برچسب: محدودیت

1 ماه قبل - 84 بازدید

آن شب، هوا در کابل به‌طرز عجیبی سنگین بود؛ نه بادی می‌وزید و نه صدایی از کوچه‌های تنگ و خاکی به گوش می‌رسید. فقط سکوت بود—سکوتی که گاهی از هر فریادی بلندتر است. در یکی از همان خانه‌های گِلی، خانه‌ای که دیوارهایش ترک خورده و پنجره‌هایش سال‌هاست رنگ آفتاب را درست ندیده‌اند، دختری نشسته بود که تمام عمرش را در میان همین دیوارها نفس کشیده بود؛ دختری به نام «شگوفه». او مثل بسیاری از دختران این شهر، نه قهرمان بود و نه کسی که داستانش جایی ثبت شود. فقط دختری بود که آهسته آهسته، در میان بی‌توجهی، تبعیض و خشونت، خاموش شد. شگوفه از همان کودکی فهمیده بود که در این خانه، چیزی کم دارد؛ چیزی که هیچ‌وقت نتوانست نامش را دقیق بداند، اما حسش می‌کرد. وقتی برادرش به دنیا آمد، خانه پر از شادی شد؛ پدرش برای اولین‌بار خندید، مادرش شیرینی پخش کرد، و همسایه‌ها تبریک گفتند. اما او، که چند سال قبل‌تر به دنیا آمده بود، هیچ‌وقت چنین روزی را به یاد نداشت. مادرش گاهی زیر لب می‌گفت: «قسمت ما همین بود»، و پدرش هر بار که عصبانی می‌شد، می‌گفت: «اگر تو پسر می‌بودی، امروز زندگی‌ام فرق می‌کرد.» این جمله، مثل میخی در ذهن شگوفه فرو رفته بود—میخی که هر سال عمیق‌تر می‌شد. خانه‌شان پر از قانون‌های نانوشته بود؛ قانون‌هایی که فقط برای او وجود داشت. او باید زودتر بیدار می‌شد، آب می‌آورد، نان می‌پخت، ظرف می‌شست و در عین حال، همیشه ساکت می‌ماند. اگر خسته می‌شد، کسی نمی‌پرسید چرا. اگر مریض می‌شد، کسی داکتر نمی‌بردش. اما اگر کوچک‌ترین اشتباهی می‌کرد، تنبیهش حتمی بود. برادرش می‌توانست آزادانه بیرون برود، بازی کند، بخندد و حتی درس نخواند؛ اما شگوفه اگر چند دقیقه دیرتر به خانه می‌رسید، با چشمان پر از خشم پدرش روبه‌رو می‌شد. با این‌همه، او هنوز امید داشت. وقتی به مکتب می‌رفت، دنیایش کمی تغییر می‌کرد. در صنف، وقتی معلم از آینده حرف می‌زد، شگوفه خودش را در جایی دورتر می‌دید—جایی که دیگر کسی او را با برادرش مقایسه نمی‌کند، جایی که می‌تواند خودش باشد. اما این رؤیا هم دوام نیاورد. یک روز، بدون هیچ مقدمه‌ای، پدرش گفت: «دیگر مکتب نمی‌روی.» دلیلش ساده بود: «دختر زیاد درس بخواند، سرکش می‌شود.» آن روز، شگوفه چیزی نگفت. فقط به زمین نگاه کرد و آرام سر تکان داد. اما در درونش، چیزی خاموش شد—چیزی که دیگر هیچ‌وقت روشن نشد. از آن روز به بعد، روزهایش شبیه هم شد؛ روزهایی که در آن، زمان فقط می‌گذشت، بدون اینکه چیزی تغییر کند. خشونت در خانه بیشتر شد. گاهی به خاطر سوختن نان، گاهی به خاطر دیر شستن لباس‌ها، و گاهی بدون هیچ دلیلی. پدرش دیگر حتی نیاز به بهانه هم نداشت. مادرش هم، که خودش سال‌ها زیر همین فشار زندگی کرده بود، به‌جای حمایت، سکوت می‌کرد یا حتی گاهی به جمع سرزنش‌کنندگان می‌پیوست. شگوفه دیگر نه اعتراض می‌کرد و نه گریه؛ فقط تحمل می‌کرد. تحملی که آرام‌آرام او را از درون خالی می‌کرد. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، شگوفه بیدار می‌ماند. به سقف ترک‌خورده خیره می‌شد و در ذهنش زندگی دیگری را تصور می‌کرد. زندگی‌ای که در آن، او ارزش داشت. اما هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، صدای پدرش را می‌شنید، یا صحنه‌ای از تحقیرهای روزانه در ذهنش تکرار می‌شد. کم‌کم، این شب‌های بیداری بیشتر شد و روزهایش سنگین‌تر. دیگر حتی برای خودش هم حرفی نداشت. فقط سکوت بود—سکوتی که به‌مرور تبدیل به تصمیم شد. چند هفته قبل از آن شب، شگوفه شروع به نوشتن کرد. نه برای این‌که کسی بخواند، بلکه برای این‌که خودش بتواند آن‌چه را که سال‌ها در دلش مانده بود، بیرون بریزد. او هر شب، بعد از خاموش شدن چراغ‌ها، دفترچه‌ای کهنه را از زیر تشکش بیرون می‌آورد و می‌نوشت. از روزهایی که گرسنه خوابیده بود، از دفعاتی که بدون دلیل لت‌وکوب شده بود، از لحظه‌هایی که فقط یک کلمه محبت می‌خواست و هیچ‌وقت نشنید. او حتی از چیزهای کوچک هم نوشت؛ مثل آرزوی داشتن یک لباس نو، یا یک روز بدون ترس. اما مهم‌تر از همه، او درباره «تفاوت» نوشت. تفاوتی که بین او و برادرش بود. تفاوتی که نه به خاطر رفتارشان، بلکه فقط به خاطر جنسیتشان ایجاد شده بود. او نوشت که چگونه هر روز با این تفاوت زندگی کرده، چگونه هر بار که برادرش تشویق می‌شد، او تحقیر می‌شد، و چگونه این مقایسه‌ها، آرام‌آرام او را به این باور رسانده که هیچ ارزشی ندارد. آن شب، آخرین شب بود. شگوفه آرام از جا برخاست. خانه در سکوت کامل فرو رفته بود. صدای نفس‌های سنگین پدرش از اتاق کناری می‌آمد، و مادرش مثل همیشه بی‌حرکت خوابیده بود. او به اطراف نگاه کرد؛ به دیوارهایی که شاهد تمام دردهایش بودند، به گوشه‌ای که بارها در آن گریه کرده بود، و به دری که هیچ‌وقت برایش راه نجاتی باز نکرده بود. سپس نشست و آخرین نامه‌اش را نوشت. او این‌بار مستقیم خطاب کرد: «پدرم… من تمام عمرم تلاش کردم دختری باشم که تو می‌خواهی. ساکت بودم، کار کردم، هیچ‌وقت جواب ندادم. اما هیچ‌وقت کافی نبود. چون مشکل من کارهایم نبود—مشکل این بود که من دختر بودم. و این چیزی بود که نمی‌توانستم تغییرش بدهم.» دستش می‌لرزید، اما ادامه داد: «مادرم… من همیشه منتظر بودم که تو یک‌بار بگویی که حق با من است. یک‌بار بگویی که من هم انسانم. اما تو هم مثل دیگران، مرا ندیدی. شاید تو هم قربانی بودی، اما من هم بودم…» و در آخر نوشت: «من دیگر نمی‌توانم این زندگی را تحمل کنم. نه به خاطر یک روز یا یک اتفاق، بلکه به خاطر تمام سال‌هایی که هیچ‌کس مرا نخواست. اگر رفتنم باعث شود که شما برای لحظه‌ای فکر کنید، شاید این اولین باری باشد که من واقعاً دیده می‌شوم.» وقتی نوشتنش تمام شد، نفس عمیقی کشید. برای اولین‌بار، احساس کرد که سبک شده—نه به خاطر امید، بلکه به خاطر پایان. صبح که شد، خانه دیگر همان خانه نبود. فریادها، گریه‌ها و آشفتگی، جای سکوت شب را گرفت. اما شگوفه دیگر آنجا نبود که بشنود. دفترچه‌اش، تنها چیزی بود که از او باقی مانده بود—دفترچه‌ای پر از حقیقت‌هایی که سال‌ها نادیده گرفته شده بود. پدرش آن را خواند، و برای اولین‌بار، کلماتش را فهمید. مادرش گریه کرد، اما نه مثل قبل—این‌بار گریه‌اش از جایی عمیق‌تر می‌آمد. برادرش، ساکت گوشه‌ای نشسته بود، با ذهنی پر از سوال‌هایی که هیچ‌کس پاسخی برایش نداشت. اما حقیقت این بود که هیچ‌کدام از این‌ها دیگر مهم نبود. چون شگوفه، سال‌ها قبل از آن شب، در همان خانه، در همان سکوت، آرام‌آرام از بین رفته بود… و آن شب، فقط پایان چیزی بود که مدت‌ها پیش شروع شده بود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 82 بازدید

ریچارد لیندسی، نماینده ویژه بریتانیا برای افغانستان در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که محروم کردن زنان و دختران از تحصیل به آینده‌ی افغانستان آسیب می‌زند و باعث عقب‌ماندگی جوامع در این کشور می‌شود. آقای لیندسی امروز (دوشنبه، ۳ حوت) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است: « با آغاز سال تحصیلی در افغانستان، میلیون‌ها دختر دوباره از حق یادگیری محروم می‌شوند.» نماینده ویژه بریتانیا در ادامه تاکید کرده است: «محروم کردن زنان و دختران از تحصیل به آینده‌ی‌ کشور آسیب می‌رساند و باعث عقب ماندگی جوامع افغا‌نستان می‌شود. آموزش باید برای همه در دسترس باشد.» قابل ذکر است که امسال پنجمین سال متوالی است که حکومت سرپرست دختران بالاتر از صنف ششم را از رفتن به مکتب محروم کرده‌اند. همچنین حکومت فعلی دروازه‌‌های دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی را به روی زنان و دختران بسته‌اند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 212 بازدید

ریچارد بنت، گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور حقوق بشر افغانستان با ابراز نگرانی گفته است که در سال جدید، دختران بالاتر از صنف ششم در افغانستان همچنان از رفتن به مکتب محروم هستند. آقای بنت در پیام تبریکی نوروز در حساب کاربری ایکس خود بر لغو محدودیت‌های تحصیلی دختران تاکید کرده و گفته است که علاوه بر دختران دانش‌آموز، دختران دانش‌جو نیز قادر به حضور در دانشگاه نیستند. وی در ادامه تاکید کرده است: «من یادآوری می‌کنم که تنها در افغانستان این روز، شروع یک سال تحصیلی جدید دیگر است که در آن دختران بالای صنف ششم اجازه ادامه تحصیل در مکتب را نخواهند داشت.» گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد در امور حقوق بشر افغانستان در ادامه افزوده است که این محدودیت‌ها غیرقابل قبول است و باید هر چه زودتر لغو شود. قابل ذکر است که نهادهای بین‌المللی همواره تاکید کردند که محرومیت دختران از آموزش نه تنها آینده آنان را تحت تأثیر قرار می‌دهد، بلکه پیامدهای گسترده اجتماعی و اقتصادی برای کل جامعه افغانستان به همراه دارد. باید گفت که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 131 بازدید

نمایندگد اتحادیه‌ اروپا برای افغانستان در تازه‌ترین مورد در پیام تبریکی سال نو خورشیدی به شهروندان افغانستان، گفته است که انتظار دارد دختران بتوانند به مکتب بازگردند. این اتحادیه‌ با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است: «هم‌زمان با آغاز سال نو آموزشی، چشم به راه روزی هستیم که هر دختر دوباره به صنف درسی بازگردد.» قابل ذکر است سال ۱۴۰۵، پنجمین سالی است که دختران بالاتر از صنف ششم در افغانستان حق آموزش را از دست داده‌اند. حکومت سرپرست پس از بازگشت به قدرت در تابستان سال ۱۴۰۰، حق آموزش بالاتر از صنف ششم را برای دختران تعلیق کرده و هنوز روشن نیست که چه زمانی دختران می‌توانند حق آموزش را دوباره به دست بیاورند. در ابتدا حکومت فعلی گفته بود که روی طرحی اسلامی برای بازگشت دختران به مکتب کار می‌کنند و با نهایی‌شدن آن دختران می‌توانند به آموزش ادامه بدهند؛ اما با گذشت زمان دختران نه تنها نتوانستند به مکتب بازگردند، بل که دختران و زنان حق تحصیل در دانشگاه را نیز از دست دادند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 97 بازدید

همزمان با ۲۷ حوت، روز ملی خبرنگار، رادیوی خصوصی «سند غږ (صدای دریا)» در ولایت کنر نشرات رسمی خود را آغاز کرده است. این رسانه‌ی صوتی روز (چهارشنبه، ۲۷ حوت) نشرات خود را آغاز کرده است که رادیو صدای دریا روی موج ۸۹.۵ اف‌.ام به مدت ۱۸ ساعت در روز نشرات خواهد داشت و از طریق شبکه‌های اجتماعی به‌صورت ۲۴ ساعته فعالیت خواهد کرد. عبدالقدوس شمس، معاون رادیو صدای دریا به رسانه‌ها گفته است که این رادیو برای برآورده کردن نیازهای آموزشی، خبری و آگاهی عمومی ایجاد شده و تلاش خواهد کرد اطلاعات دقیق، سریع و بی‌طرفانه را ارائه دهد. وی در ادامه تاکید کرده است که این رادیوی خصوصی در بخش‌های خبری، تحلیلی، آموزشی و فرهنگی، به موضوعات زنان، کودکان و جوانان توجه ویژه‌ای خواهد داشت. این رادیوی محلی در حالی در کنر به فعالیت خود آغاز کرده است که حکومت فعلی طی بیش از چهار سال گذشته محدودیت‌های شدیدی بر رسانه‌ها و فعالیت رسانه‌ای وضع کرده است. مرکز خبرنگاران افغانستان در گزارشی نوشته است که نقض آزادی رسانه‌ها در افغانستان در یک سال گذشته ۲۰ درصد افزایش یافته است در گزارش مرکز خبرنگاران آمده که طی یک سال گذشته کنترل بر رسانه‌ها را تشدید شده و روند سرکوب و سانسور‌ رسانه‌ها در کشور به شکل بی‌سابقه‌ای افزایش یافته است. براساس این گزارش، در سال ۱۴۰۴ دست‌کم ۲۰۷ رویداد نقض آزادی رسانه‌ها و خشونت علیه خبرنگاران ثبت شده که شامل کشته شدن دو خبرنگار، زخمی شدن یک خبرنگار دیگر، ۱۸۳ مورد تهدید، ۲۱ مورد بازداشت خبرنگاران و فعالان رسانه‌ای می‌باشد.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 123 بازدید

صندوق جمعیت سازمان ملل (UNFPA) اعلام کرده است که ارائه خدمات اساسی و حمایت روانی‌ـ‌اجتماعی برای زنان و دختران در افغانستان نقش مؤثری در کاهش آسیب‌پذیری آنان داشته و به بهبود وضعیت روحی و توانمندسازی‌ آنان کمک می‌کند. این سازمان با نشر گزارشی گفته است که بسیاری از زنان و دختران در افغانستان به‌دلیل تجربه‌های دشوار زند‌گی، خشونت و فشارهای اقتصادی، با مشکلات عمیق روحی و اجتماعی روبرو هستند و نیاز به حمایت گسترده دارند. صندوق جمعیت سازمان ملل در ادامه تاکید کرده است که خدمات مشاوره در مراکز سازمان ملل، فضای امنی را برای زنان ایجاد کرده تا بتوانند تجربه‌های سخت گذشته را بازگو کرده و توان عاطفی خود را بازسازی کنند. این نهاد در ادامه افزوده است که جلسات منظم مشاوره به زنان کمک کرده تا اعتمادبه‌نفس خود را بازیابند و در نقش‌های خانوادگی و اجتماعی با توان بیش‌تری عمل کنند. صندوق جمعیت سازمان ملل متحد در ادامه تصریح کرده است که فراهم‌سازی فرصت‌های حمایتی و خدمات روانی‌ـ‌اجتماعی برای زنانی که با آسیب و بحران روبرو هستند، از نیازهای اساسی جامعه محسوب می‌شود. سازمان ملل گفته است که این کمک‌ها با پشتیبانی «اداره عملیات حفاظت ملکی و کمک‌های بشردوستانه کمیسیون اروپا» فراهم شده و هدف آن توانمندسازی زنان در شرایط دشوار است. در حالی سازمان ملل بر ارائه خدمات روانی-اجتماعی برای زنان و دختران تاکید دارد که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 162 بازدید

رسانه‌ها اعلام کرده‌اند که هوسی ظریف اندر، شهروند افغانستان مقیم آلمان در انتخابات شورای شهر فرانکفورت آلمان به پیروزی رسیده و وارد این شورا شده است. خانم اندر شب گذشته (سه‌شنبه، ۲۶ حوت) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود از این پیروزی خبر داده و گفته است که با به‌دست‌آوردن ۵۳ هزار رأی در انتخابات شورای شهر فرانکفورت، به عنوان عضو این شورا انتخاب شده است. وی در ادامه تاکید کرده است که برای کمک به افغانستانی‌هایی که با مشکلات روبرو هستند وارد سیاست شده است. او در ادامه افزوده است که زنان و دختران باید از حق آموزش برخوردار باشند و برای زنان افغانستان آرزو دارد بتوانند به مکتب و آموزش دسترسی داشته باشند. در گزارش‌ها آمده است که شورای شهر فرانکفورت، از مهم‌ترین نهادهای تصمیم‌گیری در این شهر است که در حوزه‌های قانون‌گذاری، توسعه‌ی زیرساخت‌ها، امور مالی و خدمات اجتماعی تصمیم‌گیری می‌کند. در حالی هوسی ظریف اندر به شورای شهر فرانکفورت آلمان راه پیدا می‌کند که حکومت سرپرست پس از تسلط دوباره بر افغانستان، آموزش دختران بالاتر از صنف ششم را منع کردند و سپس دروازه‌ی دانشگاه‌ها را نیز به‌روی زنان و دختران بستند. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 161 بازدید

بخش زنان سازمان ملل (UN Women) اعلام کرده است که با وجود محدودیت‌های گسترده و ناپایداری در سراسر افغانستان، به ارائه خدمات به زنان و دختران این کشور ادامه خواهد داد. سوزان فرگوسن، نماینده ویژه سازمان ملل در امور زنان افغانستان با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این نهاد در بحرانی‌ترین وضعیت حقوق زنان در جهان فعالیت می‌کند و تلاش می‌کند صدها هزار زن و دختر در نیاز را تحت پوشش قرار دهد. خانم فرگوسن در ادامه تاکید کرده است: «با وجود محدودیت‌ها برای زنان و دختران و درگیری‌های جاری، صرف‌نظر از هر شرایطی، بخش زنان سازمان ملل در افغانستان باقی مانده و خدمات خود را ارائه می‌دهد.» او از جامعه بین‌المللی خواسته است تا به حمایت از زنان و دختران افغانستان ادامه دهد و از «عادی‌سازی» این وضعیت جلوگیری کند. براساس گزارش‌ها، پس از حملات اخیر، بیش از ۶۴ هزار تن در جریان تشدید درگیری‌ها با پاکستان آسیب دیده‌اند که بیش از نیمی از آن‌ها زنان و دختران هستند. بسیاری از زنان در سال گذشته برای دومین یا سومین بار مجبور به فرار شده‌اند. بخش زنان سازمان ملل همچنان از کمبود بودجه جدی خبر داده و گفته است که نزدیک به ۵۰۰ میلیون دالر برای ادامه برنامه‌های خود در افغانستان در سال ۲۰۲۶ میلادی مورد نیاز است. این سازمان خواستار حمایت فوری جامعه‌ی جهانی برای پاسخ به نیازهای زنان افغانستان شده است. همچنین حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 141 بازدید

بخش زنان سازمان ملل برای افغانستان در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها علیه زنان و دختران در افغانستان نباید ساده‌سازی شود. این نهاد این اظهارات را امروز (چهارشنبه، ۲۷ حوت) در هفتادمین نشست کمیسیون وضعیت زنان سال ۲۰۲۶ مطرح کرده و گفته است که بیش‌ترین افراد متاثر از جنگ میان طالبان و پاکستان، کودکان و زنان هستند. بخش زنان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که پیش از بمباران مرکز درمان اعتیاد در کابل توسط پاکستان، بیش‌ترین تلفات در میان غیرنظامیان شامل زنان و کودکان بوده است. همچنین یوناما یا دفتر هیأت معاونت سازمان ملل در افغانستان نیز گفته است که پیش از حمله پاکستان به مرکز درمان اعتیاد، کشته شدن ۷۵ غیرنظامی و زخمی شدن حدود ۲۵۰ تن دیگر را مستندسازی کرده است. در اعلامیه آمده است که بسیاری از خانواده‌های اخراج‌شده از پاکستان اکنون در اثر درگیری‌ها چندین بار آواره شده‌اند. یوناما افزوده است که در پی درگیری‌ها و ناامنی در ایران، بسیاری از خانواده‌های افغانستان در حال بازگشت هستند که پیش‌بینی می‌شود تعداد آنان در روزهای آینده افزایش یابد. سازمان ملل گفته است که بیش از ۱۰ میلیون زن و دختر در افغانستان در سال جاری به کمک‌های بشردوستانه نیاز خواهند داشت. همچنین سازمان ملل پیش‌تر در یک پژوهش تازه گفته بود که زنان در افغانستان چهار برابر کمتر از مردان به عدالت دسترسی دارند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 105 بازدید

گاهی زندگی یک دختر با صدای آرام ورق خوردن یک دفتر آغاز می‌شود، اما با صدای بسته شدن یک دروازه برای همیشه تغییر می‌کند. آن صبحی که داستان مینا شروع شد، هیچ‌چیز در ظاهر متفاوت نبود. آفتاب تازه از پشت کوه‌های خاکستری کابل بالا آمده بود و نور کمرنگش روی دیوارهای گلی خانه‌ها می‌نشست. کوچه‌ی باریک محله هنوز نیمه‌خواب بود؛ تنها صدای دور موترهایی که از سرک اصلی عبور می‌کردند و صدای جاروی زنی که خاک کوچه را جمع می‌کرد شنیده می‌شد. اما در یکی از خانه‌های کوچک همان کوچه، دختری شانزده‌ساله کنار چراغ کم‌نور نشسته بود و دفترش را ورق می‌زد؛ دفتری که هنوز بوی تازه‌ی کاغذ می‌داد و پر از خط‌های مرتب و رؤیاهای نوشته‌نشده بود. مینا با انگشتانش آرام روی صفحه‌ی دفتر کشید. آن صفحه هنوز نیمه‌خالی بود. شب قبل تصمیم گرفته بود امروز در آن بنویسد که می‌خواهد در آینده چه شود. معلمشان در صنف گفته بود: «هرکدامتان بنویسید که در آینده چه آرزویی دارید.» برای خیلی از شاگردان شاید این فقط یک تکلیف ساده بود، اما برای مینا چیزی بیشتر از یک تکلیف بود؛ این صفحه برای او نقشه‌ی زندگی‌اش بود. او همیشه می‌گفت می‌خواهد داکتر شود. نه فقط برای اینکه لباس سفید بپوشد یا در شفاخانه کار کند، بلکه برای اینکه مادرش دیگر مجبور نباشد برای هر درد کوچکی به کلینیک‌های دور و گران برود. مادرش بارها گفته بود که وقتی مینا داکتر شود، اولین مریضش خودش خواهد بود. هر بار که این حرف را می‌گفت، لبخند می‌زد، اما در نگاهش امیدی واقعی دیده می‌شد؛ امیدی که در خانه‌ی فقیرانه‌ی آنها مثل یک چراغ کوچک می‌سوخت. خانه‌ی مینا در یکی از محله‌های ساده‌ی غرب کابل قرار داشت. خانه‌ای که دو اتاق کوچک داشت، با دیوارهای گلی و سقفی که در زمستان‌ها گاهی چکه می‌کرد. حیاط خانه بزرگ نبود، اما در گوشه‌اش یک درخت زردآلو قدیمی ایستاده بود که در بهار شکوفه می‌داد و در تابستان سایه‌ی خنکی ایجاد می‌کرد. مینا بیشتر وقت‌هایش را زیر همان درخت درس می‌خواند. وقتی کتاب‌هایش را باز می‌کرد و باد آرام شاخه‌ها را تکان می‌داد، احساس می‌کرد دنیا بزرگ‌تر از کوچه‌های خاکی محله است. آن صبح، مادرش در آشپزخانه‌ی کوچک خانه مشغول پختن نان بود. بوی نان تازه در خانه پیچیده بود. پدرش هنوز خواب بود؛ او کارگر ساختمانی بود و اغلب شب‌ها خسته و دیر به خانه می‌آمد. زندگی‌شان ساده و پر از سختی بود، اما در آن خانه یک چیز همیشه وجود داشت: باور به آینده‌ی مینا. مادرش همیشه می‌گفت: «دخترم، اگر درس بخوانی، زندگی‌ات مثل ما نمی‌شود.» این جمله بارها در گوش مینا تکرار شده بود. شاید به همین دلیل بود که او درس خواندن را فقط یک وظیفه نمی‌دانست؛ برایش مثل راهی بود برای عبور از تنگنای زندگی. وقتی آماده شد، بکس مکتبش را برداشت. بکس آبی‌رنگی که چند سال پیش پدرش از بازار خریده بود. بندهایش کمی کهنه شده بود، اما هنوز محکم بود. داخل آن کتاب‌های ریاضی، کیمیا، زیست‌شناسی و چند دفتر مرتب قرار داشت. مینا همیشه دفترهایش را با دقت نگه می‌داشت؛ حتی گوشه‌ی صفحاتشان تا نمی‌شد. او از خانه بیرون آمد. هوای صبح خنک بود و آفتاب تازه کوچه را روشن کرده بود. چند دختر دیگر هم از خانه‌هایشان بیرون آمده بودند. آنها همیشه با هم تا مکتب می‌رفتند. راهشان طولانی نبود، اما همان مسیر کوتاه برایشان پر از حرف و خنده بود. درباره‌ی امتحان‌ها، درباره‌ی معلمان سخت‌گیر، و درباره‌ی آینده‌ای که در ذهنشان ساخته بودند. اما آن روز، چیزی در فضا متفاوت بود. دخترها کمتر حرف می‌زدند. بعضی آهسته با هم نجوا می‌کردند. مینا وقتی به چهره‌هایشان نگاه کرد، نگرانی را در چشم‌هایشان دید. یکی از دخترها آهسته گفت: «می‌گویند امروز شاید اجازه ندهند دخترها داخل شوند.» مینا ابتدا فکر کرد این هم یکی از همان شایعاتی است که گاهی در شهر می‌پیچد و بعد فراموش می‌شود. اما وقتی به دروازه‌ی مکتب رسیدند، همه چیز روشن شد. دروازه بسته بود. دخترها پشت آن ایستاده بودند. بعضی هنوز امیدوار بودند که شاید لحظه‌ای بعد باز شود. بعضی آرام گریه می‌کردند. بعضی در سکوت فقط به دروازه نگاه می‌کردند؛ انگار می‌خواستند باور کنند که این فقط یک اشتباه است. مینا چند قدم جلو رفت. دستش را روی دروازه‌ی فلزی گذاشت. فلز سرد بود. آن لحظه احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت؛ چیزی شبیه شکستن یک رویا. او به یاد آورد که شب قبل چقدر با شوق دفترش را باز کرده بود تا درباره‌ی آینده‌اش بنویسد. اما حالا آینده‌ای که تصور می‌کرد، ناگهان دور و مبهم شده بود. وقتی به خانه برگشت، قدم‌هایش سنگین بود. بکس هنوز روی شانه‌اش بود، اما انگار دیگر معنایی نداشت. مادرش وقتی چهره‌ی او را دید، فهمید که اتفاقی افتاده است. «چی شد دخترم؟» مینا آرام گفت: «مکتب بسته است… برای ما.» مادرش لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش به زمین افتاد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. در آن سکوت کوتاه، هزاران حرف ناگفته وجود داشت. روزها گذشت. در ابتدا مینا هنوز هر صبح بیدار می‌شد و بکسش را نگاه می‌کرد، انگار انتظار داشت که دوباره به مکتب برگردد. اما کم‌کم فهمید که زندگی‌اش وارد فصل تازه‌ای شده است؛ فصلی که در آن کلاس درس، زنگ تفریح و صدای معلم دیگر وجود نداشت. او بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند. به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد، ظرف می‌شست، حیاط را جارو می‌کرد و گاهی لباس می‌دوخت. اما در دلش همیشه خلأیی وجود داشت؛ خلأیی که هیچ کاری نمی‌توانست پر کند. گاهی بعدازظهرها زیر درخت زردآلو می‌نشست و کتاب‌هایش را باز می‌کرد. صفحات کتاب هنوز همان بودند، اما احساسش نسبت به آنها تغییر کرده بود. قبلاً هر صفحه برایش قدمی به سوی آینده بود؛ حالا بیشتر شبیه یادگاری از گذشته شده بود. دوستانش هم کم‌کم از او دور شدند. بعضی خانواده‌هایشان تصمیم گرفتند آنها را زودتر شوهر بدهند. بعضی به ولایت‌های دیگر رفتند. بعضی فقط در خانه ماندند، بی‌برنامه و بی‌آینده. اما مینا هنوز شب‌ها کتاب می‌خواند. وقتی همه خواب بودند، چراغ کوچک را روشن می‌کرد و آرام درس می‌خواند. نه برای امتحان، نه برای نمره؛ فقط برای اینکه احساس کند هنوز بخشی از خودش زنده است. یک روز دختر کوچکی از همسایه‌ها به خانه‌شان آمد و گفت: «خواهر مینا، می‌توانی به من خواندن یاد بدهی؟» آن لحظه چیزی در دل مینا روشن شد. از آن روز، چند دختر کوچک عصرها به خانه‌شان می‌آمدند. روی قالین کهنه در حیاط می‌نشستند و مینا برایشان الفبا و حساب یاد می‌داد. وقتی آنها با صدای بلند حروف را تکرار می‌کردند، مینا احساس می‌کرد دوباره در صنف مکتب است. اما در دلش هنوز غمی عمیق باقی بود؛ غمی که هر بار با دیدن بکس مکتبش در گوشه‌ی اتاق زنده می‌شد. شب‌ها گاهی به پشت‌بام می‌رفت. از آنجا چراغ‌های شهر دیده می‌شد. کابل در شب آرام به نظر می‌رسید، اما او می‌دانست در دل این شهر هزاران دختر مثل او زندگی می‌کنند؛ دخترانی که دفترهایشان نیمه‌باز مانده است. او به آسمان نگاه می‌کرد و با خود فکر می‌کرد: «آیا روزی دوباره به مکتب برمی‌گردم؟» پاسخی نداشت. اما هنوز هر شب دفترش را باز می‌کرد؛ همان دفتری که صفحه‌ی اولش نیمه‌خالی مانده بود. گاهی به آن صفحه نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد روزی شاید دوباره بتواند در آن بنویسد: «آرزویم این است که داکتر شوم.» و شاید آن روز، دفترش دیگر نیمه‌باز نماند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب