منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
یونیسف: آموزش حق هر کودک است
حمله به غیرنظامیان در هرات؛ دولت: شمار کشتهشدگان به ۱۱ نفر افزایش یافت
فروریختن سقف خانه در پروان؛ هشت عضو یک خانواده جان باختهاند
سازمان ملل: در درگیریهای خاورمیانه میلیونها زن آواره شدند
نشانههای اضطراب پنهان و نادیده گرفتن آن
یک ممنوعیت؛ هزاران آینده ناتمام
یونیسف: آموزش حق هر کودک است
حمله به غیرنظامیان در هرات؛ دولت: شمار کشتهشدگان به ۱۱ نفر افزایش یافت
فروریختن سقف خانه در پروان؛ هشت عضو یک خانواده جان باختهاند
سازمان ملل: در درگیریهای خاورمیانه میلیونها زن آواره شدند
نشانههای اضطراب پنهان و نادیده گرفتن آن
یک ممنوعیت؛ هزاران آینده ناتمام
یونیسف: آموزش حق هر کودک است
حمله به غیرنظامیان در هرات؛ دولت: شمار کشتهشدگان به ۱۱ نفر افزایش یافت
فروریختن سقف خانه در پروان؛ هشت عضو یک خانواده جان باختهاند
سازمان ملل: در درگیریهای خاورمیانه میلیونها زن آواره شدند
نشانههای اضطراب پنهان و نادیده گرفتن آن
یک ممنوعیت؛ هزاران آینده ناتمام
یونیسف: آموزش حق هر کودک است
حمله به غیرنظامیان در هرات؛ دولت: شمار کشتهشدگان به ۱۱ نفر افزایش یافت
فروریختن سقف خانه در پروان؛ هشت عضو یک خانواده جان باختهاند
سازمان ملل: در درگیریهای خاورمیانه میلیونها زن آواره شدند
نشانههای اضطراب پنهان و نادیده گرفتن آن
یک ممنوعیت؛ هزاران آینده ناتمام
یک ممنوعیت؛ هزاران آینده ناتمام
روایت زرغونه از جایی آغاز نمیشود که دروازه مکتب بسته شد؛ از جایی آغاز میشود که صداها یکییکی خاموش شدند، از لحظهای که دیگر کسی درباره «فردا» با او سخن نگفت. زرغونه دختری بود که آینده را همچون جادهای روشن میدید؛ جادهای که از کوچه خاکی خانهشان آغاز میشد و تا جایی ادامه داشت که او خود را با لباس سفید داکتری تصور میکرد. اما روزی که خبر منع آموزش دختران بالاتر از صنف ششم به واقعیت تبدیل شد، آن جاده ناگهان ناپدید شد؛ نه پیچ خورد و نه باریک شد، بلکه گویی هرگز وجود نداشته است. صبحی که برای آخرین بار بکس مکتبش را برداشت، هیچ نشانهای از پایان در آن دیده نمیشد. مانند هر روز با شوقی آرام از خانه بیرون شد. مادرش صدایش زد تا نانش را بخورد، اما گفت وقتی برگشت میخورد، چون گمان میکرد روزی عادی پیش رو دارد. وقتی به دروازه مکتب رسید و دید که بسته است، و صدای خشک مردی را شنید که گفت «دیگر اجازه ندارید»، چیزی در درونش فرو ریخت؛ نه به شکل گریه، نه اعتراض، بلکه به صورت سکوتی سنگین که از همان روز در تمام لحظههای زندگیاش سایه انداخت. زرغونه به خانه برگشت، اما این بازگشت دیگر شبیه گذشته نبود. وقتی مادرش پرسید چرا زود آمده، تنها یک جمله گفت و بعد خاموش شد؛ سکوتی که حتی مادرش هم نتوانست آن را بشکند. از آن روز خانه برای زرغونه به مکانی تبدیل شد که زمان در آن کش میآمد؛ ساعتها طولانیتر میشدند و روزها تفاوتی با یکدیگر نداشتند. صبحها هنوز بیدار میشد، اما نه از روی شوق، بلکه از روی عادت. بکس مکتبش در گوشه اتاق مانده بود و حضورش یادآور چیزی بود که از او گرفته شده بود. گاهی به آن نزدیک میشد و دستش را روی آن میگذاشت، اما بازش نمیکرد؛ میترسید با باز کردنش همه چیز دوباره زنده شود: صدای خنده همصنفیها، صدای معلم و زنگ مکتب. روزها آرامآرام با کارهای خانه پر شد؛ ظرف شستن، لباس شستن و نان پختن. این کارها بد نبودند، اما برای زرغونه جایگزین رؤیایی شده بودند که زمانی با آن زندگی میکرد. مادرش گاهی با مهربانی میگفت: «دختر باید اینها را یاد بگیرد.» اما زرغونه در دلش میدانست که این جمله بیشتر شبیه تسلیم شدن است تا آموزش. شبها، وقتی همه خواب بودند، آرام بکسش را باز میکرد. کتابها را بیرون میآورد و مدتی به آنها نگاه میکرد؛ گویی میخواست مطمئن شود هنوز وجود دارند، هنوز بخشی از زندگی او هستند. یک شب دفترچهاش را باز کرد و به آخرین جملهای که نوشته بود خیره شد: آرزوی داکتر شدن. آن جمله حالا بیشتر شبیه رؤیایی دور به نظر میرسید، رؤیایی که هر روز فاصلهاش با واقعیت بیشتر میشد. چند ماه بعد، وقتی صحبت ازدواج در خانه مطرح شد، زرغونه سکوت همیشگیاش را شکست. وقتی مادرش با احتیاط موضوع را گفت و پدرش از سختی زندگی سخن گفت، زرغونه تنها یک جمله بر زبان آورد: «من میخواهم درس بخوانم.» این جمله کوتاه، تمام آرزوی او بود. اما پاسخ همان بود که از آن میترسید: «دیگر نمیشود.» این «نمیشود» همچون دیواری بلند در برابرش ایستاد. با این حال، چیزی در درون زرغونه هنوز خاموش نشده بود. او در سکوت به خواندن ادامه داد؛ در لحظههایی که کسی نمیدید. کتابهایش را بارها خواند، حتی صفحاتی که از بر شده بود. گاهی به پشتبام میرفت و در نور کمرنگ آفتاب مطالعه میکرد، گویی میخواست به خود ثابت کند که هنوز میتواند یاد بگیرد و هنوز حق رؤیا داشتن را دارد. در همان کوچه دختران دیگری هم بودند که سرنوشت مشابهی داشتند؛ بعضی تسلیم شده بودند و بعضی حتی کتابهایشان را کنار گذاشته بودند. اما زرغونه هنوز کتابهایش را نگه داشته بود، چون باور داشت دانشی که در دل انسان باشد، به آسانی از بین نمیرود. روزی دختری کوچکتر از کنار خانهشان با بکس مکتبش گذشت. زرغونه او را صدا زد و کتابش را برای لحظهای گرفت. وقتی کتاب را در دست داشت، احساس کرد زمان برای چند ثانیه به عقب برگشته است. اما وقتی آن را پس داد، واقعیت دوباره برگشت؛ با این حال لبخند زد و گفت: «خوب درس بخوان.» آن شب دوباره دفترچهاش را باز کرد و زیر جمله قدیمی نوشت: «اگر راه را ببندند، من راه دیگری پیدا میکنم.» شاید این جمله ساده به نظر برسد، اما برای زرغونه امیدی بود که هنوز زنده مانده بود. در اتاق کوچکش دختری نشسته بود که آیندهاش را از او گرفته بودند، اما ارادهاش را نه. دختری که با تمام سکوتها و «نمیشود»هایی که شنیده بود، هنوز در دلش تکرار میکرد: «میشود… یک روز، حتماً میشود.» نویسنده: سارا کریمی
روایت زرغونه از جایی آغاز نمیشود که دروازه مکتب بسته شد؛ از جایی آغاز میشود که صداها یکییکی خاموش شدند، از لحظهای که دیگر کسی درباره «فردا» با او سخن نگفت. زرغونه دختری بود که آینده را همچون جادهای روشن میدید؛ جادهای که از کوچه خاکی خانهشان آغاز میشد و تا جایی ادامه داشت که او خود را با لباس سفید داکتری تصور میکرد. اما روزی که خبر منع آموزش دختران بالاتر از صنف ششم به واقعیت تبدیل شد، آن جاده ناگهان ناپدید شد؛ نه پیچ خورد و نه باریک شد، بلکه گویی هرگز وجود نداشته است. صبحی که برای آخرین بار بکس مکتبش را برداشت، هیچ نشانهای از پایان در آن دیده نمیشد. مانند هر روز با شوقی آرام از خانه بیرون شد. مادرش صدایش زد تا نانش را بخورد، اما گفت وقتی برگشت میخورد، چون گمان میکرد روزی عادی پیش رو دارد. وقتی به دروازه مکتب رسید و دید که بسته است، و صدای خشک مردی را شنید که گفت «دیگر اجازه ندارید»، چیزی در درونش فرو ریخت؛ نه به شکل گریه، نه اعتراض، بلکه به صورت سکوتی سنگین که از همان روز در تمام لحظههای زندگیاش سایه انداخت. زرغونه به خانه برگشت، اما این بازگشت دیگر شبیه گذشته نبود. وقتی مادرش پرسید چرا زود آمده، تنها یک جمله گفت و بعد خاموش شد؛ سکوتی که حتی مادرش هم نتوانست آن را بشکند. از آن روز خانه برای زرغونه به مکانی تبدیل شد که زمان در آن کش میآمد؛ ساعتها طولانیتر میشدند و روزها تفاوتی با یکدیگر نداشتند. صبحها هنوز بیدار میشد، اما نه از روی شوق، بلکه از روی عادت. بکس مکتبش در گوشه اتاق مانده بود و حضورش یادآور چیزی بود که از او گرفته شده بود. گاهی به آن نزدیک میشد و دستش را روی آن میگذاشت، اما بازش نمیکرد؛ میترسید با باز کردنش همه چیز دوباره زنده شود: صدای خنده همصنفیها، صدای معلم و زنگ مکتب. روزها آرامآرام با کارهای خانه پر شد؛ ظرف شستن، لباس شستن و نان پختن. این کارها بد نبودند، اما برای زرغونه جایگزین رؤیایی شده بودند که زمانی با آن زندگی میکرد. مادرش گاهی با مهربانی میگفت: «دختر باید اینها را یاد بگیرد.» اما زرغونه در دلش میدانست که این جمله بیشتر شبیه تسلیم شدن است تا آموزش. شبها، وقتی همه خواب بودند، آرام بکسش را باز میکرد. کتابها را بیرون میآورد و مدتی به آنها نگاه میکرد؛ گویی میخواست مطمئن شود هنوز وجود دارند، هنوز بخشی از زندگی او هستند. یک شب دفترچهاش را باز کرد و به آخرین جملهای که نوشته بود خیره شد: آرزوی داکتر شدن. آن جمله حالا بیشتر شبیه رؤیایی دور به نظر میرسید، رؤیایی که هر روز فاصلهاش با واقعیت بیشتر میشد. چند ماه بعد، وقتی صحبت ازدواج در خانه مطرح شد، زرغونه سکوت همیشگیاش را شکست. وقتی مادرش با احتیاط موضوع را گفت و پدرش از سختی زندگی سخن گفت، زرغونه تنها یک جمله بر زبان آورد: «من میخواهم درس بخوانم.» این جمله کوتاه، تمام آرزوی او بود. اما پاسخ همان بود که از آن میترسید: «دیگر نمیشود.» این «نمیشود» همچون دیواری بلند در برابرش ایستاد. با این حال، چیزی در درون زرغونه هنوز خاموش نشده بود. او در سکوت به خواندن ادامه داد؛ در لحظههایی که کسی نمیدید. کتابهایش را بارها خواند، حتی صفحاتی که از بر شده بود. گاهی به پشتبام میرفت و در نور کمرنگ آفتاب مطالعه میکرد، گویی میخواست به خود ثابت کند که هنوز میتواند یاد بگیرد و هنوز حق رؤیا داشتن را دارد. در همان کوچه دختران دیگری هم بودند که سرنوشت مشابهی داشتند؛ بعضی تسلیم شده بودند و بعضی حتی کتابهایشان را کنار گذاشته بودند. اما زرغونه هنوز کتابهایش را نگه داشته بود، چون باور داشت دانشی که در دل انسان باشد، به آسانی از بین نمیرود. روزی دختری کوچکتر از کنار خانهشان با بکس مکتبش گذشت. زرغونه او را صدا زد و کتابش را برای لحظهای گرفت. وقتی کتاب را در دست داشت، احساس کرد زمان برای چند ثانیه به عقب برگشته است. اما وقتی آن را پس داد، واقعیت دوباره برگشت؛ با این حال لبخند زد و گفت: «خوب درس بخوان.» آن شب دوباره دفترچهاش را باز کرد و زیر جمله قدیمی نوشت: «اگر راه را ببندند، من راه دیگری پیدا میکنم.» شاید این جمله ساده به نظر برسد، اما برای زرغونه امیدی بود که هنوز زنده مانده بود. در اتاق کوچکش دختری نشسته بود که آیندهاش را از او گرفته بودند، اما ارادهاش را نه. دختری که با تمام سکوتها و «نمیشود»هایی که شنیده بود، هنوز در دلش تکرار میکرد: «میشود… یک روز، حتماً میشود.» نویسنده: سارا کریمی
روایت او از یک صدا آغاز نمیشود؛ از یک سکوت آغاز میشود؛ سکوتی که در آن هیچکس چیزی نمیگوید، اما همهچیز در حال فرو ریختن است. در گوشهای از شهر هرات، جایی که کوچهها در گرمای روز خاکآلود و در شبها خاموشاند، خانهای هست با دیوارهای ترکخورده و دروازهای که همیشه نیمهباز است؛ نه برای آمدن امید، بلکه برای رفتن آرام آرزوها. اگر او را از نزدیک ببینی، شاید فکر کنی مثل بقیه دخترهاست؛ موهایش را ساده میبندد، لباسهایش همیشه تمیز اما کهنهاند و نگاهش… نگاهش چیزی میان ترس و ایستادگی است. اما هیچکس از روی ظاهرش نمیفهمد در درونش چه میگذرد؛ هیچکس نمیفهمد که او هر روز، بارها و بارها، خودش را از نو جمع میکند تا فقط «بماند». او فرزند سوم خانواده است. پیش از او دو برادر به دنیا آمدهاند؛ دو پسری که از همان کودکی یاد گرفتهاند صدایشان بلندتر است، حقشان بیشتر است و دنیا برایشان جای بازتری دارد. بعد از او نیز دو خواهر کوچکتر آمدهاند که هنوز در دنیای کودکانهشان، همهچیز ساده به نظر میرسد. اما او درست در میان این چهار نفر، در جایی ایستاده که نه میتواند مانند برادرانش آزاد باشد و نه مانند خواهران کوچکش بیخبر. سال آخر مکتبش بود؛ سالی که قرار بود پایان یک مسیر و آغاز مسیری دیگر باشد. او از آن دخترهایی نبود که فقط برای نمره درس بخواند. با هر صفحهای که میخواند، خودش را کمی جلوتر میدید؛ در یک شفاخانه، در یک مکتب، یا حتی در یک دفتر کوچک؛ جایی که بتواند چیزی باشد جز «یک دختر در خانه». معلمش یکبار به او گفته بود: «تو فرق داری، تو میتوانی ادامه بدهی.» همین جمله برایش مثل چراغی بود که در تاریکی میدرخشید. اما یک روز، همهچیز ایستاد. دروازه مکتب بسته شد؛ نه با صدایی بلند، بلکه با یک اعلام ساده، با تصمیمی که از جایی دور گرفته شده بود، اما زندگی او را از نزدیک شکست. آن روز، وقتی از مکتب برگشت، کتابهایش را محکم در آغوش گرفته بود؛ انگار میخواست آنها را از دنیا پنهان کند. وقتی به خانه رسید، مادرش فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا همدردی. از آن روز به بعد، زمان برای او شکل دیگری گرفت. صبحها دیگر بوی رفتن نمیدادند. صدای دخترانی که به مکتب میرفتند، دیگر فقط صدا نبود؛ یادآوری تلخی بود از این که: «تو دیگر جزو آنها نیستی.» او سعی کرد خودش را سرگرم کند. به مادرش کمک میکرد، خانه را تمیز میکرد، خواهرهایش را میخواباند. اما هیچکدام از اینها نمیتوانست جای چیزی را که از او گرفته شده بود، پر کند. شبها، وقتی همه خواب بودند، آهسته کتابهایش را بیرون میآورد. نور گوشی را کم میکرد تا کسی متوجه نشود. صفحهها را لمس میکرد، میخواند و گاهی فقط نگاه میکرد. این کار، بیشتر از درس خواندن، شبیه زنده نگه داشتن بخشی از وجودش بود. اما خانه فقط جای خاموشی نبود؛ جای تصمیمهایی بود که بدون او گرفته میشد. اولین بار وقتی حرف ازدواجش را زدند، او فکر کرد اشتباه شنیده است. مادرش آهسته گفت: «پدرت تصمیم گرفته.» برادرش با لحنی که بیشتر شبیه دستور بود گفت: «مرد خوبی است، زندگیات جور میشود.» و او… فقط احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. او هنوز خودش را دختری میدید که باید درس بخواند، نه زنی که باید به خانهای دیگر برود. هنوز در ذهنش آیندهای بود که خودش انتخاب کرده بود. اما حالا دیگران برایش آیندهای ساخته بودند؛ بیآنکه حتی از او بپرسند. اولین «نه» را که گفت، صدایش خیلی بلند نبود؛ بیشتر شبیه خواهش بود تا مخالفت. اما همین «نه» کافی بود تا همهچیز تغییر کند. پدرش عصبانی شد. چهرهاش سرخ شد، صدایش بالا رفت و بعد… سکوت شکست. صدای سیلی، صدای افتادن، صدای نفسهایی که تند شده بودند. آن روز او فهمید که در این خانه، مخالفت کردن یعنی آماده بودن برای درد. اما او باز هم گفت «نه». بار دوم، برادرش جلو آمد. دستش را محکم گرفت و گفت: «فکر نکن که میتوانی تصمیم بگیری.» او دستش را با تمام قدرت کشید. این بار فقط سیلی نبود؛ لگد، فریاد و تحقیر هم بود. کلماتی که شاید از درد جسمی هم عمیقتر بودند. روزها تبدیل به چرخهای از فشار و مقاومت شدند. هر بار که موضوع ازدواج مطرح میشد، او مخالفت میکرد. هر بار که مخالفت میکرد، خشونت برمیگشت؛ شدیدتر و بیرحمتر. بدنش پر از کبودیهایی بود که زیر لباسهایش پنهان میکرد. اما چیزی که پنهان نمیشد، خستگی عمیقی بود که در چشمانش نشسته بود. گاهی به آینه نگاه میکرد و خودش را نمیشناخت. آیا این همان دختری بود که روزی با شوق به مکتب میرفت؟ همان کسی که میخواست داکتر شود؟ حالا فقط دختری بود که باید برای «نه» گفتن هزینه بدهد. اما در میان همه اینها، یک چیز تغییر نکرده بود: او هنوز تسلیم نشده بود. یک شب، پس از یک درگیری شدید، وقتی همه خواب بودند، او به پشتبام رفت. آسمان پر از ستاره بود؛ همان آسمانی که زمانی برایش پر از رؤیا بود. نشست، زانوهایش را در آغوش گرفت و برای نخستین بار بلند گریه نکرد؛ فقط اشک ریخت، بیصدا و آرام. بعد نفس عمیقی کشید و به خودش گفت: «من هنوز هستم.» این جمله ساده شاید برای دیگران چیزی نباشد، اما برای او مثل یک عهد بود؛ عهدی برای ادامه دادن، حتی وقتی همهچیز علیه اوست. او هنوز در همان خانه زندگی میکند. هنوز هر روز با همان آدمها روبهرو میشود. هنوز خطر ازدواج اجباری مانند سایهای بر سرش سنگینی میکند. اما در درونش چیزی تغییر کرده است؛ او دیگر فقط یک دختر خاموش نیست. او کسی است که میداند حق دارد انتخاب کند، حتی اگر برای این حق هر روز بجنگد. در شهر هرات، در میان هزاران داستان نانوشته، داستان او شاید یکی از همانهایی باشد که کسی بلند نمیخواند. اما او، با همان «نه»هایش و با همان مقاومت خاموشش، دارد داستانش را مینویسد؛ خط به خط، درد به درد، اما هنوز زنده. و شاید روزی همین «نه» کوچک، به فریادی تبدیل شود که دیگر هیچکس نتواند آن را نشنود. نویسنده: سارا کریمی
شبها در خانهی شکریه زودتر از هر جای دیگر تاریک میشود؛ نه فقط بهخاطر خاموشی چراغ، بلکه بهخاطر فکری که مثل دود در همهجا پخش است. اتاق کوچکشان بوی دوا و نم میدهد. پدرش در گوشهای روی یک توشک نازک دراز کشیده؛ سرفههایی که از سینهاش بیرون میآید خشک و بریدهبریده است، طوری که هر بار شکریه حس میکند شاید این سرفه آخرین باشد. او همیشه قبل از خواب چند دقیقه کنار پدر مینشیند، دستش را روی سینهاش میگذارد؛ نه از سر محبت ساده، بلکه از ترس… ترس از اینکه یکوقت نفسش دیگر بالا نیاید. در همان حال، صدای آهستهی مادر از حویلی میآید که هنوز ظرف میشوید؛ با دستهایی که پوستش از مواد شوینده ترک خورده، و زیر لب چیزی زمزمه میکند؛ شاید دعا، شاید درد. شکریه دختر کلان خانه است. این جمله در ظاهر ساده است، اما در زندگی او یعنی اینکه هیچوقت فرصت نکرده فقط «دختر» باشد. یعنی از همان وقتی که مکتب بسته شد، انگار کسی نام او را از روی لیست شاگردان پاک کرد و به جایش نوشت: نانآور، مراقب، صبور. صبحها قبل از همه بیدار میشود، چای را میجوشاند، نان خشک را با آب نرم میکند تا برای خوردن قابل شود، خواهرهای کوچکش را بیدار میکند، موهایشان را با دقت میبافد، به برادرش میگوید که از خانه دور نرود، و در همین میان، گاهی یک نگاه کوتاه به کتابهایش میاندازد که گوشهی اتاق خاک گرفتهاند. کتابهایی که هنوز بوی گذشته را میدهند؛ بوی روزهایی که دغدغهاش فقط امتحان و مشق بود، نه اینکه امشب نان دارند یا نه. وقتی از خانه بیرون میرود تا به کارخانه برسد، راهی را طی میکند که قبلاً با بکس مکتبش میرفت. حالا دستهایش خالی است، اما دلش سنگینتر از همیشه. در راه، دخترهای همسنش را میبیند که بعضی هنوز امیدوارانه دربارهی مکتب حرف میزنند، اما او دیگر در آن حرفها شریک نیست. او وارد دنیایی شده که در آن سن مهم نیست، نیاز مهم است. کارخانه در حاشیهی شهر است؛ ساختمانی خاکستری با دیوارهای بلند و پنجرههایی که همیشه نیمهبازند، اما هیچوقت هوای تازه وارد نمیشود. داخلش بوی مواد و عرق و خستگی درهم آمیخته، و صدای ماشینها آنقدر بلند است که آدم گاهی صدای فکر خودش را هم نمیشنود. کار شکریه ساده به نظر میرسد، اما ساده نیست؛ ساعتها ایستادن، بدون اینکه حق داشته باشد بنشیند، بدون اینکه بتواند با کسی راحت حرف بزند. دستهایش زود زخم شد، ناخنهایش شکست، و پاهایش هر شب آنقدر درد میکرد که گاهی نمیتوانست درست راه برود. اما هیچکدام از اینها به اندازهی چیزی که بعداً شروع شد آزاردهنده نبود؛ نگاههایی که اول فقط سنگین بودند، بعد آهستهآهسته معنی پیدا کردند. نگاههایی که او را نه بهعنوان یک کارگر، بلکه بهعنوان چیزی دیگر میدیدند؛ چیزی که خودش از گفتن نامش هم شرم داشت. کارفرما مردی بود که خیلی زود فهمید شکریه چه کسی است. او فهمید این دختر انتخاب ندارد. فهمید پشت این چهرهی خاموش یک خانه است، یک پدر مریض، یک مادر خسته، چند کودک گرسنه. و همین فهمیدن او را خطرناکتر کرد. اول با مهربانی ساختگی شروع کرد؛ گاهی از کارش تعریف میکرد، گاهی میگفت: «تو با بقیه فرق داری.» شکریه اول این حرفها را جدی نگرفت، فقط سرش را پایین میانداخت و کارش را ادامه میداد. اما کمکم فاصلهها کمتر شد، حرفها آهستهتر شد و معنیها واضحتر. یک روز که همه رفته بودند و او مانده بود تا کارش را تمام کند، مرد صدایش کرد. صدای ماشینها هنوز در فضا بود، اما آن لحظه برای شکریه همهچیز ساکت شد. نزدیک رفت، بدون اینکه سرش را بالا کند. مرد با لحنی آرام اما سنگین گفت که میتواند کمکش کند، میتواند معاشش را زیاد کند، میتواند کارش را سبکتر کند… اما در عوض چیزی میخواست که گفتنش را مستقیم بلد نبود، یا شاید نمیخواست مستقیم بگوید. شکریه اول وانمود کرد نفهمیده؛ گفت که فقط میخواهد کار کند. اما مرد لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود تا مهربانی. از آن روز به بعد فشار بیشتر شد. هر بار که او را تنها پیدا میکرد، حرفها واضحتر میشد. شکریه دیگر مطمئن بود که چه میخواهد، اما نمیدانست چه کند. هر بار که به خانه برمیگشت، نگاه به پدرش میکرد که با سختی نفس میکشد، به مادرش که شبها با پاهای ورمکرده میخوابد، به خواهرهایش که هنوز معصومانه دربارهی مکتب سؤال میکنند، و به برادرش که کفش ندارد. اینها فقط تصویر نبودند؛ اینها دلیل بودند. دلیل برای اینکه نتواند بهسادگی بگوید: «کار را رها میکنم.» شبی که همه خواب بودند، شکریه بیدار ماند. صدای نفسهای بریدهی پدرش، صدای سرفهای که گاهگاهی میآمد، صدای باد که از لای درزهای دیوار میگذشت… همهی اینها با فکرهایش قاطی شده بود. او به خودش فکر نمیکرد، یا شاید جرأتش را نداشت. فقط به این فکر میکرد که اگر کارش را از دست بدهد، فردا چه میشود؟ نان از کجا میآید؟ دوا از کجا؟ و اگر قبول کند… آنوقت چه چیزی از خودش باقی میماند؟ این سؤالها ساده نبودند و جوابشان هم آسان نبود. روز بعد، وقتی دوباره به کارخانه رفت، بدنش آنجا بود، اما ذهنش نه. کارفرما دوباره صدایش کرد. اینبار دیگر صبر نداشت. مستقیم گفت: «یا قبول کن، یا دیگر نیا.» این جمله کوتاه بود، اما برای شکریه مثل حکم بود؛ نه فرصت فکر، نه راه سوم. فقط دو انتخاب که هر دو شبیه سقوط بودند. وقتی از کارخانه بیرون شد، هوا روشن بود، اما برای او همهچیز تیره به نظر میرسید. در راه، از کنار مکتبی گذشت که دروازهاش بسته بود. چند لحظه ایستاد. به دیوار نگاه کرد، به پنجرههایی که زمانی از آنها صدای شاگردها میآمد. به یاد آورد روزی را که آخرین بار از آن دروازه بیرون شد، با این فکر که چند روز بعد دوباره برمیگردد. حالا اما میفهمید که آن «چند روز» شاید هیچوقت تمام نشود. وقتی به خانه رسید، مادرش از کرایهی عقبمانده گفت. پدرش دوباره سرفه کرد. خواهر کوچکش از مکتب پرسید. همهچیز همان بود، اما شکریه دیگر همان نبود. او دیگر فقط یک دختر نبود که از مکتب محروم شده؛ او دختری بود که در نقطهای ایستاده که هیچ راهی در آن روشن نیست. آن شب، وقتی همه خوابیدند، شکریه آرام گریه کرد؛ نه با صدای بلند، نه با شکایت. فقط اشکهایی که بیصدا روی بالش میریخت. او نمیدانست فردا چه تصمیمی میگیرد. نمیدانست تا کجا میتواند مقاومت کند. فقط یک چیز را میدانست: زندگیای که باید میداشت از او گرفته شده، و حالا در جایی ایستاده که مجبور است برای چیزی بجنگد که حتی نباید مسئلهاش میبود. و شاید دردناکترین بخش همین باشد؛ اینکه شکریه هنوز در سنی است که باید دربارهی آرزوهایش فکر کند، نه دربارهٔ اینکه چگونه از خودش محافظت کند… در برابر دنیایی که هیچ رحمی ندارد. نویسنده: سارا کریمی
روایت مهتاب از جایی شروع میشود که معمولاً هیچکس آنجا را نمیبیند؛ نه از کوچه، نه از خانه، نه حتی از همان روزی که دروازه مکتب بسته شد. روایت او از درون سینهاش آغاز میشود؛ از همانجایی که درد مثل سنگی سنگین نشسته و هر نفس را برایش دشوار کرده است. شبی که این روایت در آن نفس میکشد، هوا سرد است و بوی دود چوب نیمسوخته در فضای خانه پیچیده. مهتاب در گوشه اتاق، زیر لحافی نازک که بیشتر شبیه پارچهای کهنه است، به سقف خیره مانده؛ سقفی که ترکهایش مثل نقشهای از زندگی شکستهاش روی هم افتادهاند. او نمیخوابد، چون خواب برای آدمهایی است که فردایی برای رسیدن دارند. مهتاب اما فردا را نه حس میکند و نه باور دارد؛ برای او روزها فقط تکرار درد هستند، بدون هیچ تغییری. اما در همان تاریکی، جایی میان نفسهای بریده و سکوت اتاق، چیزی هنوز زنده است. زیر بسترش کتابی پنهان کرده؛ کتابی که دیگر اجازه ندارد آن را آشکارا بخواند. گاهی شبها، وقتی همه خواباند، آن را آرام بیرون میکشد، صفحهای را باز میکند و با انگشت روی خطوطش میلغزد، انگار که با یک جهان گمشده تماس میگیرد. آن کتاب برای او فقط کاغذ نیست؛ آخرین نشانهی دختری است که هنوز در درونش نفس میکشد. وقتی به گذشته فکر میکند، ذهنش ناخودآگاه به همان روز برمیگردد؛ روزی که هنوز خودش نمیدانست قرار است همهچیز تمام شود. صبح بود، مثل هر صبح دیگر. با شوقی که هنوز در وجودش زنده بود، یونیفورم مکتبش را پوشیده بود؛ همان لباس آبیرنگی که برایش فقط لباس نبود، بلکه نشانهای از بودن، دیده شدن و شنیده شدن بود. مادرش آن روز هم چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که در آن چیزی شبیه نگرانی بود، اما مهتاب آن را نفهمید. وقتی از خانه بیرون شد، هوا خنک بود و کوچهها آرام. دختران دیگری هم در راه بودند؛ بعضی خندان، بعضی خوابآلود. اما وقتی به دروازه مکتب رسیدند، همهچیز یکباره ایستاد. دروازه بسته بود. نه نگهبانی، نه صدایی، نه توضیحی. فقط یک دروازه بسته که انگار قرار بود بین گذشته و آینده خط بکشد. آن لحظه را هیچوقت فراموش نکرد. یکی از دخترها گریه کرد، دیگری فقط به در خیره ماند، و مهتاب… مهتاب احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت، اما حتی اشک هم نداشت. انگار ذهنش هنوز نمیتوانست باور کند که این پایان است. همانجا ایستاده بود، دستش را روی در گذاشته بود و زیر لب گفته بود: «فقط امروز است… فردا باز میشود…» اما فردا هیچوقت نیامد. روزها گذشتند و مهتاب هر روز صبح بیدار میشد، حتی وقتی دیگر جایی برای رفتن نداشت. کتابهایش را مرتب میکرد، دفترش را باز میکرد، قلم را در دست میگرفت و بدون نوشتن، فقط به صفحه سفید نگاه میکرد؛ صفحهای پر از کلماتی که هرگز نوشته نشدند. گاهی در خیال خود، خودش را در صنف درس تصور میکرد؛ داکتری که در آینده زندگی کسی را نجات میدهد. اما خیالها هر بار پیش از کامل شدن، در سکوت خانه گم میشدند. کمکم صدای پدرش بلندتر شد، نگاههایش سنگینتر، و حرفهایش کوتاهتر و تیزتر. «دیگر بس است»، جملهای بود که بارها شنید؛ جملهای که نه فقط مکتب، بلکه تمام راههای دیگر را هم به رویش بست. خانهای که زمانی پناهش بود، به جایی تبدیل شد که در آن باید مراقب همهچیز میبود؛ نگاهها، صداها، حتی نفس کشیدن. پدرش مردی بود که خستگی را با خشونت نشان میداد. برادرش نیز یاد گرفته بود که مرد بودن یعنی فریاد بلندتر و ضربه سختتر. و مهتاب در میان آنها، مثل سایهای زندگی میکرد که باید بیصدا باشد تا دیده نشود. مادرش اما در این میان، زخمی خاموشتر داشت. شبها وقتی همه خواب بودند، او را میدید که آهسته گریه میکند، دست روی صورتش میگذارد و ساکت میماند. انگار بین درد دخترش و ترس خودش گیر کرده بود؛ نه توان دفاع داشت، نه توان سکوت بیدرد. اولین باری که دست پدرش روی صورتش نشست، هنوز باور نمیکرد این همان خانه است. فقط پرسیده بود: «کی مکتب باز میشود؟» و پاسخ، سیلیای بود که سکوت را به او یاد داد. بعد از آن، دیگر نپرسید. فهمید که سکوت، درد را کمتر میکند. زمان گذشت، اما نه مثل زمان دیگران. برای مهتاب هر روز کش میآمد؛ طولانی و بیانتها. کارهای خانه تمامی نداشت: آب آوردن، هیزم جمع کردن، نان پختن، شستن ظرفها با آب سرد. و در میان همه اینها، گاهی که تنها میشد، کتابش را لمس میکرد؛ مثل کسی که آخرین امیدش را در آغوش گرفته باشد. اما سنگینترین لحظه زمانی آمد که دیگر حتی امید هم در او کمرنگ شده بود. یک عصر، پدرش او را صدا زد. وقتی وارد اتاق شد، مردی را دید که نمیشناخت. نگاهی سرد و بیروح داشت. پدرش بدون مقدمه گفت: «این، نامزدت است.» همهچیز در یک لحظه متوقف شد. نه نفسها، نه نگاهها، نه زمان. مردها حرف میزدند و تصمیم میگرفتند، و مهتاب فقط احساس میکرد چیزی از وجودش گرفته میشود؛ بیآنکه پرسیده شود. نامزدیاش ساده بود، اما سنگین. هیچکس نپرسید آیا او میخواهد یا نه. در همان روزها، آن دفتر سفید که زمانی پر از رؤیا بود، کمکم تبدیل شد به دفتر خاموشی. مهتاب گاهی فقط یک جمله در آن مینوشت و بعد پاک میکرد. انگار حتی کلمات هم دیگر جرأت ماندن نداشتند. نامزدش از همان ابتدا بیرحم و سرد بود. نگاهش بیشتر شبیه قضاوت بود تا محبت. اگر چیزی میگفت، یا نادیده گرفته میشد یا با تمسخر پاسخ میگرفت. یکبار که دستش را محکم گرفت، فقط گفت: «باید عادت کنی.» این جمله، مثل حکم بود. در خانه پدرش نیز وضعیت بهتر نشد. فشارها بیشتر شد. کوچکترین اشتباه بهانهای برای خشونت میشد. مادرش فقط نگاه میکرد؛ با چشمانی پر از اشک و سکوتی سنگینتر از هر فریاد. با آغاز سال تعلیمی جدید، درد مهتاب شکل دیگری گرفت. صبحها صدای دختران از کوچه میآمد و قلبش تندتر میزد. پشت پنجره میایستاد و آنها را نگاه میکرد؛ لباسهای تمیز، خندههای زنده، کیفهای رنگی. دستش را روی شیشه میگذاشت و برای لحظهای خودش را جای آنها تصور میکرد. اما با باز کردن چشمها، فقط تصویر خودش را میدید؛ دختری که دیگر شاگرد نبود. یک روز، دیگر نتوانست تحمل کند. کتابی را باز کرد و شروع به خواندن کرد. صدایش آهسته بود، اما کافی. برادرش وارد شد، کتاب را از دستش کشید و خشونت آغاز شد. مهتاب روی زمین افتاده بود، دستهایش را دور سرش گرفته بود و فقط سکوت میکرد؛ چون یاد گرفته بود فریاد، درد را بیشتر میکند. وقتی همهچیز تمام شد، اتاق دوباره ساکت بود. مهتاب به سقف نگاه کرد؛ همان سقفی که هر شب میدید. اما اینبار اشکهایش آرام جاری شد؛ نه از درد، بلکه از سنگینی چیزی که دیگر نمیتوانست نگه دارد. در ذهنش فقط یک سؤال مانده بود: «اگر من دختر نبودم… آیا زندگیام فرق میکرد؟» هیچکس پاسخی نداشت. اما در همان لحظه، نگاهش به کتاب پنهانش افتاد. آن را آرام لمس کرد و برای اولین بار بعد از مدتها، در دلش چیزی شبیه مقاومت جوانه زد. نه امید کامل، نه تسلیم کامل؛ فقط یک ایستادگی خاموش. و حالا مهتاب در آستانه زندگیای ایستاده که هرگز انتخابش نکرده است. شبها به آسمان نگاه میکند، ستارهها را میشمارد، اما دیگر آرزو نمیکند؛ چون یاد گرفته آرزوهای تکرارشده، به درد تبدیل میشوند. با این حال، در جایی عمیق در وجودش، جرقهای هنوز زنده است؛ جرقهای کوچک اما سرسخت. هر بار با دیدن کتابی، صدای زنگ مکتب، یا خنده دختری در کوچه روشن میشود. شاید همین جرقه، تنها چیزی است که او را هنوز زنده نگه داشته است… حتی اگر هیچکس آن را نبیند. و شاید حقیقت مهتاب همین باشد: در جهانی که دروازههایش بسته شدهاند، هنوز قلبی هست که خاموش نشده است؛ و همین، آغازِ مقاومت است، حتی اگر کسی آن را نبیند. نویسنده: سارا کریمی
اولین باری که عبدالحمید دستش را به سوی مردم دراز کرد، آسمان کابل صاف بود؛ نه بارانی در کار بود، نه برفی، نه حتی بادی که صورتش را پنهان کند. همهچیز بیش از حد روشن بود، بیش از حد واضح، آنقدر واضح که انگار تمام شهر ایستاده باشد تا او را تماشا کند. او کنار سرک ایستاده بود؛ همانجایی که سالها نشسته و کفشهای مردم را تعمیر کرده بود، همانجایی که همیشه خود را یک مرد کارگر میدانست، نه محتاج. اما آن روز فرق داشت. انگار چیزی در درونش فرو ریخته بود. چند لحظه فقط ایستاد و به دستهایش نگاه کرد، دستهایی که همیشه بوی چرم و نخ میدادند و حالا میلرزیدند. خواست برگردد، خواست روی چوکیاش بنشیند و وانمود کند همهچیز مثل قبل است، اما تصویر بچههایش مثل سایهای جلوی چشمانش آمد: شکمهای خالی، نگاههای منتظر، و صدای سرفههای فاطمه که شبِ قبل تا سحر قطع نشده بود. همانجا لبهایش تکان خورد. صدایش شکست و گفت: «به خاطر خدا…» و در همان لحظه فهمید که دیگر آن آدم قبلی نیست. زندگی او هیچوقت آسان نبود، اما زمانی قابل تحمل بود. از جوانی کفاشی را یاد گرفته بود؛ پدرش هم کفاش بود. هنوز به یاد داشت که در کودکی کنار پدر مینشست، سوزن را با دقت از سوراخهای چرم عبور میداد و پدرش میگفت: «کار اگر کم باشد، اما حلال باشد، آدم را سرپا نگه میدارد.» عبدالحمید با همین باور بزرگ شده بود. سالها در همین کابل، زیر آفتاب و گرد و خاک، کفشهای مردم را تعمیر کرده و با همان درآمد اندک، اما با عزت، زندگیاش را پیش برده بود. وقتی با فاطمه ازدواج کرد، چیز زیادی نداشت، اما دلش قرص بود که میتواند نان پیدا کند. آن روزها، حتی اگر شبها خسته به خانه میآمد، با لبخند ساده فاطمه، خستگی از تنش بیرون میرفت. اما حالا همان خانه بود، همان زن، همان شهر و با این حال، هیچچیز مثل قبل نبود. داشتن پنج طفل در کابل، برای مردی مثل عبدالحمید، یعنی هر روز جنگیدن با واقعیت. پسر بزرگش حالا دوازدهساله بود، اما در نگاهش چیزی از کودکی باقی نمانده بود. گاهی وقتی فکر میکرد پدرش نمیبیند، به دستانش خیره میشد؛ انگار میخواست بداند چه زمانی باید مثل پدرش کار کند. بچههای دیگر هم هر کدام به شکلی بار این زندگی را بر دوش میکشیدند، یکی کمتر میخورد، یکی چیزی نمیخواست، یکی شبها بیصدا گریه میکرد. و آن دختر کوچک، دو ساله، هنوز نمیفهمید چرا مادرش همیشه خوابیده است و چرا پدرش گاهی به جای خندیدن، فقط نگاه میکند. فاطمه قصه خودش را داشت. بیماریاش با یک سرفه شروع شد، بعد ضعف آمد، بعد بیحالی، و حالا به جایی رسیده بود که بیشتر روزها را در بستر میگذراند. دوا میخواست، اما دوا پول میخواست. داکتر میخواست، اما داکتر پول میخواست. حتی یک سوپ ساده هم پول میخواست. عبدالحمید بارها با خودش حساب کرده بود که اگر فقط چند روز کار خوب داشته باشد، شاید بتواند دوا بخرد، اما آن «چند روز خوب» هیچوقت نمیآمد. دکان کفاشیاش دیگر مثل قبل رونق نداشت. مردم یا پول نداشتند کفشهایشان را تعمیر کنند، یا اگر داشتند، ترجیح میدادند نو بخرند. او ساعتها مینشست و به سرک و به پاهای مردم نگاه میکرد. هر کفشی که از برابرش میگذشت، برایش یک امید بود، یک «شاید»، اما بیشتر این شایدها بینتیجه میماند. گاهی فقط یک مشتری در تمام روز میآمد، گاهی هیچکس. و وقتی هیچکس نمیآمد، سکوت دکان آنقدر سنگین میشد که صدای نفس خودش را میشنید. بدترین لحظهها زمانی بود که مجبور میشد از جایش بلند شود. این کار را هیچوقت دوست نداشت و هنوز هم دوست نداشت. اما وقتی شکم بچهها خالی باشد، وقتی زن مریض باشد، وقتی صاحبخانه در بزند و بگوید «کرایه را کی میدهی؟»، دیگر دوست داشتن یا نداشتن معنا ندارد. آهسته از دکان فاصله میگرفت، طوری که کسی او را نشناسد. در جایی میایستاد که رفتوآمد بیشتر بود، چند لحظه سکوت میکرد، انگار خودش را قانع میکرد، و بعد آرام میگفت: «به خاطر خدا…» بعضیها رد میشدند، بعضیها نگاه میکردند، بعضیها چیزی میدادند، اما هیچکدام نمیدانستند این چند کلمه برای او چقدر سنگین است. وقتی به خانه برمیگشت، همیشه سعی میکرد چیزی در دست داشته باشد، هرچند کم. بچهها دورش جمع میشدند و او لبخند میزد، اما آن لبخند واقعی نبود؛ بیشتر شبیه پردهای بود که میخواست حقیقت را پنهان کند. وقتی میگفت «خوردهام»، دروغ میگفت. وقتی میگفت «فردا بهتر میشود»، خودش هم باور نداشت، اما مجبور بود بگوید، چون اگر او امید نداشته باشد، این خانه دیگر چیزی ندارد. شبها، وقتی همه خوابیده بودند، عبدالحمید بیدار میماند. خواب میآمد، اما فکرها نمیگذاشت. به سقف نگاه میکرد، به دیوارهای نمگرفته، به تاریکی، و در دلش حرف میزد؛ با خودش، با خدا، با گذشتهاش. گاهی به یاد روزهایی میافتاد که فقط یک کفاش بود، نه مردی که میان کار و گدایی گیر مانده است. گاهی از خودش میپرسید: «کجا اشتباه کردم؟» اما پاسخی پیدا نمیکرد. یک شب، پسر بزرگش آرام کنارش نشست. چیزی نگفت، فقط نشست. بعد آهسته گفت: «پدر… من هم میتوانم کار کنم…» این جمله ساده بود، اما برای عبدالحمید مثل زخمی تازه بود. به چشمانش نگاه کرد، به دستانش؛ دستانی که هنوز باید کودک میبود. دلش شکست، اما چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و آرام گفت: «نه بچیم… هنوز وقتش نیست…» اما در دلش میدانست که شاید خیلی زود، این «وقت» برسد. زندگی عبدالحمید تکراری بیپایان از تلاش، ناامیدی، شرم و امیدهای کوچک است. هر روز خودش را جمع میکند، به همان دکان میرود، همان سوزن را برمیدارد، همان کفشها را وصله میزند و در کنار آن، تکههای غرورش را هم. اما فرق اینجاست: کفشها شاید دوباره قابل استفاده شوند، اما غرور هر بار که بشکند، دیگر مثل قبل نمیشود. با اینهمه، او هنوز ایستاده است. نه به خاطر خودش، نه از سر علاقه به زندگی، بلکه فقط به خاطر آن پنج طفل و زنی که هنوز نفس میکشد. او هنوز هر صبح از خواب برمیخیزد، هنوز دکانش را باز میکند، و هنوز امیدوار است حتی اگر این امید، به نازکی یک نخ کفاشی باشد. نویسنده: سارا کریمی
آمریکا مصرف یک تابلیت جدید لاغری را تایید کرد
سازمان غذا و داروی ایالات متحده آمریکا در تازهترین مورد اعلام کرده است که دوای جدید کاهش وزن متعلق به شرکت الی لیلی را با نام اورفورگلیپرون و برند تجاری فوندایو تایید کرده است. این دارو دومین داروی خوراکی کاهش وزن پس از تابلیت وِگووی شرکت نُوو نوردیسک است. این دو شرکت در تلاشاند با ارائه تابلیت به جای داروهای تزریقی، سهم بیشتری از بازار گرم کاهش چاقی بهدست آورند. شرکت الی لیلی اعلام کرد این دارو از ۱۷ حمل به طور آنلاین قابل سفارش است و قیمت ماهانه آن برای کمترین دوز، ۱۴۹ دالر تعیین شده است. این دارو به زودی از طریق دواخانهها نیز در دسترس خواهد بود. اورفورگلیپرون یک داروی خوراکی روزانه است که با تقلید از هورمون جیالپی-۱ اشتها را سرکوب میکند. مهمترین مزیت تابلیت لیلی نسبت به وِگووی، مصرف آسان آن است. این دارو بدون محدودیت زمانی و در هر ساعت از شبانهروز قابل استفاده است، در حالی که تابلیت وِگووی باید صبح وقت و ۳۰ دقیقه پیش از مصرف هر نوع غذا، آب یا داروی دیگر استفاده شود. پس از اعلام این خبر، سهام شرکت لیلی ۴ درصد رشد کرد و در مقابل، سهام نُوو نوردیسک در بازار آمریکا نزدیک به ۲ درصد کاهش یافت. تحلیلگران معتقدند تابلیتهای خوراکی جایگزین کامل داروهای تزریقی نخواهند شد، اما تا سال ۲۰۳۰ میلادی میتوانند حدود ۲۰ درصد بازار را به خود اختصاص دهند، بهویژه در میان بیمارانی که مصرف تابلیت را بر تزریق ترجیح میدهند.
نشانههای اضطراب پنهان و نادیده گرفتن آن
اضطراب واکنشی طبیعی بدن به فشار و تهدید است و در سطحی معقول میتواند فرد را هوشیار و آمادهی مقابله با مشکلات کند. با این حال، بسیاری از افراد اضطراب مزمن یا پنهان را تجربه میکنند، بدون آنکه خودشان متوجه باشند. این نوع اضطراب اغلب بهصورت غیرمستقیم و از طریق نشانههایی ظاهر میشود که بهراحتی نادیده گرفته میشوند. شناخت این علائم میتواند به پیشگیری از اثرات منفی اضطراب بر سلامت روان و جسم کمک کند و فرد را قادر سازد اقدامات لازم را برای مدیریت آن انجام دهد. اضطراب پنهان معمولاً با احساس نگرانی مزمن، بیقراری و افکار منفی همراه است. برخلاف اضطراب آشکار که با علائم شدیدی مانند حملهی پانیک، تپش قلب یا تعریق زیاد مشخص میشود، اضطراب پنهان بیشتر در قالب تغییرات ظریف در رفتار و بدن ظاهر میشود. یکی از رایجترین نشانهها، خستگی مداوم و احساس بیانرژی بودن است. افراد مبتلا به اضطراب پنهان حتی پس از خواب کافی نیز همچنان احساس خستگی و کاهش انرژی میکنند. این خستگی ذهنی و جسمی ناشی از فشار روانی مزمنی است که ذهن و بدن را فرسوده کرده و مانع عملکرد بهینهی روزانه میشود. نشانهی دیگر اضطراب پنهان، اختلالات خواب است. بسیاری از افراد نمیتوانند خوابی عمیق و آرام داشته باشند، دچار بیداریهای مکرر در طول شب میشوند یا پیش از خواب، افکار مزاحم و نگرانیهای بیپایان ذهن آنها را درگیر میکند. این مشکل خواب به مرور زمان انرژی روزانه را کاهش میدهد و باعث افزایش اضطراب میشود؛ چرخهای معیوب که گاهی فرد بهسادگی متوجه آن نمیشود. علاوه بر خستگی و اختلالات خواب، تغییر در رفتار غذایی و وزن نیز از نشانههای پنهان اضطراب است. برخی افراد به دلیل اضطراب بیش از حد غذا میخورند و برخی دیگر اشتهای خود را از دست میدهند. این تغییرات میتواند موجب افزایش یا کاهش وزن غیرمنتظره شود و سلامت جسمی فرد را به خطر اندازد. حتی اگر این تغییرات جزئی به نظر برسند، باید بهعنوان هشداری برای بررسی وضعیت روانی فرد در نظر گرفته شوند. کاهش تمرکز و ضعف در حافظهٔ کوتاهمدت نیز از دیگر علائم شایع اضطراب پنهان است. فردی که تحت فشار روانی مزمن قرار دارد، ممکن است در انجام وظایف روزمره دچار مشکل شود، جزئیات را فراموش کند یا در تصمیمگیری دچار تردید شود. این مشکل گاهی به اشتباه بهعنوان تنبلی یا بیتوجهی تلقی میشود، در حالی که ریشهٔ آن اضطراب پنهان و فشار روانی است. از نظر جسمانی نیز اضطراب پنهان میتواند به شکل علائم فیزیکی نامشخص بروز کند. سردردهای مکرر، دردهای عضلانی، تنش در شانهها و گردن، ناراحتیهای گوارشی و تپش قلب گهگاهی میتوانند ناشی از اضطراب باشند. بسیاری از افراد این علائم را به مشکلات جسمانی موقتی نسبت میدهند و از ارتباط آنها با استرس و اضطراب آگاه نیستند. نشانههای رفتاری نیز اهمیت زیادی دارند. افرادی که اضطراب پنهان دارند ممکن است از موقعیتهای اجتماعی یا فعالیتهای جدید اجتناب کنند. آنها ممکن است بهتدریج تعاملات اجتماعی خود را محدود کرده یا از پذیرش مسئولیتهای تازه خودداری کنند تا سطح استرس خود را کاهش دهند. این رفتارها در بلندمدت میتواند به انزوا و کاهش کیفیت زندگی منجر شود. حساسیت بیش از حد و واکنشهای هیجانی غیرمنتظره نیز از دیگر علائم اضطراب پنهان است. فرد ممکن است نسبت به انتقاد، تأخیر در کارها یا مشکلات کوچک واکنشهایی شدید نشان دهد. این واکنشها گاهی برای دیگران غیرمنطقی به نظر میرسند، اما در واقع نشانهای از فشار روانی و اضطراب مزمن هستند. راهکارهای مؤثر برای مقابله با اضطراب پنهان معمولاً شامل روشهای غیردارویی و تغییر در سبک زندگی است. تمرینهای تنفس و مدیتیشن میتوانند ذهن را آرام کنند و سطح هورمونهای استرس را کاهش دهند. حتی چند دقیقه تمرین روزانه میتواند تأثیر قابل توجهی در کاهش اضطراب داشته باشد. ورزش منظم نیز با افزایش ترشح اندورفین، به بهبود خلقوخو و کاهش تنشهای فیزیکی مرتبط با اضطراب کمک میکند. تغذیهٔ سالم و خواب منظم نیز نقش مهمی در کنترل اضطراب دارند. مصرف غذاهای سرشار از ویتامینها و مواد معدنی، کاهش مصرف قند و کافئین و رعایت برنامهٔ منظم خواب میتواند اثرات جسمی و روانی اضطراب را کاهش دهد. ایجاد تعادل میان کار و زندگی شخصی، اختصاص زمان برای فعالیتهای تفریحی و حفظ روابط اجتماعی مثبت نیز به کاهش اضطراب کمک میکند. حتی نگه داشتن دفترچهای برای ثبت نگرانیها و افکار منفی میتواند به فرد کمک کند ذهن خود را سامان دهد و استرس را بهتر کنترل کند. تغییر نگرش و تقویت مهارتهای مدیریت هیجان نیز اهمیت زیادی دارد. یادگیری تکنیکهای مدیریت استرس، تمرین شکرگزاری و بازسازی شناختی میتواند فرد را در برابر فشارهای روانی مقاومتر کند و از شدت گرفتن اضطراب پنهان جلوگیری نماید. حمایت اجتماعی و گفتوگو با دوستان، خانواده یا مشاوران نیز نقش مهمی در کاهش فشار روانی دارد و به فرد احساس امنیت و آرامش میبخشد. اضطراب پنهان ممکن است به دلیل ناشناخته بودن نشانهها نادیده گرفته شود، اما اثرات آن بر زندگی روزمره جدی است. شناخت علائمی مانند خستگی مداوم، اختلالات خواب، تغییرات اشتها، کاهش تمرکز، علائم فیزیکی نامشخص و واکنشهای هیجانی غیرمنتظره، نخستین گام در مدیریت این نوع اضطراب است. با استفاده از روشهای طبیعی و پایدار، افراد میتوانند سطح اضطراب خود را کنترل کرده و کیفیت زندگی خود را بهبود بخشند. مدیریت اضطراب پنهان فرایندی مستمر است که نیازمند توجه و تمرین روزانه است. با بهکارگیری روشهایی مانند تمرینهای تنفسی، مدیتیشن، ورزش منظم، تغذیهٔ سالم، خواب کافی، ایجاد تعادل میان کار و زندگی، حفظ روابط اجتماعی مثبت و تقویت مهارتهای مدیریت هیجان، میتوان اثرات منفی اضطراب پنهان را کاهش داد و سلامت روان و جسم را حفظ کرد. آگاهی از نشانههای اضطراب پنهان و اقدام بهموقع، نهتنها از تشدید آن جلوگیری میکند، بلکه توانایی فرد را برای مقابله با فشارهای روزمره و تصمیمگیری بهتر افزایش میدهد. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»
شکریه عرفانی؛ شاعری میان مهاجرت و اندوه
شکریه عرفانی یکی از شاعران زن برجسته معاصر افغانستان است که در دهههای اخیر در حوزه شعر فارسیدری جایگاه قابل توجهی یافته است. شعر او بازتابی از تجربههای شخصی، اجتماعی و تاریخی مردم افغانستان، بهویژه زنان، به شمار میآید. عرفانی از جمله شاعرانی است که توانسته با زبانی صمیمی و صادقانه، دردها، امیدها و پرسشهای انسان معاصر افغان را در قالب شعر بیان کند. آثار او در میان شاعران نسل مهاجرت نیز اهمیت دارد؛ زیرا زندگی و تجربههای مهاجرت و تبعید در شعرهایش حضوری پررنگ دارد. شکریه عرفانی در سال ۱۳۵۷ خورشیدی (۱۹۷۸ میلادی) در منطقه قرهباغ ولایت غزنی افغانستان متولد شد. او دوران کودکی خود را در سالهایی سپری کرد که افغانستان با جنگها و بحرانهای سیاسی و اجتماعی روبهرو بود. این شرایط تاریخی و اجتماعی نقش مهمی در شکلگیری نگاه شاعرانه و حساسیتهای انسانی او داشته است. خانواده او به مطالعه و فرهنگ علاقهمند بودند و پدرش نیز شعر میسرود؛ همین موضوع سبب شد که از همان دوران نوجوانی با ادبیات و شعر آشنا شود. عرفانی خود در مصاحبهای گفته است که عشق و روح جستوجوگر او نخستین انگیزه برای سرودن شعر بوده است. در سالهای بعد، به دلیل شرایط افغانستان، او مانند بسیاری از افغانها به مهاجرت روی آورد و مدتی در ایران زندگی کرد. در ایران تحصیلات خود را در رشته ادبیات فارسی ادامه داد. زندگی در مهاجرت و تجربه دوری از وطن تأثیر عمیقی بر نگاه ادبی او گذاشت و یکی از محورهای مهم شعرهایش شد. عرفانی از اعضای فعال خانه ادبیات افغانستان نیز بوده و در شکلگیری و فعالیت این نهاد فرهنگی نقش داشته است. این انجمن از مهمترین مراکز فرهنگی برای شاعران مهاجر افغان در ایران به شمار میرفت. در سالهای بعد او در کشورهای مختلف از جمله روسیه و استرالیا نیز زندگی کرده است. این تجربههای متنوع فرهنگی باعث شده نگاه او به جهان گستردهتر شود و شعرهایش ابعاد انسانی و جهانی پیدا کند. شکریه عرفانی بیشتر به عنوان شاعر شناخته میشود و آثار او عمدتاً در قالب مجموعههای شعر منتشر شدهاند. یکی از شناختهشدهترین مجموعههای شعر او «اندوه ما جهان را تهدید نمیکند» است که بهعنوان دومین اثر او منتشر شده است. عنوان کتاب خود بیانگر نگرش شاعر به جهان است؛ نگرشی که در آن درد و اندوه انسانها نه برای نابودی جهان، بلکه برای درک بهتر آن مطرح میشود. در این مجموعه، شاعر به موضوعاتی مانند رنج انسان معاصر، تجربه مهاجرت، تنهایی و غربت و هویت زنانه میپردازد. بسیاری از شعرهای عرفانی در نشریات ادبی، وبسایتها و مجموعههای شعر مشترک منتشر شدهاند و اغلب شامل شعرهای اجتماعی، عاشقانه و فلسفی هستند. از شعرهای شناختهشده او میتوان به آثاری اشاره کرد که در رسانههای ادبی منتشر شدهاند؛ مانند شعر «سه دهه» که در آن شاعر تجربههای زندگی خود را در مراحل مختلف عمر روایت میکند. این شعر نمونهای از نگاه autobiographical یا زندگینامهای در شعر است که در آن شاعر با صراحت از تجربههای شخصی سخن میگوید. شعر شکریه عرفانی دارای ویژگیهای سبکی خاصی است که آن را از بسیاری از شاعران همدورهاش متمایز میکند. یکی از مهمترین ویژگیهای شعر او سادگی زبان است. او تلاش میکند مفاهیم عمیق انسانی و اجتماعی را با زبانی روان و قابل فهم بیان کند. در بسیاری از شعرهای او، تجربههای شخصی شاعر به شکل مستقیم یا نمادین حضور دارند؛ موضوعاتی مانند کودکی، عشق، مهاجرت و تنهایی از عناصر تکرارشونده در شعرهای او هستند. عرفانی از جمله شاعرانی است که هویت زنانه در آثارش بسیار پررنگ است. او در شعرهای خود به مسائل زنان، تبعیضها و محدودیتهای اجتماعی میپردازد. شعر عرفانی در بسیاری از موارد تحت تأثیر سنت شعر نو فارسی قرار دارد. برخی منتقدان حتی شباهتهایی میان شعرهای او و شعرهای فروغ فرخزاد مشاهده کردهاند. ویژگیهایی مانند بیان صریح احساسات، نگاه انتقادی به جامعه و حضور پررنگ تجربههای شخصی از نقاط مشترک میان شعر او و شعر فروغ به شمار میآیند. در شعرهای عرفانی، تصاویر شاعرانه نقش مهمی دارند و او از تصاویر تازه و تخیل شاعرانه برای بیان مفاهیم استفاده میکند. یکی از مهمترین موضوعات شعر او مهاجرت است. شاعر در بسیاری از آثارش احساس غربت، دوری از وطن و بحران هویت مهاجران را بیان میکند. عرفانی اغلب درباره رنج انسانها سخن میگوید، اما شعرهای او صرفاً بیان درد نیستند؛ بلکه در آنها نوعی امید و مقاومت نیز دیده میشود. عشق در شعر او فقط یک احساس فردی نیست، بلکه گاهی به معنای عشق به زندگی، آزادی و انسانیت مطرح میشود. بخش مهمی از شعرهای عرفانی به تجربههای زنان در جامعه سنتی میپردازد و او با زبانی شاعرانه، محدودیتها و فشارهای اجتماعی را به تصویر میکشد. آثار شکریه عرفانی در محافل ادبی افغانستان و ایران مورد توجه قرار گرفته و نقدهای مختلفی درباره آنها نوشته شده است. یکی از مهمترین ویژگیهای شعر عرفانی، صداقت و صراحت در بیان احساسات است. شعرهای او اغلب از تجربههای واقعی زندگی سرچشمه میگیرند. سادگی زبان باعث شده شعرهای او برای طیف گستردهای از مخاطبان قابل درک باشد و در بسیاری از شعرهای خود از تصاویر تازه و خلاقانه استفاده میکند. شعرهای عرفانی تنها بیان احساسات فردی نیستند؛ بلکه به مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی نیز میپردازند. در کنار نقاط قوت، برخی منتقدان به چند نکته انتقادی نیز اشاره کردهاند. برخی معتقدند که شعر عرفانی از نظر آرایههای ادبی و تکنیکهای زبانی گاهی سادهتر از حد انتظار است. گاهی شعرهای او میتوانستند با حذف برخی بخشها، فشردهتر و تأثیرگذارتر شوند. در برخی مجموعهها، موضوعاتی مانند تنهایی و مهاجرت بهصورت تکراری دیده میشوند. با این حال، بسیاری از منتقدان معتقدند که این ویژگیها بخشی از سبک شخصی شاعر هستند و نمیتوان آنها را صرفاً ضعف دانست. شکریه عرفانی را میتوان از شاعران مهم نسل مهاجرت افغانستان دانست. این نسل از شاعران که بیشتر در خارج از افغانستان زندگی کردهاند، تلاش کردهاند تجربههای مهاجرت و بحران هویت را در شعر بازتاب دهند. عرفانی یکی از چهرههای فعال در ادبیات زنان افغان به شمار میرود. شکریه عرفانی از شاعران مهم معاصر افغانستان است که توانسته با زبانی صمیمی و انسانی، تجربههای پیچیده زندگی معاصر را در شعر بیان کند. آثار او ترکیبی از احساسات شخصی، نگاه اجتماعی و دغدغههای انسانی است. شعرهای او بازتابی از زندگی در جهانی پر از بحران، مهاجرت و تغییر است؛ اما در عین حال در آنها نوعی امید به آینده و ایمان به قدرت انسان نیز دیده میشود. به همین دلیل، آثار عرفانی نهتنها در ادبیات افغانستان، بلکه در میان شاعران فارسیزبان معاصر نیز جایگاهی قابل توجه دارند. نمونهی از شعر عرفانی: چه چیزی میتواند بدتر از این باشد که انگشتانش آخرین چیزهایی باشند که از او باقی میمانند برای مردی که جز نواختن نغمههای عاشقانه چیزی نمیداند؟ میترسم آن روز بیاید دو سوی میدان را گلولهها فتح کرده باشند و من از میان پوکههای خالی فشنگ انگشتان نیمهجان تو را بیابم که هنوز میل نواختن دارند. نویسنده: قدسیه امینی
خانواده و انواع آن
خانواده یکی از مهمترین و اساسیترین نهادهای اجتماعی در زندگی انسانها به شمار میرود. این نهاد نهتنها محل تولد و رشد فرد است، بلکه نقش مهمی در شکلگیری شخصیت، هویت، ارزشها و رفتارهای اجتماعی او ایفا میکند. خانواده به عنوان نخستین محیطی که فرد در آن با دیگران ارتباط برقرار میکند، پایههای تعاملات اجتماعی و عاطفی را در وجود او شکل میدهد. در این مقاله به بررسی مفهوم خانواده، اهمیت آن و انواع خانواده در جوامع گوناگون میپردازیم. تعریف خانواده خانواده به گروهی از افراد گفته میشود که معمولاً از طریق روابط خونی، ازدواج یا فرزندخواندگی به یکدیگر مرتبط هستند و یک واحد اجتماعی را تشکیل میدهند. این واحد دارای ساختار، نقشها و وظایف مشخصی است که اعضای آن را به یکدیگر پیوند میدهد. خانواده میتواند شامل والدین، فرزندان، پدربزرگ، مادربزرگ و سایر خویشاوندان باشد. اهمیت خانواده خانواده نقش بسیار مهمی در زندگی فرد و جامعه دارد. از جمله مهمترین کارکردهای خانواده میتوان به موارد زیر اشاره کرد: تربیت و اجتماعیسازی: خانواده نخستین مکانی است که کودک در آن ارزشها، هنجارها و رفتارهای اجتماعی را میآموزد. حمایت عاطفی: اعضای خانواده در شرایط مختلف زندگی از یکدیگر حمایت روحی و عاطفی میکنند. ایجاد امنیت: محیط خانواده باید فضایی امن برای رشد و شکوفایی افراد فراهم کند. تأمین نیازهای اقتصادی: خانواده مسئول تأمین نیازهای مادی اعضای خود است. انتقال فرهنگ: خانواده نقش مهمی در انتقال فرهنگ، سنتها و باورها از نسلی به نسل دیگر دارد. انواع خانواده با توجه به تغییرات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، انواع مختلفی از خانوادهها در جوامع شکل گرفتهاند. در ادامه به مهمترین انواع خانواده اشاره میکنیم. خانواده هستهای خانواده هستهای شامل پدر، مادر و فرزندان است. این خانواده رایجترین شکل خانواده در جوامع مدرن محسوب میشود. در این ساختار تعداد اعضا محدود است و روابط معمولاً نزدیکتر و صمیمیتر هستند. از ویژگیهای این نوع خانواده میتوان به استقلال بیشتر و تصمیمگیری سریعتر اشاره کرد. خانواده گسترده خانواده گسترده شامل چند نسل از اعضای خانواده است که ممکن است در یک خانه یا در نزدیکی یکدیگر زندگی کنند. این خانواده شامل پدربزرگ، مادربزرگ، عموها، عمهها و سایر خویشاوندان میشود. در این ساختار حمایت اجتماعی و عاطفی بیشتر است، اما ممکن است اختلافنظرها نیز بیشتر باشد. خانواده تکوالدی در این خانواده یکی از والدین (پدر یا مادر) مسئول تربیت فرزند است. این وضعیت ممکن است به دلایلی مانند طلاق، فوت یکی از والدین یا انتخاب فردی ایجاد شود. خانوادههای تکوالدی با چالشهای خاصی مانند فشار اقتصادی و مسئولیتهای بیشتر روبهرو هستند، اما میتوانند محیطی سالم و مناسب برای رشد کودکان فراهم کنند. خانواده بدون فرزند برخی از زوجها تصمیم میگیرند که فرزندی نداشته باشند یا به دلایل مختلف قادر به داشتن فرزند نیستند. این نوع خانوادهها نیز بخشی از ساختار اجتماعی هستند و میتوانند زندگی موفق و رضایتبخشی داشته باشند. خانواده بازسازیشده (ترکیبی) این نوع خانواده زمانی شکل میگیرد که یکی یا هر دو والد پس از جدایی یا فوت همسر قبلی دوباره ازدواج کنند و فرزندان از روابط قبلی نیز در خانواده حضور داشته باشند. در این خانوادهها سازگاری و ایجاد روابط جدید اهمیت زیادی دارد. خانواده همزیستی (بدون ازدواج رسمی) در برخی جوامع زن و مرد بدون ازدواج رسمی با یکدیگر زندگی میکنند و ممکن است فرزند نیز داشته باشند. این نوع خانواده بیشتر در جوامع مدرن دیده میشود و از نظر فرهنگی در برخی کشورها پذیرفته شده و در برخی دیگر پذیرفته نشده است. خانواده فرزندخوانده در این خانواده والدین کودک یا کودکانی را که فرزند بیولوژیکی آنها نیستند به سرپرستی میگیرند. این نوع خانواده نقش مهمی در حمایت از کودکان بیسرپرست دارد و میتواند محیطی مناسب برای رشد آنان فراهم کند. تغییرات در ساختار خانواده در طول زمان ساختار خانواده دستخوش تغییرات زیادی شده است. عواملی مانند صنعتیشدن، شهرنشینی، افزایش سطح تحصیلات، اشتغال زنان و پیشرفت فناوری باعث شدهاند که شکل سنتی خانواده تغییر کند. امروزه خانوادهها کوچکتر شدهاند و روابط درون آنها نیز دگرگون شده است. چالشهای خانواده در دنیای امروز خانوادهها در دنیای امروزی با چالشهای مختلفی روبهرو هستند، از جمله: فشارهای اقتصادی اختلافات زناشویی تأثیر رسانهها و فناوری کاهش ارتباطات عاطفی تغییر ارزشهای اجتماعی برای مقابله با این چالشها، تقویت مهارتهای ارتباطی، افزایش آگاهی و توجه به نیازهای اعضای خانواده ضروری است. جمعبندی خانواده به عنوان بنیادیترین نهاد اجتماعی نقش حیاتی در شکلگیری شخصیت و آینده افراد دارد. با وجود تغییرات گسترده در ساختار و نوع خانوادهها، اهمیت این نهاد همچنان پابرجاست. شناخت انواع خانواده و درک ویژگیهای هر یک میتواند به بهبود روابط خانوادگی و ایجاد جامعهای سالمتر کمک کند. در نهایت، آنچه بیش از نوع خانواده اهمیت دارد، کیفیت روابط، محبت، احترام و حمایت متقابل میان اعضای آن است. نویسنده: سحر یوسفی
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.