برچسب: آموزش

15 ساعت قبل - 52 بازدید

هیچ‌کس آن روز را به‌عنوان یک پایان به یاد نمی‌آورد، اما برای زهره، همان روزی که دروازه دانشگاه بسته شد، همه‌چیز آهسته‌آهسته رو به پایان رفت؛ بی‌آن‌که صدایی داشته باشد یا کسی برایش عزاداری کند. روزی که مثل همیشه چادرش را پوشید، کتاب‌هایش را در بکس کهنه‌اش گذاشت و از خانه بیرون شد، با همان عادت تکرارشونده‌ای که سال‌ها در وجودش ریشه دوانده بود. اما وقتی به دروازه رسید، با صفی از دختران روبه‌رو شد؛ دخترانی که نه وارد می‌شدند و نه بازمی‌گشتند، فقط ایستاده بودند. بعضی خاموش، بعضی گریان، و بعضی با نگاه‌هایی که هنوز امید را رها نکرده بود. دروازه بسته بود و هیچ‌کس پاسخ روشنی نمی‌داد. همان‌جا بود که زهره برای نخستین‌بار حس کرد چیزی فراتر از یک روز عادی در حال وقوع است؛ چیزی که قرار است مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد. با این‌حال، هنوز باورش نمی‌کرد. هنوز با خود می‌اندیشید شاید فردا همه‌چیز درست شود، شاید این فقط یک توقف کوتاه باشد، نه آغاز پایانی طولانی. آن روز به خانه بازگشت، اما نه مثل همیشه. قدم‌هایش سنگین بود، نگاهش سرگردان و ذهنش آکنده از پرسش‌هایی بی‌پاسخ. مادرش وقتی چهره‌اش را دید، چیزی نپرسید؛ فقط فهمید که اتفاقی افتاده است، چرا که در این خانه، خبرهای بد نیازی به کلمات نداشتند و از چهره‌ها خوانده می‌شدند. پدرش آن روز نیز دیر آمد؛ خسته و خاموش. وقتی زهره آهسته گفت که دیگر اجازهٔ رفتن به دانشگاه نیست، او فقط سر به زیر انداخت؛ گویی چیزی در درونش فرو ریخته باشد، بی‌آن‌که صدایش را بلند کند. مردانی مانند او آموخته‌اند دردشان را در سکوت نگه دارند، به‌ویژه زمانی که می‌دانند کاری از دست‌شان برنمی‌آید. روزهای بعد، خانهٔ کوچک‌شان بیش از پیش تنگ شد؛ نه از نظر فضا، بلکه از نظر نفس کشیدن. زهره هنوز صبح‌ها زود بیدار می‌شد، اما دیگر جایی برای رفتن نداشت. گاهی کتاب‌هایش را باز می‌کرد و خطوط را می‌خواند، اما ذهنش دیگر همراهی نمی‌کرد؛ انگار کلمات نیز از او فاصله گرفته باشند. خواهران کوچکش هنوز به مکتب می‌رفتند، اما ترسی که در نگاه‌شان پنهان نبود، هر روز همراه‌شان از خانه بیرون می‌رفت؛ ترسی از این‌که شاید فردا دیگر نتوانند بازگردند. این هراس، همچون سایه‌ای بر زندگی‌شان افتاده بود. برادران کوچکش هنوز آن‌قدر خرد بودند که معنای این اتفاق‌ها را نفهمند، اما گرسنگی را خوب می‌شناختند؛ و شب‌هایی که نان کم می‌آمد، صدای گریه‌شان در سکوت خانه می‌پیچید. پدر با تمام توان کار می‌کرد، اما کارش ثباتی نداشت؛ یک روز در ساختمان، روز دیگر در باربری، و بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمی‌کرد و دست خالی بازمی‌گشت. در چهره‌اش، بیش از خستگی، شرمندگی دیده می‌شد؛ شرمندگی از این‌که نمی‌توانست آن‌چه را خانواده‌اش نیاز داشتند فراهم کند. مادر نیز گاه در خانه‌های مردم کار می‌کرد، لباس می‌شست، ظرف پاک می‌کرد، اما آن هم تنها کمکی اندک بود، نه راه‌حلی اساسی. در چنین شرایطی، زهره نمی‌توانست فقط بنشیند و تماشا کند، حتی اگر دلش می‌خواست. روزی که صحبت کار پشم‌پاکی پیش آمد، هوا گرم بود و گرد و خاک کوچه در هوا می‌چرخید. مادرش با صدایی که هم امید در آن موج می‌زد و هم نگرانی، گفت که همسایه‌شان خبر داده در کارگاهی، دخترها را برای پاک‌کردن پشم استخدام می‌کنند. کار سخت است، اما مزد دارد. همین جمله کافی بود تا سکوتی سنگین میان‌شان بنشیند. زهره چیزی نگفت؛ فقط به دستانش نگاه کرد، دستانی که هنوز نشانی از کار سخت نداشتند، اما از همان لحظه گویی می‌دانست دیگر هرگز مثل قبل نخواهند بود. کارگاه در حاشیهٔ شهر قرار داشت؛ جایی دور از هیاهوی بازار، در کوچه‌ای که بیشتر به انبار شباهت داشت تا محل کار انسان‌ها. وقتی وارد شد، نخستین چیزی که حس کرد، بوی سنگین و خفه‌کننده‌ای بود که نفس کشیدن را دشوار می‌کرد؛ بویی برخاسته از پشم‌های کهنه، گرد و خاک و رطوبت، که در فضای بستهٔ اتاق محبوس مانده بود. نور اندک بود و هوا سنگین. چند زن و دختر در گوشه‌ها نشسته بودند؛ سرها پایین، دست‌ها مشغول، و سرفه‌هایی که هر چند دقیقه سکوت را می‌شکست. هیچ‌کس به او لبخند نزد؛ نه از بی‌مهری، بلکه از فرسودگی، چرا که این‌جا جایی نبود که لبخند در آن دوام بیاورد. کار ساده توضیح داده شد: پشم‌ها را بگیر، باز کن، خاک و خار و زباله‌هایش را جدا کن و کنار بگذار. اما هیچ‌کس نگفت این کار تا چه اندازه نفس‌گیر است؛ چگونه پوست را می‌شکند و سینه را از گرد پر می‌کند. کسی نگفت که پس از چند ساعت، گلویت می‌سوزد، چشمانت می‌سوزد و دست‌هایت بی‌حس می‌شوند. زهره همان روز نخست فهمید که این فقط یک کار نیست؛ نوعی دوام آوردن است، جنگی خاموش با چیزی که هر لحظه تو را فرسوده‌تر می‌کند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند و زهره آرام‌آرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه تدریجی، مانند چیزی که ذره‌ذره ساییده می‌شود. دستانش زخم شد، سپس سخت شد، و بعد زخم‌ها نیز عادی شدند. سرفه‌هایش بیشتر شد، اما دیگر به آن توجه نمی‌کرد؛ زیرا اگر به هر درد گوش می‌داد، نمی‌توانست کار کند، و اگر کار نمی‌کرد، خانه‌شان دوام نمی‌آورد. شب‌ها وقتی به خانه بازمی‌گشت، لباس‌هایش بوی پشم می‌داد؛ بویی که با شستن هم کاملاً از بین نمی‌رفت، گویی در وجودش رسوب کرده باشد. در خانه، وضعیت چندان تغییر نکرد؛ فقط اندکی پول بیشتر به دست می‌آمد، اما نه آن‌قدر که زندگی را آسان کند. پدر همچنان خسته‌تر از همیشه بازمی‌گشت، مادر همچنان نگران بود، و خواهران و برادرانش به او می‌نگریستند، گویی او اکنون ستون خانه شده است. دختری که زمانی خود نیازمند حمایت بود، حال باید تکیه‌گاه دیگران باشد. این دگرگونی بی‌صدا رخ داد، اما سنگینی‌اش هر روز بیشتر شد. گاهی در کارگاه، میان گرد و غبار، زهره به گذشته فکر می‌کرد؛ به روزهایی که در صنف می‌نشست، به صدای استاد، به خنده‌های آرام دختران، به دفترهایی که از نوشته پر بود، و به آینده‌ای که آن‌قدر روشن به نظر می‌رسید که گویی می‌شد آن را لمس کرد. اکنون اما آینده چیزی نبود که بتواند تصورش کند؛ تنها ادامه‌ای مبهم بود، آکنده از کار، خستگی، و شاید تصمیم‌هایی که در آن‌ها سهمی نداشته باشد. شبی، هنگامی که همه خواب بودند و سکوت خانه تنها با صدای نفس‌های آرام شکسته می‌شد، زهره آهسته برخاست. به سوی طاقچه رفت، یکی از کتاب‌هایش را برداشت، گرد و خاکش را زدود و گشود. اما کلمات برایش بیگانه شده بودند؛ نه از آن رو که آن‌ها را فراموش کرده باشد، بلکه چون فاصله‌ای میان او و آن زندگی افتاده بود که به‌سادگی پر نمی‌شد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما فرو نریخت؛ او آموخته بود که حتی گریه نیز باید حساب‌شده باشد. در خانه‌ای که همه درد دارند، گریه هم گاه نوعی تجمل است. کتاب را بست. به دستانش نگاه کرد، به زخم‌ها، به خشکی پوست، به انگشتانی که دیگر نرم نبودند و در دلش چیزی گذشت؛ نه جمله‌ای کامل، نه فکری روشن، فقط حسی سنگین، شبیه این‌که زندگی‌اش از مسیری که خود برگزیده بود منحرف شده و به جایی رسیده است که تنها باید دوام بیاورد، بی‌آن‌که بداند تا کی و برای چه. صبح روز بعد، دوباره با سرفه بیدار شد، چادرش را پوشید و راهی همان کارگاه شد؛ جایی که روزها شبیه یکدیگر بودند و آینده معنایی نداشت. با این‌همه، در جایی عمیق از وجودش، چیزی هنوز خاموش نشده بود، چیزی کوچک، ضعیف، اما زنده که گاه در سکوت شب از او می‌پرسید: اگر آن دروازه بسته نمی‌شد، آیا تو هنوز همان زهره بودی؟ نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 روز قبل - 81 بازدید

دفتر نمایندگی سازمان ملل متحد (UN) در افغانستان اعلام کرده است که حکومت سرپرست از ماه سپتامبر ۲۰۲۵ میلادی دسترسی کارکنان زن ملل متحد به دفاتر این نهاد در چندین مکان را محدود کرده است. این سازمان در گزارش سالانه‌ی خود گفته که محدودیت‌ها بر کارکنان زن در برخی مکان‌ها، ارائه کمک‌ها را مختل کرد و دسترسی زنان و دختران به خدمات را کاهش داده است. در ادامه آمده است که محدودیت‌ها باعث کاهش دسترسی به برنامه‌های پاسخگو به نیازهای زنان شده و خطرات را برای خانواده‌های زن‌سرپرست و زنان و دختران بازگشته از کشورهای همسایه افزایش داده است. سازمان ملل در ادامه گزارشش تاکید کرده است که در سال ۲۰۲۵ میلادی، افغانستان با مشکلاتی همچون کاهش کمک‌های بین‌المللی، بازگشت مهاجران، مشکلات مرزی با پاکستان، تغییرات اقلیمی و محدودیت‌ها بر حضور زنان در جامعه و کار روبرو بود. در ادامه آمده است که این مشکلات، فشار زیادی به خانواده‌ها، بازارها و خدمات اجتماعی وارد کرد. سازمان ملل متحد با اشاره به کاهش کمک‌های بین‌المللی به افغانستان در سال ۲۰۲۵ میلادی، نوشته که حدود ۲۲.۹ میلیون نفر در این کشور، به کمک‌های بشردوستانه نیاز داشت. براساس گزارش سازمان ملل متحد، در پی رویداد‌های طبیعی بیش از ۸۲۰۰ خانه‌ی مسکونی در شرق افغانستان تخریب یا به شدت آسیب دید که منجر به آوارگی هزاران خانواده و اختلال در دسترسی به خدمات اساسی و بازارها شد. سازمان ملل در گزارش خود نوشت که در سال ۲۰۲۵ میلادی نیازهای بشردوستانه در افغانستان همچنان بالا بود. فقر، تغییرات اقلیمی، ماین‌ها و بازگشت مهاجران مشکلات را بیشتر کرد و محدودیت‌ها، رساندن کمک‌ها را دشوار ساخت.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 47 بازدید

شماری از فعالان مدنی، حقوق زنان، حقوق بشری و سیاسی افغانستان در نامه‌ای سرگشاده به ملانیا ترامپ، بانوی اول آمریکا، خواهان توجه به وضعیت زنان و کودکان در افغانستان شدند. آنان در نامه‌ای سرگشاده وضعیت زنان و کودکان در افغانستان را «اسفناک» توصیف کردند و گفته‌اند که زنان و دختران افغانستان تقریبا به‌طور کامل از زندگی اجتماعی حذف شده‌اند. فعالان مدنی و حقوق زنان افغانستان در این نامه از ملانیا ترامپ خواسته‌اند تا از نفوذ خود در حمایت از زنان و دختران کشور استفاده کند. ۱۰۰ امضاکننده این نامه سرگشاده تاکید کردند که دختران و زنان افغانستان که زمانی رویای پزشک، معلم و روزنامه‌نگار شدن را در سر داشتند، اکنون از آموزش منع شدند. آنان در ادامه افزوده‌اند که مادران افغانستان هم با افزایش سوءتغذیه، برای تغذیه فرزندانشان تقلا می‌کنند. فعالان افغانستانی و دادخواهان در این نامه سرگشاده تاکید کردند برای کودکان، به‌ویژه دختران، آینده به شکلی محدود شده که درک آن دشوار است. در بخشی از این نامه آمده است: « اقدام‌های کوچک مانند صحبت علنی در مورد آموزش دختران، ملاقات با نهادهای که به گونه‌ی مستقیم با زنان افغان کار می‌کنند، می‌تواند به بهبود شرایط کمک کند.» امضاکنندگان این نامه سرگشاده ابراز امیدواری کرده‌اند که بانوی اول ایالات متحده از این نفوذ خود برای کمک به جلوگیری از نادیده گرفته شدن زنان و کودکان افغانستان استفاده کند. ابتکار نامه سرگشاده به بانوی اول آمریکا توسط نهاد افغانستان امپکت انجام شده است. در حالی فعالان مدنی و حقوق زنان افغانستان به ملانیا ترامپ نامه‌ی سرگشاده ارسال می‌کنند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 95 بازدید

روایت اسراء از جایی آغاز نمی‌شود که معمولاً روایت‌ها شروع می‌شوند؛ نه از یک صبح روشن، نه از یک اتفاق بزرگ، و نه از لحظه‌ای که کسی تصمیمی قاطع می‌گیرد. روایت او از جایی آغاز می‌شود که بسیاری آن را پایان می‌دانند؛ از همان‌جا که دروازه‌ها بسته می‌شوند، صداها آهسته‌تر می‌گردند و زندگی، به‌جای پیش رفتن، در خود جمع می‌شود. در یکی از کوچه‌های خاکی و آرام شهر مزار شریف، جایی که دیوارها هنوز قصه‌های سال‌های دور را در خود نگه داشته‌اند، خانه‌ای است که در نگاه اول تفاوتی با دیگر خانه‌ها ندارد. اما اگر کمی نزدیک‌تر شوی، اگر لحظه‌ای در سکوت آن کوچه بایستی، صدایی را خواهی شنید؛ صدایی یکنواخت، پیوسته و خستگی‌ناپذیر: صدای چرخ خیاطی. این صدا، صدای نفس کشیدن اسراء است؛ صدای زنده ماندن او و ۱۸ دختر دیگر که در دل همین خانه، چیزی را می‌سازند که شاید در هیچ کتابی نوشته نشده باشد: امیدی که با دست دوخته می‌شود. اسراء دختری است که اگر او را در خیابان ببینی، شاید در نگاه اول هیچ‌چیز خاصی توجهت را جلب نکند؛ چهره‌ای ساده، لباس‌هایی معمولی و نگاهی که بیشتر از آن‌که به اطراف باشد، در درون خودش فرو رفته است. اما پشت همین ظاهر ساده، داستانی پیچیده نهفته است؛ داستانی از روزهایی که آرام‌آرام تغییر کردند، از رؤیاهایی که بی‌صدا شکستند، و از تصمیمی که در سکوت گرفته شد. او هم مانند هزاران دختر دیگر، زمانی کتاب در دست داشت؛ دفترهایش پر از نوشته بود و آینده، چیزی قابل تصور. اما روزی رسید که دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود. دروازه‌هایی که باید باز می‌ماندند، بسته شدند و آن‌چه باقی ماند، سکوت بود؛ سکوتی که نه‌فقط در کوچه‌ها، بلکه در دل‌ها نیز جا گرفت. روزهای نخست برای اسراء شبیه سرگردانی بی‌پایان بود. صبح‌ها بیدار می‌شد، اما جایی برای رفتن نداشت. کتاب‌هایش را نگاه می‌کرد، اما دیگر دلیلی برای گشودن‌شان نمی‌دید. گاهی کنار پنجره می‌نشست و به رفت‌وآمد مردم خیره می‌شد؛ گویی به‌دنبال چیزی می‌گشت که خودش هم نمی‌دانست چیست. در خانه، فشارها آرام‌آرام بیشتر می‌شد؛ نه لزوماً در قالب کلمات، بلکه در نگاه‌ها، سکوت‌ها و نگرانی‌هایی که بر چهره پدر و مادرش نشسته بود. اما پاسخ آن سؤال سنگین «حالا چه؟»، نه در یک لحظه، بلکه در روندی آهسته شکل گرفت. اسراء از کودکی با خیاطی بیگانه نبود. مادرش گاهی لباس‌ها را ترمیم می‌کرد و او کنار دستش می‌نشست و تماشا می‌کرد. آن زمان، این کار فقط مهارتی ساده بود؛ چیزی برای گذران وقت، نه برای ساختن آینده. اما حالا، همان مهارت کوچک به تنها تکیه‌گاه او تبدیل شده بود. او کار را از جایی آغاز کرد که تقریباً هیچ‌چیز نداشت؛ نه سرمایه، نه مشتری و نه حتی اطمینان. روزهای اول به تمرین گذشت؛ پارچه‌هایی که بارها دوخته و باز شدند، طرح‌هایی که تغییر کردند، و ساعت‌هایی که در سکوت، تنها با صدای چرخ خیاطی پر می‌شدند. در دل این مسیر، چیزی فراتر از یادگیری یک مهارت شکل گرفت؛ نوعی بازتعریف «توانستن». برای اسراء و دخترانی که بعدها به او پیوستند، خیاطی فقط یک کار دستی نبود، بلکه راهی بود برای بازپس‌گیری کنترلی که از زندگی‌شان گرفته شده بود. در شرایطی که بسیاری از انتخاب‌ها محدود شده بود، همین انتخاب کوچک، یعنی نشستن پشت چرخ خیاطی، معنایی بزرگ پیدا می‌کرد. این کارگاه کوچک، به‌مرور به فضایی تبدیل شد که در آن، زمان شکل دیگری پیدا می‌کرد. ساعت‌ها دیگر صرفاً نمی‌گذشتند، بلکه ساخته می‌شدند. هر کوک، هر برش پارچه و هر لباسی که کامل می‌شد، نوعی پیش‌روی در برابر ایستایی بود. حتی اشتباه‌ها هم معنا داشتند، چون نشانه‌ای از تلاش و تجربه بودند. از سوی دیگر، این فضا به پناهگاهی روانی نیز تبدیل شد. جایی که دختران می‌توانستند در کنار هم باشند، حرف بزنند، بخندند و برای لحظاتی سنگینی بیرون را فراموش کنند. در جامعه‌ای که گاهی صداها خاموش می‌شود، همین هم‌نشینی ساده، خود نوعی مقاومت است. کارگاه اسراء، اگرچه از بیرون فقط اتاقی پر از چرخ‌های خیاطی به نظر می‌رسد، اما در درون، شبکه‌ای از پیوندهای انسانی است؛ اعتماد، همکاری و امیدی که میان این دختران شکل گرفته است. شاید مهم‌ترین چیزی که در این میان ساخته می‌شود، لباس‌ها نباشند، بلکه احساسی است از مفید بودن و توانستن. احساسی که به‌سادگی دیده نمی‌شود، اما تأثیری عمیق دارد. کم‌کم، اولین سفارش‌ها رسیدند؛ ابتدا از همسایه‌ها، سپس از آشنایان. لباس‌های ساده، ترمیم‌ها و کارهای کوچک، اما همین‌ها اولین قدم‌ها بودند. با گذشت زمان، ارتباط با دنیای بیرون شکل گرفت؛ از طریق یک گوشی ساده، پیام‌های واتس‌اپ و صداهایی از آن‌سوی مرزها. مشتریان حالا فقط از داخل کشور نبودند. افغان‌های خارج از کشور سفارش می‌دادند؛ لباس‌های محفلی، لباس عروس و لباس‌هایی که باید خاص و دقیق می‌بودند. اما پشت این روند، پیچیدگی‌های زیادی وجود داشت؛ اندازه‌هایی که از راه دور ارسال می‌شد، پارچه‌هایی که بدون لمس انتخاب می‌شدند، و مهم‌تر از همه، اعتمادی که باید ساخته می‌شد. اسراء این را به‌خوبی فهمیده بود؛ هر لباس برای او فقط یک کار نبود، بلکه بخشی از اعتبارش بود. با افزایش سفارش‌ها، کار از توان یک نفر خارج شد. این‌جا بود که کارگاه شکل گرفت. دخترانی که مانند او در خانه مانده بودند، یکی‌یکی پیوستند. اکنون ۱۸ دختر در این خانه کار می‌کنند؛ هرکدام با داستانی متفاوت، اما با دردی مشترک. فضای کارگاه ترکیبی از کار و زندگی است؛ جایی که صدا، سکوت، خنده و خستگی در هم تنیده‌اند. اما یک چیز همواره ثابت است؛ حرکت. اسراء حالا فقط یک خیاط نیست؛ او مدیر، هماهنگ‌کننده و تصمیم‌گیرنده است. مسئولیتی سنگین، اما پذیرفته‌شده. لباس‌هایی که در این کارگاه دوخته می‌شوند، فقط پارچه و نخ نیستند؛ حاصل ساعت‌ها تمرکز و تلاش‌اند. از این خانه ساده به شهرها و کشورهایی دور فرستاده می‌شوند؛ به جاهایی که شاید این دختران هرگز نبینند، اما بخشی از شادی آن‌ها می‌شوند. در حالی که این‌جا زندگی با دشواری می‌گذرد، آن‌جا همین لباس‌ها در جشن‌ها پوشیده می‌شوند. اما شاید همین کافی باشد؛ این‌که چیزی از این‌جا به آن‌جا می‌رسد. در خانه، اسراء دیگر فقط یک دختر نیست؛ او ستون خانواده است. اما هنوز در دلش چیزی باقی مانده؛ حسی ناتمام، رؤیایی نیمه‌کاره. گاهی، در سکوت شب، شاید دوباره به همان سؤال فکر کند: «اگر همه‌چیز طور دیگری می‌بود چه؟» اما حالا، پاسخ این سؤال چندان مهم نیست. چرا که او، در دل همین واقعیت، چیزی ساخته است که کمتر کسی توانش را دارد. کارگاه اسراء فقط یک محل کار نیست؛ یک روایت است؛ روایتی از ایستادن، از ساختن، از ادامه دادن. در شهری که بسیاری از دروازه‌ها بسته شده‌اند، او دروازه‌ای کوچک گشوده است. نه بزرگ، نه پرزرق‌وبرق، بلکه واقعی. و در همان دروازه، نوری کم‌رنگ می‌تابد؛ نوری که بر دستان ۱۸ دختر می‌افتد؛ دستانی که هنوز می‌دوزند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 روز قبل - 45 بازدید

صندوق امانی ویژه‌ی سازمان ملل متحد برای افغانستان در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که توان‌مندسازی اقتصادی زنان یکی از مؤثرترین راه‌ها برای تقویت تاب‌آوری در افغانستان است. این نهاد امروز (یک‌شنبه، ۲۳ حمل) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که مداخله‌های کوچک‌مقیاس می‌تواند نقش مهمی در بهبود معیشت خانواده‌ها و توسعه جوامع ایفا کند. صندوق امانی ویژه‌ی ملل متحد در این پیام، داستان زنی به نام بی‌بی‌ نوریه را روایت کرده که پس از ازدست‌دادن همسرش، با حمایت این صندوق به پرورش پرندگان در خانه روی آورده و توانسته است برای خانواده‌اش منبع درآمدی ایجاد کند. در ادامه آمده است که پرورش پرندگان نه‌تنها به تأمین نیازهای غذایی خانواده‌ها کمک‌کننده است، بلکه زمینه درآمد پایدار را نیز فراهم می‌کند. صندوق امانی ویژه‌ی سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که از چنین ابتکارهایی در همکاری با شریک‌های خود حمایت می‌کند و این اقدام‌ها را بخشی از تلاش‌ها برای تقویت خوداتکایی خانواده‌ها در افغانستان می‌داند. این در حالی است که زنان افغانستان پس از حاکمیت دوباره‌ی حکومت سرپرست با محدودیت‌های گسترده در عرصه کار مواجه شده‌اند. کار زنان در بسیاری از بخش‌های رسمی ممنوع شده و شماری از آنان برای تأمین هزینه‌های زندگی ناگزیر به فعالیت در بخش‌های غیررسمی و کارهای خانگی و خصوصی روی آورده‌اند. در کنار این محدودیت‌ها، برخی نهادهای داخلی و بین‌المللی تلاش کرده‌اند از طریق برنامه‌های کوچک‌مقیاس و پروژه‌های حمایتی، زمینه ادامه‌ی کار و کسب درآمد برای زنان را فراهم کنند.

ادامه مطلب


6 روز قبل - 80 بازدید

دومین «نشست گفتمان ملی» با حضور شماری از چهره‌های سیاسی، فعالان حقوق زنان، اجتماعی و مدنی افغانستان در شهر برلین آلمان برگزار شده و با تاکید بر حق آموزش دختران و زنان در افغانستان به پایان رسید. این نشست با اشتراک بیش از ۶۰ تن از چهره‌های سیاسی، اجتماعی، مدنی افغانستان و فعالان حقوق زنان به میزبانی کمیته‌ی صلح افغانستان در شهر برلین آلمان برگزار شده بود. در اعلامیه آمده است که «گفتمان ملی، عدالت اجتماعی و فرهنگ مدارا» از محورهای اصلی این نشست بوده و اشتراک‌کنندگان این نشست به محدودیت‌های گسترده‌ی حکومت فعلی علیه زنان و دختران در افغانستان اشاره کرده و تاکید کردند که این محدودیت‌ها ظلم بزرگ و زیانی جبران‌ناپذیر به منافع ملی وارد می‌کنند. اشتراک‌کنندگان در این نشست از تداوم محدودیت‌ آموزشی علیه دختران در افغانستان ابراز نگرانی کرده و تعهد سپردند که صدای دختران افغانستان را بلند و در برابر این بی‌عدالتی مبارزه کنند. همچنین آنان به نقش زنان در توسعه، ثبات و پایداری جوامع اشاره کرده و تاکید کردند که صلح بدون رعایت عدالت ممکن نیست. کمیته‌ی صلح افغانستان گفته که در پایان این نشست، تصمیم گرفته شد که کارزار ملی با شعار «بگذارید دختران افغان به مکتب بروند»، به زودی آغاز شود. قابل ذکر است که این دومین نشست گفتمان ملی بود که از سوی این نهاد با حضور چهره‌های سیاسی، اجتماعی و مدنی افغانستان در آلمان برگزار شده است. نشست‌های قبلی گفتمان ملی سال گذشته در شماری از شهرهای آلمان و دیگر کشورها برگزار شده بود. اشتراک‌کنندگان این نشست در حالی به دسترسی دختران در افغانستان به آموزشی تاکید کرده‌اند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


6 روز قبل - 44 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرد که میلیون‌ها کودک در سراسر جهان در معرض کار اجباری قرار دارند و برخی از آن‌ها از طریق قاچاق، مجبور به انجام کارهای خطرناک می‌شوند. این نهاد امروز (یک‌شنبه، ۲۳ حمل) با نشر گزارشی گفته است که مشکلات اقتصادی سبب می‌شود کودکان در سراسر جهان در معرض کار قرار بگیرند. یونیسف در ادامه تاکید کرده است که در آخرین آماری که در سال ۲۰۲۴ میلادی جمع‌آوری شده، حدود ۱۳۸ میلیون کودک در جهان درگیر کار بودند و بیش از یک‌سوم آن‌ها در کارهای خطرناکی مشغول‌اند که مستقیماً سلامت و رشدشان را به خطر می‌اندازد. در بخشی از گزارش این سازمان آمده است: «کار اجباری می‌تواند به آسیب‌های شدید جسمی و روانی و حتی مرگ منجر کودک شود. ممکن است کودکان را به هدف بردگی و سوءاستفاده جنسی یا اقتصادی به کار گیرند. تقریباً در همه موارد، کودکان از آموزش و خدمات صحی محروم می‌شوند و حقوق اساسی آنان محدود می‌گردد.» یونیسف در ادامه افزوده است که کودکان قاچاق‌شده اغلب در معرض خشونت، سوءاستفاده و نقض حقوق بشر قرار می‌گیرند. برای دختران، خطر سوءاستفاده جنسی بسیار بالاست. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل می‌گوید که در سطح جهانی، پسران در تمام گروه‌های سنی بیشتر از دختران درگیر کار کودک هستند. در میان کودکان ۵ تا ۱۷ سال، ۹ درصد پسران و ۷ درصد دختران درگیر کار هستند. یونیسف گفته کار، کودکان را از حقوق اساسی‌شان محروم می‌کند. بسیاری از آنان از آموزش و خدمات صحی بازمی‌مانند، درست در زمانی که بیشترین نیاز را دارند. همچنین این نهاد و سازمان بین‌المللی کار از دولت‌ها خواسته با کمک‌های نقدی به خانه‌های نیازمند، حمایت از نظام‌های حفاظتی از کودکان، دسترسی همگانی به آموزش و ایجاد فرصت‌های شغلی برای بزرگسالان، به کار کودکان در جهان پایان دهند.

ادامه مطلب


6 روز قبل - 55 بازدید

نشستی با عنوان «همبستگی زنان برای آموزش و حق تعیین سرنوشت در افغانستان» برای حمایت از زنان و دختران در شهر ویانا، پایتخت اتریش برگزار شده است. این نشست به مناسبت سی‌امین سالگرد فعالیت انجمن فرهنگی «AKIS» و بیست‌وششمین سالگرد انتشار مجله «بانو»، با حضور چهره‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی اهل افغانستان در تبعید در اروپا و آمریکا و نیز شماری از مقام‌های اتریشی برگزار شده است. در اعلامیه آمده است که هدف این همایش، جلب توجه به وضعیت زنان و دختران افغانستان پس از تحولات سیاسی اخیر، تقویت همبستگی میان شهروندان افغانستان در تبعید و نهادهای اروپایی، و ایجاد بستری برای گفتگو میان فعالان، کارشناسان و سیاست‌مداران عنوان شده است. برگزارکنندگان این نشست تاکید کرده‌اند: «در این چارچوب، دو کارگاه تخصصی درباره حمایت از آموزش دختران و ادغام زنان افغانستان در بازار کار دیاسپورا برگزار شد.» این نشست در حالی برگزار شده است که حکومت فعلی نزدیک به پنج سال است که دختران بالاتر از صنف ششم مکتب را از آموزش محروم کرده‌اند. حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


7 روز قبل - 46 بازدید

تاج‌الدین اویواله، نماینده‌ی یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در افغانستان، می‌گوید که آموزش حق هر کودک است و دسترسی به آن، به دختران و پسران کمک می‌کند تا بیاموزند، فکر کنند و آینده‌ی شان را شکل دهند. آقای اویواله امروز (شنبه، ۲۲ حمل) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود به نقل از فرزانه‌ی ۱۰ساله نوشته است که او آرزو دارد، مهندس شود تا به بازسازی افغانستان کمک کند. فرزانه به آقای اویواله گفته است که با مهندس‌شدن، می‌خواهد خیابان، شفاخانه و مکتب‌های بهتری برای افغانستان بسازد. این در حالی است که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 60 بازدید

روایت زرغونه از جایی آغاز نمی‌شود که دروازه مکتب بسته شد؛ از جایی آغاز می‌شود که صداها یکی‌یکی خاموش شدند، از لحظه‌ای که دیگر کسی درباره «فردا» با او سخن نگفت. زرغونه دختری بود که آینده را همچون جاده‌ای روشن می‌دید؛ جاده‌ای که از کوچه خاکی خانه‌شان آغاز می‌شد و تا جایی ادامه داشت که او خود را با لباس سفید داکتری تصور می‌کرد. اما روزی که خبر منع آموزش دختران بالاتر از صنف ششم به واقعیت تبدیل شد، آن جاده ناگهان ناپدید شد؛ نه پیچ خورد و نه باریک شد، بلکه گویی هرگز وجود نداشته است. صبحی که برای آخرین بار بکس مکتبش را برداشت، هیچ نشانه‌ای از پایان در آن دیده نمی‌شد. مانند هر روز با شوقی آرام از خانه بیرون شد. مادرش صدایش زد تا نانش را بخورد، اما گفت وقتی برگشت می‌خورد، چون گمان می‌کرد روزی عادی پیش رو دارد. وقتی به دروازه مکتب رسید و دید که بسته است، و صدای خشک مردی را شنید که گفت «دیگر اجازه ندارید»، چیزی در درونش فرو ریخت؛ نه به شکل گریه، نه اعتراض، بلکه به صورت سکوتی سنگین که از همان روز در تمام لحظه‌های زندگی‌اش سایه انداخت. زرغونه به خانه برگشت، اما این بازگشت دیگر شبیه گذشته نبود. وقتی مادرش پرسید چرا زود آمده، تنها یک جمله گفت و بعد خاموش شد؛ سکوتی که حتی مادرش هم نتوانست آن را بشکند. از آن روز خانه برای زرغونه به مکانی تبدیل شد که زمان در آن کش می‌آمد؛ ساعت‌ها طولانی‌تر می‌شدند و روزها تفاوتی با یکدیگر نداشتند. صبح‌ها هنوز بیدار می‌شد، اما نه از روی شوق، بلکه از روی عادت. بکس مکتبش در گوشه اتاق مانده بود و حضورش یادآور چیزی بود که از او گرفته شده بود. گاهی به آن نزدیک می‌شد و دستش را روی آن می‌گذاشت، اما بازش نمی‌کرد؛ می‌ترسید با باز کردنش همه چیز دوباره زنده شود: صدای خنده همصنفی‌ها، صدای معلم و زنگ مکتب. روزها آرام‌آرام با کارهای خانه پر شد؛ ظرف شستن، لباس شستن و نان پختن. این کارها بد نبودند، اما برای زرغونه جایگزین رؤیایی شده بودند که زمانی با آن زندگی می‌کرد. مادرش گاهی با مهربانی می‌گفت: «دختر باید این‌ها را یاد بگیرد.» اما زرغونه در دلش می‌دانست که این جمله بیشتر شبیه تسلیم شدن است تا آموزش. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، آرام بکسش را باز می‌کرد. کتاب‌ها را بیرون می‌آورد و مدتی به آن‌ها نگاه می‌کرد؛ گویی می‌خواست مطمئن شود هنوز وجود دارند، هنوز بخشی از زندگی او هستند. یک شب دفترچه‌اش را باز کرد و به آخرین جمله‌ای که نوشته بود خیره شد: آرزوی داکتر شدن. آن جمله حالا بیشتر شبیه رؤیایی دور به نظر می‌رسید، رؤیایی که هر روز فاصله‌اش با واقعیت بیشتر می‌شد. چند ماه بعد، وقتی صحبت ازدواج در خانه مطرح شد، زرغونه سکوت همیشگی‌اش را شکست. وقتی مادرش با احتیاط موضوع را گفت و پدرش از سختی زندگی سخن گفت، زرغونه تنها یک جمله بر زبان آورد: «من می‌خواهم درس بخوانم.» این جمله کوتاه، تمام آرزوی او بود. اما پاسخ همان بود که از آن می‌ترسید: «دیگر نمی‌شود.» این «نمی‌شود» همچون دیواری بلند در برابرش ایستاد. با این حال، چیزی در درون زرغونه هنوز خاموش نشده بود. او در سکوت به خواندن ادامه داد؛ در لحظه‌هایی که کسی نمی‌دید. کتاب‌هایش را بارها خواند، حتی صفحاتی که از بر شده بود. گاهی به پشت‌بام می‌رفت و در نور کم‌رنگ آفتاب مطالعه می‌کرد، گویی می‌خواست به خود ثابت کند که هنوز می‌تواند یاد بگیرد و هنوز حق رؤیا داشتن را دارد. در همان کوچه دختران دیگری هم بودند که سرنوشت مشابهی داشتند؛ بعضی تسلیم شده بودند و بعضی حتی کتاب‌هایشان را کنار گذاشته بودند. اما زرغونه هنوز کتاب‌هایش را نگه داشته بود، چون باور داشت دانشی که در دل انسان باشد، به آسانی از بین نمی‌رود. روزی دختری کوچک‌تر از کنار خانه‌شان با بکس مکتبش گذشت. زرغونه او را صدا زد و کتابش را برای لحظه‌ای گرفت. وقتی کتاب را در دست داشت، احساس کرد زمان برای چند ثانیه به عقب برگشته است. اما وقتی آن را پس داد، واقعیت دوباره برگشت؛ با این حال لبخند زد و گفت: «خوب درس بخوان.» آن شب دوباره دفترچه‌اش را باز کرد و زیر جمله قدیمی نوشت: «اگر راه را ببندند، من راه دیگری پیدا می‌کنم.» شاید این جمله ساده به نظر برسد، اما برای زرغونه امیدی بود که هنوز زنده مانده بود. در اتاق کوچکش دختری نشسته بود که آینده‌اش را از او گرفته بودند، اما اراده‌اش را نه. دختری که با تمام سکوت‌ها و «نمی‌شود»هایی که شنیده بود، هنوز در دلش تکرار می‌کرد: «می‌شود… یک روز، حتماً می‌شود.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب