باران بهاری آرام و بیصدا بر بامهای کابل میبارید. مروه کنار پنجره اتاقش نشسته بود و به صفحه لپتاپ خیره شده بود. خطوط پیچیدهای از کد روی صفحه دیده میشد؛ کدهایی که برای یک شرکت در عراق مینوشت. چند دقیقه بعد، پروژه را ارسال کرد و پیام کوتاهی از مدیرش دریافت نمود: «کار عالی بود.»
مروه لبخند زد؛ اما لبخندی که خیلی زود محو شد. نگاهش از صفحه لپتاپ به سوی قفسه کوچکی در گوشه اتاق رفت. میان چند کتاب قدیمی، کارت کانکور و چند جزوه دانشگاهی هنوز نگهداری میشد؛ یادگار روزهایی که تصور میکرد آیندهاش در تالارهای دانشگاه کابل رقم خواهد خورد، نه در اتاق کوچکی که سه سال تمام به صنف درسی، دفتر کار و دنیای او تبدیل شده بود.
او ۲۱ سال داشت، اما احساس میکرد در این سه سال به اندازه یک دهه تجربه اندوخته است. روزهایی را پشت سر گذاشته بود که هر کدام میتوانست زندگی یک انسان را تغییر دهد. گاهی وقتی به گذشته فکر میکرد، همهچیز مانند فیلمی طولانی از برابر چشمانش عبور میکرد؛ از روزهای پرشور آمادگی کانکور تا روزی که خبر بسته شدن دانشگاهها را شنید و احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است.
مروه در یکی از محلههای متوسط کابل بزرگ شده بود. خانوادهاش زندگی سادهای داشتند. پدرش سالها در بخش اداری یک شرکت خصوصی کار کرده بود و مادرش خانهدار بود. درآمد خانواده هیچگاه زیاد نبود؛ اما آنچه در خانه آنها ارزش داشت، اهمیت دادن به آموزش بود. پدر مروه همیشه میگفت: «ثروتی که کسی نتواند از تو بگیرد، علم است.»
شاید همین جمله بود که از کودکی در ذهن مروه ریشه دواند. او برخلاف بسیاری از دختران همسنوسال خود، علاقه عجیبی به فناوری داشت. زمانی که دیگران درباره لباسها یا سرگرمیهای روزمره صحبت میکردند، مروه دوست داشت بداند برنامههای داخل تلفن همراه چگونه ساخته میشوند و چرا یک وبسایت با فشردن یک دکمه باز میشود. این پرسشها برای بسیاری عجیب به نظر میرسید، اما برای او آغاز یک علاقه عمیق بود.
در دوران مکتب، او از شاگردان ممتاز صنف به شمار میرفت. بیشتر وقتش میان کتابها سپری میشد. هرگاه برق خانه قطع نمیشد، تا نیمههای شب مطالعه میکرد. مادرش بارها او را تشویق میکرد که کمی استراحت کند، اما مروه میدانست که رسیدن به رؤیاهایش بدون تلاش ممکن نیست.
وقتی به صنف دوازدهم رسید، هدفش کاملاً روشن بود: قبولی در رشته کامپیوترساینس دانشگاه کابل. این دانشگاه برای او تنها یک مرکز آموزشی نبود، بلکه نماد آیندهای بود که سالها در ذهن خود ساخته بود. او میخواست روزی برنامهنویسی حرفهای شود، نرمافزار طراحی کند و برای حل مشکلات جامعه از فناوری بهره بگیرد.
سال کانکور یکی از دشوارترین سالهای زندگیاش بود. بسیاری از شبها در حالی به خواب میرفت که کتاب روی سینهاش قرار داشت. گاهی از شدت خستگی چشمانش میسوخت، اما باز هم درس میخواند. پدرش که تلاش او را میدید، هرچند توان مالی چندانی نداشت، هر آنچه در توانش بود برای تهیه کتابها و پرداخت هزینه کورسهای آموزشی انجام میداد.
روز اعلام نتایج کانکور، خانه آنها حالوهوای دیگری داشت. مروه از صبح چندین بار سایت نتایج را باز کرده بود. دستهایش میلرزید و قلبش بهشدت میتپید. وقتی سرانجام نام خود را در میان پذیرفتهشدگان رشته کامپیوترساینس دانشگاه کابل دید، برای چند لحظه نتوانست حرفی بزند.
مادرش که متوجه اشکهای دخترش شد، تصور کرد اتفاق بدی رخ داده است. اما مروه تنها صفحه تلفن را به او نشان داد. چند ثانیه بعد، صدای گریه و خنده هر دو در خانه پیچید.
آن شب یکی از شادترین شبهای زندگی خانواده بود. پدرش با افتخار به دوستان و خویشاوندان زنگ میزد و خبر قبولی دخترش را میداد. همسایهها برای تبریک آمدند و همه از آینده روشن مروه سخن میگفتند.
اما هیچکس نمیدانست که این شادی چندان دوام نخواهد آورد.
متن بسیار طولانی است و ویرایش کامل آن در یک پیام جا نمیشود. بخش نخست را بهصورت حرفهای ویرایش کردم. بخشهای بعدی را نیز میتوانم به همین سبک، کاملاً منسجم و آماده نشر ویرایش کنم.
چند ماه بعد، زمانی که محدودیتهای آموزشی برای دختران افزایش یافت و سرانجام دروازههای دانشگاهها به روی آنان بسته شد، زندگی مروه وارد مرحلهای شد که هرگز تصورش را نمیکرد.
او هنوز روز شنیدن آن خبر را بهوضوح به یاد دارد. در خانه نشسته بود که خبر را از طریق شبکههای اجتماعی دید. ابتدا تصور کرد شایعهای بیش نیست. چند بار خبر را خواند و سپس سایتهای مختلف را بررسی کرد؛ اما هرچه بیشتر میخواند، واقعیت تلختر و سنگینتر به نظر میرسید.
آن شب نتوانست بخوابد.
تمام نقشههایی که برای آینده خود کشیده بود، ناگهان در هالهای از ابهام فرو رفت. روزهای بعد، هر بار که به کتابهای دانشگاهیاش نگاه میکرد، احساس سنگینی عجیبی در قلبش پدید میآمد.
هفتهها گذشت. بسیاری از دختران همسنوسال او دچار ناامیدی شده بودند. برخی دیگر درس نمیخواندند، بعضی در اندیشه مهاجرت بودند و گروهی نیز به اجبار مسیرهای دیگری را انتخاب کرده بودند.
مروه نیز روزهای سختی را پشت سر گذاشت. گاهی ساعتها در اتاقش مینشست و به آینده فکر میکرد. او برای رسیدن به دانشگاه سالها تلاش کرده بود و اکنون نمیدانست باید چه کند.
اما در میان همان روزهای دشوار، تصمیمی گرفت که مسیر زندگیاش را تغییر داد.
او با خود گفت: «اگر امکان رفتن به دانشگاه را ندارم، نباید یادگیری را متوقف کنم.»
این تصمیم ساده نبود. در افغانستان، یادگیری آنلاین با چالشهای فراوانی همراه است؛ اینترنت گران و ضعیف است، برق بهطور مداوم قطع میشود و بسیاری از منابع آموزشی بهآسانی در دسترس نیست. با این حال، مروه از همان امکانات محدود نیز به بهترین شکل استفاده کرد.
او ساعتهای طولانی را صرف تماشای آموزشهای رایگان کرد. هر روز برنامهای مشخص برای خود تنظیم میکرد. صبحها مطالعه میکرد، بعدازظهرها به انجام تمرینهای برنامهنویسی میپرداخت و شبها پروژههای آموزشی را تکمیل میکرد.
در آغاز، همهچیز دشوار بود. بارها به بنبست میرسید. گاهی ساعتها روی یک مشکل کار میکرد و راهحلی برای آن نمییافت. روزهایی نیز بود که اینترنت بهدرستی کار نمیکرد و تمام برنامههایش را بر هم میزد.
اما او دست از تلاش نکشید.
ماهها به سال تبدیل شد و تلاشهای او بهتدریج نتیجه داد. مروه زبانهای مختلف برنامهنویسی را آموخت، وبسایت طراحی کرد و نمونهکارهای متعددی ساخت. او کمکم اعتمادبهنفس بیشتری پیدا کرد و دریافت که میتواند در بازار کار آنلاین نیز جایگاهی برای خود به دست آورد.
در سال دوم، نخستین پروژه واقعی خود را دریافت کرد. مبلغ آن چندان زیاد نبود، اما برای او ارزش فراوانی داشت. آن پروژه ثابت کرد که مهارتهایش تنها در حد آموزش باقی نمانده و میتواند از آنها درآمد نیز کسب کند.
وقتی نخستین درآمدش را به خانه آورد، مادرش با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. در شرایطی که مشکلات اقتصادی بسیاری از خانوادههای افغانستان را تحت فشار قرار داده بود، همان درآمد اندک نیز اهمیت زیادی داشت.
پس از آن، پروژههای بیشتری به او سپرده شد. هر پروژه تجربهای تازه برایش به همراه داشت. گاهی مجبور میشد تا نیمههای شب بیدار بماند تا کارها را بهموقع تحویل دهد؛ اما از این خستگی شکایتی نداشت، زیرا احساس میکرد دوباره در مسیر رؤیاهایش قرار گرفته است.
نقطه عطف زندگی او زمانی فرا رسید که با یک شرکت فناوری در عراق آشنا شد. این شرکت به دنبال برنامهنویسی بود که بتواند بهصورت دورکاری با آنان همکاری کند. مروه درخواست خود را ارسال کرد و پس از چند آزمون فنی و مصاحبه آنلاین، پذیرفته شد.
آن روز یکی از مهمترین روزهای زندگیاش بود.
اکنون او از کابل برای شرکتی در عراق کار میکرد؛ کاری که شاید چند سال پیش حتی تصور آن را نیز نمیکرد.
درآمد ماهانه حدود ۲۵۰ دالر به او این امکان را داد تا بخشی از هزینههای خانواده را تأمین کند. پدرش دیگر مجبور نبود بهتنهایی بار تمام مشکلات اقتصادی را بر دوش بکشد. خواهران کوچکترش نیز با دیدن موفقیت او، انگیزه بیشتری برای یادگیری پیدا کردند.
اما با وجود همه این موفقیتها، در قلب مروه هنوز جای خالی بزرگی وجود داشت.
او همچنان آرزو دارد روزی وارد دانشگاه شود.
هنوز وقتی نام دانشگاه کابل را میشنود، احساس خاصی پیدا میکند. دفترچه یادداشت کانکورش را نگه داشته است و جزوههایی را که برای آغاز درسهای دانشگاه تهیه کرده بود، هنوز کنار نگذاشته است.
او باور دارد که آموزش آنلاین توانسته بخشی از مسیرش را هموار کند، اما دانشگاه چیز دیگری است. حضور در صنف، گفتوگو با استادان، کار روی پروژههای علمی و یادگیری در یک محیط آکادمیک، تجربهای است که همچنان در انتظار آن به سر میبرد.
بزرگترین آرزوی مروه، بازگشایی دوباره دانشگاهها برای دختران است. او میخواهد تحصیلاتش را بهصورت رسمی ادامه دهد و دانش خود را در سطحی بالاتر گسترش بخشد. در ذهنش برنامههای بزرگی برای آینده دارد. میخواهد روزی مرکزی آموزشی برای دختران افغان ایجاد کند؛ مرکزی که در آن دختران بتوانند مهارتهای فناوری را بیاموزند و از این طریق به استقلال اقتصادی دست یابند.
او بارها با دخترانی روبهرو شده است که به دلیل بسته بودن دانشگاهها احساس ناامیدی میکنند. هر بار تلاش کرده است به آنان امید بدهد و یادآور شود که یادگیری متوقف نشده است.
مروه میداند که مسیر پیش رویش هنوز طولانی است. میداند که چالشهای فراوانی در انتظار او و هزاران دختر دیگر وجود دارد. اما تجربه سه سال گذشته به او آموخته است که حتی در دشوارترین شرایط نیز میتوان راهی برای ادامه یافت.
امروز، هر صبح پیش از آنکه کار روزانه خود را آغاز کند، چند دقیقهای به آینده میاندیشد؛ به روزی که دوباره دروازههای دانشگاه باز شوند، به روزی که بتواند بهعنوان یک دانشجوی کامپیوترساینس وارد صنف شود و رؤیایی را که سالها پیش آغاز کرده بود، ادامه دهد.
تا آن روز، او در همان اتاق کوچک کابل به تلاش خود ادامه میدهد؛ اتاقی که در سه سال گذشته هم دانشگاهش بوده، هم دفتر کارش و هم پناهگاه امیدهایش.
داستان مروه تنها داستان یک دختر نیست؛ بلکه روایت نسلی از دختران افغانستان است که با وجود محرومیت از آموزش رسمی، هنوز از آموختن دست نکشیدهاند و همچنان برای ساختن آیندهای بهتر تلاش میکنند. آنان نشان دادهاند که هیچ مانعی نمیتواند شعله امید و اشتیاق به یادگیری را بهطور کامل خاموش کند؛ زیرا رؤیاهایی که با دانش و اراده گره خورده باشند، حتی در سختترین شرایط نیز زنده میمانند.
نویسنده: سارا کریمی