منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
سازمان جهانی کار: ۱۳۸ میلیون کودک در جهان کار میکنند
لیز دوست با کتاب «بهترین هوتل کابل» برنده جایزه شد
روز جهانی مبارزه با کار کودکان؛ سازمان ملل: دختران محروم از آموزش استثمار میشوند
زندگی میان واکس سیاه و رویای سفید
کارزار تطبیق واکسن پولیو در ولایت ننگرهار آغاز میشود
بخش زنان سازمان ملل: زنان بیشترین هزینهی خصومت بین افغانستان و پاکستان را میپردازند
سازمان جهانی کار: ۱۳۸ میلیون کودک در جهان کار میکنند
لیز دوست با کتاب «بهترین هوتل کابل» برنده جایزه شد
روز جهانی مبارزه با کار کودکان؛ سازمان ملل: دختران محروم از آموزش استثمار میشوند
زندگی میان واکس سیاه و رویای سفید
کارزار تطبیق واکسن پولیو در ولایت ننگرهار آغاز میشود
بخش زنان سازمان ملل: زنان بیشترین هزینهی خصومت بین افغانستان و پاکستان را میپردازند
سازمان جهانی کار: ۱۳۸ میلیون کودک در جهان کار میکنند
لیز دوست با کتاب «بهترین هوتل کابل» برنده جایزه شد
روز جهانی مبارزه با کار کودکان؛ سازمان ملل: دختران محروم از آموزش استثمار میشوند
زندگی میان واکس سیاه و رویای سفید
کارزار تطبیق واکسن پولیو در ولایت ننگرهار آغاز میشود
بخش زنان سازمان ملل: زنان بیشترین هزینهی خصومت بین افغانستان و پاکستان را میپردازند
سازمان جهانی کار: ۱۳۸ میلیون کودک در جهان کار میکنند
لیز دوست با کتاب «بهترین هوتل کابل» برنده جایزه شد
روز جهانی مبارزه با کار کودکان؛ سازمان ملل: دختران محروم از آموزش استثمار میشوند
زندگی میان واکس سیاه و رویای سفید
کارزار تطبیق واکسن پولیو در ولایت ننگرهار آغاز میشود
بخش زنان سازمان ملل: زنان بیشترین هزینهی خصومت بین افغانستان و پاکستان را میپردازند
زندگی میان واکس سیاه و رویای سفید
سرک هنوز خلوت بود. نه از شلوغی همیشگی خبری بود، نه از صدای بوق موترها. فقط چند دکان نیمهباز، یک نانوایی و چند مرد که زودتر از بقیه شهر بیدار شده بودند، دیده میشد. در گوشهای از پیادهرو، دختری روی یک چهارپایه کوتاه نشسته بود. جلوی پایش جعبه چوبی کوچکی بود که در آن دو بوتل واکس، یک برس سیاه و یک پارچه کهنه دیده میشد. دختر سرش پایین بود و بند کفشهای خودش را مرتب میکرد. نامش فاطمه است؛ هفده ساله. نه داستان خاصی دارد و نه زندگی متفاوتی نسبت به هزاران دختر دیگر این شهر. اگر کسی از کنارش رد شود، شاید فقط او را بهعنوان «دختر کفشرنگکن» ببیند. اما پشت این تصویر ساده، زندگیای جریان دارد که با تصمیمهای سخت و ناخواسته شکل گرفته است. فاطمه در خانوادهای ششنفره زندگی میکند: پدر، مادر، سه خواهر کوچکتر و خودش. خانهشان در حاشیه شهر است؛ جایی که کرایه کمتر است، اما فاصله تا مرکز زیاد. پدرش پیش از این راننده موتر بود، اما بعد از مدتی موترش را فروخت تا قرضهایش را بدهد. حالا کار ثابت ندارد؛ بعضی روزها بارکشی میکند و بعضی روزها بیکار میماند. مادرش خانهدار است؛ زنی که تمام عمرش را در همین چهار دیواری گذرانده و حالا تنها دلخوشیاش زندهماندن فرزندانش است. تا قبل از بستهشدن مکاتب، فاطمه شاگرد صنف دهم بود. هر روز مسیر طولانی خانه تا مکتب را پیاده میرفت. گاهی خسته میشد، اما شکایت نمیکرد. مکتب برایش فقط درس نبود؛ جایی بود که احساس میکرد دیده میشود و شنیده میشود. معلم ادبیاتش همیشه میگفت: «فاطمه، اگر بخواهی، میتوانی خوب بنویسی.» همین یک جمله برایش کافی بود تا شبها مشقش را با دقت انجام دهد. وقتی مکاتب بسته شد، فاطمه مثل خیلیها اول منتظر ماند. گفتند موقت است و دوباره باز میشود. اما روزها گذشت و هیچ تغییری نیامد. اوایل، هنوز برنامه روزانه داشت: صبح بیدار میشد، کتاب میخواند و تمرین مینوشت. اما وقتی دید هیچکس از آینده چیزی نمیداند، انگیزهاش کمکم از بین رفت. در همان روزها، وضعیت خانه هم بدتر شد. قرضها بیشتر شد و مصرف دوا برای مادرش افزایش یافت. خواهرانش مکتب ابتدایی میرفتند و هرچند هزینهشان کم بود، اما صفر هم نبود. فاطمه احساس میکرد فقط مصرف است، نه کمک. این احساس آرامآرام سنگین شد. اولین بار فکر کار کردن از جایی آمد که انتظارش را نداشت. یک روز که برای خرید سبزی بیرون رفته بود، دید دختری همسن خودش کنار سرک کفش رنگ میکند. دختر نه میخندید، نه حرف میزد؛ فقط کار میکرد. مردم میآمدند و میرفتند. فاطمه ایستاد و نگاه کرد، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی مقایسه. با خودش گفت: «او هم مثل من است. چرا او میتواند و من نه؟» چند روز بعد، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر اول مخالفت کرد و گفت: «این کار برای دختر خوب نیست.» اما وقتی فاطمه از وضعیت خانه، از قرضها و از شرمندگیای که هر شب میبیند، گفت، پدرش چیزی نگفت. سکوتش یعنی اجازه. روز اول، فاطمه هنوز مطمئن نبود. دلش میخواست کسی او را نشناسد. چادرش را محکمتر بست و جعبه واکس را از همان دختر قبلی قرض گرفت. کنار سرک نشست. دستهایش سرد بود؛ نه از هوا، بلکه از ترس. اولین مشتری چند دقیقه طول کشید تا بیاید؛ مردی میانسال که بدون نگاهکردن گفت: «سیاه کن.» فاطمه کفش را گرفت. دستهایش لرزید. واکس زیاد زد؛ کفش براق شد، اما نه تمیز. مرد پول داد و رفت؛ نه تشکر، نه اعتراض. آن روز فقط ۸۰ افغانی درآمد داشت. وقتی پول را به مادرش داد، مادر چیزی نگفت؛ فقط پول را گرفت و در گوشهای گذاشت. اما شب، وقتی فکر میکرد فاطمه خواب است، آرام گفت: «خدا کند مجبور نبودی.» روزهای بعد بهتر شد. فاطمه یاد گرفت؛ یاد گرفت کجا بنشیند که مشتری بیشتر باشد، چه وقت حرف نزند و چه وقت فقط سرش پایین باشد. کمکم درآمدش به ۱۵۰ افغانی رسید و بعضی روزها، اگر شلوغ بود، به ۲۰۰ افغانی هم میرسید. این پول سهم بزرگی از مصارف خانه را پوره میکرد. فاطمه حالا برنامه مشخصی دارد: صبحها زود میرود، قبل از شلوغی؛ ظهر برمیگردد و نان میخورد، دوباره عصر میرود. بعضی وقتها خسته است، کمرش درد میکند و انگشتانش خشک میشود. اما وقتی میبیند خانه بدون قرض میچرخد، ادامه میدهد. دلتنگی برای مکتب هنوز هست، اما دیگر مثل قبل دردناک نیست. شاید چون عادت کرده یا چون زندگی اجازه نداد بیشتر فکر کند. با این حال، شبها گاهی کتابهایش را ورق میزند. بعضی درسها را یادش رفته، بعضی را نه. هنوز میگوید: «اگر باز شود، برمیگردم.» اما این را آرام میگوید، طوری که اگر نشد، خودش هم نشنود. وقتی از فاطمه میپرسی چه پیامی برای دختران دیگر دارد، زیاد حرف نمیزند. بعد از مکثی طولانی میگوید: «امید را کسی به ما نمیدهد. خودمان باید نگهش داریم. حتی اگر کوچک باشد. حتی اگر فقط برای زندهماندن باشد.» او کفش رنگ میکند؛ نه برای افتخار و نه برای داستانشدن، فقط برای اینکه خانهشان خاموش نماند. فاطمه قهرمان نیست، فقط دختری است که وقتی راه بسته شد، ایستاد و راه دیگری پیدا کرد؛ راهی که سخت است، اما واقعی است. نویسنده: سارا کریمی
سرک هنوز خلوت بود. نه از شلوغی همیشگی خبری بود، نه از صدای بوق موترها. فقط چند دکان نیمهباز، یک نانوایی و چند مرد که زودتر از بقیه شهر بیدار شده بودند، دیده میشد. در گوشهای از پیادهرو، دختری روی یک چهارپایه کوتاه نشسته بود. جلوی پایش جعبه چوبی کوچکی بود که در آن دو بوتل واکس، یک برس سیاه و یک پارچه کهنه دیده میشد. دختر سرش پایین بود و بند کفشهای خودش را مرتب میکرد. نامش فاطمه است؛ هفده ساله. نه داستان خاصی دارد و نه زندگی متفاوتی نسبت به هزاران دختر دیگر این شهر. اگر کسی از کنارش رد شود، شاید فقط او را بهعنوان «دختر کفشرنگکن» ببیند. اما پشت این تصویر ساده، زندگیای جریان دارد که با تصمیمهای سخت و ناخواسته شکل گرفته است. فاطمه در خانوادهای ششنفره زندگی میکند: پدر، مادر، سه خواهر کوچکتر و خودش. خانهشان در حاشیه شهر است؛ جایی که کرایه کمتر است، اما فاصله تا مرکز زیاد. پدرش پیش از این راننده موتر بود، اما بعد از مدتی موترش را فروخت تا قرضهایش را بدهد. حالا کار ثابت ندارد؛ بعضی روزها بارکشی میکند و بعضی روزها بیکار میماند. مادرش خانهدار است؛ زنی که تمام عمرش را در همین چهار دیواری گذرانده و حالا تنها دلخوشیاش زندهماندن فرزندانش است. تا قبل از بستهشدن مکاتب، فاطمه شاگرد صنف دهم بود. هر روز مسیر طولانی خانه تا مکتب را پیاده میرفت. گاهی خسته میشد، اما شکایت نمیکرد. مکتب برایش فقط درس نبود؛ جایی بود که احساس میکرد دیده میشود و شنیده میشود. معلم ادبیاتش همیشه میگفت: «فاطمه، اگر بخواهی، میتوانی خوب بنویسی.» همین یک جمله برایش کافی بود تا شبها مشقش را با دقت انجام دهد. وقتی مکاتب بسته شد، فاطمه مثل خیلیها اول منتظر ماند. گفتند موقت است و دوباره باز میشود. اما روزها گذشت و هیچ تغییری نیامد. اوایل، هنوز برنامه روزانه داشت: صبح بیدار میشد، کتاب میخواند و تمرین مینوشت. اما وقتی دید هیچکس از آینده چیزی نمیداند، انگیزهاش کمکم از بین رفت. در همان روزها، وضعیت خانه هم بدتر شد. قرضها بیشتر شد و مصرف دوا برای مادرش افزایش یافت. خواهرانش مکتب ابتدایی میرفتند و هرچند هزینهشان کم بود، اما صفر هم نبود. فاطمه احساس میکرد فقط مصرف است، نه کمک. این احساس آرامآرام سنگین شد. اولین بار فکر کار کردن از جایی آمد که انتظارش را نداشت. یک روز که برای خرید سبزی بیرون رفته بود، دید دختری همسن خودش کنار سرک کفش رنگ میکند. دختر نه میخندید، نه حرف میزد؛ فقط کار میکرد. مردم میآمدند و میرفتند. فاطمه ایستاد و نگاه کرد، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی مقایسه. با خودش گفت: «او هم مثل من است. چرا او میتواند و من نه؟» چند روز بعد، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر اول مخالفت کرد و گفت: «این کار برای دختر خوب نیست.» اما وقتی فاطمه از وضعیت خانه، از قرضها و از شرمندگیای که هر شب میبیند، گفت، پدرش چیزی نگفت. سکوتش یعنی اجازه. روز اول، فاطمه هنوز مطمئن نبود. دلش میخواست کسی او را نشناسد. چادرش را محکمتر بست و جعبه واکس را از همان دختر قبلی قرض گرفت. کنار سرک نشست. دستهایش سرد بود؛ نه از هوا، بلکه از ترس. اولین مشتری چند دقیقه طول کشید تا بیاید؛ مردی میانسال که بدون نگاهکردن گفت: «سیاه کن.» فاطمه کفش را گرفت. دستهایش لرزید. واکس زیاد زد؛ کفش براق شد، اما نه تمیز. مرد پول داد و رفت؛ نه تشکر، نه اعتراض. آن روز فقط ۸۰ افغانی درآمد داشت. وقتی پول را به مادرش داد، مادر چیزی نگفت؛ فقط پول را گرفت و در گوشهای گذاشت. اما شب، وقتی فکر میکرد فاطمه خواب است، آرام گفت: «خدا کند مجبور نبودی.» روزهای بعد بهتر شد. فاطمه یاد گرفت؛ یاد گرفت کجا بنشیند که مشتری بیشتر باشد، چه وقت حرف نزند و چه وقت فقط سرش پایین باشد. کمکم درآمدش به ۱۵۰ افغانی رسید و بعضی روزها، اگر شلوغ بود، به ۲۰۰ افغانی هم میرسید. این پول سهم بزرگی از مصارف خانه را پوره میکرد. فاطمه حالا برنامه مشخصی دارد: صبحها زود میرود، قبل از شلوغی؛ ظهر برمیگردد و نان میخورد، دوباره عصر میرود. بعضی وقتها خسته است، کمرش درد میکند و انگشتانش خشک میشود. اما وقتی میبیند خانه بدون قرض میچرخد، ادامه میدهد. دلتنگی برای مکتب هنوز هست، اما دیگر مثل قبل دردناک نیست. شاید چون عادت کرده یا چون زندگی اجازه نداد بیشتر فکر کند. با این حال، شبها گاهی کتابهایش را ورق میزند. بعضی درسها را یادش رفته، بعضی را نه. هنوز میگوید: «اگر باز شود، برمیگردم.» اما این را آرام میگوید، طوری که اگر نشد، خودش هم نشنود. وقتی از فاطمه میپرسی چه پیامی برای دختران دیگر دارد، زیاد حرف نمیزند. بعد از مکثی طولانی میگوید: «امید را کسی به ما نمیدهد. خودمان باید نگهش داریم. حتی اگر کوچک باشد. حتی اگر فقط برای زندهماندن باشد.» او کفش رنگ میکند؛ نه برای افتخار و نه برای داستانشدن، فقط برای اینکه خانهشان خاموش نماند. فاطمه قهرمان نیست، فقط دختری است که وقتی راه بسته شد، ایستاد و راه دیگری پیدا کرد؛ راهی که سخت است، اما واقعی است. نویسنده: سارا کریمی
وقتی سمیرا دستان خاکآلودش را از میان بوتههای سبزی بیرون کشید و کمرش را صاف کرد، آفتاب داغ تابستان بر زمینهای کشاورزی اطراف شهر میتابید. صدای کارگران از گوشههای مختلف مزرعه شنیده میشد و بوی خاک نمخورده در هوا پیچیده بود. او شالش را کمی روی سرش مرتب کرد و بطری آب را از کنار جعبههای پلاستیکی برداشت. جرعهای نوشید و نگاهش را به جاده باریکی دوخت که در فاصلهای نهچندان دور از مزرعه قرار داشت. در همان لحظه، دختری جوان با بایسکل از آن جاده عبور کرد. عبورش تنها چند ثانیه طول کشید، اما برای سمیرا کافی بود تا زمان در ذهنش متوقف شود. انگار ناگهان از میان مزرعهای در ایران، به سالهای دورتر، به بامیان، به کوهستانها و جادههایی بازگشته بود که زمانی تمام زندگیاش را در خود جا داده بودند. او آرام لبخند زد، اما لبخندی که خیلی زود در گوشه لبهایش محو شد. سالها گذشته بود، اما هنوز دیدن یک بایسکل میتوانست قلبش را به درد بیاورد. هنوز هم وقتی صدای چرخهایی را میشنید که روی آسفالت میغلتیدند، چیزی در وجودش بیدار میشد؛ چیزی که نه مهاجرت توانسته بود خاموشش کند و نه سختیهای زندگی در غربت. سمیرا در یکی از روستاهای ولایت بامیان به دنیا آمده بود؛ جایی که کوههای بلند در هر سو دیده میشدند و زمستانهای طولانی و سرد بخشی از زندگی مردم بودند. خانوادهاش مانند بسیاری از خانوادههای آن منطقه، زندگی سادهای داشتند. پدرش کارمند یک اداره محلی بود و مادرش بیشتر عمرش را صرف بزرگ کردن فرزندان و رسیدگی به خانه کرده بود. آنها ثروتمند نبودند، اما تلاش میکردند فرزندانشان فرصتهایی داشته باشند که خودشان در جوانی نداشتند. سمیرا از کودکی با دیگر دختران تفاوتهایی داشت. نمیتوانست ساعتهای طولانی در خانه بماند. همیشه به بیرون رفتن، حرکت کردن و تجربه کردن چیزهای تازه علاقه داشت. وقتی همسنوسالانش با عروسک بازی میکردند، او بیشتر دوست داشت در تپههای اطراف بدود یا همراه برادرانش به بیرون از روستا برود. مادرش گاهی با لبخند میگفت: «این دختر انگار باد را در دلش پنهان کرده است.» اولین بار در حدود سیزدهسالگی بود که بایسکلسواری توجهش را جلب کرد. یکی از اقاربشان بایسکلی داشت و سمیرا با اصرار فراوان از او خواست اجازه دهد چند دقیقه آن را امتحان کند. بار اول زمین خورد، بار دوم هم تعادلش را از دست داد، اما بار سوم توانست چند متر رکاب بزند. همان چند متر کافی بود تا احساس کند چیزی را یافته که سالها دنبالش بوده است. پس از آن، هر فرصتی پیدا میکرد تمرین میکرد. مدتی بعد پدرش با وجود مشکلات مالی برایش یک بایسکل دستدوم خرید. سمیرا آن روز را هنوز هم یکی از بهترین روزهای زندگیاش میداند. ساعتها بایسکل را تمیز کرد و شب هنگام آن را کنار اتاقش گذاشت. حتی چند بار نیمهشب بیدار شد تا مطمئن شود هنوز همانجا قرار دارد. سالهای بعد برای او سالهای رشد و امید بودند. بایسکلسواری در بامیان میان دختران رونق گرفته بود و سمیرا توانست به گروهی از دختران ورزشکار بپیوندد. آنها با وجود امکانات محدود تمرین میکردند. گاهی مسیرهای طولانی را رکاب میزدند و گاهی در مسابقات محلی شرکت میکردند. بسیاری از مردم از آنها حمایت میکردند و بسیاری نیز نگاه انتقادی داشتند، اما دختران جوانی مانند سمیرا بیشتر به رویاهای خود فکر میکردند تا به حرف دیگران. برای سمیرا، بایسکل تنها یک ورزش نبود. او احساس میکرد هنگام رکاب زدن به انسانی تبدیل میشود که میتواند سرنوشتش را خودش انتخاب کند. وقتی از میان درههای بامیان عبور میکرد و باد موهایش را تکان میداد، باور داشت آینده میتواند متفاوت از گذشته باشد. او آرزو داشت روزی مربی شود و به دختران دیگر آموزش دهد و حتی در مسابقات بینالمللی شرکت کرده و پرچم افغانستان را با افتخار حمل کند. اما زندگی همیشه مطابق رویاهای انسان پیش نمیرود. تحولات سیاسی افغانستان همه چیز را تغییر داد. روزهایی که ابتدا تنها با نگرانی و شایعات همراه بودند، بهتدریج به واقعیتی تلخ تبدیل شدند. محدودیتها یکی پس از دیگری از راه رسیدند. بسیاری از فعالیتهایی که زمانی عادی به نظر میرسیدند، ناگهان ناممکن شدند. برای دخترانی مانند سمیرا، این تغییرات تنها یک خبر سیاسی نبود، بلکه تغییری بود که مستقیماً بر زندگی روزمره و آیندهشان اثر میگذاشت. تمرینهای ورزشی متوقف شدند. مسابقات لغو گردیدند. فضای ناامیدی بهتدریج میان ورزشکاران دختر گسترش یافت. سمیرا بارها امیدوار بود شرایط بهتر شود، اما هر بار امیدش کمرنگتر از قبل بازمیگشت. بایسکلش روزبهروز بیشتر در گوشه خانه باقی میماند و گرد و خاک روی آن مینشست. هر بار که از کنار آن عبور میکرد، احساس میکرد بخشی از زندگیاش را از دست داده است. ماهها گذشت و مشکلات اقتصادی نیز بیشتر شدند. خانوادهها نگران آینده فرزندانشان بودند. بسیاری از همسایهها تصمیم به مهاجرت گرفتند و کمکم خانواده سمیرا نیز با این پرسش روبهرو شدند که آیا باید در افغانستان بمانند یا نه. تصمیم آسانی نبود. هیچکس دلش نمیخواست خانه، خاطرات و سرزمینش را ترک کند، اما واقعیتهای زندگی گاهی انسان را به انتخابهایی وادار میکنند که هرگز تصورش را نمیکرد. پس از ماهها فکر و مشورت، خانواده تصمیم گرفتند راهی ایران شوند. شبی که سمیرا آخرین وسایلش را جمع میکرد، چند بار به بایسکلش نگاه کرد. نمیتوانست آن را همراه خود ببرد. برای دقایقی کنار آن نشست و دستش را روی فرمان کشید. هیچکس در اتاق نبود، اما اشکهایش بیصدا روی گونههایش جاری شدند. احساس میکرد بخشی از وجودش را پشت سر میگذارد. سفر مهاجرت طولانی و خستهکننده بود. آنها مانند هزاران خانواده دیگر با امید یافتن زندگی بهتر راهی کشوری شدند که بسیاری از افغانها سالها در آن کار و زندگی کرده بودند. اما رسیدن به ایران پایان مشکلات نبود، بلکه آغاز فصل تازهای از دشواریها بود. خانواده سمیرا در منطقهای کشاورزی ساکن شدند. در آنجا بیشتر مهاجران در مزارع و باغها کار میکردند. برای تأمین هزینههای زندگی، همه اعضای خانواده مجبور بودند سهمی در کار داشته باشند و سمیرا نیز خیلی زود همراه پدر و مادرش وارد کار شد. روزهایش از سپیدهدم آغاز میشد. پیش از طلوع کامل خورشید، راهی مزرعه میشدند. ساعتها در گرما کار میکردند؛ سبزی میکاشتند، علفهای هرز را جمع میکردند، محصول برداشت میکردند و جعبهها را برای فروش آماده میساختند. دستهای سمیرا که زمانی به گرفتن فرمان بایسکل عادت داشتند، اکنون از کار مداوم زبر و خشن شده بودند. در آغاز، این تغییر برایش بسیار دشوار بود. گاهی شبها از شدت خستگی نمیتوانست راحت بخوابد. اما چیزی که بیش از خستگی جسمی آزارش میداد، احساس دور شدن از رویایی بود که سالها برای آن تلاش کرده بود. با این حال، تلاش کرد تسلیم نشود. هرچند زندگی جدید فرصت زیادی برای ورزش باقی نمیگذاشت، اما سمیرا هر زمان که امکان داشت به رویاهایش برمیگشت. بعضی عصرها مسیرهای طولانی را پیاده میرفت تا بایسکلسوارانی را ببیند که در جادههای اطراف تمرین میکردند. گاهی ویدیوهای مسابقات جهانی را در تلفن همراهش تماشا میکرد و با دقت حرکات ورزشکاران را دنبال میکرد. مدتی بعد توانست با پسانداز اندکی که از کارش جمع کرده بود، یک بایسکل دستدوم بخرد. روزی که آن را به خانه آورد، مادرش لبخند زد؛ او میدانست دخترش چه اندازه به این وسیله وابسته است. از آن پس، هرگاه فرصتی پیدا میکرد، صبح زود یا هنگام غروب رکاب میزد. شاید مسیرها کوتاه بودند و شاید دیگر خبری از مسابقات رسمی نبود، اما همان لحظات برایش ارزش فراوانی داشتند. در ذهنش دوباره در جادههای بامیان قرار میگرفت؛ جایی که دوستانش در کنارش رکاب میزدند و صدای خندههایشان در هوا میپیچید. گاهی هنگام کار در مزرعه، خاطرات گذشته ناگهان در ذهنش زنده میشد؛ روز گرفتن نخستین مدال یا موفقیت در مسابقات محلی. آن خاطرات به او یادآوری میکردند که پیش از مهاجرت، دختری بود که آرزوهای بزرگی داشت. سمیرا هنوز همان دختر است. سالهای زندگی در ایران به او صبر آموختند. یاد گرفت که گاهی انسان نمیتواند مسیر زندگی را انتخاب کند، اما میتواند امیدش را حفظ کند. او هرگز از آرزوی بازگشت دست نکشید. هر بار که نام بامیان را میشنود، تصویر جادههایش در ذهنش زنده میشود. هر بار که عکس بند امیر یا کوههای سر به فلک کشیده ولایتش را میبیند، قلبش فشرده میشود. او بارها به مادرش گفته است که اگر روزی شرایط تغییر کند، نخستین کاری که انجام خواهد داد بازگشت به بامیان است؛ نه فقط برای دیدن خانه، بلکه برای رکاب زدن در همان جادههایی که رویاهایش در آن شکل گرفته بودند. سمیرا میداند شاید آن روز به این زودیها نرسد، اما باور دارد امید آخرین چیزی است که باید از دست برود. اکنون هر روز صبح که برای کار راهی مزرعه میشود، خورشید همانگونه طلوع میکند که سالها پیش بر کوههای بامیان طلوع میکرد. او میان بوتههای سبزی کار میکند، عرق میریزد و برای خانواده تلاش میکند، اما در گوشهای از ذهنش هنوز دختری زندگی میکند که با تمام نیرو رکاب میزند و به سوی افق میرود. شاید زندگی او را از جادههای بامیان تا مزارع ایران کشانده باشد، اما نتوانسته عشقش به بایسکلسواری را از او بگیرد. هنوز هم شبها در خواب، خود را در میان مسابقهای میبیند که دختران زیادی در آن حضور دارند؛ باد کوهستان صورتش را نوازش میدهد و او با تمام توان رکاب میزند. در آن رویاها هیچ مانعی وجود ندارد؛ هیچ محدودیتی نیست و هیچ دختری مجبور نیست آرزوهایش را کنار بگذارد. شاید به همین دلیل است که سمیرا هنوز تسلیم نشده است. زیرا در دلش یقین دارد روزی دوباره به سرزمینش بازخواهد گشت؛ روزی که بایسکلش را برمیدارد، در جادههای بامیان رکاب میزند و در کنار دختران دیگر مسابقهای را آغاز میکند که سالها پیش ناتمام مانده بود. نویسنده: سارا کریمی
باران بهاری آرام و بیصدا بر بامهای کابل میبارید. مروه کنار پنجره اتاقش نشسته بود و به صفحه لپتاپ خیره شده بود. خطوط پیچیدهای از کد روی صفحه دیده میشد؛ کدهایی که برای یک شرکت در عراق مینوشت. چند دقیقه بعد، پروژه را ارسال کرد و پیام کوتاهی از مدیرش دریافت نمود: «کار عالی بود.» مروه لبخند زد؛ اما لبخندی که خیلی زود محو شد. نگاهش از صفحه لپتاپ به سوی قفسه کوچکی در گوشه اتاق رفت. میان چند کتاب قدیمی، کارت کانکور و چند جزوه دانشگاهی هنوز نگهداری میشد؛ یادگار روزهایی که تصور میکرد آیندهاش در تالارهای دانشگاه کابل رقم خواهد خورد، نه در اتاق کوچکی که سه سال تمام به صنف درسی، دفتر کار و دنیای او تبدیل شده بود. او ۲۱ سال داشت، اما احساس میکرد در این سه سال به اندازه یک دهه تجربه اندوخته است. روزهایی را پشت سر گذاشته بود که هر کدام میتوانست زندگی یک انسان را تغییر دهد. گاهی وقتی به گذشته فکر میکرد، همهچیز مانند فیلمی طولانی از برابر چشمانش عبور میکرد؛ از روزهای پرشور آمادگی کانکور تا روزی که خبر بسته شدن دانشگاهها را شنید و احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. مروه در یکی از محلههای متوسط کابل بزرگ شده بود. خانوادهاش زندگی سادهای داشتند. پدرش سالها در بخش اداری یک شرکت خصوصی کار کرده بود و مادرش خانهدار بود. درآمد خانواده هیچگاه زیاد نبود؛ اما آنچه در خانه آنها ارزش داشت، اهمیت دادن به آموزش بود. پدر مروه همیشه میگفت: «ثروتی که کسی نتواند از تو بگیرد، علم است.» شاید همین جمله بود که از کودکی در ذهن مروه ریشه دواند. او برخلاف بسیاری از دختران همسنوسال خود، علاقه عجیبی به فناوری داشت. زمانی که دیگران درباره لباسها یا سرگرمیهای روزمره صحبت میکردند، مروه دوست داشت بداند برنامههای داخل تلفن همراه چگونه ساخته میشوند و چرا یک وبسایت با فشردن یک دکمه باز میشود. این پرسشها برای بسیاری عجیب به نظر میرسید، اما برای او آغاز یک علاقه عمیق بود. در دوران مکتب، او از شاگردان ممتاز صنف به شمار میرفت. بیشتر وقتش میان کتابها سپری میشد. هرگاه برق خانه قطع نمیشد، تا نیمههای شب مطالعه میکرد. مادرش بارها او را تشویق میکرد که کمی استراحت کند، اما مروه میدانست که رسیدن به رؤیاهایش بدون تلاش ممکن نیست. وقتی به صنف دوازدهم رسید، هدفش کاملاً روشن بود: قبولی در رشته کامپیوترساینس دانشگاه کابل. این دانشگاه برای او تنها یک مرکز آموزشی نبود، بلکه نماد آیندهای بود که سالها در ذهن خود ساخته بود. او میخواست روزی برنامهنویسی حرفهای شود، نرمافزار طراحی کند و برای حل مشکلات جامعه از فناوری بهره بگیرد. سال کانکور یکی از دشوارترین سالهای زندگیاش بود. بسیاری از شبها در حالی به خواب میرفت که کتاب روی سینهاش قرار داشت. گاهی از شدت خستگی چشمانش میسوخت، اما باز هم درس میخواند. پدرش که تلاش او را میدید، هرچند توان مالی چندانی نداشت، هر آنچه در توانش بود برای تهیه کتابها و پرداخت هزینه کورسهای آموزشی انجام میداد. روز اعلام نتایج کانکور، خانه آنها حالوهوای دیگری داشت. مروه از صبح چندین بار سایت نتایج را باز کرده بود. دستهایش میلرزید و قلبش بهشدت میتپید. وقتی سرانجام نام خود را در میان پذیرفتهشدگان رشته کامپیوترساینس دانشگاه کابل دید، برای چند لحظه نتوانست حرفی بزند. مادرش که متوجه اشکهای دخترش شد، تصور کرد اتفاق بدی رخ داده است. اما مروه تنها صفحه تلفن را به او نشان داد. چند ثانیه بعد، صدای گریه و خنده هر دو در خانه پیچید. آن شب یکی از شادترین شبهای زندگی خانواده بود. پدرش با افتخار به دوستان و خویشاوندان زنگ میزد و خبر قبولی دخترش را میداد. همسایهها برای تبریک آمدند و همه از آینده روشن مروه سخن میگفتند. اما هیچکس نمیدانست که این شادی چندان دوام نخواهد آورد. متن بسیار طولانی است و ویرایش کامل آن در یک پیام جا نمیشود. بخش نخست را بهصورت حرفهای ویرایش کردم. بخشهای بعدی را نیز میتوانم به همین سبک، کاملاً منسجم و آماده نشر ویرایش کنم. چند ماه بعد، زمانی که محدودیتهای آموزشی برای دختران افزایش یافت و سرانجام دروازههای دانشگاهها به روی آنان بسته شد، زندگی مروه وارد مرحلهای شد که هرگز تصورش را نمیکرد. او هنوز روز شنیدن آن خبر را بهوضوح به یاد دارد. در خانه نشسته بود که خبر را از طریق شبکههای اجتماعی دید. ابتدا تصور کرد شایعهای بیش نیست. چند بار خبر را خواند و سپس سایتهای مختلف را بررسی کرد؛ اما هرچه بیشتر میخواند، واقعیت تلختر و سنگینتر به نظر میرسید. آن شب نتوانست بخوابد. تمام نقشههایی که برای آینده خود کشیده بود، ناگهان در هالهای از ابهام فرو رفت. روزهای بعد، هر بار که به کتابهای دانشگاهیاش نگاه میکرد، احساس سنگینی عجیبی در قلبش پدید میآمد. هفتهها گذشت. بسیاری از دختران همسنوسال او دچار ناامیدی شده بودند. برخی دیگر درس نمیخواندند، بعضی در اندیشه مهاجرت بودند و گروهی نیز به اجبار مسیرهای دیگری را انتخاب کرده بودند. مروه نیز روزهای سختی را پشت سر گذاشت. گاهی ساعتها در اتاقش مینشست و به آینده فکر میکرد. او برای رسیدن به دانشگاه سالها تلاش کرده بود و اکنون نمیدانست باید چه کند. اما در میان همان روزهای دشوار، تصمیمی گرفت که مسیر زندگیاش را تغییر داد. او با خود گفت: «اگر امکان رفتن به دانشگاه را ندارم، نباید یادگیری را متوقف کنم.» این تصمیم ساده نبود. در افغانستان، یادگیری آنلاین با چالشهای فراوانی همراه است؛ اینترنت گران و ضعیف است، برق بهطور مداوم قطع میشود و بسیاری از منابع آموزشی بهآسانی در دسترس نیست. با این حال، مروه از همان امکانات محدود نیز به بهترین شکل استفاده کرد. او ساعتهای طولانی را صرف تماشای آموزشهای رایگان کرد. هر روز برنامهای مشخص برای خود تنظیم میکرد. صبحها مطالعه میکرد، بعدازظهرها به انجام تمرینهای برنامهنویسی میپرداخت و شبها پروژههای آموزشی را تکمیل میکرد. در آغاز، همهچیز دشوار بود. بارها به بنبست میرسید. گاهی ساعتها روی یک مشکل کار میکرد و راهحلی برای آن نمییافت. روزهایی نیز بود که اینترنت بهدرستی کار نمیکرد و تمام برنامههایش را بر هم میزد. اما او دست از تلاش نکشید. ماهها به سال تبدیل شد و تلاشهای او بهتدریج نتیجه داد. مروه زبانهای مختلف برنامهنویسی را آموخت، وبسایت طراحی کرد و نمونهکارهای متعددی ساخت. او کمکم اعتمادبهنفس بیشتری پیدا کرد و دریافت که میتواند در بازار کار آنلاین نیز جایگاهی برای خود به دست آورد. در سال دوم، نخستین پروژه واقعی خود را دریافت کرد. مبلغ آن چندان زیاد نبود، اما برای او ارزش فراوانی داشت. آن پروژه ثابت کرد که مهارتهایش تنها در حد آموزش باقی نمانده و میتواند از آنها درآمد نیز کسب کند. وقتی نخستین درآمدش را به خانه آورد، مادرش با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. در شرایطی که مشکلات اقتصادی بسیاری از خانوادههای افغانستان را تحت فشار قرار داده بود، همان درآمد اندک نیز اهمیت زیادی داشت. پس از آن، پروژههای بیشتری به او سپرده شد. هر پروژه تجربهای تازه برایش به همراه داشت. گاهی مجبور میشد تا نیمههای شب بیدار بماند تا کارها را بهموقع تحویل دهد؛ اما از این خستگی شکایتی نداشت، زیرا احساس میکرد دوباره در مسیر رؤیاهایش قرار گرفته است. نقطه عطف زندگی او زمانی فرا رسید که با یک شرکت فناوری در عراق آشنا شد. این شرکت به دنبال برنامهنویسی بود که بتواند بهصورت دورکاری با آنان همکاری کند. مروه درخواست خود را ارسال کرد و پس از چند آزمون فنی و مصاحبه آنلاین، پذیرفته شد. آن روز یکی از مهمترین روزهای زندگیاش بود. اکنون او از کابل برای شرکتی در عراق کار میکرد؛ کاری که شاید چند سال پیش حتی تصور آن را نیز نمیکرد. درآمد ماهانه حدود ۲۵۰ دالر به او این امکان را داد تا بخشی از هزینههای خانواده را تأمین کند. پدرش دیگر مجبور نبود بهتنهایی بار تمام مشکلات اقتصادی را بر دوش بکشد. خواهران کوچکترش نیز با دیدن موفقیت او، انگیزه بیشتری برای یادگیری پیدا کردند. اما با وجود همه این موفقیتها، در قلب مروه هنوز جای خالی بزرگی وجود داشت. او همچنان آرزو دارد روزی وارد دانشگاه شود. هنوز وقتی نام دانشگاه کابل را میشنود، احساس خاصی پیدا میکند. دفترچه یادداشت کانکورش را نگه داشته است و جزوههایی را که برای آغاز درسهای دانشگاه تهیه کرده بود، هنوز کنار نگذاشته است. او باور دارد که آموزش آنلاین توانسته بخشی از مسیرش را هموار کند، اما دانشگاه چیز دیگری است. حضور در صنف، گفتوگو با استادان، کار روی پروژههای علمی و یادگیری در یک محیط آکادمیک، تجربهای است که همچنان در انتظار آن به سر میبرد. بزرگترین آرزوی مروه، بازگشایی دوباره دانشگاهها برای دختران است. او میخواهد تحصیلاتش را بهصورت رسمی ادامه دهد و دانش خود را در سطحی بالاتر گسترش بخشد. در ذهنش برنامههای بزرگی برای آینده دارد. میخواهد روزی مرکزی آموزشی برای دختران افغان ایجاد کند؛ مرکزی که در آن دختران بتوانند مهارتهای فناوری را بیاموزند و از این طریق به استقلال اقتصادی دست یابند. او بارها با دخترانی روبهرو شده است که به دلیل بسته بودن دانشگاهها احساس ناامیدی میکنند. هر بار تلاش کرده است به آنان امید بدهد و یادآور شود که یادگیری متوقف نشده است. مروه میداند که مسیر پیش رویش هنوز طولانی است. میداند که چالشهای فراوانی در انتظار او و هزاران دختر دیگر وجود دارد. اما تجربه سه سال گذشته به او آموخته است که حتی در دشوارترین شرایط نیز میتوان راهی برای ادامه یافت. امروز، هر صبح پیش از آنکه کار روزانه خود را آغاز کند، چند دقیقهای به آینده میاندیشد؛ به روزی که دوباره دروازههای دانشگاه باز شوند، به روزی که بتواند بهعنوان یک دانشجوی کامپیوترساینس وارد صنف شود و رؤیایی را که سالها پیش آغاز کرده بود، ادامه دهد. تا آن روز، او در همان اتاق کوچک کابل به تلاش خود ادامه میدهد؛ اتاقی که در سه سال گذشته هم دانشگاهش بوده، هم دفتر کارش و هم پناهگاه امیدهایش. داستان مروه تنها داستان یک دختر نیست؛ بلکه روایت نسلی از دختران افغانستان است که با وجود محرومیت از آموزش رسمی، هنوز از آموختن دست نکشیدهاند و همچنان برای ساختن آیندهای بهتر تلاش میکنند. آنان نشان دادهاند که هیچ مانعی نمیتواند شعله امید و اشتیاق به یادگیری را بهطور کامل خاموش کند؛ زیرا رؤیاهایی که با دانش و اراده گره خورده باشند، حتی در سختترین شرایط نیز زنده میمانند. نویسنده: سارا کریمی
صبح هنوز بهطور کامل بر شهر مزارشریف سایه نیفکنده است. صدای اذان از مسجد محل به گوش میرسد و کوچههای باریک، آرامآرام از سکوت شبانه بیرون میآیند. در یکی از محلههای نسبتاً دور از مرکز شهر، جایی که خانههای خشتی و دیوارهای گلی هنوز بخشی از چهره محل را تشکیل میدهند، دختری جوان روز خود را زودتر از بسیاری از همسالانش آغاز میکند. او پس از ادای نماز صبح، حویلی کوچک خانه را جارو میکند، برای اعضای خانواده چای دم میکند و سپس راهی کارگاهی میشود که در چند سال گذشته نهتنها زندگی خودش، بلکه زندگی چندین زن و دختر دیگر را نیز تغییر داده است. چند سال پیش، زمانی که دروازههای مکاتب به روی دختران بسته شد، او دانشآموز یکی از صنفهای متوسطه بود. مانند بسیاری از دختران افغانستان، آرزوهای بزرگی در سر داشت. میخواست درس بخواند، تحصیلات عالی خود را ادامه دهد و روزی معلم، داکتر یا کارمند یکی از نهادهای دولتی شود. او کتابهایش را دوست داشت و از شاگردان ممتاز صنف به شمار میرفت. اما با بسته شدن مکتب، زندگیاش وارد مرحلهای شد که هرگز تصور آن را نمیکرد. او روزهای نخست را بهخوبی به یاد دارد؛ روزهایی که هر صبح از خواب بیدار میشد، اما دیگر لباس مکتب را بر تن نمیکرد. کتابهایش روی طاقچه اتاق باقی مانده بودند و دفترهایش آرامآرام زیر لایهای از گرد و خاک پنهان میشدند. هر بار که صدای زنگ مکتب همسایه را میشنید، قلبش فشرده میشد. او میگوید در آن روزها احساس میکرد بخشی از آیندهاش از او گرفته شده است. اما در خانوادهای که با مشکلات اقتصادی دستوپنجه نرم میکرد، فرصت زیادی برای غرق شدن در ناامیدی وجود نداشت. پدر خانواده کارگر روزمزد بود و درآمد اندکی داشت. قیمت مواد خوراکی روزبهروز افزایش مییافت و تأمین هزینههای زندگی دشوارتر میشد. او بارها شاهد بود که مادرش برای مدیریت مخارج خانه ساعتها فکر میکند و گاهی ناچار میشود برخی نیازهای ضروری را به زمان دیگری موکول کند. در همان روزها بود که او و برادرش درباره راهاندازی یک کار کوچک خانوادگی گفتوگو کردند. آنان سرمایه چندانی نداشتند و تجربهشان نیز محدود بود، اما باور داشتند که با اراده و پشتکار میتوانند راهی برای کسب درآمد پیدا کنند. پس از بررسی چندین گزینه، تصمیم گرفتند تولید مایع ظرفشویی را آغاز کنند؛ محصولی که تقریباً در هر خانه مورد استفاده قرار میگیرد و همواره بازار مصرف دارد. آغاز کار بسیار دشوار بود. آنان بخشی از پسانداز اندک خانواده را جمعآوری کردند و با آن مقدار کمی مواد اولیه خریدند. در یکی از اتاقهای خانه چند بشکه پلاستیکی، تعدادی بوتل خالی و وسایل ساده تهیه کردند. روزهای نخست ساعتها صرف یادگیری شیوه تولید، ترکیب مواد و آزمایش کیفیت محصول میشد. گاهی یک اشتباه کوچک باعث میشد تمام زحمات یک روز از بین برود و گاهی نیز محصول کیفیت لازم را نداشت و ناچار بودند دوباره از ابتدا شروع کنند. با این حال، ناامید نشدند. شبها پس از صرف شام کنار هم مینشستند و درباره راههای بهبود کار گفتوگو میکردند. برادرش مسئول تهیه مواد اولیه و بازاریابی شد و او بیشتر بر تولید و بستهبندی تمرکز کرد. کمکم نخستین سفارشهای کوچک از دکانهای محل دریافت شد. هرچند سود چندانی در میان نبود، اما همان سفارشها برای آنان نشانهای از امید و موفقیت به شمار میرفت. چند ماه بعد، کارگاه کوچک آنان در میان مردم محل شناخته شد. کیفیت محصولات بهبود یافت و مشتریان بیشتری به دست آوردند. دکاندارانی که در ابتدا با تردید به محصول آنان نگاه میکردند، اکنون سفارشهای بیشتری ثبت میکردند و تولید نیز افزایش یافت. در روزهای نخست، بسیاری از اطرافیان با دیده تردید به این کار نگاه میکردند. برخی باور نداشتند که یک دختر جوان بتواند در شرایط دشوار اقتصادی، کسبوکاری هرچند کوچک را مدیریت کند. اما او و برادرش تصمیم گرفتند به جای توجه به قضاوت دیگران، تمام انرژی خود را صرف پیشبرد کار کنند. با گذشت زمان، اعتماد مردم محل افزایش یافت و مشتریان دوباره برای خرید مراجعه کردند. هر موفقیت کوچک، انگیزه آنان را بیشتر میکرد. امروز نیز با وجود بهتر شدن وضعیت کارگاه، مشکلات همچنان وجود دارد. افزایش قیمت مواد اولیه، هزینههای حملونقل و رقابت در بازار از چالشهای روزمره آنان است. با این حال، زنان و دخترانی که در این کارگاه فعالیت میکنند باور دارند داشتن درآمد، هرچند اندک، بهتر از بیکاری است. در این زمان تصمیم گرفتند چند زن و دختر نیازمند محل را نیز به کار جذب کنند. نخستین زنی که به آنان پیوست، مادری بیوه بود که مسئولیت تأمین زندگی سه فرزندش را بر عهده داشت. پس از او زنان دیگری نیز به کارگاه آمدند. امروز در این کارگاه شش زن و سه دختر مشغول کار هستند. فضای کارگاه ساده است، اما در پس این سادگی، دهها داستان از تلاش و امید نهفته است. نویسنده: سارا کریمی
صدای کیبورد در اتاق کوچک ملیکا، بیشتر از هر صدای دیگری در خانه شنیده میشد. بیرون، کوچه هنوز در تاریکی سحر فرو رفته بود و برق، برای چندمین بار در آن هفته، قطع شده بود. تنها روشنایی اتاق، نور کمرنگ لپتاپی بود که با باتری نیمهجان کار میکرد. ملیکا شالش را محکمتر دور شانههایش پیچید و دوباره به صفحهٔ مانیتور خیره شد. چند خط کد هنوز مشکل داشت و باید پیش از طلوع آفتاب اصلاح میشد، چون مشتری منتظر بود وبسایتش صبح فعال شود. در گوشهٔ اتاق، مادرش روی تشک نازکی خوابیده بود و سرفههای خشک پدرش، هرچند دقیقه یکبار، سکوت خانه را میشکست. بوی چای سیاه و دود بخاری زغالی در هوا پیچیده بود. این اتاق کوچک حالا هم دفتر کار بود، هم صنف آموزشی، هم محل جلسههای آنلاین و هم جایی که پنج دختر جوان تلاش میکردند زندگیشان را از فروپاشی نجات دهند. سه سال پیش، هیچکدام از آنها تصور نمیکردند روزی سرنوشتشان به چنین جایی برسد. ملیکا و دوستانش در دانشکده کامپیوتر ساینس دانشگاه هرات درس میخواندند. آنها از معدود دخترانی بودند که خانوادههایشان اجازه داده بودند در رشتهای تخنیکی تحصیل کنند. بیشتر روزها تا عصر در لابراتوارهای دانشگاه میماندند؛ پروژه میساختند، روی طراحی وبسایت کار میکردند و دربارهٔ آینده حرف میزدند. ملیکا همیشه میگفت بعد از فراغت میخواهد یک شرکت تکنالوژی بسازد تا دختران افغان بتوانند بدون وابستگی در آن کار کنند. دوستانش به شوخی میگفتند: «اول بگذار فارغ شویم، بعد شرکت هم جور میکنیم.» اما آن شوخی، خیلی زود به حسرت تبدیل شد. وقتی دروازهٔ دانشگاهها بهروی دختران بسته شد، همهچیز ناگهان متوقف گردید. آن روز، فضای دانشگاه هرات شبیه خانهای بود که عزادار شده باشد. دختران آرام از دهلیزها عبور میکردند و هیچکس نمیدانست چه باید بگوید. بعضیها گریه میکردند و بعضیها فقط به زمین نگاه میدوختند. ملیکا هنوز آخرین باری را که از دروازهٔ دانشگاه بیرون شد به یاد دارد؛ روزی سرد که باد، خاک را در صحن دانشگاه میچرخاند و او احساس میکرد بخشی از زندگیاش همانجا جا مانده است. فقط یک سال تا فراغتشان باقی مانده بود. پس از آن، روزهای طولانی و سنگینی آغاز شد. ملیکا بیشتر وقتش را در خانه میگذراند. صبحها صدای رفتوآمد مردم در کوچه را میشنید و تا ظهر در اتاق خاموش مینشست. لپتاپش روی میز خاک میخورد. گاهی مادرش آهسته میگفت: «کاش حداقل درست تمام میشد.» پدرش چیزی نمیگفت، اما سکوتش سنگینتر از هر حرفی بود. وضعیت اقتصادی خانواده نیز هر روز بدتر میشد. پدرش که سالها کارگر ساختمانی بود، دیگر توان کار سنگین نداشت. قیمت آرد، روغن و مواد اولیه پیوسته بالا میرفت. بسیاری از شبها، مادرش تلاش میکرد غذا کمتر مصرف شود تا برای فردا هم چیزی باقی بماند. در همان روزها، چندین بار صحبت فروش لپتاپ ملیکا پیش آمد. مادرش میگفت شاید بتوانند با پول آن، چند ماه مواد غذایی بخرند. همین ترس باعث شد ملیکا دوباره لپتاپش را روشن کند. او شبی به چهار دوست نزدیکش ــ شبنم، سارا، نادیه و فرشته ــ پیام فرستاد. هر پنج نفر هنوز در شوک تعطیلی دانشگاه بودند. بعضیهایشان حتی برای مدتی کاملاً درس و برنامهنویسی را کنار گذاشته بودند. اما وقتی دوباره باهم صحبت کردند، متوجه شدند هنوز چیزی در وجودشان خاموش نشده است. آنها ساعتها دربارهٔ وضعیتشان حرف زدند؛ دربارهٔ ترس، بیکاری، فشار خانوادهها و آیندهای که ناگهان نامعلوم شده بود. در پایان همان تماس، ملیکا گفت: «اگر کسی برای ما فرصت نمیسازد، شاید مجبور شویم خودمان آن را بسازیم.» چند هفته بعد، آنها کارشان را آغاز کردند. نه دفتری وجود داشت و نه سرمایهای. تنها چیزی که داشتند، پنج لپتاپ قدیمی، اینترنت ضعیف و مهارتهایی بود که در دانشگاه آموخته بودند. آنها یک شرکت کوچک مجازی ساختند؛ تیمی که از خانههای مختلف در هرات باهم کار میکرد. ملیکا بیشتر مسئول هماهنگی پروژهها شد، شبنم طراحی وب انجام میداد، سارا روی دیتابیس کار میکرد، نادیه فرانتاند میساخت و فرشته آموزش و ارتباط با شاگردان را مدیریت میکرد. شروع کار بسیار دشوار بود. پیدا کردن مشتری در جامعهای که هنوز به کار آنلاین و مخصوصاً کار دختران اعتماد نداشت، ساده نبود. بعضیها وقتی میفهمیدند اعضای تیم دختر هستند، دیگر پاسخ نمیدادند. برخی مشتریها نیز حاضر نبودند پول کامل بپردازند. اما آنها مجبور بودند ادامه دهند، چون راه دیگری نداشتند. نخستین پروژهشان طراحی یک وبسایت ساده برای یک فروشگاه کوچک بود. پول آن پروژه آنقدر کم بود که حتی بهسختی هزینهٔ اینترنتشان را جبران میکرد، اما برای آن پنج دختر معنای دیگری داشت. آن پروژه ثابت کرد که هنوز میتوانند کار کنند، هنوز میتوانند درآمد داشته باشند و هنوز زندگیشان کاملاً متوقف نشده است. پس از آن، کمکم پروژههای بیشتری رسید. یک مرکز آموزشی از آنها سیستم ثبت شاگردان خواست. یک تجارت محلی نیز درخواست کرد دیتابیس محصولاتش را تنظیم کنند. بعضی شبها تا سحر بیدار میماندند تا پروژهها را تحویل دهند، چون اینترنت شبها بهتر بود. در زمستان، هنگام کار، دستهایشان از شدت سرما بیحس میشد. گاهی برق میرفت و آنها مجبور بودند با پاوربانک یا اینترنت موبایل، کار را ادامه دهند. اما چیزی که این شرکت را متفاوت ساخت، فقط پروژههای آنلاین نبود. روزی یکی از دختران همدانشگاهی سابقشان به ملیکا پیام داد و نوشت: «من دیگر هیچ امیدی ندارم؛ حداقل اگر بتوانم کدنویسی یاد بگیرم، شاید کاری پیدا کنم.» همین پیام باعث شد ایدهای تازه در ذهن ملیکا شکل بگیرد. آنها تصمیم گرفتند برای دخترانی که از دانشگاه و مکتب محروم شدهاند، صنفهای آنلاین برگزار کنند. در آغاز، فقط چند شاگرد داشتند؛ دخترانی خجالتی که بیشترشان دوربین را روشن نمیکردند. بعضیها از ترس مخالفت خانواده، در سکوت درس میخواندند. برخی دیگر فقط با یک موبایل ساده وارد صنف میشدند. اما همان صنفهای کوچک، بهتدریج بزرگتر شد. اکنون دخترانی از ولایتهای مختلف افغانستان در صنفهای آنلاین آنها شرکت میکنند. آنها طراحی وبسایت، مبانی برنامهنویسی، دیتابیس و کار با کمپیوتر را آموزش میدهند. بعضی از شاگردان، پس از چند ماه، توانستهاند پروژههای کوچک بگیرند و درآمد پیدا کنند. برای ملیکا، مهمترین لحظه زمانی است که یکی از شاگردانش میگوید توانسته با درآمد خودش برای خانوادهاش مواد غذایی بخرد یا هزینهٔ مکتب خواهرش را بپردازد. او میگوید: «ما شاید نتوانستیم سند فراغت بگیریم، اما نمیخواستیم تمام چیزهایی را که یاد گرفته بودیم، دفن کنیم.» امروز، آن پنج دختر هنوز مدرک دانشگاهی ندارند. هنوز وقتی از کنار دانشگاه هرات عبور میکنند، قلبشان فشرده میشود. هنوز حسرت صنفهای نیمهتمام و روز فراغت را در دل دارند. اما در میان تمام دشواریهای زندگی در افغانستان، آنها راه کوچکی برای ادامه دادن ساختهاند. در اتاقی که روزی فقط محل ناامیدی بود، حالا هر روز صدای کیبورد شنیده میشود؛ صدایی آرام اما مداوم، شبیه تلاش دخترانی که نمیخواهند زندگیشان در سکوت خاموش شود. نویسنده: سارا کریمی
پزشکان بریتانیا: شبکههای اجتماعی به اندازه سیگار برای جوانان مضر است
پزشکان در بریتانیا در تازهترین مورد اعلام کردند که شبکههای اجتماعی از نظر تهدید برای سلامت جوانان در سطح مشابه با سیگار قرار دارند. آکادمی دانشکدههای سلطنتی پزشکی بریتانیا، با نشر گزارشی گفته است که پزشکان باید هنگام معاینه روزمره بیماران جوان، از آنها درباره مدت استفاده از صفحهنمایش و شبکههای اجتماعی نیز بپرسند. این گزارش در پاسخ به درخواست مشورت دولت بریتانیا درباره استفاده افراد زیر ۱۶ سال از شبکههای اجتماعی ارائه شده است. همچنین بیبیسی جهانی در گزارش نوشته است که در میان جامعه علمی گستردهتر هنوز اجماع روشنی وجود ندارد که استفاده از صفحهنمایش بهطور کلی برای کودکان زیانبار است. حکومت بریتانیا در حال بررسی ممنوعیت استفاده از شبکههای اجتماعی برای جوانان زیر ۱۶ سال است؛ اقدامی که برای نخستین بار در استرالیا انجام شد و برخی کشورهای دیگر نیز در تلاش برای رفتن به این سمت هستند. در عین حال، لیز کندال، وزیر فناوری بریتانیا گفته است که اقدامات تازه درباره استفاده افراد زیر ۱۶ سال از شبکههای اجتماعی تا پایان سال اجرا خواهد شد. وی در ادامه تاکید کرده است که پاسخ دولت به روند مشورتها در تابستان ارائه خواهد شد و اقدامات عملی تا پایان سال انجام میشود. قابل ذکر است که از ماه مارچ، حکومت بریتانیا از والدین و کودکان خواسته است درباره اقداماتی مانند محدودیت زمانی استفاده از برنامهها در شب، بررسیهای سختگیرانهتر سن کاربران و راهکارهای افزایش امنیت آنلاین نظر دهند. برخی از این طرحها نیز در تعدادی از خانهها بهصورت آزمایشی اجرا شدهاند.
کمکاری تیروئید در زنان؛ اختلالی خاموش اما قابل کنترل
تیروئید یکی از مهمترین غدد بدن است که در جلوی گردن قرار دارد و وظیفهی آن تولید هورمونهایی است که بر سوختوساز، انرژی، وزن، خلقوخو و حتی باروری تأثیر میگذارند. وقتی این غده نتواند به اندازهی کافی هورمون تولید کند، بدن وارد حالتی به نام کمکاری تیروئید میشود. این اختلال در زنان چندین برابر شایعتر از مردان است و علائم آن گاهی آنقدر آهسته پیش میرود که تا مدتها فرد متوجه بیماری نمیشود. چرا زنان بیشتر به کمکاری تیروئید مبتلا میشوند؟ عامل اصلی این تفاوت جنسیتی را میتوان در تأثیر هورمونهای زنانه جستوجو کرد. نوسانات هورمون استروژن در دوران قاعدگی، بارداری و یائسگی میتواند بر عملکرد تیروئید اثر بگذارد. علاوه بر این، بیماریهای خودایمنی مانند هاشیموتو که عامل شایع کمکاری تیروئید است، در خانمها بیشتر دیده میشود. وراثت، استرس مزمن، کمبود ید در رژیم غذایی و حتی مصرف برخی داروها نیز از عوامل کمکی محسوب میشوند. علائم کمکاری تیروئید در زنان علائم این بیماری ممکن است نامشخص و شبیه خستگی معمولی یا افسردگی باشند، اما با دقت بیشتر میتوان نشانههای زیر را تشخیص داد: احساس خستگی یا خوابآلودگی مداوم افزایش وزن بیدلیل یا مشکل در کاهش وزن خشکی پوست و ریزش مو سردی دست و پا حتی در هوای معمولی کاهش تمرکز، کندی ذهن و فراموشی اختلال در چرخه قاعدگی یا مشکلات باروری یبوست مزمن تورم در ناحیه گردن (در موارد پیشرفته) اگر چند مورد از این علائم با هم وجود داشته باشد، حتماً باید آزمایش خون انجام شود تا سطح هورمونهای TSH، T3 و T4 بررسی گردد. تشخیص و اهمیت مراقبت پزشکی تشخیص کمکاری تیروئید صرفاً با علائم ظاهری ممکن نیست؛ باید از راه آزمایشهای دقیق، وضعیت هورمونها مشخص شود. پزشک پس از مشاهده نتایج، معمولاً داروی لووتیروکسین را تجویز میکند تا مقدار هورمون تیروئید در بدن تنظیم شود. میزان مصرف این دارو باید متناسب با نیاز فرد باشد و تحت نظر پزشک تغییر کند. بیتوجهی به درمان باعث مشکلات قلبی، تورم بدن، افسردگی شدید و حتی ناباروری میشود؛ بنابراین پیگیری منظم آزمایشها ضروری است. نقش تغذیه و سبک زندگی در کنترل بیماری اگرچه داروی تیروئید اساس درمان محسوب میشود، اما رژیم غذایی و سبک زندگی سالم میتواند اثربخشی آن را افزایش دهد: مصرف ید کافی؛ نمکهای یددار استفاده کنید، اما زیادهروی نکنید. خوردن غذاهای سرشار از سلنیوم و زینک مثل ماهی، تخممرغ و مغزها برای عملکرد بهتر تیروئید مفید است. پرهیز از مصرف زیاد سویا و کافئین، چون جذب داروهای تیروئیدی را کاهش میدهند. ورزش منظم باعث افزایش انرژی، کنترل وزن و بهبود خلقوخو میشود. خواب کافی و اجتناب از استرس روزانه نیز در بهبود وضعیت هورمونی نقش مهمی دارند. کمکاری تیروئید و بارداری برای زنان باردار، کنترل تیروئید اهمیت دوچندان دارد. در دوران بارداری، بدن به مقدار بیشتری هورمون تیروئید نیاز دارد تا رشد سالم جنین انجام شود. اگر مادر درمان نشده باشد، خطر زایمان زودرس، سقط جنین یا آسیبهای رشد عصبی در جنین افزایش مییابد. بنابراین زنان باید پیش از بارداری و در طول آن چندین بار سطح هورمونهای تیروئید را بررسی کنند. آیا کمکاری تیروئید قابل درمان کامل است؟ در اغلب موارد، این اختلال قابل کنترل است، ولی نه همیشه قابل درمان کامل. با مصرف منظم دارو و رعایت توصیههای پزشکی، فرد میتواند زندگی طبیعی داشته باشد. برخی بیماران پس از چند سال ممکن است نیاز به کاهش دوز دارو داشته باشند، اما قطع دارو بدون نظر پزشک خطرناک است. جمعبندی کمکاری تیروئید در زنان بیماریای خاموش و تدریجی است که در صورت تشخیص بهموقع کاملاً قابل کنترل میباشد. زنان باید نسبت به تغییرات جسمی و روانی خود آگاه باشند و آزمایش تیروئید را در چکاپ سالانهی خود قرار دهند. رعایت تغذیه مناسب، مدیریت استرس و همکاری با پزشک متخصص باعث میشود این اختلال هیچ مانعی برای داشتن زندگی سالم و پرانرژی نباشد. نویسنده: داکتر معصومه پارسا
مهناز حقیقت؛ شاعر امید و هویت زنانه
ادبیات معاصر افغانستان در دهههای اخیر شاهد حضور پررنگ زنان شاعر و نویسندهای بوده است که با بهرهگیری از زبان شعر، تجربههای فردی و اجتماعی زنان را بازتاب دادهاند. در این میان، مهناز حقیقت از جمله شاعران جوان و معاصر افغانستان است که توانسته با سرودههای خود جایگاهی در فضای ادبی و فرهنگی کشور به دست آورد. او از نسلی است که تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی افغانستان را از نزدیک تجربه کرده و همین تجربهها در بسیاری از آثارش انعکاس یافته است. مهناز حقیقت در سال ۱۳۶۷ خورشیدی در شهر هرات چشم به جهان گشود. هرات از دیرباز یکی از مهمترین مراکز فرهنگی و ادبی جهان فارسی به شمار میرود و در طول تاریخ خاستگاه بسیاری از شاعران، نویسندگان و هنرمندان بوده است. رشد در چنین فضایی، زمینه آشنایی مهناز حقیقت را با ادبیات و شعر فراهم ساخت. او تحصیلات خود را تا مقطع بکلوریا ادامه داد و از سالهای جوانی به فعالیتهای فرهنگی و ادبی روی آورد. حقیقت علاوه بر سرودن شعر، در برنامهها و فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی نیز حضور داشته است. شماری از آثار او در نشریات فرهنگی و ادبی افغانستان از جمله مجله جامعه مدنی، نشریه پامیر و هفتهنامه عقاب منتشر شدهاند. همچنین برخی از سرودههای او در برنامههای مرتبط با حقوق زنان و منع خشونت علیه زنان خوانده شده و مورد توجه فعالان فرهنگی قرار گرفتهاند. حضور او در چنین برنامههایی نشان میدهد که شعر برای وی تنها ابزاری هنری نیست، بلکه وسیلهای برای بیان دغدغههای اجتماعی و انسانی نیز به شمار میرود. برای درک بهتر جایگاه مهناز حقیقت، باید به جایگاه شعر زنان در افغانستان معاصر نیز توجه کرد. شعر زنان افغانستان در دهههای اخیر مسیر تازهای را پیموده است. اگر در گذشته بسیاری از زنان شاعر به دلیل محدودیتهای اجتماعی کمتر فرصت حضور در عرصه ادبی را داشتند، در سالهای پسین نسل تازهای از شاعران زن توانستند صدای خود را به جامعه برسانند. این شاعران نه تنها به موضوعات عاشقانه و عاطفی پرداختند، بلکه مسائل اجتماعی، حقوق زنان، هویت، آزادی، جنگ، مهاجرت و امید را نیز در آثار خود مطرح کردند. مهناز حقیقت به این نسل تعلق دارد. او را میتوان در شمار شاعران زن نسل نو افغانستان دانست که شعر را به ابزاری برای بیان امید، مقاومت و توانمندی زنان تبدیل کردهاند. هرچند او در سطح شهرت و تأثیرگذاری با چهرههایی چون نادیا انجمن و خالده فروغ قابل مقایسه نیست، اما در میان شاعران جوان هرات جایگاه قابل توجهی دارد و آثارش بازتابدهنده بخشی از دغدغههای زنان معاصر افغانستان است. شعر مهناز حقیقت در امتداد جریان شعر اجتماعی و زنانه افغانستان قرار میگیرد. در آثار او موضوعاتی چون امید، آزادی، هویت زن، عدالت اجتماعی، مقاومت در برابر تبعیض، عشق به زندگی و پایداری در برابر دشواریها حضوری پررنگ دارند. او میکوشد تجربههای زیسته زنان افغان را با زبانی صمیمی و قابل فهم بیان کند و از همین رهگذر با مخاطبان گستردهتری ارتباط برقرار سازد. یکی از مهمترین ویژگیهای شعر مهناز حقیقت، زبان روان و دوری از پیچیدگیهای افراطی است. او بیش از آنکه در پی بازیهای زبانی و ساختارهای دشوار باشد، تلاش میکند پیام و احساس خود را به شکلی روشن به مخاطب منتقل کند. همین امر باعث شده است که شعرهایش برای خوانندگان عام و خاص قابل درک و تأثیرگذار باشند. در بسیاری از سرودههای او عناصر طبیعت همچون سنگ، جوانه، قله، شعله و آشیانه به عنوان نمادهای مقاومت، رشد و امید به کار رفتهاند. نگاه زنانه یکی دیگر از ویژگیهای برجسته آثار اوست. در شعرهای مهناز حقیقت، زن شخصیتی فعال، آگاه و توانمند دارد؛ زنی که در برابر محدودیتها و نابرابریها تسلیم نمیشود و برای دستیابی به آرزوهایش تلاش میکند. این رویکرد سبب شده است که بسیاری از اشعار او بازتابی از خواستهها و آرمانهای زنان افغان باشد. هرچند تاکنون مجموعه شعری مستقلی از او به طور گسترده معرفی نشده است، اما آثارش در نشریات و مجموعههای مختلف ادبی منتشر شدهاند. شعرهای او بیشتر در قالب غزل و شعر آزاد سروده شده و از نظر محتوایی بر مسائل اجتماعی، انسانی و عاطفی تمرکز دارند. از دیدگاه نقد ادبی، شعر مهناز حقیقت را میتوان در حوزه شعر متعهد و اجتماعی قرار داد. در آثار او نوعی اعتراض آرام و سازنده دیده میشود؛ اعتراضی که به جای تکیه بر خشم و نفی، بر امید، آگاهی و تغییر تأکید دارد. شعرهای او به مسائل اجتماعی واکنش نشان میدهند، اما در عین حال از جنبههای عاطفی و انسانی نیز برخوردارند. صداقت در بیان احساسات و نزدیکی شعر به واقعیتهای زندگی از جمله نقاط قوت آثار او به شمار میروند. در کنار این ویژگیها، برخی منتقدان ممکن است معتقد باشند که شعرهای او برای دستیابی به جایگاهی برجستهتر در ادبیات معاصر، نیازمند تجربههای گستردهتر در زمینه زبان و فرم هستند. با این حال، سادگی، صمیمیت و پیام روشن شعرهایش سبب شده است که آثار او در میان مخاطبان جایگاه ویژهای پیدا کنند. یکی از نمونههای شاخص شعر مهناز حقیقت، سرودهای است که با مصرع «دوباره از دل سنگها جوانه خواهم زد» آغاز میشود. این شعر را میتوان بازتابی از مهمترین مؤلفههای فکری و هنری شاعر دانست. در این سروده، امید، پایداری، مقاومت و خودباوری در قالب زبانی روان و تصاویری تأثیرگذار بیان شدهاند. در این شعر، گوینده شخصیتی است که در برابر دشواریها تسلیم نمیشود و همواره به امکان آغاز دوباره باور دارد. فضای کلی شعر سرشار از حرکت، تلاش و امید است. شاعر از مخاطب میخواهد که به ظرفیتهای درونی خود ایمان داشته باشد و در برابر موانع زندگی ایستادگی کند. این نگاه با تجربه تاریخی و اجتماعی زنان افغانستان نیز پیوند مییابد؛ زنانی که در سالهای طولانی با محدودیتها و دشواریهای فراوان روبهرو بودهاند اما همچنان برای دستیابی به آرزوهای خود تلاش میکنند. بیت پایانی شعر، مهمترین بخش آن به شمار میرود. شاعر در برابر نگاههایی که زن را موجودی ناتوان یا وابسته میپندارند، از قدرت و توانایی زنان سخن میگوید. از همین رو، این شعر را میتوان نمونهای موفق از شعر زنانه معاصر افغانستان دانست که در آن اعتراض به تبعیض با زبان امید و خودباوری بیان میشود. درباره جوایز و افتخارات مهناز حقیقت اطلاعات مستند و گستردهای در دسترس نیست، اما حضور مستمر او در محافل ادبی، انتشار آثارش در رسانههای فرهنگی و مشارکت در برنامههای اجتماعی و فرهنگی نشاندهنده نقش فعال وی در فضای ادبی معاصر افغانستان است. مهناز حقیقت را میتوان از جمله شاعرانی دانست که تلاش کردهاند میان شعر و مسئولیت اجتماعی پیوند برقرار کنند. آثار او بازتابدهنده بخشی از تجربههای زنان افغان در جامعه معاصر است و میکوشد در میان دشواریها، روزنهای از امید و روشنایی را پیش روی مخاطب بگشاید. به همین دلیل، او یکی از صداهای قابل توجه شعر زنانه معاصر افغانستان به شمار میرود؛ شاعری که شعر را نه تنها برای بیان احساسات فردی، بلکه برای دفاع از کرامت انسانی، امید و پایداری به کار گرفته است. نمونه سخن: دوباره از دل سنگها جوانه خواهم زد به قلههای بلند آشیانه خواهم زد به ختم دهر نرسیدیم، شروع خواهم کرد چو شعلههای خروشان زبانه خواهم زد نیام شکار و ندارم ز دامها باکی به قلب قاصر صیاد نشانه خواهم زد ... نویسنده: قدسیه امینی
راههای تقویت همدلی و اعتماد در خانواده
همدلی و اعتماد دو ستون اساسی برای ایجاد و حفظ روابط زناشویی موفق هستند. بدون وجود این دو عنصر، زندگی مشترک ممکن است دچار چالشهای متعددی شود و زوجین نتوانند به احساس امنیت و آرامش برسند. در این مقاله، به بررسی راههای تقویت همدلی و اعتماد بین زوجین میپردازیم و راهکارهایی عملی برای بهبود این دو عنصر حیاتی ارائه میکنیم. اهمیت همدلی در زندگی زناشویی همدلی، به معنای توانایی درک احساسات و تجربیات دیگران از منظر آنهاست. همدلی به زوجین کمک میکند تا مشکلات یکدیگر را بهتر درک کنند و در برابر چالشهای زندگی، حامی یکدیگر باشند. وقتی زوجین به یکدیگر گوش میدهند و احساسات یکدیگر را درک میکنند، پیوند عاطفی آنها قویتر میشود و زندگی زناشوییشان از ثبات بیشتری برخوردار خواهد بود. راههای تقویت همدلی بین زوجین گوش دادن فعال یکی از راههای مهم برای تقویت همدلی، گوش دادن فعال است. زمانی که همسر شما صحبت میکند، به جای قطع کردن حرفهای او یا ارائه راهحلهای سریع، به دقت گوش کنید و با او همدردی کنید. این رفتار نشان میدهد که شما به او اهمیت میدهید و احساساتش برای شما ارزشمند است. ابراز احساسات به شیوه مناسب بسیاری از سوءتفاهمها در زندگی زناشویی ناشی از ابراز نادرست احساسات است. زوجین باید یاد بگیرند که احساسات خود را به شیوهای محترمانه و بدون سرزنش یا انتقاد بیان کنند. این کار باعث میشود که همسر شما بتواند احساساتتان را بهتر درک کند و به آن پاسخ مناسبی بدهد. تقویت مهارتهای گفتوگو گفتوگوی صمیمانه و بدون قضاوت، پایه همدلی است. زوجین باید زمانی را برای گفتوگوهای روزمره و همچنین بحث در مورد مسائل جدی اختصاص دهند. انتخاب زمان و مکان مناسب برای این گفتوگوها میتواند به درک بهتر و جلوگیری از تنش کمک کند. پذیرش تفاوتها هیچ دو انسانی کاملاً شبیه یکدیگر نیستند. زوجین باید یاد بگیرند که تفاوتهای یکدیگر را بپذیرند و به جای تلاش برای تغییر همسرشان، بر روی نقاط مشترک تمرکز کنند. این پذیرش، پایهای برای همدلی عمیقتر خواهد بود. اهمیت اعتماد در روابط زناشویی اعتماد، بنیانی است که روابط زناشویی بر آن استوار است. بدون اعتماد، احساس امنیت از بین میرود و رابطه ممکن است دچار شک و تردید شود. اعتماد به زوجین اجازه میدهد تا احساسات و افکار خود را بدون ترس از قضاوت یا انتقاد به اشتراک بگذارند. راههای تقویت اعتماد بین زوجین شفافیت در ارتباطات یکی از مهمترین عوامل در تقویت اعتماد، شفافیت در گفتار و رفتار است. زوجین باید اطلاعات مهم و مرتبط با زندگی مشترک خود را با یکدیگر به اشتراک بگذارند و از پنهانکاری خودداری کنند. شفافیت باعث میشود که احساس امنیت در رابطه افزایش یابد. وفاداری و پایبندی به تعهدات وفاداری به معنای احترام به تعهدات زناشویی است. زوجین باید به تعهدات خود پایبند باشند و در برابر وسوسههای خارجی مقاوم بمانند. این رفتار نشاندهنده احترام به همسر و ارزشگذاری به رابطه است. اجتناب از رفتارهای مشکوک رفتارهایی که باعث ایجاد شک و تردید در همسر میشوند، اعتماد را تضعیف میکنند. زوجین باید از هر گونه رفتار یا ارتباطی که ممکن است موجب سوءتفاهم شود، خودداری کنند و در صورت بروز شک و تردید، موضوع را با شفافیت توضیح دهند. حمایت در لحظات دشوار زوجین باید در لحظات دشوار و بحرانی کنار یکدیگر باشند و حمایت عاطفی و عملی خود را نشان دهند. این حمایت نه تنها اعتماد را تقویت میکند، بلکه به احساس همدلی و نزدیکی بین زوجین نیز کمک میکند. تقویت همدلی و اعتماد میان زوجین نیازمند تلاش، صبر و تعهد است. با گوش دادن فعال، پذیرش تفاوتها، شفافیت در ارتباطات و حمایت متقابل، زوجین میتوانند روابطی قویتر و پایدارتر بسازند. در نهایت، همدلی و اعتماد نه تنها به بهبود کیفیت زندگی زناشویی کمک میکنند، بلکه الگوی مناسبی برای فرزندان و نسلهای آینده نیز خواهند بود.
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.