سرتیتر
گزارش

منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری می‌کنند

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که رانندگان تکسی‌‌های شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفت‌وآمد سه‌چرخه‌ها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری می‌کنند. دست‌کم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعت‌ها کنار ایستگاه‌‌ها منتظر می‌مانند، اما رانندگان تکسی‌های شهری با وجود خالی‌بودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویت‌ها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفت‌وآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شده‌اند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسی‌ها ایستاده کرده و چک می‌کنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند‌‌، آنان را پیاده می‌کنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسی‌های شهری به دلیل کم‌بود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشت‌سر نیز خودداری می‌کنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات می‌گویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافت‌های طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات می‌گویند که پس از آن‌که نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سه‌چرخه‌ها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفت‌وآمد به‌طور چشم‌گیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیت‌ها را بر تکسی‌های شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیش‌تر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسی‌ها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را به‌دلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسی‌ها پایین کرده و مانع رفت‌وآمد آنان شده بودند.

محبوب ترین ها
2 سال قبل

آکادمی بیگم مکتب آنلاین و رایگان را برای دختران افغان راه‌اندازی کرد

2 سال قبل

سفارت آمریکا: برای ریشه‌کن کردن خشونت جنسی در افغانستان تلاش می‌کنیم

2 سال قبل

نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین

2 سال قبل

اُفتان و خیزان روزگار؛ روایتی از فقر در کابل

روایت
میان دود

میان دود و تاریکی کابل؛ پناه‌گاهی برای دختران بی‌پناه

در یکی از کوچه‌های فرعی و خاک‌آلود دشت‌برچی کابل، جایی که دیوارهای خانه‌ها هنوز نشانه‌های سال‌ها انفجار، دود و فقر را بر خود داشتند، قهوه‌خانه‌ی کوچکی وجود داشت که از دور چندان متفاوت به نظر نمی‌رسید. تابلوی کوچکی با رنگ آبی کم‌رنگ بالای دروازه آویزان بود و روی آن نوشته شده بود: «خانه‌ی روشنایی». بسیاری از رهگذران بدون توجه از کنارش می‌گذشتند؛ مردانی که با عجله برای یافتن کار روزانه راهی سرک‌های مزدوری می‌شدند، زنانی که بقچه‌های نان خشک در دست داشتند و کودکانی که در میان خاک و دود بازی می‌کردند. اما پشت همان دروازه‌ی ساده، دنیای کوچکی پنهان بود که بوی قهوه، چای سبز و کتاب‌های کهنه در آن با امید و اندوه درهم آمیخته بود. صاحب آن قهوه‌خانه، دختری بود به نام مروه؛ دختری بیست‌وسه ساله با چادری سیاه، چشمانی خسته و صدایی آرام که بیشتر شبیه آدم‌هایی بود که مدت زیادی درد را در سکوت حمل کرده‌اند. مروه روزگاری دانشجوی رشته‌ی جامعه‌شناسی در یکی از دانشگاه‌های خصوصی کابل بود؛ دختری که تمام رؤیاهایش را میان کتاب‌ها، صنف‌های درسی و آرزوهای ساده‌ی یک زندگی معمولی جستجو می‌کرد. او در خانواده‌ای متوسط و سنتی بزرگ شده بود. پدرش کارمند بازنشسته‌ی یکی از اداره‌های دولتی بود و سال‌ها عمرش را پشت میزهای خاک‌خورده‌ی اداره سپری کرده بود. مردی آرام با موهای سفید و دستانی که از سختی زندگی ترک برداشته بود. مادرش زن خانه‌داری بود که بیشتر عمرش را میان آشپزخانه، خیاطی لباس‌های کودکان و نگرانی برای آینده‌ی فرزندانش گذرانده بود. خانواده‌ی مروه از آن خانواده‌هایی بودند که با هزار سختی، اما با غرور، دخترشان را به دانشگاه فرستادند؛ چیزی که در بسیاری از خانواده‌های اطراف‌شان هنوز هم آسان پذیرفته نمی‌شد. روز قبولی مروه در دانشگاه، پدرش تا نیمه‌های شب بیدار مانده بود. او آن شب برای همسایه‌ها شیرینی برده و با افتخار گفته بود: «دخترم دانشگاه قبول شده.» در صدایش چیزی شبیه امید وجود داشت؛ امیدی که سال‌ها زیر فشار جنگ، فقر و ناامنی خاموش شده بود. مروه عاشق درس خواندن بود. از کودکی کتاب دوست داشت. وقتی هم‌سن‌وسال‌هایش در کوچه بازی می‌کردند، او کنار پنجره می‌نشست و کتاب‌های کهنه‌ای را که از بازار لیلامی خریده بود، می‌خواند. بیشتر از همه، به سرنوشت زنان علاقه داشت. وقتی وارد دانشگاه شد، رشته‌ی جامعه‌شناسی را با اشتیاق انتخاب کرد، چون می‌خواست بفهمد چرا زندگی زنان در افغانستان همیشه این‌قدر دشوار است؛ چرا دختران بسیاری پیش از آن‌که رؤیاهای‌شان را بشناسند، مجبور به ازدواج می‌شوند؛ چرا بعضی زنان حتی اجازه ندارند صدای خود را بلند کنند. در صنف درسی، همیشه در ردیف اول می‌نشست. استادانش می‌گفتند مروه بیش از آن‌که فقط یک دانشجو باشد، کسی است که درد جامعه را درک می‌کند. او ساعت‌ها درباره‌ی فقر، مهاجرت، خشونت خانوادگی و محرومیت زنان مطالعه می‌کرد و در دفترچه‌ای کوچک یادداشت می‌نوشت. یکی از آرزوهایش این بود که روزی پژوهشگری شود که درباره‌ی زندگی زنان افغان کتاب بنویسد. اما همه‌چیز ناگهان تغییر کرد. آن روز صبح، کابل حال و هوای عجیبی داشت. هوا ابری بود و باد سردی در کوچه‌ها می‌پیچید. مروه طبق عادت هر روز کتاب‌هایش را در بکس گذاشت. مادرش برایش نان و چای آماده کرد و هنگام بیرون رفتن، آرام گفت: «زود برگرد دخترم.» وقتی به نزدیکی دانشگاه رسید، ازدحام غیرعادی دختران را دید. همه حیران و ساکت بودند. بعضی گریه می‌کردند، بعضی به تلفن‌های‌شان خیره شده بودند. دروازه‌ی دانشگاه بسته بود و چند مرد مسلح آنجا ایستاده بودند. یکی از کارمندان دانشگاه با صدای پایین گفت: «تا اطلاع بعدی، دخترها اجازه‌ی آمدن ندارند.» برای لحظه‌ای، مروه احساس کرد صدای اطرافش قطع شده است. انگار تمام شهر ناگهان در سکوت فرو رفت. او فقط به دروازه‌ی بسته نگاه می‌کرد؛ همان دروازه‌ای که هزاران بار با امید از آن گذشته بود. آن شب، خانه‌شان غرق سکوت بود. پدرش چیزی نمی‌گفت و فقط رادیوی کوچکش را خاموش و روشن می‌کرد. مادرش چند بار خواست دلداری‌اش بدهد، اما خودش نیز گریه می‌کرد. مروه تا نیمه‌های شب بیدار ماند. کتاب‌هایش را روی زمین چیده بود و یکی‌یکی ورق می‌زد. روی یکی از صفحه‌ها نوشته بود: «جامعه‌ای که زنانش را خاموش کند، خودش نیز خاموش خواهد شد.» ماه‌های بعد، زندگی مروه رنگ دیگری گرفت. کابل هر روز غمگین‌تر می‌شد. بسیاری از دخترانی که همراه او درس می‌خواندند، خانه‌نشین شدند. بعضی‌ها افسرده شدند، بعضی به اجبار نامزد شدند و بعضی حتی کتاب‌های‌شان را جمع کردند تا کمتر درد بکشند. مروه اما نمی‌توانست از کتاب فاصله بگیرد. هر صبح زود بیدار می‌شد، اتاقش را جارو می‌کرد، چای دم می‌کرد و چند ساعت مطالعه می‌کرد؛ انگار هنوز دانشجو بود. اما در دلش، ترس سنگینی وجود داشت. او می‌ترسید که آرام‌آرام امیدش را از دست بدهد. گاهی عصرها، پشت پنجره‌ی اتاقش می‌ایستاد و به کوچه نگاه می‌کرد. دختران همسایه یکی‌یکی کمتر دیده می‌شدند. بعضی خانواده‌ها دیگر اجازه نمی‌دادند دختران‌شان حتی برای خرید نان از خانه بیرون شوند. سکوت عجیبی روی زندگی مردم افتاده بود؛ سکوتی که از صدای انفجار هم سنگین‌تر به نظر می‌رسید. مروه احساس می‌کرد شهر، آرام‌آرام زنانش را می‌بلعد؛ زنانی که روزی با کتاب و قلم در جاده‌های کابل رفت‌وآمد می‌کردند و حالا پشت پنجره‌ها پنهان شده بودند. با این حال، او هنوز دفترچه‌ی یادداشتش را کنار نگذاشته بود. هر شب چیزهایی می‌نوشت؛ درباره‌ی دخترانی که رؤیاهای‌شان ناتمام مانده بود، درباره‌ی مادرانی که با نگرانی به آینده‌ی فرزندان‌شان نگاه می‌کردند و درباره‌ی شهری که امید را آهسته از دست می‌داد. گاهی با خودش فکر می‌کرد شاید هیچ‌کس این نوشته‌ها را نخواند، اما باز هم می‌نوشت؛ چون احساس می‌کرد اگر ننویسد، بخشی از وجودش خاموش خواهد شد. برادرش حامد، سال‌ها پیش به آلمان مهاجرت کرده بود. او در یکی از رستورانت‌های برلین کار می‌کرد و هر ماه بخشی از درآمدش را برای خانواده می‌فرستاد. حامد وقتی صدای غمگین خواهرش را از پشت تلفن شنید، برای لحظه‌ای خاموش ماند. بعد گفت: «اگر دانشگاه را از تو گرفتند، نگذار روحت را هم بگیرند.» چند هفته بعد، حامد مقداری پول فرستاد و پیشنهاد داد که مروه کاری را آغاز کند؛ جایی که دختران بتوانند جمع شوند، کتاب بخوانند و احساس زنده بودن کنند. پیدا کردن مکان آسان نبود. بیشتر صاحب‌خانه‌ها حاضر نبودند دکان‌شان را به دختران بدهند. بعضی‌ها با تمسخر می‌گفتند: «قهوه‌خانه برای دختر؟ اینجا اروپا نیست.» بعضی دیگر از دردسر می‌ترسیدند. اما سرانجام، در یکی از کوچه‌های دشت‌برچی، دکان کوچکی پیدا شد؛ جایی تاریک با دیوارهای ترک‌خورده و پنجره‌ای شکسته. مروه وقتی برای اولین بار آنجا را دید، نمی‌دانست باید خوشحال باشد یا ناامید. اما همان شب، وقتی با مادرش درباره‌اش حرف زد، مادرش آرام گفت: «هر روشنایی از یک جای کوچک شروع می‌شود.» آن‌ها با کمترین امکانات دکان را آماده کردند. پدرش خودش دیوارها را رنگ کرد. مادرش پرده‌های ساده دوخت. حامد از آلمان چند قفسه‌ی کتاب و دستگاه قهوه فرستاد. مروه نیز کتاب‌های شخصی‌اش را آورد؛ کتاب‌هایی درباره‌ی جامعه، تاریخ، ادبیات و زنان. وقتی قهوه‌خانه باز شد، در روزهای اول مشتری زیادی نداشت. بعضی فقط از سر کنجکاوی می‌آمدند. بعضی با تردید نگاه می‌کردند و زود می‌رفتند. اما کم‌کم دخترانی که مثل مروه از درس مانده بودند، آنجا را پیدا کردند. لیلا، دانشجوی طب، یکی از اولین کسانی بود که آمد. پدرش راننده‌ی تکسی بود و با هزار قرض او را به دانشگاه فرستاده بود. حالا لیلا بیشتر روزها در خانه گریه می‌کرد تا این‌که راهش به قهوه‌خانه افتاد. بعد سارا آمد؛ دختری که حقوق می‌خواند و آرزو داشت وکیل شود. مهتاب نیز به آن‌ها پیوست؛ دختری آرام که می‌خواست خبرنگار شود، اما حالا در خانه قالین‌بافی می‌کرد. این چهار دختر کم‌کم قهوه‌خانه را به پناهگاهی کوچک تبدیل کردند. صبح‌ها زود می‌آمدند، چای آماده می‌کردند، کتاب‌ها را مرتب می‌ساختند و تا شب آنجا می‌ماندند. گاهی دختران نوجوان برای مطالعه می‌آمدند. بعضی آهسته می‌پرسیدند: «می‌توانیم اینجا کتاب بخوانیم؟» و مروه همیشه لبخند می‌زد و می‌گفت: «اینجا برای همین ساخته شده.» روی یکی از دیوارها، با خط درشت نوشته شده بود: «هیچ تاریکی ابدی نیست.» زمستان که رسید، اوضاع سخت‌تر شد. برق بیشتر شب‌ها قطع می‌شد. بخاری کوچک به‌سختی اتاق را گرم می‌کرد. قیمت آرد و روغن بالا رفت و کرایه‌ی دکان عقب افتاد. گاهی فقط دو یا سه مشتری می‌آمدند. بعضی شب‌ها مروه تا خانه پیاده می‌رفت تا پول کرایه‌ی موتر را صرف خرید چای و شکر کند. اما با وجود همه‌ی سختی‌ها، قهوه‌خانه هنوز زنده بود. بعضی عصرها، دختران دور یک میز جمع می‌شدند و کتاب می‌خواندند. گاهی درباره‌ی آینده حرف می‌زدند؛ آینده‌ای که مبهم و دور به نظر می‌رسید. یک شب، مهتاب با صدای لرزان گفت: «اگر این وضعیت ده سال ادامه پیدا کند چی؟» سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. صدای باد از پنجره‌ی نیمه‌شکسته می‌آمد. مروه برای لحظه‌ای چیزی نگفت. بعد آرام پاسخ داد: «حتی اگر ده سال هم طول بکشد، ما نباید ذهن‌مان را خاموش کنیم. روزی این محدودیت تمام می‌شود. تاریخ همیشه تغییر کرده.» بعد از آن شب، دختران تصمیم گرفتند هر هفته یکی از کتاب‌هایی را که دوست داشتند، برای دیگران معرفی کنند. گاهی شعر می‌خواندند، گاهی درباره‌ی زندگی زنان نویسنده حرف می‌زدند و گاهی فقط از ترس‌ها و آرزوهای‌شان می‌گفتند. همان گفت‌وگوهای ساده، به آن‌ها احساس زنده بودن می‌داد. قهوه‌خانه دیگر فقط جایی برای نوشیدن چای نبود؛ شبیه پناهگاهی شده بود که در آن، آدم‌ها می‌توانستند بدون ترس از خاموش شدن رؤیاهای‌شان حرف بزنند. گاهی خبرنگاران خارجی به قهوه‌خانه می‌آمدند. از دختران عکس می‌گرفتند و درباره‌ی زندگی‌شان می‌پرسیدند. اما بعد از رفتن آن‌ها، همه‌چیز دوباره به همان سکوت و نگرانی همیشگی برمی‌گشت. با این حال، «خانه‌ی روشنایی» کم‌کم میان دختران کابل شناخته شد. بعضی‌ها کتاب هدیه می‌آوردند. بعضی دختران مخفیانه زبان انگلیسی درس می‌دادند. گاهی حتی مادران نیز می‌آمدند و گوشه‌ای می‌نشستند؛ زنانی که خودشان هرگز فرصت درس خواندن نداشتند، اما حالا می‌خواستند دختران‌شان امیدشان را از دست ندهند. یک روز دختر نوجوانی وارد قهوه‌خانه شد و با خجالت گفت: «خواهر، من می‌خواهم داکتر شوم… فکر می‌کنید هنوز ممکن است؟» مروه برای لحظه‌ای به چشمان او نگاه کرد؛ چشمانی که هنوز پر از رؤیا بود. بعد لبخند تلخی زد و گفت: «تا وقتی آرزو داری، هنوز ممکن است.» آن شب، وقتی قهوه‌خانه بسته شد و همه رفتند، مروه کنار پنجره ایستاد. بیرون، کابل در تاریکی و دود فرو رفته بود. صدای دور موترها و سگ‌های ولگرد می‌آمد. او به آسمان نگاه کرد و برای لحظه‌ای، روزهای دانشگاه را به یاد آورد؛ روزهایی که با بکس پر از کتاب از خانه بیرون می‌شد و فکر می‌کرد آینده روشن است. او فهمیده بود که بعضی جنگ‌ها با اسلحه نیستند؛ بعضی جنگ‌ها در سکوت اتفاق می‌افتند، در دل آدم‌هایی که هر روز میان ناامیدی و امید دست‌وپا می‌زنند. «خانه‌ی روشنایی» شاید قهوه‌خانه‌ی کوچکی در یکی از کوچه‌های فراموش‌شده‌ی کابل بود، اما برای دخترانی که به آنجا می‌آمدند، معنایی بزرگ‌تر داشت. آنجا جایی بود که هنوز می‌شد رؤیا دید، هنوز می‌شد کتاب خواند و هنوز می‌شد باور کرد که تاریکی، آخرین سرنوشت این شهر نیست. اشک آرام از چشمانش پایین آمد، اما لبخند کوچکی بر لب داشت. زیرا حالا فهمیده بود که امید همیشه در جاهای بزرگ زنده نمی‌ماند. گاهی امید در یک قهوه‌خانه‌ی کوچک، میان بوی چای و کتاب، در دل چند دختر خسته اما مقاوم نفس می‌کشد. و مروه هنوز هر صبح، پیش از طلوع آفتاب، دروازه‌ی «خانه‌ی روشنایی» را باز می‌کرد؛ با این باور که روزی دختران افغانستان دوباره به دانشگاه برخواهند گشت، دوباره در صنف‌های درسی خواهند نشست و هیچ دختری مجبور نخواهد شد رؤیاهایش را پشت دروازه‌های بسته جا بگذارد. نویسنده: سارا کریمی

میان دود
میان دود و تاریکی کابل؛ پناه‌گاهی برای دختران بی‌پناه

در یکی از کوچه‌های فرعی و خاک‌آلود دشت‌برچی کابل، جایی که دیوارهای خانه‌ها هنوز نشانه‌های سال‌ها انفجار، دود و فقر را بر خود داشتند، قهوه‌خانه‌ی کوچکی وجود داشت که از دور چندان متفاوت به نظر نمی‌رسید. تابلوی کوچکی با رنگ آبی کم‌رنگ بالای دروازه آویزان بود و روی آن نوشته شده بود: «خانه‌ی روشنایی». بسیاری از رهگذران بدون توجه از کنارش می‌گذشتند؛ مردانی که با عجله برای یافتن کار روزانه راهی سرک‌های مزدوری می‌شدند، زنانی که بقچه‌های نان خشک در دست داشتند و کودکانی که در میان خاک و دود بازی می‌کردند. اما پشت همان دروازه‌ی ساده، دنیای کوچکی پنهان بود که بوی قهوه، چای سبز و کتاب‌های کهنه در آن با امید و اندوه درهم آمیخته بود. صاحب آن قهوه‌خانه، دختری بود به نام مروه؛ دختری بیست‌وسه ساله با چادری سیاه، چشمانی خسته و صدایی آرام که بیشتر شبیه آدم‌هایی بود که مدت زیادی درد را در سکوت حمل کرده‌اند. مروه روزگاری دانشجوی رشته‌ی جامعه‌شناسی در یکی از دانشگاه‌های خصوصی کابل بود؛ دختری که تمام رؤیاهایش را میان کتاب‌ها، صنف‌های درسی و آرزوهای ساده‌ی یک زندگی معمولی جستجو می‌کرد. او در خانواده‌ای متوسط و سنتی بزرگ شده بود. پدرش کارمند بازنشسته‌ی یکی از اداره‌های دولتی بود و سال‌ها عمرش را پشت میزهای خاک‌خورده‌ی اداره سپری کرده بود. مردی آرام با موهای سفید و دستانی که از سختی زندگی ترک برداشته بود. مادرش زن خانه‌داری بود که بیشتر عمرش را میان آشپزخانه، خیاطی لباس‌های کودکان و نگرانی برای آینده‌ی فرزندانش گذرانده بود. خانواده‌ی مروه از آن خانواده‌هایی بودند که با هزار سختی، اما با غرور، دخترشان را به دانشگاه فرستادند؛ چیزی که در بسیاری از خانواده‌های اطراف‌شان هنوز هم آسان پذیرفته نمی‌شد. روز قبولی مروه در دانشگاه، پدرش تا نیمه‌های شب بیدار مانده بود. او آن شب برای همسایه‌ها شیرینی برده و با افتخار گفته بود: «دخترم دانشگاه قبول شده.» در صدایش چیزی شبیه امید وجود داشت؛ امیدی که سال‌ها زیر فشار جنگ، فقر و ناامنی خاموش شده بود. مروه عاشق درس خواندن بود. از کودکی کتاب دوست داشت. وقتی هم‌سن‌وسال‌هایش در کوچه بازی می‌کردند، او کنار پنجره می‌نشست و کتاب‌های کهنه‌ای را که از بازار لیلامی خریده بود، می‌خواند. بیشتر از همه، به سرنوشت زنان علاقه داشت. وقتی وارد دانشگاه شد، رشته‌ی جامعه‌شناسی را با اشتیاق انتخاب کرد، چون می‌خواست بفهمد چرا زندگی زنان در افغانستان همیشه این‌قدر دشوار است؛ چرا دختران بسیاری پیش از آن‌که رؤیاهای‌شان را بشناسند، مجبور به ازدواج می‌شوند؛ چرا بعضی زنان حتی اجازه ندارند صدای خود را بلند کنند. در صنف درسی، همیشه در ردیف اول می‌نشست. استادانش می‌گفتند مروه بیش از آن‌که فقط یک دانشجو باشد، کسی است که درد جامعه را درک می‌کند. او ساعت‌ها درباره‌ی فقر، مهاجرت، خشونت خانوادگی و محرومیت زنان مطالعه می‌کرد و در دفترچه‌ای کوچک یادداشت می‌نوشت. یکی از آرزوهایش این بود که روزی پژوهشگری شود که درباره‌ی زندگی زنان افغان کتاب بنویسد. اما همه‌چیز ناگهان تغییر کرد. آن روز صبح، کابل حال و هوای عجیبی داشت. هوا ابری بود و باد سردی در کوچه‌ها می‌پیچید. مروه طبق عادت هر روز کتاب‌هایش را در بکس گذاشت. مادرش برایش نان و چای آماده کرد و هنگام بیرون رفتن، آرام گفت: «زود برگرد دخترم.» وقتی به نزدیکی دانشگاه رسید، ازدحام غیرعادی دختران را دید. همه حیران و ساکت بودند. بعضی گریه می‌کردند، بعضی به تلفن‌های‌شان خیره شده بودند. دروازه‌ی دانشگاه بسته بود و چند مرد مسلح آنجا ایستاده بودند. یکی از کارمندان دانشگاه با صدای پایین گفت: «تا اطلاع بعدی، دخترها اجازه‌ی آمدن ندارند.» برای لحظه‌ای، مروه احساس کرد صدای اطرافش قطع شده است. انگار تمام شهر ناگهان در سکوت فرو رفت. او فقط به دروازه‌ی بسته نگاه می‌کرد؛ همان دروازه‌ای که هزاران بار با امید از آن گذشته بود. آن شب، خانه‌شان غرق سکوت بود. پدرش چیزی نمی‌گفت و فقط رادیوی کوچکش را خاموش و روشن می‌کرد. مادرش چند بار خواست دلداری‌اش بدهد، اما خودش نیز گریه می‌کرد. مروه تا نیمه‌های شب بیدار ماند. کتاب‌هایش را روی زمین چیده بود و یکی‌یکی ورق می‌زد. روی یکی از صفحه‌ها نوشته بود: «جامعه‌ای که زنانش را خاموش کند، خودش نیز خاموش خواهد شد.» ماه‌های بعد، زندگی مروه رنگ دیگری گرفت. کابل هر روز غمگین‌تر می‌شد. بسیاری از دخترانی که همراه او درس می‌خواندند، خانه‌نشین شدند. بعضی‌ها افسرده شدند، بعضی به اجبار نامزد شدند و بعضی حتی کتاب‌های‌شان را جمع کردند تا کمتر درد بکشند. مروه اما نمی‌توانست از کتاب فاصله بگیرد. هر صبح زود بیدار می‌شد، اتاقش را جارو می‌کرد، چای دم می‌کرد و چند ساعت مطالعه می‌کرد؛ انگار هنوز دانشجو بود. اما در دلش، ترس سنگینی وجود داشت. او می‌ترسید که آرام‌آرام امیدش را از دست بدهد. گاهی عصرها، پشت پنجره‌ی اتاقش می‌ایستاد و به کوچه نگاه می‌کرد. دختران همسایه یکی‌یکی کمتر دیده می‌شدند. بعضی خانواده‌ها دیگر اجازه نمی‌دادند دختران‌شان حتی برای خرید نان از خانه بیرون شوند. سکوت عجیبی روی زندگی مردم افتاده بود؛ سکوتی که از صدای انفجار هم سنگین‌تر به نظر می‌رسید. مروه احساس می‌کرد شهر، آرام‌آرام زنانش را می‌بلعد؛ زنانی که روزی با کتاب و قلم در جاده‌های کابل رفت‌وآمد می‌کردند و حالا پشت پنجره‌ها پنهان شده بودند. با این حال، او هنوز دفترچه‌ی یادداشتش را کنار نگذاشته بود. هر شب چیزهایی می‌نوشت؛ درباره‌ی دخترانی که رؤیاهای‌شان ناتمام مانده بود، درباره‌ی مادرانی که با نگرانی به آینده‌ی فرزندان‌شان نگاه می‌کردند و درباره‌ی شهری که امید را آهسته از دست می‌داد. گاهی با خودش فکر می‌کرد شاید هیچ‌کس این نوشته‌ها را نخواند، اما باز هم می‌نوشت؛ چون احساس می‌کرد اگر ننویسد، بخشی از وجودش خاموش خواهد شد. برادرش حامد، سال‌ها پیش به آلمان مهاجرت کرده بود. او در یکی از رستورانت‌های برلین کار می‌کرد و هر ماه بخشی از درآمدش را برای خانواده می‌فرستاد. حامد وقتی صدای غمگین خواهرش را از پشت تلفن شنید، برای لحظه‌ای خاموش ماند. بعد گفت: «اگر دانشگاه را از تو گرفتند، نگذار روحت را هم بگیرند.» چند هفته بعد، حامد مقداری پول فرستاد و پیشنهاد داد که مروه کاری را آغاز کند؛ جایی که دختران بتوانند جمع شوند، کتاب بخوانند و احساس زنده بودن کنند. پیدا کردن مکان آسان نبود. بیشتر صاحب‌خانه‌ها حاضر نبودند دکان‌شان را به دختران بدهند. بعضی‌ها با تمسخر می‌گفتند: «قهوه‌خانه برای دختر؟ اینجا اروپا نیست.» بعضی دیگر از دردسر می‌ترسیدند. اما سرانجام، در یکی از کوچه‌های دشت‌برچی، دکان کوچکی پیدا شد؛ جایی تاریک با دیوارهای ترک‌خورده و پنجره‌ای شکسته. مروه وقتی برای اولین بار آنجا را دید، نمی‌دانست باید خوشحال باشد یا ناامید. اما همان شب، وقتی با مادرش درباره‌اش حرف زد، مادرش آرام گفت: «هر روشنایی از یک جای کوچک شروع می‌شود.» آن‌ها با کمترین امکانات دکان را آماده کردند. پدرش خودش دیوارها را رنگ کرد. مادرش پرده‌های ساده دوخت. حامد از آلمان چند قفسه‌ی کتاب و دستگاه قهوه فرستاد. مروه نیز کتاب‌های شخصی‌اش را آورد؛ کتاب‌هایی درباره‌ی جامعه، تاریخ، ادبیات و زنان. وقتی قهوه‌خانه باز شد، در روزهای اول مشتری زیادی نداشت. بعضی فقط از سر کنجکاوی می‌آمدند. بعضی با تردید نگاه می‌کردند و زود می‌رفتند. اما کم‌کم دخترانی که مثل مروه از درس مانده بودند، آنجا را پیدا کردند. لیلا، دانشجوی طب، یکی از اولین کسانی بود که آمد. پدرش راننده‌ی تکسی بود و با هزار قرض او را به دانشگاه فرستاده بود. حالا لیلا بیشتر روزها در خانه گریه می‌کرد تا این‌که راهش به قهوه‌خانه افتاد. بعد سارا آمد؛ دختری که حقوق می‌خواند و آرزو داشت وکیل شود. مهتاب نیز به آن‌ها پیوست؛ دختری آرام که می‌خواست خبرنگار شود، اما حالا در خانه قالین‌بافی می‌کرد. این چهار دختر کم‌کم قهوه‌خانه را به پناهگاهی کوچک تبدیل کردند. صبح‌ها زود می‌آمدند، چای آماده می‌کردند، کتاب‌ها را مرتب می‌ساختند و تا شب آنجا می‌ماندند. گاهی دختران نوجوان برای مطالعه می‌آمدند. بعضی آهسته می‌پرسیدند: «می‌توانیم اینجا کتاب بخوانیم؟» و مروه همیشه لبخند می‌زد و می‌گفت: «اینجا برای همین ساخته شده.» روی یکی از دیوارها، با خط درشت نوشته شده بود: «هیچ تاریکی ابدی نیست.» زمستان که رسید، اوضاع سخت‌تر شد. برق بیشتر شب‌ها قطع می‌شد. بخاری کوچک به‌سختی اتاق را گرم می‌کرد. قیمت آرد و روغن بالا رفت و کرایه‌ی دکان عقب افتاد. گاهی فقط دو یا سه مشتری می‌آمدند. بعضی شب‌ها مروه تا خانه پیاده می‌رفت تا پول کرایه‌ی موتر را صرف خرید چای و شکر کند. اما با وجود همه‌ی سختی‌ها، قهوه‌خانه هنوز زنده بود. بعضی عصرها، دختران دور یک میز جمع می‌شدند و کتاب می‌خواندند. گاهی درباره‌ی آینده حرف می‌زدند؛ آینده‌ای که مبهم و دور به نظر می‌رسید. یک شب، مهتاب با صدای لرزان گفت: «اگر این وضعیت ده سال ادامه پیدا کند چی؟» سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. صدای باد از پنجره‌ی نیمه‌شکسته می‌آمد. مروه برای لحظه‌ای چیزی نگفت. بعد آرام پاسخ داد: «حتی اگر ده سال هم طول بکشد، ما نباید ذهن‌مان را خاموش کنیم. روزی این محدودیت تمام می‌شود. تاریخ همیشه تغییر کرده.» بعد از آن شب، دختران تصمیم گرفتند هر هفته یکی از کتاب‌هایی را که دوست داشتند، برای دیگران معرفی کنند. گاهی شعر می‌خواندند، گاهی درباره‌ی زندگی زنان نویسنده حرف می‌زدند و گاهی فقط از ترس‌ها و آرزوهای‌شان می‌گفتند. همان گفت‌وگوهای ساده، به آن‌ها احساس زنده بودن می‌داد. قهوه‌خانه دیگر فقط جایی برای نوشیدن چای نبود؛ شبیه پناهگاهی شده بود که در آن، آدم‌ها می‌توانستند بدون ترس از خاموش شدن رؤیاهای‌شان حرف بزنند. گاهی خبرنگاران خارجی به قهوه‌خانه می‌آمدند. از دختران عکس می‌گرفتند و درباره‌ی زندگی‌شان می‌پرسیدند. اما بعد از رفتن آن‌ها، همه‌چیز دوباره به همان سکوت و نگرانی همیشگی برمی‌گشت. با این حال، «خانه‌ی روشنایی» کم‌کم میان دختران کابل شناخته شد. بعضی‌ها کتاب هدیه می‌آوردند. بعضی دختران مخفیانه زبان انگلیسی درس می‌دادند. گاهی حتی مادران نیز می‌آمدند و گوشه‌ای می‌نشستند؛ زنانی که خودشان هرگز فرصت درس خواندن نداشتند، اما حالا می‌خواستند دختران‌شان امیدشان را از دست ندهند. یک روز دختر نوجوانی وارد قهوه‌خانه شد و با خجالت گفت: «خواهر، من می‌خواهم داکتر شوم… فکر می‌کنید هنوز ممکن است؟» مروه برای لحظه‌ای به چشمان او نگاه کرد؛ چشمانی که هنوز پر از رؤیا بود. بعد لبخند تلخی زد و گفت: «تا وقتی آرزو داری، هنوز ممکن است.» آن شب، وقتی قهوه‌خانه بسته شد و همه رفتند، مروه کنار پنجره ایستاد. بیرون، کابل در تاریکی و دود فرو رفته بود. صدای دور موترها و سگ‌های ولگرد می‌آمد. او به آسمان نگاه کرد و برای لحظه‌ای، روزهای دانشگاه را به یاد آورد؛ روزهایی که با بکس پر از کتاب از خانه بیرون می‌شد و فکر می‌کرد آینده روشن است. او فهمیده بود که بعضی جنگ‌ها با اسلحه نیستند؛ بعضی جنگ‌ها در سکوت اتفاق می‌افتند، در دل آدم‌هایی که هر روز میان ناامیدی و امید دست‌وپا می‌زنند. «خانه‌ی روشنایی» شاید قهوه‌خانه‌ی کوچکی در یکی از کوچه‌های فراموش‌شده‌ی کابل بود، اما برای دخترانی که به آنجا می‌آمدند، معنایی بزرگ‌تر داشت. آنجا جایی بود که هنوز می‌شد رؤیا دید، هنوز می‌شد کتاب خواند و هنوز می‌شد باور کرد که تاریکی، آخرین سرنوشت این شهر نیست. اشک آرام از چشمانش پایین آمد، اما لبخند کوچکی بر لب داشت. زیرا حالا فهمیده بود که امید همیشه در جاهای بزرگ زنده نمی‌ماند. گاهی امید در یک قهوه‌خانه‌ی کوچک، میان بوی چای و کتاب، در دل چند دختر خسته اما مقاوم نفس می‌کشد. و مروه هنوز هر صبح، پیش از طلوع آفتاب، دروازه‌ی «خانه‌ی روشنایی» را باز می‌کرد؛ با این باور که روزی دختران افغانستان دوباره به دانشگاه برخواهند گشت، دوباره در صنف‌های درسی خواهند نشست و هیچ دختری مجبور نخواهد شد رؤیاهایش را پشت دروازه‌های بسته جا بگذارد. نویسنده: سارا کریمی

4 روز قبل
میان فقر
میان فقر، غیرت و سنت؛ مرگ آرام دو جوان عاشق

در بخش غربی شهر هرات، در یکی از کوچه‌های خاک‌آلود و تنگی که دیوارهای گِلی خانه‌هایش ترک برداشته بود و بوی دود و خاک همیشه در هوایش می‌پیچید، خانواده‌ای زندگی می‌کرد که سال‌ها زیر بار فقر و بدهکاری خم شده بودند. خانه‌شان دو اتاق کوچک داشت؛ سقف یکی از اتاق‌ها در زمستان چکه می‌کرد و در تابستان، گرمای خفه‌کننده‌اش نفس آدم را می‌برید. در همان خانه دختری زندگی می‌کرد به نام «مرسل»؛ دختری بیست‌وسه‌ساله با صورتی لاغر، چشمانی خسته و صدایی آرام که بیشتر وقت‌ها آهسته حرف می‌زد؛ انگار از کودکی آموخته بود در این دنیا زیاد دیده نشود. مرسل زمانی آرزو داشت معلم شود. تا صنف دوازدهم با شوق درس خوانده بود. کتاب‌هایش را هنوز در صندوق کهنه‌ای کنار رختخوابش نگه می‌داشت؛ کتاب‌هایی که گرد و خاک روی جلدشان نشسته بود. وقتی آموزش دختران محدود شد، او نیز مانند هزاران دختر دیگر در خانه ماند. روزهایش میان ظرف‌شستن، نان‌پختن و خیاطی برای همسایه‌ها سپری می‌شد. پدرش کارگر یک انبار مواد ساختمانی بود و هر روز با دستان ترک‌خورده و لباس‌های خاکی به خانه برمی‌گشت. او مردی خسته و عصبی بود؛ مردی که سال‌ها جنگ، بیکاری و قرض، مهربانی را از وجودش گرفته بود. مرسل بیشتر عصرها برای آوردن آب یا خرید نان از خانه بیرون می‌شد. همان‌جا بود که کم‌کم سهراب را دید؛ پسری بیست‌وپنج‌ساله که در دکان ترمیم موبایل کار می‌کرد. سهراب جوانی بلندقد و آرام بود. پدرش بیمار و خانواده‌اش فقیر بودند. او از نوجوانی کار کرده بود تا خرج خانه را بدهد. گاهی شب‌ها تا دیر وقت در دکان می‌ماند تا چند صد افغانی بیشتر درآمد داشته باشد. با این‌همه، برخلاف خستگی همیشگی زندگی، هنوز لبخند آرامی بر لب داشت. آشنایی‌شان خیلی ساده آغاز شد؛ اول فقط نگاه‌هایی کوتاه در کوچه، بعد سلام‌هایی آرام و بعدتر حرف‌هایی کوتاه کنار نانوایی یا سر چاه آب. در شهری که حتی حرف‌زدن دختر و پسر می‌توانست برای خانواده‌ها «ننگ» باشد، همین گفت‌وگوهای کوتاه برای‌شان پر از ترس بود. مرسل همیشه با عجله حرف می‌زد و دوروبرش را نگاه می‌کرد تا کسی نبیند. اما سهراب هر بار با احترام و آرامش با او رفتار می‌کرد. همین احترام، همین گوش‌دادن ساده، چیزی بود که مرسل کمتر در زندگی‌اش تجربه کرده بود. ماه‌ها گذشت و رابطه‌ای عمیق میان‌شان شکل گرفت؛ نه رابطه‌ای شبیه قصه‌های عاشقانه، بلکه پیوندی میان دو انسان خسته که در دل تاریکی زندگی، تنها در کنار هم اندکی آرامش پیدا کرده بودند. سهراب برایش از رؤیای داشتن دکان کوچکی می‌گفت؛ از این‌که شاید روزی بتوانند خانه‌ای اجاره کنند و زندگی ساده‌ای داشته باشند. مرسل نیز از رؤیاهای نیمه‌جانش حرف می‌زد؛ از این‌که هنوز دوست دارد درس بخواند، کتاب بخواند و روزی کودکان را آموزش دهد. اما در افغانستان، به‌ویژه در خانواده‌های فقیر و سنتی، عشق اغلب جایی برای زنده‌ماندن ندارد. وقتی پدر مرسل فهمید دختری که سال‌ها برایش کار کرده و رنج کشیده، دل به پسری فقیر داده است، خشمگین شد. بارها فریاد زد: «ما دختر ره مفت بزرگ نکردیم که بره به یک بی‌پول شوهر کنه.» در همان روزها، چند خانواده دیگر نیز برای خواستگاری مرسل آمده بودند؛ یکی از آنان مردی حدود چهل‌وپنج‌ساله بود که همسر اولش بیمار بود و دنبال زن دوم می‌گشت. آن مرد توان پرداخت پول زیادی داشت و همین موضوع پدر مرسل را وسوسه کرده بود. وقتی سهراب موضوع را با خانواده‌اش در میان گذاشت، مادرش ابتدا ترسید. او می‌دانست خانواده دختر فقیرند و احتمالاً مبلغ سنگینی درخواست خواهند کرد. اما وقتی اصرار و درماندگی پسرش را دید، راضی شد. چند هفته بعد، همراه چند بزرگ‌تر محل به خواستگاری رفتند. خانه مرسل آن روز ساکت و سنگین بود. چای آوردند، اما کسی لبخند نمی‌زد. بعد از چند دقیقه سکوت، پدر مرسل مستقیم گفت: «اگر پسرتان واقعاً مرد است و توان زن‌گرفتن دارد، چهار لک افغانی لگه می‌دهد؛ بدون مصرف عروسی و دیگر چیزها.» اتاق در سکوت فرو رفت. مادر سهراب سرش را پایین انداخت. پدر بیمار سهراب حتی توان حرف‌زدن نداشت. چهار لک افغانی برای آنان مبلغی خیالی بود. سهراب ماهانه تنها هشت تا ده هزار افغانی درآمد داشت؛ آن‌هم اگر کار خوب می‌شد. آنان به سختی خرج دوا و نان خانه را پیدا می‌کردند. اما عشق، مخصوصاً وقتی با ناامیدی همراه شود، آدم را به جنگی بی‌پایان می‌کشاند. سهراب تسلیم نشد. قرض خواست، شب‌ها اضافه‌کاری کرد و حتی تصمیم گرفت قاچاقی به ایران برود تا کار کند و پول جمع کند؛ اما رفتن خطرناک بود و پول قاچاقبر را هم نداشت. هر بار که خانواده‌اش دوباره برای صحبت می‌رفتند، پدر مرسل فقط یک جمله می‌گفت: «یا پول، یا دختر.» در این میان، فشار بر مرسل بیشتر می‌شد. برادرانش به او بدبین شده بودند. موبایلش را گرفتند، اجازه بیرون‌شدنش کمتر شد و حتی مادرش از ترس شوهرش جرئت نمی‌کرد از دخترش حمایت کند. مرسل شب‌ها آرام گریه می‌کرد. بارها به سهراب گفته بود: «ما در این وطن حتی حق انتخاب زندگی خود ره نداریم.» زمستان همان سال، اوضاع بدتر شد. پدر مرسل تصمیم گرفت او را به همان مرد میان‌سال نامزد کند؛ مردی که دو فرزند تقریباً هم‌سن مرسل داشت. وقتی مرسل اعتراض کرد، پدرش سیلی محکمی به صورتش زد و گفت: «دختر در این خانه اختیار ندارد.» آن شب مرسل تا صبح گریه کرد. فردای آن روز، پنهانی به سهراب خبر داد. سهراب وقتی حرف‌های او را شنید، برای نخستین‌بار کاملاً شکست. او می‌دانست اگر مرسل به آن خانه برود، زندگی‌اش نابود خواهد شد. چند روز بعد، تصمیمی گرفتند که بیشتر از سر ترس بود تا امید: فرار. شبی سرد، وقتی برق‌های محله قطع شده بود و کوچه در تاریکی فرو رفته بود، مرسل از پنجره کوچک اتاقش بیرون شد. تنها یک بکس کوچک همراه داشت؛ چند لباس، کتابچه یادداشتش و عکسی قدیمی از مادرش. سهراب منتظرش بود. آنان سوار موتر مسافربری شدند و شهر را ترک کردند. چند ماه نخست را در اتاقی نمناک در حاشیه کابل گذراندند. اتاق‌شان فقط یک فرش کهنه، یک بخاری دودزده و چند ظرف داشت. سهراب در نانوایی کار پیدا کرد و روزی دوازده ساعت کار می‌کرد. دست‌هایش از شدت گرمای تنور سوخته بود. مرسل در خانه لباس می‌شست و گاهی برای همسایه‌ها خامک‌دوزی می‌کرد تا خرج نان فراهم شود. با وجود تمام سختی‌ها، آنان هنوز کنار هم آرام بودند. شب‌ها وقتی صدای ژنراتورهای کوچه خاموش می‌شد و شهر در تاریکی فرو می‌رفت، کنار هم می‌نشستند و آهسته حرف می‌زدند. مرسل می‌گفت: «حداقل این‌جا کسی ما ره مجبور نمی‌کند.» اما ترس همیشه با آنان بود. هر بار صدای در بلند می‌شد، قلب‌شان می‌لرزید. آنان می‌دانستند خانواده‌ها دست‌بردار نخواهند شد. در جامعه‌ای که «آبرو» گاهی از جان انسان مهم‌تر شمرده می‌شود، فرار دختر با مرد، برای برخی خانواده‌ها لکه‌ای است که فقط با خشونت پاک می‌شود. خانواده‌های آنان نیز چنین فکر می‌کردند. ماه‌ها دنباله‌شان گشتند. سرانجام یکی از آشنایان سهراب آنان را در بازار شناخت و خبر داد. چند مرد، یک غروب، ناگهان به اتاق‌شان هجوم بردند. سهراب را با مشت و لگد زدند. مرسل جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد، اما کسی رحم نکرد. همسایه‌ها از پشت درها فقط نگاه می‌کردند. آنان را با زور به هرات بازگرداندند. بعد از بازگشت، زندگی‌شان به جهنم تبدیل شد. سهراب را در زیرزمین خانه پدرش زندانی کردند. او را متهم می‌کردند که آبروی خانواده را برده است. لت‌وکوبش می‌کردند و از او می‌خواستند قسم بخورد دیگر هرگز نام مرسل را نیاورد. مرسل نیز در خانه پدرش حبس بود. برادرانش او را دشنام می‌دادند و می‌گفتند باید کشته شود تا «عبرت» شود. مادرش هر شب پنهانی برایش غذا می‌آورد و گریه می‌کرد، اما توان دفاع نداشت. روزها گذشت و فشارها شدیدتر شد. مرسل دیگر امیدی نداشت. او می‌دانست خانواده‌اش هرگز اجازه نخواهند داد دوباره با سهراب زندگی کند. سهراب نیز زیر شکنجه و تحقیر روحی فروپاشیده بود. تنها راه ارتباطی‌شان کودکی از همسایه‌ها بود که گاهی پنهانی پیام ردوبدل می‌کرد. آخرین پیام مرسل کوتاه بود: «اگر زنده بمانیم، باز ما ره جدا می‌کنند.» و آخرین پاسخ سهراب این بود: «پس بگذار هیچ‌کس ما ره از هم جدا نکنه.» یک شب بارانی، وقتی بیشتر اعضای خانواده خواب بودند، سهراب به نوعی خود را از زیرزمین بیرون کرد. کسی دقیق نمی‌داند چگونه به خانه مرسل رسید. شاید یکی از نزدیکان از روی دلسوزی کمکش کرده بود. اما صبح فردا، همه‌چیز تمام شده بود. آنان را در انباری خانه پیدا کردند؛ طنابی از سقف آویزان بود و هر دو کنار هم بی‌جان مانده بودند. دستان‌شان هنوز در هم گره خورده بود؛ انگار در آخرین لحظه نیز از ترس جدایی، یکدیگر را رها نکرده بودند. آن روز کوچه پر از جمعیت شد. زنان آرام گریه می‌کردند و مردان زیر لب از «بی‌آبرویی» حرف می‌زدند. اما کمتر کسی از فقر، فشار اجتماعی، معامله‌کردن دختران یا سنت‌هایی سخن می‌گفت که دو جوان را تا مرز مرگ رسانده بود. مادر مرسل هنگام دفن دخترش فقط خاک را با دستانش چنگ می‌زد و می‌گفت: «دخترم فقط زندگی می‌خواست… فقط زندگی…» اما در آن شهر، در آن جامعه زخمی و خسته، گاهی حتی ساده‌ترین آرزوها هم بیش از حد بزرگ‌اند. نویسنده: سارا کریمی

1 هفته قبل
سکوت
سکوت، خشونت و مرگ؛ قصه‌ای که هر روز تکرار می‌شود

کوچه از همان صبح زود بیدار می‌شد، اما نه با صدای خنده و رفت‌وآمدی که نشانه‌ی زندگی باشد، بلکه با صداهای خفه و محتاط؛ درهایی که آهسته باز و بسته می‌شدند، زن‌هایی که دبه‌های آب را با احتیاط می‌کشیدند و کودکانی که انگار از همان کودکی یاد گرفته بودند زیاد دیده نشوند. در یکی از همین پس‌کوچه‌های خاک‌گرفته‌ی کابل، خانه‌ای بود که بیشتر به یک اتاق فرسوده شباهت داشت تا جایی برای زندگی؛ سقفش ترک برداشته بود، دیوارهایش نم‌کشیده و دروازه‌اش زنگ‌زده بود. در همان خانه، دختری زندگی می‌کرد که سرنوشتش پیش از آن‌که خودش بتواند برایش تصمیم بگیرد، رقم خورده بود؛ دختری به نام «شبانه»؛ قصه‌اش شبیه صدها روایت ناگفته‌ی دیگر در همین شهر، همین کوچه‌ها و همین سکوت‌ها بود. شبانه بیست سال داشت، اما چهره‌اش نشان می‌داد سال‌ها بیشتر از سنش زیسته است؛ نه زندگی به معنای رشد و تجربه، بلکه به معنای تحمل و کنار آمدن با چیزهایی که هیچ دختری در آن سن نباید با آن روبه‌رو شود. او در خانواده‌ای به دنیا آمده بود که فقر در آن مانند سایه‌ای دائمی حضور داشت. پدرش سال‌ها در کارهای شاقه کار کرده بود؛ از ساختمان‌سازی تا باربری در بازار، اما هیچ‌گاه نتوانسته بود زندگی را از لبه‌ی سقوط دور کند. قرض‌ها یکی پس از دیگری جمع شده بودند؛ برای درمان بیماری، برای زمستان‌های سرد، برای روزهایی که کار نبود و نان هم پیدا نمی‌شد. در چنین خانه‌ای، آرزوها معمولاً فرصت رشد پیدا نمی‌کنند، اما شبانه هنوز در دلش چیزی داشت؛ میل خاموشی برای بیرون رفتن از این وضعیت، برای درس خواندن، برای داشتن زندگی‌ای که در آن انتخاب معنا داشته باشد. اما در واقعیت‌های سختی که بسیاری از خانواده‌ها در افغانستان با آن روبه‌رو هستند، انتخاب اغلب به واژه‌ای بی‌معنا تبدیل می‌شود. وقتی قرض‌ها بالا می‌گیرد و راهی برای پرداخت باقی نمی‌ماند، تصمیم‌هایی گرفته می‌شود که بیشتر شبیه معامله‌اند تا انتخاب. برای پدر شبانه نیز همین اتفاق افتاد. او در برابر مردی قرار گرفت که نه با نیت ساختن زندگی مشترک، بلکه با حساب‌وکتاب دقیق آمده بود؛ مردی چهل‌وپنج‌ساله، دارای همسر و کودکی سه‌ساله، که پیشنهادی ساده اما ویرانگر داد: بخشش قرض‌ها در برابر ازدواج با شبانه. در آن شب، وقتی موضوع در خانه مطرح شد، سکوتی سنگین همه‌جا را گرفت. مادر اشک می‌ریخت اما صدایش درنمی‌آمد، پدر از نگاه کردن به چشمان دخترش فرار می‌کرد، و شبانه در گوشه‌ای نشسته بود؛ چشمانی که انگار در همان لحظه همه‌ی رویاهایش را بدرقه می‌کردند. هیچ‌کس از او نپرسید چه می‌خواهد یا چه احساسی دارد. در آن شرایط، رضایت او اهمیتی نداشت؛ مسئله زنده ماندن خانواده بود، نه آینده‌ی یک دختر. و شبانه، بی‌آن‌که چیزی بگوید، پذیرفت؛ یا شاید بهتر است گفت: وادار به پذیرش شد. مراسم، بیشتر شبیه گردهمایی‌ای بی‌روح بود تا عروسی. نه موسیقی‌ای، نه لبخندی از دل، نه نشانی از امید. لباس سفید بر تن شبانه، بیش از آن‌که آغاز باشد، شبیه نشانه‌ای از پایان بود. وقتی از خانه بیرون رفت، تنها یک‌بار پشت سرش نگاه کرد؛ نگاهی کوتاه اما پر از ناگفته‌ها. شاید در همان لحظه بخشی از وجودش برای همیشه در همان خانه جا ماند. خانه‌ی شوهرش در یکی از همان کوچه‌های تنگ کابل قرار داشت؛ جایی که دیوارها بلند بودند و نور به سختی به داخل می‌رسید. فضا سنگین بود، گویی سال‌ها خشونت و سکوت در دیوارها نفوذ کرده باشد. زن اول مرد هنوز در آن خانه زندگی می‌کرد؛ زنی که روزگاری شاید شبیه شبانه بوده، اما اکنون به حضوری خاموش تبدیل شده بود. نگاهش به شبانه نه خصومت داشت و نه مهربانی؛ فقط تهی بود، شبیه کسی که دیگر هیچ انتظاری از زندگی ندارد. روزهای نخست برای شبانه با ترس و تلاش برای سازگاری گذشت. زودتر از همه بیدار می‌شد، خانه را تمیز می‌کرد، غذا آماده می‌ساخت و حتی نفس کشیدنش را هم کنترل می‌کرد تا مزاحم نباشد. اما در خانه‌ای که خشونت به بخشی از ساختار آن تبدیل شده، هیچ تلاشی کافی نیست. شوهرش مردی بود که خشم را بی‌مقدمه نشان می‌داد؛ صدایش ناگهان بالا می‌رفت و دست‌هایش بدون تردید فرود می‌آمدند. بهانه‌ها گاهی کوچک بودند و گاهی نامعلوم، اما نتیجه همیشه یکسان بود: لت‌وکوب، تحقیر و سکوت. در این میان، تنها روشنایی کوچک زندگی شبانه، کودک سه‌ساله‌ای بود که در همان خانه زندگی می‌کرد؛ پسری از زن اول مرد. او اغلب ساکت بود و در گوشه‌ای می‌نشست. شاید به شبانه نزدیک شد چون در میان آن همه سردی، تنها کسی که به او لبخند می‌زد همین دختر جوان بود. شبانه برایش قصه می‌گفت، برایش غذا می‌گذاشت و شب‌ها کنارش می‌نشست تا نترسد. در دلش حسی شبیه مادری شکل گرفته بود؛ حسی کوتاه اما واقعی، که تنها معنای قابل‌تحمل آن روزها بود. اما حتی این حس نیز نتوانست او را از واقعیت خانه محافظت کند. روز پنجم، همه‌چیز به نقطه‌ی بی‌بازگشت رسید. روزی که مانند دیگر روزها آغاز شد، با کارهای تکراری و خستگی. اما وقتی مرد به خانه آمد، چیزی در نگاهش بود که ترس را در دل شبانه زنده کرد؛ خشمی سنگین‌تر از همیشه. بهانه‌ای کوچک کافی بود تا فریادها آغاز شود. شبانه تلاش کرد توضیح بدهد، اما کلماتش در میان صداها گم شدند. مرد جلو آمد. فاصله کوتاه شد. دستش بالا رفت. ضربه‌ها یکی پس از دیگری فرود آمدند؛ بی‌وقفه و بی‌رحم. شبانه به دیوار رسید، راهی برای عقب‌نشینی نداشت. کودک در گوشه‌ای ایستاده بود، با چشمانی وحشت‌زده و ناتوان. آخرین ضربه به سر شبانه خورد. برخورد با دیوار، صدایی کوتاه داشت؛ صدایی که برای او پایان بود. روی زمین افتاد، بی‌حرکت. خون آرام از پیشانی‌اش جاری شد. او را با شتاب به شفاخانه رساندند، اما زمان بازنمی‌گشت. داکتران از آسیب شدید مغزی و خون‌ریزی داخلی گفتند؛ امیدی کم‌رنگ. شبانه به کُما رفت؛ میان بودن و نبودن. پنج روز گذشت. مادرش آمد و بی‌صدا گریه کرد. پدرش بیرون ایستاد و سکوت کرد. هیچ‌کس آن فاصله میان زندگی و مرگ را پر نکرد. در روز پنجم، نفس‌هایش آرام شد و سپس متوقف گشت؛ بی‌خداحافظی، بی‌کلمه‌ای، بی‌فرصتی برای ماندن. خبر مرگش به کوچه رسید. زن‌ها جمع شدند، آه کشیدند، گفتند «بیچاره»، و سپس زندگی ادامه یافت؛ همان‌طور که همیشه ادامه پیدا می‌کند. کودک سه‌ساله در همان خانه ماند؛ با همان دیوارها، همان سکوت و همان پدر. شاید در ذهنش تصویری مبهم از مهربانی شبانه باقی بماند. او در گورستانی ساده دفن شد؛ بدون حرفی از آرزوهایش، بدون روایتی از آینده‌ای که هرگز فرصت نداشت. و حقیقت تلخ این است که شبانه تنها یک نام نیست. در بسیاری از گوشه‌های این سرزمین، چنین روایت‌هایی در سکوت تکرار می‌شوند؛ زیر سایه فقر، قرض و ساختارهایی که انتخاب را از زنان می‌گیرند. شبانه رفت، اما سکوتی که از او باقی مانده، هنوز در همان کوچه جریان دارد؛ سکوتی پر از حرف‌هایی که هیچ‌گاه گفته نشدند. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
از محبت
از محبت تا خشونت؛ سقوط یک زندگی مشترک

در یکی از کوچه‌های خاکی و کم‌رفت‌وآمد شهر هرات، جایی که دیوارهای کاه‌گلی هنوز رازهای بسیاری را در سینه پنهان کرده‌اند و شب‌ها زودتر از هر جای دیگر فرود می‌آیند، زنی زندگی می‌کند که سرگذشتش نه با فریاد، بلکه با سکوتی طولانی و فرساینده نوشته شده است. نامش را بگذاریم «شکیلا»؛ زنی که شش سال پیش، با دلی سرشار از امید و چشمانی روشن از رؤیا، قدم به خانه‌ای گذاشت که گمان می‌کرد قرار است پناهگاهش باشد؛ جایی برای محبت، صمیمیت و شاید روزی صدای خنده کودکی که به زندگی‌اش معنا ببخشد. آرزوهای شکیلا ساده بود؛ نه خانه‌ای بزرگ می‌خواست و نه زندگی‌ای تجملی. تنها می‌خواست دوست داشته شود و در کنار مردی که انتخاب کرده بود ـ یا برایش انتخاب شده بود ـ احساس امنیت کند. سال‌های نخست زندگی‌شان، هرچند خالی از دشواری نبود، اما برای شکیلا قابل تحمل و گاه دلگرم‌کننده بود. شوهرش در آن سه سال اول، مردی به نظر می‌رسید که می‌خواهد زندگی را بسازد. گاهی با دست خالی به خانه می‌آمد، اما با لبخند؛ گاهی خسته بود، اما برای او وقت می‌گذاشت. شب‌ها کنار هم می‌نشستند، چای می‌نوشیدند و از روزی که گذشته بود سخن می‌گفتند. شکیلا در همان لحظه‌های کوچک، آینده‌ای بزرگ برای خود می‌ساخت؛ آینده‌ای که در آن کودکی میانشان می‌دوید، او را «مادر» صدا می‌کرد و مردی که کنارش نشسته بود، با افتخار به آن زندگی نگاه می‌کرد. او با همین خیال‌ها روزها را می‌گذراند و شب‌ها با امید فردایی بهتر به خواب می‌رفت. اما زمان گذشت و آنچه باید می‌آمد، نیامد. سه سال از ازدواجشان گذشته بود و هنوز خانه‌شان صدای کودکی را نشنیده بود. در آغاز، شکیلا چندان به این موضوع نمی‌اندیشید. با خود می‌گفت هنوز وقت هست، خدا بزرگ است و هر چیز در زمان خودش رخ می‌دهد. اما جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کرد، مجال نادیده گرفتن این مسئله را به او نمی‌داد. نگاه‌های مردم، حرف‌های فامیل و کنایه‌های زنان همسایه، همه چون سوزن‌هایی بودند که هر روز در قلبش فرو می‌رفتند. هر بار که به مهمانی می‌رفت، کسی پیدا می‌شد که با لبخندی مصنوعی بپرسد: «هنوز بچه‌دار نشدید؟» یا با لحنی ظاهراً دلسوزانه اما آکنده از سرزنش بگوید: «دکتر رفتی؟ شاید مشکلی داشته باشی.» شکیلا هر بار لبخندی می‌زد، سر به زیر می‌انداخت و چیزی نمی‌گفت، اما در درونش طوفانی برپا می‌شد. بارها از شوهرش خواست با هم نزد داکتر بروند تا دلیل این ماجرا روشن شود، اما مرد همیشه بهانه‌ای می‌آورد. گاهی می‌گفت: «لازم نیست»، گاهی می‌گفت: «خدا خودش می‌دهد» و گاهی با عصبانیت بحث را پایان می‌داد. شکیلا آن روزها این رفتار را به حساب غرور مردانه یا بی‌اعتنایی می‌گذاشت و بیشتر سکوت می‌کرد؛ زیرا از کودکی آموخته بود زن باید صبر کند، تحمل کند و زندگی را حفظ نماید. اما تغییرات به همین‌جا ختم نشد. از سال سوم به بعد، رفتار شوهرش آرام‌آرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه مانند چراغی که کم‌کم نورش را از دست می‌دهد. دیگر کمتر با او سخن می‌گفت، کمتر به چشمانش نگاه می‌کرد و لبخندهایی که زمانی مایه دلگرمی شکیلا بود، آرام‌آرام محو شد. شکیلا ابتدا این تغییر را جدی نگرفت. با خود می‌اندیشید شاید خسته است، شاید گرفتار مشکلات کاری شده، شاید فشار زندگی بر او سنگینی می‌کند. تلاش کرد مهربان‌تر باشد، بیشتر سکوت کند، کمتر سؤال بپرسد؛ شاید همه چیز دوباره مانند گذشته شود. اما نشد. سال چهارم، فاصله‌ای میانشان افتاد که دیگر نمی‌شد نادیده‌اش گرفت. آنان دیگر نه چون دو همسر، بلکه مانند دو غریبه زیر یک سقف زندگی می‌کردند. سخنانشان کوتاه و بی‌روح شده بود، نگاه‌ها خالی از احساس و شب‌ها سرد و طولانی. شکیلا گاهی در تاریکی شب، وقتی مرد خواب بود، به چهره‌اش خیره می‌شد و از خود می‌پرسید: «چه شد که این‌قدر تغییر کرد؟» اما پاسخی نمی‌یافت. در این میان، فشار نداشتن فرزند هر روز سنگین‌تر می‌شد. دیگر تنها یک سؤال ساده نبود؛ به اتهامی تبدیل شده بود که همه انگشت‌ها را به سوی او نشانه می‌رفت. حتی در خانواده شوهرش نگاه‌ها عوض شده بود. گاه سخنانی می‌شنید که مستقیم نبود، اما معنایش روشن بود: «زن اگر بچه نداشته باشد، چه ارزشی دارد؟» این جمله‌ها چون خوره به جانش افتاده بود. سال پنجم، شکیلا به نقطه‌ای رسید که دیگر نتوانست تحمل کند. روزی، پس از مهمانی‌ای که بار دیگر در آن آماج سؤال و کنایه قرار گرفته بود، به خانه آمد، در را بست و برای نخستین بار با صدای بلند گریست. آن شب، وقتی شوهرش بازگشت، با صدایی لرزان از شدت بغض گفت: «بیا برویم داکتر. هرچه هست، باید بفهمیم مشکل چیست.» این بار، برخلاف همیشه، مرد سکوت کرد؛ سکوتی که برای شکیلا عجیب بود. چند روز بعد، سرانجام پذیرفت. روز مراجعه به داکتر، یکی از سنگین‌ترین روزهای زندگی شکیلا بود. در اتاقی کوچک، با دیوارهای سفید و بوی دارو، نشسته بود و دست‌هایش را در هم گره کرده بود. قلبش تند می‌زد و ذهنش لبریز از ترس بود. وقتی نتایج آماده شد، داکتر با لحنی آرام آغاز به سخن کرد، اما جمله‌ای که بر زبان آورد، جهان شکیلا را در یک لحظه فرو ریخت: «مشکل از شما نیست... مشکل از همسرتان است.» برای چند ثانیه، همه چیز متوقف شد. صداها دور شدند، تصویرها تار گشتند و تنها یک سؤال در ذهنش شکل گرفت. به شوهرش نگاه کرد؛ انتظار داشت تعجب کند، شوکه شود، پرسشی بپرسد. اما چهره مرد بی‌تفاوت بود، گویی این سخن را پیش‌تر شنیده باشد. همین بی‌تفاوتی، بیش از خود خبر، شکیلا را لرزاند. وقتی از کلینیک بیرون آمدند، سکوتی سنگین میانشان حاکم بود. شکیلا دیگر نتوانست خود را نگه دارد. با صدایی لرزان پرسید: «تو از قبل می‌دانستی؟» مرد لحظه‌ای مکث کرد، سپس بی‌آنکه به او نگاه کند، گفت: «بعضی چیزها را لازم نیست همه بدانند.» این جمله، چون ضربه‌ای سهمگین، همه چیز را در وجود شکیلا خرد کرد. در همان لحظه فهمید که نه فقط با یک مشکل، بلکه با دروغی بزرگ زندگی کرده است. از آن روز به بعد، همه چیز بدتر شد. مردی که پیش‌تر تنها سرد شده بود، اکنون خشن شده بود. کوچک‌ترین بهانه‌ای کافی بود تا صدایش بلند شود، فریاد بزند و سکوت‌های طولانی‌اش را با خشم پر کند. گاهی وسایل را به زمین می‌کوبید، گاهی روزها با او سخن نمی‌گفت و گاهی با کلماتی که از هر ضربه‌ای دردناک‌تر بودند، شکیلا را تحقیر می‌کرد. عجیب آنکه هنوز هم او را مقصر جلوه می‌داد، گویی حقیقتی که روشن شده بود، هیچ اهمیتی ندارد. شکیلا دیگر نمی‌دانست چه باید بکند. حقیقت را می‌دانست، اما نمی‌توانست آن را فریاد بزند؛ زیرا در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کرد، سخن زن هرگز به اندازه مرد باور نمی‌شد. اگر چیزی می‌گفت، شاید متهمش می‌کردند، شاید می‌گفتند دروغ می‌گوید، شاید سرزنش بیشتری نصیبش می‌شد. سال ششم، خانه‌ای که زمانی برایش لبریز از امید بود، به جایی بدل شد که هر دیوارش بوی غم می‌داد. دیگر هیچ صمیمیتی باقی نمانده بود. دو انسان در کنار هم زندگی می‌کردند، اما نه حرفی میانشان بود، نه احساسی، نه آینده‌ای. تنها روزها می‌گذشتند، یکی پس از دیگری، بی‌آنکه چیزی تغییر کند. شب‌ها، وقتی همه چیز ساکت می‌شد، شکیلا در گوشه‌ای از اتاق می‌نشست و به زندگی‌اش می‌اندیشید؛ به آن دختر شش سال پیش که چه ساده و امیدوار بود، به لبخندهایی که دیگر وجود نداشتند و به سال‌هایی که اگر حقیقت را می‌دانست، شاید می‌توانست جور دیگری زندگی کند. او نه فقط برای کودکی که هرگز به دنیا نیامد گریه می‌کرد، بلکه برای خودش، برای عمرش و برای اعتمادی که شکسته شده بود. اکنون در جایی ایستاده بود که نه رفتن برایش آسان بود و نه ماندن قابل تحمل. رفتن یعنی روبه‌رو شدن با جامعه، با حرف مردم، با خانواده‌ای که شاید حمایتش نکنند؛ و ماندن یعنی ادامه دادن به زندگی‌ای که هر روز بخشی از وجودش را خاموش‌تر می‌کرد. قصه شکیلا، قصه یک زن تنها نیست. قصه حقیقت‌هایی است که پنهان می‌شوند، قصه دروغ‌هایی که سال‌ها زندگی را شکل می‌دهند و قصه زنانی که در میان همه این‌ها، بی‌صدا می‌شکنند؛ بی‌آنکه کسی صدای شکستنشان را بشنود. نویسنده: سارا کریمی

3 هفته قبل
از چادر سفید
از چادر سفید تا کفن؛ روایت دردناک یک ازدواج اجباری

گل‌چهره وقتی به دنیا آمد، کسی برایش جشن نگرفت. در خانه‌ای گِلی، در یکی از کوچه‌های دورافتاده‌ی تخار، تولد دختر بیشتر شبیه خبری عادی بود تا اتفاقی خوش. مادرش بعدها برایش گفته بود آن روز هوا سرد بود و باد از لای درزهای دیوار می‌وزید. او را در پارچه‌ای کهنه پیچیده بودند تا از سرما در امان بماند. اما شاید هیچ‌کس نمی‌دانست آن سرما، فقط سرمای هوا نبود؛ سرمایی بود که قرار بود تا آخر عمر در زندگی گل‌چهره باقی بماند. کودکی‌اش کوتاه بود؛ خیلی کوتاه‌تر از آن‌چه باید می‌بود. هنوز درست بازی کردن را یاد نگرفته بود، هنوز عروسک‌هایش را خوب نشناخته بود که کم‌کم فهمید در این دنیا، دختر بودن یعنی زود بزرگ شدن. وقتی دخترهای هم‌سنش در کوچه‌ها می‌دویدند، او کنار مادرش می‌نشست و به نخ و سوزن نگاه می‌کرد یا ظرف‌های خاک‌گرفته را می‌شست. اما در دلش چیزهای دیگری می‌گذشت. گاهی وقتی از دور صدای مکتب می‌آمد، صدای خنده‌ی دخترهایی که کتاب به بغل داشتند، دلش می‌خواست بداند در آن کتاب‌ها چه نوشته شده است. اما این خواستن‌ها جایی نداشت. در خانه‌ی آن‌ها، نان مهم‌تر از رؤیا بود. سال‌ها به همین شکل گذشت تا این‌که یک روز همه‌چیز ناگهان تغییر کرد. آن روز، مادرش کمتر حرف می‌زد و پدرش با مردی غریبه در گوشه‌ی اتاق آهسته صحبت می‌کرد. گل‌چهره نمی‌فهمید چه می‌گویند، اما از نگاه‌هایشان ترسیده بود. شب که شد، مادرش آمد، کنارش نشست، دستش را گرفت و گفت: «دخترم، قسمتت همین بوده.» این جمله را بعدها بارها در زندگی‌اش شنید؛ جمله‌ای که همیشه به‌جای پاسخ، به‌جای انتخاب و به‌جای حق، به او داده می‌شد. پانزده‌ساله بود که عروس شد؛ نه با شادی، نه با موسیقی، نه با لبخندی واقعی. فقط چند زن آمدند، چادری سفید روی سرش انداختند و او را به خانه‌ای بردند که قرار بود «خانه‌اش» باشد. اما از همان لحظه‌ای که قدم به آن خانه گذاشت، فهمید این‌جا جایی برای او نیست. شوهرش مردی میان‌سال بود، با صورتی خسته و نگاهی که هیچ گرمایی در آن نبود. اما آن‌چه بیشتر گل‌چهره را ترساند، حضور زن دیگری در خانه بود؛ زن اول. زنی که سال‌ها در آن خانه زندگی کرده بود و حالا باید حضور یک دختر نوجوان را در کنار خود تحمل می‌کرد. نگاه‌های آن زن، پر از حرف‌های ناگفته بود؛ حرف‌هایی از خشم، تحقیر، حسادت و شاید هم درد. اما سخت‌تر از آن، فرزندان زن اول بودند. بعضی از آن‌ها از خود گل‌چهره بزرگ‌تر بودند. آن‌ها او را «مادر» صدا نمی‌کردند، حتی نامش را هم با احترام نمی‌گفتند. برایشان او فقط غریبه‌ای بود، مزاحمی که نباید در آن خانه می‌بود. روزهای اول، گل‌چهره سعی کرد همه‌چیز را تحمل کند. صبح زود بیدار می‌شد، کارهای خانه را انجام می‌داد، نان می‌پخت، آب می‌آورد و لباس می‌شست. کمتر حرف می‌زد و بیشتر سکوت می‌کرد. فکر می‌کرد اگر آرام باشد، اگر کاری نکند که کسی را ناراحت کند، شاید زندگی کمی نرم‌تر شود. اما زندگی در آن خانه به این سادگی‌ها تغییر نمی‌کرد. اولین بار که به او توهین شد، شوکه شد. کلمه‌ها مثل سنگ به سویش پرتاب می‌شدند: «بی‌ارزش»، «بی‌جا»، «دختر اضافی». این واژه‌ها کم‌کم به بخشی از زندگی‌اش تبدیل شدند. بعد از آن، دست‌ها هم وارد شدند؛ سیلی‌هایی که ناگهانی فرود می‌آمدند، لگدهایی که از پشت می‌خورد، موهایی که کشیده می‌شدند. هر بار که درد می‌کشید، به خودش می‌گفت شاید این آخرین بار باشد. اما آخرینی در کار نبود. سال‌ها گذشت و گل‌چهره سه فرزند به دنیا آورد. وقتی نخستین کودکش را در آغوش گرفت، اشک ریخت؛ نه فقط از درد زایمان، بلکه از امید. امیدی که می‌گفت حالا شاید کسی او را جدی بگیرد، حالا شاید جایگاهش در خانه محکم‌تر شود. اما این امید هم، مثل بسیاری از امیدهای دیگرش، آرام‌آرام خاموش شد. زندگی‌اش تبدیل شده بود به چرخه‌ای تکراری از کار، توهین و خشونت. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، او در گوشه‌ای می‌نشست، زخم‌هایش را لمس می‌کرد و بی‌صدا گریه می‌کرد. نمی‌خواست کسی صدایش را بشنود؛ شاید چون می‌دانست شنیده شدن هم چیزی را تغییر نمی‌دهد. گاهی به خانه‌ی پدرش فکر می‌کرد، اما آن‌جا هم پناهی نداشت. همان‌ها بودند که او را فرستاده بودند. اگر برمی‌گشت، شاید سرزنش می‌شد، شاید دوباره مجبورش می‌کردند به همان خانه بازگردد. پس ماند؛ با همه‌ی دردها و همه‌ی ترس‌ها. فرزندان زن اول هرچه بزرگ‌تر می‌شدند، خشونت‌شان هم بیشتر می‌شد. انگار گل‌چهره برایشان نماد تمام ناعدالتی‌هایی بود که فکر می‌کردند در حق‌شان شده است. خشم‌شان را بر سر او خالی می‌کردند، بی‌آن‌که لحظه‌ای فکر کنند او خود قربانی است. روز آخر، هیچ نشانه‌ای نداشت که قرار است پایان باشد. صبح مثل همیشه آغاز شد. گل‌چهره بیدار شد، نان پخت، کودکانش را آماده کرد. شاید حتی لحظه‌ای لبخند زد، وقتی یکی از بچه‌هایش چیزی گفت. اما این لحظه‌های کوچک، خیلی زود در تاریکی گم شدند. نمی‌دانیم دقیقاً چه شد که آن روز خشونت به اوج رسید. شاید حرفی ساده، شاید سوءتفاهمی کوچک، شاید فقط انباشت سال‌ها خشم. اما آن‌چه رخ داد، چیزی فراتر از یک دعوای معمولی بود. آن‌ها به سراغش آمدند؛ با فریاد، با خشم، با دست‌هایی که دیگر هیچ کنترلی نداشتند. ضربه‌ها یکی پس از دیگری بر بدنش فرود آمدند. گل‌چهره سعی کرد خودش را جمع کند، سعی کرد از خود محافظت کند، اما توانش را نداشت. بدنش سال‌ها بود که زیر بار خشونت خم شده بود. هیچ‌کس جلوشان را نگرفت؛ نه شوهرش، نه کسی دیگر. انگار در آن لحظه، جان گل‌چهره ارزشی نداشت. وقتی افتاد، شاید هنوز زنده بود. شاید هنوز امید داشت کسی کمکش کند. اما کمکی نیامد. فقط سکوت بود و نفس‌هایی که آرام‌آرام قطع شدند. مرگش آرام نبود؛ نتیجه‌ی سال‌ها دردی بود که در یک لحظه جمع شد و پایان داد. بعد از آن، خانه دوباره ساکت شد؛ همان‌طور که همیشه بود. اما این‌بار سکوتش سنگین‌تر بود، چون دیگر گل‌چهره‌ای نبود که در آن گوشه نفس بکشد. سه کودکش حالا بدون مادر مانده‌اند. کودکانی که شاید هنوز معنای مرگ را نمی‌دانند، اما جای خالی مادر را حس می‌کنند. شاید شب‌ها به دنبالش بگردند، شاید صدایش کنند و پاسخی نگیرند. داستان گل‌چهره، داستانی است که در بسیاری از خانه‌ها تکرار می‌شود؛ نه همیشه با این پایان، اما با همان درد، همان سکوت و همان بی‌پناهی. او می‌توانست زندگی دیگری داشته باشد. می‌توانست درس بخواند، می‌توانست انتخاب کند، می‌توانست بخندد. اما هیچ‌کدام از این‌ها برایش ممکن نشد. در نهایت، آن‌چه از گل‌چهره باقی ماند، فقط نامی است و خاطره‌ای تلخ. نامی که شاید به‌زودی فراموش شود، اما داستانش ـ اگر کسی آن را بگوید ـ می‌تواند یادآور این باشد که هنوز، در گوشه‌هایی از این جهان، زنانی هستند که در سکوت رنج می‌کشند و در همان سکوت از بین می‌روند. نویسنده: سارا کریمی

3 هفته قبل
دانش و فناوری

پژوهشگران: در شرکت‌های تحت مدیریت زنان، مردان آزارگر بیشتر اخراج می‌شوند

یافته‌های «انستیتوت مطالعات مالی» در بریتانیا نشان می‌دهد، در شرکت‌های تحت مدیریت زنان، احتمال اخراج مردانی که به آزار جنسی یا فیزیکی همکاران خود متهم شدند، بیشتر است. انستیتوت مطالعات مالی در بریتانیا با تحلیل و تفسیر چندین پژوهش بین‌المللی «قوی و معتبر»، خشونت‌ مبتنی بر جنسیت را در محیط‌های کاری بررسی کرده است. بر اساس یکی از مطالعات فنلندی که در این گزارش نقل شده، مردانی که مرتکب آزار علیه همکاران مرد می‌شوند، بیشتر از مردانی که همکار زن را آزار می‌دهند، اخراج می‌شوند. مطالعات نشان می‌دهد زنانی که در محل کار مورد آزار جنسی یا جسمی قرار می‌گیرند، با آسیب جدی به آینده شغلی خود از جمله از دست دادن شغل، کاهش ساعات کاری و کم شدن درآمد مواجه می‌شوند. مطالعه‌ای دیگر از فنلند بر اساس داده‌های پولیس نشان می‌دهد زنانی که تجاوز جنسی را گزارش می‌کنند، تا پنج سال پس از حادثه به طور میانگین ۱۷ درصد کاهش درآمد داشته‌اند؛ اما یافته‌ها بیان می‌کند در مناطقی که گزارش‌های آزارجنسی بیشتر به دادگاه کشیده شده، آسیب اقتصادی قربانیان کمتر بوده است. همچنین این انستیتوت به مطالعات اخیر در بریتانیا اشاره کرده که نشان می‌دهد بیکاری زنان خطر خشونت خانگی را افزایش می‌دهد. نویسندگان این مطالعات نتیجه‌گیری کرده‌اند: «وابستگی مالی آسیب‌پذیری را افزایش می‌دهد و نشان می‌دهد که شرایط اقتصادی چه تأثیری بر خشونت مبتنی بر جنسیت دارد.» این پژوهش داده‌هایی درباره تأثیر عملکرد پولیس بر نتایج برای قربانیان خشونت خانگی گردآوری کرده و نشان داده است که «بازداشت، اثر بازدارنده قوی بر مرتکبان دارد. مطالعه دیگری در منچستر نیز تأیید کرده است که پیگرد قانونی مجرمان، احتمال تکرار جرم را نزدیک به ۴۰ درصد کاهش می‌دهد. مگدالینا دومینگز، نویسنده همکار این تحقیق، گفته است: «جمع‌بندی این یافته‌ها نشان می‌دهد اقتصاددانان باید خشونت مبتنی بر جنسیت را جدی بگیرند. زنان هزینه‌های زیادی به دلیل آزار و خشونت می‌پردازند؛ اما واکنش محل کار، پولیس و دیگر نهادها می‌تواند مسیر بهبودی را تغییر دهد.» همچنین، کاترین هول، مشاور مستقل در امور آزارهای جنسی در بریتانیا، نیز تاکید کرده است که این یافته‌ها اهمیت توجه سیاست‌گذاران و شرکت‌ها به پیامدهای اقتصادی و اجتماعی عظیم خشونت مبتنی بر جنسیت را نشان می‌دهد و افزود: «مقابله با خشونت علیه زنان و دختران نه تنها یک وظیفه اخلاقی، بلکه از دید اقتصادی نیز ضروری است.»

زن و بهداشت

واژینوز باکتریایی و تأثیر آن بر سلامت باروری زنان

واژینوز باکتریایی (Bacterial Vaginosis یا BV) یکی از شایع‌ترین اختلالات واژینال در زنانِ سنین باروری است. بسیاری از افراد آن را با عفونت قارچی اشتباه می‌گیرند، در حالی‌که ماهیت این دو کاملاً متفاوت است. واژینوز باکتریایی در حقیقت به‌هم‌خوردن تعادل طبیعی باکتری‌های واژن است؛ تعادلی که نقش مهمی در سلامت عمومی و باروری زنان دارد. در این مقاله، به‌صورت علمی اما ساده بررسی می‌کنیم که واژینوز باکتریایی چیست، چرا ایجاد می‌شود و چه تأثیری بر باروری و بارداری دارد. واژینوز باکتریایی چیست؟ واژن به‌طور طبیعی محیطی زنده و پویا دارد که توسط باکتری‌های مفید، به‌ویژه گونه‌های لاکتوباسیلوس، محافظت می‌شود. این باکتری‌ها با تولید اسید لاکتیک، محیط واژن را اسیدی نگه می‌دارند و مانع رشد میکروب‌های مضر می‌شوند. در واژینوز باکتریایی، تعداد لاکتوباسیل‌ها کاهش می‌یابد و در مقابل، باکتری‌های بی‌هوازی مضر مانند Gardnerella vaginalis بیش از حد رشد می‌کنند. در نتیجه، pH واژن افزایش یافته و تعادل طبیعی میکروبی آن برهم می‌خورد. نکته مهم این است که BV یک بیماری مقاربتی کلاسیک محسوب نمی‌شود، هرچند فعالیت جنسی می‌تواند در بروز آن نقش داشته باشد. علائم شایع واژینوز باکتریایی برخی زنان هیچ علامتی ندارند، اما در صورت بروز علائم، موارد زیر شایع‌تر است: ترشحات رقیق خاکستری یا سفید بوی ناخوشایند شبیه بوی ماهی، به‌ویژه پس از رابطه جنسی سوزش خفیف هنگام ادرار خارش خفیف واژن شدت علائم در افراد مختلف متفاوت است و گاهی این اختلال به اشتباه به‌عنوان عفونت قارچی درمان می‌شود؛ موضوعی که می‌تواند مشکل را تشدید کند. چرا واژینوز باکتریایی ایجاد می‌شود؟ عوامل مختلفی می‌توانند تعادل باکتریایی واژن را برهم بزنند، از جمله: شست‌وشوی داخلی واژن (دوش واژینال) داشتن شرکای جنسی متعدد مصرف برخی آنتی‌بیوتیک‌ها سیگار کشیدن تغییرات هورمونی به‌طور کلی، هر عاملی که جمعیت باکتری‌های مفید را کاهش دهد، می‌تواند زمینه را برای رشد بیش‌ازحد باکتری‌های مضر فراهم کند. تأثیر واژینوز باکتریایی بر سلامت باروری یکی از مهم‌ترین نگرانی‌ها درباره BV، تأثیر آن بر باروری و سلامت بارداری است. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که این اختلال می‌تواند پیامدهای قابل توجهی داشته باشد. ۱. کاهش شانس بارداری طبیعی افزایش pH واژن می‌تواند بر حرکت و بقای اسپرم اثر منفی بگذارد. اسپرم برای حرکت مؤثر به محیطی متعادل نیاز دارد و تغییرات ناشی از BV ممکن است تحرک آن را کاهش داده و احتمال لقاح را کمتر کند. همچنین التهاب خفیف ناشی از این اختلال می‌تواند کیفیت مخاط دهانه رحم را تغییر دهد؛ مخاطی که نقش مهمی در عبور اسپرم دارد. ۲. افزایش خطر بیماری التهابی لگن (PID) در صورت درمان‌نشدن، باکتری‌ها ممکن است به رحم و لوله‌های فالوپ گسترش پیدا کنند و باعث بیماری التهابی لگن شوند. این بیماری می‌تواند: موجب انسداد لوله‌های فالوپ شود خطر بارداری خارج‌رحمی را افزایش دهد به ناباروری دائمی منجر شود به همین دلیل، تشخیص و درمان به‌موقع اهمیت زیادی دارد. ۳. تأثیر بر موفقیت درمان‌های کمک‌باروری برخی مطالعات نشان داده‌اند زنانی که تحت درمان‌هایی مانند IVF یا IUI قرار می‌گیرند و هم‌زمان دچار عدم تعادل میکروبی واژن هستند، ممکن است شانس موفقیت کمتری داشته باشند. محیط التهابی و تغییر در فلور واژینال می‌تواند بر لانه‌گزینی جنین اثر بگذارد. به همین دلیل، برخی متخصصان پیش از آغاز درمان ناباروری، وضعیت میکروبی واژن را بررسی می‌کنند. ۴. عوارض در دوران بارداری واژینوز باکتریایی در دوران بارداری با مشکلاتی مانند موارد زیر مرتبط دانسته شده است: زایمان زودرس پارگی زودرس کیسه آب وزن کم نوزاد هنگام تولد عفونت‌های پس از زایمان اگرچه همه زنان مبتلا دچار این مشکلات نمی‌شوند، اما احتمال بروز آن‌ها در مقایسه با زنان بدون BV بیشتر است. آیا واژینوز باکتریایی قابل درمان است؟ بله. درمان معمولاً با آنتی‌بیوتیک‌هایی مانند مترونیدازول یا کلیندامایسین انجام می‌شود که ممکن است به‌صورت خوراکی یا واژینال تجویز شوند. با این حال، عود BV نسبتاً شایع است و حدود ۳۰ درصد زنان طی چند ماه دوباره علائم را تجربه می‌کنند. به همین دلیل، پزشکان معمولاً توصیه می‌کنند: از دوش واژینال پرهیز شود مصرف بی‌رویه آنتی‌بیوتیک کاهش یابد در برخی موارد از پروبیوتیک‌های مخصوص واژینال استفاده شود هدف اصلی، بازگرداندن تعادل طبیعی باکتری‌های مفید است، نه فقط از بین بردن باکتری‌های مضر. نقش سبک زندگی در پیشگیری اگرچه همیشه نمی‌توان از BV پیشگیری کرد، اما برخی اقدامات می‌توانند خطر ابتلا را کاهش دهند: پرهیز از شست‌وشوی داخلی واژن استفاده از کاندوم در روابط جدید ترک سیگار رعایت بهداشت بدون افراط مراجعه به پزشک در صورت تغییر غیرطبیعی ترشحات بدن زنان دارای سیستم دفاعی پیچیده و حساسی است و گاهی حتی ساده‌ترین مداخلات می‌تواند تعادل طبیعی آن را برهم بزند. جمع‌بندی واژینوز باکتریایی اختلالی شایع اما اغلب نادیده‌گرفته‌شده است که می‌تواند فراتر از یک ترشح ساده باشد. این مشکل نه‌تنها کیفیت زندگی روزمره را تحت تأثیر قرار می‌دهد، بلکه در صورت درمان‌نشدن، ممکن است بر سلامت باروری، روند بارداری و حتی سلامت نوزاد اثر بگذارد. خبر خوب این است که با تشخیص به‌موقع، درمان مناسب و رعایت چند نکته ساده می‌توان خطرات آن را تا حد زیادی کاهش داد. آگاهی، نخستین گام در حفظ سلامت باروری است و هر تغییر غیرعادی در ترشحات یا بوی واژن، نیازمند بررسی پزشکی خواهد بود. سلامت باروری تنها به باردار شدن محدود نمی‌شود؛ بلکه به حفظ تعادل طبیعی بدن و مراقبت آگاهانه از آن وابسته است. نویسنده: قدسیه امینی

زن و ادبیات

الهامه نصرتی؛ روایت زنی میان عشق و ویرانی

الهامه نصرتی از جمله نویسندگان جوان و رو‌به‌رشد ادبیات معاصر افغانستان است که در حوزه داستان کوتاه، نثر ادبی و شعر فعالیت می‌کند. او را می‌توان نماینده نسلی دانست که بیش از آن‌که در قالب‌های رسمی و سنتی ادبیات شناخته شود، در بستر رسانه‌های دیجیتال و شبکه‌های اجتماعی حضور یافته و از همین مسیر نیز مخاطبان خود را پیدا کرده است. آثار او بیشتر در نشریات آنلاین، منتشر شده و همین امر باعث شده نامش در میان علاقه‌مندان ادبیات معاصر، به‌ویژه در فضای مجازی، مطرح شود. درباره زندگی شخصی و جزئیات زیستی الهامه نصرتی اطلاعات گسترده و دقیقی در دست نیست، اما آنچه از خلال آثارش برمی‌آید، نشان‌دهنده پیوند عمیق او با واقعیت‌های اجتماعی و فرهنگی افغانستان است. گفته می‌شود که او اصالتاً به بدخشان تعلق دارد؛ سرزمینی که در طول تاریخ، یکی از خاستگاه‌های مهم فرهنگ و ادب فارسی‌زبان بوده است. این پیشینه فرهنگی، خواه مستقیم یا غیرمستقیم، در شکل‌گیری نگاه و زبان او بی‌تأثیر نبوده است. در نوشته‌هایش نوعی حساسیت نسبت به محیط، انسان و به‌ویژه وضعیت زنان دیده می‌شود که نشان از تجربه زیسته یا درک عمیق او از این فضا دارد. الهامه نصرتی بیش از هر چیز با داستان‌های کوتاه و قطعات ادبی‌اش شناخته می‌شود. آثاری چون «وقتی گنجشک‌ها گریه کردند»، «مسخ من» و «زن بودن» از جمله نوشته‌هایی هستند که نام او را بر سر زبان‌ها انداخته‌اند. این آثار اغلب کوتاه‌اند، اما از نظر بار عاطفی و معنایی، سنگین و تأثیرگذارند. او در این نوشته‌ها، به‌جای روایت‌های پیچیده و طولانی، به سراغ لحظه‌ها، احساس‌ها و تجربه‌های فشرده انسانی می‌رود و تلاش می‌کند در کمترین حجم، بیشترین تأثیر را بر مخاطب بگذارد. سبک نوشتاری الهامه نصرتی را می‌توان ترکیبی از نثر ادبی و روایت داستانی دانست. زبان او ساده و روان است، اما در عین حال، سرشار از تصاویر شاعرانه و استعاره‌های ظریف است. این ویژگی باعث می‌شود خواننده نه‌تنها با یک روایت داستانی مواجه شود، بلکه نوعی تجربه احساسی و زیبایی‌شناختی را نیز از سر بگذراند. او به‌خوبی می‌داند چگونه از کلمات برای خلق فضا استفاده کند؛ فضاهایی که گاه تیره و سنگین‌اند و گاه لطیف و امیدبخش، اما در هر حال، واقعی و قابل لمس‌اند. یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های آثار او، تمرکز بر درون انسان و به‌ویژه جهان درونی زنان است. در بسیاری از نوشته‌هایش، شخصیت‌هایی حضور دارند که با نوعی سکوت، فشار یا تنهایی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. این شخصیت‌ها اغلب در موقعیت‌هایی قرار دارند که امکان بیان آزادانه احساسات و خواسته‌هایشان را ندارند و همین امر، به شکل‌گیری نوعی کشمکش درونی در آن‌ها منجر می‌شود. الهامه نصرتی این کشمکش‌ها را با دقت و ظرافت به تصویر می‌کشد و تلاش می‌کند صدای ناگفته این انسان‌ها باشد. موضوع «زن بودن» یکی از محوری‌ترین درون‌مایه‌های آثار اوست. او در نوشته‌هایش به بررسی ابعاد مختلف این مفهوم می‌پردازد؛ از محدودیت‌های اجتماعی و فرهنگی گرفته تا چالش‌های هویتی و عاطفی. زن در آثار او، نه یک تصویر کلیشه‌ای، بلکه انسانی چندلایه و پیچیده است که میان خواستن و نتوانستن، میان امید و ناامیدی، و میان سکوت و فریاد در نوسان است. او با پرداختن به این موضوع، در واقع تلاش می‌کند تجربه‌های زیسته یا مشاهده‌شده زنان را به زبان ادبی تبدیل کند و آن‌ها را به گوش مخاطب برساند. در کنار این نگاه جنسیتی، نوعی واقع‌گرایی اجتماعی نیز در آثار او دیده می‌شود. الهامه نصرتی از پرداختن به مسائل واقعی جامعه، مانند فشارهای سنتی، نابرابری‌ها و محدودیت‌ها، پرهیز نمی‌کند. با این حال، او این موضوعات را به‌صورت مستقیم و شعاری مطرح نمی‌کند، بلکه آن‌ها را در بستر داستان و از خلال تجربه‌های شخصی شخصیت‌ها بیان می‌کند. همین امر باعث می‌شود نوشته‌هایش طبیعی، باورپذیر و تأثیرگذار باشد. از نظر ساختاری، آثار او اغلب کوتاه و فشرده‌اند. او به‌جای پرداختن به جزئیات طولانی، بر لحظه‌های کلیدی تمرکز می‌کند؛ لحظه‌هایی که می‌توانند سرنوشت یک شخصیت را تغییر دهند یا حقیقتی عمیق را آشکار کنند. این شیوه نوشتن، علاوه بر آن‌که با فضای رسانه‌های امروزی هماهنگ است، به او این امکان را می‌دهد که پیام خود را به‌صورت مستقیم و بدون حاشیه‌پردازی به مخاطب منتقل کند. نکته دیگری که در آثار الهامه نصرتی قابل توجه است، نوعی صداقت در بیان است. نوشته‌های او تصنعی یا اغراق‌آمیز به نظر نمی‌رسند، بلکه بیشتر شبیه زمزمه‌هایی صادقانه‌اند که از دل تجربه یا همدلی عمیق برمی‌آیند. این صداقت، یکی از عواملی است که باعث می‌شود مخاطب با آثار او ارتباط برقرار کند و خود را در جهان داستان‌هایش بیابد. با وجود این‌که الهامه نصرتی هنوز در آغاز مسیر ادبی خود قرار دارد و اطلاعات رسمی چندانی درباره زندگی و فعالیت‌هایش در دست نیست، اما آثارش نشان می‌دهد که با استعدادی جدی و نگاهی حساس روبه‌رو هستیم. او توانسته در مدت نسبتاً کوتاهی، جایگاهی در میان خوانندگان ادبیات آنلاین پیدا کند و به‌عنوان یکی از صداهای تازه در ادبیات زنان افغانستان مطرح شود. در مجموع، الهامه نصرتی را می‌توان نویسنده‌ای دانست که با تکیه بر احساس، تجربه و مشاهده، به خلق آثاری می‌پردازد که هم از نظر ادبی قابل توجه‌اند و هم از نظر اجتماعی معنا‌دار. او تلاش می‌کند با زبانی ساده اما تأثیرگذار، واقعیت‌هایی را بیان کند که شاید در زندگی روزمره کمتر به آن‌ها توجه می‌شود. اگر این مسیر را با همین دقت و صداقت ادامه دهد، می‌توان انتظار داشت که در آینده، به یکی از چهره‌های برجسته‌تر ادبیات معاصر افغانستان تبدیل شود. داستان «وقتی گنجشک‌ها گریه کردند» روایت زنی است که در مرز عشق، ترس و جنون زندگی می‌کند. راوی در رابطه‌ای عاطفی با مردی قرار دارد که میان عشق به او و فشار خانواده‌اش گرفتار شده است. مادر مرد، دختر را شایسته نمی‌داند و همین موضوع رابطه را به تنش و اضطراب می‌کشاند. مرد ناچار به رفتن می‌شود و این تصمیم، ترس جدایی را در دل زن شعله‌ور می‌کند. ذهن راوی به‌تدریج آشفته می‌شود و مرز میان واقعیت و خیال در روایت کم‌رنگ می‌گردد. او درگیر احساسات شدید، سوءظن و ترس از دست دادن می‌شود تا جایی که واکنش‌هایش از کنترل خارج می‌گردد. در ادامه، داستان به سمت حادثه‌ای تلخ و غیرقابل بازگشت پیش می‌رود که سرنوشت همه چیز را تغییر می‌دهد. پس از آن، نمادهایی مثل گنجشک‌ها، لانه و تخم‌های شکسته، بازتابی از فروپاشی عاطفی و احساس گناه در ذهن راوی هستند. در پایان، او در میان واقعیت و توهم تنها می‌ماند؛ با ذهنی درگیر گذشته‌ای که دیگر قابل جبران نیست. قسمتی از متن: «چشمانش یخ زده، اشک در چشمانش خشکیده است. رنگ صورتش شبیه برف در زمستان، بی‌روح، سفید می‌زند. موهایش، که زمانی پر از زندگی و شادابی بودند، حالا به خون خشکیده آغشته است.» نویسنده: قدسیه امینی

دانش خانواده

نقش گفتگو در حل مشکلات خانوادگی

خانواده نخستین و مهم‌ترین نهاد اجتماعی در زندگی انسان است. هر فرد از لحظه تولد تا پایان زندگی، به گونه‌ای مستقیم یا غیرمستقیم تحت تأثیر فضای خانواده قرار دارد. آرامش روانی، رشد شخصیتی، اعتمادبه‌نفس، احساس امنیت و حتی موقعیت اجتماعی افراد تا حد زیادی به کیفیت روابط خانوادگی وابسته است. با این حال، هیچ خانواده‌ای خالی از اختلاف، سوءتفاهم یا مشکل نیست. تفاوت در دیدگاه‌ها، فشارهای اقتصادی، مشکلات تربیتی، اختلاف نسل‌ها، توقعات نابجا و نبود درک متقابل می‌تواند زمینه‌ساز تنش و ناسازگاری شود. در چنین شرایطی، یکی از مؤثرترین و انسانی‌ترین راه‌ها برای حل مشکلات خانوادگی، گفتگو است. گفتگو پلی میان دل‌ها و ذهن‌هاست. زمانی که اعضای خانواده بتوانند بدون ترس، خشم یا قضاوت با یکدیگر صحبت کنند، بسیاری از مشکلات پیش از آن‌که به بحران تبدیل شوند، حل خواهند شد. گفتگو نه‌تنها از شدت تنش‌ها می‌کاهد، بلکه اعتماد، صمیمیت و همدلی را نیز تقویت می‌کند. در واقع، خانواده‌ای که فرهنگ گفتگو در آن زنده باشد، در برابر بحران‌ها مقاوم‌تر و پایدارتر خواهد بود. این مقاله به بررسی نقش گفتگو در حل مشکلات خانوادگی، اهمیت آن، شیوه‌های درست گفتگو و آثار مثبت آن بر روابط خانوادگی می‌پردازد. مفهوم گفتگو در خانواده گفتگو به معنای تبادل اندیشه، احساس و نظر میان دو یا چند نفر است. در خانواده، گفتگو فقط حرف زدن نیست، بلکه شنیدن، درک کردن و احترام گذاشتن به احساسات دیگران نیز بخشی از آن به شمار می‌رود. بسیاری از افراد تصور می‌کنند که چون با اعضای خانواده صحبت می‌کنند، پس گفتگو وجود دارد؛ در حالی که گفتگوی واقعی زمانی شکل می‌گیرد که طرفین بتوانند آزادانه و با آرامش سخن بگویند و به حرف‌های یکدیگر گوش دهند. در یک خانواده سالم، گفتگو بر پایه احترام، صداقت و محبت شکل می‌گیرد. اعضای خانواده باید احساس کنند که می‌توانند نگرانی‌ها، مشکلات و خواسته‌های خود را بدون ترس از تحقیر یا سرزنش بیان کنند. زمانی که این فضا ایجاد شود، اعتماد میان اعضای خانواده عمیق‌تر می‌شود و بسیاری از سوءتفاهم‌ها از بین می‌رود. اهمیت گفتگو در خانواده ۱. جلوگیری از سوءتفاهم بسیاری از مشکلات خانوادگی از سوءبرداشت‌ها و برداشت‌های نادرست آغاز می‌شود. گاهی یک جمله، رفتار یا سکوت معنایی متفاوت در ذهن طرف مقابل ایجاد می‌کند و همین مسئله به ناراحتی و اختلاف می‌انجامد. گفتگو کمک می‌کند تا افراد منظور واقعی خود را توضیح دهند و از قضاوت عجولانه جلوگیری شود. ۲. تقویت روابط عاطفی گفتگو سبب نزدیکی قلب‌ها می‌شود. زمانی که اعضای خانواده درباره احساسات، نگرانی‌ها و آرزوهای خود صحبت می‌کنند، پیوند عاطفی میان آنان عمیق‌تر می‌شود. انسان‌ها نیاز دارند شنیده شوند و مورد توجه قرار گیرند. وقتی فردی احساس کند که خانواده‌اش به حرف‌های او اهمیت می‌دهد، احساس امنیت و آرامش بیشتری خواهد داشت. ۳. کاهش تنش و خشم در بسیاری از خانواده‌ها مشکلات به دلیل سرکوب احساسات و نبود گفتگو شدت می‌گیرد. فردی که نتواند ناراحتی خود را بیان کند، ممکن است خشم خود را به شکل پرخاشگری یا سکوت طولانی نشان دهد. اما گفتگو فرصتی فراهم می‌کند تا احساسات منفی به شکلی سالم بیان شود و تنش کاهش یابد. ۴. ایجاد اعتماد متقابل اعتماد پایه اصلی هر رابطه موفق خانوادگی است. گفتگو باعث می‌شود اعضای خانواده نسبت به یکدیگر احساس صداقت و امنیت کنند. وقتی والدین با فرزندان خود صادقانه صحبت کنند و به حرف‌های آنان گوش دهند، فرزندان نیز مشکلات و نگرانی‌های خود را پنهان نخواهند کرد. ۵. کمک به حل منطقی مشکلات بسیاری از اختلافات خانوادگی زمانی حل می‌شود که افراد به جای فریاد، قهر یا خشونت، با آرامش گفتگو کنند. گفتگوی منطقی به اعضای خانواده کمک می‌کند تا مشکل را بهتر درک کنند، راه‌حل‌های مختلف را بررسی نمایند و تصمیمی مناسب بگیرند. نقش گفتگو میان زن و شوهر رابطه زن و شوهر ستون اصلی خانواده است. اگر میان آنان تفاهم و ارتباط سالم وجود نداشته باشد، آرامش کل خانواده از بین می‌رود. یکی از مهم‌ترین عوامل موفقیت زندگی مشترک، توانایی گفتگو است. زن و شوهری که درباره مشکلات مالی، تربیت فرزندان، احساسات و نیازهای خود صحبت می‌کنند، کمتر دچار اختلافات شدید می‌شوند. در مقابل، سکوت طولانی، پنهان کردن احساسات و ناتوانی در بیان مشکلات، زمینه‌ساز فاصله عاطفی خواهد شد. گفتگوی سالم میان همسران باید بر احترام متقابل استوار باشد. تحقیر، توهین و سرزنش، گفتگوی سازنده را از بین می‌برد. همچنین همسران باید یاد بگیرند که هنگام اختلاف، به جای تمرکز بر سرزنش یکدیگر، بر یافتن راه‌حل تمرکز کنند. برای نمونه، اگر خانواده‌ای با مشکل اقتصادی روبه‌رو باشد، گفتگوی آرام و برنامه‌ریزی مشترک می‌تواند از تنش و ناامیدی جلوگیری کند. در چنین شرایطی، همکاری و همفکری جای اختلاف و سرزنش را می‌گیرد. نقش گفتگو میان والدین و فرزندان یکی از مهم‌ترین روابط در خانواده، رابطه والدین و فرزندان است. امروزه با تغییرات اجتماعی و پیشرفت فناوری، فاصله فکری میان نسل‌ها بیشتر شده است. اگر والدین نتوانند با فرزندان خود گفتگو کنند، احتمال بروز مشکلات رفتاری و عاطفی افزایش می‌یابد. فرزندان نیاز دارند احساس کنند که والدینشان آنان را درک می‌کنند. زمانی که والدین فقط دستور بدهند و به حرف‌های فرزند خود گوش ندهند، رابطه‌ای سرد و پرتنش ایجاد می‌شود. اما اگر فضای گفتگو وجود داشته باشد، فرزند مشکلات خود را با خانواده در میان می‌گذارد و کمتر به دوستان ناباب یا منابع نامطمئن پناه می‌برد. گفتگو با فرزندان باید همراه با محبت و احترام باشد. والدین نباید هر اشتباه فرزند خود را با فریاد و تنبیه پاسخ دهند، بلکه بهتر است ابتدا علت رفتار او را درک کنند و سپس با آرامش راهنمایی‌اش نمایند. برای مثال، اگر نوجوانی افت تحصیلی پیدا کرده باشد، به جای سرزنش و مقایسه با دیگران، والدین می‌توانند با گفتگو دلیل مشکل را پیدا کنند. شاید او دچار اضطراب، فشار روحی یا مشکلات اجتماعی شده باشد. در این صورت، حمایت عاطفی خانواده می‌تواند بسیار مؤثرتر از تنبیه باشد. موانع گفتگو در خانواده با وجود اهمیت گفتگو، برخی عوامل مانع شکل‌گیری ارتباط سالم در خانواده می‌شوند. شناخت این موانع برای بهبود روابط ضروری است. ۱. خشم و عصبانیت وقتی افراد در حالت عصبانیت گفتگو می‌کنند، معمولاً سخنانی می‌گویند که باعث رنجش بیشتر می‌شود. در چنین شرایطی بهتر است ابتدا آرامش نسبی ایجاد شود و سپس گفتگو ادامه یابد. ۲. قضاوت و سرزنش اگر اعضای خانواده احساس کنند که هنگام صحبت کردن مورد قضاوت قرار می‌گیرند، ترجیح می‌دهند سکوت کنند. سرزنش مداوم باعث از بین رفتن اعتماد و صمیمیت می‌شود. ۳. نداشتن مهارت گوش دادن بسیاری از افراد هنگام گفتگو فقط به فکر پاسخ دادن هستند و به درستی گوش نمی‌دهند. گوش دادن فعال یکی از مهم‌ترین مهارت‌های ارتباطی است که باعث می‌شود طرف مقابل احساس ارزشمندی کند. ۴. استفاده بیش از حد از تلفن همراه و رسانه‌ها امروزه بسیاری از خانواده‌ها زمان زیادی را صرف تلفن همراه، تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی می‌کنند. این مسئله فرصت گفتگوهای خانوادگی را کاهش داده و فاصله عاطفی ایجاد کرده است. ۵. غرور و لجاجت گاهی افراد حاضر نیستند اشتباه خود را بپذیرند یا برای حل مشکل قدمی بردارند. غرور و لجاجت مانع بزرگی در مسیر گفتگو و آشتی است. راه‌های تقویت فرهنگ گفتگو در خانواده اختصاص دادن زمان برای صحبت خانوادگی احترام گذاشتن به نظر دیگران یادگیری مهارت‌های گوش دادن استفاده از واژه‌های محبت‌آمیز حل مشکلات در زمان مناسب آموزش مهارت‌های ارتباطی به کودکان آثار مثبت گفتگو بر سلامت خانواده گفتگو آثار مثبت فراوانی بر زندگی خانوادگی دارد. خانواده‌ای که اعضای آن با هم صحبت می‌کنند، معمولاً از آرامش و همبستگی بیشتری برخوردار است. در چنین خانواده‌ای مشکلات کمتر به بحران تبدیل می‌شود و افراد احساس تنهایی نمی‌کنند. همچنین گفتگو باعث افزایش اعتمادبه‌نفس فرزندان می‌شود. کودک یا نوجوانی که حرف‌هایش شنیده می‌شود، احساس ارزشمندی بیشتری خواهد داشت و بهتر می‌تواند احساسات خود را مدیریت کند. از سوی دیگر، گفتگو احتمال خشونت خانوادگی را کاهش می‌دهد. بسیاری از رفتارهای خشونت‌آمیز نتیجه انباشته شدن خشم و نبود ارتباط سالم است. زمانی که افراد بتوانند احساسات خود را بیان کنند، احتمال بروز درگیری کمتر می‌شود. گفتگو همچنین به رشد فکری و اجتماعی اعضای خانواده کمک می‌کند. تبادل نظر و بیان دیدگاه‌ها، قدرت تفکر و تصمیم‌گیری را افزایش می‌دهد و افراد را برای روابط اجتماعی موفق‌تر آماده می‌سازد. نویسنده: سحر یوسفی