برچسب: #خانواده

1 ماه قبل - 118 بازدید

مسوولان محلی حکومت سرپرست در لغمان می‌‌گویند که یک دختر ۱۱ ساله براثر رانش زمین در ولسوالی علی‌نگار این ولایت جان باخته است. خیرمحمد غازی، رییس اداره‌ی مبارزه با حوادث در لغمان گفته است که این رویداد حوالی ساعت ۲:۰۰ پس‌ازچاشت روز (پنج‌شنبه، ۱۳ حمل) روستای «سنگردره میرگل» از مربوطات ولسوالی علی‌نگار رخ داده است. وی در ادامه تاکید کرده است که رانش کوه در پی بارندگی شدید رخ داده است و جان این کودک را گرفته است. پیش از این نیز مواردی از تلفات ناشی از رانش زمین و کوه از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 123 بازدید

خانواده به عنوان بنیادی‌ترین نهاد اجتماعی، نقش بسیار مهم و تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری، پایداری و پیشرفت جامعه دارد. از آغاز تاریخ بشر تا امروز، خانواده نخستین محیطی بوده است که انسان در آن رشد می‌کند، ارزش‌ها را می‌آموزد و هویت فردی و اجتماعی خود را شکل می‌دهد. به همین دلیل، بررسی نقش خانواده در جامعه نه تنها اهمیت علمی و اجتماعی دارد، بلکه برای درک بهتر روابط انسانی و بهبود کیفیت زندگی نیز ضروری است. نخستین و مهم‌ترین نقش خانواده، تربیت و پرورش نسل آینده است. کودک از لحظه تولد، نخستین تجربه‌های زندگی خود را در محیط خانواده کسب می‌کند. او در این محیط با مفاهیمی مانند محبت، احترام، همکاری و مسئولیت‌پذیری آشنا می‌شود. اگر خانواده بتواند این ارزش‌ها را به درستی منتقل کند، فردی سالم، متعادل و مفید برای جامعه تربیت خواهد شد. برعکس، اگر در خانواده مشکلاتی مانند خشونت، بی‌توجهی یا نبود ارتباط سالم وجود داشته باشد، احتمال بروز مشکلات رفتاری و اجتماعی در فرد افزایش می‌یابد. خانواده همچنین نقش مهمی در انتقال فرهنگ و سنت‌ها دارد. هر جامعه‌ای دارای مجموعه‌ای از باورها، آداب و رسوم و ارزش‌های فرهنگی است که نسل به نسل منتقل می‌شود. خانواده به عنوان اولین نهاد اجتماعی، این فرهنگ را به کودکان می‌آموزد. به همین دلیل، خانواده را می‌توان پل ارتباطی میان گذشته و آینده یک جامعه دانست. از سوی دیگر، خانواده نقش اساسی در تأمین امنیت روانی و عاطفی افراد دارد. انسان‌ها نیازمند احساس تعلق، محبت و حمایت هستند و خانواده بهترین مکان برای تأمین این نیازهاست. وجود روابط عاطفی سالم در خانواده باعث می‌شود افراد احساس آرامش و اعتماد به نفس داشته باشند. این امنیت روانی به فرد کمک می‌کند تا در مواجهه با چالش‌های زندگی قوی‌تر و مقاوم‌تر عمل کند. در مقابل، نبود این امنیت می‌تواند منجر به اضطراب، افسردگی و سایر مشکلات روانی شود. یکی دیگر از نقش‌های مهم خانواده، اجتماعی کردن افراد است. اجتماعی شدن فرایندی است که طی آن فرد یاد می‌گیرد چگونه در جامعه زندگی کند، قوانین را رعایت کند و با دیگران تعامل داشته باشد. خانواده نخستین محیطی است که این فرایند در آن آغاز می‌شود. کودک در خانواده یاد می‌گیرد چگونه صحبت کند، چگونه احساسات خود را بیان کند و چگونه با دیگران رفتار کند. این مهارت‌ها پایه و اساس تعاملات اجتماعی در آینده را تشکیل می‌دهند. خانواده همچنین نقش اقتصادی مهمی دارد. در بسیاری از جوامع، خانواده به عنوان یک واحد اقتصادی عمل می‌کند. اعضای خانواده با همکاری یکدیگر نیازهای مالی را تأمین می‌کنند و منابع را مدیریت می‌نمایند. علاوه بر این، خانواده می‌تواند نقش مهمی در آموزش مهارت‌های اقتصادی مانند پس‌انداز، مصرف صحیح و کار و تلاش به فرزندان داشته باشد. این مهارت‌ها برای موفقیت در زندگی فردی و اجتماعی بسیار ضروری هستند. نقش خانواده در شکل‌گیری هویت فردی نیز بسیار قابل توجه است. هویت فردی شامل باورها، ارزش‌ها، اهداف و احساس فرد نسبت به خود است. خانواده با ایجاد محیطی مناسب می‌تواند به فرد کمک کند تا خود را بشناسد و توانایی‌هایش را کشف کند. تشویق، حمایت و راهنمایی والدین نقش مهمی در این زمینه دارد. اگر فرد در خانواده‌ای رشد کند که به او اعتماد و فرصت رشد داده شود، احتمال موفقیت و رضایت او در زندگی افزایش می‌یابد. از نظر اخلاقی نیز خانواده اهمیت زیادی دارد. بسیاری از اصول اخلاقی مانند صداقت، انصاف، احترام به دیگران و مسئولیت‌پذیری در محیط خانواده آموزش داده می‌شوند. این اصول نه تنها در زندگی فردی، بلکه در تعاملات اجتماعی نیز نقش مهمی دارند. جامعه‌ای که اعضای آن از نظر اخلاقی قوی باشند، از انسجام و پایداری بیشتری برخوردار خواهد بود. خانواده همچنین می‌تواند نقش مهمی در پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی ایفا کند. بسیاری از مشکلات اجتماعی مانند اعتیاد، دزدی و خشونت ریشه در مشکلات خانوادگی دارند. خانواده‌ای که روابط سالم و حمایتگرانه داشته باشد می‌تواند از بروز چنین مشکلاتی جلوگیری کند. نظارت والدین، ایجاد ارتباط صمیمانه و توجه به نیازهای فرزندان از جمله عوامل مؤثر در این زمینه هستند. در دنیای امروز، با وجود تغییرات اجتماعی و فرهنگی، نقش خانواده همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است، هرچند شکل و ساختار آن در برخی موارد تغییر کرده است. عواملی مانند شهرنشینی، پیشرفت فناوری و تغییر سبک زندگی بر روابط خانوادگی تأثیر گذاشته‌اند. با این حال، نیاز انسان به خانواده و حمایت عاطفی آن همچنان پابرجاست. حتی در جوامع مدرن، خانواده به عنوان پناهگاهی برای آرامش و بازسازی روحی افراد شناخته می‌شود. یکی از چالش‌های مهم خانواده در دنیای امروز، حفظ ارتباطات عاطفی در میان مشغله‌های زندگی است. استفاده بیش از حد از فناوری، فشارهای اقتصادی و کمبود زمان می‌تواند روابط خانوادگی را تضعیف کند. بنابراین لازم است اعضای خانواده به اهمیت ارتباطات توجه بیشتری داشته باشند و برای تقویت روابط خود تلاش کنند. گفت‌وگوی صمیمانه، گذراندن وقت با یکدیگر و احترام متقابل از جمله راهکارهایی هستند که می‌توانند به بهبود روابط خانوادگی کمک کنند. در نهایت می‌توان گفت که خانواده ستون اصلی جامعه است. سلامت و پویایی هر جامعه‌ای تا حد زیادی به سلامت خانواده‌ها بستگی دارد. اگر خانواده‌ها قوی، سالم و حمایتگر باشند، جامعه نیز از ثبات بیشتری برخوردار خواهد شد. بنابراین توجه به تقویت نهاد خانواده و حمایت از آن باید یکی از اولویت‌های مهم در هر جامعه‌ای باشد. در جمع‌بندی، خانواده نه تنها محیطی برای رشد و پرورش فرد است، بلکه نقش اساسی در شکل‌گیری جامعه دارد. از تربیت نسل آینده گرفته تا انتقال فرهنگ، تأمین امنیت روانی، آموزش مهارت‌های اجتماعی و پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی، همگی نشان‌دهنده اهمیت بی‌بدیل خانواده هستند. به همین دلیل، سرمایه‌گذاری بر روی تقویت خانواده‌ها در واقع سرمایه‌گذاری بر آینده جامعه است. اگر بخواهیم جامعه‌ای سالم، پیشرفته و پایدار داشته باشیم، باید از خانواده‌ها شروع کنیم و به آن‌ها توجه ویژه‌ای داشته باشیم. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 72 بازدید

تاج‌الدین اویوالی، نماینده یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد اعلام کرده است که تنش‌های مرزی بین پاکستان و افغانستان در پکتیکا، سبب آوارگی کودکان و خانواده‌ها شده است. آقای اویوالی روز (دوشنبه، ۱۰ حمل) در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که بسیاری از این خانواده‌ها اکنون در مکاتب و خانه‌های بسته‌گان خود پناه گرفته‌اند. وی در ادامه تاکید کرده است که تیم‌های یونیسف با همکاری برنامه جهانی غذا و حمایت شرکا خود، در حال رساندن بسته‌های صحی و غذا به این خانواده‌ها هستند. این کمک‌ها در حالی صورت می‌گیرد که تنش‌ها و درگیری‌های نظامی میان حکومت فعلی و پاکستان در مناطق مرزی همچنان ادامه دارد. حمدالله فطرت، معاون سخنگوی حکومت سرپرست، روز گذشته پس از آتش‌بس موقت، اعلام کرده بود که در حملات راکتی پاکستان در ولایت کنر، یک تن کشته و ۱۶ تن دیگر زخمی شدند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 104 بازدید

رسانه‌های ایرانی در تازه‌ترین مورد گزارش داده‌اند که ۱۰ تن، از جمله شش عضو یک خانواده اهل افغانستان، در پی حمله هوایی آمریکا و اسرائیل به ایران در شهر تهران کشته شده‌اند. خبرگزاری فارس روز (یک‌شنبه، ۹ حمل) با نشر گزارشی گفته است که این حمله توسط آمریکا و اسرائیل در شهر ری، از مربوطات تهران، انجام شده است. این گزارش در ادامه تاکید کرده است که در این حمله چهار شهروند ایرانی به شمول شش عضو یک خانواده افغانستانی نیز کشته شده‌اند. جزییات بیش‌تر درباره هویت شهروندان افغانستان که در این حمله آمریکا و اسرائیل هوایی کشته شده‌اند، ارائه نشده است. سفارت حکومت سرپرست افغانستان در تهران تا اکنون در این باره چیزی نگفته است. سازمان ملل پیش از این ابراز نگرانی کرده بود که مهاجران افغانستان، از جمله آسیب‌پذیرترین افراد در درگیری‌های آمریکا و اسرائیل علیه ایران هستند. برخی از مهاجران افغانستان پس از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران، به کشور بازگشته‌اند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 93 بازدید

موسسه ورلد ویژن در تازه‌ترین مورد، درباره فقر گسترده و گرسنگی ناشی از آن در افغانستان هشدار داده و می‌گوید که بسیاری از خانواده‌های افغانستان مجبورند برای تامین نیازهای فوری، مواد غذایی مغذی را که تولید می‌کنند، بفروشند. این موسسه با نشر گزارشی هشدار داده است که بسیاری از خانواده‌ها قدرت خرید خود را از دست داده‌اند. موسسه ورلد ویژن فروپاشی اقتصادی، شوک‌های اقلیمی و کمبود پول نقد را جز چالش‌های عمده فراروی خانواده‌ها در افغانستان یاد کرده است و گفته است که این چالش‌ها بیشترین آسیب را به خانواده‌ها وارد کرده است. بر مبنای این گزارش، چالش‌های فوق باعث افزایش کار کودکان، ترک مکتب و مواجهه کودکان با گرسنگی شده است؛ شرایطی که خطرات حفاظتی را نیز تشدید کرده است. در ادامه آمده است که افزون بر موارد فوق، خشک‌سالی‌های طولانی‌مدت، کمبود آب و تخریب محیط‌زیست در افغانستان به‌شدت بر زراعت و معیشت‌های روستایی تاثیر گذاشته و تولید غذا و درآمد خانواده‌ها را نیز به‌شدت کاهش داده است. موسسه ورلد ویژن در ادامه تاکید کرده است که بی‌جاشدن‌های ناشی از تغییرات اقلیمی افزایش چشمگیری داشته است و صدها هزار نفر مجبور به مهاجرت شده‌اند؛ امری که دسترسی به غذا، آب، خدمات صحی و محیط‌های باثبات مراقبتی را بیشتر مختل کرده است. این موسسه با اشاره به عدم آگاهی خانواده‌ها درباره غذاهای مغذی، از مکتب به عنوان یک بستر مهم برای افزایش آگاهی یاد کرده است. با این‌حال ورلد ویژن گفته است که محدودیت آموزش دختران فراتر از صنف ششم باعث شده است تا زمینه آگاهی آنان نیز محدود شود؛ چالشی که به طور کلی فقر و نابرابری‌های جنسیتی را بیش از پیش تشدید می‌کند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 95 بازدید

اولین باری که عبدالحمید دستش را به سوی مردم دراز کرد، آسمان کابل صاف بود؛ نه بارانی در کار بود، نه برفی، نه حتی بادی که صورتش را پنهان کند. همه‌چیز بیش از حد روشن بود، بیش از حد واضح، آن‌قدر واضح که انگار تمام شهر ایستاده باشد تا او را تماشا کند. او کنار سرک ایستاده بود؛ همان‌جایی که سال‌ها نشسته و کفش‌های مردم را تعمیر کرده بود، همان‌جایی که همیشه خود را یک مرد کارگر می‌دانست، نه محتاج. اما آن روز فرق داشت. انگار چیزی در درونش فرو ریخته بود. چند لحظه فقط ایستاد و به دست‌هایش نگاه کرد، دست‌هایی که همیشه بوی چرم و نخ می‌دادند و حالا می‌لرزیدند. خواست برگردد، خواست روی چوکی‌اش بنشیند و وانمود کند همه‌چیز مثل قبل است، اما تصویر بچه‌هایش مثل سایه‌ای جلوی چشمانش آمد: شکم‌های خالی، نگاه‌های منتظر، و صدای سرفه‌های فاطمه که شبِ قبل تا سحر قطع نشده بود. همان‌جا لب‌هایش تکان خورد. صدایش شکست و گفت: «به خاطر خدا…» و در همان لحظه فهمید که دیگر آن آدم قبلی نیست. زندگی او هیچ‌وقت آسان نبود، اما زمانی قابل تحمل بود. از جوانی کفاشی را یاد گرفته بود؛ پدرش هم کفاش بود. هنوز به یاد داشت که در کودکی کنار پدر می‌نشست، سوزن را با دقت از سوراخ‌های چرم عبور می‌داد و پدرش می‌گفت: «کار اگر کم باشد، اما حلال باشد، آدم را سرپا نگه می‌دارد.» عبدالحمید با همین باور بزرگ شده بود. سال‌ها در همین کابل، زیر آفتاب و گرد و خاک، کفش‌های مردم را تعمیر کرده و با همان درآمد اندک، اما با عزت، زندگی‌اش را پیش برده بود. وقتی با فاطمه ازدواج کرد، چیز زیادی نداشت، اما دلش قرص بود که می‌تواند نان پیدا کند. آن روزها، حتی اگر شب‌ها خسته به خانه می‌آمد، با لبخند ساده فاطمه، خستگی از تنش بیرون می‌رفت. اما حالا همان خانه بود، همان زن، همان شهر و با این حال، هیچ‌چیز مثل قبل نبود. داشتن پنج طفل در کابل، برای مردی مثل عبدالحمید، یعنی هر روز جنگیدن با واقعیت. پسر بزرگش حالا دوازده‌ساله بود، اما در نگاهش چیزی از کودکی باقی نمانده بود. گاهی وقتی فکر می‌کرد پدرش نمی‌بیند، به دستانش خیره می‌شد؛ انگار می‌خواست بداند چه زمانی باید مثل پدرش کار کند. بچه‌های دیگر هم هر کدام به شکلی بار این زندگی را بر دوش می‌کشیدند‌، یکی کمتر می‌خورد، یکی چیزی نمی‌خواست، یکی شب‌ها بی‌صدا گریه می‌کرد. و آن دختر کوچک، دو ساله، هنوز نمی‌فهمید چرا مادرش همیشه خوابیده است و چرا پدرش گاهی به جای خندیدن، فقط نگاه می‌کند. فاطمه قصه خودش را داشت. بیماری‌اش با یک سرفه شروع شد، بعد ضعف آمد، بعد بی‌حالی، و حالا به جایی رسیده بود که بیشتر روزها را در بستر می‌گذراند. دوا می‌خواست، اما دوا پول می‌خواست. داکتر می‌خواست، اما داکتر پول می‌خواست. حتی یک سوپ ساده هم پول می‌خواست. عبدالحمید بارها با خودش حساب کرده بود که اگر فقط چند روز کار خوب داشته باشد، شاید بتواند دوا بخرد، اما آن «چند روز خوب» هیچ‌وقت نمی‌آمد. دکان کفاشی‌اش دیگر مثل قبل رونق نداشت. مردم یا پول نداشتند کفش‌هایشان را تعمیر کنند، یا اگر داشتند، ترجیح می‌دادند نو بخرند. او ساعت‌ها می‌نشست و به سرک و به پاهای مردم نگاه می‌کرد. هر کفشی که از برابرش می‌گذشت، برایش یک امید بود، یک «شاید»، اما بیشتر این شایدها بی‌نتیجه می‌ماند. گاهی فقط یک مشتری در تمام روز می‌آمد، گاهی هیچ‌کس. و وقتی هیچ‌کس نمی‌آمد، سکوت دکان آن‌قدر سنگین می‌شد که صدای نفس خودش را می‌شنید. بدترین لحظه‌ها زمانی بود که مجبور می‌شد از جایش بلند شود. این کار را هیچ‌وقت دوست نداشت و هنوز هم دوست نداشت. اما وقتی شکم بچه‌ها خالی باشد، وقتی زن مریض باشد، وقتی صاحب‌خانه در بزند و بگوید «کرایه را کی می‌دهی؟»، دیگر دوست داشتن یا نداشتن معنا ندارد. آهسته از دکان فاصله می‌گرفت، طوری که کسی او را نشناسد. در جایی می‌ایستاد که رفت‌وآمد بیشتر بود، چند لحظه سکوت می‌کرد، انگار خودش را قانع می‌کرد، و بعد آرام می‌گفت: «به خاطر خدا…» بعضی‌ها رد می‌شدند، بعضی‌ها نگاه می‌کردند، بعضی‌ها چیزی می‌دادند، اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند این چند کلمه برای او چقدر سنگین است. وقتی به خانه برمی‌گشت، همیشه سعی می‌کرد چیزی در دست داشته باشد، هرچند کم. بچه‌ها دورش جمع می‌شدند و او لبخند می‌زد، اما آن لبخند واقعی نبود؛ بیشتر شبیه پرده‌ای بود که می‌خواست حقیقت را پنهان کند. وقتی می‌گفت «خورده‌ام»، دروغ می‌گفت. وقتی می‌گفت «فردا بهتر می‌شود»، خودش هم باور نداشت، اما مجبور بود بگوید، چون اگر او امید نداشته باشد، این خانه دیگر چیزی ندارد. شب‌ها، وقتی همه خوابیده بودند، عبدالحمید بیدار می‌ماند. خواب می‌آمد، اما فکرها نمی‌گذاشت. به سقف نگاه می‌کرد، به دیوارهای نم‌گرفته، به تاریکی، و در دلش حرف می‌زد؛ با خودش، با خدا، با گذشته‌اش. گاهی به یاد روزهایی می‌افتاد که فقط یک کفاش بود، نه مردی که میان کار و گدایی گیر مانده است. گاهی از خودش می‌پرسید: «کجا اشتباه کردم؟» اما پاسخی پیدا نمی‌کرد. یک شب، پسر بزرگش آرام کنارش نشست. چیزی نگفت، فقط نشست. بعد آهسته گفت: «پدر… من هم می‌توانم کار کنم…» این جمله ساده بود، اما برای عبدالحمید مثل زخمی تازه بود. به چشمانش نگاه کرد، به دستانش؛ دستانی که هنوز باید کودک می‌بود. دلش شکست، اما چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و آرام گفت: «نه بچیم… هنوز وقتش نیست…» اما در دلش می‌دانست که شاید خیلی زود، این «وقت» برسد. زندگی عبدالحمید تکراری بی‌پایان از تلاش، ناامیدی، شرم و امیدهای کوچک است. هر روز خودش را جمع می‌کند، به همان دکان می‌رود، همان سوزن را برمی‌دارد، همان کفش‌ها را وصله می‌زند و در کنار آن، تکه‌های غرورش را هم. اما فرق این‌جاست: کفش‌ها شاید دوباره قابل استفاده شوند، اما غرور هر بار که بشکند، دیگر مثل قبل نمی‌شود. با این‌همه، او هنوز ایستاده است. نه به خاطر خودش، نه از سر علاقه به زندگی، بلکه فقط به خاطر آن پنج طفل و زنی که هنوز نفس می‌کشد. او هنوز هر صبح از خواب برمی‌خیزد، هنوز دکانش را باز می‌کند، و هنوز امیدوار است حتی اگر این امید، به نازکی یک نخ کفاشی باشد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 83 بازدید

آن شب، هوا در کابل به‌طرز عجیبی سنگین بود؛ نه بادی می‌وزید و نه صدایی از کوچه‌های تنگ و خاکی به گوش می‌رسید. فقط سکوت بود—سکوتی که گاهی از هر فریادی بلندتر است. در یکی از همان خانه‌های گِلی، خانه‌ای که دیوارهایش ترک خورده و پنجره‌هایش سال‌هاست رنگ آفتاب را درست ندیده‌اند، دختری نشسته بود که تمام عمرش را در میان همین دیوارها نفس کشیده بود؛ دختری به نام «شگوفه». او مثل بسیاری از دختران این شهر، نه قهرمان بود و نه کسی که داستانش جایی ثبت شود. فقط دختری بود که آهسته آهسته، در میان بی‌توجهی، تبعیض و خشونت، خاموش شد. شگوفه از همان کودکی فهمیده بود که در این خانه، چیزی کم دارد؛ چیزی که هیچ‌وقت نتوانست نامش را دقیق بداند، اما حسش می‌کرد. وقتی برادرش به دنیا آمد، خانه پر از شادی شد؛ پدرش برای اولین‌بار خندید، مادرش شیرینی پخش کرد، و همسایه‌ها تبریک گفتند. اما او، که چند سال قبل‌تر به دنیا آمده بود، هیچ‌وقت چنین روزی را به یاد نداشت. مادرش گاهی زیر لب می‌گفت: «قسمت ما همین بود»، و پدرش هر بار که عصبانی می‌شد، می‌گفت: «اگر تو پسر می‌بودی، امروز زندگی‌ام فرق می‌کرد.» این جمله، مثل میخی در ذهن شگوفه فرو رفته بود—میخی که هر سال عمیق‌تر می‌شد. خانه‌شان پر از قانون‌های نانوشته بود؛ قانون‌هایی که فقط برای او وجود داشت. او باید زودتر بیدار می‌شد، آب می‌آورد، نان می‌پخت، ظرف می‌شست و در عین حال، همیشه ساکت می‌ماند. اگر خسته می‌شد، کسی نمی‌پرسید چرا. اگر مریض می‌شد، کسی داکتر نمی‌بردش. اما اگر کوچک‌ترین اشتباهی می‌کرد، تنبیهش حتمی بود. برادرش می‌توانست آزادانه بیرون برود، بازی کند، بخندد و حتی درس نخواند؛ اما شگوفه اگر چند دقیقه دیرتر به خانه می‌رسید، با چشمان پر از خشم پدرش روبه‌رو می‌شد. با این‌همه، او هنوز امید داشت. وقتی به مکتب می‌رفت، دنیایش کمی تغییر می‌کرد. در صنف، وقتی معلم از آینده حرف می‌زد، شگوفه خودش را در جایی دورتر می‌دید—جایی که دیگر کسی او را با برادرش مقایسه نمی‌کند، جایی که می‌تواند خودش باشد. اما این رؤیا هم دوام نیاورد. یک روز، بدون هیچ مقدمه‌ای، پدرش گفت: «دیگر مکتب نمی‌روی.» دلیلش ساده بود: «دختر زیاد درس بخواند، سرکش می‌شود.» آن روز، شگوفه چیزی نگفت. فقط به زمین نگاه کرد و آرام سر تکان داد. اما در درونش، چیزی خاموش شد—چیزی که دیگر هیچ‌وقت روشن نشد. از آن روز به بعد، روزهایش شبیه هم شد؛ روزهایی که در آن، زمان فقط می‌گذشت، بدون اینکه چیزی تغییر کند. خشونت در خانه بیشتر شد. گاهی به خاطر سوختن نان، گاهی به خاطر دیر شستن لباس‌ها، و گاهی بدون هیچ دلیلی. پدرش دیگر حتی نیاز به بهانه هم نداشت. مادرش هم، که خودش سال‌ها زیر همین فشار زندگی کرده بود، به‌جای حمایت، سکوت می‌کرد یا حتی گاهی به جمع سرزنش‌کنندگان می‌پیوست. شگوفه دیگر نه اعتراض می‌کرد و نه گریه؛ فقط تحمل می‌کرد. تحملی که آرام‌آرام او را از درون خالی می‌کرد. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، شگوفه بیدار می‌ماند. به سقف ترک‌خورده خیره می‌شد و در ذهنش زندگی دیگری را تصور می‌کرد. زندگی‌ای که در آن، او ارزش داشت. اما هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، صدای پدرش را می‌شنید، یا صحنه‌ای از تحقیرهای روزانه در ذهنش تکرار می‌شد. کم‌کم، این شب‌های بیداری بیشتر شد و روزهایش سنگین‌تر. دیگر حتی برای خودش هم حرفی نداشت. فقط سکوت بود—سکوتی که به‌مرور تبدیل به تصمیم شد. چند هفته قبل از آن شب، شگوفه شروع به نوشتن کرد. نه برای این‌که کسی بخواند، بلکه برای این‌که خودش بتواند آن‌چه را که سال‌ها در دلش مانده بود، بیرون بریزد. او هر شب، بعد از خاموش شدن چراغ‌ها، دفترچه‌ای کهنه را از زیر تشکش بیرون می‌آورد و می‌نوشت. از روزهایی که گرسنه خوابیده بود، از دفعاتی که بدون دلیل لت‌وکوب شده بود، از لحظه‌هایی که فقط یک کلمه محبت می‌خواست و هیچ‌وقت نشنید. او حتی از چیزهای کوچک هم نوشت؛ مثل آرزوی داشتن یک لباس نو، یا یک روز بدون ترس. اما مهم‌تر از همه، او درباره «تفاوت» نوشت. تفاوتی که بین او و برادرش بود. تفاوتی که نه به خاطر رفتارشان، بلکه فقط به خاطر جنسیتشان ایجاد شده بود. او نوشت که چگونه هر روز با این تفاوت زندگی کرده، چگونه هر بار که برادرش تشویق می‌شد، او تحقیر می‌شد، و چگونه این مقایسه‌ها، آرام‌آرام او را به این باور رسانده که هیچ ارزشی ندارد. آن شب، آخرین شب بود. شگوفه آرام از جا برخاست. خانه در سکوت کامل فرو رفته بود. صدای نفس‌های سنگین پدرش از اتاق کناری می‌آمد، و مادرش مثل همیشه بی‌حرکت خوابیده بود. او به اطراف نگاه کرد؛ به دیوارهایی که شاهد تمام دردهایش بودند، به گوشه‌ای که بارها در آن گریه کرده بود، و به دری که هیچ‌وقت برایش راه نجاتی باز نکرده بود. سپس نشست و آخرین نامه‌اش را نوشت. او این‌بار مستقیم خطاب کرد: «پدرم… من تمام عمرم تلاش کردم دختری باشم که تو می‌خواهی. ساکت بودم، کار کردم، هیچ‌وقت جواب ندادم. اما هیچ‌وقت کافی نبود. چون مشکل من کارهایم نبود—مشکل این بود که من دختر بودم. و این چیزی بود که نمی‌توانستم تغییرش بدهم.» دستش می‌لرزید، اما ادامه داد: «مادرم… من همیشه منتظر بودم که تو یک‌بار بگویی که حق با من است. یک‌بار بگویی که من هم انسانم. اما تو هم مثل دیگران، مرا ندیدی. شاید تو هم قربانی بودی، اما من هم بودم…» و در آخر نوشت: «من دیگر نمی‌توانم این زندگی را تحمل کنم. نه به خاطر یک روز یا یک اتفاق، بلکه به خاطر تمام سال‌هایی که هیچ‌کس مرا نخواست. اگر رفتنم باعث شود که شما برای لحظه‌ای فکر کنید، شاید این اولین باری باشد که من واقعاً دیده می‌شوم.» وقتی نوشتنش تمام شد، نفس عمیقی کشید. برای اولین‌بار، احساس کرد که سبک شده—نه به خاطر امید، بلکه به خاطر پایان. صبح که شد، خانه دیگر همان خانه نبود. فریادها، گریه‌ها و آشفتگی، جای سکوت شب را گرفت. اما شگوفه دیگر آنجا نبود که بشنود. دفترچه‌اش، تنها چیزی بود که از او باقی مانده بود—دفترچه‌ای پر از حقیقت‌هایی که سال‌ها نادیده گرفته شده بود. پدرش آن را خواند، و برای اولین‌بار، کلماتش را فهمید. مادرش گریه کرد، اما نه مثل قبل—این‌بار گریه‌اش از جایی عمیق‌تر می‌آمد. برادرش، ساکت گوشه‌ای نشسته بود، با ذهنی پر از سوال‌هایی که هیچ‌کس پاسخی برایش نداشت. اما حقیقت این بود که هیچ‌کدام از این‌ها دیگر مهم نبود. چون شگوفه، سال‌ها قبل از آن شب، در همان خانه، در همان سکوت، آرام‌آرام از بین رفته بود… و آن شب، فقط پایان چیزی بود که مدت‌ها پیش شروع شده بود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 115 بازدید

سن ازدواج یکی از شاخصه های مهم برای ارزیابی میزان سلامت و بهداشت جسمی و روانی افراد یک جامعه محسوب می شود و در کشور های مختلف برای تغییر سن ازدواج نیز بودجه های متفاوتی در نظر گرفته شده است. در این راستا جوامع انسانی طی دو قرن اخیر شاهد تغییرات اساسی در سن ازدواج بوده اند و روند شکل گیری خانواده در سراسر جهان طولانی و با تاخیر شده است. اگر چه این مسائل مختص کشوری خاص نبوده و بیشتر کشورها به تعویق افتادن تشکیل خانواده را تجربه کرده اند اما همچنان باید آن را یک مساله جدی خصوصا از جنبه جمعیتی دانست زیرا تاخیر در ازدواج سبب تاخیر در باروری ودر نتیجه تغییر هرم سنی جمعیت به سمت سالمندی می شود. جامعه ای که می کوشد تا به لایه های مسائل اجتماعی نفوذ کند و تمامی طیف های انسانی اعم از سنی و جنسی با پایگاه های اجتماعی مختلف شهری، روستایی و غیره بپردازد با بحران کمتر اجتماعی رو به رو می شود یا توان برخورد مناسب با آن را دارد و مداخله در بحران را به هزینه کمتری تامین و رضایتمندی بیشتری را جذب می کند. ازدواج تشکیل زندگی مشترک در تمامی جوامع برای بقای نسل انسان و خانواده از ضروریات و مورد احترام و حتی از الویت های مهم محسوب می شود و می باید برنامه ریزی مناسبی برای ساز و کار های آن در نظر گرفت. افزایش آمار طلاق می تواند سن ازدواج را بالا ببرد. بیکاری جوانان تحصیلکرده و انتظار قرار گرفتن در شغل مناسب خود، نبود امنیت شغلی در هر حرفه ای، نبود قوانین مناسب تامین اجتماعی وکار، گرانی خانه و اجاره، کم ارزش شدن پول، بی ثباتی اقتصادی، توقعات غیر واقع بینانه خانواده ها از یکدیگر و از عروس و داماد آینده شان همه باعث بالا رفتن سن ازدواج گردیده است. نبود تعریف شفاف از عشق و دوستی که در آن قرار دارند برخی از جوانان در رابطه هایی که وارد می شوند دچار سرگردانی شده  دوستی های افراطی، روابط غیر سالم، مدعی بودن و طلبکار بودن از همه، نبود شناخت کافی از تفاوت های جنسیتی زن و مرد، وعده های غیر واقعی دادن برای ماندن در دوستی به هر بهایی، در اکنون بودن بدون داشتن چشم اندازی از این نوع دوستی ها، رها کردن غیر منتظره طرف مقابل، درگیر شدن با احساسات و عواطف شخصی بخشی از سال های جوانی آنان را درگیر می کند و فرسودگی روانی ایجاد کرده و مشت را نمونه خروار می بیند و نسبت به جنس مخالف بی اعتماد شده و بیزار می شود. شرایط اصلی بر اساس یافته های پژوهش تغییر نگاه ارزشی به ازدواج، محوددیت های اقتصادی، مشروعیت بخشی اجتماعی به تجرد، هراس ناشی از تجربه ناموفق دیگران در ازدواج و فرعی شدن ازدواج از جمله شرایط اصلی تاثیر گذار بر پدیده تجرد زنان و مردان هستند. تغییر نگاه ارزشی به ازدواج بیشتر افرادی که ازدواج آنها به تعویق افتاده است سنت های رایج ازدواج را به عنوان یک تکلیف(اجتماعی، خانوادگی یا شرعی) به چالش می کشند. به گونه یی که کنش های عینی و ذهنی معطوف به ازدواج را بدون کارکرد تعبیر می کنند. چنین نگرش هایی اغلب در تقابل با ارزش های رایج ازدواج قرار می گیرد و اقدام به ازدواج در این وضعیت پاسخ مثبتی را از جانب آنها دریافت نمی کند. هراس ناشی از تجربه ناموفق در ازدواج هراس ناشی از تجارب ناموفق زندگی زناشویی دیگران برای برخی از افراد مجرد در صورتبندی دلایلی که ازدواج آنها را منع کرده است تاثیر معنا دار داشته است. غالبا این افراد کسانی هستند که در شعاع تجربه خود شاهد مواردی بوده اند که ازدواج نکردن را برای انها به عنوان یک امر مطلوب تبدیل کرده است. آنها زندگی زناشویی در زمان حاضر را یک امر پر خطر می پندارند و  ازدواج را به مثابه فروپاشی زندگی عادی خود تلقی می کنند. فرعی شدن ازدواج به عنوان هدف تعویق ازدواج در میان برخی از جوانان مجرد به دلیل دست نیافتن به سایر اهدافی که در زندگی دارند تعریف شده است. ازدواج در میان برخی از افراد مجرد به دلیل دست نیافتن به سایر اهدافی که در زندگی دارند تعریف شده است. به نحوی که آنها ازدواج کردن را به عنوان یک هدف فرعی در زندگی می پندارند. برخی از این افراد ازدواج را یک امر شخصی تعریف می کنند. با این وصف گرایش به ازدواج در یک محدوده سنی برای آنها ارزش عملکردی خود را از دست می دهد و تصمیم به ازدواج تابع تحقق یک یا چند هدف دیگر می شود. مرجع قرارگرفتن رسانه های غیر بومی مرجع قرار گرفتن رسانه های غیر بومی از جمله شرایط مداخله گر است. به این صورت که می توان گفت رسانه های مختلف در ترسیم خطوط فکری تعدادی از افرادی که ازدواج آنها به تعویق افتاد تاثیر معنا داری داشته اند. تاثیر این مبادی انتقال اطلاعات در جزئیات تصمیم ها و بسیاری از رفتار های این افراد عینیت زیادی پیدا کرده است و خود این افراد نیز چنین تاثیراتی را به خوبی درک می کنند. ارزش گذاری و قضاوت بر سر بسیاری از مسائل حساس به واسطه این رسانه ها ممکن شده است و می توان  یکی از نتایج آن را معوق ماندن ازدواج این افراد دانست. شرایط زمینه ای مغایرت ازدواج با آرمان های فردی با وجود فراهم بودن مقدمات اولیه ازدواج برای بسیاری از افراد شرایطی که در آن قرار گرفته اند را در تضاد با آرمان ها و ایده ال های مقبول خود برای زندگی زناشویی در نظر می گیرند. از نظر این افراد ازدواج کردن تنها به توانایی اولیه محدود نیست و مشروط به آینده نگری هایی نیز هست که نه تنها از نظر اقتصادی بلکه با     شرایط مناسب روانی، اجتماعی، فرهنگی و .... افراد لزوما همراه است. خلا منابع مالی و نیاز های موجود فقدان کفایت مالی در دسترس از یک سوء تنوع نیاز های حاصل از چشم داشت های فردی و اجتماعی مربوط به فرهنگ و عرف زندگی مشترک در جامعه از سوی دیگر یکی از زمینه های اجتناب از ازدواج تعداد بسیاری از جوانان را فراهم ساخته است. پیامد ها گریز از مسئولیت افرادی که از زمان عرفی ازدواج آنها مدت بسیاری سپری شده است. در قبال جامعه مسئولیت کمتری را احساس می کنند. از آنجا که تاهل در بسیاری از تفاسیر در مجاورت مفاهیمی همچون تعهد قرار دارد در جامعه اثرات فراوانی بر جای می گذارد و در مقابل افراد مجرد عموما چنین طرز تلقی هایی ندارند. افرادی که ازدواج کردن را لزوما یک وظیفه اجتماعی در نظر نمی گیرند و اقدام به آن را به مثابه یک امر کاملا فردی فرو می کاهند قادر نخواهند بود تا با جریان هایی هماهنگ شوند که آرمان های جامعه را پوشش می دهند. تاخیر در ازدواج به منزله فردگرایی دموکراتیک مدرن تغییر در باورها، ارزش ها و مبادی فکری و عقیدتی افراد بسیاری از جوانب معنا دار رفتاری و تصمیم به انجام یک عمل را تحت تاثیر قرار می دهد. مصاحبه های این مطالعه بر اثرپذیری افراد مجرد از تغییرات واقع شده در دنیای مدرن دلالت می کند به گونه ای که اقدام ازدواج به منزله یک ضرورت اجتماعی نسبت به سابق فاقد برجستگی بوده و در بسیاری از مواقع ازدواج ذیل یک تکلیف و حتی یک نیاز فردی از شعاع اندیشه این خارج ذیل یک تکلیف و حتی یک نیاز فردی از شعاع اندیشه این افراد خارج می شود. در مجموع تاخیر سن ازدواج در میان جوانان تابع الگویی است که بیشترین مشورعیت خود را از پنداشت هایی که ماحصل مدرنیته است اتخاذ می کند. مدرنیزاسیون، انشقاق، گستگی و تضیف بین عوامل همبسته اجتماعی را به وجود حداکثر سود و منفعت فردی هستند. یعنی دغدغه های شخصی بر مصالح جمعی و قومی اولویت می یابد و تغییر در ایده افراد به سمت سکولاریته، مادی گرایه، فرد گرایی و انزوا طلبی حرکت می کند و مفهوم خانواده خانواده محوری به فرد محوری تبدیل می شود. همزمان با این تحولات نوعی انطباق پذیری در الگو های ازدواج و خانواده با شرایط جدید نیز اتفاق می افتد.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 129 بازدید

مشکلات اقتصادی در خانواده تأثیری همه‌جانبه بر سلامت روحی و جسمی اعضای خانواده می‌گذارد و هرچه مدت‌زمان استرس‌های مالی بیشتر شود، آثار مخرب‌تری نیز به جا خواهد گذاشت. مشکلات اقتصادی تأثیر بسزایی بر سطح رفاه و ارتباط میان اعضای خانواده دارد. از آنجا که تأمین کوچک‌ترین نیازهای فردی، حفظ سلامت و حتی ساده‌ترین تفریحات نیز به هزینه نیاز دارد، فشار اقتصادی می‌تواند در تمام ابعاد زندگی اثرگذار باشد. شاید تصور کنید که می‌توان بدون هزینه در طبیعت یا پارک قدم زد، اما حتی برای همین قدم زدن نیز به خرید کفش، لباس، کلاه یا حتی کرم ضدآفتاب برای محافظت از پوست نیاز است. بنابراین بدون پول، حتی لذت بردن از قدم زدن در طبیعت نیز دشوار می‌شود. فشارهای اقتصادی ابعاد مختلف زندگی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و حتی در کوتاه‌مدت می‌تواند فشار روانی زیادی بر خانواده وارد کند. ادامه یافتن این فشارها در بلندمدت ممکن است به فروپاشی خانواده یا طلاق عاطفی منجر شود. با وجود آنکه بهترین روش برای مقابله با فشارهای اقتصادی، همکاری همه اعضای خانواده برای افزایش درآمد است، اما می‌توان با استفاده از راهکارهایی که در ادامه این مقاله به آن‌ها پرداخته می‌شود، در کاهش فشارهای روانی ناشی از مشکلات اقتصادی نیز مؤثر بود. تأثیر مشکلات اقتصادی بر خانواده پیامدهای مشکلات اقتصادی در خانواده بسیار شدید و گسترده است و می‌تواند در تمام ابعاد زندگی نمایان شود و خانواده را از نظر روحی و جسمی تضعیف کند. مهم‌ترین تأثیرات مشکلات اقتصادی بر خانواده عبارت‌اند از: کاهش سلامت روان نخستین تأثیر مشکلات اقتصادی بر خانواده، افزایش فشار روانی است. مخارج و هزینه‌هایی که به دلیل مشکلات مالی امکان تأمین آن‌ها وجود ندارد، یا ناتوانی در پرداخت اقساط، می‌تواند حجم زیادی از فشار روانی را در خانواده ایجاد کند. ناتوانی در تأمین خواسته‌ها و نیازهای اعضای خانواده ممکن است به ناکامی و سرخوردگی منجر شود و سرپرست خانواده را در شرایط نامطلوبی قرار دهد؛ به‌گونه‌ای که احساس ناتوانی و ناکارآمدی داشته باشد و خود را برای ایجاد این وضعیت سرزنش کند. افکار منفی مانند ناکامی و سرخوردگی در کنار فشار روانی می‌تواند سلامت روان اعضای خانواده را تهدید کرده و زمینه بروز بیماری‌هایی مانند اضطراب، افسردگی و سایر اختلالات روانی را فراهم سازد. کاهش سلامت جسمی یکی از مهم‌ترین بخش‌های مخارج خانواده، تأمین هزینه‌های مربوط به سلامت است؛ از جمله خرید مواد غذایی سالم و مناسب که نیازهای بدن به مواد معدنی و ویتامین‌ها را تأمین کند، انجام معاینات دوره‌ای، مراجعه به دندان‌پزشک و درمان بیماری‌های مختلف. همه این موارد نیازمند توان مالی است. مشکلات مالی در نخستین گام مانع از تهیه مواد غذایی مناسب می‌شود و این موضوع می‌تواند سلامت بدن را کاهش داده، سیستم ایمنی را تضعیف کرده و به تخریب استخوان‌ها و دندان‌ها منجر شود. از سوی دیگر، کمبودهای تغذیه‌ای احتمال بروز بیماری‌های جسمی و حتی روانی را افزایش می‌دهد. این مسئله نیاز به درمان و دارو را بیشتر می‌کند و هزینه‌های درمانی نیز فشار مالی خانواده را افزایش می‌دهد. در نتیجه، فرد دوباره در معرض سرخوردگی، فشار روانی و مشکلات جدید سلامت قرار می‌گیرد. تضعیف ارتباط با فرزندان فشارهای روانی ناشی از مشکلات اقتصادی می‌تواند باعث بدخلقی و بدرفتاری والدین با یکدیگر و با فرزندانشان شود. همچنین ممکن است والدین انرژی و فرصت کافی برای گذراندن وقت با فرزندان و انجام فعالیت‌های تفریحی نداشته باشند. بخش زیادی از انرژی روانی والدینی که با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کنند صرف تلاش برای حل این مشکلات و تأمین معاش می‌شود. در نتیجه، زمان و انرژی کافی برای گفت‌وگو و تعامل با فرزندان باقی نمی‌ماند. این موضوع می‌تواند بر کیفیت رابطه با فرزندان و همچنین بر رشد اجتماعی و اخلاقی آن‌ها تأثیر منفی بگذارد و تربیت کودکان را با چالش‌های جدی روبه‌رو کند. از بین رفتن کانون خانواده ناتوانی در تأمین معاش خانواده گاهی باعث می‌شود زوجین به این نتیجه برسند که نمی‌توانند در کنار یکدیگر به زندگی ادامه دهند و در نهایت تصمیم به جدایی بگیرند. پیامدهای ثانویه مشکلات اقتصادی می‌تواند زمینه احساس شکست و ناکامی را در زنان ایجاد کند و آن‌ها تصور کنند که می‌توانستند ازدواج بهتری داشته باشند. از سوی دیگر، برخی مردان ممکن است مشکلات مالی را ناشی از ضعف مدیریت مالی همسر بدانند. این برداشت‌ها می‌تواند اختلافات خانوادگی را تشدید کند. علاوه بر این، استرس ناشی از مشکلات مالی ظرفیت روانی افراد را کاهش داده و زمینه بروز پرخاشگری را فراهم می‌کند که در نهایت به افزایش ناسازگاری در روابط خانوادگی می‌انجامد. در چنین خانواده‌هایی معمولاً صبر و تحمل اعضا کاهش می‌یابد و افراد در برابر مشکلات واکنش‌های سریع و تندتری نشان می‌دهند. اعتیاد احتمال گرایش به اعتیاد در مردانی که با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کنند بیشتر است. برخی مردان برای کاهش استرس و فشار روانی ناشی از مشکلات مالی به سیگار، مواد مخدر یا الکل پناه می‌برند. اما وابستگی به این مواد نه‌تنها مشکل را حل نمی‌کند، بلکه باعث ایجاد مشکلات مالی و خانوادگی بیشتری نیز می‌شود. راهکارهایی برای رهایی از مشکلات اقتصادی برای رهایی از مشکلات اقتصادی لازم است تصمیم‌های جدی گرفته شود و مسیرهای تازه‌ای برای بهبود وضعیت زندگی در نظر گرفته شود تا احتمال گرفتار شدن در مشکلات مالی کاهش یابد. ازدواج در زمان مناسب تشکیل خانواده و ازدواج نیازمند فراهم بودن برخی پیش‌شرط‌هاست که مهم‌ترین آن‌ها داشتن شرایط مالی مناسب، منبع درآمد ثابت و توانایی اداره زندگی است. مشکلات اقتصادی می‌تواند تأثیر منفی جدی بر روابط خانوادگی و رابطه میان زن و شوهر بگذارد. اگر پیش از رسیدن به ثبات مالی ازدواج صورت گیرد، ممکن است پس از شروع زندگی مشترک مشخص شود که تأمین بسیاری از مخارج دشوار است. همچنین نمی‌توان همیشه بر کمک مالی والدین حساب کرد. وابستگی مداوم به حمایت مالی خانواده ممکن است زمینه دخالت آن‌ها در زندگی مشترک را فراهم کند و مشکلات تازه‌ای به وجود آورد. برنامه‌ریزی برای تولد فرزندان اعضای خانواده باید همواره حامی یکدیگر باشند تا خانواده بتواند به کارکرد مطلوب برسد. در مواجهه با مشکلات مالی، اعضای خانواده باید با همکاری یکدیگر برای حل این مشکل تلاش کنند. علاوه بر تلاش برای یافتن شغل و افزایش درآمد، لازم است هزینه‌های غیرضروری و تجمل‌گرایی برای مدتی کنار گذاشته شود تا منابع مالی خانواده به شکل بهتری مدیریت گردد. مدیریت بحران مالی در شرایطی که خانواده با بحران مالی روبه‌رو است، تصمیم‌گیری‌های عجولانه و احساسی می‌تواند مشکلات را بیشتر کند. در چنین شرایطی، خانواده نیازمند همفکری، برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری‌های منطقی است تا نیازهای اساسی تأمین شود. همچنین استفاده از مشاوره‌های اقتصادی و آموزش مهارت‌های مدیریت بحران، مدیریت احساسات و راهکارهای روان‌شناختی می‌تواند به عبور از این شرایط کمک کند. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 89 بازدید

در یکی از کوچه‌های خاکی غرب کابل، جایی که دیوارهای بلند گِلی خانه‌ها مثل دیوارهای خاموش رازهای زیادی را در خود نگه داشته‌اند، دختری زندگی می‌کرد که نامش زینب بود. خانه‌ی آن‌ها شبیه بسیاری از خانه‌های دیگر محل بود؛ یک حویلی کوچک با دروازه‌ی آهنی زنگ‌زده، چند اتاق که دور یک حیاط جمع شده بودند و یک درخت توت که سال‌ها پیش پدر زینب آن را کاشته بود. اما اگر کسی از بیرون به آن خانه نگاه می‌کرد، هرگز نمی‌فهمید که پشت دیوارهای گِلی چه روزها و شب‌های سنگینی می‌گذرد. زندگی زینب در ظاهر ساده بود، اما در حقیقت سرشار از دردهایی بود که هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌دید. او دختری نوزده‌ساله بود با چشمانی تیره و صورتی که همیشه نوعی اندوه خاموش در آن دیده می‌شد. وقتی کوچک‌تر بود، همسایه‌ها می‌گفتند: «این دختر خیلی آرام است.» اما هیچ‌کس نمی‌دانست که آن آرامی نتیجه‌ی سال‌ها ترس و سکوت است. زینب تا چند سال پیش شاگرد مکتب بود. او از همان دخترهایی بود که همیشه دفترچه‌هایش مرتب بود، کتاب‌هایش را با دقت در بغل می‌گرفت و هر صبح زودتر از بسیاری از هم‌صنفی‌هایش به مکتب می‌رسید. مکتب برای او فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ جایی بود که می‌توانست چند ساعت از فضای سنگین خانه دور باشد، جایی که صدای خنده‌ی دختران دیگر در دهلیزها می‌پیچید و معلم‌ها گاهی از آینده‌ای بهتر حرف می‌زدند. اما آن روز که اعلام شد دختران دیگر اجازه‌ی ادامه‌ی مکتب ندارند، زینب احساس کرد دروازه‌ای که به دنیای روشن‌تری باز می‌شد ناگهان بسته شده است. آن روز وقتی با دوستانش از مکتب بیرون آمد، هیچ‌کس حرف نمی‌زد. فقط صدای قدم‌هایشان روی خاک کوچه شنیده می‌شد و بعضی از دخترها آرام گریه می‌کردند. زینب وقتی به خانه رسید، کتاب‌هایش را در گوشه‌ای گذاشت، اما تا مدت‌ها نتوانست به آن‌ها دست بزند؛ انگار آن کتاب‌ها یادآور رؤیایی بودند که حالا دیگر وجود نداشت. از آن زمان به بعد، زندگی او به‌تدریج محدودتر شد. بیشتر روزها را در خانه می‌گذراند، به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد، لباس می‌شست، نان می‌پخت و گاهی از پنجره‌ی کوچک اتاقشان به کوچه نگاه می‌کرد. در آن کوچه بچه‌ها بازی می‌کردند و مردها گاهی از کار برمی‌گشتند، اما برای زینب آن کوچه بیشتر شبیه مرزی بود که اجازه‌ی عبور از آن را نداشت. پدرش مردی بود که سال‌ها در بازار کارگری کرده بود و زندگی سخت او را خسته و عصبی کرده بود. وقتی به خانه می‌آمد، اغلب سکوت می‌کرد، اما گاهی کوچک‌ترین موضوعی کافی بود تا خشمش فوران کند. برادر بزرگ زینب نیز کم‌کم همان رفتار را یاد گرفته بود؛ او همیشه می‌گفت دختر باید در خانه بماند و اگر زینب گاهی می‌خواست به خانه‌ی اقوام برود یا کمی بیرون هوا بخورد، با مخالفت شدید او روبه‌رو می‌شد. مادر زینب زنی بود که بیشتر عمرش را در سکوت گذرانده بود. او همیشه تلاش می‌کرد میان پدر و بچه‌ها آرامش ایجاد کند، اما خودش هم بارها قربانی همان خشونتی بود که در خانه جریان داشت. وقتی زینب از درد دل می‌گفت، مادرش آهی می‌کشید و فقط می‌گفت: «دخترم، زندگی همین است. زن باید صبر داشته باشد.» این جمله برای زینب مثل دیواری بود که هیچ راهی برای عبور از آن وجود نداشت. او کم‌کم احساس می‌کرد صدایش در خانه شنیده نمی‌شود و آرزوهایش برای هیچ‌کس اهمیتی ندارد. روزها می‌گذشتند و او بیشتر در خود فرو می‌رفت. شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، گاهی دفترچه‌ای را که در صندوقچه‌اش پنهان کرده بود بیرون می‌آورد و جملاتی پراکنده درباره‌ی احساساتی که نمی‌توانست با کسی در میان بگذارد، می‌نوشت. خشونت در خانه فقط به فریاد و توهین محدود نمی‌شد. گاهی وقتی پدر یا برادرش عصبانی می‌شدند، دستشان هم بالا می‌رفت. آن لحظه‌ها برای زینب از همه سخت‌تر بود؛ نه فقط به خاطر درد جسمی، بلکه به خاطر احساسی که در دلش می‌نشست، احساسی از بی‌ارزشی و تحقیر. بعد از هر بار دعوا، خانه دوباره در سکوت فرو می‌رفت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما زینب می‌دانست که هر بار چیزی در دلش می‌شکند. زمستان آن سال سردتر از همیشه بود. برف سنگینی روی بام‌های کابل نشسته بود و کوچه‌ها لغزنده و خاموش بودند. یک شب که هوا به‌شدت سرد بود، دعوای بزرگی در خانه‌ی آن‌ها رخ داد. پدر زینب به خاطر مسئله‌ای کوچک عصبانی شده بود و فریاد می‌زد. برادرش هم به او پیوسته بود و هر دو با صدای بلند حرف می‌زدند. زینب در گوشه‌ی اتاق نشسته بود و احساس می‌کرد نفس کشیدن برایش سخت شده است. آن لحظه‌ها انگار همه‌ی سال‌های درد و تحقیر در ذهنش جمع شده بود. او احساس می‌کرد دیگر جایی برای فرار ندارد؛ نه مکتبی هست، نه کاری که بتواند انجام دهد و نه کسی که درد دلش را بشنود. وقتی دعوا تمام شد و همه به اتاق‌هایشان رفتند، خانه در سکوت فرو رفت، اما در دل زینب طوفانی برپا بود. آن شب تا دیر وقت بیدار ماند، به سقف نگاه می‌کرد و به زندگی‌اش فکر می‌کرد. احساس می‌کرد آینده برایش تاریک و بسته است. فکرهایی در ذهنش می‌چرخید که تا آن روز اجازه ورود به آن‌ها را نداده بود، اما حالا مثل سایه‌ای سنگین او را دنبال می‌کردند. وقتی همه خواب بودند، آرام از اتاق بیرون آمد و به آشپزخانه رفت. در قفسه‌ی کوچک کنار دیوار، بطری کوچکی بود که برای از بین بردن حشرات استفاده می‌شد. دستش می‌لرزید وقتی آن را برداشت. برای لحظه‌ای مکث کرد و به حیاط تاریک نگاه کرد؛ برف آرام روی زمین می‌نشست و همه‌چیز در سکوت فرو رفته بود. در آن لحظه زینب احساس کرد زندگی برایش به بن‌بست رسیده است. بطری را باز کرد و بوی تند آن در هوا پیچید. اشک در چشمانش جمع شده بود. زیر لب چیزی شبیه دعا گفت و بعد جرعه‌ای از آن نوشید. چند لحظه بعد بدنش شروع به لرزیدن کرد و درد شدیدی در شکمش پیچید. بطری از دستش افتاد و صدای برخورد آن با زمین سکوت خانه را شکست. مادرش که از خواب بیدار شده بود، به آشپزخانه آمد و وقتی زینب را روی زمین دید، فریاد زد. پدر و برادرانش با عجله آمدند و او را به شفاخانه رساندند. ساعت‌ها در شفاخانه گذشت. پزشکان تلاش کردند تا سم را از بدنش خارج کنند. مادرش در گوشه‌ای نشسته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد و پدرش با چهره‌ای که برای نخستین‌بار در آن نشانی از ترس دیده می‌شد، در راهرو قدم می‌زد. بالاخره پس از تلاش طولانی، پزشکان گفتند زینب زنده خواهد ماند. وقتی او چشم‌هایش را باز کرد، نور سفید چراغ‌های شفاخانه را دید و برای لحظه‌ای نمی‌دانست کجاست. گلویش خشک بود و بدنش هنوز درد می‌کرد، اما او نفس می‌کشید؛ زنده بود. آن شب وقتی دوباره به خانه برگشتند، سکوتی سنگین حاکم بود. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. زینب روی بسترش دراز کشید و به سقف نگاه کرد. او هنوز نمی‌دانست آینده‌اش چگونه خواهد بود، اما می‌دانست که از لبه‌ی مرگ برگشته است. در دلش احساسی عجیب وجود داشت؛ ترکیبی از درد، خستگی و شاید جرقه‌ای کوچک از امید. شاید زندگی هنوز راهی برای ادامه داشته باشد، حتی اگر آن راه دشوار و طولانی باشد. زینب آن شب در سکوت فکر می‌کرد که اگر روزی دوباره فرصت پیدا کند، شاید بتواند داستان زندگی‌اش را جایی بنویسد؛ داستان دختری که در میان تاریکی‌ها تا مرز نابودی رفت، اما هنوز زنده ماند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب