برچسب: محدودیت

3 هفته قبل - 67 بازدید

ریچارد بنت، گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر سازمان ملل برای افغانستان همزمان با روز جهانی صحت می‌گوید که زنان و دختران در افغانستان همچنان با موانع جدی در دسترسی به خدمات صحی مواجه هستند. آقای بنت با نشر پیامی در حساب کابری ایکس خود نوشته است که محدودیت‌ها بر رفت‌وآمد، آموزش و فعالیت کارمندان صحی زن از سوی حکومت سرپرست، سیستم صحی را تضعیف کرده است. همچنین او پیش‌تر در گزارش خود گفته بود که حکومت فعلی زنان و دختران بدون محرم را از حق دسترسی به خدمات صحی محروم کرده‌اند. همچنین مسوولان حکومت فعلی در هرات دو روز پیش به زایشگاه ولایت هرات رفته و چندین بخش این مرکز را مسدود کردند. مسوولان ارائه قرص‌های بارداری و کاندوم به زنان را نیز ممنوع اعلام کرده‌اند. در عین حال، صندوق جمعیت سازمان ملل متحد در افغانستان گفته است که دسترسی زنان باردار به خدمات صحی، یک ضرورت غیرقابل انکار است. این صندوق با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که افغانستان بالاترین آمار مرگ‌ومیر مادران را در آسیا دارد.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 106 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که در سال ۲۰۲۵ میلادی بیش از ۲۰ میلیون تن از خدمات صحی این نهاد بهره‌مند شده‌اند. این نهاد امروز (سه‌شنبه، ۱۸ حمل) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که ۶۰ درصد افرادی که به خدمات صحی دست یافته‌اند، زنان بوده‌اند. این کمک‌ها با حمایت بانک آسیایی و یک نهاد دیگر صورت گرفته است. این در حالی است که ریچارد بنت، گزارشگر ویژه شورای امنیت سازمان ملل برای افغانستان گفته بود که حکومت سرپرست زنان بدون محرم را از دسترسی به خدمات صحی محروم کرده‌اند. همچنین مسوولان حکومت فعلی در هرات دو روز پیش به زایشگاه ولایت هرات رفته و چندین بخش این مرکز را مسدود کردند. مسوولان ارائه قرص‌های بارداری و کاندوم به زنان را نیز ممنوع اعلام کرده‌اند. در عین حال، صندوق جمعیت سازمان ملل متحد در افغانستان گفته است که دسترسی زنان باردار به خدمات صحی، یک ضرورت غیرقابل انکار است. این صندوق با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که افغانستان بالاترین آمار مرگ‌ومیر مادران را در آسیا دارد.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 107 بازدید

صندوق جمعیت سازمان ملل متحد در افغانستان در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که دسترسی زنان باردار به خدمات صحی، یک ضرورت غیرقابل انکار است. این صندوق با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که افغانستان بالاترین آمار مرگ‌ومیر مادران را در آسیا دارد. این پیام در حالی نشر می‌شود که منابع گفته‌اند، محتسبان امر به معروف و نهی از منکر حکومت سرپرست در ولایت هرات، چند بخش زایشگاه این ولایت را مسدود کرده‌اند. سازمان صحی جهان در افغانستان پیش‌تر گفته بود که تصمیمات صحی باید براساس هدایت علم گرفته شود. قابل ذکر است که افغانستان از جمله کشورهایی است که با میزان بالای مرگ‌ومیر مادران و نوزادان روبرو است. کم‌بود امکانات صحی، دسترسی محدود به آموزش‌های تخصصی و فاصله‌ی زیاد روستاها تا مرکزهای درمانی، چالش‌های جدی در ارایه‌ی خدمات به مادران باردار ایجاد کرده است. در بسیاری از مناطق، زنان در خانه یا درمانگاه‌های کوچک زایمان می‌کنند و قابله‌ها اغلب با امکانات اندک و بدون دسترسی فوری به راهنمایی‌های تخصصی کار می‌کنند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 110 بازدید

روایت او از یک صدا آغاز نمی‌شود؛ از یک سکوت آغاز می‌شود؛ سکوتی که در آن هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید، اما همه‌چیز در حال فرو ریختن است. در گوشه‌ای از شهر هرات، جایی که کوچه‌ها در گرمای روز خاک‌آلود و در شب‌ها خاموش‌اند، خانه‌ای هست با دیوارهای ترک‌خورده و دروازه‌ای که همیشه نیمه‌باز است؛ نه برای آمدن امید، بلکه برای رفتن آرام آرزوها. اگر او را از نزدیک ببینی، شاید فکر کنی مثل بقیه دخترهاست؛ موهایش را ساده می‌بندد، لباس‌هایش همیشه تمیز اما کهنه‌اند و نگاهش… نگاهش چیزی میان ترس و ایستادگی است. اما هیچ‌کس از روی ظاهرش نمی‌فهمد در درونش چه می‌گذرد؛ هیچ‌کس نمی‌فهمد که او هر روز، بارها و بارها، خودش را از نو جمع می‌کند تا فقط «بماند». او فرزند سوم خانواده است. پیش از او دو برادر به دنیا آمده‌اند؛ دو پسری که از همان کودکی یاد گرفته‌اند صدایشان بلندتر است، حقشان بیشتر است و دنیا برایشان جای بازتری دارد. بعد از او نیز دو خواهر کوچک‌تر آمده‌اند که هنوز در دنیای کودکانه‌شان، همه‌چیز ساده به نظر می‌رسد. اما او درست در میان این چهار نفر، در جایی ایستاده که نه می‌تواند مانند برادرانش آزاد باشد و نه مانند خواهران کوچکش بی‌خبر. سال آخر مکتبش بود؛ سالی که قرار بود پایان یک مسیر و آغاز مسیری دیگر باشد. او از آن دخترهایی نبود که فقط برای نمره درس بخواند. با هر صفحه‌ای که می‌خواند، خودش را کمی جلوتر می‌دید؛ در یک شفاخانه، در یک مکتب، یا حتی در یک دفتر کوچک؛ جایی که بتواند چیزی باشد جز «یک دختر در خانه». معلمش یک‌بار به او گفته بود: «تو فرق داری، تو می‌توانی ادامه بدهی.» همین جمله برایش مثل چراغی بود که در تاریکی می‌درخشید. اما یک روز، همه‌چیز ایستاد. دروازه مکتب بسته شد؛ نه با صدایی بلند، بلکه با یک اعلام ساده، با تصمیمی که از جایی دور گرفته شده بود، اما زندگی او را از نزدیک شکست. آن روز، وقتی از مکتب برگشت، کتاب‌هایش را محکم در آغوش گرفته بود؛ انگار می‌خواست آن‌ها را از دنیا پنهان کند. وقتی به خانه رسید، مادرش فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا همدردی. از آن روز به بعد، زمان برای او شکل دیگری گرفت. صبح‌ها دیگر بوی رفتن نمی‌دادند. صدای دخترانی که به مکتب می‌رفتند، دیگر فقط صدا نبود؛ یادآوری تلخی بود از این که: «تو دیگر جزو آن‌ها نیستی.» او سعی کرد خودش را سرگرم کند. به مادرش کمک می‌کرد، خانه را تمیز می‌کرد، خواهرهایش را می‌خواباند. اما هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توانست جای چیزی را که از او گرفته شده بود، پر کند. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، آهسته کتاب‌هایش را بیرون می‌آورد. نور گوشی را کم می‌کرد تا کسی متوجه نشود. صفحه‌ها را لمس می‌کرد، می‌خواند و گاهی فقط نگاه می‌کرد. این کار، بیشتر از درس خواندن، شبیه زنده نگه داشتن بخشی از وجودش بود. اما خانه فقط جای خاموشی نبود؛ جای تصمیم‌هایی بود که بدون او گرفته می‌شد. اولین بار وقتی حرف ازدواجش را زدند، او فکر کرد اشتباه شنیده است. مادرش آهسته گفت: «پدرت تصمیم گرفته.» برادرش با لحنی که بیشتر شبیه دستور بود گفت: «مرد خوبی است، زندگی‌ات جور می‌شود.» و او… فقط احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. او هنوز خودش را دختری می‌دید که باید درس بخواند، نه زنی که باید به خانه‌ای دیگر برود. هنوز در ذهنش آینده‌ای بود که خودش انتخاب کرده بود. اما حالا دیگران برایش آینده‌ای ساخته بودند؛ بی‌آن‌که حتی از او بپرسند. اولین «نه» را که گفت، صدایش خیلی بلند نبود؛ بیشتر شبیه خواهش بود تا مخالفت. اما همین «نه» کافی بود تا همه‌چیز تغییر کند. پدرش عصبانی شد. چهره‌اش سرخ شد، صدایش بالا رفت و بعد… سکوت شکست. صدای سیلی، صدای افتادن، صدای نفس‌هایی که تند شده بودند. آن روز او فهمید که در این خانه، مخالفت کردن یعنی آماده بودن برای درد. اما او باز هم گفت «نه». بار دوم، برادرش جلو آمد. دستش را محکم گرفت و گفت: «فکر نکن که می‌توانی تصمیم بگیری.» او دستش را با تمام قدرت کشید. این بار فقط سیلی نبود؛ لگد، فریاد و تحقیر هم بود. کلماتی که شاید از درد جسمی هم عمیق‌تر بودند. روزها تبدیل به چرخه‌ای از فشار و مقاومت شدند. هر بار که موضوع ازدواج مطرح می‌شد، او مخالفت می‌کرد. هر بار که مخالفت می‌کرد، خشونت برمی‌گشت؛ شدیدتر و بی‌رحم‌تر. بدنش پر از کبودی‌هایی بود که زیر لباس‌هایش پنهان می‌کرد. اما چیزی که پنهان نمی‌شد، خستگی عمیقی بود که در چشمانش نشسته بود. گاهی به آینه نگاه می‌کرد و خودش را نمی‌شناخت. آیا این همان دختری بود که روزی با شوق به مکتب می‌رفت؟ همان کسی که می‌خواست داکتر شود؟ حالا فقط دختری بود که باید برای «نه» گفتن هزینه بدهد. اما در میان همه این‌ها، یک چیز تغییر نکرده بود: او هنوز تسلیم نشده بود. یک شب، پس از یک درگیری شدید، وقتی همه خواب بودند، او به پشت‌بام رفت. آسمان پر از ستاره بود؛ همان آسمانی که زمانی برایش پر از رؤیا بود. نشست، زانوهایش را در آغوش گرفت و برای نخستین بار بلند گریه نکرد؛ فقط اشک ریخت، بی‌صدا و آرام. بعد نفس عمیقی کشید و به خودش گفت: «من هنوز هستم.» این جمله ساده شاید برای دیگران چیزی نباشد، اما برای او مثل یک عهد بود؛ عهدی برای ادامه دادن، حتی وقتی همه‌چیز علیه اوست. او هنوز در همان خانه زندگی می‌کند. هنوز هر روز با همان آدم‌ها روبه‌رو می‌شود. هنوز خطر ازدواج اجباری مانند سایه‌ای بر سرش سنگینی می‌کند. اما در درونش چیزی تغییر کرده است؛ او دیگر فقط یک دختر خاموش نیست. او کسی است که می‌داند حق دارد انتخاب کند، حتی اگر برای این حق هر روز بجنگد. در شهر هرات، در میان هزاران داستان نانوشته، داستان او شاید یکی از همان‌هایی باشد که کسی بلند نمی‌خواند. اما او، با همان «نه»هایش و با همان مقاومت خاموشش، دارد داستانش را می‌نویسد؛ خط به خط، درد به درد، اما هنوز زنده. و شاید روزی همین «نه» کوچک، به فریادی تبدیل شود که دیگر هیچ‌کس نتواند آن را نشنود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 98 بازدید

بخش زنان سازمان ملل (UN Women)در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که زندگی زنان و دختران نیازمند تایید هیچ‌کس جز خود آنان نیست و به‌جای محدود کردن، باید صدای زنان شنیده شود. این سازمان امروز (دوشنبه، ۱۷ حمل/۶ اپریل) در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که جامعه از گفتن این‌که «زنان چگونه باید باشند» دست بردارد و به آنچه زنان و دختران می‌گویند، گوش دهد. بخش زنان سازمان ملل در ادامه تاکید کرده است: «دست بردارید از این که به زنان و دختران بگویید چگونه احساس کنند، چگونه لباس بپوشند، چگونه رفتار کنند و چگونه زنده‌گی خود را بگذرانند.» این در حالی است که در نزدیک به پنج سال گذشته، پس از تسلط دوباره حکومت فعلی در افغانستان، محدودیت‌های گسترده‌ای بر زند‌گی زنان و دختران وضع شده است. باید گفت که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 63 بازدید

شماری از دختران دانش‌آموز «انجمن ادبی سوزن طلایی» در اعتراض به مسدود بودن دروازه‌های مکاتب و دانشگاه‌ها به‌روی دختران بالاتر از صنف ششم در کشور، صنف‌های آنلاین‌شان را پشت دروازه‌های بسته‌ی مکاتب برگزار کرده‌اند. اين دانش‌آموزان دختر با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این اقدام را به هدف اعتراض «به پنج سال بسته ماندن اجباری مکاتب و دانشگاه‌ها بر روی دختران بالاتر از صنف ششم» در شهرهای مختلف و پشت دروازه‌های بسته مکاتب برگزار کرده‌اند. در اعلامیه آمده است: «این اقدام، فریادی برای عدالت و برابری است؛ یادآور ایستادگی در جامعه افغانستان و جهان که در آن سال‌ها، دختران این سرزمین از ابتدایی‌ترین حق انسانی خود یعنی حق آموزش، محروم مانده‌اند.» این دانش‌آموزان در ادامه تاکید کرده‌اند این حرکت نه‌تنها یک اعتراض، بلکه تلاشی برای بیدارسازی وجدان جمعی است. دانش‌آموزان دختر بر حمایت شهروندان از «حق آموزش دختران» تاکید کرده و گفته‌اند که حمایت شهروندان می‌تواند این اعتراض را به یک خواست جمعی تبدیل کند. قابل ذکر است که انجمن ادبی سوزن طلایی، تحت نظر حمیرا قادری، نویسنده و فعال حقوق زنان در ۲۸ سپتامبر ۲۰۲۱ میلادی، فعالیت خود را آغاز کرد. بیشتر اعضا و دانش‌آموزان این انجمن ادبی دختران دانش‌آموز بازمانده‌ از آموزش هستند. این دانش‌آموزان دختر در حالی اقدام به این اعتراض کردند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 115 بازدید

برنامه توسعه‌ای سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که محدودیت‌های وضع‌شده بر زنان و دختران در افغانستان همچنان مانع جدی در برابر فعالیت‌های اقتصادی آنان به‌شمار می‌رود. این نهاد با نشر گزارشی گفته است که زنان کارآفرین با چالش‌های گسترده‌ای در محیط کار و مدیریت کسب‌وکارهای خود روبرو هستند. از جمله، زنان در بسیاری موارد نمی‌توانند بدون همراهی یک محرم (سرپرست مرد) به محل‌های کاری یا نقاط فروش خود مراجعه کنند. برنامه توسعه‌ای سازمان ملل در ادامه تاکید کرده است که این محدودیت‌ها نه‌تنها آزادی حرکت زنان را کاهش داده، بلکه روند رشد و توسعه‌ی کسب‌وکارهای آنان را نیز با مشکل روبرو کرده است. در ادامه آمده است که در برخی موارد، زنان مجبور می‌شوند در جریان فعالیت‌های تجاری، نقش غیرمستقیم داشته باشند یا حتی از حضور در محل کار خود صرف‌نظر کنند. همچنین این نهاد افزوده است که مقررات موجود مانع از آن شده که زنان در کنار مردان کار کنند؛ موضوعی که فرصت‌های شغلی برای زنان را به‌طور قابل توجهی محدود کرده است. برنامه توسعه‌ای سازمان ملل متحد تاکید کرده است که با وجود این چالش‌ها، زنان هم‌چنان تلاش می‌کنند تا در عرصه‌های اقتصادی حضور داشته باشند، اما ادامه‌ی این محدودیت‌ها می‌تواند تأثیرهای منفی بر رشد اقتصادی و معیشت خانواده‌ها در افغانستان داشته باشد. قابل ذکر است که پس از بازگشت حکومت سرپرست به قدرت، محدودیت‌های گسترده بر آنان وضع شده است. از جمله آزادی تحرک آنان به شدت محدود شده و زنان در فاصله‌ی بیش از ۷۲ کیلومتر حق سفر بدون محرم شرعی‌شان را ندارند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 89 بازدید

براساس معلومات گزارش‌ها، افغانستان در جدیدترین رتبه‌بندی کشورها از نظر شادی، بار دیگر در قعر جدول قرار گرفته و غمگین‌ترین کشور جهان شناخته شده است. این گزارش که روز (شنبه، ۱۵ حمل) توسط «ویژوال کاپیتالیست» منتشر شده، برعکس افغانستان، کشور فنلند در صدر جدول قرار گرفته و به‌عنوان شادترین کشور جهان معرفی شده است. کشورهای آیسلند و دنمارک به‌ترتیب در رده‌های دوم و سوم شادترین کشورهای جهان معرفی شده‌اند. کاستاریکا و سویدن همچنان در جایگاه‌های چهارم و پنجم قرار گرفته‌اند. در این رتبه‌بندی، افغانستان پس از سیرالئون و مولاوی در جایگاه ۱۴۷ قرار گرفته است. افغانستان در رتبه‌بندی سال قبل نیز غمگین‌ترین کشور جهان شناخته شده بود. قابل ذکر است که افغانستان پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست، با افزایش محدودیت‌های اجتماعی، کاهش آزادی‌های فردی، مشکلات اقتصادی و موج تازه مهاجرت روبه‌رو بوده و این عوامل سطح رضایت و امید به زنده‌گی در میان مردم را به‌شدت کاهش داده است. این در حالی است که افغانستان در چند سال اخیر همواره در پایین‌ترین رده‌های شاخص شادمانی جهانی قرار داشته و هیچ پیشرفتی در این زمینه مشاهده نشده است.

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 147 بازدید

همزمان با یک‌هزار و ۶۵۹مین روز بسته‌ماندن مکتب‌های دختران بالاتر از صنف ششم در سراسر افغانستان، نهاد «دیدبان حقوق افغانستان» بار دیگر خواستار لغو این ممنوعیت شده است. این نهاد در با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که ممنوعیت آموزش دختران همچنان ادامه دارد؛ ممنوعیتی که میلیون‌ها دختر افغانستان را از حق آموزش و دست‌یابی به رویاهای‌شان محروم کرده است. دیدبان حقوق افغانستان، با انتقاد از تداوم این وضعیت، خواستار دادخواهی برای آموزش دختران بالاتر از صنف ششم شده و در بخشی از پیامش تاکید کرده است: «صدای خود را بلند کنید.» همچنین این نهاد در یک پیام دیگر گفته بود: «ممنوعیت آموزش دختران در افغانستان هنوز هم ادامه دارد و افغانستان تنها کشوری در جهان است که در آن دختران به‌گونهٔ سیستماتیک از آموزش محروم شده‌اند.» این در حالی است که با آغاز سال آموزشی ۱۴۰۵، دختران بالاتر از صنف ششم برای پنجمین سال پیاپی از ادامه‌ی آموزش محروم مانده‌اند. باید گفت که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 85 بازدید

شب‌ها در خانه‌ی شکریه زودتر از هر جای دیگر تاریک می‌شود؛ نه فقط به‌خاطر خاموشی چراغ، بلکه به‌خاطر فکری که مثل دود در همه‌جا پخش است. اتاق کوچک‌شان بوی دوا و نم می‌دهد. پدرش در گوشه‌ای روی یک توشک نازک دراز کشیده؛ سرفه‌هایی که از سینه‌اش بیرون می‌آید خشک و بریده‌بریده است، طوری که هر بار شکریه حس می‌کند شاید این سرفه آخرین باشد. او همیشه قبل از خواب چند دقیقه کنار پدر می‌نشیند، دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد؛ نه از سر محبت ساده، بلکه از ترس… ترس از این‌که یک‌وقت نفسش دیگر بالا نیاید. در همان حال، صدای آهسته‌ی مادر از حویلی می‌آید که هنوز ظرف می‌شوید؛ با دست‌هایی که پوستش از مواد شوینده ترک خورده، و زیر لب چیزی زمزمه می‌کند؛ شاید دعا، شاید درد. شکریه دختر کلان خانه است. این جمله در ظاهر ساده است، اما در زندگی او یعنی این‌که هیچ‌وقت فرصت نکرده فقط «دختر» باشد. یعنی از همان وقتی که مکتب بسته شد، انگار کسی نام او را از روی لیست شاگردان پاک کرد و به جایش نوشت: نان‌آور، مراقب، صبور. صبح‌ها قبل از همه بیدار می‌شود، چای را می‌جوشاند، نان خشک را با آب نرم می‌کند تا برای خوردن قابل شود، خواهرهای کوچکش را بیدار می‌کند، موهای‌شان را با دقت می‌بافد، به برادرش می‌گوید که از خانه دور نرود، و در همین میان، گاهی یک نگاه کوتاه به کتاب‌هایش می‌اندازد که گوشه‌ی اتاق خاک گرفته‌اند. کتاب‌هایی که هنوز بوی گذشته را می‌دهند؛ بوی روزهایی که دغدغه‌اش فقط امتحان و مشق بود، نه این‌که امشب نان دارند یا نه. وقتی از خانه بیرون می‌رود تا به کارخانه برسد، راهی را طی می‌کند که قبلاً با بکس مکتبش می‌رفت. حالا دست‌هایش خالی است، اما دلش سنگین‌تر از همیشه. در راه، دخترهای هم‌سنش را می‌بیند که بعضی هنوز امیدوارانه درباره‌ی مکتب حرف می‌زنند، اما او دیگر در آن حرف‌ها شریک نیست. او وارد دنیایی شده که در آن سن مهم نیست، نیاز مهم است. کارخانه در حاشیه‌ی شهر است؛ ساختمانی خاکستری با دیوارهای بلند و پنجره‌هایی که همیشه نیمه‌بازند، اما هیچ‌وقت هوای تازه وارد نمی‌شود. داخلش بوی مواد و عرق و خستگی درهم آمیخته، و صدای ماشین‌ها آن‌قدر بلند است که آدم گاهی صدای فکر خودش را هم نمی‌شنود. کار شکریه ساده به نظر می‌رسد، اما ساده نیست؛ ساعت‌ها ایستادن، بدون این‌که حق داشته باشد بنشیند، بدون این‌که بتواند با کسی راحت حرف بزند. دست‌هایش زود زخم شد، ناخن‌هایش شکست، و پاهایش هر شب آن‌قدر درد می‌کرد که گاهی نمی‌توانست درست راه برود. اما هیچ‌کدام از این‌ها به اندازه‌ی چیزی که بعداً شروع شد آزاردهنده نبود؛ نگاه‌هایی که اول فقط سنگین بودند، بعد آهسته‌آهسته معنی پیدا کردند. نگاه‌هایی که او را نه به‌عنوان یک کارگر، بلکه به‌عنوان چیزی دیگر می‌دیدند؛ چیزی که خودش از گفتن نامش هم شرم داشت. کارفرما مردی بود که خیلی زود فهمید شکریه چه کسی است. او فهمید این دختر انتخاب ندارد. فهمید پشت این چهره‌ی خاموش یک خانه است، یک پدر مریض، یک مادر خسته، چند کودک گرسنه. و همین فهمیدن او را خطرناک‌تر کرد. اول با مهربانی ساختگی شروع کرد؛ گاهی از کارش تعریف می‌کرد، گاهی می‌گفت: «تو با بقیه فرق داری.» شکریه اول این حرف‌ها را جدی نگرفت، فقط سرش را پایین می‌انداخت و کارش را ادامه می‌داد. اما کم‌کم فاصله‌ها کمتر شد، حرف‌ها آهسته‌تر شد و معنی‌ها واضح‌تر. یک روز که همه رفته بودند و او مانده بود تا کارش را تمام کند، مرد صدایش کرد. صدای ماشین‌ها هنوز در فضا بود، اما آن لحظه برای شکریه همه‌چیز ساکت شد. نزدیک رفت، بدون این‌که سرش را بالا کند. مرد با لحنی آرام اما سنگین گفت که می‌تواند کمکش کند، می‌تواند معاشش را زیاد کند، می‌تواند کارش را سبک‌تر کند… اما در عوض چیزی می‌خواست که گفتنش را مستقیم بلد نبود، یا شاید نمی‌خواست مستقیم بگوید. شکریه اول وانمود کرد نفهمیده؛ گفت که فقط می‌خواهد کار کند. اما مرد لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود تا مهربانی. از آن روز به بعد فشار بیشتر شد. هر بار که او را تنها پیدا می‌کرد، حرف‌ها واضح‌تر می‌شد. شکریه دیگر مطمئن بود که چه می‌خواهد، اما نمی‌دانست چه کند. هر بار که به خانه برمی‌گشت، نگاه به پدرش می‌کرد که با سختی نفس می‌کشد، به مادرش که شب‌ها با پاهای ورم‌کرده می‌خوابد، به خواهرهایش که هنوز معصومانه درباره‌ی مکتب سؤال می‌کنند، و به برادرش که کفش ندارد. این‌ها فقط تصویر نبودند؛ این‌ها دلیل بودند. دلیل برای این‌که نتواند به‌سادگی بگوید: «کار را رها می‌کنم.» شبی که همه خواب بودند، شکریه بیدار ماند. صدای نفس‌های بریده‌ی پدرش، صدای سرفه‌ای که گاه‌گاهی می‌آمد، صدای باد که از لای درزهای دیوار می‌گذشت… همه‌ی این‌ها با فکرهایش قاطی شده بود. او به خودش فکر نمی‌کرد، یا شاید جرأتش را نداشت. فقط به این فکر می‌کرد که اگر کارش را از دست بدهد، فردا چه می‌شود؟ نان از کجا می‌آید؟ دوا از کجا؟ و اگر قبول کند… آن‌وقت چه چیزی از خودش باقی می‌ماند؟ این سؤال‌ها ساده نبودند و جواب‌شان هم آسان نبود. روز بعد، وقتی دوباره به کارخانه رفت، بدنش آن‌جا بود، اما ذهنش نه. کارفرما دوباره صدایش کرد. این‌بار دیگر صبر نداشت. مستقیم گفت: «یا قبول کن، یا دیگر نیا.» این جمله کوتاه بود، اما برای شکریه مثل حکم بود؛ نه فرصت فکر، نه راه سوم. فقط دو انتخاب که هر دو شبیه سقوط بودند. وقتی از کارخانه بیرون شد، هوا روشن بود، اما برای او همه‌چیز تیره به نظر می‌رسید. در راه، از کنار مکتبی گذشت که دروازه‌اش بسته بود. چند لحظه ایستاد. به دیوار نگاه کرد، به پنجره‌هایی که زمانی از آن‌ها صدای شاگردها می‌آمد. به یاد آورد روزی را که آخرین بار از آن دروازه بیرون شد، با این فکر که چند روز بعد دوباره برمی‌گردد. حالا اما می‌فهمید که آن «چند روز» شاید هیچ‌وقت تمام نشود. وقتی به خانه رسید، مادرش از کرایه‌ی عقب‌مانده گفت. پدرش دوباره سرفه کرد. خواهر کوچکش از مکتب پرسید. همه‌چیز همان بود، اما شکریه دیگر همان نبود. او دیگر فقط یک دختر نبود که از مکتب محروم شده؛ او دختری بود که در نقطه‌ای ایستاده که هیچ راهی در آن روشن نیست. آن شب، وقتی همه خوابیدند، شکریه آرام گریه کرد؛ نه با صدای بلند، نه با شکایت. فقط اشک‌هایی که بی‌صدا روی بالش می‌ریخت. او نمی‌دانست فردا چه تصمیمی می‌گیرد. نمی‌دانست تا کجا می‌تواند مقاومت کند. فقط یک چیز را می‌دانست: زندگی‌ای که باید می‌داشت از او گرفته شده، و حالا در جایی ایستاده که مجبور است برای چیزی بجنگد که حتی نباید مسئله‌اش می‌بود. و شاید دردناک‌ترین بخش همین باشد؛ این‌که شکریه هنوز در سنی است که باید درباره‌ی آرزوهایش فکر کند، نه دربارهٔ این‌که چگونه از خودش محافظت کند… در برابر دنیایی که هیچ رحمی ندارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب