سازمان ملل: ۲۰۰ هزار کودک دیگر افغان با سوءتغذیه حاد مواجه خواهند شد
سازمان بینالمللی مهاجرت: به زنان بازگشتکننده کمک میکنیم با استرس کنار بیایند
برنامه جهانی غذا از تشدید بحران بشری در سراسر افغانستان هشدار داد
سازمان ملل: برای میلیونها زن حقوق تنها روی کاغذ وجود دارد
سازمان ملل: به زنان برنامههای مهارتآموزی پس از ترک اعتیاد برگزار میکنیم
منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
سازمان ملل: ۲۰۰ هزار کودک دیگر افغان با سوءتغذیه حاد مواجه خواهند شد
سازمان بینالمللی مهاجرت: به زنان بازگشتکننده کمک میکنیم با استرس کنار بیایند
برنامه جهانی غذا از تشدید بحران بشری در سراسر افغانستان هشدار داد
سازمان ملل: برای میلیونها زن حقوق تنها روی کاغذ وجود دارد
سازمان ملل: به زنان برنامههای مهارتآموزی پس از ترک اعتیاد برگزار میکنیم
محبوبه ابراهیمی؛ زنی که با واژهها زندگی میکند
سازمان ملل: ۲۰۰ هزار کودک دیگر افغان با سوءتغذیه حاد مواجه خواهند شد
سازمان بینالمللی مهاجرت: به زنان بازگشتکننده کمک میکنیم با استرس کنار بیایند
برنامه جهانی غذا از تشدید بحران بشری در سراسر افغانستان هشدار داد
سازمان ملل: برای میلیونها زن حقوق تنها روی کاغذ وجود دارد
سازمان ملل: به زنان برنامههای مهارتآموزی پس از ترک اعتیاد برگزار میکنیم
محبوبه ابراهیمی؛ زنی که با واژهها زندگی میکند
سازمان ملل: ۲۰۰ هزار کودک دیگر افغان با سوءتغذیه حاد مواجه خواهند شد
سازمان بینالمللی مهاجرت: به زنان بازگشتکننده کمک میکنیم با استرس کنار بیایند
برنامه جهانی غذا از تشدید بحران بشری در سراسر افغانستان هشدار داد
سازمان ملل: برای میلیونها زن حقوق تنها روی کاغذ وجود دارد
سازمان ملل: به زنان برنامههای مهارتآموزی پس از ترک اعتیاد برگزار میکنیم
محبوبه ابراهیمی؛ زنی که با واژهها زندگی میکند
سازمان ملل: ۲۰۰ هزار کودک دیگر افغان با سوءتغذیه حاد مواجه خواهند شد
سازمان بینالمللی مهاجرت: به زنان بازگشتکننده کمک میکنیم با استرس کنار بیایند
برنامه جهانی غذا از تشدید بحران بشری در سراسر افغانستان هشدار داد
سازمان ملل: برای میلیونها زن حقوق تنها روی کاغذ وجود دارد
سازمان ملل: به زنان برنامههای مهارتآموزی پس از ترک اعتیاد برگزار میکنیم
محبوبه ابراهیمی؛ زنی که با واژهها زندگی میکند
از سیلی تا سکوت؛ زندگی زنی که صدایش شنیده نشد
در یکی از کوچههای خاکآلود غرب کابل، جایی که دیوارهای گِلی به هم تکیه دادهاند و پنجرهها اغلب با پردههای ضخیم پوشانده شدهاند، زنی زندگی میکند که سالهاست صدایش از دیوار خانهاش بیرون نرفته است. نامش «مهتاب» است؛ سیودوساله، مادر سه کودک، با چهرهای که اگر کسی دقیق نگاه کند، میتواند خطوطی از رنجهای فروخورده را در آن ببیند؛ خطوطی که نه با گذر زمان کمرنگ شدهاند و نه با اشک شسته شدهاند. مهتاب روزی دختر پرشوری بود. در مکتب از شاگردان ممتاز به شمار میرفت، همیشه کتابی در دست داشت و معلم ادبیاتش به او میگفت صدایت برای خواندن شعر ساخته شده است. اما در هجدهسالگی، وقتی هنوز آرزو داشت روزی خودش معلم شود، خانوادهاش تصمیم گرفتند که «وقت عروسیاش رسیده است». مردی از فامیل دور که در ظاهر آرام و کمحرف بود، خواستگارش شد. گفتند خانه دارد، کار دارد، «مرد زندگی» است. مهتاب چیزی نگفت. در آن خانه، دخترها زیاد سؤال نمیپرسند؛ فقط سر خم میکنند. شب عروسیاش، زیر چراغهای رنگی و صدای موسیقی که در کوچه میپیچید، دلش بیدلیل میلرزید. مادرش در گوشش گفت: «صبر کن دخترم، زن باید صبر داشته باشد.» آن جمله سالها بعد مثل پتکی بر سرش فرود آمد؛ چون فهمید صبری که از زن میخواهند، گاهی به قیمت جانش تمام میشود. شوهرش، نعمت، در آغاز رفتاری عادی داشت؛ نه مهربانی خاصی نشان میداد و نه خشونتی آشکار. اما خیلی زود نقابها کنار رفتند. نخستین بار که صدایش را بلند کرد، بهخاطر این بود که مهتاب دیر در را باز کرده بود. نخستین بار که دستش را بالا برد، بهخاطر این بود که چای کمی سرد شده بود. مهتاب با ناباوری به او نگاه میکرد؛ انگار مردی که روبهرویش ایستاده، همان مردی نیست که در مراسم خواستگاری با صدای آرام حرف میزد. خشونت در خانهشان آرامآرام عادی شد؛ مثل بخار نازکی که ابتدا دیده نمیشود اما کمکم همهجا را میگیرد. سیلیها، هلدادنها، کشیدن موها و فریادهایی که تا نیمهشب ادامه داشت. هر بار که مهتاب میگریست، نعمت میگفت: «تو مرا عصبانی میکنی.» گویی تقصیر از او بود؛ از نفس کشیدنش، از نگاه کردنش، از زنده بودنش. وقتی نخستین طفلش به دنیا آمد، مهتاب امید داشت که پدر شدن، دل نعمت را نرم کند. چند هفتهای بهتر شد، اما بعد همهچیز به حالت قبل برگشت؛ حتی بدتر. نعمت حالا بهانههای بیشتری داشت؛ خرج طفل، بیخوابی و فشار کار. خشمش را بر بدن مهتاب خالی میکرد و بعد با بیاعتنایی به خواب میرفت. مهتاب با بدنی کبود و قلبی شکسته، نیمهشب طفلش را در آغوش میگرفت و آرام زمزمه میکرد: «تو مثل من نخواهی شد.» سالها گذشت. سه کودک در خانه قد کشیدند؛ در خانهای که صدای خنده در آن کم بود و صدای فریاد زیاد. همسایهها صداها را میشنیدند. دیوارها نازک بودند، اما در کوچههای شلوغ کابل هر خانه قصهی خودش را دارد و کسی فرصت ندارد درِ خانهی دیگران را بزند. اگر هم بزند، اغلب میگوید: «مسئلهی خانوادگی است.» مهتاب چند بار به خانهی پدرش رفت؛ با صورتی کبود و دستی لرزان. مادرش گریه کرد، اما گفت: «دخترم، اگر برگردی، مردم چه میگویند؟ سه طفل داری. کجا میروی؟» پدرش خاموش بود و نگاهش از شرم پایین افتاده بود. مهتاب فهمید که بازگشتن راه نجات نیست. او میان دو زندان گیر کرده بود؛ زندان خانهی شوهر و زندان قضاوت جامعه. خشونت فقط جسمی نبود؛ کلمات عمیقتر میبریدند. نعمت میگفت: «تو هیچ نیستی. اگر بروی، کسی تو را نمیخواهد.» این جملهها مثل میخ در ذهن مهتاب فرو میرفت. کمکم باور کرد که شاید واقعاً هیچ نیست. اعتمادبهنفسش فروریخت. دیگر در آینه به خود نگاه نمیکرد. از مهمانیها میترسید، چون میدانست اگر اشتباهی کند، شبش به کتک ختم میشود. یک شب زمستانی، وقتی برف آرام روی بامها مینشست، نعمت دیر به خانه آمد. بوی تند الکل میداد. بهانهای کوچک کافی بود تا طوفان شروع شود. آن شب مهتاب آنقدر لتوکوب شد که برای لحظهای فکر کرد دیگر نفس نمیکشد. کودکانش گوشهی اتاق میلرزیدند و گریه میکردند. وقتی همهچیز تمام شد و خانه در سکوتی سنگین فرو رفت، مهتاب روی زمین سرد افتاده بود و به سقف ترکخورده خیره شده بود. در دلش چیزی شکست؛ چیزی فراتر از استخوان یا پوست. در همان لحظه، فکر پایاندادن به زندگی مثل نوری تاریک در ذهنش جرقه زد؛ نه از سر ضعف، بلکه از سر درماندگی. با خود گفت شاید اگر نباشد، همهچیز تمام شود؛ فریادها، تحقیرها و ترسها. شاید کودکانش در خانهای آرامتر بزرگ شوند. شاید دیگر هر شب با صدای شکستن ظرف یا ضربهی در نلرزند. چند روز بعد، وقتی نعمت بیرون بود، مهتاب به بام خانه رفت. باد سردی میوزید و شهر زیر پایش گسترده بود؛ شهری که هزاران زن در آن بیصدا رنج میکشند. لبهی بام کوتاه بود. فقط یک قدم کافی بود. قلبش تند میزد. به پایین نگاه کرد؛ فاصله آنقدرها هم زیاد نبود. فکر کرد شاید دردش کوتاه باشد، شاید سقوط پایان همهچیز باشد. اما ناگهان صدای خندهی دختر کوچکش از داخل خانه آمد؛ خندهای کوتاه و بیخبر از تصمیم مادر. مهتاب چشمهایش را بست. تصویر چهرهی کودکانش در ذهنش جان گرفت؛ دستهای کوچکی که هر شب دور گردنش حلقه میشد. اشک روی گونههایش جاری شد. پاهایش لرزید. عقب رفت و روی بام نشست. گریست؛ گریهای که سالها در گلویش مانده بود. او نمیخواست بمیرد؛ او میخواست این زندگیِ خشونتآمیز بمیرد. آن روز، وقتی از لبهی بام فاصله گرفت، تصمیم گرفت اگر نمیتواند دنیا را عوض کند، حداقل سکوتش را بشکند. روزها طول کشید تا جرأت کند. یکبار با شمارهای که روی دیوار نانوایی دیده بود تماس گرفت؛ شمارهی یک مرکز حمایتی برای زنان. صدای زنی پشت خط گفت: «خواهر، تنها نیستی.» همین جملهی ساده، مثل نوری باریک در تاریکی دلش تابید. راه آسان نبود. تهدیدها ادامه داشت. ترس هنوز در وجودش بود. اما مهتاب حالا میدانست که دردش نام دارد: خشونت؛ و خشونت تقدیر نیست. او آهستهآهسته شروع به جمع کردن مدارک، فکر کردن به راههای قانونی و جستوجوی حمایت کرد. هر قدم کوچک برایش شبیه صعود به کوهی بلند بود. شبها هنوز سخت میگذرد. هنوز گاهی صدای فریاد در خانه میپیچد. هنوز زخمهای قدیمی روی بدنش هست. اما در درونش چیزی تغییر کرده است. او دیگر آن زن خاموشی نیست که باور کرده «هیچ» است. او زنی است که از لبهی مرگ برگشته؛ زنی که فهمیده بودنش ارزش دارد. و این روایت فقط روایت مهتاب نیست؛ روایت زنانی است که در کوچههای خاموش کابل، پشت درهای بسته، میان ماندن و رفتن، میان مرگ و زندگی، هر شب میجنگند. زنانی که شاید هنوز بر بام خانه ایستادهاند و به پایین نگاه میکنند، اما در دلشان جرقهای کوچک از امید روشن است؛ جرقهای که اگر کسی دستشان را بگیرد، میتواند به شعلهای برای نجات تبدیل شود. نویسنده: سارا کریمی
در یکی از کوچههای خاکآلود غرب کابل، جایی که دیوارهای گِلی به هم تکیه دادهاند و پنجرهها اغلب با پردههای ضخیم پوشانده شدهاند، زنی زندگی میکند که سالهاست صدایش از دیوار خانهاش بیرون نرفته است. نامش «مهتاب» است؛ سیودوساله، مادر سه کودک، با چهرهای که اگر کسی دقیق نگاه کند، میتواند خطوطی از رنجهای فروخورده را در آن ببیند؛ خطوطی که نه با گذر زمان کمرنگ شدهاند و نه با اشک شسته شدهاند. مهتاب روزی دختر پرشوری بود. در مکتب از شاگردان ممتاز به شمار میرفت، همیشه کتابی در دست داشت و معلم ادبیاتش به او میگفت صدایت برای خواندن شعر ساخته شده است. اما در هجدهسالگی، وقتی هنوز آرزو داشت روزی خودش معلم شود، خانوادهاش تصمیم گرفتند که «وقت عروسیاش رسیده است». مردی از فامیل دور که در ظاهر آرام و کمحرف بود، خواستگارش شد. گفتند خانه دارد، کار دارد، «مرد زندگی» است. مهتاب چیزی نگفت. در آن خانه، دخترها زیاد سؤال نمیپرسند؛ فقط سر خم میکنند. شب عروسیاش، زیر چراغهای رنگی و صدای موسیقی که در کوچه میپیچید، دلش بیدلیل میلرزید. مادرش در گوشش گفت: «صبر کن دخترم، زن باید صبر داشته باشد.» آن جمله سالها بعد مثل پتکی بر سرش فرود آمد؛ چون فهمید صبری که از زن میخواهند، گاهی به قیمت جانش تمام میشود. شوهرش، نعمت، در آغاز رفتاری عادی داشت؛ نه مهربانی خاصی نشان میداد و نه خشونتی آشکار. اما خیلی زود نقابها کنار رفتند. نخستین بار که صدایش را بلند کرد، بهخاطر این بود که مهتاب دیر در را باز کرده بود. نخستین بار که دستش را بالا برد، بهخاطر این بود که چای کمی سرد شده بود. مهتاب با ناباوری به او نگاه میکرد؛ انگار مردی که روبهرویش ایستاده، همان مردی نیست که در مراسم خواستگاری با صدای آرام حرف میزد. خشونت در خانهشان آرامآرام عادی شد؛ مثل بخار نازکی که ابتدا دیده نمیشود اما کمکم همهجا را میگیرد. سیلیها، هلدادنها، کشیدن موها و فریادهایی که تا نیمهشب ادامه داشت. هر بار که مهتاب میگریست، نعمت میگفت: «تو مرا عصبانی میکنی.» گویی تقصیر از او بود؛ از نفس کشیدنش، از نگاه کردنش، از زنده بودنش. وقتی نخستین طفلش به دنیا آمد، مهتاب امید داشت که پدر شدن، دل نعمت را نرم کند. چند هفتهای بهتر شد، اما بعد همهچیز به حالت قبل برگشت؛ حتی بدتر. نعمت حالا بهانههای بیشتری داشت؛ خرج طفل، بیخوابی و فشار کار. خشمش را بر بدن مهتاب خالی میکرد و بعد با بیاعتنایی به خواب میرفت. مهتاب با بدنی کبود و قلبی شکسته، نیمهشب طفلش را در آغوش میگرفت و آرام زمزمه میکرد: «تو مثل من نخواهی شد.» سالها گذشت. سه کودک در خانه قد کشیدند؛ در خانهای که صدای خنده در آن کم بود و صدای فریاد زیاد. همسایهها صداها را میشنیدند. دیوارها نازک بودند، اما در کوچههای شلوغ کابل هر خانه قصهی خودش را دارد و کسی فرصت ندارد درِ خانهی دیگران را بزند. اگر هم بزند، اغلب میگوید: «مسئلهی خانوادگی است.» مهتاب چند بار به خانهی پدرش رفت؛ با صورتی کبود و دستی لرزان. مادرش گریه کرد، اما گفت: «دخترم، اگر برگردی، مردم چه میگویند؟ سه طفل داری. کجا میروی؟» پدرش خاموش بود و نگاهش از شرم پایین افتاده بود. مهتاب فهمید که بازگشتن راه نجات نیست. او میان دو زندان گیر کرده بود؛ زندان خانهی شوهر و زندان قضاوت جامعه. خشونت فقط جسمی نبود؛ کلمات عمیقتر میبریدند. نعمت میگفت: «تو هیچ نیستی. اگر بروی، کسی تو را نمیخواهد.» این جملهها مثل میخ در ذهن مهتاب فرو میرفت. کمکم باور کرد که شاید واقعاً هیچ نیست. اعتمادبهنفسش فروریخت. دیگر در آینه به خود نگاه نمیکرد. از مهمانیها میترسید، چون میدانست اگر اشتباهی کند، شبش به کتک ختم میشود. یک شب زمستانی، وقتی برف آرام روی بامها مینشست، نعمت دیر به خانه آمد. بوی تند الکل میداد. بهانهای کوچک کافی بود تا طوفان شروع شود. آن شب مهتاب آنقدر لتوکوب شد که برای لحظهای فکر کرد دیگر نفس نمیکشد. کودکانش گوشهی اتاق میلرزیدند و گریه میکردند. وقتی همهچیز تمام شد و خانه در سکوتی سنگین فرو رفت، مهتاب روی زمین سرد افتاده بود و به سقف ترکخورده خیره شده بود. در دلش چیزی شکست؛ چیزی فراتر از استخوان یا پوست. در همان لحظه، فکر پایاندادن به زندگی مثل نوری تاریک در ذهنش جرقه زد؛ نه از سر ضعف، بلکه از سر درماندگی. با خود گفت شاید اگر نباشد، همهچیز تمام شود؛ فریادها، تحقیرها و ترسها. شاید کودکانش در خانهای آرامتر بزرگ شوند. شاید دیگر هر شب با صدای شکستن ظرف یا ضربهی در نلرزند. چند روز بعد، وقتی نعمت بیرون بود، مهتاب به بام خانه رفت. باد سردی میوزید و شهر زیر پایش گسترده بود؛ شهری که هزاران زن در آن بیصدا رنج میکشند. لبهی بام کوتاه بود. فقط یک قدم کافی بود. قلبش تند میزد. به پایین نگاه کرد؛ فاصله آنقدرها هم زیاد نبود. فکر کرد شاید دردش کوتاه باشد، شاید سقوط پایان همهچیز باشد. اما ناگهان صدای خندهی دختر کوچکش از داخل خانه آمد؛ خندهای کوتاه و بیخبر از تصمیم مادر. مهتاب چشمهایش را بست. تصویر چهرهی کودکانش در ذهنش جان گرفت؛ دستهای کوچکی که هر شب دور گردنش حلقه میشد. اشک روی گونههایش جاری شد. پاهایش لرزید. عقب رفت و روی بام نشست. گریست؛ گریهای که سالها در گلویش مانده بود. او نمیخواست بمیرد؛ او میخواست این زندگیِ خشونتآمیز بمیرد. آن روز، وقتی از لبهی بام فاصله گرفت، تصمیم گرفت اگر نمیتواند دنیا را عوض کند، حداقل سکوتش را بشکند. روزها طول کشید تا جرأت کند. یکبار با شمارهای که روی دیوار نانوایی دیده بود تماس گرفت؛ شمارهی یک مرکز حمایتی برای زنان. صدای زنی پشت خط گفت: «خواهر، تنها نیستی.» همین جملهی ساده، مثل نوری باریک در تاریکی دلش تابید. راه آسان نبود. تهدیدها ادامه داشت. ترس هنوز در وجودش بود. اما مهتاب حالا میدانست که دردش نام دارد: خشونت؛ و خشونت تقدیر نیست. او آهستهآهسته شروع به جمع کردن مدارک، فکر کردن به راههای قانونی و جستوجوی حمایت کرد. هر قدم کوچک برایش شبیه صعود به کوهی بلند بود. شبها هنوز سخت میگذرد. هنوز گاهی صدای فریاد در خانه میپیچد. هنوز زخمهای قدیمی روی بدنش هست. اما در درونش چیزی تغییر کرده است. او دیگر آن زن خاموشی نیست که باور کرده «هیچ» است. او زنی است که از لبهی مرگ برگشته؛ زنی که فهمیده بودنش ارزش دارد. و این روایت فقط روایت مهتاب نیست؛ روایت زنانی است که در کوچههای خاموش کابل، پشت درهای بسته، میان ماندن و رفتن، میان مرگ و زندگی، هر شب میجنگند. زنانی که شاید هنوز بر بام خانه ایستادهاند و به پایین نگاه میکنند، اما در دلشان جرقهای کوچک از امید روشن است؛ جرقهای که اگر کسی دستشان را بگیرد، میتواند به شعلهای برای نجات تبدیل شود. نویسنده: سارا کریمی
کوچههای خاکی و تنگِ حاشیه شهر هرات در زمستان بوی دود چوب و زغال میداد؛ بویی که با سوز سرد هوا مخلوط میشد و تا عمق سینه مینشست. در یکی از همین کوچهها، خانهای گِلی با دروازه آهنی زنگزده وجود داشت که از بیرون مثل صدها خانه دیگر به نظر میرسید، اما پشت آن دیوارها، زندگی دختری جریان داشت که هر روز کمی بیشتر از درون میشکست. نامش شکیلا بود؛ دختری هجدهساله با چهرهای ظریف و چشمهایی که همیشه انگار چیزی را پنهان میکرد — ترس، خستگی و غمی که هیچوقت فرصت بیان پیدا نکرده بود. شکیلا تا چند سال پیش زندگی متفاوتی داشت. او دانشآموز مکتب بود و از شاگردان خوب صنفش محسوب میشد. معلمش همیشه میگفت اگر ادامه بدهد، میتواند روزی داکتر شود. خودش هم همین آرزو را داشت. وقتی کتاب بیولوژی را باز میکرد، انگار وارد دنیایی میشد که در آن همهچیز قابل فهم بود؛ بدن انسان، بیماریها، درمانها — همهچیز منطقیتر از زندگی خودش به نظر میرسید. اما با تغییر شرایط اجتماعی و بستهشدن فرصتهای آموزشی برای دختران، مکتبرفتن او متوقف شد. همان روزی که فهمید دیگر اجازه رفتن ندارد، ساعتها گریه کرد، اما آن گریهها فقط آغاز یک سقوط آرام بود. پدرش مردی کارگر بود که سالها در ایران کار کرده و بعد از اخراج اجباری برگشته بود. بیکاری، فقر و حس شکست در وجودش جمع شده بود و این فشارها اغلب به خشونت تبدیل میشد. او باور داشت که دختر باید مطیع باشد و هرچه خانواده تصمیم بگیرد، همان سرنوشت اوست. مادر شکیلا زنی خاموش و ترسیده بود؛ خودش قربانی سالها خشونت و تحقیر، و دیگر توان ایستادن در برابر شوهر را نداشت. در چنین فضایی، شکیلا کمکم احساس کرد که نه صدایش شنیده میشود و نه خواستههایش اهمیتی دارد. خشونتها ابتدا لفظی بود؛ توهین، تحقیر و سرزنشهای مداوم. اما بعد جسمی شد. کوچکترین مخالفت یا حتی سکوت او میتوانست باعث سیلی یا ضربه شود. چند بار آنقدر لتوکوب شد که مجبور شد روزها در خانه بماند تا کبودیهای صورتش محو شود. هیچکس بیرون از خانه چیزی نمیدانست یا اگر میدانست، دخالت نمیکرد. در بسیاری از خانوادهها، چنین رفتارهایی «مسئله داخلی» محسوب میشود و دختر جایی برای پناه بردن ندارد. نقطه اوج فشار زمانی بود که پدر تصمیم گرفت او را به مردی حدود چهلساله بدهد؛ مردی که همسر داشت اما میخواست زن دوم بگیرد. در مقابل، پولی به خانواده پرداخت میکرد که میتوانست بخشی از مشکلات مالی را حل کند. برای پدر، این معامله منطقی بود؛ برای شکیلا، کابوس. او بارها مخالفت کرد. گریه کرد. گفت حاضر است کار کند، خیاطی یاد بگیرد یا هر کاری انجام دهد، اما ازدواج نکند. اما مخالفتش فقط خشونت بیشتری به همراه داشت. یک شب، بعد از بحث شدید، پدرش او را آنقدر زد که نفسش بند آمد. همان شب، وقتی در گوشه اتاق نشسته بود و بدنش درد میکرد، حس کرد دیگر هیچ راهی ندارد. آیندهای که پیش رویش بود، تاریک و اجتنابناپذیر به نظر میرسید: ازدواج اجباری، خشونت بیشتر و زندگیای که هیچ کنترلی بر آن ندارد. در روزهای بعد، شکیلا تغییر کرد. کمتر حرف میزد، کمتر غذا میخورد و بیشتر وقتش را تنها میگذراند. گاهی ساعتها به یک نقطه خیره میشد. درونش ترکیبی از ترس، ناامیدی و خشم شکل گرفته بود. او احساس میکرد زندانی است — زندانی بدون کلید. شبی که اقدام به خودکشی کرد، خانه ساکت بود. همه خواب بودند. او آرام به آشپزخانه رفت. در گوشهای، بوتل مایع سمی که برای کشتن حشرات استفاده میشد، قرار داشت. دستش میلرزید. چند دقیقه فقط به آن نگاه کرد. در ذهنش صحنههای آینده مرور میشد: عروسی اجباری، خانه مردی غریبه، تحقیر و ادامه همان چرخه خشونت. بعد فکر دیگری آمد: «اگر بمیرم، همهچیز تمام میشود.» او بوتل را برداشت و نوشید. لحظات بعد، بدنش واکنش نشان داد؛ سوزش، سرگیجه و ضعف شدید. ترس ناگهانی در وجودش دوید — نه ترس از مرگ، بلکه ترس از درد. زمین خورد و صدای افتادنش مادرش را بیدار کرد. وقتی مادرش او را دید، فریاد کشید. همسایهها آمدند و با عجله او را به شفاخانه رساندند. داکتران ساعتها تلاش کردند تا جانش را نجات دهند. او زنده ماند. وقتی هوشیاریاش برگشت، احساس سنگینی عجیبی داشت. گلویش میسوخت و بدنش بیرمق بود. مادرش کنار تخت گریه میکرد. اولین جملهای که شکیلا گفت، آرام و شکسته بود: «چرا نجاتم دادید؟» این جمله خلاصه عمق ناامیدی او بود. اما داستان به همینجا ختم نشد. بعد از برگشت به خانه، او با سرزنش و خشم بیشتری مواجه شد. پدرش میگفت آبروی خانواده را برده است. هیچکس درباره دلیل کارش صحبت نمیکرد؛ فقط درباره شرم و بدنامی حرف میزدند. این همان واقعیتی است که بسیاری از دختران در افغانستان تجربه میکنند: درد اصلی دیده نمیشود، فقط پیامد اجتماعی اهمیت پیدا میکند. با این حال، در درون شکیلا چیزی تغییر کرده بود. او مرگ را لمس کرده و برگشته بود. در روزهای بعد، آرامآرام فهمید که هنوز زنده است — و زندهبودن، هرچند دردناک، هنوز امکان تغییر را در خود دارد. یک روز به مادرش گفت: «من نمیخواهم بمیرم… اما نمیخواهم اینگونه هم زندگی کنم.» این جمله ساده، نقطه عطفی در زندگی او شد. مادرش که سالها سکوت کرده بود، برای اولین بار گریهکنان گفت: «من هم نمیخواستم اینگونه زندگی کنم.» آن لحظه، میان مادر و دختر نوعی همدلی شکل گرفت؛ دو زن در دو نسل، هر دو قربانی خشونت، اما هر دو هنوز زنده. سرنوشت شکیلا هنوز نامعلوم است. او هنوز با همان چالشها روبهروست، هنوز ترس دارد، هنوز آیندهاش قطعی نیست. اما اقدام ناموفقش فقط یک حادثه نبود؛ فریادی بود از عمق رنج، فشاری که سالها جمع شده بود. فریادی که اگر شنیده نشود، ممکن است برای بسیاری دیگر به پایانهای تلختری منجر شود. داستان او، داستان یک فرد نیست؛ بازتاب واقعیتی است که در گوشههای مختلف جامعه وجود دارد — جایی که خشونت خانوادگی، فقر، محدودیتهای اجتماعی و نبود حمایت روانی دست به دست هم میدهند و دختران جوان را تا مرز نابودی پیش میبرند. و شاید مهمترین حقیقت این باشد: بسیاری از این دختران نمیخواهند بمیرند؛ آنها فقط میخواهند دردشان تمام شود. نویسنده: سارا کریمی
صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که او از خواب بیدار شد. هوای سرد از لای درزهای پنجره گِلی اتاق به داخل میآمد و روی صورتش مینشست. چند لحظه همانطور دراز کشید و به سقف خیره ماند؛ سقفی که ترکهایش را از حفظ بود، چون ماهها میشد که بیشتر وقتش را در همین اتاق میگذراند. زمانی نهچندان دور، صبحها برایش معنای دیگری داشت — عجله برای رسیدن به مکتب، صدای خنده همصنفیها، بوی کتابهای نو، و امیدی که در دلش جوانه میزد. اما حالا صبحها فقط آغاز یک روز دیگر دستفروشی در سرکهای شلوغ کابل بود. او هیچوقت آن روز لعنتی را فراموش نمیکند؛ روزی که دروازه مکتب بسته شد و گفتند دختران دیگر اجازه آموزش ندارند. اول باور نکرد. فکر کرد شاید چند روزه باشد، شاید یک شایعه باشد، شاید دوباره باز شود. اما روزها تبدیل به هفته شد، هفتهها به ماه، و ماهها به سکوتی سنگین که روی زندگیاش افتاد. بکس مکتبش گوشه اتاق ماند؛ پر از کتابهایی که هنوز بوی آرزو میدادند. گاهی آن را باز میکرد، دفترهایش را ورق میزد، و انگشتش را روی نوشتههای خودش میکشید، انگار میخواست مطمئن شود آن دختر درسخوان هنوز وجود دارد. اما فقر به کسی فرصت غم خوردن طولانی نمیدهد. پدرش کارگر روزمزد بود؛ روزهایی کار پیدا میکرد و روزهایی نه. مادرش بیمار و ضعیف بود. برادران کوچکش گرسنه میخوابیدند. وقتی اجاره خانه عقب افتاد و صاحبخانه تهدید کرد بیرونشان میکند، سکوت سنگینی بر خانواده حاکم شد. همان شب پدر با صدایی شکسته گفت: «دخترم… اگر بتوانی کمی کمک کنی…» او چیزی نگفت، فقط سر تکان داد. در دلش حس عجیبی بود — ترکیبی از ترس، شرم و احساس مسئولیت. فردای آن روز، زندگیاش برای همیشه تغییر کرد. اولین بار که کنار جاده ایستاد، احساس کرد همه مردم به او خیره شدهاند. دستمالی در دست داشت که رویش چند بسته کلپ، دستبند پلاستیکی و دستمال کاغذی گذاشته بود. مادرش گفته بود: «همینها را بفروش، شاید کسی بخرد.» اما نزدیک شدن به موترها، گفتن «بخرید» به مردمی که او را نمیشناختند، برایش سختتر از هر امتحان مکتب بود. قلبش تند میزد و صدایش میلرزید. چند بار خواست برگردد خانه، اما تصویر برادر کوچکش که شب قبل گرسنه خوابیده بود، جلوی چشمش آمد و ماند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند. او کمکم یاد گرفت چگونه در میان موترها حرکت کند، چگونه وقتی چراغ سرخ میشود سریع نزدیک شود و چگونه وقتی چراغ سبز میشود عقب برود تا زیر موتر نماند. اما چیزی که هیچوقت عادت نکرد، نگاههای مردم بود. بعضیها بیتفاوت بودند، بعضیها با ترحم نگاه میکردند، و بعضیها حرفهای تلخ میزدند. یک مرد یکبار با تمسخر گفت: «بهجای گدایی برو کار کن.» او چیزی نگفت، فقط لبهایش را گاز گرفت تا گریه نکند. نمیدانست چگونه توضیح دهد که همین ایستادن در سرک برایش هزار برابر سختتر از نشستن در صنف مکتب است. زمستان که رسید، رنج واقعی شروع شد. سرما استخوانسوز بود. دستهایش ترک خورد و خون آمد. کفشهایش سوراخ شده بود و برف آبشده داخلش میرفت. اما مجبور بود بایستد. گاهی تمام روز فقط صد افغانی درمیآورد. وقتی شب به خانه برمیگشت، پاهایش بیحس بود، اما لبخند میزد تا مادرش ناراحت نشود. پول را در دست پدر میگذاشت و وانمود میکرد که خسته نیست. بزرگترین دردش اما جسمی نبود؛ روحی بود. هر بار که دخترانی را میدید که یونیفورم مکتب پوشیدهاند، قلبش فشرده میشد. حس میکرد چیزی از او دزدیده شده — نه فقط درس، بلکه آینده. شبها وقتی همه میخوابیدند، چراغ کوچک را روشن میکرد و کتابهای قدیمیاش را میخواند. بعضی درسها را فراموش کرده بود و این موضوع بیشتر آزارش میداد. با خودش میگفت: «اگر همینطور بگذرد، شاید دیگر هیچوقت نتوانم ادامه بدهم…» در جاده خطر هم کم نبود. مردانی بودند که نگاههای بد میکردند. رانندگانی که شوخیهای زشت میگفتند. یک روز مردی دستش را گرفت و گفت: «بیا، بیشتر پول میدهم.» او با وحشت دستش را کشید و دوید. آنقدر دوید تا نفسش برید. آن شب تا دیر وقت لرزید و گریه کرد. مادرش فهمید، اما چیزی نگفت؛ فقط او را در آغوش گرفت. سکوت آن آغوش، پر از درد مشترک بود. با وجود همه اینها، در دلش هنوز امید کوچکی زنده بود. گاهی وقتی آسمان صاف میشد و آفتاب روی شهر میتابید، تصور میکرد روزی دوباره مکتب باز میشود. خودش را میدید که کتاب به دست دارد، در صنف نشسته و معلم از او سوال میپرسد. آن تصویر برایش مثل نفس کشیدن بود — چیزی که بدون آن نمیتوانست ادامه دهد. یک عصر، دختر کوچکی که همراه مادرش از موتر پیاده شده بود، به او نزدیک شد و پرسید: «خواهر، تو چرا مکتب نمیروی؟» او چند ثانیه سکوت کرد. گلویش خشک شد. بعد آرام گفت: «نمیشود.» اما وقتی دختر دور شد، اشکهایش جاری شد. چون در دلش میدانست جواب واقعی این بود: «اجازه ندارم… اما هنوز میخواهم.» روزها همچنان میگذرد. او هنوز کنار جاده میایستد، هنوز اجناس ارزان میفروشد و هنوز با سرما و خستگی میجنگد. اما در درونش چیزی زنده مانده — رؤیایی که هیچکس نتوانسته کاملاً خاموش کند. شبها قبل از خواب، وقتی به سقف ترکخورده خیره میشود، آرام با خودش میگوید: «من هنوز شاگرد هستم… حتی اگر مکتب نداشته باشم.» و شاید همین جمله ساده، تنها چیزی است که او را هر صبح دوباره بیدار میکند؛ نه فقط برای نان، بلکه برای امیدی که هنوز، با وجود همه غمها، در قلبش نفس میکشد. نویسنده: سارا کریمی
از همان شبی که برای نخستین بار به خانهی شوهرش قدم گذاشت، چیزی در دلش فرو ریخت؛ احساسی که آن زمان نمیتوانست نامش را بگذارد، اما بعدها فهمید ترس بوده است؛ ترسی که آهسته و بیصدا، مثل رطوبت، در دیوارهای زندگیاش نفوذ میکرد و هر روز گستردهتر میشد. او فقط هجده سال داشت؛ دختری که هنوز بوی نوجوانی میداد و رویاهای سادهای در سر داشت؛ رویاهایی مثل ادامهی مکتب، خندیدن با دوستان، یا حتی یک زندگی معمولی با شوهری که دوستش داشته باشد. اما در فرهنگ خانوادهاش، ازدواج بیشتر یک تصمیم جمعی بود تا انتخاب شخصی. وقتی پدرش گفت «خواستگار خوب است، زندگیات تأمین میشود»، او فقط سرش را پایین انداخت و قبول کرد، چون از کودکی یاد گرفته بود که دختر خوب مخالفت نمیکند. پنج سال گذشت، اما آن پنج سال برای او به اندازهی یک عمر دردناک طول کشید. خانهی شوهرش بزرگ بود، اما در آن خانه برای او جایی امن وجود نداشت. از همان روزهای اول، مادرشوهرش با نگاههای سنگین و کلمات نیشدار به او فهماند که حضورش مطلوب نیست. هر کاری که میکرد، ایرادی پیدا میشد؛ اگر غذا میپخت، میگفتند بدمزه است؛ اگر خانه را تمیز میکرد، میگفتند هنوز کثیف است؛ اگر سکوت میکرد، میگفتند بیادب است. خواهرشوهرش که چند سالی از او بزرگتر بود، رفتاری تحقیرآمیز داشت و مدام او را با دختران دیگر مقایسه میکرد. پدرشوهرش هم مردی خشن بود که باور داشت زن باید با ترس «آموزش» ببیند. شوهرش در آغاز چندان بدرفتار نبود، اما مشکل اینجا بود که او هیچوقت از همسرش دفاع نکرد؛ سکوتش به اندازهی خشونت دیگران دردناک بود. کمکم آن سکوت تبدیل به بیتفاوتی شد و بیتفاوتی به نوعی همراهی خاموش با ظلم تبدیل شد. اولین بار که لتوکوب شد، فقط چند هفته از عروسیاش گذشته بود. دلیلش چیزی ساده بود؛ نمک غذا کمی زیاد شده بود. مادرشوهرش سیلی محکمی به صورتش زد، آنقدر که گوشش سوت کشید و اشک بیاختیار از چشمانش جاری شد. خواهرشوهرش موهایش را کشید و گفت «باید یاد بگیری»، و پدرشوهرش فقط نگاه کرد و گفت «زن باید ادب شود». آن شب او در اتاق کوچکشان نشست و بیصدا گریه کرد، اما هنوز امید داشت؛ امیدی کودکانه که شاید اگر بیشتر تلاش کند، اگر مهربانتر باشد، اگر اشتباه نکند، همهچیز بهتر میشود. اما اشتباه او همین بود که فکر میکرد مشکل از خودش است. سال اول باردار شد و اولین کودک به دنیا آمد. مادر شدن برایش همزمان شیرین و دردناک بود. وقتی نوزادش را در آغوش میگرفت، احساس میکرد زندگی هنوز ارزش ادامه دادن دارد، اما همان زمان فشارها بیشتر شد. میگفتند «فقط بچه آوردن بلد است»، «هیچ هنر دیگری ندارد». شبها با بدن دردناک از کارهای خانه و زخمهای تازه، کودک را شیر میداد و در سکوت اشک میریخت تا کسی نشنود. دو سال بعد کودک دوم و سپس سوم به دنیا آمدند، اما بهجای اینکه جایگاهش در خانواده بهتر شود، خشونت شدیدتر شد. حالا او نهتنها عروس «بیارزش» بود، بلکه مادری بود که بهزعم آنها «بار اضافی» آورده است. خشونت فقط به توهین محدود نبود. بارها با دست و چوب زده شد. یک بار آنقدر او را هل دادند که به دیوار خورد و چند دقیقه نفسش بند آمد. یک بار ظرف فلزی به طرفش پرتاب شد و پیشانیاش شکافت. بدنش پر از کبودیهایی بود که یاد گرفته بود پنهان کند. اما درد واقعی در روحش بود؛ تحقیر مداوم، شنیدن جملاتی مثل «تو هیچ نیستی»، «کاش پسر ما با تو ازدواج نمیکرد»، «تو بدبختی آوردی». کمکم خودش هم این حرفها را باور میکرد و اعتمادبهنفسش نابود میشد. سه ماه قبل از فرارش، خشونتها به اوج رسید. آن روز بهانه فقط لباسهایی بود که بهزعم آنها خوب شسته نشده بود. دعوا شروع شد و خیلی زود به لتوکوب تبدیل شد. مادرشوهرش موهایش را کشید، خواهرشوهرش او را هل داد و پدرشوهرش با چوب به او ضربه زد. شوهرش باز هم فقط ایستاده بود. در آن لحظه، چیزی در وجودش شکست؛ نه از ترس، بلکه از خستگی عمیق. احساس کرد اگر بماند، یا خواهد مرد یا کاملاً نابود خواهد شد. همان شب، وقتی همه خواب بودند، به اتاق کودکان رفت، هر سه را بوسید، صورتشان را لمس کرد و با اشکهای بیصدا خداحافظی کرد. سپس در تاریکی خانه را ترک کرد و به سمت خانهی پدرش رفت. وقتی به خانهی پدر رسید، تصور میکرد بالاخره پناهگاهی پیدا کرده است، اما خیلی زود فهمید اشتباه کرده است. مادرش ابتدا گریه کرد و او را در آغوش گرفت، اما پدرش عصبانی شد. بهجای همدردی گفت «زن از خانهی شوهر فرار نمیکند». چند روز بعد، خبر رسید که شوهرش او را طلاق داده است؛ به همین سادگی، بدون گفتوگو، بدون تلاش. این خبر مثل ضربهای دیگر بر روحش فرود آمد؛ نه به این دلیل که شوهرش را دوست داشت، بلکه چون فهمید حالا کاملاً بیپناه شده است. زندگی در خانهی پدر هم آرامش نداشت. سرزنشها شروع شد؛ «آبروی ما را بردی»، «تحمل میکردی بهتر بود»، «حالا چه میکنی با سه بچه؟». برادرانش گاهی با عصبانیت حرف میزدند و حتی او را مقصر میدانستند. مادرش میان دلسوزی و ترس از حرف مردم گرفتار بود. او احساس میکرد در هیچ جایی پذیرفته نیست؛ نه خانهی شوهر، نه خانهی پدر. کودکانش هم نزد پدرشان مانده بودند و دلتنگی برای آنها قلبش را میفشرد. شبها صدای «مادر» گفتنشان را در ذهنش میشنید و گریه میکرد. در این میان، ناامیدی آنقدر عمیق شد که چند بار تلاش کرد به زندگیاش پایان بدهد. هر بار فکر میکرد دیگر راهی نمانده، دیگر امیدی وجود ندارد. اما هر بار زنده ماند؛ گاهی بهطور اتفاقی، گاهی بهخاطر رسیدن ناگهانی یکی از اعضای خانواده. بعد از آخرین بار، فقط گریه میکرد و میگفت «چرا نمیمیرم؟» اما در عمق وجودش چیزی هنوز زنده بود؛ عشق به فرزندانش. همین عشق، هرچند ضعیف، مانع شد که کاملاً تسلیم شود. اکنون سه ماه گذشته است. او هنوز در خانهی پدر زندگی میکند، هنوز با سرزنش و فشار روبهرو است، هنوز آیندهاش نامعلوم است. اما گاهی جرقهای کوچک از امید در دلش روشن میشود؛ شاید بتواند کاری پیدا کند، شاید بتواند دوباره فرزندانش را ببیند، شاید بتواند زندگی تازهای بسازد. او هنوز زخمی است، هنوز شکسته است، اما زنده است. و گاهی در زندگی انسان، زنده ماندن خودِ بزرگترین مبارزه است. نویسنده: سارا کریمی
سحر هنوز بهدرستی از راه نرسیده بود که چشمهایش باز شد. هوا تاریک بود و سکوت خانه سنگین. چند لحظه همانطور نشست، دستهایش را روی زانو گذاشت و نفس عمیقی کشید. این عادت هرروزهاش شده بود؛ پیش از آنکه از جا بلند شود، چند نفس بکشد، انگار خودش را برای یک روز دیگرِ تحمل آماده میکرد. در این خانه، زود بیدار شدن انتخاب نبود، وظیفه بود. عروسی که دیر از خواب بیدار میشد، از همان اول روز متهم بود. در گوشهای از شهر بلخ، در خانهای کهنه و خاموش، زنی زندگی میکند که ۲۹ سال دارد؛ اما اگر کسی به چهرهاش نگاه کند، سنش را بیشتر حدس میزند. نه بهخاطر چینوچروک، بلکه بهخاطر خستگیای که در نگاهش لانه کرده؛ خستگیای که نه از کار، بلکه از سالها تحقیر، انتظار و بیپناهی آمده است. هشت سال از روزی میگذرد که به این خانه عروس شد؛ هشت سالی که هرکدامش سنگینتر از قبلی بوده است. آن روز که برای اولینبار از خانه پدر بیرون آمد، هنوز دختر بود؛ دختری که باور داشت ازدواج آغاز زندگی است. مادرش هنگام خداحافظی اشک ریخت، اما گفت: «دخترم، زن که شدی، دیگر گریهات را قورت بده. زندگی زن همین است.» او سرش را پایین انداخت؛ چون در فرهنگ ما دختر حق سؤال ندارد. آن روز نمیدانست همین جمله سالها بعد مثل طناب دور گلویش سفت خواهد شد. ماههای اول عروسیاش با ترس و شرم گذشت. هنوز به خانه عادت نکرده بود، هنوز نمیدانست کدام گوشه خانه خط قرمز است، کدام حرف را نباید بزند و کدام نگاه خطرناک است. سعی میکرد همهچیز را درست انجام دهد؛ صبحها زود بیدار میشد، نان میپخت، حویلی را جاروب میکرد و ظرفها را میشست. فکر میکرد اگر عروس خوبی باشد دوستش خواهند داشت، اما در این خانه خوبیِ زن معیار دیگری داشت. هنوز یک سال کامل نشده بود که نگاهها تغییر کرد. دیگر کسی با مهربانی صدایش نمیزد. زنهای فامیل وقتی میآمدند با کنجکاوی به شکمش نگاه میکردند و سؤالها شروع شد؛ اول آرام، بعد پیدرپی: «چرا اولاد نمیشی؟ شاید دوا نمیخوری؟ فلانی زود مادر شد، تو چرا نه؟» او اول لبخند میزد، بعد بهانه میآورد و بعد شبها پنهانی گریه میکرد. کمکم خودش هم ترسید. به شوهرش گفت بهتر است به داکتر بروند، اما شوهرش گفت: «فعلاً خودت برو، ببین مشکل از کجاست.» همین جمله مرز تنهاییاش را کشید. از آن روز، رفتن به داکتر بخشی از زندگیاش شد. تنها میرفت؛ با پولی که گاهی از کم کردن خرج خانه جمع میکرد. در کلینیکهای شلوغ مینشست، میان زنهایی که هرکدام داستان خودشان را داشتند، آزمایش میداد، جوابها را میگرفت و دوا میخورد. بعضی داکترها با حوصله حرف میزدند، بعضی بیحوصله، بعضی طوری نگاه میکردند که انگار او مقصر همهچیز است. آمپولها درد داشت و دواها بدنش را ضعیف میکرد. بعضی شبها از درد شکم تا صبح خوابش نمیبرد، اما صبح که میشد باز هم باید بلند میشد. کسی حالش را نمیپرسید و اگر میگفت درد دارم، جواب میشنید: «زن درد را تحمل میکند.» سالها گذشت. هر سال امیدش کمتر شد و فشار بیشتر. خانواده شوهر دیگر پنهان هم نمیکردند و در جمعها میگفتند: «این زن خیر ندارد.» مادرشوهرش گاهی مستقیم میگفت: «خانه بدون اولاد قبرستان است.» شوهرش کمکم سرد شد؛ دیگر نه همصحبتی، نه دلداری، فقط سکوت. سال پنجم عروسی، حرف زن دوم جدی شد. اول از زبان دیگران شنید، بعد مادرشوهرش گفت: «پسرم جوان است، حق دارد نسلش را داشته باشد.» آن شب دلش فرو ریخت، تا صبح گریه کرد، قرآن خواند و دعا کرد. صبح به شوهرش گفت: «من مقصر نیستم. همه داکترها گفتند شاید مشکل مشترک باشد.» شوهرش گفت: «سرنوشت همین است.» چند ماه بعد زن دوم آمد؛ جوانتر، شادتر و با حمایت کامل. از همان روز اول معلوم بود جایگاهش فرق دارد، کسی از او کار نخواست و همهچیز روی دوش زن اول افتاد. وقتی زن دوم حامله شد، خانه پر از شادی شد؛ شیرینی آوردند، دعا خواندند و خندیدند، اما او گوشهای ایستاده بود و حس میکرد دیگر هیچکس او را نمیبیند. وقتی طفل به دنیا آمد، همهچیز تغییر کرد. حالا زن دوم «مادر» بود و او فقط «زن بیاولاد». تمام کارهای خانه به عهدهاش افتاد؛ اگر خسته میشد میگفتند: «تو که درد زایمان نکشیدی» و اگر اشتباه میکرد تحقیر میشد. زن دوم کاری نمیکرد و طفل بهانه همهچیز بود. شبها، وقتی شوهرش در اتاق زن دوم میخوابید، او تنها میماند. روی فرش کهنه مینشست، به سقف نگاه میکرد و به خودش میگفت: «گناه من چی بود؟» سؤالی که هیچوقت جواب نگرفت. چند بار تصمیم گرفت به خانه پدرش برگردد. یک بار رفت و با گریه گفت: «من دارم میشکنم.» پدرش گفت: «طلاق ننگ است» و مادرش گفت: «زن باید بسازد.» هیچکس نگفت حق داری؛ هیچکس نگفت بمان یا برو، فقط گفتند تحمل کن. برگشت، چون راه دیگری نداشت. حالا هر روزش شبیه روز قبل است؛ صبح زود بیدار میشود، کار میکند، خاموش است و تحقیر میشود. شب که میشود، خسته و خالی به گوشهای میرود؛ نه جایی برای شکایت دارد، نه گوشی برای شنیدن. او قربانی ناباروری نیست؛ قربانی فرهنگی است که زن را فقط در مادر شدن خلاصه میکند؛ قربانی سکوت مردان، قضاوت زنان و دیواری به نام «آبرو». در گوشهای از بلخ، زنی زندگی میکند که هنوز نفس میکشد، اما زندگی برایش فقط دوام آوردن است؛ او هنوز ایستاده، نه چون قوی است، بلکه چون اجازه نشستن ندارد. نویسنده: سارا کریمی
پژوهشگران: شببیداری خطر حلمه قلبی و سکته مغزی را افزایش میدهد
بر مبنای یک پژوهش تازه، افراد شببیدار، ۱۶ درصد بیشتر نسبت به افراد «صبحگرا» در معرض خطر حمله قلبی و سکته مغزی قرار دارند. محقیقان اعلام کردهاند که یافتههای این پژوهش که در مجله «انجمن قلب آمریکا» منتشر شده، همچنین نشان میدهد که پیامدهای رفتاری شببیداری در میان زنان شدیدتر از مردان است. بر اساس یافتهها، زنان شببیدار ۹۶ درصد بیشتر در معرض دریافت نمره پایین سلامت قلب قرار دارند، در حالی که این میزان در میان مردان ۶۷ درصد گزارش شده است. این پژوهش، دادههای بیش از ۳۲۰ هزار بزرگسال در سنین ۳۹ تا ۷۴ سال را بررسی کرده است. پژوهشگران سلامت قلب هر فرد را بر اساس شاخص «هشت اصل اساسی زندگی» انجمن قلب آمریکا، ارزیابی کردند. این شاخص شامل کیفیت تغذیه، فعالیت بدنی، مدت خواب، مصرف نیکوتین، فشار خون، قند خون و سطح چربی خون بوده است. بر اساس این پژوهش، افراد شببیدار، ۷۹ درصد بیشتر از گروه میانه در معرض سلامت ضعیف قلب قرار دارند. یافتههای این پژوهش نشان میدهد که افزایش خطر بیماریهای قلبی در میان افرادی که دیر میخوابند، بیشتر ناشی از عادتهای ناسالم زندگی و عوامل صحی است، نه صرفا شببیداری. بر اساس این تحقیق، مصرف نیکوتین مهمترین عامل تأثیرگذار بر سلامت قلب است و ۳۴ درصد از ارتباط میان دیر خوابیدن و بیماریهای قلبی را توضیح میدهد. کمبود خواب با ۱۴ درصد، قند خون بلند با ۱۲ درصد، و وزن نامناسب بدن و تغذیه ناسالم هرکدام با حدود ۱۱ درصد، در افزایش این خطر نقش دارند. پژوهشگران تاکید میکنند که اصلاح این عادتها میتواند نقش مهمی در کاهش خطر بیماریهای قلبی در میان افراد شببیدار داشته باشد. بر اساس گزارش مرکز کنترول و پیشگیری بیماریها در امریکا، بیماریهای قلبی هنوز هم عامل اصلی مرگومیر در این کشور هستند. پژوهشگران نتیجه گرفتند که تلاشهای پیشگیرانه باید بر بهبود عادتهای زندگی، بهویژه هنگام بیدار ماندن در شب، تمرکز داشته باشد. کریستن ناتسون، استاد دانشگاه نورثوسترن در امریکا، گفت: «واضحترین راه ترک سیگار است. اما منظم خوابیدن، یعنی رفتن به بستر در یک ساعت مشخص، میتواند به تنظیم رفتارهای دیگر مانند غذا خوردن، ورزش و دریافت نور کمک کند.»
کمکاری تیروئید در زنان؛ اختلالی خاموش اما قابل کنترل
تیروئید یکی از مهمترین غدد بدن است که در جلوی گردن قرار دارد و وظیفهی آن تولید هورمونهایی است که بر سوختوساز، انرژی، وزن، خلقوخو و حتی باروری تأثیر میگذارند. وقتی این غده نتواند به اندازهی کافی هورمون تولید کند، بدن وارد حالتی به نام کمکاری تیروئید میشود. این اختلال در زنان چندین برابر شایعتر از مردان است و علائم آن گاهی آنقدر آهسته پیش میرود که تا مدتها فرد متوجه بیماری نمیشود. چرا زنان بیشتر به کمکاری تیروئید مبتلا میشوند؟ عامل اصلی این تفاوت جنسیتی را میتوان در تأثیر هورمونهای زنانه جستوجو کرد. نوسانات هورمون استروژن در دوران قاعدگی، بارداری و یائسگی میتواند بر عملکرد تیروئید اثر بگذارد. علاوه بر این، بیماریهای خودایمنی مانند هاشیموتو که عامل شایع کمکاری تیروئید است، در خانمها بیشتر دیده میشود. وراثت، استرس مزمن، کمبود ید در رژیم غذایی و حتی مصرف برخی داروها نیز از عوامل کمکی محسوب میشوند. علائم کمکاری تیروئید در زنان علائم این بیماری ممکن است نامشخص و شبیه خستگی معمولی یا افسردگی باشند، اما با دقت بیشتر میتوان نشانههای زیر را تشخیص داد: احساس خستگی یا خوابآلودگی مداوم افزایش وزن بیدلیل یا مشکل در کاهش وزن خشکی پوست و ریزش مو سردی دست و پا حتی در هوای معمولی کاهش تمرکز، کندی ذهن و فراموشی اختلال در چرخه قاعدگی یا مشکلات باروری یبوست مزمن تورم در ناحیه گردن (در موارد پیشرفته) اگر چند مورد از این علائم با هم وجود داشته باشد، حتماً باید آزمایش خون انجام شود تا سطح هورمونهای TSH، T3 و T4 بررسی گردد. تشخیص و اهمیت مراقبت پزشکی تشخیص کمکاری تیروئید صرفاً با علائم ظاهری ممکن نیست؛ باید از راه آزمایشهای دقیق، وضعیت هورمونها مشخص شود. پزشک پس از مشاهده نتایج، معمولاً داروی لووتیروکسین را تجویز میکند تا مقدار هورمون تیروئید در بدن تنظیم شود. میزان مصرف این دارو باید متناسب با نیاز فرد باشد و تحت نظر پزشک تغییر کند. بیتوجهی به درمان باعث مشکلات قلبی، تورم بدن، افسردگی شدید و حتی ناباروری میشود؛ بنابراین پیگیری منظم آزمایشها ضروری است. نقش تغذیه و سبک زندگی در کنترل بیماری اگرچه داروی تیروئید اساس درمان محسوب میشود، اما رژیم غذایی و سبک زندگی سالم میتواند اثربخشی آن را افزایش دهد: مصرف ید کافی؛ نمکهای یددار استفاده کنید، اما زیادهروی نکنید. خوردن غذاهای سرشار از سلنیوم و زینک مثل ماهی، تخممرغ و مغزها برای عملکرد بهتر تیروئید مفید است. پرهیز از مصرف زیاد سویا و کافئین، چون جذب داروهای تیروئیدی را کاهش میدهند. ورزش منظم باعث افزایش انرژی، کنترل وزن و بهبود خلقوخو میشود. خواب کافی و اجتناب از استرس روزانه نیز در بهبود وضعیت هورمونی نقش مهمی دارند. کمکاری تیروئید و بارداری برای زنان باردار، کنترل تیروئید اهمیت دوچندان دارد. در دوران بارداری، بدن به مقدار بیشتری هورمون تیروئید نیاز دارد تا رشد سالم جنین انجام شود. اگر مادر درمان نشده باشد، خطر زایمان زودرس، سقط جنین یا آسیبهای رشد عصبی در جنین افزایش مییابد. بنابراین زنان باید پیش از بارداری و در طول آن چندین بار سطح هورمونهای تیروئید را بررسی کنند. آیا کمکاری تیروئید قابل درمان کامل است؟ در اغلب موارد، این اختلال قابل کنترل است، ولی نه همیشه قابل درمان کامل. با مصرف منظم دارو و رعایت توصیههای پزشکی، فرد میتواند زندگی طبیعی داشته باشد. برخی بیماران پس از چند سال ممکن است نیاز به کاهش دوز دارو داشته باشند، اما قطع دارو بدون نظر پزشک خطرناک است. جمعبندی کمکاری تیروئید در زنان بیماریای خاموش و تدریجی است که در صورت تشخیص بهموقع کاملاً قابل کنترل میباشد. زنان باید نسبت به تغییرات جسمی و روانی خود آگاه باشند و آزمایش تیروئید را در چکاپ سالانهی خود قرار دهند. رعایت تغذیه مناسب، مدیریت استرس و همکاری با پزشک متخصص باعث میشود این اختلال هیچ مانعی برای داشتن زندگی سالم و پرانرژی نباشد. نویسنده: داکتر معصومه پارسا
محبوبه ابراهیمی؛ زنی که با واژهها زندگی میکند
محبوبه ابراهیمی، شاعر، نویسنده و مستندساز معاصر افغانستان، یکی از چهرههای برجسته نسل شاعران مهاجر این کشور است. او در سال ۱۳۵۴ خورشیدی در شهر قندهار به دنیا آمد، شهری که سالهای طولانی جنگ و ناآرامی را تجربه کرده و بیتردید بر شکلگیری نگاه انسانی، اجتماعی و ادبی او تأثیر عمیقی گذاشته است. زندگی محبوبه ابراهیمی با تجربه مهاجرت گره خورده و همین تجربه یکی از مهمترین سرچشمههای الهام او در شعر و مستندسازی محسوب میشود. پس از مهاجرت، محبوبه ابراهیمی مدتی در مشهد و سپس در تهران ساکن شد. سالهای مهاجرت برای او نه تنها جابهجایی جغرافیایی، بلکه دورهای تعیینکننده در شکلگیری هویت فردی و ادبی بود. او در مصاحبههای خود گفته است: «من زمانی خودم را شناختم که در خانه و مدرسه با لهجههای متفاوت گپ میزدم. دید از بالا به پایین معلمان و صنفها همیشه وجود داشت و صفت «افغانی» حکم دشنام داشت. به جبرانش تلاش میکردم متفاوت باشم، بهترین نمرهها را میگرفتم، تئاتر بازی میکردم و بهترین دکلمه را در شعر داشتم. ادبیات مرهم بود؛ راه فرار از همه آنچه که خوش نداشتم، اما روی زندگیام سایه انداخته بود.» نخستین مجموعه شعر محبوبه ابراهیمی با عنوان «بادها خواهران مناند» در سال ۱۳۸۶ توسط انتشارات سوره مهر در تهران منتشر شد. این مجموعه شامل ۱۴ غزل، ۲ چهارپاره و ۱۰ شعر سپید است و نشان میدهد که شاعر در عین پایبندی به سنتهای شعری فارسی، نگاه و زبانی معاصر دارد. مضامین اصلی این مجموعه شامل مهاجرت، جنگ، آوارگی، رنجهای اجتماعی و بهویژه زندگی زنان افغانستان است. شعرهای ابراهیمی تجربههای فردی و جمعی را در هم میآمیزند و تصویری انسانی و صمیمی از واقعیتهای جامعه افغانستان ارائه میدهند. از دیگر مجموعههای شعری محبوبه ابراهیمی میتوان به «مجنون، لیلی و بچهها» اشاره کرد. آثار او همواره میان تلخی و امید حرکت میکنند و نشان میدهند که شاعر در دل رنجها به زندگی و ادامه دادن چشم دوخته است. شعرهای او علاوه بر انعکاس تجربه زیسته، صدای اعتراض و انتقاد اجتماعی نیز هستند و نگاه زنانه و انسانی او را به وضوح نشان میدهند. محبوبه ابراهیمی در اواسط دهه هشتاد خورشیدی به افغانستان بازگشت و با اندوختههای ادبی و هنری خود به فعالیتهای فرهنگی و رسانهای پرداخت. او به عنوان گرداننده برنامههای ادبی در تلویزیون تمدن فعالیت داشت و نقش مهمی در معرفی شعر و ادبیات معاصر افغانستان ایفا کرد. با ادامه ناآرامیها و محدودیتهای اجتماعی، او بار دیگر مهاجرت کرد و اکنون در سوئد زندگی میکند و به فعالیتهای ادبی و هنری خود ادامه میدهد. فعالیت هنری محبوبه ابراهیمی تنها به شعر و نویسندگی محدود نمیشود؛ او در حوزه مستندسازی نیز فعالیت گسترده دارد. مستندهای او عمدتاً به زندگی مردم افغانستان، پیامدهای جنگ، تلاش برای بقا و حفظ کرامت انسانی میپردازند. او میگوید: «مردم، مبارزه و حق! مردم و حقیقت زندگی بعد از جنگ و واقعیتهایی که هست، زیباییهایی که هنوز زندهاند و فرهنگ غنی و سالمی که هنوز در زندگی انسان افغانستانی جاری است. مستندهایم به شدت انسانگرایانهاند.» نخستین مستند او با عنوان «تحقیق کوچک» درباره وضعیت باغوحش کابل در دوران جنگهای داخلی میان گروههای مجاهدین ساخته شد؛ جایی که جنگ از انسانها و حیوانات موجوداتی خشن میسازد. این مستند موفق شد جایزه جشنواره فیلمهای دانشجویی «تلآیو» در سال ۲۰۱۰ را کسب کند. دیگر آثار او شامل مستندهایی درباره حضور زنان در مشاغل سنتاً مردانه، چالشهای کار برای هنرمندان مهاجر و زندگی روزمره مردم افغانستان است. در سوئد، او نیز مستندهایی درباره تجربه مهاجران افغان در جامعه جدید ساخته است. زبان شعری محبوبه ابراهیمی ساده، روان و تصویری است، اما در پس آن لایههای عمیق معنایی دیده میشود. او زندگی روزمره، رنجهای انسانی و امید به آینده را با زبانی صمیمی بیان میکند و این ویژگی باعث شده شعرهای او هویتی مستقل و قابل تشخیص داشته باشند. زنان در شعر او نه شخصیتهای حاشیهای، بلکه روایتگران زندگی، رنج و امید هستند. زندگی روزمره زنان، محدودیتهای اجتماعی و مسئولیتهای سنگین آنان در آثار او بازتاب یافته و این نگاه زنانه به شعرهایش هویت ویژهای بخشیده است. شعر محبوبه ابراهیمی همواره میان واقعیت تلخ و امید پنهان حرکت میکند؛ گویی شاعر تلاش دارد در دل ویرانیها امکان زندگی و ادامه دادن را جستوجو کند. شعرهای او اغلب روایتگر سکوتهایی هستند که کمتر مجال بیان یافتهاند؛ سکوت زنان، مهاجران و انسانهایی که در حاشیه تاریخ ایستادهاند. نگاه او به زندگی زنان افغانستانی، تجربه تلخ آوارگی و جنگ، و فریاد اعتراض به نابرابری و بیعدالتی اجتماعی را بازتاب میدهد. در آثارش، صبح، خانه، کودک، انتظار، مهاجرت و جنگ عناصر اصلی تصویرسازی هستند. او از زبان زنان خانهدار و تجربههای روزمره آنان سخن میگوید و دردها و رنجهای جامعهاش را با صدای زنانه و انسانی به تصویر میکشد. نگاه او به زندگی و جامعه، همزمان انسانی، زنانه و اجتماعی است و همین ویژگی شعرهایش را از آثار دیگر شاعران معاصر متمایز میکند. نمونهای از شعر محبوبه ابراهیمی حالا که کهکشانِ منی، ماهِ «مشتری»! ناهید و اشک و آینه دارم، نمیخری؟! امشب که گیسوانِ زمین فاش میشود بردار از سیاهیِ شبهایم روسری امشب بیا که بگذرد از سرنوشتِ ما شبهای بیستاره و شبهای بیپری گفتی که از مساحت دلگیر خانهها تا آسمان، پرنده و فانوس میبری برگرد! بارها به دلم قول دادهام از باغ چشمهای خدا، گل میآوری نویسنده: قدسیه امینی
عزت نفس و اهمیت آن در کودکان
عزت نفس در کودکان به معنای ارزشیابی مثبت و نگرش آنان نسبت به خود و ارزشهایشان است. یونیسف در این باره میگوید کودکان و نوجوانان باید توانمند شوند تا با توجه به قابلیتهای تکاملی خود، حق بیان داشته باشند، عزت نفس خود را پرورش دهند و دانش و مهارتهای لازم برای حل اختلاف، تصمیمگیری، برقراری ارتباط و تحمل چالشهای زندگی را بیاموزند. سازمان جهانی بهداشت نیز تأکید میکند که عزت نفس مثبت از کودکان و نوجوانان در برابر مشکلات روانی و ناامیدی محافظت کرده و آنان را قادر میسازد با موقعیتهای سخت و استرسزا کنار بیایند. اهمیت عزت نفس در کودکان عزت نفس برای کودکان بسیار مهم است، زیرا آنان را قادر میسازد به طور مؤثر بر چالشهای زندگی غلبه کنند. همچنین به آنها کمک میکند بدون از دست دادن اعتماد به نفس، شکستهای خود را بپذیرند، تصمیمهای درست بگیرند و با همسالانی که به آنها احترام میگذارند، روابط سالم برقرار کنند. کودکانی که عزت نفس بالایی دارند، در برابر فشارهای منفی همسالان مقاومت بیشتری نشان میدهند. عزت نفس کودکان را تشویق میکند ریسک کنند، پشتکار داشته باشند و در نهایت از تمام ظرفیتهای خود استفاده کنند. همچنین به آنان کمک میکند موفقیت را نتیجه تلاش خود بدانند و شکست را یک چالش موقتی تلقی کنند، نه نشانهای از نقص ذاتی. یکی از بزرگترین مزایای عزت نفس سالم، پذیرش شکست و درس گرفتن از اشتباهات است. کودکانی که عزت نفس سالم دارند، شکست را فرصتی ارزشمند برای رشد میبینند. عزت نفس کودکان چگونه شکل میگیرد؟ رشد عزت نفس کودک تحت تأثیر محیطی است که در آن بزرگ میشود. هارتر معتقد است شکلگیری عزت نفس بر چهار عامل استوار است: رابطه والد و کودک، ابزارهایی که برای مقابله با احساسات نامطلوب کودک استفاده میشود، پذیرش خود و رفتار اجتماعی. کوپر اسمیت نیز بیان میکند که شیوه فرزندپروری والدین تأثیر مستقیمی بر عزت نفس فرزندان دارد. با رشد کودکان، روابط آنها از چارچوب خانواده فراتر رفته و به مدرسه و محله گسترش مییابد. هنگامی که به سن مدرسه میرسند، خود را از نظر تحصیلی، اجتماعی، عاطفی و جسمی بر اساس تعامل با معلمان و دوستان ارزیابی میکنند. دستاوردها و موفقیتها در این حوزهها عزت نفس را افزایش داده و زمینه رشد بیشتر را فراهم میکند. تحقیقات نشان میدهد عزت نفس با افزایش سن تغییر میکند. در پژوهشی که با استفاده از پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت بر دانشآموزان کلاس چهارم تا هشتم انجام شد، مشخص گردید که عزت نفس در کلاس ششم در پایینترین سطح قرار دارد. این مطالعه نشان داد دانشآموزان کلاس ششم بیشتر به انکار خود میپردازند و پذیرش کمتری نسبت به خود دارند. با رشد کودکان، عوامل مؤثر بر عزت نفس آنان نیز دگرگون میشود. نشانههای نبود عزت نفس در کودکان وجود برخی فراز و نشیبها در عزت نفس کودکان طبیعی است. کودکان نوپا و پیشدبستانی معمولاً تصویر بسیار مثبتی از خود دارند و ممکن است جملاتی مانند «من میتوانم سریعتر از هر کسی در دنیا بدوم» بیان کنند که در این سن طبیعی است. با رشد کودک و آغاز مقایسه خود با دیگران، ممکن است انتظارات غیرواقعبینانه شکل گیرد که به ناامیدی یا کاهش اعتماد به نفس منجر شود. برخی نشانههای ضعف عزت نفس در کودکان عبارتاند از: تسلیم شدن در برابر فشار همسالان، انجام انتخابهای ناسالم، انتقاد بیش از حد از خود، مقایسههای ناعادلانه، ناتوانی در اتکا به خود و استفاده از جملات منفی درباره خود. راهکارهایی برای افزایش عزت نفس کودکان به طور کلی، هر رفتاری که به کودک نشان دهد والدین او را انسانی ارزشمند و دوستداشتنی میدانند، به تقویت عزت نفس کمک میکند. البته والدین باید تعادل را رعایت کرده و از ایجاد توقعات غیرواقعبینانه پرهیز کنند. اجازه دادن به کودک برای تصمیمگیری در امور کوچک، مانند انتخاب لباس یا بازی، حس مسئولیتپذیری و استقلال را در او تقویت میکند. واگذاری مسئولیتهای متناسب با سن، مانند مشارکت در کارهای خانه، احساس مفید بودن را افزایش میدهد و اعتماد به نفس کودک را تقویت میکند. آموزش مهارت حل مسئله نیز اهمیت زیادی دارد. زمانی که کودک بتواند برای مشکلات خود راهحل پیدا کند و والدین به نظرات او توجه نشان دهند، احساس ارزشمندی در او تقویت میشود. همچنین هنگام خرید لباس، دادن حق انتخاب در چارچوب مشخص، علاوه بر افزایش اعتماد به نفس، به کودک درک مدیریت مالی را میآموزد. تشویق اصولی، بهویژه تأکید بر تلاش و پیشرفت به جای نتیجه نهایی، نقش مهمی در افزایش اعتماد به نفس دارد. دوست داشتن بیقید و شرط کودک نیز باعث میشود او بداند ارزشش فراتر از عملکردش است. توجه و گوش دادن فعال به صحبتهای کودک، احساس امنیت عاطفی و ارزشمندی را در او تقویت میکند. در برخورد با شکستها، به جای سرزنش باید رویکرد حمایتی داشت. شکست بخشی طبیعی از مسیر رشد است و میتواند فرصتی برای یادگیری باشد. کمک به کشف و پرورش استعدادهای کودک نیز در تقویت عزت نفس بسیار مؤثر است، زیرا کودک احساس میکند تواناییهای منحصربهفردی دارد. برقراری ارتباط مستقیم و صادقانه با فرزندان و انجام فعالیتهای خانوادگی مشترک نیز حس تعلق و ارزشمندی را افزایش میدهد و پیوند عاطفی خانواده را تقویت میکند. جمعبندی تقویت عزت نفس در کودکان یکی از مهمترین وظایف والدین است و تأثیر عمیقی بر همه جنبههای زندگی آنان دارد. والدین با رفتار آگاهانه و محبتآمیز میتوانند محیطی امن ایجاد کنند تا کودکان احساس ارزشمندی کرده و به تواناییهای خود ایمان داشته باشند. این امر نه تنها به رشد عاطفی و اجتماعی کودک کمک میکند، بلکه زمینهساز موفقیتهای آینده او نیز خواهد بود. نویسنده: سحر یوسفی
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.