سرتیتر
گزارش

منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری می‌کنند

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که رانندگان تکسی‌‌های شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفت‌وآمد سه‌چرخه‌ها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری می‌کنند. دست‌کم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعت‌ها کنار ایستگاه‌‌ها منتظر می‌مانند، اما رانندگان تکسی‌های شهری با وجود خالی‌بودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویت‌ها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفت‌وآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شده‌اند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسی‌ها ایستاده کرده و چک می‌کنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند‌‌، آنان را پیاده می‌کنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسی‌های شهری به دلیل کم‌بود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشت‌سر نیز خودداری می‌کنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات می‌گویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافت‌های طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات می‌گویند که پس از آن‌که نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سه‌چرخه‌ها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفت‌وآمد به‌طور چشم‌گیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیت‌ها را بر تکسی‌های شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیش‌تر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسی‌ها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را به‌دلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسی‌ها پایین کرده و مانع رفت‌وآمد آنان شده بودند.

محبوب ترین ها
2 سال قبل

آکادمی بیگم مکتب آنلاین و رایگان را برای دختران افغان راه‌اندازی کرد

2 سال قبل

سفارت آمریکا: برای ریشه‌کن کردن خشونت جنسی در افغانستان تلاش می‌کنیم

2 سال قبل

نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین

2 سال قبل

اُفتان و خیزان روزگار؛ روایتی از فقر در کابل

روایت
میان خشونت

میان خشونت و امید؛ روایت یک «نه»

روایت او از یک صدا آغاز نمی‌شود؛ از یک سکوت آغاز می‌شود؛ سکوتی که در آن هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید، اما همه‌چیز در حال فرو ریختن است. در گوشه‌ای از شهر هرات، جایی که کوچه‌ها در گرمای روز خاک‌آلود و در شب‌ها خاموش‌اند، خانه‌ای هست با دیوارهای ترک‌خورده و دروازه‌ای که همیشه نیمه‌باز است؛ نه برای آمدن امید، بلکه برای رفتن آرام آرزوها. اگر او را از نزدیک ببینی، شاید فکر کنی مثل بقیه دخترهاست؛ موهایش را ساده می‌بندد، لباس‌هایش همیشه تمیز اما کهنه‌اند و نگاهش… نگاهش چیزی میان ترس و ایستادگی است. اما هیچ‌کس از روی ظاهرش نمی‌فهمد در درونش چه می‌گذرد؛ هیچ‌کس نمی‌فهمد که او هر روز، بارها و بارها، خودش را از نو جمع می‌کند تا فقط «بماند». او فرزند سوم خانواده است. پیش از او دو برادر به دنیا آمده‌اند؛ دو پسری که از همان کودکی یاد گرفته‌اند صدایشان بلندتر است، حقشان بیشتر است و دنیا برایشان جای بازتری دارد. بعد از او نیز دو خواهر کوچک‌تر آمده‌اند که هنوز در دنیای کودکانه‌شان، همه‌چیز ساده به نظر می‌رسد. اما او درست در میان این چهار نفر، در جایی ایستاده که نه می‌تواند مانند برادرانش آزاد باشد و نه مانند خواهران کوچکش بی‌خبر. سال آخر مکتبش بود؛ سالی که قرار بود پایان یک مسیر و آغاز مسیری دیگر باشد. او از آن دخترهایی نبود که فقط برای نمره درس بخواند. با هر صفحه‌ای که می‌خواند، خودش را کمی جلوتر می‌دید؛ در یک شفاخانه، در یک مکتب، یا حتی در یک دفتر کوچک؛ جایی که بتواند چیزی باشد جز «یک دختر در خانه». معلمش یک‌بار به او گفته بود: «تو فرق داری، تو می‌توانی ادامه بدهی.» همین جمله برایش مثل چراغی بود که در تاریکی می‌درخشید. اما یک روز، همه‌چیز ایستاد. دروازه مکتب بسته شد؛ نه با صدایی بلند، بلکه با یک اعلام ساده، با تصمیمی که از جایی دور گرفته شده بود، اما زندگی او را از نزدیک شکست. آن روز، وقتی از مکتب برگشت، کتاب‌هایش را محکم در آغوش گرفته بود؛ انگار می‌خواست آن‌ها را از دنیا پنهان کند. وقتی به خانه رسید، مادرش فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا همدردی. از آن روز به بعد، زمان برای او شکل دیگری گرفت. صبح‌ها دیگر بوی رفتن نمی‌دادند. صدای دخترانی که به مکتب می‌رفتند، دیگر فقط صدا نبود؛ یادآوری تلخی بود از این که: «تو دیگر جزو آن‌ها نیستی.» او سعی کرد خودش را سرگرم کند. به مادرش کمک می‌کرد، خانه را تمیز می‌کرد، خواهرهایش را می‌خواباند. اما هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توانست جای چیزی را که از او گرفته شده بود، پر کند. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، آهسته کتاب‌هایش را بیرون می‌آورد. نور گوشی را کم می‌کرد تا کسی متوجه نشود. صفحه‌ها را لمس می‌کرد، می‌خواند و گاهی فقط نگاه می‌کرد. این کار، بیشتر از درس خواندن، شبیه زنده نگه داشتن بخشی از وجودش بود. اما خانه فقط جای خاموشی نبود؛ جای تصمیم‌هایی بود که بدون او گرفته می‌شد. اولین بار وقتی حرف ازدواجش را زدند، او فکر کرد اشتباه شنیده است. مادرش آهسته گفت: «پدرت تصمیم گرفته.» برادرش با لحنی که بیشتر شبیه دستور بود گفت: «مرد خوبی است، زندگی‌ات جور می‌شود.» و او… فقط احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. او هنوز خودش را دختری می‌دید که باید درس بخواند، نه زنی که باید به خانه‌ای دیگر برود. هنوز در ذهنش آینده‌ای بود که خودش انتخاب کرده بود. اما حالا دیگران برایش آینده‌ای ساخته بودند؛ بی‌آن‌که حتی از او بپرسند. اولین «نه» را که گفت، صدایش خیلی بلند نبود؛ بیشتر شبیه خواهش بود تا مخالفت. اما همین «نه» کافی بود تا همه‌چیز تغییر کند. پدرش عصبانی شد. چهره‌اش سرخ شد، صدایش بالا رفت و بعد… سکوت شکست. صدای سیلی، صدای افتادن، صدای نفس‌هایی که تند شده بودند. آن روز او فهمید که در این خانه، مخالفت کردن یعنی آماده بودن برای درد. اما او باز هم گفت «نه». بار دوم، برادرش جلو آمد. دستش را محکم گرفت و گفت: «فکر نکن که می‌توانی تصمیم بگیری.» او دستش را با تمام قدرت کشید. این بار فقط سیلی نبود؛ لگد، فریاد و تحقیر هم بود. کلماتی که شاید از درد جسمی هم عمیق‌تر بودند. روزها تبدیل به چرخه‌ای از فشار و مقاومت شدند. هر بار که موضوع ازدواج مطرح می‌شد، او مخالفت می‌کرد. هر بار که مخالفت می‌کرد، خشونت برمی‌گشت؛ شدیدتر و بی‌رحم‌تر. بدنش پر از کبودی‌هایی بود که زیر لباس‌هایش پنهان می‌کرد. اما چیزی که پنهان نمی‌شد، خستگی عمیقی بود که در چشمانش نشسته بود. گاهی به آینه نگاه می‌کرد و خودش را نمی‌شناخت. آیا این همان دختری بود که روزی با شوق به مکتب می‌رفت؟ همان کسی که می‌خواست داکتر شود؟ حالا فقط دختری بود که باید برای «نه» گفتن هزینه بدهد. اما در میان همه این‌ها، یک چیز تغییر نکرده بود: او هنوز تسلیم نشده بود. یک شب، پس از یک درگیری شدید، وقتی همه خواب بودند، او به پشت‌بام رفت. آسمان پر از ستاره بود؛ همان آسمانی که زمانی برایش پر از رؤیا بود. نشست، زانوهایش را در آغوش گرفت و برای نخستین بار بلند گریه نکرد؛ فقط اشک ریخت، بی‌صدا و آرام. بعد نفس عمیقی کشید و به خودش گفت: «من هنوز هستم.» این جمله ساده شاید برای دیگران چیزی نباشد، اما برای او مثل یک عهد بود؛ عهدی برای ادامه دادن، حتی وقتی همه‌چیز علیه اوست. او هنوز در همان خانه زندگی می‌کند. هنوز هر روز با همان آدم‌ها روبه‌رو می‌شود. هنوز خطر ازدواج اجباری مانند سایه‌ای بر سرش سنگینی می‌کند. اما در درونش چیزی تغییر کرده است؛ او دیگر فقط یک دختر خاموش نیست. او کسی است که می‌داند حق دارد انتخاب کند، حتی اگر برای این حق هر روز بجنگد. در شهر هرات، در میان هزاران داستان نانوشته، داستان او شاید یکی از همان‌هایی باشد که کسی بلند نمی‌خواند. اما او، با همان «نه»هایش و با همان مقاومت خاموشش، دارد داستانش را می‌نویسد؛ خط به خط، درد به درد، اما هنوز زنده. و شاید روزی همین «نه» کوچک، به فریادی تبدیل شود که دیگر هیچ‌کس نتواند آن را نشنود. نویسنده: سارا کریمی

میان خشونت
میان خشونت و امید؛ روایت یک «نه»

روایت او از یک صدا آغاز نمی‌شود؛ از یک سکوت آغاز می‌شود؛ سکوتی که در آن هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید، اما همه‌چیز در حال فرو ریختن است. در گوشه‌ای از شهر هرات، جایی که کوچه‌ها در گرمای روز خاک‌آلود و در شب‌ها خاموش‌اند، خانه‌ای هست با دیوارهای ترک‌خورده و دروازه‌ای که همیشه نیمه‌باز است؛ نه برای آمدن امید، بلکه برای رفتن آرام آرزوها. اگر او را از نزدیک ببینی، شاید فکر کنی مثل بقیه دخترهاست؛ موهایش را ساده می‌بندد، لباس‌هایش همیشه تمیز اما کهنه‌اند و نگاهش… نگاهش چیزی میان ترس و ایستادگی است. اما هیچ‌کس از روی ظاهرش نمی‌فهمد در درونش چه می‌گذرد؛ هیچ‌کس نمی‌فهمد که او هر روز، بارها و بارها، خودش را از نو جمع می‌کند تا فقط «بماند». او فرزند سوم خانواده است. پیش از او دو برادر به دنیا آمده‌اند؛ دو پسری که از همان کودکی یاد گرفته‌اند صدایشان بلندتر است، حقشان بیشتر است و دنیا برایشان جای بازتری دارد. بعد از او نیز دو خواهر کوچک‌تر آمده‌اند که هنوز در دنیای کودکانه‌شان، همه‌چیز ساده به نظر می‌رسد. اما او درست در میان این چهار نفر، در جایی ایستاده که نه می‌تواند مانند برادرانش آزاد باشد و نه مانند خواهران کوچکش بی‌خبر. سال آخر مکتبش بود؛ سالی که قرار بود پایان یک مسیر و آغاز مسیری دیگر باشد. او از آن دخترهایی نبود که فقط برای نمره درس بخواند. با هر صفحه‌ای که می‌خواند، خودش را کمی جلوتر می‌دید؛ در یک شفاخانه، در یک مکتب، یا حتی در یک دفتر کوچک؛ جایی که بتواند چیزی باشد جز «یک دختر در خانه». معلمش یک‌بار به او گفته بود: «تو فرق داری، تو می‌توانی ادامه بدهی.» همین جمله برایش مثل چراغی بود که در تاریکی می‌درخشید. اما یک روز، همه‌چیز ایستاد. دروازه مکتب بسته شد؛ نه با صدایی بلند، بلکه با یک اعلام ساده، با تصمیمی که از جایی دور گرفته شده بود، اما زندگی او را از نزدیک شکست. آن روز، وقتی از مکتب برگشت، کتاب‌هایش را محکم در آغوش گرفته بود؛ انگار می‌خواست آن‌ها را از دنیا پنهان کند. وقتی به خانه رسید، مادرش فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا همدردی. از آن روز به بعد، زمان برای او شکل دیگری گرفت. صبح‌ها دیگر بوی رفتن نمی‌دادند. صدای دخترانی که به مکتب می‌رفتند، دیگر فقط صدا نبود؛ یادآوری تلخی بود از این که: «تو دیگر جزو آن‌ها نیستی.» او سعی کرد خودش را سرگرم کند. به مادرش کمک می‌کرد، خانه را تمیز می‌کرد، خواهرهایش را می‌خواباند. اما هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توانست جای چیزی را که از او گرفته شده بود، پر کند. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، آهسته کتاب‌هایش را بیرون می‌آورد. نور گوشی را کم می‌کرد تا کسی متوجه نشود. صفحه‌ها را لمس می‌کرد، می‌خواند و گاهی فقط نگاه می‌کرد. این کار، بیشتر از درس خواندن، شبیه زنده نگه داشتن بخشی از وجودش بود. اما خانه فقط جای خاموشی نبود؛ جای تصمیم‌هایی بود که بدون او گرفته می‌شد. اولین بار وقتی حرف ازدواجش را زدند، او فکر کرد اشتباه شنیده است. مادرش آهسته گفت: «پدرت تصمیم گرفته.» برادرش با لحنی که بیشتر شبیه دستور بود گفت: «مرد خوبی است، زندگی‌ات جور می‌شود.» و او… فقط احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. او هنوز خودش را دختری می‌دید که باید درس بخواند، نه زنی که باید به خانه‌ای دیگر برود. هنوز در ذهنش آینده‌ای بود که خودش انتخاب کرده بود. اما حالا دیگران برایش آینده‌ای ساخته بودند؛ بی‌آن‌که حتی از او بپرسند. اولین «نه» را که گفت، صدایش خیلی بلند نبود؛ بیشتر شبیه خواهش بود تا مخالفت. اما همین «نه» کافی بود تا همه‌چیز تغییر کند. پدرش عصبانی شد. چهره‌اش سرخ شد، صدایش بالا رفت و بعد… سکوت شکست. صدای سیلی، صدای افتادن، صدای نفس‌هایی که تند شده بودند. آن روز او فهمید که در این خانه، مخالفت کردن یعنی آماده بودن برای درد. اما او باز هم گفت «نه». بار دوم، برادرش جلو آمد. دستش را محکم گرفت و گفت: «فکر نکن که می‌توانی تصمیم بگیری.» او دستش را با تمام قدرت کشید. این بار فقط سیلی نبود؛ لگد، فریاد و تحقیر هم بود. کلماتی که شاید از درد جسمی هم عمیق‌تر بودند. روزها تبدیل به چرخه‌ای از فشار و مقاومت شدند. هر بار که موضوع ازدواج مطرح می‌شد، او مخالفت می‌کرد. هر بار که مخالفت می‌کرد، خشونت برمی‌گشت؛ شدیدتر و بی‌رحم‌تر. بدنش پر از کبودی‌هایی بود که زیر لباس‌هایش پنهان می‌کرد. اما چیزی که پنهان نمی‌شد، خستگی عمیقی بود که در چشمانش نشسته بود. گاهی به آینه نگاه می‌کرد و خودش را نمی‌شناخت. آیا این همان دختری بود که روزی با شوق به مکتب می‌رفت؟ همان کسی که می‌خواست داکتر شود؟ حالا فقط دختری بود که باید برای «نه» گفتن هزینه بدهد. اما در میان همه این‌ها، یک چیز تغییر نکرده بود: او هنوز تسلیم نشده بود. یک شب، پس از یک درگیری شدید، وقتی همه خواب بودند، او به پشت‌بام رفت. آسمان پر از ستاره بود؛ همان آسمانی که زمانی برایش پر از رؤیا بود. نشست، زانوهایش را در آغوش گرفت و برای نخستین بار بلند گریه نکرد؛ فقط اشک ریخت، بی‌صدا و آرام. بعد نفس عمیقی کشید و به خودش گفت: «من هنوز هستم.» این جمله ساده شاید برای دیگران چیزی نباشد، اما برای او مثل یک عهد بود؛ عهدی برای ادامه دادن، حتی وقتی همه‌چیز علیه اوست. او هنوز در همان خانه زندگی می‌کند. هنوز هر روز با همان آدم‌ها روبه‌رو می‌شود. هنوز خطر ازدواج اجباری مانند سایه‌ای بر سرش سنگینی می‌کند. اما در درونش چیزی تغییر کرده است؛ او دیگر فقط یک دختر خاموش نیست. او کسی است که می‌داند حق دارد انتخاب کند، حتی اگر برای این حق هر روز بجنگد. در شهر هرات، در میان هزاران داستان نانوشته، داستان او شاید یکی از همان‌هایی باشد که کسی بلند نمی‌خواند. اما او، با همان «نه»هایش و با همان مقاومت خاموشش، دارد داستانش را می‌نویسد؛ خط به خط، درد به درد، اما هنوز زنده. و شاید روزی همین «نه» کوچک، به فریادی تبدیل شود که دیگر هیچ‌کس نتواند آن را نشنود. نویسنده: سارا کریمی

5 ساعت قبل
نان به بهای
نان به بهای خاموشی؛ درد مشترک دختران کارگر

شب‌ها در خانه‌ی شکریه زودتر از هر جای دیگر تاریک می‌شود؛ نه فقط به‌خاطر خاموشی چراغ، بلکه به‌خاطر فکری که مثل دود در همه‌جا پخش است. اتاق کوچک‌شان بوی دوا و نم می‌دهد. پدرش در گوشه‌ای روی یک توشک نازک دراز کشیده؛ سرفه‌هایی که از سینه‌اش بیرون می‌آید خشک و بریده‌بریده است، طوری که هر بار شکریه حس می‌کند شاید این سرفه آخرین باشد. او همیشه قبل از خواب چند دقیقه کنار پدر می‌نشیند، دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد؛ نه از سر محبت ساده، بلکه از ترس… ترس از این‌که یک‌وقت نفسش دیگر بالا نیاید. در همان حال، صدای آهسته‌ی مادر از حویلی می‌آید که هنوز ظرف می‌شوید؛ با دست‌هایی که پوستش از مواد شوینده ترک خورده، و زیر لب چیزی زمزمه می‌کند؛ شاید دعا، شاید درد. شکریه دختر کلان خانه است. این جمله در ظاهر ساده است، اما در زندگی او یعنی این‌که هیچ‌وقت فرصت نکرده فقط «دختر» باشد. یعنی از همان وقتی که مکتب بسته شد، انگار کسی نام او را از روی لیست شاگردان پاک کرد و به جایش نوشت: نان‌آور، مراقب، صبور. صبح‌ها قبل از همه بیدار می‌شود، چای را می‌جوشاند، نان خشک را با آب نرم می‌کند تا برای خوردن قابل شود، خواهرهای کوچکش را بیدار می‌کند، موهای‌شان را با دقت می‌بافد، به برادرش می‌گوید که از خانه دور نرود، و در همین میان، گاهی یک نگاه کوتاه به کتاب‌هایش می‌اندازد که گوشه‌ی اتاق خاک گرفته‌اند. کتاب‌هایی که هنوز بوی گذشته را می‌دهند؛ بوی روزهایی که دغدغه‌اش فقط امتحان و مشق بود، نه این‌که امشب نان دارند یا نه. وقتی از خانه بیرون می‌رود تا به کارخانه برسد، راهی را طی می‌کند که قبلاً با بکس مکتبش می‌رفت. حالا دست‌هایش خالی است، اما دلش سنگین‌تر از همیشه. در راه، دخترهای هم‌سنش را می‌بیند که بعضی هنوز امیدوارانه درباره‌ی مکتب حرف می‌زنند، اما او دیگر در آن حرف‌ها شریک نیست. او وارد دنیایی شده که در آن سن مهم نیست، نیاز مهم است. کارخانه در حاشیه‌ی شهر است؛ ساختمانی خاکستری با دیوارهای بلند و پنجره‌هایی که همیشه نیمه‌بازند، اما هیچ‌وقت هوای تازه وارد نمی‌شود. داخلش بوی مواد و عرق و خستگی درهم آمیخته، و صدای ماشین‌ها آن‌قدر بلند است که آدم گاهی صدای فکر خودش را هم نمی‌شنود. کار شکریه ساده به نظر می‌رسد، اما ساده نیست؛ ساعت‌ها ایستادن، بدون این‌که حق داشته باشد بنشیند، بدون این‌که بتواند با کسی راحت حرف بزند. دست‌هایش زود زخم شد، ناخن‌هایش شکست، و پاهایش هر شب آن‌قدر درد می‌کرد که گاهی نمی‌توانست درست راه برود. اما هیچ‌کدام از این‌ها به اندازه‌ی چیزی که بعداً شروع شد آزاردهنده نبود؛ نگاه‌هایی که اول فقط سنگین بودند، بعد آهسته‌آهسته معنی پیدا کردند. نگاه‌هایی که او را نه به‌عنوان یک کارگر، بلکه به‌عنوان چیزی دیگر می‌دیدند؛ چیزی که خودش از گفتن نامش هم شرم داشت. کارفرما مردی بود که خیلی زود فهمید شکریه چه کسی است. او فهمید این دختر انتخاب ندارد. فهمید پشت این چهره‌ی خاموش یک خانه است، یک پدر مریض، یک مادر خسته، چند کودک گرسنه. و همین فهمیدن او را خطرناک‌تر کرد. اول با مهربانی ساختگی شروع کرد؛ گاهی از کارش تعریف می‌کرد، گاهی می‌گفت: «تو با بقیه فرق داری.» شکریه اول این حرف‌ها را جدی نگرفت، فقط سرش را پایین می‌انداخت و کارش را ادامه می‌داد. اما کم‌کم فاصله‌ها کمتر شد، حرف‌ها آهسته‌تر شد و معنی‌ها واضح‌تر. یک روز که همه رفته بودند و او مانده بود تا کارش را تمام کند، مرد صدایش کرد. صدای ماشین‌ها هنوز در فضا بود، اما آن لحظه برای شکریه همه‌چیز ساکت شد. نزدیک رفت، بدون این‌که سرش را بالا کند. مرد با لحنی آرام اما سنگین گفت که می‌تواند کمکش کند، می‌تواند معاشش را زیاد کند، می‌تواند کارش را سبک‌تر کند… اما در عوض چیزی می‌خواست که گفتنش را مستقیم بلد نبود، یا شاید نمی‌خواست مستقیم بگوید. شکریه اول وانمود کرد نفهمیده؛ گفت که فقط می‌خواهد کار کند. اما مرد لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود تا مهربانی. از آن روز به بعد فشار بیشتر شد. هر بار که او را تنها پیدا می‌کرد، حرف‌ها واضح‌تر می‌شد. شکریه دیگر مطمئن بود که چه می‌خواهد، اما نمی‌دانست چه کند. هر بار که به خانه برمی‌گشت، نگاه به پدرش می‌کرد که با سختی نفس می‌کشد، به مادرش که شب‌ها با پاهای ورم‌کرده می‌خوابد، به خواهرهایش که هنوز معصومانه درباره‌ی مکتب سؤال می‌کنند، و به برادرش که کفش ندارد. این‌ها فقط تصویر نبودند؛ این‌ها دلیل بودند. دلیل برای این‌که نتواند به‌سادگی بگوید: «کار را رها می‌کنم.» شبی که همه خواب بودند، شکریه بیدار ماند. صدای نفس‌های بریده‌ی پدرش، صدای سرفه‌ای که گاه‌گاهی می‌آمد، صدای باد که از لای درزهای دیوار می‌گذشت… همه‌ی این‌ها با فکرهایش قاطی شده بود. او به خودش فکر نمی‌کرد، یا شاید جرأتش را نداشت. فقط به این فکر می‌کرد که اگر کارش را از دست بدهد، فردا چه می‌شود؟ نان از کجا می‌آید؟ دوا از کجا؟ و اگر قبول کند… آن‌وقت چه چیزی از خودش باقی می‌ماند؟ این سؤال‌ها ساده نبودند و جواب‌شان هم آسان نبود. روز بعد، وقتی دوباره به کارخانه رفت، بدنش آن‌جا بود، اما ذهنش نه. کارفرما دوباره صدایش کرد. این‌بار دیگر صبر نداشت. مستقیم گفت: «یا قبول کن، یا دیگر نیا.» این جمله کوتاه بود، اما برای شکریه مثل حکم بود؛ نه فرصت فکر، نه راه سوم. فقط دو انتخاب که هر دو شبیه سقوط بودند. وقتی از کارخانه بیرون شد، هوا روشن بود، اما برای او همه‌چیز تیره به نظر می‌رسید. در راه، از کنار مکتبی گذشت که دروازه‌اش بسته بود. چند لحظه ایستاد. به دیوار نگاه کرد، به پنجره‌هایی که زمانی از آن‌ها صدای شاگردها می‌آمد. به یاد آورد روزی را که آخرین بار از آن دروازه بیرون شد، با این فکر که چند روز بعد دوباره برمی‌گردد. حالا اما می‌فهمید که آن «چند روز» شاید هیچ‌وقت تمام نشود. وقتی به خانه رسید، مادرش از کرایه‌ی عقب‌مانده گفت. پدرش دوباره سرفه کرد. خواهر کوچکش از مکتب پرسید. همه‌چیز همان بود، اما شکریه دیگر همان نبود. او دیگر فقط یک دختر نبود که از مکتب محروم شده؛ او دختری بود که در نقطه‌ای ایستاده که هیچ راهی در آن روشن نیست. آن شب، وقتی همه خوابیدند، شکریه آرام گریه کرد؛ نه با صدای بلند، نه با شکایت. فقط اشک‌هایی که بی‌صدا روی بالش می‌ریخت. او نمی‌دانست فردا چه تصمیمی می‌گیرد. نمی‌دانست تا کجا می‌تواند مقاومت کند. فقط یک چیز را می‌دانست: زندگی‌ای که باید می‌داشت از او گرفته شده، و حالا در جایی ایستاده که مجبور است برای چیزی بجنگد که حتی نباید مسئله‌اش می‌بود. و شاید دردناک‌ترین بخش همین باشد؛ این‌که شکریه هنوز در سنی است که باید درباره‌ی آرزوهایش فکر کند، نه دربارهٔ این‌که چگونه از خودش محافظت کند… در برابر دنیایی که هیچ رحمی ندارد. نویسنده: سارا کریمی

3 روز قبل
نه مکتب
نه مکتب، نه انتخاب؛ زندگی در قفس خاموشی

روایت مهتاب از جایی شروع می‌شود که معمولاً هیچ‌کس آن‌جا را نمی‌بیند؛ نه از کوچه، نه از خانه، نه حتی از همان روزی که دروازه مکتب بسته شد. روایت او از درون سینه‌اش آغاز می‌شود؛ از همان‌جایی که درد مثل سنگی سنگین نشسته و هر نفس را برایش دشوار کرده است. شبی که این روایت در آن نفس می‌کشد، هوا سرد است و بوی دود چوب نیم‌سوخته در فضای خانه پیچیده. مهتاب در گوشه اتاق، زیر لحافی نازک که بیشتر شبیه پارچه‌ای کهنه است، به سقف خیره مانده؛ سقفی که ترک‌هایش مثل نقشه‌ای از زندگی شکسته‌اش روی هم افتاده‌اند. او نمی‌خوابد، چون خواب برای آدم‌هایی است که فردایی برای رسیدن دارند. مهتاب اما فردا را نه حس می‌کند و نه باور دارد؛ برای او روزها فقط تکرار درد هستند، بدون هیچ تغییری. اما در همان تاریکی، جایی میان نفس‌های بریده و سکوت اتاق، چیزی هنوز زنده است. زیر بسترش کتابی پنهان کرده؛ کتابی که دیگر اجازه ندارد آن را آشکارا بخواند. گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب‌اند، آن را آرام بیرون می‌کشد، صفحه‌ای را باز می‌کند و با انگشت روی خطوطش می‌لغزد، انگار که با یک جهان گمشده تماس می‌گیرد. آن کتاب برای او فقط کاغذ نیست؛ آخرین نشانه‌ی دختری است که هنوز در درونش نفس می‌کشد. وقتی به گذشته فکر می‌کند، ذهنش ناخودآگاه به همان روز برمی‌گردد؛ روزی که هنوز خودش نمی‌دانست قرار است همه‌چیز تمام شود. صبح بود، مثل هر صبح دیگر. با شوقی که هنوز در وجودش زنده بود، یونیفورم مکتبش را پوشیده بود؛ همان لباس آبی‌رنگی که برایش فقط لباس نبود، بلکه نشانه‌ای از بودن، دیده شدن و شنیده شدن بود. مادرش آن روز هم چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که در آن چیزی شبیه نگرانی بود، اما مهتاب آن را نفهمید. وقتی از خانه بیرون شد، هوا خنک بود و کوچه‌ها آرام. دختران دیگری هم در راه بودند؛ بعضی خندان، بعضی خواب‌آلود. اما وقتی به دروازه مکتب رسیدند، همه‌چیز یک‌باره ایستاد. دروازه بسته بود. نه نگهبانی، نه صدایی، نه توضیحی. فقط یک دروازه بسته که انگار قرار بود بین گذشته و آینده خط بکشد. آن لحظه را هیچ‌وقت فراموش نکرد. یکی از دخترها گریه کرد، دیگری فقط به در خیره ماند، و مهتاب… مهتاب احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت، اما حتی اشک هم نداشت. انگار ذهنش هنوز نمی‌توانست باور کند که این پایان است. همان‌جا ایستاده بود، دستش را روی در گذاشته بود و زیر لب گفته بود: «فقط امروز است… فردا باز می‌شود…» اما فردا هیچ‌وقت نیامد. روزها گذشتند و مهتاب هر روز صبح بیدار می‌شد، حتی وقتی دیگر جایی برای رفتن نداشت. کتاب‌هایش را مرتب می‌کرد، دفترش را باز می‌کرد، قلم را در دست می‌گرفت و بدون نوشتن، فقط به صفحه سفید نگاه می‌کرد؛ صفحه‌ای پر از کلماتی که هرگز نوشته نشدند. گاهی در خیال خود، خودش را در صنف درس تصور می‌کرد؛ داکتری که در آینده زندگی کسی را نجات می‌دهد. اما خیال‌ها هر بار پیش از کامل شدن، در سکوت خانه گم می‌شدند. کم‌کم صدای پدرش بلندتر شد، نگاه‌هایش سنگین‌تر، و حرف‌هایش کوتاه‌تر و تیزتر. «دیگر بس است»، جمله‌ای بود که بارها شنید؛ جمله‌ای که نه فقط مکتب، بلکه تمام راه‌های دیگر را هم به رویش بست. خانه‌ای که زمانی پناهش بود، به جایی تبدیل شد که در آن باید مراقب همه‌چیز می‌بود؛ نگاه‌ها، صداها، حتی نفس کشیدن. پدرش مردی بود که خستگی را با خشونت نشان می‌داد. برادرش نیز یاد گرفته بود که مرد بودن یعنی فریاد بلندتر و ضربه سخت‌تر. و مهتاب در میان آن‌ها، مثل سایه‌ای زندگی می‌کرد که باید بی‌صدا باشد تا دیده نشود. مادرش اما در این میان، زخمی خاموش‌تر داشت. شب‌ها وقتی همه خواب بودند، او را می‌دید که آهسته گریه می‌کند، دست روی صورتش می‌گذارد و ساکت می‌ماند. انگار بین درد دخترش و ترس خودش گیر کرده بود؛ نه توان دفاع داشت، نه توان سکوت بی‌درد. اولین باری که دست پدرش روی صورتش نشست، هنوز باور نمی‌کرد این همان خانه است. فقط پرسیده بود: «کی مکتب باز می‌شود؟» و پاسخ، سیلی‌ای بود که سکوت را به او یاد داد. بعد از آن، دیگر نپرسید. فهمید که سکوت، درد را کمتر می‌کند. زمان گذشت، اما نه مثل زمان دیگران. برای مهتاب هر روز کش می‌آمد؛ طولانی و بی‌انتها. کارهای خانه تمامی نداشت: آب آوردن، هیزم جمع کردن، نان پختن، شستن ظرف‌ها با آب سرد. و در میان همه این‌ها، گاهی که تنها می‌شد، کتابش را لمس می‌کرد؛ مثل کسی که آخرین امیدش را در آغوش گرفته باشد. اما سنگین‌ترین لحظه زمانی آمد که دیگر حتی امید هم در او کم‌رنگ شده بود. یک عصر، پدرش او را صدا زد. وقتی وارد اتاق شد، مردی را دید که نمی‌شناخت. نگاهی سرد و بی‌روح داشت. پدرش بدون مقدمه گفت: «این، نامزدت است.» همه‌چیز در یک لحظه متوقف شد. نه نفس‌ها، نه نگاه‌ها، نه زمان. مردها حرف می‌زدند و تصمیم می‌گرفتند، و مهتاب فقط احساس می‌کرد چیزی از وجودش گرفته می‌شود؛ بی‌آنکه پرسیده شود. نامزدی‌اش ساده بود، اما سنگین. هیچ‌کس نپرسید آیا او می‌خواهد یا نه. در همان روزها، آن دفتر سفید که زمانی پر از رؤیا بود، کم‌کم تبدیل شد به دفتر خاموشی. مهتاب گاهی فقط یک جمله در آن می‌نوشت و بعد پاک می‌کرد. انگار حتی کلمات هم دیگر جرأت ماندن نداشتند. نامزدش از همان ابتدا بی‌رحم و سرد بود. نگاهش بیشتر شبیه قضاوت بود تا محبت. اگر چیزی می‌گفت، یا نادیده گرفته می‌شد یا با تمسخر پاسخ می‌گرفت. یک‌بار که دستش را محکم گرفت، فقط گفت: «باید عادت کنی.» این جمله، مثل حکم بود. در خانه پدرش نیز وضعیت بهتر نشد. فشارها بیشتر شد. کوچک‌ترین اشتباه بهانه‌ای برای خشونت می‌شد. مادرش فقط نگاه می‌کرد؛ با چشمانی پر از اشک و سکوتی سنگین‌تر از هر فریاد. با آغاز سال تعلیمی جدید، درد مهتاب شکل دیگری گرفت. صبح‌ها صدای دختران از کوچه می‌آمد و قلبش تندتر می‌زد. پشت پنجره می‌ایستاد و آن‌ها را نگاه می‌کرد؛ لباس‌های تمیز، خنده‌های زنده، کیف‌های رنگی. دستش را روی شیشه می‌گذاشت و برای لحظه‌ای خودش را جای آن‌ها تصور می‌کرد. اما با باز کردن چشم‌ها، فقط تصویر خودش را می‌دید؛ دختری که دیگر شاگرد نبود. یک روز، دیگر نتوانست تحمل کند. کتابی را باز کرد و شروع به خواندن کرد. صدایش آهسته بود، اما کافی. برادرش وارد شد، کتاب را از دستش کشید و خشونت آغاز شد. مهتاب روی زمین افتاده بود، دست‌هایش را دور سرش گرفته بود و فقط سکوت می‌کرد؛ چون یاد گرفته بود فریاد، درد را بیشتر می‌کند. وقتی همه‌چیز تمام شد، اتاق دوباره ساکت بود. مهتاب به سقف نگاه کرد؛ همان سقفی که هر شب می‌دید. اما این‌بار اشک‌هایش آرام جاری شد؛ نه از درد، بلکه از سنگینی چیزی که دیگر نمی‌توانست نگه دارد. در ذهنش فقط یک سؤال مانده بود: «اگر من دختر نبودم… آیا زندگی‌ام فرق می‌کرد؟» هیچ‌کس پاسخی نداشت. اما در همان لحظه، نگاهش به کتاب پنهانش افتاد. آن را آرام لمس کرد و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، در دلش چیزی شبیه مقاومت جوانه زد. نه امید کامل، نه تسلیم کامل؛ فقط یک ایستادگی خاموش. و حالا مهتاب در آستانه زندگی‌ای ایستاده که هرگز انتخابش نکرده است. شب‌ها به آسمان نگاه می‌کند، ستاره‌ها را می‌شمارد، اما دیگر آرزو نمی‌کند؛ چون یاد گرفته آرزوهای تکرارشده، به درد تبدیل می‌شوند. با این حال، در جایی عمیق در وجودش، جرقه‌ای هنوز زنده است؛ جرقه‌ای کوچک اما سرسخت. هر بار با دیدن کتابی، صدای زنگ مکتب، یا خنده دختری در کوچه روشن می‌شود. شاید همین جرقه، تنها چیزی است که او را هنوز زنده نگه داشته است… حتی اگر هیچ‌کس آن را نبیند. و شاید حقیقت مهتاب همین باشد: در جهانی که دروازه‌هایش بسته شده‌اند، هنوز قلبی هست که خاموش نشده است؛ و همین، آغازِ مقاومت است، حتی اگر کسی آن را نبیند. نویسنده: سارا کریمی

6 روز قبل
سایه فقر
سایه فقر بر یک خانواده؛ وقتی بیماری و بیکاری هم‌دست می‌شوند

اولین باری که عبدالحمید دستش را به سوی مردم دراز کرد، آسمان کابل صاف بود؛ نه بارانی در کار بود، نه برفی، نه حتی بادی که صورتش را پنهان کند. همه‌چیز بیش از حد روشن بود، بیش از حد واضح، آن‌قدر واضح که انگار تمام شهر ایستاده باشد تا او را تماشا کند. او کنار سرک ایستاده بود؛ همان‌جایی که سال‌ها نشسته و کفش‌های مردم را تعمیر کرده بود، همان‌جایی که همیشه خود را یک مرد کارگر می‌دانست، نه محتاج. اما آن روز فرق داشت. انگار چیزی در درونش فرو ریخته بود. چند لحظه فقط ایستاد و به دست‌هایش نگاه کرد، دست‌هایی که همیشه بوی چرم و نخ می‌دادند و حالا می‌لرزیدند. خواست برگردد، خواست روی چوکی‌اش بنشیند و وانمود کند همه‌چیز مثل قبل است، اما تصویر بچه‌هایش مثل سایه‌ای جلوی چشمانش آمد: شکم‌های خالی، نگاه‌های منتظر، و صدای سرفه‌های فاطمه که شبِ قبل تا سحر قطع نشده بود. همان‌جا لب‌هایش تکان خورد. صدایش شکست و گفت: «به خاطر خدا…» و در همان لحظه فهمید که دیگر آن آدم قبلی نیست. زندگی او هیچ‌وقت آسان نبود، اما زمانی قابل تحمل بود. از جوانی کفاشی را یاد گرفته بود؛ پدرش هم کفاش بود. هنوز به یاد داشت که در کودکی کنار پدر می‌نشست، سوزن را با دقت از سوراخ‌های چرم عبور می‌داد و پدرش می‌گفت: «کار اگر کم باشد، اما حلال باشد، آدم را سرپا نگه می‌دارد.» عبدالحمید با همین باور بزرگ شده بود. سال‌ها در همین کابل، زیر آفتاب و گرد و خاک، کفش‌های مردم را تعمیر کرده و با همان درآمد اندک، اما با عزت، زندگی‌اش را پیش برده بود. وقتی با فاطمه ازدواج کرد، چیز زیادی نداشت، اما دلش قرص بود که می‌تواند نان پیدا کند. آن روزها، حتی اگر شب‌ها خسته به خانه می‌آمد، با لبخند ساده فاطمه، خستگی از تنش بیرون می‌رفت. اما حالا همان خانه بود، همان زن، همان شهر و با این حال، هیچ‌چیز مثل قبل نبود. داشتن پنج طفل در کابل، برای مردی مثل عبدالحمید، یعنی هر روز جنگیدن با واقعیت. پسر بزرگش حالا دوازده‌ساله بود، اما در نگاهش چیزی از کودکی باقی نمانده بود. گاهی وقتی فکر می‌کرد پدرش نمی‌بیند، به دستانش خیره می‌شد؛ انگار می‌خواست بداند چه زمانی باید مثل پدرش کار کند. بچه‌های دیگر هم هر کدام به شکلی بار این زندگی را بر دوش می‌کشیدند‌، یکی کمتر می‌خورد، یکی چیزی نمی‌خواست، یکی شب‌ها بی‌صدا گریه می‌کرد. و آن دختر کوچک، دو ساله، هنوز نمی‌فهمید چرا مادرش همیشه خوابیده است و چرا پدرش گاهی به جای خندیدن، فقط نگاه می‌کند. فاطمه قصه خودش را داشت. بیماری‌اش با یک سرفه شروع شد، بعد ضعف آمد، بعد بی‌حالی، و حالا به جایی رسیده بود که بیشتر روزها را در بستر می‌گذراند. دوا می‌خواست، اما دوا پول می‌خواست. داکتر می‌خواست، اما داکتر پول می‌خواست. حتی یک سوپ ساده هم پول می‌خواست. عبدالحمید بارها با خودش حساب کرده بود که اگر فقط چند روز کار خوب داشته باشد، شاید بتواند دوا بخرد، اما آن «چند روز خوب» هیچ‌وقت نمی‌آمد. دکان کفاشی‌اش دیگر مثل قبل رونق نداشت. مردم یا پول نداشتند کفش‌هایشان را تعمیر کنند، یا اگر داشتند، ترجیح می‌دادند نو بخرند. او ساعت‌ها می‌نشست و به سرک و به پاهای مردم نگاه می‌کرد. هر کفشی که از برابرش می‌گذشت، برایش یک امید بود، یک «شاید»، اما بیشتر این شایدها بی‌نتیجه می‌ماند. گاهی فقط یک مشتری در تمام روز می‌آمد، گاهی هیچ‌کس. و وقتی هیچ‌کس نمی‌آمد، سکوت دکان آن‌قدر سنگین می‌شد که صدای نفس خودش را می‌شنید. بدترین لحظه‌ها زمانی بود که مجبور می‌شد از جایش بلند شود. این کار را هیچ‌وقت دوست نداشت و هنوز هم دوست نداشت. اما وقتی شکم بچه‌ها خالی باشد، وقتی زن مریض باشد، وقتی صاحب‌خانه در بزند و بگوید «کرایه را کی می‌دهی؟»، دیگر دوست داشتن یا نداشتن معنا ندارد. آهسته از دکان فاصله می‌گرفت، طوری که کسی او را نشناسد. در جایی می‌ایستاد که رفت‌وآمد بیشتر بود، چند لحظه سکوت می‌کرد، انگار خودش را قانع می‌کرد، و بعد آرام می‌گفت: «به خاطر خدا…» بعضی‌ها رد می‌شدند، بعضی‌ها نگاه می‌کردند، بعضی‌ها چیزی می‌دادند، اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند این چند کلمه برای او چقدر سنگین است. وقتی به خانه برمی‌گشت، همیشه سعی می‌کرد چیزی در دست داشته باشد، هرچند کم. بچه‌ها دورش جمع می‌شدند و او لبخند می‌زد، اما آن لبخند واقعی نبود؛ بیشتر شبیه پرده‌ای بود که می‌خواست حقیقت را پنهان کند. وقتی می‌گفت «خورده‌ام»، دروغ می‌گفت. وقتی می‌گفت «فردا بهتر می‌شود»، خودش هم باور نداشت، اما مجبور بود بگوید، چون اگر او امید نداشته باشد، این خانه دیگر چیزی ندارد. شب‌ها، وقتی همه خوابیده بودند، عبدالحمید بیدار می‌ماند. خواب می‌آمد، اما فکرها نمی‌گذاشت. به سقف نگاه می‌کرد، به دیوارهای نم‌گرفته، به تاریکی، و در دلش حرف می‌زد؛ با خودش، با خدا، با گذشته‌اش. گاهی به یاد روزهایی می‌افتاد که فقط یک کفاش بود، نه مردی که میان کار و گدایی گیر مانده است. گاهی از خودش می‌پرسید: «کجا اشتباه کردم؟» اما پاسخی پیدا نمی‌کرد. یک شب، پسر بزرگش آرام کنارش نشست. چیزی نگفت، فقط نشست. بعد آهسته گفت: «پدر… من هم می‌توانم کار کنم…» این جمله ساده بود، اما برای عبدالحمید مثل زخمی تازه بود. به چشمانش نگاه کرد، به دستانش؛ دستانی که هنوز باید کودک می‌بود. دلش شکست، اما چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و آرام گفت: «نه بچیم… هنوز وقتش نیست…» اما در دلش می‌دانست که شاید خیلی زود، این «وقت» برسد. زندگی عبدالحمید تکراری بی‌پایان از تلاش، ناامیدی، شرم و امیدهای کوچک است. هر روز خودش را جمع می‌کند، به همان دکان می‌رود، همان سوزن را برمی‌دارد، همان کفش‌ها را وصله می‌زند و در کنار آن، تکه‌های غرورش را هم. اما فرق این‌جاست: کفش‌ها شاید دوباره قابل استفاده شوند، اما غرور هر بار که بشکند، دیگر مثل قبل نمی‌شود. با این‌همه، او هنوز ایستاده است. نه به خاطر خودش، نه از سر علاقه به زندگی، بلکه فقط به خاطر آن پنج طفل و زنی که هنوز نفس می‌کشد. او هنوز هر صبح از خواب برمی‌خیزد، هنوز دکانش را باز می‌کند، و هنوز امیدوار است حتی اگر این امید، به نازکی یک نخ کفاشی باشد. نویسنده: سارا کریمی

1 هفته قبل
فقط به‌خاطر
فقط به‌خاطر دختر بودن؛ روایتی از یک پایان دردناک

آن شب، هوا در کابل به‌طرز عجیبی سنگین بود؛ نه بادی می‌وزید و نه صدایی از کوچه‌های تنگ و خاکی به گوش می‌رسید. فقط سکوت بود—سکوتی که گاهی از هر فریادی بلندتر است. در یکی از همان خانه‌های گِلی، خانه‌ای که دیوارهایش ترک خورده و پنجره‌هایش سال‌هاست رنگ آفتاب را درست ندیده‌اند، دختری نشسته بود که تمام عمرش را در میان همین دیوارها نفس کشیده بود؛ دختری به نام «شگوفه». او مثل بسیاری از دختران این شهر، نه قهرمان بود و نه کسی که داستانش جایی ثبت شود. فقط دختری بود که آهسته آهسته، در میان بی‌توجهی، تبعیض و خشونت، خاموش شد. شگوفه از همان کودکی فهمیده بود که در این خانه، چیزی کم دارد؛ چیزی که هیچ‌وقت نتوانست نامش را دقیق بداند، اما حسش می‌کرد. وقتی برادرش به دنیا آمد، خانه پر از شادی شد؛ پدرش برای اولین‌بار خندید، مادرش شیرینی پخش کرد، و همسایه‌ها تبریک گفتند. اما او، که چند سال قبل‌تر به دنیا آمده بود، هیچ‌وقت چنین روزی را به یاد نداشت. مادرش گاهی زیر لب می‌گفت: «قسمت ما همین بود»، و پدرش هر بار که عصبانی می‌شد، می‌گفت: «اگر تو پسر می‌بودی، امروز زندگی‌ام فرق می‌کرد.» این جمله، مثل میخی در ذهن شگوفه فرو رفته بود—میخی که هر سال عمیق‌تر می‌شد. خانه‌شان پر از قانون‌های نانوشته بود؛ قانون‌هایی که فقط برای او وجود داشت. او باید زودتر بیدار می‌شد، آب می‌آورد، نان می‌پخت، ظرف می‌شست و در عین حال، همیشه ساکت می‌ماند. اگر خسته می‌شد، کسی نمی‌پرسید چرا. اگر مریض می‌شد، کسی داکتر نمی‌بردش. اما اگر کوچک‌ترین اشتباهی می‌کرد، تنبیهش حتمی بود. برادرش می‌توانست آزادانه بیرون برود، بازی کند، بخندد و حتی درس نخواند؛ اما شگوفه اگر چند دقیقه دیرتر به خانه می‌رسید، با چشمان پر از خشم پدرش روبه‌رو می‌شد. با این‌همه، او هنوز امید داشت. وقتی به مکتب می‌رفت، دنیایش کمی تغییر می‌کرد. در صنف، وقتی معلم از آینده حرف می‌زد، شگوفه خودش را در جایی دورتر می‌دید—جایی که دیگر کسی او را با برادرش مقایسه نمی‌کند، جایی که می‌تواند خودش باشد. اما این رؤیا هم دوام نیاورد. یک روز، بدون هیچ مقدمه‌ای، پدرش گفت: «دیگر مکتب نمی‌روی.» دلیلش ساده بود: «دختر زیاد درس بخواند، سرکش می‌شود.» آن روز، شگوفه چیزی نگفت. فقط به زمین نگاه کرد و آرام سر تکان داد. اما در درونش، چیزی خاموش شد—چیزی که دیگر هیچ‌وقت روشن نشد. از آن روز به بعد، روزهایش شبیه هم شد؛ روزهایی که در آن، زمان فقط می‌گذشت، بدون اینکه چیزی تغییر کند. خشونت در خانه بیشتر شد. گاهی به خاطر سوختن نان، گاهی به خاطر دیر شستن لباس‌ها، و گاهی بدون هیچ دلیلی. پدرش دیگر حتی نیاز به بهانه هم نداشت. مادرش هم، که خودش سال‌ها زیر همین فشار زندگی کرده بود، به‌جای حمایت، سکوت می‌کرد یا حتی گاهی به جمع سرزنش‌کنندگان می‌پیوست. شگوفه دیگر نه اعتراض می‌کرد و نه گریه؛ فقط تحمل می‌کرد. تحملی که آرام‌آرام او را از درون خالی می‌کرد. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، شگوفه بیدار می‌ماند. به سقف ترک‌خورده خیره می‌شد و در ذهنش زندگی دیگری را تصور می‌کرد. زندگی‌ای که در آن، او ارزش داشت. اما هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، صدای پدرش را می‌شنید، یا صحنه‌ای از تحقیرهای روزانه در ذهنش تکرار می‌شد. کم‌کم، این شب‌های بیداری بیشتر شد و روزهایش سنگین‌تر. دیگر حتی برای خودش هم حرفی نداشت. فقط سکوت بود—سکوتی که به‌مرور تبدیل به تصمیم شد. چند هفته قبل از آن شب، شگوفه شروع به نوشتن کرد. نه برای این‌که کسی بخواند، بلکه برای این‌که خودش بتواند آن‌چه را که سال‌ها در دلش مانده بود، بیرون بریزد. او هر شب، بعد از خاموش شدن چراغ‌ها، دفترچه‌ای کهنه را از زیر تشکش بیرون می‌آورد و می‌نوشت. از روزهایی که گرسنه خوابیده بود، از دفعاتی که بدون دلیل لت‌وکوب شده بود، از لحظه‌هایی که فقط یک کلمه محبت می‌خواست و هیچ‌وقت نشنید. او حتی از چیزهای کوچک هم نوشت؛ مثل آرزوی داشتن یک لباس نو، یا یک روز بدون ترس. اما مهم‌تر از همه، او درباره «تفاوت» نوشت. تفاوتی که بین او و برادرش بود. تفاوتی که نه به خاطر رفتارشان، بلکه فقط به خاطر جنسیتشان ایجاد شده بود. او نوشت که چگونه هر روز با این تفاوت زندگی کرده، چگونه هر بار که برادرش تشویق می‌شد، او تحقیر می‌شد، و چگونه این مقایسه‌ها، آرام‌آرام او را به این باور رسانده که هیچ ارزشی ندارد. آن شب، آخرین شب بود. شگوفه آرام از جا برخاست. خانه در سکوت کامل فرو رفته بود. صدای نفس‌های سنگین پدرش از اتاق کناری می‌آمد، و مادرش مثل همیشه بی‌حرکت خوابیده بود. او به اطراف نگاه کرد؛ به دیوارهایی که شاهد تمام دردهایش بودند، به گوشه‌ای که بارها در آن گریه کرده بود، و به دری که هیچ‌وقت برایش راه نجاتی باز نکرده بود. سپس نشست و آخرین نامه‌اش را نوشت. او این‌بار مستقیم خطاب کرد: «پدرم… من تمام عمرم تلاش کردم دختری باشم که تو می‌خواهی. ساکت بودم، کار کردم، هیچ‌وقت جواب ندادم. اما هیچ‌وقت کافی نبود. چون مشکل من کارهایم نبود—مشکل این بود که من دختر بودم. و این چیزی بود که نمی‌توانستم تغییرش بدهم.» دستش می‌لرزید، اما ادامه داد: «مادرم… من همیشه منتظر بودم که تو یک‌بار بگویی که حق با من است. یک‌بار بگویی که من هم انسانم. اما تو هم مثل دیگران، مرا ندیدی. شاید تو هم قربانی بودی، اما من هم بودم…» و در آخر نوشت: «من دیگر نمی‌توانم این زندگی را تحمل کنم. نه به خاطر یک روز یا یک اتفاق، بلکه به خاطر تمام سال‌هایی که هیچ‌کس مرا نخواست. اگر رفتنم باعث شود که شما برای لحظه‌ای فکر کنید، شاید این اولین باری باشد که من واقعاً دیده می‌شوم.» وقتی نوشتنش تمام شد، نفس عمیقی کشید. برای اولین‌بار، احساس کرد که سبک شده—نه به خاطر امید، بلکه به خاطر پایان. صبح که شد، خانه دیگر همان خانه نبود. فریادها، گریه‌ها و آشفتگی، جای سکوت شب را گرفت. اما شگوفه دیگر آنجا نبود که بشنود. دفترچه‌اش، تنها چیزی بود که از او باقی مانده بود—دفترچه‌ای پر از حقیقت‌هایی که سال‌ها نادیده گرفته شده بود. پدرش آن را خواند، و برای اولین‌بار، کلماتش را فهمید. مادرش گریه کرد، اما نه مثل قبل—این‌بار گریه‌اش از جایی عمیق‌تر می‌آمد. برادرش، ساکت گوشه‌ای نشسته بود، با ذهنی پر از سوال‌هایی که هیچ‌کس پاسخی برایش نداشت. اما حقیقت این بود که هیچ‌کدام از این‌ها دیگر مهم نبود. چون شگوفه، سال‌ها قبل از آن شب، در همان خانه، در همان سکوت، آرام‌آرام از بین رفته بود… و آن شب، فقط پایان چیزی بود که مدت‌ها پیش شروع شده بود. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
دانش و فناوری

آمریکا مصرف یک تابلیت جدید لاغری را تایید کرد

سازمان غذا و داروی ایالات متحده آمریکا در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که دوای جدید کاهش وزن متعلق به شرکت الی لیلی را با نام اورفورگلیپرون و برند تجاری فوندایو تایید کرده است. این دارو دومین داروی خوراکی کاهش وزن پس از تابلیت وِگووی شرکت نُوو نوردیسک است. این دو شرکت در تلاش‌اند با ارائه تابلیت به جای داروهای تزریقی، سهم بیشتری از بازار گرم کاهش چاقی به‌دست آورند. شرکت الی لیلی اعلام کرد این دارو از ۱۷ حمل به طور آنلاین قابل سفارش است و قیمت ماهانه آن برای کمترین دوز، ۱۴۹ دالر تعیین شده است. این دارو به زودی از طریق دواخانه‌ها نیز در دسترس خواهد بود. اورفورگلیپرون یک داروی خوراکی روزانه است که با تقلید از هورمون جی‌ال‌پی-۱ اشتها را سرکوب می‌کند. مهم‌ترین مزیت تابلیت لیلی نسبت به وِگووی، مصرف آسان آن است. این دارو بدون محدودیت زمانی و در هر ساعت از شبانه‌روز قابل استفاده است، در حالی که تابلیت وِگووی باید صبح وقت و ۳۰ دقیقه پیش از مصرف هر نوع غذا، آب یا داروی دیگر استفاده شود. پس از اعلام این خبر، سهام شرکت لیلی ۴ درصد رشد کرد و در مقابل، سهام نُوو نوردیسک در بازار آمریکا نزدیک به ۲ درصد کاهش یافت. تحلیل‌گران معتقدند تابلیت‌های خوراکی جایگزین کامل داروهای تزریقی نخواهند شد، اما تا سال ۲۰۳۰ میلادی می‌توانند حدود ۲۰ درصد بازار را به خود اختصاص دهند، به‌ویژه در میان بیمارانی که مصرف تابلیت را بر تزریق ترجیح می‌دهند.

زن و بهداشت

پوکی استخوان در زنان؛ از نقش هورمون‌ها تا سبک زندگی و پیشگیری اصولی

پوکی استخوان یکی از شایع‌ترین بیماری‌های خاموش در میان زنان است؛ بیماری‌ای که بی‌صدا پیش می‌رود، اما پیامدهای آن می‌تواند کاملاً محسوس و آسیب‌زننده باشد. کاهش ضخامت و استحکام استخوان‌ها، افزایش خطر شکستگی‌های ناگهانی و افت کیفیت زندگی در سنین میانسالی از چالش‌هایی هستند که بسیاری از زنان، به‌ویژه پس از یائسگی، با آن روبه‌رو می‌شوند. در این مقاله، عوامل اصلی بروز پوکی استخوان، نقش تغییرات هورمونی، شیوه‌های تشخیص و راهکارهای مؤثر پیشگیری بررسی می‌شود. نقش هورمون‌ها در سلامت استخوان زنان استخوان، با اینکه ساختاری سخت و ثابت به نظر می‌رسد، در واقع بافتی پویاست و دائماً در حال تخریب و بازسازی است. هورمون استروژن، که به‌طور طبیعی در بدن زنان تولید می‌شود، یکی از مهم‌ترین عوامل تنظیم این چرخه محسوب می‌شود. استروژن به حفظ تراکم و استحکام استخوان کمک می‌کند و سرعت تجزیه آن را کاهش می‌دهد. پس از یائسگی، سطح استروژن به‌طور ناگهانی کاهش می‌یابد و همین مسئله باعث افزایش سرعت تخریب استخوان‌ها و کاهش توده استخوانی می‌شود. به همین دلیل، زنان در سنین ۴۵ تا ۵۵ سالگی نسبت به مردان در معرض خطر بیشتری قرار دارند. عوامل سبک زندگی و تأثیر آن‌ها بر سلامت استخوان علاوه بر هورمون‌ها، مجموعه‌ای از عوامل مرتبط با سبک زندگی می‌توانند خطر پوکی استخوان را افزایش یا کاهش دهند. مهم‌ترین این عوامل عبارت‌اند از: تغذیه نامناسب: کمبود طولانی‌مدت کلسیم، ویتامین D، پروتئین و مواد معدنی. فعالیت بدنی کم: زنان کم‌تحرک معمولاً تراکم استخوان پایین‌تری دارند. مصرف سیگار و الکل: این دو عامل به‌طور مستقیم باعث کاهش توده استخوانی می‌شوند. کمبود نور آفتاب: کمبود ویتامین D یکی از شایع‌ترین دلایل ضعف استخوان است. رژیم‌های لاغری سخت: کاهش شدید وزن و حذف گروه‌های غذایی ضروری می‌تواند به ضعف اسکلت منجر شود. اهمیت ژنتیک و سابقه خانوادگی اگر مادر، خواهر یا مادربزرگ فرد سابقه پوکی استخوان داشته باشند، احتمال ابتلای او نیز بیشتر است. ژنتیک می‌تواند بر اندازه بدن، کیفیت استخوان‌ها و حتی نحوه واکنش بدن به استروژن تأثیر بگذارد. پوکی استخوان چگونه تشخیص داده می‌شود؟ روش اصلی بررسی وضعیت استخوان، آزمایش سنجش تراکم استخوان (DEXA) است. این تست ساده، بدون درد و بسیار دقیق است و می‌تواند حتی کاهش‌های جزئی در تراکم استخوان را شناسایی کند. معمولاً به زنان بالای ۴۵ سال، یا زنانی که سابقه شکستگی‌های غیرمعمول دارند، توصیه می‌شود این آزمایش را انجام دهند. پیشگیری پیشگیری معمولاً آسان‌تر، کم‌هزینه‌تر و مؤثرتر از درمان است. برخی راهکارهای ساده اما مؤثر عبارت‌اند از: مصرف روزانه ۱۰۰۰ تا ۱۲۰۰ میلی‌گرم کلسیم حفظ سطح کافی ویتامین D از طریق نور خورشید یا مکمل‌ها انجام ورزش‌های تحریکی یا مقاومتی مانند پیاده‌روی، دویدن، بالا رفتن از پله و تمرین با دمبل‌های سبک ترک سیگار و محدود کردن مصرف الکل تغذیه سرشار از سبزیجات، لبنیات کم‌چرب، مغزها و غلات کامل درمان پوکی استخوان در صورت تشخیص بیماری، پزشک ممکن است از ترکیبی از داروهای ضدبازجذب استخوان، مکمل‌ها، اصلاح سبک زندگی و برنامه‌های ورزشی استفاده کند. هدف درمان، جلوگیری از شکستگی‌ها و تقویت کیفیت استخوان‌هاست. جمع‌بندی پوکی استخوان بیماری‌ای خاموش اما قابل پیشگیری و قابل مدیریت است. شناخت عوامل خطر و اتخاذ سبک زندگی سالم می‌تواند زنان را از سال‌ها درد، شکستگی و محدودیت حرکتی در امان نگه دارد. آگاهی نخستین گام است و اقدام به‌موقع گام بعدی.  نویسنده: داکتر معصومه پارسا

زن و ادبیات

«تحصیل‌کرده»؛ قصه‌ی دختری که جهانش را تغییر داد

کتاب Educated یا تحصیل‌کرده نوشته‌ی Tara Westover یکی از برجسته‌ترین و تاثیرگذارترین آثار معاصر در حوزه‌ی زندگی‌نامه و خاطره‌نویسی است که در سال ۲۰۱۸ منتشر شد و خیلی زود توانست جایگاه ویژه‌ای در میان خوانندگان سراسر جهان پیدا کند. این اثر نه‌تنها روایت زندگی یک فرد، بلکه بازتابی عمیق از مسیر دشوار رسیدن به آگاهی، هویت و استقلال فکری است. داستان زندگی تارا وستوور، داستان دختری است که در شرایطی بسیار محدود و غیرعادی بزرگ شد، اما با نیروی اراده و اشتیاق به یادگیری، توانست مرزهای تعیین‌شده‌ی زندگی‌اش را بشکند و به جایگاهی برسد که شاید برای بسیاری غیرقابل تصور باشد. تارا وستوور در سال ۱۹۸۶ در ایالت آیداهوی آمریکا به دنیا آمد. خانواده‌ی او به‌شدت به باورهای خاص و گاه افراطی پایبند بودند و از جامعه‌ی مدرن فاصله می‌گرفتند. پدرش به دولت، نظام آموزشی و حتی پزشکی مدرن بی‌اعتماد بود و همین باعث شد که تارا و خواهر و برادرانش از ابتدایی‌ترین امکانات زندگی اجتماعی محروم بمانند. او هرگز به مکتب نرفت و هیچ‌گونه آموزش رسمی در دوران کودکی دریافت نکرد. زندگی آن‌ها بیشتر در انزوا می‌گذشت و کودکان از سنین پایین مجبور به کارهای سخت و گاه خطرناک بودند. این شرایط نه‌تنها از نظر جسمی دشوار بود، بلکه از نظر روانی نیز تأثیرات عمیقی بر شخصیت تارا گذاشت، زیرا او در محیطی رشد می‌کرد که در آن بسیاری از واقعیت‌های جهان بیرون یا انکار می‌شد یا اصلاً مطرح نمی‌گردید. با این حال، در درون تارا میل شدیدی به دانستن و فهمیدن وجود داشت. او برخلاف شرایطی که در آن بزرگ شده بود، به تدریج متوجه شد که جهان بیرون از محیط خانواده‌اش بسیار گسترده‌تر و پیچیده‌تر از آن چیزی است که به او گفته شده است. این آگاهی ابتدایی، جرقه‌ای شد برای تغییر. تارا به‌صورت خودآموز شروع به مطالعه کرد و بدون داشتن پایه‌ی آموزشی، تلاش کرد مفاهیمی را یاد بگیرد که دیگران سال‌ها در مکتب با آن‌ها آشنا شده بودند. این مسیر برای او بسیار دشوار بود، زیرا نه‌تنها باید با کمبود دانش ابتدایی مقابله می‌کرد، بلکه باید بر ترس‌ها، تردیدها و باورهایی که از کودکی در ذهنش شکل گرفته بود نیز غلبه می‌کرد. نقطه‌ی عطف زندگی او زمانی رقم خورد که تصمیم گرفت وارد دانشگاه شود. او در سن ۱۷ سالگی، با وجود نداشتن تحصیلات رسمی، توانست در دانشگاه بریگم یانگ پذیرفته شود. ورود به دانشگاه برای تارا مانند ورود به جهانی کاملاً جدید بود. او با مفاهیمی روبه‌رو شد که پیش از آن هرگز نشنیده بود، از رویدادهای تاریخی مهم گرفته تا نظریه‌های علمی و اجتماعی. این تجربه، هم شگفت‌انگیز بود و هم ترسناک، زیرا او به‌خوبی می‌دانست که نسبت به هم‌کلاسی‌هایش فاصله‌ی زیادی دارد. با این حال، به‌جای تسلیم شدن، این فاصله را به انگیزه‌ای برای تلاش بیشتر تبدیل کرد. در طول دوران تحصیل، تارا نه‌تنها از نظر علمی رشد کرد، بلکه از نظر فکری و هویتی نیز دگرگون شد. او به تدریج شروع به بازنگری در باورهایی کرد که از کودکی به او القا شده بود. این فرآیند آسان نبود، زیرا هر تغییری در نگرش او، به نوعی فاصله گرفتن از خانواده‌اش را به همراه داشت. یکی از عمیق‌ترین لایه‌های این کتاب، همین تضاد میان وفاداری به خانواده و نیاز به رشد فردی است. تارا بارها در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرد که باید میان این دو انتخاب کند، و هر انتخاب، بهایی احساسی و روانی برای او دارد. او پس از پایان تحصیلات در دانشگاه، توانست به دانشگاه‌های معتبرتری راه پیدا کند و در نهایت مدرک دکترای خود را از دانشگاه کمبریج دریافت کند. این دستاورد، نه‌تنها نشان‌دهنده‌ی توانایی‌های فردی اوست، بلکه نمادی از قدرت آموزش و تأثیر آن بر زندگی انسان‌هاست. مسیر تحصیلی تارا، از دختری بدون مکتب تا یک پژوهشگر دانشگاهی، یکی از الهام‌بخش‌ترین جنبه‌های این کتاب است و به‌خوبی نشان می‌دهد که آموزش می‌تواند دروازه‌ای به سوی دنیایی جدید باشد. سبک نوشتن تارا وستوور در این کتاب بسیار صادقانه، شفاف و در عین حال عمیق است. او بدون اغراق یا تلاش برای زیباتر نشان دادن واقعیت، تجربیات خود را با جزئیاتی دقیق و احساسی بیان می‌کند. این صداقت، باعث می‌شود خواننده به‌راحتی با او همدلی کند و خود را در موقعیت‌های او تصور نماید. در عین حال، زبان او ساده و روان است، به‌گونه‌ای که حتی پیچیده‌ترین احساسات و مفاهیم را به شکلی قابل فهم منتقل می‌کند. این ترکیب از سادگی و عمق، یکی از دلایل اصلی موفقیت کتاب است. «Educated» تنها یک داستان موفقیت نیست، بلکه روایتی از مبارزه، درد، تردید و رشد است. این کتاب نشان می‌دهد که مسیر رسیدن به آگاهی و استقلال، همیشه هموار نیست و گاهی نیازمند فداکاری‌های بزرگ است. تارا برای رسیدن به جایگاهی که امروز دارد، مجبور شد با بسیاری از ترس‌ها و وابستگی‌های خود روبه‌رو شود و حتی در مواردی از نزدیک‌ترین افراد زندگی‌اش فاصله بگیرد. این جنبه از داستان، آن را بسیار واقعی و تأثیرگذار می‌کند، زیرا نشان می‌دهد که تغییر واقعی، اغلب با چالش‌های عمیق همراه است. یکی از مهم‌ترین پیام‌های این کتاب، اهمیت آموزش به‌عنوان ابزاری برای رهایی و رشد است. در نگاه تارا، آموزش تنها به معنای یادگیری مطالب درسی نیست، بلکه فرآیندی است که به انسان کمک می‌کند خودش را بشناسد، جهان را بهتر درک کند و تصمیمات آگاهانه‌تری بگیرد. این دیدگاه، باعث می‌شود که عنوان کتاب، یعنی «Educated»، معنایی فراتر از آموزش رسمی پیدا کند و به نوعی به بیداری فکری و شناختی اشاره داشته باشد. در کنار این، کتاب به موضوع هویت نیز می‌پردازد. تارا در طول داستان، بارها با این سؤال مواجه می‌شود که واقعاً چه کسی است و به کجا تعلق دارد. آیا باید همان دختری باقی بماند که خانواده‌اش از او انتظار دارند، یا می‌تواند مسیر خودش را انتخاب کند و هویت جدیدی برای خود بسازد؟ این جستجوی هویت، یکی از عمیق‌ترین و انسانی‌ترین بخش‌های داستان است و بسیاری از خوانندگان می‌توانند با آن ارتباط برقرار کنند. در نهایت، «Educated» اثری است که نه‌تنها الهام‌بخش است، بلکه خواننده را به فکر فرو می‌برد. این کتاب دعوتی است به بازنگری در باورها، ارزش‌ها و انتخاب‌های زندگی. داستان تارا وستوور نشان می‌دهد که حتی در محدودترین شرایط نیز می‌توان راهی برای رشد و تغییر پیدا کرد، به شرط آنکه انسان شجاعت مواجهه با حقیقت و اراده‌ی حرکت به سوی ناشناخته‌ها را داشته باشد. این اثر، با روایت صادقانه و عمیق خود، به یکی از ماندگارترین کتاب‌های زمانه تبدیل شده و همچنان برای بسیاری از افراد در سراسر جهان، منبعی از امید و انگیزه به شمار می‌آید.

دانش خانواده

چرا خانواده نقش مهمی در جامعه دارد؟

خانواده به عنوان بنیادی‌ترین نهاد اجتماعی، نقش بسیار مهم و تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری، پایداری و پیشرفت جامعه دارد. از آغاز تاریخ بشر تا امروز، خانواده نخستین محیطی بوده است که انسان در آن رشد می‌کند، ارزش‌ها را می‌آموزد و هویت فردی و اجتماعی خود را شکل می‌دهد. به همین دلیل، بررسی نقش خانواده در جامعه نه تنها اهمیت علمی و اجتماعی دارد، بلکه برای درک بهتر روابط انسانی و بهبود کیفیت زندگی نیز ضروری است. نخستین و مهم‌ترین نقش خانواده، تربیت و پرورش نسل آینده است. کودک از لحظه تولد، نخستین تجربه‌های زندگی خود را در محیط خانواده کسب می‌کند. او در این محیط با مفاهیمی مانند محبت، احترام، همکاری و مسئولیت‌پذیری آشنا می‌شود. اگر خانواده بتواند این ارزش‌ها را به درستی منتقل کند، فردی سالم، متعادل و مفید برای جامعه تربیت خواهد شد. برعکس، اگر در خانواده مشکلاتی مانند خشونت، بی‌توجهی یا نبود ارتباط سالم وجود داشته باشد، احتمال بروز مشکلات رفتاری و اجتماعی در فرد افزایش می‌یابد. خانواده همچنین نقش مهمی در انتقال فرهنگ و سنت‌ها دارد. هر جامعه‌ای دارای مجموعه‌ای از باورها، آداب و رسوم و ارزش‌های فرهنگی است که نسل به نسل منتقل می‌شود. خانواده به عنوان اولین نهاد اجتماعی، این فرهنگ را به کودکان می‌آموزد. به همین دلیل، خانواده را می‌توان پل ارتباطی میان گذشته و آینده یک جامعه دانست. از سوی دیگر، خانواده نقش اساسی در تأمین امنیت روانی و عاطفی افراد دارد. انسان‌ها نیازمند احساس تعلق، محبت و حمایت هستند و خانواده بهترین مکان برای تأمین این نیازهاست. وجود روابط عاطفی سالم در خانواده باعث می‌شود افراد احساس آرامش و اعتماد به نفس داشته باشند. این امنیت روانی به فرد کمک می‌کند تا در مواجهه با چالش‌های زندگی قوی‌تر و مقاوم‌تر عمل کند. در مقابل، نبود این امنیت می‌تواند منجر به اضطراب، افسردگی و سایر مشکلات روانی شود. یکی دیگر از نقش‌های مهم خانواده، اجتماعی کردن افراد است. اجتماعی شدن فرایندی است که طی آن فرد یاد می‌گیرد چگونه در جامعه زندگی کند، قوانین را رعایت کند و با دیگران تعامل داشته باشد. خانواده نخستین محیطی است که این فرایند در آن آغاز می‌شود. کودک در خانواده یاد می‌گیرد چگونه صحبت کند، چگونه احساسات خود را بیان کند و چگونه با دیگران رفتار کند. این مهارت‌ها پایه و اساس تعاملات اجتماعی در آینده را تشکیل می‌دهند. خانواده همچنین نقش اقتصادی مهمی دارد. در بسیاری از جوامع، خانواده به عنوان یک واحد اقتصادی عمل می‌کند. اعضای خانواده با همکاری یکدیگر نیازهای مالی را تأمین می‌کنند و منابع را مدیریت می‌نمایند. علاوه بر این، خانواده می‌تواند نقش مهمی در آموزش مهارت‌های اقتصادی مانند پس‌انداز، مصرف صحیح و کار و تلاش به فرزندان داشته باشد. این مهارت‌ها برای موفقیت در زندگی فردی و اجتماعی بسیار ضروری هستند. نقش خانواده در شکل‌گیری هویت فردی نیز بسیار قابل توجه است. هویت فردی شامل باورها، ارزش‌ها، اهداف و احساس فرد نسبت به خود است. خانواده با ایجاد محیطی مناسب می‌تواند به فرد کمک کند تا خود را بشناسد و توانایی‌هایش را کشف کند. تشویق، حمایت و راهنمایی والدین نقش مهمی در این زمینه دارد. اگر فرد در خانواده‌ای رشد کند که به او اعتماد و فرصت رشد داده شود، احتمال موفقیت و رضایت او در زندگی افزایش می‌یابد. از نظر اخلاقی نیز خانواده اهمیت زیادی دارد. بسیاری از اصول اخلاقی مانند صداقت، انصاف، احترام به دیگران و مسئولیت‌پذیری در محیط خانواده آموزش داده می‌شوند. این اصول نه تنها در زندگی فردی، بلکه در تعاملات اجتماعی نیز نقش مهمی دارند. جامعه‌ای که اعضای آن از نظر اخلاقی قوی باشند، از انسجام و پایداری بیشتری برخوردار خواهد بود. خانواده همچنین می‌تواند نقش مهمی در پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی ایفا کند. بسیاری از مشکلات اجتماعی مانند اعتیاد، دزدی و خشونت ریشه در مشکلات خانوادگی دارند. خانواده‌ای که روابط سالم و حمایتگرانه داشته باشد می‌تواند از بروز چنین مشکلاتی جلوگیری کند. نظارت والدین، ایجاد ارتباط صمیمانه و توجه به نیازهای فرزندان از جمله عوامل مؤثر در این زمینه هستند. در دنیای امروز، با وجود تغییرات اجتماعی و فرهنگی، نقش خانواده همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است، هرچند شکل و ساختار آن در برخی موارد تغییر کرده است. عواملی مانند شهرنشینی، پیشرفت فناوری و تغییر سبک زندگی بر روابط خانوادگی تأثیر گذاشته‌اند. با این حال، نیاز انسان به خانواده و حمایت عاطفی آن همچنان پابرجاست. حتی در جوامع مدرن، خانواده به عنوان پناهگاهی برای آرامش و بازسازی روحی افراد شناخته می‌شود. یکی از چالش‌های مهم خانواده در دنیای امروز، حفظ ارتباطات عاطفی در میان مشغله‌های زندگی است. استفاده بیش از حد از فناوری، فشارهای اقتصادی و کمبود زمان می‌تواند روابط خانوادگی را تضعیف کند. بنابراین لازم است اعضای خانواده به اهمیت ارتباطات توجه بیشتری داشته باشند و برای تقویت روابط خود تلاش کنند. گفت‌وگوی صمیمانه، گذراندن وقت با یکدیگر و احترام متقابل از جمله راهکارهایی هستند که می‌توانند به بهبود روابط خانوادگی کمک کنند. در نهایت می‌توان گفت که خانواده ستون اصلی جامعه است. سلامت و پویایی هر جامعه‌ای تا حد زیادی به سلامت خانواده‌ها بستگی دارد. اگر خانواده‌ها قوی، سالم و حمایتگر باشند، جامعه نیز از ثبات بیشتری برخوردار خواهد شد. بنابراین توجه به تقویت نهاد خانواده و حمایت از آن باید یکی از اولویت‌های مهم در هر جامعه‌ای باشد. در جمع‌بندی، خانواده نه تنها محیطی برای رشد و پرورش فرد است، بلکه نقش اساسی در شکل‌گیری جامعه دارد. از تربیت نسل آینده گرفته تا انتقال فرهنگ، تأمین امنیت روانی، آموزش مهارت‌های اجتماعی و پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی، همگی نشان‌دهنده اهمیت بی‌بدیل خانواده هستند. به همین دلیل، سرمایه‌گذاری بر روی تقویت خانواده‌ها در واقع سرمایه‌گذاری بر آینده جامعه است. اگر بخواهیم جامعه‌ای سالم، پیشرفته و پایدار داشته باشیم، باید از خانواده‌ها شروع کنیم و به آن‌ها توجه ویژه‌ای داشته باشیم. نویسنده: سحر یوسفی