سرتیتر
گزارش

منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری می‌کنند

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که رانندگان تکسی‌‌های شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفت‌وآمد سه‌چرخه‌ها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری می‌کنند. دست‌کم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعت‌ها کنار ایستگاه‌‌ها منتظر می‌مانند، اما رانندگان تکسی‌های شهری با وجود خالی‌بودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویت‌ها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفت‌وآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شده‌اند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسی‌ها ایستاده کرده و چک می‌کنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند‌‌، آنان را پیاده می‌کنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسی‌های شهری به دلیل کم‌بود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشت‌سر نیز خودداری می‌کنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات می‌گویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافت‌های طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات می‌گویند که پس از آن‌که نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سه‌چرخه‌ها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفت‌وآمد به‌طور چشم‌گیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیت‌ها را بر تکسی‌های شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیش‌تر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسی‌ها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را به‌دلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسی‌ها پایین کرده و مانع رفت‌وآمد آنان شده بودند.

محبوب ترین ها
3 سال قبل

آکادمی بیگم مکتب آنلاین و رایگان را برای دختران افغان راه‌اندازی کرد

2 سال قبل

سفارت آمریکا: برای ریشه‌کن کردن خشونت جنسی در افغانستان تلاش می‌کنیم

3 سال قبل

نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین

2 سال قبل

اُفتان و خیزان روزگار؛ روایتی از فقر در کابل

روایت
پدر در جستجوی کار

پدر در جستجوی کار؛ کودکان در انتظار نان

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که صدای برخورد قاشق کوچکی با کاسه خالی، سکوت خانه را شکست. مریم، دختر یازده‌ساله خانواده، کاسه را جلوی مادر گذاشته بود و با چشم‌هایی که هنوز خواب‌آلود بود، منتظر بود چیزی در آن ریخته شود. زرغونه چند لحظه به کاسه نگاه کرد؛ بعد چشمش به اجاق خاموش افتاد و سرانجام به کیسه آردی که در گوشه آشپزخانه قرار داشت. کیسه‌ای که تنها مقدار اندکی آرد در ته آن باقی مانده بود. دستش را داخل کیسه برد، آرد را با انگشت لمس کرد و آرام گفت: «برای امروز شاید بس شود.» در خانه‌ای کوچک در یکی از محله‌های فقیرنشین کابل، هشت نفر زندگی می‌کنند؛ عبدالرحمان، همسرش زرغونه و شش فرزندشان. خانه دو اتاق کوچک دارد؛ دو اتاقی که بیشتر روزها باید هم‌زمان محل خواب، نشستن، غذا خوردن و گاهی پناه گرفتن از سرمای شب باشند. وسایل خانه اندک‌اند: چند تشک کهنه، یک اجاق، چند ظرف، یک فرش قدیمی و صندوقچه‌ای که لباس‌های خانواده در آن نگهداری می‌شود. چیزهای زیادی در این خانه وجود ندارد؛ اما چیزی که بیش از همه به چشم می‌آید، جای خالی چیزهایی است که خانواده توان خریدنشان را ندارد. عبدالرحمان، پدر خانواده، حدود چهل‌وپنج سال دارد و سال‌هاست کار روزمزدی می‌کند. صبح‌هایی که کاری باشد، زودتر از همه از خواب بیدار می‌شود، وضو می‌گیرد، لباس کارش را می‌پوشد و پیش از آن‌که کودکان از خواب برخیزند، از خانه بیرون می‌رود. گاهی در ساختمان‌ها کارگری می‌کند، گاهی بار جابه‌جا می‌کند و گاهی ساعت‌ها در محل تجمع کارگران روزمزد منتظر می‌ماند تا کسی برای چند ساعت کار سراغش بیاید. درآمدش ثابت نیست؛ ممکن است یک روز چیزی به دست بیاورد و روز دیگر بدون حتی یک افغانی به خانه برگردد. خودش می‌گوید سخت‌ترین بخش زندگی‌اش گرسنگی نیست؛ لحظه‌ای است که عصر به خانه برمی‌گردد و شش فرزندش به دست‌های خالی او نگاه می‌کنند. می‌گوید: «بچه وقتی کوچک است، فرق نان و پول را نمی‌فهمد؛ فقط می‌فهمد که پدرش چیزی برایش نیاورده است.» همسرش، زرغونه، بیشتر روز را در خانه می‌گذراند و تلاش می‌کند با همان مقدار اندکی که دارند، زندگی هشت نفر را بچرخاند. صبحانه در خانه آن‌ها معمولاً چای و نان است و اگر نان کافی نباشد، نان خشک‌شده روزهای قبل دوباره روی سفره می‌آید. زرغونه پیش از آن‌که بچه‌ها سر سفره بنشینند، نان را به قسمت‌های کوچک تقسیم می‌کند و سهم هرکدام را طوری اندازه می‌گیرد که تا حد امکان به همه برسد. خودش معمولاً آخر از همه می‌نشیند و اگر چیزی باقی مانده باشد، می‌خورد. وقتی بچه‌ها می‌پرسند چرا مادر کمتر می‌خورد، پاسخ همیشگی‌اش این است: «من صبح چیزی خورده‌ام.» اما واقعیت این است که بسیاری از صبح‌ها چیزی نخورده است. او می‌گوید اگر سهم خودش را کامل بخورد، ممکن است یکی از بچه‌ها گرسنه بماند و برای یک مادر، دیدن فرزند گرسنه سخت‌تر از تحمل گرسنگی خودش است. شش فرزند این خانواده، هرکدام داستانی از محرومیت دارند. پسر بزرگ، حمید، پانزده‌ساله است. دیگر مثل گذشته از پدرش درباره خرید لباس یا کفش نو چیزی نمی‌خواهد. او فهمیده است که وضعیت خانواده اجازه چنین خواسته‌هایی را نمی‌دهد. صبح‌ها، اگر پدر کار داشته باشد، گاهی همراه او می‌رود و کمکش می‌کند و اگر کاری نباشد، در خانه می‌ماند و مراقب خواهر و برادرهای کوچک‌ترش است. حمید یک جفت کفش دارد که مدت‌هاست کف آن باز شده است. مادر چند بار با نخ و تکه‌ای لاستیک آن را تعمیر کرده. وقتی باران می‌بارد، آب از قسمت باز کفش داخل می‌شود و پایش خیس می‌ماند؛ اما او دیگر شکایت نمی‌کند. کفش‌ها را گوشه اتاق می‌گذارد تا خشک شوند و صبح دوباره همان‌ها را می‌پوشد. دختر بزرگ خانواده، مریم، یازده‌ساله است. او بیشتر از هر چیز دوست دارد کتاب بخواند؛ اما کتاب تازه در این خانه تقریباً جایی ندارد. چند کتاب قدیمی از یکی از اقوام به او رسیده است؛ کتاب‌هایی با جلدهای پاره و صفحاتی که بعضی از آن‌ها ناقص‌اند. مریم همان کتاب‌ها را بارها می‌خواند، گویی هر بار می‌تواند از میان همان صفحه‌های قدیمی، دنیای تازه‌ای پیدا کند. وقتی مادر برای خرید به بازار می‌رود، گاهی مریم هم همراهش می‌رود تا اگر چیزی خریدند، در حمل وسایل کمک کند. چند ماه پیش، مریم از مادرش خواسته بود برایش یک دفتر تازه بخرد، اما زرغونه نتوانسته بود. دختر چند صفحه سفید از دفتر قدیمی برادرش جدا کرد و با نخ به هم دوخت. حالا همان دفتر دست‌ساز، دفتر مشق اوست. فرزند سوم، نعمت، نه‌ساله است و بیشتر وقتش را با دو برادر کوچک‌ترش می‌گذراند. یک پیراهن دارد که آستین‌هایش برایش کوتاه شده، اما هنوز آن را می‌پوشد. مادر چند بار گفته که باید برایش لباس دیگری پیدا کند؛ اما هر بار هزینه خوراک، کرایه خانه یا نیاز دیگری در اولویت قرار گرفته است. در این خانه، خرید لباس زمانی انجام می‌شود که لباس قبلی دیگر به هیچ شکلی قابل استفاده نباشد. حتی آن زمان هم خانواده ابتدا به سراغ اقوام و همسایه‌ها می‌رود تا شاید لباس دست‌دومی پیدا شود. زرغونه می‌گوید: «بچه‌های من یاد گرفته‌اند هر چیزی را که دیگران دور می‌اندازند، برای ما شاید هنوز قابل استفاده باشد.» ساجده، هفت‌ساله، و یوسف، پنج‌ساله، بیشتر ساعات روز را در کنار مادر می‌گذرانند. آن‌ها هنوز مانند حمید و مریم مفهوم کامل فقر را نمی‌دانند. وقتی چیزی را در خانه دیگری می‌بینند، آن را می‌خواهند و وقتی مادر می‌گوید «پول نداریم»، چند لحظه ساکت می‌شوند و بعد دوباره سراغ بازی خودشان می‌روند. اما زرغونه می‌داند که این کودکان هم کم‌کم خواهند فهمید چرا پدرشان نمی‌تواند برایشان اسباب‌بازی بخرد، چرا همیشه یک نوع غذا روی سفره است و چرا وقتی از کنار مغازه‌ها می‌گذرند، مادر دست آن‌ها را محکم‌تر می‌گیرد تا چیزی را نبینند که توان خریدنش را ندارد. کوچک‌ترین عضو خانواده، علی، سه ساله است. او هنوز نمی‌داند چرا بعضی شب‌ها شام دیر آماده می‌شود و چرا مادر گاهی مدت زیادی کنار اجاق می‌نشیند و به قابلمه خالی نگاه می‌کند. یک شب که خانواده فقط نان و چای داشت، علی از مادر پرسید: «مادر، فردا برنج می‌پزیم؟» زرغونه چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «اگر بابا کار کند، می‌پزیم.» کودک لبخند زد و گفت: «پس بابا حتماً کار می‌کند.» این جمله برای زرغونه سنگین بود؛ چون نمی‌خواست امید یک کودک را با واقعیت تلخ زندگی خراب کند. عبدالرحمان آن شب دیر به خانه رسید. از چهره‌اش معلوم بود که روز خوبی نداشته است. لباسش خاک‌آلود بود و دست‌هایش از کار روزانه زبر و خسته. وقتی وارد اتاق شد، بچه‌ها دورش جمع شدند. حمید به صورت پدر نگاه کرد، اما چیزی نپرسید. مریم هم فقط گوشه‌ای نشست. کوچک‌ترین کودک جلو آمد و پرسید: «بابا، چی آوردی؟» عبدالرحمان چند لحظه به او نگاه کرد و بعد دستش را روی سرش کشید. چیزی برای کودک نداشت. فقط یک کیسه کوچک آرد خریده بود؛ آردی که بخش بزرگی از درآمد روزانه‌اش را گرفته بود. زرغونه کیسه را گرفت و به آشپزخانه برد. همان مقدار اندک آرد قرار بود چند روز برای هشت نفر نان فراهم کند. آن شب زرغونه خمیر درست کرد. آرد کم بود و او آب بیشتری به خمیر افزود تا نان‌ها بزرگ‌تر شوند. وقتی نان‌ها پخته شد، بچه‌ها دور سفره نشستند. هرکس سهم خودش را گرفت. عبدالرحمان تکه‌ای از نان برداشت، اما چند لحظه بعد آن را کنار گذاشت و گفت: «من اشتها ندارم.» حمید فهمید پدرش دروغ می‌گوید. او هم تکه نان خودش را کوچک‌تر کرد و بخشی از آن را به سمت پدر گذاشت. عبدالرحمان گفت: «بخور پسرم، من سیرم.» این بار پدر و پسر هر دو همان جمله‌ای را گفتند که مادر بارها در این خانه گفته بود؛ جمله‌ای که بیشتر از آن‌که نشانه سیری باشد، نشانه تلاش برای پنهان کردن گرسنگی بود. زندگی این خانواده فقط با کمبود غذا سخت نشده است. کرایه خانه هر ماه یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های عبدالرحمان است. وقتی چند روز کار پیدا نمی‌کند، نخستین چیزی که ذهنش را مشغول می‌کند، صاحب‌خانه است. او می‌گوید گاهی تمام درآمد یک هفته صرف کرایه خانه و خرید مواد غذایی می‌شود و برای باقی نیازها چیزی باقی نمی‌ماند. هزینه درمان، لباس، آموزش کودکان و حتی خرید یک جفت کفش مناسب، هرکدام باید تا زمانی عقب بیفتد که پولی پیدا شود. وقتی یکی از کودکان بیمار می‌شود، خانواده ابتدا تلاش می‌کند با روش‌های خانگی مشکل را حل کند و تنها زمانی به داکتر مراجعه می‌کند که وضعیت کودک جدی شود؛ نه از بی‌توجهی، بلکه از سر ناتوانی مالی. در گوشه اتاق، صندوقچه‌ای قدیمی قرار دارد که زرغونه وسایل باارزش خانواده را در آن نگه می‌دارد؛ چند لباس، اسناد خانوادگی و چند وسیله کوچک. چیز ارزشمند دیگری وجود ندارد که بتوانند در روزهای سخت بفروشند. چند سال پیش، وقتی عبدالرحمان مدتی کار پیدا نکرد، یکی از وسایل خانه را فروخت تا کرایه خانه را بپردازد. حالا دیگر چیزی برای فروختن باقی نمانده است. خودش می‌گوید: «آدم فقیر وقتی وسیله‌ای را می‌فروشد، فکر می‌کند مشکلش برای یک روز حل می‌شود؛ اما وقتی دوباره مشکل می‌آید، دیگر چیزی برای فروش ندارد.» شب‌ها، وقتی چراغ خانه خاموش می‌شود، هشت نفر در دو اتاق کوچک می‌خوابند. کودکان کنار هم دراز می‌کشند تا جای کمتری بگیرند. در زمستان، همه زیر چند کمپل جمع می‌شوند و در تابستان، پنجره کوچک اتاق برای ورود هوا باز می‌ماند. زندگی آن‌ها با فصل‌ها تغییر چندانی نمی‌کند؛ فقط شکل سختی عوض می‌شود. زمستان، سرمای اتاق و هزینه سوخت را به نگرانی‌هایشان اضافه می‌کند و تابستان، گرمای شدید و کمبود امکانات را. اما در هر دو فصل، یک چیز ثابت است: تلاش پدر برای پیدا کردن کار و تلاش مادر برای تقسیم کردن چیزهای اندک میان هشت نفر. عبدالرحمان گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب هستند، بیدار می‌ماند و به سقف نگاه می‌کند. او می‌گوید بزرگ‌ترین ترسش این است که فرزندانش هم مانند خودش تمام عمرشان را صرف پیدا کردن یک لقمه نان کنند. می‌خواهد حمید کارگر روزمزد نشود. می‌خواهد مریم بتواند درس بخواند و می‌خواهد کودکان کوچک‌ترش حداقل یک زندگی معمولی داشته باشند؛ زندگی‌ای که در آن درخواست یک دفتر، یک جفت کفش یا یک وعده غذای بهتر، خانواده را مجبور به حساب‌وکتاب چندروزه نکند. اما میان خواستن و توانستن، فاصله‌ای وجود دارد که برای این خانواده هر روز بزرگ‌تر به نظر می‌رسد. صبح روز بعد، پیش از آن‌که آفتاب کاملاً بر بام‌های کابل بتابد، عبدالرحمان دوباره لباس کارش را می‌پوشد. زرغونه برایش چای می‌ریزد و یک تکه نان را در پارچه‌ای می‌پیچد. مرد هنگام خروج، نگاهی به شش فرزندش می‌اندازد. بعضی هنوز خواب‌اند و بعضی در سکوت او را نگاه می‌کنند. او چیزی نمی‌گوید. فقط در را باز می‌کند و از خانه بیرون می‌رود؛ به امید این‌که امروز کسی به یک کارگر نیاز داشته باشد. پشت سرش، زرغونه در را می‌بندد، سفره را جمع می‌کند و دوباره سراغ همان کیسه آرد می‌رود تا ببیند برای چند وعده دیگر باقی مانده است. در این خانه، فقر با یک عدد اندازه‌گیری نمی‌شود. فقر یعنی مادری که غذای خودش را به فرزندانش می‌دهد و می‌گوید سیر است؛ پدری که هر صبح با امید پیدا کردن کار از خانه بیرون می‌رود و هر شب نگران دست‌های خالی خود است؛ کودکی که کفش پاره‌اش را می‌پوشد و چیزی نمی‌گوید؛ دختری که دفتر تازه را آرزو می‌کند و با صفحه‌های سفید دفتر قدیمی برادرش کنار می‌آید؛ و کودکانی که کم‌کم یاد می‌گیرند پیش از خواستن هر چیزی، اول به جیب پدر نگاه کنند. برای خانواده هشت‌نفری عبدالرحمان، زندگی بیشتر از آن‌که درباره داشتن باشد، درباره دوام آوردن است؛ دوام آوردن تا فردا، تا روزی که شاید کار پیدا شود، تا زمانی که شاید سفره کمی پرتر شود و تا شبی که کودکان بتوانند بدون شنیدن جمله «امروز پول نداریم» به خواب بروند. نویسنده: سارا کریمی

پدر در جستجوی کار
پدر در جستجوی کار؛ کودکان در انتظار نان

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که صدای برخورد قاشق کوچکی با کاسه خالی، سکوت خانه را شکست. مریم، دختر یازده‌ساله خانواده، کاسه را جلوی مادر گذاشته بود و با چشم‌هایی که هنوز خواب‌آلود بود، منتظر بود چیزی در آن ریخته شود. زرغونه چند لحظه به کاسه نگاه کرد؛ بعد چشمش به اجاق خاموش افتاد و سرانجام به کیسه آردی که در گوشه آشپزخانه قرار داشت. کیسه‌ای که تنها مقدار اندکی آرد در ته آن باقی مانده بود. دستش را داخل کیسه برد، آرد را با انگشت لمس کرد و آرام گفت: «برای امروز شاید بس شود.» در خانه‌ای کوچک در یکی از محله‌های فقیرنشین کابل، هشت نفر زندگی می‌کنند؛ عبدالرحمان، همسرش زرغونه و شش فرزندشان. خانه دو اتاق کوچک دارد؛ دو اتاقی که بیشتر روزها باید هم‌زمان محل خواب، نشستن، غذا خوردن و گاهی پناه گرفتن از سرمای شب باشند. وسایل خانه اندک‌اند: چند تشک کهنه، یک اجاق، چند ظرف، یک فرش قدیمی و صندوقچه‌ای که لباس‌های خانواده در آن نگهداری می‌شود. چیزهای زیادی در این خانه وجود ندارد؛ اما چیزی که بیش از همه به چشم می‌آید، جای خالی چیزهایی است که خانواده توان خریدنشان را ندارد. عبدالرحمان، پدر خانواده، حدود چهل‌وپنج سال دارد و سال‌هاست کار روزمزدی می‌کند. صبح‌هایی که کاری باشد، زودتر از همه از خواب بیدار می‌شود، وضو می‌گیرد، لباس کارش را می‌پوشد و پیش از آن‌که کودکان از خواب برخیزند، از خانه بیرون می‌رود. گاهی در ساختمان‌ها کارگری می‌کند، گاهی بار جابه‌جا می‌کند و گاهی ساعت‌ها در محل تجمع کارگران روزمزد منتظر می‌ماند تا کسی برای چند ساعت کار سراغش بیاید. درآمدش ثابت نیست؛ ممکن است یک روز چیزی به دست بیاورد و روز دیگر بدون حتی یک افغانی به خانه برگردد. خودش می‌گوید سخت‌ترین بخش زندگی‌اش گرسنگی نیست؛ لحظه‌ای است که عصر به خانه برمی‌گردد و شش فرزندش به دست‌های خالی او نگاه می‌کنند. می‌گوید: «بچه وقتی کوچک است، فرق نان و پول را نمی‌فهمد؛ فقط می‌فهمد که پدرش چیزی برایش نیاورده است.» همسرش، زرغونه، بیشتر روز را در خانه می‌گذراند و تلاش می‌کند با همان مقدار اندکی که دارند، زندگی هشت نفر را بچرخاند. صبحانه در خانه آن‌ها معمولاً چای و نان است و اگر نان کافی نباشد، نان خشک‌شده روزهای قبل دوباره روی سفره می‌آید. زرغونه پیش از آن‌که بچه‌ها سر سفره بنشینند، نان را به قسمت‌های کوچک تقسیم می‌کند و سهم هرکدام را طوری اندازه می‌گیرد که تا حد امکان به همه برسد. خودش معمولاً آخر از همه می‌نشیند و اگر چیزی باقی مانده باشد، می‌خورد. وقتی بچه‌ها می‌پرسند چرا مادر کمتر می‌خورد، پاسخ همیشگی‌اش این است: «من صبح چیزی خورده‌ام.» اما واقعیت این است که بسیاری از صبح‌ها چیزی نخورده است. او می‌گوید اگر سهم خودش را کامل بخورد، ممکن است یکی از بچه‌ها گرسنه بماند و برای یک مادر، دیدن فرزند گرسنه سخت‌تر از تحمل گرسنگی خودش است. شش فرزند این خانواده، هرکدام داستانی از محرومیت دارند. پسر بزرگ، حمید، پانزده‌ساله است. دیگر مثل گذشته از پدرش درباره خرید لباس یا کفش نو چیزی نمی‌خواهد. او فهمیده است که وضعیت خانواده اجازه چنین خواسته‌هایی را نمی‌دهد. صبح‌ها، اگر پدر کار داشته باشد، گاهی همراه او می‌رود و کمکش می‌کند و اگر کاری نباشد، در خانه می‌ماند و مراقب خواهر و برادرهای کوچک‌ترش است. حمید یک جفت کفش دارد که مدت‌هاست کف آن باز شده است. مادر چند بار با نخ و تکه‌ای لاستیک آن را تعمیر کرده. وقتی باران می‌بارد، آب از قسمت باز کفش داخل می‌شود و پایش خیس می‌ماند؛ اما او دیگر شکایت نمی‌کند. کفش‌ها را گوشه اتاق می‌گذارد تا خشک شوند و صبح دوباره همان‌ها را می‌پوشد. دختر بزرگ خانواده، مریم، یازده‌ساله است. او بیشتر از هر چیز دوست دارد کتاب بخواند؛ اما کتاب تازه در این خانه تقریباً جایی ندارد. چند کتاب قدیمی از یکی از اقوام به او رسیده است؛ کتاب‌هایی با جلدهای پاره و صفحاتی که بعضی از آن‌ها ناقص‌اند. مریم همان کتاب‌ها را بارها می‌خواند، گویی هر بار می‌تواند از میان همان صفحه‌های قدیمی، دنیای تازه‌ای پیدا کند. وقتی مادر برای خرید به بازار می‌رود، گاهی مریم هم همراهش می‌رود تا اگر چیزی خریدند، در حمل وسایل کمک کند. چند ماه پیش، مریم از مادرش خواسته بود برایش یک دفتر تازه بخرد، اما زرغونه نتوانسته بود. دختر چند صفحه سفید از دفتر قدیمی برادرش جدا کرد و با نخ به هم دوخت. حالا همان دفتر دست‌ساز، دفتر مشق اوست. فرزند سوم، نعمت، نه‌ساله است و بیشتر وقتش را با دو برادر کوچک‌ترش می‌گذراند. یک پیراهن دارد که آستین‌هایش برایش کوتاه شده، اما هنوز آن را می‌پوشد. مادر چند بار گفته که باید برایش لباس دیگری پیدا کند؛ اما هر بار هزینه خوراک، کرایه خانه یا نیاز دیگری در اولویت قرار گرفته است. در این خانه، خرید لباس زمانی انجام می‌شود که لباس قبلی دیگر به هیچ شکلی قابل استفاده نباشد. حتی آن زمان هم خانواده ابتدا به سراغ اقوام و همسایه‌ها می‌رود تا شاید لباس دست‌دومی پیدا شود. زرغونه می‌گوید: «بچه‌های من یاد گرفته‌اند هر چیزی را که دیگران دور می‌اندازند، برای ما شاید هنوز قابل استفاده باشد.» ساجده، هفت‌ساله، و یوسف، پنج‌ساله، بیشتر ساعات روز را در کنار مادر می‌گذرانند. آن‌ها هنوز مانند حمید و مریم مفهوم کامل فقر را نمی‌دانند. وقتی چیزی را در خانه دیگری می‌بینند، آن را می‌خواهند و وقتی مادر می‌گوید «پول نداریم»، چند لحظه ساکت می‌شوند و بعد دوباره سراغ بازی خودشان می‌روند. اما زرغونه می‌داند که این کودکان هم کم‌کم خواهند فهمید چرا پدرشان نمی‌تواند برایشان اسباب‌بازی بخرد، چرا همیشه یک نوع غذا روی سفره است و چرا وقتی از کنار مغازه‌ها می‌گذرند، مادر دست آن‌ها را محکم‌تر می‌گیرد تا چیزی را نبینند که توان خریدنش را ندارد. کوچک‌ترین عضو خانواده، علی، سه ساله است. او هنوز نمی‌داند چرا بعضی شب‌ها شام دیر آماده می‌شود و چرا مادر گاهی مدت زیادی کنار اجاق می‌نشیند و به قابلمه خالی نگاه می‌کند. یک شب که خانواده فقط نان و چای داشت، علی از مادر پرسید: «مادر، فردا برنج می‌پزیم؟» زرغونه چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «اگر بابا کار کند، می‌پزیم.» کودک لبخند زد و گفت: «پس بابا حتماً کار می‌کند.» این جمله برای زرغونه سنگین بود؛ چون نمی‌خواست امید یک کودک را با واقعیت تلخ زندگی خراب کند. عبدالرحمان آن شب دیر به خانه رسید. از چهره‌اش معلوم بود که روز خوبی نداشته است. لباسش خاک‌آلود بود و دست‌هایش از کار روزانه زبر و خسته. وقتی وارد اتاق شد، بچه‌ها دورش جمع شدند. حمید به صورت پدر نگاه کرد، اما چیزی نپرسید. مریم هم فقط گوشه‌ای نشست. کوچک‌ترین کودک جلو آمد و پرسید: «بابا، چی آوردی؟» عبدالرحمان چند لحظه به او نگاه کرد و بعد دستش را روی سرش کشید. چیزی برای کودک نداشت. فقط یک کیسه کوچک آرد خریده بود؛ آردی که بخش بزرگی از درآمد روزانه‌اش را گرفته بود. زرغونه کیسه را گرفت و به آشپزخانه برد. همان مقدار اندک آرد قرار بود چند روز برای هشت نفر نان فراهم کند. آن شب زرغونه خمیر درست کرد. آرد کم بود و او آب بیشتری به خمیر افزود تا نان‌ها بزرگ‌تر شوند. وقتی نان‌ها پخته شد، بچه‌ها دور سفره نشستند. هرکس سهم خودش را گرفت. عبدالرحمان تکه‌ای از نان برداشت، اما چند لحظه بعد آن را کنار گذاشت و گفت: «من اشتها ندارم.» حمید فهمید پدرش دروغ می‌گوید. او هم تکه نان خودش را کوچک‌تر کرد و بخشی از آن را به سمت پدر گذاشت. عبدالرحمان گفت: «بخور پسرم، من سیرم.» این بار پدر و پسر هر دو همان جمله‌ای را گفتند که مادر بارها در این خانه گفته بود؛ جمله‌ای که بیشتر از آن‌که نشانه سیری باشد، نشانه تلاش برای پنهان کردن گرسنگی بود. زندگی این خانواده فقط با کمبود غذا سخت نشده است. کرایه خانه هر ماه یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های عبدالرحمان است. وقتی چند روز کار پیدا نمی‌کند، نخستین چیزی که ذهنش را مشغول می‌کند، صاحب‌خانه است. او می‌گوید گاهی تمام درآمد یک هفته صرف کرایه خانه و خرید مواد غذایی می‌شود و برای باقی نیازها چیزی باقی نمی‌ماند. هزینه درمان، لباس، آموزش کودکان و حتی خرید یک جفت کفش مناسب، هرکدام باید تا زمانی عقب بیفتد که پولی پیدا شود. وقتی یکی از کودکان بیمار می‌شود، خانواده ابتدا تلاش می‌کند با روش‌های خانگی مشکل را حل کند و تنها زمانی به داکتر مراجعه می‌کند که وضعیت کودک جدی شود؛ نه از بی‌توجهی، بلکه از سر ناتوانی مالی. در گوشه اتاق، صندوقچه‌ای قدیمی قرار دارد که زرغونه وسایل باارزش خانواده را در آن نگه می‌دارد؛ چند لباس، اسناد خانوادگی و چند وسیله کوچک. چیز ارزشمند دیگری وجود ندارد که بتوانند در روزهای سخت بفروشند. چند سال پیش، وقتی عبدالرحمان مدتی کار پیدا نکرد، یکی از وسایل خانه را فروخت تا کرایه خانه را بپردازد. حالا دیگر چیزی برای فروختن باقی نمانده است. خودش می‌گوید: «آدم فقیر وقتی وسیله‌ای را می‌فروشد، فکر می‌کند مشکلش برای یک روز حل می‌شود؛ اما وقتی دوباره مشکل می‌آید، دیگر چیزی برای فروش ندارد.» شب‌ها، وقتی چراغ خانه خاموش می‌شود، هشت نفر در دو اتاق کوچک می‌خوابند. کودکان کنار هم دراز می‌کشند تا جای کمتری بگیرند. در زمستان، همه زیر چند کمپل جمع می‌شوند و در تابستان، پنجره کوچک اتاق برای ورود هوا باز می‌ماند. زندگی آن‌ها با فصل‌ها تغییر چندانی نمی‌کند؛ فقط شکل سختی عوض می‌شود. زمستان، سرمای اتاق و هزینه سوخت را به نگرانی‌هایشان اضافه می‌کند و تابستان، گرمای شدید و کمبود امکانات را. اما در هر دو فصل، یک چیز ثابت است: تلاش پدر برای پیدا کردن کار و تلاش مادر برای تقسیم کردن چیزهای اندک میان هشت نفر. عبدالرحمان گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب هستند، بیدار می‌ماند و به سقف نگاه می‌کند. او می‌گوید بزرگ‌ترین ترسش این است که فرزندانش هم مانند خودش تمام عمرشان را صرف پیدا کردن یک لقمه نان کنند. می‌خواهد حمید کارگر روزمزد نشود. می‌خواهد مریم بتواند درس بخواند و می‌خواهد کودکان کوچک‌ترش حداقل یک زندگی معمولی داشته باشند؛ زندگی‌ای که در آن درخواست یک دفتر، یک جفت کفش یا یک وعده غذای بهتر، خانواده را مجبور به حساب‌وکتاب چندروزه نکند. اما میان خواستن و توانستن، فاصله‌ای وجود دارد که برای این خانواده هر روز بزرگ‌تر به نظر می‌رسد. صبح روز بعد، پیش از آن‌که آفتاب کاملاً بر بام‌های کابل بتابد، عبدالرحمان دوباره لباس کارش را می‌پوشد. زرغونه برایش چای می‌ریزد و یک تکه نان را در پارچه‌ای می‌پیچد. مرد هنگام خروج، نگاهی به شش فرزندش می‌اندازد. بعضی هنوز خواب‌اند و بعضی در سکوت او را نگاه می‌کنند. او چیزی نمی‌گوید. فقط در را باز می‌کند و از خانه بیرون می‌رود؛ به امید این‌که امروز کسی به یک کارگر نیاز داشته باشد. پشت سرش، زرغونه در را می‌بندد، سفره را جمع می‌کند و دوباره سراغ همان کیسه آرد می‌رود تا ببیند برای چند وعده دیگر باقی مانده است. در این خانه، فقر با یک عدد اندازه‌گیری نمی‌شود. فقر یعنی مادری که غذای خودش را به فرزندانش می‌دهد و می‌گوید سیر است؛ پدری که هر صبح با امید پیدا کردن کار از خانه بیرون می‌رود و هر شب نگران دست‌های خالی خود است؛ کودکی که کفش پاره‌اش را می‌پوشد و چیزی نمی‌گوید؛ دختری که دفتر تازه را آرزو می‌کند و با صفحه‌های سفید دفتر قدیمی برادرش کنار می‌آید؛ و کودکانی که کم‌کم یاد می‌گیرند پیش از خواستن هر چیزی، اول به جیب پدر نگاه کنند. برای خانواده هشت‌نفری عبدالرحمان، زندگی بیشتر از آن‌که درباره داشتن باشد، درباره دوام آوردن است؛ دوام آوردن تا فردا، تا روزی که شاید کار پیدا شود، تا زمانی که شاید سفره کمی پرتر شود و تا شبی که کودکان بتوانند بدون شنیدن جمله «امروز پول نداریم» به خواب بروند. نویسنده: سارا کریمی

5 روز قبل
چهار سال انتظار
چهار سال انتظار؛ جوانی که فقر او را تا مرز ناامیدی برد

چهار سال است که نامزد دارد؛ چهار سالی که قرار بود سرانجام به یک زندگی مشترک ختم شود، اما هنوز نتوانسته است نامزدش را به خانه ببرد. هر بار که خانواده دختر از او درباره عروسی پرسیده‌اند، پاسخش تقریباً یکسان بوده است: «کمی دیگر صبر کنید، کار پیدا می‌کنم.» خودش هم هر بار امیدوار بوده این «کمی دیگر» سرانجام به روزی برسد که بتواند با دست پر به خانه نامزدش برود؛ اما روزها گذشته‌اند، ماه‌ها پشت سر هم آمده‌اند و چهار سال نامزدی همچنان بدون عروسی ادامه یافته است. او جوانی است که بیشتر سال‌های عمرش را در تلاش برای پیدا کردن کار گذرانده؛ جوانی که نه از کار کردن فرار کرده و نه از سختی آن ترسیده است. مشکل اصلی این بوده که کاری پیدا نمی‌شود که بتواند از راه آن زندگی خودش و خانواده‌اش را بچرخاند. در افغانستان، برای جوانی که سرمایه، واسطه یا شغل ثابت ندارد، پیدا کردن کار آسان نیست. او بارها از خانه بیرون شده، به بازارها سر زده، از این دکان به آن دکان رفته و برای کارگری، باربری و هر کاری که بتواند درآمدی برایش داشته باشد، پرس‌وجو کرده است؛ اما بیشتر روزها با دست خالی به خانه برگشته است. در خانه، مادرش همیشه منتظر صدای قدم‌های او بوده است. خواهرش نیز می‌دانسته که برادرش هر روز با امید پیدا کردن کار از خانه بیرون می‌شود و بیشتر اوقات با همان لباس و کفش‌هایی که صبح پوشیده، عصر به خانه برمی‌گردد. هیچ‌کس از او زندگی مجلل نمی‌خواست. خانواده فقط می‌خواستند او درآمدی معمولی داشته باشد؛ درآمدی که بتواند با آن نان خانه را تأمین کند و پس از چهار سال، زندگی مشترکش را آغاز کند. اما فقر برای او فقط نداشتن پول نبود. فقر کم‌کم به سایه‌ای تبدیل شده بود که بر تمام تصمیم‌های زندگی‌اش افتاده بود. حتی ازدواجی که قرار بود پس از مدتی کوتاه انجام شود، سال‌ها به تأخیر افتاده بود. نامزدش چهار سال منتظر مانده بود و خانواده او نیز در این مدت بارها شرایط دشوار این جوان را درک کرده بودند؛ اما انتظار هم اندازه‌ای دارد. او هر بار که به چهره نامزدش فکر می‌کرد، احساس می‌کرد دیگر حرفی برای گفتن ندارد. نه می‌توانست وعده مشخصی برای عروسی بدهد و نه می‌دانست چه زمانی وضعیتش بهتر خواهد شد. در نهایت، امیدش را به مهاجرت گره زد. در میان بسیاری از جوانان افغانستان، ایران برای او نیز به مقصدی تبدیل شده بود که شاید بتواند در آن کار پیدا کند، پول جمع کند و با دست پر برگردد. فکر می‌کرد اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند هم به خانواده‌اش کمک کند و هم مقدمات عروسی را فراهم سازد. با همین امید، چند بار تلاش کرد خود را به ایران برساند. اما هیچ‌کدام از سفرهایش آن‌گونه که تصور کرده بود پیش نرفت. هر بار که راه افتاد، مشکلات تازه‌ای سر راهش قرار گرفت. در نهایت، نتوانست خودش را به مقصد برساند. در یکی از این تلاش‌ها نیز از ایران ردمرز شد و دوباره به افغانستان برگشت؛ به همان خانه‌ای که با امید کار و آینده‌ای بهتر از آن بیرون شده بود. بازگشت برای او فقط برگشتن از یک کشور به کشور دیگر نبود. هر بار که دوباره وارد افغانستان می‌شد، احساس می‌کرد یک بار دیگر شکست خورده است. خانواده‌اش تلاش می‌کردند چیزی به رویش نیاورند. مادرش شاید بیشتر از همه می‌دانست که پسرش تا چه اندازه از این وضعیت خسته شده است. وقتی به خانه می‌رسید، مادر به جای اینکه بپرسد چرا موفق نشده، بیشتر می‌پرسید: «خوب هستی؟ چیزی نخورده‌ای؟» اما او جواب زیادی نداشت. می‌گفت: «خوب هستم.» در حالی که خودش بهتر از همه می‌دانست خوب نیست. شش ماه پیش، برای آخرین بار تصمیم گرفت راه ایران را در پیش بگیرد. این بار نیز امید داشت شاید بخت با او یاری کند. در مسیر، همراه شماری دیگر از مهاجران حرکت می‌کرد. راه دشوار بود، اما فکر رسیدن به ایران و پیدا کردن کار، خستگی را برایش قابل تحمل می‌کرد. او به آینده‌ای فکر می‌کرد که شاید بتواند پس از چند ماه کار، پولی جمع کند و به خانه برگردد؛ شاید بتواند بعد از چهار سال، بالاخره خانواده‌ای تشکیل دهد و نامزدش را به خانه خودش بیاورد. اما این سفر نیز به کابوس تبدیل شد. در پاکستان، دزدان مسلح آنان را گرفتند و از خانواده‌هایشان پول خواستند. برای آزادی هر یک از آنان مبلغی درخواست شده بود و خانواده‌ها باید آن را فراهم می‌کردند. او می‌دانست خانواده‌اش توان پرداخت چنین پولی را ندارند. در خانه‌ای که خودش برای تأمین نان آن نیز درمانده بود، از کجا می‌توانستند پول آزادی او را پیدا کنند؟ روزها برایش به سختی می‌گذشت. می‌دانست مادرش در افغانستان نگران اوست و شاید نمی‌داند پسرش کجاست. خواهرش احتمالاً هر روز چشم به در داشته و نامزدش نیز با شنیدن خبر ناپدید شدن او، ساعت‌ها در فکرش مانده است. اما خودش هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد. سه ماه در بند ماند؛ سه ماهی که برای او مانند سال‌ها گذشت. سرانجام، بدون اینکه خانواده‌اش بتوانند پول مورد درخواست دزدان را فراهم کنند، آزاد شد و دوباره راه افغانستان را در پیش گرفت. وقتی برگشت، دیگر آن جوانی نبود که شش ماه پیش با امید پیدا کردن کار راهی شده بود. خستگی راه، تجربه اسارت و شکست دوباره، چیزی از امیدهایش کم کرده بود. با این حال، دوباره به خانه برگشت و تلاش کرد زندگی را از نو شروع کند. اما زندگی در افغانستان برای او همان بود که پیش از رفتنش بود؛ همان بیکاری، همان جیب خالی و همان وعده‌ای که خودش هم نمی‌دانست چگونه باید عملی‌اش کند. مادرش هنوز منتظر بود روزی برسد که پسرش بتواند زندگی خودش را آغاز کند. خواهرش همچنان با مشکلات خانه دست‌وپنجه نرم می‌کرد و نامزدش بعد از چهار سال هنوز منتظر بود. او فقط یک چیز می‌خواست: کار. می‌گفت حاضر است هر کاری انجام دهد، اما کاری پیدا نمی‌شد که بتواند با آن زندگی‌اش را سرپا نگه دارد. گاهی برای چند روز کاری پیدا می‌کرد و بعد دوباره بیکار می‌شد. درآمدهای اندک حتی برای نیازهای روزمره خانواده کافی نبود. بدهی‌ها و هزینه‌های زندگی روی هم جمع می‌شدند و در کنار همه این‌ها، مسئله ازدواج همچنان مانند باری سنگین روی شانه‌هایش قرار داشت. چهار سال نامزدی برای او فقط چهار سال انتظار نبود؛ چهار سال وعده دادن، شرمندگی و عقب انداختن روزی بود که خودش بیشتر از هر کسی منتظرش بود. چند روز پیش، فشار همه این مشکلات به جایی رسید که او تصمیم گرفت به زندگی خود پایان دهد. اقدام او با مرگ تمام نشد و اطرافیان توانستند نجاتش دهند. اکنون زنده است، اما خانواده‌اش با جوانی روبه‌رو هستند که بیش از هر زمان دیگری به حمایت و همراهی نیاز دارد. مادرش پس از این اتفاق بیشتر از گذشته مراقب اوست؛ زنی که سال‌ها برای بزرگ کردن پسرش زحمت کشیده و حالا از این می‌ترسد که مبادا یک روز او را از دست بدهد. برای یک مادر، دیدن فرزندش در چنین وضعیتی آسان نیست؛ به‌خصوص وقتی می‌داند چیزی که او را تا اینجا رسانده، یک مشکل ساده و گذرا نبوده، بلکه مجموعه‌ای از سال‌ها فقر، بیکاری، شکست، مهاجرت‌های ناموفق، اسارت و ناامیدی بوده است. خواهرش نیز تلاش می‌کند او را تنها نگذارد. اما خودش هم می‌داند که محبت خانواده به‌تنهایی نمی‌تواند مشکل اصلی را حل کند. این جوان بیش از هر چیز به کاری نیاز دارد که بتواند از راه آن دوباره احساس کند برای زندگی کردن دلیل دارد. نامزدش نیز چهار سال انتظار را پشت سر گذاشته است؛ چهار سالی که شاید در آغاز قرار بود تنها چند ماه طول بکشد. او هنوز نمی‌داند سرنوشت این نامزدی چه خواهد شد؛ نه لزوماً به این دلیل که علاقه‌ای باقی نمانده، بلکه به این دلیل که فقر گاهی حتی میان دو انسانی که سال‌ها منتظر یکدیگر بوده‌اند، دیوار می‌کشد. این جوان هنوز زنده است؛ اما زندگی برای او دیگر شبیه همان چیزی نیست که چهار سال پیش تصور می‌کرد. او زمانی فکر می‌کرد اگر به ایران برسد، چند ماه کار کند، پولی جمع کند و برگردد، همه چیز درست خواهد شد. بعد فکر کرد شاید بار دوم موفق شود. بار سوم هم امید داشت. اما هر بار راهی که برای رسیدن به آینده انتخاب کرد، او را دوباره به نقطه اول بازگرداند. اکنون شش ماه از آخرین سفرش می‌گذرد؛ سفری که به اسارت در پاکستان ختم شد و پس از سه ماه با بازگشت او به افغانستان پایان یافت. چند روز از لحظه‌ای می‌گذرد که خانواده‌اش او را در بدترین وضعیت روحی پیدا کردند و نجات دادند. اما چهار سال از روزی می‌گذرد که او نامزد شد و هنوز نتوانسته ساده‌ترین آرزویش را عملی کند: داشتن یک کار، یک درآمد و خانه‌ای که بتواند نامزدش را به آن ببرد. شاید برای بسیاری، داستان او فقط داستان یک جوان بیکار باشد؛ اما برای مادرش، او تمام زندگی است. برای خواهرش، برادری است که سال‌ها بار خانواده را بر دوش کشیده و برای نامزدش، مردی است که چهار سال انتظارش را کشیده است. او اکنون بیش از هر زمان دیگری به این نیاز دارد که کسی دستش را بگیرد، نه اینکه از او بپرسد چرا نتوانسته موفق شود. او سال‌ها تلاش کرده است. به راه زده، مهاجرت کرده، شکست خورده، دوباره برگشته و باز تلاش کرده است. آنچه او را به مرز ناامیدی رسانده، نخواستنِ کار یا زندگی نبوده؛ ناتوانی در پیدا کردن راهی برای ساختن یک زندگی معمولی بوده است. در خانه‌ای که مادرش هنوز هر شب برای پسرش دعا می‌کند، خواهرش نگران آینده اوست و نامزدش پس از چهار سال همچنان در انتظار است، یک پرسش همچنان بی‌جواب مانده است: یک جوان تا چه زمانی می‌تواند با جیب خالی، وعده‌های عملی‌نشده و درهای بسته، به آینده امیدوار بماند؟ او از مرگ نجات یافته است؛ اما نجات واقعی برای او شاید زمانی آغاز شود که دیگر مجبور نباشد برای پیدا کردن لقمه‌ای نان، جانش را در مسیرهای خطرناک بگذارد؛ زمانی که بتواند در کشور خودش کاری پیدا کند، درآمدی داشته باشد و پس از چهار سال انتظار، به نامزدش بگوید: «حالا دیگر می‌توانیم زندگی‌مان را شروع کنیم.» نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
از نیمکت مکتب تا کار شاقه؛ قصه دختری که نان‌آور خانه شد (بخش پایانی)

برادر کوچک‌ترش هنوز دلیل ترک مکتب را به‌درستی نمی‌فهمید. یک روز وقتی دختر خسته از کار به خانه برگشت، برادرش کتابچه‌اش را جلو او گذاشت و گفت: «خواهر، این را برایم بخوان.» دختر با وجود خستگی کنار او نشست، کتابچه را گرفت و شروع به خواندن کرد. کودک چند لحظه به صورت خواهرش نگاه کرد و بعد پرسید: «تو چرا دیگر مکتب نمی‌روی؟» دختر لبخند زد و گفت: «فعلاً کار دارم.» کودک که هنوز معنای سنگین این جمله را نمی‌دانست، دوباره پرسید: «پس کی دوباره می‌روی؟» این بار دختر جوابی نداشت. به چشمان برادرش نگاه کرد و سکوت کرد؛ شاید نمی‌خواست بگوید که خودش نیز دیگر نمی‌داند پاسخ این سؤال چیست. برای کودک، رفتن به مکتب چیزی طبیعی بود؛ صبح لباس پوشیدن، کتابچه را برداشتن و رفتن به صنف. اما برای خواهرش، مکتب حالا به آرزویی تبدیل شده بود که هر روز باید آن را با نیازهای خانه مقایسه می‌کرد. شب‌ها، وقتی کودکان خواب می‌شوند و خانه در سکوت فرو می‌رود، دختر گاهی کتاب‌های قدیمی‌اش را از گوشه اتاق بیرون می‌آورد. روی جلد بعضی از آن‌ها هنوز نام خودش نوشته شده است و همین نام، خاطرات روزهایی را زنده می‌کند که بزرگ‌ترین دغدغه‌اش امتحان و تکلیف مکتب بود. دست روی جلد کتاب می‌کشد، چند صفحه را ورق می‌زند و برای چند دقیقه خودش را دوباره در همان صنف تصور می‌کند؛ میان دخترانی که آهسته با هم صحبت می‌کنند، معلمی که درس می‌دهد و تخته‌ای که پر از نوشته است. شاید برای چند لحظه فراموش کند که فردا باید دوباره لباس کار بپوشد، اما این خیال زیاد دوام نمی‌آورد. صدای سرفه پدر، گریه آرام یکی از کودکان یا فکر کار فردا او را دوباره به واقعیت برمی‌گرداند. کتاب را آرام می‌بندد و کنار می‌گذارد، زیرا می‌داند صبح باید زودتر از همه بیدار شود. مادرش بیش از همه می‌فهمد که دختر چه چیزی را از دست داده است. گاهی هنگام مرتب کردن لباس‌های خانه، لباس مکتب دختر را می‌بیند که مدت‌هاست پوشیده نشده است. آن را از صندوق بیرون می‌آورد، گردوغبارش را می‌تکاند و دوباره در جای خود می‌گذارد. هیچ‌وقت نمی‌گوید «کاش می‌توانستی دوباره مکتب بروی»، چون می‌داند این جمله ممکن است زخمی را که دختر تلاش می‌کند پنهان کند، تازه کند. فقط گاهی هنگام خواب دست بر سر دخترش می‌کشد و می‌گوید: «خدا خودش راهی پیدا کند.» دختر چشم‌هایش را می‌بندد و چیزی نمی‌گوید؛ شاید هر دو می‌دانند که در آن خانه، وقتی راه‌های دیگر یکی پس از دیگری بسته شده‌اند، دعا تنها چیزی است که هنوز می‌توانند بدون پرداخت پول به آن پناه ببرند. پدر اما بیشتر از همه خودش را سرزنش می‌کند. او هیچ‌وقت نمی‌خواست دخترش کار شاقه انجام دهد و همیشه تصور می‌کرد روزی دخترش با لباس مرتب و مدرک تحصیلی از خانه بیرون خواهد رفت و کاری پیدا خواهد کرد که هم برای خودش آینده بسازد و هم بتواند به خانواده کمک کند. حالا همان دختر در کنار او کار می‌کند و بخشی از هزینه‌های خانه را به دوش می‌کشد. گاهی هنگام شمارش پول روزانه، پدر سهم دخترش را نگاه می‌کند و آهسته می‌گوید: «این پول حق تو نبود.» دختر اما پاسخ می‌دهد: «پدر، فعلاً مهم این است که بچه‌ها چیزی برای خوردن داشته باشند.» پدر دیگر حرفی نمی‌زند و نگاهش را از دختر می‌دزدد، چون می‌داند دخترش در شرایطی قرار گرفته که به جای آن‌که از پدرش برای ساختن آینده خودش حمایت بخواهد، مجبور شده است برای ادامه زندگی امروز خانواده به کمک او بیاید. با این همه، دختر هنوز امیدش را کاملاً از دست نداده است. گاهی به مادرش می‌گوید اگر مکاتب باز شوند، دوباره درس خواهد خواند؛ حتی اگر مجبور باشد بعد از کار، شب‌ها درس بخواند و خستگی را تحمل کند. می‌گوید نمی‌خواهد کتاب‌هایش برای همیشه در گوشه خانه خاک بخورند و نمی‌خواهد سال‌های زندگی‌اش فقط با کار و نگرانی از هزینه‌های خانه تعریف شود. او می‌خواهد چیزی را که از او گرفته شده، دوباره پس بگیرد. اما خودش نیز می‌داند که هر روز کار کردن، خستگی، فشار اقتصادی و مسئولیت خانواده فاصله او را با آن آرزو بیشتر می‌کند. وقتی دستمزدش را می‌گیرد، دیگر نخست به این فکر نمی‌کند که چه کتابی بخرد یا برای درس‌هایش چه وسیله‌ای لازم دارد؛ ذهنش پیش از هر چیز به نان خانه، کرایه، نیازهای خواهر و برادرانش و هزینه‌های احتمالی درمان می‌رود. آرزوهای خودش همیشه جایی در انتهای این فهرست قرار می‌گیرند؛ فهرستی که هر روز با نیاز تازه‌ای طولانی‌تر می‌شود. او هنوز همان دختر مکتبی است که روزی می‌خواست آینده متفاوتی داشته باشد، اما زندگی مجبورش کرده است پیش از آن‌که جوانی‌اش را تجربه کند، طعم مسئولیت یک خانواده را بچشد. خواهر و دو برادر کوچکش هرگاه چیزی می‌خواهند، نخست به او نگاه می‌کنند، چون می‌دانند خواهر بزرگ‌ترشان شاید بتواند آن را فراهم کند. برای آن‌ها، او فقط خواهر نیست؛ کسی است که گاهی پول نان، لباس یا نیازهای کوچک‌شان را تأمین می‌کند. آن‌ها اما هنوز نمی‌دانند پشت لبخندهای خواهرشان، دختری ایستاده که خودش سال‌هاست منتظر یک چیز ساده است: دوباره نشستن پشت میز مکتب، باز کردن کتاب و شنیدن صدای معلمی که نام او را برای حضور و غیاب صدا می‌زند. شاید روزی که دروازه‌های مکتب باز شود، او یکی از نخستین دخترانی باشد که با کتاب در دست از آن دروازه عبور می‌کند. شاید آن روز لباس مکتبش دیگر اندازه‌اش نباشد و مجبور شود لباس تازه‌ای تهیه کند، شاید دست‌هایش از کار سخت زبر شده باشند و سال‌هایی که از آموزش دور مانده، جبران درس‌ها را برایش دشوار کند؛ اما اگر آن روز برسد، احتمالاً نخست به پدر و مادرش نگاه خواهد کرد و بعد به خواهر و برادران کوچکش؛ همان خانواده‌ای که برای زنده ماندنشان بخشی از کودکی و جوانی خودش را کنار گذاشت. شاید آن روز برای دیگران فقط باز شدن یک دروازه باشد، اما برای او معنای بازگشت به بخشی از زندگی خواهد داشت که ناخواسته از او گرفته شده است؛ بازگشت به صنفی که هنوز در ذهنش زنده است، به کتاب‌هایی که هنوز نامش روی آن‌ها نوشته شده و به آینده‌ای که با وجود سال‌ها انتظار، هنوز حاضر نیست به‌طور کامل از آن دست بکشد. تا آن روز، اما هر صبح همان داستان تکرار می‌شود. پدر برای کار بیرون می‌رود، مادر در خانه می‌ماند و از کودکان مراقبت می‌کند و دختر، پیش از همه از خواب بیدار می‌شود، چادرش را مرتب می‌کند، لباس کار می‌پوشد و از خانه بیرون می‌رود. ممکن است در مسیرش از کنار مکتبی عبور کند که زمانی دروازه آن برایش به معنای آینده بود؛ شاید چند ثانیه قدم‌هایش آهسته شود، شاید نگاهش به پنجره‌های صنف‌ها بیفتد و شاید در دلش آرزو کند صدای معلمی را بشنود که نام او را صدا می‌زند. اما بعد دوباره راهش را ادامه می‌دهد، چون در خانه چهار نفر دیگر منتظرند و زندگی به او اجازه نمی‌دهد زیاد در گذشته بماند. او هر روز کار می‌کند تا خانواده پنج‌نفره‌اش زنده بماند؛ پدر، مادر، خواهر و دو برادر کوچکش. با این حال، در میان تمام هزینه‌هایی که او و پدرش برای ادامه زندگی پرداخت می‌کنند، یک هزینه هرگز در هیچ حسابی نوشته نمی‌شود؛ هزینه‌ای که دختر برای این زندگی می‌پردازد، آینده و آرزوهای خودش است. او نان را به خانه می‌آورد، اما تکه‌ای از رؤیایش را پشت دروازه‌های بسته مکتب جا می‌گذارد؛ رؤیایی که هنوز در گوشه دلش زنده است و هر شب، وقتی کتاب‌های قدیمی‌اش را باز می‌کند، آرام به او یادآوری می‌کند که قرار نبود فقط نان‌آور خانه باشد؛ قرار بود دانش‌آموز باشد، درس بخواند، بزرگ شود و روزی خودش انتخاب کند که چه کسی می‌خواهد باشد. بخش اول روایت نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
از نیمکت مکتب تا کار شاقه؛ قصه دختری که نان‌آور خانه شد (بخش اول)

صدای زنگ مکتب برای او دیگر فقط خاطره‌ای دور از روزهای گذشته نیست؛ صدایی است که هر صبح، درست در همان ساعتی که زمانی باید از خواب بیدار می‌شد، کتاب‌هایش را در کیف می‌گذاشت و با شوق راهی صنف می‌شد، در ذهنش تکرار می‌شود. اکنون اما در همان ساعت، پیش از آن‌که آفتاب از پشت دیوارهای گلی خانه بالا بیاید، چادرش را مرتب می‌کند، لباس کار می‌پوشد و بی‌آن‌که خواهر و دو برادر کوچک‌ترش را بیدار کند، آرام از خانه بیرون می‌شود. در خانه کوچک‌شان که پنج عضو خانواده برای گذراندن زندگی به درآمد ناچیز پدر و دختر بزرگ‌شان چشم دوخته‌اند، دیگر فرصت چندانی برای حرف زدن از آرزوهای دختر باقی نمانده است. مادر می‌داند دخترش هنوز دلش برای مکتب تنگ شده، پدر می‌داند هر بار که دختر از کنار یک مکتب عبور می‌کند، نگاهش برای چند لحظه روی دروازه آن می‌ماند و خود دختر بهتر از همه می‌داند که هر روزی که برای تأمین هزینه‌های خانه کار می‌کند، یک روز دیگر از زندگی‌ای که زمانی برای خودش تصور کرده بود، فاصله می‌گیرد. او هنوز آن‌قدر جوان است که باید نگران امتحان، کتاب، نمره و تکالیف مکتب باشد، نه کرایه خانه، قیمت نان و هزینه‌های زندگی؛ اما شرایطی که انتخابش نکرده، او را مجبور کرده است زودتر از سنش بزرگ شود و مسئولیت‌هایی را بر دوش بگیرد که قرار نبود در این سال‌های زندگی داشته باشد. پیش از بسته شدن مکتب، زندگی او با وجود همه مشکلات اقتصادی، ساده و پر از امید بود. صبح‌ها مادرش او را برای رفتن به مکتب آماده می‌کرد و پدرش، با آن‌که خودش با دشواری‌های فراوان اقتصادی روبه‌رو بود، همیشه به دخترش می‌گفت که درس بخواند و آینده‌اش را بسازد؛ شاید روزی بتواند زندگی خودش و خانواده‌اش را تغییر دهد. دختر نیز این حرف را باور کرده بود و به همین دلیل، شب‌ها کتاب‌هایش را روی زانو می‌گذاشت و ساعت‌ها درس می‌خواند. وقتی کسی از آینده‌اش می‌پرسید، با خجالت و لبخند از شغلی حرف می‌زد که بتواند با آن به مردم کمک کند و در کنار آن، درآمدی داشته باشد تا خانواده‌اش دیگر برای خرید نان، پرداخت کرایه خانه یا تهیه نیازهای ساده کودکان مجبور نباشند هر سکه را چند بار حساب کنند. برای او مکتب تنها یک ساختمان با دیوار و تخته و چوکی نبود؛ مکتب جایی بود که آینده‌اش را در آن می‌دید و باور داشت اگر فرصت درس خواندن داشته باشد، می‌تواند روزی زندگی متفاوتی برای خودش بسازد. اما وقتی دروازه مکتب به روی او بسته شد، فقط یک مسیر روزانه از زندگی‌اش حذف نشد؛ بخشی از آینده‌ای که برای خودش ساخته بود نیز آرام‌آرام از دست رفت. ماه‌های نخست را با امید سپری کرد. کتاب‌هایش را جمع نکرد، لباس مکتبش را کنار نگذاشت و هر بار که خبری، شایعه‌ای یا حتی یک جمله درباره احتمال بازگشایی مکاتب دختران می‌شنید، دلش دوباره روشن می‌شد. همان شب کتاب‌هایش را مرتب می‌کرد، بعضی درس‌ها را مرور می‌کرد و خودش را برای روزی تصور می‌کرد که دوباره در صنف بنشیند و صدای معلمش را بشنود. مادرش نیز برای دلگرمی می‌گفت شاید وضعیت تغییر کند و پدرش هر بار که دختر درباره مکتب صحبت می‌کرد، می‌گفت: «صبور باش، دخترم.» اما ماه‌ها یکی پس از دیگری گذشتند و انتظار طولانی‌تر شد. در همان روزهایی که دختر منتظر باز شدن دروازه مکتب بود، مشکلات اقتصادی خانواده نیز بیشتر می‌شد. پدر که تنها نان‌آور خانه بود، هر روز برای پیدا کردن کار بیرون می‌رفت و گاهی با دست خالی یا درآمدی بسیار کم برمی‌گشت. مادر توان کار بیرون از خانه را نداشت و سه کودک کوچک خانواده نیز نیازمند مراقبت بودند. برادران هنوز کوچک‌تر از آن بودند که بتوانند پولی به خانه بیاورند و خواهرش نیز بیشتر روزها در کنار مادر می‌ماند. کم‌کم خانواده به نقطه‌ای رسید که دیگر نمی‌توانست فقط با امید به بهتر شدن شرایط منتظر بماند و در چنین وضعیتی، نگاه‌ها ناخواسته به سوی دختر بزرگ خانواده برگشت؛ دختری که مکتبش بسته شده بود و حالا زمان زیادی را در خانه می‌گذراند. نخستین بار که پدر درباره کار کردن با او صحبت کرد، دختر چیزی نگفت. پدر با صدایی آرام و مردد توضیح داد که هزینه‌های خانه بیشتر شده و درآمد او به تنهایی جواب نمی‌دهد. خودش نیز از این‌که مجبور شده بود چنین پیشنهادی به دخترش بدهد، ناراحت بود و برای همین گفت: «اگر کار پیدا شود، فقط تا وقتی اوضاع بهتر شود.» دختر به صورت پدر نگاه کرد و مردی را دید که سال‌ها تلاش کرده بود مشکلات خانه را از چشم فرزندانش پنهان کند، اما حالا خودش به کمک دخترش نیاز داشت. او نمی‌خواست پدرش احساس شکست کند، نمی‌خواست مادرش شب‌ها با نگرانی به خواب برود و نمی‌خواست خواهر و برادرهای کوچکش به خاطر نداشتن پول از نیازهای ساده‌شان محروم بمانند. شاید در همان لحظه فهمید که اگر کار نکند، فشار بیشتری بر خانواده وارد خواهد شد و همین فکر باعث شد تصمیمی بگیرد که برای خانواده راهی برای ادامه زندگی بود، اما برای خودش به معنای کنار گذاشتن بخشی از آرزوهایش بود. از آن روز، دختر دیگر فقط فرزند بزرگ خانواده نبود؛ بخشی از بار اقتصادی خانه نیز بر دوش او قرار گرفت. صبح‌های او از آن پس دیگر با صدای ورق خوردن کتاب آغاز نمی‌شد. دست‌هایی که زمانی مداد را میان انگشتانش می‌فشردند و تکالیف مکتب را می‌نوشتند، حالا با کارهای شاقه درگیر بودند. هر روز ساعت‌های زیادی کار می‌کرد و وقتی به خانه برمی‌گشت، خستگی در صورت و قدم‌هایش دیده می‌شد، اما تلاش می‌کرد در برابر مادر و کودکان لبخند بزند تا آن‌ها کمتر متوجه سختی روزش شوند. گاهی پاهایش آن‌قدر درد می‌کرد که به محض رسیدن به خانه گوشه‌ای می‌نشست و چند دقیقه بدون حرف به زمین خیره می‌ماند. مادر از نگاهش می‌فهمید که دختر خسته است، اما چیزی نمی‌گفت؛ چون خودش نیز می‌دانست اگر دختر کار نکند، سفره خانه کوچک‌تر می‌شود و فشار زندگی بیشتر خواهد شد. پدر هم هر شب درآمد خودش و دخترش را کنار هم می‌گذاشت و هزینه‌های روز بعد را حساب می‌کرد؛ دو درآمد اندک که باید هزینه زندگی پنج نفر را تأمین می‌کرد. آن‌ها مانند دو ستون خسته، اما ناچار، بار خانه را روی شانه‌های خود گرفته بودند؛ پدری که هنوز تلاش می‌کرد نان‌آور خانواده باشد و دختری که در سنی که باید پشت میز مکتب می‌نشست، برای زنده ماندن خانواده کار می‌کرد. درآمد دختر زیاد نبود، اما برای خانواده اهمیت بزرگی داشت. پولی که از کار سخت به دست می‌آورد، بخشی از کرایه خانه، نان، مواد غذایی و نیازهای کودکان را تأمین می‌کرد و گاهی همان مقدار اندک می‌توانست مشخص کند که خانواده آن روز چه چیزی برای خوردن داشته باشد. در این خانه خریدها همیشه بر اساس ضرورت انجام می‌شد؛ اگر نان بود، شاید میوه نبود، اگر کرایه خانه پرداخت می‌شد، خرید لباس تازه برای کودکان به ماه بعد می‌افتاد و اگر یکی از اعضای خانواده مریض می‌شد، برنامه تمام روزهای بعد باید تغییر می‌کرد. هیچ‌چیز در این خانه به اندازه کافی وجود نداشت، جز نگرانی؛ نگرانی از فردا، نگرانی از تمام شدن پول، نگرانی از پیدا نشدن کار و نگرانی از مریض شدن یکی از کودکان. با این حال، نگرانی بزرگ‌تری نیز وجود داشت که هیچ‌کس به زبان نمی‌آورد؛ این‌که دختر خانواده تا چه زمانی می‌تواند هم کار کند، هم خستگی را تحمل کند و هم رؤیای بازگشت به مکتب را در گوشه‌ای از قلبش زنده نگه دارد. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
دروازه‌ای که بسته ماند؛ رؤیایی که خاموش نشد (بخش پایانی)

دوستان مریم نیز دیگر مانند گذشته در تماس نبودند. بعضی درگیر کارهای خانه شده بودند، برخی مجبور به کار شده بودند و درباره سرنوشت بعضی دیگر نیز خانواده‌هایشان تصمیم گرفته بودند. یک روز یکی از دوستان نزدیکش تلفن کرد و گفت: «دیگر نمی‌توانم درس بخوانم. پدرم می‌گوید مکتب که نیست، باید در خانه باشم.» مریم پرسید: «تو چه می‌خواهی؟» دوستش چند لحظه سکوت کرد و گفت: «من هم می‌خواهم درس بخوانم، اما خواستن من کافی نیست.» این جمله برای مریم بسیار سنگین بود. آن شب وقتی به اتاقش رفت، کتاب علومش را باز کرد، اما نتوانست مطالعه کند. کتاب را بست و به دیوار خیره شد. برای نخستین بار به این فکر کرد که شاید مشکل فقط بسته‌شدن یک دروازه نیست؛ شاید چیزی که از دختران گرفته می‌شود، سال‌های زندگی و فرصت ساختن آینده آنان است. با این حال، مریم تصمیم گرفت کاملاً منتظر نماند. از طریق یکی از دوستانش درباره کلاس‌های آنلاین شنید و با وجود اینترنت ضعیف و هزینه‌هایی که خانواده به سختی می‌توانستند پرداخت کنند، شروع به یادگیری از طریق اینترنت کرد. تلفن هوشمندی که در خانه داشتند قدیمی بود و گاهی برنامه‌های آموزشی روی آن به‌درستی باز نمی‌شد. اینترنت نیز همیشه قابل اعتماد نبود. بعضی شب‌ها مریم ساعت‌ها منتظر می‌ماند تا بتواند وارد کلاس شود و درست زمانی که معلم تدریس را آغاز می‌کرد، ارتباط قطع می‌شد. او دوباره تلاش می‌کرد، اما گاهی تا پایان درس نمی‌توانست برگردد. با این حال، دفترش را کنار خود می‌گذاشت و هرچه می‌توانست یادداشت می‌کرد. برای یادگیری زبان انگلیسی نیز دفتر جداگانه‌ای داشت و هر روز چند واژه جدید می‌نوشت. در صفحه نخست دفترش نوشته بود: «من هنوز دانش‌آموز هستم.» این جمله را برای خودش نوشته بود تا هر روز فراموش نکند که بسته‌شدن دروازه مکتب نباید باعث شود خودش را از دنیای آموزش کنار بگذارد. اما ادامه این مسیر آسان نبود. هزینه اینترنت برای خانواده سنگین بود و گاهی مریم مجبور می‌شد چند روز از کلاس‌هایش دور بماند. یک بار چند هفته نتوانست به درس‌های آنلاین دسترسی پیدا کند و وقتی دوباره برگشت، بسیاری از مطالب را از دست داده بود. احساس می‌کرد از هم‌سن‌وسالانش عقب مانده است. دوستانی که زمانی در کنار او در یک صنف می‌نشستند، حالا هر کدام در مسیر متفاوتی قرار گرفته بودند. بعضی دیگر علاقه‌ای به درس نداشتند، چون آن‌قدر از مکتب دور مانده بودند که امیدشان کم‌رنگ شده بود. مریم نیز روزهایی داشت که می‌خواست کتاب‌ها را ببندد و دیگر به آینده فکر نکند. گاهی با خودش می‌گفت: «وقتی معلوم نیست چه زمانی دوباره می‌توانم درس بخوانم، چرا این‌قدر تلاش کنم؟» اما هر بار که این فکر به سراغش می‌آمد، به یاد پدرش می‌افتاد که سال‌ها گفته بود: «اگر چیزی یاد بگیری، هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از تو بگیرد.» همین جمله دوباره او را پای کتاب می‌نشاند. دو سال از زمانی که مریم آخرین بار وارد مکتب شده بود، گذشت. در این دو سال، او از یک دختر مکتب‌رو به دختری تبدیل شده بود که بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند. بعضی روزها خودش را در آینه نگاه می‌کرد و باورش نمی‌شد همان دختری است که زمانی هر صبح با شوق لباس مکتب می‌پوشید. دیگر لباس مکتب برایش اندازه نبود. یک روز آن را از کمد بیرون آورد و روی تخت پهن کرد. مادرش وارد اتاق شد و وقتی لباس را دید، چیزی نگفت. مریم به لباس نگاه کرد و گفت: «مادر، ببین چقدر برایم کوچک شده.» مادر لبخند غمگینی زد و جواب داد: «دخترم، تو بزرگ شدی.» مریم گفت: «من فقط بزرگ نشدم، مادر. دو سال هم از درس‌هایم عقب ماندم.» مادر کنارش نشست و دستش را گرفت. مریم سرش را روی شانه مادر گذاشت و برای نخستین بار بعد از مدت‌ها گریه کرد و گفت: «من نمی‌خواهم تمام آینده‌ام در همین اتاق خلاصه شود.» مادر آرام جواب داد: «من هم نمی‌خواهم.» بعد از آن روز، مریم بیشتر تلاش کرد. درس‌های قبلی را مرور کرد، کتاب‌هایی را که در خانه داشت خواند و از دوستانش جزوه‌های قدیمی گرفت. گاهی برای خودش امتحان می‌گرفت و پاسخ‌ها را در دفتر می‌نوشت. اگر چیزی را نمی‌فهمید، ساعت‌ها در منابع آموزشی جست‌وجو می‌کرد. او دیگر فقط برای این درس نمی‌خواند که روزی دوباره مکتب باز شود؛ برای این درس می‌خواند که خودش را از دست ندهد. در خانواده نیز همه می‌دانستند مریم نمی‌خواهد آموزش را کنار بگذارد. پدرش با وجود مشکلات اقتصادی، تا جایی که می‌توانست هزینه اینترنت و کتاب‌های مورد نیازش را فراهم می‌کرد. یک شب که پدر خسته از کار برگشته بود، مریم درباره آینده‌اش با او صحبت کرد و گفت: «پدر، اگر روزی مکتب باز شود، من می‌روم. اگر دانشگاه هم باز باشد، می‌خواهم ادامه بدهم.» پدر چند لحظه به او نگاه کرد و گفت: «تو فقط درس بخوان. تا وقتی من توان داشته باشم، نمی‌گذارم آرزویت را فراموش کنی.» مریم چیزی نگفت، اما همان شب احساس کرد هنوز کسی در کنار او ایستاده است. با این همه، چیزی که بیش از همه مریم را آزار می‌داد، ترس از فراموش‌شدن بود. او می‌ترسید جامعه روزی به این وضعیت عادت کند؛ به این‌که دختران در خانه باشند، به این‌که صدای زنگ مکتب برای آنان فقط خاطره شود و به این‌که کودکی که روزی آرزوی داکتر، مهندس یا معلم‌شدن داشت، آرام‌آرام از رؤیایش دست بکشد. از خودش می‌پرسید اگر چند سال دیگر بگذرد، آیا هنوز می‌توانم به دانشگاه فکر کنم؟ آیا هنوز می‌توانم خودم را دانش‌آموز بدانم؟ آیا کتاب‌هایی که امروز می‌خوانم، روزی به کارم خواهند آمد؟ پاسخ این سؤال‌ها را نمی‌دانست، اما یک چیز را می‌دانست؛ اگر خودش نیز تسلیم شود، دیگر چیزی برایش باقی نمی‌ماند. به همین دلیل، هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن می‌کرد و کتابش را باز می‌گذاشت. گاهی فقط چند صفحه می‌خواند و گاهی چند ساعت، اما تلاش می‌کرد هر شب چیزی یاد بگیرد. یک شب، مریم کنار پنجره نشسته بود و به کوچه نگاه می‌کرد. چند دختر کوچک از کنار خانه عبور کردند. یکی از آن‌ها کیف مکتب بر دوش داشت و با عجله دست مادرش را می‌کشید. مریم مدت زیادی به آن‌ها نگاه کرد. صدای خنده دوستانش، زنگ مکتب، صدای معلم و حتی نیمکت چوبی صنف را به یاد آورد. برای لحظه‌ای همه آن روزها دوباره زنده شدند؛ روزهایی که هنوز نمی‌دانست رفتن به مکتب می‌تواند روزی به یک آرزوی دور تبدیل شود. سپس به اتاق برگشت. روی میز، همان دفتر انگلیسی قرار داشت؛ دفتری که مدت‌ها پیش در صفحه نخست آن نوشته بود: «من هنوز دانش‌آموز هستم.» مریم قلم را برداشت و زیر آن جمله نوشت: «و خواهم ماند.» شاید مریم نمی‌داند چه زمانی دوباره اجازه خواهد داشت وارد صنف شود، چه زمانی می‌تواند امتحان بدهد و چه زمانی رؤیای داکترشدن از یک آرزو به یک برنامه واقعی تبدیل خواهد شد. شاید حتی نداند چند سال دیگر باید منتظر بماند. اما هر بار که کتابی را باز می‌کند، به خودش یادآوری می‌کند که زندگی‌اش نباید فقط با تصمیم‌هایی که دیگران درباره‌اش می‌گیرند تعریف شود. او هنوز همان دختر نوجوانی است که روزی با شوق از خانه بیرون می‌شد و می‌گفت می‌خواهد داکتر شود؛ با این تفاوت که حالا دو سال از آن روزها گذشته و در این دو سال، مریم فهمیده است که محرومیت تنها گرفتن یک فرصت نیست؛ گاهی وادارکردن یک انسان به جنگیدن برای چیزی است که پیش از آن، ساده‌ترین حق زندگی‌اش به شمار می‌رفت. حالا هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن می‌کند، کتابش را باز می‌گذارد و درس می‌خواند؛ نه به این دلیل که مطمئن است فردا دروازه مکتب باز خواهد شد، بلکه به این دلیل که نمی‌خواهد روزی که آن دروازه باز شد، خودش دیگر همان دختر مشتاق یادگیری نباشد. برای مریم، هر صفحه‌ای که می‌خواند، یک قدم کوچک به سوی آینده‌ای است که هنوز نمی‌بیند، اما حاضر نیست از آن دست بکشد؛ آینده‌ای که در آن دوباره کیفش را بر دوش می‌اندازد، از خانه بیرون می‌شود و از دروازه یک مکتب یا دانشگاه عبور می‌کند. روزی که دیگر مجبور نباشد از خودش بپرسد چرا اجازه درس‌خواندن ندارد و بتواند از خودش بپرسد: «حالا برای رسیدن به رؤیایم چقدر باید تلاش کنم؟» شاید تمام امید مریم همین باشد؛ این‌که روزی دوباره انتخاب آینده به دست خودش باشد. بخش اول روایت... نویسنده: سارا کریمی

3 هفته قبل
دانش و فناوری

آسیب‌ شبکه‌های اجتماعی به کودکان؛ متا برای بستن پرونده‌اش ۱۷ میلیارد دالر می‌پردازد

رسانه‌ها گزارش داده‌اند که متا، شرکت مالک فسبوک و انستاگرام، در یک توافق تاریخی با ۴۷ ایالت امریکا، واشنگتن دی‌سی و چند قلمرو ایالات متحده، پذیرفته است که بیش از ۱۷ میلیارد دالر بپردازد تا پرونده‌ی آسیب این شبکه‌های اجتماعی به کودکان مختومه شود. نیویورک تایمز با نشر گزارشی نوشته است که این توافق پرونده‌ای را که درباره‌ی آسیب‌های شبکه‌های اجتماعی به کودکان و نوجوانان در دادگاه فدرال شمال کالیفرنیا در اوکلند جریان داشت، متوقف می‌کند. در گزارش آمده است که بر اساس این توافق متا، ابتدا حدود ۱۲ میلیارد دالر می‌پردازد و در صورت پیوستن اسنپ، تیک‌تاک و یوتیوب به توافق‌های مشابه، مجموع پرداخت می‌تواند به ۱۷.۱ میلیارد دالر برسد. اکنون قاضی ایوون گونزالس راجرز، از دادگاه فدرال اوکلند، باید توافق را تأیید کند، تا این پرونده مختومه شود. محاکمه از هفته گذشته در اوکلند آغاز شده بود و چهار ایالت کالیفرنیا، کلرادو، کنتاکی و نیوجرسی در آن حدود ۲۰۰ میلیارد دالر خسارت مطالبه می‌کردند. طبق گزارش نیویورک تایمز، توافق جدید عملا این محاکمه را پایان می‌دهد. در گزارش آمده است که این پرونده بخشی از هزاران دعوای قضایی علیه متا، تیک‌تاک، یوتیوب و اسنپ است. متا در سه‌ماهه دوم ۲۰۲۶ نیز حدود دو میلیارد دالر برای مقابله با چالش‌های حقوقی خود هزینه کرده بود. اتهام متا چه بود؟ ایالت‌های امریکا متا را متهم کرده بودند که فسبوک و انستاگرام را با «قابلیت‌های اعتیادآور» طراحی کرده و کودکان و نوجوانان را برای استفاده‌ی طولانی‌مدت در این شبکه‌های اجتماعی نگه داشته است. اتهام‌ها همچنین شامل «نقض قوانین حمایت از مصرف‌کنندگان، قوانین فدرال حریم خصوصی کودکان و گمراه‌کردن مردم درباره‌ی ایمنی محصولات متا» بود. طبق گزارش نیویورک تایمز از این پرونده، دادستان‌ها می‌گفتند برخی قابلیت‌های متا از جمله، پیمایش بی‌پایان، اعلان‌ها و ابزارهای افزایش تعامل می‌تواند به «مشکلات سلامت روان جوانان» دامن بزند. مارک زاکربرگ، مدیرعامل متا، نیز قرار بود در دادگاه درباره‌ی شواهد مربوط به آگاهی او از آسیب‌های احتمالی پلتفرم‌ها به کودکان شهادت دهد. اما به دست آمدن توافق پیش از حضور او در جایگاه شاهد حاصل شد. وکلای حقوقی متا اتهام‌های تخلف را نپذیرفته و گفته‌اند که این شرکت برای پایان دادن به این پرونده، با پرداخت ۱۷.۱ میلیارد دالر و ایجاد برخی تغییرات در قابلیت‌ها فیسبوک و انستاگرام «توافق» می‌کند.

زن و بهداشت

غربالگری سرطان‌ها؛ کلید تشخیص زودهنگام و نجات جان انسان‌ها

سرطان یکی از چالش‌برانگیزترین معضلات سلامت در دنیای امروز است. تقریباً همه‌ی ما در اطراف خود فردی را می‌شناسیم که با این بیماری دشوار مواجه بوده است. با وجود پیشرفت‌های قابل توجه در روش‌های درمانی، همچنان «زمان تشخیص» نقشی تعیین‌کننده در بهبود، بقا و کیفیت زندگی بیماران دارد. در این میان، مفهوم «غربالگری سرطان» اهمیتی ویژه می‌یابد. غربالگری، فرآیندی نظام‌مند برای شناسایی سرطان یا مراحل پیش‌سرطانی در افرادی است که هنوز هیچ‌گونه علائم بالینی ندارند. به عبارتی دیگر، پیش از آنکه بیماری خود را آشکار کند، از طریق آزمایش‌های هدفمند، می‌توان آن را شناسایی و در مراحل اولیه درمان کرد—زمانی که احتمال درمان موفق بیشتر و هزینه‌های جسمی و مالی بسیار کمتر است. غربالگری چیست و چرا اهمیت دارد؟ هدف از غربالگری، کشف زودهنگام سرطان است—نه اینکه تمام موارد را بدون خطا تشخیص دهد، بلکه افزایش احتمال شناسایی بیماری در مراحل اولیه است. هرچه تشخیص زودتر انجام شود، درمان آسان‌تر، کم‌هزینه‌تر و اثربخش‌تر خواهد بود. بسیاری از سرطان‌ها سال‌ها پیش از بروز علائم، به‌آرامی رشد می‌کنند. اگر بتوان آن‌ها را در این مرحلهٔ خاموش و بی‌علامت شناسایی کرد، گامی مؤثر در حفظ جان و سلامت فرد برداشته می‌شود. آمارهای جهانی نشان می‌دهد در کشورهایی که برنامه‌های غربالگری منظم و نظام‌مند دارند، نرخ مرگ‌ومیر ناشی از برخی سرطان‌ها تا ۵۰٪ کاهش یافته است. این موفقیت نه به‌دلیل کشف داروهای جدید، بلکه حاصل افزایش آگاهی عمومی و انجام منظم تست‌های غربالگری است. کدام سرطان‌ها غربالگری دارند؟ در حال حاضر برای برخی از شایع‌ترین و قابل پیشگیری‌ترین انواع سرطان، دستورالعمل‌های علمی و مشخص غربالگری وجود دارد. از جمله: - سرطان پستان - سرطان دهانه رحم - سرطان روده بزرگ (کولورکتال) - سرطان ریه (در افراد در معرض خطر بالا) سرطان پستان یکی از شایع‌ترین سرطان‌ها در میان زنان است. روش اصلی غربالگری آن، ماموگرافی است. توصیه می‌شود زنان از سن ۴۰ سالگی به بعد، هر یک تا دو سال یک‌بار این تست را انجام دهند. ماموگرافی قادر است توده‌هایی را شناسایی کند که هنوز حتی با لمس نیز قابل احساس نیستند؛ این یعنی تشخیص در مراحل اولیه و افزایش شانس درمان کامل پیش از گسترش بیماری. سرطان روده بزرگ (کولورکتال) این نوع سرطان اغلب از پولیپ‌های خوش‌خیم در روده آغاز می‌شود که به‌مرور ممکن است سرطانی شوند. غربالگری با روش‌هایی مانند کولونوسکوپی یا آزمایش خون مخفی در مدفوع انجام می‌شود. در افراد با خطر متوسط، غربالگری از سن ۵۰ سالگی شروع می‌شود؛ اما اگر سابقه خانوادگی سرطان روده وجود داشته باشد، غربالگری باید زودتر و با فاصله زمانی کوتاه‌تر انجام گیرد. در صورت نیاز، می‌توانم بخش‌های مربوط به دیگر سرطان‌های قابل غربالگری (دهانه رحم، ریه و...) را هم اضافه کنم. سرطان دهانه رحم یکی از موفق‌ترین نمونه‌های غربالگری در تاریخ پزشکی، مربوط به سرطان دهانه رحم در زنان است. آزمایش پاپ اسمیر و تست HPV می‌توانند سلول‌های غیرطبیعی را پیش از آنکه سرطانی شوند شناسایی کنند. انجام این تست‌ها از سن ۲۱ سالگی آغاز می‌شود و بسته به شرایط، هر ۳ تا ۵ سال یک‌بار تکرار می‌گردد. در نتیجه‌ی اجرای منظم این برنامه‌ها، نرخ مرگ‌ومیر ناشی از این سرطان در برخی کشورها تا بیش از ۷۰٪ کاهش یافته است. سرطان پروستات برای مردان، تست PSA (آزمایش خون مخصوص آنتی‌ژن پروستات) یکی از ابزارهای غربالگری سرطان پروستات محسوب می‌شود. اما تصمیم به انجام آن باید با مشورت پزشک گرفته شود و بر اساس سن، سابقه خانوادگی و علائم فردی تنظیم شود. زیرا در برخی موارد، تشخیص زودهنگام ممکن است منجر به درمان‌های غیرضروری و عوارض ناخواسته گردد. سرطان ریه در افرادی که سیگاری هستند یا سابقه‌ی مصرف طولانی‌مدت دخانیات دارند، غربالگری با تصویربرداری CT با دوز پایین توصیه می‌شود. این روش می‌تواند تومورهای کوچک و قابل درمان را قبل از گسترش به سایر نقاط بدن شناسایی کند و شانس درمان را افزایش دهد. چه کسانی باید غربالگری شوند؟ لزومی ندارد همه‌ی افراد با یک شدت یا از یک سن خاص تحت غربالگری قرار بگیرند. عواملی مانند سن، جنسیت، سبک زندگی و سابقه‌ی خانوادگی، نقش تعیین‌کننده‌ای در نیاز به غربالگری دارند. - اگر در اعضای درجه‌یک خانواده سابقه‌ی ابتلا به سرطان وجود داشته باشد، باید غربالگری از سن پایین‌تری آغاز شود. - افرادی که دچار چاقی، کم‌تحرکی، تغذیه‌ی نامناسب هستند یا دخانیات و الکل مصرف می‌کنند، در معرض خطر بالاتری قرار دارند و نیازمند بررسی‌های دقیق‌تری هستند. روش‌های غربالگری چگونه انجام می‌شوند؟ نوع روش غربالگری به نوع سرطان بستگی دارد و ممکن است شامل موارد زیر باشد: - آزمایش خون (مثل PSA برای سرطان پروستات) - تصویربرداری (مانند ماموگرافی یا CT با دوز پایین) - بررسی سلولی (مثل پاپ‌اسمیر برای سرطان دهانه رحم) بیشتر این روش‌ها ساده، کم‌هزینه و بدون درد هستند. امروزه بسیاری از مراکز درمانی، این خدمات را به شکل دوره‌ای و منظم ارائه می‌دهند. توصیه می‌شود هر فرد با کمک پزشک، یک برنامه شخصی غربالگری متناسب با سن، سابقه خانوادگی و وضعیت سلامت خود تنظیم کند. باورهای نادرست درباره غربالگری در جامعه، برخی باورهای غلط مانع از انجام به‌موقع غربالگری می‌شوند. برای مثال: - «اگر احساس بیماری ندارم، نیازی به آزمایش نیست.» این در حالی است که هدف غربالگری دقیقاً بررسی افراد بدون علامت است؛ یعنی شناسایی بیماری قبل از شروع علائم، زمانی که درمان بسیار مؤثرتر خواهد بود. برخی باورهای اشتباه درباره غربالگری همچنان مانع از مراجعه افراد برای بررسی‌های دوره‌ای می‌شود، مانند: - «انجام ماموگرافی یا کولونوسکوپی خطرناک است.» در حالی‌که این روش‌ها کاملاً ایمن هستند و فواید آن‌ها چندین برابر بیشتر از ریسک‌های جزئی‌شان است. - «تشخیص سرطان یعنی پایان زندگی.» برخلاف این تصور، اگر سرطان در مراحل اولیه تشخیص داده شود، در بسیاری از موارد قابل درمان کامل است و فرد می‌تواند به زندگی طبیعی خود ادامه دهد. اطلاع‌رسانی درست و فرهنگ‌سازی می‌تواند این ترس‌ها را کاهش داده و باعث شود افراد بیشتری به انجام غربالگری‌های منظم روی بیاورند. نقش پیشگیری و سبک زندگی سالم غربالگری تنها یکی از ارکان پیشگیری از سرطان است. در کنار آن، سبک زندگی سالم نقش بسیار مهمی در کاهش ریسک ابتلا دارد. موارد زیر به‌طور مستقیم با کاهش خطر سرطان مرتبط‌اند: - تغذیه سالم و متعادل - فعالیت بدنی منظم - ترک مصرف سیگار و دخانیات - کنترل وزن - مدیریت استرس فردی که علاوه بر رسیدگی به سلامت جسمی، آزمایش‌های دوره‌ای و غربالگری را نیز جدی می‌گیرد، گام‌های موثری در مسیر یک زندگی سالم‌تر و طولانی‌تر برمی‌دارد. غربالگری سرطان‌ها نه‌تنها یک اقدام پزشکی، بلکه سرمایه‌گذاری هوشمندانه برای آینده‌ی سلامت فرد و جامعه است. تشخیص زودهنگام به معنای درمان ساده‌تر، هزینه‌ی کمتر، کیفیت زندگی بهتر و امید بیشتر به بهبودی است. تجربه‌ی کشورهای موفق نشان می‌دهد که اجرای برنامه‌های منظم غربالگری به‌طور چشمگیری مرگ‌ومیر ناشی از سرطان را کاهش داده است. در کشور ما نیز، با گسترش خدمات غربالگری در مراکز درمانی، ارتقای آگاهی عمومی، و فرهنگ‌سازی صحیح می‌توان گام‌های موثری در مسیر پیشگیری، کاهش بار بیماری و نجات جان انسان‌ها برداشت. پیشگیری همیشه بهتر از درمان است—و غربالگری، یکی از کلیدی‌ترین راه‌های آن است.  نویسنده: داکتر معصومه پارسا

زن و ادبیات

ترلان؛ روایتی آرام از زنان، آزادی و انتخاب

بعضی رمان‌ها داستانشان را با حادثه‌های بزرگ آغاز نمی‌کنند؛ نه قتلی در صفحه نخست رخ می‌دهد، نه عشقی طوفانی جهان شخصیت‌ها را زیر و رو می‌کند و نه قهرمانی از راه می‌رسد تا همه‌چیز را تغییر دهد. بعضی داستان‌ها آرام آغاز می‌شوند، در سکوت، میان روزهای معمولی آدم‌هایی معمولی؛ اما درست در همین سکوت، پرسش‌هایی شکل می‌گیرند که به این آسانی دست از سر خواننده برنمی‌دارند. «ترلان» نوشته فریبا وفی از همین جنس رمان‌هاست؛ داستان دختری جوان که در جست‌وجوی راهی برای ساختن آینده خود، قدم به محیطی تازه می‌گذارد، اما در این مسیر بیش از هر چیز با خودش، ترس‌هایش، آرزوهایش و تصویری که از زندگی در ذهن دارد روبه‌رو می‌شود. «ترلان» دومین رمان فریبا وفی است؛ نویسنده‌ای که در ادبیات معاصر ایران بیش از هر چیز با روایت زندگی زنان و پرداختن به جهان درونی آنان شناخته می‌شود. این رمان نخستین بار در اوایل دهه ۱۳۸۰ منتشر شد و بعدها در کشورهای دیگر نیز مورد توجه قرار گرفت. کتاب در چاپ‌های مختلف توسط نشر مرکز منتشر شده و در حدود ۱۹۰ صفحه دارد. «ترلان» را می‌توان رمانی اجتماعی، روان‌شناختی و شخصیت‌محور دانست؛ اثری که به جای تکیه بر اتفاق‌های پرسرعت، بیشتر به ذهن، احساس و تجربه زیسته شخصیت‌هایش توجه دارد. داستان درباره ترلان و دوستش رعناست؛ دو دختر جوان که در شرایطی نه‌چندان آسان زندگی می‌کنند و برای پیدا کردن شغل و ساختن آینده‌ای متفاوت راهی تهران می‌شوند. آن‌ها وارد محیطی نظامی و شبانه‌روزی می‌شوند تا برای استخدام در نیروی انتظامی آموزش ببینند. محیط تازه با آنچه از زندگی پیشین خود می‌شناختند فاصله زیادی دارد. دخترانی از شهرها و خانواده‌های مختلف در کنار هم قرار گرفته‌اند و هرکدام با گذشته، رؤیاها، ترس‌ها و زخم‌های خود وارد این فضای جدید شده‌اند. اما آنچه «ترلان» را از یک داستان ساده درباره ورود دو دختر به یک محیط نظامی جدا می‌کند، تمرکز نویسنده بر دنیای درونی شخصیت اصلی است. ترلان دختری است که بیش از آنکه بخواهد با صدای بلند علیه جهان اطرافش اعتراض کند، آن را مشاهده می‌کند. او اهل فکر کردن است، به کتاب و ادبیات علاقه دارد و رؤیای نویسنده شدن را در سر می‌پروراند. در میان تمام محدودیت‌ها و شرایطی که برای او تعیین شده، نوشتن به نوعی راه ارتباط او با خودش تبدیل می‌شود. رعنا در نقطه‌ای دیگر از این طیف قرار دارد. او صریح‌تر، معترض‌تر و جسورتر است و نگاهش به جهان با ترلان تفاوت دارد. رابطه این دو دختر به نویسنده فرصت می‌دهد دو شیوه متفاوت مواجهه با زندگی را در کنار هم قرار دهد؛ یکی بیشتر در سکوت می‌اندیشد و دیگری میل دارد اعتراض خود را آشکارتر بیان کند. با این حال، هر دو در یک چیز مشترک‌اند: تلاش برای یافتن راهی که به زندگی خودشان تعلق داشته باشد، نه صرفاً زندگی‌ای که دیگران برایشان تعیین کرده‌اند. از همین‌جا یکی از مهم‌ترین موضوعات رمان شکل می‌گیرد: زن بودن در جامعه‌ای که انتخاب‌های زنان همیشه کاملاً مستقل و آزاد نیست. فریبا وفی در «ترلان» درباره زنان شعار نمی‌دهد و تلاش نمی‌کند شخصیت‌هایش را به قهرمانانی بی‌نقص تبدیل کند. او زنان معمولی را نشان می‌دهد؛ زنانی که گاهی می‌ترسند، گاهی اشتباه می‌کنند، گاهی تسلیم می‌شوند و گاهی در سکوت راه خودشان را پیدا می‌کنند. همین نگاه واقع‌گرایانه، یکی از ویژگی‌های مهم آثار اوست. «ترلان» در واقع داستان جست‌وجوی هویت است. شخصیت اصلی در آغاز داستان هنوز نمی‌داند دقیقاً چه می‌خواهد و چگونه باید به آن برسد. او از یک سو با رؤیای نوشتن و داشتن زندگی متفاوت روبه‌روست و از سوی دیگر با واقعیت‌هایی که امکان انتخاب را برایش محدود می‌کنند. ورود به محیط نظامی قرار است آینده‌ای برای او بسازد، اما در این مسیر متوجه می‌شود که تغییر محیط الزاماً به معنای رسیدن به آزادی نیست. ممکن است انسان از خانه بیرون بیاید، شغل پیدا کند و وارد جامعه شود، اما همچنان با محدودیت‌هایی دیگر روبه‌رو باشد. در چنین فضایی، نوشتن برای ترلان معنایی فراتر از یک علاقه شخصی پیدا می‌کند. او با نوشتن تلاش می‌کند آنچه را در اطرافش می‌بیند بفهمد و تجربه‌هایش را به زبان خودش بیان کند. کلمات برای او راهی برای شناختن خود هستند. از این منظر، می‌توان گفت «ترلان» تنها داستان دختری نیست که آرزوی نویسنده شدن دارد؛ داستان انسانی است که می‌خواهد صدای خودش را در میان صداهایی که از بیرون به او تحمیل می‌شوند پیدا کند. فریبا وفی برای بیان این جهان از زبانی ساده، آرام و کم‌اغراق استفاده می‌کند. نثر او به دنبال خودنمایی نیست. جمله‌ها معمولاً روشن و بی‌پیرایه‌اند و نویسنده به جای توضیح مستقیم احساسات شخصیت‌ها، اجازه می‌دهد رفتار، سکوت، گفت‌وگو و جزئیات کوچک آن‌ها را آشکار کند. همین ویژگی، نثر وفی را به زندگی روزمره نزدیک می‌کند و باعث می‌شود شخصیت‌ها بیش از آنکه شبیه شخصیت‌های ساخته‌شده ادبی باشند، شبیه آدم‌هایی به نظر برسند که ممکن است در زندگی واقعی با آن‌ها روبه‌رو شویم. از نظر سبک، «ترلان» رمانی واقع‌گرا و شخصیت‌محور است که رگه‌های پررنگی از روان‌شناسی و ادبیات اجتماعی دارد. حادثه در آن اهمیت دارد، اما حادثه هدف اصلی نیست؛ آنچه اهمیت بیشتری پیدا می‌کند تأثیری است که اتفاق‌ها بر ذهن و شخصیت ترلان می‌گذارند. نویسنده به جای آنکه همه‌چیز را به‌صورت مستقیم توضیح دهد، خواننده را وارد ذهن شخصیت اصلی می‌کند و اجازه می‌دهد او جهان را از زاویه نگاه ترلان ببیند. فضای اجتماعی و سیاسی ایران نیز در پس‌زمینه داستان حضور دارد. با این حال، فریبا وفی مسائل اجتماعی و سیاسی را بیشتر از طریق زندگی روزمره شخصیت‌ها نشان می‌دهد تا سخنرانی و شعار. خواننده با جامعه‌ای روبه‌رو می‌شود که در آن زنان جوان از خانواده و شهر خود فاصله می‌گیرند، وارد محیط‌های تازه می‌شوند و تلاش می‌کنند جایگاه خود را پیدا کنند. همین نگاه از پایین و از زاویه زندگی فردی، به رمان حال‌وهوایی انسانی می‌دهد. یکی از نکات قابل توجه درباره «ترلان» این است که نویسنده میان زندگی خصوصی و فضای اجتماعی دیواری محکم نمی‌کشد. آنچه در جامعه اتفاق می‌افتد بر زندگی شخصیت‌ها اثر می‌گذارد و انتخاب‌های شخصی آنان نیز از شرایط اجتماعی جدا نیست. ترلان هرچقدر بیشتر به آینده خود فکر می‌کند، بیشتر متوجه می‌شود که زندگی انسان فقط حاصل خواسته‌های شخصی او نیست؛ خانواده، اقتصاد، جامعه، جنسیت، محیط و گذشته همگی در شکل دادن به سرنوشت او نقش دارند. فریبا وفی، نویسنده این رمان، اول بهمن ۱۳۴۱ در تبریز به دنیا آمد. او فعالیت ادبی خود را با داستان کوتاه آغاز کرد و نخستین داستانش در سال‌های جوانی منتشر شد. نخستین رمان او، «پرنده من»، در سال ۱۳۸۱ انتشار یافت و با استقبال روبه‌رو شد. پس از آن، آثاری مانند «ترلان»، «رویای تبت»، «رازی در کوچه‌ها»، «ماه کامل می‌شود» و «بعد از پایان» از او منتشر شد. وفی در آثار خود بارها به زندگی زنان، روابط خانوادگی، تنهایی، عشق، انتخاب و محدودیت‌های اجتماعی پرداخته است و به یکی از صداهای شناخته‌شده داستان‌نویسی زنان در ادبیات معاصر ایران تبدیل شده است. یکی از ویژگی‌های مهم نویسندگی فریبا وفی این است که زنان داستان‌هایش معمولاً قهرمانان خارق‌العاده‌ای نیستند. آن‌ها زنان عادی‌اند؛ زنانی که در آشپزخانه، خانه، خیابان، محل کار و روابط خانوادگی زندگی می‌کنند و در همین زندگی ظاهراً معمولی، با پرسش‌های عمیق درباره آزادی، هویت و انتخاب روبه‌رو می‌شوند. وفی از همین زندگی‌های کوچک، مسئله‌های بزرگ انسانی را بیرون می‌کشد. «ترلان» نیز از همین منظر اهمیت پیدا می‌کند. شخصیت اصلی نه با یک انقلاب بزرگ، بلکه با مجموعه‌ای از تجربه‌های کوچک تغییر می‌کند. هر دیدار، هر گفت‌وگو و هر اتفاق، بخشی از تصویری را که او از خودش و جهان دارد جابه‌جا می‌کند. شاید به همین دلیل است که تحول ترلان بیشتر در درون او اتفاق می‌افتد تا در ظاهر زندگی‌اش. این رمان در خارج از ایران نیز مورد توجه قرار گرفته است. ترجمه آلمانی «ترلان» باعث شد اثر بیش از پیش در فضای ادبی آلمان شناخته شود و فریبا وفی در سال ۲۰۱۷ جایزه ادبی LiBeraturpreis را دریافت کرد. این جایزه به نویسندگان زن از کشورهای مختلف آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین و جهان عرب توجه دارد و موفقیت «ترلان» در فضای ادبی آلمان، یکی از مهم‌ترین اتفاق‌های بین‌المللی در کارنامه وفی به شمار می‌رود. البته «ترلان» مانند هر اثر ادبی دیگری با نقدهای متفاوتی روبه‌رو شده است. تحسین‌کنندگان کتاب، زبان ساده و دقیق، فضای روان‌شناختی، توجه به زنان و توانایی نویسنده در نشان دادن جزئیات زندگی روزمره را از نقاط قوت آن می‌دانند. از نگاه این گروه، ارزش رمان در همین آرامش ظاهری آن است؛ نویسنده به جای آنکه داستان را با اتفاق‌های بزرگ پیش ببرد، شخصیت را آرام‌آرام در برابر خودش قرار می‌دهد. در مقابل، برخی خوانندگان و منتقدان، ریتم آرام داستان را نقطه ضعف آن دانسته‌اند. برای مخاطبی که به داستان‌های پرحادثه و کشمکش‌های شدید علاقه دارد، «ترلان» ممکن است در قسمت‌هایی کند به نظر برسد. همچنین درباره بعضی شخصیت‌های فرعی این نظر مطرح شده که می‌توانستند پرداخت عمیق‌تری داشته باشند. بنابراین، جذابیت رمان تا حد زیادی به سلیقه خواننده بستگی دارد؛ اگر کسی ادبیات شخصیت‌محور و درون‌گرا را دوست داشته باشد، احتمالاً با جهان ترلان ارتباط بیشتری برقرار می‌کند. با این همه، ماندگاری «ترلان» تنها به دلیل جایزه یا شهرت نویسنده نیست. اهمیت کتاب در پرسشی است که در تمام داستان جریان دارد: انسان تا چه اندازه می‌تواند زندگی خودش را انتخاب کند؟ و زن، در میان خواسته‌های شخصی، خانواده، جامعه و انتظارات دیگران، چگونه می‌تواند صدای خودش را پیدا کند؟ ترلان در جست‌وجوی آینده‌ای بهتر از گذشته راهی می‌شود، اما در مسیر متوجه می‌شود که یافتن آزادی فقط به تغییر مکان یا پیدا کردن شغل وابسته نیست. آزادی از جایی آغاز می‌شود که انسان بتواند خودش را بشناسد، درباره آنچه به او گفته‌اند سؤال کند و جرئت کند خواسته‌های واقعی‌اش را ببیند. شاید مهم‌ترین زیبایی رمان همین باشد که فریبا وفی برای بیان این حقیقت به صدای بلند احتیاج ندارد. او آرام می‌نویسد و خواننده را آرام‌آرام به دنیای ترلان می‌برد؛ دختری که در میان محدودیت‌ها، رؤیاها و تردیدهایش تلاش می‌کند خودش را پیدا کند. «ترلان» در نهایت داستان یک دختر تنها نیست؛ داستان بسیاری از زنانی است که در نقطه‌ای از زندگی، میان آنچه جامعه از آنان می‌خواهد و آنچه خودشان می‌خواهند، ایستاده‌اند و از خود پرسیده‌اند: «اگر قرار باشد زندگی را خودم انتخاب کنم، واقعاً چه می‌خواهم؟» همین پرسش است که رمان را از یک داستان اجتماعی ساده فراتر می‌برد و به اثری درباره هویت، آزادی و جست‌وجوی صدای شخصی تبدیل می‌کند؛ صدایی که گاهی سال‌ها در سکوت می‌ماند تا سرانجام راهی برای شنیده شدن پیدا کند. نویسنده: قدسیه امینی

دانش خانواده

راه‌های ایجاد یک خانواده شاد و موفق

خانواده نخستین و مهم‌ترین محیطی است که انسان در آن رشد می‌کند. کودک بسیاری از مهارت‌های زندگی، شیوه برقراری ارتباط، نحوه برخورد با مشکلات، احترام به دیگران و حتی چگونگی ابراز احساسات را ابتدا در خانواده می‌آموزد. به همین دلیل، داشتن خانواده‌ای سالم، آرام، صمیمی و موفق تأثیر بسیار زیادی بر رشد فردی و اجتماعی اعضای آن دارد. خانواده شاد به این معنا نیست که اعضای آن هرگز با یکدیگر اختلاف نظر، ناراحتی یا مشکلی ندارند. هیچ خانواده‌ای همیشه بدون مشکل نیست. تفاوت خانواده‌های موفق در این است که اعضای آن یاد می‌گیرند مشکلات خود را با گفت‌وگو، احترام، همکاری و محبت حل کنند. روابط گرم و حمایتگرانه خانوادگی می‌تواند در برابر بسیاری از فشارهای زندگی نقش محافظتی داشته باشد و به سلامت روانی و جسمی اعضای خانواده کمک کند. بنابراین، ساختن یک خانواده شاد یک اتفاق تصادفی نیست؛ بلکه نتیجه رفتارها و انتخاب‌های روزانه اعضای خانواده است. ۱. محبت و ابراز علاقه یکی از مهم‌ترین پایه‌های خانواده شاد، محبت است. اعضای خانواده باید بدانند که برای یکدیگر ارزشمند هستند. محبت تنها با خرید هدیه یا انجام کارهای بزرگ نشان داده نمی‌شود. گاهی یک جمله ساده مانند «دوستت دارم»، «به تو افتخار می‌کنم» یا «من کنارت هستم» می‌تواند تأثیر بسیار زیادی داشته باشد. کودکان، به‌ویژه، به احساس امنیت و پذیرش نیاز دارند. والدینی که با گرمی، محبت و توجه با فرزندان خود رفتار می‌کنند، زمینه مناسبی برای رشد عاطفی و اجتماعی آنان فراهم می‌کنند. پژوهش‌های روان‌شناختی نیز بر نقش رابطه گرم و حمایتگر والد و کودک در رشد سالم تأکید دارند. محبت باید بدون شرط باشد و تنها به موفقیت‌های فرد وابسته نباشد. کودک نباید تصور کند که فقط زمانی دوست‌داشتنی است که نمره خوبی بگیرد یا خواسته والدین را انجام دهد. ۲. گفت‌وگوی صمیمانه یکی از بزرگ‌ترین مشکلات خانواده‌ها، کمبود گفت‌وگوی واقعی است. ممکن است اعضای یک خانواده ساعت‌ها کنار یکدیگر باشند، اما درباره احساسات، نگرانی‌ها و مشکلاتشان صحبت نکنند. خانواده موفق فضایی ایجاد می‌کند که در آن هر عضو بتواند بدون ترس از تحقیر یا سرزنش صحبت کند. والدین باید به حرف‌های فرزندان گوش بدهند و تنها به دنبال نصیحت کردن نباشند. گوش دادن واقعی یعنی هنگام صحبت کردن طرف مقابل، تلفن همراه را کنار بگذاریم، حرف‌های او را قطع نکنیم و تلاش کنیم احساسش را درک کنیم. گفت‌وگو و پرسش‌هایی که نشان‌دهنده گوش دادن واقعی هستند، می‌توانند به ایجاد و تقویت ارتباطات خانوادگی کمک کنند. ۳. احترام متقابل احترام باید میان همه اعضای خانواده وجود داشته باشد؛ از پدر و مادر گرفته تا کودکان و نوجوانان. احترام به معنای موافقت همیشگی نیست. ممکن است دو نفر دیدگاه‌های متفاوتی داشته باشند، اما همچنان می‌توانند با ادب و آرامش با یکدیگر صحبت کنند. داد زدن، توهین، تحقیر، تهدید و تمسخر باعث ایجاد ترس و فاصله عاطفی می‌شود. در مقابل، استفاده از کلمات محترمانه و بیان آرام خواسته‌ها باعث می‌شود اعضای خانواده احساس امنیت بیشتری داشته باشند. ۴. وقت گذاشتن برای یکدیگر زندگی امروزی بسیار پرمشغله است. مکتب، کار، تلفن همراه، شبکه‌های اجتماعی و مسئولیت‌های مختلف ممکن است باعث شوند اعضای خانواده زمان کمی را با یکدیگر سپری کنند. برای داشتن خانواده‌ای شاد، باید زمانی مشخص برای با هم بودن در نظر گرفت. این زمان می‌تواند هنگام غذا خوردن، پیاده‌روی، بازی، تماشای یک برنامه مناسب یا حتی گفت‌وگویی ساده در خانه باشد. حتی زمانی کوتاه، اگر با کیفیت و بدون حواس‌پرتی سپری شود، می‌تواند ارزشمند باشد. ۵. داشتن وعده‌های غذایی خانوادگی غذا خوردن در کنار یکدیگر فقط برای رفع گرسنگی نیست؛ بلکه می‌تواند فرصتی برای گفت‌وگو و تقویت ارتباط خانوادگی باشد. اگر اعضای خانواده بتوانند حتی چند وعده در هفته را بدون تلفن همراه و حواس‌پرتی در کنار یکدیگر بگذرانند، فرصت بیشتری برای صحبت درباره اتفاق‌های روزانه خواهند داشت. گفت‌وگو در زمان وعده‌های غذایی خانوادگی با برخی شاخص‌های بهتر سلامت و ارتباط عاطفی مرتبط دانسته شده است. ۶. حل اختلافات با گفت‌وگو اختلاف نظر در هر خانواده‌ای طبیعی است. مشکل اصلی خود اختلاف نیست، بلکه نحوه برخورد با آن است. هنگام عصبانیت بهتر است ابتدا آرام شویم و سپس درباره مشکل صحبت کنیم. استفاده از جمله‌ای مانند «من از این موضوع ناراحت شدم» بهتر از جمله‌هایی مانند «تو همیشه همین کار را می‌کنی» است. اعضای خانواده باید به جای پیدا کردن مقصر، به دنبال پیدا کردن راه‌حل باشند. ۷. عذرخواهی و بخشش هیچ‌کس همیشه درست عمل نمی‌کند. پدر، مادر، فرزند و سایر اعضای خانواده ممکن است اشتباه کنند. یک خانواده سالم یاد می‌گیرد که اشتباه را بپذیرد، عذرخواهی کند و در صورت امکان آن را جبران کند. والدینی که خودشان هنگام اشتباه عذرخواهی می‌کنند، به کودکان می‌آموزند که عذرخواهی نشانه ضعف نیست؛ بلکه نشانه مسئولیت‌پذیری است. ۸. تشویق به جای سرزنش دائمی یکی از روش‌های مؤثر در تربیت مثبت، توجه به رفتارهای خوب کودکان است. وقتی کودک کار درستی انجام می‌دهد، بهتر است والدین آن را ببینند و تشویق کنند. برای مثال، به جای اینکه فقط بگوییم «چرا اتاقت را مرتب نمی‌کنی؟»، می‌توانیم وقتی کودک اتاقش را مرتب کرد، بگوییم: «خیلی خوب شد که خودت اتاقت را مرتب کردی.» توجه و تقویت رفتارهای مطلوب می‌تواند به شکل‌گیری و تداوم رفتارهای مثبت کمک کند. ۹. تعیین قوانین روشن خانواده شاد به معنای خانواده بدون قانون نیست. وجود قوانین روشن به کودکان کمک می‌کند بدانند چه انتظاری از آنها وجود دارد. قوانین باید متناسب با سن افراد، قابل فهم و تا حد امکان ثابت باشند. همچنین بهتر است دلیل برخی قوانین برای کودکان توضیح داده شود. رابطه والدین و فرزندان، زمانی که همراه با گرمی، ارتباط باز، محدودیت‌های مناسب و توضیح دلیل قوانین باشد، می‌تواند زمینه‌ساز پیامدهای مثبت‌تری برای کودکان و نوجوانان شود. ۱۰. پرهیز از خشونت خشونت جسمی و کلامی جایگاهی در خانواده موفق ندارد. تنبیه بدنی، توهین، تهدید و تحقیر ممکن است باعث ترس شود، اما به ایجاد رابطه‌ای سالم کمک نمی‌کند. والدین باید روش‌های آرام و غیرخشونت‌آمیز برای مدیریت رفتار کودکان را بیاموزند. مدیریت خشم، انضباط غیرخشونت‌آمیز و ارتباط آرام از اصول مهم فرزندپروری سالم هستند. ۱۱. همکاری در کارهای خانه خانه متعلق به همه اعضای خانواده است؛ بنابراین مسئولیت‌های آن نیز می‌تواند میان اعضا تقسیم شود. کودکان می‌توانند متناسب با سن خود در مرتب کردن اتاق، جمع کردن وسایل، کمک در آشپزخانه یا انجام کارهای ساده دیگر مشارکت کنند. این کار علاوه بر کاهش فشار بر والدین، حس مسئولیت‌پذیری و همکاری را در کودکان تقویت می‌کند. ۱۲. حمایت از اهداف و استعدادهای فرزندان هر کودک استعداد، علایق و شخصیت متفاوتی دارد. ممکن است یک کودک به ورزش علاقه داشته باشد و دیگری به نقاشی، مطالعه، علوم یا موسیقی. والدین نباید همه کودکان را با یک معیار بسنجند. بهتر است استعدادهای هر فرزند را بشناسند و برای رشد آنها فرصت فراهم کنند. هدف والدین نباید ساختن نسخه‌ای از خودشان باشد؛ بلکه باید کمک کنند فرزندشان بهترین نسخه خودش باشد. ۱۳. مقایسه نکردن فرزندان جمله‌هایی مانند «ببین برادرت چقدر بهتر است» یا «دوستت از تو موفق‌تر است» می‌تواند باعث کاهش اعتمادبه‌نفس و ایجاد رقابت ناسالم شود. بهتر است هر کودک با گذشته خودش مقایسه شود؛ برای مثال گفته شود: «امسال نسبت به سال گذشته پیشرفت زیادی کردی.» هر فرزند باید احساس کند ارزش او مستقل از موفقیت دیگران است. ۱۴. مدیریت درست مشکلات مالی مسائل اقتصادی می‌تواند یکی از عوامل ایجاد فشار در خانواده باشد. خانواده موفق تلاش می‌کند درباره مسائل مالی با برنامه‌ریزی و آرامش صحبت کند. تنظیم بودجه، اولویت‌بندی نیازها، جلوگیری از هزینه‌های غیرضروری و پس‌انداز می‌تواند به کاهش فشار مالی کمک کند. البته نباید مشکلات مالی بزرگسالان به شکلی اضطراب‌آور بر دوش کودکان گذاشته شود. کودکان باید متناسب با سن خود با مفهوم مسئولیت مالی آشنا شوند، نه اینکه بار نگرانی‌های بزرگسالان را تحمل کنند. ۱۵. توجه به سلامت جسمی و روانی خانواده موفق به سلامت جسم و روان اعضای خود اهمیت می‌دهد. خواب کافی، تغذیه مناسب، فعالیت بدنی، استراحت و داشتن زمان مناسب برای تفریح، همگی اهمیت دارند. همچنین باید به احساسات اعضای خانواده توجه شود. اگر فردی برای مدت طولانی غمگین، منزوی، مضطرب یا بی‌انگیزه باشد، بهتر است با محبت با او صحبت شود و در صورت نیاز از متخصص کمک گرفته شود. ۱۶. استفاده درست از تلفن همراه و فناوری تلفن همراه و اینترنت بخش مهمی از زندگی امروز هستند، اما استفاده بیش از حد از آنها می‌تواند زمان گفت‌وگوی خانوادگی را کاهش دهد. خانواده می‌تواند زمان‌هایی را بدون تلفن همراه تعیین کند؛ برای مثال هنگام غذا خوردن یا گفت‌وگوی خانوادگی. مهم‌تر از همه این است که والدین خودشان نیز الگوی مناسبی باشند. نمی‌توان از کودک خواست تلفن همراهش را کنار بگذارد، در حالی که والدین دائماً مشغول گوشی هستند. ۱۷. ایجاد سنت‌ها و خاطرات خانوادگی خانواده‌هایی که سنت‌ها و فعالیت‌های مشترک دارند، فرصت بیشتری برای ایجاد خاطرات مثبت پیدا می‌کنند. این سنت‌ها می‌تواند بسیار ساده باشد؛ مانند یک شام خانوادگی در آخر هفته، جشن تولد، گردش ماهانه، بازی خانوادگی یا حتی یک شب گفت‌وگو. چنین فعالیت‌هایی به اعضای خانواده احساس تعلق می‌دهد و پیوند میان آنها را محکم‌تر می‌کند. ۱۸. حمایت از یکدیگر در زمان سختی خانواده واقعی فقط در زمان شادی کنار یکدیگر نیست. ارزش خانواده در زمان بیماری، شکست، مشکلات مالی، ناراحتی و ناکامی بیشتر آشکار می‌شود. وقتی یکی از اعضای خانواده شکست می‌خورد، به جای سرزنش باید به او کمک کرد تا دوباره بلند شود. وجود روابط نزدیک و حمایتگر می‌تواند به افراد کمک کند فشارهای دشوار زندگی را بهتر تحمل کنند. ۱۹. حفظ رابطه سالم میان والدین رابطه میان پدر و مادر نیز تأثیر زیادی بر فضای خانه دارد. والدین باید برای گفت‌وگو، حل اختلافات و وقت گذراندن با یکدیگر فرصت داشته باشند. اختلاف میان زوجین طبیعی است، اما بهتر است بحث‌های شدید و تنش‌زا در برابر کودکان انجام نشود. وقتی کودکان احترام، همکاری و محبت میان والدین را مشاهده می‌کنند، الگوی مناسبی برای روابط آینده خود می‌آموزند. ۲۰. داشتن ارزش‌ها و هدف مشترک هر خانواده می‌تواند درباره ارزش‌های مهم خود به توافق برسد؛ ارزش‌هایی مانند صداقت، احترام، مسئولیت‌پذیری، مهربانی، کمک به دیگران و تلاش. وقتی اعضای خانواده بدانند چه ارزش‌هایی برای آنها مهم است، تصمیم‌گیری آسان‌تر می‌شود. هدف مشترک نیز می‌تواند خانواده را به یک تیم تبدیل کند؛ تیمی که اعضای آن به جای رقابت با یکدیگر، برای موفقیت همه تلاش می‌کنند. ۲۱. قدردانی کردن قدردانی یکی از ساده‌ترین راه‌های ایجاد فضای مثبت در خانه است. گفتن جمله‌هایی مانند «ممنون که کمک کردی»، «از زحماتت تشکر می‌کنم» یا «خوشحالم که کنارم هستی» هزینه‌ای ندارد، اما می‌تواند احساس ارزشمندی ایجاد کند. بهتر است اعضای خانواده عادت کنند خوبی‌های یکدیگر را ببینند و آنها را به زبان بیاورند. ۲۲. پذیرش تفاوت‌ها اعضای خانواده، حتی با وجود رابطه نزدیک، شخصیت و نیازهای متفاوتی دارند. ممکن است یک نفر اجتماعی و دیگری آرام باشد؛ یکی به ورزش علاقه داشته باشد و دیگری مطالعه را دوست داشته باشد. پذیرش این تفاوت‌ها باعث می‌شود افراد مجبور نباشند برای پذیرفته شدن، شخصیت واقعی خود را پنهان کنند. ۲۳. کمک گرفتن هنگام مشکلات جدی گاهی مشکلات خانوادگی آن‌قدر پیچیده می‌شوند که اعضای خانواده به‌تنهایی نمی‌توانند آنها را حل کنند. در چنین شرایطی، مراجعه به مشاور خانواده یا متخصص سلامت روان می‌تواند تصمیمی عاقلانه باشد. کمک گرفتن نشانه شکست خانواده نیست؛ بلکه نشان می‌دهد اعضای آن برای بهتر شدن رابطه خود اهمیت قائل هستند. نتیجه‌گیری ایجاد یک خانواده شاد و موفق نیازمند یک کار بزرگ و ناگهانی نیست. خانواده سالم از مجموعه‌ای از رفتارهای کوچک و مداوم ساخته می‌شود: محبت کردن، گوش دادن، احترام گذاشتن، وقت گذاشتن، تشویق کردن، عذرخواهی کردن، همکاری، حل آرام اختلافات و حمایت از یکدیگر. هیچ خانواده‌ای کامل نیست. خانواده موفق خانواده‌ای نیست که هیچ مشکلی نداشته باشد؛ بلکه خانواده‌ای است که اعضای آن هنگام روبه‌رو شدن با مشکل، یکدیگر را دشمن نمی‌بینند، بلکه در کنار هم برای حل مسئله تلاش می‌کنند. کودکانی که در محیطی گرم، امن و حمایتگر رشد می‌کنند، فرصت بیشتری برای پرورش مهارت‌های عاطفی، اجتماعی و رفتاری خود دارند. در نهایت، می‌توان گفت خانواده مانند یک باغ است. اگر اعضای آن هر روز با محبت، احترام و توجه از آن مراقبت کنند، به‌تدریج محیطی زیبا و آرام شکل می‌گیرد؛ اما اگر ارتباط، محبت و توجه کنار گذاشته شود، حتی بهترین خانواده نیز ممکن است با مشکلات جدی روبه‌رو شود. بنابراین، برای داشتن خانواده‌ای شاد و موفق، لازم نیست ثروتمند یا بی‌مشکل باشیم. کافی است یکدیگر را دوست داشته باشیم، حرف‌های هم را بشنویم، در سختی‌ها کنار هم بمانیم و هر روز برای بهتر شدن رابطه‌هایمان تلاش کنیم. خانواده شاد خانواده‌ای نیست که همیشه می‌خندد؛ خانواده‌ای است که حتی هنگام گریه و سختی، اعضایش می‌دانند تنها نیستند. نویسنده: سحر یوسفی