منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
یک زن در کاپیسا بر اثر سقوط در چاه جان باخت
سه زن در پکتیکا به اتهام دزدی بازداشت شدند
نه مکتب، نه انتخاب؛ زندگی در قفس خاموشی
سازمان ملل: زنان به دلیل محدودیتها از زندگی عمومی حذف میشوند
یونیسف: ۶۱۰ هزار کودک مبتلا به سوءتغذیه شدید در ۲۰۲۵ در افغانستان درمان شدند
سازمان ملل: باید به ختنهی زنان پایان بدهیم
یک زن در کاپیسا بر اثر سقوط در چاه جان باخت
سه زن در پکتیکا به اتهام دزدی بازداشت شدند
نه مکتب، نه انتخاب؛ زندگی در قفس خاموشی
سازمان ملل: زنان به دلیل محدودیتها از زندگی عمومی حذف میشوند
یونیسف: ۶۱۰ هزار کودک مبتلا به سوءتغذیه شدید در ۲۰۲۵ در افغانستان درمان شدند
سازمان ملل: باید به ختنهی زنان پایان بدهیم
یک زن در کاپیسا بر اثر سقوط در چاه جان باخت
سه زن در پکتیکا به اتهام دزدی بازداشت شدند
نه مکتب، نه انتخاب؛ زندگی در قفس خاموشی
سازمان ملل: زنان به دلیل محدودیتها از زندگی عمومی حذف میشوند
یونیسف: ۶۱۰ هزار کودک مبتلا به سوءتغذیه شدید در ۲۰۲۵ در افغانستان درمان شدند
سازمان ملل: باید به ختنهی زنان پایان بدهیم
یک زن در کاپیسا بر اثر سقوط در چاه جان باخت
سه زن در پکتیکا به اتهام دزدی بازداشت شدند
نه مکتب، نه انتخاب؛ زندگی در قفس خاموشی
سازمان ملل: زنان به دلیل محدودیتها از زندگی عمومی حذف میشوند
یونیسف: ۶۱۰ هزار کودک مبتلا به سوءتغذیه شدید در ۲۰۲۵ در افغانستان درمان شدند
سازمان ملل: باید به ختنهی زنان پایان بدهیم
نه مکتب، نه انتخاب؛ زندگی در قفس خاموشی
روایت مهتاب از جایی شروع میشود که معمولاً هیچکس آنجا را نمیبیند؛ نه از کوچه، نه از خانه، نه حتی از همان روزی که دروازه مکتب بسته شد. روایت او از درون سینهاش آغاز میشود؛ از همانجایی که درد مثل سنگی سنگین نشسته و هر نفس را برایش دشوار کرده است. شبی که این روایت در آن نفس میکشد، هوا سرد است و بوی دود چوب نیمسوخته در فضای خانه پیچیده. مهتاب در گوشه اتاق، زیر لحافی نازک که بیشتر شبیه پارچهای کهنه است، به سقف خیره مانده؛ سقفی که ترکهایش مثل نقشهای از زندگی شکستهاش روی هم افتادهاند. او نمیخوابد، چون خواب برای آدمهایی است که فردایی برای رسیدن دارند. مهتاب اما فردا را نه حس میکند و نه باور دارد؛ برای او روزها فقط تکرار درد هستند، بدون هیچ تغییری. اما در همان تاریکی، جایی میان نفسهای بریده و سکوت اتاق، چیزی هنوز زنده است. زیر بسترش کتابی پنهان کرده؛ کتابی که دیگر اجازه ندارد آن را آشکارا بخواند. گاهی شبها، وقتی همه خواباند، آن را آرام بیرون میکشد، صفحهای را باز میکند و با انگشت روی خطوطش میلغزد، انگار که با یک جهان گمشده تماس میگیرد. آن کتاب برای او فقط کاغذ نیست؛ آخرین نشانهی دختری است که هنوز در درونش نفس میکشد. وقتی به گذشته فکر میکند، ذهنش ناخودآگاه به همان روز برمیگردد؛ روزی که هنوز خودش نمیدانست قرار است همهچیز تمام شود. صبح بود، مثل هر صبح دیگر. با شوقی که هنوز در وجودش زنده بود، یونیفورم مکتبش را پوشیده بود؛ همان لباس آبیرنگی که برایش فقط لباس نبود، بلکه نشانهای از بودن، دیده شدن و شنیده شدن بود. مادرش آن روز هم چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که در آن چیزی شبیه نگرانی بود، اما مهتاب آن را نفهمید. وقتی از خانه بیرون شد، هوا خنک بود و کوچهها آرام. دختران دیگری هم در راه بودند؛ بعضی خندان، بعضی خوابآلود. اما وقتی به دروازه مکتب رسیدند، همهچیز یکباره ایستاد. دروازه بسته بود. نه نگهبانی، نه صدایی، نه توضیحی. فقط یک دروازه بسته که انگار قرار بود بین گذشته و آینده خط بکشد. آن لحظه را هیچوقت فراموش نکرد. یکی از دخترها گریه کرد، دیگری فقط به در خیره ماند، و مهتاب… مهتاب احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت، اما حتی اشک هم نداشت. انگار ذهنش هنوز نمیتوانست باور کند که این پایان است. همانجا ایستاده بود، دستش را روی در گذاشته بود و زیر لب گفته بود: «فقط امروز است… فردا باز میشود…» اما فردا هیچوقت نیامد. روزها گذشتند و مهتاب هر روز صبح بیدار میشد، حتی وقتی دیگر جایی برای رفتن نداشت. کتابهایش را مرتب میکرد، دفترش را باز میکرد، قلم را در دست میگرفت و بدون نوشتن، فقط به صفحه سفید نگاه میکرد؛ صفحهای پر از کلماتی که هرگز نوشته نشدند. گاهی در خیال خود، خودش را در صنف درس تصور میکرد؛ داکتری که در آینده زندگی کسی را نجات میدهد. اما خیالها هر بار پیش از کامل شدن، در سکوت خانه گم میشدند. کمکم صدای پدرش بلندتر شد، نگاههایش سنگینتر، و حرفهایش کوتاهتر و تیزتر. «دیگر بس است»، جملهای بود که بارها شنید؛ جملهای که نه فقط مکتب، بلکه تمام راههای دیگر را هم به رویش بست. خانهای که زمانی پناهش بود، به جایی تبدیل شد که در آن باید مراقب همهچیز میبود؛ نگاهها، صداها، حتی نفس کشیدن. پدرش مردی بود که خستگی را با خشونت نشان میداد. برادرش نیز یاد گرفته بود که مرد بودن یعنی فریاد بلندتر و ضربه سختتر. و مهتاب در میان آنها، مثل سایهای زندگی میکرد که باید بیصدا باشد تا دیده نشود. مادرش اما در این میان، زخمی خاموشتر داشت. شبها وقتی همه خواب بودند، او را میدید که آهسته گریه میکند، دست روی صورتش میگذارد و ساکت میماند. انگار بین درد دخترش و ترس خودش گیر کرده بود؛ نه توان دفاع داشت، نه توان سکوت بیدرد. اولین باری که دست پدرش روی صورتش نشست، هنوز باور نمیکرد این همان خانه است. فقط پرسیده بود: «کی مکتب باز میشود؟» و پاسخ، سیلیای بود که سکوت را به او یاد داد. بعد از آن، دیگر نپرسید. فهمید که سکوت، درد را کمتر میکند. زمان گذشت، اما نه مثل زمان دیگران. برای مهتاب هر روز کش میآمد؛ طولانی و بیانتها. کارهای خانه تمامی نداشت: آب آوردن، هیزم جمع کردن، نان پختن، شستن ظرفها با آب سرد. و در میان همه اینها، گاهی که تنها میشد، کتابش را لمس میکرد؛ مثل کسی که آخرین امیدش را در آغوش گرفته باشد. اما سنگینترین لحظه زمانی آمد که دیگر حتی امید هم در او کمرنگ شده بود. یک عصر، پدرش او را صدا زد. وقتی وارد اتاق شد، مردی را دید که نمیشناخت. نگاهی سرد و بیروح داشت. پدرش بدون مقدمه گفت: «این، نامزدت است.» همهچیز در یک لحظه متوقف شد. نه نفسها، نه نگاهها، نه زمان. مردها حرف میزدند و تصمیم میگرفتند، و مهتاب فقط احساس میکرد چیزی از وجودش گرفته میشود؛ بیآنکه پرسیده شود. نامزدیاش ساده بود، اما سنگین. هیچکس نپرسید آیا او میخواهد یا نه. در همان روزها، آن دفتر سفید که زمانی پر از رؤیا بود، کمکم تبدیل شد به دفتر خاموشی. مهتاب گاهی فقط یک جمله در آن مینوشت و بعد پاک میکرد. انگار حتی کلمات هم دیگر جرأت ماندن نداشتند. نامزدش از همان ابتدا بیرحم و سرد بود. نگاهش بیشتر شبیه قضاوت بود تا محبت. اگر چیزی میگفت، یا نادیده گرفته میشد یا با تمسخر پاسخ میگرفت. یکبار که دستش را محکم گرفت، فقط گفت: «باید عادت کنی.» این جمله، مثل حکم بود. در خانه پدرش نیز وضعیت بهتر نشد. فشارها بیشتر شد. کوچکترین اشتباه بهانهای برای خشونت میشد. مادرش فقط نگاه میکرد؛ با چشمانی پر از اشک و سکوتی سنگینتر از هر فریاد. با آغاز سال تعلیمی جدید، درد مهتاب شکل دیگری گرفت. صبحها صدای دختران از کوچه میآمد و قلبش تندتر میزد. پشت پنجره میایستاد و آنها را نگاه میکرد؛ لباسهای تمیز، خندههای زنده، کیفهای رنگی. دستش را روی شیشه میگذاشت و برای لحظهای خودش را جای آنها تصور میکرد. اما با باز کردن چشمها، فقط تصویر خودش را میدید؛ دختری که دیگر شاگرد نبود. یک روز، دیگر نتوانست تحمل کند. کتابی را باز کرد و شروع به خواندن کرد. صدایش آهسته بود، اما کافی. برادرش وارد شد، کتاب را از دستش کشید و خشونت آغاز شد. مهتاب روی زمین افتاده بود، دستهایش را دور سرش گرفته بود و فقط سکوت میکرد؛ چون یاد گرفته بود فریاد، درد را بیشتر میکند. وقتی همهچیز تمام شد، اتاق دوباره ساکت بود. مهتاب به سقف نگاه کرد؛ همان سقفی که هر شب میدید. اما اینبار اشکهایش آرام جاری شد؛ نه از درد، بلکه از سنگینی چیزی که دیگر نمیتوانست نگه دارد. در ذهنش فقط یک سؤال مانده بود: «اگر من دختر نبودم… آیا زندگیام فرق میکرد؟» هیچکس پاسخی نداشت. اما در همان لحظه، نگاهش به کتاب پنهانش افتاد. آن را آرام لمس کرد و برای اولین بار بعد از مدتها، در دلش چیزی شبیه مقاومت جوانه زد. نه امید کامل، نه تسلیم کامل؛ فقط یک ایستادگی خاموش. و حالا مهتاب در آستانه زندگیای ایستاده که هرگز انتخابش نکرده است. شبها به آسمان نگاه میکند، ستارهها را میشمارد، اما دیگر آرزو نمیکند؛ چون یاد گرفته آرزوهای تکرارشده، به درد تبدیل میشوند. با این حال، در جایی عمیق در وجودش، جرقهای هنوز زنده است؛ جرقهای کوچک اما سرسخت. هر بار با دیدن کتابی، صدای زنگ مکتب، یا خنده دختری در کوچه روشن میشود. شاید همین جرقه، تنها چیزی است که او را هنوز زنده نگه داشته است… حتی اگر هیچکس آن را نبیند. و شاید حقیقت مهتاب همین باشد: در جهانی که دروازههایش بسته شدهاند، هنوز قلبی هست که خاموش نشده است؛ و همین، آغازِ مقاومت است، حتی اگر کسی آن را نبیند. نویسنده: سارا کریمی
روایت مهتاب از جایی شروع میشود که معمولاً هیچکس آنجا را نمیبیند؛ نه از کوچه، نه از خانه، نه حتی از همان روزی که دروازه مکتب بسته شد. روایت او از درون سینهاش آغاز میشود؛ از همانجایی که درد مثل سنگی سنگین نشسته و هر نفس را برایش دشوار کرده است. شبی که این روایت در آن نفس میکشد، هوا سرد است و بوی دود چوب نیمسوخته در فضای خانه پیچیده. مهتاب در گوشه اتاق، زیر لحافی نازک که بیشتر شبیه پارچهای کهنه است، به سقف خیره مانده؛ سقفی که ترکهایش مثل نقشهای از زندگی شکستهاش روی هم افتادهاند. او نمیخوابد، چون خواب برای آدمهایی است که فردایی برای رسیدن دارند. مهتاب اما فردا را نه حس میکند و نه باور دارد؛ برای او روزها فقط تکرار درد هستند، بدون هیچ تغییری. اما در همان تاریکی، جایی میان نفسهای بریده و سکوت اتاق، چیزی هنوز زنده است. زیر بسترش کتابی پنهان کرده؛ کتابی که دیگر اجازه ندارد آن را آشکارا بخواند. گاهی شبها، وقتی همه خواباند، آن را آرام بیرون میکشد، صفحهای را باز میکند و با انگشت روی خطوطش میلغزد، انگار که با یک جهان گمشده تماس میگیرد. آن کتاب برای او فقط کاغذ نیست؛ آخرین نشانهی دختری است که هنوز در درونش نفس میکشد. وقتی به گذشته فکر میکند، ذهنش ناخودآگاه به همان روز برمیگردد؛ روزی که هنوز خودش نمیدانست قرار است همهچیز تمام شود. صبح بود، مثل هر صبح دیگر. با شوقی که هنوز در وجودش زنده بود، یونیفورم مکتبش را پوشیده بود؛ همان لباس آبیرنگی که برایش فقط لباس نبود، بلکه نشانهای از بودن، دیده شدن و شنیده شدن بود. مادرش آن روز هم چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که در آن چیزی شبیه نگرانی بود، اما مهتاب آن را نفهمید. وقتی از خانه بیرون شد، هوا خنک بود و کوچهها آرام. دختران دیگری هم در راه بودند؛ بعضی خندان، بعضی خوابآلود. اما وقتی به دروازه مکتب رسیدند، همهچیز یکباره ایستاد. دروازه بسته بود. نه نگهبانی، نه صدایی، نه توضیحی. فقط یک دروازه بسته که انگار قرار بود بین گذشته و آینده خط بکشد. آن لحظه را هیچوقت فراموش نکرد. یکی از دخترها گریه کرد، دیگری فقط به در خیره ماند، و مهتاب… مهتاب احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت، اما حتی اشک هم نداشت. انگار ذهنش هنوز نمیتوانست باور کند که این پایان است. همانجا ایستاده بود، دستش را روی در گذاشته بود و زیر لب گفته بود: «فقط امروز است… فردا باز میشود…» اما فردا هیچوقت نیامد. روزها گذشتند و مهتاب هر روز صبح بیدار میشد، حتی وقتی دیگر جایی برای رفتن نداشت. کتابهایش را مرتب میکرد، دفترش را باز میکرد، قلم را در دست میگرفت و بدون نوشتن، فقط به صفحه سفید نگاه میکرد؛ صفحهای پر از کلماتی که هرگز نوشته نشدند. گاهی در خیال خود، خودش را در صنف درس تصور میکرد؛ داکتری که در آینده زندگی کسی را نجات میدهد. اما خیالها هر بار پیش از کامل شدن، در سکوت خانه گم میشدند. کمکم صدای پدرش بلندتر شد، نگاههایش سنگینتر، و حرفهایش کوتاهتر و تیزتر. «دیگر بس است»، جملهای بود که بارها شنید؛ جملهای که نه فقط مکتب، بلکه تمام راههای دیگر را هم به رویش بست. خانهای که زمانی پناهش بود، به جایی تبدیل شد که در آن باید مراقب همهچیز میبود؛ نگاهها، صداها، حتی نفس کشیدن. پدرش مردی بود که خستگی را با خشونت نشان میداد. برادرش نیز یاد گرفته بود که مرد بودن یعنی فریاد بلندتر و ضربه سختتر. و مهتاب در میان آنها، مثل سایهای زندگی میکرد که باید بیصدا باشد تا دیده نشود. مادرش اما در این میان، زخمی خاموشتر داشت. شبها وقتی همه خواب بودند، او را میدید که آهسته گریه میکند، دست روی صورتش میگذارد و ساکت میماند. انگار بین درد دخترش و ترس خودش گیر کرده بود؛ نه توان دفاع داشت، نه توان سکوت بیدرد. اولین باری که دست پدرش روی صورتش نشست، هنوز باور نمیکرد این همان خانه است. فقط پرسیده بود: «کی مکتب باز میشود؟» و پاسخ، سیلیای بود که سکوت را به او یاد داد. بعد از آن، دیگر نپرسید. فهمید که سکوت، درد را کمتر میکند. زمان گذشت، اما نه مثل زمان دیگران. برای مهتاب هر روز کش میآمد؛ طولانی و بیانتها. کارهای خانه تمامی نداشت: آب آوردن، هیزم جمع کردن، نان پختن، شستن ظرفها با آب سرد. و در میان همه اینها، گاهی که تنها میشد، کتابش را لمس میکرد؛ مثل کسی که آخرین امیدش را در آغوش گرفته باشد. اما سنگینترین لحظه زمانی آمد که دیگر حتی امید هم در او کمرنگ شده بود. یک عصر، پدرش او را صدا زد. وقتی وارد اتاق شد، مردی را دید که نمیشناخت. نگاهی سرد و بیروح داشت. پدرش بدون مقدمه گفت: «این، نامزدت است.» همهچیز در یک لحظه متوقف شد. نه نفسها، نه نگاهها، نه زمان. مردها حرف میزدند و تصمیم میگرفتند، و مهتاب فقط احساس میکرد چیزی از وجودش گرفته میشود؛ بیآنکه پرسیده شود. نامزدیاش ساده بود، اما سنگین. هیچکس نپرسید آیا او میخواهد یا نه. در همان روزها، آن دفتر سفید که زمانی پر از رؤیا بود، کمکم تبدیل شد به دفتر خاموشی. مهتاب گاهی فقط یک جمله در آن مینوشت و بعد پاک میکرد. انگار حتی کلمات هم دیگر جرأت ماندن نداشتند. نامزدش از همان ابتدا بیرحم و سرد بود. نگاهش بیشتر شبیه قضاوت بود تا محبت. اگر چیزی میگفت، یا نادیده گرفته میشد یا با تمسخر پاسخ میگرفت. یکبار که دستش را محکم گرفت، فقط گفت: «باید عادت کنی.» این جمله، مثل حکم بود. در خانه پدرش نیز وضعیت بهتر نشد. فشارها بیشتر شد. کوچکترین اشتباه بهانهای برای خشونت میشد. مادرش فقط نگاه میکرد؛ با چشمانی پر از اشک و سکوتی سنگینتر از هر فریاد. با آغاز سال تعلیمی جدید، درد مهتاب شکل دیگری گرفت. صبحها صدای دختران از کوچه میآمد و قلبش تندتر میزد. پشت پنجره میایستاد و آنها را نگاه میکرد؛ لباسهای تمیز، خندههای زنده، کیفهای رنگی. دستش را روی شیشه میگذاشت و برای لحظهای خودش را جای آنها تصور میکرد. اما با باز کردن چشمها، فقط تصویر خودش را میدید؛ دختری که دیگر شاگرد نبود. یک روز، دیگر نتوانست تحمل کند. کتابی را باز کرد و شروع به خواندن کرد. صدایش آهسته بود، اما کافی. برادرش وارد شد، کتاب را از دستش کشید و خشونت آغاز شد. مهتاب روی زمین افتاده بود، دستهایش را دور سرش گرفته بود و فقط سکوت میکرد؛ چون یاد گرفته بود فریاد، درد را بیشتر میکند. وقتی همهچیز تمام شد، اتاق دوباره ساکت بود. مهتاب به سقف نگاه کرد؛ همان سقفی که هر شب میدید. اما اینبار اشکهایش آرام جاری شد؛ نه از درد، بلکه از سنگینی چیزی که دیگر نمیتوانست نگه دارد. در ذهنش فقط یک سؤال مانده بود: «اگر من دختر نبودم… آیا زندگیام فرق میکرد؟» هیچکس پاسخی نداشت. اما در همان لحظه، نگاهش به کتاب پنهانش افتاد. آن را آرام لمس کرد و برای اولین بار بعد از مدتها، در دلش چیزی شبیه مقاومت جوانه زد. نه امید کامل، نه تسلیم کامل؛ فقط یک ایستادگی خاموش. و حالا مهتاب در آستانه زندگیای ایستاده که هرگز انتخابش نکرده است. شبها به آسمان نگاه میکند، ستارهها را میشمارد، اما دیگر آرزو نمیکند؛ چون یاد گرفته آرزوهای تکرارشده، به درد تبدیل میشوند. با این حال، در جایی عمیق در وجودش، جرقهای هنوز زنده است؛ جرقهای کوچک اما سرسخت. هر بار با دیدن کتابی، صدای زنگ مکتب، یا خنده دختری در کوچه روشن میشود. شاید همین جرقه، تنها چیزی است که او را هنوز زنده نگه داشته است… حتی اگر هیچکس آن را نبیند. و شاید حقیقت مهتاب همین باشد: در جهانی که دروازههایش بسته شدهاند، هنوز قلبی هست که خاموش نشده است؛ و همین، آغازِ مقاومت است، حتی اگر کسی آن را نبیند. نویسنده: سارا کریمی
اولین باری که عبدالحمید دستش را به سوی مردم دراز کرد، آسمان کابل صاف بود؛ نه بارانی در کار بود، نه برفی، نه حتی بادی که صورتش را پنهان کند. همهچیز بیش از حد روشن بود، بیش از حد واضح، آنقدر واضح که انگار تمام شهر ایستاده باشد تا او را تماشا کند. او کنار سرک ایستاده بود؛ همانجایی که سالها نشسته و کفشهای مردم را تعمیر کرده بود، همانجایی که همیشه خود را یک مرد کارگر میدانست، نه محتاج. اما آن روز فرق داشت. انگار چیزی در درونش فرو ریخته بود. چند لحظه فقط ایستاد و به دستهایش نگاه کرد، دستهایی که همیشه بوی چرم و نخ میدادند و حالا میلرزیدند. خواست برگردد، خواست روی چوکیاش بنشیند و وانمود کند همهچیز مثل قبل است، اما تصویر بچههایش مثل سایهای جلوی چشمانش آمد: شکمهای خالی، نگاههای منتظر، و صدای سرفههای فاطمه که شبِ قبل تا سحر قطع نشده بود. همانجا لبهایش تکان خورد. صدایش شکست و گفت: «به خاطر خدا…» و در همان لحظه فهمید که دیگر آن آدم قبلی نیست. زندگی او هیچوقت آسان نبود، اما زمانی قابل تحمل بود. از جوانی کفاشی را یاد گرفته بود؛ پدرش هم کفاش بود. هنوز به یاد داشت که در کودکی کنار پدر مینشست، سوزن را با دقت از سوراخهای چرم عبور میداد و پدرش میگفت: «کار اگر کم باشد، اما حلال باشد، آدم را سرپا نگه میدارد.» عبدالحمید با همین باور بزرگ شده بود. سالها در همین کابل، زیر آفتاب و گرد و خاک، کفشهای مردم را تعمیر کرده و با همان درآمد اندک، اما با عزت، زندگیاش را پیش برده بود. وقتی با فاطمه ازدواج کرد، چیز زیادی نداشت، اما دلش قرص بود که میتواند نان پیدا کند. آن روزها، حتی اگر شبها خسته به خانه میآمد، با لبخند ساده فاطمه، خستگی از تنش بیرون میرفت. اما حالا همان خانه بود، همان زن، همان شهر و با این حال، هیچچیز مثل قبل نبود. داشتن پنج طفل در کابل، برای مردی مثل عبدالحمید، یعنی هر روز جنگیدن با واقعیت. پسر بزرگش حالا دوازدهساله بود، اما در نگاهش چیزی از کودکی باقی نمانده بود. گاهی وقتی فکر میکرد پدرش نمیبیند، به دستانش خیره میشد؛ انگار میخواست بداند چه زمانی باید مثل پدرش کار کند. بچههای دیگر هم هر کدام به شکلی بار این زندگی را بر دوش میکشیدند، یکی کمتر میخورد، یکی چیزی نمیخواست، یکی شبها بیصدا گریه میکرد. و آن دختر کوچک، دو ساله، هنوز نمیفهمید چرا مادرش همیشه خوابیده است و چرا پدرش گاهی به جای خندیدن، فقط نگاه میکند. فاطمه قصه خودش را داشت. بیماریاش با یک سرفه شروع شد، بعد ضعف آمد، بعد بیحالی، و حالا به جایی رسیده بود که بیشتر روزها را در بستر میگذراند. دوا میخواست، اما دوا پول میخواست. داکتر میخواست، اما داکتر پول میخواست. حتی یک سوپ ساده هم پول میخواست. عبدالحمید بارها با خودش حساب کرده بود که اگر فقط چند روز کار خوب داشته باشد، شاید بتواند دوا بخرد، اما آن «چند روز خوب» هیچوقت نمیآمد. دکان کفاشیاش دیگر مثل قبل رونق نداشت. مردم یا پول نداشتند کفشهایشان را تعمیر کنند، یا اگر داشتند، ترجیح میدادند نو بخرند. او ساعتها مینشست و به سرک و به پاهای مردم نگاه میکرد. هر کفشی که از برابرش میگذشت، برایش یک امید بود، یک «شاید»، اما بیشتر این شایدها بینتیجه میماند. گاهی فقط یک مشتری در تمام روز میآمد، گاهی هیچکس. و وقتی هیچکس نمیآمد، سکوت دکان آنقدر سنگین میشد که صدای نفس خودش را میشنید. بدترین لحظهها زمانی بود که مجبور میشد از جایش بلند شود. این کار را هیچوقت دوست نداشت و هنوز هم دوست نداشت. اما وقتی شکم بچهها خالی باشد، وقتی زن مریض باشد، وقتی صاحبخانه در بزند و بگوید «کرایه را کی میدهی؟»، دیگر دوست داشتن یا نداشتن معنا ندارد. آهسته از دکان فاصله میگرفت، طوری که کسی او را نشناسد. در جایی میایستاد که رفتوآمد بیشتر بود، چند لحظه سکوت میکرد، انگار خودش را قانع میکرد، و بعد آرام میگفت: «به خاطر خدا…» بعضیها رد میشدند، بعضیها نگاه میکردند، بعضیها چیزی میدادند، اما هیچکدام نمیدانستند این چند کلمه برای او چقدر سنگین است. وقتی به خانه برمیگشت، همیشه سعی میکرد چیزی در دست داشته باشد، هرچند کم. بچهها دورش جمع میشدند و او لبخند میزد، اما آن لبخند واقعی نبود؛ بیشتر شبیه پردهای بود که میخواست حقیقت را پنهان کند. وقتی میگفت «خوردهام»، دروغ میگفت. وقتی میگفت «فردا بهتر میشود»، خودش هم باور نداشت، اما مجبور بود بگوید، چون اگر او امید نداشته باشد، این خانه دیگر چیزی ندارد. شبها، وقتی همه خوابیده بودند، عبدالحمید بیدار میماند. خواب میآمد، اما فکرها نمیگذاشت. به سقف نگاه میکرد، به دیوارهای نمگرفته، به تاریکی، و در دلش حرف میزد؛ با خودش، با خدا، با گذشتهاش. گاهی به یاد روزهایی میافتاد که فقط یک کفاش بود، نه مردی که میان کار و گدایی گیر مانده است. گاهی از خودش میپرسید: «کجا اشتباه کردم؟» اما پاسخی پیدا نمیکرد. یک شب، پسر بزرگش آرام کنارش نشست. چیزی نگفت، فقط نشست. بعد آهسته گفت: «پدر… من هم میتوانم کار کنم…» این جمله ساده بود، اما برای عبدالحمید مثل زخمی تازه بود. به چشمانش نگاه کرد، به دستانش؛ دستانی که هنوز باید کودک میبود. دلش شکست، اما چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و آرام گفت: «نه بچیم… هنوز وقتش نیست…» اما در دلش میدانست که شاید خیلی زود، این «وقت» برسد. زندگی عبدالحمید تکراری بیپایان از تلاش، ناامیدی، شرم و امیدهای کوچک است. هر روز خودش را جمع میکند، به همان دکان میرود، همان سوزن را برمیدارد، همان کفشها را وصله میزند و در کنار آن، تکههای غرورش را هم. اما فرق اینجاست: کفشها شاید دوباره قابل استفاده شوند، اما غرور هر بار که بشکند، دیگر مثل قبل نمیشود. با اینهمه، او هنوز ایستاده است. نه به خاطر خودش، نه از سر علاقه به زندگی، بلکه فقط به خاطر آن پنج طفل و زنی که هنوز نفس میکشد. او هنوز هر صبح از خواب برمیخیزد، هنوز دکانش را باز میکند، و هنوز امیدوار است حتی اگر این امید، به نازکی یک نخ کفاشی باشد. نویسنده: سارا کریمی
آن شب، هوا در کابل بهطرز عجیبی سنگین بود؛ نه بادی میوزید و نه صدایی از کوچههای تنگ و خاکی به گوش میرسید. فقط سکوت بود—سکوتی که گاهی از هر فریادی بلندتر است. در یکی از همان خانههای گِلی، خانهای که دیوارهایش ترک خورده و پنجرههایش سالهاست رنگ آفتاب را درست ندیدهاند، دختری نشسته بود که تمام عمرش را در میان همین دیوارها نفس کشیده بود؛ دختری به نام «شگوفه». او مثل بسیاری از دختران این شهر، نه قهرمان بود و نه کسی که داستانش جایی ثبت شود. فقط دختری بود که آهسته آهسته، در میان بیتوجهی، تبعیض و خشونت، خاموش شد. شگوفه از همان کودکی فهمیده بود که در این خانه، چیزی کم دارد؛ چیزی که هیچوقت نتوانست نامش را دقیق بداند، اما حسش میکرد. وقتی برادرش به دنیا آمد، خانه پر از شادی شد؛ پدرش برای اولینبار خندید، مادرش شیرینی پخش کرد، و همسایهها تبریک گفتند. اما او، که چند سال قبلتر به دنیا آمده بود، هیچوقت چنین روزی را به یاد نداشت. مادرش گاهی زیر لب میگفت: «قسمت ما همین بود»، و پدرش هر بار که عصبانی میشد، میگفت: «اگر تو پسر میبودی، امروز زندگیام فرق میکرد.» این جمله، مثل میخی در ذهن شگوفه فرو رفته بود—میخی که هر سال عمیقتر میشد. خانهشان پر از قانونهای نانوشته بود؛ قانونهایی که فقط برای او وجود داشت. او باید زودتر بیدار میشد، آب میآورد، نان میپخت، ظرف میشست و در عین حال، همیشه ساکت میماند. اگر خسته میشد، کسی نمیپرسید چرا. اگر مریض میشد، کسی داکتر نمیبردش. اما اگر کوچکترین اشتباهی میکرد، تنبیهش حتمی بود. برادرش میتوانست آزادانه بیرون برود، بازی کند، بخندد و حتی درس نخواند؛ اما شگوفه اگر چند دقیقه دیرتر به خانه میرسید، با چشمان پر از خشم پدرش روبهرو میشد. با اینهمه، او هنوز امید داشت. وقتی به مکتب میرفت، دنیایش کمی تغییر میکرد. در صنف، وقتی معلم از آینده حرف میزد، شگوفه خودش را در جایی دورتر میدید—جایی که دیگر کسی او را با برادرش مقایسه نمیکند، جایی که میتواند خودش باشد. اما این رؤیا هم دوام نیاورد. یک روز، بدون هیچ مقدمهای، پدرش گفت: «دیگر مکتب نمیروی.» دلیلش ساده بود: «دختر زیاد درس بخواند، سرکش میشود.» آن روز، شگوفه چیزی نگفت. فقط به زمین نگاه کرد و آرام سر تکان داد. اما در درونش، چیزی خاموش شد—چیزی که دیگر هیچوقت روشن نشد. از آن روز به بعد، روزهایش شبیه هم شد؛ روزهایی که در آن، زمان فقط میگذشت، بدون اینکه چیزی تغییر کند. خشونت در خانه بیشتر شد. گاهی به خاطر سوختن نان، گاهی به خاطر دیر شستن لباسها، و گاهی بدون هیچ دلیلی. پدرش دیگر حتی نیاز به بهانه هم نداشت. مادرش هم، که خودش سالها زیر همین فشار زندگی کرده بود، بهجای حمایت، سکوت میکرد یا حتی گاهی به جمع سرزنشکنندگان میپیوست. شگوفه دیگر نه اعتراض میکرد و نه گریه؛ فقط تحمل میکرد. تحملی که آرامآرام او را از درون خالی میکرد. شبها، وقتی همه میخوابیدند، شگوفه بیدار میماند. به سقف ترکخورده خیره میشد و در ذهنش زندگی دیگری را تصور میکرد. زندگیای که در آن، او ارزش داشت. اما هر بار که چشمهایش را میبست، صدای پدرش را میشنید، یا صحنهای از تحقیرهای روزانه در ذهنش تکرار میشد. کمکم، این شبهای بیداری بیشتر شد و روزهایش سنگینتر. دیگر حتی برای خودش هم حرفی نداشت. فقط سکوت بود—سکوتی که بهمرور تبدیل به تصمیم شد. چند هفته قبل از آن شب، شگوفه شروع به نوشتن کرد. نه برای اینکه کسی بخواند، بلکه برای اینکه خودش بتواند آنچه را که سالها در دلش مانده بود، بیرون بریزد. او هر شب، بعد از خاموش شدن چراغها، دفترچهای کهنه را از زیر تشکش بیرون میآورد و مینوشت. از روزهایی که گرسنه خوابیده بود، از دفعاتی که بدون دلیل لتوکوب شده بود، از لحظههایی که فقط یک کلمه محبت میخواست و هیچوقت نشنید. او حتی از چیزهای کوچک هم نوشت؛ مثل آرزوی داشتن یک لباس نو، یا یک روز بدون ترس. اما مهمتر از همه، او درباره «تفاوت» نوشت. تفاوتی که بین او و برادرش بود. تفاوتی که نه به خاطر رفتارشان، بلکه فقط به خاطر جنسیتشان ایجاد شده بود. او نوشت که چگونه هر روز با این تفاوت زندگی کرده، چگونه هر بار که برادرش تشویق میشد، او تحقیر میشد، و چگونه این مقایسهها، آرامآرام او را به این باور رسانده که هیچ ارزشی ندارد. آن شب، آخرین شب بود. شگوفه آرام از جا برخاست. خانه در سکوت کامل فرو رفته بود. صدای نفسهای سنگین پدرش از اتاق کناری میآمد، و مادرش مثل همیشه بیحرکت خوابیده بود. او به اطراف نگاه کرد؛ به دیوارهایی که شاهد تمام دردهایش بودند، به گوشهای که بارها در آن گریه کرده بود، و به دری که هیچوقت برایش راه نجاتی باز نکرده بود. سپس نشست و آخرین نامهاش را نوشت. او اینبار مستقیم خطاب کرد: «پدرم… من تمام عمرم تلاش کردم دختری باشم که تو میخواهی. ساکت بودم، کار کردم، هیچوقت جواب ندادم. اما هیچوقت کافی نبود. چون مشکل من کارهایم نبود—مشکل این بود که من دختر بودم. و این چیزی بود که نمیتوانستم تغییرش بدهم.» دستش میلرزید، اما ادامه داد: «مادرم… من همیشه منتظر بودم که تو یکبار بگویی که حق با من است. یکبار بگویی که من هم انسانم. اما تو هم مثل دیگران، مرا ندیدی. شاید تو هم قربانی بودی، اما من هم بودم…» و در آخر نوشت: «من دیگر نمیتوانم این زندگی را تحمل کنم. نه به خاطر یک روز یا یک اتفاق، بلکه به خاطر تمام سالهایی که هیچکس مرا نخواست. اگر رفتنم باعث شود که شما برای لحظهای فکر کنید، شاید این اولین باری باشد که من واقعاً دیده میشوم.» وقتی نوشتنش تمام شد، نفس عمیقی کشید. برای اولینبار، احساس کرد که سبک شده—نه به خاطر امید، بلکه به خاطر پایان. صبح که شد، خانه دیگر همان خانه نبود. فریادها، گریهها و آشفتگی، جای سکوت شب را گرفت. اما شگوفه دیگر آنجا نبود که بشنود. دفترچهاش، تنها چیزی بود که از او باقی مانده بود—دفترچهای پر از حقیقتهایی که سالها نادیده گرفته شده بود. پدرش آن را خواند، و برای اولینبار، کلماتش را فهمید. مادرش گریه کرد، اما نه مثل قبل—اینبار گریهاش از جایی عمیقتر میآمد. برادرش، ساکت گوشهای نشسته بود، با ذهنی پر از سوالهایی که هیچکس پاسخی برایش نداشت. اما حقیقت این بود که هیچکدام از اینها دیگر مهم نبود. چون شگوفه، سالها قبل از آن شب، در همان خانه، در همان سکوت، آرامآرام از بین رفته بود… و آن شب، فقط پایان چیزی بود که مدتها پیش شروع شده بود. نویسنده: سارا کریمی
صبح هنوز کامل از دل شب جدا نشده بود که شکریه از خواب پرید؛ نه بهخاطر صدای اذان، نه بهخاطر روشن شدن هوا، بلکه بهخاطر سرفههای خشک و بریدهبریدهی مادرش که مثل تیغ در سکوت اتاق میبرید. اتاق کوچک و نمگرفتهشان بوی دود، فقر و ناامیدی میداد. سقف ترکخورده با هر وزش باد صدا میکرد و دیوارهای گِلی، مثل شاهدان خاموش یک زندگی فروپاشیده، فقط ایستاده بودند و چیزی نمیگفتند. شکریه برای چند لحظه بیحرکت ماند، به سقف خیره شد و نفسش را آهسته بیرون داد؛ انگار میخواست برای چند ثانیه بیشتر، خودش را در همان مرز باریک میان خواب و بیداری نگه دارد، جایی که هنوز مجبور نبود به یاد بیاورد که زندگیاش چیست. اما سرفههای مادرش او را به واقعیت کشاند؛ واقعیتی که در آن، او نه یک کودک، بلکه ستون لرزان یک خانهی فرو ریخته بود. او آرام از جا برخاست، چادر کهنهاش را برداشت و دور خود پیچید. پاهایش هنوز از دیروز درد میکرد، دستهایش زخم بود و زیر ناخنهایش سیاهی زبالهها مانده بود. کنار مادرش نشست، دستش را روی پیشانی او گذاشت. داغ بود. مادر با صدای خفهای گفت: «نرو امروز… خستهای…» اما شکریه فقط لبخند کمرنگی زد، همان لبخندی که بیشتر شبیه تحمل بود تا شادی، و گفت: «اگر نروم، نان از کجا بیارم؟» این جمله را آنقدر تکرار کرده بود که دیگر حتی خودش هم حس نمیکرد چقدر سنگین است. بعد از جا برخاست، کیسهی بزرگ پلاستیکی را برداشت و بیآنکه صبحانهای خورده باشد، از خانه بیرون رفت. هوای صبح کابل سرد و خاکآلود بود. کوچهها نیمهخالی، اما پر از سکوتی بودند که بیشتر از هر سر و صدایی آزار میداد. شکریه قدمهایش را تند کرد تا به سرک اصلی برسد. در گوشهای از جاده، رحیم، فرید و جاوید منتظرش بودند؛ سه پسری که مثل خودش، کودکیشان را نه در بازی و مکتب، بلکه در میان زبالهها جا گذاشته بودند. نگاههایشان کوتاه بود، حرفهایشان کم؛ چون هر چهارشان خوب میدانستند که امروز هم مثل دیروز خواهد بود، و فردا هم مثل امروز. آنها بیهیچ حرفی به سمت اولین زبالهدانی رفتند. بوی تعفن از دور به مشام میرسید، اما برایشان عادی شده بود. شکریه کیسه را باز کرد و با دستهای لاغر و سردش شروع به جستجو کرد. بطریهای پلاستیکی، تکههای فلز، کارتنهای خیس، قوطیهای لهشده… هر چیزی که دیگران دور انداخته بودند، برای او ارزش داشت. هر بار که دستش در میان زبالهها فرو میرفت، انگار بخشی از روحش هم در آن فرو میرفت. اما او مکث نمیکرد. یاد صاحبخانه، یاد سرفههای مادر، یاد شکمهای گرسنه… همه او را مجبور میکردند ادامه دهد. خورشید بالا آمد، اما گرمایش به تنهای خستهی آنها نمیرسید. سرکها شلوغ شد، موترها رد شدند، مردم با لباسهای تمیز و عجلههای روزمره از کنارشان گذشتند، بیآنکه حتی نگاهی بیندازند. گاهی کسی با نفرت نگاه میکرد، گاهی کسی زیر لب چیزی میگفت، گاهی کودکی در موتر به آنها اشاره میکرد و میخندید. شکریه سعی میکرد نگاهش را بالا نیاورد، چون هر بار که نگاه میکرد، چیزی در دلش فرو میریخت؛ چیزی که نامش شاید «آرزو» بود. در یکی از سرکها، کنار یک مکتب توقف کردند. زنگ تفریح بود. صدای خندهی دختران، صدای دویدن، صدای زندگی… همه در هوا پیچیده بود. شکریه ناخودآگاه ایستاد. دستش در کیسه ثابت ماند. به دروازهی مکتب نگاه کرد. دخترانی با لباسهای پاک، با بکسهای رنگی، با موهای شانهزده، در حویلی میدویدند. یکی از آنها کتابی در دست داشت. شکریه به آن کتاب خیره شد، انگار که چیزی مقدس باشد. برای لحظهای، خودش را جای او تصور کرد؛ با لبخندی واقعی، با دستانی تمیز، با دنیایی که بوی زباله نمیداد. اما صدای فرید او را به خود آورد: «چی شد؟ چرا ایستادی؟» شکریه سریع سرش را پایین انداخت و دوباره شروع به کار کرد، اما آن تصویر از ذهنش پاک نشد. ساعتها گذشت. آفتاب تندتر شد، اما خستگی هم سنگینتر. پاهایشان دیگر رمق نداشت، اما کیسهها هنوز نیمهخالی بود. در یکی از کوچهها، چند مرد بزرگتر به آنها نزدیک شدند. نگاههایشان خشن بود. یکی از آنها جلو آمد و بدون مقدمه گفت: «اینجا کار شما نیست. هرچه جمع کردید، بدهید.» جاوید خواست چیزی بگوید، اما قبل از اینکه حرفی بزند، مرد او را محکم هل داد. شکریه ترسید. قلبش به شدت میزد. رحیم آهسته گفت: «بدهید… دعوا نکنید…» آنها بخشی از زبالههایی را که با زحمت جمع کرده بودند، دادند و عقب رفتند. شکریه حس کرد گلویش میسوزد، اما اشکش نیامد. انگار دیگر اشکی نمانده بود. وقتی ظهر شد، آنها در سایهی دیواری نشستند. شکریه نان خشک کوچکی را که از خانه آورده بود، بیرون کرد. آن را میان چهار نفر تقسیم کردند. هر لقمه مثل سنگ در گلو پایین میرفت، اما همین هم برایشان نعمت بود. فرید با صدایی خسته گفت: «فکر میکنید زندگی ما همیشه همین است؟» کسی جواب نداد. سکوتی سنگین میانشان افتاد. شکریه به دستهایش نگاه کرد؛ دستهایی که باید دفتر میگرفت، حالا زباله را میکاوید. در دلش گفت: «شاید همین است… شاید زندگی ما همین است.» عصر که شد، آنها کیسهها را به محل فروش بردند. مردی که همیشه از آنها خرید میکرد، بدون نگاه کردن به صورتشان، زبالهها را وزن کرد و پول کمی در دستشان گذاشت. شکریه پول را گرفت، شمرد، و در گوشهی چادرش پنهان کرد. میدانست که این پول هم برای همه چیز کافی نیست، اما باز هم باید بس باشد. وقتی به خانه برگشت، هوا تاریک شده بود. کوچهها خاموش و سرد بودند. دروازه را آرام باز کرد. مادرش در گوشهی اتاق دراز کشیده بود. سرفههایش ضعیفتر، اما عمیقتر شده بود. شکریه کنار او نشست، پول را در دستش گذاشت. مادر نگاهش کرد، اشک در چشمانش حلقه زد و با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت: «تو طفل نیستی… تو مادر این خانهای…» این جمله مثل باری سنگین روی شانههای شکریه نشست. او فقط سرش را پایین انداخت. آن شب، وقتی دراز کشید، بدنش درد میکرد، اما خواب به چشمانش نمیآمد. صدای دور شهر، صدای سگها، صدای باد… همه در گوشش میپیچید. چشمانش را بست و دوباره همان تصویر را دید: خودش در مکتب، با کتابی در دست، با لبخندی که واقعی بود. اما اینبار، تصویر خیلی زود شکست. جای آن را صدای سرفهی مادر گرفت. شکریه چشمانش را باز کرد. به سقف ترکخورده خیره شد. در دلش چیزی گفت، اما حتی خودش هم نشنید چه بود. شاید دعا بود، شاید آرزو، شاید فقط یک آه. و فردا… او دوباره بیدار میشد، دوباره کیسه را برمیداشت، دوباره در زبالهها دنبال نان میگشت. چون در زندگی او، فردا هیچوقت متفاوت نبود. نویسنده: سارا کریمی
گاهی زندگی یک دختر با صدای آرام ورق خوردن یک دفتر آغاز میشود، اما با صدای بسته شدن یک دروازه برای همیشه تغییر میکند. آن صبحی که داستان مینا شروع شد، هیچچیز در ظاهر متفاوت نبود. آفتاب تازه از پشت کوههای خاکستری کابل بالا آمده بود و نور کمرنگش روی دیوارهای گلی خانهها مینشست. کوچهی باریک محله هنوز نیمهخواب بود؛ تنها صدای دور موترهایی که از سرک اصلی عبور میکردند و صدای جاروی زنی که خاک کوچه را جمع میکرد شنیده میشد. اما در یکی از خانههای کوچک همان کوچه، دختری شانزدهساله کنار چراغ کمنور نشسته بود و دفترش را ورق میزد؛ دفتری که هنوز بوی تازهی کاغذ میداد و پر از خطهای مرتب و رؤیاهای نوشتهنشده بود. مینا با انگشتانش آرام روی صفحهی دفتر کشید. آن صفحه هنوز نیمهخالی بود. شب قبل تصمیم گرفته بود امروز در آن بنویسد که میخواهد در آینده چه شود. معلمشان در صنف گفته بود: «هرکدامتان بنویسید که در آینده چه آرزویی دارید.» برای خیلی از شاگردان شاید این فقط یک تکلیف ساده بود، اما برای مینا چیزی بیشتر از یک تکلیف بود؛ این صفحه برای او نقشهی زندگیاش بود. او همیشه میگفت میخواهد داکتر شود. نه فقط برای اینکه لباس سفید بپوشد یا در شفاخانه کار کند، بلکه برای اینکه مادرش دیگر مجبور نباشد برای هر درد کوچکی به کلینیکهای دور و گران برود. مادرش بارها گفته بود که وقتی مینا داکتر شود، اولین مریضش خودش خواهد بود. هر بار که این حرف را میگفت، لبخند میزد، اما در نگاهش امیدی واقعی دیده میشد؛ امیدی که در خانهی فقیرانهی آنها مثل یک چراغ کوچک میسوخت. خانهی مینا در یکی از محلههای سادهی غرب کابل قرار داشت. خانهای که دو اتاق کوچک داشت، با دیوارهای گلی و سقفی که در زمستانها گاهی چکه میکرد. حیاط خانه بزرگ نبود، اما در گوشهاش یک درخت زردآلو قدیمی ایستاده بود که در بهار شکوفه میداد و در تابستان سایهی خنکی ایجاد میکرد. مینا بیشتر وقتهایش را زیر همان درخت درس میخواند. وقتی کتابهایش را باز میکرد و باد آرام شاخهها را تکان میداد، احساس میکرد دنیا بزرگتر از کوچههای خاکی محله است. آن صبح، مادرش در آشپزخانهی کوچک خانه مشغول پختن نان بود. بوی نان تازه در خانه پیچیده بود. پدرش هنوز خواب بود؛ او کارگر ساختمانی بود و اغلب شبها خسته و دیر به خانه میآمد. زندگیشان ساده و پر از سختی بود، اما در آن خانه یک چیز همیشه وجود داشت: باور به آیندهی مینا. مادرش همیشه میگفت: «دخترم، اگر درس بخوانی، زندگیات مثل ما نمیشود.» این جمله بارها در گوش مینا تکرار شده بود. شاید به همین دلیل بود که او درس خواندن را فقط یک وظیفه نمیدانست؛ برایش مثل راهی بود برای عبور از تنگنای زندگی. وقتی آماده شد، بکس مکتبش را برداشت. بکس آبیرنگی که چند سال پیش پدرش از بازار خریده بود. بندهایش کمی کهنه شده بود، اما هنوز محکم بود. داخل آن کتابهای ریاضی، کیمیا، زیستشناسی و چند دفتر مرتب قرار داشت. مینا همیشه دفترهایش را با دقت نگه میداشت؛ حتی گوشهی صفحاتشان تا نمیشد. او از خانه بیرون آمد. هوای صبح خنک بود و آفتاب تازه کوچه را روشن کرده بود. چند دختر دیگر هم از خانههایشان بیرون آمده بودند. آنها همیشه با هم تا مکتب میرفتند. راهشان طولانی نبود، اما همان مسیر کوتاه برایشان پر از حرف و خنده بود. دربارهی امتحانها، دربارهی معلمان سختگیر، و دربارهی آیندهای که در ذهنشان ساخته بودند. اما آن روز، چیزی در فضا متفاوت بود. دخترها کمتر حرف میزدند. بعضی آهسته با هم نجوا میکردند. مینا وقتی به چهرههایشان نگاه کرد، نگرانی را در چشمهایشان دید. یکی از دخترها آهسته گفت: «میگویند امروز شاید اجازه ندهند دخترها داخل شوند.» مینا ابتدا فکر کرد این هم یکی از همان شایعاتی است که گاهی در شهر میپیچد و بعد فراموش میشود. اما وقتی به دروازهی مکتب رسیدند، همه چیز روشن شد. دروازه بسته بود. دخترها پشت آن ایستاده بودند. بعضی هنوز امیدوار بودند که شاید لحظهای بعد باز شود. بعضی آرام گریه میکردند. بعضی در سکوت فقط به دروازه نگاه میکردند؛ انگار میخواستند باور کنند که این فقط یک اشتباه است. مینا چند قدم جلو رفت. دستش را روی دروازهی فلزی گذاشت. فلز سرد بود. آن لحظه احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت؛ چیزی شبیه شکستن یک رویا. او به یاد آورد که شب قبل چقدر با شوق دفترش را باز کرده بود تا دربارهی آیندهاش بنویسد. اما حالا آیندهای که تصور میکرد، ناگهان دور و مبهم شده بود. وقتی به خانه برگشت، قدمهایش سنگین بود. بکس هنوز روی شانهاش بود، اما انگار دیگر معنایی نداشت. مادرش وقتی چهرهی او را دید، فهمید که اتفاقی افتاده است. «چی شد دخترم؟» مینا آرام گفت: «مکتب بسته است… برای ما.» مادرش لحظهای سکوت کرد. نگاهش به زمین افتاد. هیچکدام چیزی نگفتند. در آن سکوت کوتاه، هزاران حرف ناگفته وجود داشت. روزها گذشت. در ابتدا مینا هنوز هر صبح بیدار میشد و بکسش را نگاه میکرد، انگار انتظار داشت که دوباره به مکتب برگردد. اما کمکم فهمید که زندگیاش وارد فصل تازهای شده است؛ فصلی که در آن کلاس درس، زنگ تفریح و صدای معلم دیگر وجود نداشت. او بیشتر وقتش را در خانه میگذراند. به مادرش در کارهای خانه کمک میکرد، ظرف میشست، حیاط را جارو میکرد و گاهی لباس میدوخت. اما در دلش همیشه خلأیی وجود داشت؛ خلأیی که هیچ کاری نمیتوانست پر کند. گاهی بعدازظهرها زیر درخت زردآلو مینشست و کتابهایش را باز میکرد. صفحات کتاب هنوز همان بودند، اما احساسش نسبت به آنها تغییر کرده بود. قبلاً هر صفحه برایش قدمی به سوی آینده بود؛ حالا بیشتر شبیه یادگاری از گذشته شده بود. دوستانش هم کمکم از او دور شدند. بعضی خانوادههایشان تصمیم گرفتند آنها را زودتر شوهر بدهند. بعضی به ولایتهای دیگر رفتند. بعضی فقط در خانه ماندند، بیبرنامه و بیآینده. اما مینا هنوز شبها کتاب میخواند. وقتی همه خواب بودند، چراغ کوچک را روشن میکرد و آرام درس میخواند. نه برای امتحان، نه برای نمره؛ فقط برای اینکه احساس کند هنوز بخشی از خودش زنده است. یک روز دختر کوچکی از همسایهها به خانهشان آمد و گفت: «خواهر مینا، میتوانی به من خواندن یاد بدهی؟» آن لحظه چیزی در دل مینا روشن شد. از آن روز، چند دختر کوچک عصرها به خانهشان میآمدند. روی قالین کهنه در حیاط مینشستند و مینا برایشان الفبا و حساب یاد میداد. وقتی آنها با صدای بلند حروف را تکرار میکردند، مینا احساس میکرد دوباره در صنف مکتب است. اما در دلش هنوز غمی عمیق باقی بود؛ غمی که هر بار با دیدن بکس مکتبش در گوشهی اتاق زنده میشد. شبها گاهی به پشتبام میرفت. از آنجا چراغهای شهر دیده میشد. کابل در شب آرام به نظر میرسید، اما او میدانست در دل این شهر هزاران دختر مثل او زندگی میکنند؛ دخترانی که دفترهایشان نیمهباز مانده است. او به آسمان نگاه میکرد و با خود فکر میکرد: «آیا روزی دوباره به مکتب برمیگردم؟» پاسخی نداشت. اما هنوز هر شب دفترش را باز میکرد؛ همان دفتری که صفحهی اولش نیمهخالی مانده بود. گاهی به آن صفحه نگاه میکرد و فکر میکرد روزی شاید دوباره بتواند در آن بنویسد: «آرزویم این است که داکتر شوم.» و شاید آن روز، دفترش دیگر نیمهباز نماند. نویسنده: سارا کریمی
پژوهشگران: شببیداری خطر حلمه قلبی و سکته مغزی را افزایش میدهد
بر مبنای یک پژوهش تازه، افراد شببیدار، ۱۶ درصد بیشتر نسبت به افراد «صبحگرا» در معرض خطر حمله قلبی و سکته مغزی قرار دارند. محقیقان اعلام کردهاند که یافتههای این پژوهش که در مجله «انجمن قلب آمریکا» منتشر شده، همچنین نشان میدهد که پیامدهای رفتاری شببیداری در میان زنان شدیدتر از مردان است. بر اساس یافتهها، زنان شببیدار ۹۶ درصد بیشتر در معرض دریافت نمره پایین سلامت قلب قرار دارند، در حالی که این میزان در میان مردان ۶۷ درصد گزارش شده است. این پژوهش، دادههای بیش از ۳۲۰ هزار بزرگسال در سنین ۳۹ تا ۷۴ سال را بررسی کرده است. پژوهشگران سلامت قلب هر فرد را بر اساس شاخص «هشت اصل اساسی زندگی» انجمن قلب آمریکا، ارزیابی کردند. این شاخص شامل کیفیت تغذیه، فعالیت بدنی، مدت خواب، مصرف نیکوتین، فشار خون، قند خون و سطح چربی خون بوده است. بر اساس این پژوهش، افراد شببیدار، ۷۹ درصد بیشتر از گروه میانه در معرض سلامت ضعیف قلب قرار دارند. یافتههای این پژوهش نشان میدهد که افزایش خطر بیماریهای قلبی در میان افرادی که دیر میخوابند، بیشتر ناشی از عادتهای ناسالم زندگی و عوامل صحی است، نه صرفا شببیداری. بر اساس این تحقیق، مصرف نیکوتین مهمترین عامل تأثیرگذار بر سلامت قلب است و ۳۴ درصد از ارتباط میان دیر خوابیدن و بیماریهای قلبی را توضیح میدهد. کمبود خواب با ۱۴ درصد، قند خون بلند با ۱۲ درصد، و وزن نامناسب بدن و تغذیه ناسالم هرکدام با حدود ۱۱ درصد، در افزایش این خطر نقش دارند. پژوهشگران تاکید میکنند که اصلاح این عادتها میتواند نقش مهمی در کاهش خطر بیماریهای قلبی در میان افراد شببیدار داشته باشد. بر اساس گزارش مرکز کنترول و پیشگیری بیماریها در امریکا، بیماریهای قلبی هنوز هم عامل اصلی مرگومیر در این کشور هستند. پژوهشگران نتیجه گرفتند که تلاشهای پیشگیرانه باید بر بهبود عادتهای زندگی، بهویژه هنگام بیدار ماندن در شب، تمرکز داشته باشد. کریستن ناتسون، استاد دانشگاه نورثوسترن در امریکا، گفت: «واضحترین راه ترک سیگار است. اما منظم خوابیدن، یعنی رفتن به بستر در یک ساعت مشخص، میتواند به تنظیم رفتارهای دیگر مانند غذا خوردن، ورزش و دریافت نور کمک کند.»
نقش ورزش منظم و تغذیه در کاهش درد پریود در زنان
دورههای قاعدگی بخش طبیعی زندگی زنان است، اما برای بسیاری از زنان، مخصوصاً در جوامعی مانند افغانستان که دسترسی به خدمات سلامت محدودتر است، این دورهها میتواند با دردهای شدید، بیحوصلگی، اضطراب و افت انرژی همراه باشد. در سالهای اخیر، پژوهشهای علمی نشان دادهاند که دو عامل ساده ولی مهم — ورزش منظم و تغذیه مناسب — میتوانند نقش چشمگیری در کاهش این مشکلات و بهبود کیفیت زندگی زنان داشته باشند. چرایی بروز درد و تغییرات خلق در دوران قاعدگی: در طول چرخهی قاعدگی، سطح هورمونهای استروژن و پروژسترون در بدن نوسان میکند. این تغییرات هورمونی میتوانند باعث انقباض عضلات رحم شوند که به شکل درد زیر شکم یا کمر احساس میشود. از سوی دیگر، کاهش میزان استروژن در روزهای نخست قاعدگی ممکن است منجر به کاهش سطح سروتونین، یعنی «هورمون شادی»، شود؛ در نتیجه بسیاری از زنان دچار افسردگی خفیف، تحریکپذیری و نوسانات خلقی میگردند. تأثیر ورزش منظم بر کاهش درد و بهبود خلقوخو: ورزش منظم یکی از ارزانترین و مؤثرترین راهحلها برای مقابله با علائم قاعدگی است. وقتی بدن در حال فعالیت بدنی است، مقدار قابلتوجهی اندورفین آزاد میشود — مادهای شبیه به مسکن طبیعی که درد را کاهش داده و احساس آرامش و شادی به همراه دارد. تحقیقات نشان دادهاند زنانی که حداقل سه بار در هفته ورزشهای سبک تا متوسط انجام میدهند (مانند پیادهروی سریع، دوچرخهسواری آرام یا یوگا)، در مقایسه با زنان غیرفعال، درد پریود کمتر، اضطراب پایینتر و خواب منظمتری دارند. بهویژه ورزشهایی مثل یوگا و حرکات کششی، در کاهش گرفتگی عضلات و بهبود گردش خون لگن مؤثرند. افزون بر این، فعالیت بدنی باعث تعادل هورمونی بهتر و بهبود جریان خون رحم میشود. حتی ۲۰ دقیقه پیادهروی ملایم در روزهای قبل از قاعدگی میتواند از شدت درد در آغاز دوره بکاهد. نقش تغذیه در کنترل درد و ثبات خلقوخو: در دوران قاعدگی، تغذیه درست میتواند همانقدر تأثیرگذار باشد که ورزش. بدن در این زمان نیاز بیشتری به برخی مواد مغذی دارد، از جمله آهن، منیزیم، ویتامین B6 و اسیدهای چرب امگا‑۳. غذاهای سرشار از این مواد به کاهش انقباضات عضلانی، بهبود خلق و جلوگیری از کمخونی کمک میکنند. برخی از بهترین مواد غذایی در این دوران عبارتاند از: ماهیهای چرب مانند قزلآلا یا تن که دارای امگا‑۳ هستند و التهاب را کاهش میدهند. سبزیجات سبز مثل اسفناج و کلم که منیزیم و آهن فراوان دارند. مغزها و دانهها (گردو، بادام، تخمه آفتابگردان) که منبع خوبی از ویتامین E و B6 هستند و به تنظیم خلقوخو کمک میکنند. حبوبات پخته و غلات کامل که سطح قند خون را پایدار نگه میدارند و مانع احساس خستگی شدید میشوند. در مقابل، در دوران قاعدگی بهتر است مصرف قهوه، غذاهای پرچرب، فستفودها و شیرینیهای زیاد محدود شود. این خوراکیها باعث نوسان شدید قند خون و تحریکپذیری میگردند. همچنین نوشیدن آب کافی و چایهای گیاهی مانند بابونه یا دارچین میتواند به آرامش بدن و ذهن کمک کند. وضعیت خاص زنان افغانستان و راهکارهای ساده: در افغانستان، بسیاری از دختران و زنان به دلیل کمبود امکانات، فقر غذایی یا محدودیتهای فرهنگی نمیتوانند بهراحتی ورزش کنند یا به رژیم غذایی متنوع دسترسی داشته باشند. با این حال، حتی در چنین شرایطی، گامهای کوچک نیز میتوانند تفاوت بزرگی ایجاد کنند: - انجام حرکات ساده در خانه مانند دراز و نشست، نرمش صبحگاهی یا پیادهروی در حیاط، بدون نیاز به وسایل خاص - جایگزینی نوشیدنیهای شیرین با آب ولرم و چای سبز - افزودن منابع ارزان امگا‑۳ مانند دانه کتان یا تخم شنبلیله به غذا - استفاده بیشتر از حبوبات، سبزی و عدس برای تأمین آهن و فیبر - خواب کافی (۷ تا ۸ ساعت) و پرهیز از استرس تا حد امکان کوچکترین تغییرات رفتاری، اگر بهطور منظم انجام شوند، میتوانند طی چند ماه اثر مثبتی بر کاهش دردهای قاعدگی و بهبود خلقوخو داشته باشند. نتیجهگیری: ورزش منظم و تغذیهی مناسب، نهتنها سلامت فیزیکی زنان را در دوران قاعدگی بهبود میبخشند، بلکه به بهبود خلقوخو، افزایش انرژی و تقویت احساس توانمندی نیز کمک میکنند. این دو عامل، ساده اما اساسیاند و میتوانند بدون هزینههای بالا، کیفیت زندگی زنان را — بهویژه در شرایط محدود مانند افغانستان — بهطور قابل توجهی ارتقا دهند. با آگاهی، توجه به بدن و مراقبت مستمر از خود، هر زن میتواند چرخهی طبیعی قاعدگی را به فرصتی برای رشد، آرامش و تقویت قدرت درونی تبدیل کند. نویسنده: داکتر معصومه پارسا
«تحصیلکرده»؛ قصهی دختری که جهانش را تغییر داد
کتاب Educated یا تحصیلکرده نوشتهی Tara Westover یکی از برجستهترین و تاثیرگذارترین آثار معاصر در حوزهی زندگینامه و خاطرهنویسی است که در سال ۲۰۱۸ منتشر شد و خیلی زود توانست جایگاه ویژهای در میان خوانندگان سراسر جهان پیدا کند. این اثر نهتنها روایت زندگی یک فرد، بلکه بازتابی عمیق از مسیر دشوار رسیدن به آگاهی، هویت و استقلال فکری است. داستان زندگی تارا وستوور، داستان دختری است که در شرایطی بسیار محدود و غیرعادی بزرگ شد، اما با نیروی اراده و اشتیاق به یادگیری، توانست مرزهای تعیینشدهی زندگیاش را بشکند و به جایگاهی برسد که شاید برای بسیاری غیرقابل تصور باشد. تارا وستوور در سال ۱۹۸۶ در ایالت آیداهوی آمریکا به دنیا آمد. خانوادهی او بهشدت به باورهای خاص و گاه افراطی پایبند بودند و از جامعهی مدرن فاصله میگرفتند. پدرش به دولت، نظام آموزشی و حتی پزشکی مدرن بیاعتماد بود و همین باعث شد که تارا و خواهر و برادرانش از ابتداییترین امکانات زندگی اجتماعی محروم بمانند. او هرگز به مکتب نرفت و هیچگونه آموزش رسمی در دوران کودکی دریافت نکرد. زندگی آنها بیشتر در انزوا میگذشت و کودکان از سنین پایین مجبور به کارهای سخت و گاه خطرناک بودند. این شرایط نهتنها از نظر جسمی دشوار بود، بلکه از نظر روانی نیز تأثیرات عمیقی بر شخصیت تارا گذاشت، زیرا او در محیطی رشد میکرد که در آن بسیاری از واقعیتهای جهان بیرون یا انکار میشد یا اصلاً مطرح نمیگردید. با این حال، در درون تارا میل شدیدی به دانستن و فهمیدن وجود داشت. او برخلاف شرایطی که در آن بزرگ شده بود، به تدریج متوجه شد که جهان بیرون از محیط خانوادهاش بسیار گستردهتر و پیچیدهتر از آن چیزی است که به او گفته شده است. این آگاهی ابتدایی، جرقهای شد برای تغییر. تارا بهصورت خودآموز شروع به مطالعه کرد و بدون داشتن پایهی آموزشی، تلاش کرد مفاهیمی را یاد بگیرد که دیگران سالها در مکتب با آنها آشنا شده بودند. این مسیر برای او بسیار دشوار بود، زیرا نهتنها باید با کمبود دانش ابتدایی مقابله میکرد، بلکه باید بر ترسها، تردیدها و باورهایی که از کودکی در ذهنش شکل گرفته بود نیز غلبه میکرد. نقطهی عطف زندگی او زمانی رقم خورد که تصمیم گرفت وارد دانشگاه شود. او در سن ۱۷ سالگی، با وجود نداشتن تحصیلات رسمی، توانست در دانشگاه بریگم یانگ پذیرفته شود. ورود به دانشگاه برای تارا مانند ورود به جهانی کاملاً جدید بود. او با مفاهیمی روبهرو شد که پیش از آن هرگز نشنیده بود، از رویدادهای تاریخی مهم گرفته تا نظریههای علمی و اجتماعی. این تجربه، هم شگفتانگیز بود و هم ترسناک، زیرا او بهخوبی میدانست که نسبت به همکلاسیهایش فاصلهی زیادی دارد. با این حال، بهجای تسلیم شدن، این فاصله را به انگیزهای برای تلاش بیشتر تبدیل کرد. در طول دوران تحصیل، تارا نهتنها از نظر علمی رشد کرد، بلکه از نظر فکری و هویتی نیز دگرگون شد. او به تدریج شروع به بازنگری در باورهایی کرد که از کودکی به او القا شده بود. این فرآیند آسان نبود، زیرا هر تغییری در نگرش او، به نوعی فاصله گرفتن از خانوادهاش را به همراه داشت. یکی از عمیقترین لایههای این کتاب، همین تضاد میان وفاداری به خانواده و نیاز به رشد فردی است. تارا بارها در موقعیتهایی قرار میگیرد که باید میان این دو انتخاب کند، و هر انتخاب، بهایی احساسی و روانی برای او دارد. او پس از پایان تحصیلات در دانشگاه، توانست به دانشگاههای معتبرتری راه پیدا کند و در نهایت مدرک دکترای خود را از دانشگاه کمبریج دریافت کند. این دستاورد، نهتنها نشاندهندهی تواناییهای فردی اوست، بلکه نمادی از قدرت آموزش و تأثیر آن بر زندگی انسانهاست. مسیر تحصیلی تارا، از دختری بدون مکتب تا یک پژوهشگر دانشگاهی، یکی از الهامبخشترین جنبههای این کتاب است و بهخوبی نشان میدهد که آموزش میتواند دروازهای به سوی دنیایی جدید باشد. سبک نوشتن تارا وستوور در این کتاب بسیار صادقانه، شفاف و در عین حال عمیق است. او بدون اغراق یا تلاش برای زیباتر نشان دادن واقعیت، تجربیات خود را با جزئیاتی دقیق و احساسی بیان میکند. این صداقت، باعث میشود خواننده بهراحتی با او همدلی کند و خود را در موقعیتهای او تصور نماید. در عین حال، زبان او ساده و روان است، بهگونهای که حتی پیچیدهترین احساسات و مفاهیم را به شکلی قابل فهم منتقل میکند. این ترکیب از سادگی و عمق، یکی از دلایل اصلی موفقیت کتاب است. «Educated» تنها یک داستان موفقیت نیست، بلکه روایتی از مبارزه، درد، تردید و رشد است. این کتاب نشان میدهد که مسیر رسیدن به آگاهی و استقلال، همیشه هموار نیست و گاهی نیازمند فداکاریهای بزرگ است. تارا برای رسیدن به جایگاهی که امروز دارد، مجبور شد با بسیاری از ترسها و وابستگیهای خود روبهرو شود و حتی در مواردی از نزدیکترین افراد زندگیاش فاصله بگیرد. این جنبه از داستان، آن را بسیار واقعی و تأثیرگذار میکند، زیرا نشان میدهد که تغییر واقعی، اغلب با چالشهای عمیق همراه است. یکی از مهمترین پیامهای این کتاب، اهمیت آموزش بهعنوان ابزاری برای رهایی و رشد است. در نگاه تارا، آموزش تنها به معنای یادگیری مطالب درسی نیست، بلکه فرآیندی است که به انسان کمک میکند خودش را بشناسد، جهان را بهتر درک کند و تصمیمات آگاهانهتری بگیرد. این دیدگاه، باعث میشود که عنوان کتاب، یعنی «Educated»، معنایی فراتر از آموزش رسمی پیدا کند و به نوعی به بیداری فکری و شناختی اشاره داشته باشد. در کنار این، کتاب به موضوع هویت نیز میپردازد. تارا در طول داستان، بارها با این سؤال مواجه میشود که واقعاً چه کسی است و به کجا تعلق دارد. آیا باید همان دختری باقی بماند که خانوادهاش از او انتظار دارند، یا میتواند مسیر خودش را انتخاب کند و هویت جدیدی برای خود بسازد؟ این جستجوی هویت، یکی از عمیقترین و انسانیترین بخشهای داستان است و بسیاری از خوانندگان میتوانند با آن ارتباط برقرار کنند. در نهایت، «Educated» اثری است که نهتنها الهامبخش است، بلکه خواننده را به فکر فرو میبرد. این کتاب دعوتی است به بازنگری در باورها، ارزشها و انتخابهای زندگی. داستان تارا وستوور نشان میدهد که حتی در محدودترین شرایط نیز میتوان راهی برای رشد و تغییر پیدا کرد، به شرط آنکه انسان شجاعت مواجهه با حقیقت و ارادهی حرکت به سوی ناشناختهها را داشته باشد. این اثر، با روایت صادقانه و عمیق خود، به یکی از ماندگارترین کتابهای زمانه تبدیل شده و همچنان برای بسیاری از افراد در سراسر جهان، منبعی از امید و انگیزه به شمار میآید.
علل بالا رفتن سن ازدواج
سن ازدواج یکی از شاخصه های مهم برای ارزیابی میزان سلامت و بهداشت جسمی و روانی افراد یک جامعه محسوب می شود و در کشور های مختلف برای تغییر سن ازدواج نیز بودجه های متفاوتی در نظر گرفته شده است. در این راستا جوامع انسانی طی دو قرن اخیر شاهد تغییرات اساسی در سن ازدواج بوده اند و روند شکل گیری خانواده در سراسر جهان طولانی و با تاخیر شده است. اگر چه این مسائل مختص کشوری خاص نبوده و بیشتر کشورها به تعویق افتادن تشکیل خانواده را تجربه کرده اند اما همچنان باید آن را یک مساله جدی خصوصا از جنبه جمعیتی دانست زیرا تاخیر در ازدواج سبب تاخیر در باروری ودر نتیجه تغییر هرم سنی جمعیت به سمت سالمندی می شود. جامعه ای که می کوشد تا به لایه های مسائل اجتماعی نفوذ کند و تمامی طیف های انسانی اعم از سنی و جنسی با پایگاه های اجتماعی مختلف شهری، روستایی و غیره بپردازد با بحران کمتر اجتماعی رو به رو می شود یا توان برخورد مناسب با آن را دارد و مداخله در بحران را به هزینه کمتری تامین و رضایتمندی بیشتری را جذب می کند. ازدواج تشکیل زندگی مشترک در تمامی جوامع برای بقای نسل انسان و خانواده از ضروریات و مورد احترام و حتی از الویت های مهم محسوب می شود و می باید برنامه ریزی مناسبی برای ساز و کار های آن در نظر گرفت. افزایش آمار طلاق می تواند سن ازدواج را بالا ببرد. بیکاری جوانان تحصیلکرده و انتظار قرار گرفتن در شغل مناسب خود، نبود امنیت شغلی در هر حرفه ای، نبود قوانین مناسب تامین اجتماعی وکار، گرانی خانه و اجاره، کم ارزش شدن پول، بی ثباتی اقتصادی، توقعات غیر واقع بینانه خانواده ها از یکدیگر و از عروس و داماد آینده شان همه باعث بالا رفتن سن ازدواج گردیده است. نبود تعریف شفاف از عشق و دوستی که در آن قرار دارند برخی از جوانان در رابطه هایی که وارد می شوند دچار سرگردانی شده دوستی های افراطی، روابط غیر سالم، مدعی بودن و طلبکار بودن از همه، نبود شناخت کافی از تفاوت های جنسیتی زن و مرد، وعده های غیر واقعی دادن برای ماندن در دوستی به هر بهایی، در اکنون بودن بدون داشتن چشم اندازی از این نوع دوستی ها، رها کردن غیر منتظره طرف مقابل، درگیر شدن با احساسات و عواطف شخصی بخشی از سال های جوانی آنان را درگیر می کند و فرسودگی روانی ایجاد کرده و مشت را نمونه خروار می بیند و نسبت به جنس مخالف بی اعتماد شده و بیزار می شود. شرایط اصلی بر اساس یافته های پژوهش تغییر نگاه ارزشی به ازدواج، محوددیت های اقتصادی، مشروعیت بخشی اجتماعی به تجرد، هراس ناشی از تجربه ناموفق دیگران در ازدواج و فرعی شدن ازدواج از جمله شرایط اصلی تاثیر گذار بر پدیده تجرد زنان و مردان هستند. تغییر نگاه ارزشی به ازدواج بیشتر افرادی که ازدواج آنها به تعویق افتاده است سنت های رایج ازدواج را به عنوان یک تکلیف(اجتماعی، خانوادگی یا شرعی) به چالش می کشند. به گونه یی که کنش های عینی و ذهنی معطوف به ازدواج را بدون کارکرد تعبیر می کنند. چنین نگرش هایی اغلب در تقابل با ارزش های رایج ازدواج قرار می گیرد و اقدام به ازدواج در این وضعیت پاسخ مثبتی را از جانب آنها دریافت نمی کند. هراس ناشی از تجربه ناموفق در ازدواج هراس ناشی از تجارب ناموفق زندگی زناشویی دیگران برای برخی از افراد مجرد در صورتبندی دلایلی که ازدواج آنها را منع کرده است تاثیر معنا دار داشته است. غالبا این افراد کسانی هستند که در شعاع تجربه خود شاهد مواردی بوده اند که ازدواج نکردن را برای انها به عنوان یک امر مطلوب تبدیل کرده است. آنها زندگی زناشویی در زمان حاضر را یک امر پر خطر می پندارند و ازدواج را به مثابه فروپاشی زندگی عادی خود تلقی می کنند. فرعی شدن ازدواج به عنوان هدف تعویق ازدواج در میان برخی از جوانان مجرد به دلیل دست نیافتن به سایر اهدافی که در زندگی دارند تعریف شده است. ازدواج در میان برخی از افراد مجرد به دلیل دست نیافتن به سایر اهدافی که در زندگی دارند تعریف شده است. به نحوی که آنها ازدواج کردن را به عنوان یک هدف فرعی در زندگی می پندارند. برخی از این افراد ازدواج را یک امر شخصی تعریف می کنند. با این وصف گرایش به ازدواج در یک محدوده سنی برای آنها ارزش عملکردی خود را از دست می دهد و تصمیم به ازدواج تابع تحقق یک یا چند هدف دیگر می شود. مرجع قرارگرفتن رسانه های غیر بومی مرجع قرار گرفتن رسانه های غیر بومی از جمله شرایط مداخله گر است. به این صورت که می توان گفت رسانه های مختلف در ترسیم خطوط فکری تعدادی از افرادی که ازدواج آنها به تعویق افتاد تاثیر معنا داری داشته اند. تاثیر این مبادی انتقال اطلاعات در جزئیات تصمیم ها و بسیاری از رفتار های این افراد عینیت زیادی پیدا کرده است و خود این افراد نیز چنین تاثیراتی را به خوبی درک می کنند. ارزش گذاری و قضاوت بر سر بسیاری از مسائل حساس به واسطه این رسانه ها ممکن شده است و می توان یکی از نتایج آن را معوق ماندن ازدواج این افراد دانست. شرایط زمینه ای مغایرت ازدواج با آرمان های فردی با وجود فراهم بودن مقدمات اولیه ازدواج برای بسیاری از افراد شرایطی که در آن قرار گرفته اند را در تضاد با آرمان ها و ایده ال های مقبول خود برای زندگی زناشویی در نظر می گیرند. از نظر این افراد ازدواج کردن تنها به توانایی اولیه محدود نیست و مشروط به آینده نگری هایی نیز هست که نه تنها از نظر اقتصادی بلکه با شرایط مناسب روانی، اجتماعی، فرهنگی و .... افراد لزوما همراه است. خلا منابع مالی و نیاز های موجود فقدان کفایت مالی در دسترس از یک سوء تنوع نیاز های حاصل از چشم داشت های فردی و اجتماعی مربوط به فرهنگ و عرف زندگی مشترک در جامعه از سوی دیگر یکی از زمینه های اجتناب از ازدواج تعداد بسیاری از جوانان را فراهم ساخته است. پیامد ها گریز از مسئولیت افرادی که از زمان عرفی ازدواج آنها مدت بسیاری سپری شده است. در قبال جامعه مسئولیت کمتری را احساس می کنند. از آنجا که تاهل در بسیاری از تفاسیر در مجاورت مفاهیمی همچون تعهد قرار دارد در جامعه اثرات فراوانی بر جای می گذارد و در مقابل افراد مجرد عموما چنین طرز تلقی هایی ندارند. افرادی که ازدواج کردن را لزوما یک وظیفه اجتماعی در نظر نمی گیرند و اقدام به آن را به مثابه یک امر کاملا فردی فرو می کاهند قادر نخواهند بود تا با جریان هایی هماهنگ شوند که آرمان های جامعه را پوشش می دهند. تاخیر در ازدواج به منزله فردگرایی دموکراتیک مدرن تغییر در باورها، ارزش ها و مبادی فکری و عقیدتی افراد بسیاری از جوانب معنا دار رفتاری و تصمیم به انجام یک عمل را تحت تاثیر قرار می دهد. مصاحبه های این مطالعه بر اثرپذیری افراد مجرد از تغییرات واقع شده در دنیای مدرن دلالت می کند به گونه ای که اقدام ازدواج به منزله یک ضرورت اجتماعی نسبت به سابق فاقد برجستگی بوده و در بسیاری از مواقع ازدواج ذیل یک تکلیف و حتی یک نیاز فردی از شعاع اندیشه این خارج ذیل یک تکلیف و حتی یک نیاز فردی از شعاع اندیشه این افراد خارج می شود. در مجموع تاخیر سن ازدواج در میان جوانان تابع الگویی است که بیشترین مشورعیت خود را از پنداشت هایی که ماحصل مدرنیته است اتخاذ می کند. مدرنیزاسیون، انشقاق، گستگی و تضیف بین عوامل همبسته اجتماعی را به وجود حداکثر سود و منفعت فردی هستند. یعنی دغدغه های شخصی بر مصالح جمعی و قومی اولویت می یابد و تغییر در ایده افراد به سمت سکولاریته، مادی گرایه، فرد گرایی و انزوا طلبی حرکت می کند و مفهوم خانواده خانواده محوری به فرد محوری تبدیل می شود. همزمان با این تحولات نوعی انطباق پذیری در الگو های ازدواج و خانواده با شرایط جدید نیز اتفاق می افتد.
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.