برچسب: درآمد

4 روز قبل - 127 بازدید

باران بهاری آرام و بی‌صدا بر بام‌های کابل می‌بارید. مروه کنار پنجره اتاقش نشسته بود و به صفحه لپ‌تاپ خیره شده بود. خطوط پیچیده‌ای از کد روی صفحه دیده می‌شد؛ کدهایی که برای یک شرکت در عراق می‌نوشت. چند دقیقه بعد، پروژه را ارسال کرد و پیام کوتاهی از مدیرش دریافت نمود: «کار عالی بود.» مروه لبخند زد؛ اما لبخندی که خیلی زود محو شد. نگاهش از صفحه لپ‌تاپ به سوی قفسه کوچکی در گوشه اتاق رفت. میان چند کتاب قدیمی، کارت کانکور و چند جزوه دانشگاهی هنوز نگهداری می‌شد؛ یادگار روزهایی که تصور می‌کرد آینده‌اش در تالارهای دانشگاه کابل رقم خواهد خورد، نه در اتاق کوچکی که سه سال تمام به صنف درسی، دفتر کار و دنیای او تبدیل شده بود. او ۲۱ سال داشت، اما احساس می‌کرد در این سه سال به اندازه یک دهه تجربه اندوخته است. روزهایی را پشت سر گذاشته بود که هر کدام می‌توانست زندگی یک انسان را تغییر دهد. گاهی وقتی به گذشته فکر می‌کرد، همه‌چیز مانند فیلمی طولانی از برابر چشمانش عبور می‌کرد؛ از روزهای پرشور آمادگی کانکور تا روزی که خبر بسته شدن دانشگاه‌ها را شنید و احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. مروه در یکی از محله‌های متوسط کابل بزرگ شده بود. خانواده‌اش زندگی ساده‌ای داشتند. پدرش سال‌ها در بخش اداری یک شرکت خصوصی کار کرده بود و مادرش خانه‌دار بود. درآمد خانواده هیچ‌گاه زیاد نبود؛ اما آنچه در خانه آن‌ها ارزش داشت، اهمیت دادن به آموزش بود. پدر مروه همیشه می‌گفت: «ثروتی که کسی نتواند از تو بگیرد، علم است.» شاید همین جمله بود که از کودکی در ذهن مروه ریشه دواند. او برخلاف بسیاری از دختران هم‌سن‌وسال خود، علاقه عجیبی به فناوری داشت. زمانی که دیگران درباره لباس‌ها یا سرگرمی‌های روزمره صحبت می‌کردند، مروه دوست داشت بداند برنامه‌های داخل تلفن همراه چگونه ساخته می‌شوند و چرا یک وب‌سایت با فشردن یک دکمه باز می‌شود. این پرسش‌ها برای بسیاری عجیب به نظر می‌رسید، اما برای او آغاز یک علاقه عمیق بود. در دوران مکتب، او از شاگردان ممتاز صنف به شمار می‌رفت. بیشتر وقتش میان کتاب‌ها سپری می‌شد. هرگاه برق خانه قطع نمی‌شد، تا نیمه‌های شب مطالعه می‌کرد. مادرش بارها او را تشویق می‌کرد که کمی استراحت کند، اما مروه می‌دانست که رسیدن به رؤیاهایش بدون تلاش ممکن نیست. وقتی به صنف دوازدهم رسید، هدفش کاملاً روشن بود: قبولی در رشته کامپیوترساینس دانشگاه کابل. این دانشگاه برای او تنها یک مرکز آموزشی نبود، بلکه نماد آینده‌ای بود که سال‌ها در ذهن خود ساخته بود. او می‌خواست روزی برنامه‌نویسی حرفه‌ای شود، نرم‌افزار طراحی کند و برای حل مشکلات جامعه از فناوری بهره بگیرد. سال کانکور یکی از دشوارترین سال‌های زندگی‌اش بود. بسیاری از شب‌ها در حالی به خواب می‌رفت که کتاب روی سینه‌اش قرار داشت. گاهی از شدت خستگی چشمانش می‌سوخت، اما باز هم درس می‌خواند. پدرش که تلاش او را می‌دید، هرچند توان مالی چندانی نداشت، هر آنچه در توانش بود برای تهیه کتاب‌ها و پرداخت هزینه کورس‌های آموزشی انجام می‌داد. روز اعلام نتایج کانکور، خانه آن‌ها حال‌وهوای دیگری داشت. مروه از صبح چندین بار سایت نتایج را باز کرده بود. دست‌هایش می‌لرزید و قلبش به‌شدت می‌تپید. وقتی سرانجام نام خود را در میان پذیرفته‌شدگان رشته کامپیوترساینس دانشگاه کابل دید، برای چند لحظه نتوانست حرفی بزند. مادرش که متوجه اشک‌های دخترش شد، تصور کرد اتفاق بدی رخ داده است. اما مروه تنها صفحه تلفن را به او نشان داد. چند ثانیه بعد، صدای گریه و خنده هر دو در خانه پیچید. آن شب یکی از شادترین شب‌های زندگی خانواده بود. پدرش با افتخار به دوستان و خویشاوندان زنگ می‌زد و خبر قبولی دخترش را می‌داد. همسایه‌ها برای تبریک آمدند و همه از آینده روشن مروه سخن می‌گفتند. اما هیچ‌کس نمی‌دانست که این شادی چندان دوام نخواهد آورد. متن بسیار طولانی است و ویرایش کامل آن در یک پیام جا نمی‌شود. بخش نخست را به‌صورت حرفه‌ای ویرایش کردم. بخش‌های بعدی را نیز می‌توانم به همین سبک، کاملاً منسجم و آماده نشر ویرایش کنم. چند ماه بعد، زمانی که محدودیت‌های آموزشی برای دختران افزایش یافت و سرانجام دروازه‌های دانشگاه‌ها به روی آنان بسته شد، زندگی مروه وارد مرحله‌ای شد که هرگز تصورش را نمی‌کرد. او هنوز روز شنیدن آن خبر را به‌وضوح به یاد دارد. در خانه نشسته بود که خبر را از طریق شبکه‌های اجتماعی دید. ابتدا تصور کرد شایعه‌ای بیش نیست. چند بار خبر را خواند و سپس سایت‌های مختلف را بررسی کرد؛ اما هرچه بیشتر می‌خواند، واقعیت تلخ‌تر و سنگین‌تر به نظر می‌رسید. آن شب نتوانست بخوابد. تمام نقشه‌هایی که برای آینده خود کشیده بود، ناگهان در هاله‌ای از ابهام فرو رفت. روزهای بعد، هر بار که به کتاب‌های دانشگاهی‌اش نگاه می‌کرد، احساس سنگینی عجیبی در قلبش پدید می‌آمد. هفته‌ها گذشت. بسیاری از دختران هم‌سن‌وسال او دچار ناامیدی شده بودند. برخی دیگر درس نمی‌خواندند، بعضی در اندیشه مهاجرت بودند و گروهی نیز به اجبار مسیرهای دیگری را انتخاب کرده بودند. مروه نیز روزهای سختی را پشت سر گذاشت. گاهی ساعت‌ها در اتاقش می‌نشست و به آینده فکر می‌کرد. او برای رسیدن به دانشگاه سال‌ها تلاش کرده بود و اکنون نمی‌دانست باید چه کند. اما در میان همان روزهای دشوار، تصمیمی گرفت که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. او با خود گفت: «اگر امکان رفتن به دانشگاه را ندارم، نباید یادگیری را متوقف کنم.» این تصمیم ساده نبود. در افغانستان، یادگیری آنلاین با چالش‌های فراوانی همراه است؛ اینترنت گران و ضعیف است، برق به‌طور مداوم قطع می‌شود و بسیاری از منابع آموزشی به‌آسانی در دسترس نیست. با این حال، مروه از همان امکانات محدود نیز به بهترین شکل استفاده کرد. او ساعت‌های طولانی را صرف تماشای آموزش‌های رایگان کرد. هر روز برنامه‌ای مشخص برای خود تنظیم می‌کرد. صبح‌ها مطالعه می‌کرد، بعدازظهرها به انجام تمرین‌های برنامه‌نویسی می‌پرداخت و شب‌ها پروژه‌های آموزشی را تکمیل می‌کرد. در آغاز، همه‌چیز دشوار بود. بارها به بن‌بست می‌رسید. گاهی ساعت‌ها روی یک مشکل کار می‌کرد و راه‌حلی برای آن نمی‌یافت. روزهایی نیز بود که اینترنت به‌درستی کار نمی‌کرد و تمام برنامه‌هایش را بر هم می‌زد. اما او دست از تلاش نکشید. ماه‌ها به سال تبدیل شد و تلاش‌های او به‌تدریج نتیجه داد. مروه زبان‌های مختلف برنامه‌نویسی را آموخت، وب‌سایت طراحی کرد و نمونه‌کارهای متعددی ساخت. او کم‌کم اعتمادبه‌نفس بیشتری پیدا کرد و دریافت که می‌تواند در بازار کار آنلاین نیز جایگاهی برای خود به دست آورد. در سال دوم، نخستین پروژه واقعی خود را دریافت کرد. مبلغ آن چندان زیاد نبود، اما برای او ارزش فراوانی داشت. آن پروژه ثابت کرد که مهارت‌هایش تنها در حد آموزش باقی نمانده و می‌تواند از آن‌ها درآمد نیز کسب کند. وقتی نخستین درآمدش را به خانه آورد، مادرش با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. در شرایطی که مشکلات اقتصادی بسیاری از خانواده‌های افغانستان را تحت فشار قرار داده بود، همان درآمد اندک نیز اهمیت زیادی داشت. پس از آن، پروژه‌های بیشتری به او سپرده شد. هر پروژه تجربه‌ای تازه برایش به همراه داشت. گاهی مجبور می‌شد تا نیمه‌های شب بیدار بماند تا کارها را به‌موقع تحویل دهد؛ اما از این خستگی شکایتی نداشت، زیرا احساس می‌کرد دوباره در مسیر رؤیاهایش قرار گرفته است. نقطه عطف زندگی او زمانی فرا رسید که با یک شرکت فناوری در عراق آشنا شد. این شرکت به دنبال برنامه‌نویسی بود که بتواند به‌صورت دورکاری با آنان همکاری کند. مروه درخواست خود را ارسال کرد و پس از چند آزمون فنی و مصاحبه آنلاین، پذیرفته شد. آن روز یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی‌اش بود. اکنون او از کابل برای شرکتی در عراق کار می‌کرد؛ کاری که شاید چند سال پیش حتی تصور آن را نیز نمی‌کرد. درآمد ماهانه حدود ۲۵۰ دالر به او این امکان را داد تا بخشی از هزینه‌های خانواده را تأمین کند. پدرش دیگر مجبور نبود به‌تنهایی بار تمام مشکلات اقتصادی را بر دوش بکشد. خواهران کوچک‌ترش نیز با دیدن موفقیت او، انگیزه بیشتری برای یادگیری پیدا کردند. اما با وجود همه این موفقیت‌ها، در قلب مروه هنوز جای خالی بزرگی وجود داشت. او همچنان آرزو دارد روزی وارد دانشگاه شود. هنوز وقتی نام دانشگاه کابل را می‌شنود، احساس خاصی پیدا می‌کند. دفترچه یادداشت کانکورش را نگه داشته است و جزوه‌هایی را که برای آغاز درس‌های دانشگاه تهیه کرده بود، هنوز کنار نگذاشته است. او باور دارد که آموزش آنلاین توانسته بخشی از مسیرش را هموار کند، اما دانشگاه چیز دیگری است. حضور در صنف، گفت‌وگو با استادان، کار روی پروژه‌های علمی و یادگیری در یک محیط آکادمیک، تجربه‌ای است که همچنان در انتظار آن به سر می‌برد. بزرگ‌ترین آرزوی مروه، بازگشایی دوباره دانشگاه‌ها برای دختران است. او می‌خواهد تحصیلاتش را به‌صورت رسمی ادامه دهد و دانش خود را در سطحی بالاتر گسترش بخشد. در ذهنش برنامه‌های بزرگی برای آینده دارد. می‌خواهد روزی مرکزی آموزشی برای دختران افغان ایجاد کند؛ مرکزی که در آن دختران بتوانند مهارت‌های فناوری را بیاموزند و از این طریق به استقلال اقتصادی دست یابند. او بارها با دخترانی روبه‌رو شده است که به دلیل بسته بودن دانشگاه‌ها احساس ناامیدی می‌کنند. هر بار تلاش کرده است به آنان امید بدهد و یادآور شود که یادگیری متوقف نشده است. مروه می‌داند که مسیر پیش رویش هنوز طولانی است. می‌داند که چالش‌های فراوانی در انتظار او و هزاران دختر دیگر وجود دارد. اما تجربه سه سال گذشته به او آموخته است که حتی در دشوارترین شرایط نیز می‌توان راهی برای ادامه یافت. امروز، هر صبح پیش از آن‌که کار روزانه خود را آغاز کند، چند دقیقه‌ای به آینده می‌اندیشد؛ به روزی که دوباره دروازه‌های دانشگاه باز شوند، به روزی که بتواند به‌عنوان یک دانشجوی کامپیوترساینس وارد صنف شود و رؤیایی را که سال‌ها پیش آغاز کرده بود، ادامه دهد. تا آن روز، او در همان اتاق کوچک کابل به تلاش خود ادامه می‌دهد؛ اتاقی که در سه سال گذشته هم دانشگاهش بوده، هم دفتر کارش و هم پناهگاه امیدهایش. داستان مروه تنها داستان یک دختر نیست؛ بلکه روایت نسلی از دختران افغانستان است که با وجود محرومیت از آموزش رسمی، هنوز از آموختن دست نکشیده‌اند و همچنان برای ساختن آینده‌ای بهتر تلاش می‌کنند. آنان نشان داده‌اند که هیچ مانعی نمی‌تواند شعله امید و اشتیاق به یادگیری را به‌طور کامل خاموش کند؛ زیرا رؤیاهایی که با دانش و اراده گره خورده باشند، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز زنده می‌مانند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 97 بازدید

برنامه‌ توسعه‌ای سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که با حمایت از زنان و دختران در بخش‌های خیاطی، کشاورزی و تجارت‌های کوچک در هرات، برای ده‌ها زن زمینه‌ی کار و درآمد فراهم شده است؛ زنانی که اکنون بخشی از هزینه‌های خانواده‌های‌شان را تامین می‌کنند. این سازمان امروز (دوشنبه، ۴ جوزا) با نشر گزارشی گفته است که این نهاد در منطقه‌ی «خاتم‌الانبیا» هرات، از طریق ایجاد گروه‌های پس‌انداز، قرضه‌های کوچک و پروژه‌های کشاورزی، از زنان برای راه‌اندازی کسب‌وکارهای کوچک حمایت کرده است. در گزارش آمده است که شماری از زنان با ایجاد یک کارگاه خیاطی مشترک، اکنون ماهانه درآمد دارند و برای خانواده‌های‌شان نان‌آوری می‌کنند. این کارگاه برای ۱۶ زن فرصت کاری فراهم کرده و ماهانه ۱۱۲ هزار افغانی درآمد دارد. در گزارش آمده که برخی زنان دیگر نیز با دریافت قرضه‌های کوچک، فروشگاه‌های لباس ایجاد کرده‌ و توانسته‌اند تجارت‌های شخصی خود را گسترش دهند. همچنین برنامه‌ی توسعه‌ای سازمان ملل تاکید کرده است که در بخش کشاورزی نیز از زنان حمایت شده و شماری از آنان در گل‌خانه‌ها سرگرم کشت سبزی اند. به گفته‌ی این نهاد، این پروژه‌ها افزون بر ایجاد درآمد، دسترسی خانواده‌ها به مواد غذایی تازه را نیز افزایش داده است. این نهاد افزوده است که در مجموع، این برنامه‌ها برای ۱۴۶ نفر فرصت شغلی پایدار ایجاد کرده و بخشی از زمین‌های کشارزی منطقه نیز با ساخت دیوارهای محافظتی از خطر سیلاب حفظ شده است. در حالی که زنان و دختران در افغانستان با محدودیت‌های گسترده در بخش آموزش و کار روبرو هستند، برخی نهادهای بین‌المللی از جمله نهادهای سازمان ملل تلاش می‌کنند از طریق پروژه‌های کوچک اقتصادی، فرصت‌های محدود کاری و درآمدی برای زنان ایجاد کنند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 80 بازدید

سازمان خوراک و کشاورزی ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که زنبورداری برای زنان و مردان در افغانستان، به معنای کسب‌ درآمد از خانه است. این نهاد امروز (چهارشنبه، ۳۰ ثور) به مناسبت روز جهانی زنبور عسل با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که زنان و مردان با زنبورداری در خانه در دو فصل می‌توانند تا ۵۰ کیلوگرام عسل تولید کنند که ارزش آن، به ۴۰۰ دالر در سال می‌رسد. سازمان خوراک و کشاورزی ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که کندوهای زنبور عسل، می‌توانند تغییر بزرگی ایجاد کنند؛ زیرا می‌توانند به عنوان پشتوانه‌ی اقتصادی عمل کنند. این نهاد تصریح کرد که ماندگاری طولانی عسل نیز به خانواده‌ها کمک این امکان را می‌دهد که آن را ذخیره کرده و به‌ تدریج به فروش برسانند. همه‌ساله از ۲۰ می زیر نام «روز جهانی زنبور عسل» در جهان به دلیل اهمیت زنبورها و دیگر گرده‌افشان‌ها گرامی داشته می‌شود. در حالی سازمان ملل زنان را بر زنبورداری تشویق می‌کند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 94 بازدید

گروه بین‌المللی بحران (ICG) اعلام کرده است که با وجود محدودیت‌های گسترده‌ علیه زنان و دختران در افغانستان، بسیاری از آن‌ها به راه‌اندازی کسب‌وکارهای کوچک و عمدتاً خانگی رو آورده‌اند. اين سازمان، گزارش خود تحت عنوان «خط زندگی ناپایدار؟ کسب‌وکار به رهبری زنان در افغانستان» را منتشر کرده و گفته است که بسیاری از زنان در افغانستان پس از ممنوعیت کار در ادارات دولتی، نهادهای بین‌المللی و داخلی، در کسب‌وکارهای خانگی، صنایع دستی و تولید مواد غذایی فعالیت می‌کنند. در بخشی از گزارش آمده است که بسیاری از این کسب‌وکارها توسط زنان از خانه مدیریت می‌شوند و محصولات آنها در نبود دسترسی گسترده به بازارهای رسمی، از طریق شبکه‌های اجتماعی و به‌صورت آنلاین به فروش می‌رسند. این نهاد تاکید کرد که پس از تسلط دوباره‌ی حکومت فعلی، میزان جوازهای صادرشده برای کسب‌وکارهای زنان، چهار برابر شده است و بسیاری از این کسب‌وکارها بدون داشتن جواز رسمی فعالیت می‌کنند. گروه بین‌المللی بحران افزوده است که محدودیت‌ها بر رفت‌وآمد زنان، لزوم داشتن محرم شرعی هنگام رفتن به بازار و نمایشگاه‌ها و فضاهای عمومی، مانع گسترش این کسب‌وکارها شده است. در ادامه آمده است که شماری از زنان با استفاده از نمایشگاه‌های تجاری، بازارهای ویژه‌ی زنان و برنامه‌های محدود حمایتی نهادهای بین‌المللی توانسته‌اند دامنه فعالیت خود را گسترش دهند. براساس این گزارش، نبود دسترسی به سرمایه، ضعف نظام بانکی، محدودیت آموزش‌های حرفه‌ای و کاهش کمک‌های بین‌المللی، مانع رشد مشاغل و کسب‌وکارهای زنان در افغانستان شده است. همچنین این سازمان از نهادهای بین‌المللی و اهداکنندگان خواسته است که با کمک‌های نقدی و راه‌اندازی دوره‌‌های آموزشی برای زنان تجارت‌پیشه و دارای کسب‌وکار در افغانستان، از آن‌ها برای رونق کسب‌وکارشان حمایت کنند. طی بیش از چهار سال گذشته، محدودیت‌های گسترده‌ای بر حقوق و آزادی‌های اساسی زنان و دختران در کشور وضع شده است.

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 106 بازدید

یان اینگلند، رییس شورای پناهندگان ناروی در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که بیش از چهار میلیون مهاجر افغانستانی قربانیان نادیده‌گرفته‌ شدن و فراموش‌شده‌‌ی جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران هستند. آقای اینگلند امروز (چهارشنبه، ۲۳ ثور) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس نوشته است که هم‌زمان با آغاز حملات امریکا و اسرائیل در ایران، شماری از مهاجران افغانستان شغل خود را در بخش‌های ساختمانی و سایر کارهای غیررسمی از دست دادند. وی تاکید کرده است که در حال حاضر و با افزایش تورم و سقوط درآمدها، مهاجران افغانستانی دیگر توان تأمین موادغذایی و یا پرداخت کرایه خانه را ندارند. رییس شورای پناهندگان ناروی در ادامه نوشته است: «هزینه‌ی مواد غذایی تقریبا دو برابر سال گذشته شده است. مردم مجبور هستند وعده‌های غذایی خود را حذف کنند، درمان‌های صحی را به تعویق بیندازند و زیر بار قرض بروند؛ آن هم در حالی که وحشت جنگ و آوارگی را نیز تحمل می‌کنند.» او تاکید کرده است که شورای پناهندگان ناروی در تهران، برای هزاران خانواده‌ی مهاجر در ایران کمک نقدی اضطراری فراهم کرده تا بتوانند نیازهای اساسی و مواد غذایی تهیه کنند. رییس شورای پناهندگان ناروی گفته است، همزمان با عمیق‌تر شدن بحران، نیازها بسیار بیشتر شده است و این نهاد تنها بودجه‌ی کمک به هزار خانواده‌ی دیگر را در اختیار دارد. یان اینگلند افزوده است که اگر بودجه‌ی بیشتری فراهم نشود، کمک‌های اضطراری این نهاد تا یک ماه دیگر با کمبود کامل منابع مالی روبرو خواهد شد و بسیاری از افراد نیازمند، هیچ کمکی دریافت نخواهند کرد. قابل ذکر است که جنگ آمریکا و اسرائیل چندین قربانی از مهاجران افغانستان گرفته است. براساس گزارش رسانه‌های ایران، بیش از ده شهروند افغانستان از جمله اعضای یک خانواده، در حملات آمریکا و اسرائیل به ایران کشته شده‌اند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 79 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد اعلام کرد که از هر پنج زن مهاجر بازگشته به افغانستان کمتر از یک زن می‌تواند درآمد داشته باشد که در مجموع تنها ۱۷ درصد از کل زنان مهاجر بازگشته به کشور را تشکیل می‌دهند. این سازمان با نشر گزارشی گفته است که این امر می‌تواند افزایش بدهی ناامنی غذایی در میان خانواده‌های بازگشته به‌ویژه آنانی که از سوی زنان سرپرستی می‌شوند را تشدید کند. گزارش نشان می‌دهد باوجود این‌که بسیاری از زنان در کشورهای دیگر کار کرده‌اند و مهارت‌هایی کسب کرده‌اند، پس از ورود به افغانستان با فروپاشی تقریباً کامل فرصت‌های شغلی مواجه می‌شوند. نزدیک به ۴۰ درصد این زنان گفته‌اند که مهارت‌هایی دارند اما قادر به استفاده از آن‌ها نیستند، از جمله مهارت‌های حرفه‌ای، فنی و دیجیتال. یافته‌های بخش زنان سازمان ملل متحد نشان می‌دهد که بیش از سه-چهارم زنانی که در ایران کار می‌کردند و تقریباً دو-سوم زنانی که در پاکستان کار می‌کردند، پس از بازگشت به افغانستان بیکار هستند. این نهاد گفته است که این بررسی بر اساس داده‌های جمع‌آوری شده از ۷۰۰ زن بازگشته و ذینفعان محلی، از جمله نظرسنجی تلفنی، مصاحبه‌های عمیق، بحث‌های گروهی متمرکز و کارگاه‌های آموزشی در ولایت‌های هرات، ننگرهار و کابل انجام شده است. همچنین گزارش «پس از بازگشت: بازسازی معیشت زنان افغان» بخش زنان ملل متحد نشان می‌دهد که موانع اصلی شامل محدودیت‌های اشتغال و تحرک زنان در افغانستان، دسترسی محدود به سرمایه و ابزار و فرصت‌های ضعیف بازار است. بیش از سه-چهارم زنان بازگشته هیچ ابزار یا سرمایه‌ای برای کسب درآمد ندارند. این در حالی است که از سال ۲۰۲۳ میلادی به این‌سو، بیش از ۵.۵ میلیون مهاجر از ایران و پاکستان به افغانستان بازگشته‌اند که فشار بی‌سابقه‌ای را بر اقتصادهای محلی که از قبل شکننده بوده‌اند، وارد می‌کند.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 241 بازدید

جاوید ده‌ساله است، اما اگر کسی در چشمانش نگاه کند، سال‌ها خستگی را در آن می‌بیند؛ خستگی‌ای نه از بازی و دویدن، بلکه از بار سنگین زندگی. هر صبح، وقتی هنوز هوا کاملاً روشن نشده و کوچه‌های کابل در سکوتی سرد فرو رفته‌اند، جاوید از خواب بیدار می‌شود. خوابش کوتاه است، آشفته، و اغلب با فکر پدری به پایان می‌رسد که دو سال پیش رفت و با رفتنش، کودکی جاوید هم به خاک سپرده شد. او آرام از جا بلند می‌شود تا مادر و خواهرانش را بیدار نکند، بوت‌های کهنه‌اش را می‌پوشد، بوجی پلاستیکی‌اش را برمی‌دارد و بی‌صدا از خانه بیرون می‌زند؛ گویی می‌ترسد فقر، اگر بیدار شود، سخت‌تر به دامن‌شان بچسبد. کوچه‌ای که از آن بیرون می‌شود، پر از خاک است و دیوارهایی دارد ترک‌خورده، که سال‌هاست رنگ آفتاب را ندیده‌اند. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، کرایه‌ای است؛ خانه‌ای کوچک در گوشه‌ای فراموش‌شده از کابل، با سقفی کوتاه و دیوارهایی سرد، که هر ماه دو هزار افغانی می‌طلبد. همین عدد ساده، برای جاوید مثل کوهی‌ست که هر روز باید ذره‌ذره از آن بالا برود. او خوب می‌داند اگر نتواند کار کند، اگر بطری جمع نکند، اگر دست خالی به خانه برگردد، مادرش شب را با نگرانی به صبح می‌رساند و خواهرانش با شکم نیمه‌خالی می‌خوابند. جاوید راه می‌افتد؛ سرک‌ها را یکی‌یکی طی می‌کند. از کنار دکان‌ها می‌گذرد، از ایستگاه‌ها، از زیر پل‌ها و کنار جوی‌های آب. چشم‌هایش همیشه به زمین دوخته شده‌اند، نه از روی شرم، بلکه از روی عادت. هر بطری نوشیدنی که روی زمین افتاده، برای او مثل سکه‌ای‌ست که از آسمان افتاده باشد. خم می‌شود، برمی‌دارد، گرد و خاکش را می‌تکاند و در بوجی می‌اندازد. بوجی کم‌کم سنگین می‌شود، اما شانه‌های جاوید از مدت‌ها پیش به این سنگینی عادت کرده‌اند. سنگینی بوجی، در برابر سنگینی نان شب، هیچ است. مردم از کنارش می‌گذرند؛ بعضی با بی‌تفاوتی، بعضی با اخم، و بعضی حتی بی‌آن‌که او را ببینند. نگاه‌هایی که بیشتر از فقرش، روحش را زخمی می‌کنند. گاهی هم صدایی تند می‌شنود: «برو بچه!» اما جاوید حرفی نمی‌زند. سکوت، زبان اوست؛ زبانی که فقر به او یاد داده، چون در هیاهوی شهر، صدای کودکان فقیر شنیده نمی‌شود. وقتی خسته می‌شود، کنار سرک می‌ایستد، نفس تازه می‌کند و دوباره راه می‌افتد. پاهایش درد می‌کند، دست‌هایش زخم است، اما هنوز روز تمام نشده. او باید تمام شهر را بگردد؛ از این‌سوی کابل تا آن‌سویش، فقط برای این‌که شب، با صد تا صد و پنجاه افغانی به خانه برگردد. پولی که شاید برای کسی حتی قیمت یک نوشیدنی هم نباشد، اما برای جاوید، مرز میان گرسنگی و زنده‌ماندن است. در میان این راه رفتن‌ها، گاهی صدای زنگ مکتب به گوشش می‌رسد؛ صدایی که برای لحظه‌ای دلش را می‌لرزاند. وقتی از کنار مکتب‌ها می‌گذرد، قدم‌هایش آهسته‌تر می‌شود. شاگردانی را می‌بیند با کتاب و بکس، با لباس‌های تمیز، که بی‌دغدغه وارد صنف‌ها می‌شوند. جاوید هم دلش می‌خواست یکی از آن‌ها باشد؛ بنشیند، قلم به دست بگیرد، اسمش را بنویسد، درس بخواند، و چیزی جز بطری جمع‌کردن یاد بگیرد. اما او خوب می‌داند که آرزو، شکم را سیر نمی‌کند. نگاهش را از مکتب می‌دزدد، سرش را پایین می‌اندازد و دوباره راه می‌افتد؛ چون زندگی راه دیگری برایش نگذاشته است. ظهر که می‌شود، آفتاب تندتر می‌تابد و خستگی، سنگین‌تر بر تنش می‌نشیند. اگر چیزی برای خوردن باشد، نانی خشک یا لقمه‌ای ساده است. بیشتر وقت‌ها همان را هم ندارد. اما باز هم دست از کار نمی‌کشد، چون می‌داند در خانه، مادری منتظر است؛ مادری که از صبح تا شب پشم پاک می‌کند؛ با دستانی زبر و ترک‌خورده که دیگر نرمی را نمی‌شناسند. با آن‌هم، درآمدش کافی نیست. درآمد مادر، کنار دستمزد ناچیز جاوید، فقط برای دوام‌آوردن است، نه برای زندگی. جاوید گاهی با خودش فکر می‌کند: اگر پدر زنده بود، شاید همه‌چیز فرق می‌کرد. او هنوز صدای پدر، نگاهش، و شانه‌هایش را به یاد دارد؛ شانه‌هایی که حالا نیستند تا باری را بردارند. مرگ پدر فقط یک انسان را نگرفت؛ ستون خانه را شکست. بعد از آن، جاوید مرد خانه شد، آن‌هم در ده‌سالگی؛ مسئول نان، کرایه، و آرامش خانواده‌ای که هر روز بیشتر در فقر فرو می‌رفت. عصر که می‌شود، بوجی جاوید سنگین‌تر شده و تنش خسته‌تر. بطری‌ها را می‌فروشد، پول را با دقت می‌شمارد؛ هر افغانی برایش معنا دارد. اسکناس‌های مچاله را با احتیاط در جیب کهنه‌اش می‌گذارد و راه خانه را در پیش می‌گیرد. راه برگشت همیشه طولانی‌تر به نظر می‌رسد، شاید چون خستگی، قدم‌ها را کندتر می‌کند. وقتی به خانه می‌رسد، هوا رو به تاریکی است. مادر با دیدن او لبخندی خسته می‌زند؛ لبخندی که بیشتر برای پنهان‌کردن نگرانی‌ست تا ابراز خوشحالی. خواهرانش دورش جمع می‌شوند. جاوید پول را به دست مادر می‌دهد، بوجی خالی را گوشه‌ای می‌گذارد و روی زمین می‌نشیند. در دلش دعا می‌کند: که فردا هم بتواند کار کند، که مریض نشود، که پاهایش یاری کنند؛ چون اگر او زمین بخورد، همه زمین می‌خورند. شب که می‌شود و همه به خواب می‌روند، جاوید به سقف خیره می‌شود. شاید هنوز در دلش رؤیای کوچکی زنده باشد؛ رؤیای رفتن به مکتب، رؤیای آینده‌ای که در آن، کودک بودن جرم نباشد. اما صبح که برسد، دوباره بوجی، دوباره سرک، دوباره بطری‌ها... زندگی برای جاوید، همین تکرار بی‌پایان است؛ تکراری سنگین که کودکی‌اش را آرام‌آرام می‌بلعد. جاوید، یکی از هزاران کودکی‌ست که در کوچه‌های کابل بزرگ می‌شوند، بی‌آن‌که فرصت کودک‌بودن داشته باشند. داستان او نه فریاد است و نه گریه؛ داستان او، سکوتی‌ست عمیق که هر روز زیر قدم‌های مردم له می‌شود، بی‌آن‌که کسی بایستد و بپرسد: «این کودک، چرا باید این‌گونه زندگی کند؟» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 233 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که که ۹۰ درصد بافند‌گان قالین در افغانستان زنان‌ و دختران هستند اما با وجود نقش کلیدی‌شان کم‌ترین درآمد را دریافت می‌کنند. این سازمان امروز (چهارشنبه، ۱۹ قوس) با نشر گزارشی گفته است که زنان و دختران در صنعت قالین افغانستان نقش اساسی داشته و این صنعت به‌واسطه کار زنان افغانستان استوار است. در گزارش آمده است که برای تقویت فرصت‌های اقتصادی زنان و دختران، بخش زنان سازمان ملل این هفته کارگاه فنی را با حضور شرکای صنعت قالین افغانستان و شماری از شرکای تجارتی منطقه‌ای برگزار کرده است. بخش زنان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است: «این کارگاه در منطقه آزاد ایرتوم در اوزبیکستان، نزدیک ولایت بلخ برگزار شد؛ جایی که ۷۰ درصد تولید قالین افغانستان از آن تأمین می‌شود.» سوزان فرگوسن، نماینده ویژه زنان سازمان ملل در افغانستان افزوده است که حمایت از زنان و دختران در تمام مراحل زنجیره تولید، از تولید پشم و ریسند‌گی تا بافند‌گی، پرداخت و توسعه تجارت برای رشد پایدار صنعت قالین ضروری است. بخش زنان سازمان ملل تاکید کرده است که تلاش‌های خود را برای تقویت رهبری زنان و افزایش سهم آنان در صنعت قالین را ادامه خواهد داد. همچنین امروز یوناما گفته است که زنان و دختران به‌طور مستمر با محدودیت‌های شدید در بخش‌های صحت، کار و مشارکت در زندگی اجتماعی مواجه‌اند. در اعلامیه آمده است که این محدودیت‌ها، حقوق بنیادی زنان و دختران و آینده افغانستان را تضعیف می‌کند و مساعد نبودن دسترسی به خدمات صحی، خانواده‌ها را آسیب‌پذیر و محلات را ناتوان می‌سازد.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 149 بازدید

در گوشه‌ای خاموش از شهر کابل، جایی‌ که کوچه‌ها با خاک و باد آشنا هستند و خانه‌ها مانند سنگرهای صبور در کنار هم نشسته‌اند، دکان کوچکی وجود دارد که اگر رهگذری بی‌خبر از کنارش بگذرد، شاید هرگز به ارزش و معنای واقعی آن پی نبرد. تخته‌چوبی ساده‌ای بر فراز دروازه نصب شده که روی آن با خطی بی‌آرایش نوشته‌اند: «لبنیات محلی مادرگل». اما پشت این نام ساده، قصه‌ای تنیده شده از رنج، تلاش، صبر و امید چند زن نهفته است؛ زنانی که دنیا بارها خواست خاموش‌شان کند، اما آن‌ها در کنج همین شهر، زندگی را دوباره آفریدند. مادرگل، زنی است با چادری خاکستری‌رنگ، چشمانی که برق مهربانی و زحمت را هم‌زمان در خود دارند، و دستانی که پینه‌های‌شان روایتگر سال‌های سخت کار و زندگی‌اند. او اصالتاً از یکی از قریه‌های دورافتاده‌ی ولایت میدان‌وردک است؛ جایی‌ که خاک، دود، آفتاب و رنج با روح مردم درآمیخته. سال‌ها پیش، مادرگل شوهرش را در انفجار یک ماین از دست داد؛ روزی که زمین زیر پایش خالی شد و تاریکی بر خانه‌ی کوچک‌شان سایه انداخت. چهار کودک خردسال، یک طویله‌ی کوچک با چند گاو به جا مانده از پدر، و زنی تنها که باید از نو معنای زندگی را بیابد… آن روزها که صبح‌ها با اشک از خواب برمی‌خاست و شب‌ها با دل‌نگرانی فردا به خواب می‌رفت، مادرگل تنها یک چیز را با تمام وجود درک کرده بود: اگر خودش نایستد، زندگی کودکانش فرو می‌ریزد. شیر گاوها، نخستین روزنه‌ی امید او شد. او لبنیات‌سازی را از مادرش آموخته بود؛ هنر تبدیل شیر به ماست، قیماق، کشک، کره و روغن را با همان دست‌های خسته اما استوار تمرین کرده بود. هر دبه‌ی شیر برای او فقط یک محصول نبود، یک دبه‌ی امید بود. با فروش آن‌ها، زندگی‌اش را دانه‌دانه از زیر آوار رنج بیرون کشید؛ بی‌صدا، بی‌منت، اما با صبری که تنها یک مادر می‌فهمد. سال‌ها گذشت تا کابل برای مادرگل و کودکانش به خانه‌ای امن بدل شد؛ اما با تغییرات بزرگ در کشور و بسته شدن دروازه‌های مکتب به روی هزاران دختر، زخم کهنه‌ای دوباره در سینه‌اش تازه شد؛ زخم محرومیت، زخم خاموشی اجباری، زخم آینده‌ای که چون چراغی خاموش، در دل تاریکی گم می‌شود. در همان کوچه، چند دختر جوان بودند که روزگاری با کتاب در بغل و آرزو در چشم می‌رفتند و می‌آمدند، اما حالا در سکوت خانه‌ها گم شده بودند. نازیه، همیشه کنار پنجره می‌نشست و با نگاهی خاموش بیرون را می‌پایید. ریحانه، با چشمانی گودافتاده، نگران نان شب بود؛ پدرش بیکار شده بود و او زودتر از سنش، طعم سنگینی زندگی را چشیده بود. و بنفشه… بنفشه‌ای که سال‌ها خواب داکتر شدن دیده بود، حالا دفترچه درسی‌اش را پنهان در صندوق نگه می‌داشت، و هر شب با نگاهی پرحسرت آن را ورق می‌زد؛ گویی هنوز ته‌مانده‌ای از امید در میان کلمات مانده بود. مادرگل که خودش سال‌ها پیش طعم تلخ بسته شدن راه‌ها را چشیده بود، طاقت دیدن خاموش شدن امید در چشمان دختران را نداشت. یک روز عصر، هنگامی که آفتاب سرخ‌رنگ آرام‌آرام پشت کوه‌های کابل پنهان می‌شد و باد سرد کوچه‌ها را در سکوتی سنگین فرو می‌برد، چند دختر را به حویلی‌اش دعوت کرد. زیر سایه‌ی درخت زالزلک، برایشان چای سبز ریخت و با لحنی آرام گفت: «دخترایم، اگر مکتب بسته شد، زندگی‌تان بسته نشده. خدا همیشه یک دروازه‌ی دیگر را باز می‌گذارد. بیایین دست‌به‌کار شویم. همین لبنیات، همین کار کوچک، شاید راه فرداهای بهترتان باشه.» آن عصر، صدای فروخورده‌ی گریه‌ها با خنده‌های خفیف امید در هم آمیخت؛ و از همان لحظه، آغازی تازه شکل گرفت. مادرگل از مدت‌ها پیش به فکر باز کردن یک دکان کوچک بود؛ جایی برای فروش لبنیات تازه از شیر گاوهایش. اما حالا، هدفش فقط فروش نبود. او می‌خواست فضایی بسازد برای دخترانی که مکتب از آن‌ها گرفته شده؛ جایی برای یاد گرفتن، کار کردن، و مهم‌تر از همه، زنده نگه‌داشتن آرزوهایی که کسی اجازه نداده بود شکوفا شوند. دکان کوچک لبنیات‌فروشی، که حالا شش زن و دختر در آن سرگرم کارند، در یک صبح سرد پاییزی آغاز به کار کرد. آن روز، مادرگل ظرف‌های شیر را با سه‌چرخه‌ی کهنه‌اش تا دکان آورد، و دخترها با دستانی لرزان اما مشتاق، به کمکش شتافتند. از همان ساعت نخست، بوی شیر تازه، صدای جوشیدن دیگ‌های بزرگ، بخار گرم آب، و خنده‌های دختران، فضای دکان را زنده کرد. کار میان‌شان تقسیم است: نازیه شیر را صاف می‌کند؛ ریحانه و بنفشه مسئول جوشاندن و آماده‌سازی ماست و کشک‌اند؛ زهرا روغن می‌گیرد؛ مهتاب بسته‌بندی می‌کند؛ و مریم، که کوچک‌تر است، قفسه‌ها را تمیز و آماده نگه می‌دارد. دست‌های‌شان شاید کوچک و جوان باشد، اما کارشان بزرگ و پُرمعناست. هر دبه‌ی ماست، هر قالب کشک و هر ظرف روغن‌دان، محصول همدلی و تلاش است. آن‌ها فقط برای نان کار نمی‌کنند؛ کار می‌کنند تا خود را از فراموشی و خاموشی نجات دهند. اما مسیر هموار نیست. چند بار طالبان به دکان آمده‌اند؛ با نگاه‌هایی سنگین و لحن‌هایی که دلهره را در دل دخترها می‌اندازد. مادرگل، اما، همیشه با وقار و آرامی پاسخ می‌دهد: «ما فقط دنبال روزی حلال هستیم. جز شیر و لبنیات، چیزی نداریم که خلاف شریعت باشد.» با آن‌که دکان‌شان تا امروز بسته نشده، اما سایه‌ی ترس همیشه بالای سر این زنان جوان گسترده است. روزهایی بوده که با شنیدن صدای موتر در کوچه، بنفشه با دستان لرزان ظرف‌ها را پنهان کرده و ریحانه آهسته زیر لب دعا خوانده است. در کنار همه‌ی این نگرانی‌ها، چالش‌های اقتصادی هم وجود دارد. قیمت علوفه بالا رفته، شیر گاوها کمتر شده، برخی مشتری‌ها پرداخت نکرده‌اند و بعضی روزها فروش چندانی نیست. با این‌همه، مادرگل نه نالیده و نه تسلیم شده. همیشه با همان صدای آرام و محکمش می‌گوید: «زن اگر بایستد، خانه می‌ماند. زن اگر بیفتد، زندگی می‌میرد.» حالا دخترها کم‌کم به خود باور پیدا کرده‌اند. هر کدام‌شان رویایی در دل دارد: ریحانه می‌خواهد روزی دکاندار مستقلی شود. بنفشه هنوز هم آرزوی داکتر شدن را کنار نگذاشته و شب‌ها بی‌صدا درس می‌خواند. نازیه امیدوار است یک روز مکتب‌ها دوباره باز شوند. مریم می‌خواهد خوشنویسی یاد بگیرد. و تمام این رؤیاها، زیر سقف ساده‌ی همان دکان لبنیات‌فروشی جان گرفته‌اند؛ جایی‌که زنان نه‌فقط لبنیات می‌فروشند، که دوباره زندگی را معنا می‌کنند. شب‌ها که کار پایان می‌یابد و دخترها خسته اما خوشحال راهی خانه می‌شوند، مادرگل روی چوکی چوبی‌اش می‌نشیند، دستش را روی میز می‌گذارد و به لبنیاتی که روی قفسه‌ها باقی مانده نگاه می‌کند. در تاریکی دکان، وقتی آخرین چراغ خاموش می‌شود، حس می‌کند روزش بیهوده نگذشته. او تنها لبنیات نفروخته؛ او امید فروخته، زندگی ساخته، دختری را از افسردگی نجات داده، و شعله‌ی ایستادگی را در دل جوانی دوباره روشن کرده است. دکان کوچک «لبنیات مادرگل» شاید در میان صدها دکان کابل گم باشد، اما برای شش دختری که در آن کار می‌کنند، این‌جا خانه‌ی دوم است؛ خانه‌ای گرم در دل شهری سرد. این دکان ثابت کرده که حتی اگر هزار در بسته شود، حتی اگر هزار محدودیت وضع گردد، باز هم زن افغان می‌تواند راهی تازه پیدا کند؛ راهی شاید کوچک، اما روشن. و مادرگل، با دستان پینه‌بسته و قلبی بزرگ، هر روز این چراغ کوچک امید را دوباره روشن می‌کند تا هیچ دختر دیگری در تاریکی خاموش نشود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 173 بازدید

برنامه توسعه سازمان ملل متحد برای افغانستان درتازه‌ترین مورد اعلا کرده است که زنان خودسرپرست در برخی ولسوالی‌ها تا ۲۶ درصد می‌رسند و بیش‌ترین مشکلات را در تأمین درآمد متحمل می‌شوند. این نهاد امروز (یک‌شنبه، ۹ قوس) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که تنها شش درصد از میان این ۲۶ درصد، عضو نیروی کار هستند. برنامه توسعه سازمان ملل متحد در بخشی از پیامش تاکید کرده است که این زنان بیش‌ترین مشکلات را در تأمین درآمد، سرپناه و خدمات دارند. همچنین برنامه توسعه سازمان ملل چند وقت پیش نیز گفته بود که افغانستان با بحران‌های متعدد روبرو است و زنان و دختران با بزرگ‌ترین چالش‌ها مواجه هستند؛ از جمله محدودیت در رفت‌وآمد، دسترسی محدود به خدمات و افزایش خطرات مرتبط با حفاظت. همزمان یوناما دفتر هیأت معاونت ملل متحد در افغانستان نیز گفته است که خشونت علیه زنان افغان طی دو سال گذشته ۴۰ درصد افزایش یافته است. در حالی برنامه توسعه سازمان ملل متحد از وضعیت زنان افغانستان انتقاد می‌کند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب