آن کارسون، نویسنده و شاعر کانادایی برنده جایزهی نوبل ادبیات شد
نقش گفتگوی والدین با فرزندان و سلامت روان
پنج شرکت افغانستان محصولات خود را در نمایشگاه مواد غذایی عربستان به نمایش گذاشت
شبکه تحلیلگران: محدودیتها دسترسی زنان به خدمات صحی را دشوار کرده است
سازمان ملل: ۱۶۰ میلیون دالر برای تامین نیازهای آموزشی افغانستان نیاز است
منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
آن کارسون، نویسنده و شاعر کانادایی برنده جایزهی نوبل ادبیات شد
نقش گفتگوی والدین با فرزندان و سلامت روان
پنج شرکت افغانستان محصولات خود را در نمایشگاه مواد غذایی عربستان به نمایش گذاشت
شبکه تحلیلگران: محدودیتها دسترسی زنان به خدمات صحی را دشوار کرده است
سازمان ملل: ۱۶۰ میلیون دالر برای تامین نیازهای آموزشی افغانستان نیاز است
آزمون «اگزیت اگزم» فردا بدون حضور دختران برگزار میشود
آن کارسون، نویسنده و شاعر کانادایی برنده جایزهی نوبل ادبیات شد
پنج شرکت افغانستان محصولات خود را در نمایشگاه مواد غذایی عربستان به نمایش گذاشت
برنامه جهانی غذا: ۲۶۶ میلیون تن در جهان با ناامنی غذایی مواجه هستند
فاطمه زهرا منصوری بهعنوان نخستین نخستوزیر زن در مراکش منصوب شد
فعالان حقوق بشر خواستار «بهرسمیتشناسی نسلکشی هزارهها» شدند
نمایشگاه صنایع دستی زنان افغانستان در برلین برگزار شد
پنج شرکت افغانستان محصولات خود را در نمایشگاه مواد غذایی عربستان به نمایش گذاشت
شبکه تحلیلگران: محدودیتها دسترسی زنان به خدمات صحی را دشوار کرده است
سازمان ملل: ۱۶۰ میلیون دالر برای تامین نیازهای آموزشی افغانستان نیاز است
آزمون «اگزیت اگزم» فردا بدون حضور دختران برگزار میشود
سازمان ملل: محدودیت آموزشی، دسترسی دختران را به بازار کار کاهش داده است
مستندی درباره فعال حقوق زن افغانستانی جایزهی «دلفین نقرهای» را کسب کرد
میراث دههها جنگ در افغانستان؛ ماینها و موادمنفجرهی زندگیسوز و مردمکش
جواب دوستداشتن هتک حرمت نیست
نقد و تقریظ؛ تفاوتهای که اکثریت رعایت نمیکند
توزیع مدارک دانشگاهی؛ اقدامی علیه دانش و تخصص
کتابخانه به مثابه زندگی
جوانان افغانستانی؛ قربانیان فقر و بیکاری گسترده
هشت نفر؛ یک سفره و نانی که کافی نیست
وقتی صدای شکم کودکان بلندتر از صدای قاشق و بشقاب میشود، مادر دیگر نمیداند چگونه گرسنگی آنان را پنهان کند. در خانهای کوچک و خاموش، در یکی از روستاهای اطراف کابل، این صدا برای یک خانواده هشتنفره به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده است؛ خانوادهای متشکل از پدر و مادر و چهار دختر و دو پسر که هر شب، پیش از خواب، به جای فکر کردن به فردای بهتر، نگران این هستند که آیا صبح چیزی برای خوردن خواهند داشت یا نه. مادر میگوید سختترین لحظه روز برایش زمانی است که کودکانش دور سفره مینشینند و او چیزی برای گذاشتن روی آن ندارد. گاهی چند تکه نان خشک را میان هشت نفر تقسیم میکند و برای آنکه سهم کودکان بیشتر شود، خودش از خوردن صرفنظر میکند. وقتی بچهها میپرسند: «مادر، تو نمیخوری؟» لبخند میزند و میگوید: «من گرسنه نیستم.» اما او گرسنه است. خانه این خانواده ساده است؛ دیوارهای فرسوده، وسایل اندک و آشپزخانهای که در آن، مقدار کمی آرد و روغن باقی مانده است. زندگی در این خانه بیشتر با کمبود معنا میشود تا با داشتهها. مادر هر روز پیش از پختن نان، به ظرف آرد نگاه میکند و حساب میکند اگر امروز این مقدار مصرف شود، برای فردا چه باقی خواهد ماند. گاهی مجبور میشود نان را کوچکتر از روز قبل بپزد. گاهی آب غذا را بیشتر میکند تا یک قابلمه کوچک برای هشت نفر کافی باشد. و گاهی غذایی که باید برای یک خانواده هشتنفره باشد، تنها به چند لقمه برای هر نفر تبدیل میشود. پدر خانواده کار ثابت ندارد. صبحها، پیش از آنکه کودکان از خواب بیدار شوند، از خانه بیرون میشود و به امید پیدا کردن کار روزمزدی راهی میشود. او نمیداند آن روز کاری پیدا خواهد کرد یا نه. روزهایی که کار پیدا میکند، با دستمزدی اندک به خانه برمیگردد؛ پولی که حتی پیش از رسیدن به خانه، جای مصرفش مشخص شده است: مقداری آرد، کمی روغن، شاید چند کیلو برنج و اگر چیزی باقی بماند، برای یکی از نیازهای ضروری خانه. اما روزهایی هم هست که از صبح تا شام در جستوجوی کار میگردد و دست خالی به خانه برمیگردد. در چنین شبهایی، وارد شدن به خانه برای خودش از هر چیز دیگری سختتر است. کودکان به استقبالش میآیند و شاید یکی از آنان بپرسد: «پدر، چیزی برای خوردن آوردی؟» پدر نمیداند چه بگوید. گاهی فقط سرش را پایین میاندازد و سکوت میکند. او میگوید تحمل گرسنگی خودش برایش آسانتر است، اما تحمل نگاه کودکانش دشوار است؛ کودکانی که هنوز آنقدر بزرگ نشدهاند که بفهمند چرا در خانه دیگران سفره پر است، اما در خانه آنان، مادر برای تقسیم یک تکه نان میان چند نفر حساب میکند. چهار دختر خانواده هر کدام آرزوهایی دارند. یکی دوست دارد درس بخواند، دیگری میخواهد خیاط شود و دیگری آرزو دارد روزی زندگی متفاوتی داشته باشد. اما فقر باعث شده بسیاری از این آرزوها پیش از آنکه فرصت جوانه زدن پیدا کنند، در همان ذهن کودکی باقی بمانند. دختر بزرگتر خانواده بیشتر از همه شرایط خانه را درک میکند. وقتی میبیند مادر چیزی برای خوردن ندارد، تلاش میکند کمتر غذا بخورد تا سهم خواهرها و برادرهای کوچکترش بیشتر شود. او میگوید دیگر مثل گذشته چیزی از پدر و مادرش نمیخواهد؛ نه لباس تازه، نه کفش نو و نه خوراکی. چون میداند هر خواستهای که بر زبان بیاورد، ممکن است پدرش را بیشتر شرمنده کند. پسر کوچکتر خانواده اما هنوز کودک است و نمیتواند گرسنگی را مانند خواهر بزرگش پنهان کند. وقتی گرسنه میشود، به آشپزخانه میرود و در ظرفها را نگاه میکند؛ شاید چیزی باقی مانده باشد. اگر چیزی پیدا نکند، نزد مادر میرود و میپرسد چه زمانی غذا آماده میشود. مادر گاهی به او میگوید: «کمی صبر کن.» اما خودش هم نمیداند برای چه چیزی باید صبر کند. شاید برای پیدا شدن کار پدر. شاید برای رسیدن کمک یک آشنا. و شاید فقط برای اینکه چند ساعت دیگر بگذرد. در این خانه، غذا دیگر تنها غذا نیست؛ موضوعی است که تمام زندگی خانواده را تحت تأثیر قرار داده است. مادر باید تصمیم بگیرد امروز نان بیشتری بپزد یا آرد را برای فردا نگه دارد. پدر باید میان خرید مواد غذایی و پرداخت یکی از هزینههای ضروری خانه انتخاب کند. کودکان نیز کمکم یاد گرفتهاند که اگر چیزی روی سفره نیست، نباید زیاد سؤال کنند. مادر میگوید گاهی وقتی کودکانش خواب هستند، کنارشان مینشیند و به چهرههایشان نگاه میکند. از خودش میپرسد چرا باید کودکانش چنین زندگیای داشته باشند؛ چرا دخترانش به جای فکر کردن به آینده، نگران لباس و غذا باشند و چرا پسرانش باید از کودکی طعم سختی را بچشند. بیشترین دردش این است که نمیتواند خواستههای ساده فرزندانش را برآورده کند؛ خواستههایی که شاید برای یک خانواده دیگر کوچک باشند، اما برای آنان به بزرگترین آرزوها تبدیل شدهاند. یک لباس نو، یک جفت کفش، غذای کافی، یک وعده گوشت، میوهای برای کودکان و حتی یک روز بدون نگرانی از خالی شدن سفره. پدر خانواده، با وجود خستگی، هر روز دوباره از خانه بیرون میشود. میگوید اگر امروز کار پیدا نکرده، شاید فردا پیدا کند. اگر امروز نتوانسته برای فرزندانش غذای کافی تهیه کند، شاید فردا وضعیت بهتر شود. همین امید کوچک است که هر صبح او را از جا بلند میکند. اما فقر بهآرامی امید را هم خسته میکند. روزها میگذرند و خانواده همچنان با همان مشکل روبهرو است. گاهی غذایی در خانه هست و گاهی نیست. گاهی پدر کار پیدا میکند و گاهی نه. گاهی کودکان میخندند و گاهی گرسنگی و نگرانی، سکوت سنگینی بر خانه حاکم میکند. با این همه، مادر هنوز تلاش میکند خانه را گرم نگه دارد. اگر غذایی باشد، نخست کودکان را سیر میکند. اگر لباس سالمی باقی مانده باشد، آن را به کوچکترها میدهد. اگر تنها چند تکه نان در خانه باشد، آن را میان شش کودک تقسیم میکند و خودش و همسرش سهم کمتری برمیدارند. او شاید نتواند فقر را از خانه بیرون کند، اما تلاش میکند کودکانش کمتر طعم آن را احساس کنند. شب هنگام، وقتی چراغ خانه کمنور است و کودکان یکییکی به خواب میروند، پدر و مادر در سکوت کنار هم مینشینند. دیگر چیزی برای گفتن ندارند. هر دو میدانند که فردا دوباره همان راه تکرار خواهد شد؛ پدر به دنبال کار خواهد رفت و مادر در آشپزخانه به مقدار آرد باقیمانده نگاه خواهد کرد. شش کودک نیز صبح از خواب بیدار خواهند شد و شاید دوباره نخستین پرسششان این باشد: «امروز برای صبحانه چه داریم؟» و مادر باز هم تلاش خواهد کرد لبخند بزند. شاید دردناکترین بخش زندگی این خانواده همین باشد؛ اینکه گرسنگی دیگر یک اتفاق ناگهانی نیست، بلکه به بخشی از زندگی روزمرهشان تبدیل شده است. آنان دیگر از خالی بودن سفره تعجب نمیکنند؛ فقط امیدوارند روز بعد، چیزی برای گذاشتن روی آن پیدا شود. در یکی از روستاهای اطراف کابل، خانوادهای هشتنفره شبهایش را با چنین امیدی به صبح میرساند؛ امیدی کوچک اما سرسخت؛ برای سفرهای که روزی پرتر باشد، برای کاری ثابت برای پدر، برای آرامشی که مادر سالهاست از آن دور مانده و برای آیندهای که در آن هیچکدام از شش کودک مجبور نباشند گرسنگی را به عنوان بخشی از کودکی خود به یاد بیاورند. نویسنده: سارا کریمی
وقتی صدای شکم کودکان بلندتر از صدای قاشق و بشقاب میشود، مادر دیگر نمیداند چگونه گرسنگی آنان را پنهان کند. در خانهای کوچک و خاموش، در یکی از روستاهای اطراف کابل، این صدا برای یک خانواده هشتنفره به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده است؛ خانوادهای متشکل از پدر و مادر و چهار دختر و دو پسر که هر شب، پیش از خواب، به جای فکر کردن به فردای بهتر، نگران این هستند که آیا صبح چیزی برای خوردن خواهند داشت یا نه. مادر میگوید سختترین لحظه روز برایش زمانی است که کودکانش دور سفره مینشینند و او چیزی برای گذاشتن روی آن ندارد. گاهی چند تکه نان خشک را میان هشت نفر تقسیم میکند و برای آنکه سهم کودکان بیشتر شود، خودش از خوردن صرفنظر میکند. وقتی بچهها میپرسند: «مادر، تو نمیخوری؟» لبخند میزند و میگوید: «من گرسنه نیستم.» اما او گرسنه است. خانه این خانواده ساده است؛ دیوارهای فرسوده، وسایل اندک و آشپزخانهای که در آن، مقدار کمی آرد و روغن باقی مانده است. زندگی در این خانه بیشتر با کمبود معنا میشود تا با داشتهها. مادر هر روز پیش از پختن نان، به ظرف آرد نگاه میکند و حساب میکند اگر امروز این مقدار مصرف شود، برای فردا چه باقی خواهد ماند. گاهی مجبور میشود نان را کوچکتر از روز قبل بپزد. گاهی آب غذا را بیشتر میکند تا یک قابلمه کوچک برای هشت نفر کافی باشد. و گاهی غذایی که باید برای یک خانواده هشتنفره باشد، تنها به چند لقمه برای هر نفر تبدیل میشود. پدر خانواده کار ثابت ندارد. صبحها، پیش از آنکه کودکان از خواب بیدار شوند، از خانه بیرون میشود و به امید پیدا کردن کار روزمزدی راهی میشود. او نمیداند آن روز کاری پیدا خواهد کرد یا نه. روزهایی که کار پیدا میکند، با دستمزدی اندک به خانه برمیگردد؛ پولی که حتی پیش از رسیدن به خانه، جای مصرفش مشخص شده است: مقداری آرد، کمی روغن، شاید چند کیلو برنج و اگر چیزی باقی بماند، برای یکی از نیازهای ضروری خانه. اما روزهایی هم هست که از صبح تا شام در جستوجوی کار میگردد و دست خالی به خانه برمیگردد. در چنین شبهایی، وارد شدن به خانه برای خودش از هر چیز دیگری سختتر است. کودکان به استقبالش میآیند و شاید یکی از آنان بپرسد: «پدر، چیزی برای خوردن آوردی؟» پدر نمیداند چه بگوید. گاهی فقط سرش را پایین میاندازد و سکوت میکند. او میگوید تحمل گرسنگی خودش برایش آسانتر است، اما تحمل نگاه کودکانش دشوار است؛ کودکانی که هنوز آنقدر بزرگ نشدهاند که بفهمند چرا در خانه دیگران سفره پر است، اما در خانه آنان، مادر برای تقسیم یک تکه نان میان چند نفر حساب میکند. چهار دختر خانواده هر کدام آرزوهایی دارند. یکی دوست دارد درس بخواند، دیگری میخواهد خیاط شود و دیگری آرزو دارد روزی زندگی متفاوتی داشته باشد. اما فقر باعث شده بسیاری از این آرزوها پیش از آنکه فرصت جوانه زدن پیدا کنند، در همان ذهن کودکی باقی بمانند. دختر بزرگتر خانواده بیشتر از همه شرایط خانه را درک میکند. وقتی میبیند مادر چیزی برای خوردن ندارد، تلاش میکند کمتر غذا بخورد تا سهم خواهرها و برادرهای کوچکترش بیشتر شود. او میگوید دیگر مثل گذشته چیزی از پدر و مادرش نمیخواهد؛ نه لباس تازه، نه کفش نو و نه خوراکی. چون میداند هر خواستهای که بر زبان بیاورد، ممکن است پدرش را بیشتر شرمنده کند. پسر کوچکتر خانواده اما هنوز کودک است و نمیتواند گرسنگی را مانند خواهر بزرگش پنهان کند. وقتی گرسنه میشود، به آشپزخانه میرود و در ظرفها را نگاه میکند؛ شاید چیزی باقی مانده باشد. اگر چیزی پیدا نکند، نزد مادر میرود و میپرسد چه زمانی غذا آماده میشود. مادر گاهی به او میگوید: «کمی صبر کن.» اما خودش هم نمیداند برای چه چیزی باید صبر کند. شاید برای پیدا شدن کار پدر. شاید برای رسیدن کمک یک آشنا. و شاید فقط برای اینکه چند ساعت دیگر بگذرد. در این خانه، غذا دیگر تنها غذا نیست؛ موضوعی است که تمام زندگی خانواده را تحت تأثیر قرار داده است. مادر باید تصمیم بگیرد امروز نان بیشتری بپزد یا آرد را برای فردا نگه دارد. پدر باید میان خرید مواد غذایی و پرداخت یکی از هزینههای ضروری خانه انتخاب کند. کودکان نیز کمکم یاد گرفتهاند که اگر چیزی روی سفره نیست، نباید زیاد سؤال کنند. مادر میگوید گاهی وقتی کودکانش خواب هستند، کنارشان مینشیند و به چهرههایشان نگاه میکند. از خودش میپرسد چرا باید کودکانش چنین زندگیای داشته باشند؛ چرا دخترانش به جای فکر کردن به آینده، نگران لباس و غذا باشند و چرا پسرانش باید از کودکی طعم سختی را بچشند. بیشترین دردش این است که نمیتواند خواستههای ساده فرزندانش را برآورده کند؛ خواستههایی که شاید برای یک خانواده دیگر کوچک باشند، اما برای آنان به بزرگترین آرزوها تبدیل شدهاند. یک لباس نو، یک جفت کفش، غذای کافی، یک وعده گوشت، میوهای برای کودکان و حتی یک روز بدون نگرانی از خالی شدن سفره. پدر خانواده، با وجود خستگی، هر روز دوباره از خانه بیرون میشود. میگوید اگر امروز کار پیدا نکرده، شاید فردا پیدا کند. اگر امروز نتوانسته برای فرزندانش غذای کافی تهیه کند، شاید فردا وضعیت بهتر شود. همین امید کوچک است که هر صبح او را از جا بلند میکند. اما فقر بهآرامی امید را هم خسته میکند. روزها میگذرند و خانواده همچنان با همان مشکل روبهرو است. گاهی غذایی در خانه هست و گاهی نیست. گاهی پدر کار پیدا میکند و گاهی نه. گاهی کودکان میخندند و گاهی گرسنگی و نگرانی، سکوت سنگینی بر خانه حاکم میکند. با این همه، مادر هنوز تلاش میکند خانه را گرم نگه دارد. اگر غذایی باشد، نخست کودکان را سیر میکند. اگر لباس سالمی باقی مانده باشد، آن را به کوچکترها میدهد. اگر تنها چند تکه نان در خانه باشد، آن را میان شش کودک تقسیم میکند و خودش و همسرش سهم کمتری برمیدارند. او شاید نتواند فقر را از خانه بیرون کند، اما تلاش میکند کودکانش کمتر طعم آن را احساس کنند. شب هنگام، وقتی چراغ خانه کمنور است و کودکان یکییکی به خواب میروند، پدر و مادر در سکوت کنار هم مینشینند. دیگر چیزی برای گفتن ندارند. هر دو میدانند که فردا دوباره همان راه تکرار خواهد شد؛ پدر به دنبال کار خواهد رفت و مادر در آشپزخانه به مقدار آرد باقیمانده نگاه خواهد کرد. شش کودک نیز صبح از خواب بیدار خواهند شد و شاید دوباره نخستین پرسششان این باشد: «امروز برای صبحانه چه داریم؟» و مادر باز هم تلاش خواهد کرد لبخند بزند. شاید دردناکترین بخش زندگی این خانواده همین باشد؛ اینکه گرسنگی دیگر یک اتفاق ناگهانی نیست، بلکه به بخشی از زندگی روزمرهشان تبدیل شده است. آنان دیگر از خالی بودن سفره تعجب نمیکنند؛ فقط امیدوارند روز بعد، چیزی برای گذاشتن روی آن پیدا شود. در یکی از روستاهای اطراف کابل، خانوادهای هشتنفره شبهایش را با چنین امیدی به صبح میرساند؛ امیدی کوچک اما سرسخت؛ برای سفرهای که روزی پرتر باشد، برای کاری ثابت برای پدر، برای آرامشی که مادر سالهاست از آن دور مانده و برای آیندهای که در آن هیچکدام از شش کودک مجبور نباشند گرسنگی را به عنوان بخشی از کودکی خود به یاد بیاورند. نویسنده: سارا کریمی
روزی که سارا تصمیم گرفت کتابهایش را از صندوق بیرون بیاورد، مدت زیادی فقط به آنها نگاه کرد؛ بیآنکه جرئت کند یکیشان را باز کند. گردوغبار روی جلدها نشسته بود و بعضی از ورقها، در اثر ماندن طولانیمدت در جای بسته، زرد شده بودند. دستش را روی یکی از کتابها کشید و گرد آن را پاک کرد. چند لحظه بعد، کتاب را گشود؛ درست همان صفحهای که سالها پیش با خط خودش چند جمله را زیر آن خط کشیده بود. چشمهایش روی نوشتهها ماند، اما چیزی نگفت. مادرش که از کنار اتاق میگذشت، پرسید: «باز میخواهی درس بخوانی؟» سارا لبخند کمرنگی زد و گفت: «نه، فقط میخواستم ببینم هنوز یادم مانده یا نه.» اما خودش میدانست که موضوع فقط به یادآوردن درسها مربوط نمیشود. او از این میترسید که روزی برسد که حتی چیزهایی را که با شوق در مکتب آموخته بود، به خاطر نیاورد. سارا ۱۶ ساله است؛ دختری از کابل که تا چند سال پیش تصور میکرد آیندهاش مسیری روشن و مشخص دارد. مکتب میرفت، برای امتحانها آماده میشد، با دوستانش درباره نمرهها و درسهای روز بعد حرف میزد و برای سالهای آینده برنامه میساخت. آن روزها، آینده برایش شاید دور بود، اما روشن به نظر میرسید. میخواست مکتب را تمام کند، وارد دانشگاه شود، حرفهای بیاموزد و روزی کاری داشته باشد که بتواند با درآمدش به خانواده کمک کند. وقتی معلم از دانشآموزان میپرسید در آینده چهکاره خواهند شد، سارا بدون مکث پاسخ میداد. او میخواست کسی باشد که خودش برای زندگیاش تصمیم بگیرد. اما حالا، وقتی از او درباره آینده میپرسند، بیشتر سکوت میکند. از زمانی که دختران از ادامه آموزش در مکاتب بالاتر از صنف ششم محروم شدند، زندگی سارا نیز مانند هزاران دختر دیگر در افغانستان مسیر دیگری پیدا کرد. ابتدا فکر میکرد این وضعیت تنها چند هفته یا چند ماه طول خواهد کشید. حتی در روزهای نخست تعطیلی مکتب، کتابهایش را مرتب در کیف میگذاشت. مادرش میگوید سارا هر صبح لباسهایش را آماده میکرد. منتظر بود کسی بگوید: «مکتبها باز شدند.» اما آن جمله هرگز گفته نشد. صبحها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند. فصلها تغییر کردند، سالها گذشتند و دوستان سارا کمکم از او فاصله گرفتند. بعضی خانوادهها از افغانستان خارج شدند، برخی دختران به آموزشهای آنلاین روی آوردند و برخی دیگر، مانند سارا، در خانه ماندند. در آغاز، هنوز امید داشت. هر خبر تازهای درباره آموزش دختران برایش اهمیت داشت. اگر کسی میگفت احتمال بازشدن مکاتب وجود دارد، همان روز کتابهایش را بیرون میآورد. اگر خبر دیگری منتشر میشد که این تصمیم دوباره به تأخیر افتاده است، کتابها را سر جایشان برمیگرداند. به گفته خودش، زندگیاش میان همین دو کار خلاصه شده بود؛ بیرونآوردن کتابها و دوباره گذاشتن آنها در صندوق. رفتهرفته اما امیدش کمرنگتر شد. دیگر وقتی خبر تازهای میشنید، مانند گذشته هیجانزده نمیشد. میگفت: «قبلاً فکر میکردم شاید فردا مکتب باز شود، حالا میگویم شاید سال آینده.» و بعد خودش میپرسید: «اگر سال آینده هم نشد، چه؟» این پرسش برای سارا از هر چیزی سنگینتر است. او اکنون بیشتر وقتش را در خانه سپری میکند. به مادرش در کارهای خانه کمک میکند، گاهی از خواهر کوچکترش مراقبت میکند و بعضی روزها تلاش میکند از طریق تلفن همراه، درسهای مختلف را دنبال کند. اما شرایط اقتصادی خانواده اجازه نمیدهد همیشه به اینترنت دسترسی داشته باشد. گاهی برای خرید یک بسته اینترنت، باید میان آن و چند نیاز ضروری دیگر خانواده یکی را انتخاب کنند. در چنین شرایطی، آموزش آنلاین نیز نتوانسته جای خالی مکتب را برای سارا پر کند. او میگوید درسخواندن با تلفن همراه و اینترنت ضعیف، هیچوقت شبیه نشستن در صنف نیست. در مکتب میتوانست دستش را بالا ببرد، از معلم سؤال بپرسد، پاسخ همصنفیهایش را بشنود و اشتباهاتش را اصلاح کند. حالا اگر چیزی را نفهمد، گاهی مجبور است ساعتها منتظر بماند تا بتواند پاسخ آن را پیدا کند. اما چیزی که بیشتر از همه آزارش میدهد، از دستدادن ارتباط با دوستانش است. سارا میگوید زمانی هر روز چند ساعت را با همصنفیهایش سپری میکردند؛ درباره درسها حرف میزدند، میخندیدند، از امتحانها میترسیدند و برای روزهای آینده برنامه میساختند. حالا بعضی از همان دوستانش را فقط از طریق تلفن میبیند. یکی در خارج از افغانستان درس میخواند. دیگری در یک کشور همسایه زندگی میکند. چند نفر دیگر نیز مانند سارا در خانه ماندهاند. وقتی عکس دوستانش را با لباس دانشگاه میبیند، سارا میگوید برایشان خوشحال میشود، اما نمیتواند از یک سؤال فرار کند: «اگر من هم فرصت داشتم، حالا کجا بودم؟» برای این سؤال پاسخی ندارد. پدر سارا کارگر است و درآمدش برای خانوادهای با چند عضو، به سختی کافی است. در خانه، صحبت درباره هزینههای زندگی بیشتر از صحبت درباره آینده سارا شده است. کرایه خانه، مواد غذایی، لباس و هزینههای روزمره، همه بر دوش خانواده سنگینی میکنند. سارا گاهی فکر میکند اگر میتوانست درس بخواند و بعد وارد دانشگاه شود، شاید روزی میتوانست کاری پیدا کند و به خانوادهاش کمک کند. اما اکنون خودش نیز برای آینده به خانواده وابسته است. یکی دیگر از نگرانیهای سارا، ازدواج است. او میگوید در جامعهای که دختر فرصت درسخواندن و کارکردن نداشته باشد، گاهی خانوادهها زودتر به فکر ازدواج او میافتند. سارا هنوز نمیخواهد ازدواج کند. میگوید پیش از هر تصمیمی، میخواهد خودش را بسازد. «من نمیگویم هیچوقت ازدواج نمیکنم. میگویم اول میخواهم درس بخوانم، چیزی یاد بگیرم و بعد خودم درباره زندگیام تصمیم بگیرم.» برای او این خواسته بزرگی نیست. او تنها میخواهد فرصت داشته باشد. سمیه، یکی از دوستان سابق سارا، چندی پیش به او گفته بود شاید بهتر باشد یک مهارت فنی یاد بگیرد. سارا نیز تلاش کرده بود آموزشهای خیاطی و برخی مهارتهای دیگر را دنبال کند، اما خودش میگوید هیچ مهارتی نمیتواند جای خالی مکتب را برایش پر کند. «من میخواهم مهارت یاد بگیرم، اما دلم میخواهد همزمان درس هم بخوانم.» سارا هنوز معلم سابقش را به یاد دارد. گاهی شماره او را در تلفن همراهش نگاه میکند و دلش میخواهد برایش پیام بفرستد، اما نمیداند چه بنویسد. یک بار فقط نوشته بود: «استاد، مکتب ما کی باز میشود؟» پیام را فرستاد، اما چند دقیقه بعد آن را پاک کرد. میگوید نمیخواست معلمش را هم ناراحت کند. در اتاق سارا گوشه کوچکی برای درسخواندن وجود دارد. روی میز، چند کتاب، دو قلم و یک دفتر قرار گرفته است. دفتر همان دفتری است که زمانی برای یادداشت درسهایش استفاده میکرد. صفحات آخر آن هنوز خالی ماندهاند. وقتی درباره آن دفتر میپرسیم، میگوید: «میخواهم وقتی مکتب باز شد، از همینجا ادامه بدهم.» این جمله شاید ساده به نظر برسد، اما برای دختری که سالها از آموزش دور مانده، معنای بزرگی دارد. سارا هنوز باور دارد که داستان زندگیاش تمام نشده است. او نمیخواهد سالهایی که از آموزش دور بوده، پایان آرزوهایش باشد. هنوز درباره دانشگاه حرف میزند، هنوز به کاری که میخواهد در آینده انجام دهد فکر میکند و هنوز کتابهایش را نگه داشته است. اما در کنار امید، ترس نیز وجود دارد. میترسد زمان آنقدر بگذرد که دیگر نتواند به آسانی به درس برگردد. میترسد دوستانش جلوتر بروند و خودش عقب بماند. میترسد خانوادهاش به دلیل مشکلات اقتصادی تصمیم دیگری برای آینده او بگیرند و بیشتر از همه، میترسد روزی خودش نیز باور کند که رؤیاهایش دیگر امکان تحقق ندارند. برای همین، هرچند گاهی از درسخواندن خسته میشود، کتابها را کنار نمیگذارد. شبها، وقتی خانه ساکت میشود، سارا گاهی چراغ اتاقش را روشن میکند و چند صفحه از کتابهای قدیمی را میخواند. نه امتحانی در پیش دارد، نه معلمی از او درس میخواهد و نه کسی نمرهای برایش ثبت میکند. فقط میخواند؛ تا فراموش نکند که زمانی دانشآموز بوده است. گاهی کنار کتابش مینشیند و آیندهای را تصور میکند که در آن دوباره به مکتب رفته است. خودش را در صنف میبیند؛ در کنار دخترانی که مانند او سالها منتظر ماندهاند. صدای معلم را میشنود و دوباره همان حس قدیمی را تجربه میکند؛ حس تلاش برای رسیدن به یک هدف. بعد چشمهایش را باز میکند و دوباره اتاق کوچک خانه را میبیند. دروازه مکتب هنوز به روی او بسته است. با این حال، سارا میگوید اگر فردا به او بگویند مکاتب باز شدهاند، برای رفتن حتی یک روز هم صبر نمیکند. «هرچقدر هم از درسها دور شده باشم، دوباره شروع میکنم.» بعد کتابش را میبندد و آن را در همان صندوقی میگذارد که سالهاست بخشی از زندگی گذشتهاش را در خود نگه داشته است. شاید برای دیگران، آن صندوق فقط یک صندوق قدیمی باشد؛ اما برای سارا، درون آن سالهایی قرار دارد که هنوز نمیخواهد از دسترفته حسابشان کند. او هنوز منتظر است. نه فقط برای بازشدن یک دروازه آهنی، بلکه برای بازشدن راهی که بتواند از طریق آن، دوباره آیندهاش را خودش بسازد. تا آن روز، کتابها در صندوق میمانند، دفتر روی میز خاک میخورد و سارا هر بار که صدای دختران مکتبرو را از کوچه میشنود، برای چند لحظه به سوی پنجره میرود. به بیرون نگاه میکند. شاید چیزی نمیگوید، اما در نگاهش هنوز یک آرزوی ساده باقی مانده است؛ اینکه روزی دیگر لازم نباشد برای حق درسخواندن منتظر بماند. نویسنده: سارا کریمی
وقتی آفتاب آرامآرام بر دیوارهای خاکستری کابل میتابد و شهر از خواب بیدار میشود، مروه دیگر در خانه نیست. دختر دهسالهای که باید در این ساعت برای رفتن به مکتب آماده شود، کیف و کتابی بر دوش ندارد. او از خانه بیرون میشود تا در میان ازدحام مردم، موترهای عبوری و دکانهای شلوغ، چند افغانی برای خانوادهاش جمع کند. دست کوچکش را جلو میبرد و با صدایی که گاهی در هیاهوی شهر گم میشود، از رهگذران کمک میخواهد. مروه، دختری از کابل است که زندگی برایش خیلی زودتر از سنش جدی شده است. او هنوز کودک است؛ اما روزهایش مانند بسیاری از کودکان با بازی، مکتب، کتاب و نشستن در کنار همصنفانش نمیگذرد. بخش بزرگی از روز را در خیابان سپری میکند و تلاش دارد از رهگذرانی که از کنارش میگذرند، پولی به دست آورد. گاهی کسی چند افغانی در دستش میگذارد و گاهی چندین نفر بدون آنکه حتی نگاهش کنند، از کنارش عبور میکنند. مروه برای هر کسی که پولی به دستش میدهد، تشکر میکند. شاید مبلغی که دریافت میکند برای خانوادهای ناچیز باشد، اما برای او همان چند افغانی میتواند بخشی از نان شب باشد. او پولها را با دقت در گوشهای از لباسش نگه میدارد و تا پایان روز مراقب است چیزی از آن گم نشود. برای دختری در این سن، چنین مراقبتی از پول و چنین نگرانیای درباره مخارج خانه، مسئولیتی سنگین است؛ مسئولیتی که نباید بر شانههای یک کودک قرار میگرفت. مروه زمانی به مکتب میرفت. هنوز خاطره روزهایی را که کتابچههایش را در بغل میگرفت و همراه دیگر دختران راهی مکتب میشد، فراموش نکرده است. میگوید درس خواندن را دوست داشت و از نشستن در صنف، نوشتن روی تخته و یاد گرفتن چیزهای تازه خوشش میآمد. اما مشکلات زندگی و شرایط دشوار خانواده باعث شد مکتب را ترک کند و به جای آن، راه خیابان را در پیش بگیرد. وقتی از مکتب صحبت میکند، لحنش تغییر میکند. صدایش آرامتر میشود و گاهی برای چند لحظه سکوت میکند. انگار در ذهنش هنوز تصویری از همان روزها باقی مانده است؛ روزهایی که نگرانی اصلیاش انجام دادن تکلیف خانه، آماده کردن کتابچهها و رسیدن به مکتب بود، نه پیدا کردن پول برای خانواده. شاید برای یک کودک، فاصله میان مکتب و خیابان فقط چند قدم باشد، اما برای مروه این فاصله، فاصله میان دو زندگی است؛ زندگیای که میتوانست با کتاب و آموزش ادامه پیدا کند و زندگیای که اکنون با انتظار، خستگی و درخواست کمک از رهگذران میگذرد. در خانه مروه نیز شرایط آسان نیست. او پدرش را مردی میداند که رفتار مناسبی با خانواده ندارد. به گفته او، برخوردهای پدرش یکی از عواملی بوده که زندگی در خانه را برای اعضای خانواده دشوار کرده است. مروه درباره جزئیات مشکلات خانه زیاد صحبت نمیکند. هر بار که درباره پدرش از او پرسیده میشود، ابتدا اطرافش را نگاه میکند و بعد با احتیاط چند کلمه میگوید. سکوت او در چنین لحظههایی بیشتر از حرفهایش معنا دارد. شاید نمیخواهد درباره خانه صحبت کند، شاید از بازگو کردن مشکلاتش میترسد و شاید هنوز واژههایی برای توضیح همه آنچه بر او گذشته، پیدا نکرده است. او فقط ده سال دارد و نباید مجبور باشد مشکلات بزرگسالان را به تنهایی توضیح دهد یا تحمل کند. برای یک کودک دهساله، خانه باید معنای امنیت داشته باشد؛ جایی که پس از یک روز مکتب بتواند با خیال راحت به آن برگردد، استراحت کند و کنار خانواده باشد. اما برای مروه، خانه همیشه چنین احساسی ندارد. مشکلات خانوادگی، فشار اقتصادی و رفتار نامناسب پدر، زندگی او را دشوار کرده است. به همین دلیل، خیابان به بخشی از زندگی روزمره او تبدیل شده است. مروه معمولاً صبح از خانه بیرون میشود و تا زمانی که هوا رو به تاریکی میرود، در نقاط مختلف شهر میایستد. گاهی نزدیک بازارها و گاهی در کنار جادههای مزدحم دیده میشود. میان مردم حرکت میکند، به موترها نزدیک میشود و از کسانی که پیاده هستند درخواست کمک میکند. در این میان، برخورد مردم با او یکسان نیست. برخی با مهربانی چند افغانی میدهند، برخی بیتفاوت از کنارش عبور میکنند و بعضی نیز با ناراحتی از او میخواهند مزاحمشان نشود. مروه به این برخوردها عادت کرده است؛ هرچند شاید هیچ کودکی نباید به بیتوجهی، رد شدن و تحقیر عادت کند. او یاد گرفته است که نه گفتن مردم را بشنود، دوباره دستش را جلو ببرد و چند قدم دیگر راه برود. برای او، پایان یک درخواست، پایان تلاش نیست؛ چون میداند باید تا آخر روز پولی جمع کند و با دست خالی به خانه برنگردد. گاهی در میان جمعیت، دخترانی را میبیند که لباس مکتب پوشیدهاند. آنها با کیفهایشان از کنار او عبور میکنند و درباره درس، همصنفیها و امتحانهایشان صحبت میکنند. مروه چند لحظه به آنها نگاه میکند و بعد دوباره دستش را به سوی رهگذری دراز میکند. شاید در همان لحظه با خودش فکر کند که اگر شرایط زندگیاش متفاوت بود، خودش نیز یکی از همان دختران بود؛ دختری با کیف مکتب، کتابچههای نو و برنامهای برای فردای خود. مروه هنوز کتابچههای قدیمیاش را نگه داشته است. بعضی از آنها در گوشهای از خانه ماندهاند و دیگر کسی از آنها استفاده نمیکند. او گاهی آنها را ورق میزند و به نوشتههای گذشتهاش نگاه میکند. خطوطی که با دست کوچک خودش نوشته، برایش یادگاری از زمانی است که هنوز مکتب بخشی از زندگیاش بود. شاید وقتی کتابچههای قدیمیاش را ورق میزند، برای چند دقیقه خودش را دوباره در صنف تصور میکند؛ صدای معلم، تخته سیاه، همصنفان و زنگ مکتب. اما صدای اعضای خانواده یا فکر روزی که باید در خیابان سپری کند، او را به زندگی امروز برمیگرداند. پول جمع کردن برای او آسان نیست. گاهی ساعتها میایستد و پول بسیار کمی به دست میآورد. در روزهایی که مردم کمتر کمک میکنند، خستگی و نگرانی بیشتری با خود به خانه میبرد. پاهایش خسته میشوند، گرسنه میشود و گاهی شاید دلش بخواهد فقط گوشهای بنشیند؛ اما میداند که نمیتواند ساعتهای زیادی را بدون تلاش سپری کند. در خیابان، او تنها با فقر روبهرو نیست. رفتوآمد موترها، ازدحام، برخوردهای تند برخی مردم و قرار گرفتن یک کودک در محیطی که برای او ساخته نشده است، خطرهای دیگری نیز به همراه دارد. با این حال، نیاز اقتصادی خانواده چنان بر زندگی او سایه انداخته که فرصت چندانی برای انتخاب باقی نگذاشته است. وقتی از مروه پرسیده میشود اگر فرصت داشته باشد چه کاری انجام خواهد داد، پاسخ او ساده است. نمیگوید خانه بزرگ میخواهد، لباس گرانقیمت میخواهد یا چیز دیگری که برای بسیاری از کودکان جذاب باشد. تنها میگوید: «میخواهم دوباره مکتب بروم.» همین آرزوی ساده، شاید بیش از هر چیز نشان میدهد که مروه هنوز کودک است. او هنوز دوست دارد بنویسد، بخواند و روزی کاری داشته باشد که مجبور نباشد تمام روز در خیابان بایستد. هنوز برای آیندهاش تصویری دارد؛ تصویری ساده اما روشن. میخواهد درس بخواند، چیزی یاد بگیرد و روزی بتواند زندگی خود را با کاری که دوست دارد بسازد. اما فعلاً زندگی او با صبحهای خیابانی و شبهای خستهکننده گره خورده است. هر روز که از خانه بیرون میشود، بخشی از کودکیاش را پشت سر میگذارد و وارد دنیایی میشود که برای یک کودک دهساله جای امنی نیست. خیابان برای مروه فقط محل درخواست کمک نیست؛ جایی است که او هر روز با فقر، بیتوجهی و خطرهای مختلف روبهرو میشود. او در سنی قرار دارد که باید از سوی خانواده و جامعه حمایت شود، آموزش ببیند، بازی کند و فرصت رشد داشته باشد؛ اما به دلیل شرایط دشوار زندگی، مجبور شده است بخشی از بار خانواده را به دوش بکشد. کابل برای او شهری پر از آدم است، اما در میان این همه آدم، مروه گاهی احساس میکند کسی صدایش را نمیشنود. مردم میآیند و میروند، موترها از کنار او عبور میکنند، دکانها باز و بسته میشوند و روز تمام میشود؛ اما زندگی او تقریباً همانگونه باقی میماند. با نزدیک شدن شام، مروه پولهای جمعشده را دوباره میشمارد. دستهای کوچکش خستهاند و چهرهاش نشان میدهد که یک روز طولانی را پشت سر گذاشته است. شاید پولی که در دست دارد برای بسیاری مبلغ بزرگی نباشد، اما او میداند که حاصل ساعتها ایستادن و درخواست کردن است. بعد به سوی خانه حرکت میکند؛ خانهای که مشکلاتش هنوز تمام نشده و فردا دوباره او را به خیابان خواهد فرستاد. در مسیر برگشت، شاید دوباره از کنار کودکانی بگذرد که با خانوادههایشان در رفتوآمدند، یا دخترانی را ببیند که کتابهای مکتب را در بغل گرفتهاند. شاید برای لحظهای به کتابچههای قدیمی خودش فکر کند و آرزوی بازگشت به روزهایی را داشته باشد که مکتب برایش یک امر عادی بود، نه یک آرزوی دور. مروه ده سال دارد، اما بخشی از کودکیاش را پیش از آنکه فرصت زندگی کردنش را پیدا کند، از دست داده است. با این حال، هنوز یک آرزو در دلش باقی مانده؛ آرزویی که هر بار از مکتب میگوید، دوباره زنده میشود: اینکه روزی به جای ایستادن در کنار سرک و درخواست چند افغانی، دوباره کیفش را بردارد، وارد صنف شود و پشت یک چوکی مکتب بنشیند. آرزوی مروه بزرگ نیست. او چیزی فراتر از حق طبیعی یک کودک نمیخواهد؛ فرصتی برای آموختن، بازی کردن و ساختن آیندهای متفاوت. برای مروه، بازگشت به مکتب شاید یک آرزوی بزرگ به نظر برسد؛ اما در واقع، چیزی است که هر کودک دهساله باید بتواند بهسادگی از آن برخوردار باشد. شاید روزی برسد که دست کوچک او نه برای درخواست چند افغانی، بلکه برای گرفتن قلم و نوشتن نخستین جمله یک درس تازه بالا برود. آن روز، شاید بخشی از کودکیای که در خیابان جا گذاشته است، دوباره به او بازگردد. نویسنده: سارا کریمی
کیف معلمیاش هنوز در گوشه اتاق است؛ همان کیفی که سالها، هر صبح آن را برمیداشت، چند کتاب و دفتر درونش میگذاشت و راهی مکتب میشد. حالا مدتهاست که کیف باز نشده است. گاهی گرد و خاک روی آن مینشیند و او هنگام پاک کردن خانه، دستی هم روی کیف میکشد؛ شاید برای چند لحظه خاطرات روزهایی را به یاد بیاورد که صدای زنگ مکتب، رفتوآمد شاگردان و پرسشهای دختران، بخشی از زندگی روزانهاش بود. او سالها در یکی از مکاتب هرات به عنوان معلم کار میکرد. صبح زود از خواب بیدار میشد و پیش از آنکه دیگر اعضای خانواده روز خود را آغاز کنند، لباسش را آماده میکرد، درسهایش را مرور میکرد و برای شاگردانش برنامه میساخت. در طول سالهای تدریس، با دختران زیادی کار کرده بود؛ دخترانی که برخی با علاقه فراوان به مکتب میآمدند و آرزو داشتند در آینده داکتر، مهندس، معلم یا کارمند شوند. او میگوید برای بسیاری از شاگردانش، مکتب تنها جایی برای خواندن کتاب نبود. دختران در آنجا دوستان خود را میدیدند، درباره آیندهشان صحبت میکردند و برای رسیدن به آرزوهایشان تلاش میکردند. خودش نیز از دیدن پیشرفت آنان خوشحال میشد و موفقیت هر شاگرد را نوعی موفقیت برای خود میدانست. اما با وضع محدودیت بر آموزش دختران بالاتر از صنف ششم، زندگی کاری او یکباره تغییر کرد. صنفهایی که سالها در آنها تدریس کرده بود، دیگر مانند گذشته فعال نبودند و او نیز کارش را از دست داد. در روزهای نخست، باور داشت این وضعیت موقتی است و شاید پس از مدتی دوباره بتواند به مکتب برگردد. به همین دلیل، کتابها، جزوهها و وسایل آموزشی خود را نگه داشت و امیدوار بود که دوباره به کارش نیاز شود. اما انتظار طولانی شد. با گذشت زمان، بیکاری برای او تنها به معنای ماندن در خانه نبود؛ مشکلات مالی نیز کمکم بیشتر شد. پیش از آن، معاش داشت و میتوانست بخشی از هزینههای خانه را پرداخت کند. اگر نیاز به خرید لباس، دوا، مواد غذایی یا هزینه دیگری پیش میآمد، مجبور نبود همیشه از شوهرش پول بخواهد. اما اکنون شرایط تغییر کرده است. او میگوید زمانی که خودش درآمد داشت، احساس میکرد در تأمین هزینههای خانواده سهم دارد و دستکم بخشی از فشار اقتصادی را از دوش شوهرش برمیدارد. اکنون اما با افزایش هزینههای زندگی، نداشتن درآمد شخصی برایش به نگرانی جدی تبدیل شده است. هر ماه هزینههای خانه بیشتر میشود و درآمد خانواده پاسخگوی همه نیازها نیست. در چنین شرایطی، او تلاش کرد راه دیگری برای بازگشت به کار پیدا کند. فرصتی برای تدریس در یکی از مکاتب خصوصی هرات به دست آورد. برای او این فرصت بسیار مهم بود؛ زیرا میتوانست دوباره وارد صنف شود، با شاگردان کار کند و در کنار آن درآمدی نیز داشته باشد. میدانست معاش مکتب خصوصی شاید زیاد نباشد، اما برایش مهم بود که دوباره کار کند و بخشی از هزینههای زندگی را خودش تأمین کند. او موضوع را با شوهرش در میان گذاشت، اما با مخالفت او روبهرو شد. شوهرش اجازه نداد که او در مکتب خصوصی کار کند. در نهایت، فرصت کاری از دست رفت و او دوباره به خانه برگشت. پذیرفتن این وضعیت برای او آسان نبود. از یک سو، به دلیل محدودیتهای آموزشی شغل قبلیاش را از دست داده بود و از سوی دیگر، زمانی که تلاش کرد راه دیگری برای کار پیدا کند، با مخالفت شوهرش روبهرو شد. به همین دلیل احساس میکند اختیار چندانی برای تغییر وضعیت زندگی خود ندارد. او میگوید روزهایی هست که از صبح تا شب در خانه مشغول کارهای روزمره است، اما در پایان روز احساس میکند هیچ کاری برای آینده خودش انجام نداده است. زمانی روزهایش با تدریس و ارتباط با شاگردان پر میشد، اما اکنون بیشتر وقتش صرف کارهای خانه و رسیدگی به امور خانواده میشود. گاهی دختران فامیل یا همسایه برای کمک در درسهایشان نزد او میآیند. وقتی کتابی را باز میکند و شروع به توضیح دادن یک درس میکند، حالوهوای سابقش برای چند دقیقه برمیگردد. او هنوز شیوه تدریس، توضیح مطالب و تشویق شاگردان را فراموش نکرده است. اما پس از رفتن آنها، دوباره به همان زندگی معمولی و نگرانیهایش بازمیگردد. یکی از چیزهایی که بیش از همه او را ناراحت میکند، این است که احساس میکند سالها تجربه و دانشش بدون استفاده مانده است. او برای معلم شدن درس خوانده، تجربه کسب کرده و سالها در صنف کار کرده است، اما اکنون نمیتواند از این تواناییها برای تأمین زندگی خود استفاده کند. در خانه، گاهی وسایل مکتبش را مرتب میکند. کتابهای قدیمی، دفترچههای نمرات و برخی یادداشتهایی را که مربوط به شاگردان سابقش است، هنوز نگه داشته است. میگوید نمیتواند این وسایل را دور بیندازد؛ زیرا هرکدام بخشی از سالهایی هستند که برایش ارزش زیادی دارند. در میان مشکلات مالی، مسئله کار کردن نیز همچنان یکی از بحثهای میان او و شوهرش است. او میخواهد درآمدی داشته باشد و دوباره احساس استقلال بیشتری کند، اما شوهرش با بیرون رفتن او برای کار موافق نیست. همین موضوع باعث شده است امیدش برای پیدا کردن کار کمتر شود. با این حال، هنوز از معلمی دست نکشیده است. میگوید اگر روزی شرایط آموزش دختران تغییر کند و دوباره مکاتب به روی همه دختران باز شود، میخواهد به صنف برگردد. حتی تصور کرده است که در نخستین روز بازگشت، همان کیف قدیمی را دوباره برمیدارد، کتابهایش را داخل آن میگذارد و راهی مکتب میشود. اما تا آن روز، زندگی او در هرات میان دیوارهای خانه میگذرد؛ میان هزینههایی که هر ماه بیشتر میشوند، درآمدی که دیگر ندارد و تصمیمهایی که همیشه اختیار آنها در دست خودش نیست. او میگوید: «من فقط معاشم را از دست ندادم؛ کاری را از دست دادم که دوستش داشتم. دلم برای صنف و شاگردانم بسیار تنگ شده است.» کیف او هنوز در گوشه اتاق مانده است. کتابهایش نیز هنوز همانجا هستند. تنها چیزی که دیگر وجود ندارد، صدای زنگ مکتب است؛ صدایی که زمانی آغاز روز کاری او بود و اکنون برایش به خاطرهای از گذشته تبدیل شده است. نویسنده: سارا کریمی
وقتی پدر خانواده برای آخرین بار دروازه خانهشان را در کابل بست، هیچکدام از چهار فرزندش نمیدانستند سفری که از آن شب آغاز میشود، قرار است به یکی از سختترین تجربههای زندگیشان تبدیل شود. مادر، کوچکترین فرزند را در آغوش گرفته بود و دو کودک دیگر در کنارش ایستاده بودند. فرزند بزرگتر آرامتر از همه به نظر میرسید، اما از چهرهاش میشد فهمید که او نیز مانند پدر و مادرش نمیدانست در روزهای آینده چه چیزی انتظارشان را میکشد. این خانواده ششنفری تصمیم گرفته بود کابل را ترک کند و برای رسیدن به ایران، راهی مسیری شود که از نیمروز و سپس پاکستان میگذشت؛ مسیری که میدانستند قانونی نیست و خطرهای زیادی در انتظارشان است، اما در آن روزها تصور میکردند شاید همین راه بتواند آینده بهتری برای فرزندانشان فراهم کند. پدر خانواده مدتها بود به رفتن فکر میکرد. پیدا کردن کار برایش دشوار شده بود و درآمدی که به دست میآورد، پاسخگوی نیازهای یک خانواده ششنفری نبود. کرایه خانه، هزینه غذا، لباس و دیگر مخارج زندگی، هر ماه فشار بیشتری بر او وارد میکرد. سرانجام، پس از گفتوگوهای فراوان با همسرش، تصمیم گرفتند راه مهاجرت را انتخاب کنند؛ تصمیمی سخت که بیش از آنکه از روی میل باشد، از فشار شرایط زندگی سرچشمه میگرفت. حرکت خانواده از کابل آغاز شد. با وسایل بسیار اندکی راه افتادند. بخش زیادی از وسایل خانه را فروخته یا کنار گذاشته بودند تا هزینه سفر را فراهم کنند. مادر لباسهای کودکان را در یک بکس کوچک جمع کرده بود و چند تکه لباس دیگر را نیز در یک خریطه گذاشته بود. پدر بیشتر از هر چیز مراقب پولی بود که برای ادامه مسیر همراه داشت؛ پولی که قرار بود هم هزینه راه و هم بخشی از روزهای نخست زندگی در ایران را تأمین کند. سفر از کابل به سمت نیمروز طولانی و خستهکننده بود. کودکان که تصور میکردند خیلی زود به مقصد خواهند رسید، بارها از پدر میپرسیدند: «کی به ایران میرسیم؟» پدر هر بار پاسخ مشابهی میداد: «کمی دیگر مانده.» اما خودش نمیدانست واقعاً چقدر دیگر از این راه باقی مانده است. وقتی خانواده به نیمروز رسید، تازه بخش دشوارتر سفر آغاز شد. قرار بود از مسیر پاکستان خود را به ایران برسانند. آنها همراه گروهی دیگر حرکت کردند و از همان ابتدا به خانواده گفته شد که باید بسیار محتاط باشند. مادر بعدها تعریف میکرد که در آن روزها، بیش از آنکه به مقصد فکر کند، نگران چهار فرزندش بود. هر صدای ناآشنا، هر توقف ناگهانی و هر بار تغییر مسیر، نگرانی تازهای در دلش ایجاد میکرد. کودکان نیز کمکم متوجه شده بودند که این سفر شبیه سفرهای معمولی نیست. نمیتوانستند آزادانه بازی کنند یا بلند صحبت کنند. گاهی مجبور بودند ساعتها در سکوت منتظر بمانند و گاهی نیز در مسیرهای دشوار پیاده حرکت کنند. کوچکترین فرزند خانواده چند بار از شدت خستگی گریه کرد و مادر مجبور شد او را برای مدت طولانی در آغوش بگیرد. عبور از مسیر پاکستان برای این خانواده به یکی از تلخترین بخشهای سفر تبدیل شد. بارها مجبور شدند در شرایط دشوار منتظر بمانند و برای ادامه مسیر از راههای فرعی استفاده کنند. پدر میگفت در آن لحظات تنها چیزی که در ذهنش میگذشت، این بود که مبادا اتفاقی برای یکی از فرزندانش رخ دهد. یک شب، خانواده ساعتها در جایی منتظر ماند. هوا سرد بود و کودکان خسته و گرسنه بودند. غذایی که همراه داشتند، بسیار کم بود. مادر تلاش میکرد سهم کودکان را نگه دارد و خودش کمتر غذا بخورد. پدر نیز ترجیح میداد چیزی نخورد تا نان و غذای موجود برای فرزندان باقی بماند. یکی از کودکان با صدایی خسته از مادر پرسید: «مادر، کی میرسیم؟» مادر پاسخی نداشت. فقط او را محکم در آغوش گرفت و گفت: «خواب کن، وقتی بیدار شدی، شاید رسیده باشیم.» اما صبح که کودک چشمهایش را باز کرد، هنوز در مسیر بودند. سفر از پاکستان به سوی ایران نیز آسان نبود. خانواده در حالی حرکت میکرد که هیچکس نمیتوانست با اطمینان بگوید چه زمانی به مقصد خواهند رسید. گاهی مجبور بودند مسافت زیادی را با موتر طی کنند و در بخشهایی نیز پیاده راه بروند. پدر چند بار مجبور شد یکی از کودکان را حمل کند. خودش خسته بود، پاهایش توان زیادی نداشت و مسیر نیز دشوار بود؛ اما هرگاه میدید فرزندش دیگر توان راه رفتن ندارد، او را روی دوش میگرفت و به راه ادامه میداد. مادر نیز کوچکترین فرزند را تقریباً در بیشتر مسیر در آغوش داشت. دستهایش از حمل کودک درد گرفته بود و پاهایش از پیادهروی طولانی توان نداشت، اما شکایت نمیکرد. بعدها میگفت در آن سفر فرصت فکر کردن به خستگی خودش را نداشت؛ تمام فکرش این بود که چهار فرزندش سالم به مقصد برسند. در بخشی از مسیر، ترس از بازداشت نیز بر نگرانی خانواده اضافه شد. پدر هر بار که صدای موتر یا مأموران را میشنید، فرزندانش را به سکوت دعوت میکرد. برای خانوادهای که چهار کودک همراه خود داشت، پنهان ماندن و حرکت در شرایط نامطمئن، بسیار دشوارتر از آن چیزی بود که پیش از سفر تصور کرده بودند. سرانجام، پس از روزها سرگردانی و تحمل سختی، خانواده توانست خود را به ایران برساند. وقتی پدر فهمید که از بخش خطرناک مسیر عبور کردهاند، برای چند لحظه چیزی نگفت. فقط به فرزندانش نگاه کرد. کودکان خسته بودند و مادر نیز توان زیادی برای صحبت نداشت. رسیدن به ایران برای آنها پایان مشکلات نبود، اما دستکم یکی از بزرگترین ترسهای سفر، یعنی عبور از آن مسیر دشوار، پشت سر گذاشته شده بود. اما خانواده در ایران نیز با واقعیت دیگری روبهرو شد. آنها خانهای آماده نداشتند و کار مشخصی برای پدر فراهم نبود. پولی که همراه آورده بودند، به دلیل هزینههای مسیر بسیار کم شده بود. پدر مجبور شد از همان روزهای نخست به دنبال کار بگردد. هر کاری که پیدا میشد، برایش قابل قبول بود؛ زیرا همسر و چهار فرزندش به درآمد او وابسته بودند. مادر میگوید سختترین قسمت ماجرا این بود که آنها با تصور زندگی بهتر به ایران آمده بودند، اما پس از رسیدن، هنوز نمیدانستند فردایشان چگونه خواهد بود. او میگوید: «ما فکر میکردیم وقتی از راه عبور کنیم، دیگر همه چیز تمام میشود؛ اما تازه آنجا فهمیدیم که رسیدن یک چیز است و زندگی کردن چیز دیگر.» چهار فرزند خانواده هنوز خاطرات آن مسیر را به یاد دارند. برای آنها، ایران فقط کشوری نیست که خانواده در آن به دنبال کار و زندگی است؛ ایران با خاطرات شبهای طولانی، گرسنگی، خستگی، ترس و آغوش مادر گره خورده است. پدر میگوید اگر فرصت دیگری برای تصمیمگیری داشت، شاید پیش از انتخاب این مسیر بیشتر فکر میکرد؛ اما آن روزها فشار زندگی به اندازهای زیاد شده بود که حتی تصمیم گرفتن نیز برایش آسان نبود. او میگوید هیچ پدری دوست ندارد فرزندانش چنین سفری را تجربه کنند؛ اما وقتی خانوادهای در برابر مشکلات اقتصادی و نبود چشماندازی روشن برای آینده قرار میگیرد، گاهی خطرهایی را میپذیرد که در شرایط عادی هرگز قبول نمیکرد. اکنون این خانواده ششنفری در ایران زندگی میکند؛ خانوادهای که از کابل حرکت کرد، از مسیر نیمروز گذشت، از پاکستان عبور کرد و پس از تحمل روزها ترس، گرسنگی و خستگی، خود را به ایران رساند. اما پشت این سفر، فقط داستان مهاجرت یک خانواده نیست؛ داستان پدری است که برای تأمین زندگی فرزندانش راهی جاده شد، مادری که در تمام مسیر چهار کودک را زیر نگاه و مراقبت خود داشت و چهار فرزندی که بدون آنکه در انتخاب این سفر نقشی داشته باشند، سختی راهی را تحمل کردند که بزرگترهای خانواده به امید ساختن آیندهای بهتر برای آنان انتخاب کرده بودند. پدر هنوز هم وقتی درباره آن روزها صحبت میکند، به چهار فرزندش نگاه میکند و میگوید: «ما برای خودمان نیامدیم. برای بچهها آمدیم. فقط میخواستیم زندگیشان از زندگی ما بهتر باشد.» و شاید تلخترین بخش این داستان همین باشد؛ اینکه راه رسیدن به یک زندگی بهتر، خودش به یکی از سختترین فصلهای زندگی این خانواده تبدیل شد. نویسنده: سارا کریمی
پژوهشگران: استفاده زیاد از وسایل دیجیتالی به یادگیری زبانی کودکان آسیب میزند
یک پژوهش گسترده جهانی نشان میدهد کودکانی که زمان بیشتری را با وسایل دیجیتالی مانند مبایل هوشمند، تلویزیون، کمپیوتر وغیره سپری میکنند بیشتر با مشکلات آموزشی و مشکلات عاطفی مواجه میشوند. مجله علمی و بینالمللی «جاما پدیاتریکس» با نشر گزارشی گفته است که در این پژوهش، دادههای بیش از ۲.۸ میلیون کودک در ۶۴ کشور بررسی شده است. در این تحقیق آمده است که نتایج پژوهشهای گسترده پیشین درباره تاثیر استفاده از وسایل دیجیتالی بر کودکان را بررسی و جمعبندی کرده است. در این پژوهش، انواع مختلف ابزارها، از تلفنهای هوشمند و تلویزیون گرفته تا فعالیتهایی مانند پیمایش شبکههای اجتماعی، بازیهای ویدیویی و تماسهای تصویری فیستایم بررسی شده است. بر اساس یافتههای این پژوهش، استفاده بیشتر از گوشیهای هوشمند، تلویزیون و دیگر وسایل دیجیتالی با کاهش نمرات کلی دانشآموزان در مدرسه ارتباط دارد. پژوهشگران همچنین دریافتند که استفاده بیشتر از وسایل دیجیتالی با رشد ضعیفتر مهارتهای زبانی کودکان ارتباط دارد. در بخش مربوط به سلامت روان نیز استفاده بیشتر از این وسایل با افزایش مشکلات عاطفی، مشکلات در روابط با همسالان و برخی رفتارهای مرتبط با افسردگی و اضطراب ارتباط داشته است. همچنین ارتباطی میان استفاده بیشتر از وسایل دیجیتالی و رفتارهایی مانند پرخاشگری و برخی نشانههای اختلال کمتوجهی و بیشفعالی مشاهده شده است. پژوهشگران دانشگاه کلگری کانادا که هدایت این مطالعه را بر عهده داشتند، گفتند میزان بیشتر استفاده از وسایل دیجیتالی با پیشرفت تحصیلی پایینتر، رشد ضعیفتر زبان و افزایش برخی مشکلات عاطفی و رفتاری کودکان همراه است. نویسندگان پژوهش گفتهاند: «قابل توجه است که اندازه این تاثیرات مشابه یا بیشتر از تاثیراتی است که برای برخی عوامل شناختهشده و موثر بر پیامدهای رشد کودکان، مانند وضعیت اجتماعی و اقتصادی، رفتار والدین و تولد زودرس، گزارش شده است.»
غربالگری سرطانها؛ کلید تشخیص زودهنگام و نجات جان انسانها
سرطان یکی از چالشبرانگیزترین معضلات سلامت در دنیای امروز است. تقریباً همهی ما در اطراف خود فردی را میشناسیم که با این بیماری دشوار مواجه بوده است. با وجود پیشرفتهای قابل توجه در روشهای درمانی، همچنان «زمان تشخیص» نقشی تعیینکننده در بهبود، بقا و کیفیت زندگی بیماران دارد. در این میان، مفهوم «غربالگری سرطان» اهمیتی ویژه مییابد. غربالگری، فرآیندی نظاممند برای شناسایی سرطان یا مراحل پیشسرطانی در افرادی است که هنوز هیچگونه علائم بالینی ندارند. به عبارتی دیگر، پیش از آنکه بیماری خود را آشکار کند، از طریق آزمایشهای هدفمند، میتوان آن را شناسایی و در مراحل اولیه درمان کرد—زمانی که احتمال درمان موفق بیشتر و هزینههای جسمی و مالی بسیار کمتر است. غربالگری چیست و چرا اهمیت دارد؟ هدف از غربالگری، کشف زودهنگام سرطان است—نه اینکه تمام موارد را بدون خطا تشخیص دهد، بلکه افزایش احتمال شناسایی بیماری در مراحل اولیه است. هرچه تشخیص زودتر انجام شود، درمان آسانتر، کمهزینهتر و اثربخشتر خواهد بود. بسیاری از سرطانها سالها پیش از بروز علائم، بهآرامی رشد میکنند. اگر بتوان آنها را در این مرحلهٔ خاموش و بیعلامت شناسایی کرد، گامی مؤثر در حفظ جان و سلامت فرد برداشته میشود. آمارهای جهانی نشان میدهد در کشورهایی که برنامههای غربالگری منظم و نظاممند دارند، نرخ مرگومیر ناشی از برخی سرطانها تا ۵۰٪ کاهش یافته است. این موفقیت نه بهدلیل کشف داروهای جدید، بلکه حاصل افزایش آگاهی عمومی و انجام منظم تستهای غربالگری است. کدام سرطانها غربالگری دارند؟ در حال حاضر برای برخی از شایعترین و قابل پیشگیریترین انواع سرطان، دستورالعملهای علمی و مشخص غربالگری وجود دارد. از جمله: - سرطان پستان - سرطان دهانه رحم - سرطان روده بزرگ (کولورکتال) - سرطان ریه (در افراد در معرض خطر بالا) سرطان پستان یکی از شایعترین سرطانها در میان زنان است. روش اصلی غربالگری آن، ماموگرافی است. توصیه میشود زنان از سن ۴۰ سالگی به بعد، هر یک تا دو سال یکبار این تست را انجام دهند. ماموگرافی قادر است تودههایی را شناسایی کند که هنوز حتی با لمس نیز قابل احساس نیستند؛ این یعنی تشخیص در مراحل اولیه و افزایش شانس درمان کامل پیش از گسترش بیماری. سرطان روده بزرگ (کولورکتال) این نوع سرطان اغلب از پولیپهای خوشخیم در روده آغاز میشود که بهمرور ممکن است سرطانی شوند. غربالگری با روشهایی مانند کولونوسکوپی یا آزمایش خون مخفی در مدفوع انجام میشود. در افراد با خطر متوسط، غربالگری از سن ۵۰ سالگی شروع میشود؛ اما اگر سابقه خانوادگی سرطان روده وجود داشته باشد، غربالگری باید زودتر و با فاصله زمانی کوتاهتر انجام گیرد. در صورت نیاز، میتوانم بخشهای مربوط به دیگر سرطانهای قابل غربالگری (دهانه رحم، ریه و...) را هم اضافه کنم. سرطان دهانه رحم یکی از موفقترین نمونههای غربالگری در تاریخ پزشکی، مربوط به سرطان دهانه رحم در زنان است. آزمایش پاپ اسمیر و تست HPV میتوانند سلولهای غیرطبیعی را پیش از آنکه سرطانی شوند شناسایی کنند. انجام این تستها از سن ۲۱ سالگی آغاز میشود و بسته به شرایط، هر ۳ تا ۵ سال یکبار تکرار میگردد. در نتیجهی اجرای منظم این برنامهها، نرخ مرگومیر ناشی از این سرطان در برخی کشورها تا بیش از ۷۰٪ کاهش یافته است. سرطان پروستات برای مردان، تست PSA (آزمایش خون مخصوص آنتیژن پروستات) یکی از ابزارهای غربالگری سرطان پروستات محسوب میشود. اما تصمیم به انجام آن باید با مشورت پزشک گرفته شود و بر اساس سن، سابقه خانوادگی و علائم فردی تنظیم شود. زیرا در برخی موارد، تشخیص زودهنگام ممکن است منجر به درمانهای غیرضروری و عوارض ناخواسته گردد. سرطان ریه در افرادی که سیگاری هستند یا سابقهی مصرف طولانیمدت دخانیات دارند، غربالگری با تصویربرداری CT با دوز پایین توصیه میشود. این روش میتواند تومورهای کوچک و قابل درمان را قبل از گسترش به سایر نقاط بدن شناسایی کند و شانس درمان را افزایش دهد. چه کسانی باید غربالگری شوند؟ لزومی ندارد همهی افراد با یک شدت یا از یک سن خاص تحت غربالگری قرار بگیرند. عواملی مانند سن، جنسیت، سبک زندگی و سابقهی خانوادگی، نقش تعیینکنندهای در نیاز به غربالگری دارند. - اگر در اعضای درجهیک خانواده سابقهی ابتلا به سرطان وجود داشته باشد، باید غربالگری از سن پایینتری آغاز شود. - افرادی که دچار چاقی، کمتحرکی، تغذیهی نامناسب هستند یا دخانیات و الکل مصرف میکنند، در معرض خطر بالاتری قرار دارند و نیازمند بررسیهای دقیقتری هستند. روشهای غربالگری چگونه انجام میشوند؟ نوع روش غربالگری به نوع سرطان بستگی دارد و ممکن است شامل موارد زیر باشد: - آزمایش خون (مثل PSA برای سرطان پروستات) - تصویربرداری (مانند ماموگرافی یا CT با دوز پایین) - بررسی سلولی (مثل پاپاسمیر برای سرطان دهانه رحم) بیشتر این روشها ساده، کمهزینه و بدون درد هستند. امروزه بسیاری از مراکز درمانی، این خدمات را به شکل دورهای و منظم ارائه میدهند. توصیه میشود هر فرد با کمک پزشک، یک برنامه شخصی غربالگری متناسب با سن، سابقه خانوادگی و وضعیت سلامت خود تنظیم کند. باورهای نادرست درباره غربالگری در جامعه، برخی باورهای غلط مانع از انجام بهموقع غربالگری میشوند. برای مثال: - «اگر احساس بیماری ندارم، نیازی به آزمایش نیست.» این در حالی است که هدف غربالگری دقیقاً بررسی افراد بدون علامت است؛ یعنی شناسایی بیماری قبل از شروع علائم، زمانی که درمان بسیار مؤثرتر خواهد بود. برخی باورهای اشتباه درباره غربالگری همچنان مانع از مراجعه افراد برای بررسیهای دورهای میشود، مانند: - «انجام ماموگرافی یا کولونوسکوپی خطرناک است.» در حالیکه این روشها کاملاً ایمن هستند و فواید آنها چندین برابر بیشتر از ریسکهای جزئیشان است. - «تشخیص سرطان یعنی پایان زندگی.» برخلاف این تصور، اگر سرطان در مراحل اولیه تشخیص داده شود، در بسیاری از موارد قابل درمان کامل است و فرد میتواند به زندگی طبیعی خود ادامه دهد. اطلاعرسانی درست و فرهنگسازی میتواند این ترسها را کاهش داده و باعث شود افراد بیشتری به انجام غربالگریهای منظم روی بیاورند. نقش پیشگیری و سبک زندگی سالم غربالگری تنها یکی از ارکان پیشگیری از سرطان است. در کنار آن، سبک زندگی سالم نقش بسیار مهمی در کاهش ریسک ابتلا دارد. موارد زیر بهطور مستقیم با کاهش خطر سرطان مرتبطاند: - تغذیه سالم و متعادل - فعالیت بدنی منظم - ترک مصرف سیگار و دخانیات - کنترل وزن - مدیریت استرس فردی که علاوه بر رسیدگی به سلامت جسمی، آزمایشهای دورهای و غربالگری را نیز جدی میگیرد، گامهای موثری در مسیر یک زندگی سالمتر و طولانیتر برمیدارد. غربالگری سرطانها نهتنها یک اقدام پزشکی، بلکه سرمایهگذاری هوشمندانه برای آیندهی سلامت فرد و جامعه است. تشخیص زودهنگام به معنای درمان سادهتر، هزینهی کمتر، کیفیت زندگی بهتر و امید بیشتر به بهبودی است. تجربهی کشورهای موفق نشان میدهد که اجرای برنامههای منظم غربالگری بهطور چشمگیری مرگومیر ناشی از سرطان را کاهش داده است. در کشور ما نیز، با گسترش خدمات غربالگری در مراکز درمانی، ارتقای آگاهی عمومی، و فرهنگسازی صحیح میتوان گامهای موثری در مسیر پیشگیری، کاهش بار بیماری و نجات جان انسانها برداشت. پیشگیری همیشه بهتر از درمان است—و غربالگری، یکی از کلیدیترین راههای آن است. نویسنده: داکتر معصومه پارسا
آن کارسون، نویسنده و شاعر کانادایی برنده جایزهی نوبل ادبیات شد
آکادمی علوم سویدن در تازهترین مورد اعلام کرده است که آن کارسون از کانادا برنده جایزهی نوبل ادبیات در سال ۲۰۲۶ میلادی شده است. این آکادمی با نشر اعلامیهای گفته است که این نویسنده و شاعر به پاس «آثار جسورانه و نوآورانهاش» انتخاب شده که با برقراری گفتگوی بازیگوشانه با سنت کلاسیک، قالبهای تازهای برای ادبیات معاصر پدید آورده است. در اعلامیه آمده است که آن کارسون بیشتر بهخاطر آثار شاعرانه و تجربیاش شناخته میشود. آثاری مانند «خودزندگینامهی سرخ»، «قرمز» و «زیبایی شوهر» که عشق، جدایی، تنهایی، اسطورههای یونان و تجربههای انسانی را با زبان متفاوت بررسی میکنند. «خودزندگینامهی سرخ» از مشهورترین آثار او است و با بازآفرینی اسطوره گِریون و هرکول، مرز میان شعر، رمان و اسطوره را درهم میشکند. همچنین «زیبایی شوهر» نیز روایت شاعرانه از عشق، خیانت و فروپاشی یک رابطه است. آثار آن کارسون بیشتر بهخاطر سبک نوآورانه و ترکیب شعر، نثر، ترجمه و ادبیات کلاسیک مورد توجه قرار گرفتهاند. آن کارسون ۷۶ ساله، نزدهمین زن در جهان است که در کل ۱۱۸ دورهی این جوایز، برنده جایزهی نوبل ادبیات شده است.
نقش گفتگوی والدین با فرزندان و سلامت روان
خانواده نخستین و مهمترین محیطی است که کودک در آن زندگی، ارتباط و شناخت خود و جهان پیرامونش را تجربه میکند. رفتار والدین، شیوه برخورد آنان با احساسات و مشکلات فرزندان و نوع ارتباطی که میان اعضای خانواده شکل میگیرد، تأثیر عمیقی بر رشد شخصیت و سلامت روان کودک دارد. در میان عوامل مختلف تربیتی، گفتگوی والدین با فرزندان جایگاه ویژهای دارد؛ زیرا گفتگو تنها وسیلهای برای انتقال اطلاعات نیست، بلکه راهی برای ایجاد ارتباط عاطفی، شناخت نیازها، حل مشکلات و تقویت احساس ارزشمندی فرزند است. کودکی که احساس میکند والدینش به حرفهای او گوش میدهند، احساساتش را جدی میگیرند و بدون تحقیر و سرزنش با او صحبت میکنند، معمولاً فرصت بیشتری برای رشد اعتمادبهنفس و مهارتهای اجتماعی پیدا میکند. در مقابل، بیتوجهی به سخنان کودک، تمسخر احساسات، مقایسه مداوم با دیگران یا تبدیل هر گفتگو به سرزنش، میتواند باعث شود کودک بهتدریج از بیان افکار و مشکلات خود فاصله بگیرد. بنابراین، گفتگوی مؤثر در خانواده را میتوان یکی از پایههای مهم تربیت سالم دانست؛ مهارتی که نهتنها رابطه والدین و فرزندان را عمیقتر میکند، بلکه زمینه را برای رشد عاطفی، اجتماعی و روانی آنان فراهم میسازد. گفتگوی مؤثر چیست؟ گفتگو به معنای صحبت کردن صرف با فرزند نیست. در یک گفتگوی سالم، والدین تلاش میکنند بشنوند، درک کنند، پاسخ مناسب بدهند و به احساسات فرزند خود احترام بگذارند. ممکن است کودک درباره موضوعی صحبت کند که از نگاه بزرگسالان ساده یا کماهمیت باشد، اما همان موضوع برای کودک بسیار مهم باشد. گفتگوی مؤثر زمانی شکل میگیرد که کودک بتواند بدون ترس از تحقیر یا واکنش شدید، افکار و احساسات خود را بیان کند. والدین نیز به جای اینکه فوراً قضاوت یا راهحل ارائه کنند، ابتدا تلاش میکنند بفهمند فرزندشان چه احساسی دارد و چرا چنین احساسی پیدا کرده است. برای مثال، اگر کودک بگوید: «من در مدرسه هیچ دوستی ندارم»، پاسخ مناسب لزوماً این نیست که گفته شود: «اینطور نیست، تو زیادی حساس هستی.» بهتر است والد با آرامش بپرسد: «چه اتفاقی افتاده که چنین احساسی داری؟» همین پرسش ساده میتواند دریچهای برای یک گفتگوی عمیقتر باشد. شنیدهشدن؛ نیاز مهم فرزندان یکی از نیازهای اساسی کودکان و نوجوانان این است که احساس کنند دیده و شنیده میشوند. وقتی والدین با دقت به فرزند خود گوش میدهند، در واقع به او پیام میدهند که «حرفها و احساسات تو برای من اهمیت دارد.» شنیدن فعال به این معناست که والد هنگام صحبت فرزند، توجه خود را به او اختصاص دهد، سخنانش را بیدلیل قطع نکند و پیش از قضاوت، تلاش کند او را بفهمد. حتی در مواقعی که والد با نظر فرزند موافق نیست، میتواند احساس او را درک کند و به آن احترام بگذارد. این موضوع بهتدریج به کودک کمک میکند احساس ارزشمندی بیشتری داشته باشد. کودکی که میداند میتواند در خانه درباره نگرانیها، شکستها و حتی اشتباهات خود صحبت کند، معمولاً آمادگی بیشتری برای درخواست کمک در زمان نیاز خواهد داشت. تأثیر گفتگو بر اعتمادبهنفس اعتمادبهنفس فقط از موفقیتهای تحصیلی یا تواناییهای فردی به وجود نمیآید. نوع برخورد خانواده نیز نقش مهمی در شکلگیری تصویر ذهنی کودک از خودش دارد. وقتی والدین به جای تمرکز دائمی بر اشتباهات، تلاش و پیشرفت فرزند را نیز میبینند و درباره آن صحبت میکنند، کودک یاد میگیرد که ارزش او تنها به نتیجه کارها وابسته نیست. جملاتی مانند «دیدم برای این کار تلاش کردی» یا «اشتباهات قابل اصلاح است، بیا با هم راهش را پیدا کنیم» میتوانند به کودک نشان دهند که شکست یا اشتباه، پایان راه نیست. گفتگو باید فرصتی برای آموزش و رشد باشد، نه وسیلهای برای تخلیه خشم و سرزنش. کودکی که در فضای گفتگو احساس امنیت میکند، راحتتر تواناییها و ضعفهای خود را میپذیرد و برای بهتر شدن تلاش میکند. نقش گفتگو در سلامت روان فرزندان کودکان نیز مانند بزرگسالان با احساساتی مانند ترس، نگرانی، خشم، غم و ناامیدی روبهرو میشوند، اما همیشه نمیدانند چگونه این احساسات را بیان یا مدیریت کنند. گفتگوی سالم خانوادگی به کودک کمک میکند احساسات خود را بشناسد و برای بیان آنها واژههای مناسبی پیدا کند. وقتی والدین به کودک میآموزند که ناراحتی یا ترس داشتن طبیعی است، کودک کمتر احساسات خود را پنهان میکند. همچنین، گفتگو درباره مشکلات میتواند به خانواده کمک کند نشانههای نگرانی یا فشار روانی را زودتر تشخیص دهد و در صورت نیاز از کمک تخصصی استفاده کند. به همین دلیل، ایجاد فضایی امن برای صحبت کردن میتواند یکی از عوامل حمایتکننده از سلامت روان فرزندان باشد. خانهای که در آن کودک میتواند بدون ترس از قضاوت درباره احساساتش صحبت کند، برای او احساس امنیت و آرامش بیشتری ایجاد میکند. اشتباهات رایج والدین در گفتگو با فرزندان گاهی والدین قصد دارند به فرزند خود کمک کنند، اما شیوه گفتگو نتیجهای برخلاف انتظارشان ایجاد میکند. برخی از اشتباهات رایج عبارتاند از: مقایسه کردن: مقایسه کودک با خواهر، برادر، همصنفی یا سایر کودکان میتواند احساس ناکافی بودن را در او ایجاد کند. قطع کردن صحبت: وقتی والد اجازه نمیدهد کودک حرف خود را کامل کند، ممکن است کودک احساس کند نظرش اهمیت ندارد. کوچک شمردن احساسات: جملههایی مانند «این که چیزی نیست» یا «برای این موضوع گریه نکن» ممکن است کودک را از بیان احساسات خود دور کند. نصیحت بیش از اندازه: گاهی کودک پیش از آنکه به راهحل نیاز داشته باشد، به شنیدهشدن نیاز دارد. تهدید و ترساندن: استفاده مداوم از ترس و تهدید ممکن است باعث شود کودک مشکلاتش را پنهان کند. صحبت کردن در زمان عصبانیت: گفتگو هنگام خشم شدید معمولاً به حل مسئله کمک نمیکند و ممکن است به مشاجره تبدیل شود. تفاوت نصیحت کردن با گفتگوی مؤثر یکی از نکات مهم در تربیت فرزندان این است که والدین میان نصیحت و گفتگو تفاوت قائل شوند. در نصیحت معمولاً یک نفر صحبت میکند و دیگری باید گوش دهد، اما گفتگو دوطرفه است. برای مثال، اگر نوجوان در انجام تکالیف مدرسه کوتاهی کرده باشد، گفتن جمله «تو باید بیشتر درس بخوانی» شاید اطلاعات جدیدی به او ندهد. گفتگوی مؤثر میتواند با پرسشی مانند «چه چیزی باعث شد نتوانی تکالیفت را انجام بدهی؟» آغاز شود. ممکن است مشکل واقعی خستگی، نگرانی، دشواری درس یا مسئلهای دیگر باشد. پرسش مناسب به والد کمک میکند علت مشکل را پیدا کند و به فرزند فرصت میدهد در حل مسئله مشارکت داشته باشد. چگونه گفتگوی مؤثر را در خانواده تقویت کنیم؟ برای ایجاد ارتباط بهتر، لازم نیست والدین همیشه زمان زیادی در اختیار داشته باشند. حتی چند دقیقه گفتگوی باکیفیت در طول روز میتواند ارزشمند باشد. برخی راهکارهای کاربردی عبارتاند از: هنگام صحبت فرزند، تا حد امکان تلفن همراه و عوامل حواسپرتی را کنار بگذارید. اجازه دهید فرزند صحبت خود را کامل کند. پیش از ارائه راهحل، تلاش کنید احساس او را درک کنید. درباره اتفاقات روزانه، سؤالهای ساده و باز بپرسید. به جای تمرکز دائمی بر اشتباهات، تلاشها و پیشرفتهای او را نیز ببینید. هنگام اختلافنظر، با احترام صحبت کنید. احساسات کودک را مسخره یا بیاهمیت جلوه ندهید. اگر اشتباه کردید، از عذرخواهی کردن نترسید؛ این کار خود یک آموزش مهم برای کودک است. فضایی ایجاد کنید که فرزند بداند میتواند درباره مشکلاتش با والدین صحبت کند. نقش والدین بهعنوان الگوی رفتاری کودکان بسیاری از مهارتهای ارتباطی را از رفتار والدین یاد میگیرند. اگر والدین هنگام اختلافنظر با احترام صحبت کنند، به یکدیگر گوش دهند و از توهین و تحقیر دوری کنند، کودک نیز بهتدریج همین الگو را در روابط خود میآموزد. بنابراین، آموزش مهارت گفتگو تنها از طریق توصیه کردن اتفاق نمیافتد؛ رفتار خود والدین یکی از قدرتمندترین روشهای آموزش است. کودکی که در محیطی همراه با احترام و شنیدن رشد میکند، فرصت بیشتری برای یادگیری ارتباط سالم با دیگران خواهد داشت. گفتگو؛ پلی میان والدین و فرزندان با افزایش سن، نیاز فرزندان به استقلال بیشتر میشود و ممکن است والدین احساس کنند کودک یا نوجوانشان دیگر مانند گذشته با آنها صحبت نمیکند. در چنین شرایطی، فشار آوردن یا بازجویی مداوم معمولاً نتیجه مطلوبی ندارد. بهتر است والدین از سالهای کودکی رابطهای ایجاد کنند که بر اعتماد و احترام متقابل استوار باشد. اگر کودک بداند که بیان یک مشکل لزوماً با خشم، تنبیه یا تحقیر روبهرو نمیشود، احتمال بیشتری دارد که در سالهای بعد نیز والدین را یکی از افراد قابل اعتماد زندگی خود بداند. اعتماد، چیزی نیست که ناگهان در دوران نوجوانی ساخته شود؛ بلکه نتیجه سالها شنیدن، احترام گذاشتن و ایجاد احساس امنیت در رابطه میان والدین و فرزندان است. نتیجهگیری گفتگوی والدین با فرزندان یکی از سادهترین، اما مؤثرترین ابزارهای تربیتی است. یک گفتگوی سالم میتواند به کودک کمک کند احساس ارزشمندی بیشتری داشته باشد، اعتمادبهنفس خود را تقویت کند و به جای پنهانکاری، برای کمک گرفتن اقدام کند. البته گفتگوی مؤثر به معنای موافقت همیشگی والدین با فرزندان نیست. والدین همچنان باید قوانین و مرزهای مشخصی داشته باشند و در جای مناسب، رفتار نادرست را اصلاح کنند؛ اما این کار میتواند همراه با احترام، توضیح و شنیدن دیدگاه فرزند انجام شود. در نهایت، خانوادهای که در آن اعضا به حرفهای یکدیگر گوش میدهند، احساسات هم را جدی میگیرند و اختلافها را با گفتگو حل میکنند، محیط مناسبتری برای رشد عاطفی و شخصیتی فرزندان فراهم میسازد. گاهی چند دقیقه شنیدن با حوصله، تأثیری بر کودک میگذارد که دهها نصیحت نمیتواند جای آن را بگیرد. نویسنده: سحر یوسفی
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.