منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
برنامه جهانی غذا: سوءتغذیه آینده کودکان افغانستان را به خطر میاندازد
رانش زمین در بادغیس؛ پنج دختر جان باخته و دو نفر دیگر زخمی شدند
یونیسف: ۱۲ میلیون کودک در افغانستان واکسن پولیو دریافت کردند
از بازی در حویلی تا عروس شدن در سیزدهسالگی
سالی رونی؛ زنی که سکوت انسان معاصر را نوشت
اوچا: زنان بازگشتکننده به افغانستان، آسیبپذیرترین گروهها هستند
برنامه جهانی غذا: سوءتغذیه آینده کودکان افغانستان را به خطر میاندازد
رانش زمین در بادغیس؛ پنج دختر جان باخته و دو نفر دیگر زخمی شدند
یونیسف: ۱۲ میلیون کودک در افغانستان واکسن پولیو دریافت کردند
از بازی در حویلی تا عروس شدن در سیزدهسالگی
سالی رونی؛ زنی که سکوت انسان معاصر را نوشت
اوچا: زنان بازگشتکننده به افغانستان، آسیبپذیرترین گروهها هستند
برنامه جهانی غذا: سوءتغذیه آینده کودکان افغانستان را به خطر میاندازد
رانش زمین در بادغیس؛ پنج دختر جان باخته و دو نفر دیگر زخمی شدند
یونیسف: ۱۲ میلیون کودک در افغانستان واکسن پولیو دریافت کردند
از بازی در حویلی تا عروس شدن در سیزدهسالگی
سالی رونی؛ زنی که سکوت انسان معاصر را نوشت
اوچا: زنان بازگشتکننده به افغانستان، آسیبپذیرترین گروهها هستند
برنامه جهانی غذا: سوءتغذیه آینده کودکان افغانستان را به خطر میاندازد
رانش زمین در بادغیس؛ پنج دختر جان باخته و دو نفر دیگر زخمی شدند
یونیسف: ۱۲ میلیون کودک در افغانستان واکسن پولیو دریافت کردند
از بازی در حویلی تا عروس شدن در سیزدهسالگی
سالی رونی؛ زنی که سکوت انسان معاصر را نوشت
اوچا: زنان بازگشتکننده به افغانستان، آسیبپذیرترین گروهها هستند
از بازی در حویلی تا عروس شدن در سیزدهسالگی
صبح آن روز، قریه هنوز بهطور کامل بیدار نشده بود؛ اما بیداری در خانهی هدیه زودتر از همه رسیده بود؛ بیداریای که نه از نور آفتاب، بلکه از سنگینی حادثهای در راه میآمد. هوا هنوز خنک بود و بوی خاک نمخوردهی شب گذشته در حویلی پیچیده بود، اما در فضای خانه چیزی سردتر از هوا جریان داشت؛ سکوتی که مثل دیوارهای گِلی، ضخیم و سنگین بود. هدیه در گوشهای از اتاق نشسته بود، زانوهایش را در آغوش گرفته و پیشانیاش را بر آنها تکیه داده بود. چادری که تازه بر سرش انداخته بودند، مدام از سرش میلغزید و او بیحوصله دوباره آن را بالا میکشید. هنوز به این چادر عادت نکرده بود؛ هنوز خود را همان دختری میدید که چند ماه پیش در حویلی میدوید، بلند میخندید و هیچ تصوری از «فیصله»، «ناموس» و «بدنامی» نداشت. اما حالا این واژهها چون سایههایی نامرئی گرداگردش حلقه زده بودند؛ بیآنکه معنایشان را درست بفهمد، اما سنگینیشان را تا مغز استخوان حس میکرد. همهچیز از جایی آغاز شد که در ظاهر هیچ ربطی به او نداشت؛ از رابطهای که در سکوت شکل گرفت و در هیاهو منفجر شد. سهراب، برادر بزرگش، جوانی بود با شانههای افتاده و نگاههایی که همیشه چیزی ناتمام در آن دیده میشد؛ مانند بسیاری از جوانان قریه که نه کار ثابتی داشتند و نه راهی روشن برای آینده. روزهایش میان کارهای خرد، بیکاریهای طولانی و نشستوبرخاست با دوستان میگذشت. اما در میان این روزمرگی، چیزی در زندگیاش شکل گرفته بود که برایش متفاوت بود؛ فاطمه. دختری از همسایگی، با چشمانی که همیشه پایین بود و صدایی که به ندرت بلند میشد. فاطمه نامزد داشت؛ مردی که یک سال پیش برای کار به ایران رفته بود. همین فاصله، همین نبودن، شکافی ساخته بود که کمکم با نگاههای کوتاه، سلامهای آهسته و بعدتر دیدارهای پنهانی پر شد. در قریهای که هر نگاه و هر قدم زیر نظر است، این رابطه مانند راه رفتن بر طناب بود؛ اما آنها با احتیاط، با ترس، و شاید با نوعی امید خام، این مسیر را ادامه دادند. هیچکس نمیداند نخستینبار چه زمانی نگاهها طولانیتر شد یا در کدام روز نخستین کلمه میانشان ردوبدل شد. آنچه روشن است، این است که رابطهشان آهسته و بیصدا رشد کرد؛ در سایهی دیوارها، پشت درختان توت، در لحظههایی که گمان میکردند کسی نمیبیند. زهرا، یکی از نزدیکان خانواده، بعدها با صدایی لرزان از ترس و پشیمانی گفت که آنها شک کرده بودند؛ اما در قریهای مثل این، شک هم خود خطری بزرگ است. گفتنِ آن میتواند آتشی روشن کند که دیگر خاموش نشود. و همین شد؛ آتشی که روز دهم آپریل شعله کشید. آن روز، سهراب و فاطمه قرار گذاشته بودند؛ شاید مثل دفعات پیش، شاید با این خیال که باز هم میتوانند از نگاهها بگریزند. اما اینبار یکی از اقارب نامزد فاطمه که از پیش مشکوک شده بود، آنها را زیر نظر داشت. از دور تعقیبشان کرد، فاصله را نگه داشت، اما چشم از آنان برنداشت. وقتی مطمئن شد، دیگر تردید نکرد. در قریه، خبرها مثل باد حرکت میکنند؛ اما وقتی بوی «ننگ» بگیرند، از باد هم تندتر میشوند. پیش از غروب، قصه از یک «دیدن» ساده به «رسوایی» و «خیانت» بدل شد. کلمات در دهان مردم تغییر شکل میدادند؛ تندتر، خشنتر و بیرحمتر میشدند. آنچه شاید رابطهای پنهانی و سرشار از ترس بود، حالا لکهای بر آبروی دو خانواده شمرده میشد. شب همان روز، خانهی فاطمه پر از صدا شد؛ صدای مردانی که با خشم سخن میگفتند، صدای درهایی که محکم بسته میشد، و سکوتهای سنگینی که میان فریادها میافتاد. در خانهی سهراب هم حال بهتر نبود. پدرش، مردی که همیشه میکوشید آرام باشد، آن شب آرامش را گم کرده بود. مدام در حویلی قدم میزد، زیر لب چیزی میگفت و هر از گاهی با صدایی بلندتر نام سهراب را صدا میزد. هدیه از پشت در نیمهباز همهچیز را میشنید. واژهها را کامل نمیفهمید، اما تنش را حس میکرد؛ مثل بوی دود که پیش از دیدن آتش به مشام میرسد. وقتی نام خودش را نیز میان حرفها شنید، قلبش تندتر زد؛ اما با خود گفت اشتباه شنیده است. او همیشه گمان میکرد از این دنیا دور است؛ از این تصمیمها، از این دعواها. هنوز کوچکتر از آن بود که در چنین چیزهایی دخیل شود. اما در آن قریه، کوچک بودن همیشه به معنای مصون بودن نیست. صبح فردای آن شب، یازدهم آپریل، بزرگان محل جمع شدند؛ مردانی با ریشهای سفید و نگاههایی که سالها تجربه و قدرت در آن نشسته بود. آنها برای «حل مشکل» آمده بودند؛ برای آنکه نگذارند درگیری بیشتر شود، برای آنکه آبرویی را که بهگفتهی خودشان لکهدار شده بود، ترمیم کنند. در چنین نشستهایی، حقیقت معمولاً جایی در حاشیه دارد. آنچه مهم است، پایان دادن به تنش است؛ حتی اگر بهایش سنگین باشد. بحثها طولانی شد. صداها پایین بود، اما وزن هر کلمه در فضا حس میشد. مردها به نوبت سخن گفتند، سر تکان دادند، گاهی خاموش ماندند، و سرانجام به نتیجهای رسیدند که برای خودشان منطقی بود. برای ختم منازعه، برای جلوگیری از ادامهی دشمنی، باید «تاوان» داده میشد. و این تاوان، هدیه بود. وقتی این تصمیم در خانه اعلام شد، هدیه در حویلی نشسته بود و با تکهچوبی روی خاک خط میکشید. مادرش آمد، دستش را گرفت و بیآنکه به چشمانش نگاه کند، گفت: «بیا داخل.» در اتاق، همه نشسته بودند؛ اما هیچکس به او نگاه نمیکرد. این بینگاهی از هر نگاه تندتری سنگینتر بود. پدرش با صدایی که میخواست محکم باشد اما ترک برداشته بود، گفت: «این فیصله شده… تو باید بروی.» هدیه نخست نفهمید. ذهنش دنبال معنایی سادهتر گشت؛ شاید رفتن به خانهی خاله، شاید سفری کوتاه. اما وقتی واژهی «عروسی» را شنید، انگار چیزی در درونش فرو ریخت. تنها توانست بگوید: «من؟» و این «من»، پر از سؤال بود؛ پر از ناباوری، پر از ترس. اما پاسخی روشن نیامد، زیرا پاسخ واقعی چیزی نبود که کسی بتواند بر زبان بیاورد. او گریه نکرد؛ نه در همان لحظه. اشکها انگار راه خود را گم کرده بودند. فقط نشست و به زمین خیره شد؛ به ترکهای خاک، به چیزی که دیگر نمیتوانست بفهمد چگونه سر از زندگیاش درآورده است. سیزده سال داشت؛ هنوز کودکی که دنیا را ساده میدید، و حالا قرار بود بخشی از یک معامله شود؛ راهحلی برای مشکلی که خود در آن هیچ نقشی نداشت. در بیرون، مردم این را «فیصلهی عاقلانه» مینامیدند؛ اما در درون آن خانه، این فقط شکستن بود؛ شکستن آرام یک زندگی، بیصدا و بیاعتراض. آن شب، مادرش کنارش نشست. دست بر سرش کشید و موهایش را مرتب کرد، مثل روزهایی که کوچکتر بود. صدایش آهسته بود، اما هر واژهاش سنگین: «ما مجبور هستیم… اگر نکنیم، بدتر میشود.» هدیه پرسید: «بدتر از این چی است؟» و این سؤال در هوا ماند، بیپاسخ. زیرا گاهی پاسخها آنقدر تلخاند که حتی گفتنشان هم ممکن نیست. مراسم بسیار ساده برگزار شد؛ نه از خنده خبری بود، نه از موسیقی، نه از شور و شوقی که معمولاً با عروسی همراه است. فقط چند مرد، چند شاهد، و کلماتی که سرنوشت کودکی را برای همیشه تغییر داد. هدیه را آماده کردند، چادرش را مرتب ساختند، دستهایش را گرفتند و به خانهای بردند که از آن پس باید خانهاش میبود. اما خانه برای او دیگر معنا نداشت؛ نه آن حویلی پیشین، نه این دیوارهای تازه. در روزهای بعد، قریه آرام شد. مردم به کارهایشان برگشتند، خبرهای تازه آمد، و ماجرای هدیه در میان صدها قصهی دیگر گم شد. اما برای خود او، هیچچیز گم نشد. هر لحظه، هر کلمه، هر نگاه در ذهنش ماند. شبها، وقتی تنها میشد، به گذشته فکر میکرد؛ به زمانی که هنوز نمیدانست «آبرو» میتواند آنقدر سنگین باشد که زندگی کسی را خرد کند. گاهی به سهراب هم فکر میکرد. نه با نفرت، بلکه با نوعی سؤال بیپاسخ. نمیفهمید چرا او هنوز همانجا است، چرا هنوز میتواند در کوچهها راه برود، با دوستانش بنشیند، در حالی که او باید اینجا باشد؛ در خانهای که هر دیوارش برایش غریبه است. این سؤال در ذهنش میچرخید، اما هرگز به زبان نمیآمد؛ زیرا در دنیایی که او در آن زندگی میکرد، بعضی سؤالها پرسیده نمیشوند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند، اما زمان برای هدیه مانند گذشته حرکت نمیکرد. هر روز کشدار بود و هر شب طولانی. او هنوز همان دختر سیزدهساله بود، با همان ترسها و همان آرزوهای کوچک؛ اما اکنون در موقعیتی که حتی زنان بزرگسال نیز بهسختی با آن کنار میآیند. کسی از او نپرسید چه میخواهد، زیرا در این قصهها خواستنِ دخترها جایی ندارد. فقط تصمیمها هستند و آدمهایی که باید با آنها زندگی کنند. یازدهم آپریل برای دیگران فقط یک روز بود؛ تاریخی که میشد فراموشش کرد. اما برای هدیه، آن روز خطی شد که زندگیاش را به دو بخش تقسیم کرد: پیش از آن، و پس از آن. پیش از آن، دختری بود با دنیایی کوچک اما روشن. پس از آن، زنی شد که بیآنکه انتخابی داشته باشد، وارد جهانی شد که هنوز برایش زود بود. در قریههای بسیاری، چنین داستانهایی وجود دارد؛ با نامهای گوناگون، با جزئیات متفاوت، اما با یک حقیقت مشترک: دختری که بهای چیزی را میپردازد که خود در آن نقشی نداشته است. هدیه یکی از همین داستانهاست؛ داستانی که شاید گفته شود، شاید هم نه، اما حتی اگر در سکوت بماند، در زندگی او ادامه دارد؛ هر روز، هر شب، بیوقفه، مانند زخمی که دیده نمیشود، اما همیشه هست. نویسنده: سارا کریمی
صبح آن روز، قریه هنوز بهطور کامل بیدار نشده بود؛ اما بیداری در خانهی هدیه زودتر از همه رسیده بود؛ بیداریای که نه از نور آفتاب، بلکه از سنگینی حادثهای در راه میآمد. هوا هنوز خنک بود و بوی خاک نمخوردهی شب گذشته در حویلی پیچیده بود، اما در فضای خانه چیزی سردتر از هوا جریان داشت؛ سکوتی که مثل دیوارهای گِلی، ضخیم و سنگین بود. هدیه در گوشهای از اتاق نشسته بود، زانوهایش را در آغوش گرفته و پیشانیاش را بر آنها تکیه داده بود. چادری که تازه بر سرش انداخته بودند، مدام از سرش میلغزید و او بیحوصله دوباره آن را بالا میکشید. هنوز به این چادر عادت نکرده بود؛ هنوز خود را همان دختری میدید که چند ماه پیش در حویلی میدوید، بلند میخندید و هیچ تصوری از «فیصله»، «ناموس» و «بدنامی» نداشت. اما حالا این واژهها چون سایههایی نامرئی گرداگردش حلقه زده بودند؛ بیآنکه معنایشان را درست بفهمد، اما سنگینیشان را تا مغز استخوان حس میکرد. همهچیز از جایی آغاز شد که در ظاهر هیچ ربطی به او نداشت؛ از رابطهای که در سکوت شکل گرفت و در هیاهو منفجر شد. سهراب، برادر بزرگش، جوانی بود با شانههای افتاده و نگاههایی که همیشه چیزی ناتمام در آن دیده میشد؛ مانند بسیاری از جوانان قریه که نه کار ثابتی داشتند و نه راهی روشن برای آینده. روزهایش میان کارهای خرد، بیکاریهای طولانی و نشستوبرخاست با دوستان میگذشت. اما در میان این روزمرگی، چیزی در زندگیاش شکل گرفته بود که برایش متفاوت بود؛ فاطمه. دختری از همسایگی، با چشمانی که همیشه پایین بود و صدایی که به ندرت بلند میشد. فاطمه نامزد داشت؛ مردی که یک سال پیش برای کار به ایران رفته بود. همین فاصله، همین نبودن، شکافی ساخته بود که کمکم با نگاههای کوتاه، سلامهای آهسته و بعدتر دیدارهای پنهانی پر شد. در قریهای که هر نگاه و هر قدم زیر نظر است، این رابطه مانند راه رفتن بر طناب بود؛ اما آنها با احتیاط، با ترس، و شاید با نوعی امید خام، این مسیر را ادامه دادند. هیچکس نمیداند نخستینبار چه زمانی نگاهها طولانیتر شد یا در کدام روز نخستین کلمه میانشان ردوبدل شد. آنچه روشن است، این است که رابطهشان آهسته و بیصدا رشد کرد؛ در سایهی دیوارها، پشت درختان توت، در لحظههایی که گمان میکردند کسی نمیبیند. زهرا، یکی از نزدیکان خانواده، بعدها با صدایی لرزان از ترس و پشیمانی گفت که آنها شک کرده بودند؛ اما در قریهای مثل این، شک هم خود خطری بزرگ است. گفتنِ آن میتواند آتشی روشن کند که دیگر خاموش نشود. و همین شد؛ آتشی که روز دهم آپریل شعله کشید. آن روز، سهراب و فاطمه قرار گذاشته بودند؛ شاید مثل دفعات پیش، شاید با این خیال که باز هم میتوانند از نگاهها بگریزند. اما اینبار یکی از اقارب نامزد فاطمه که از پیش مشکوک شده بود، آنها را زیر نظر داشت. از دور تعقیبشان کرد، فاصله را نگه داشت، اما چشم از آنان برنداشت. وقتی مطمئن شد، دیگر تردید نکرد. در قریه، خبرها مثل باد حرکت میکنند؛ اما وقتی بوی «ننگ» بگیرند، از باد هم تندتر میشوند. پیش از غروب، قصه از یک «دیدن» ساده به «رسوایی» و «خیانت» بدل شد. کلمات در دهان مردم تغییر شکل میدادند؛ تندتر، خشنتر و بیرحمتر میشدند. آنچه شاید رابطهای پنهانی و سرشار از ترس بود، حالا لکهای بر آبروی دو خانواده شمرده میشد. شب همان روز، خانهی فاطمه پر از صدا شد؛ صدای مردانی که با خشم سخن میگفتند، صدای درهایی که محکم بسته میشد، و سکوتهای سنگینی که میان فریادها میافتاد. در خانهی سهراب هم حال بهتر نبود. پدرش، مردی که همیشه میکوشید آرام باشد، آن شب آرامش را گم کرده بود. مدام در حویلی قدم میزد، زیر لب چیزی میگفت و هر از گاهی با صدایی بلندتر نام سهراب را صدا میزد. هدیه از پشت در نیمهباز همهچیز را میشنید. واژهها را کامل نمیفهمید، اما تنش را حس میکرد؛ مثل بوی دود که پیش از دیدن آتش به مشام میرسد. وقتی نام خودش را نیز میان حرفها شنید، قلبش تندتر زد؛ اما با خود گفت اشتباه شنیده است. او همیشه گمان میکرد از این دنیا دور است؛ از این تصمیمها، از این دعواها. هنوز کوچکتر از آن بود که در چنین چیزهایی دخیل شود. اما در آن قریه، کوچک بودن همیشه به معنای مصون بودن نیست. صبح فردای آن شب، یازدهم آپریل، بزرگان محل جمع شدند؛ مردانی با ریشهای سفید و نگاههایی که سالها تجربه و قدرت در آن نشسته بود. آنها برای «حل مشکل» آمده بودند؛ برای آنکه نگذارند درگیری بیشتر شود، برای آنکه آبرویی را که بهگفتهی خودشان لکهدار شده بود، ترمیم کنند. در چنین نشستهایی، حقیقت معمولاً جایی در حاشیه دارد. آنچه مهم است، پایان دادن به تنش است؛ حتی اگر بهایش سنگین باشد. بحثها طولانی شد. صداها پایین بود، اما وزن هر کلمه در فضا حس میشد. مردها به نوبت سخن گفتند، سر تکان دادند، گاهی خاموش ماندند، و سرانجام به نتیجهای رسیدند که برای خودشان منطقی بود. برای ختم منازعه، برای جلوگیری از ادامهی دشمنی، باید «تاوان» داده میشد. و این تاوان، هدیه بود. وقتی این تصمیم در خانه اعلام شد، هدیه در حویلی نشسته بود و با تکهچوبی روی خاک خط میکشید. مادرش آمد، دستش را گرفت و بیآنکه به چشمانش نگاه کند، گفت: «بیا داخل.» در اتاق، همه نشسته بودند؛ اما هیچکس به او نگاه نمیکرد. این بینگاهی از هر نگاه تندتری سنگینتر بود. پدرش با صدایی که میخواست محکم باشد اما ترک برداشته بود، گفت: «این فیصله شده… تو باید بروی.» هدیه نخست نفهمید. ذهنش دنبال معنایی سادهتر گشت؛ شاید رفتن به خانهی خاله، شاید سفری کوتاه. اما وقتی واژهی «عروسی» را شنید، انگار چیزی در درونش فرو ریخت. تنها توانست بگوید: «من؟» و این «من»، پر از سؤال بود؛ پر از ناباوری، پر از ترس. اما پاسخی روشن نیامد، زیرا پاسخ واقعی چیزی نبود که کسی بتواند بر زبان بیاورد. او گریه نکرد؛ نه در همان لحظه. اشکها انگار راه خود را گم کرده بودند. فقط نشست و به زمین خیره شد؛ به ترکهای خاک، به چیزی که دیگر نمیتوانست بفهمد چگونه سر از زندگیاش درآورده است. سیزده سال داشت؛ هنوز کودکی که دنیا را ساده میدید، و حالا قرار بود بخشی از یک معامله شود؛ راهحلی برای مشکلی که خود در آن هیچ نقشی نداشت. در بیرون، مردم این را «فیصلهی عاقلانه» مینامیدند؛ اما در درون آن خانه، این فقط شکستن بود؛ شکستن آرام یک زندگی، بیصدا و بیاعتراض. آن شب، مادرش کنارش نشست. دست بر سرش کشید و موهایش را مرتب کرد، مثل روزهایی که کوچکتر بود. صدایش آهسته بود، اما هر واژهاش سنگین: «ما مجبور هستیم… اگر نکنیم، بدتر میشود.» هدیه پرسید: «بدتر از این چی است؟» و این سؤال در هوا ماند، بیپاسخ. زیرا گاهی پاسخها آنقدر تلخاند که حتی گفتنشان هم ممکن نیست. مراسم بسیار ساده برگزار شد؛ نه از خنده خبری بود، نه از موسیقی، نه از شور و شوقی که معمولاً با عروسی همراه است. فقط چند مرد، چند شاهد، و کلماتی که سرنوشت کودکی را برای همیشه تغییر داد. هدیه را آماده کردند، چادرش را مرتب ساختند، دستهایش را گرفتند و به خانهای بردند که از آن پس باید خانهاش میبود. اما خانه برای او دیگر معنا نداشت؛ نه آن حویلی پیشین، نه این دیوارهای تازه. در روزهای بعد، قریه آرام شد. مردم به کارهایشان برگشتند، خبرهای تازه آمد، و ماجرای هدیه در میان صدها قصهی دیگر گم شد. اما برای خود او، هیچچیز گم نشد. هر لحظه، هر کلمه، هر نگاه در ذهنش ماند. شبها، وقتی تنها میشد، به گذشته فکر میکرد؛ به زمانی که هنوز نمیدانست «آبرو» میتواند آنقدر سنگین باشد که زندگی کسی را خرد کند. گاهی به سهراب هم فکر میکرد. نه با نفرت، بلکه با نوعی سؤال بیپاسخ. نمیفهمید چرا او هنوز همانجا است، چرا هنوز میتواند در کوچهها راه برود، با دوستانش بنشیند، در حالی که او باید اینجا باشد؛ در خانهای که هر دیوارش برایش غریبه است. این سؤال در ذهنش میچرخید، اما هرگز به زبان نمیآمد؛ زیرا در دنیایی که او در آن زندگی میکرد، بعضی سؤالها پرسیده نمیشوند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند، اما زمان برای هدیه مانند گذشته حرکت نمیکرد. هر روز کشدار بود و هر شب طولانی. او هنوز همان دختر سیزدهساله بود، با همان ترسها و همان آرزوهای کوچک؛ اما اکنون در موقعیتی که حتی زنان بزرگسال نیز بهسختی با آن کنار میآیند. کسی از او نپرسید چه میخواهد، زیرا در این قصهها خواستنِ دخترها جایی ندارد. فقط تصمیمها هستند و آدمهایی که باید با آنها زندگی کنند. یازدهم آپریل برای دیگران فقط یک روز بود؛ تاریخی که میشد فراموشش کرد. اما برای هدیه، آن روز خطی شد که زندگیاش را به دو بخش تقسیم کرد: پیش از آن، و پس از آن. پیش از آن، دختری بود با دنیایی کوچک اما روشن. پس از آن، زنی شد که بیآنکه انتخابی داشته باشد، وارد جهانی شد که هنوز برایش زود بود. در قریههای بسیاری، چنین داستانهایی وجود دارد؛ با نامهای گوناگون، با جزئیات متفاوت، اما با یک حقیقت مشترک: دختری که بهای چیزی را میپردازد که خود در آن نقشی نداشته است. هدیه یکی از همین داستانهاست؛ داستانی که شاید گفته شود، شاید هم نه، اما حتی اگر در سکوت بماند، در زندگی او ادامه دارد؛ هر روز، هر شب، بیوقفه، مانند زخمی که دیده نمیشود، اما همیشه هست. نویسنده: سارا کریمی
هوای کابل در آن صبح خاکآلود، هنوز کاملاً روشن نشده بود که «حاجی رحمانی» از خواب نیمبندش بیدار شد؛ نه به این خاطر که استراحت کرده بود، بلکه به این دلیل که دیگر خواب برایش معنا نداشت. سقف کوتاه و ترکخورده اتاق، درست بالای سرش، مثل باری سنگین روی سینهاش افتاده بود و هر بار که چشم باز میکرد، احساس میکرد در این اتاق نه نفس میتواند بکشد و نه امیدی برای فردا دارد. در گوشه دیگر اتاق، پنج کودک با هم در یک بستر کهنه و نازک خوابیده بودند؛ پاهایشان درهم پیچیده، صورتهایشان لاغر و رنگپریده و نفسهایشان آرام اما سنگین، انگار حتی خواب هم نتوانسته بود خستگیشان را کم کند. زن خانه، «زینب»، کنار دیوار نشسته بود، بیدار، با چشمانی که سرخ شده بود؛ معلوم نبود از بیخوابی یا از گریههای پنهانی شبانه. این خانه، اگر میشد نامش را خانه گذاشت، تنها یک اتاق نمور در یکی از پسکوچههای خاکی کابل بود که ماهانه هفت هزار افغانی کرایه داشت؛ رقمی که برای صاحبخانه شاید عادی بود، اما برای این خانواده مثل طنابی بود که هر روز بیشتر دور گلویشان تنگ میشد. سالها پیش، وقتی این خانواده به پاکستان رفته بودند، امید داشتند که فقط برای مدتی کوتاه بمانند، اما آن «مدت کوتاه» تبدیل به سالهایی طولانی شد؛ سالهایی که در آن، با همه سختیها، حداقل یک نظم شکننده وجود داشت. حاجی رحمانی در آنجا کارگر ساختمان بود؛ صبحها کار میکرد، عصرها خسته اما با دست خالی برنمیگشت. بچهها گاهی به مکتب میرفتند، یا دستکم در کوچه بازی میکردند بدون اینکه سایه سنگین گرسنگی همیشه بالای سرشان باشد. اما هیچوقت «خانه» نبودند. همیشه یک حس موقتی بودن، یک نگاه تحقیرآمیز از سوی دیگران، و یک ترس از اخراج، مثل سایه دنبالشان میآمد. وقتی مجبور شدند برگردند، در ذهنشان این بود که بازگشت یعنی پایان آن تحقیر، یعنی دوباره صاحب خاک خود شدن. اما حالا، در کابل، میدیدند که فقر، حتی از غربت هم بیرحمتر است. روزهای اول، حاجی رحمانی با همان عادت قدیمی، صبح زود به چهارراههایی میرفت که کارگران روزمزد جمع میشدند. مردان زیادی مثل خودش، با دستهای پینهبسته، چشمهای خسته و لباسهای خاکآلود، در کنار هم میایستادند و منتظر میماندند. بعضیها شوخی میکردند، بعضیها خاموش بودند، اما در نگاه همهشان یک سوال مشترک بود: «امروز نان پیدا میشود یا نه؟» موترهایی که گاهی میآمدند، مثل یک امید کوتاه بودند؛ چند نفر را انتخاب میکردند و میبردند، و بقیه فقط نگاه میکردند. بیشتر روزها، نوبت به حاجی رحمانی نمیرسید. او تا ظهر، تا عصر، گاهی تا نزدیک غروب میایستاد، اما وقتی هیچکس او را صدا نمیزد، آرام آرام راه خانه را پیش میگرفت؛ با قدمهایی سنگینتر از همیشه. برگشتن به خانه سختترین بخش روز بود. نه به خاطر راه طولانی، بلکه به خاطر نگاههایی که منتظرش بودند. بچهها وقتی صدای در را میشنیدند، اول با امید به طرفش میدویدند، اما وقتی دست خالیاش را میدیدند، آهسته عقب میرفتند. زینب چیزی نمیگفت، اما سکوتش از هر سرزنشی دردناکتر بود. شبها، وقتی چراغ کمنور اتاق روشن بود، همه دور یک سفره ساده مینشستند؛ اگر چیزی برای خوردن بود. بیشتر شبها، نان خشک و چای، گاهی هم فقط آب گرم. صدای جویدن نان خشک در آن سکوت، مثل صدای شکستن چیزی در درون آدم بود. کرایه خانه مثل یک کابوس دائمی در زندگیشان حضور داشت. صاحبخانه مردی بود که هرچند وقت یکبار میآمد، در را محکم میکوبید و با صدایی که سعی میکرد آرام باشد اما تهدید در آن پنهان بود، میگفت: «کرایه را آماده کنید.» حاجی رحمانی هر بار سرش را پایین میانداخت و وعده میداد. وعدههایی که خودش هم میدانست چقدر سست است. چند بار زینب پیشنهاد داد که شاید باید به جای ارزانتر بروند، اما ارزانتر از اینجا دیگر چیزی نبود؛ یا اگر بود، حتی قابل زندگی هم نبود. یک روز، وقتی حاجی رحمانی از چهارراه ناامید برگشته بود، کنار سرک مردی را دید که کفش رنگ میکرد. مردی با یک صندوق چوبی کهنه، چند برس، و چند قوطی رنگ که کنار پیادهرو نشسته بود و با دقت کفشهای مشتری را برق میانداخت. مردم میآمدند، مینشستند، چند دقیقه صبر میکردند و بعد با کفشهای براق و چند افغانی کمتر، میرفتند. حاجی رحمانی مدتی طولانی به آن مرد نگاه کرد. در دلش چیزی میان شرم و نیاز درگیر شد. سالها کارگری کرده بود، کارهای سخت، کارهایی که بدن را میشکست، اما این کار… این کار برایش نوعی شکست به نظر میرسید. اما وقتی به یاد صورتهای گرسنه بچههایش افتاد، آن حس شرم آرام آرام جای خود را به یک تصمیم تلخ داد. فردای آن روز، با پولی که از یک همسایه قرض گرفت، یک صندوق دستدوم خرید، چند برس و قوطی رنگ. وقتی اولین بار کنار سرک نشست، احساس کرد تمام شهر به او نگاه میکند. انگار هر رهگذری او را میشناسد و میداند که او روزی کارگر ساختمان بوده و حالا به اینجا رسیده است. دستهایش میلرزید، نه از سرما، بلکه از سنگینی این تغییر. اما وقتی اولین مشتری آمد و کفشش را جلویش گذاشت، او بیصدا کارش را شروع کرد. وقتی کار تمام شد و چند افغانی در دستش گذاشته شد، حاجی رحمانی برای اولین بار در آن روز، نفس عمیقی کشید. پول کم بود، اما واقعی بود؛ چیزی که میتوانست به خانه ببرد. از آن روز به بعد، زندگیاش به کنار همان سرک گره خورد. صبحها زود میآمد، صندوقش را میگذاشت، و تا شام کار میکرد. بعضی روزها مشتری زیاد بود، بعضی روزها تقریباً هیچ. گرد و خاک، دود موترها، صدای بوقها، و نگاههای بیتفاوت مردم، بخشی از روزمرهاش شده بود. گاهی کودکان دیگر به او نگاه میکردند، گاهی رهگذران بدون توجه از کنارش میگذشتند. او یاد گرفته بود که نگاهها را نبیند، فقط برس را بردارد و کارش را بکند. در خانه، وضعیت تغییری نکرده بود، فقط شکلش عوض شده بود. حالا حداقل گاهی چیزی بیشتر از نان خشک وجود داشت، اما هنوز هم کم بود. زینب سعی میکرد با همان پول اندک، غذا درست کند؛ گاهی کمی برنج، گاهی شوربا. اما بچهها همیشه سیر نمیشدند. لباسهایشان کهنهتر میشد، کفشهایشان پارهتر. زمستان که نزدیک شد، نگرانی تازهای به همه چیز اضافه شد؛ سرما. دختر بزرگ خانواده، مریم، بیش از همه تغییر کرده بود. او قبلاً در پاکستان درس میخواند و آرزوهای بزرگی داشت. حالا بیشتر وقتش را در خانه میگذراند، کمک مادرش میکرد، و گاهی به بیرون نگاه میکرد؛ به کوچه، به دخترانی که از کنارشان میگذشتند. در چشمانش چیزی بود که شبیه خاموش شدن یک چراغ بود. یک شب، وقتی همه خواب بودند، آهسته به پدرش گفت: «پدر، من هم میتوانم کار کنم.» این جمله برای حاجی رحمانی مثل خنجری در قلبش بود. نمیخواست دخترش چنین چیزی بگوید، اما میدانست که این حرف از سر ناچاری است، نه از سر انتخاب. روزها پشت سر هم میگذشت، و زندگی برای این خانواده به یک چرخه تکراری تبدیل شده بود؛ بیدار شدن با نگرانی، گذراندن روز با تلاش، و خوابیدن با خستگی و ناامیدی. هیچ اتفاق بزرگی نمیافتاد، اما همین «هیچ» خودش بزرگترین درد بود. نه پیشرفتی، نه امیدی، فقط ادامه دادن. یک روز بارانی، وقتی خیابانها گلآلود شده بود و مشتریها کمتر، حاجی رحمانی زیر یک سایهبان کوچک نشسته بود و به قطرات باران که روی زمین میافتادند نگاه میکرد. آب از کنارههای جاده جاری شده بود و کفشهای مردم خیس و گلآلود شده بود. کفشها بیشتر به رنگ نیاز داشتند، اما کسی نمیایستاد. همه عجله داشتند که خودشان را به جایی برسانند. حاجی رحمانی دستانش را به هم مالید تا گرم شود و زیر لب گفت: «این هم وطن ماست… اما چرا اینقدر سخت است؟» هیچکس جواب نداد. فقط صدای باران بود و بوق موترها. شب که به خانه برگشت، دید بچهها دور یک چراغ کوچک نشستهاند. زینب چیزی برای خوردن آماده کرده بود، اما کم بود. همه ساکت بودند. آن شب، حتی صدای جویدن هم کمتر بود. انگار همه فهمیده بودند که چیزی در حال شکستن است؛ نه در بیرون، بلکه در درونشان. این داستان، فقط داستان یک خانواده نیست؛ داستان هزاران خانوادهای است که از پاکستان، ایران یا جاهای دیگر برگشتهاند و حالا در شهری زندگی میکنند که برایشان هم آشناست و هم غریبه. خانوادههایی که میان امید و ناامیدی گیر ماندهاند، میان گذشتهای که دیگر وجود ندارد و آیندهای که هنوز شکل نگرفته است. و در میان این همه، مردی نشسته در کنار سرک، با صندوقی کهنه و برسهایی که هر روز فرسودهتر میشوند، تلاش میکند زندگی را نگه دارد؛ نه به خاطر خودش، بلکه به خاطر شش نفر دیگر که به او نگاه میکنند. او شاید قهرمان نباشد، شاید کسی نامش را نداند، اما هر روز، در سکوت، در میان گرد و خاک، میجنگد؛ جنگی که هیچکس آن را نمیبیند، اما برای او، از هر جنگ دیگری واقعیتر است. نویسنده: سارا کریمی
هیچکس آن روز را بهعنوان یک پایان به یاد نمیآورد، اما برای زهره، همان روزی که دروازه دانشگاه بسته شد، همهچیز آهستهآهسته رو به پایان رفت؛ بیآنکه صدایی داشته باشد یا کسی برایش عزاداری کند. روزی که مثل همیشه چادرش را پوشید، کتابهایش را در بکس کهنهاش گذاشت و از خانه بیرون شد، با همان عادت تکرارشوندهای که سالها در وجودش ریشه دوانده بود. اما وقتی به دروازه رسید، با صفی از دختران روبهرو شد؛ دخترانی که نه وارد میشدند و نه بازمیگشتند، فقط ایستاده بودند. بعضی خاموش، بعضی گریان، و بعضی با نگاههایی که هنوز امید را رها نکرده بود. دروازه بسته بود و هیچکس پاسخ روشنی نمیداد. همانجا بود که زهره برای نخستینبار حس کرد چیزی فراتر از یک روز عادی در حال وقوع است؛ چیزی که قرار است مسیر زندگیاش را تغییر دهد. با اینحال، هنوز باورش نمیکرد. هنوز با خود میاندیشید شاید فردا همهچیز درست شود، شاید این فقط یک توقف کوتاه باشد، نه آغاز پایانی طولانی. آن روز به خانه بازگشت، اما نه مثل همیشه. قدمهایش سنگین بود، نگاهش سرگردان و ذهنش آکنده از پرسشهایی بیپاسخ. مادرش وقتی چهرهاش را دید، چیزی نپرسید؛ فقط فهمید که اتفاقی افتاده است، چرا که در این خانه، خبرهای بد نیازی به کلمات نداشتند و از چهرهها خوانده میشدند. پدرش آن روز نیز دیر آمد؛ خسته و خاموش. وقتی زهره آهسته گفت که دیگر اجازهٔ رفتن به دانشگاه نیست، او فقط سر به زیر انداخت؛ گویی چیزی در درونش فرو ریخته باشد، بیآنکه صدایش را بلند کند. مردانی مانند او آموختهاند دردشان را در سکوت نگه دارند، بهویژه زمانی که میدانند کاری از دستشان برنمیآید. روزهای بعد، خانهٔ کوچکشان بیش از پیش تنگ شد؛ نه از نظر فضا، بلکه از نظر نفس کشیدن. زهره هنوز صبحها زود بیدار میشد، اما دیگر جایی برای رفتن نداشت. گاهی کتابهایش را باز میکرد و خطوط را میخواند، اما ذهنش دیگر همراهی نمیکرد؛ انگار کلمات نیز از او فاصله گرفته باشند. خواهران کوچکش هنوز به مکتب میرفتند، اما ترسی که در نگاهشان پنهان نبود، هر روز همراهشان از خانه بیرون میرفت؛ ترسی از اینکه شاید فردا دیگر نتوانند بازگردند. این هراس، همچون سایهای بر زندگیشان افتاده بود. برادران کوچکش هنوز آنقدر خرد بودند که معنای این اتفاقها را نفهمند، اما گرسنگی را خوب میشناختند؛ و شبهایی که نان کم میآمد، صدای گریهشان در سکوت خانه میپیچید. پدر با تمام توان کار میکرد، اما کارش ثباتی نداشت؛ یک روز در ساختمان، روز دیگر در باربری، و بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمیکرد و دست خالی بازمیگشت. در چهرهاش، بیش از خستگی، شرمندگی دیده میشد؛ شرمندگی از اینکه نمیتوانست آنچه را خانوادهاش نیاز داشتند فراهم کند. مادر نیز گاه در خانههای مردم کار میکرد، لباس میشست، ظرف پاک میکرد، اما آن هم تنها کمکی اندک بود، نه راهحلی اساسی. در چنین شرایطی، زهره نمیتوانست فقط بنشیند و تماشا کند، حتی اگر دلش میخواست. روزی که صحبت کار پشمپاکی پیش آمد، هوا گرم بود و گرد و خاک کوچه در هوا میچرخید. مادرش با صدایی که هم امید در آن موج میزد و هم نگرانی، گفت که همسایهشان خبر داده در کارگاهی، دخترها را برای پاککردن پشم استخدام میکنند. کار سخت است، اما مزد دارد. همین جمله کافی بود تا سکوتی سنگین میانشان بنشیند. زهره چیزی نگفت؛ فقط به دستانش نگاه کرد، دستانی که هنوز نشانی از کار سخت نداشتند، اما از همان لحظه گویی میدانست دیگر هرگز مثل قبل نخواهند بود. کارگاه در حاشیهٔ شهر قرار داشت؛ جایی دور از هیاهوی بازار، در کوچهای که بیشتر به انبار شباهت داشت تا محل کار انسانها. وقتی وارد شد، نخستین چیزی که حس کرد، بوی سنگین و خفهکنندهای بود که نفس کشیدن را دشوار میکرد؛ بویی برخاسته از پشمهای کهنه، گرد و خاک و رطوبت، که در فضای بستهٔ اتاق محبوس مانده بود. نور اندک بود و هوا سنگین. چند زن و دختر در گوشهها نشسته بودند؛ سرها پایین، دستها مشغول، و سرفههایی که هر چند دقیقه سکوت را میشکست. هیچکس به او لبخند نزد؛ نه از بیمهری، بلکه از فرسودگی، چرا که اینجا جایی نبود که لبخند در آن دوام بیاورد. کار ساده توضیح داده شد: پشمها را بگیر، باز کن، خاک و خار و زبالههایش را جدا کن و کنار بگذار. اما هیچکس نگفت این کار تا چه اندازه نفسگیر است؛ چگونه پوست را میشکند و سینه را از گرد پر میکند. کسی نگفت که پس از چند ساعت، گلویت میسوزد، چشمانت میسوزد و دستهایت بیحس میشوند. زهره همان روز نخست فهمید که این فقط یک کار نیست؛ نوعی دوام آوردن است، جنگی خاموش با چیزی که هر لحظه تو را فرسودهتر میکند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند و زهره آرامآرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه تدریجی، مانند چیزی که ذرهذره ساییده میشود. دستانش زخم شد، سپس سخت شد، و بعد زخمها نیز عادی شدند. سرفههایش بیشتر شد، اما دیگر به آن توجه نمیکرد؛ زیرا اگر به هر درد گوش میداد، نمیتوانست کار کند، و اگر کار نمیکرد، خانهشان دوام نمیآورد. شبها وقتی به خانه بازمیگشت، لباسهایش بوی پشم میداد؛ بویی که با شستن هم کاملاً از بین نمیرفت، گویی در وجودش رسوب کرده باشد. در خانه، وضعیت چندان تغییر نکرد؛ فقط اندکی پول بیشتر به دست میآمد، اما نه آنقدر که زندگی را آسان کند. پدر همچنان خستهتر از همیشه بازمیگشت، مادر همچنان نگران بود، و خواهران و برادرانش به او مینگریستند، گویی او اکنون ستون خانه شده است. دختری که زمانی خود نیازمند حمایت بود، حال باید تکیهگاه دیگران باشد. این دگرگونی بیصدا رخ داد، اما سنگینیاش هر روز بیشتر شد. گاهی در کارگاه، میان گرد و غبار، زهره به گذشته فکر میکرد؛ به روزهایی که در صنف مینشست، به صدای استاد، به خندههای آرام دختران، به دفترهایی که از نوشته پر بود، و به آیندهای که آنقدر روشن به نظر میرسید که گویی میشد آن را لمس کرد. اکنون اما آینده چیزی نبود که بتواند تصورش کند؛ تنها ادامهای مبهم بود، آکنده از کار، خستگی، و شاید تصمیمهایی که در آنها سهمی نداشته باشد. شبی، هنگامی که همه خواب بودند و سکوت خانه تنها با صدای نفسهای آرام شکسته میشد، زهره آهسته برخاست. به سوی طاقچه رفت، یکی از کتابهایش را برداشت، گرد و خاکش را زدود و گشود. اما کلمات برایش بیگانه شده بودند؛ نه از آن رو که آنها را فراموش کرده باشد، بلکه چون فاصلهای میان او و آن زندگی افتاده بود که بهسادگی پر نمیشد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما فرو نریخت؛ او آموخته بود که حتی گریه نیز باید حسابشده باشد. در خانهای که همه درد دارند، گریه هم گاه نوعی تجمل است. کتاب را بست. به دستانش نگاه کرد، به زخمها، به خشکی پوست، به انگشتانی که دیگر نرم نبودند و در دلش چیزی گذشت؛ نه جملهای کامل، نه فکری روشن، فقط حسی سنگین، شبیه اینکه زندگیاش از مسیری که خود برگزیده بود منحرف شده و به جایی رسیده است که تنها باید دوام بیاورد، بیآنکه بداند تا کی و برای چه. صبح روز بعد، دوباره با سرفه بیدار شد، چادرش را پوشید و راهی همان کارگاه شد؛ جایی که روزها شبیه یکدیگر بودند و آینده معنایی نداشت. با اینهمه، در جایی عمیق از وجودش، چیزی هنوز خاموش نشده بود، چیزی کوچک، ضعیف، اما زنده که گاه در سکوت شب از او میپرسید: اگر آن دروازه بسته نمیشد، آیا تو هنوز همان زهره بودی؟ نویسنده: سارا کریمی
روایت اسراء از جایی آغاز نمیشود که معمولاً روایتها شروع میشوند؛ نه از یک صبح روشن، نه از یک اتفاق بزرگ، و نه از لحظهای که کسی تصمیمی قاطع میگیرد. روایت او از جایی آغاز میشود که بسیاری آن را پایان میدانند؛ از همانجا که دروازهها بسته میشوند، صداها آهستهتر میگردند و زندگی، بهجای پیش رفتن، در خود جمع میشود. در یکی از کوچههای خاکی و آرام شهر مزار شریف، جایی که دیوارها هنوز قصههای سالهای دور را در خود نگه داشتهاند، خانهای است که در نگاه اول تفاوتی با دیگر خانهها ندارد. اما اگر کمی نزدیکتر شوی، اگر لحظهای در سکوت آن کوچه بایستی، صدایی را خواهی شنید؛ صدایی یکنواخت، پیوسته و خستگیناپذیر: صدای چرخ خیاطی. این صدا، صدای نفس کشیدن اسراء است؛ صدای زنده ماندن او و ۱۸ دختر دیگر که در دل همین خانه، چیزی را میسازند که شاید در هیچ کتابی نوشته نشده باشد: امیدی که با دست دوخته میشود. اسراء دختری است که اگر او را در خیابان ببینی، شاید در نگاه اول هیچچیز خاصی توجهت را جلب نکند؛ چهرهای ساده، لباسهایی معمولی و نگاهی که بیشتر از آنکه به اطراف باشد، در درون خودش فرو رفته است. اما پشت همین ظاهر ساده، داستانی پیچیده نهفته است؛ داستانی از روزهایی که آرامآرام تغییر کردند، از رؤیاهایی که بیصدا شکستند، و از تصمیمی که در سکوت گرفته شد. او هم مانند هزاران دختر دیگر، زمانی کتاب در دست داشت؛ دفترهایش پر از نوشته بود و آینده، چیزی قابل تصور. اما روزی رسید که دیگر هیچچیز مثل قبل نبود. دروازههایی که باید باز میماندند، بسته شدند و آنچه باقی ماند، سکوت بود؛ سکوتی که نهفقط در کوچهها، بلکه در دلها نیز جا گرفت. روزهای نخست برای اسراء شبیه سرگردانی بیپایان بود. صبحها بیدار میشد، اما جایی برای رفتن نداشت. کتابهایش را نگاه میکرد، اما دیگر دلیلی برای گشودنشان نمیدید. گاهی کنار پنجره مینشست و به رفتوآمد مردم خیره میشد؛ گویی بهدنبال چیزی میگشت که خودش هم نمیدانست چیست. در خانه، فشارها آرامآرام بیشتر میشد؛ نه لزوماً در قالب کلمات، بلکه در نگاهها، سکوتها و نگرانیهایی که بر چهره پدر و مادرش نشسته بود. اما پاسخ آن سؤال سنگین «حالا چه؟»، نه در یک لحظه، بلکه در روندی آهسته شکل گرفت. اسراء از کودکی با خیاطی بیگانه نبود. مادرش گاهی لباسها را ترمیم میکرد و او کنار دستش مینشست و تماشا میکرد. آن زمان، این کار فقط مهارتی ساده بود؛ چیزی برای گذران وقت، نه برای ساختن آینده. اما حالا، همان مهارت کوچک به تنها تکیهگاه او تبدیل شده بود. او کار را از جایی آغاز کرد که تقریباً هیچچیز نداشت؛ نه سرمایه، نه مشتری و نه حتی اطمینان. روزهای اول به تمرین گذشت؛ پارچههایی که بارها دوخته و باز شدند، طرحهایی که تغییر کردند، و ساعتهایی که در سکوت، تنها با صدای چرخ خیاطی پر میشدند. در دل این مسیر، چیزی فراتر از یادگیری یک مهارت شکل گرفت؛ نوعی بازتعریف «توانستن». برای اسراء و دخترانی که بعدها به او پیوستند، خیاطی فقط یک کار دستی نبود، بلکه راهی بود برای بازپسگیری کنترلی که از زندگیشان گرفته شده بود. در شرایطی که بسیاری از انتخابها محدود شده بود، همین انتخاب کوچک، یعنی نشستن پشت چرخ خیاطی، معنایی بزرگ پیدا میکرد. این کارگاه کوچک، بهمرور به فضایی تبدیل شد که در آن، زمان شکل دیگری پیدا میکرد. ساعتها دیگر صرفاً نمیگذشتند، بلکه ساخته میشدند. هر کوک، هر برش پارچه و هر لباسی که کامل میشد، نوعی پیشروی در برابر ایستایی بود. حتی اشتباهها هم معنا داشتند، چون نشانهای از تلاش و تجربه بودند. از سوی دیگر، این فضا به پناهگاهی روانی نیز تبدیل شد. جایی که دختران میتوانستند در کنار هم باشند، حرف بزنند، بخندند و برای لحظاتی سنگینی بیرون را فراموش کنند. در جامعهای که گاهی صداها خاموش میشود، همین همنشینی ساده، خود نوعی مقاومت است. کارگاه اسراء، اگرچه از بیرون فقط اتاقی پر از چرخهای خیاطی به نظر میرسد، اما در درون، شبکهای از پیوندهای انسانی است؛ اعتماد، همکاری و امیدی که میان این دختران شکل گرفته است. شاید مهمترین چیزی که در این میان ساخته میشود، لباسها نباشند، بلکه احساسی است از مفید بودن و توانستن. احساسی که بهسادگی دیده نمیشود، اما تأثیری عمیق دارد. کمکم، اولین سفارشها رسیدند؛ ابتدا از همسایهها، سپس از آشنایان. لباسهای ساده، ترمیمها و کارهای کوچک، اما همینها اولین قدمها بودند. با گذشت زمان، ارتباط با دنیای بیرون شکل گرفت؛ از طریق یک گوشی ساده، پیامهای واتساپ و صداهایی از آنسوی مرزها. مشتریان حالا فقط از داخل کشور نبودند. افغانهای خارج از کشور سفارش میدادند؛ لباسهای محفلی، لباس عروس و لباسهایی که باید خاص و دقیق میبودند. اما پشت این روند، پیچیدگیهای زیادی وجود داشت؛ اندازههایی که از راه دور ارسال میشد، پارچههایی که بدون لمس انتخاب میشدند، و مهمتر از همه، اعتمادی که باید ساخته میشد. اسراء این را بهخوبی فهمیده بود؛ هر لباس برای او فقط یک کار نبود، بلکه بخشی از اعتبارش بود. با افزایش سفارشها، کار از توان یک نفر خارج شد. اینجا بود که کارگاه شکل گرفت. دخترانی که مانند او در خانه مانده بودند، یکییکی پیوستند. اکنون ۱۸ دختر در این خانه کار میکنند؛ هرکدام با داستانی متفاوت، اما با دردی مشترک. فضای کارگاه ترکیبی از کار و زندگی است؛ جایی که صدا، سکوت، خنده و خستگی در هم تنیدهاند. اما یک چیز همواره ثابت است؛ حرکت. اسراء حالا فقط یک خیاط نیست؛ او مدیر، هماهنگکننده و تصمیمگیرنده است. مسئولیتی سنگین، اما پذیرفتهشده. لباسهایی که در این کارگاه دوخته میشوند، فقط پارچه و نخ نیستند؛ حاصل ساعتها تمرکز و تلاشاند. از این خانه ساده به شهرها و کشورهایی دور فرستاده میشوند؛ به جاهایی که شاید این دختران هرگز نبینند، اما بخشی از شادی آنها میشوند. در حالی که اینجا زندگی با دشواری میگذرد، آنجا همین لباسها در جشنها پوشیده میشوند. اما شاید همین کافی باشد؛ اینکه چیزی از اینجا به آنجا میرسد. در خانه، اسراء دیگر فقط یک دختر نیست؛ او ستون خانواده است. اما هنوز در دلش چیزی باقی مانده؛ حسی ناتمام، رؤیایی نیمهکاره. گاهی، در سکوت شب، شاید دوباره به همان سؤال فکر کند: «اگر همهچیز طور دیگری میبود چه؟» اما حالا، پاسخ این سؤال چندان مهم نیست. چرا که او، در دل همین واقعیت، چیزی ساخته است که کمتر کسی توانش را دارد. کارگاه اسراء فقط یک محل کار نیست؛ یک روایت است؛ روایتی از ایستادن، از ساختن، از ادامه دادن. در شهری که بسیاری از دروازهها بسته شدهاند، او دروازهای کوچک گشوده است. نه بزرگ، نه پرزرقوبرق، بلکه واقعی. و در همان دروازه، نوری کمرنگ میتابد؛ نوری که بر دستان ۱۸ دختر میافتد؛ دستانی که هنوز میدوزند. نویسنده: سارا کریمی
روایت زرغونه از جایی آغاز نمیشود که دروازه مکتب بسته شد؛ از جایی آغاز میشود که صداها یکییکی خاموش شدند، از لحظهای که دیگر کسی درباره «فردا» با او سخن نگفت. زرغونه دختری بود که آینده را همچون جادهای روشن میدید؛ جادهای که از کوچه خاکی خانهشان آغاز میشد و تا جایی ادامه داشت که او خود را با لباس سفید داکتری تصور میکرد. اما روزی که خبر منع آموزش دختران بالاتر از صنف ششم به واقعیت تبدیل شد، آن جاده ناگهان ناپدید شد؛ نه پیچ خورد و نه باریک شد، بلکه گویی هرگز وجود نداشته است. صبحی که برای آخرین بار بکس مکتبش را برداشت، هیچ نشانهای از پایان در آن دیده نمیشد. مانند هر روز با شوقی آرام از خانه بیرون شد. مادرش صدایش زد تا نانش را بخورد، اما گفت وقتی برگشت میخورد، چون گمان میکرد روزی عادی پیش رو دارد. وقتی به دروازه مکتب رسید و دید که بسته است، و صدای خشک مردی را شنید که گفت «دیگر اجازه ندارید»، چیزی در درونش فرو ریخت؛ نه به شکل گریه، نه اعتراض، بلکه به صورت سکوتی سنگین که از همان روز در تمام لحظههای زندگیاش سایه انداخت. زرغونه به خانه برگشت، اما این بازگشت دیگر شبیه گذشته نبود. وقتی مادرش پرسید چرا زود آمده، تنها یک جمله گفت و بعد خاموش شد؛ سکوتی که حتی مادرش هم نتوانست آن را بشکند. از آن روز خانه برای زرغونه به مکانی تبدیل شد که زمان در آن کش میآمد؛ ساعتها طولانیتر میشدند و روزها تفاوتی با یکدیگر نداشتند. صبحها هنوز بیدار میشد، اما نه از روی شوق، بلکه از روی عادت. بکس مکتبش در گوشه اتاق مانده بود و حضورش یادآور چیزی بود که از او گرفته شده بود. گاهی به آن نزدیک میشد و دستش را روی آن میگذاشت، اما بازش نمیکرد؛ میترسید با باز کردنش همه چیز دوباره زنده شود: صدای خنده همصنفیها، صدای معلم و زنگ مکتب. روزها آرامآرام با کارهای خانه پر شد؛ ظرف شستن، لباس شستن و نان پختن. این کارها بد نبودند، اما برای زرغونه جایگزین رؤیایی شده بودند که زمانی با آن زندگی میکرد. مادرش گاهی با مهربانی میگفت: «دختر باید اینها را یاد بگیرد.» اما زرغونه در دلش میدانست که این جمله بیشتر شبیه تسلیم شدن است تا آموزش. شبها، وقتی همه خواب بودند، آرام بکسش را باز میکرد. کتابها را بیرون میآورد و مدتی به آنها نگاه میکرد؛ گویی میخواست مطمئن شود هنوز وجود دارند، هنوز بخشی از زندگی او هستند. یک شب دفترچهاش را باز کرد و به آخرین جملهای که نوشته بود خیره شد: آرزوی داکتر شدن. آن جمله حالا بیشتر شبیه رؤیایی دور به نظر میرسید، رؤیایی که هر روز فاصلهاش با واقعیت بیشتر میشد. چند ماه بعد، وقتی صحبت ازدواج در خانه مطرح شد، زرغونه سکوت همیشگیاش را شکست. وقتی مادرش با احتیاط موضوع را گفت و پدرش از سختی زندگی سخن گفت، زرغونه تنها یک جمله بر زبان آورد: «من میخواهم درس بخوانم.» این جمله کوتاه، تمام آرزوی او بود. اما پاسخ همان بود که از آن میترسید: «دیگر نمیشود.» این «نمیشود» همچون دیواری بلند در برابرش ایستاد. با این حال، چیزی در درون زرغونه هنوز خاموش نشده بود. او در سکوت به خواندن ادامه داد؛ در لحظههایی که کسی نمیدید. کتابهایش را بارها خواند، حتی صفحاتی که از بر شده بود. گاهی به پشتبام میرفت و در نور کمرنگ آفتاب مطالعه میکرد، گویی میخواست به خود ثابت کند که هنوز میتواند یاد بگیرد و هنوز حق رؤیا داشتن را دارد. در همان کوچه دختران دیگری هم بودند که سرنوشت مشابهی داشتند؛ بعضی تسلیم شده بودند و بعضی حتی کتابهایشان را کنار گذاشته بودند. اما زرغونه هنوز کتابهایش را نگه داشته بود، چون باور داشت دانشی که در دل انسان باشد، به آسانی از بین نمیرود. روزی دختری کوچکتر از کنار خانهشان با بکس مکتبش گذشت. زرغونه او را صدا زد و کتابش را برای لحظهای گرفت. وقتی کتاب را در دست داشت، احساس کرد زمان برای چند ثانیه به عقب برگشته است. اما وقتی آن را پس داد، واقعیت دوباره برگشت؛ با این حال لبخند زد و گفت: «خوب درس بخوان.» آن شب دوباره دفترچهاش را باز کرد و زیر جمله قدیمی نوشت: «اگر راه را ببندند، من راه دیگری پیدا میکنم.» شاید این جمله ساده به نظر برسد، اما برای زرغونه امیدی بود که هنوز زنده مانده بود. در اتاق کوچکش دختری نشسته بود که آیندهاش را از او گرفته بودند، اما ارادهاش را نه. دختری که با تمام سکوتها و «نمیشود»هایی که شنیده بود، هنوز در دلش تکرار میکرد: «میشود… یک روز، حتماً میشود.» نویسنده: سارا کریمی
پژوهشگران: در شرکتهای تحت مدیریت زنان، مردان آزارگر بیشتر اخراج میشوند
یافتههای «انستیتوت مطالعات مالی» در بریتانیا نشان میدهد، در شرکتهای تحت مدیریت زنان، احتمال اخراج مردانی که به آزار جنسی یا فیزیکی همکاران خود متهم شدند، بیشتر است. انستیتوت مطالعات مالی در بریتانیا با تحلیل و تفسیر چندین پژوهش بینالمللی «قوی و معتبر»، خشونت مبتنی بر جنسیت را در محیطهای کاری بررسی کرده است. بر اساس یکی از مطالعات فنلندی که در این گزارش نقل شده، مردانی که مرتکب آزار علیه همکاران مرد میشوند، بیشتر از مردانی که همکار زن را آزار میدهند، اخراج میشوند. مطالعات نشان میدهد زنانی که در محل کار مورد آزار جنسی یا جسمی قرار میگیرند، با آسیب جدی به آینده شغلی خود از جمله از دست دادن شغل، کاهش ساعات کاری و کم شدن درآمد مواجه میشوند. مطالعهای دیگر از فنلند بر اساس دادههای پولیس نشان میدهد زنانی که تجاوز جنسی را گزارش میکنند، تا پنج سال پس از حادثه به طور میانگین ۱۷ درصد کاهش درآمد داشتهاند؛ اما یافتهها بیان میکند در مناطقی که گزارشهای آزارجنسی بیشتر به دادگاه کشیده شده، آسیب اقتصادی قربانیان کمتر بوده است. همچنین این انستیتوت به مطالعات اخیر در بریتانیا اشاره کرده که نشان میدهد بیکاری زنان خطر خشونت خانگی را افزایش میدهد. نویسندگان این مطالعات نتیجهگیری کردهاند: «وابستگی مالی آسیبپذیری را افزایش میدهد و نشان میدهد که شرایط اقتصادی چه تأثیری بر خشونت مبتنی بر جنسیت دارد.» این پژوهش دادههایی درباره تأثیر عملکرد پولیس بر نتایج برای قربانیان خشونت خانگی گردآوری کرده و نشان داده است که «بازداشت، اثر بازدارنده قوی بر مرتکبان دارد. مطالعه دیگری در منچستر نیز تأیید کرده است که پیگرد قانونی مجرمان، احتمال تکرار جرم را نزدیک به ۴۰ درصد کاهش میدهد. مگدالینا دومینگز، نویسنده همکار این تحقیق، گفته است: «جمعبندی این یافتهها نشان میدهد اقتصاددانان باید خشونت مبتنی بر جنسیت را جدی بگیرند. زنان هزینههای زیادی به دلیل آزار و خشونت میپردازند؛ اما واکنش محل کار، پولیس و دیگر نهادها میتواند مسیر بهبودی را تغییر دهد.» همچنین، کاترین هول، مشاور مستقل در امور آزارهای جنسی در بریتانیا، نیز تاکید کرده است که این یافتهها اهمیت توجه سیاستگذاران و شرکتها به پیامدهای اقتصادی و اجتماعی عظیم خشونت مبتنی بر جنسیت را نشان میدهد و افزود: «مقابله با خشونت علیه زنان و دختران نه تنها یک وظیفه اخلاقی، بلکه از دید اقتصادی نیز ضروری است.»
چرا دعواها و اختلافنظرهای کوچک به بحرانهای بزرگ تبدیل میشوند؟
اختلافنظر و دعوا بخشی طبیعی از هر رابطه انسانی است. هیچ دو نفری کاملاً شبیه هم فکر نمیکنند، احساسات یکسانی ندارند یا همیشه در همهچیز همنظر نیستند. با این حال، چیزی که بسیاری از افراد را سردرگم میکند این است که چرا گاهی یک اختلاف ساده، یک سوءتفاهم کوچک یا حتی جملهای ظاهراً بیاهمیت، ناگهان به بحرانی بزرگ و فرساینده تبدیل میشود. از نگاه روانشناسی، این اتفاق معمولاً به خودِ موضوع دعوا مربوط نیست، بلکه به لایههای عمیقتری از هیجانها، نیازهای برآوردهنشده و الگوهای ارتباطی ناهشیار بازمیگردد. یکی از مهمترین دلایل بزرگ شدن دعواهای کوچک، انباشته شدن احساسات سرکوبشده است. وقتی فرد در طول زمان ناراحتیها، دلخوریها یا نیازهایش را بیان نمیکند، این احساسات در ذهن و بدن او ذخیره میشوند. در چنین شرایطی، یک اتفاق جزئی میتواند مانند جرقهای عمل کند که انبار باروت را منفجر میکند. واکنش شدید فرد در این مواقع، اغلب تناسبی با موقعیت فعلی ندارد، زیرا در واقع واکنشی به مجموعهای از ناراحتیهای گذشته است که فرصت بیان پیدا نکردهاند. عامل مهم دیگر، فعال شدن زخمهای روانی قدیمی است. هر انسان با خود تجربههای کودکی، ترسها و حساسیتهای عاطفی خاصی را به روابطش میآورد. گاهی یک اختلاف ساده، ناخواسته یکی از این زخمها را فعال میکند؛ مثلاً احساس نادیده گرفته شدن، طرد شدن یا بیارزش بودن. در این حالت، ذهن وارد وضعیت دفاعی میشود و واکنشها شدید، هیجانی و غیرمنطقی به نظر میرسند. فرد احساس میکند امنیت روانیاش تهدید شده است، حتی اگر موضوع دعوا بسیار کوچک باشد. ناتوانی در مدیریت هیجانها نیز نقش کلیدی دارد. بسیاری از افراد مهارت لازم برای شناسایی و تنظیم احساسات خود را نیاموختهاند. وقتی خشم، ترس یا ناراحتی بهدرستی پردازش نشود، بهسرعت از کنترل خارج میشود. در این شرایط، مغز منطقی عقبنشینی میکند و مغز هیجانی فرمان را به دست میگیرد. نتیجه این میشود که گفتوگو جای خود را به حمله، دفاع، سرزنش یا قهر میدهد و اختلافی کوچک به بحرانی بزرگ تبدیل میشود. الگوهای ارتباطی ناسالم نیز یکی از ریشههای اصلی این مسئله هستند. برخی افراد هنگام اختلاف، بهجای بیان احساسات خود، از انتقاد، تحقیر، تهدید یا سکوت تنبیهی استفاده میکنند. این رفتارها بهطور مستقیم احساس امنیت رابطه را تخریب میکنند. وقتی یکی از طرفین احساس کند مورد حمله قرار گرفته یا شنیده نمیشود، واکنش دفاعی او تشدید میشود و چرخه تعارض شدت میگیرد. در این فضا، هدف دیگر حل مسئله نیست، بلکه اثبات حقانیت یا دفاع از خود است. تفاوت در نیازهای عاطفی نیز میتواند دعواهای کوچک را بزرگ کند. گاهی اختلاف ظاهری بر سر موضوعی ساده است، اما در عمق آن نیازهای مهمتری مانند توجه، احترام، دیده شدن یا صمیمیت قرار دارد. وقتی این نیازها بهدرستی شناخته و بیان نشوند، فرد احساس میکند درک نمیشود یا خواستههایش نادیده گرفته شده است. این احساس، شدت واکنش را افزایش میدهد و اختلاف را به سطح بحران میکشاند. خستگی روانی و استرسهای بیرونی نیز زمینه را برای تشدید تعارض فراهم میکنند. وقتی فرد تحت فشار کاری، مشکلات مالی یا استرسهای مزمن قرار دارد، ظرفیت روانی او برای تحمل اختلاف کاهش مییابد. در چنین شرایطی، کوچکترین تنش میتواند مانند آخرین قطره عمل کند. ذهن خسته توان تفکیک موضوعات را ندارد و همهچیز را بهصورت تهدیدی بزرگ تجربه میکند. یکی دیگر از عوامل روانشناختی مهم، تفسیر ذهنی ما از رفتار طرف مقابل است. انسانها تمایل دارند رفتار دیگران را به نیتهای منفی نسبت دهند، بهویژه زمانی که احساس ناامنی میکنند. یک جمله ساده ممکن است بهعنوان بیاحترامی، بیتوجهی یا بیعلاقگی تعبیر شود. این تفسیرها اغلب ناآگاهانهاند، اما تأثیر زیادی بر شدت واکنشها دارند. ذهن بهجای پرسیدن و روشنسازی، داستانی میسازد که آتش اختلاف را شعلهورتر میکند. نبود مهارت حل تعارض نیز نقش تعیینکنندهای دارد. بسیاری از افراد هرگز یاد نگرفتهاند چگونه اختلافنظر را بهصورت سالم مدیریت کنند. آنها یا از دعوا فرار میکنند یا در آن غرق میشوند. در هر دو حالت، مسئله حل نمیشود و هر اختلاف جدید، بار اختلافات قبلی را نیز به دوش میکشد. بهمرور، حتی موضوعات کوچک هم سنگین و غیرقابلتحمل به نظر میرسند. سخن پایانی در نهایت، دعواهای کوچک زمانی به بحرانهای بزرگ تبدیل میشوند که رابطه، بهجای فضایی امن، به میدان تهدید تبدیل شده باشد. وقتی اعتماد، امنیت عاطفی و احترام متقابل تضعیف میشوند، هر اختلافی میتواند نشانهای از خطر تلقی شود. در چنین شرایطی، واکنشها بیشتر از آنکه به حال مربوط باشند، به ترسهای عمیقتر آینده گره میخورند. از نگاه روانشناسی، راه پیشگیری از تبدیل اختلافهای کوچک به بحرانهای بزرگ، افزایش خودآگاهی، یادگیری تنظیم هیجان و بهبود مهارتهای ارتباطی است. زمانی که فرد بتواند احساسات خود را بشناسد، نیازهایش را شفاف بیان کند و بهجای حمله یا دفاع، وارد گفتوگو شود، اختلافها به فرصتی برای رشد تبدیل میشوند، نه تهدیدی برای رابطه. اختلافنظر اجتنابناپذیر است، اما بحران نه؛ اگر ریشههای روانی آن را بشناسیم و آگاهانه با آن مواجه شویم. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»
سالی رونی؛ زنی که سکوت انسان معاصر را نوشت
سالی رونی یکی از برجستهترین و پرگفتوگوترین نویسندگان زن جوان در ادبیات معاصر غرب به شمار میرود؛ نویسندهای که در مدت زمانی نسبتاً کوتاه توانست جایگاهی ویژه در میان مخاطبان، منتقدان و محافل ادبی به دست آورد. او در سال ۱۹۹۱ در ایرلند به دنیا آمد و از همان آغاز فعالیت حرفهایاش، نگاهها را به سوی خود جلب کرد. بسیاری او را صدای نسل جدید میدانند؛ نسلی که با بحران هویت، اضطراب اجتماعی، نابرابری اقتصادی، روابط پیچیده عاطفی و احساس تنهایی در جهان مدرن روبهرو است. آنچه سالی رونی را از بسیاری نویسندگان همنسلش متمایز میکند، توانایی او در روایت زندگی روزمره به شکلی عمیق و تأثیرگذار است. او از رویدادهای بزرگ و پرهیجان برای جذب مخاطب استفاده نمیکند، بلکه به سراغ جزئیاتی میرود که در ظاهر سادهاند؛ گفتوگوهای کوتاه، سکوتهای طولانی، سوءتفاهمهای عاطفی، فاصلههای طبقاتی و احساساتی که اغلب درون انسانها پنهان میمانند. همین نگاه دقیق به زندگی معمولی سبب شده است آثارش برای میلیونها خواننده در نقاط مختلف جهان قابل لمس و نزدیک باشد. رونی در خانوادهای فرهنگی رشد کرد و از همان سالهای نوجوانی به مطالعه و نوشتن علاقهمند شد. او بعدها در کالج ترینیتی دوبلین به تحصیل پرداخت و در رشته ادبیات و سیاست درس خواند. این زمینه دانشگاهی در آثار او نیز دیده میشود؛ زیرا رمانهایش تنها روایت روابط عاشقانه نیستند، بلکه در لایههای عمیقتر به سیاست، اقتصاد، قدرت، طبقه اجتماعی و جایگاه فرد در جامعه نیز میپردازند. نخستین موفقیت بزرگ او با انتشار رمان «گفتوگوهایی با دوستان» در سال ۲۰۱۷ رقم خورد. این کتاب داستان دو دوست جوان و روابط پیچیده آنان با یک زوج متأهل را روایت میکند. رونی در این اثر، با نثری آرام و هوشمندانه، نشان داد که میتواند از دل روابط انسانی، مسائل گستردهتری چون صمیمیت، خیانت، خودشناسی و نابرابری قدرت را بیرون بکشد. منتقدان این اثر را تحسین کردند و از ظهور صدایی تازه در ادبیات انگلیسیزبان سخن گفتند. اما شهرت جهانی او با رمان دومش، «مردم عادی»، به اوج رسید. این رمان داستان رابطه پیچیده و چندلایه دو جوان به نام ماریان و کانل را از دوران مدرسه تا سالهای دانشگاه دنبال میکند. کتاب به شکلی ظریف نشان میدهد که چگونه عشق، طبقه اجتماعی، ناامنی روانی و سوءتفاهم میتوانند زندگی انسانها را شکل دهند. این رمان نهتنها فروش بالایی داشت، بلکه در بسیاری از کشورها به یکی از پرفروشترین آثار سال تبدیل شد. بعدها نسخه تلویزیونی آن نیز ساخته شد و محبوبیت سالی رونی را چند برابر کرد. یکی از مهمترین دلایل موفقیت «مردم عادی» این بود که نسل جوان خود را در شخصیتهای آن میدید. شخصیتهای رونی کامل، قهرمانگونه یا استثنایی نیستند؛ آنها انسانهایی واقعیاند که اشتباه میکنند، تردید دارند، گاهی نمیتوانند احساساتشان را بیان کنند و زیر فشارهای اجتماعی و روانی قرار میگیرند. همین واقعگرایی، آثار او را صادقانه و اثرگذار کرده است. رمان سوم او، «دنیای زیبا، کجایی؟»، بار دیگر نشان داد که رونی تنها نویسندهای موفق در بازار کتاب نیست، بلکه صاحب نگاه و جهانبینی خاص خود است. این اثر درباره دو دوست نویسنده و مسیرهای متفاوت زندگی آنان است و در کنار روابط شخصی، پرسشهایی درباره هنر، آینده جهان، بحرانهای اجتماعی و معنای خوشبختی مطرح میکند. در این کتاب، نویسنده پختهتر و فلسفیتر ظاهر میشود و دغدغههایش از روابط فردی فراتر میرود. سبک نوشتن سالی رونی یکی از مهمترین عوامل جذابیت اوست. نثر او ساده، روان و بیتکلف است، اما در پشت این سادگی، لایههای پیچیدهای از احساس و معنا قرار دارد. او با کمترین توضیح، بیشترین تأثیر را ایجاد میکند. گفتوگوها در آثارش طبیعی و زندهاند و سکوتها به اندازه کلمات معنا دارند. بسیاری از منتقدان معتقدند او استاد نشان دادن فاصله میان آن چیزی است که انسانها احساس میکنند و آنچه واقعاً بر زبان میآورند. موضوع طبقه اجتماعی نیز در آثار او جایگاهی مهم دارد. در بسیاری از رمانهایش، تفاوت اقتصادی میان شخصیتها بر روابط عاطفی آنان اثر میگذارد. او نشان میدهد که عشق و دوستی در خلأ شکل نمیگیرند، بلکه تحت تأثیر پول، آموزش، جایگاه اجتماعی و قدرت هستند. این نگاه اجتماعی سبب شده آثارش تنها داستانهای عاشقانه تلقی نشوند، بلکه بازتابی از ساختارهای نابرابر جامعه امروز نیز باشند. سالی رونی همچنین در میان خوانندگان زن محبوبیت فراوانی دارد، زیرا شخصیتهای زن آثارش پیچیده، باهوش، آسیبپذیر و واقعیاند. او زنان را نه در قالب کلیشههای رایج، بلکه بهعنوان انسانهایی چندبعدی تصویر میکند که خواستهها، تضادها و استقلال فکری دارند. زنان در آثار او تنها موضوع عشق نیستند، بلکه خودِ روایت را پیش میبرند و در مرکز داستان قرار دارند. با این حال، محبوبیت گسترده او بدون انتقاد نبوده است. برخی منتقدان میگویند جهان داستانی رونی بیش از حد محدود به طبقه تحصیلکرده، روشنفکر و دانشگاهی است. برخی دیگر معتقدند شخصیتهایش بیش از اندازه درونگرا و غرق در گفتوگوهای ذهنی هستند. اما حتی این منتقدان نیز معمولاً توانایی او در خلق صداهای متمایز و ثبت اضطرابهای نسل جدید را انکار نمیکنند. یکی از نکات جالب درباره سالی رونی، تأثیر فرهنگی فراتر از ادبیات است. او به چهرهای تبدیل شده که درباره مسائل اجتماعی و سیاسی نیز مورد توجه قرار میگیرد. نسل جوان، بهویژه در بریتانیا و ایالات متحده آمریکا، او را نویسندهای میدانند که توانسته تجربههای آنان را به زبان ادبی بیان کند. حتی اصطلاح «نسل سالی رونی» در برخی رسانهها برای توصیف جوانانی به کار رفته که با روابط ناپایدار، اضطراب اقتصادی و جستوجوی معنا روبهرو هستند. رونی برخلاف بسیاری از چهرههای مشهور ادبی، زندگی شخصی کمحاشیهای دارد و بیشتر ترجیح میدهد آثارش سخن بگویند. او کمتر وارد نمایشهای رسانهای میشود و تمرکزش را بر نوشتن حفظ کرده است. این رویکرد نیز به تصویر او بهعنوان نویسندهای جدی و متفکر کمک کرده است. اهمیت سالی رونی در این است که نشان داده ادبیات هنوز میتواند با زندگی روزمره ارتباطی عمیق برقرار کند. او ثابت کرده برای نوشتن رمانی تأثیرگذار، نیازی به ماجراهای عجیب و شخصیتهای افسانهای نیست؛ گاهی دو نفر که نمیتوانند احساساتشان را درست بیان کنند، داستانی به مراتب تکاندهندهتر میسازند. برای خوانندگانی که به روابط انسانی، روانشناسی شخصیتها، نقد اجتماعی و نثر مدرن علاقه دارند، آثار او بسیار جذاب است. اگر کسی بخواهد با ادبیات نسل جدید غرب آشنا شود، سالی رونی یکی از بهترین نقطههای آغاز است. او نویسندهای است که هم مخاطب عام را جذب میکند و هم توجه منتقدان جدی را برمیانگیزد؛ ترکیبی که در جهان ادبیات چندان آسان به دست نمیآید. در نهایت، سالی رونی تنها یک نویسنده موفق جوان نیست، بلکه نمادی از تغییرات ادبیات معاصر است؛ ادبیاتی که بیشتر به احساسات پنهان، روابط شکننده، نابرابریهای اجتماعی و تنهایی انسان امروز میپردازد. او صدایی است از دل نسل جدید؛ نسلی که میان عشق و اضطراب، امید و سردرگمی، آزادی و فشارهای اجتماعی در حرکت است. به همین دلیل، نام سالی رونی احتمالاً در سالهای آینده نیز در ادبیات جهان پررنگ باقی خواهد ماند. نویسنده: قدسیه امینی
اهمیت محبت و احترام در خانواده
خانواده نخستین و مهمترین نهاد اجتماعی است که انسان در آن متولد میشود، رشد میکند و شخصیت او شکل میگیرد. این محیط کوچک اما بسیار تأثیرگذار، پایه و اساس زندگی فردی و اجتماعی هر انسان را میسازد. در میان همه عواملی که میتوانند خانواده را به محیطی سالم، پایدار و موفق تبدیل کنند، محبت و احترام جایگاهی اساسی و غیرقابلانکار دارند. این دو عنصر مانند ستونهایی هستند که اگر در یک خانواده محکم و استوار باشند، روابط میان اعضا نیز مستحکم و پایدار خواهد بود. محبت در خانواده به معنای ابراز عشق، علاقه، توجه و دلسوزی نسبت به یکدیگر است. این محبت میتواند به شکلهای گوناگون بروز پیدا کند؛ از یک لبخند ساده و یک کلمه دلگرمکننده گرفته تا حمایت در شرایط دشوار و همراهی در لحظات مهم زندگی. وقتی فردی در خانواده احساس کند که مورد محبت قرار دارد، احساس ارزشمندی و امنیت در وجود او شکل میگیرد. این احساس، پایهای برای رشد سالم شخصیت و افزایش اعتمادبهنفس او خواهد بود. کودکانی که در محیطی سرشار از محبت بزرگ میشوند، معمولاً افرادی شادتر، آرامتر و موفقتر هستند. آنها یاد میگیرند که چگونه با دیگران ارتباطی سالم برقرار کنند. چنین کودکانی در آینده نیز قادر خواهند بود روابط عاطفی قویتری با دیگران برقرار کنند و در جامعه نقش مثبتی ایفا کنند. در مقابل، کودکانی که از محبت کافی برخوردار نیستند، ممکن است دچار مشکلاتی مانند اضطراب، افسردگی، کمبود اعتمادبهنفس و حتی رفتارهای پرخاشگرانه شوند. احترام نیز یکی دیگر از ارکان اساسی خانواده سالم است. احترام به معنای پذیرفتن ارزش و شخصیت دیگران و توجه به احساسات، نظرات و حقوق آنهاست. در خانوادهای که احترام متقابل وجود دارد، اعضا با یکدیگر با ادب و مهربانی رفتار میکنند و از تحقیر، سرزنش و بیاحترامی پرهیز مینمایند. این نوع رفتار باعث میشود که فضای خانواده به محیطی امن و آرام برای بیان افکار و احساسات تبدیل شود. در چنین فضایی، اعضای خانواده بدون ترس از قضاوت یا تمسخر، نظرات خود را مطرح میکنند و در صورت بروز مشکل، بهجای پنهانکاری یا پرخاشگری، به گفتوگو و همکاری روی میآورند. این امر باعث تقویت روابط خانوادگی و افزایش صمیمیت میان اعضا میشود. احترام متقابل همچنین به افراد میآموزد که حتی در شرایط اختلافنظر نیز میتوانند با حفظ ادب و آرامش، مسائل را حل کنند. محبت و احترام ارتباطی تنگاتنگ با سلامت روانی افراد دارند. انسانها بهطور طبیعی نیازمند عشق و توجه هستند و این نیاز بیش از هر جای دیگری در خانواده باید برآورده شود. وقتی فردی در خانه خود احساس آرامش و پذیرش داشته باشد، فشارها و مشکلات بیرونی کمتر بر او تأثیر میگذارند. در واقع، خانوادهای که بر پایه محبت و احترام بنا شده باشد، مانند پناهگاهی امن عمل میکند که افراد میتوانند در آن به آرامش برسند و انرژی لازم برای ادامه زندگی را بهدست آورند. یکی از مهمترین تأثیرات محبت و احترام در تربیت فرزندان مشاهده میشود. والدین نخستین الگوهای رفتاری کودکان هستند و فرزندان از طریق مشاهده رفتار آنها، شیوه تعامل با دیگران را میآموزند. اگر والدین در برخورد با یکدیگر و با فرزندان خود مهربان و محترمانه رفتار کنند، این الگوها در ذهن کودک تثبیت میشود و او نیز در آینده همین رفتار را تکرار خواهد کرد. برای مثال، کودکی که میبیند پدر و مادرش با آرامش با یکدیگر صحبت میکنند، به نظرات هم گوش میدهند و در زمان اختلاف با احترام برخورد میکنند، یاد میگیرد که خشونت و بیاحترامی راهحل مشکلات نیست. در مقابل، اگر کودکی در محیطی پر از تنش، دعوا و بیاحترامی رشد کند، احتمال زیادی وجود دارد که این رفتارها را در روابط آینده خود تکرار کند. محبت در خانواده تنها به گفتن «دوستت دارم» محدود نمیشود، بلکه در رفتارهای روزمره نیز باید دیده شود. اختصاص دادن زمان برای بودن در کنار خانواده، گوش دادن به صحبتهای یکدیگر، توجه به نیازها و احساسات دیگران و کمک کردن در کارها، همگی نشانههای محبت هستند. حتی کارهای کوچک مانند پرسیدن حال یکدیگر یا تشویق کردن اعضای خانواده میتواند تأثیر بزرگی در ایجاد احساس صمیمیت داشته باشد. از سوی دیگر، احترام نیز باید در تمام جنبههای زندگی خانوادگی رعایت شود. نحوه صحبت کردن، لحن صدا، انتخاب کلمات و حتی زبان بدن، همگی میتوانند نشاندهنده میزان احترام افراد به یکدیگر باشند. رعایت ادب در گفتار، پرهیز از توهین و تمسخر و توجه به حریم شخصی دیگران از جمله نشانههای مهم احترام در خانواده هستند. در دنیای امروز، خانوادهها با چالشهای متعددی روبهرو هستند. پیشرفت فناوری، استفاده گسترده از تلفنهای همراه و شبکههای اجتماعی، مشغلههای کاری و فشارهای اقتصادی باعث شده است که زمان کمتری برای ارتباط مستقیم میان اعضای خانواده باقی بماند. این موضوع میتواند به کاهش محبت و توجه میان اعضا منجر شود. در چنین شرایطی، لازم است که خانوادهها آگاهانه برای حفظ و تقویت روابط خود تلاش کنند. برای مثال، تعیین زمانهایی برای دورهمی خانوادگی، صرف غذا در کنار یکدیگر بدون استفاده از تلفن همراه و انجام فعالیتهای مشترک میتواند به افزایش صمیمیت و محبت در خانواده کمک کند. همچنین والدین باید تلاش کنند تا با فرزندان خود ارتباطی صمیمی برقرار کرده و به مشکلات و دغدغههای آنها گوش دهند. محبت و احترام همچنین نقش مهمی در ایجاد حس مسئولیتپذیری در اعضای خانواده دارند. وقتی افراد احساس کنند که مورد توجه و احترام قرار دارند، انگیزه بیشتری برای مشارکت در امور خانواده پیدا میکنند. آنها تلاش میکنند تا وظایف خود را بهدرستی انجام دهند و در ایجاد محیطی بهتر برای زندگی مشترک سهیم باشند. علاوه بر این، محبت و احترام میتوانند از بروز بسیاری از اختلافات و مشکلات خانوادگی جلوگیری کنند. بسیاری از دعواها و تنشها زمانی بهوجود میآیند که افراد احساس میکنند نادیده گرفته شدهاند یا به آنها بیاحترامی شده است. در مقابل، اگر فضای خانواده بر پایه درک متقابل و احترام باشد، حتی در صورت بروز اختلاف، اعضا میتوانند با گفتوگو و همفکری راهحل مناسبی پیدا کنند. نکته مهم این است که محبت و احترام باید دوطرفه باشند. همه اعضای خانواده، از والدین گرفته تا فرزندان، باید در این زمینه تلاش کنند. اگر تنها یک نفر به این اصول پایبند باشد، تعادل خانواده به هم میخورد. بنابراین، آموزش این ارزشها به فرزندان و تمرین آنها در زندگی روزمره از اهمیت زیادی برخوردار است. در کنار این موارد، باید به نقش فرهنگ و ارزشهای اجتماعی نیز اشاره کرد. در بسیاری از فرهنگها، احترام به بزرگترها و محبت به اعضای خانواده از ارزشهای اساسی به شمار میروند. حفظ این ارزشها و انتقال آنها به نسلهای آینده میتواند به تقویت بنیان خانواده و جامعه کمک کند. در نهایت میتوان گفت که محبت و احترام دو عامل کلیدی برای داشتن خانوادهای سالم، شاد و موفق هستند. این دو عنصر نهتنها باعث ایجاد آرامش و صمیمیت در خانواده میشوند، بلکه تأثیر عمیقی بر شخصیت و آینده افراد دارند. خانوادهای که در آن محبت و احترام حاکم باشد، محیطی امن و دلپذیر برای رشد و شکوفایی اعضای خود فراهم میکند. چنین خانوادهای میتواند در برابر مشکلات و چالشهای زندگی مقاومتر باشد و اعضای آن با همکاری و همدلی بر سختیها غلبه کنند. در مقابل، نبود محبت و احترام میتواند روابط خانوادگی را تضعیف کرده و زمینهساز بسیاری از مشکلات فردی و اجتماعی شود. بنابراین لازم است که همه ما به اهمیت این دو ارزش اساسی توجه کنیم و در زندگی روزمره خود آنها را به کار ببریم. با تقویت محبت و احترام در خانواده، میتوانیم نهتنها زندگی بهتری برای خود و عزیزانمان فراهم کنیم، بلکه گامی مؤثر در جهت ساختن جامعهای سالمتر و انسانیتر برداریم. نویسنده: سحر یوسفی
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.