سرتیتر
گزارش

منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری می‌کنند

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که رانندگان تکسی‌‌های شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفت‌وآمد سه‌چرخه‌ها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری می‌کنند. دست‌کم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعت‌ها کنار ایستگاه‌‌ها منتظر می‌مانند، اما رانندگان تکسی‌های شهری با وجود خالی‌بودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویت‌ها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفت‌وآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شده‌اند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسی‌ها ایستاده کرده و چک می‌کنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند‌‌، آنان را پیاده می‌کنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسی‌های شهری به دلیل کم‌بود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشت‌سر نیز خودداری می‌کنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات می‌گویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافت‌های طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات می‌گویند که پس از آن‌که نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سه‌چرخه‌ها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفت‌وآمد به‌طور چشم‌گیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیت‌ها را بر تکسی‌های شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیش‌تر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسی‌ها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را به‌دلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسی‌ها پایین کرده و مانع رفت‌وآمد آنان شده بودند.

محبوب ترین ها
3 سال قبل

آکادمی بیگم مکتب آنلاین و رایگان را برای دختران افغان راه‌اندازی کرد

2 سال قبل

سفارت آمریکا: برای ریشه‌کن کردن خشونت جنسی در افغانستان تلاش می‌کنیم

2 سال قبل

نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین

2 سال قبل

اُفتان و خیزان روزگار؛ روایتی از فقر در کابل

روایت
رؤیای دانشگاه

رؤیای دانشگاه ناتمام ماند؛ دختری که هنوز با کتاب‌هایش زندگی می‌کند

صدای ورق خوردن کتاب، تنها صدایی بود که سکوت اتاق را می‌شکست. بیرون، چند کودک در کوچه خاکی روستا با هیاهو بازی می‌کردند، اما زهره انگار هیچ‌یک از آن صداها را نمی‌شنید. کتاب زبان انگلیسی را که سال‌ها پیش یکی از دوستانش به او هدیه داده بود، آرام بست، دستش را بر جلد رنگ‌ورورفته آن کشید و لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. روی نخستین صفحه کتاب، با خطی کودکانه نوشته شده بود: «زهره؛ صنف نهم». هر بار که نگاهش به این نوشته می‌افتاد، احساس می‌کرد زمان همان‌جا متوقف شده است؛ در روزهایی که هنوز با کیف مکتب از خانه بیرون می‌رفت، برای امتحان‌ها درس می‌خواند و آینده را روشن‌تر از امروز می‌دید. اکنون اما همان کتاب، سال‌هاست که تنها همدم شب‌های اوست؛ نه برای آماده شدن به امتحان و نه برای رسیدن به دانشگاه، بلکه برای زنده نگه داشتن خاطره روزهایی که هنوز حق آموزش از او گرفته نشده بود. زهره دختری از یکی از روستاهای ولایت بلخ است؛ جایی که بیشتر خانه‌ها از خشت و گل ساخته شده‌اند، کوچه‌ها در تابستان زیر گرد و غبار و در زمستان در گل‌ولای فرو می‌روند و بیشتر خانواده‌ها از راه کشاورزی، دامداری یا کارگری روزمزد امرار معاش می‌کنند. پدر او نیز سال‌ها با کار روی زمین‌های مردم و کارگری فصلی، هزینه زندگی خانواده را فراهم می‌کرد. درآمدشان اندک بود، اما آرزویی بزرگ در خانه‌شان نفس می‌کشید؛ اینکه دخترشان درس بخواند و آینده‌ای بهتر از پدر و مادرش بسازد. از همان سال‌های نخست مکتب، زهره به درس علاقه فراوانی داشت. هر روز پس از بازگشت از مکتب، لباسش را عوض می‌کرد، به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد و سپس گوشه‌ای می‌نشست و درس‌هایش را مرور می‌کرد. معلمانش بارها به پدرش گفته بودند که دخترش استعداد کم‌نظیری دارد و اگر فرصت ادامه تحصیل برایش فراهم باشد، می‌تواند تا دانشگاه پیش برود. اما همه آن امیدها، ناگهان در یک روز متوقف شد. روزی که دروازه‌های مکتب به روی دختران بسته شد، زهره تا ساعت‌ها باور نمی‌کرد که دیگر اجازه رفتن به صنف را ندارد. همان روز کیفش را کنار اتاق گذاشت و هفته‌ها به آن دست نزد. هر صبح، بی‌اختیار زود از خواب بیدار می‌شد، نگاهش را به لباس مکتبش می‌دوخت و دوباره در سکوت می‌نشست؛ گویی هنوز منتظر بود کسی بیاید و بگوید همه این اتفاق‌ها تنها یک سوءتفاهم بوده است. اما هفته‌ها به ماه و ماه‌ها به سال تبدیل شد. در آن روزهای دشوار، زهره تصمیم گرفت درس را رها نکند. یکی از دوستانش به او خبر داد که برخی آموزگاران و نهادهای آموزشی، صنف‌های آنلاین برگزار می‌کنند. خانواده تنها یک تلفن همراه ساده داشتند که بیشتر اوقات در اختیار پدر بود. شب‌ها، وقتی پدر از کار بازمی‌گشت، زهره گوشی را برمی‌داشت و تا نیمه‌های شب، با اینترنت ضعیف و قطع‌ووصلی‌های مداوم، درس‌های زبان انگلیسی، کمپیوتر و برنامه‌های آموزشی دیگر را دنبال می‌کرد. گاهی برای پیدا کردن آنتن بهتر، ناچار می‌شد به پشت‌بام خانه برود. زمستان، سرمای سوزناک استخوان‌هایش را می‌لرزاند و تابستان، گرمای طاقت‌فرسا نفس کشیدن را دشوار می‌کرد، اما او همچنان هدفون را در گوش می‌گذاشت و تلاش می‌کرد حتی یک جمله از درس را از دست ندهد. در طول دو سال، ده‌ها کتاب الکترونیکی دانلود کرد، واژه‌های تازه انگلیسی را در دفترچه‌ای کوچک نوشت و هر روز ساعت‌ها تمرین کرد. تنها آرزویش این بود که اگر روزی درهای مکتب دوباره گشوده شد، از هم‌صنفی‌هایش عقب نمانده باشد. اما در همان روزها، زندگی خانواده نیز هر روز دشوارتر می‌شد. خشکسالی، کاهش درآمد، گرانی و بیکاری، فشار سنگینی بر دوش خانواده گذاشته بود. پدر دیگر مانند گذشته توان کار کردن نداشت و مادر با خیاطی ساده برای همسایه‌ها، تنها درآمد اندکی به دست می‌آورد. برادر کوچک‌تر زهره نیز برای کمک به تأمین هزینه‌های خانه، درس را رها کرد و در بازار شاگردی پیشه گرفت. زهره بارها از پدرش خواست اجازه دهد کاری پیدا کند؛ حتی اگر خیاطی، آموزش کودکان یا هر کار ساده دیگری باشد. او می‌خواست سهمی در تأمین مخارج خانواده داشته باشد، اما فرصت‌های شغلی برای دختران بسیار محدود بود و هر دری که کوبید، بسته ماند. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شد و نگرانی خانواده بیشتر از گذشته سایه می‌انداخت. هزینه خوراک، دوا و دیگر نیازهای اولیه زندگی هر روز افزایش می‌یافت و درآمد اندک خانواده دیگر پاسخگوی مخارج روزمره نبود. در همین روزها، یکی از بستگان نزدیک برای خواستگاری زهره آمد. خانواده داماد نیز زندگی مرفهی نداشتند، اما دست‌کم پسرشان شغلی داشت و می‌توانست زندگی ساده‌ای را اداره کند. پدر زهره شب‌های زیادی را تا دیروقت بیدار می‌ماند. او بارها با همسرش درباره آینده دخترشان گفت‌وگو کرد. هیچ‌کدام نمی‌خواستند زهره در آن شرایط ازدواج کند، اما هر بار که سفره شام کوچک‌تر می‌شد و نگرانی از فردا بیشتر، احساس می‌کردند انتخاب دیگری پیش رویشان باقی نمانده است. شبی که پدر موضوع خواستگاری را با زهره در میان گذاشت، دختر تنها سکوت کرد. نه مخالفتی کرد و نه اشکی ریخت. فقط نگاهش را به قفسه کتاب‌هایش دوخت؛ همان کتاب‌هایی که دو سال تمام با امید بازگشایی مکتب‌ها کنارشان مانده بود. چند هفته بعد، مراسمی ساده برگزار شد و زهره خانه پدر را ترک کرد. هنگام جمع کردن وسایلش، پیش از هر چیز کتاب‌هایش را در صندوقچه گذاشت. مادرش با تعجب پرسید: «این‌ها را هم می‌بری؟» زهره لبخند تلخی زد و گفت: «اگر همه‌چیز را از آدم بگیرند، نباید دانش را از خودش بگیرند.» امروز، هرچند مسئولیت‌های زندگی مشترک بخش بزرگی از وقت او را گرفته است، اما هنوز هر شب، پس از پایان کارهای خانه، کتابی را باز می‌کند. گاهی زبان انگلیسی تمرین می‌کند، گاهی کتاب‌های ادبی می‌خواند و گاهی دفترچه یادداشت‌های قدیمی‌اش را ورق می‌زند. او می‌گوید مطالعه برایش تنها درس خواندن نیست، بلکه راهی برای زنده نگه داشتن امید است؛ امیدی که اگر خاموش شود، احساس می‌کند بخشی از وجودش را از دست داده است. گاهی دختران کوچک همسایه نزد او می‌آیند تا خواندن و نوشتن بیاموزند. زهره با حوصله هر آنچه را آموخته است به آنان یاد می‌دهد. او باور دارد اگر حتی یک دختر فرصت سوادآموزی پیدا کند، آینده یک خانواده نیز می‌تواند دگرگون شود. با وجود همه آنچه بر او گذشته، هنوز آرزوهایش را کنار نگذاشته است. می‌گوید اگر امروز درهای مکتب‌ها و دانشگاه‌ها دوباره باز شوند، بی‌درنگ کتاب و قلمش را برمی‌دارد و از همان جایی که ناچار به توقف شد، ادامه می‌دهد. او از مسئولان می‌خواهد دختران افغانستان را از حق آموزش محروم نکنند. به باور او، آموزش تنها آینده یک دختر را نمی‌سازد، بلکه آینده یک خانواده، یک جامعه و حتی یک کشور را دگرگون می‌کند. او همچنین خواهان فراهم شدن فرصت‌های آموزشی و شغلی برای زنان است تا هیچ دختری تنها به دلیل فقر، ناچار نشود میان ادامه تحصیل و ازدواج یکی را انتخاب کند. زهره در پایان می‌گوید: «من هنوز هر شب کتاب می‌خوانم، چون باور دارم روزی دوباره درهای مکتب و دانشگاه باز می‌شود. آرزو دارم آن روز، هیچ دختری مجبور نباشد مانند من رؤیاهایش را میان صفحه‌های کتاب پنهان کند. ما چیز زیادی نمی‌خواهیم؛ فقط فرصت می‌خواهیم؛ فرصت درس خواندن، کار کردن و ساختن آینده‌ای که سال‌ها برایش تلاش کرده‌ایم.» نویسنده: سارا کریمی

رؤیای دانشگاه
رؤیای دانشگاه ناتمام ماند؛ دختری که هنوز با کتاب‌هایش زندگی می‌کند

صدای ورق خوردن کتاب، تنها صدایی بود که سکوت اتاق را می‌شکست. بیرون، چند کودک در کوچه خاکی روستا با هیاهو بازی می‌کردند، اما زهره انگار هیچ‌یک از آن صداها را نمی‌شنید. کتاب زبان انگلیسی را که سال‌ها پیش یکی از دوستانش به او هدیه داده بود، آرام بست، دستش را بر جلد رنگ‌ورورفته آن کشید و لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. روی نخستین صفحه کتاب، با خطی کودکانه نوشته شده بود: «زهره؛ صنف نهم». هر بار که نگاهش به این نوشته می‌افتاد، احساس می‌کرد زمان همان‌جا متوقف شده است؛ در روزهایی که هنوز با کیف مکتب از خانه بیرون می‌رفت، برای امتحان‌ها درس می‌خواند و آینده را روشن‌تر از امروز می‌دید. اکنون اما همان کتاب، سال‌هاست که تنها همدم شب‌های اوست؛ نه برای آماده شدن به امتحان و نه برای رسیدن به دانشگاه، بلکه برای زنده نگه داشتن خاطره روزهایی که هنوز حق آموزش از او گرفته نشده بود. زهره دختری از یکی از روستاهای ولایت بلخ است؛ جایی که بیشتر خانه‌ها از خشت و گل ساخته شده‌اند، کوچه‌ها در تابستان زیر گرد و غبار و در زمستان در گل‌ولای فرو می‌روند و بیشتر خانواده‌ها از راه کشاورزی، دامداری یا کارگری روزمزد امرار معاش می‌کنند. پدر او نیز سال‌ها با کار روی زمین‌های مردم و کارگری فصلی، هزینه زندگی خانواده را فراهم می‌کرد. درآمدشان اندک بود، اما آرزویی بزرگ در خانه‌شان نفس می‌کشید؛ اینکه دخترشان درس بخواند و آینده‌ای بهتر از پدر و مادرش بسازد. از همان سال‌های نخست مکتب، زهره به درس علاقه فراوانی داشت. هر روز پس از بازگشت از مکتب، لباسش را عوض می‌کرد، به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد و سپس گوشه‌ای می‌نشست و درس‌هایش را مرور می‌کرد. معلمانش بارها به پدرش گفته بودند که دخترش استعداد کم‌نظیری دارد و اگر فرصت ادامه تحصیل برایش فراهم باشد، می‌تواند تا دانشگاه پیش برود. اما همه آن امیدها، ناگهان در یک روز متوقف شد. روزی که دروازه‌های مکتب به روی دختران بسته شد، زهره تا ساعت‌ها باور نمی‌کرد که دیگر اجازه رفتن به صنف را ندارد. همان روز کیفش را کنار اتاق گذاشت و هفته‌ها به آن دست نزد. هر صبح، بی‌اختیار زود از خواب بیدار می‌شد، نگاهش را به لباس مکتبش می‌دوخت و دوباره در سکوت می‌نشست؛ گویی هنوز منتظر بود کسی بیاید و بگوید همه این اتفاق‌ها تنها یک سوءتفاهم بوده است. اما هفته‌ها به ماه و ماه‌ها به سال تبدیل شد. در آن روزهای دشوار، زهره تصمیم گرفت درس را رها نکند. یکی از دوستانش به او خبر داد که برخی آموزگاران و نهادهای آموزشی، صنف‌های آنلاین برگزار می‌کنند. خانواده تنها یک تلفن همراه ساده داشتند که بیشتر اوقات در اختیار پدر بود. شب‌ها، وقتی پدر از کار بازمی‌گشت، زهره گوشی را برمی‌داشت و تا نیمه‌های شب، با اینترنت ضعیف و قطع‌ووصلی‌های مداوم، درس‌های زبان انگلیسی، کمپیوتر و برنامه‌های آموزشی دیگر را دنبال می‌کرد. گاهی برای پیدا کردن آنتن بهتر، ناچار می‌شد به پشت‌بام خانه برود. زمستان، سرمای سوزناک استخوان‌هایش را می‌لرزاند و تابستان، گرمای طاقت‌فرسا نفس کشیدن را دشوار می‌کرد، اما او همچنان هدفون را در گوش می‌گذاشت و تلاش می‌کرد حتی یک جمله از درس را از دست ندهد. در طول دو سال، ده‌ها کتاب الکترونیکی دانلود کرد، واژه‌های تازه انگلیسی را در دفترچه‌ای کوچک نوشت و هر روز ساعت‌ها تمرین کرد. تنها آرزویش این بود که اگر روزی درهای مکتب دوباره گشوده شد، از هم‌صنفی‌هایش عقب نمانده باشد. اما در همان روزها، زندگی خانواده نیز هر روز دشوارتر می‌شد. خشکسالی، کاهش درآمد، گرانی و بیکاری، فشار سنگینی بر دوش خانواده گذاشته بود. پدر دیگر مانند گذشته توان کار کردن نداشت و مادر با خیاطی ساده برای همسایه‌ها، تنها درآمد اندکی به دست می‌آورد. برادر کوچک‌تر زهره نیز برای کمک به تأمین هزینه‌های خانه، درس را رها کرد و در بازار شاگردی پیشه گرفت. زهره بارها از پدرش خواست اجازه دهد کاری پیدا کند؛ حتی اگر خیاطی، آموزش کودکان یا هر کار ساده دیگری باشد. او می‌خواست سهمی در تأمین مخارج خانواده داشته باشد، اما فرصت‌های شغلی برای دختران بسیار محدود بود و هر دری که کوبید، بسته ماند. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شد و نگرانی خانواده بیشتر از گذشته سایه می‌انداخت. هزینه خوراک، دوا و دیگر نیازهای اولیه زندگی هر روز افزایش می‌یافت و درآمد اندک خانواده دیگر پاسخگوی مخارج روزمره نبود. در همین روزها، یکی از بستگان نزدیک برای خواستگاری زهره آمد. خانواده داماد نیز زندگی مرفهی نداشتند، اما دست‌کم پسرشان شغلی داشت و می‌توانست زندگی ساده‌ای را اداره کند. پدر زهره شب‌های زیادی را تا دیروقت بیدار می‌ماند. او بارها با همسرش درباره آینده دخترشان گفت‌وگو کرد. هیچ‌کدام نمی‌خواستند زهره در آن شرایط ازدواج کند، اما هر بار که سفره شام کوچک‌تر می‌شد و نگرانی از فردا بیشتر، احساس می‌کردند انتخاب دیگری پیش رویشان باقی نمانده است. شبی که پدر موضوع خواستگاری را با زهره در میان گذاشت، دختر تنها سکوت کرد. نه مخالفتی کرد و نه اشکی ریخت. فقط نگاهش را به قفسه کتاب‌هایش دوخت؛ همان کتاب‌هایی که دو سال تمام با امید بازگشایی مکتب‌ها کنارشان مانده بود. چند هفته بعد، مراسمی ساده برگزار شد و زهره خانه پدر را ترک کرد. هنگام جمع کردن وسایلش، پیش از هر چیز کتاب‌هایش را در صندوقچه گذاشت. مادرش با تعجب پرسید: «این‌ها را هم می‌بری؟» زهره لبخند تلخی زد و گفت: «اگر همه‌چیز را از آدم بگیرند، نباید دانش را از خودش بگیرند.» امروز، هرچند مسئولیت‌های زندگی مشترک بخش بزرگی از وقت او را گرفته است، اما هنوز هر شب، پس از پایان کارهای خانه، کتابی را باز می‌کند. گاهی زبان انگلیسی تمرین می‌کند، گاهی کتاب‌های ادبی می‌خواند و گاهی دفترچه یادداشت‌های قدیمی‌اش را ورق می‌زند. او می‌گوید مطالعه برایش تنها درس خواندن نیست، بلکه راهی برای زنده نگه داشتن امید است؛ امیدی که اگر خاموش شود، احساس می‌کند بخشی از وجودش را از دست داده است. گاهی دختران کوچک همسایه نزد او می‌آیند تا خواندن و نوشتن بیاموزند. زهره با حوصله هر آنچه را آموخته است به آنان یاد می‌دهد. او باور دارد اگر حتی یک دختر فرصت سوادآموزی پیدا کند، آینده یک خانواده نیز می‌تواند دگرگون شود. با وجود همه آنچه بر او گذشته، هنوز آرزوهایش را کنار نگذاشته است. می‌گوید اگر امروز درهای مکتب‌ها و دانشگاه‌ها دوباره باز شوند، بی‌درنگ کتاب و قلمش را برمی‌دارد و از همان جایی که ناچار به توقف شد، ادامه می‌دهد. او از مسئولان می‌خواهد دختران افغانستان را از حق آموزش محروم نکنند. به باور او، آموزش تنها آینده یک دختر را نمی‌سازد، بلکه آینده یک خانواده، یک جامعه و حتی یک کشور را دگرگون می‌کند. او همچنین خواهان فراهم شدن فرصت‌های آموزشی و شغلی برای زنان است تا هیچ دختری تنها به دلیل فقر، ناچار نشود میان ادامه تحصیل و ازدواج یکی را انتخاب کند. زهره در پایان می‌گوید: «من هنوز هر شب کتاب می‌خوانم، چون باور دارم روزی دوباره درهای مکتب و دانشگاه باز می‌شود. آرزو دارم آن روز، هیچ دختری مجبور نباشد مانند من رؤیاهایش را میان صفحه‌های کتاب پنهان کند. ما چیز زیادی نمی‌خواهیم؛ فقط فرصت می‌خواهیم؛ فرصت درس خواندن، کار کردن و ساختن آینده‌ای که سال‌ها برایش تلاش کرده‌ایم.» نویسنده: سارا کریمی

4 روز قبل
میان محدودیت‌ها
میان محدودیت‌ها و امید؛ روایت یک پرستار جوان

هر بار که از کنار شفاخانه ولایتی بلخ می‌گذرم، ناخودآگاه قدم‌هایم آهسته می‌شود. چند دقیقه به ساختمان نگاه می‌کنم و بعد، بی‌آن‌که چیزی بگویم، راه خودم را ادامه می‌دهم. هنوز هم احساس می‌کنم بخشی از وجودم پشت همان دیوارها جا مانده است. مریم این جمله را با صدایی آرام بر زبان می‌آورد و نگاهش را از پنجره دواخانه به خیابان شلوغ مزارشریف می‌دوزد. بیرون، مردم برای خرید دوا در رفت‌وآمدند، اما او در ذهنش به چند سال پیش بازگشته است؛ روزهایی که آینده را به گونه‌ای دیگر تصور می‌کرد. مریم ۲۴ سال دارد و در یکی از محله‌های قدیمی شهر مزارشریف، مرکز ولایت بلخ، زندگی می‌کند. او فرزند دوم خانواده‌ای شش‌نفره است. پدرش سال‌ها راننده موتر باربری بود و با درآمد اندکش هزینه‌های زندگی خانواده را تأمین می‌کرد. مادرش نیز در خانه برای همسایه‌ها لباس می‌دوخت تا بخشی از مخارج تحصیل فرزندانش را فراهم کند. در خانه آن‌ها پول همیشه کم بود، اما امید هیچ‌گاه کم‌رنگ نمی‌شد. پدرش همیشه می‌گفت: «ثروت واقعی، علم است؛ چیزی که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از شما بگیرد.» همین سخنان، مریم را به ادامه درس خواندن دلگرم می‌کرد. از همان کودکی، هرگاه یکی از اعضای خانواده بیمار می‌شد، با دقت کنار داکتر یا پرستار می‌ایستاد و به کارشان نگاه می‌کرد. برایش شگفت‌انگیز بود که چگونه یک پرستار می‌تواند تنها با چند دقیقه رسیدگی، درد بیماری را کاهش دهد یا با چند جمله آرام‌بخش، ترس را از دل همراهان بیمار بیرون ببرد. وقتی رشته پرستاری را انتخاب کرد، بسیاری از نزدیکان خانواده می‌گفتند این حرفه برای یک دختر دشوار است، اما پدرش از تصمیم او حمایت کرد. مریم با علاقه درس خواند، ساعت‌های طولانی آموزش عملی دید و روزهای بسیاری را در بخش‌های مختلف شفاخانه سپری کرد. او تزریق، پانسمان، مراقبت از بیماران، کمک در بخش عاجل و ده‌ها مهارت دیگر را آموخت. هر بار که بیماری پس از بهبودی از او تشکر می‌کرد، احساس می‌کرد تمام خستگی‌هایش ارزش داشته است. روز فراغتش، مادرش لباس سفید پرستاری او را با افتخار اتو کرد و گفت: «امیدوارم همیشه با همین لباس، برای مردم خیر برسانی.» اما زندگی مسیر دیگری برایش رقم زد. پس از فراغت، مریم با پوشه‌ای پر از اسناد آموزشی، از این شفاخانه به آن شفاخانه رفت. هر جا که درخواست کار می‌داد، با مانعی تازه روبه‌رو می‌شد؛ گاهی می‌گفتند ظرفیت تکمیل است، گاهی استخدام زنان محدود شده و گاهی شرایطی را مطرح می‌کردند که پذیرفتن آن برایش دشوار بود. سرانجام در یکی از مراکز درمانی خصوصی استخدام شد، اما حقوقش آن‌قدر اندک بود که بخش بزرگی از آن صرف کرایه رفت‌وآمد می‌شد. با این همه، برایش مهم نبود؛ او فقط می‌خواست در حرفه‌ای کار کند که سال‌ها برای آن زحمت کشیده بود. کار در شفاخانه، برخلاف تصورش، تنها مراقبت از بیماران نبود. کمبود امکانات، شیفت‌های طولانی، خستگی مداوم و فشار روحی، بخشی از واقعیت روزانه زندگی او شده بود. در کنار این دشواری‌ها، گاهی با رفتارهای آزاردهنده برخی مراجعه‌کنندگان نیز روبه‌رو می‌شد؛ رفتارهایی که احساس امنیت را از او می‌گرفت. چند بار این موضوع را با مسئولان در میان گذاشت، اما پاسخ روشنی دریافت نکرد. تنها به او گفته شد که اگر از شرایط ناراضی است، می‌تواند محل کارش را ترک کند. او سکوت کرد؛ نه به این دلیل که مشکلی وجود نداشت، بلکه چون می‌ترسید تنها منبع درآمدش را از دست بدهد. چند ماه بعد، با افزایش محدودیت‌ها برای حضور زنان در برخی بخش‌های درمانی، شرایط کاری دشوارتر شد. فرصت‌های شغلی کمتر و آینده حرفه‌ای مبهم‌تر شد. بسیاری از هم‌دوره‌ای‌هایش یا خانه‌نشین شدند یا برای یافتن کار، ناچار حرفه‌ای غیر از رشته تحصیلی خود را برگزیدند. مریم نیز ناچار شد در یک دواخانه خصوصی مشغول به کار شود. اکنون بیشتر ساعت‌های روزش میان قفسه‌های پر از دارو می‌گذرد. نسخه بیماران را می‌خواند، داروها را آماده می‌کند و درباره شیوه مصرف آن‌ها توضیح می‌دهد. این کار را با دقت انجام می‌دهد، اما در دل همیشه احساس می‌کند تنها بخش کوچکی از توانایی‌هایش را به کار می‌گیرد. گاهی مادری با کودکی تب‌دار وارد دواخانه می‌شود و مریم ناخودآگاه به علائم کودک توجه می‌کند. گاهی سالمندی با تنگی نفس مراجعه می‌کند و ذهن او بی‌درنگ مراحل کمک‌های اولیه را مرور می‌کند. او هنوز همه آن آموزش‌ها را به خاطر دارد، اما دیگر فرصت ندارد همان نقشی را ایفا کند که سال‌ها برای آن آموزش دیده است. بزرگ‌ترین نگرانی او این است که با گذشت زمان، مهارت‌های عملی‌اش به فراموشی سپرده شوند. کتاب‌های پرستاری هنوز روی طاقچه اتاقش قرار دارند. بعضی شب‌ها آن‌ها را ورق می‌زند تا دانشی که با سختی به دست آورده، از ذهنش پاک نشود. حقوق ماهانه دواخانه نیز پاسخگوی هزینه‌های زندگی نیست. با افزایش بهای مواد غذایی، کرایه خانه و هزینه درمان پدرش، درآمد او هر ماه پیش از پایان ماه به پایان می‌رسد. با این حال، هیچ‌گاه از کارش شکایت نمی‌کند، زیرا می‌داند اگر همین شغل را هم از دست بدهد، یافتن کار دیگری برایش بسیار دشوار خواهد بود. گاهی هنگام بستن درِ دواخانه، نگاهش به جوانانی می‌افتد که با لباس‌های طبی از شفاخانه بیرون می‌آیند. در دل با خود می‌گوید: «من هم باید میان آن‌ها می‌بودم.» وقتی به خانه می‌رسد، مادرش همیشه می‌پرسد: «روزت چطور بود؟» و او، برای آن‌که مادرش غصه نخورد، فقط لبخند می‌زند و می‌گوید: «خوب بود.» اما حقیقت این است که هر شب، پیش از خواب، به همان لباس سفید پرستاری فکر می‌کند؛ لباسی که هنوز در کمدش آویزان است و هر بار که آن را می‌بیند، خاطرات روزهای آموزش و امیدهای گذشته در ذهنش زنده می‌شود. مریم می‌گوید: «من هیچ‌وقت انتظار زندگی تجملی نداشتم. فقط می‌خواستم از دانشی که آموخته‌ام استفاده کنم و کنار بیمارانی باشم که به مراقبت نیاز دارند. وقتی نتوانی در حرفه‌ای که دوستش داری کار کنی، انگار بخشی از هویتت را از تو گرفته‌اند.» او باور دارد که هزاران دختر دیگر در افغانستان نیز احساسی شبیه او دارند؛ دخترانی که سال‌ها درس خوانده‌اند، مهارت آموخته‌اند و با امید وارد رشته‌های درمانی شده‌اند، اما امروز در میان محدودیت‌های کاری، دستمزدهای اندک، نبود امنیت شغلی و فرصت‌های محدود، آینده خود را مبهم می‌بینند. با وجود همه این دشواری‌ها، مریم هنوز امیدش را از دست نداده است. او هر روز با همان دقتی که یک پرستار باید داشته باشد، داروها را مرتب می‌کند و به بیماران کمک می‌کند، زیرا باور دارد شاید روزی دوباره فرصت پیدا کند لباس سفیدش را بر تن کند؛ این بار نه پشت پیشخوان یک دواخانه، بلکه در کنار تخت بیماری بایستد که به مراقبت او نیاز دارد. نویسنده: سارا کریمی

1 هفته قبل
از اخراج تا بی‌خانمانی
از اخراج تا بی‌خانمانی؛ قصه خانواده‌ای بازگشته از پاکستان (بخش پایانی)

سکوت سنگینی بر اتاق حاکم بود. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت؛ گویی همه تلاش می‌کردند گرسنگی و نگرانی خود را از دیگری پنهان کنند. زینب تکه‌های نان را میان کودکان تقسیم کرد و خودش وانمود کرد که اشتها ندارد. عبدالرحمان نگاهش را از سفره کوچک برداشت و به دیوار دوخت؛ دیواری که جز ترک‌های عمیق، چیزی برای تماشا نداشت. او احساس می‌کرد سال‌ها زحمت و کارگری، در چند روز از دست رفته است. نه می‌توانست به گذشته بازگردد و نه راه روشنی برای آینده پیش رویش می‌دید. با این حال، نمی‌خواست کودکانش ناامیدی را در چهره او ببینند. به همین دلیل، لبخند کم‌رنگی بر لب آورد و گفت: «فردا حتماً کار پیدا می‌شود.» خودش اما بهتر از هر کسی می‌دانست که این جمله، بیش از آنکه از واقعیت بگوید، تلاشی برای زنده نگه داشتن امید در دل خانواده بود. پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان که متوجه وضعیت پدرش شده بود، از آن شب دیگر درباره مکتب چیزی نگفت. چند روز بعد، خودش به پدرش پیشنهاد کرد که برای کار به بازار برود. گفت می‌تواند شاگرد یک دکان شود و هرچه به دست آورد، به خانواده بدهد. عبدالرحمان ابتدا مخالفت کرد. نمی‌خواست پسرش در سنی که باید پشت میز مکتب می‌نشست، کار کند. اما چند روز بعد، وقتی صاحب‌خانه برای گرفتن کرایه آمد و عبدالرحمان هیچ پولی برای پرداخت نداشت، ناچار شد پیشنهاد پسرش را جدی بگیرد. پسرک سرانجام در یک دکان کوچک مشغول کار شد. هر روز صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و تا شام کار می‌کرد. در برابر زحمتی که می‌کشید، دستمزد اندکی می‌گرفت، اما همان درآمد ناچیز نیز برای خانواده ارزش زیادی داشت. او بخشی از پولش را صرف خرید نان می‌کرد و گاهی نیز برای خواهر کوچک‌ترش خوراکی یا وسیله‌ای کوچک می‌خرید. با گذشت زمان، عبدالرحمان بیش از گذشته احساس می‌کرد که خانواده‌اش میان دو زندگی گرفتار شده‌اند؛ زندگی‌ای که در پاکستان از آنان گرفته شده بود و زندگی تازه‌ای که در افغانستان هنوز نتوانسته بودند برای خود بسازند. زینب نیز هر روز با دشواری تازه‌ای روبه‌رو می‌شد. دختر کوچک‌شان چند بار بیمار شد و خانواده توان پرداخت هزینه داکتر و دارو را نداشت. شبی که تب کودک بالا رفت، زینب تا صبح کنار او نشست و با پارچه‌ای خیس، پیشانی‌اش را خنک می‌کرد. عبدالرحمان نیز آن شب چند بار از خانه بیرون رفت تا از کسی پول قرض بگیرد، اما هیچ‌کس حاضر نشد به او کمک کند. صبح روز بعد، یکی از همسایه‌ها مقداری دارو برای کودک آورد. زینب با چشمانی اشک‌آلود از او تشکر کرد. همان روز بود که برای نخستین بار به عبدالرحمان گفت: «ما از پاکستان بیرون شدیم، اما هنوز به جایی نرسیده‌ایم.» عبدالرحمان چیزی نگفت. او می‌دانست همسرش راست می‌گوید. برای خانواده‌ای که سال‌ها در پاکستان زندگی کرده بود، بازگشت به افغانستان به معنای رسیدن به خانه نبود؛ بلکه آغاز زندگی تازه‌ای بود که هیچ چیز برای آن آماده نشده بود. آنان نه خانه‌ای داشتند، نه درآمدی ثابت و نه پس‌اندازی که بتوانند با آن دوباره زندگی‌شان را از نو بسازند. کودکان از مکتب بازمانده بودند و هر روز نگرانی تازه‌ای بر نگرانی‌های پیشین افزوده می‌شد. ماه‌ها گذشت. عبدالرحمان همچنان کارهای روزمزد انجام می‌داد و پسرش نیز در همان دکان کار می‌کرد. زینب سرانجام با کمک یکی از زنان همسایه توانست یک چرخ خیاطی دست‌دوم پیدا کند و در خانه به دوختن لباس مشغول شود. درآمد او اندک بود، اما برای خانواده معنای بزرگی داشت؛ زیرا برای نخستین‌بار پس از بازگشت، احساس می‌کردند چیزی در اختیار دارند که می‌توانند با تکیه بر آن، آینده‌شان را دوباره بسازند. با این همه، زندگی هنوز آسان نشده بود. هر روز هزینه‌ای تازه از راه می‌رسید؛ کرایه خانه، نان، دارو و نیازهای ابتدایی کودکان. درآمد ناچیز عبدالرحمان و زینب به سختی پاسخگوی همین مخارج ساده بود. گاهی تا چند روز کاری برای عبدالرحمان پیدا نمی‌شد و خانواده ناچار بودند با کمترین امکانات روزگار بگذرانند. با وجود همه این دشواری‌ها، زینب تلاش می‌کرد فضای خانه را برای فرزندانش آرام نگه دارد. او نمی‌خواست کودکان احساس کنند که آینده‌شان به بن‌بست رسیده است. هر بار که لباس تازه‌ای می‌دوخت، با خود می‌گفت شاید همین کار کوچک، قدمی باشد برای بیرون آمدن خانواده از روزهای سخت. یک روز، پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان پس از بازگشت از کار، کتاب‌های قدیمی‌اش را از داخل یک بکس بیرون آورد. او این کتاب‌ها را از پاکستان با خود آورده بود و با وجود اینکه مدت‌ها بود به مکتب نمی‌رفت، هنوز آنها را مانند گنجی ارزشمند نگه داشته بود. کتاب‌ها را روی زمین گذاشت، گرد و غبارشان را پاک کرد و آرام شروع به خواندن کرد. عبدالرحمان از دور به او نگاه می‌کرد. پسر سکوت را شکست و گفت: «پدر، من می‌خواهم دوباره مکتب بروم.» عبدالرحمان سرش را پایین انداخت. نمی‌دانست چه پاسخی بدهد. او آرزو داشت پسرش درس بخواند، دخترش نیز دوباره به مکتب برود و هیچ‌یک از فرزندانش ناچار نباشند کودکی خود را با کار و نگرانی سپری کنند. اما واقعیت زندگی، هر روز آنان را از این آرزوها دورتر می‌کرد. آن شب، عبدالرحمان تا دیر وقت بیدار ماند. به گذشته، به سال‌هایی که در پاکستان با زحمت زندگی ساخته بود و به آینده‌ای که اکنون پیش روی خانواده‌اش قرار داشت، فکر می‌کرد. سرانجام با خود گفت که اگرچه همه چیز را از دست داده‌اند، اما نباید امیدشان را نیز از دست بدهند؛ زیرا تنها سرمایه‌ای که هنوز برایشان باقی مانده بود، همین امید بود. صبح روز بعد، زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت تا شاید کار بیشتری پیدا کند. زینب نیز پشت چرخ خیاطی نشست و دوختن لباس‌های همسایه‌ها را ادامه داد. پسر خانواده همچنان در دکان کار می‌کرد، اما عبدالرحمان با خودش عهد بست که هر طور شده، راهی برای بازگرداندن او به مکتب پیدا کند؛ حتی اگر مجبور باشد ساعت‌های بیشتری کار کند یا از نیازهای خودش بگذرد. این خانواده هنوز در افغانستان با مشکلات فراوانی روبه‌رو است. خانه‌شان کوچک است، درآمد ثابتی ندارند، درمان بیماری برایشان دشوار است و آینده فرزندان‌شان همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. آنها از پاکستان برگشته‌اند، اما برای ساختن دوباره زندگی، به چیزی فراتر از یک اتاق کوچک و چند وسیله ابتدایی نیاز دارند؛ به فرصت، امنیت، کار و امکان آموزش برای کودکانشان. عبدالرحمان گاهی شب‌ها، وقتی همه اعضای خانواده خواب هستند، کنار پنجره کوچک خانه می‌نشیند و به تاریکی بیرون خیره می‌شود. هنوز روزی را به یاد دارد که همراه خانواده‌اش پاکستان را ترک کرد؛ روزی که با خود فکر می‌کرد شاید در افغانستان بتوانند همه چیز را از نو آغاز کنند. اکنون ماه‌ها از آن روز گذشته است. او هنوز احساس می‌کند فرصت آغاز واقعی را پیدا نکرده است؛ زیرا برای خانواده‌ای که خانه، کار، امنیت اقتصادی و آینده فرزندانش را از دست داده، حتی رسیدن به نقطه آغاز نیز راهی دشوار و طولانی است. با این حال، هر صبح که زینب چرخ خیاطی‌اش را روشن می‌کند، هر روز که عبدالرحمان برای یافتن کار از خانه بیرون می‌رود و هر شبی که پسرشان کتاب‌های قدیمی‌اش را ورق می‌زند، این خانواده نشان می‌دهد که هنوز تسلیم نشده است. آنها می‌کوشند زندگی را از میان همان ویرانه‌های کوچک، آرام‌آرام دوباره بسازند. شاید برای بسیاری، بازگشت از پاکستان تنها یک خبر باشد؛ آماری از شمار خانواده‌هایی که از مرز عبور کرده و به افغانستان بازگشته‌اند. اما برای عبدالرحمان و خانواده‌اش، بازگشت یعنی ترک خانه‌ای که بیست سال در آن زندگی کرده بودند، جدا شدن از خاطرات، دوستان، همسایه‌ها و تمام آنچه روزی «زندگی» می‌نامیدند و آغاز دوباره در سرزمینی که هرچند وطنشان بود، اما دیگر برایشان ناآشنا به نظر می‌رسید. آنها اکنون در افغانستان زندگی می‌کنند، اما هنوز خانه‌ای ندارند که با آسودگی آن را «خانه خودمان» بنامند. با این همه، هر شب وقتی زینب پتو را روی کودکانش می‌کشد، با لبخندی آرام به آنها می‌گوید که روزی اوضاع بهتر خواهد شد. کودکان شاید هنوز معنای عمیق این جمله را درک نکنند، اما عبدالرحمان می‌داند اگر همین امید کوچک نیز خاموش شود، دیگر چیزی برای ادامه دادن باقی نخواهد ماند. او می‌گوید: «ما از پاکستان اخراج شدیم، اما نمی‌خواهیم از زندگی هم اخراج شویم. فقط یک فرصت می‌خواهیم؛ فرصتی برای کار کردن، برای مکتب رفتن بچه‌ها و برای اینکه دوباره صاحب یک زندگی عادی شویم.» و شاید تمام خواسته این خانواده، مانند هزاران خانواده دیگری که پس از سال‌ها مهاجرت به افغانستان بازگشته‌اند، همین باشد؛ اینکه بازگشت‌شان پایان یک زندگی نباشد، بلکه آغازی برای ساختن آینده‌ای باشد که در آن، هیچ کودکی به دلیل فقر از آموزش بازنماند و هیچ پدر و مادری میان نان، درمان و امید، ناچار به انتخاب نشود. نویسنده: سارا کریمی بخش اول این روایت؛ «از اخراج تا بی‌خانمانی؛ قصه خانواده‌ای بازگشته از پاکستان»

2 هفته قبل
از اخراج تا بی‌خانمانی
از اخراج تا بی‌خانمانی؛ قصه خانواده‌ای بازگشته از پاکستان (بخش اول)

وقتی مأموران پاکستانی نیمه‌های شب دروازه خانه را کوبیدند، عبدالرحمان نخست تصور کرد یکی از همسایه‌ها برای کمک آمده است. هوا سرد بود و سه کودک او در گوشه اتاق، زیر یک پتوی نازک، به هم چسبیده بودند. همسرش، زینب، تازه دختر کوچک‌شان را خوابانده بود و خودش نیز کنار او دراز کشیده بود. با بلند شدن دوباره صدای کوبیدن دروازه، عبدالرحمان از جا برخاست و با نگرانی به همسرش نگاه کرد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند، اما هر دو می‌دانستند که این روزها ممکن است هر صدایی پشت دروازه، خبر بدی با خود داشته باشد. عبدالرحمان نزدیک به بیست سال در پاکستان زندگی کرده بود. همان‌جا ازدواج کرده و دو فرزند بزرگ‌ترش نیز در پاکستان به دنیا آمده بودند. خانه‌ای کوچک در حاشیه شهر داشتند که سال‌ها با درآمد ناچیز عبدالرحمان از کارگری و باربری، کرایه آن را پرداخت کرده بودند. زندگی‌شان هیچ‌گاه آسان نبود، اما برای خانواده‌ای که همه دارایی‌اش به یک اتاق کوچک، چند ظرف آشپزخانه و وسایل ابتدایی زندگی خلاصه می‌شد، همان خانه معنای همه چیز را داشت. آن شب اما، صدای کوبیدن دروازه، آغاز پایان زندگی‌ای بود که عبدالرحمان سال‌ها برای ساختنش زحمت کشیده بود. وقتی دروازه را باز کرد، چند مأمور در بیرون ایستاده بودند. از عبدالرحمان اسناد اقامت خواستند. او با دست‌های لرزان چند برگه‌ای را که داشت نشان داد، اما مأموران گفتند باید همراه آنان برود. عبدالرحمان تلاش کرد توضیح بدهد که همسرش بیمار است، کودکانش کوچک‌اند و خانواده‌اش جایی برای رفتن ندارند، اما حرف‌هایش فایده‌ای نداشت. چند دقیقه بعد، زینب در حالی که دختر کوچک‌شان را در آغوش گرفته بود، کنار دروازه ایستاده بود و به شوهرش نگاه می‌کرد. پسر دوازده‌ساله‌شان نیز با چشمانی سرشار از ترس، پشت سر مادرش پنهان شده بود. عبدالرحمان آن شب به بازداشتگاه منتقل شد و چند روز بعد، خانواده‌اش نیز مجبور شدند خانه‌ای را که نزدیک به دو دهه در آن زندگی کرده بودند، ترک کنند. زینب می‌گوید سخت‌ترین لحظه زندگی‌اش زمانی بود که مجبور شد در کمتر از چند ساعت تصمیم بگیرد کدام وسایل خانه را با خود ببرد و کدام را جا بگذارد. لباس‌های کودکان، چند پتوی کهنه، مقداری ظرف و یک قابلمه کوچک، تقریباً تمام چیزی بود که توانستند با خود ببرند. بسیاری از وسایلی که عبدالرحمان طی سال‌ها با زحمت خریده بود، در همان خانه باقی ماند. حتی عکس‌های قدیمی فرزندان‌شان را نیز نتوانستند با خود بردارند. زینب بعدها می‌گفت: «آدم وقتی خانه‌اش را ترک می‌کند، فکر می‌کند همه چیز را با خودش می‌برد؛ اما وقتی به مرز رسیدیم، فهمیدم ما فقط لباس‌هایی را که پوشیده بودیم با خود آوردیم. خانه‌مان، خاطرات‌مان و تمام سال‌هایی که آنجا زندگی کرده بودیم، پشت سرمان ماند.» خانواده پس از روزها سرگردانی، سرانجام به افغانستان بازگشتند. عبدالرحمان پیش از آن بارها به افغانستان آمده بود، اما این بار بازگشت او با سفرهای قبلی فرق داشت. او این بار نه برای دیدن اقوام و نه برای چند روز ماندن، بلکه با خانواده‌ای پنج‌نفره و بدون خانه و کار به کشوری برگشته بود که خودش نیز دیگر آن را به‌خوبی نمی‌شناخت. وقتی موتر حامل خانواده به نقطه‌ای در افغانستان رسید، عبدالرحمان مدت زیادی به اطراف نگاه کرد. پسر بزرگش از او پرسید: «پدر، حالا خانه ما کجاست؟» عبدالرحمان جواب نداشت. چند ساعت نخست پس از ورود، برای خانواده بیش از هر چیز با حس سردرگمی و بیگانگی سپری شد. کودکان با کنجکاوی به اطراف نگاه می‌کردند؛ به جاده‌هایی که برایشان ناآشنا بود، به مردمی که لهجه و چهره‌هایشان با آنچه سال‌ها دیده بودند تفاوت داشت و به آینده‌ای که هیچ تصویری از آن در ذهن نداشتند. عبدالرحمان تلاش می‌کرد آرامش خود را حفظ کند، اما در دلش سنگینی مسئولیتی را احساس می‌کرد که هر لحظه بیشتر می‌شد. او نه می‌دانست از کجا باید کار پیدا کند و نه می‌دانست شب‌های آینده را در کجا خواهند گذراند. زینب نیز در سکوت، دست دختر کوچک‌شان را محکم گرفته بود؛ گویی تنها چیزی که هنوز می‌توانست از آن محافظت کند، همان دستان کوچک کودک بود. بازگشت، آن‌گونه که سال‌ها تصور می‌کردند، به معنای رسیدن به نقطه‌ای امن نبود؛ بلکه آغاز رویارویی با واقعیتی بود که در آن باید همه چیز، از سرپناه و کار گرفته تا امید و احساس تعلق، دوباره از نو ساخته می‌شد. او سال‌ها در پاکستان زندگی کرده بود و در افغانستان خانه‌ای نداشت. پدر و مادرش سال‌ها پیش فوت کرده بودند و بیشتر نزدیکانش نیز به شهرهای دیگر یا کشورهای همسایه رفته بودند. تنها کسی که می‌توانستند به او پناه ببرند، برادر کوچک‌تر عبدالرحمان بود که خودش با خانواده‌ای پرجمعیت، در خانه‌ای کرایی زندگی می‌کرد. خانواده به خانه برادر عبدالرحمان رفتند؛ خانه‌ای کوچک که پیش از آمدن آنان نیز برای هشت نفر جا نداشت. با ورود پنج نفر دیگر، اتاق‌ها شلوغ‌تر شد و شب‌ها چند نفر مجبور بودند روی زمین بخوابند. کودکان عبدالرحمان در روزهای نخست هنوز تصور می‌کردند این وضعیت موقتی است و پدرشان به‌زودی خانه‌ای پیدا خواهد کرد. اما روزها گذشت و عبدالرحمان نتوانست کاری پیدا کند. او در پاکستان کارگر ساختمانی بود و گاهی نیز باربری می‌کرد. در افغانستان نیز به دنبال همان کارها رفت، اما هر روز با دست خالی به خانه برمی‌گشت. گاهی از صبح تا شام در بازارها و ساختمان‌های نیمه‌کاره می‌گشت، اما کاری پیدا نمی‌کرد. اگر هم کاری پیدا می‌شد، دستمزدی که دریافت می‌کرد آن‌قدر اندک بود که حتی هزینه رفت‌وآمد و غذای روزانه‌اش را به سختی تأمین می‌کرد. زینب نیز تلاش می‌کرد به خانواده کمک کند. او در پاکستان خیاطی آموخته بود و گاهی برای همسایه‌ها لباس می‌دوخت، اما در افغانستان نه چرخ خیاطی داشت و نه کسی را می‌شناخت که برایش کار بدهد. چند بار از برادر شوهرش خواست برایش چرخ خیاطی پیدا کند، اما خانواده آنان نیز با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کردند. کودکان بیش از همه از این بازگشت آسیب دیده بودند. پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان در پاکستان به مکتب می‌رفت. او در روزهای نخست بازگشت، بارها از پدرش پرسید که چه زمانی دوباره به مکتب خواهد رفت. عبدالرحمان هر بار وعده می‌داد که به‌زودی برایش مکتبی پیدا می‌کند، اما خودش می‌دانست که وضعیت مالی خانواده اجازه نمی‌دهد به این آسانی چنین کاری انجام دهد. دختر ده‌ساله خانواده نیز که تا صنف چهارم درس خوانده بود، دیگر به مکتب نمی‌رفت. دختر کوچک‌ترشان بیشتر روزها را در کنار مادرش می‌گذراند و با عروسکی کهنه بازی می‌کرد؛ عروسکی که از پاکستان با خود آورده بود و تنها یادگار ارزشمند زندگی گذشته‌اش به شمار می‌رفت. چند هفته بعد، عبدالرحمان تصمیم گرفت برای خانواده اتاقی جداگانه کرایه کند. او می‌گفت زندگی در خانه برادرش برای همه دشوار شده است. کودکان شب‌ها به دلیل شلوغی و سروصدا خواب آرامی نداشتند و زینب نیز از اینکه بار سنگینی بر دوش خانواده برادر شوهرش شده بودند، احساس شرمندگی می‌کرد. عبدالرحمان با پولی که از چند روز کارگری جمع کرده بود، اتاقی کوچک در حاشیه شهر کرایه کرد. اتاق تقریباً خالی بود؛ یک دروازه فلزی زنگ‌زده، پنجره‌ای کوچک و دیوارهایی که بخشی از گچ آنها فرو ریخته بود. همان شب، همه روی زمین خوابیدند. زینب پتو را روی کودکان کشید و خودش در تاریکی به سقف خیره ماند. ذهنش مدام به خانه‌ای برمی‌گشت که در پاکستان جا گذاشته بودند. خانه‌شان بزرگ نبود، اما هر وسیله‌ای جای خودش را داشت. کودکان اتاقی برای خوابیدن داشتند و پسر بزرگش هر صبح با یونیفورم مکتب از خانه بیرون می‌شد. اکنون اما همه چیز تغییر کرده بود و آینده، مبهم‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. مشکل تنها نداشتن خانه نبود. عبدالرحمان برای پیدا کردن کار نیز هر روز با دشواری بیشتری روبه‌رو می‌شد. یک روز که از شدت ناامیدی دیرتر از همیشه به خانه برگشت، زینب متوجه شد حال او خوب نیست. عبدالرحمان چیزی نگفت و فقط کنار دیوار نشست. دختر کوچک‌شان از او خواست برایش نان بیاورد. عبدالرحمان دست در جیبش برد، اما پولی نداشت. آن شب، شام خانواده تنها نان خشک و چای بود. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
از اسارت دزدان
از اسارت دزدان تا فروش آب‌لیمو در خیابان‌های هرات (بخش پایانی)

یک سال از آن حادثه گذشته، اما هنوز وقتی از آن روزها حرف می‌زند، صدایش تغییر می‌کند. او می‌گوید بعد از آن اتفاق دیگر فهمید که هیچ سفری ارزش این را ندارد که انسان جانش را به خطر بیندازد. او می‌گوید در گذشته شاید به دلیل مشکلات اقتصادی خطرات را کوچک می‌دید، اما حالا می‌داند که یک لحظه کافی است تا زندگی یک خانواده برای همیشه تغییر کند. پس از آزادی، تصمیم گرفت دیگر راه قاچاق را انتخاب نکند. به هرات برگشت و تلاش کرد کاری برای خودش پیدا کند. کار زیادی نبود و درآمدها نیز کم بود، اما او نمی‌خواست دوباره از خانواده‌اش دور شود. نمی‌خواست بار دیگر همسرش شب‌ها با نگرانی بخوابد و پنج فرزندش هر صبح با این سؤال بیدار شوند که آیا پدرشان زنده است و برمی‌گردد یا نه. در نهایت، یک گادی خرید و شروع به فروش آب سرد و آب‌لیمو کرد. شاید برای کسی که سال‌ها آرزوی رفتن به ایران و پیدا کردن درآمد بیشتر را داشت، این کار در نگاه اول یک عقب‌گرد باشد، اما برای خودش چنین نیست. او می‌گوید امروز از زندگی‌اش راضی است. درآمدش شاید کم باشد، اما آرامشی دارد که در گذشته نداشت. هر روز صبح می‌داند کجا می‌رود و شب می‌داند که به خانه برمی‌گردد. می‌داند اگر روزی فروشش کم باشد، باز هم می‌تواند روز بعد کار کند. او می‌گوید زمانی فکر می‌کرد پول زیاد می‌تواند زندگی‌اش را نجات دهد، اما بعد فهمید که برای یک پدر، بزرگ‌ترین سرمایه‌اش زنده ماندن و در کنار فرزندانش بودن است. هر روز که گادی‌اش را به خیابان می‌برد، سه دختر و دو پسرش در خانه منتظر برگشتن او هستند. او می‌گوید وقتی شب به خانه می‌رسد و صدای فرزندانش را می‌شنود، تمام خستگی روز از یادش می‌رود. شاید جیبش پر از پول نباشد، اما دلش آرام است که امروز نیز توانسته سالم به خانه برگردد. با این حال، زندگی برای او هنوز آسان نیست. پنج فرزند هزینه‌های زیادی دارند. نیازهای خانواده هر روز بیشتر می‌شود و درآمد فروش آب سرد و آب‌لیمو همیشه ثابت نیست. در روزهای سرد، مشتری کمتر می‌شود و درآمد او پایین می‌آید. در روزهای گرم، اگرچه فروش بیشتر است، اما کار کردن زیر آفتاب نیز آسان نیست. او ساعت‌ها کنار سرک می‌ایستد، گاهی بدون این‌که مشتری زیادی داشته باشد، اما باز هم ناامید نمی‌شود. او می‌گوید بعد از آنچه بر سرش آمده، دیگر از سختی کار نمی‌ترسد. چیزی که از آن می‌ترسد، دوباره گرفتار شدن در راهی است که یک بار نزدیک بود جانش را بگیرد. او اکنون از جوانانی که قصد دارند برای کار و درآمد از راه قاچاق به ایران بروند، می‌خواهد پیش از هر تصمیمی خوب فکر کنند. او می‌گوید خودش چندین مرتبه این راه را رفته بود و تصور می‌کرد چون قبلاً سالم به مقصد رسیده، پس در سفرهای بعدی نیز اتفاقی برایش نخواهد افتاد، اما همین تصور اشتباه بود که او را به یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های زندگی‌اش رساند. به گفته او، در سال‌های اخیر، دزدان و گروه‌های مسلح در بخش‌هایی از مسیرهای قاچاق در افغانستان، پاکستان و مسیرهای منتهی به ایران حضور و قدرت بیشتری پیدا کرده‌اند و مسافران غیرقانونی ممکن است در هر نقطه با خطر مواجه شوند. او می‌گوید کسانی که قصد سفر دارند، نباید تنها به وعده‌های قاچاقبر اعتماد کنند. او از جوانان می‌خواهد اگر ناچار به رفتن هستند، نخست درباره قاچاقبری که آنان را انتقال می‌دهد تحقیق کنند و مطمئن شوند که فرد مورد نظر قابل اعتماد است. دوم، درباره مسیر راه و خطرهایی که در آن وجود دارد، اطلاعات به دست بیاورند. به گفته او، بسیاری از مسافران فقط به این فکر می‌کنند که چه مقدار پول باید به قاچاقبر بدهند، اما نمی‌دانند در طول مسیر چه خطرهایی ممکن است در انتظارشان باشد. او می‌گوید: «من خودم چندین مرتبه رفتم. فکر می‌کردم راه را می‌شناسم و قاچاقبر هم آدم مطمئنی است. اما یک بار گرفتار شدم. خانواده‌ام پنج لک افغانی برای آزادی من دادند. این پول را شاید یک خانواده در چندین سال هم نتواند دوباره جمع کند. اگر آن روز خانواده‌ام پول نمی‌داشتند، شاید امروز سه دختر و دو پسرم بدون پدر می‌ماندند.» وقتی این جمله را می‌گوید، لحظه‌ای سکوت می‌کند. نگاهش به جایی دور خیره می‌ماند. شاید در ذهنش دوباره همان جاده‌ها، همان روزهای ترس و همان لحظاتی که نمی‌دانست سرنوشتش چه خواهد شد، زنده می‌شود. بعد به گادی‌اش نگاه می‌کند و می‌گوید که حالا همین کار ساده را دوست دارد. او می‌گوید: «من امروز شاید پول زیاد نداشته باشم، اما از زندگی خود راضی هستم. هر روز کار می‌کنم، نان حلال به دست می‌آورم و شب به خانه برمی‌گردم. بچه‌هایم پیش من هستند. برای من همین کافی است.» سه دختر و دو پسرش شاید هنوز نتوانند تمام آنچه را که پدرشان در آن سفر بر سرش آمده بود، درک کنند. شاید تنها بدانند که پدرشان یک روز رفت و مدت زیادی برنگشت و بعد با چهره‌ای خسته‌تر از گذشته به خانه آمد. اما برای او، هر نگاه فرزندانش یادآور همان روزهایی است که در اسارت به آینده آنان فکر می‌کرد. او می‌گوید بعد از آن حادثه، بیش از گذشته قدر خانواده‌اش را می‌داند. پیش از آن شاید تصور می‌کرد که باید برای به دست آوردن پول بیشتر، هر خطری را تحمل کند، اما حالا می‌فهمد که اگر پول باشد و انسان خانواده‌اش را نداشته باشد، بسیاری از چیزها معنای خود را از دست می‌دهد. او هنوز هم آرزو دارد روزی وضعیت اقتصادی‌اش بهتر شود. می‌خواهد گادی بزرگ‌تری بخرد، شاید بتواند یک دکان کوچک باز کند و درآمد بیشتری داشته باشد. می‌خواهد سه دختر و دو پسرش آینده‌ای بهتر از خودش داشته باشند. اما این بار می‌خواهد به این هدف از راهی برسد که مجبور نباشد جانش را در برابر چند هزار افغانی یا وعده یک کار بهتر به خطر بیندازد. او می‌گوید اگر روزی فرزندانش بزرگ شوند و بخواهند برای کار به کشور دیگری بروند، به آنان خواهد گفت که راه قانونی و امن را انتخاب کنند. به آنان خواهد گفت هیچ درآمدی ارزش آن را ندارد که انسان جانش را در جاده‌های ناشناخته به خطر بیندازد. برای او، آن پنج لک افغانی که خانواده‌اش برای آزادی‌اش پرداخت کردند، هنوز هم سنگینی خاصی دارد. او می‌داند که خانواده‌اش برای فراهم کردن آن پول چه سختی‌هایی کشیدند و چه چیزهایی را از دست دادند. هر بار که به آن مبلغ فکر می‌کند، به این نتیجه می‌رسد که رفتن او به راه قاچاق نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی تمام خانواده‌اش را نیز در معرض خطر قرار داده بود. حالا یک سال پس از آن حادثه، زندگی او آرام‌تر شده است، اما زخم آن روزها هنوز در دلش باقی مانده است. صبح‌ها گادی‌اش را برمی‌دارد، آب سرد و آب‌لیمو می‌فروشد و شب‌ها به خانه برمی‌گردد. در خانه، سه دختر و دو پسرش منتظر او هستند؛ همان کودکانی که در سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش، تنها دلیل امیدش برای زنده ماندن بودند. شاید زندگی او امروز پر از رفاه نباشد، اما خودش می‌گوید دیگر چیزی بیشتر از این نمی‌خواهد؛ یک کار کوچک، یک لقمه نان حلال و خانه‌ای که شب بتواند با خیال راحت به آن برگردد. او از جوانان می‌خواهد پیش از آن‌که راه قاچاق را انتخاب کنند، به خانواده‌هایشان فکر کنند. به مادر و پدری که ممکن است ماه‌ها چشم‌به‌راه آنان بمانند، به همسری که هر شب با نگرانی به تلفن نگاه کند و به کودکانی که ممکن است یک روز دروازه خانه را باز کنند و بفهمند پدرشان دیگر برنمی‌گردد. او می‌گوید: «من راه قاچاق را چندین بار رفتم، اما یک بار نزدیک بود همه چیزم را از دست بدهم. امروز اگرچه با گادی کار می‌کنم و درآمدم زیاد نیست، اما خوشحال هستم که زنده‌ام و کنار خانواده‌ام هستم. به جوانان می‌گویم اگر می‌خواهید بروید، اول خوب درباره قاچاقبر تحقیق کنید و دوم درباره مسیر راه معلومات بگیرید. اما اگر راه امن و قانونی پیدا کردید، همان را انتخاب کنید. هیچ‌کس نمی‌داند در راه چه اتفاقی برایش می‌افتد.» او دوباره گادی‌اش را به حرکت درمی‌آورد. چند بوتل آب سرد روی آن تکان می‌خورد و صدای برخوردشان با یکدیگر در میان صدای موترها گم می‌شود. مردی که روزگاری برای پیدا کردن زندگی بهتر، راهی جاده‌های خطرناک شده بود، حالا در همان شهر خود برای یک زندگی ساده تلاش می‌کند. شاید هنوز قرض‌هایی داشته باشد که باید پس بدهد، شاید درآمدش کم باشد و شاید مشکلات خانواده‌اش تمام نشده باشد، اما وقتی شب به خانه می‌رود و سه دختر و دو پسرش به استقبالش می‌آیند، می‌داند چیزی را دارد که در آن روزهای اسارت بیش از هر چیز آرزویش را داشت؛ فرصت دوباره برای دیدن خانواده‌اش. برای این مرد، راه قاچاق دیگر یک مسیر رسیدن به آینده نیست؛ خاطره تلخی است که هنوز با او زندگی می‌کند. خاطره جاده‌هایی که در آنها آزادی‌اش را از دست داد، خاطره پنج لک افغانی که خانواده‌اش برای نجاتش پرداخت کردند و خاطره پنج فرزندی که روزها و شب‌ها چشم‌به‌راه بازگشت پدرشان بودند. او حالا می‌گوید شاید زندگی در افغانستان دشوار باشد، اما برای او، زنده ماندن در کنار خانواده و کار کردن با دست‌های خودش، حتی اگر درآمدش کم باشد، بهتر از هر سفری است که پایانش نامعلوم و راهش پر از خطر باشد. نویسنده: سارا کریمی

3 هفته قبل
دانش و فناوری

آنتونیو گوترش: هوش مصنوعی نباید کرامت انسانی را تهدید کند

آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد هشدار داده است که توسعه و استفاده از هوش مصنوعی نباید به نقض حقوق بشر، از بین رفتن کرامت انسانی یا نهادینه شدن تبعیض منجر شود. آقای گوترش امروز (چهارشنبه، ۱۷ سرطان) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که هوش مصنوعی می‌تواند در تصمیم‌های مهم و سرنوشت‌ساز اطلاعات و تحلیل‌های ارزشمند ارایه کند، اما تصمیم‌گیری نهایی باید همچنان توسط انسان‌ها انجام شود. او تاکید کرده است که حقوق بشر قابل معامله نیست و مسوولیت نهایی در هر تصمیم مهم باید بر عهده انسان‌ها باشد. دبیرکل سازمان ملل در بخشی از پیامش تصریح کرد که هوش مصنوعی می‌تواند در بخش‌های مختلف، از جمله نظام عدالت، مراقبت‌های صحی و پولیس، نقش حمایتی داشته باشد؛ اما استفاده از آن باید همراه با نظارت انسانی و پاسخ‌گویی باشد. آنتونیو گوترش پیشتر نیز از کشورها خواسته بود برای ایجاد چارچوب‌های مشترک جهانی در زمینه توسعه و استفاده از هوش مصنوعی اقدام کنند و منتظر نمانند تا چالش‌های این فناوری گسترده‌تر شود.

زن و بهداشت

غربالگری سرطان‌ها؛ کلید تشخیص زودهنگام و نجات جان انسان‌ها

سرطان یکی از چالش‌برانگیزترین معضلات سلامت در دنیای امروز است. تقریباً همه‌ی ما در اطراف خود فردی را می‌شناسیم که با این بیماری دشوار مواجه بوده است. با وجود پیشرفت‌های قابل توجه در روش‌های درمانی، همچنان «زمان تشخیص» نقشی تعیین‌کننده در بهبود، بقا و کیفیت زندگی بیماران دارد. در این میان، مفهوم «غربالگری سرطان» اهمیتی ویژه می‌یابد. غربالگری، فرآیندی نظام‌مند برای شناسایی سرطان یا مراحل پیش‌سرطانی در افرادی است که هنوز هیچ‌گونه علائم بالینی ندارند. به عبارتی دیگر، پیش از آنکه بیماری خود را آشکار کند، از طریق آزمایش‌های هدفمند، می‌توان آن را شناسایی و در مراحل اولیه درمان کرد—زمانی که احتمال درمان موفق بیشتر و هزینه‌های جسمی و مالی بسیار کمتر است. غربالگری چیست و چرا اهمیت دارد؟ هدف از غربالگری، کشف زودهنگام سرطان است—نه اینکه تمام موارد را بدون خطا تشخیص دهد، بلکه افزایش احتمال شناسایی بیماری در مراحل اولیه است. هرچه تشخیص زودتر انجام شود، درمان آسان‌تر، کم‌هزینه‌تر و اثربخش‌تر خواهد بود. بسیاری از سرطان‌ها سال‌ها پیش از بروز علائم، به‌آرامی رشد می‌کنند. اگر بتوان آن‌ها را در این مرحلهٔ خاموش و بی‌علامت شناسایی کرد، گامی مؤثر در حفظ جان و سلامت فرد برداشته می‌شود. آمارهای جهانی نشان می‌دهد در کشورهایی که برنامه‌های غربالگری منظم و نظام‌مند دارند، نرخ مرگ‌ومیر ناشی از برخی سرطان‌ها تا ۵۰٪ کاهش یافته است. این موفقیت نه به‌دلیل کشف داروهای جدید، بلکه حاصل افزایش آگاهی عمومی و انجام منظم تست‌های غربالگری است. کدام سرطان‌ها غربالگری دارند؟ در حال حاضر برای برخی از شایع‌ترین و قابل پیشگیری‌ترین انواع سرطان، دستورالعمل‌های علمی و مشخص غربالگری وجود دارد. از جمله: - سرطان پستان - سرطان دهانه رحم - سرطان روده بزرگ (کولورکتال) - سرطان ریه (در افراد در معرض خطر بالا) سرطان پستان یکی از شایع‌ترین سرطان‌ها در میان زنان است. روش اصلی غربالگری آن، ماموگرافی است. توصیه می‌شود زنان از سن ۴۰ سالگی به بعد، هر یک تا دو سال یک‌بار این تست را انجام دهند. ماموگرافی قادر است توده‌هایی را شناسایی کند که هنوز حتی با لمس نیز قابل احساس نیستند؛ این یعنی تشخیص در مراحل اولیه و افزایش شانس درمان کامل پیش از گسترش بیماری. سرطان روده بزرگ (کولورکتال) این نوع سرطان اغلب از پولیپ‌های خوش‌خیم در روده آغاز می‌شود که به‌مرور ممکن است سرطانی شوند. غربالگری با روش‌هایی مانند کولونوسکوپی یا آزمایش خون مخفی در مدفوع انجام می‌شود. در افراد با خطر متوسط، غربالگری از سن ۵۰ سالگی شروع می‌شود؛ اما اگر سابقه خانوادگی سرطان روده وجود داشته باشد، غربالگری باید زودتر و با فاصله زمانی کوتاه‌تر انجام گیرد. در صورت نیاز، می‌توانم بخش‌های مربوط به دیگر سرطان‌های قابل غربالگری (دهانه رحم، ریه و...) را هم اضافه کنم. سرطان دهانه رحم یکی از موفق‌ترین نمونه‌های غربالگری در تاریخ پزشکی، مربوط به سرطان دهانه رحم در زنان است. آزمایش پاپ اسمیر و تست HPV می‌توانند سلول‌های غیرطبیعی را پیش از آنکه سرطانی شوند شناسایی کنند. انجام این تست‌ها از سن ۲۱ سالگی آغاز می‌شود و بسته به شرایط، هر ۳ تا ۵ سال یک‌بار تکرار می‌گردد. در نتیجه‌ی اجرای منظم این برنامه‌ها، نرخ مرگ‌ومیر ناشی از این سرطان در برخی کشورها تا بیش از ۷۰٪ کاهش یافته است. سرطان پروستات برای مردان، تست PSA (آزمایش خون مخصوص آنتی‌ژن پروستات) یکی از ابزارهای غربالگری سرطان پروستات محسوب می‌شود. اما تصمیم به انجام آن باید با مشورت پزشک گرفته شود و بر اساس سن، سابقه خانوادگی و علائم فردی تنظیم شود. زیرا در برخی موارد، تشخیص زودهنگام ممکن است منجر به درمان‌های غیرضروری و عوارض ناخواسته گردد. سرطان ریه در افرادی که سیگاری هستند یا سابقه‌ی مصرف طولانی‌مدت دخانیات دارند، غربالگری با تصویربرداری CT با دوز پایین توصیه می‌شود. این روش می‌تواند تومورهای کوچک و قابل درمان را قبل از گسترش به سایر نقاط بدن شناسایی کند و شانس درمان را افزایش دهد. چه کسانی باید غربالگری شوند؟ لزومی ندارد همه‌ی افراد با یک شدت یا از یک سن خاص تحت غربالگری قرار بگیرند. عواملی مانند سن، جنسیت، سبک زندگی و سابقه‌ی خانوادگی، نقش تعیین‌کننده‌ای در نیاز به غربالگری دارند. - اگر در اعضای درجه‌یک خانواده سابقه‌ی ابتلا به سرطان وجود داشته باشد، باید غربالگری از سن پایین‌تری آغاز شود. - افرادی که دچار چاقی، کم‌تحرکی، تغذیه‌ی نامناسب هستند یا دخانیات و الکل مصرف می‌کنند، در معرض خطر بالاتری قرار دارند و نیازمند بررسی‌های دقیق‌تری هستند. روش‌های غربالگری چگونه انجام می‌شوند؟ نوع روش غربالگری به نوع سرطان بستگی دارد و ممکن است شامل موارد زیر باشد: - آزمایش خون (مثل PSA برای سرطان پروستات) - تصویربرداری (مانند ماموگرافی یا CT با دوز پایین) - بررسی سلولی (مثل پاپ‌اسمیر برای سرطان دهانه رحم) بیشتر این روش‌ها ساده، کم‌هزینه و بدون درد هستند. امروزه بسیاری از مراکز درمانی، این خدمات را به شکل دوره‌ای و منظم ارائه می‌دهند. توصیه می‌شود هر فرد با کمک پزشک، یک برنامه شخصی غربالگری متناسب با سن، سابقه خانوادگی و وضعیت سلامت خود تنظیم کند. باورهای نادرست درباره غربالگری در جامعه، برخی باورهای غلط مانع از انجام به‌موقع غربالگری می‌شوند. برای مثال: - «اگر احساس بیماری ندارم، نیازی به آزمایش نیست.» این در حالی است که هدف غربالگری دقیقاً بررسی افراد بدون علامت است؛ یعنی شناسایی بیماری قبل از شروع علائم، زمانی که درمان بسیار مؤثرتر خواهد بود. برخی باورهای اشتباه درباره غربالگری همچنان مانع از مراجعه افراد برای بررسی‌های دوره‌ای می‌شود، مانند: - «انجام ماموگرافی یا کولونوسکوپی خطرناک است.» در حالی‌که این روش‌ها کاملاً ایمن هستند و فواید آن‌ها چندین برابر بیشتر از ریسک‌های جزئی‌شان است. - «تشخیص سرطان یعنی پایان زندگی.» برخلاف این تصور، اگر سرطان در مراحل اولیه تشخیص داده شود، در بسیاری از موارد قابل درمان کامل است و فرد می‌تواند به زندگی طبیعی خود ادامه دهد. اطلاع‌رسانی درست و فرهنگ‌سازی می‌تواند این ترس‌ها را کاهش داده و باعث شود افراد بیشتری به انجام غربالگری‌های منظم روی بیاورند. نقش پیشگیری و سبک زندگی سالم غربالگری تنها یکی از ارکان پیشگیری از سرطان است. در کنار آن، سبک زندگی سالم نقش بسیار مهمی در کاهش ریسک ابتلا دارد. موارد زیر به‌طور مستقیم با کاهش خطر سرطان مرتبط‌اند: - تغذیه سالم و متعادل - فعالیت بدنی منظم - ترک مصرف سیگار و دخانیات - کنترل وزن - مدیریت استرس فردی که علاوه بر رسیدگی به سلامت جسمی، آزمایش‌های دوره‌ای و غربالگری را نیز جدی می‌گیرد، گام‌های موثری در مسیر یک زندگی سالم‌تر و طولانی‌تر برمی‌دارد. غربالگری سرطان‌ها نه‌تنها یک اقدام پزشکی، بلکه سرمایه‌گذاری هوشمندانه برای آینده‌ی سلامت فرد و جامعه است. تشخیص زودهنگام به معنای درمان ساده‌تر، هزینه‌ی کمتر، کیفیت زندگی بهتر و امید بیشتر به بهبودی است. تجربه‌ی کشورهای موفق نشان می‌دهد که اجرای برنامه‌های منظم غربالگری به‌طور چشمگیری مرگ‌ومیر ناشی از سرطان را کاهش داده است. در کشور ما نیز، با گسترش خدمات غربالگری در مراکز درمانی، ارتقای آگاهی عمومی، و فرهنگ‌سازی صحیح می‌توان گام‌های موثری در مسیر پیشگیری، کاهش بار بیماری و نجات جان انسان‌ها برداشت. پیشگیری همیشه بهتر از درمان است—و غربالگری، یکی از کلیدی‌ترین راه‌های آن است.  نویسنده: داکتر معصومه پارسا

زن و ادبیات

لیلا ماتلی؛ زنی که با کلمات داستان می‌سازد

در تاریخ ادبیات، گاه نویسندگانی ظهور می‌کنند که نه به دلیل سال‌ها تجربه، بلکه به واسطه قدرت شگفت‌انگیز نخستین اثر خود، توجه جهان را به دست می‌آورند. لیلا ماتلی از همین گروه نویسندگان است؛ نویسنده‌ای جوان که در همان آغاز راه توانست با زبانی شاعرانه، نگاهی انسانی و روایتی جسورانه، جایگاه خود را در ادبیات معاصر آمریکا تثبیت کند. او از جمله نویسندگانی است که ادبیات را نه وسیله‌ای برای سرگرمی، بلکه ابزاری برای روایت زندگی انسان‌هایی می‌داند که معمولاً در حاشیه جامعه قرار دارند و کمتر صدایشان شنیده می‌شود. آثار او نشان می‌دهد که ادبیات هنوز می‌تواند آینه‌ای برای بازتاب دردها، امیدها و آرزوهای انسان معاصر باشد. لیلا ماتلی در سال ۲۰۰۲ در شهر اوکلند، ایالت کالیفرنیا، به دنیا آمد. او در خانواده‌ای رشد کرد که هنر و ادبیات بخشی از زندگی روزمره آن بود. پدرش نمایشنامه‌نویس بود و همین فضای فرهنگی، علاقه او را به کتاب و نوشتن از همان سال‌های کودکی شکل داد. ماتلی از نوجوانی به شعر علاقه‌مند شد و با مطالعه گسترده آثار نویسندگان و شاعران آمریکایی، به تدریج زبان و نگاه ادبی خود را پرورش داد. استعداد او خیلی زود آشکار شد و در شانزده‌سالگی عنوان «شاعر جوان شهر اوکلند» را به دست آورد؛ افتخاری که نامش را در محافل ادبی مطرح کرد و زمینه انتشار شعرهایش را در رسانه‌های معتبر فراهم ساخت. پس از پایان دوره دبیرستان وارد کالج اسمیت شد، اما با گسترش فعالیت‌های ادبی و تمرکز بر نویسندگی، تحصیل دانشگاهی را نیمه‌تمام گذاشت. او بعدها توضیح داد که نوشتن برایش تنها یک علاقه نبود، بلکه ضرورتی درونی به شمار می‌رفت. پیش از انتشار نخستین رمان خود، دو رمان دیگر نیز نوشته بود که هرگز منتشر نشدند. این تجربه‌ها به او کمک کردند تا صدای شخصی خود را پیدا کند و با آمادگی بیشتری وارد دنیای حرفه‌ای ادبیات شود. نخستین رمان او، «شب‌گردی» (Nightcrawling)، در سال ۲۰۲۲ منتشر شد و نقطه عطف زندگی حرفه‌ای او به شمار می‌رود. این رمان از یک پرونده واقعی فساد پلیس در شهر اوکلند الهام گرفته است، اما نویسنده با تکیه بر تخیل و قدرت روایت، اثری خلق کرده که فراتر از یک روایت مستند یا اجتماعی است. داستان زندگی دختر نوجوانی را دنبال می‌کند که برای حفظ خانواده خود ناچار به تصمیم‌هایی دشوار می‌شود. ماتلی در این اثر، فقر، تبعیض، خشونت و نابرابری را نه از دریچه آمار و گزارش، بلکه از خلال زندگی شخصیت‌هایی ملموس و باورپذیر به تصویر می‌کشد. همین نگاه انسانی باعث شد «شب‌گردی» از همان آغاز با استقبال گسترده خوانندگان و منتقدان روبه‌رو شود و به یکی از مهم‌ترین رمان‌های سال انتشار خود تبدیل گردد. پس از این موفقیت، ماتلی مجموعه شعر woke up no light را منتشر کرد؛ مجموعه‌ای که بار دیگر ریشه شاعرانه زبان او را آشکار ساخت. شعرهای این کتاب به موضوعاتی مانند هویت، زنانگی، عشق، خشونت، نژاد و خاطره می‌پردازند و نشان می‌دهند که نگاه شاعرانه، مهم‌ترین عنصر در شکل‌گیری جهان ادبی اوست. دومین رمانش، The Girls Who Grew Big، نیز با تمرکز بر زندگی دختران نوجوان و مسئولیت‌های زودهنگام آنان، ادامه همان دغدغه‌های انسانی و اجتماعی را دنبال می‌کند و نشان می‌دهد که نویسنده همچنان به روایت زندگی انسان‌های کمتر دیده‌شده علاقه‌مند است. یکی از دلایل توجه گسترده محافل ادبی به آثار لیلا ماتلی، توانایی او در پیوند دادن تجربه‌های فردی با مسائل اجتماعی است. او برخلاف بسیاری از نویسندگان جوان که بیشتر بر حادثه و کشش داستان تکیه می‌کنند، شخصیت را در مرکز روایت قرار می‌دهد و دگرگونی درونی انسان را مهم‌تر از رخدادهای بیرونی می‌داند. در آثار او، هر شخصیت گذشته، ترس‌ها و آرزوهای خود را دارد و همین امر سبب می‌شود که خواننده با آنان همدلی کند، نه اینکه تنها شاهد سرگذشتشان باشد. منتقدان معتقدند ماتلی با وجود جوانی، شناختی دقیق از ساختار رمان، ریتم روایت و شیوه شخصیت‌پردازی دارد و می‌تواند میان زبان شاعرانه و واقع‌گرایی اجتماعی تعادلی کم‌نظیر ایجاد کند. این ویژگی آثار او را هم برای خوانندگان عادی و هم برای پژوهشگران و منتقدان ادبی جذاب ساخته است. آنچه بیش از هر چیز لیلا ماتلی را از بسیاری نویسندگان هم‌نسلش متمایز می‌کند، سبک نویسندگی اوست. زبان آثارش آمیزه‌ای از شعر و داستان است؛ جمله‌هایی آهنگین، تصویرهایی زنده و توصیف‌هایی که تنها برای زیبایی به کار نرفته‌اند، بلکه در خدمت شخصیت‌پردازی و پیشبرد روایت قرار دارند. او از جزئیات ساده زندگی روزمره، فضایی می‌آفریند که خواننده را به درون جهان شخصیت‌ها می‌برد. در آثار او، خیابان، باران، سکوت، نور و حتی رنگ‌ها، کارکردی فراتر از توصیف پیدا می‌کنند و به نمادهایی برای بیان احساسات و تجربه‌های انسانی تبدیل می‌شوند. بسیاری از منتقدان، نثر او را «شاعرانه اما مهار‌شده» توصیف کرده‌اند؛ زبانی که احساس را برمی‌انگیزد، اما هرگز از انسجام روایی فاصله نمی‌گیرد. از منظر ادبی، رمان‌های ماتلی را می‌توان در سنت رئالیسم اجتماعی آمریکا جای داد، اما او این سنت را با حساسیت‌های نسل جدید درهم می‌آمیزد. اگر نویسندگانی چون تونی موریسون و جسمن وارد تجربه تاریخی و هویت جمعی را در مرکز آثار خود قرار می‌دهند، ماتلی بیش از هر چیز بر تجربه زیسته نسل جوان تمرکز می‌کند؛ نسلی که با بحران هویت، نابرابری اقتصادی، خشونت ساختاری و تنهایی دست‌وپنجه نرم می‌کند. او از این موضوعات برای شعار دادن استفاده نمی‌کند، بلکه آن‌ها را در تار و پود زندگی شخصیت‌هایش می‌تند و اجازه می‌دهد خواننده خود به نتیجه برسد. همین پرهیز از داوری مستقیم، آثار او را از بسیاری رمان‌های اجتماعی معاصر متمایز کرده است. یکی دیگر از ویژگی‌های مهم آثار ماتلی، شخصیت‌پردازی واقع‌گرایانه است. شخصیت‌های او نه قهرمانانی بی‌نقص هستند و نه انسان‌هایی کاملاً شکست‌خورده. آنان اشتباه می‌کنند، رنج می‌کشند، امیدوار می‌شوند و دوباره از نو آغاز می‌کنند. نویسنده به جای آن‌که درباره آنان داوری کند، تلاش می‌کند شرایطی را نشان دهد که زندگی‌شان را شکل داده است. همین نگاه همدلانه باعث شده است خوانندگان با شخصیت‌های او ارتباطی عمیق برقرار کنند و داستان‌هایش را نه صرفاً روایت‌هایی اجتماعی، بلکه تجربه‌هایی انسانی بدانند. منتقدان ادبی، آثار لیلا ماتلی را به دلیل زبان شاعرانه، روایت تأثیرگذار و پرداخت دقیق شخصیت‌ها ستوده‌اند. بسیاری معتقدند که او با نخستین رمان خود نشان داد ادبیات آمریکا همچنان توانایی کشف صداهای تازه را دارد. در مقابل، برخی نیز بر این باورند که در بخش‌هایی از آثارش، موضوعات اجتماعی گاه بر ریتم داستان غلبه می‌کنند؛ با این حال، حتی این منتقدان نیز استعداد چشمگیر او را انکار نکرده‌اند و آینده‌ای درخشان برای او پیش‌بینی می‌کنند. موفقیت‌های ادبی ماتلی نیز چشمگیر بوده است. رمان «شب‌گردی» به فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز راه یافت، به عنوان کتاب برگزیده باشگاه کتاب اپرا وینفری انتخاب شد و در سال ۲۰۲۲ به فهرست بلند جایزه معتبر بوکر راه پیدا کرد؛ افتخاری که او را به جوان‌ترین نویسنده راه‌یافته به این فهرست در تاریخ جایزه تبدیل کرد. او همچنین جایزه California Book Award را دریافت کرد و آثارش نامزد جوایز مهم دیگری از جمله PEN/Hemingway Award شدند. این موفقیت‌ها نشان داد که ماتلی تنها یک پدیده زودگذر نیست، بلکه نویسنده‌ای است که توانسته جایگاه خود را در ادبیات معاصر تثبیت کند. امروز لیلا ماتلی از مهم‌ترین صداهای نسل جدید ادبیات آمریکا به شمار می‌رود. او با تلفیق زبان شاعرانه و روایت واقع‌گرایانه، مرز میان شعر و داستان را کمرنگ کرده و به ادبیات، چهره‌ای انسانی‌تر بخشیده است. آثار او یادآور این حقیقت‌اند که ادبیات بزرگ، پیش از هر چیز، هنر دیدن انسان و روایت زندگی اوست. اگرچه کارنامه ادبی ماتلی هنوز در آغاز راه قرار دارد، اما کیفیت آثار منتشرشده، استقبال گسترده منتقدان و موفقیت‌های بین‌المللی او نشان می‌دهد که نامش در سال‌های آینده نیز در میان تأثیرگذارترین نویسندگان ادبیات معاصر جهان باقی خواهد ماند. نویسنده: قدسیه امینی

دانش خانواده

تأثیر هوش مصنوعی بر آموزش و نقش خانواده

در قرن بیست‌ویکم، پیشرفت فناوری با سرعتی بی‌سابقه زندگی انسان‌ها را دگرگون ساخته است. یکی از مهم‌ترین دستاوردهای این عصر، ظهور و گسترش هوش مصنوعی است. هوش مصنوعی به مجموعه‌ای از فناوری‌ها گفته می‌شود که توانایی انجام برخی از فعالیت‌های فکری انسان، مانند یادگیری، تحلیل، تصمیم‌گیری و حل مسئله را دارند. امروزه این فناوری در بسیاری از بخش‌های زندگی، از جمله پزشکی، اقتصاد، صنعت، حمل‌ونقل و به‌ویژه آموزش، نقش مهمی ایفا می‌کند. نظام آموزشی نیز از این تحول بزرگ بی‌نصیب نمانده است. مدارس، دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی در سراسر جهان به‌تدریج از ابزارهای هوشمند برای بهبود کیفیت آموزش استفاده می‌کنند. در کنار این تغییرات، نقش خانواده نیز بیش از گذشته اهمیت یافته است؛ زیرا خانواده نخستین محیط تربیتی کودک محسوب می‌شود و نحوه استفاده فرزندان از فناوری تا حد زیادی به هدایت و نظارت والدین بستگی دارد. مفهوم هوش مصنوعی هوش مصنوعی شاخه‌ای از علوم کامپیوتر است که هدف آن ساخت سیستم‌هایی است که بتوانند همانند انسان فکر کنند، یاد بگیرند، تحلیل کنند و تصمیم بگیرند. برنامه‌های ترجمه، دستیارهای صوتی، ربات‌های آموزشی، سیستم‌های پیشنهاددهنده و نرم‌افزارهای پاسخ‌گوی هوشمند، نمونه‌هایی از کاربردهای هوش مصنوعی هستند. در سال‌های اخیر، استفاده از ابزارهای هوش مصنوعی در آموزش با سرعت زیادی افزایش یافته است. بسیاری از دانش‌آموزان و معلمان از این ابزارها برای جست‌وجوی اطلاعات، حل مسائل، ترجمه متون و تهیه مطالب آموزشی بهره می‌برند. تأثیرات مثبت هوش مصنوعی بر آموزش ۱. دسترسی آسان به اطلاعات یکی از مهم‌ترین مزایای هوش مصنوعی، فراهم کردن دسترسی آسان و سریع به اطلاعات است. دانش‌آموزان می‌توانند در مدت کوتاهی به منابع گسترده علمی دسترسی پیدا کنند و پاسخ بسیاری از پرسش‌های خود را بیابند. این امر موجب افزایش سرعت یادگیری و گسترش دانش عمومی می‌شود. ۲. آموزش شخصی‌سازی‌شده هر دانش‌آموز دارای استعداد، توانایی و سرعت یادگیری متفاوتی است. هوش مصنوعی می‌تواند بر اساس نیازهای هر فرد، برنامه آموزشی مناسب ارائه دهد. برای مثال، اگر دانش‌آموزی در درس ریاضی ضعیف باشد، سیستم‌های هوشمند می‌توانند تمرین‌های بیشتری برای او فراهم کنند. ۳. افزایش انگیزه یادگیری استفاده از برنامه‌های تعاملی، بازی‌های آموزشی و ربات‌های هوشمند می‌تواند یادگیری را جذاب‌تر کند. دانش‌آموزان به جای حفظ کردن مطالب، از طریق فعالیت‌های عملی و جذاب آموزش می‌بینند که این امر انگیزه آنان را برای ادامه یادگیری افزایش می‌دهد. ۴. کمک به معلمان هوش مصنوعی تنها برای دانش‌آموزان مفید نیست، بلکه می‌تواند به معلمان نیز کمک کند. تصحیح خودکار امتحانات، تهیه گزارش‌های آموزشی، طراحی تمرین‌ها و تحلیل عملکرد دانش‌آموزان از جمله وظایفی است که ابزارهای هوشمند می‌توانند انجام دهند. در نتیجه، معلمان زمان بیشتری برای توجه به نیازهای آموزشی و تربیتی شاگردان خواهند داشت. ۵. آموزش از راه دور در شرایطی مانند شیوع بیماری‌ها، وقوع حوادث طبیعی یا دوری از مراکز آموزشی، هوش مصنوعی می‌تواند امکان آموزش از راه دور را فراهم سازد. صنف‌های آنلاین و سیستم‌های آموزشی هوشمند سبب می‌شوند روند یادگیری متوقف نشود. ۶. کمک به دانش‌آموزان دارای نیازهای ویژه برخی کودکان به دلیل مشکلات جسمی یا اختلالات یادگیری به حمایت بیشتری نیاز دارند. فناوری‌های هوشمند می‌توانند امکانات ویژه‌ای مانند تبدیل متن به گفتار، ترجمه زبان اشاره و برنامه‌های آموزشی متناسب با نیازهای آنان را فراهم کنند. تأثیرات منفی هوش مصنوعی بر آموزش با وجود مزایای فراوان، استفاده نادرست از هوش مصنوعی می‌تواند پیامدهای منفی نیز به همراه داشته باشد. ۱. کاهش تفکر و خلاقیت اگر دانش‌آموزان همه تکالیف خود را به ابزارهای هوشمند بسپارند، ممکن است قدرت تفکر، تحلیل و خلاقیت آنان کاهش یابد. یادگیری واقعی زمانی اتفاق می‌افتد که فرد خود به جست‌وجو، تحقیق و حل مسئله بپردازد. ۲. وابستگی بیش از حد به فناوری وابستگی شدید به ابزارهای هوشمند می‌تواند باعث شود دانش‌آموزان مهارت‌های اساسی، مانند نوشتن، محاسبه ذهنی و مطالعه را کمتر تمرین کنند. ۳. کاهش تعامل اجتماعی استفاده بیش از اندازه از فناوری ممکن است ارتباط مستقیم دانش‌آموزان با معلمان، خانواده و دوستان را کاهش دهد. روابط اجتماعی یکی از عوامل مهم رشد شخصیت کودکان است و نباید نادیده گرفته شود. ۴. دریافت اطلاعات نادرست تمام اطلاعات ارائه‌شده توسط سیستم‌های هوشمند همواره دقیق و کامل نیستند. بنابراین، دانش‌آموزان باید بیاموزند که اطلاعات را بررسی کرده و از منابع معتبر استفاده کنند. ۵. مسائل اخلاقی و امنیتی استفاده از فناوری‌های نوین ممکن است مشکلاتی مانند نقض حریم خصوصی، سرقت اطلاعات و سوءاستفاده از داده‌های شخصی را به همراه داشته باشد. به همین دلیل، آموزش اصول اخلاقی و امنیتی استفاده از فناوری ضروری است. نقش خانواده در استفاده صحیح از هوش مصنوعی خانواده مهم‌ترین نهاد تربیتی جامعه است و نقش اساسی در شکل‌گیری شخصیت کودکان دارد. با گسترش هوش مصنوعی، مسئولیت والدین نیز افزایش یافته است. ۱. آگاهی و آموزش والدین والدین باید با فناوری‌های جدید آشنا شوند تا بتوانند فرزندان خود را به‌درستی راهنمایی کنند. اگر پدر و مادر شناخت کافی از هوش مصنوعی نداشته باشند، نمی‌توانند استفاده درست یا نادرست فرزندان را تشخیص دهند. ۲. تعیین زمان مناسب استفاده از فناوری یکی از وظایف مهم خانواده، مدیریت زمان استفاده از تلفن همراه، اینترنت و برنامه‌های هوشمند است. استفاده بیش از حد از فناوری می‌تواند به سلامت جسمی و روانی کودکان آسیب برساند. ۳. نظارت بر محتوای آموزشی والدین باید بر محتوایی که فرزندانشان مشاهده یا استفاده می‌کنند نظارت داشته باشند و آنان را به استفاده از منابع علمی معتبر تشویق کنند. ۴. تقویت مهارت‌های تفکر و پژوهش خانواده باید فرزندان را تشویق کند که تنها به پاسخ‌های آماده اکتفا نکنند، بلکه خود نیز تحقیق، مطالعه و تحلیل انجام دهند. هوش مصنوعی باید وسیله‌ای برای کمک به یادگیری باشد، نه جایگزینی برای اندیشیدن. ۵. آموزش ارزش‌های اخلاقی صداقت، مسئولیت‌پذیری و رعایت حقوق دیگران از ارزش‌هایی هستند که باید در محیط خانواده آموزش داده شوند. دانش‌آموزان باید بدانند که استفاده از هوش مصنوعی برای تقلب در امتحانات یا انجام کامل تکالیف بدون تلاش شخصی، رفتاری نادرست و غیراخلاقی است. ۶. ایجاد تعادل میان فناوری و زندگی واقعی خانواده باید شرایطی فراهم کند که کودکان، علاوه بر استفاده از فناوری، به فعالیت‌هایی مانند ورزش، مطالعه کتاب، بازی‌های گروهی و ارتباط با اعضای خانواده نیز بپردازند. همکاری خانواده و مکتب برای استفاده مؤثر از هوش مصنوعی در آموزش، همکاری نزدیک میان خانواده و مکتب ضروری است. معلمان می‌توانند والدین را با روش‌های نوین آموزشی آشنا سازند و والدین نیز مشکلات و نیازهای فرزندان خود را با مکتب در میان بگذارند. برگزاری کارگاه‌های آموزشی برای والدین، تدوین قوانین مشخص درباره استفاده از فناوری و اجرای برنامه‌های مشترک آموزشی می‌تواند به بهره‌گیری بهتر از هوش مصنوعی کمک کند. آینده آموزش در عصر هوش مصنوعی کارشناسان معتقدند که در آینده، هوش مصنوعی نقش گسترده‌تری در نظام آموزشی خواهد داشت. کلاس‌های هوشمند، معلمان مجازی، ارزیابی‌های دقیق‌تر و برنامه‌های آموزشی شخصی‌سازی‌شده به بخشی از زندگی روزمره دانش‌آموزان تبدیل خواهند شد. با این حال، هیچ فناوری نمی‌تواند جای محبت، تربیت و هدایت انسانی را بگیرد. معلمان و خانواده‌ها همچنان نقش اصلی را در پرورش شخصیت، اخلاق و ارزش‌های انسانی کودکان بر عهده خواهند داشت. هوش مصنوعی یکی از مهم‌ترین دستاوردهای علمی عصر حاضر است که فرصت‌های فراوانی برای بهبود آموزش فراهم کرده است. دسترسی آسان به اطلاعات، آموزش شخصی‌سازی‌شده، افزایش انگیزه یادگیری و کمک به معلمان از جمله مهم‌ترین مزایای آن به شمار می‌رود. در مقابل، وابستگی بیش از حد به فناوری، کاهش تفکر مستقل و برخی چالش‌های اخلاقی از مهم‌ترین پیامدهای منفی این پدیده هستند. در این میان، خانواده نقش بسیار مهمی در هدایت فرزندان دارد. والدین با آگاهی، نظارت و ایجاد تعادل میان فناوری و زندگی واقعی می‌توانند زمینه استفاده صحیح از هوش مصنوعی را فراهم کنند. همچنین همکاری میان خانواده و مکتب می‌تواند به تربیت نسلی آگاه، خلاق، مسئولیت‌پذیر و توانمند کمک نماید. بنابراین، هوش مصنوعی باید به‌عنوان ابزاری برای پیشرفت آموزش مورد استفاده قرار گیرد، نه جایگزینی برای تفکر، خلاقیت و ارزش‌های انسانی. آینده موفق جوامع در گرو آن است که فناوری و تربیت انسانی در کنار یکدیگر قرار گیرند و نسل جدید را برای زندگی در دنیای مدرن آماده سازند. نویسنده: سحر یوسفی