وقتی درهای دانشگاه بسته شد؛ فرشته زندگی را از نو ساخت
سازمان ملل: زنان و دختران در ساختار سیاسی افغانستان حضور ندارند
یونیسف: حمایت از دختران میتواند آیندهای امن برایشان بسازد
یونیسف بر دسترسی کودکان به آب پاک تاکید کرد
اوچا: کاهش بودجه در افغانستان، خانوادهها را با انتخابهای ناممکن مواجه کرده است
منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
وقتی درهای دانشگاه بسته شد؛ فرشته زندگی را از نو ساخت
سازمان ملل: زنان و دختران در ساختار سیاسی افغانستان حضور ندارند
یونیسف: حمایت از دختران میتواند آیندهای امن برایشان بسازد
یونیسف بر دسترسی کودکان به آب پاک تاکید کرد
اوچا: کاهش بودجه در افغانستان، خانوادهها را با انتخابهای ناممکن مواجه کرده است
دیدبان حقوق افغانستان: امید بازگشت به مکتب هنوز در دختران زنده است
وقتی درهای دانشگاه بسته شد؛ فرشته زندگی را از نو ساخت
سازمان ملل: زنان و دختران در ساختار سیاسی افغانستان حضور ندارند
یونیسف: حمایت از دختران میتواند آیندهای امن برایشان بسازد
یونیسف بر دسترسی کودکان به آب پاک تاکید کرد
اوچا: کاهش بودجه در افغانستان، خانوادهها را با انتخابهای ناممکن مواجه کرده است
دیدبان حقوق افغانستان: امید بازگشت به مکتب هنوز در دختران زنده است
وقتی درهای دانشگاه بسته شد؛ فرشته زندگی را از نو ساخت
سازمان ملل: زنان و دختران در ساختار سیاسی افغانستان حضور ندارند
یونیسف: حمایت از دختران میتواند آیندهای امن برایشان بسازد
یونیسف بر دسترسی کودکان به آب پاک تاکید کرد
اوچا: کاهش بودجه در افغانستان، خانوادهها را با انتخابهای ناممکن مواجه کرده است
دیدبان حقوق افغانستان: امید بازگشت به مکتب هنوز در دختران زنده است
وقتی درهای دانشگاه بسته شد؛ فرشته زندگی را از نو ساخت
سازمان ملل: زنان و دختران در ساختار سیاسی افغانستان حضور ندارند
یونیسف: حمایت از دختران میتواند آیندهای امن برایشان بسازد
یونیسف بر دسترسی کودکان به آب پاک تاکید کرد
اوچا: کاهش بودجه در افغانستان، خانوادهها را با انتخابهای ناممکن مواجه کرده است
دیدبان حقوق افغانستان: امید بازگشت به مکتب هنوز در دختران زنده است
وقتی درهای دانشگاه بسته شد؛ فرشته زندگی را از نو ساخت
هیچکس از روی چهره آرام فرشته نمیتواند حدس بزند که پشت هر لباس مهرهدوزیشدهای که از دستان او بیرون میآید، داستانی از رؤیاهای نیمهتمام و امیدهای دوباره نهفته است. هر بار که آخرین مهره را روی یقه یا آستین لباسی میدوزد، چند لحظه دست از کار میکشد، لباس را از فاصلهای دور نگاه میکند و سپس با احتیاط آن را تا میزند تا برای مشتری آماده شود. این لباسها قرار است از کابل به کشورهای مختلف برسند؛ به دست زنانی که شاید سالهاست افغانستان را ترک کردهاند، اما هنوز دوست دارند در جشنها و محافل خود لباسهایی بپوشند که یادآور زادگاهشان باشد. فرشته میگوید هر بار که بستهای آماده ارسال میشود، احساس میکند بخشی از هنر و فرهنگ افغانستان نیز همراه آن راهی سفر میشود. او بیستودو سال دارد و در یکی از محلههای کابل همراه پدر، مادر، برادر و دو خواهرش زندگی میکند. تا چند سال پیش، زندگیاش مانند هزاران دختر دیگر با درس و دانشگاه گره خورده بود. دانشجوی صنف سوم دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه کابل بود و بیشتر روزهایش میان صنفهای درسی، کتابخانه و خانه سپری میشد. از همان سالهای مکتب به مسائل اجتماعی علاقه داشت و همیشه میگفت دوست دارد پس از پایان تحصیلاتش در بخش حمایت از زنان و کودکان کار کند. حتی موضوع پایاننامهاش را نیز در ذهن انتخاب کرده بود و آرزو داشت روزی در یکی از نهادهای اجتماعی افغانستان مشغول به کار شود. اما روزی که دروازههای دانشگاه به روی دختران بسته شد، همه برنامههایش در یک لحظه تغییر کرد. تا هفتهها باور نمیکرد که دیگر نتواند به همان صنفی برگردد که سه سال از عمرش را در آن گذرانده بود. کتابهایش را از کیف بیرون آورد، روی قفسه چید و با خود گفت شاید چند هفته دیگر دانشگاه دوباره باز شود. اما هفتهها به ماه، و ماهها به یک سال تبدیل شد و هیچ تغییری رخ نداد. آن یک سال برای فرشته یکی از سختترین دورههای زندگیاش بود. صبحها زود بیدار میشد، اما دیگر عجلهای برای رفتن به دانشگاه نداشت. گاهی کتابهای دانشگاه را ورق میزد و گاهی ساعتها کنار پنجره مینشست و به رفتوآمد مردم خیره میشد. بسیاری از دوستانش نیز شرایط مشابهی داشتند؛ بعضیها به آموزش آنلاین روی آوردند، برخی خانهنشین شدند و عدهای هم تلاش کردند مهارتی تازه بیاموزند. اما فرشته هنوز نمیدانست چه راهی را باید انتخاب کند. در همان روزها، وضعیت اقتصادی خانواده نیز دشوارتر شد. پدرش درآمد ثابتی نداشت و برادرش، با وجود کار کردن، نمیتوانست همه هزینههای خانواده ششنفری را تأمین کند. افزایش قیمت مواد غذایی و سایر نیازهای زندگی باعث شده بود هر ماه نگرانی تازهای به خانه راه پیدا کند. فرشته از دیدن خستگی پدرش ناراحت میشد. بارها با خود فکر میکرد اگر اجازه ادامه تحصیل داشت، شاید همزمان میتوانست کاری پیدا کند و بخشی از بار سنگین زندگی را از دوش خانواده بردارد. سرنوشت او زمانی تغییر کرد که یکی از همصنفیهای سابقش با او تماس گرفت و از گروه کوچکی از دختران در کابل گفت؛ دخترانی که در خانه لباسهای سنتی را با مهرهدوزی و گلدوزی تزیین میکردند و سفارشهایشان از سوی افغانهای مقیم خارج از کشور دریافت میشد. فرشته ابتدا تصور میکرد این کار درآمد چندانی ندارد، اما تصمیم گرفت دستکم آن را امتحان کند. او از کودکی دوختودوزهای ساده را از مادرش آموخته بود و به همین دلیل یادگیری مهرهدوزی برایش چندان دشوار نبود. هفتههای نخست با آزمون و خطا سپری شد. گاهی ساعتها روی بخش کوچکی از یک لباس کار میکرد تا نقشها کاملاً منظم شوند. بارها مجبور میشد بخشی از کار را باز کند و دوباره از نو بدوزد. نوک انگشتانش بر اثر برخورد مداوم سوزن زخم میشد، اما هر بار با خود میگفت این زخمها ارزشش را دارد. او نمیخواست دوباره احساس کند که هیچ کاری از دستش ساخته نیست. کمکم مهارتش بیشتر شد و سفارشهای بیشتری به او سپرده شد. اکنون همراه با چند دختر دیگر، هر روز روی لباسهای سنتی زنانه کار میکند؛ لباسهایی از پارچههای مخمل، با نقشهای ظریف و مهرههایی که با دقت کنار هم قرار میگیرند. بیشتر سفارشها از کشورهای اروپایی، کانادا، استرالیا و گاهی نیز از امریکا میرسد. مشتریان، افغانهایی هستند که میخواهند در جشنها و مراسم خانوادگی، لباسهایی با هنر دست زنان داخل افغانستان بپوشند. امروز درآمد ماهانه فرشته به حدود ده تا دوازده هزار افغانی رسیده است. او میگوید شاید این مبلغ برای بعضیها زیاد نباشد، اما برای خانوادهشان بسیار باارزش است. بخشی از این پول صرف خرید مواد غذایی میشود، بخشی برای پرداخت هزینههای خانه و گاهی نیز برای خرید دوا یا لوازم مورد نیاز خواهرانش هزینه میشود. پدرش همیشه با افتخار میگوید دخترش، با وجود همه دشواریها، توانسته دوباره روی پای خود بایستد و سهمی در تأمین مخارج خانه داشته باشد. با وجود همه اینها، هیچ روزی نیست که فرشته به دانشگاه فکر نکند. هنوز کتابهای علوم اجتماعی را نگه داشته و دفترچه یادداشتهای صنف سومش را دور نینداخته است. گاهی شبها چند صفحه از همان کتابها را میخواند؛ نه برای امتحان، بلکه برای اینکه احساس کند هنوز ارتباطش با رؤیایی که سالها برای آن زحمت کشیده بود، قطع نشده است. او باور دارد اگر روزی فرصت ادامه تحصیل فراهم شود، بدون تردید دوباره به دانشگاه بازخواهد گشت. فرشته میگوید مهرهدوزی برای او فقط یک شغل نیست؛ پلی است میان گذشته و آینده. گذشتهای که در آن دانشجوی علوم اجتماعی بود و آیندهای که هنوز امیدوار است دوباره بتواند در همان رشته درس بخواند و برای جامعهاش خدمت کند. تا آن روز، هر لباسی که از زیر دستان او بیرون میآید، تنها محصولی برای فروش نیست؛ بلکه نشانهای از استقامت دختری است که اجازه نداد بسته شدن دروازههای دانشگاه، پایان زندگی و آرزوهایش باشد. او باور دارد شاید مسیر زندگیاش تغییر کرده باشد، اما هدفش همچنان همان است؛ ایستادن روی پای خود، کمک به خانواده و حفظ امید برای روزی که دوباره بتواند با کیف دانشگاه از خانه بیرون شود. نویسنده: سارا کریمی
هیچکس از روی چهره آرام فرشته نمیتواند حدس بزند که پشت هر لباس مهرهدوزیشدهای که از دستان او بیرون میآید، داستانی از رؤیاهای نیمهتمام و امیدهای دوباره نهفته است. هر بار که آخرین مهره را روی یقه یا آستین لباسی میدوزد، چند لحظه دست از کار میکشد، لباس را از فاصلهای دور نگاه میکند و سپس با احتیاط آن را تا میزند تا برای مشتری آماده شود. این لباسها قرار است از کابل به کشورهای مختلف برسند؛ به دست زنانی که شاید سالهاست افغانستان را ترک کردهاند، اما هنوز دوست دارند در جشنها و محافل خود لباسهایی بپوشند که یادآور زادگاهشان باشد. فرشته میگوید هر بار که بستهای آماده ارسال میشود، احساس میکند بخشی از هنر و فرهنگ افغانستان نیز همراه آن راهی سفر میشود. او بیستودو سال دارد و در یکی از محلههای کابل همراه پدر، مادر، برادر و دو خواهرش زندگی میکند. تا چند سال پیش، زندگیاش مانند هزاران دختر دیگر با درس و دانشگاه گره خورده بود. دانشجوی صنف سوم دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه کابل بود و بیشتر روزهایش میان صنفهای درسی، کتابخانه و خانه سپری میشد. از همان سالهای مکتب به مسائل اجتماعی علاقه داشت و همیشه میگفت دوست دارد پس از پایان تحصیلاتش در بخش حمایت از زنان و کودکان کار کند. حتی موضوع پایاننامهاش را نیز در ذهن انتخاب کرده بود و آرزو داشت روزی در یکی از نهادهای اجتماعی افغانستان مشغول به کار شود. اما روزی که دروازههای دانشگاه به روی دختران بسته شد، همه برنامههایش در یک لحظه تغییر کرد. تا هفتهها باور نمیکرد که دیگر نتواند به همان صنفی برگردد که سه سال از عمرش را در آن گذرانده بود. کتابهایش را از کیف بیرون آورد، روی قفسه چید و با خود گفت شاید چند هفته دیگر دانشگاه دوباره باز شود. اما هفتهها به ماه، و ماهها به یک سال تبدیل شد و هیچ تغییری رخ نداد. آن یک سال برای فرشته یکی از سختترین دورههای زندگیاش بود. صبحها زود بیدار میشد، اما دیگر عجلهای برای رفتن به دانشگاه نداشت. گاهی کتابهای دانشگاه را ورق میزد و گاهی ساعتها کنار پنجره مینشست و به رفتوآمد مردم خیره میشد. بسیاری از دوستانش نیز شرایط مشابهی داشتند؛ بعضیها به آموزش آنلاین روی آوردند، برخی خانهنشین شدند و عدهای هم تلاش کردند مهارتی تازه بیاموزند. اما فرشته هنوز نمیدانست چه راهی را باید انتخاب کند. در همان روزها، وضعیت اقتصادی خانواده نیز دشوارتر شد. پدرش درآمد ثابتی نداشت و برادرش، با وجود کار کردن، نمیتوانست همه هزینههای خانواده ششنفری را تأمین کند. افزایش قیمت مواد غذایی و سایر نیازهای زندگی باعث شده بود هر ماه نگرانی تازهای به خانه راه پیدا کند. فرشته از دیدن خستگی پدرش ناراحت میشد. بارها با خود فکر میکرد اگر اجازه ادامه تحصیل داشت، شاید همزمان میتوانست کاری پیدا کند و بخشی از بار سنگین زندگی را از دوش خانواده بردارد. سرنوشت او زمانی تغییر کرد که یکی از همصنفیهای سابقش با او تماس گرفت و از گروه کوچکی از دختران در کابل گفت؛ دخترانی که در خانه لباسهای سنتی را با مهرهدوزی و گلدوزی تزیین میکردند و سفارشهایشان از سوی افغانهای مقیم خارج از کشور دریافت میشد. فرشته ابتدا تصور میکرد این کار درآمد چندانی ندارد، اما تصمیم گرفت دستکم آن را امتحان کند. او از کودکی دوختودوزهای ساده را از مادرش آموخته بود و به همین دلیل یادگیری مهرهدوزی برایش چندان دشوار نبود. هفتههای نخست با آزمون و خطا سپری شد. گاهی ساعتها روی بخش کوچکی از یک لباس کار میکرد تا نقشها کاملاً منظم شوند. بارها مجبور میشد بخشی از کار را باز کند و دوباره از نو بدوزد. نوک انگشتانش بر اثر برخورد مداوم سوزن زخم میشد، اما هر بار با خود میگفت این زخمها ارزشش را دارد. او نمیخواست دوباره احساس کند که هیچ کاری از دستش ساخته نیست. کمکم مهارتش بیشتر شد و سفارشهای بیشتری به او سپرده شد. اکنون همراه با چند دختر دیگر، هر روز روی لباسهای سنتی زنانه کار میکند؛ لباسهایی از پارچههای مخمل، با نقشهای ظریف و مهرههایی که با دقت کنار هم قرار میگیرند. بیشتر سفارشها از کشورهای اروپایی، کانادا، استرالیا و گاهی نیز از امریکا میرسد. مشتریان، افغانهایی هستند که میخواهند در جشنها و مراسم خانوادگی، لباسهایی با هنر دست زنان داخل افغانستان بپوشند. امروز درآمد ماهانه فرشته به حدود ده تا دوازده هزار افغانی رسیده است. او میگوید شاید این مبلغ برای بعضیها زیاد نباشد، اما برای خانوادهشان بسیار باارزش است. بخشی از این پول صرف خرید مواد غذایی میشود، بخشی برای پرداخت هزینههای خانه و گاهی نیز برای خرید دوا یا لوازم مورد نیاز خواهرانش هزینه میشود. پدرش همیشه با افتخار میگوید دخترش، با وجود همه دشواریها، توانسته دوباره روی پای خود بایستد و سهمی در تأمین مخارج خانه داشته باشد. با وجود همه اینها، هیچ روزی نیست که فرشته به دانشگاه فکر نکند. هنوز کتابهای علوم اجتماعی را نگه داشته و دفترچه یادداشتهای صنف سومش را دور نینداخته است. گاهی شبها چند صفحه از همان کتابها را میخواند؛ نه برای امتحان، بلکه برای اینکه احساس کند هنوز ارتباطش با رؤیایی که سالها برای آن زحمت کشیده بود، قطع نشده است. او باور دارد اگر روزی فرصت ادامه تحصیل فراهم شود، بدون تردید دوباره به دانشگاه بازخواهد گشت. فرشته میگوید مهرهدوزی برای او فقط یک شغل نیست؛ پلی است میان گذشته و آینده. گذشتهای که در آن دانشجوی علوم اجتماعی بود و آیندهای که هنوز امیدوار است دوباره بتواند در همان رشته درس بخواند و برای جامعهاش خدمت کند. تا آن روز، هر لباسی که از زیر دستان او بیرون میآید، تنها محصولی برای فروش نیست؛ بلکه نشانهای از استقامت دختری است که اجازه نداد بسته شدن دروازههای دانشگاه، پایان زندگی و آرزوهایش باشد. او باور دارد شاید مسیر زندگیاش تغییر کرده باشد، اما هدفش همچنان همان است؛ ایستادن روی پای خود، کمک به خانواده و حفظ امید برای روزی که دوباره بتواند با کیف دانشگاه از خانه بیرون شود. نویسنده: سارا کریمی
تابستان هرات همیشه بوی خاک داغ و بادهای سوزانی را دارد که از دشتهای خشک اطراف شهر میوزند و بر دیوارهای گلی خانهها مینشینند. در یکی از همین صبحهای گرم، زمانی که بیشتر مردم هنوز در خواب بودند، نرگس آرام از روی فرش کهنهای که همراه چهار خواهر و برادرش بر آن خوابیده بود، برخاست. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود، اما او میدانست که باید عجله کند. مادرش در گوشه حویلی کوچک خانه آتش تنور را روشن میکرد و پدرش آماده میشد تا راهی کوره خشتپزی شود. نرگس تنها سیزده سال داشت، اما زندگی او را بسیار زودتر از سنش بزرگ کرده بود. روزگاری شاگرد صنف هفتم مکتب بود؛ دختری که هر روز با شوق کتابهایش را در آغوش میگرفت و از کوچههای خاکی هرات به سوی مکتب میرفت. اما اکنون به جای کتاب و قلم، بیل و قالب خشت در دست داشت و روزهایش را در میان گردوغبار و گرمای سوزان کوره سپری میکرد. او بزرگترین فرزند خانواده بود. پس از او چهار خواهر کوچکتر و یک برادر خردسال قرار داشتند؛ کودکی که نور چشم خانواده به شمار میرفت. خانهشان تنها دو اتاق کوچک داشت؛ اتاقهایی که زمستانها سرد و تابستانها طاقتفرسا میشدند. پدرش سالها به عنوان کارگر روزمزد کار کرده بود و هر صبح برای یافتن کار از خانه بیرون میرفت. هرچند زندگیشان ساده بود، اما نرگس میتوانست درس بخواند و به آیندهای بهتر بیندیشد. او همیشه از شاگردان ممتاز صنف بود و معلمانش از استعداد و علاقهاش به درس سخن میگفتند. بهویژه به مضمون زبان دری علاقه فراوان داشت. هرگاه انشایی مینوشت، معلمش با افتخار نوشتههای او را برای دیگر شاگردان میخواند. نرگس در رؤیاهایش خود را معلمی میدید که به دختران دیگر درس میدهد؛ دخترانی که مانند خودش عاشق کتاب و آموختن هستند. اما زندگی همیشه مطابق آرزوهای انسان پیش نمیرود. با بسته شدن درهای مکتب به روی دختران، نرگس ابتدا باور نداشت که این وضعیت طولانی شود. هر روز لباس مکتبش را نگاه میکرد، کتابهایش را مرتب میچید و منتظر خبری میماند که اجازه بازگشت به صنف را بدهد. هفتهها و ماهها گذشت، اما آن خبر هرگز نرسید. همزمان، وضعیت اقتصادی خانواده نیز روزبهروز دشوارتر شد. قیمت مواد غذایی افزایش یافت، فرصتهای کاری کمتر شد و درآمد اندک پدر دیگر پاسخگوی نیازهای خانواده نبود. شبهایی فرا میرسید که مادر با نگرانی سفرهای کوچک پهن میکرد و تلاش داشت غذای اندک را میان اعضای خانواده تقسیم کند. نرگس بارها دیده بود که مادرش سهم غذای خود را به کودکان میدهد و وانمود میکند که سیر است. همین صحنهها قلب او را میفشرد و وادارش میکرد بیش از سنش به دشواریهای زندگی بیندیشد. روزی که پدر از او خواست همراهش به کوره برود، یکی از تلخترین روزهای زندگی نرگس بود. آن شب سکوت سنگینی بر خانه حاکم بود. نور کمرنگ چراغ، سایههای لرزانی بر دیوارها انداخته بود و صدای نفسهای کودکان در فضا میپیچید. پدر مدت زیادی سکوت کرد و سپس با آهی سنگین گفت: «دخترم، دیگر به تنهایی از پس این زندگی برنمیآیم.» نرگس چیزی نگفت. او از مدتها پیش دشواریهای پدر را درک کرده بود. مادر نیز اشکهایش را پنهان کرد و گفت: «اگر راه دیگری داشتیم، هرگز از تو چنین چیزی نمیخواستیم.» همان شب نرگس تصمیمش را گرفت. نمیخواست بار بیشتری بر دوش خانواده باشد. صبح روز بعد، پیش از طلوع آفتاب، همراه پدر راهی کوره شد. کوره خشتپزی در حاشیه شهر قرار داشت؛ جایی که زمینهای وسیع خاکی و ردیفهای بیپایان خشتهای خام در کنار هم دیده میشدند. از همان لحظه ورود، نرگس احساس کرد پا به دنیایی متفاوت گذاشته است. کارگران با لباسهای خاکآلود زیر آفتاب سوزان کار میکردند؛ برخی خاک را با آب مخلوط میکردند، برخی قالبها را پر میکردند و گروهی دیگر خشتهای خشکشده را جابهجا میکردند. بوی خاک خیس و دود کوره در هوا پیچیده بود. در نخستین روز، دستان ظریف نرگس پر از تاول شد. پاهایش درد میکرد و شانههایش زیر وزن خشتها میسوخت. اما او شکایتی نکرد. تنها به خواهران کوچکترش فکر میکرد که در خانه منتظر بازگشت او بودند. روزها یکی پس از دیگری سپری شدند. نرگس پیش از طلوع خورشید بیدار میشد، همراه پدر راه طولانی کوره را طی میکرد و تا غروب زیر آفتاب کار میکرد. عصرها با بدنی خسته و لباسهایی پوشیده از خاک به خانه بازمیگشت. بسیاری از شبها آنقدر خسته بود که هنگام غذا خوردن چشمانش بسته میشد. با این حال، چیزی که بیش از خستگی جسمی او را آزار میداد، دوری از مکتب بود. هر بار که از کنار ساختمان مکتب سابقش عبور میکرد، قلبش به درد میآمد. به پنجرههای صنفها نگاه میکرد و روزهایی را به یاد میآورد که پشت میز چوبی خود مینشست و با اشتیاق به سخنان معلم گوش میداد. گاهی صدای خنده شاگردان را میشنید و احساس میکرد بخشی از زندگیاش از او گرفته شده است. با وجود همه دشواریها، نرگس اجازه نداد علاقهاش به آموختن خاموش شود. او هنوز کتابهای صنف هفتمش را نگه داشته بود. شبها، زمانی که همه اعضای خانواده خواب بودند، چراغ کوچک خانه را روشن میکرد و کتابهایش را ورق میزد. درسها را دوباره میخواند و نکتههایی را که فراموش کرده بود، یادداشت میکرد. خواهران کوچکترش اغلب دور او جمع میشدند و با کنجکاوی به کتابها نگاه میکردند. نرگس خواندن و نوشتن را به آنان میآموخت و گاهی داستانهای کتابهای درسی را برایشان میخواند. در آن لحظهها احساس میکرد بخشی از رؤیای معلم شدن هنوز در وجودش زنده است. روزی گرم از روزهای تابستان، هنگامی که خورشید بیرحمانه بر زمین میتابید، نرگس و پدرش در گوشهای از کوره مشغول استراحت بودند. باد داغی میوزید و ذرات خاک را در هوا پراکنده میکرد. نگاه نرگس به دوردست دوخته شد؛ به شهری که در افق دیده میشد. ناگهان انشایی را به یاد آورد که سالها پیش درباره آرزوهای آینده نوشته بود؛ انشایی که در آن از معلم شدن و خدمت به دختران سرزمینش سخن گفته بود. اشک در چشمانش حلقه زد. پدر که متوجه حال او شده بود، آرام پرسید: «باز هم به مکتب فکر میکنی؟» نرگس سر تکان داد. پدر لحظهای سکوت کرد و سپس گفت: «شاید نتوانسته باشم زندگیای را که آرزو داشتم برایت فراهم کنم، اما هنوز امیدم را از دست ندادهام. هیچکس نمیداند فردا چه خواهد شد.» همین جمله کوتاه برای نرگس ارزش بزرگی داشت. در میان تمام دشواریها، همین امیدهای کوچک بود که او را سرپا نگه میداشت. ماهها گذشت و نرگس همچنان در کوره کار کرد. دستهایش دیگر نرمی گذشته را نداشت و بر انگشتانش رد زخم و ترک دیده میشد. چهرهاش زیر آفتاب تیرهتر شده بود و نگاهش از سنش پختهتر به نظر میرسید. اما در درون او هنوز همان دختر صنف هفتم زندگی میکرد؛ دختری که عاشق کتاب بود و رؤیای آیندهای متفاوت را در سر داشت. شبها روی پشتبام خانه مینشست و به آسمان پرستاره هرات نگاه میکرد. با خود میاندیشید شاید روزی دوباره فرصت درس خواندن پیدا کند؛ شاید روزی بتواند به صنف بازگردد، کتابی تازه در دست بگیرد و راه ناتمامش را ادامه دهد. او نمیدانست آن روز چه زمانی فرا خواهد رسید، اما یک چیز را بهخوبی میدانست؛ اگر امیدش را از دست بدهد، همه چیز را باخته است. به همین دلیل هر صبح با وجود خستگی از خواب برمیخاست، به کوره میرفت و در دل، رؤیایی را زنده نگه میداشت که نه فقر، نه گرمای سوزان و نه هیچ دشواری دیگری نتوانسته بود آن را خاموش کند. نرگس در میان خاک و دود کوره زندگی میکرد، اما ذهنش همچنان در میان کتابها و صنفهای مکتب پرواز داشت؛ و همین رؤیا به او توان میداد تا روزهای سخت را پشت سر بگذارد. نویسنده: سارا کریمی
تابستان کابل به نیمه رسیده بود. آفتاب سوزان از نخستین ساعات صبح بر بامهای گِلی و دیوارهای فرسودهی محلههای فقیرنشین میتابید و کوچههای خاکآلود را در گرمای خود فرو میبرد. در یکی از همین کوچههای تنگ و فراموششده، جایی که خانهها چنان نزدیک به هم ساخته شده بودند که همسایهها میتوانستند صدای نفس کشیدن یکدیگر را بشنوند، مریم در اتاق کوچک اجارهای خود از خواب بیدار شد. هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود. سکوتی سنگین بر محله سایه افکنده بود و تنها صدای چند سگ ولگرد از دوردست به گوش میرسید. او لحظهای روی تشک کهنهای که سالها از عمرش میگذشت نشست و به سقف ترکخوردهی اتاق خیره شد. هر صبح، پیش از آنکه از جا برخیزد، چند دقیقهای به زندگیاش میاندیشید؛ به مسیری که او را به این نقطه رسانده بود، به سالهای ازدسترفته و به آیندهای که با تمام توان برای دخترش میساخت. در کنار او سارا خوابیده بود؛ دختر دوازدهسالهای که حالا قدش تقریباً به شانههای مادر میرسید. چهرهی آرام او در خواب تنها چیزی بود که هنوز میتوانست در دل مریم جرقهای از امید روشن کند. مریم بهآرامی دست بر موهای دخترش کشید و سپس از جا برخاست. در گوشهی اتاق سماور کوچک و قدیمی قرار داشت. آب را به جوش آورد و چند تکه نان خشک را که از روز پیش باقی مانده بود آماده کرد. سالها بود که زندگی آنها در میان همین سادگی، سختی و تنگدستی جریان داشت. مریم هیچگاه تصور نمیکرد روزی سرنوشتش به این شکل رقم بخورد. زمانی که دختری نوجوان بود، رؤیاهای بسیاری در سر داشت. در روستایی در حاشیهی کابل بزرگ شده بود و با وجود فقر، عاشق درس خواندن بود. هر روز با شوق به مکتب میرفت و معلمش همواره میگفت که او یکی از باهوشترین شاگردان صنف است. مریم آرزو داشت روزی خودش معلم شود؛ میخواست دختران دیگر را آموزش دهد و زندگی متفاوتی برای خود بسازد. اما در خانوادهای زندگی میکرد که تصمیمهای مهم زندگی دختران را مردان میگرفتند. وقتی هفده ساله شد، شبی پدرش او را صدا زد. هنوز آن شب را با تمام جزئیات به یاد میآورد. مهمانخانه پر از مردانی بود که چای مینوشیدند و دربارهی موضوعی جدی گفتوگو میکردند. وقتی وارد شد، سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. پدرش بدون هیچ مقدمهای گفت که برای او خواستگار آمده است و خانواده تصمیم گرفتهاند او را به عقد مردی از خانوادهای دیگر درآورند. مریم احساس کرد خون در رگهایش یخ زده است. حتی فرصت نیافته بود آن مرد را ببیند یا نظرش را بیان کند. همهچیز از پیش تصمیمگیری شده بود. آن شب تا صبح گریست. از مادرش التماس کرد که مانع این ازدواج شود. گفت هنوز میخواهد درس بخواند و آمادگی ازدواج ندارد. اما هیچکس به سخنانش توجهی نکرد. همه تنها یک جمله را تکرار میکردند: «دختر بالاخره باید شوهر کند.» چند هفته بعد، مراسم عروسی برگزار شد و زندگی مریم وارد مرحلهای شد که بعدها از آن به عنوان تاریکترین فصل عمرش یاد میکرد. در روزهای نخست تلاش کرد خود را با شرایط جدید سازگار کند، اما خیلی زود دریافت که شوهرش به مواد مخدر اعتیاد دارد. در ابتدا نمیخواست این حقیقت را باور کند و تصور میکرد شاید اشتباه میکند، اما روزبهروز واقعیت آشکارتر میشد. شوهرش ساعتهای طولانی بیرون از خانه میماند، پولی برای مخارج زندگی نمیآورد و بیشتر درآمد ناچیزش را صرف مواد مخدر میکرد. رفتارهایش غیرقابل پیشبینی بود؛ گاهی ساعتها بیحرکت در گوشهای مینشست و گاهی بدون هیچ دلیلی خشمگین میشد و فریاد میکشید. مریم در خانهای زندگی میکرد که نه محبت در آن وجود داشت و نه امنیت. خانوادهی شوهرش نیز به جای حمایت، او را مسئول تمام مشکلات میدانستند. هرگاه شوهرش پولی نداشت، تقصیر مریم بود. هرگاه میان اعضای خانواده اختلافی پیش میآمد، باز هم مریم مقصر شناخته میشد. او بهتدریج فهمید که در آن خانه هیچ پناهگاهی ندارد. یک سال بعد، دخترش به دنیا آمد. روزی که سارا را در آغوش گرفت، برای نخستین بار پس از مدتها لبخندی واقعی بر لبانش نشست. آن کودک کوچک همچون چراغی در تاریکی زندگیاش روشن شد. مریم با خود عهد بست هرگز اجازه ندهد دخترش همان رنجهایی را تجربه کند که خودش تحمل کرده بود. اما زندگی همچنان بیرحم بود. شوهرش نهتنها تغییر نکرد، بلکه اعتیادش روزبهروز شدیدتر شد. وسایل خانه یکی پس از دیگری فروخته میشدند و گاهی حتی پول خرید نان نیز وجود نداشت. شبهای بسیاری مریم گرسنه میخوابید تا سارا بتواند غذایی بخورد. سه سال از ازدواجشان گذشته بود که اوضاع به نقطهای رسید که دیگر تحمل آن ممکن نبود. شبی شوهرش در حالی به خانه بازگشت که بهشدت تحت تأثیر مواد مخدر قرار داشت. او فریاد میکشید و هیچ کنترلی بر رفتار خود نداشت. سارا که در آن زمان کودکی خردسال بود، از ترس گریه میکرد و به آغوش مادرش پناه برده بود. مریم آن شب تا صبح بیدار ماند. در سکوت تاریک خانه، به گذشته، حال و آیندهی خود فکر کرد. وقتی نخستین پرتوهای خورشید بر پنجره تابید، تصمیمش را گرفته بود. چند دست لباس را جمع کرد، دخترش را در آغوش گرفت و بیآنکه بداند آینده چه سرنوشتی برایشان رقم خواهد زد، خانه را ترک کرد. او با هزار امید به خانهی پدرش رفت. تصور میکرد خانوادهاش از او حمایت خواهند کرد و پس از آن همه رنج و سختی، پناهی امن برای او و دخترش خواهند بود. اما خیلی زود فهمید که اشتباه میکرد. در روزهای نخست، همه با او همدردی کردند و از وضعیتش ابراز تأسف نمودند، اما این همدردی دیری نپایید. بهتدریج نگاهها تغییر کرد و رفتارها رنگ دیگری به خود گرفت. برادرانش حضور او را خوش نمیداشتند و برخی از بستگان آشکارا او را سرزنش میکردند که چرا خانهی شوهرش را ترک کرده است. بارها شنید که میگفتند زن باید به هر قیمتی زندگیاش را حفظ کند و مشکلاتش را تحمل نماید. حتی مادرش که دلش برای دخترش میسوخت، جرئت نداشت در برابر دیگران از او دفاع کند. ماهها سپری شد و زندگی در خانهی پدر نیز به شکنجهای خاموش تبدیل گردید. مریم احساس میکرد سربار خانواده است. هنگام صرف غذا، سکوتی سنگین میان او و دیگران حاکم بود. هر روز سخنی میشنید که قلبش را میآزرد و غرورش را جریحهدار میکرد. او بهخوبی میدانست که نمیتواند تا ابد در آن خانه بماند. سرانجام تصمیم گرفت روی پای خود بایستد؛ تصمیمی که شاید بزرگترین و دشوارترین انتخاب زندگیاش بود. نه سرمایهای داشت و نه کسی که از او حمایت کند، اما برای آیندهی دخترش باید راهی پیدا میکرد. در همان روزها نزد زنی که در همسایگیشان زندگی میکرد، خیاطی آموخت. ساعتهای طولانی پشت چرخ خیاطی مینشست و تمرین میکرد. بارها انگشتانش زیر سوزن زخمی شدند و گاهی از شدت خستگی چشمانش تار میدید، اما هرگز دست از تلاش برنداشت. او میدانست که تنها راه نجاتش، یاد گرفتن مهارتی است که بتواند با آن زندگی خود و دخترش را تأمین کند. پس از مدتی توانست درآمد اندکی به دست آورد. پول ناچیزش را با صبر و صرفهجویی جمع کرد و سرانجام اتاق کوچکی را در کابل اجاره نمود. روزی که برای نخستین بار کلید آن اتاق را در دست گرفت، احساسی را تجربه کرد که سالها از آن محروم بود؛ احساس آزادی. اتاق کوچک بود. دیوارهایش ترک داشت و امکاناتش بسیار محدود بود، اما برای مریم همان اتاق ساده نماد استقلال، عزت و آغاز دوبارهی زندگی به شمار میرفت. برای نخستین بار پس از سالها احساس میکرد سرنوشتش را با دستان خودش میسازد. سالها گذشت. سارا بزرگتر شد و مریم بیشتر وقت خود را صرف خیاطی میکرد. هر روز پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار میشد، برای دخترش صبحانه آماده میکرد و سپس راهی کارگاه خیاطی میشد. گاهی تا نیمههای شب پشت چرخ مینشست و کار میکرد. لباسهای زنانه میدوخت، پردهها را تعمیر میکرد، یونیفورم شاگردان را آماده میساخت و هر سفارشی را که به دستش میرسید میپذیرفت. درآمدش اندک بود، اما همان درآمد ناچیز چرخ زندگی آنها را میگرداند. او آموخته بود چگونه با کمترین امکانات زندگی کند و هر افغانی را با دقت خرج نماید. با این حال، گذشته هنوز دست از سرش برنداشته بود. شوهرش هر چند وقت یکبار دوباره ظاهر میشد. گاهی روبهروی محل کارش میایستاد و ساعتها او را زیر نظر میگرفت. گاهی به خانهاش میآمد و در میزد. گاهی نیز از طریق دیگران پیام میفرستاد و او را تهدید میکرد که باید به زندگی سابقش بازگردد. این تهدیدها سالها ادامه یافت. هر بار که صدای در بلند میشد، قلب مریم از اضطراب به تپش میافتاد. هر بار که فردی ناشناس سراغش را میگرفت، نگران میشد که شاید خبری از شوهرش آورده باشد. اما با وجود تمام ترسها، هرگز حاضر نشد به آن زندگی بازگردد. او بهای آزادی خود را با سالها رنج، تنهایی و مبارزه پرداخته بود و نمیخواست دوباره به همان تاریکی بازگردد. مریم بهخوبی میدانست که راهی که انتخاب کرده آسان نیست، اما باور داشت که سختیِ زندگی در آزادی، بسیار بهتر از اسارت در خانهای است که در آن نه محبت وجود دارد و نه احترام. به همین دلیل، با تمام توان ایستادگی کرد؛ برای خودش، برای عزتش و مهمتر از همه، برای آیندهی دختری که تمام امید زندگیاش بود. شبها زمانی که از کار به خانه بازمیگشت، خستگی تمام وجودش را فرا میگرفت. پاهایش از ساعتها ایستادن درد میکرد و دستهایش بر اثر کار مداوم زخم و پینه بسته بود. اما همین که سارا را میدید که در گوشهی اتاق نشسته و مشقهای مکتبش را مینویسد، خستگیهایش برای لحظهای رنگ میباخت. سارا با وجود تمام دشواریهای زندگی، شاگردی کوشا و بااستعداد بود. او درس خواندن را دوست داشت و با پشتکاری مثالزدنی برای رسیدن به آرزوهایش تلاش میکرد. مریم همیشه به او میگفت: «تنها چیزی که هیچکس نمیتواند از تو بگیرد، دانش است.» این جمله برای سارا تنها یک نصیحت نبود؛ چراغ راهی بود که هر روز مسیر آیندهاش را روشنتر میکرد. زمستانهای کابل از همه سختتر بودند. سرما از شکافهای دیوار به درون اتاق نفوذ میکرد و فضای کوچک خانه را به جایی سرد و طاقتفرسا تبدیل میساخت. گاهی پول خرید زغال یا گاز را نداشتند و ناچار بودند شبهای طولانی زمستان را با کمترین امکانات سپری کنند. در آن شبهای سرد، مادر و دختر زیر چند پتوی کهنه کنار هم میخوابیدند و با گرمای حضور یکدیگر سرما را تحمل میکردند. بسیاری از اوقات مریم سهم غذای خود را کمتر میکرد تا سارا سیر بماند. او بارها گرسنگی را تحمل کرد، اما هرگز نگذاشت دخترش از این فداکاریها آگاه شود. یک شب که برق قطع شده بود و تنها نور لرزان شمع اتاق را روشن میکرد، سارا سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت: «مادر، وقتی بزرگ شدم میخواهم داکتر شوم.» مریم لبخندی زد و پرسید: «چرا داکتر؟» سارا لحظهای سکوت کرد و سپس با اطمینان پاسخ داد: «چون میخواهم به زنانی کمک کنم که مثل تو سختی کشیدهاند. میخواهم کاری کنم که هیچ زنی احساس تنهایی نکند.» اشک در چشمان مریم حلقه زد. او سالها جنگیده بود تا دخترش بتواند رؤیا داشته باشد؛ رؤیایی که خود هرگز فرصت دنبال کردن آن را پیدا نکرده بود. در آن لحظه احساس کرد تمام رنجها، تمام شبهای گرسنگی، تمام ساعتهای خستگی و تمام اشکهایی که در سکوت ریخته بود، بیهوده نبودهاند. امروز مریم هنوز در همان گوشهی فراموششدهی کابل زندگی میکند. هنوز هر صبح پیش از طلوع خورشید از خواب برمیخیزد و تا غروب برای تأمین زندگی تلاش میکند. هنوز نگران اجارهی خانه، هزینههای روزمره و آیندهی دخترش است. هنوز سایهی تهدیدهای شوهر معتادش گاهوبیگاه بر زندگی او سنگینی میکند. اما با وجود همهی این دشواریها، مریم زنی شکستخورده نیست. او زنی است که روزی در برابر انتخابی دشوار قرار گرفت؛ تسلیم شدن یا مبارزه کردن. و او راه مبارزه را برگزید. سالها پیش، زمانی که از آن خانه بیرون آمد، هیچ تضمینی برای موفقیت نداشت. نمیدانست فردا چه خواهد شد و چگونه از پس مشکلات برخواهد آمد. تنها چیزی که داشت، ارادهای بود که اجازه نمیداد در برابر سرنوشت سر خم کند. همین اراده بود که او را از میان سالهای تاریک عبور داد؛ از میان تحقیرها، تنهاییها، ترسها و محرومیتها. همین اراده بود که به او آموخت چگونه از دل ویرانی، زندگی تازهای بسازد. اکنون هرگاه شبها کنار پنجرهی کوچک خانهاش میایستد و به چراغهای پراکندهی کابل خیره میشود، به گذشته میاندیشد؛ به دختری نوجوان که روزگاری آرزوهای بسیاری در سر داشت و ناگهان در مسیر زندگیاش طوفانی سهمگین وزیدن گرفت. او میداند که زندگی هرگز با او مهربان نبوده است. میداند که بسیاری از آرزوهایش در همان سالهای جوانی از میان رفتند. اما در عین حال میداند که چیزی ارزشمندتر از بسیاری آرزوها به دست آورده است؛ چیزی که با پول، قدرت یا جایگاه اجتماعی سنجیده نمیشود. او استقلالش را به دست آورده است. عزتش را حفظ کرده است. و امید را در دل دخترش زنده نگه داشته است. مریم آموخته بود که گاهی پیروزی به معنای رسیدن به همهی خواستهها نیست؛ گاهی پیروزی یعنی تسلیم نشدن، یعنی ایستادن در برابر سختیها و ادامه دادن، حتی زمانی که هیچکس به موفقیتت باور ندارد. و همین امید است که هر صبح، پیش از طلوع خورشید، او را دوباره از جا برمیخیزاند؛ امیدی که در نگاه سارا موج میزند، در رؤیاهای او نفس میکشد و آیندهای روشنتر را نوید میدهد. شاید زندگی هنوز آسان نباشد، اما مریم دیگر از آینده نمیترسد. زیرا میداند دختری را پرورش داده است که میتواند راهی را ادامه دهد که او با رنج و فداکاری آغاز کرده بود. در آن گوشهی کوچک و فراموششدهی کابل، زنی زندگی میکند که ثروتی ندارد، خانهای مجلل ندارد و زندگیاش خالی از درد نیست؛ اما چیزی در وجود او هست که هیچ سختیای نتوانسته آن را از بین ببرد: امید. و همین امید، هر روز داستان زندگی او را از نو آغاز میکند. نویسنده: سارا کریمی
سرک هنوز خلوت بود. نه از شلوغی همیشگی خبری بود، نه از صدای بوق موترها. فقط چند دکان نیمهباز، یک نانوایی و چند مرد که زودتر از بقیه شهر بیدار شده بودند، دیده میشد. در گوشهای از پیادهرو، دختری روی یک چهارپایه کوتاه نشسته بود. جلوی پایش جعبه چوبی کوچکی بود که در آن دو بوتل واکس، یک برس سیاه و یک پارچه کهنه دیده میشد. دختر سرش پایین بود و بند کفشهای خودش را مرتب میکرد. نامش فاطمه است؛ هفده ساله. نه داستان خاصی دارد و نه زندگی متفاوتی نسبت به هزاران دختر دیگر این شهر. اگر کسی از کنارش رد شود، شاید فقط او را بهعنوان «دختر کفشرنگکن» ببیند. اما پشت این تصویر ساده، زندگیای جریان دارد که با تصمیمهای سخت و ناخواسته شکل گرفته است. فاطمه در خانوادهای ششنفره زندگی میکند: پدر، مادر، سه خواهر کوچکتر و خودش. خانهشان در حاشیه شهر است؛ جایی که کرایه کمتر است، اما فاصله تا مرکز زیاد. پدرش پیش از این راننده موتر بود، اما بعد از مدتی موترش را فروخت تا قرضهایش را بدهد. حالا کار ثابت ندارد؛ بعضی روزها بارکشی میکند و بعضی روزها بیکار میماند. مادرش خانهدار است؛ زنی که تمام عمرش را در همین چهار دیواری گذرانده و حالا تنها دلخوشیاش زندهماندن فرزندانش است. تا قبل از بستهشدن مکاتب، فاطمه شاگرد صنف دهم بود. هر روز مسیر طولانی خانه تا مکتب را پیاده میرفت. گاهی خسته میشد، اما شکایت نمیکرد. مکتب برایش فقط درس نبود؛ جایی بود که احساس میکرد دیده میشود و شنیده میشود. معلم ادبیاتش همیشه میگفت: «فاطمه، اگر بخواهی، میتوانی خوب بنویسی.» همین یک جمله برایش کافی بود تا شبها مشقش را با دقت انجام دهد. وقتی مکاتب بسته شد، فاطمه مثل خیلیها اول منتظر ماند. گفتند موقت است و دوباره باز میشود. اما روزها گذشت و هیچ تغییری نیامد. اوایل، هنوز برنامه روزانه داشت: صبح بیدار میشد، کتاب میخواند و تمرین مینوشت. اما وقتی دید هیچکس از آینده چیزی نمیداند، انگیزهاش کمکم از بین رفت. در همان روزها، وضعیت خانه هم بدتر شد. قرضها بیشتر شد و مصرف دوا برای مادرش افزایش یافت. خواهرانش مکتب ابتدایی میرفتند و هرچند هزینهشان کم بود، اما صفر هم نبود. فاطمه احساس میکرد فقط مصرف است، نه کمک. این احساس آرامآرام سنگین شد. اولین بار فکر کار کردن از جایی آمد که انتظارش را نداشت. یک روز که برای خرید سبزی بیرون رفته بود، دید دختری همسن خودش کنار سرک کفش رنگ میکند. دختر نه میخندید، نه حرف میزد؛ فقط کار میکرد. مردم میآمدند و میرفتند. فاطمه ایستاد و نگاه کرد، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی مقایسه. با خودش گفت: «او هم مثل من است. چرا او میتواند و من نه؟» چند روز بعد، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر اول مخالفت کرد و گفت: «این کار برای دختر خوب نیست.» اما وقتی فاطمه از وضعیت خانه، از قرضها و از شرمندگیای که هر شب میبیند، گفت، پدرش چیزی نگفت. سکوتش یعنی اجازه. روز اول، فاطمه هنوز مطمئن نبود. دلش میخواست کسی او را نشناسد. چادرش را محکمتر بست و جعبه واکس را از همان دختر قبلی قرض گرفت. کنار سرک نشست. دستهایش سرد بود؛ نه از هوا، بلکه از ترس. اولین مشتری چند دقیقه طول کشید تا بیاید؛ مردی میانسال که بدون نگاهکردن گفت: «سیاه کن.» فاطمه کفش را گرفت. دستهایش لرزید. واکس زیاد زد؛ کفش براق شد، اما نه تمیز. مرد پول داد و رفت؛ نه تشکر، نه اعتراض. آن روز فقط ۸۰ افغانی درآمد داشت. وقتی پول را به مادرش داد، مادر چیزی نگفت؛ فقط پول را گرفت و در گوشهای گذاشت. اما شب، وقتی فکر میکرد فاطمه خواب است، آرام گفت: «خدا کند مجبور نبودی.» روزهای بعد بهتر شد. فاطمه یاد گرفت؛ یاد گرفت کجا بنشیند که مشتری بیشتر باشد، چه وقت حرف نزند و چه وقت فقط سرش پایین باشد. کمکم درآمدش به ۱۵۰ افغانی رسید و بعضی روزها، اگر شلوغ بود، به ۲۰۰ افغانی هم میرسید. این پول سهم بزرگی از مصارف خانه را پوره میکرد. فاطمه حالا برنامه مشخصی دارد: صبحها زود میرود، قبل از شلوغی؛ ظهر برمیگردد و نان میخورد، دوباره عصر میرود. بعضی وقتها خسته است، کمرش درد میکند و انگشتانش خشک میشود. اما وقتی میبیند خانه بدون قرض میچرخد، ادامه میدهد. دلتنگی برای مکتب هنوز هست، اما دیگر مثل قبل دردناک نیست. شاید چون عادت کرده یا چون زندگی اجازه نداد بیشتر فکر کند. با این حال، شبها گاهی کتابهایش را ورق میزند. بعضی درسها را یادش رفته، بعضی را نه. هنوز میگوید: «اگر باز شود، برمیگردم.» اما این را آرام میگوید، طوری که اگر نشد، خودش هم نشنود. وقتی از فاطمه میپرسی چه پیامی برای دختران دیگر دارد، زیاد حرف نمیزند. بعد از مکثی طولانی میگوید: «امید را کسی به ما نمیدهد. خودمان باید نگهش داریم. حتی اگر کوچک باشد. حتی اگر فقط برای زندهماندن باشد.» او کفش رنگ میکند؛ نه برای افتخار و نه برای داستانشدن، فقط برای اینکه خانهشان خاموش نماند. فاطمه قهرمان نیست، فقط دختری است که وقتی راه بسته شد، ایستاد و راه دیگری پیدا کرد؛ راهی که سخت است، اما واقعی است. نویسنده: سارا کریمی
وقتی سمیرا دستان خاکآلودش را از میان بوتههای سبزی بیرون کشید و کمرش را صاف کرد، آفتاب داغ تابستان بر زمینهای کشاورزی اطراف شهر میتابید. صدای کارگران از گوشههای مختلف مزرعه شنیده میشد و بوی خاک نمخورده در هوا پیچیده بود. او شالش را کمی روی سرش مرتب کرد و بطری آب را از کنار جعبههای پلاستیکی برداشت. جرعهای نوشید و نگاهش را به جاده باریکی دوخت که در فاصلهای نهچندان دور از مزرعه قرار داشت. در همان لحظه، دختری جوان با بایسکل از آن جاده عبور کرد. عبورش تنها چند ثانیه طول کشید، اما برای سمیرا کافی بود تا زمان در ذهنش متوقف شود. انگار ناگهان از میان مزرعهای در ایران، به سالهای دورتر، به بامیان، به کوهستانها و جادههایی بازگشته بود که زمانی تمام زندگیاش را در خود جا داده بودند. او آرام لبخند زد، اما لبخندی که خیلی زود در گوشه لبهایش محو شد. سالها گذشته بود، اما هنوز دیدن یک بایسکل میتوانست قلبش را به درد بیاورد. هنوز هم وقتی صدای چرخهایی را میشنید که روی آسفالت میغلتیدند، چیزی در وجودش بیدار میشد؛ چیزی که نه مهاجرت توانسته بود خاموشش کند و نه سختیهای زندگی در غربت. سمیرا در یکی از روستاهای ولایت بامیان به دنیا آمده بود؛ جایی که کوههای بلند در هر سو دیده میشدند و زمستانهای طولانی و سرد بخشی از زندگی مردم بودند. خانوادهاش مانند بسیاری از خانوادههای آن منطقه، زندگی سادهای داشتند. پدرش کارمند یک اداره محلی بود و مادرش بیشتر عمرش را صرف بزرگ کردن فرزندان و رسیدگی به خانه کرده بود. آنها ثروتمند نبودند، اما تلاش میکردند فرزندانشان فرصتهایی داشته باشند که خودشان در جوانی نداشتند. سمیرا از کودکی با دیگر دختران تفاوتهایی داشت. نمیتوانست ساعتهای طولانی در خانه بماند. همیشه به بیرون رفتن، حرکت کردن و تجربه کردن چیزهای تازه علاقه داشت. وقتی همسنوسالانش با عروسک بازی میکردند، او بیشتر دوست داشت در تپههای اطراف بدود یا همراه برادرانش به بیرون از روستا برود. مادرش گاهی با لبخند میگفت: «این دختر انگار باد را در دلش پنهان کرده است.» اولین بار در حدود سیزدهسالگی بود که بایسکلسواری توجهش را جلب کرد. یکی از اقاربشان بایسکلی داشت و سمیرا با اصرار فراوان از او خواست اجازه دهد چند دقیقه آن را امتحان کند. بار اول زمین خورد، بار دوم هم تعادلش را از دست داد، اما بار سوم توانست چند متر رکاب بزند. همان چند متر کافی بود تا احساس کند چیزی را یافته که سالها دنبالش بوده است. پس از آن، هر فرصتی پیدا میکرد تمرین میکرد. مدتی بعد پدرش با وجود مشکلات مالی برایش یک بایسکل دستدوم خرید. سمیرا آن روز را هنوز هم یکی از بهترین روزهای زندگیاش میداند. ساعتها بایسکل را تمیز کرد و شب هنگام آن را کنار اتاقش گذاشت. حتی چند بار نیمهشب بیدار شد تا مطمئن شود هنوز همانجا قرار دارد. سالهای بعد برای او سالهای رشد و امید بودند. بایسکلسواری در بامیان میان دختران رونق گرفته بود و سمیرا توانست به گروهی از دختران ورزشکار بپیوندد. آنها با وجود امکانات محدود تمرین میکردند. گاهی مسیرهای طولانی را رکاب میزدند و گاهی در مسابقات محلی شرکت میکردند. بسیاری از مردم از آنها حمایت میکردند و بسیاری نیز نگاه انتقادی داشتند، اما دختران جوانی مانند سمیرا بیشتر به رویاهای خود فکر میکردند تا به حرف دیگران. برای سمیرا، بایسکل تنها یک ورزش نبود. او احساس میکرد هنگام رکاب زدن به انسانی تبدیل میشود که میتواند سرنوشتش را خودش انتخاب کند. وقتی از میان درههای بامیان عبور میکرد و باد موهایش را تکان میداد، باور داشت آینده میتواند متفاوت از گذشته باشد. او آرزو داشت روزی مربی شود و به دختران دیگر آموزش دهد و حتی در مسابقات بینالمللی شرکت کرده و پرچم افغانستان را با افتخار حمل کند. اما زندگی همیشه مطابق رویاهای انسان پیش نمیرود. تحولات سیاسی افغانستان همه چیز را تغییر داد. روزهایی که ابتدا تنها با نگرانی و شایعات همراه بودند، بهتدریج به واقعیتی تلخ تبدیل شدند. محدودیتها یکی پس از دیگری از راه رسیدند. بسیاری از فعالیتهایی که زمانی عادی به نظر میرسیدند، ناگهان ناممکن شدند. برای دخترانی مانند سمیرا، این تغییرات تنها یک خبر سیاسی نبود، بلکه تغییری بود که مستقیماً بر زندگی روزمره و آیندهشان اثر میگذاشت. تمرینهای ورزشی متوقف شدند. مسابقات لغو گردیدند. فضای ناامیدی بهتدریج میان ورزشکاران دختر گسترش یافت. سمیرا بارها امیدوار بود شرایط بهتر شود، اما هر بار امیدش کمرنگتر از قبل بازمیگشت. بایسکلش روزبهروز بیشتر در گوشه خانه باقی میماند و گرد و خاک روی آن مینشست. هر بار که از کنار آن عبور میکرد، احساس میکرد بخشی از زندگیاش را از دست داده است. ماهها گذشت و مشکلات اقتصادی نیز بیشتر شدند. خانوادهها نگران آینده فرزندانشان بودند. بسیاری از همسایهها تصمیم به مهاجرت گرفتند و کمکم خانواده سمیرا نیز با این پرسش روبهرو شدند که آیا باید در افغانستان بمانند یا نه. تصمیم آسانی نبود. هیچکس دلش نمیخواست خانه، خاطرات و سرزمینش را ترک کند، اما واقعیتهای زندگی گاهی انسان را به انتخابهایی وادار میکنند که هرگز تصورش را نمیکرد. پس از ماهها فکر و مشورت، خانواده تصمیم گرفتند راهی ایران شوند. شبی که سمیرا آخرین وسایلش را جمع میکرد، چند بار به بایسکلش نگاه کرد. نمیتوانست آن را همراه خود ببرد. برای دقایقی کنار آن نشست و دستش را روی فرمان کشید. هیچکس در اتاق نبود، اما اشکهایش بیصدا روی گونههایش جاری شدند. احساس میکرد بخشی از وجودش را پشت سر میگذارد. سفر مهاجرت طولانی و خستهکننده بود. آنها مانند هزاران خانواده دیگر با امید یافتن زندگی بهتر راهی کشوری شدند که بسیاری از افغانها سالها در آن کار و زندگی کرده بودند. اما رسیدن به ایران پایان مشکلات نبود، بلکه آغاز فصل تازهای از دشواریها بود. خانواده سمیرا در منطقهای کشاورزی ساکن شدند. در آنجا بیشتر مهاجران در مزارع و باغها کار میکردند. برای تأمین هزینههای زندگی، همه اعضای خانواده مجبور بودند سهمی در کار داشته باشند و سمیرا نیز خیلی زود همراه پدر و مادرش وارد کار شد. روزهایش از سپیدهدم آغاز میشد. پیش از طلوع کامل خورشید، راهی مزرعه میشدند. ساعتها در گرما کار میکردند؛ سبزی میکاشتند، علفهای هرز را جمع میکردند، محصول برداشت میکردند و جعبهها را برای فروش آماده میساختند. دستهای سمیرا که زمانی به گرفتن فرمان بایسکل عادت داشتند، اکنون از کار مداوم زبر و خشن شده بودند. در آغاز، این تغییر برایش بسیار دشوار بود. گاهی شبها از شدت خستگی نمیتوانست راحت بخوابد. اما چیزی که بیش از خستگی جسمی آزارش میداد، احساس دور شدن از رویایی بود که سالها برای آن تلاش کرده بود. با این حال، تلاش کرد تسلیم نشود. هرچند زندگی جدید فرصت زیادی برای ورزش باقی نمیگذاشت، اما سمیرا هر زمان که امکان داشت به رویاهایش برمیگشت. بعضی عصرها مسیرهای طولانی را پیاده میرفت تا بایسکلسوارانی را ببیند که در جادههای اطراف تمرین میکردند. گاهی ویدیوهای مسابقات جهانی را در تلفن همراهش تماشا میکرد و با دقت حرکات ورزشکاران را دنبال میکرد. مدتی بعد توانست با پسانداز اندکی که از کارش جمع کرده بود، یک بایسکل دستدوم بخرد. روزی که آن را به خانه آورد، مادرش لبخند زد؛ او میدانست دخترش چه اندازه به این وسیله وابسته است. از آن پس، هرگاه فرصتی پیدا میکرد، صبح زود یا هنگام غروب رکاب میزد. شاید مسیرها کوتاه بودند و شاید دیگر خبری از مسابقات رسمی نبود، اما همان لحظات برایش ارزش فراوانی داشتند. در ذهنش دوباره در جادههای بامیان قرار میگرفت؛ جایی که دوستانش در کنارش رکاب میزدند و صدای خندههایشان در هوا میپیچید. گاهی هنگام کار در مزرعه، خاطرات گذشته ناگهان در ذهنش زنده میشد؛ روز گرفتن نخستین مدال یا موفقیت در مسابقات محلی. آن خاطرات به او یادآوری میکردند که پیش از مهاجرت، دختری بود که آرزوهای بزرگی داشت. سمیرا هنوز همان دختر است. سالهای زندگی در ایران به او صبر آموختند. یاد گرفت که گاهی انسان نمیتواند مسیر زندگی را انتخاب کند، اما میتواند امیدش را حفظ کند. او هرگز از آرزوی بازگشت دست نکشید. هر بار که نام بامیان را میشنود، تصویر جادههایش در ذهنش زنده میشود. هر بار که عکس بند امیر یا کوههای سر به فلک کشیده ولایتش را میبیند، قلبش فشرده میشود. او بارها به مادرش گفته است که اگر روزی شرایط تغییر کند، نخستین کاری که انجام خواهد داد بازگشت به بامیان است؛ نه فقط برای دیدن خانه، بلکه برای رکاب زدن در همان جادههایی که رویاهایش در آن شکل گرفته بودند. سمیرا میداند شاید آن روز به این زودیها نرسد، اما باور دارد امید آخرین چیزی است که باید از دست برود. اکنون هر روز صبح که برای کار راهی مزرعه میشود، خورشید همانگونه طلوع میکند که سالها پیش بر کوههای بامیان طلوع میکرد. او میان بوتههای سبزی کار میکند، عرق میریزد و برای خانواده تلاش میکند، اما در گوشهای از ذهنش هنوز دختری زندگی میکند که با تمام نیرو رکاب میزند و به سوی افق میرود. شاید زندگی او را از جادههای بامیان تا مزارع ایران کشانده باشد، اما نتوانسته عشقش به بایسکلسواری را از او بگیرد. هنوز هم شبها در خواب، خود را در میان مسابقهای میبیند که دختران زیادی در آن حضور دارند؛ باد کوهستان صورتش را نوازش میدهد و او با تمام توان رکاب میزند. در آن رویاها هیچ مانعی وجود ندارد؛ هیچ محدودیتی نیست و هیچ دختری مجبور نیست آرزوهایش را کنار بگذارد. شاید به همین دلیل است که سمیرا هنوز تسلیم نشده است. زیرا در دلش یقین دارد روزی دوباره به سرزمینش بازخواهد گشت؛ روزی که بایسکلش را برمیدارد، در جادههای بامیان رکاب میزند و در کنار دختران دیگر مسابقهای را آغاز میکند که سالها پیش ناتمام مانده بود. نویسنده: سارا کریمی
پژوهش جدید: نسلهای جوان سریعتر از نسلهای گذشته پیر میشوند
پژوهش تازهای نشان میدهد که بدن نسلهای جوان، در مقایسه به سن آنان سریعتر از نسلهای گذشته پیر میشود. روندی که به گفتهی پژوهشگران ممکن است یکی از دلایل افزایش ابتلا به برخی سرطانها، از جمله سرطانهای ریه، دستگاه گوارش و رحم، در سنین پایینتر باشد. یافتههای یک پژوهش که در نشریه معتبر علمی «نیچر مدیسین» منتشر شده، نشان میدهد که سریعتر پیر شدن بدن از نظر بیولوژیکی ممکن است یکی از دلایل افزایش ابتلا به برخی سرطانها در میان نسلهای جوانتر باشد. پژوهشگران امیدوارند با شناسایی افرادی که بدنشان زودتر از سن واقعیشان پیر میشود، بتوانند برنامههای پیشگیری و تشخیص زودهنگام سرطان را بیشتر بر این افراد متمرکز کنند. این پژوهش را یین کائو، متخصص اپیدمیولوژی مولکولی در دانشکده پزشکی دانشگاه واشنگتن در سنتلوئیس، همراه با همکارانش انجام داده است. آنها اطلاعات سلامت و آزمایش خون بیش از ۱۵۰ هزار بزرگسال در بریتانیا و حدود ۱۰ هزار نفر در امریکا را بررسی کردند. پژوهشگران برای اندازهگیری میزان پیری بدن، علاوه بر سن افراد، نتایج ۹ شاخص موجود در آزمایش خون را بررسی کردند. این شاخصها شامل قند خون، کراتینین، آلبومین و تعداد گلبولهای سفید خون بود. با کنار هم قرار دادن این اطلاعات، آنها توانستند تخمین بزنند که بدن هر فرد از نظر بیولوژیکی چقدر پیر شده و آن را با افراد همسن مقایسه کنند. در این تحقیق، افراد بر اساس سال تولد در چند گروه با یکدیگر مقایسه شدند. در بریتانیا، متولدان سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۴ با متولدان سالهای ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۴ مقایسه شدند. نتایج نشان داد که افراد گروه دوم، با وجود داشتن سن تقویمی مشابه، از نظر وضعیت بدن نشانههای بیشتری از پیری داشتند. در امریکا نیز متولدان سالهای ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۹ در مقایسه با افرادی که بین سالهای ۱۹۶۵ تا ۱۹۶۹ به دنیا آمده بودند، به طور میانگین ۹۲ درصد «شکاف سنی» بیشتری داشتند. منظور از شکاف سنی، تفاوت میان سن واقعی فرد و سنی است که وضعیت بدن او بر اساس آزمایش خون نشان میدهد. نتایج این پژوهش همچنین نشان داد افرادی که امتیاز بالاتری در شاخص شکاف سنی داشتند، بیشتر در معرض ابتلا به سرطان پیش از ۵۵ سالگی قرار داشتند. پژوهشگران دریافتند که با هر یک واحد افزایش در این شاخص، احتمال ابتلا به سرطانهای زودرس حدود ۸ درصد بیشتر میشود. یین کائو، متخصص اپیدمیولوژی مولکولی در دانشگاه واشنگتن، گفت هدف این پژوهش این است که مشخص شود محیط و شیوه زندگی امروزی چگونه باعث تغییرات بیولوژیکی در بدن میشود و خطر ابتلا به سرطان را افزایش میدهد. دیوید اسکات، مدیر ابتکار جهانی «چالشهای بزرگ سرطان»، نیز گفت هنوز دلیل دقیق افزایش سرطانهای زودرس مشخص نیست، اما چنین پژوهشهایی نشان میدهد که این بیماری فقط به تغییرات داخل سلولها مربوط نمیشود و ممکن است تغییراتی که در کل بدن رخ میدهد نیز در آن نقش داشته باشد.
در زمان بحرانها و تنشهای اجتماعی چگونه دوام بیاوریم؟
در زمان بحرانها و تنشهای اجتماعی، بسیاری از افراد احساس میکنند زمین زیر پایشان سست شده است. اخباری که هر لحظه منتشر میشوند، شایعاتی که در شبکههای اجتماعی دستبهدست میشوند، نگرانی درباره آینده و احساس ناامنی، همگی میتوانند ذهن و روان انسان را تحت فشار قرار دهند. در چنین شرایطی، مهم است بدانیم که دوام آوردن به معنای نادیده گرفتن مشکلات یا بیتفاوت شدن نسبت به واقعیت نیست، بلکه به معنای حفظ تعادل روانی و توانایی ادامه زندگی در میان دشواریهاست. نخستین گام برای دوام آوردن در شرایط بحرانی، پذیرفتن این واقعیت است که احساساتی مانند ترس، نگرانی، خشم یا سردرگمی کاملاً طبیعی هستند. بسیاری از افراد تصور میکنند باید همیشه قوی باشند و هیچ نشانهای از اضطراب بروز ندهند، اما سرکوب احساسات معمولاً فشار روانی را افزایش میدهد. بهتر است به خود اجازه دهیم احساساتمان را بشناسیم و درباره آنها با افراد مورد اعتماد گفتوگو کنیم. بیان نگرانیها نهتنها نشانه ضعف نیست، بلکه راهی برای کاهش بار روانی و حفظ سلامت ذهنی است. یکی دیگر از موضوعات مهم در دوران بحران، مدیریت مصرف اخبار است. آگاهی از رویدادها ضروری است، اما غرق شدن در جریان بیپایان اخبار میتواند اضطراب را تشدید کند. بسیاری از افراد ساعتهای طولانی در شبکههای اجتماعی یا کانالهای خبری به دنبال اطلاعات تازه میگردند و در نتیجه ذهنشان فرصتی برای استراحت پیدا نمیکند. بهتر است زمان مشخصی را برای پیگیری اخبار تعیین کنیم و اطلاعات را تنها از منابع معتبر دریافت کنیم. فاصله گرفتن موقت از اخبار به معنای بیاطلاعی نیست، بلکه روشی برای محافظت از سلامت روان است. حفظ برنامه روزانه نیز نقش مهمی در افزایش تابآوری دارد. در شرایطی که بسیاری از اتفاقات خارج از کنترل ما هستند، داشتن نظمی نسبی در زندگی میتواند احساس ثبات ایجاد کند. خواب کافی، تغذیه مناسب، فعالیت بدنی و انجام مسئولیتهای روزمره کمک میکند ذهن ما کمتر درگیر آشفتگی شود. حتی کارهای سادهای مانند مرتب کردن خانه، مطالعه چند صفحه کتاب یا پیادهروی کوتاه نیز میتواند احساس کنترل بیشتری بر زندگی به ما بدهد. در روزهای پرتنش، ارتباطات انسانی ارزش بیشتری پیدا میکنند. انسان موجودی اجتماعی است و در زمانهای دشوار بیش از هر زمان دیگری به حمایت دیگران نیاز دارد. تماس با دوستان، اعضای خانواده یا همکاران میتواند احساس تنهایی را کاهش دهد. گاهی یک گفتوگوی کوتاه و صمیمی بیش از آنچه تصور میکنیم آرامشبخش است. همچنین باید به یاد داشته باشیم که اطرافیان ما نیز ممکن است تحت فشار باشند و حمایت متقابل میتواند به همه کمک کند. تمرکز بر آنچه در کنترل ما قرار دارد، یکی از مؤثرترین راهکارها برای مقابله با بحران است. بسیاری از عوامل بیرونی را نمیتوان تغییر داد، اما میتوان درباره نحوه واکنش خود تصمیم گرفت. مراقبت از سلامت جسمی، مدیریت زمان، حمایت از خانواده، برنامهریزی مالی و حفظ آرامش هنگام تصمیمگیری از جمله اقداماتی هستند که در حوزه اختیار ما قرار دارند. هرچه توجه بیشتری به این بخشها داشته باشیم، احساس درماندگی کمتری خواهیم داشت. در شرایط بحرانی، شایعات معمولاً با سرعت زیادی منتشر میشوند و میتوانند ترس و سردرگمی را افزایش دهند. پیش از باور کردن یا بازنشر هر خبر، بهتر است از صحت آن اطمینان حاصل کنیم. انتشار اطلاعات نادرست نهتنها به دیگران آسیب میزند، بلکه فضای عمومی را نیز متشنجتر میکند. مسئولیتپذیری در دریافت و انتشار اطلاعات، سهم کوچکی اما مؤثر در حفظ آرامش جامعه دارد. حفظ امید نیز اهمیت فراوانی دارد. امید به معنای نادیده گرفتن مشکلات نیست، بلکه باور به این است که شرایط کنونی همیشگی نخواهد بود. تاریخ نشان داده است که جوامع بارها از بحرانهای بزرگ عبور کردهاند و انسانها توانایی شگفتانگیزی در سازگاری و بازسازی زندگی خود دارند. نگاه به تجربههای موفق افراد و جوامع در عبور از شرایط دشوار، میتواند انگیزه ادامه مسیر را تقویت کند. در کنار این موارد، توجه به سلامت جسمی نباید فراموش شود. استرس طولانیمدت میتواند بر خواب، سیستم ایمنی، فشار خون و بسیاری از جنبههای سلامت تأثیر بگذارد. ورزش منظم، حتی در حد چند دقیقه حرکات کششی یا پیادهروی، به کاهش تنش کمک میکند. نوشیدن آب کافی، مصرف غذاهای سالم و پرهیز از عادتهای ناسالم نیز در حفظ توان جسمی و روانی مؤثر هستند. بسیاری از افراد در زمان بحران دچار احساس ناتوانی میشوند، اما مشارکت در فعالیتهای مفید اجتماعی میتواند این احساس را کاهش دهد. کمک به دیگران، همکاری در فعالیتهای داوطلبانه یا حتی حمایت عاطفی از اطرافیان باعث میشود فرد احساس کند همچنان میتواند تأثیر مثبتی بر محیط پیرامون خود داشته باشد. این حس مفید بودن، یکی از عوامل مهم افزایش تابآوری است. همچنین باید به خود یادآوری کنیم که دوام آوردن یک مسابقه سرعت نیست، بلکه سفری طولانی است. ممکن است روزهایی احساس قدرت و آرامش داشته باشیم و روزهایی دیگر خسته، نگران یا ناامید شویم. این نوسانات کاملاً طبیعی هستند. مهم آن است که در صورت نیاز از دیگران کمک بگیریم و از خود انتظار کامل و بینقص بودن نداشته باشیم. مراقبت از خود در شرایط دشوار، یک ضرورت است، نه یک تجمل. در نهایت، عبور از بحرانهای اجتماعی نیازمند ترکیبی از آگاهی، انعطافپذیری، همدلی و صبوری است. هیچ راهکاری نمیتواند همه نگرانیها را از بین ببرد، اما مجموعهای از رفتارهای سالم و آگاهانه میتواند به ما کمک کند فشارهای روانی را بهتر مدیریت کنیم و با امید، آرامش و تابآوری بیشتری مسیر زندگی را ادامه دهیم. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»
ویرجینیا ایوانز؛ چهره درخشان نسل جدید نویسندگان زن
ویرجینیا ایوانز (Virginia Evans) نویسنده معاصر آمریکایی است که در حدود سال ۱۹۸۶ در ایالت مریلند متولد شد و در خانوادهای متوسط و فرهنگی رشد کرد. محیط خانوادگی او نقش مهمی در شکلگیری علاقهاش به ادبیات داشت، زیرا از کودکی با کتاب و مطالعه آشنا شد و بهتدریج نوشتن را به عنوان راهی برای بیان احساسات و افکار خود انتخاب کرد. او از همان دوران نوجوانی دفترچههایی داشت که در آنها داستانها، یادداشتهای روزانه و تجربههای خیالی خود را مینوشت و همین تمرینهای ساده پایههای نویسندگی آیندهاش را شکل داد. در دوران مدرسه بهعنوان دانشآموزی آرام، دقیق و در عین حال بسیار تحلیلگر شناخته میشد و معلمانش استعداد او را در نوشتن انشا و تحلیل متون ادبی بارها تحسین میکردند. این علاقه در نهایت او را به سمت تحصیل دانشگاهی در رشته ادبیات انگلیسی سوق داد. او در دانشگاه James Madison University در ایالات متحده تحصیل کرد و در رشته ادبیات انگلیسی مدرک کارشناسی گرفت. در دوران دانشگاه با آثار نویسندگان کلاسیک انگلیسی و آمریکایی آشنا شد و همین موضوع باعث شد نگاه او به ادبیات عمیقتر و ساختارمندتر شود. او علاوه بر مطالعه آثار کلاسیک، به رمانهای روانشناختی و اجتماعی نیز علاقه پیدا کرد و این سبکها تأثیر زیادی بر شکلگیری سبک آینده او گذاشتند. پس از پایان دوره کارشناسی، برای ادامه تحصیل به اروپا رفت و در Trinity College Dublin در ایرلند در مقطع کارشناسی ارشد در رشته نویسندگی خلاق (Creative Writing) ادامه تحصیل داد. تجربه زندگی در اروپا و حضور در محیطی چندفرهنگی باعث شد نگاه او به انسان، جامعه و روایت داستانی گستردهتر شود و درک عمیقتری از تفاوتهای فرهنگی و انسانی پیدا کند. پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، او وارد مرحلهای طولانی و دشوار از زندگی حرفهای خود شد. در این دوره تلاشهای زیادی برای نوشتن رمان انجام داد اما بسیاری از آثار اولیهاش توسط ناشران رد شدند یا هرگز منتشر نشدند. گفته میشود او بیش از هفت نسخه کامل رمان را نوشت و کنار گذاشت تا به سبک و صدای ادبی مطلوب خود برسد. این دوره برای او بسیار چالشبرانگیز بود، زیرا علاوه بر فشارهای روحی ناشی از عدم موفقیت، مجبور بود برای تأمین زندگی خود مشاغل مختلفی مانند کارهای اداری و تدریس پارهوقت انجام دهد. با این حال، همین تجربههای واقعی زندگی روزمره بعدها به منبع مهمی برای خلق شخصیتها و داستانهای او تبدیل شدند. او در مصاحبههای خود اشاره کرده است که شکستها و رد شدنهای مکرر، به جای اینکه او را متوقف کنند، باعث شدند درک عمیقتری از زندگی انسانها و احساسات پیچیده آنها پیدا کند. نقطه عطف زندگی ادبی او انتشار نخستین رمان مهمش با عنوان «The Correspondent» در سال ۲۰۲۵ بود. این رمان توانست او را به سرعت در میان نویسندگان معاصر مطرح کند و توجه منتقدان ادبی و خوانندگان را به خود جلب نماید. ساختار این رمان غیرسنتی و به شکل نامهنگارانه (Epistolary) است، به این معنا که داستان از طریق نامهها، ایمیلها و مکاتبات شخصیتها روایت میشود. این شیوه روایت باعث شده است که خواننده بهجای دنبال کردن یک خط داستانی مستقیم، بهتدریج و مانند کنار هم گذاشتن قطعات یک پازل، با داستان و شخصیتها آشنا شود. موضوع اصلی این رمان زندگی زنی سالمند به نام سالی است که در دوران بازنشستگی و تنهایی، تصمیم میگیرد با نوشتن نامههایی به افراد مختلف، گذشته خود را مرور کند. این نامهها بهتدریج لایههای پنهان زندگی او را آشکار میکنند و خواننده را با خاطرات، انتخابها، اشتباهات و روابط پیچیده او آشنا میسازند. یکی از محورهای مهم داستان، موضوع تنهایی انسان در دوران پیری و نیاز به ارتباط انسانی است. نویسنده با ظرافت نشان میدهد که چگونه گذشته انسان میتواند بر حال و آینده او تأثیر بگذارد و چگونه حافظه و خاطرات، هویت فرد را شکل میدهند. همچنین روابط خانوادگی، بهویژه رابطه میان مادر و فرزند، نقش مهمی در پیشبرد داستان دارد و به شکل عمیق و احساسی بررسی میشود. از نظر سبک نوشتاری، ویرجینیا ایوانز به استفاده از زبان ساده اما بسیار احساسی و دقیق مشهور است. او تلاش میکند بدون استفاده از پیچیدگیهای زبانی، احساسات عمیق انسانی را منتقل کند. تمرکز اصلی او بر درونیات شخصیتهاست نه رویدادهای بیرونی. به همین دلیل در آثارش اتفاقات بزرگ و پرهیجان کمتر دیده میشود و در عوض لحظات کوچک اما تأثیرگذار زندگی انسانها به تصویر کشیده میشود. این سبک باعث شده آثار او برای برخی خوانندگان بسیار عمیق و تأثیرگذار باشد، در حالی که برخی دیگر آن را آرام و کمحادثه توصیف میکنند. رمان «The Correspondent» پس از انتشار با استقبال گستردهای مواجه شد و توانست جوایز مهمی از جمله Women’s Prize for Fiction 2026 را به دست آورد. این موفقیت باعث شد نام او در کنار نویسندگان برجسته ادبیات معاصر قرار گیرد و آثارش در سطح بینالمللی مورد توجه قرار گیرند. علاوه بر این، کتاب او در فهرست پرفروشهای نیویورک تایمز نیز قرار گرفت و به زبانهای مختلف ترجمه شد. این موفقیت سریع نشاندهنده قدرت روایت و جذابیت موضوعات انسانی در آثار او بود. پس از موفقیت این رمان، خبر ساخت اقتباس سینمایی آن نیز منتشر شد. در این پروژه گفته شده است که بازیگر مشهور جین فوندا نقش اصلی را ایفا خواهد کرد. این موضوع توجه بیشتری را به آثار او جلب کرد و باعث شد مخاطبان جدیدی با نوشتههایش آشنا شوند. با این حال، او همچنان فردی نسبتاً کمحاشیه باقی مانده و بیشتر تمرکز خود را بر نوشتن و خلق آثار جدید گذاشته است. منتقدان ادبی درباره آثار او دیدگاههای متفاوتی دارند. بسیاری از منتقدان سبک او را بسیار انسانی، احساسی و دقیق توصیف میکنند و معتقدند او توانسته است احساسات پیچیده انسانی را به شکلی ساده اما عمیق بیان کند. شخصیتپردازیهای او اغلب واقعی و قابل لمس هستند و خواننده میتواند با آنها همذاتپنداری کند. با این حال، برخی منتقدان معتقدند که ریتم داستان در برخی بخشها کند است و تمرکز زیاد بر احساسات ممکن است برای همه خوانندگان جذاب نباشد. همچنین ساختار نامهنگارانه، اگرچه نوآورانه است، اما ممکن است برای برخی مخاطبان چالشبرانگیز باشد. با وجود این نقدها، جایگاه ویرجینیا ایوانز در ادبیات معاصر رو به رشد است و بسیاری او را یکی از نویسندگان مهم نسل جدید میدانند. آثار او نشان میدهد که ادبیات همچنان میتواند از طریق روایتهای ساده اما عمیق، تأثیرات بزرگی بر خوانندگان بگذارد. او با تمرکز بر احساسات انسانی، تنهایی، حافظه و روابط خانوادگی توانسته است داستانهایی خلق کند که فراتر از سرگرمی، نوعی تجربه فکری و عاطفی برای مخاطب ایجاد میکنند. در مجموع، ویرجینیا ایوانز نمونهای از نویسندگان معاصر است که مسیر موفقیت آنها با تلاش طولانی، شکستهای متعدد و پشتکار جدی شکل گرفته است. او نشان داده است که موفقیت ادبی اغلب نتیجه سالها کار بیوقفه و باور به تواناییهای فردی است. رمان «The Correspondent» تنها آغاز مسیر حرفهای او محسوب میشود و انتظار میرود در آینده آثار بیشتری از او منتشر شود که جایگاه او را در ادبیات معاصر بیش از پیش تثبیت کند. نویسنده: قدسیه امینی
تأثیر فرهنگ بر سبک زندگی خانوادگی
خانواده یکی از مهمترین نهادهای اجتماعی در هر جامعه است که نقش اساسی در تربیت افراد، انتقال ارزشها و حفظ هویت اجتماعی دارد. سبک زندگی خانوادگی به مجموعهای از رفتارها، باورها و شیوههای تعامل اعضای خانواده گفته میشود که زندگی روزمره آنان را شکل میدهد. یکی از مهمترین عواملی که بر سبک زندگی خانوادگی تأثیر میگذارد، فرهنگ است. فرهنگ شامل مجموعهای از ارزشها، هنجارها، سنتها، باورها، آداب و رسوم و شیوههای زندگی است که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. در حقیقت، فرهنگ چارچوبی را فراهم میکند که افراد بر اساس آن رفتار کرده و روابط خانوادگی خود را تنظیم میکنند. در جوامع مختلف، تفاوتهای فرهنگی سبب ایجاد سبکهای گوناگون زندگی خانوادگی میشود. برخی فرهنگها بر همکاری و همبستگی خانوادگی تأکید دارند، در حالی که برخی دیگر استقلال فردی را مهمتر میدانند. بنابراین، بررسی نقش فرهنگ در شکلدهی به زندگی خانوادگی از اهمیت ویژهای برخوردار است. مفهوم فرهنگ و سبک زندگی خانوادگی فرهنگ را میتوان مجموعهای از دانشها، اعتقادات، هنرها، قوانین، اخلاقیات و عاداتی دانست که افراد به عنوان اعضای یک جامعه فرا میگیرند. فرهنگ نه تنها بر رفتار فردی، بلکه بر روابط خانوادگی نیز تأثیر میگذارد. سبک زندگی خانوادگی نیز به شیوه زندگی اعضای خانواده، نحوه گذراندن اوقات فراغت، الگوهای مصرف، روش تربیت فرزندان، نحوه ارتباط اعضا با یکدیگر و تصمیمگیریهای خانوادگی اشاره دارد. این سبک زندگی در هر جامعه تحت تأثیر عوامل مختلفی از جمله فرهنگ، اقتصاد، آموزش و فناوری قرار میگیرد. نقش فرهنگ در تربیت فرزندان یکی از مهمترین حوزههایی که فرهنگ بر آن تأثیر میگذارد، تربیت فرزندان است. والدین بر اساس ارزشهای فرهنگی جامعه خود، روشهای خاصی را برای آموزش و پرورش فرزندان انتخاب میکنند. در بسیاری از جوامع شرقی، احترام به بزرگترها، اطاعت از والدین و حفظ پیوندهای خانوادگی از ارزشهای مهم به شمار میرود. به همین دلیل، کودکان از سنین پایین با این ارزشها آشنا میشوند. در مقابل، در برخی جوامع غربی، استقلال فردی، اعتماد به نفس و مسئولیتپذیری شخصی بیشتر مورد توجه قرار میگیرد. این تفاوتهای فرهنگی باعث میشود شیوههای تربیتی خانوادهها در نقاط مختلف جهان متفاوت باشد. علاوه بر این، فرهنگ بر انتظارات والدین از فرزندان نیز تأثیر میگذارد. برای مثال، در برخی فرهنگها موفقیت تحصیلی اهمیت زیادی دارد و خانوادهها سرمایهگذاری گستردهای بر آموزش فرزندان انجام میدهند، در حالی که در برخی دیگر، مهارتهای عملی و حرفهای بیشتر مورد توجه قرار میگیرند. تأثیر فرهنگ بر روابط خانوادگی فرهنگ نقش مهمی در تعیین نوع روابط میان اعضای خانواده دارد. در جوامعی که ارزشهای جمعگرایانه حاکم است، اعضای خانواده وابستگی بیشتری به یکدیگر دارند و تصمیمهای مهم زندگی به صورت گروهی اتخاذ میشود. در چنین خانوادههایی، همکاری، همدلی و حمایت متقابل اهمیت فراوانی دارد. در مقابل، در فرهنگهای فردگرا، استقلال افراد بیشتر مورد توجه قرار میگیرد. در این جوامع، فرزندان از سنین پایین تشویق میشوند تا تصمیمهای مستقل بگیرند و مسئولیت زندگی خود را بر عهده داشته باشند. همچنین، فرهنگ بر نحوه حل اختلافات خانوادگی نیز تأثیرگذار است. در برخی جوامع، گفتوگو و مشورت برای حل مشکلات مورد تأیید قرار میگیرد، در حالی که در برخی دیگر، نقش بزرگترهای خانواده در حل اختلافات بسیار پررنگ است. تأثیر فرهنگ بر نقشهای خانوادگی نقشهای خانوادگی نیز تحت تأثیر فرهنگ شکل میگیرند. در بسیاری از جوامع سنتی، نقش پدر به عنوان سرپرست خانواده و نقش مادر به عنوان مسئول اصلی تربیت فرزندان و مدیریت امور خانه تعریف میشود. این نقشها بر اساس باورها و ارزشهای فرهنگی، نسلها تداوم یافتهاند. با این حال، تغییرات فرهنگی و اجتماعی در دهههای اخیر باعث شده است که نقشهای خانوادگی انعطافپذیرتر شوند. امروزه در بسیاری از خانوادهها، زنان و مردان به طور مشترک در تأمین هزینههای زندگی و تربیت فرزندان مشارکت میکنند. این تغییرات نشان میدهد که فرهنگ پدیدهای پویا است و همواره در حال تحول است. فرهنگ و الگوهای مصرف خانواده فرهنگ تأثیر مستقیمی بر الگوهای مصرف خانوادهها دارد. نوع غذا، پوشاک، وسایل منزل، نحوه برگزاری مراسم و حتی شیوه گذراندن اوقات فراغت تا حد زیادی تحت تأثیر فرهنگ قرار میگیرد. برای مثال، در برخی فرهنگها صرف غذا به صورت دستهجمعی و خانوادگی اهمیت ویژهای دارد و اعضای خانواده تلاش میکنند وعدههای غذایی را در کنار یکدیگر صرف کنند. همچنین، بسیاری از مراسم سنتی مانند عیدها، جشنها و مناسبتهای مذهبی بخش مهمی از سبک زندگی خانوادگی را تشکیل میدهند. از سوی دیگر، گسترش رسانهها و ارتباطات جهانی موجب شده است که الگوهای مصرف فرهنگی در بسیاری از جوامع دچار تغییر شوند. امروزه بسیاری از خانوادهها تحت تأثیر فرهنگ جهانی قرار گرفتهاند و شیوههای جدیدی از مصرف را پذیرفتهاند. تأثیر فرهنگ بر اوقات فراغت خانواده فرهنگ در نحوه استفاده از اوقات فراغت نیز نقش مهمی دارد. برخی خانوادهها ترجیح میدهند زمان خود را در کنار اقوام و خویشاوندان سپری کنند، در حالی که برخی دیگر به فعالیتهای فردی یا تفریحات مدرن علاقه دارند. مطالعه کتاب، ورزش، گردش، شرکت در مراسم فرهنگی و مذهبی و استفاده از رسانههای دیجیتال از جمله فعالیتهایی هستند که میزان و نوع آنها تحت تأثیر فرهنگ قرار دارد. خانوادههایی که فرهنگ مطالعه در آنها تقویت شده است، معمولاً فرزندانی با سطح آگاهی و دانش بالاتر پرورش میدهند. جهانیشدن و تغییرات فرهنگی در خانواده جهانیشدن یکی از مهمترین عوامل تأثیرگذار بر فرهنگ خانواده در عصر حاضر است. گسترش اینترنت، شبکههای اجتماعی و رسانههای بینالمللی باعث شده است که افراد با فرهنگهای مختلف آشنا شوند و برخی از ارزشها و شیوههای زندگی جدید را بپذیرند. این پدیده از یک سو فرصتهایی برای یادگیری، رشد و تعامل فرهنگی فراهم کرده است، اما از سوی دیگر ممکن است موجب تضعیف برخی سنتها و ارزشهای بومی شود. به همین دلیل، بسیاری از جوامع تلاش میکنند ضمن بهرهگیری از مزایای جهانیشدن، هویت فرهنگی خود را نیز حفظ کنند. اهمیت حفظ فرهنگ در خانواده خانواده مهمترین بستر انتقال فرهنگ به نسلهای آینده است. ارزشهایی مانند احترام، صداقت، مسئولیتپذیری، همکاری و نوعدوستی از طریق خانواده به کودکان آموزش داده میشود. اگر خانوادهها در انتقال فرهنگ موفق عمل کنند، جامعه نیز از ثبات و انسجام بیشتری برخوردار خواهد شد. حفظ زبان مادری، آداب و رسوم، سنتهای محلی و ارزشهای اخلاقی از جمله وظایف مهم خانوادهها در برابر نسلهای آینده است. در عین حال، خانوادهها باید آمادگی پذیرش تغییرات مثبت فرهنگی را نیز داشته باشند تا بتوانند با شرایط جدید زندگی سازگار شوند. فرهنگ یکی از بنیادیترین عوامل شکلدهنده سبک زندگی خانوادگی است. شیوه تربیت فرزندان، روابط میان اعضای خانواده، نقشهای خانوادگی، الگوهای مصرف و نحوه گذراندن اوقات فراغت همگی تحت تأثیر فرهنگ قرار دارند. با وجود تغییرات گسترده ناشی از جهانیشدن و پیشرفت فناوری، خانواده همچنان مهمترین نهاد برای انتقال ارزشها و هویت فرهنگی به نسلهای آینده محسوب میشود. بنابراین، توجه به نقش فرهنگ در زندگی خانوادگی میتواند به تقویت بنیان خانواده و ارتقای کیفیت زندگی اجتماعی کمک کند. نویسنده: سحر یوسفی
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.