برچسب: زنان و دختران

1 روز قبل - 104 بازدید

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که جسد سر‌بُریده‌ی یک زن در مسیر جاده‌ی ابریشم، از مربوطات مرکز این شهر پیدا شده است. دست‌کم دو منبع گفته‌اند که این جسد صبح امروز (سه‌شنبه، ۱۵ ثور) در جاده‌ی ابریشم پیدا شده و باعث نگرانی گسترده در میان باشندگان منطقه شده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که جسد توسط شماری از باشندگان این ساحه در کنار جاده مشاهده و آنان موضوع را به نیروهای امنیتی مربوطه اطلاع داده‌اند. منبع در مورد هویت و انیگزه‌ی قتل این زن جزییات ارائه نکرده است. مسوولان محلی در ولایت هرات تا اکنون در این مورد چیزی به رسانه‌ها نگفته‌اند. پیشتر نیز یک زن جوان به شکل فجیع در ولسوالی پسابند غور به قتل رسید که نگرانی‌ها را نسبت به وضعیت زنان افزایش داده است. قابل ذکر است که از زمان تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، موارد متعددی از قتل زنان به‌دست اعضای خانواده‌های‌شان از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


2 روز قبل - 66 بازدید

کوچه از همان صبح زود بیدار می‌شد، اما نه با صدای خنده و رفت‌وآمدی که نشانه‌ی زندگی باشد، بلکه با صداهای خفه و محتاط؛ درهایی که آهسته باز و بسته می‌شدند، زن‌هایی که دبه‌های آب را با احتیاط می‌کشیدند و کودکانی که انگار از همان کودکی یاد گرفته بودند زیاد دیده نشوند. در یکی از همین پس‌کوچه‌های خاک‌گرفته‌ی کابل، خانه‌ای بود که بیشتر به یک اتاق فرسوده شباهت داشت تا جایی برای زندگی؛ سقفش ترک برداشته بود، دیوارهایش نم‌کشیده و دروازه‌اش زنگ‌زده بود. در همان خانه، دختری زندگی می‌کرد که سرنوشتش پیش از آن‌که خودش بتواند برایش تصمیم بگیرد، رقم خورده بود؛ دختری به نام «شبانه»؛ قصه‌اش شبیه صدها روایت ناگفته‌ی دیگر در همین شهر، همین کوچه‌ها و همین سکوت‌ها بود. شبانه بیست سال داشت، اما چهره‌اش نشان می‌داد سال‌ها بیشتر از سنش زیسته است؛ نه زندگی به معنای رشد و تجربه، بلکه به معنای تحمل و کنار آمدن با چیزهایی که هیچ دختری در آن سن نباید با آن روبه‌رو شود. او در خانواده‌ای به دنیا آمده بود که فقر در آن مانند سایه‌ای دائمی حضور داشت. پدرش سال‌ها در کارهای شاقه کار کرده بود؛ از ساختمان‌سازی تا باربری در بازار، اما هیچ‌گاه نتوانسته بود زندگی را از لبه‌ی سقوط دور کند. قرض‌ها یکی پس از دیگری جمع شده بودند؛ برای درمان بیماری، برای زمستان‌های سرد، برای روزهایی که کار نبود و نان هم پیدا نمی‌شد. در چنین خانه‌ای، آرزوها معمولاً فرصت رشد پیدا نمی‌کنند، اما شبانه هنوز در دلش چیزی داشت؛ میل خاموشی برای بیرون رفتن از این وضعیت، برای درس خواندن، برای داشتن زندگی‌ای که در آن انتخاب معنا داشته باشد. اما در واقعیت‌های سختی که بسیاری از خانواده‌ها در افغانستان با آن روبه‌رو هستند، انتخاب اغلب به واژه‌ای بی‌معنا تبدیل می‌شود. وقتی قرض‌ها بالا می‌گیرد و راهی برای پرداخت باقی نمی‌ماند، تصمیم‌هایی گرفته می‌شود که بیشتر شبیه معامله‌اند تا انتخاب. برای پدر شبانه نیز همین اتفاق افتاد. او در برابر مردی قرار گرفت که نه با نیت ساختن زندگی مشترک، بلکه با حساب‌وکتاب دقیق آمده بود؛ مردی چهل‌وپنج‌ساله، دارای همسر و کودکی سه‌ساله، که پیشنهادی ساده اما ویرانگر داد: بخشش قرض‌ها در برابر ازدواج با شبانه. در آن شب، وقتی موضوع در خانه مطرح شد، سکوتی سنگین همه‌جا را گرفت. مادر اشک می‌ریخت اما صدایش درنمی‌آمد، پدر از نگاه کردن به چشمان دخترش فرار می‌کرد، و شبانه در گوشه‌ای نشسته بود؛ چشمانی که انگار در همان لحظه همه‌ی رویاهایش را بدرقه می‌کردند. هیچ‌کس از او نپرسید چه می‌خواهد یا چه احساسی دارد. در آن شرایط، رضایت او اهمیتی نداشت؛ مسئله زنده ماندن خانواده بود، نه آینده‌ی یک دختر. و شبانه، بی‌آن‌که چیزی بگوید، پذیرفت؛ یا شاید بهتر است گفت: وادار به پذیرش شد. مراسم، بیشتر شبیه گردهمایی‌ای بی‌روح بود تا عروسی. نه موسیقی‌ای، نه لبخندی از دل، نه نشانی از امید. لباس سفید بر تن شبانه، بیش از آن‌که آغاز باشد، شبیه نشانه‌ای از پایان بود. وقتی از خانه بیرون رفت، تنها یک‌بار پشت سرش نگاه کرد؛ نگاهی کوتاه اما پر از ناگفته‌ها. شاید در همان لحظه بخشی از وجودش برای همیشه در همان خانه جا ماند. خانه‌ی شوهرش در یکی از همان کوچه‌های تنگ کابل قرار داشت؛ جایی که دیوارها بلند بودند و نور به سختی به داخل می‌رسید. فضا سنگین بود، گویی سال‌ها خشونت و سکوت در دیوارها نفوذ کرده باشد. زن اول مرد هنوز در آن خانه زندگی می‌کرد؛ زنی که روزگاری شاید شبیه شبانه بوده، اما اکنون به حضوری خاموش تبدیل شده بود. نگاهش به شبانه نه خصومت داشت و نه مهربانی؛ فقط تهی بود، شبیه کسی که دیگر هیچ انتظاری از زندگی ندارد. روزهای نخست برای شبانه با ترس و تلاش برای سازگاری گذشت. زودتر از همه بیدار می‌شد، خانه را تمیز می‌کرد، غذا آماده می‌ساخت و حتی نفس کشیدنش را هم کنترل می‌کرد تا مزاحم نباشد. اما در خانه‌ای که خشونت به بخشی از ساختار آن تبدیل شده، هیچ تلاشی کافی نیست. شوهرش مردی بود که خشم را بی‌مقدمه نشان می‌داد؛ صدایش ناگهان بالا می‌رفت و دست‌هایش بدون تردید فرود می‌آمدند. بهانه‌ها گاهی کوچک بودند و گاهی نامعلوم، اما نتیجه همیشه یکسان بود: لت‌وکوب، تحقیر و سکوت. در این میان، تنها روشنایی کوچک زندگی شبانه، کودک سه‌ساله‌ای بود که در همان خانه زندگی می‌کرد؛ پسری از زن اول مرد. او اغلب ساکت بود و در گوشه‌ای می‌نشست. شاید به شبانه نزدیک شد چون در میان آن همه سردی، تنها کسی که به او لبخند می‌زد همین دختر جوان بود. شبانه برایش قصه می‌گفت، برایش غذا می‌گذاشت و شب‌ها کنارش می‌نشست تا نترسد. در دلش حسی شبیه مادری شکل گرفته بود؛ حسی کوتاه اما واقعی، که تنها معنای قابل‌تحمل آن روزها بود. اما حتی این حس نیز نتوانست او را از واقعیت خانه محافظت کند. روز پنجم، همه‌چیز به نقطه‌ی بی‌بازگشت رسید. روزی که مانند دیگر روزها آغاز شد، با کارهای تکراری و خستگی. اما وقتی مرد به خانه آمد، چیزی در نگاهش بود که ترس را در دل شبانه زنده کرد؛ خشمی سنگین‌تر از همیشه. بهانه‌ای کوچک کافی بود تا فریادها آغاز شود. شبانه تلاش کرد توضیح بدهد، اما کلماتش در میان صداها گم شدند. مرد جلو آمد. فاصله کوتاه شد. دستش بالا رفت. ضربه‌ها یکی پس از دیگری فرود آمدند؛ بی‌وقفه و بی‌رحم. شبانه به دیوار رسید، راهی برای عقب‌نشینی نداشت. کودک در گوشه‌ای ایستاده بود، با چشمانی وحشت‌زده و ناتوان. آخرین ضربه به سر شبانه خورد. برخورد با دیوار، صدایی کوتاه داشت؛ صدایی که برای او پایان بود. روی زمین افتاد، بی‌حرکت. خون آرام از پیشانی‌اش جاری شد. او را با شتاب به شفاخانه رساندند، اما زمان بازنمی‌گشت. داکتران از آسیب شدید مغزی و خون‌ریزی داخلی گفتند؛ امیدی کم‌رنگ. شبانه به کُما رفت؛ میان بودن و نبودن. پنج روز گذشت. مادرش آمد و بی‌صدا گریه کرد. پدرش بیرون ایستاد و سکوت کرد. هیچ‌کس آن فاصله میان زندگی و مرگ را پر نکرد. در روز پنجم، نفس‌هایش آرام شد و سپس متوقف گشت؛ بی‌خداحافظی، بی‌کلمه‌ای، بی‌فرصتی برای ماندن. خبر مرگش به کوچه رسید. زن‌ها جمع شدند، آه کشیدند، گفتند «بیچاره»، و سپس زندگی ادامه یافت؛ همان‌طور که همیشه ادامه پیدا می‌کند. کودک سه‌ساله در همان خانه ماند؛ با همان دیوارها، همان سکوت و همان پدر. شاید در ذهنش تصویری مبهم از مهربانی شبانه باقی بماند. او در گورستانی ساده دفن شد؛ بدون حرفی از آرزوهایش، بدون روایتی از آینده‌ای که هرگز فرصت نداشت. و حقیقت تلخ این است که شبانه تنها یک نام نیست. در بسیاری از گوشه‌های این سرزمین، چنین روایت‌هایی در سکوت تکرار می‌شوند؛ زیر سایه فقر، قرض و ساختارهایی که انتخاب را از زنان می‌گیرند. شبانه رفت، اما سکوتی که از او باقی مانده، هنوز در همان کوچه جریان دارد؛ سکوتی پر از حرف‌هایی که هیچ‌گاه گفته نشدند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 روز قبل - 47 بازدید

رسانه‌ها گزارش داده‌اند که نرخ مشارکت نیروی کار زنان در عربستان سعودی در کم‌تر از یک دهه‌ی اخیر، ۱۸ درصد افزایش یافته است. عرب‌نیوز گزارش داده است که نیروی کار زنان از ۱۷ درصد در ۲۰۱۷ میلادی به نزدیک به ۳۵ درصد در سال‌های اخیر افزایش یافته است. در گزارش آمده است که این تغییر، بازتابی از اصلاحات گسترده‌ای زیر نام «چشم‌انداز ۲۰۳۰» است که دسترسی به فرصت‌های شغلی را در بخش‌های مختلف، از جمله ساخت‌وساز، مهندسی و مدیریت پروژه گسترش داده است. عرب‌نیوز به نقل از مها المطلق، بنیان‌گذار شرکت Bureau Bayn در عربستان نوشته است که نقش زنان اکنون زا حضور فراتر رفته و به اثرگذاری رسیده است. به گفته‌ی او، اکنون زنان نه تنها در اجرا بلکه در شکل‌دهی پروژه‌ها نیز نقش فعال دارند. در حالی نیروی کار زنان در عربستان افزایش یافته است که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 101 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد برای افغانستان در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که در جریان ۲۰۲۵ میلادی به بیش از ۲۰ میلیون تن که ۶۰ درصد آن‌ها زنان بودند، مراقبت‌های اولیه‌ی صحی ارائه کرده است. این نهاد امروز (دوشنبه، ۱۴ ثور) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که در این میان به پنج میلیون و ۶۰۰ هزار کودک زیر پنج سال و یک میلیون و ۴۰۰ هزار نوزاد در سراسر افغانستان خدمات صحی فراهم شده است. در اعلامیه آمده است که افغانستان در بخش ارائه‌ی خدمات درمانی، به شکل جدی به کمک‌های جامعه‌ی جهانی مانند یونیسف و سازمان جهانی بهداشت وابسته است. بر اساس آمار وزارت صحت حکومت سرپرست، شفاخانه‌ها و مرکزهای درمانی دولتی، تنها به سه درصد شهروندان خدمات درمانی ارائه می‌کند. قابل ذکر است که افغانستان از جمله کشورهایی است که با میزان بالای مرگ‌ومیر مادران و نوزادان روبرو است. کم‌بود امکانات صحی، دسترسی محدود به آموزش‌های تخصصی و فاصله‌ی زیاد روستاها تا مرکزهای درمانی، چالش‌های جدی در ارایه‌ی خدمات به مادران باردار ایجاد کرده است. در بسیاری از مناطق، زنان در خانه یا درمانگاه‌های کوچک زایمان می‌کنند و قابله‌ها اغلب با امکانات اندک و بدون دسترسی فوری به راهنمایی‌های تخصصی کار می‌کنند.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 90 بازدید

منابع محلی از ولایت فراه می‌گویند که یک زن در ولسوالی «بکوا» این ولایت توسط شوهرش به شکل بسیار فجیع به قتل رسیده است. دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که این رویداد روز (شنبه، ۱۲ ثور) بعد از مشاجره لفظی میان این زن و شوهر رخ داده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که شوهر این زن پس از انجام قتل از ساحه متواری شده است. به گفته‌ی منبع، دلیل و انگیزه‌ی این قتل مشکلات خانوادگی عنوان شده است. مسوولان محلی نیز در مورد آن ابراز نظر نکرده‌اند. پیشتر نیز یک زن جوان به شکل فجیع در ولسوالی پسابند غور به قتل رسید که نگرانی‌ها را نسبت به وضعیت زنان افزایش داده است. قابل ذکر است که از زمان تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، موارد متعددی از قتل زنان به‌دست اعضای خانواده‌های‌شان از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 70 بازدید

همزمان با تداوم بحران اقتصادی و افزایش محدودیت‌ها بر کار زنان، صندوق امانی ویژه‌ی سازمان ملل متحد برای افغانستان، بر نیاز فوری به فرصت‌های کاری و حمایت از ایجاد کسب‌وکارهای کوچک برای زنان و دختران در افغانستان تاکید کرده است. این نهاد با نشر اعلامیه‌ای خواستار توجه بیشتر به نیازهای معیشتی زنان و دختران در افغانستان شده است. صندوق امانی ویژه‌ی سازمان ملل متحد به نقل از زنی به نام راحله نوشته است: «من شغل ندارم. تنها چیزی که می‌خواهم یک فرصت برای کارکردن یا راه‌اندازی یک کسب‌وکار کوچک است.» این نهاد افزوده است که روایت راحله بازتاب‌دهنده‌ی وضعیت بسیاری از خانواده‌ها و زنان در افغانستان است که با مشکل‌های اقتصادی و محدودیت فرصت‌های کاری روبرو هستند. این نهاد در ادامه تاکید کرده است که با فراهم‌شدن زمینه‌های مناسب، امکان بهبود شرایط و ایجاد تغییر در زندگی این افراد وجود دارد. همچنین این نهاد، بر حمایت از بی‌جاشدگان داخلی، بازگشت‌کنندگان، زنان، دختران، جوانان و افراد دارای معلولیت تاکید کرده و افزوده است که ایجاد راه‌حل‌های محلی و نوآورانه می‌تواند به راه‌اندازی کسب‌وکارهای کوچک و بازسازی جوامع کمک کند. قابل ذکر است که افغانستان در سال‌های اخیر با بحران اقتصادی و انسانی گسترده‌ای مواجه بوده است. بی‌کاری، کاهش فرصت‌های درآمدی و افزایش شمار بی‌جاشدگان داخلی از جمله چالش‌های اصلی به‌شمار می‌روند. نهادهای بین‌المللی بارها بر ضرورت حمایت از برنامه‌های معیشتی و توسعه‌ای، به‌ویژه برای زنان و گروه‌های آسیب‌پذیر، تاکید کرده‌اند. در حالی سازمان ملل بر کسب‌وکار زنان تاکید می‌کند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 70 بازدید

رسانه‌های اتریشی گزارش داده‌‌اند که یک مرد افغانستانی در اتریش همسر خود را ۱۳ ضربه چاقو زخمی کرده و زمانی که دختر و پسر جوانش مداخله کردند آن‌ها را نیز زخمی کرده است. پولیس وین با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این رویداد وحشتناک در منطقه دوناوشتات رخ داده است و یک مرد ۴۶ ساله، همسر ۴۴ ساله خود را با تیغ ۱۰ سانتی‌متری چاقو، ۱۳ ضربه می‌زند. پولیس در ادامه تاکید کرده است، زمانی که دختر و پسر جوان او برای حمایت از مادرشان مداخله می‌کنند، مرد بر فرزندانش نیز حمله کرده و آنان را زخمی کرده است. همچنین در اعلامیه آمده است که دختر ۲۶ ساله از ناحیه دست و پسر ۲۳ ساله از ناحیه پا زخمی شده‌اند. این مرد توسط ماموران پولیس در محل رویداد بازداشت شد و در نخستین بازجویی به جرم خود اعتراف کرد. پولیس در مورد انگیزه این مرد چیزی نگفته است. اسناد نشان می‌دهد که این خانواده اکنون همگی شهروند اتریش اما در اصل، اهل افغانستان هستند. در گزارش آمده است که زن ۴۴ ساله با جراحات شدید به شفاخانه منتقل شد. پزشکان برای نجات جان او تلاش کردند که اکنون از خطر مرگ نجات یافته است. دو فرزندش نیز تحت درمان پزشکی قرار گرفتند. در اعلامیه آمده است که مرد مهاجم به یک مرکز اصلاح و تربیت منتقل و حکم منع تعقیب و ممنوعیت موقت حمل سلاح علیه او صادر شده است.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 69 بازدید

منابع محلی از ولایت هلمند می‌‌گویند که جسد یک زن در ولسوالی سنگین این ولایت پیدا شده است. دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که جسد این زن در حالی که با یک چادر سیاه پیچیده شده بود، صبح دیروز (شنبه، ۱۲ ثور) از داخل یک کانال آب در ولسوالی سنگین پیدا شده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که تا اکنون هویت این زن و چگونگی قتل او روشن نیست. به گفته‌ی منبع، باشندگان محل پس از پیدا کردن جسد این زن، آن را به شفاخانه‌ دولتی ولسوالی سنگین منتقل کردند. مسوولان محلی حکومت سرپرست در ولایت هلمند تا اکنون در این مورد اظهارنظر نکرده‌اند. پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 141 بازدید

فعالان حقوق زن می‌گویند که یک زن جوان ۱۸ ساله در ولسوالی پسابند ولایت غور، پس از لت‌وکوب شدید و ریختن آب جوش توسط اعضای خانواده‌اش، جان باخته است. صنم کبیری، فعال حقوق زن با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که فرزانه، فرزند جمعه‌ و باشنده‌ی قریه جبیر ولسوالی پسابند، توسط شماری از اعضای خانواده شوهرش به قتل رسیده است. وی در ادامه تاکید کرده است که تنها یک سال از ازدواجش این زن جوان می‌گذشت و مادر یک کودک خردسال نیز بود، در پی خشونت شدید جان باخته است. در ادامه آمده است که فرزانه پیش از مرگ مورد لت‌وکوب شدید قرار گرفته و سپس آب جوش بر بدنش ریخته شده است. این فعال حقوق زن تاکید کرد که این رویداد در پنجم ثور سال روان رخ داده است؛ اما تا اکنون مقام‌های محلی طالبان در این مورد و بازداشت عاملان اظهارنظری نکرده‌اند. او می‌گوید که در این رویداد شش تن دست داشته اما اینکه آنا بازداشت شده یا خیر، جزییات نداده است. این فعال حقوق زنان می‌گوید که این رویداد تکان‌دهنده، بار دیگر چهره‌ی خشونت سیستماتیک علیه زنان را در جامعه نشان می‌دهد؛ جایی که یک زن جوان، در اوج جوانی و مادری، قربانی بی‌رحمی و بی‌عدالتی می‌شود. او افزود که فرزانه تنها یک نام نیست؛ او نماد صدها زنی‌ست که در سکوت و بی‌پناهی، قربانی خشونت می‌شوند. صدای او را خاموش کردند، اما روایتش باید شنیده شود.

ادامه مطلب


5 روز قبل - 86 بازدید

در یکی از کوچه‌های خاکی و کم‌رفت‌وآمد شهر هرات، جایی که دیوارهای کاه‌گلی هنوز رازهای بسیاری را در سینه پنهان کرده‌اند و شب‌ها زودتر از هر جای دیگر فرود می‌آیند، زنی زندگی می‌کند که سرگذشتش نه با فریاد، بلکه با سکوتی طولانی و فرساینده نوشته شده است. نامش را بگذاریم «شکیلا»؛ زنی که شش سال پیش، با دلی سرشار از امید و چشمانی روشن از رؤیا، قدم به خانه‌ای گذاشت که گمان می‌کرد قرار است پناهگاهش باشد؛ جایی برای محبت، صمیمیت و شاید روزی صدای خنده کودکی که به زندگی‌اش معنا ببخشد. آرزوهای شکیلا ساده بود؛ نه خانه‌ای بزرگ می‌خواست و نه زندگی‌ای تجملی. تنها می‌خواست دوست داشته شود و در کنار مردی که انتخاب کرده بود ـ یا برایش انتخاب شده بود ـ احساس امنیت کند. سال‌های نخست زندگی‌شان، هرچند خالی از دشواری نبود، اما برای شکیلا قابل تحمل و گاه دلگرم‌کننده بود. شوهرش در آن سه سال اول، مردی به نظر می‌رسید که می‌خواهد زندگی را بسازد. گاهی با دست خالی به خانه می‌آمد، اما با لبخند؛ گاهی خسته بود، اما برای او وقت می‌گذاشت. شب‌ها کنار هم می‌نشستند، چای می‌نوشیدند و از روزی که گذشته بود سخن می‌گفتند. شکیلا در همان لحظه‌های کوچک، آینده‌ای بزرگ برای خود می‌ساخت؛ آینده‌ای که در آن کودکی میانشان می‌دوید، او را «مادر» صدا می‌کرد و مردی که کنارش نشسته بود، با افتخار به آن زندگی نگاه می‌کرد. او با همین خیال‌ها روزها را می‌گذراند و شب‌ها با امید فردایی بهتر به خواب می‌رفت. اما زمان گذشت و آنچه باید می‌آمد، نیامد. سه سال از ازدواجشان گذشته بود و هنوز خانه‌شان صدای کودکی را نشنیده بود. در آغاز، شکیلا چندان به این موضوع نمی‌اندیشید. با خود می‌گفت هنوز وقت هست، خدا بزرگ است و هر چیز در زمان خودش رخ می‌دهد. اما جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کرد، مجال نادیده گرفتن این مسئله را به او نمی‌داد. نگاه‌های مردم، حرف‌های فامیل و کنایه‌های زنان همسایه، همه چون سوزن‌هایی بودند که هر روز در قلبش فرو می‌رفتند. هر بار که به مهمانی می‌رفت، کسی پیدا می‌شد که با لبخندی مصنوعی بپرسد: «هنوز بچه‌دار نشدید؟» یا با لحنی ظاهراً دلسوزانه اما آکنده از سرزنش بگوید: «دکتر رفتی؟ شاید مشکلی داشته باشی.» شکیلا هر بار لبخندی می‌زد، سر به زیر می‌انداخت و چیزی نمی‌گفت، اما در درونش طوفانی برپا می‌شد. بارها از شوهرش خواست با هم نزد داکتر بروند تا دلیل این ماجرا روشن شود، اما مرد همیشه بهانه‌ای می‌آورد. گاهی می‌گفت: «لازم نیست»، گاهی می‌گفت: «خدا خودش می‌دهد» و گاهی با عصبانیت بحث را پایان می‌داد. شکیلا آن روزها این رفتار را به حساب غرور مردانه یا بی‌اعتنایی می‌گذاشت و بیشتر سکوت می‌کرد؛ زیرا از کودکی آموخته بود زن باید صبر کند، تحمل کند و زندگی را حفظ نماید. اما تغییرات به همین‌جا ختم نشد. از سال سوم به بعد، رفتار شوهرش آرام‌آرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه مانند چراغی که کم‌کم نورش را از دست می‌دهد. دیگر کمتر با او سخن می‌گفت، کمتر به چشمانش نگاه می‌کرد و لبخندهایی که زمانی مایه دلگرمی شکیلا بود، آرام‌آرام محو شد. شکیلا ابتدا این تغییر را جدی نگرفت. با خود می‌اندیشید شاید خسته است، شاید گرفتار مشکلات کاری شده، شاید فشار زندگی بر او سنگینی می‌کند. تلاش کرد مهربان‌تر باشد، بیشتر سکوت کند، کمتر سؤال بپرسد؛ شاید همه چیز دوباره مانند گذشته شود. اما نشد. سال چهارم، فاصله‌ای میانشان افتاد که دیگر نمی‌شد نادیده‌اش گرفت. آنان دیگر نه چون دو همسر، بلکه مانند دو غریبه زیر یک سقف زندگی می‌کردند. سخنانشان کوتاه و بی‌روح شده بود، نگاه‌ها خالی از احساس و شب‌ها سرد و طولانی. شکیلا گاهی در تاریکی شب، وقتی مرد خواب بود، به چهره‌اش خیره می‌شد و از خود می‌پرسید: «چه شد که این‌قدر تغییر کرد؟» اما پاسخی نمی‌یافت. در این میان، فشار نداشتن فرزند هر روز سنگین‌تر می‌شد. دیگر تنها یک سؤال ساده نبود؛ به اتهامی تبدیل شده بود که همه انگشت‌ها را به سوی او نشانه می‌رفت. حتی در خانواده شوهرش نگاه‌ها عوض شده بود. گاه سخنانی می‌شنید که مستقیم نبود، اما معنایش روشن بود: «زن اگر بچه نداشته باشد، چه ارزشی دارد؟» این جمله‌ها چون خوره به جانش افتاده بود. سال پنجم، شکیلا به نقطه‌ای رسید که دیگر نتوانست تحمل کند. روزی، پس از مهمانی‌ای که بار دیگر در آن آماج سؤال و کنایه قرار گرفته بود، به خانه آمد، در را بست و برای نخستین بار با صدای بلند گریست. آن شب، وقتی شوهرش بازگشت، با صدایی لرزان از شدت بغض گفت: «بیا برویم داکتر. هرچه هست، باید بفهمیم مشکل چیست.» این بار، برخلاف همیشه، مرد سکوت کرد؛ سکوتی که برای شکیلا عجیب بود. چند روز بعد، سرانجام پذیرفت. روز مراجعه به داکتر، یکی از سنگین‌ترین روزهای زندگی شکیلا بود. در اتاقی کوچک، با دیوارهای سفید و بوی دارو، نشسته بود و دست‌هایش را در هم گره کرده بود. قلبش تند می‌زد و ذهنش لبریز از ترس بود. وقتی نتایج آماده شد، داکتر با لحنی آرام آغاز به سخن کرد، اما جمله‌ای که بر زبان آورد، جهان شکیلا را در یک لحظه فرو ریخت: «مشکل از شما نیست... مشکل از همسرتان است.» برای چند ثانیه، همه چیز متوقف شد. صداها دور شدند، تصویرها تار گشتند و تنها یک سؤال در ذهنش شکل گرفت. به شوهرش نگاه کرد؛ انتظار داشت تعجب کند، شوکه شود، پرسشی بپرسد. اما چهره مرد بی‌تفاوت بود، گویی این سخن را پیش‌تر شنیده باشد. همین بی‌تفاوتی، بیش از خود خبر، شکیلا را لرزاند. وقتی از کلینیک بیرون آمدند، سکوتی سنگین میانشان حاکم بود. شکیلا دیگر نتوانست خود را نگه دارد. با صدایی لرزان پرسید: «تو از قبل می‌دانستی؟» مرد لحظه‌ای مکث کرد، سپس بی‌آنکه به او نگاه کند، گفت: «بعضی چیزها را لازم نیست همه بدانند.» این جمله، چون ضربه‌ای سهمگین، همه چیز را در وجود شکیلا خرد کرد. در همان لحظه فهمید که نه فقط با یک مشکل، بلکه با دروغی بزرگ زندگی کرده است. از آن روز به بعد، همه چیز بدتر شد. مردی که پیش‌تر تنها سرد شده بود، اکنون خشن شده بود. کوچک‌ترین بهانه‌ای کافی بود تا صدایش بلند شود، فریاد بزند و سکوت‌های طولانی‌اش را با خشم پر کند. گاهی وسایل را به زمین می‌کوبید، گاهی روزها با او سخن نمی‌گفت و گاهی با کلماتی که از هر ضربه‌ای دردناک‌تر بودند، شکیلا را تحقیر می‌کرد. عجیب آنکه هنوز هم او را مقصر جلوه می‌داد، گویی حقیقتی که روشن شده بود، هیچ اهمیتی ندارد. شکیلا دیگر نمی‌دانست چه باید بکند. حقیقت را می‌دانست، اما نمی‌توانست آن را فریاد بزند؛ زیرا در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کرد، سخن زن هرگز به اندازه مرد باور نمی‌شد. اگر چیزی می‌گفت، شاید متهمش می‌کردند، شاید می‌گفتند دروغ می‌گوید، شاید سرزنش بیشتری نصیبش می‌شد. سال ششم، خانه‌ای که زمانی برایش لبریز از امید بود، به جایی بدل شد که هر دیوارش بوی غم می‌داد. دیگر هیچ صمیمیتی باقی نمانده بود. دو انسان در کنار هم زندگی می‌کردند، اما نه حرفی میانشان بود، نه احساسی، نه آینده‌ای. تنها روزها می‌گذشتند، یکی پس از دیگری، بی‌آنکه چیزی تغییر کند. شب‌ها، وقتی همه چیز ساکت می‌شد، شکیلا در گوشه‌ای از اتاق می‌نشست و به زندگی‌اش می‌اندیشید؛ به آن دختر شش سال پیش که چه ساده و امیدوار بود، به لبخندهایی که دیگر وجود نداشتند و به سال‌هایی که اگر حقیقت را می‌دانست، شاید می‌توانست جور دیگری زندگی کند. او نه فقط برای کودکی که هرگز به دنیا نیامد گریه می‌کرد، بلکه برای خودش، برای عمرش و برای اعتمادی که شکسته شده بود. اکنون در جایی ایستاده بود که نه رفتن برایش آسان بود و نه ماندن قابل تحمل. رفتن یعنی روبه‌رو شدن با جامعه، با حرف مردم، با خانواده‌ای که شاید حمایتش نکنند؛ و ماندن یعنی ادامه دادن به زندگی‌ای که هر روز بخشی از وجودش را خاموش‌تر می‌کرد. قصه شکیلا، قصه یک زن تنها نیست. قصه حقیقت‌هایی است که پنهان می‌شوند، قصه دروغ‌هایی که سال‌ها زندگی را شکل می‌دهند و قصه زنانی که در میان همه این‌ها، بی‌صدا می‌شکنند؛ بی‌آنکه کسی صدای شکستنشان را بشنود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب