش و شبکه‌های اجتماعی نیز بپرسند. این گزارش در پاسخ به درخواست مشورت دولت بریتانیا درباره استفاده افراد زیر ۱۶ سال از شبکه‌های اجتماعی ارائه شده است. همچنین بی‌بی‌سی جهانی در گزارش نوشته است که در میان جامعه علمی گسترده‌تر هنوز اجماع روشنی وجود ندارد که استفاده از صفحه‌نمایش به‌طور کلی برای کودکان زیان‌بار است. حکومت بریتانیا در حال بررسی ممنوعیت استفاده از شبکه‌های اجتماعی برای جوانان زیر ۱۶ سال است؛ اقدامی که برای نخستین بار در استرالیا انجام شد و برخی کشورهای دیگر نیز در تلاش برای رفتن به این سمت هستند. در عین حال، لیز کندال، وزیر فناوری بریتانیا گفته است که اقدامات تازه درباره استفاده افراد زیر ۱۶ سال از شبکه‌های اجتماعی تا پایان سال اجرا خواهد شد. وی در ادامه تاکید کرده است که پاسخ دولت به روند مشورت‌ها در تابستان ارائه خواهد شد و اقدامات عملی تا پایان سال انجام می‌شود. قابل ذکر است که از ماه مارچ، حکومت بریتانیا از والدین و کودکان خواسته است درباره اقداماتی مانند محدودیت زمانی استفاده از برنامه‌ها در شب، بررسی‌های سخت‌گیرانه‌تر سن کاربران و راهکارهای افزایش امنیت آنلاین نظر دهند. برخی از این طرح‌ها نیز در تعدادی از خانه‌ها به‌صورت آزمایشی اجرا شده‌اند.

زن و بهداشت

چگونه با حسادت در کودکان مقابله کنیم؟

با موضوع حسادت در نزد کودک‌تان باید بصورت آگاهانه برخورد کنید تا تاثیر نامطلوبی بر کودک‌تان نداشته باشد. در ادامه به معرفی چندمورد از راهکارهای مفید می‌پردازیم که به مقابله با موضوع حسادت در کودک‌تان می‌تواند کمک کند. به حرف فرزندتان عمیقاً گوش دهید حسادت موضوعی سطحی نیست بلکه  ریشه ای عمیق دارد. با کودک خود صحبت کنید و به نگرانی ها و دلایل او که باعث چنین رفتاری می‌شود گوش دهید. گوش دادن به ترس ها، نگرانی ها و مشکلات فرزندتان به او کمک می‌کند که بر حسادتش غلبه کند. احساسات منفی را به احساسات مثبت تبدیل کنید جهت دهی مثبت به افکار منفی کودک به او کمک می‌کند با حسادتش مقابله کند. اگر خواهر، برادر و یا دوستش در تحصیل از او بهتر عمل می‌کند باید فرزندتان را تشویق کنید تا بجای اینکه نسبت به افراد بهتر از خود حس بدی داشته باشد بیشتر تلاش کند و خودش را رشد دهد. ممکن است فرزندتان رفتاری پرخاشگرانه و منفی از خودش نشان دهد اما شما باید نسبت به او مهربان و صبور باشید و او را سرزنش یا تنبیه نکنید. درک این نکته ضروری است که فرزند شما با موقعیت عاطفی دشواری دست و پنجه نرم می‌کند و برای مقابله با آن به حمایت و مهربانی شما نیاز دارد. اهمی‌ت به اشتراک گذاری و سهیم شدن را توضیح دهید هرکودکی باید اهمیت مهربانی و به اشتراک گذاری را بیاموزد. وقتی کودک یاد می‌گیرد که وسایل خود را با سایر کودکان به اشتراک بگذارد نه تنها می‌تواند دوستان بیشتری پیدا کند بلکه می‌تواند به محو احساس حسادتش نیز کمک کرده باشد. از مقایسه خودداری کنید مقایسه باعث ایجاد احساس منفی و بی ارزشی نزد افراد می‌شود. بنابراین لطفاً کودک‌تان را با سایر کودکان از جمله دوستان شان مقایسه نکنید. هر کودکی توانایی و رفتارهای منحصر به فرد خودش را دارا می‌باشد و استعدادهای متفاوتی دارد. کشف کنید که فرزند شما در چه زمینه ای خوب عمل می‌کند وکمکش کنید تا مهارت‌های خود را در همان زمینه تقویت کند و به آنها مسلط شود نه اینکه آنها را با دیگران در مقام مقایسه قرار دهید. بیش از حد از کودک خود تعریف نکنید شما به عنوان والدین فرزندتان را می‌پرستید و دوستش دارید و ممکن است گاهی بخاطر تلاش ها و سخت‌کوشی‌هایش از او تمجید کنید اما از افراط در این کار خودداری کنید. شاید هنگامی‌ که سایر کودکان از فرزند شما بهتر بوده اند متوجه شوید که در حال تمجید بیش از حد از فرزندتان هستید و سخنان شما به کودک تان اطمینان خاطر دهد. بنابراین از انجام این کار خودداری کنید. از مقایسه ی عملکرد تحصیلی خودداری کنید بهتر است از مقایسه ی عملکرد تحصیلی فرزندتان در مکاتب با خواهر، برادر و یا دوستانش خودداری کنید. انجام این کار باعث ایجاد احساس خصومت و حسادت می‌شود. اگر فرزندتان نمرات خوبی کسب نمی‌کند تشویقش کنید بجای مقایسه‌ی خودش با کسی که نمره‌ی خوبی گرفته تلاشش را بیشتر کند و شما نیز نباید او را به این خاطر مورد سرزنش قرار دهید. القای رفتار مثبت داشته باشید تا حد امکان از چیزهای که باعث ایجاد حسادت در فرزندتان می‌شود اجتناب کنید. شما باید از سنین پایین احساس عشق، به اشتراک گذاری و مهربانی را در وجود کودک‌تان رشد دهید. همچنین آموزش موضوع حسادت و جوانب آن نیز به کودک کمک می‌کند تا با روش بهتری با این حس مقابله کنند. زمان کافی را با آنها بگذرانید غالباً حسادت در کودکان به این دلیل شکل می‌گیرد که توجهی را که آنها می‌خواهند و شایسته‌ی آن هستند از شما دریافت نمی‌کنند. زمانی را در روز به تعامل با آنها اختصاص دهید، چه برای بازی کردن و چه بیرون بردنشان و ساعات و دقایقی را با آنها قدم زدن در فضای باز، انجام یک بازی خانوادگی، تماشای فیلم شبانه، خواندن کتاب قبل از خواب یا فقط نشستن و صحبت کردن با آنها درباره ی اتفاقات روزانه شان. کمک شان کنید حسادت را به یک هدف تبدیل کنند اینکه به دیگران نگاه کنیم که به چیزهایی دست می‌ یابند یا توانایی انجام کارهایی را دارند که ما نمی‌ توانیم، طبیعی است. این مسئله باعث حسادت ما می‌شود. اما چه می‌شود اگر به فرزندتان کمک کنید حسادت‌شان را به اهدافی تبدیل کنند که از صمیم قلب آرزوی آن را دارند؟ اگر به دوستی که خوب فوتبال بازی می‌کند حسادت می‌کنند تلاش کنید تا در یادگیری همان حرفه او را حمایت کنید تا به آن توانایی که در دیگران دیده اند و در خود ندیده اند دست پیدا کنند. سخن پایانی: در این مقاله سعی بر آن شده تا بهتری نکات در رابطه به فرزند پروری در باب موضوع حسادت به شما معرفی و توضیح داده شوند. در نهایت پس از هر راهنمایی و مشاوره، والدین آگاه آنهایی هستند که به درستی مطالعه می‌کنند و در زمی‌نه ی رشد فرزندشان با دانش و درک صحیح قدم برمی‌دارند. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

زن و ادبیات

از سکوت تا رهایی؛ نگاهی به رمان «خانه‌ای بدون پنجره»

نادیا هاشمی یکی از برجسته‌ترین نویسندگان زن افغان‌تبار در ادبیات معاصر جهان است؛ نویسنده‌ای که توانسته است با بهره‌گیری از تجربه‌های فرهنگی و خانوادگی خود، پلی میان افغانستان و جهان غرب ایجاد کند. او در ایالات متحده آمریکا و در خانواده‌ای مهاجر از افغانستان به دنیا آمد. والدینش پس از دگرگونی‌های سیاسی افغانستان به آمریکا مهاجرت کرده بودند، اما تلاش کردند زبان، فرهنگ و سنت‌های سرزمین مادری را در خانواده حفظ کنند. همین پیوند عمیق با ریشه‌های فرهنگی افغانستان بعدها به یکی از مهم‌ترین منابع الهام او در نویسندگی تبدیل شد. نادیا هاشمی در دانشگاه پزشکی خواند و سال‌ها به عنوان پزشک مشغول کار بود، اما علاقه او به ادبیات و داستان‌گویی سرانجام مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. او بارها در مصاحبه‌های خود گفته است که داستان‌های خانواده، خاطرات مهاجرت و شنیدن روایت‌های زنان افغان، نقش مهمی در شکل‌گیری نگاه ادبی او داشته‌اند. آثار نادیا هاشمی غالباً بر موضوعاتی مانند هویت، مهاجرت، خانواده، عدالت اجتماعی، جایگاه زنان و تأثیر سنت‌ها بر زندگی افراد تمرکز دارند. او تلاش می‌کند تصویری انسانی و چندبعدی از افغانستان ارائه دهد؛ تصویری که فراتر از اخبار جنگ و بحران‌های سیاسی باشد و زندگی روزمره مردم، امیدها، ترس‌ها و آرزوهای آنان را نیز نشان دهد. از میان آثار شناخته‌شده او می‌توان به «مرواریدی که صدفش شکست»، «وقتی ماه پایین است»، «جرقه‌هایی چون ستارگان»، «آسمان زیر پای ما» و «خانه‌ای بدون پنجره» اشاره کرد. هر یک از این آثار به نحوی با افغانستان و سرنوشت مردم آن پیوند دارند، اما «خانه‌ای بدون پنجره» از جمله آثاری است که بیش از دیگر آثار او به موضوع عدالت و وضعیت زنان در جامعه سنتی می‌پردازد. رمان «خانه‌ای بدون پنجره» در سال ۲۰۱۶ منتشر شد و به سرعت مورد توجه منتقدان و خوانندگان قرار گرفت. عنوان کتاب خود استعاره‌ای قدرتمند است. خانه‌ای بدون پنجره مکانی است که در آن نور به سختی راه می‌یابد و انسان احساس محدودیت و انزوا می‌کند. این عنوان نمادی از زندگی بسیاری از زنان داستان است؛ زنانی که در فضایی بسته و تحت سلطه ساختارهای اجتماعی و فرهنگی زندگی می‌کنند و فرصت چندانی برای انتخاب سرنوشت خود ندارند. با این حال نویسنده نشان می‌دهد که حتی در چنین فضایی نیز روزنه‌هایی از امید وجود دارد. داستان با حادثه‌ای تکان‌دهنده آغاز می‌شود. مردی به نام کمال کشته شده و همسرش زیبا در کنار جسد او پیدا می‌شود. شواهد اولیه همه چیز را علیه او نشان می‌دهد. لباس‌های خون‌آلود، حضور در صحنه جرم و سکوت او درباره جزئیات حادثه باعث می‌شود که مقامات قضایی او را به عنوان متهم اصلی بازداشت کنند. زیبا به زندان زنان فرستاده می‌شود و در انتظار محاکمه می‌ماند. از همان آغاز، خواننده با این پرسش روبه‌رو می‌شود که آیا زیبا واقعاً قاتل است یا قربانی شرایطی پیچیده‌تر از آنچه در ظاهر دیده می‌شود؟ نادیا هاشمی در ادامه داستان، به جای آنکه صرفاً بر روند پرونده قتل تمرکز کند، زندگی زیبا و زنانی را که در زندان با او هم‌سلول هستند، به تصویر می‌کشد. زندان در این رمان تنها یک مکان فیزیکی نیست، بلکه نمادی از محدودیت‌های اجتماعی و فرهنگی است. بسیاری از زنانی که در زندان حضور دارند، مرتکب جرم‌های سنگین نشده‌اند؛ بلکه قربانی شرایطی شده‌اند که اختیار چندانی در شکل‌گیری آن نداشته‌اند. برخی از آن‌ها به دلیل فرار از ازدواج اجباری زندانی شده‌اند، برخی برای نجات جان خود از خشونت خانگی گریخته‌اند و برخی دیگر تنها به دلیل شکستن هنجارهای اجتماعی با مجازات روبه‌رو شده‌اند. در میان شخصیت‌های داستان، زیبا جایگاهی ویژه دارد. او زنی است که سال‌ها برای خانواده خود فداکاری کرده و همواره تلاش داشته است نقش یک همسر و مادر نمونه را ایفا کند. اما با پیشرفت داستان، خواننده درمی‌یابد که زندگی او سرشار از رنج‌های پنهان بوده است. نادیا هاشمی به تدریج لایه‌های شخصیت زیبا را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد که پشت ظاهر آرام و خاموش او، زنی قرار دارد که سال‌ها با درد، ترس و ناامیدی دست و پنجه نرم کرده است. این شیوه شخصیت‌پردازی باعث می‌شود مخاطب نه‌تنها با سرنوشت او همدردی کند، بلکه به درک عمیق‌تری از وضعیت زنان در شرایط مشابه برسد. شخصیت مهم دیگر داستان یوسف است؛ وکیلی جوان که ریشه‌های افغان دارد اما در آمریکا بزرگ شده است. او برای رسیدگی به پرونده زیبا وارد داستان می‌شود و تلاش می‌کند حقیقت را کشف کند. حضور یوسف در داستان فرصتی فراهم می‌کند تا دو نگاه متفاوت به جامعه افغانستان با یکدیگر روبه‌رو شوند: نگاه فردی که در فضای مدرن غربی رشد کرده و نگاه جامعه‌ای که همچنان تحت تأثیر سنت‌های ریشه‌دار قرار دارد. یوسف در جریان تحقیقات خود با واقعیت‌هایی روبه‌رو می‌شود که در ابتدا تصور روشنی از آن‌ها نداشته است و این تجربه بر نگرش او نسبت به هویت و ریشه‌های فرهنگی‌اش تأثیر می‌گذارد. یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های رمان، پرداختن به مفهوم عدالت است. نویسنده بارها این پرسش را مطرح می‌کند که عدالت واقعی چیست و آیا قانون همیشه می‌تواند حقیقت را آشکار کند؟ در بسیاری از موارد، زنان داستان پیش از آنکه در دادگاه محکوم شوند، در نگاه جامعه محکوم شده‌اند. قضاوت‌های شتاب‌زده، سنت‌های سخت‌گیرانه و فشارهای اجتماعی گاه بیش از قوانین رسمی بر سرنوشت آنان تأثیر می‌گذارد. از این رو، کتاب تنها درباره یک پرونده جنایی نیست، بلکه تأملی عمیق درباره عدالت، قدرت و مسئولیت اجتماعی نیز به شمار می‌آید. از نظر ساختار روایی، نادیا هاشمی از تکنیکی استفاده می‌کند که در بسیاری از آثار موفق ادبی دیده می‌شود. او اطلاعات را به صورت تدریجی در اختیار خواننده قرار می‌دهد و با بازگشت به گذشته، بخش‌های پنهان زندگی شخصیت‌ها را آشکار می‌سازد. این روش باعث می‌شود تعلیق داستان تا پایان حفظ شود. خواننده همواره احساس می‌کند که هنوز حقیقت کامل را نمی‌داند و باید صفحات بیشتری را بخواند تا به پاسخ پرسش‌های خود برسد. سبک نوشتار هاشمی را می‌توان ترکیبی از سادگی و احساس دانست. او از واژگان پیچیده و ساختارهای دشوار استفاده نمی‌کند و به همین دلیل آثارش برای طیف گسترده‌ای از مخاطبان قابل فهم است. در عین حال، قلم او توانایی زیادی در انتقال احساسات دارد. توصیف‌های او از روابط خانوادگی، دردهای پنهان شخصیت‌ها و لحظه‌های امید و ناامیدی، خواننده را به فضای داستان نزدیک می‌کند. او به جای آنکه پیام‌های اجتماعی خود را به صورت مستقیم بیان کند، آن‌ها را در دل روایت و از طریق تجربه‌های شخصیت‌ها منتقل می‌کند. یکی دیگر از جنبه‌های مهم این رمان، تصویرسازی فرهنگی آن است. نادیا هاشمی با جزئیات فراوان به توصیف آداب و رسوم، روابط خانوادگی، نقش بزرگان خانواده، باورهای سنتی و ساختار اجتماعی افغانستان می‌پردازد. این توصیف‌ها به ویژه برای خوانندگان غیر افغان اهمیت زیادی دارد، زیرا آن‌ها را با بخشی از واقعیت‌های زندگی در افغانستان آشنا می‌کند. در عین حال، نویسنده از ارائه تصویری یک‌سویه و کاملاً تاریک پرهیز می‌کند و در کنار مشکلات، زیبایی‌های فرهنگی، ارزش خانواده و روحیه همبستگی مردم را نیز نشان می‌دهد. منتقدان ادبی عموماً از این اثر استقبال کردند. بسیاری از آنان معتقد بودند که نادیا هاشمی توانسته است موضوعی دشوار و حساس را در قالب داستانی جذاب و خواندنی ارائه کند. شخصیت‌پردازی قوی، روایت پرکشش و توجه به جزئیات فرهنگی از جمله نقاط قوتی بودند که در نقدهای مختلف مورد اشاره قرار گرفتند. برخی منتقدان نیز تأکید کردند که این کتاب به خوانندگان غربی کمک می‌کند تا درک عمیق‌تری از زندگی زنان افغان پیدا کنند و از نگاه‌های کلیشه‌ای فاصله بگیرند. خوانندگان نیز استقبال گسترده‌ای از کتاب داشتند. بسیاری از آنان در نقدهای خود نوشته‌اند که داستان زیبا و دیگر زنان زندانی تأثیر عاطفی عمیقی بر آنان گذاشته است. برخی نیز از این کتاب به عنوان اثری یاد کرده‌اند که نگاهشان را نسبت به مسائل زنان و مفهوم عدالت تغییر داده است. توانایی نویسنده در ایجاد همدلی با شخصیت‌ها یکی از مهم‌ترین دلایل موفقیت کتاب در میان مخاطبان بوده است. از منظر آموزشی، «خانه‌ای بدون پنجره» ارزش فراوانی دارد. این اثر می‌تواند در رشته‌های ادبیات، جامعه‌شناسی، مطالعات زنان، حقوق و مطالعات خاورمیانه مورد استفاده قرار گیرد. دانشجویان می‌توانند از طریق این کتاب با چگونگی بازتاب مسائل اجتماعی در ادبیات آشنا شوند و نقش داستان را در افزایش آگاهی عمومی بررسی کنند. همچنین این رمان نمونه‌ای موفق از ادبیات مهاجرت است؛ ادبیاتی که نویسندگان آن میان دو فرهنگ زندگی می‌کنند و تلاش دارند تجربه‌های خود را به زبان داستان بیان کنند. در بررسی جایگاه این کتاب در ادبیات معاصر، باید توجه داشت که موفقیت آن تنها به دلیل موضوع اجتماعی‌اش نیست. بسیاری از آثار اجتماعی به دلیل تمرکز بیش از حد بر پیام، از جنبه‌های هنری فاصله می‌گیرند، اما نادیا هاشمی توانسته است میان پیام و داستان تعادل برقرار کند. او ابتدا یک داستان جذاب خلق می‌کند و سپس مفاهیم اجتماعی را در دل آن می‌گنجاند. به همین دلیل خواننده احساس نمی‌کند که در حال مطالعه یک متن آموزشی یا سیاسی است، بلکه با داستانی زنده و انسانی روبه‌رو می‌شود. در مجموع، «خانه‌ای بدون پنجره» را می‌توان یکی از مهم‌ترین آثار نادیا هاشمی و یکی از موفق‌ترین نمونه‌های ادبیات معاصر مرتبط با افغانستان دانست. این رمان با پرداختن به موضوعاتی چون عدالت، جایگاه زنان، خانواده، امید و مقاومت انسانی، توانسته است مخاطبان بسیاری را در سراسر جهان تحت تأثیر قرار دهد. نادیا هاشمی در این اثر نشان می‌دهد که ادبیات می‌تواند فراتر از مرزها حرکت کند و تجربه‌های انسانی را به زبانی مشترک برای همه مردم جهان تبدیل سازد. به همین دلیل، این کتاب نه تنها اثری سرگرم‌کننده و داستانی، بلکه پنجره‌ای ارزشمند برای شناخت جامعه، فرهنگ و انسانیت نیز به شمار می‌آید. نویسنده: قدسیه امینی

دانش خانواده

راه‌های تقویت همدلی و اعتماد در خانواده

همدلی و اعتماد دو ستون اساسی برای ایجاد و حفظ روابط زناشویی موفق هستند. بدون وجود این دو عنصر، زندگی مشترک ممکن است دچار چالش‌های متعددی شود و زوجین نتوانند به احساس امنیت و آرامش برسند. در این مقاله، به بررسی راه‌های تقویت همدلی و اعتماد بین زوجین می‌پردازیم و راهکارهایی عملی برای بهبود این دو عنصر حیاتی ارائه می‌کنیم. اهمیت همدلی در زندگی زناشویی همدلی، به معنای توانایی درک احساسات و تجربیات دیگران از منظر آن‌هاست. همدلی به زوجین کمک می‌کند تا مشکلات یکدیگر را بهتر درک کنند و در برابر چالش‌های زندگی، حامی یکدیگر باشند. وقتی زوجین به یکدیگر گوش می‌دهند و احساسات یکدیگر را درک می‌کنند، پیوند عاطفی آن‌ها قوی‌تر می‌شود و زندگی زناشویی‌شان از ثبات بیشتری برخوردار خواهد بود. راه‌های تقویت همدلی بین زوجین گوش دادن فعال یکی از راه‌های مهم برای تقویت همدلی، گوش دادن فعال است. زمانی که همسر شما صحبت می‌کند، به جای قطع کردن حرف‌های او یا ارائه راه‌حل‌های سریع، به دقت گوش کنید و با او همدردی کنید. این رفتار نشان می‌دهد که شما به او اهمیت می‌دهید و احساساتش برای شما ارزشمند است. ابراز احساسات به شیوه مناسب بسیاری از سوءتفاهم‌ها در زندگی زناشویی ناشی از ابراز نادرست احساسات است. زوجین باید یاد بگیرند که احساسات خود را به شیوه‌ای محترمانه و بدون سرزنش یا انتقاد بیان کنند. این کار باعث می‌شود که همسر شما بتواند احساساتتان را بهتر درک کند و به آن پاسخ مناسبی بدهد. تقویت مهارت‌های گفت‌وگو گفت‌وگوی صمیمانه و بدون قضاوت، پایه همدلی است. زوجین باید زمانی را برای گفت‌وگوهای روزمره و همچنین بحث در مورد مسائل جدی اختصاص دهند. انتخاب زمان و مکان مناسب برای این گفت‌وگوها می‌تواند به درک بهتر و جلوگیری از تنش کمک کند. پذیرش تفاوت‌ها هیچ دو انسانی کاملاً شبیه یکدیگر نیستند. زوجین باید یاد بگیرند که تفاوت‌های یکدیگر را بپذیرند و به جای تلاش برای تغییر همسرشان، بر روی نقاط مشترک تمرکز کنند. این پذیرش، پایه‌ای برای همدلی عمیق‌تر خواهد بود. اهمیت اعتماد در روابط زناشویی اعتماد، بنیانی است که روابط زناشویی بر آن استوار است. بدون اعتماد، احساس امنیت از بین می‌رود و رابطه ممکن است دچار شک و تردید شود. اعتماد به زوجین اجازه می‌دهد تا احساسات و افکار خود را بدون ترس از قضاوت یا انتقاد به اشتراک بگذارند. راه‌های تقویت اعتماد بین زوجین شفافیت در ارتباطات یکی از مهم‌ترین عوامل در تقویت اعتماد، شفافیت در گفتار و رفتار است. زوجین باید اطلاعات مهم و مرتبط با زندگی مشترک خود را با یکدیگر به اشتراک بگذارند و از پنهان‌کاری خودداری کنند. شفافیت باعث می‌شود که احساس امنیت در رابطه افزایش یابد. وفاداری و پایبندی به تعهدات وفاداری به معنای احترام به تعهدات زناشویی است. زوجین باید به تعهدات خود پایبند باشند و در برابر وسوسه‌های خارجی مقاوم بمانند. این رفتار نشان‌دهنده احترام به همسر و ارزش‌گذاری به رابطه است. اجتناب از رفتارهای مشکوک رفتارهایی که باعث ایجاد شک و تردید در همسر می‌شوند، اعتماد را تضعیف می‌کنند. زوجین باید از هر گونه رفتار یا ارتباطی که ممکن است موجب سوءتفاهم شود، خودداری کنند و در صورت بروز شک و تردید، موضوع را با شفافیت توضیح دهند. حمایت در لحظات دشوار زوجین باید در لحظات دشوار و بحرانی کنار یکدیگر باشند و حمایت عاطفی و عملی خود را نشان دهند. این حمایت نه تنها اعتماد را تقویت می‌کند، بلکه به احساس همدلی و نزدیکی بین زوجین نیز کمک می‌کند. تقویت همدلی و اعتماد میان زوجین نیازمند تلاش، صبر و تعهد است. با گوش دادن فعال، پذیرش تفاوت‌ها، شفافیت در ارتباطات و حمایت متقابل، زوجین می‌توانند روابطی قوی‌تر و پایدارتر بسازند. در نهایت، همدلی و اعتماد نه تنها به بهبود کیفیت زندگی زناشویی کمک می‌کنند، بلکه الگوی مناسبی برای فرزندان و نسل‌های آینده نیز خواهند بود.