سرتیتر
گزارش

منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری می‌کنند

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که رانندگان تکسی‌‌های شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفت‌وآمد سه‌چرخه‌ها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری می‌کنند. دست‌کم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعت‌ها کنار ایستگاه‌‌ها منتظر می‌مانند، اما رانندگان تکسی‌های شهری با وجود خالی‌بودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویت‌ها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفت‌وآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شده‌اند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسی‌ها ایستاده کرده و چک می‌کنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند‌‌، آنان را پیاده می‌کنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسی‌های شهری به دلیل کم‌بود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشت‌سر نیز خودداری می‌کنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات می‌گویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافت‌های طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات می‌گویند که پس از آن‌که نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سه‌چرخه‌ها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفت‌وآمد به‌طور چشم‌گیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیت‌ها را بر تکسی‌های شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیش‌تر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسی‌ها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را به‌دلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسی‌ها پایین کرده و مانع رفت‌وآمد آنان شده بودند.

محبوب ترین ها
2 سال قبل

آکادمی بیگم مکتب آنلاین و رایگان را برای دختران افغان راه‌اندازی کرد

2 سال قبل

سفارت آمریکا: برای ریشه‌کن کردن خشونت جنسی در افغانستان تلاش می‌کنیم

2 سال قبل

نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین

2 سال قبل

اُفتان و خیزان روزگار؛ روایتی از فقر در کابل

روایت
از کابل

از کابل تا بلخ؛ مسیر کوتاهِ فروپاشی یک دختر

اولین چیزی که از آن صبح به یادش مانده، صدای بسته‌شدن در بود. درِ چوبی خانه با تقی آرام اما سنگین بسته شد؛ طوری که انگار چیزی را برای همیشه قطع کرد. هوا هنوز تاریک بود و کابل در خواب نیمه‌جانش نفس می‌کشید. او روی فرش کهنه‌ی اتاق نشسته بود، چادرش را دور خودش پیچیده و به دست‌هایش نگاه می‌کرد؛ دست‌هایی که هنوز کودکانه بودند، هنوز نشانی از زندگی زنی را نداشتند که قرار بود از آن روز به بعد باشد. او در ولسوالی پغمان کابل بزرگ شده بود؛ جایی که صبح‌ها با صدای پرنده‌ها آغاز می‌شد و عصرها با بوی نان تازه. پغمان برایش فقط یک محل زندگی نبود؛ آخرین جایی بود که خودش را صاحب آینده می‌دانست. تا وقتی مکتب باز بود، هر روز با شوق از خانه بیرون می‌رفت، روپوش آبی‌اش را صاف می‌کرد و در دلش خیال می‌بافت؛ خیال این‌که یک روز درسش را تمام کند، کاری داشته باشد و دیگر بارِ سنگین فقر روی شانه‌های پدرش نباشد. اما مکتب بسته شد؛ ناگهانی، بی‌خبر، بی‌توضیح. یک روز رفت و دیگر اجازه‌ی رفتن نداشت. روپوشش تا مدت‌ها کنار دیوار آویزان ماند؛ مثل یادآوری خاموش از چیزی که از او گرفته شده بود. او هنوز امید داشت. با خودش می‌گفت: «شاید دوباره باز شود»، «شاید فقط موقت باشد». اما روزها گذشت، ماه‌ها گذشت و امید، آرام‌آرام مثل چراغی بی‌نفت خاموش شد. در همان روزها، فقر بیشتر خودش را نشان داد. پدرش دیگر کمتر کار پیدا می‌کرد. بدهی‌ها روی هم جمع می‌شدند. شب‌ها حرف قرض در خانه می‌چرخید، بی‌آن‌که نامی از او برده شود. اما او حس می‌کرد چیزی در حال نزدیک‌شدن است؛ چیزی سرد، چیزی سنگین. تا این‌که یک شب، وقتی چراغ تیل کم‌نور بود و مادرش بی‌صدا گریه می‌کرد، فهمید آینده‌اش معامله شده است. نه کسی نظرش را پرسید، نه کسی توضیح داد. فقط گفتند «مجبوریم». گفتند «راه دیگری نیست». گفتند «تو دختر فهمیده‌ای». او هفده‌ساله بود که عقد شد؛ نه از روی رضایت، نه از روی آمادگی. لباس عروسی‌اش بیشتر شبیه لباس عزاداری بود. وقتی اسمش را پرسیدند و «بله» گفت، صدایش از جایی آمد که خودش هم نمی‌شناخت. همان لحظه، پغمان برایش تمام شد. چند روز بعد، او را از کابل بیرون بردند؛ از کوچه‌هایی که بلد بود، از دیوارهایی که صدای خنده‌اش را شنیده بودند. راه بلخ طولانی بود، اما برای او هر کیلومترش مثل کندن یک لایه از وجودش بود. در موتر، بی‌حرکت نشسته بود؛ نه گریه کرد، نه حرف زد. انگار گریه‌اش را همان‌جا، در پغمان جا گذاشته بود. خانه‌ی خانواده‌ی شوهر در بلخ بزرگ بود، اما دل‌گیر. آدم‌ها زیاد بودند، اما هیچ‌کدام به او نزدیک نبودند. از همان روز اول فهمید این‌جا جای اشتباه‌کردن ندارد. هر حرکتش زیر نظر بود، هر سکوتش معنا داشت. او دیگر دختر نبود؛ وظیفه بود. روزها شبیه هم می‌گذشتند. صبح زود بیدار می‌شد، کار می‌کرد، خاموش می‌ماند. کسی از دلش نمی‌پرسید. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، او به سقف خیره می‌شد و به پغمان فکر می‌کرد؛ به مکتب، به معلمی که گفته بود «تو باهوشی»، به دوستی که قرار بود با هم آینده بسازند. شوهرش مردی بود که فاصله را بلد بود؛ نه مهربانی بلد بود، نه پرسش. حضورش مثل سایه بود؛ همیشه بود، اما گرما نداشت. برای او، این ازدواج پایان یک بدهی بود؛ برای دختر، آغاز یک زندان بی‌دیوار. گاهی در حویلی، وقتی تنها می‌شد، زیر لب درس‌هایی را که یادش مانده بود مرور می‌کرد. بعضی کلمه‌ها را دیگر به یاد نمی‌آورد. حافظه‌اش هم، مثل خودش، خسته شده بود. دلش می‌خواست بنویسد، اما کاغذ نداشت. دلش می‌خواست حرف بزند، اما گوشی نبود. او در بلخ زندگی می‌کرد، اما جانش در پغمان مانده بود. فاصله‌ی میان این دو، فاصله‌ی یک زندگی تا زندگی دیگر نبود؛ فاصله‌ی دختر بودن تا زنِ مجبور بودن بود. و این قصه فقط قصه‌ی او نیست؛ قصه‌ی نسلی است که مکتب را از آن گرفتند، بعد آینده را، بعد اختیار را. دخترانی که از یک ولسوالی به ولایت دیگر برده می‌شوند؛ نه برای زندگی، بلکه برای خاموش‌ماندن. او هنوز زنده است، نفس می‌کشد، راه می‌رود. اما در جایی عمیق‌تر، همان صبحی که درِ خانه‌ی پغمان بسته شد، او تمام شد. با این‌همه، چیزی در او هنوز کاملاً نمرده بود؛ جرقه‌ای کم‌نور که گاهی بی‌اجازه سر برمی‌آورد. نه امیدی بزرگ، نه رؤیایی روشن، فقط آگاهیِ تلخی از این‌که آنچه بر او گذشته، ناعادلانه بوده است. شب‌هایی بود که به خودش می‌گفت اگر روزی دختری داشته باشد، نخواهد گذاشت همان راه را برود؛ حتی اگر نتواند کاری کند، دست‌کم در دلش تکرار می‌کرد که این سرنوشت «طبیعی» نیست. این فکر، هرچند بی‌صدا، نوعی مقاومت بود. او یاد گرفته بود چگونه زنده بماند، نه چگونه زندگی کند. یاد گرفته بود کمتر دیده شود، کمتر خواسته داشته باشد، کمتر خودش باشد. اما خاطره‌ی آن صبح در پغمان، صدای بسته‌شدن در، و روپوش آبیِ آویزان کنار دیوار، مثل زخمی کهنه هرگز رهایش نکرد. آن خاطره، شاهدی بود بر این‌که زمانی، پیش از بلخ، پیش از عقد، پیش از وظیفه‌شدن، دختری وجود داشت با حقِ انتخاب. و شاید همین یادآوری است که قصه را هنوز تمام نمی‌کند؛ چون تا وقتی کسی به یاد می‌آورد که چه بوده و چه می‌توانست باشد، فروپاشی هرچند عمیق، مطلق نیست. نویسنده: سارا کریمی

از کابل
از کابل تا بلخ؛ مسیر کوتاهِ فروپاشی یک دختر

اولین چیزی که از آن صبح به یادش مانده، صدای بسته‌شدن در بود. درِ چوبی خانه با تقی آرام اما سنگین بسته شد؛ طوری که انگار چیزی را برای همیشه قطع کرد. هوا هنوز تاریک بود و کابل در خواب نیمه‌جانش نفس می‌کشید. او روی فرش کهنه‌ی اتاق نشسته بود، چادرش را دور خودش پیچیده و به دست‌هایش نگاه می‌کرد؛ دست‌هایی که هنوز کودکانه بودند، هنوز نشانی از زندگی زنی را نداشتند که قرار بود از آن روز به بعد باشد. او در ولسوالی پغمان کابل بزرگ شده بود؛ جایی که صبح‌ها با صدای پرنده‌ها آغاز می‌شد و عصرها با بوی نان تازه. پغمان برایش فقط یک محل زندگی نبود؛ آخرین جایی بود که خودش را صاحب آینده می‌دانست. تا وقتی مکتب باز بود، هر روز با شوق از خانه بیرون می‌رفت، روپوش آبی‌اش را صاف می‌کرد و در دلش خیال می‌بافت؛ خیال این‌که یک روز درسش را تمام کند، کاری داشته باشد و دیگر بارِ سنگین فقر روی شانه‌های پدرش نباشد. اما مکتب بسته شد؛ ناگهانی، بی‌خبر، بی‌توضیح. یک روز رفت و دیگر اجازه‌ی رفتن نداشت. روپوشش تا مدت‌ها کنار دیوار آویزان ماند؛ مثل یادآوری خاموش از چیزی که از او گرفته شده بود. او هنوز امید داشت. با خودش می‌گفت: «شاید دوباره باز شود»، «شاید فقط موقت باشد». اما روزها گذشت، ماه‌ها گذشت و امید، آرام‌آرام مثل چراغی بی‌نفت خاموش شد. در همان روزها، فقر بیشتر خودش را نشان داد. پدرش دیگر کمتر کار پیدا می‌کرد. بدهی‌ها روی هم جمع می‌شدند. شب‌ها حرف قرض در خانه می‌چرخید، بی‌آن‌که نامی از او برده شود. اما او حس می‌کرد چیزی در حال نزدیک‌شدن است؛ چیزی سرد، چیزی سنگین. تا این‌که یک شب، وقتی چراغ تیل کم‌نور بود و مادرش بی‌صدا گریه می‌کرد، فهمید آینده‌اش معامله شده است. نه کسی نظرش را پرسید، نه کسی توضیح داد. فقط گفتند «مجبوریم». گفتند «راه دیگری نیست». گفتند «تو دختر فهمیده‌ای». او هفده‌ساله بود که عقد شد؛ نه از روی رضایت، نه از روی آمادگی. لباس عروسی‌اش بیشتر شبیه لباس عزاداری بود. وقتی اسمش را پرسیدند و «بله» گفت، صدایش از جایی آمد که خودش هم نمی‌شناخت. همان لحظه، پغمان برایش تمام شد. چند روز بعد، او را از کابل بیرون بردند؛ از کوچه‌هایی که بلد بود، از دیوارهایی که صدای خنده‌اش را شنیده بودند. راه بلخ طولانی بود، اما برای او هر کیلومترش مثل کندن یک لایه از وجودش بود. در موتر، بی‌حرکت نشسته بود؛ نه گریه کرد، نه حرف زد. انگار گریه‌اش را همان‌جا، در پغمان جا گذاشته بود. خانه‌ی خانواده‌ی شوهر در بلخ بزرگ بود، اما دل‌گیر. آدم‌ها زیاد بودند، اما هیچ‌کدام به او نزدیک نبودند. از همان روز اول فهمید این‌جا جای اشتباه‌کردن ندارد. هر حرکتش زیر نظر بود، هر سکوتش معنا داشت. او دیگر دختر نبود؛ وظیفه بود. روزها شبیه هم می‌گذشتند. صبح زود بیدار می‌شد، کار می‌کرد، خاموش می‌ماند. کسی از دلش نمی‌پرسید. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، او به سقف خیره می‌شد و به پغمان فکر می‌کرد؛ به مکتب، به معلمی که گفته بود «تو باهوشی»، به دوستی که قرار بود با هم آینده بسازند. شوهرش مردی بود که فاصله را بلد بود؛ نه مهربانی بلد بود، نه پرسش. حضورش مثل سایه بود؛ همیشه بود، اما گرما نداشت. برای او، این ازدواج پایان یک بدهی بود؛ برای دختر، آغاز یک زندان بی‌دیوار. گاهی در حویلی، وقتی تنها می‌شد، زیر لب درس‌هایی را که یادش مانده بود مرور می‌کرد. بعضی کلمه‌ها را دیگر به یاد نمی‌آورد. حافظه‌اش هم، مثل خودش، خسته شده بود. دلش می‌خواست بنویسد، اما کاغذ نداشت. دلش می‌خواست حرف بزند، اما گوشی نبود. او در بلخ زندگی می‌کرد، اما جانش در پغمان مانده بود. فاصله‌ی میان این دو، فاصله‌ی یک زندگی تا زندگی دیگر نبود؛ فاصله‌ی دختر بودن تا زنِ مجبور بودن بود. و این قصه فقط قصه‌ی او نیست؛ قصه‌ی نسلی است که مکتب را از آن گرفتند، بعد آینده را، بعد اختیار را. دخترانی که از یک ولسوالی به ولایت دیگر برده می‌شوند؛ نه برای زندگی، بلکه برای خاموش‌ماندن. او هنوز زنده است، نفس می‌کشد، راه می‌رود. اما در جایی عمیق‌تر، همان صبحی که درِ خانه‌ی پغمان بسته شد، او تمام شد. با این‌همه، چیزی در او هنوز کاملاً نمرده بود؛ جرقه‌ای کم‌نور که گاهی بی‌اجازه سر برمی‌آورد. نه امیدی بزرگ، نه رؤیایی روشن، فقط آگاهیِ تلخی از این‌که آنچه بر او گذشته، ناعادلانه بوده است. شب‌هایی بود که به خودش می‌گفت اگر روزی دختری داشته باشد، نخواهد گذاشت همان راه را برود؛ حتی اگر نتواند کاری کند، دست‌کم در دلش تکرار می‌کرد که این سرنوشت «طبیعی» نیست. این فکر، هرچند بی‌صدا، نوعی مقاومت بود. او یاد گرفته بود چگونه زنده بماند، نه چگونه زندگی کند. یاد گرفته بود کمتر دیده شود، کمتر خواسته داشته باشد، کمتر خودش باشد. اما خاطره‌ی آن صبح در پغمان، صدای بسته‌شدن در، و روپوش آبیِ آویزان کنار دیوار، مثل زخمی کهنه هرگز رهایش نکرد. آن خاطره، شاهدی بود بر این‌که زمانی، پیش از بلخ، پیش از عقد، پیش از وظیفه‌شدن، دختری وجود داشت با حقِ انتخاب. و شاید همین یادآوری است که قصه را هنوز تمام نمی‌کند؛ چون تا وقتی کسی به یاد می‌آورد که چه بوده و چه می‌توانست باشد، فروپاشی هرچند عمیق، مطلق نیست. نویسنده: سارا کریمی

2 روز قبل
ازدواج؛ آخرین ایستگاه رؤیای یک دختر

او وقتی کودک بود، هنوز نمی‌دانست که در افغانستان به دنیا آمدنِ دختر، خودش یک سرنوشت است؛ سرنوشتی که نه با تولد شروع می‌شود و نه با مرگ تمام، بلکه مثل سایه‌ای سنگین، از همان روز اول روی زندگی می‌افتد و قدم‌به‌قدم جلو می‌آید. در قریه‌ای بزرگ شد که خانه‌های گِلی‌اش بیشتر شبیه زخم‌های باز روی زمین بودند تا سرپناه. پدرش کارگر روزمزد بود، مادری داشت که جوانی‌اش زیر بار فقر و زایمان‌های پی‌درپی خم شده بود، و او دختری که از همان کودکی یاد گرفت زیاد نپرسد، زیاد نخواهد و زیاد دیده نشود. وقتی برای نخستین بار به مکتب رفت، هنوز قدش به نیمکت نمی‌رسید. پایش را روی آجر می‌گذاشت تا بتواند بنشیند. کتاب‌هایش بوی نو نمی‌داد؛ بیشترشان دست‌دوم بود، اما برای او حکم دروازه‌ای را داشت که به دنیایی دیگر باز می‌شد. استادش گاهی می‌گفت: «درس بخوانید که آینده‌تان روشن شود.» او این جمله را باور کرد؛ ساده، بی‌محافظه، با تمام دل. شب‌ها کنار چراغ تیل‌سوز می‌نشست، صدای باد از لای درز دیوارها می‌آمد و او کلمه‌ها را هجی می‌کرد؛ بی‌آن‌که بداند همین رؤیا روزی بزرگ‌ترین جرمش خواهد شد. سال‌ها گذشت. او بزرگ شد، اما هنوز کودک بود. وقتی به صنف‌های بالاتر رسید، فهمید مکتب فقط جای درس نیست؛ جای نفس‌کشیدن است. بیرون از آن دیوارها، دنیا از او فقط سکوت می‌خواست. در خانه، کار. در قریه، حیا. در جامعه، اطاعت. اما در مکتب می‌توانست سؤال بپرسد، جواب بدهد، حتی اشتباه کند. آینده‌ای که در ذهنش می‌ساخت ساده بود: می‌خواست معلم شود، تا دخترانی مثل خودش مجبور نباشند رؤیاهای‌شان را پنهان کنند. بعد، همه‌چیز تغییر کرد. تغییر نه با فریاد آمد و نه با اعلامیه‌ای که مردم بفهمند چه چیزی را از دست می‌دهند؛ تغییر آرام آمد، اما ویرانگر. گفتند مکاتب دخترانه بسته است. گفتند «فعلاً». همین کلمه، زندگی هزاران دختر را معلق کرد. او آن روز با کتاب‌هایش به خانه برگشت و منتظر ماند؛ فردا، هفته بعد، ماه بعد. اما دروازه‌ای که بسته شد، دیگر باز نشد. اولش خانواده گفتند: «عیب ندارد، صبر کن.» بعد گفتند: «شاید سال آینده.» بعد دیگر چیزی نگفتند. سکوت، جای امید را گرفت. پدرش که پیش‌تر به درس‌خواندنش افتخار می‌کرد، حالا با نگاه دیگری به او می‌دید؛ نگاه مردی که حساب نان را می‌کند. مادرش بیشتر آه می‌کشید و کمتر حرف می‌زد. خانه برای او تنگ‌تر شد، روزها طولانی‌تر و شب‌ها سنگین‌تر. او هنوز درس می‌خواند؛ پنهانی. کتاب‌ها را زیر رخت‌خواب پنهان می‌کرد. وقتی همه می‌خوابیدند، بیدار می‌ماند. اما ترس همیشه همراهش بود؛ ترس از این‌که کسی ببیند، کسی بفهمد، کسی بگوید: «دختر را چه به کتاب؟» و این ترس، کم‌کم شبیه واقعیت شد. یک شب، وقتی فکر می‌کرد خواب است، صدای صحبت پدرش را شنید. حرف از قرض بود، از نداشتن کار، از فشار زندگی. بعد نام او آمد؛ نامش، در کنار عدد و معامله. همان‌جا فهمید که دیگر موضوع درس نیست؛ موضوع زنده‌ماندن خانواده است، به قیمت نابودشدن او. خواستگار مردی بود که حتی نمی‌توانست با او حرف بزند. سنش بیشتر از دو برابر او بود. زن قبلی داشت، زندگی‌ای که از قبل شکل گرفته بود. اما پول داشت، و در این جامعه پول از رضایت مهم‌تر است. کسی از او نپرسید آماده است یا نه. فقط گفتند: «قسمتت همین است.» او خواست حرف بزند، اما کلمه‌ها در دهانش مردند. یاد گرفته بود سکوت، امن‌ترین راه است. از آن روز، نفس‌کشیدن برایش سخت شد. هر روز که می‌گذشت، بیشتر حس می‌کرد دارد از خودش دور می‌شود. دیگر اجازه نداشت به کتاب‌ها دست بزند. گفتند: «زن شوهردار درس نمی‌خواند.» هنوز شوهر نکرده بود، اما زن حساب شده بود. کتاب‌ها را جمع کردند؛ بعضی را پاره کردند، بعضی را سوزاندند. وقتی دود بالا رفت، انگار آینده‌اش هم سوخت. شب‌ها کابوس می‌دید. صبح‌ها با سردرد بیدار می‌شد. بدنش ضعیف شده بود، اما کسی اهمیت نمی‌داد. در این خانه، درد دختر چیز عادی است. روز عروسی نزدیک شد. لباس سفید آوردند. گفتند خوشحال باش. اما او فقط فکر می‌کرد این لباس شبیه کفن است؛ تمیز، سفید، اما نشانه پایان. روز عروسی، خانه شلوغ بود. زن‌ها می‌خندیدند، موسیقی می‌زدند. کسی گریه او را جدی نگرفت. گفتند: «طبیعی است، همه عروس‌ها گریه می‌کنند.» اما گریه او از ترس بود، نه از دلتنگی. وقتی از خانه پدری بیرون رفت، حس کرد چیزی در درونش شکست که دیگر درست نمی‌شود. خانه شوهر، دنیای دیگری بود؛ دنیایی که در آن او نه دختر بود و نه انسان مستقل؛ فقط «زن». هر حرکتش زیر نظر بود. هر اشتباهش حساب می‌شد. شب‌ها به سقف خیره می‌شد و به این فکر می‌کرد که اگر مکتب بسته نمی‌شد، اگر مجبور نمی‌شد، اگر فقط یک انتخاب داشت، زندگی‌اش چقدر می‌توانست متفاوت باشد. او حالا زنده است، اما زندگی نمی‌کند. نفس می‌کشد، اما آینده ندارد. داستان او، داستان هزاران دختر در افغانستان است؛ دخترانی که با بسته‌شدن مکاتب، فقط از آموزش محروم نشدند، بلکه به‌سوی ازدواج‌های اجباری، خشونت و خاموشی هل داده شدند. این روایت اغراق نیست؛ واقعیتِ روزمره کشوری است که در آن، رؤیاهای دختران یکی‌یکی دفن می‌شود. نویسنده: سارا کریمی

5 روز قبل
زنانی
زنانی که دیده نمی‌شوند؛ روایت یک زندگی شکسته در دل هرات

در یکی از پس‌کوچه‌های قدیمی شهر هرات، جایی که کوچه‌ها باریک‌اند و دیوارها بلند، زنی زندگی می‌کند که ده سال است نام خودش را کمتر به زبان آورده. این کوچه شبیه صدها کوچه‌ی دیگر است؛ دیوارهای گِلی، درهای آهنیِ رنگ‌باخته، صدای پای مردم، صدای کودکان، بوی نان تازه و گاهی بوی نمِ قالین. اما پشت یکی از همین درها، زندگی زنی جریان دارد که هر روزش شبیه روز قبل است؛ بی‌تفاوت، سنگین و پر از سکوت. او حدود ده سال پیش عروس شد. آن زمان هنوز باور داشت که ازدواج می‌تواند راه نجات باشد. از خانه‌ی پدر به خانه‌ی شوهر رفت، با همان تصور ساده‌ای که خیلی از دختران این سرزمین دارند: این‌که بعد از عروسی، زن صاحب خانه می‌شود، حرمت پیدا می‌کند و زندگی‌اش شکل تازه‌ای می‌گیرد. هیچ‌کس به او نگفت که بعضی خانه‌ها فقط چهاردیواری نیستند؛ زندان‌اند. از همان ماه‌های اول فهمید که جایگاهش در این خانه مشخص است: پایین‌تر از همه. مادرشوهرش زنی بود با زبان تند و نگاهی سنگین؛ زنی که عروس را نه به‌عنوان انسان، بلکه به‌عنوان نیروی کار می‌دید. خواهرشوهرها از همان روزهای نخست، رفت‌وآمدهایش را زیر نظر داشتند. هر خنده‌اش زیادی بود و هر سکوتش مشکوک. شوهرش، که باید پناهش می‌بود، اغلب خاموش بود؛ یا اگر حرفی می‌زد، بیشتر برای آرام نگه‌داشتن خانواده‌اش، نه برای دفاع از زن خودش. به‌تدریج، محدودیت‌ها شکل گرفت. اول گفتند: «فعلاً زیاد به خانه‌ی مادرت نرو.» بعد شد: «اصلاً ضرور نیست بروی.» بعدتر، بیرون رفتن بدون اجازه ممنوع شد. زن فهمید که آزادی‌اش آرام‌آرام از او گرفته می‌شود، بدون این‌که کسی نامش را ظلم بگذارد. خانه‌ی اقوامش حالا جایی دور شده بود؛ نه از نظر فاصله، بلکه از نظر دسترسی. مادرش بیمار شد، اما او نتوانست کنارش باشد. خواهرش زایمان کرد، اما فقط خبرش را شنید. هر بار که نام خانواده‌ی خودش را می‌آورد، با نگاه سرد یا حرفی تلخ روبه‌رو می‌شد. کم‌کم یاد گرفت کمتر حرف بزند، کمتر بخواهد و کمتر اعتراض کند. زندگی‌اش به داخل همان خانه خلاصه شد: حیاطی کوچک، اتاقی تاریک و دارِ قالینی که گوشه‌ی خانه بسته شده بود. قالین‌بافی کاری‌ست که در خیلی از خانه‌های هرات جریان دارد؛ کاری که زن‌ها از کودکی یاد می‌گیرند. اما برای او، قالین‌بافی فقط کار نبود؛ تنها راهی بود که اجازه داشت با آن نفس بکشد. هر روز صبح، پیش از آن‌که آفتاب کامل بالا بیاید، از خواب بیدار می‌شد. طفل‌ها هنوز خواب بودند. دست و رویش را با آب سرد می‌شست، چادر کهنه‌اش را سر می‌کرد و کنار دار قالین می‌نشست. ساعت‌ها همان‌جا می‌ماند؛ نخ‌ها را گره می‌زد و رنگ‌ها را مرتب می‌کرد، بدون این‌که بداند قالینی که می‌بافد، آخرش به کجا می‌رود و پولش به دست چه کسی می‌رسد. انگشتانش همیشه زخم بود. بعضی زخم‌ها کهنه شده بودند و بعضی تازه. گاهی خون لای نخ‌ها می‌رفت و کسی متوجه نمی‌شد. کمرش درد می‌کرد و گردنش خشک می‌شد، اما حق نداشت شکایت کند. اگر آهی می‌کشید، می‌گفتند: «زن هستی، عادت کن.» در این ده سال، سه طفل به دنیا آورد؛ دو دختر و یک پسر. هر بارداری برایش هم ترس بود و هم امید؛ ترس از این‌که اگر باز هم دختر شود، تحقیرها بیشتر شود، و امید به این‌که شاید طفل‌ها زندگی‌اش را کمی معنا بدهند. دختر بزرگش حالا مکتب نمی‌رود؛ نه به‌خاطر این‌که استعداد ندارد، بلکه چون خانواده‌ی شوهر اجازه نمی‌دهد. می‌گویند: «دختر است، آخرش شوهر می‌کند.» دختر دوم هنوز کوچک‌تر است، اما او هم بیشتر وقت‌ها کنار مادر می‌نشیند و قالین‌بافی را نگاه می‌کند. پسرش تنها کسی‌ست که کمی فرق دارد؛ چون پسر است. اما حتی همین پسر هم شاهد رنج مادرش بوده، بدون این‌که بتواند کاری بکند. شب‌ها، وقتی خانه آرام می‌شود، زن به پشت‌بام یا گوشه‌ی اتاق می‌رود. همان‌جا می‌نشیند، زانوهایش را بغل می‌گیرد و فکر می‌کند؛ فکر به زندگی‌ای که می‌توانست داشته باشد و نداشت، فکر به روزهایی که گذشت و هیچ‌وقت برنگشت. در این فکرها، مرگ مثل یک راه فرار آرام جلوه می‌کند؛ نه با خشونت، نه با ترس، فقط به‌عنوان پایان. او بارها با خودش گفته: «اگر نباشم، همه چیز تمام می‌شود.» اما بعد، صورت دخترها جلوی چشمش آمده؛ پسرش که صبح‌ها صدایش می‌زند: «مادر.» و همین صدا او را دوباره به این دنیا برگردانده است؛ نه از روی عشق به زندگی، بلکه از روی ترس از رها کردن طفل‌هایی که هیچ پناهی جز او ندارند. شوهرش گاهی می‌بیند که زنش ساکت‌تر از همیشه است، اما نمی‌پرسد چرا. شاید نمی‌خواهد بداند، شاید هم فکر می‌کند این سکوت طبیعی است. در این خانه، حرف زدن زن بیشتر دردسر می‌آورد تا راه‌حل. سال‌ها گذشته و زن حالا دیگر چیزی نمی‌خواهد؛ نه خوشبختی، نه آزادی کامل. فقط می‌خواهد «خلاص» شود. خودش دقیق نمی‌داند این خلاص شدن یعنی چه؛ شاید یعنی یک روز بیدار شود و ببیند این زندگی تمام شده، شاید یعنی بچه‌هایش بزرگ شوند و دیگر محتاج او نباشند، شاید یعنی مرگی آرام که صدایش در این خانه نپیچد. او یکی از هزاران زن افغانستان است؛ زنی که نه نامش در جایی ثبت شده و نه رنجش تیتر خبر شده. زندگی‌اش در پس‌کوچه‌ها جریان دارد، آرام و خاموش، مثل قالینی که سال‌ها طول می‌کشد تا بافته شود، اما هیچ‌کس به زحمت بافنده‌اش فکر نمی‌کند. این زن هنوز زنده است. هر روز صبح بیدار می‌شود، قالین می‌بافد، غذا می‌پزد، طفل‌ها را آرام می‌کند و شب، با خستگی می‌خوابد. هیچ‌کس نمی‌داند در دلش چه می‌گذرد. فقط خودش می‌داند که ده سال است دارد دوام می‌آورد؛ نه برای خودش، بلکه برای سه طفلی که اگر او نباشد، دنیا برای‌شان بی‌رحم‌تر می‌شود. نویسنده: سارا کریمی

1 هفته قبل
بازگشت
بازگشت از ایران؛ آغاز خشونت در خانه

او بیست‌ونه‌ساله است، اما وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شود، بدنش سنگین‌تر از سنش است. معمولاً قبل از اذان صبح چشم باز می‌کند؛ نه چون عادت مذهبی داشته باشد، بلکه چون صدای حرکت مادرش در آشپزخانه یا سرفه‌های پدر، خواب را از سرش می‌پراند. اتاقی که در آن می‌خوابد کوچک است؛ یک فرش کهنه کف آن افتاده، یک تشک نازک کنار دیوار، و یک چمدان قدیمی که هنوز باز نشده؛ همان چمدانی که از ایران آورده بود. لباس‌هایش بیشتر همان لباس‌هاست، چون خرید لباس جدید همیشه به تعویق افتاده؛ مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی‌اش. وقتی می‌نشیند، زانوهایش را بغل می‌کند و چند دقیقه به دیوار خیره می‌ماند. این مکث‌های کوتاه، تنها زمانی است که کسی از او چیزی نمی‌خواهد. سال‌های بودن درایران برایش سخت بود، اما قابل پیش‌بینی. صبح زود بیدار می‌شد، سوار سرویس کارگاه می‌شد، ساعت‌ها پشت چرخ خیاطی می‌نشست، ناهار ساده می‌خورد و شب خسته برمی‌گشت. مزدش کم بود، تحقیرش زیاد، اما دست‌کم برنامه داشت. می‌دانست اگر کار کند، آخر ماه پولی خواهد گرفت؛ اگر خسته شود، می‌تواند سکوت کند. وقتی خانواده تصمیم به بازگشت گرفتند، هیچ‌کس نظرش را نخواست. پدر گفت دیگر نمی‌شود ماند، مادر گفت این‌جا آینده‌ای نیست و تمام. در مسیر بازگشت، او بیشتر از همه ساکت بود. نه اعتراض کرد، نه سؤال پرسید. فقط فهمید که دوباره باید خودش را با جایی وفق بدهد که زن بودن در آن سخت‌تر است. وقتی به افغانستان رسیدند، همان هفته‌ی اول، فضای خانه تغییر کرد. رفت‌وآمدها بیشتر شد؛ خاله، عمه، همسایه. سوال‌ها مستقیم نبودند، اما همه یک چیز را نشانه می‌رفتند: «دخترت چند ساله شده؟» «در ایران چرا شوهر نکرد؟» «خواستگار نداشته؟» مادرش اول دفاع می‌کرد، بعد سکوت می‌کرد و بعد از چند هفته، همان حرف‌ها را در خانه تکرار می‌کرد. از همان‌جا فشار شروع شد؛ آرام و تدریجی، مثل فشاری که اول درد ندارد، اما استخوان را می‌شکند. خواستگار اول مردی بود که خود ندیدش. فقط شنید که سی‌وهفت‌ساله است، یک بار ازدواج کرده و دنبال زن «آرام» می‌گردد. وقتی گفت نمی‌خواهد، مادرش گفت: «تو خیلی سخت‌گیر شدی.» خواستگار دوم را دید؛ مردی که بیشتر از ده دقیقه حرف نزد و آخرش گفت: «زن باید سازگار باشد.» او همان‌جا فهمید این ازدواج نیست؛ معامله است. خواستگار سوم و چهارم هم شبیه هم بودند. هیچ‌کدام به خودش نگاه نکردند؛ به سنش نگاه کردند، به شرایطش، به این‌که برگشته است. هر بار که «نه» می‌گفت، واکنش‌ها شدیدتر می‌شد. مادرش داد می‌زد، گاهی گریه می‌کرد، گاهی بشقاب را محکم روی زمین می‌گذاشت. می‌گفت: «من دیگر جواب مردم را ندارم.» برادرش مستقیم‌تر بود. یک بار وسط حویلی، جلوی پدر، گفت: «اگر این‌طور پیش برود، خودم تصمیم می‌گیرم.» آن روز، اولین بار بود که او ترس واقعی را حس کرد؛ نه ترس از شوهر، بلکه ترس از خانواده. خشونت‌ها شکل‌های مختلف داشت. همیشه سیلی نبود. گاهی نگاه تحقیرآمیز بود، گاهی بستن در، گاهی گرفتن تلفن. یک بار که دیرتر از معمول از بیرون برگشت، برادرش بازویش را محکم گرفت و گفت: «دیگر بیرون نمی‌روی.» بازویش تا چند روز درد می‌کرد. مادرش فقط گفت: «خودت مقصر هستی.» هیچ‌کس نپرسید چرا دیر آمده بود؛ آمده بود چون دنبال کار گشته بود، چون می‌خواست دوباره مستقل شود. او می‌گفت هنوز فرد مورد علاقه‌اش را پیدا نکرده. این جمله برای خودش واضح بود؛ یعنی هنوز کسی را ندیده که بتواند کنارش احساس امنیت کند. اما برای خانواده‌اش، این حرف بی‌معنی بود. آن‌ها علاقه را لوکس می‌دانستند. می‌گفتند زن باید به‌موقع شوهر کند، بعد علاقه خودش می‌آید. هر بار که این بحث تکرار می‌شد، او ساکت‌تر می‌شد، اما درونش پر از سؤال بود: چرا زندگی زن باید این‌قدر ساده و بی‌حق تعریف شود؟ شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، او روی همان تشک نازک دراز می‌کشید و به جزئیات فکر می‌کرد؛ به این‌که اگر ازدواج کند فقط برای رهایی، چه چیزی در انتظارش است: مردی که او را انتخاب نکرده، خانه‌ای که در آن غریبه است، و خشونتی که فقط شکلش عوض می‌شود. گاهی به ایران فکر می‌کرد؛ به کارگاه، به صدای چرخ‌ها، به خستگی‌ای که حداقل معنا داشت. حالا خستگی‌اش بی‌معنا بود. آخرین خواستگار مردی بود که خانواده رویش خیلی حساب کرده بودند. سنش بالا بود، اما «وضعش خوب» بود. همان شب که حرفش جدی شد، دعوا بالا گرفت. برادرش فریاد زد، مادرش گریه کرد، پدر سکوت کرد. او گفت «نه» و بعد دیگر حرفی نزد. آن شب در را از بیرون قفل کردند؛ نه برای این‌که فرار نکند، بلکه برای این‌که بفهمد انتخابی ندارد. آن‌جا، در تاریکی، برای اولین‌بار به این فکر کرد که شاید زندگی‌اش همیشه همین‌طور بماند؛ نه با ازدواج نجات پیدا کند، نه با مقاومت. او هنوز همان‌جاست. نه ازدواج کرده، نه آزاد شده. هر روز با احتیاط حرف می‌زند، با احتیاط راه می‌رود، با احتیاط نفس می‌کشد. این روایت پایان مشخصی ندارد، چون زندگی او هم هنوز ادامه دارد. این داستان نه درباره یک زن خاص، بلکه درباره واقعیتی است که هر روز، بی‌سروصدا، در خانه‌های زیادی تکرار می‌شود؛ زنانی که فقط به‌خاطر خواستنِ حق انتخاب، تحت فشار و خشونت قرار می‌گیرند. این روایت عینی است، چون شبیه زندگی است: طولانی، خسته‌کننده و پر از تصمیم‌هایی که هیچ‌وقت ساده نیستند. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
زندگی میان
زندگی میان واکس سیاه و رویای سفید

سرک هنوز خلوت بود. نه از شلوغی همیشگی خبری بود، نه از صدای بوق موترها. فقط چند دکان نیمه‌باز، یک نانوایی و چند مرد که زودتر از بقیه شهر بیدار شده بودند، دیده می‌شد. در گوشه‌ای از پیاده‌رو، دختری روی یک چهارپایه کوتاه نشسته بود. جلوی پایش جعبه چوبی کوچکی بود که در آن دو بوتل واکس، یک برس سیاه و یک پارچه کهنه دیده می‌شد. دختر سرش پایین بود و بند کفش‌های خودش را مرتب می‌کرد. نامش فاطمه است؛ هفده ساله. نه داستان خاصی دارد و نه زندگی متفاوتی نسبت به هزاران دختر دیگر این شهر. اگر کسی از کنارش رد شود، شاید فقط او را به‌عنوان «دختر کفش‌رنگ‌کن» ببیند. اما پشت این تصویر ساده، زندگی‌ای جریان دارد که با تصمیم‌های سخت و ناخواسته شکل گرفته است. فاطمه در خانواده‌ای شش‌نفره زندگی می‌کند: پدر، مادر، سه خواهر کوچک‌تر و خودش. خانه‌شان در حاشیه شهر است؛ جایی که کرایه کمتر است، اما فاصله تا مرکز زیاد. پدرش پیش از این راننده موتر بود، اما بعد از مدتی موترش را فروخت تا قرض‌هایش را بدهد. حالا کار ثابت ندارد؛ بعضی روزها بارکشی می‌کند و بعضی روزها بیکار می‌ماند. مادرش خانه‌دار است؛ زنی که تمام عمرش را در همین چهار دیواری گذرانده و حالا تنها دل‌خوشی‌اش زنده‌ماندن فرزندانش است. تا قبل از بسته‌شدن مکاتب، فاطمه شاگرد صنف دهم بود. هر روز مسیر طولانی خانه تا مکتب را پیاده می‌رفت. گاهی خسته می‌شد، اما شکایت نمی‌کرد. مکتب برایش فقط درس نبود؛ جایی بود که احساس می‌کرد دیده می‌شود و شنیده می‌شود. معلم ادبیاتش همیشه می‌گفت: «فاطمه، اگر بخواهی، می‌توانی خوب بنویسی.» همین یک جمله برایش کافی بود تا شب‌ها مشقش را با دقت انجام دهد. وقتی مکاتب بسته شد، فاطمه مثل خیلی‌ها اول منتظر ماند. گفتند موقت است و دوباره باز می‌شود. اما روزها گذشت و هیچ تغییری نیامد. اوایل، هنوز برنامه روزانه داشت: صبح بیدار می‌شد، کتاب می‌خواند و تمرین می‌نوشت. اما وقتی دید هیچ‌کس از آینده چیزی نمی‌داند، انگیزه‌اش کم‌کم از بین رفت. در همان روزها، وضعیت خانه هم بدتر شد. قرض‌ها بیشتر شد و مصرف دوا برای مادرش افزایش یافت. خواهرانش مکتب ابتدایی می‌رفتند و هرچند هزینه‌شان کم بود، اما صفر هم نبود. فاطمه احساس می‌کرد فقط مصرف است، نه کمک. این احساس آرام‌آرام سنگین شد. اولین بار فکر کار کردن از جایی آمد که انتظارش را نداشت. یک روز که برای خرید سبزی بیرون رفته بود، دید دختری هم‌سن خودش کنار سرک کفش رنگ می‌کند. دختر نه می‌خندید، نه حرف می‌زد؛ فقط کار می‌کرد. مردم می‌آمدند و می‌رفتند. فاطمه ایستاد و نگاه کرد، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی مقایسه. با خودش گفت: «او هم مثل من است. چرا او می‌تواند و من نه؟» چند روز بعد، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر اول مخالفت کرد و گفت: «این کار برای دختر خوب نیست.» اما وقتی فاطمه از وضعیت خانه، از قرض‌ها و از شرمندگی‌ای که هر شب می‌بیند، گفت، پدرش چیزی نگفت. سکوتش یعنی اجازه. روز اول، فاطمه هنوز مطمئن نبود. دلش می‌خواست کسی او را نشناسد. چادرش را محکم‌تر بست و جعبه واکس را از همان دختر قبلی قرض گرفت. کنار سرک نشست. دست‌هایش سرد بود؛ نه از هوا، بلکه از ترس. اولین مشتری چند دقیقه طول کشید تا بیاید؛ مردی میانسال که بدون نگاه‌کردن گفت: «سیاه کن.» فاطمه کفش را گرفت. دست‌هایش لرزید. واکس زیاد زد؛ کفش براق شد، اما نه تمیز. مرد پول داد و رفت؛ نه تشکر، نه اعتراض. آن روز فقط ۸۰ افغانی درآمد داشت. وقتی پول را به مادرش داد، مادر چیزی نگفت؛ فقط پول را گرفت و در گوشه‌ای گذاشت. اما شب، وقتی فکر می‌کرد فاطمه خواب است، آرام گفت: «خدا کند مجبور نبودی.» روزهای بعد بهتر شد. فاطمه یاد گرفت؛ یاد گرفت کجا بنشیند که مشتری بیشتر باشد، چه وقت حرف نزند و چه وقت فقط سرش پایین باشد. کم‌کم درآمدش به ۱۵۰ افغانی رسید و بعضی روزها، اگر شلوغ بود، به ۲۰۰ افغانی هم می‌رسید. این پول سهم بزرگی از مصارف خانه را پوره می‌کرد. فاطمه حالا برنامه مشخصی دارد: صبح‌ها زود می‌رود، قبل از شلوغی؛ ظهر برمی‌گردد و نان می‌خورد، دوباره عصر می‌رود. بعضی وقت‌ها خسته است، کمرش درد می‌کند و انگشتانش خشک می‌شود. اما وقتی می‌بیند خانه بدون قرض می‌چرخد، ادامه می‌دهد. دلتنگی برای مکتب هنوز هست، اما دیگر مثل قبل دردناک نیست. شاید چون عادت کرده یا چون زندگی اجازه نداد بیشتر فکر کند. با این حال، شب‌ها گاهی کتاب‌هایش را ورق می‌زند. بعضی درس‌ها را یادش رفته، بعضی را نه. هنوز می‌گوید: «اگر باز شود، برمی‌گردم.» اما این را آرام می‌گوید، طوری که اگر نشد، خودش هم نشنود. وقتی از فاطمه می‌پرسی چه پیامی برای دختران دیگر دارد، زیاد حرف نمی‌زند. بعد از مکثی طولانی می‌گوید: «امید را کسی به ما نمی‌دهد. خودمان باید نگهش داریم. حتی اگر کوچک باشد. حتی اگر فقط برای زنده‌ماندن باشد.» او کفش رنگ می‌کند؛ نه برای افتخار و نه برای داستان‌شدن، فقط برای این‌که خانه‌شان خاموش نماند. فاطمه قهرمان نیست، فقط دختری است که وقتی راه بسته شد، ایستاد و راه دیگری پیدا کرد؛ راهی که سخت است، اما واقعی است. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
دانش و فناوری

پژوهشگران: شب‌بیداری خطر حلمه قلبی و سکته مغزی را افزایش می‌دهد

بر مبنای یک پژوهش تازه، افراد شب‌بیدار، ۱۶ درصد بیشتر نسبت به افراد «صبح‌گرا» در معرض خطر حمله قلبی و سکته مغزی قرار دارند. محقیقان اعلام کرده‌اند که یافته‌های این پژوهش که در مجله «انجمن قلب آمریکا» منتشر شده، همچنین نشان می‌دهد که پیامدهای رفتاری شب‌بیداری در میان زنان شدیدتر از مردان است. بر اساس یافته‌ها، زنان شب‌بیدار ۹۶ درصد بیشتر در معرض دریافت نمره پایین سلامت قلب قرار دارند، در حالی که این میزان در میان مردان ۶۷ درصد گزارش شده است. این پژوهش، داده‌های بیش از ۳۲۰ هزار بزرگسال در سنین ۳۹ تا ۷۴ سال را بررسی کرده است. پژوهشگران سلامت قلب هر فرد را بر اساس شاخص «هشت اصل اساسی زندگی» انجمن قلب آمریکا، ارزیابی کردند. این شاخص شامل کیفیت تغذیه، فعالیت بدنی، مدت خواب، مصرف نیکوتین، فشار خون، قند خون و سطح چربی خون بوده است. بر اساس این پژوهش، افراد شب‌بیدار، ۷۹ درصد بیشتر از گروه میانه در معرض سلامت ضعیف قلب قرار دارند. یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که افزایش خطر بیماری‌های قلبی در میان افرادی که دیر می‌خوابند، بیشتر ناشی از عادت‌های ناسالم زندگی و عوامل صحی است، نه صرفا شب‌بیداری. بر اساس این تحقیق، مصرف نیکوتین مهم‌ترین عامل تأثیرگذار بر سلامت قلب است و ۳۴ درصد از ارتباط میان دیر خوابیدن و بیماری‌های قلبی را توضیح می‌دهد. کمبود خواب با ۱۴ درصد، قند خون بلند با ۱۲ درصد، و وزن نامناسب بدن و تغذیه ناسالم هرکدام با حدود ۱۱ درصد، در افزایش این خطر نقش دارند. پژوهشگران تاکید می‌کنند که اصلاح این عادت‌ها می‌تواند نقش مهمی در کاهش خطر بیماری‌های قلبی در میان افراد شب‌بیدار داشته باشد. بر اساس گزارش مرکز کنترول و پیشگیری بیماری‌ها در امریکا، بیماری‌های قلبی هنوز هم عامل اصلی مرگ‌ومیر در این کشور هستند. پژوهشگران نتیجه گرفتند که تلاش‌های پیشگیرانه باید بر بهبود عادت‌های زندگی، به‌ویژه هنگام بیدار ماندن در شب، تمرکز داشته باشد. کریستن ناتسون، استاد دانشگاه نورث‌وسترن در امریکا، گفت: «واضح‌ترین راه ترک سیگار است. اما منظم خوابیدن، یعنی رفتن به بستر در یک ساعت مشخص، می‌تواند به تنظیم رفتارهای دیگر مانند غذا خوردن، ورزش و دریافت نور کمک کند.»

زن و بهداشت

کم‌خونی و فقر آهن در زنان افغانستان؛ چالش خاموش در طول زندگی

چرا کم‌خونی یک مسئله زنانه است؟ کم‌خونی، وضعیتی که در آن تعداد گلبول‌های قرمز سالم یا میزان هموگلوبین در خون کمتر از حد طبیعی است، یک مشکل سلامت جهانی به شمار می‌رود. با این حال، زنان در افغانستان به دلیل مجموعه‌ای از عوامل فیزیولوژیک، اجتماعی و اقتصادی، به‌طور خاص آسیب‌پذیرتر هستند. کم‌خونی فقر آهن (Iron Deficiency Anemia – IDA) شایع‌ترین نوع کم‌خونی در کشور ماست و تأثیرات عمیقی بر سطح انرژی، توانایی کار، سلامت روانی و مهم‌تر از همه، سلامت مادران و کودکان می‌گذارد. درک این پدیده نیازمند بررسی آن در مراحل مختلف زندگی یک زن است. کم‌خونی در طول مراحل مختلف زندگی کمبود آهن یک چالش ثابت نیست، بلکه شدت و علل آن با ورود زنان به مراحل مختلف زندگی تغییر می‌کند: ۱. دوران کودکی و نوجوانی: آغاز ذخیره‌سازی ناکافی دختران در دوران کودکی معمولاً با کمبودهای تغذیه‌ای روبه‌رو هستند که ناشی از اولویت‌بندی ضعیف‌تر مواد غذاییِ غنی از آهن برای آن‌ها در مقایسه با پسران است. با شروع بلوغ و آغاز قاعدگی، بدن زنان با نوعی «مصرف ماهانه» آهن مواجه می‌شود. اگر رژیم غذایی نتواند این میزان از دست‌رفته را جبران کند، بدن به‌تدریج شروع به تخلیه ذخایر آهن خود می‌کند. این دوره، زمینه‌ساز بروز کم‌خونی‌های شدیدتر در سال‌های بعدی زندگی است. ۲. سنین باروری و بارداری بارداری اوج چالش‌های مرتبط با کم‌خونی است. نیاز بدن به آهن، به دلیل افزایش حجم خون مادر و نیاز جنین به ساخت گلبول‌های قرمز و ایجاد ذخایر آهن برای شش ماه نخست زندگی، چندین برابر می‌شود. در افغانستان، جایی که بارداری‌های مکرر شایع است و مراقبت‌های دوران بارداری ممکن است محدود باشد، کم‌خونی شدید در بارداری به‌وفور دیده می‌شود. عواقب کم‌خونی در بارداری عبارت‌اند از: افزایش خطر زایمان زودرس. افزایش خطر خونریزی شدید پس از زایمان که یکی از علل اصلی مرگ‌ومیر مادران است. تأخیر در رشد جنین و تولد نوزاد با وزن کم. ۳. دوران پس از زایمان و شیردهی: جبران یا ادامه فقر پس از زایمان، زن با از دست دادن مقدار قابل توجهی خون روبه‌رو می‌شود. اگر ذخایر آهن بدن از پیش پایین باشد، این دوره می‌تواند به خستگی مفرط و افسردگی پس از زایمان منجر شود. افزون بر این، در دوران شیردهی نیز نیاز به آهن برای تولید شیر مغذی همچنان بالا باقی می‌ماند. ۴. میانسالی و یائسگی: کم‌خونی‌های پنهان پس از یائسگی، خطر کم‌خونی ناشی از خونریزی‌های ماهانه کاهش می‌یابد، اما کم‌خونی همچنان یک تهدید بالقوه است. در این سنین، کم‌خونی اغلب به دلیل خونریزی‌های غیرطبیعی رحم، مانند فیبروم یا پولیپ، یا مشکلات گوارشی نظیر زخم‌ها و گاستریت مزمن رخ می‌دهد که موجب از دست رفتن آهسته اما مداوم خون می‌شوند. عوامل ریشه‌ای در بستر اجتماعی ـ فرهنگی افغانستان درک علل کم‌خونی تنها بر پایه زیست‌شناسی کافی نیست؛ عوامل اجتماعی و فرهنگی در افغانستان نقشی تعیین‌کننده دارند: محدودیت دسترسی به غذاهای غنی از آهن: فقر اقتصادی و اولویت‌بندی نابرابر غذا در خانواده‌ها اغلب به مصرف رژیم‌های غذایی مبتنی بر کربوهیدرات، مانند نان و آرد، و کمبود گوشت قرمز، حبوبات و سبزیجات برگ‌سبز می‌انجامد. بهداشت و جذب ضعیف: آلودگی آب و شیوع عفونت‌های انگلی، مانند کرم‌های روده‌ای، می‌تواند جذب مواد مغذی از جمله آهن را مختل کند. آموزش و آگاهی: سطح پایین آگاهی درباره اهمیت مصرف مکمل‌های آهن و نشانه‌های هشداردهنده کم‌خونی باعث می‌شود بسیاری از زنان تا مراحل پیشرفته بیماری به دنبال درمان نروند. راهکارهای مؤثر: از مکمل تا آموزش مقابله با کم‌خونی در زنان افغان نیازمند رویکردی چندلایه است: مکمل‌یاری و غنی‌سازی: توزیع منظم مکمل‌های آهن و اسید فولیک، به‌ویژه در دوران بارداری و در مدارس دخترانه، اقدامی حیاتی است. همچنین، غنی‌سازی آرد و نمک با آهن در سطح ملی می‌تواند تأثیر گسترده و پایداری بر سلامت جامعه داشته باشد. تغذیه مبتنی بر فرهنگ: ترویج غذاهای محلیِ غنی از آهن و آموزش روش‌های بهبود جذب آهن، مانند مصرف هم‌زمان غذا با منابع ویتامین C نظیر مرکبات یا آب‌لیمو. غربالگری فعال: ایجاد برنامه‌های ساده و در دسترس برای اندازه‌گیری سطح هموگلوبین در مراکز مراقبت‌های اولیه، به‌ویژه در مناطق روستایی، تا کم‌خونی در مراحل اولیه شناسایی شود. توانمندسازی زنان: آموزش زنان درباره حقوقشان در دسترسی به منابع غذایی و خدمات بهداشتی، به‌منظور شکستن چرخه فقر تغذیه‌ای. نتیجه‌گیری کم‌خونی فقر آهن یک «چالش خاموش» است که توان بالقوه نیمی از جمعیت کشور را تضعیف می‌کند. از دوران نوجوانی تا سالمندی، این وضعیت زندگی زنان افغان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. اتخاذ راهبردهای هدفمند برای بهبود جذب آهن، افزایش مصرف غذاهای غنی از این عنصر و گسترش دسترسی به مکمل‌ها، کلید ارتقای سلامت عمومی، کاهش مرگ‌ومیر مادران و تضمین آینده‌ای پرانرژی‌تر برای زنان افغانستان است. نویسنده: داکتر معصومه پارسا

زن و ادبیات

رازهای پنهان و روابط پیچیده؛ چرا «دختر گمشده» خواندنی است

کتاب دختر گمشده به قلم گیلین فلین که در گروه پرفروش‎ترین‌ها قرار دارد، داستان زن و شوهری را به تصویر می‌کشد که هر کدام به گونه‌ای با زندگی مشترکشان که سال‌هاست دچار روزمرگی شده، در ستیزند؛ یکی با خیانت و دیگری با انتقام. هر فصل داستان از نگاه یکی از شخصیت‌های اصلی کتاب دختر گمشده (Gone Girl)، به نام‌های نیک دان و ایمی دان، روایت می‌شود و همین موضوع شما را در تعلیق نگه می‌دارد تا زمانی که حقایق فاش شود. داستان از آن جا آغاز می‌شود که قرار است جشن پنجمین سالگرد ازدواج نیک و ایمی برگزار شود. همه در پی تدارکات و آماده کردن هدایا هستند که همسر زیبای نیک یعنی ایمی، ناگهان غیبش می‌زند. اما نیک که در نگاه سایر افراد، بهترین همسر دنیاست، هیچ کار خاصی برای یافتن همسرش انجام نمی‌دهد. پولیس از دفتر خاطرات ایمی، نوشته‌هایی پیدا می‌کند که نشان می‌دهد این زن ممکن است برای اطرافیانش خطری تهدیدآمیز محسوب شود. نیک که بسیار از سوی پولیس، رسانه‌ها و پدر و مادر ایمی تحت فشار است، مجبور می‌شود به دروغگویی، ریاکاری و رفتارهای نامناسب بسیاری روی آورد. او به طرز دلهره‌آوری از همه فراری شده و حال و روز خوبی ندارد. اما آیا نیک واقعاً قاتل همسرش است؟ ایجاد یک اثر هنریِ بدون نقص، خود یک معجزه محسوب می‌شود اما اعجاز گیلین فلین در کتاب دختر گمشده تنها خلق یک رمان نیست؛ بلکه کشف ژانر تازه‌ای در رمان‌های پولیسی است. او در این رمان برخلاف سایر داستان‌های ژانر جنایی، روی پای زنی ایستاده و همراه با او داستان را پیش می‌برد؛ در صورتی ‌که تا پیش از این، همواره مردان ایفاگر چنین نقش‌هایی بوده‌اند. گیلین فلین (Gillian Flynn) در این کتاب مسائلی را نشان می‌دهد که دنیای مدرن با آن‌ها سر و کار دارد و خواننده را قدم به قدم به درون جامعه‌ای می‌برد که در آن زنان از پوسته‌ خجالتی خود بیرون آمده‌اند. علاوه بر آن به نقش تأثیرگذار رسانه‌ها بر جامعه نیز تأکید می‌کند. وی در این کتاب توانسته زنان را از کنج ‌به بیرون کشیده و آن‌ها را به بطن داستان وارد کند. به همین دلیل نیز دختر گمشده در گروه آثار مدرن قرار دارد. این کتاب داستان رنج است، رنجی که از عشق نمود پیدا می‌کند اما تمامی شخصیت‌های آن برای خلاص شدن از این رنج و درد، نه تنها انزوا را انتخاب نمی‌کنند، بلکه در دل اجتماع قدم نهاده و شما را با بیم و امید خود همراه می‌کنند. با اقتباس از این کتاب فیلمی به کارگردانی دیوید فینچر در سال ۲۰۱۴ ساخته شد. جوایز و افتخارات کتاب دختر گمشده: - پرفروش کتاب در نیویورک تایمز - برنده جایزه بهترین کتاب گودریدز - پرفروش‌ترین کتاب سال ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ گیلین فلین نویسنده و فیلمنامه‌نویس آمریکایی، ۲۴ فوریه سال ۱۹۷۱ در کانزاس دیده به جهان گشود و در همان‌جا نیز بزرگ شد. او در دوران کودکی به شدت خجالتی بوده و به خواندن و نوشتن داستان علاقه‌ی بسیار زیادی داشته است. گیلین فلین برای تحصیل در رشته‌های زبان انگلیسی و روزنامه‌نگاری به دانشگاه کانزاس رفت و پس از اتمام آن، دو سال در نیویورک مشغول کار نوشتن برای مجلات بود. در بخشی از کتاب دختر گمشده می‌خوانیم: گفته شده عشق باید بدون قید‌وشرط باشد. این قانونش است. همه همین را می‌گویند. اما اگر عشق مرزی نداشته باشد، حدی نداشته باشد، قید و شرطی نداشته باشد، چرا باید کسی تلاش کند کار درست را در یک رابطه‌ی عاشقانه انجام بدهد؟ اگر بدانم که کسی عاشقم است و دیگر هیچ‌چیز برایش مهم نیست، دیگر چه چالشی باقی می‌ماند؟ من قرار است نیک را با همه‌ی کم‌وکاستی‌هایش دوست بدارم. و نیک هم قرار است مرا با همه‌ی ویژگی‌های شخصیتی‌ام دوست داشته باشد. اما مشخص است که هیچ‌کدام از ما این‌طور نیستیم. این مرا به این فکر می‌اندازد که همه در اشتباه‌اند و عشق باید شرطوشروط فراوانی داشته باشد. در عشق باید دو شریک وجود داشته باشد که همیشه در بهترین حالت‌شان باشند. عشق بی‌قیدوشرط عشق بدون نظم‌وترتیب است. و همان‌طور که همه دیده‌اند، عشق بدون نظم‌وترتیب مصیبت است. فکر می‌کنم یک زوج بعد از سال‌ها با هم بودن فراموش می‌کنند در نظر یکدیگر چه شگفت‌انگیز بوده‌اند. اولین دیدارمان را به خاطر می‌آورم، این‌که چطور مفتونت شده بودم، و حالا لحظه‌ی مناسبی است که بگویم، هنوز هم مفتونت هستم و این یکی از چیزهایی است که درباره‌ات دوست دارم: تو فوق‌العاده‌ای.» زمانی تعداد زیادی از نویسندگان مجلات به‌خاطر اینترنت، رکود اقتصادی و مردم امریکا که ترجیح می‌دادند به‌جای مطالعه، تلویزیون تماشا کنند و بازی کامپیوتری انجام بدهند و به‌شکل اینترنتی با دیگران دوست شوند، از دور خارج شده بودند. اما هیچ اپلیکیشنی برای سرکشیدن یک لیوان نوشیدنی در یک روز گرم در کافه‌ای خنک و تاریک نوشته نشده بود. دنیا همیشه به نوشیدن نیاز داشت. آن‌ها مثل بازیگرانی که زمان دقیق ایفای نقش خود را در صحنه‌ی تئاتر می‌دانند در زندگی من در رفت‌وآمد بودند. یکی که از در بیرون می‌رفت، دیگری وارد می‌شد. در مواقع نادری که مجبور بودند با هم در یک اتاق باشند، جوری رفتار می‌کردند که انگار این موقعیت آزارشان می‌دهد. من با صبوری منتظر ماندم، سال‌ها، برای این‌که ورق برگردد. این‌که مردان کتاب‌های جین آستین بخوانند، بافتنی یاد بگیرند، تظاهر به علاقه‌داشتن به کهکشان کنند، مهمانی‌های کاردستی ترتیب بدهند و وقتی ما ناراحت و ترش‌روی هستیم، به یکدیگر دلداری دهند. و بعد این ما باشیم که فکر کنیم: «آره، این یه مرد باحاله.» اما هرگز اتفاق نیفتاد. به‌جایش، زن‌ها در سراسر جامعه، برای تحقیرمان ساخت‌وپاخت کردند. خیلی زود دختران باحال تبدیل به دخترانی استاندارد شدند. مردان دیگر باورشان شده بود این زنان وجود دارند. آن‌ها دیگر یکی‌درمیان میلیون‌ها زن نبودند. همه‌ی دختران قرار بود همین‌طور باشند و اگر تو این‌گونه نبودی، حتماً مشکلی داشتی. ماهایی که مثل هم با تلویزیون و سینما و حالا با اینترنت بزرگ شده‌ایم. وقتی به ما خیانت می‌شود، می‌دانیم که چه باید بگوییم. وقتی عشق‌مان در ما می‌میرد، می‌دانیم چه باید بگوییم. همه‌ی ما مثل یک فیلم‌نامه‌ی از قبل تعیین‌شده درحال بازی هستیم. زمانه‌ی سختی است برای انسان‌بودن. تنها یک انسان حقیقی و واقعی‌بودن. نه مجموعه‌ای از ویژگی‌های اخلاقی بی‌شماری که از دیگران به عاریت گرفته‌ایم. به من مردی بدهید که درونش کمی جنگ و دعوا داشته باشد. کسی که با همان مزخرفاتی که صدایش می‌کنم جوابم را می‌دهد (و شخصی آن‌قدر مهربان که این مزخرفات را دوست داشته باشد) . اما مرا وارد روابطی نکنید که دائم درحال جنگ‌ودعوا باشیم، توهین‌ها را به‌شکل لطیفه به هم بگوییم، چشم‌هایمان برای هم از کاسه در بیاید و جلوی دوستان‌مان مثل سگ و گربه به هم بپریم و در مسائلی که به آن‌ها ارتباط ندارد به‌دنبال آن باشیم که طرف ما را بگیرند. نویسنده: قدسیه امینی

دانش خانواده

چالش‌های تربیت کودکان در دنیای مدرن

در دنیای امروز، تربیت کودکان با چالش‌هایی پیچیده‌تر از گذشته روبه‌رو شده است. پیشرفت فناوری، دسترسی گسترده به اطلاعات و تغییرات اجتماعی، سبک‌های تربیتی سنتی را به چالش کشیده و والدین را با دغدغه‌های جدیدی مواجه کرده است. کودکان در عصری رشد می‌کنند که شبکه‌های اجتماعی، بازی‌های دیجیتال و محتواهای آنلاین بخش مهمی از زندگی روزمره آن‌ها را تشکیل می‌دهد. این تغییرات، علاوه بر فراهم کردن فرصت‌های یادگیری و رشد، خطراتی همچون انزوا، کاهش تمرکز و مواجهه با محتوای نامناسب را نیز به همراه دارد. علاوه بر تأثیرات فناوری، تغییرات فرهنگی و اجتماعی نیز نقش مهمی در پیچیده‌تر شدن تربیت کودکان ایفا می‌کنند. سبک زندگی پرمشغله، کاهش تعاملات خانوادگی و فشارهای آموزشی باعث شده است بسیاری از والدین در ایجاد تعادل میان محبت، آموزش و انضباط با چالش‌هایی روبه‌رو شوند. در این میان، یافتن راهکارهایی برای تربیت متعادل و هدفمند ـ به‌گونه‌ای که ارزش‌های اخلاقی، مهارت‌های اجتماعی و توانایی‌های فردی کودکان پرورش یابد ـ بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد. چالش‌های تربیت کودکان در دنیای مدرن چیست؟ در عصر فناوری و تغییرات پرشتاب اجتماعی، تربیت کودکان به یکی از دغدغه‌های اصلی والدین تبدیل شده است. سبک‌های تربیتی سنتی که روزگاری پاسخ‌گوی نیازهای کودکان بودند، امروزه با تحولات فرهنگی، فناوری‌های نوین و فشارهای اجتماعی به چالش کشیده شده‌اند. در ادامه، برخی از مهم‌ترین چالش‌های تربیت کودک در دنیای مدرن بررسی می‌شود. تأثیر فناوری و فضای مجازی پیشرفت فناوری و گسترش فضای مجازی، زندگی کودکان را به شکلی بی‌سابقه تحت تأثیر قرار داده است. دسترسی آسان به تلفن‌های هوشمند، شبکه‌های اجتماعی و بازی‌های آنلاین باعث شده کودکان از سنین پایین با حجم عظیمی از اطلاعات و محتوای متنوع روبه‌رو شوند. اگرچه این فضا فرصت‌هایی برای یادگیری و رشد مهارت‌های جدید فراهم می‌کند، اما در عین حال کودکان را در معرض خطراتی چون محتوای نامناسب، اخبار جعلی و خشونت رسانه‌ای قرار می‌دهد. علاوه بر این، اعتیاد به بازی‌های اینترنتی و گشت‌وگذار بی‌هدف در شبکه‌های اجتماعی می‌تواند موجب افت تحصیلی و کاهش تمرکز شود. از سوی دیگر، حضور بیش از حد کودکان در فضای مجازی ممکن است روابط اجتماعی آن‌ها را تضعیف کند. کودکان به‌جای بازی‌های گروهی و تعاملات حضوری، زمان زیادی را به‌صورت انفرادی پشت صفحات نمایشگر سپری می‌کنند که این امر می‌تواند مهارت‌های ارتباطی و اجتماعی آن‌ها را کاهش دهد. همچنین مقایسه خود با زندگی‌های به‌ظاهر کامل دیگران در شبکه‌های اجتماعی ممکن است موجب کاهش اعتمادبه‌نفس و بروز مشکلات روانی مانند اضطراب و افسردگی شود. والدین با نظارت هوشمندانه می‌توانند به کودکان کمک کنند از مزایای فناوری بهره ببرند و از آسیب‌های آن در امان بمانند. کاهش تعاملات خانوادگی در دنیای پرشتاب امروز، بسیاری از والدین به دلیل مشغله‌های کاری و دغدغه‌های روزمره زمان کمتری را با فرزندان خود سپری می‌کنند. این کاهش تعاملات خانوادگی باعث می‌شود کودکان احساس کنند والدین به نیازهای عاطفی و روحی آن‌ها توجه کافی ندارند. ارتباط محدود و گفت‌وگوی کم در خانواده می‌تواند به سردی روابط میان والدین و فرزندان منجر شود و کودک را از دریافت حمایت‌های عاطفی محروم کند. نبود تعامل کافی با والدین زمینه‌ساز بروز مشکلات رفتاری، احساس تنهایی و کاهش مهارت‌های اجتماعی در کودکان می‌شود. علاوه بر این، فقدان محیطی گرم و صمیمی در خانواده ممکن است کودکان را به سمت دنیای مجازی یا گروه‌های نامناسب سوق دهد. در چنین شرایطی، کودک برای جلب توجه و محبت، بیشتر تحت تأثیر همسالان قرار می‌گیرد و ممکن است رفتارهای پرخطر از خود نشان دهد. ایجاد زمان مشخص برای گفت‌وگو، بازی‌های خانوادگی و صرف وعده‌های غذایی مشترک می‌تواند تعاملات خانوادگی را تقویت کرده و محیطی امن و حمایت‌کننده برای رشد عاطفی و اجتماعی کودکان فراهم آورد. فشارهای آموزشی و رقابت تحصیلی در بسیاری از خانواده‌ها، موفقیت تحصیلی به‌عنوان مهم‌ترین معیار سنجش آینده کودکان تلقی می‌شود. این نگاه باعث شده کودکان از سنین پایین تحت فشار کلاس‌های فوق‌برنامه، آزمون‌های متوالی و رقابت‌های آموزشی قرار بگیرند. چنین فشاری می‌تواند منجر به اضطراب، استرس و حتی فرسودگی روحی در کودکان شود. در برخی موارد، کودکان آن‌قدر درگیر تکالیف و درس‌های سنگین می‌شوند که فرصتی برای بازی، تفریح و استراحت ندارند. این نبود تعادل میان تحصیل و تفریح می‌تواند رشد خلاقیت و مهارت‌های اجتماعی آن‌ها را مختل کند. همچنین مقایسه مداوم کودکان با همسالانشان از سوی والدین و معلمان، احساس ناکافی بودن و کاهش اعتمادبه‌نفس را در آن‌ها تقویت می‌کند. والدین با تمرکز بر توانایی‌ها و علایق کودک و تشویق او به یادگیری، به‌جای تأکید صرف بر نمره، می‌توانند به کاهش استرس و ایجاد علاقه پایدار به آموزش کمک کنند. فراهم کردن فرصت‌هایی برای فعالیت‌های هنری، ورزشی و تفریحی نیز نقش مهمی در رشد متعادل جسمی و روحی کودکان دارد. تغییرات فرهنگی و اجتماعی تغییرات سریع فرهنگی و اجتماعی در دنیای مدرن باعث شده کودکان با ارزش‌ها و سبک‌های زندگی گوناگون روبه‌رو شوند. اینترنت و رسانه‌های جهانی، فرهنگ‌ها و باورهای مختلف را در معرض دید کودکان قرار می‌دهند که این موضوع می‌تواند هم فرصتی برای آشنایی با تنوع فرهنگی باشد و هم چالشی برای شکل‌گیری هویت آنان. در برخی موارد، کودکان در مواجهه با تفاوت میان ارزش‌های خانوادگی و آنچه در جامعه یا فضای مجازی می‌بینند، دچار سردرگمی و تضاد هویتی می‌شوند. علاوه بر این، تغییر در ساختارهای اجتماعی مانند افزایش خانواده‌های تک‌والد، کاهش نقش‌های سنتی و تغییر دیدگاه‌ها درباره جنسیت و شغل، ممکن است درک روشنی از نقش‌های اجتماعی را برای کودکان دشوار کند. اگر این تغییرات بدون راهنمایی مناسب والدین باشد، می‌تواند به سردرگمی و عدم تطابق کودک با محیط اجتماعی منجر شود. والدین و مربیان با آموزش ارزش‌های اخلاقی پایدار، تقویت هویت فرهنگی و کمک به کودکان برای درک و پذیرش تفاوت‌ها، می‌توانند آن‌ها را برای مواجهه با دنیای متنوع امروز آماده کنند. راه‌های مقابله با چالش‌های تربیت کودک در دنیای مدرن یکی از مهم‌ترین راهکارها برای مقابله با چالش‌های تربیت کودک در دنیای مدرن، آموزش سواد رسانه‌ای به کودکان است. والدین باید به فرزندان خود بیاموزند چگونه از اینترنت به‌عنوان ابزاری برای یادگیری و رشد استفاده کنند و در برابر محتوای نامناسب هوشیار باشند. استفاده از نرم‌افزارهای کنترل والدین، محدود کردن زمان استفاده از ابزارهای دیجیتال و تعیین قوانین مشخص برای حضور در فضای مجازی، به حفظ تعادل میان زندگی آنلاین و واقعی کمک می‌کند. همچنین تشویق کودکان به فعالیت‌های آفلاین مانند کتاب‌خوانی، ورزش و بازی‌های گروهی، وابستگی آن‌ها به فضای مجازی را کاهش می‌دهد. برای مقابله با کاهش تعاملات خانوادگی، والدین باید زمان باکیفیت و اختصاصی برای فرزندان خود در نظر بگیرند. صرف وعده‌های غذایی به‌صورت خانوادگی، انجام بازی‌های گروهی و شرکت در فعالیت‌های مشترک، روابط عاطفی را تقویت کرده و احساس امنیت را در کودکان افزایش می‌دهد. این لحظات فرصتی فراهم می‌کند تا والدین درباره دغدغه‌ها، احساسات و تجربیات روزمره فرزندان خود گفت‌وگو کنند و رابطه‌ای صمیمی‌تر با آن‌ها بسازند. برای کاهش فشارهای تحصیلی نیز لازم است والدین و معلمان به‌جای تمرکز صرف بر نمره و رقابت، بر علاقه‌مند کردن کودکان به یادگیری تأکید کنند. تشویق به کشف استعدادها و علایق فردی و فراهم کردن فرصت‌های متنوع آموزشی، به کودکان کمک می‌کند از فرایند یادگیری لذت ببرند. اختصاص زمان کافی به بازی، ورزش و فعالیت‌های هنری در کنار برنامه‌های درسی، نقش مهمی در رشد همه‌جانبه ذهنی و جسمی کودکان دارد. در مواجهه با تغییرات فرهنگی و اجتماعی، آموزش ارزش‌های اخلاقی پایدار و تقویت هویت فرهنگی اهمیت زیادی دارد. بیان داستان‌های خانوادگی، آشنایی با سنت‌ها و شرکت در مراسم‌های فرهنگی می‌تواند به کودکان کمک کند به ریشه‌های خود افتخار کنند و در برابر تغییرات اجتماعی، هویتی قوی داشته باشند. همچنین آموزش احترام به تفاوت‌های فرهنگی و تقویت روحیه همدلی و همکاری، به رشد مهارت‌های اجتماعی کودکان کمک می‌کند. والدین شاغل یا تک‌والد نیز باید تلاش کنند هرچند کوتاه، اما زمانی باکیفیت را به فرزندان خود اختصاص دهند. مهم‌تر از مدت زمان حضور، کیفیت تعامل با کودک است. فعالیت‌هایی مانند قصه‌گویی پیش از خواب، بازی‌های ساده خانوادگی یا گفت‌وگو درباره اتفاقات روزمره می‌تواند پیوند عاطفی را تقویت کند. حفظ سلامت روان کودکان نیز یکی از ارکان اصلی تربیت در دنیای مدرن است. توجه به احساسات کودکان، ایجاد فضای امن برای بیان نگرانی‌ها و آموزش مهارت‌های زندگی مانند مدیریت استرس، حل مسئله، تصمیم‌گیری و تاب‌آوری، آن‌ها را برای مواجهه با چالش‌های آینده توانمند می‌سازد. نویسنده: سحر یوسفی