برچسب: #خانواده

4 ماه قبل - 241 بازدید

باران بهاری آرام و بی‌صدا بر بام‌های کابل می‌بارید. مروه کنار پنجره اتاقش نشسته بود و به صفحه لپ‌تاپ خیره شده بود. خطوط پیچیده‌ای از کد روی صفحه دیده می‌شد؛ کدهایی که برای یک شرکت در عراق می‌نوشت. چند دقیقه بعد، پروژه را ارسال کرد و پیام کوتاهی از مدیرش دریافت نمود: «کار عالی بود.» مروه لبخند زد؛ اما لبخندی که خیلی زود محو شد. نگاهش از صفحه لپ‌تاپ به سوی قفسه کوچکی در گوشه اتاق رفت. میان چند کتاب قدیمی، کارت کانکور و چند جزوه دانشگاهی هنوز نگهداری می‌شد؛ یادگار روزهایی که تصور می‌کرد آینده‌اش در تالارهای دانشگاه کابل رقم خواهد خورد، نه در اتاق کوچکی که سه سال تمام به صنف درسی، دفتر کار و دنیای او تبدیل شده بود. او ۲۱ سال داشت، اما احساس می‌کرد در این سه سال به اندازه یک دهه تجربه اندوخته است. روزهایی را پشت سر گذاشته بود که هر کدام می‌توانست زندگی یک انسان را تغییر دهد. گاهی وقتی به گذشته فکر می‌کرد، همه‌چیز مانند فیلمی طولانی از برابر چشمانش عبور می‌کرد؛ از روزهای پرشور آمادگی کانکور تا روزی که خبر بسته شدن دانشگاه‌ها را شنید و احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. مروه در یکی از محله‌های متوسط کابل بزرگ شده بود. خانواده‌اش زندگی ساده‌ای داشتند. پدرش سال‌ها در بخش اداری یک شرکت خصوصی کار کرده بود و مادرش خانه‌دار بود. درآمد خانواده هیچ‌گاه زیاد نبود؛ اما آنچه در خانه آن‌ها ارزش داشت، اهمیت دادن به آموزش بود. پدر مروه همیشه می‌گفت: «ثروتی که کسی نتواند از تو بگیرد، علم است.» شاید همین جمله بود که از کودکی در ذهن مروه ریشه دواند. او برخلاف بسیاری از دختران هم‌سن‌وسال خود، علاقه عجیبی به فناوری داشت. زمانی که دیگران درباره لباس‌ها یا سرگرمی‌های روزمره صحبت می‌کردند، مروه دوست داشت بداند برنامه‌های داخل تلفن همراه چگونه ساخته می‌شوند و چرا یک وب‌سایت با فشردن یک دکمه باز می‌شود. این پرسش‌ها برای بسیاری عجیب به نظر می‌رسید، اما برای او آغاز یک علاقه عمیق بود. در دوران مکتب، او از شاگردان ممتاز صنف به شمار می‌رفت. بیشتر وقتش میان کتاب‌ها سپری می‌شد. هرگاه برق خانه قطع نمی‌شد، تا نیمه‌های شب مطالعه می‌کرد. مادرش بارها او را تشویق می‌کرد که کمی استراحت کند، اما مروه می‌دانست که رسیدن به رؤیاهایش بدون تلاش ممکن نیست. وقتی به صنف دوازدهم رسید، هدفش کاملاً روشن بود: قبولی در رشته کامپیوترساینس دانشگاه کابل. این دانشگاه برای او تنها یک مرکز آموزشی نبود، بلکه نماد آینده‌ای بود که سال‌ها در ذهن خود ساخته بود. او می‌خواست روزی برنامه‌نویسی حرفه‌ای شود، نرم‌افزار طراحی کند و برای حل مشکلات جامعه از فناوری بهره بگیرد. سال کانکور یکی از دشوارترین سال‌های زندگی‌اش بود. بسیاری از شب‌ها در حالی به خواب می‌رفت که کتاب روی سینه‌اش قرار داشت. گاهی از شدت خستگی چشمانش می‌سوخت، اما باز هم درس می‌خواند. پدرش که تلاش او را می‌دید، هرچند توان مالی چندانی نداشت، هر آنچه در توانش بود برای تهیه کتاب‌ها و پرداخت هزینه کورس‌های آموزشی انجام می‌داد. روز اعلام نتایج کانکور، خانه آن‌ها حال‌وهوای دیگری داشت. مروه از صبح چندین بار سایت نتایج را باز کرده بود. دست‌هایش می‌لرزید و قلبش به‌شدت می‌تپید. وقتی سرانجام نام خود را در میان پذیرفته‌شدگان رشته کامپیوترساینس دانشگاه کابل دید، برای چند لحظه نتوانست حرفی بزند. مادرش که متوجه اشک‌های دخترش شد، تصور کرد اتفاق بدی رخ داده است. اما مروه تنها صفحه تلفن را به او نشان داد. چند ثانیه بعد، صدای گریه و خنده هر دو در خانه پیچید. آن شب یکی از شادترین شب‌های زندگی خانواده بود. پدرش با افتخار به دوستان و خویشاوندان زنگ می‌زد و خبر قبولی دخترش را می‌داد. همسایه‌ها برای تبریک آمدند و همه از آینده روشن مروه سخن می‌گفتند. اما هیچ‌کس نمی‌دانست که این شادی چندان دوام نخواهد آورد. متن بسیار طولانی است و ویرایش کامل آن در یک پیام جا نمی‌شود. بخش نخست را به‌صورت حرفه‌ای ویرایش کردم. بخش‌های بعدی را نیز می‌توانم به همین سبک، کاملاً منسجم و آماده نشر ویرایش کنم. چند ماه بعد، زمانی که محدودیت‌های آموزشی برای دختران افزایش یافت و سرانجام دروازه‌های دانشگاه‌ها به روی آنان بسته شد، زندگی مروه وارد مرحله‌ای شد که هرگز تصورش را نمی‌کرد. او هنوز روز شنیدن آن خبر را به‌وضوح به یاد دارد. در خانه نشسته بود که خبر را از طریق شبکه‌های اجتماعی دید. ابتدا تصور کرد شایعه‌ای بیش نیست. چند بار خبر را خواند و سپس سایت‌های مختلف را بررسی کرد؛ اما هرچه بیشتر می‌خواند، واقعیت تلخ‌تر و سنگین‌تر به نظر می‌رسید. آن شب نتوانست بخوابد. تمام نقشه‌هایی که برای آینده خود کشیده بود، ناگهان در هاله‌ای از ابهام فرو رفت. روزهای بعد، هر بار که به کتاب‌های دانشگاهی‌اش نگاه می‌کرد، احساس سنگینی عجیبی در قلبش پدید می‌آمد. هفته‌ها گذشت. بسیاری از دختران هم‌سن‌وسال او دچار ناامیدی شده بودند. برخی دیگر درس نمی‌خواندند، بعضی در اندیشه مهاجرت بودند و گروهی نیز به اجبار مسیرهای دیگری را انتخاب کرده بودند. مروه نیز روزهای سختی را پشت سر گذاشت. گاهی ساعت‌ها در اتاقش می‌نشست و به آینده فکر می‌کرد. او برای رسیدن به دانشگاه سال‌ها تلاش کرده بود و اکنون نمی‌دانست باید چه کند. اما در میان همان روزهای دشوار، تصمیمی گرفت که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. او با خود گفت: «اگر امکان رفتن به دانشگاه را ندارم، نباید یادگیری را متوقف کنم.» این تصمیم ساده نبود. در افغانستان، یادگیری آنلاین با چالش‌های فراوانی همراه است؛ اینترنت گران و ضعیف است، برق به‌طور مداوم قطع می‌شود و بسیاری از منابع آموزشی به‌آسانی در دسترس نیست. با این حال، مروه از همان امکانات محدود نیز به بهترین شکل استفاده کرد. او ساعت‌های طولانی را صرف تماشای آموزش‌های رایگان کرد. هر روز برنامه‌ای مشخص برای خود تنظیم می‌کرد. صبح‌ها مطالعه می‌کرد، بعدازظهرها به انجام تمرین‌های برنامه‌نویسی می‌پرداخت و شب‌ها پروژه‌های آموزشی را تکمیل می‌کرد. در آغاز، همه‌چیز دشوار بود. بارها به بن‌بست می‌رسید. گاهی ساعت‌ها روی یک مشکل کار می‌کرد و راه‌حلی برای آن نمی‌یافت. روزهایی نیز بود که اینترنت به‌درستی کار نمی‌کرد و تمام برنامه‌هایش را بر هم می‌زد. اما او دست از تلاش نکشید. ماه‌ها به سال تبدیل شد و تلاش‌های او به‌تدریج نتیجه داد. مروه زبان‌های مختلف برنامه‌نویسی را آموخت، وب‌سایت طراحی کرد و نمونه‌کارهای متعددی ساخت. او کم‌کم اعتمادبه‌نفس بیشتری پیدا کرد و دریافت که می‌تواند در بازار کار آنلاین نیز جایگاهی برای خود به دست آورد. در سال دوم، نخستین پروژه واقعی خود را دریافت کرد. مبلغ آن چندان زیاد نبود، اما برای او ارزش فراوانی داشت. آن پروژه ثابت کرد که مهارت‌هایش تنها در حد آموزش باقی نمانده و می‌تواند از آن‌ها درآمد نیز کسب کند. وقتی نخستین درآمدش را به خانه آورد، مادرش با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. در شرایطی که مشکلات اقتصادی بسیاری از خانواده‌های افغانستان را تحت فشار قرار داده بود، همان درآمد اندک نیز اهمیت زیادی داشت. پس از آن، پروژه‌های بیشتری به او سپرده شد. هر پروژه تجربه‌ای تازه برایش به همراه داشت. گاهی مجبور می‌شد تا نیمه‌های شب بیدار بماند تا کارها را به‌موقع تحویل دهد؛ اما از این خستگی شکایتی نداشت، زیرا احساس می‌کرد دوباره در مسیر رؤیاهایش قرار گرفته است. نقطه عطف زندگی او زمانی فرا رسید که با یک شرکت فناوری در عراق آشنا شد. این شرکت به دنبال برنامه‌نویسی بود که بتواند به‌صورت دورکاری با آنان همکاری کند. مروه درخواست خود را ارسال کرد و پس از چند آزمون فنی و مصاحبه آنلاین، پذیرفته شد. آن روز یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی‌اش بود. اکنون او از کابل برای شرکتی در عراق کار می‌کرد؛ کاری که شاید چند سال پیش حتی تصور آن را نیز نمی‌کرد. درآمد ماهانه حدود ۲۵۰ دالر به او این امکان را داد تا بخشی از هزینه‌های خانواده را تأمین کند. پدرش دیگر مجبور نبود به‌تنهایی بار تمام مشکلات اقتصادی را بر دوش بکشد. خواهران کوچک‌ترش نیز با دیدن موفقیت او، انگیزه بیشتری برای یادگیری پیدا کردند. اما با وجود همه این موفقیت‌ها، در قلب مروه هنوز جای خالی بزرگی وجود داشت. او همچنان آرزو دارد روزی وارد دانشگاه شود. هنوز وقتی نام دانشگاه کابل را می‌شنود، احساس خاصی پیدا می‌کند. دفترچه یادداشت کانکورش را نگه داشته است و جزوه‌هایی را که برای آغاز درس‌های دانشگاه تهیه کرده بود، هنوز کنار نگذاشته است. او باور دارد که آموزش آنلاین توانسته بخشی از مسیرش را هموار کند، اما دانشگاه چیز دیگری است. حضور در صنف، گفت‌وگو با استادان، کار روی پروژه‌های علمی و یادگیری در یک محیط آکادمیک، تجربه‌ای است که همچنان در انتظار آن به سر می‌برد. بزرگ‌ترین آرزوی مروه، بازگشایی دوباره دانشگاه‌ها برای دختران است. او می‌خواهد تحصیلاتش را به‌صورت رسمی ادامه دهد و دانش خود را در سطحی بالاتر گسترش بخشد. در ذهنش برنامه‌های بزرگی برای آینده دارد. می‌خواهد روزی مرکزی آموزشی برای دختران افغان ایجاد کند؛ مرکزی که در آن دختران بتوانند مهارت‌های فناوری را بیاموزند و از این طریق به استقلال اقتصادی دست یابند. او بارها با دخترانی روبه‌رو شده است که به دلیل بسته بودن دانشگاه‌ها احساس ناامیدی می‌کنند. هر بار تلاش کرده است به آنان امید بدهد و یادآور شود که یادگیری متوقف نشده است. مروه می‌داند که مسیر پیش رویش هنوز طولانی است. می‌داند که چالش‌های فراوانی در انتظار او و هزاران دختر دیگر وجود دارد. اما تجربه سه سال گذشته به او آموخته است که حتی در دشوارترین شرایط نیز می‌توان راهی برای ادامه یافت. امروز، هر صبح پیش از آن‌که کار روزانه خود را آغاز کند، چند دقیقه‌ای به آینده می‌اندیشد؛ به روزی که دوباره دروازه‌های دانشگاه باز شوند، به روزی که بتواند به‌عنوان یک دانشجوی کامپیوترساینس وارد صنف شود و رؤیایی را که سال‌ها پیش آغاز کرده بود، ادامه دهد. تا آن روز، او در همان اتاق کوچک کابل به تلاش خود ادامه می‌دهد؛ اتاقی که در سه سال گذشته هم دانشگاهش بوده، هم دفتر کارش و هم پناهگاه امیدهایش. داستان مروه تنها داستان یک دختر نیست؛ بلکه روایت نسلی از دختران افغانستان است که با وجود محرومیت از آموزش رسمی، هنوز از آموختن دست نکشیده‌اند و همچنان برای ساختن آینده‌ای بهتر تلاش می‌کنند. آنان نشان داده‌اند که هیچ مانعی نمی‌تواند شعله امید و اشتیاق به یادگیری را به‌طور کامل خاموش کند؛ زیرا رؤیاهایی که با دانش و اراده گره خورده باشند، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز زنده می‌مانند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 207 بازدید

خانواده نخستین محیطی است که انسان در آن رشد می‌کند، محبت می‌آموزد و شخصیتش شکل می‌گیرد. اگر فضای خانواده آرام، صمیمی و شاد باشد، اعضای آن با امید و اعتماد به نفس بیشتری زندگی می‌کنند. بسیاری از مردم تصور می‌کنند خوشبختی خانواده تنها به پول و امکانات وابسته است، در حالی که حقیقت این است که محبت، احترام، درک متقابل و رفتار درست نقش بسیار مهم‌تری دارند. ممکن است خانواده‌ای ثروت زیادی نداشته باشد، اما به دلیل صمیمیت و آرامش میان اعضا احساس خوشبختی کند. در مقابل، خانواده‌ای که امکانات فراوان دارد، ممکن است شاد نباشد. داشتن یک خانواده شاد نیازمند تلاش همه اعضای خانواده است. هیچ خانواده‌ای بدون مشکل نیست، اما خانواده‌های موفق یاد گرفته‌اند چگونه مشکلات را حل کنند و در کنار هم باقی بمانند. شادی در خانواده به صورت اتفاقی به وجود نمی‌آید، بلکه نتیجه رفتارهای خوب، گفت‌وگوی مناسب، مهربانی و همکاری است. وقتی اعضای خانواده برای خوشحالی یکدیگر ارزش قائل شوند، فضای خانه به محیطی آرام و دلنشین تبدیل می‌شود. یکی از مهم‌ترین عوامل شادی در خانواده، احترام متقابل است. احترام یعنی هر فرد ارزش و شخصیت دیگران را حفظ کند. وقتی پدر و مادر با احترام با فرزندان صحبت کنند، فرزندان نیز احترام گذاشتن را یاد می‌گیرند. در خانواده‌ای که اعضا یکدیگر را تحقیر نمی‌کنند و به سخنان هم گوش می‌دهند، احساس امنیت و آرامش بیشتر می‌شود. احترام تنها در سخن گفتن نیست، بلکه در رفتار، توجه و برخورد نیز دیده می‌شود. حتی اختلاف‌نظرها اگر با احترام بیان شوند، باعث ناراحتی و دشمنی نخواهند شد. عامل مهم دیگر، محبت و مهربانی است. انسان‌ها به محبت نیاز دارند و خانواده بهترین مکان برای دریافت عشق و حمایت است. گاهی یک لبخند، یک جمله محبت‌آمیز یا یک کمک کوچک می‌تواند دل اعضای خانواده را شاد کند. والدینی که با فرزندان خود مهربان هستند و وقت کافی برای آنان می‌گذارند، رابطه قوی‌تری با فرزندان خود خواهند داشت. همچنین فرزندان نیز باید قدردان زحمات پدر و مادر باشند و با رفتار خوب، محبت خود را نشان دهند. محبت باعث می‌شود اعضای خانواده در سختی‌ها کنار هم بمانند و احساس تنهایی نکنند. گفت‌وگوی سالم نیز نقش بزرگی در ایجاد خانواده شاد دارد. بسیاری از مشکلات خانواده‌ها به دلیل نداشتن گفت‌وگوی درست به وجود می‌آید. وقتی اعضای خانواده با هم صحبت نکنند یا احساسات خود را پنهان کنند، سوءتفاهم و ناراحتی افزایش می‌یابد. بهتر است افراد خانواده زمانی را برای صحبت کردن با یکدیگر اختصاص دهند، از مشکلات هم آگاه شوند و با آرامش حرف بزنند. شنیدن سخنان دیگران بدون عصبانیت و قضاوت باعث افزایش اعتماد و صمیمیت می‌شود. خانواده‌ای که اعضای آن بتوانند آزادانه احساسات و نگرانی‌های خود را بیان کنند، روابط محکم‌تری خواهد داشت. همکاری و مسئولیت‌پذیری نیز در شاد بودن خانواده اهمیت زیادی دارد. اگر تنها یک نفر تمام مسئولیت‌های خانه را بر دوش بکشد، خسته و ناراحت می‌شود. بهتر است همه اعضای خانواده در کارها همکاری کنند. فرزندان می‌توانند در کارهای ساده خانه کمک کنند و والدین نیز وظایف را عادلانه تقسیم کنند. همکاری باعث ایجاد حس همدلی و اتحاد می‌شود و اعضای خانواده احساس می‌کنند که برای یکدیگر ارزشمند هستند. وقتی افراد در کنار هم کار می‌کنند، روابطشان نیز صمیمی‌تر می‌شود. بخشش و گذشت یکی دیگر از رازهای داشتن خانواده شاد است. هیچ انسانی کامل نیست و همه ممکن است اشتباه کنند. اگر اعضای خانواده نتوانند اشتباهات یکدیگر را ببخشند، کینه و ناراحتی در دل‌ها باقی می‌ماند. البته بخشیدن به معنای نادیده گرفتن کامل اشتباهات نیست، بلکه یعنی با مهربانی و عقلانیت مشکلات را حل کنیم و اجازه ندهیم دشمنی و خشم در خانواده باقی بماند. خانواده‌هایی که روحیه گذشت دارند، کمتر دچار اختلاف‌های شدید می‌شوند. داشتن وقت مشترک نیز در ایجاد شادی بسیار مؤثر است. امروزه بسیاری از افراد به دلیل مشغله‌های کاری یا استفاده زیاد از تلفن همراه و اینترنت، زمان کمی را با خانواده می‌گذرانند و این موضوع باعث دور شدن اعضای خانواده از یکدیگر می‌شود. بهتر است خانواده‌ها زمانی را برای غذا خوردن، گردش، بازی، تماشای فیلم یا صحبت کردن کنار هم اختصاص دهند. این لحظه‌های ساده خاطرات زیبایی می‌سازند و محبت میان افراد را بیشتر می‌کنند. حتی چند دقیقه گفت‌وگوی صمیمی در روز می‌تواند روابط خانوادگی را تقویت کند. اعتماد نیز پایه یک خانواده موفق و شاد است. وقتی اعضای خانواده به یکدیگر اعتماد داشته باشند، احساس امنیت و آرامش می‌کنند. دروغ گفتن، پنهان‌کاری و بدقولی باعث از بین رفتن اعتماد می‌شود. برای حفظ اعتماد، افراد باید راستگو باشند و به قول‌های خود عمل کنند. والدینی که به فرزندان خود اعتماد می‌کنند و به آن‌ها فرصت تصمیم‌گیری می‌دهند، باعث افزایش اعتماد به نفس در فرزندان می‌شوند. همچنین فرزندان نیز باید با صداقت رفتار کنند تا اعتماد خانواده حفظ شود. تشویق و قدردانی نیز تأثیر بزرگی بر شادی خانواده دارد. وقتی اعضای خانواده زحمات یکدیگر را ببینند و از هم تشکر کنند، احساس ارزشمندی افزایش می‌یابد. بسیاری از مردم تنها اشتباهات دیگران را می‌بینند و خوبی‌های آنان را فراموش می‌کنند. برای مثال، تشکر از مادر برای زحماتش، قدردانی از پدر برای تلاش‌هایش یا تشویق فرزندان برای موفقیت‌های کوچک، فضای خانه را گرم‌تر و شادتر می‌کند. صبوری و کنترل خشم نیز از عوامل مهم در حفظ آرامش خانواده است. عصبانیت شدید و رفتارهای تند می‌تواند روابط خانوادگی را خراب کند. هنگام ناراحتی بهتر است افراد کمی آرام شوند و سپس درباره مشکل صحبت کنند. استفاده از سخنان توهین‌آمیز یا فریاد زدن نه تنها مشکل را حل نمی‌کند، بلکه باعث ناراحتی بیشتر می‌شود. خانواده‌ای که اعضای آن بتوانند خشم خود را کنترل کنند، محیط آرام‌تری خواهد داشت. صبر و آرامش به حل بهتر مشکلات کمک می‌کند. توجه به تربیت فرزندان نیز در شادی خانواده نقش اساسی دارد. والدین باید علاوه بر تأمین نیازهای مادی، به تربیت اخلاقی و عاطفی فرزندان نیز توجه کنند. فرزندانی که در محیطی همراه با محبت، احترام و آموزش درست رشد می‌کنند، در آینده انسان‌های موفق‌تر و مهربان‌تری خواهند شد. همچنین والدین باید الگوی خوبی برای فرزندان باشند، زیرا کودکان بیشتر از رفتار والدین یاد می‌گیرند تا از سخنان آنان. اگر پدر و مادر رفتار محترمانه و صادقانه داشته باشند، فرزندان نیز همان رفتار را تقلید خواهند کرد. سادگی و قناعت نیز می‌تواند خانواده را شادتر کند. برخی افراد تصور می‌کنند خوشبختی تنها در داشتن خانه بزرگ، وسایل گران‌قیمت یا پول فراوان است، اما بسیاری از خانواده‌های شاد با امکانات ساده زندگی می‌کنند. اگر اعضای خانواده قدر داشته‌های خود را بدانند و به جای مقایسه خود با دیگران بر محبت و آرامش تمرکز کنند، احساس رضایت بیشتری خواهند داشت. قناعت باعث کاهش فشارهای مالی و نگرانی‌های اضافی می‌شود و آرامش خانواده را افزایش می‌دهد. ایمان و معنویت نیز می‌تواند نقش مهمی در خوشبختی خانواده داشته باشد. دعا، شکرگزاری و توجه به ارزش‌های اخلاقی باعث آرامش روحی و تقویت روابط خانوادگی می‌شود. خانواده‌هایی که به اخلاق، صداقت و کمک به دیگران اهمیت می‌دهند، معمولاً روابط گرم‌تر و صمیمی‌تری دارند. معنویت به افراد کمک می‌کند در سختی‌ها امید خود را از دست ندهند و با آرامش بیشتری مشکلات را تحمل کنند. در پایان می‌توان گفت که داشتن یک خانواده شاد نیازمند محبت، احترام، همکاری، گذشت و گفت‌وگوی سالم است. هیچ خانواده‌ای کامل نیست و مشکلات همیشه وجود خواهند داشت، اما مهم این است که اعضای خانواده با همدلی و مهربانی در کنار یکدیگر بمانند. شادی واقعی در خانواده از قلب‌های مهربان و روابط صمیمی به وجود می‌آید، نه از ثروت و ظاهر زندگی. اگر هر فرد تلاش کند تا رفتار بهتری با اعضای خانواده داشته باشد، خانه به محیطی سرشار از آرامش، امید و خوشبختی تبدیل خواهد شد. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 254 بازدید

خانواده نخستین و مهم‌ترین نهاد اجتماعی در زندگی انسان به شمار می‌رود. هر فرد از زمان تولد در محیط خانواده رشد می‌کند و شخصیت، رفتار، اخلاق و نگرش او تا حد زیادی تحت تأثیر خانواده شکل می‌گیرد. اگر فضای خانواده آرام، صمیمی و همراه با محبت باشد، اعضای آن احساس امنیت و آرامش خواهند داشت؛ اما اگر در خانواده اختلاف، بی‌اعتمادی و مشکلات گوناگون وجود داشته باشد، این مسائل می‌تواند تأثیرات منفی بر روحیه و آینده اعضای خانواده بگذارد. در دنیای امروز، به دلیل تغییرات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، خانواده‌ها با مشکلات مختلفی روبه‌رو هستند. برخی از این مشکلات ناشی از وضعیت اقتصادی، بعضی به دلیل ضعف ارتباطات و برخی دیگر به علت تفاوت دیدگاه‌ها و سبک زندگی افراد به‌وجود می‌آید. هرچند وجود مشکل در هر خانواده‌ای طبیعی است، اما مهم این است که اعضای خانواده بتوانند با درک، احترام و همکاری برای حل آن تلاش کنند. در این مقاله مهم‌ترین مشکلات رایج در خانواده‌ها و راه‌حل‌های مناسب برای کاهش و حل آن‌ها بررسی می‌شود. ضعف ارتباط میان اعضای خانواده یکی از رایج‌ترین مشکلات خانواده‌ها، ضعف ارتباط و گفت‌وگوی سالم میان اعضای خانواده است. در بسیاری از خانواده‌ها افراد به دلیل مشغله‌های کاری، استفاده بیش از حد از تلفن همراه و شبکه‌های اجتماعی، یا نداشتن مهارت گفت‌وگو، زمان کافی برای صحبت با یکدیگر ندارند. این مسئله باعث می‌شود سوءتفاهم‌ها افزایش یابد و فاصله عاطفی میان اعضای خانواده بیشتر شود. گاهی پدر و مادر بدون گوش‌دادن به فرزندان، تنها به نصیحت یا سرزنش آن‌ها می‌پردازند. در مقابل، فرزندان نیز ممکن است احساس کنند کسی آن‌ها را درک نمی‌کند و از بیان مشکلات خودداری کنند. این وضعیت می‌تواند زمینه اختلافات شدیدتر را فراهم سازد. راه‌حل‌ها اختصاص زمان مشخص برای گفت‌وگوی خانوادگی گوش‌دادن با دقت و احترام به صحبت‌های یکدیگر پرهیز از توهین، تحقیر و سرزنش تقویت محبت و همدلی در محیط خانه کاهش استفاده افراطی از تلفن همراه هنگام حضور در کنار خانواده مشکلات اقتصادی مشکلات مالی و اقتصادی یکی دیگر از عوامل مهم تنش در خانواده است. بیکاری، درآمد کم، افزایش هزینه‌های زندگی و ناتوانی در تأمین نیازهای خانواده می‌تواند باعث اضطراب و ناراحتی شود. در بسیاری از موارد، اختلافات میان زن و شوهر به دلیل فشارهای اقتصادی شدت پیدا می‌کند. وقتی خانواده نتواند نیازهای اساسی خود را برآورده کند، احساس ناامیدی و نگرانی در میان اعضا افزایش می‌یابد. این موضوع حتی ممکن است بر تربیت فرزندان و روابط عاطفی خانواده نیز تأثیر منفی بگذارد. راه‌حل‌ها برنامه‌ریزی درست برای مصرف درآمد جلوگیری از اسراف و هزینه‌های غیرضروری همکاری اعضای خانواده در مدیریت مالی تلاش برای یادگیری مهارت‌های شغلی و افزایش درآمد قناعت و داشتن توقعات منطقی از زندگی دخالت بیش از حد دیگران گاهی دخالت اطرافیان مانند اقوام، دوستان یا همسایه‌ها در مسائل خانوادگی باعث ایجاد اختلاف می‌شود. بعضی افراد بدون آگاهی کامل از شرایط خانواده در تصمیم‌گیری‌ها دخالت می‌کنند و همین موضوع مشکلات را پیچیده‌تر می‌سازد. به‌ویژه در زندگی مشترک، دخالت‌های بی‌جا می‌تواند اعتماد و آرامش میان زن و شوهر را کاهش دهد. اگر اعضای خانواده نتوانند مرزهای مشخصی تعیین کنند، اختلافات کوچک ممکن است به مشکلات بزرگ تبدیل شود. راه‌حل‌ها حفظ حریم خصوصی خانواده حل مشکلات از طریق گفت‌وگوی مستقیم میان اعضای خانواده احترام به بزرگ‌ترها بدون وابستگی کامل به نظر دیگران تقویت اعتماد میان زن و شوهر مشورت با افراد دانا و بی‌طرف در مواقع ضروری تفاوت نسل‌ها تفاوت دیدگاه میان والدین و فرزندان از مشکلات رایج خانواده‌ها است. والدین معمولاً بر اساس سنت‌ها و تجربه‌های گذشته فکر می‌کنند، در حالی که فرزندان تحت تأثیر شرایط جدید جامعه و فناوری‌های نوین قرار دارند. این تفاوت می‌تواند باعث سوءتفاهم و اختلاف شود. برای مثال، برخی والدین ممکن است استفاده فرزندان از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی را نادرست بدانند، در حالی که فرزندان آن را بخشی از زندگی روزمره خود می‌دانند. اگر دو طرف نتوانند یکدیگر را درک کنند، فاصله عاطفی بیشتر خواهد شد. راه‌حل‌ها احترام متقابل میان والدین و فرزندان گفت‌وگو درباره تفاوت دیدگاه‌ها آشنایی والدین با تغییرات جامعه و نیازهای نسل جدید پذیرش تجربه و نصیحت والدین از سوی فرزندان ایجاد فضای صمیمی و دوستانه در خانه خشونت و رفتار نادرست خشونت خانوادگی یکی از خطرناک‌ترین مشکلات خانواده‌ها است. این خشونت ممکن است به شکل جسمی، لفظی یا روانی باشد. توهین، تحقیر، تهدید و برخورد خشن باعث از بین رفتن آرامش خانواده می‌شود و آثار منفی شدیدی بر روحیه فرزندان دارد. کودکانی که در محیط پرتنش رشد می‌کنند، معمولاً اعتمادبه‌نفس پایین‌تری دارند و ممکن است در آینده رفتارهای خشونت‌آمیز را تکرار کنند. راه‌حل‌ها کنترل خشم و احساسات حل اختلافات از طریق گفت‌وگو احترام به شخصیت و حقوق یکدیگر مراجعه به مشاور خانواده در صورت شدت مشکل تقویت فرهنگ مهربانی و گذشت در خانواده کمبود توجه به فرزندان در برخی خانواده‌ها والدین به دلیل مشغله‌های کاری یا مشکلات زندگی، زمان کافی برای فرزندان خود اختصاص نمی‌دهند. این مسئله باعث می‌شود کودکان احساس تنهایی کنند و برای جلب توجه به رفتارهای نادرست روی آورند. فرزندانی که محبت و توجه کافی دریافت نمی‌کنند، ممکن است دچار افت تحصیلی، مشکلات روحی و ضعف اعتمادبه‌نفس شوند. راه‌حل‌ها اختصاص وقت مناسب برای فرزندان تشویق و حمایت عاطفی از کودکان توجه به مشکلات درسی و روحی فرزندان بازی و فعالیت مشترک با کودکان ایجاد احساس امنیت و محبت در خانه نبود اعتماد میان اعضای خانواده اعتماد اساس استحکام خانواده است. اگر میان اعضای خانواده دروغ، پنهان‌کاری یا بی‌وفایی وجود داشته باشد، اعتماد از بین می‌رود و روابط خانوادگی آسیب می‌بیند. نبود اعتماد می‌تواند باعث شک، نگرانی و اختلافات شدید شود. راه‌حل‌ها صداقت در رفتار و گفتار وفاداری و پایبندی به تعهدات خانوادگی احترام به احساسات دیگران پرهیز از دروغ و پنهان‌کاری تلاش برای بازسازی اعتماد از طریق رفتار درست نتیجه‌گیری خانواده مهم‌ترین پناهگاه انسان است و سلامت جامعه تا حد زیادی به سلامت خانواده بستگی دارد. مشکلات خانوادگی بخشی طبیعی از زندگی هستند، اما اگر به‌درستی مدیریت نشوند، می‌توانند آرامش و خوشبختی اعضای خانواده را از بین ببرند. ضعف ارتباط، مشکلات اقتصادی، دخالت دیگران، تفاوت نسل‌ها، خشونت، کمبود توجه به فرزندان و نبود اعتماد از جمله مهم‌ترین مشکلات رایج در خانواده‌ها هستند. برای حل این مشکلات، اعضای خانواده باید با صبر، احترام، محبت و همکاری رفتار کنند. گفت‌وگوی سالم، درک متقابل، مدیریت درست زندگی و توجه به نیازهای عاطفی اعضای خانواده می‌تواند بسیاری از اختلافات را کاهش دهد. خانواده‌ای که بر پایه محبت و احترام بنا شود، محیطی امن و آرام برای رشد و پیشرفت همه اعضا خواهد بود. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 183 بازدید

شماری از شهروندان افغانستان مقیم تاجیکستان می‌گویند پس از بازداشت یک شهروند افغانستانی به اتهام قتل یک زن در شهر خجند، حدود ۲۵۰ خانواده افغانستانی به کمپی در دوشنبه منتقل شده‌اند و با خطر اخراج روبرو هستند. وزارت داخله تاجیکستان با نشر اعلامیه‌ای گفته است که یک شهروند ۲۲ ساله اهل افغانستان، به اتهام قتل وحیدووا عزیزه دونیاربیکوونا، زن ۲۷ ساله تاجیکستانی بازداشت شده است. در اعلامیه آمده است که این شهروند افغانستانی به‌گونه غیرقانونی در روستای دهنموی ولسوالی جبار رسولوف زندگی می‌کرد و این زن را با چاقوی آشپزخانه به قتل رسانده است. وزارت داخله تاجیکستان در ادامه تاکید کرده است که برای او پرونده جنایی باز شده و اکنون در بازداشت موقت به سر می‌برد. با این وجود، شماری از افغانستان که در شهرهای خجند و دوشنبه زندگی می‌کنند به رسانه‌ها گفته‌اند که پس از این رویداد، اداره خجند حدود ۲۵۰ خانواده افغانستانی را به یک کمپ در دوشنبه منتقل کرده است. در گزارش آمده است که احتمال دارد افغانستانی‌های بازداشت شده به کشور اخراج شوند. در حالی این شهروندان در خطر اخراج اجباری قرار دارند که پاکستان و ایران از دهه‌ها به این‌سو میزبان میلیون‌ها مهاجر افغانستانی است. اکنون روزانه هزاران نفر از طریق گذرگاه‌های مرزی مشترک با پاکستان و ایران، به افغانستان بازگردانده می‌شوند.

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 210 بازدید

برنامه اسکان بشر سازمان ملل متحد اعلام کرد که در سال ۲۰۲۶ میلادی حدود ۴.۲ میلیون نفر در افغانستان به کمک‌های اضطراری غیرغذایی و سرپناه نیاز دارند. این سازمان امروز (دوشنبه، ۳۱ حمل) با نشر اعلامیه‌ای در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که این نیاز‌ها برای خانواده‌ها در افغانستان فوری و حیاتی است. برنامه اسکان بشر ملل متحد خواستار اقدام فوری برای رسیدگی به نیازمندی‌های مردم در افغانستان شد. سازمان ملل گفته است که قرار است مجمع جهانی شهری سیزدهم در شهر باکو پایتخت آذربایجان برگزار شود. ملل متحد گفت در این نشست، درباره موضوع مسکن که برای افغانستانی‌ها حیاتی است، گفتگو می‌شود و باید همین حالا اقدام صورت گیرد و مسکن مناسب برای همه فراهم شود. این در حالی است که سیلاب‌های اخیر در افغانستان که از شش حمل آغاز شد خسارات هنگفت مالی و جانی برجای گذاشته است. براساس آمار منتشرشده از سوی اداره‌های حکومت سرپرست در افغانستان، بیش از صد نفر در رویدادهای زلزله، سیلاب‌ و فروافتادن سقف خانه‌ها در سراسر کشور جان باختند.

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 210 بازدید

اختلاف‌نظر و دعوا بخشی طبیعی از هر رابطه انسانی است. هیچ دو نفری کاملاً شبیه هم فکر نمی‌کنند، احساسات یکسانی ندارند یا همیشه در همه‌چیز هم‌نظر نیستند. با این حال، چیزی که بسیاری از افراد را سردرگم می‌کند این است که چرا گاهی یک اختلاف ساده، یک سوءتفاهم کوچک یا حتی جمله‌ای ظاهراً بی‌اهمیت، ناگهان به بحرانی بزرگ و فرساینده تبدیل می‌شود. از نگاه روان‌شناسی، این اتفاق معمولاً به خودِ موضوع دعوا مربوط نیست، بلکه به لایه‌های عمیق‌تری از هیجان‌ها، نیازهای برآورده‌نشده و الگوهای ارتباطی ناهشیار بازمی‌گردد. یکی از مهم‌ترین دلایل بزرگ شدن دعواهای کوچک، انباشته شدن احساسات سرکوب‌شده است. وقتی فرد در طول زمان ناراحتی‌ها، دلخوری‌ها یا نیازهایش را بیان نمی‌کند، این احساسات در ذهن و بدن او ذخیره می‌شوند. در چنین شرایطی، یک اتفاق جزئی می‌تواند مانند جرقه‌ای عمل کند که انبار باروت را منفجر می‌کند. واکنش شدید فرد در این مواقع، اغلب تناسبی با موقعیت فعلی ندارد، زیرا در واقع واکنشی به مجموعه‌ای از ناراحتی‌های گذشته است که فرصت بیان پیدا نکرده‌اند. عامل مهم دیگر، فعال شدن زخم‌های روانی قدیمی است. هر انسان با خود تجربه‌های کودکی، ترس‌ها و حساسیت‌های عاطفی خاصی را به روابطش می‌آورد. گاهی یک اختلاف ساده، ناخواسته یکی از این زخم‌ها را فعال می‌کند؛ مثلاً احساس نادیده گرفته شدن، طرد شدن یا بی‌ارزش بودن. در این حالت، ذهن وارد وضعیت دفاعی می‌شود و واکنش‌ها شدید، هیجانی و غیرمنطقی به نظر می‌رسند. فرد احساس می‌کند امنیت روانی‌اش تهدید شده است، حتی اگر موضوع دعوا بسیار کوچک باشد. ناتوانی در مدیریت هیجان‌ها نیز نقش کلیدی دارد. بسیاری از افراد مهارت لازم برای شناسایی و تنظیم احساسات خود را نیاموخته‌اند. وقتی خشم، ترس یا ناراحتی به‌درستی پردازش نشود، به‌سرعت از کنترل خارج می‌شود. در این شرایط، مغز منطقی عقب‌نشینی می‌کند و مغز هیجانی فرمان را به دست می‌گیرد. نتیجه این می‌شود که گفت‌وگو جای خود را به حمله، دفاع، سرزنش یا قهر می‌دهد و اختلافی کوچک به بحرانی بزرگ تبدیل می‌شود. الگوهای ارتباطی ناسالم نیز یکی از ریشه‌های اصلی این مسئله هستند. برخی افراد هنگام اختلاف، به‌جای بیان احساسات خود، از انتقاد، تحقیر، تهدید یا سکوت تنبیهی استفاده می‌کنند. این رفتارها به‌طور مستقیم احساس امنیت رابطه را تخریب می‌کنند. وقتی یکی از طرفین احساس کند مورد حمله قرار گرفته یا شنیده نمی‌شود، واکنش دفاعی او تشدید می‌شود و چرخه تعارض شدت می‌گیرد. در این فضا، هدف دیگر حل مسئله نیست، بلکه اثبات حقانیت یا دفاع از خود است. تفاوت در نیازهای عاطفی نیز می‌تواند دعواهای کوچک را بزرگ کند. گاهی اختلاف ظاهری بر سر موضوعی ساده است، اما در عمق آن نیازهای مهم‌تری مانند توجه، احترام، دیده شدن یا صمیمیت قرار دارد. وقتی این نیازها به‌درستی شناخته و بیان نشوند، فرد احساس می‌کند درک نمی‌شود یا خواسته‌هایش نادیده گرفته شده است. این احساس، شدت واکنش را افزایش می‌دهد و اختلاف را به سطح بحران می‌کشاند. خستگی روانی و استرس‌های بیرونی نیز زمینه را برای تشدید تعارض فراهم می‌کنند. وقتی فرد تحت فشار کاری، مشکلات مالی یا استرس‌های مزمن قرار دارد، ظرفیت روانی او برای تحمل اختلاف کاهش می‌یابد. در چنین شرایطی، کوچک‌ترین تنش می‌تواند مانند آخرین قطره عمل کند. ذهن خسته توان تفکیک موضوعات را ندارد و همه‌چیز را به‌صورت تهدیدی بزرگ تجربه می‌کند. یکی دیگر از عوامل روان‌شناختی مهم، تفسیر ذهنی ما از رفتار طرف مقابل است. انسان‌ها تمایل دارند رفتار دیگران را به نیت‌های منفی نسبت دهند، به‌ویژه زمانی که احساس ناامنی می‌کنند. یک جمله ساده ممکن است به‌عنوان بی‌احترامی، بی‌توجهی یا بی‌علاقگی تعبیر شود. این تفسیرها اغلب ناآگاهانه‌اند، اما تأثیر زیادی بر شدت واکنش‌ها دارند. ذهن به‌جای پرسیدن و روشن‌سازی، داستانی می‌سازد که آتش اختلاف را شعله‌ورتر می‌کند. نبود مهارت حل تعارض نیز نقش تعیین‌کننده‌ای دارد. بسیاری از افراد هرگز یاد نگرفته‌اند چگونه اختلاف‌نظر را به‌صورت سالم مدیریت کنند. آن‌ها یا از دعوا فرار می‌کنند یا در آن غرق می‌شوند. در هر دو حالت، مسئله حل نمی‌شود و هر اختلاف جدید، بار اختلافات قبلی را نیز به دوش می‌کشد. به‌مرور، حتی موضوعات کوچک هم سنگین و غیرقابل‌تحمل به نظر می‌رسند. سخن پایانی در نهایت، دعواهای کوچک زمانی به بحران‌های بزرگ تبدیل می‌شوند که رابطه، به‌جای فضایی امن، به میدان تهدید تبدیل شده باشد. وقتی اعتماد، امنیت عاطفی و احترام متقابل تضعیف می‌شوند، هر اختلافی می‌تواند نشانه‌ای از خطر تلقی شود. در چنین شرایطی، واکنش‌ها بیشتر از آن‌که به حال مربوط باشند، به ترس‌های عمیق‌تر آینده گره می‌خورند. از نگاه روان‌شناسی، راه پیشگیری از تبدیل اختلاف‌های کوچک به بحران‌های بزرگ، افزایش خودآگاهی، یادگیری تنظیم هیجان و بهبود مهارت‌های ارتباطی است. زمانی که فرد بتواند احساسات خود را بشناسد، نیازهایش را شفاف بیان کند و به‌جای حمله یا دفاع، وارد گفت‌وگو شود، اختلاف‌ها به فرصتی برای رشد تبدیل می‌شوند، نه تهدیدی برای رابطه. اختلاف‌نظر اجتناب‌ناپذیر است، اما بحران نه؛ اگر ریشه‌های روانی آن را بشناسیم و آگاهانه با آن مواجه شویم. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 235 بازدید

هیچ‌کس آن روز را به‌عنوان یک پایان به یاد نمی‌آورد، اما برای زهره، همان روزی که دروازه دانشگاه بسته شد، همه‌چیز آهسته‌آهسته رو به پایان رفت؛ بی‌آن‌که صدایی داشته باشد یا کسی برایش عزاداری کند. روزی که مثل همیشه چادرش را پوشید، کتاب‌هایش را در بکس کهنه‌اش گذاشت و از خانه بیرون شد، با همان عادت تکرارشونده‌ای که سال‌ها در وجودش ریشه دوانده بود. اما وقتی به دروازه رسید، با صفی از دختران روبه‌رو شد؛ دخترانی که نه وارد می‌شدند و نه بازمی‌گشتند، فقط ایستاده بودند. بعضی خاموش، بعضی گریان، و بعضی با نگاه‌هایی که هنوز امید را رها نکرده بود. دروازه بسته بود و هیچ‌کس پاسخ روشنی نمی‌داد. همان‌جا بود که زهره برای نخستین‌بار حس کرد چیزی فراتر از یک روز عادی در حال وقوع است؛ چیزی که قرار است مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد. با این‌حال، هنوز باورش نمی‌کرد. هنوز با خود می‌اندیشید شاید فردا همه‌چیز درست شود، شاید این فقط یک توقف کوتاه باشد، نه آغاز پایانی طولانی. آن روز به خانه بازگشت، اما نه مثل همیشه. قدم‌هایش سنگین بود، نگاهش سرگردان و ذهنش آکنده از پرسش‌هایی بی‌پاسخ. مادرش وقتی چهره‌اش را دید، چیزی نپرسید؛ فقط فهمید که اتفاقی افتاده است، چرا که در این خانه، خبرهای بد نیازی به کلمات نداشتند و از چهره‌ها خوانده می‌شدند. پدرش آن روز نیز دیر آمد؛ خسته و خاموش. وقتی زهره آهسته گفت که دیگر اجازهٔ رفتن به دانشگاه نیست، او فقط سر به زیر انداخت؛ گویی چیزی در درونش فرو ریخته باشد، بی‌آن‌که صدایش را بلند کند. مردانی مانند او آموخته‌اند دردشان را در سکوت نگه دارند، به‌ویژه زمانی که می‌دانند کاری از دست‌شان برنمی‌آید. روزهای بعد، خانهٔ کوچک‌شان بیش از پیش تنگ شد؛ نه از نظر فضا، بلکه از نظر نفس کشیدن. زهره هنوز صبح‌ها زود بیدار می‌شد، اما دیگر جایی برای رفتن نداشت. گاهی کتاب‌هایش را باز می‌کرد و خطوط را می‌خواند، اما ذهنش دیگر همراهی نمی‌کرد؛ انگار کلمات نیز از او فاصله گرفته باشند. خواهران کوچکش هنوز به مکتب می‌رفتند، اما ترسی که در نگاه‌شان پنهان نبود، هر روز همراه‌شان از خانه بیرون می‌رفت؛ ترسی از این‌که شاید فردا دیگر نتوانند بازگردند. این هراس، همچون سایه‌ای بر زندگی‌شان افتاده بود. برادران کوچکش هنوز آن‌قدر خرد بودند که معنای این اتفاق‌ها را نفهمند، اما گرسنگی را خوب می‌شناختند؛ و شب‌هایی که نان کم می‌آمد، صدای گریه‌شان در سکوت خانه می‌پیچید. پدر با تمام توان کار می‌کرد، اما کارش ثباتی نداشت؛ یک روز در ساختمان، روز دیگر در باربری، و بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمی‌کرد و دست خالی بازمی‌گشت. در چهره‌اش، بیش از خستگی، شرمندگی دیده می‌شد؛ شرمندگی از این‌که نمی‌توانست آن‌چه را خانواده‌اش نیاز داشتند فراهم کند. مادر نیز گاه در خانه‌های مردم کار می‌کرد، لباس می‌شست، ظرف پاک می‌کرد، اما آن هم تنها کمکی اندک بود، نه راه‌حلی اساسی. در چنین شرایطی، زهره نمی‌توانست فقط بنشیند و تماشا کند، حتی اگر دلش می‌خواست. روزی که صحبت کار پشم‌پاکی پیش آمد، هوا گرم بود و گرد و خاک کوچه در هوا می‌چرخید. مادرش با صدایی که هم امید در آن موج می‌زد و هم نگرانی، گفت که همسایه‌شان خبر داده در کارگاهی، دخترها را برای پاک‌کردن پشم استخدام می‌کنند. کار سخت است، اما مزد دارد. همین جمله کافی بود تا سکوتی سنگین میان‌شان بنشیند. زهره چیزی نگفت؛ فقط به دستانش نگاه کرد، دستانی که هنوز نشانی از کار سخت نداشتند، اما از همان لحظه گویی می‌دانست دیگر هرگز مثل قبل نخواهند بود. کارگاه در حاشیهٔ شهر قرار داشت؛ جایی دور از هیاهوی بازار، در کوچه‌ای که بیشتر به انبار شباهت داشت تا محل کار انسان‌ها. وقتی وارد شد، نخستین چیزی که حس کرد، بوی سنگین و خفه‌کننده‌ای بود که نفس کشیدن را دشوار می‌کرد؛ بویی برخاسته از پشم‌های کهنه، گرد و خاک و رطوبت، که در فضای بستهٔ اتاق محبوس مانده بود. نور اندک بود و هوا سنگین. چند زن و دختر در گوشه‌ها نشسته بودند؛ سرها پایین، دست‌ها مشغول، و سرفه‌هایی که هر چند دقیقه سکوت را می‌شکست. هیچ‌کس به او لبخند نزد؛ نه از بی‌مهری، بلکه از فرسودگی، چرا که این‌جا جایی نبود که لبخند در آن دوام بیاورد. کار ساده توضیح داده شد: پشم‌ها را بگیر، باز کن، خاک و خار و زباله‌هایش را جدا کن و کنار بگذار. اما هیچ‌کس نگفت این کار تا چه اندازه نفس‌گیر است؛ چگونه پوست را می‌شکند و سینه را از گرد پر می‌کند. کسی نگفت که پس از چند ساعت، گلویت می‌سوزد، چشمانت می‌سوزد و دست‌هایت بی‌حس می‌شوند. زهره همان روز نخست فهمید که این فقط یک کار نیست؛ نوعی دوام آوردن است، جنگی خاموش با چیزی که هر لحظه تو را فرسوده‌تر می‌کند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند و زهره آرام‌آرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه تدریجی، مانند چیزی که ذره‌ذره ساییده می‌شود. دستانش زخم شد، سپس سخت شد، و بعد زخم‌ها نیز عادی شدند. سرفه‌هایش بیشتر شد، اما دیگر به آن توجه نمی‌کرد؛ زیرا اگر به هر درد گوش می‌داد، نمی‌توانست کار کند، و اگر کار نمی‌کرد، خانه‌شان دوام نمی‌آورد. شب‌ها وقتی به خانه بازمی‌گشت، لباس‌هایش بوی پشم می‌داد؛ بویی که با شستن هم کاملاً از بین نمی‌رفت، گویی در وجودش رسوب کرده باشد. در خانه، وضعیت چندان تغییر نکرد؛ فقط اندکی پول بیشتر به دست می‌آمد، اما نه آن‌قدر که زندگی را آسان کند. پدر همچنان خسته‌تر از همیشه بازمی‌گشت، مادر همچنان نگران بود، و خواهران و برادرانش به او می‌نگریستند، گویی او اکنون ستون خانه شده است. دختری که زمانی خود نیازمند حمایت بود، حال باید تکیه‌گاه دیگران باشد. این دگرگونی بی‌صدا رخ داد، اما سنگینی‌اش هر روز بیشتر شد. گاهی در کارگاه، میان گرد و غبار، زهره به گذشته فکر می‌کرد؛ به روزهایی که در صنف می‌نشست، به صدای استاد، به خنده‌های آرام دختران، به دفترهایی که از نوشته پر بود، و به آینده‌ای که آن‌قدر روشن به نظر می‌رسید که گویی می‌شد آن را لمس کرد. اکنون اما آینده چیزی نبود که بتواند تصورش کند؛ تنها ادامه‌ای مبهم بود، آکنده از کار، خستگی، و شاید تصمیم‌هایی که در آن‌ها سهمی نداشته باشد. شبی، هنگامی که همه خواب بودند و سکوت خانه تنها با صدای نفس‌های آرام شکسته می‌شد، زهره آهسته برخاست. به سوی طاقچه رفت، یکی از کتاب‌هایش را برداشت، گرد و خاکش را زدود و گشود. اما کلمات برایش بیگانه شده بودند؛ نه از آن رو که آن‌ها را فراموش کرده باشد، بلکه چون فاصله‌ای میان او و آن زندگی افتاده بود که به‌سادگی پر نمی‌شد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما فرو نریخت؛ او آموخته بود که حتی گریه نیز باید حساب‌شده باشد. در خانه‌ای که همه درد دارند، گریه هم گاه نوعی تجمل است. کتاب را بست. به دستانش نگاه کرد، به زخم‌ها، به خشکی پوست، به انگشتانی که دیگر نرم نبودند و در دلش چیزی گذشت؛ نه جمله‌ای کامل، نه فکری روشن، فقط حسی سنگین، شبیه این‌که زندگی‌اش از مسیری که خود برگزیده بود منحرف شده و به جایی رسیده است که تنها باید دوام بیاورد، بی‌آن‌که بداند تا کی و برای چه. صبح روز بعد، دوباره با سرفه بیدار شد، چادرش را پوشید و راهی همان کارگاه شد؛ جایی که روزها شبیه یکدیگر بودند و آینده معنایی نداشت. با این‌همه، در جایی عمیق از وجودش، چیزی هنوز خاموش نشده بود، چیزی کوچک، ضعیف، اما زنده که گاه در سکوت شب از او می‌پرسید: اگر آن دروازه بسته نمی‌شد، آیا تو هنوز همان زهره بودی؟ نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 279 بازدید

خانواده نخستین و مهم‌ترین نهاد اجتماعی است که انسان در آن متولد می‌شود، رشد می‌کند و شخصیت او شکل می‌گیرد. این محیط کوچک اما بسیار تأثیرگذار، پایه و اساس زندگی فردی و اجتماعی هر انسان را می‌سازد. در میان همه عواملی که می‌توانند خانواده را به محیطی سالم، پایدار و موفق تبدیل کنند، محبت و احترام جایگاهی اساسی و غیرقابل‌انکار دارند. این دو عنصر مانند ستون‌هایی هستند که اگر در یک خانواده محکم و استوار باشند، روابط میان اعضا نیز مستحکم و پایدار خواهد بود. محبت در خانواده به معنای ابراز عشق، علاقه، توجه و دلسوزی نسبت به یکدیگر است. این محبت می‌تواند به شکل‌های گوناگون بروز پیدا کند؛ از یک لبخند ساده و یک کلمه دلگرم‌کننده گرفته تا حمایت در شرایط دشوار و همراهی در لحظات مهم زندگی. وقتی فردی در خانواده احساس کند که مورد محبت قرار دارد، احساس ارزشمندی و امنیت در وجود او شکل می‌گیرد. این احساس، پایه‌ای برای رشد سالم شخصیت و افزایش اعتمادبه‌نفس او خواهد بود. کودکانی که در محیطی سرشار از محبت بزرگ می‌شوند، معمولاً افرادی شادتر، آرام‌تر و موفق‌تر هستند. آن‌ها یاد می‌گیرند که چگونه با دیگران ارتباطی سالم برقرار کنند. چنین کودکانی در آینده نیز قادر خواهند بود روابط عاطفی قوی‌تری با دیگران برقرار کنند و در جامعه نقش مثبتی ایفا کنند. در مقابل، کودکانی که از محبت کافی برخوردار نیستند، ممکن است دچار مشکلاتی مانند اضطراب، افسردگی، کمبود اعتمادبه‌نفس و حتی رفتارهای پرخاشگرانه شوند. احترام نیز یکی دیگر از ارکان اساسی خانواده سالم است. احترام به معنای پذیرفتن ارزش و شخصیت دیگران و توجه به احساسات، نظرات و حقوق آن‌هاست. در خانواده‌ای که احترام متقابل وجود دارد، اعضا با یکدیگر با ادب و مهربانی رفتار می‌کنند و از تحقیر، سرزنش و بی‌احترامی پرهیز می‌نمایند. این نوع رفتار باعث می‌شود که فضای خانواده به محیطی امن و آرام برای بیان افکار و احساسات تبدیل شود. در چنین فضایی، اعضای خانواده بدون ترس از قضاوت یا تمسخر، نظرات خود را مطرح می‌کنند و در صورت بروز مشکل، به‌جای پنهان‌کاری یا پرخاشگری، به گفت‌وگو و همکاری روی می‌آورند. این امر باعث تقویت روابط خانوادگی و افزایش صمیمیت میان اعضا می‌شود. احترام متقابل همچنین به افراد می‌آموزد که حتی در شرایط اختلاف‌نظر نیز می‌توانند با حفظ ادب و آرامش، مسائل را حل کنند. محبت و احترام ارتباطی تنگاتنگ با سلامت روانی افراد دارند. انسان‌ها به‌طور طبیعی نیازمند عشق و توجه هستند و این نیاز بیش از هر جای دیگری در خانواده باید برآورده شود. وقتی فردی در خانه خود احساس آرامش و پذیرش داشته باشد، فشارها و مشکلات بیرونی کمتر بر او تأثیر می‌گذارند. در واقع، خانواده‌ای که بر پایه محبت و احترام بنا شده باشد، مانند پناهگاهی امن عمل می‌کند که افراد می‌توانند در آن به آرامش برسند و انرژی لازم برای ادامه زندگی را به‌دست آورند. یکی از مهم‌ترین تأثیرات محبت و احترام در تربیت فرزندان مشاهده می‌شود. والدین نخستین الگوهای رفتاری کودکان هستند و فرزندان از طریق مشاهده رفتار آن‌ها، شیوه تعامل با دیگران را می‌آموزند. اگر والدین در برخورد با یکدیگر و با فرزندان خود مهربان و محترمانه رفتار کنند، این الگوها در ذهن کودک تثبیت می‌شود و او نیز در آینده همین رفتار را تکرار خواهد کرد. برای مثال، کودکی که می‌بیند پدر و مادرش با آرامش با یکدیگر صحبت می‌کنند، به نظرات هم گوش می‌دهند و در زمان اختلاف با احترام برخورد می‌کنند، یاد می‌گیرد که خشونت و بی‌احترامی راه‌حل مشکلات نیست. در مقابل، اگر کودکی در محیطی پر از تنش، دعوا و بی‌احترامی رشد کند، احتمال زیادی وجود دارد که این رفتارها را در روابط آینده خود تکرار کند. محبت در خانواده تنها به گفتن «دوستت دارم» محدود نمی‌شود، بلکه در رفتارهای روزمره نیز باید دیده شود. اختصاص دادن زمان برای بودن در کنار خانواده، گوش دادن به صحبت‌های یکدیگر، توجه به نیازها و احساسات دیگران و کمک کردن در کارها، همگی نشانه‌های محبت هستند. حتی کارهای کوچک مانند پرسیدن حال یکدیگر یا تشویق کردن اعضای خانواده می‌تواند تأثیر بزرگی در ایجاد احساس صمیمیت داشته باشد. از سوی دیگر، احترام نیز باید در تمام جنبه‌های زندگی خانوادگی رعایت شود. نحوه صحبت کردن، لحن صدا، انتخاب کلمات و حتی زبان بدن، همگی می‌توانند نشان‌دهنده میزان احترام افراد به یکدیگر باشند. رعایت ادب در گفتار، پرهیز از توهین و تمسخر و توجه به حریم شخصی دیگران از جمله نشانه‌های مهم احترام در خانواده هستند. در دنیای امروز، خانواده‌ها با چالش‌های متعددی روبه‌رو هستند. پیشرفت فناوری، استفاده گسترده از تلفن‌های همراه و شبکه‌های اجتماعی، مشغله‌های کاری و فشارهای اقتصادی باعث شده است که زمان کمتری برای ارتباط مستقیم میان اعضای خانواده باقی بماند. این موضوع می‌تواند به کاهش محبت و توجه میان اعضا منجر شود. در چنین شرایطی، لازم است که خانواده‌ها آگاهانه برای حفظ و تقویت روابط خود تلاش کنند. برای مثال، تعیین زمان‌هایی برای دورهمی خانوادگی، صرف غذا در کنار یکدیگر بدون استفاده از تلفن همراه و انجام فعالیت‌های مشترک می‌تواند به افزایش صمیمیت و محبت در خانواده کمک کند. همچنین والدین باید تلاش کنند تا با فرزندان خود ارتباطی صمیمی برقرار کرده و به مشکلات و دغدغه‌های آن‌ها گوش دهند. محبت و احترام همچنین نقش مهمی در ایجاد حس مسئولیت‌پذیری در اعضای خانواده دارند. وقتی افراد احساس کنند که مورد توجه و احترام قرار دارند، انگیزه بیشتری برای مشارکت در امور خانواده پیدا می‌کنند. آن‌ها تلاش می‌کنند تا وظایف خود را به‌درستی انجام دهند و در ایجاد محیطی بهتر برای زندگی مشترک سهیم باشند. علاوه بر این، محبت و احترام می‌توانند از بروز بسیاری از اختلافات و مشکلات خانوادگی جلوگیری کنند. بسیاری از دعواها و تنش‌ها زمانی به‌وجود می‌آیند که افراد احساس می‌کنند نادیده گرفته شده‌اند یا به آن‌ها بی‌احترامی شده است. در مقابل، اگر فضای خانواده بر پایه درک متقابل و احترام باشد، حتی در صورت بروز اختلاف، اعضا می‌توانند با گفت‌وگو و همفکری راه‌حل مناسبی پیدا کنند. نکته مهم این است که محبت و احترام باید دوطرفه باشند. همه اعضای خانواده، از والدین گرفته تا فرزندان، باید در این زمینه تلاش کنند. اگر تنها یک نفر به این اصول پایبند باشد، تعادل خانواده به هم می‌خورد. بنابراین، آموزش این ارزش‌ها به فرزندان و تمرین آن‌ها در زندگی روزمره از اهمیت زیادی برخوردار است. در کنار این موارد، باید به نقش فرهنگ و ارزش‌های اجتماعی نیز اشاره کرد. در بسیاری از فرهنگ‌ها، احترام به بزرگ‌ترها و محبت به اعضای خانواده از ارزش‌های اساسی به شمار می‌روند. حفظ این ارزش‌ها و انتقال آن‌ها به نسل‌های آینده می‌تواند به تقویت بنیان خانواده و جامعه کمک کند. در نهایت می‌توان گفت که محبت و احترام دو عامل کلیدی برای داشتن خانواده‌ای سالم، شاد و موفق هستند. این دو عنصر نه‌تنها باعث ایجاد آرامش و صمیمیت در خانواده می‌شوند، بلکه تأثیر عمیقی بر شخصیت و آینده افراد دارند. خانواده‌ای که در آن محبت و احترام حاکم باشد، محیطی امن و دلپذیر برای رشد و شکوفایی اعضای خود فراهم می‌کند. چنین خانواده‌ای می‌تواند در برابر مشکلات و چالش‌های زندگی مقاوم‌تر باشد و اعضای آن با همکاری و همدلی بر سختی‌ها غلبه کنند. در مقابل، نبود محبت و احترام می‌تواند روابط خانوادگی را تضعیف کرده و زمینه‌ساز بسیاری از مشکلات فردی و اجتماعی شود. بنابراین لازم است که همه ما به اهمیت این دو ارزش اساسی توجه کنیم و در زندگی روزمره خود آن‌ها را به کار ببریم. با تقویت محبت و احترام در خانواده، می‌توانیم نه‌تنها زندگی بهتری برای خود و عزیزانمان فراهم کنیم، بلکه گامی مؤثر در جهت ساختن جامعه‌ای سالم‌تر و انسانی‌تر برداریم. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 218 بازدید

سازمان ملل متحد برای افغانستان در تازه‌ترین مورد، گزارش سالانه خود درباره وضعیت این کشور در سال ۲۰۲۵ میلادی را منتشر کرد. سازمان ملل این گزارش را امروز (چهارشنبه، ۲۶ حمل) تحت عنوان «حمایت ملل متحد در پاسخ به نیازمندی‌های بنیادین بشری مردم افغانستان» منتشر کرده و براساس آن، کاهش سطح برخی کمک‌ها، بازگشت گسترده مهاجران و رویدادهای اقلیمی در سال گذشته، فشارهای سنگینی بر خانواده‌ها، بازارها و خدمات اساسی وارد کرده است. این گزارش که از سوی نهادهای مختلف سازمان ملل در افغانستان تهیه شده آمده است که با وجود کاهش کمک‌های جهانی در سال ۲۰۲۵ میلادی، ارائه خدمات اساسی و تقویت مسیرهای بهبود برای مردم افغانستان ادامه داشته‌ است. در گزارش آمده است که در سال‌های ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۷ میلادی، بودجه برنامه‌های مرتبط با نیازهای اساسی انسانی در افغانستان برای سومین سال پیاپی افزایش یافته و در سال ۲۰۲۵ میلادی به ۱.۷ میلیارد دالر رسیده‌ است. اندریکا راتواته، هماهنگ‌کننده کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل در افغانستان گفت که در سال گذشته میلادی میلیون‌ها شهروند افغانستان به خدمات اساسی و فرصت‌های اقتصادی دسترسی پیدا کرده‌اند. در گزارش آمده است که بیش از ۳۴ میلیون نفر شامل ۴۳ درصد مردان و ۵۷ درصد زنان از خدمات درمانی بهره‌مند شدند و بیش از ۴.۶ میلیون کودک با حمایت سازمان ملل به آموزش دسترسی پیدا کرده‌اند. سازمان ملل افزوده است که ۵۸ درصد این دانش‌آموزان پسر و ۴۲ درصد آن‌ها دختر بوده‌اند. به گفته سازمان ملل در این مدت همچنین حدود ۴۵ هزار شغل بلندمدت ایجاد شده است. سازمان ملل درحالی از ارائه خدمات و دسترسی مردم به کمک‌های بشردوستانه گزارش می‌دهد که نزدیک به نیمی از مردم افغانستان زیر خط فقر زندگی می‌کنند.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 222 بازدید

روایت اسراء از جایی آغاز نمی‌شود که معمولاً روایت‌ها شروع می‌شوند؛ نه از یک صبح روشن، نه از یک اتفاق بزرگ، و نه از لحظه‌ای که کسی تصمیمی قاطع می‌گیرد. روایت او از جایی آغاز می‌شود که بسیاری آن را پایان می‌دانند؛ از همان‌جا که دروازه‌ها بسته می‌شوند، صداها آهسته‌تر می‌گردند و زندگی، به‌جای پیش رفتن، در خود جمع می‌شود. در یکی از کوچه‌های خاکی و آرام شهر مزار شریف، جایی که دیوارها هنوز قصه‌های سال‌های دور را در خود نگه داشته‌اند، خانه‌ای است که در نگاه اول تفاوتی با دیگر خانه‌ها ندارد. اما اگر کمی نزدیک‌تر شوی، اگر لحظه‌ای در سکوت آن کوچه بایستی، صدایی را خواهی شنید؛ صدایی یکنواخت، پیوسته و خستگی‌ناپذیر: صدای چرخ خیاطی. این صدا، صدای نفس کشیدن اسراء است؛ صدای زنده ماندن او و ۱۸ دختر دیگر که در دل همین خانه، چیزی را می‌سازند که شاید در هیچ کتابی نوشته نشده باشد: امیدی که با دست دوخته می‌شود. اسراء دختری است که اگر او را در خیابان ببینی، شاید در نگاه اول هیچ‌چیز خاصی توجهت را جلب نکند؛ چهره‌ای ساده، لباس‌هایی معمولی و نگاهی که بیشتر از آن‌که به اطراف باشد، در درون خودش فرو رفته است. اما پشت همین ظاهر ساده، داستانی پیچیده نهفته است؛ داستانی از روزهایی که آرام‌آرام تغییر کردند، از رؤیاهایی که بی‌صدا شکستند، و از تصمیمی که در سکوت گرفته شد. او هم مانند هزاران دختر دیگر، زمانی کتاب در دست داشت؛ دفترهایش پر از نوشته بود و آینده، چیزی قابل تصور. اما روزی رسید که دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود. دروازه‌هایی که باید باز می‌ماندند، بسته شدند و آن‌چه باقی ماند، سکوت بود؛ سکوتی که نه‌فقط در کوچه‌ها، بلکه در دل‌ها نیز جا گرفت. روزهای نخست برای اسراء شبیه سرگردانی بی‌پایان بود. صبح‌ها بیدار می‌شد، اما جایی برای رفتن نداشت. کتاب‌هایش را نگاه می‌کرد، اما دیگر دلیلی برای گشودن‌شان نمی‌دید. گاهی کنار پنجره می‌نشست و به رفت‌وآمد مردم خیره می‌شد؛ گویی به‌دنبال چیزی می‌گشت که خودش هم نمی‌دانست چیست. در خانه، فشارها آرام‌آرام بیشتر می‌شد؛ نه لزوماً در قالب کلمات، بلکه در نگاه‌ها، سکوت‌ها و نگرانی‌هایی که بر چهره پدر و مادرش نشسته بود. اما پاسخ آن سؤال سنگین «حالا چه؟»، نه در یک لحظه، بلکه در روندی آهسته شکل گرفت. اسراء از کودکی با خیاطی بیگانه نبود. مادرش گاهی لباس‌ها را ترمیم می‌کرد و او کنار دستش می‌نشست و تماشا می‌کرد. آن زمان، این کار فقط مهارتی ساده بود؛ چیزی برای گذران وقت، نه برای ساختن آینده. اما حالا، همان مهارت کوچک به تنها تکیه‌گاه او تبدیل شده بود. او کار را از جایی آغاز کرد که تقریباً هیچ‌چیز نداشت؛ نه سرمایه، نه مشتری و نه حتی اطمینان. روزهای اول به تمرین گذشت؛ پارچه‌هایی که بارها دوخته و باز شدند، طرح‌هایی که تغییر کردند، و ساعت‌هایی که در سکوت، تنها با صدای چرخ خیاطی پر می‌شدند. در دل این مسیر، چیزی فراتر از یادگیری یک مهارت شکل گرفت؛ نوعی بازتعریف «توانستن». برای اسراء و دخترانی که بعدها به او پیوستند، خیاطی فقط یک کار دستی نبود، بلکه راهی بود برای بازپس‌گیری کنترلی که از زندگی‌شان گرفته شده بود. در شرایطی که بسیاری از انتخاب‌ها محدود شده بود، همین انتخاب کوچک، یعنی نشستن پشت چرخ خیاطی، معنایی بزرگ پیدا می‌کرد. این کارگاه کوچک، به‌مرور به فضایی تبدیل شد که در آن، زمان شکل دیگری پیدا می‌کرد. ساعت‌ها دیگر صرفاً نمی‌گذشتند، بلکه ساخته می‌شدند. هر کوک، هر برش پارچه و هر لباسی که کامل می‌شد، نوعی پیش‌روی در برابر ایستایی بود. حتی اشتباه‌ها هم معنا داشتند، چون نشانه‌ای از تلاش و تجربه بودند. از سوی دیگر، این فضا به پناهگاهی روانی نیز تبدیل شد. جایی که دختران می‌توانستند در کنار هم باشند، حرف بزنند، بخندند و برای لحظاتی سنگینی بیرون را فراموش کنند. در جامعه‌ای که گاهی صداها خاموش می‌شود، همین هم‌نشینی ساده، خود نوعی مقاومت است. کارگاه اسراء، اگرچه از بیرون فقط اتاقی پر از چرخ‌های خیاطی به نظر می‌رسد، اما در درون، شبکه‌ای از پیوندهای انسانی است؛ اعتماد، همکاری و امیدی که میان این دختران شکل گرفته است. شاید مهم‌ترین چیزی که در این میان ساخته می‌شود، لباس‌ها نباشند، بلکه احساسی است از مفید بودن و توانستن. احساسی که به‌سادگی دیده نمی‌شود، اما تأثیری عمیق دارد. کم‌کم، اولین سفارش‌ها رسیدند؛ ابتدا از همسایه‌ها، سپس از آشنایان. لباس‌های ساده، ترمیم‌ها و کارهای کوچک، اما همین‌ها اولین قدم‌ها بودند. با گذشت زمان، ارتباط با دنیای بیرون شکل گرفت؛ از طریق یک گوشی ساده، پیام‌های واتس‌اپ و صداهایی از آن‌سوی مرزها. مشتریان حالا فقط از داخل کشور نبودند. افغان‌های خارج از کشور سفارش می‌دادند؛ لباس‌های محفلی، لباس عروس و لباس‌هایی که باید خاص و دقیق می‌بودند. اما پشت این روند، پیچیدگی‌های زیادی وجود داشت؛ اندازه‌هایی که از راه دور ارسال می‌شد، پارچه‌هایی که بدون لمس انتخاب می‌شدند، و مهم‌تر از همه، اعتمادی که باید ساخته می‌شد. اسراء این را به‌خوبی فهمیده بود؛ هر لباس برای او فقط یک کار نبود، بلکه بخشی از اعتبارش بود. با افزایش سفارش‌ها، کار از توان یک نفر خارج شد. این‌جا بود که کارگاه شکل گرفت. دخترانی که مانند او در خانه مانده بودند، یکی‌یکی پیوستند. اکنون ۱۸ دختر در این خانه کار می‌کنند؛ هرکدام با داستانی متفاوت، اما با دردی مشترک. فضای کارگاه ترکیبی از کار و زندگی است؛ جایی که صدا، سکوت، خنده و خستگی در هم تنیده‌اند. اما یک چیز همواره ثابت است؛ حرکت. اسراء حالا فقط یک خیاط نیست؛ او مدیر، هماهنگ‌کننده و تصمیم‌گیرنده است. مسئولیتی سنگین، اما پذیرفته‌شده. لباس‌هایی که در این کارگاه دوخته می‌شوند، فقط پارچه و نخ نیستند؛ حاصل ساعت‌ها تمرکز و تلاش‌اند. از این خانه ساده به شهرها و کشورهایی دور فرستاده می‌شوند؛ به جاهایی که شاید این دختران هرگز نبینند، اما بخشی از شادی آن‌ها می‌شوند. در حالی که این‌جا زندگی با دشواری می‌گذرد، آن‌جا همین لباس‌ها در جشن‌ها پوشیده می‌شوند. اما شاید همین کافی باشد؛ این‌که چیزی از این‌جا به آن‌جا می‌رسد. در خانه، اسراء دیگر فقط یک دختر نیست؛ او ستون خانواده است. اما هنوز در دلش چیزی باقی مانده؛ حسی ناتمام، رؤیایی نیمه‌کاره. گاهی، در سکوت شب، شاید دوباره به همان سؤال فکر کند: «اگر همه‌چیز طور دیگری می‌بود چه؟» اما حالا، پاسخ این سؤال چندان مهم نیست. چرا که او، در دل همین واقعیت، چیزی ساخته است که کمتر کسی توانش را دارد. کارگاه اسراء فقط یک محل کار نیست؛ یک روایت است؛ روایتی از ایستادن، از ساختن، از ادامه دادن. در شهری که بسیاری از دروازه‌ها بسته شده‌اند، او دروازه‌ای کوچک گشوده است. نه بزرگ، نه پرزرق‌وبرق، بلکه واقعی. و در همان دروازه، نوری کم‌رنگ می‌تابد؛ نوری که بر دستان ۱۸ دختر می‌افتد؛ دستانی که هنوز می‌دوزند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب