برچسب: بیکاری

8 ساعت قبل - 45 بازدید

یک سال از آن حادثه گذشته، اما هنوز وقتی از آن روزها حرف می‌زند، صدایش تغییر می‌کند. او می‌گوید بعد از آن اتفاق دیگر فهمید که هیچ سفری ارزش این را ندارد که انسان جانش را به خطر بیندازد. او می‌گوید در گذشته شاید به دلیل مشکلات اقتصادی خطرات را کوچک می‌دید، اما حالا می‌داند که یک لحظه کافی است تا زندگی یک خانواده برای همیشه تغییر کند. پس از آزادی، تصمیم گرفت دیگر راه قاچاق را انتخاب نکند. به هرات برگشت و تلاش کرد کاری برای خودش پیدا کند. کار زیادی نبود و درآمدها نیز کم بود، اما او نمی‌خواست دوباره از خانواده‌اش دور شود. نمی‌خواست بار دیگر همسرش شب‌ها با نگرانی بخوابد و پنج فرزندش هر صبح با این سؤال بیدار شوند که آیا پدرشان زنده است و برمی‌گردد یا نه. در نهایت، یک گادی خرید و شروع به فروش آب سرد و آب‌لیمو کرد. شاید برای کسی که سال‌ها آرزوی رفتن به ایران و پیدا کردن درآمد بیشتر را داشت، این کار در نگاه اول یک عقب‌گرد باشد، اما برای خودش چنین نیست. او می‌گوید امروز از زندگی‌اش راضی است. درآمدش شاید کم باشد، اما آرامشی دارد که در گذشته نداشت. هر روز صبح می‌داند کجا می‌رود و شب می‌داند که به خانه برمی‌گردد. می‌داند اگر روزی فروشش کم باشد، باز هم می‌تواند روز بعد کار کند. او می‌گوید زمانی فکر می‌کرد پول زیاد می‌تواند زندگی‌اش را نجات دهد، اما بعد فهمید که برای یک پدر، بزرگ‌ترین سرمایه‌اش زنده ماندن و در کنار فرزندانش بودن است. هر روز که گادی‌اش را به خیابان می‌برد، سه دختر و دو پسرش در خانه منتظر برگشتن او هستند. او می‌گوید وقتی شب به خانه می‌رسد و صدای فرزندانش را می‌شنود، تمام خستگی روز از یادش می‌رود. شاید جیبش پر از پول نباشد، اما دلش آرام است که امروز نیز توانسته سالم به خانه برگردد. با این حال، زندگی برای او هنوز آسان نیست. پنج فرزند هزینه‌های زیادی دارند. نیازهای خانواده هر روز بیشتر می‌شود و درآمد فروش آب سرد و آب‌لیمو همیشه ثابت نیست. در روزهای سرد، مشتری کمتر می‌شود و درآمد او پایین می‌آید. در روزهای گرم، اگرچه فروش بیشتر است، اما کار کردن زیر آفتاب نیز آسان نیست. او ساعت‌ها کنار سرک می‌ایستد، گاهی بدون این‌که مشتری زیادی داشته باشد، اما باز هم ناامید نمی‌شود. او می‌گوید بعد از آنچه بر سرش آمده، دیگر از سختی کار نمی‌ترسد. چیزی که از آن می‌ترسد، دوباره گرفتار شدن در راهی است که یک بار نزدیک بود جانش را بگیرد. او اکنون از جوانانی که قصد دارند برای کار و درآمد از راه قاچاق به ایران بروند، می‌خواهد پیش از هر تصمیمی خوب فکر کنند. او می‌گوید خودش چندین مرتبه این راه را رفته بود و تصور می‌کرد چون قبلاً سالم به مقصد رسیده، پس در سفرهای بعدی نیز اتفاقی برایش نخواهد افتاد، اما همین تصور اشتباه بود که او را به یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های زندگی‌اش رساند. به گفته او، در سال‌های اخیر، دزدان و گروه‌های مسلح در بخش‌هایی از مسیرهای قاچاق در افغانستان، پاکستان و مسیرهای منتهی به ایران حضور و قدرت بیشتری پیدا کرده‌اند و مسافران غیرقانونی ممکن است در هر نقطه با خطر مواجه شوند. او می‌گوید کسانی که قصد سفر دارند، نباید تنها به وعده‌های قاچاقبر اعتماد کنند. او از جوانان می‌خواهد اگر ناچار به رفتن هستند، نخست درباره قاچاقبری که آنان را انتقال می‌دهد تحقیق کنند و مطمئن شوند که فرد مورد نظر قابل اعتماد است. دوم، درباره مسیر راه و خطرهایی که در آن وجود دارد، اطلاعات به دست بیاورند. به گفته او، بسیاری از مسافران فقط به این فکر می‌کنند که چه مقدار پول باید به قاچاقبر بدهند، اما نمی‌دانند در طول مسیر چه خطرهایی ممکن است در انتظارشان باشد. او می‌گوید: «من خودم چندین مرتبه رفتم. فکر می‌کردم راه را می‌شناسم و قاچاقبر هم آدم مطمئنی است. اما یک بار گرفتار شدم. خانواده‌ام پنج لک افغانی برای آزادی من دادند. این پول را شاید یک خانواده در چندین سال هم نتواند دوباره جمع کند. اگر آن روز خانواده‌ام پول نمی‌داشتند، شاید امروز سه دختر و دو پسرم بدون پدر می‌ماندند.» وقتی این جمله را می‌گوید، لحظه‌ای سکوت می‌کند. نگاهش به جایی دور خیره می‌ماند. شاید در ذهنش دوباره همان جاده‌ها، همان روزهای ترس و همان لحظاتی که نمی‌دانست سرنوشتش چه خواهد شد، زنده می‌شود. بعد به گادی‌اش نگاه می‌کند و می‌گوید که حالا همین کار ساده را دوست دارد. او می‌گوید: «من امروز شاید پول زیاد نداشته باشم، اما از زندگی خود راضی هستم. هر روز کار می‌کنم، نان حلال به دست می‌آورم و شب به خانه برمی‌گردم. بچه‌هایم پیش من هستند. برای من همین کافی است.» سه دختر و دو پسرش شاید هنوز نتوانند تمام آنچه را که پدرشان در آن سفر بر سرش آمده بود، درک کنند. شاید تنها بدانند که پدرشان یک روز رفت و مدت زیادی برنگشت و بعد با چهره‌ای خسته‌تر از گذشته به خانه آمد. اما برای او، هر نگاه فرزندانش یادآور همان روزهایی است که در اسارت به آینده آنان فکر می‌کرد. او می‌گوید بعد از آن حادثه، بیش از گذشته قدر خانواده‌اش را می‌داند. پیش از آن شاید تصور می‌کرد که باید برای به دست آوردن پول بیشتر، هر خطری را تحمل کند، اما حالا می‌فهمد که اگر پول باشد و انسان خانواده‌اش را نداشته باشد، بسیاری از چیزها معنای خود را از دست می‌دهد. او هنوز هم آرزو دارد روزی وضعیت اقتصادی‌اش بهتر شود. می‌خواهد گادی بزرگ‌تری بخرد، شاید بتواند یک دکان کوچک باز کند و درآمد بیشتری داشته باشد. می‌خواهد سه دختر و دو پسرش آینده‌ای بهتر از خودش داشته باشند. اما این بار می‌خواهد به این هدف از راهی برسد که مجبور نباشد جانش را در برابر چند هزار افغانی یا وعده یک کار بهتر به خطر بیندازد. او می‌گوید اگر روزی فرزندانش بزرگ شوند و بخواهند برای کار به کشور دیگری بروند، به آنان خواهد گفت که راه قانونی و امن را انتخاب کنند. به آنان خواهد گفت هیچ درآمدی ارزش آن را ندارد که انسان جانش را در جاده‌های ناشناخته به خطر بیندازد. برای او، آن پنج لک افغانی که خانواده‌اش برای آزادی‌اش پرداخت کردند، هنوز هم سنگینی خاصی دارد. او می‌داند که خانواده‌اش برای فراهم کردن آن پول چه سختی‌هایی کشیدند و چه چیزهایی را از دست دادند. هر بار که به آن مبلغ فکر می‌کند، به این نتیجه می‌رسد که رفتن او به راه قاچاق نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی تمام خانواده‌اش را نیز در معرض خطر قرار داده بود. حالا یک سال پس از آن حادثه، زندگی او آرام‌تر شده است، اما زخم آن روزها هنوز در دلش باقی مانده است. صبح‌ها گادی‌اش را برمی‌دارد، آب سرد و آب‌لیمو می‌فروشد و شب‌ها به خانه برمی‌گردد. در خانه، سه دختر و دو پسرش منتظر او هستند؛ همان کودکانی که در سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش، تنها دلیل امیدش برای زنده ماندن بودند. شاید زندگی او امروز پر از رفاه نباشد، اما خودش می‌گوید دیگر چیزی بیشتر از این نمی‌خواهد؛ یک کار کوچک، یک لقمه نان حلال و خانه‌ای که شب بتواند با خیال راحت به آن برگردد. او از جوانان می‌خواهد پیش از آن‌که راه قاچاق را انتخاب کنند، به خانواده‌هایشان فکر کنند. به مادر و پدری که ممکن است ماه‌ها چشم‌به‌راه آنان بمانند، به همسری که هر شب با نگرانی به تلفن نگاه کند و به کودکانی که ممکن است یک روز دروازه خانه را باز کنند و بفهمند پدرشان دیگر برنمی‌گردد. او می‌گوید: «من راه قاچاق را چندین بار رفتم، اما یک بار نزدیک بود همه چیزم را از دست بدهم. امروز اگرچه با گادی کار می‌کنم و درآمدم زیاد نیست، اما خوشحال هستم که زنده‌ام و کنار خانواده‌ام هستم. به جوانان می‌گویم اگر می‌خواهید بروید، اول خوب درباره قاچاقبر تحقیق کنید و دوم درباره مسیر راه معلومات بگیرید. اما اگر راه امن و قانونی پیدا کردید، همان را انتخاب کنید. هیچ‌کس نمی‌داند در راه چه اتفاقی برایش می‌افتد.» او دوباره گادی‌اش را به حرکت درمی‌آورد. چند بوتل آب سرد روی آن تکان می‌خورد و صدای برخوردشان با یکدیگر در میان صدای موترها گم می‌شود. مردی که روزگاری برای پیدا کردن زندگی بهتر، راهی جاده‌های خطرناک شده بود، حالا در همان شهر خود برای یک زندگی ساده تلاش می‌کند. شاید هنوز قرض‌هایی داشته باشد که باید پس بدهد، شاید درآمدش کم باشد و شاید مشکلات خانواده‌اش تمام نشده باشد، اما وقتی شب به خانه می‌رود و سه دختر و دو پسرش به استقبالش می‌آیند، می‌داند چیزی را دارد که در آن روزهای اسارت بیش از هر چیز آرزویش را داشت؛ فرصت دوباره برای دیدن خانواده‌اش. برای این مرد، راه قاچاق دیگر یک مسیر رسیدن به آینده نیست؛ خاطره تلخی است که هنوز با او زندگی می‌کند. خاطره جاده‌هایی که در آنها آزادی‌اش را از دست داد، خاطره پنج لک افغانی که خانواده‌اش برای نجاتش پرداخت کردند و خاطره پنج فرزندی که روزها و شب‌ها چشم‌به‌راه بازگشت پدرشان بودند. او حالا می‌گوید شاید زندگی در افغانستان دشوار باشد، اما برای او، زنده ماندن در کنار خانواده و کار کردن با دست‌های خودش، حتی اگر درآمدش کم باشد، بهتر از هر سفری است که پایانش نامعلوم و راهش پر از خطر باشد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 روز قبل - 88 بازدید

گاهی صدای باز شدن دروازه خانه برای یک خانواده، صدای آمدن پدر است و گاهی صدای آمدن کسی که خبر بدی با خود دارد. برای خانواده این مرد، یک سال پیش، دروازه خانه دیگر با صدای قدم‌های او باز نمی‌شد. هر بار که کسی به خانه نزدیک می‌شد، سه دختر و دو پسرش با چشم‌هایی پر از نگرانی به سوی دروازه نگاه می‌کردند، شاید پدرشان باشد، شاید خبری از او آورده باشد، شاید کسی بگوید که او آزاد شده و راه خانه را در پیش گرفته است. اما روزها می‌گذشت و خبری نمی‌رسید. مردی که برای پیدا کردن کار و نان خانواده‌اش راهی سفر شده بود، در میان جاده‌های دور و ناامن گرفتار دزدان شده بود و حالا خانواده‌ای مانده بود که نه می‌دانست پدرشان زنده است و نه می‌دانست برای نجات او باید از کجا پول پیدا کند. امروز اما قصه زندگی او در جای دیگری ادامه دارد؛ در یکی از جاده‌های شهر هرات، جایی که گادی کوچکش را کنار سرک می‌ایستاند و آب سرد و آب‌لیمو می‌فروشد. شاید رهگذران وقتی از کنار او عبور می‌کنند، فقط مردی را ببینند که در گرمای روز کنار یک گادی ایستاده و منتظر مشتری است. شاید کسی نداند که پشت چهره آرام او، خاطرات روزهایی پنهان است که برای نجات جانش، خانواده‌اش مجبور شدند نزدیک پنج لک افغانی پرداخت کنند؛ پولی که برای یک خانواده فقیر، تنها پول نبود، بلکه حاصل قرض، فروش دارایی و تحمل سال‌ها فشار و سختی بود. او حالا سه دختر و دو پسر دارد؛ پنج فرزندی که هر کدام به شکلی به زندگی او وابسته‌اند. وقتی از گذشته حرف می‌زند، بیشتر از هر چیزی نام فرزندانش را به زبان می‌آورد. می‌گوید در آن روزهایی که در اسارت بود، بیش از آن‌که از مرگ خودش بترسد، از این می‌ترسید که دیگر هیچ‌وقت سه دختر و دو پسرش را نبیند. فکر می‌کرد اگر اتفاقی برایش بیفتد، چه کسی نان این پنج کودک را خواهد داد؟ چه کسی صبح‌ها از خانه بیرون می‌شود تا برایشان چیزی به دست بیاورد؟ چه کسی وقتی یکی از آنان بیمار شود، دستش را گرفته و به داکتر خواهد برد؟ همین پرسش‌ها در ذهنش تکرار می‌شد و هر بار قلبش را بیشتر می‌فشرد. او سال‌ها پیش، زمانی که هنوز امید داشت بتواند با رفتن به ایران زندگی خانواده‌اش را تغییر دهد، برای نخستین بار راه قاچاق را انتخاب کرد. مثل بسیاری از جوانانی که به دلیل بیکاری و مشکلات اقتصادی ناچار به تصمیم‌های سخت می‌شوند، او نیز فکر می‌کرد شاید در آن سوی مرز بتواند کار پیدا کند و پول بیشتری به دست بیاورد. در افغانستان کار پیدا کردن آسان نبود و درآمد کارهای روزانه جوابگوی هزینه‌های خانواده نبود. کرایه خانه، هزینه غذا، لباس و نیازهای پنج فرزند، هر روز فشار بیشتری بر زندگی او وارد می‌کرد. او به خودش می‌گفت اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند مقداری پول جمع کند و برای خانواده‌اش بفرستد. شاید بتواند خانه بهتری برای همسر و فرزندانش فراهم کند. شاید بتواند آینده دختران و پسرانش را بهتر بسازد. همین امید بود که او را چندین مرتبه به سمت راه‌های قاچاق کشاند. هر بار که می‌خواست از خانه خارج شود، همسرش با نگرانی به او نگاه می‌کرد. شاید نمی‌خواست مانع رفتنش شود، چون می‌دانست شوهرش برای چه چیزی این راه را انتخاب کرده است؛ برای نان، برای آینده بچه‌ها و برای این‌که خانواده‌اش محتاج دیگران نباشند. اما نگرانی همیشه در چشمانش دیده می‌شد. او می‌دانست راهی که شوهرش انتخاب کرده، راه عادی سفر نیست. می‌دانست در این مسیر ممکن است هزار اتفاق رخ دهد، اما فقر گاهی انسان را مجبور می‌کند میان دو خطر یکی را انتخاب کند؛ خطر ماندن با بیکاری و گرسنگی یا خطر رفتن از جاده‌ای که معلوم نیست پایان آن کجاست. او چندین مرتبه این مسیر را طی کرد. هر بار که به مقصد می‌رسید، شاید برای مدتی احساس می‌کرد تصمیم درستی گرفته است. اما هیچ‌وقت نتوانست زندگی‌ای را که آرزو داشت، آن‌گونه که تصور می‌کرد بسازد. راه رفتن، برگشتن، دوباره رفتن و بازگشتن، بخشی از زندگی‌اش شده بود. خانواده نیز به این رفت‌وآمدها عادت کرده بودند، اما هر بار رفتنش برای آنان با ترس همراه بود. حدود یک سال پیش، زمانی که دوباره تصمیم گرفت از راه قاچاق به سمت ایران برود، هیچ‌کس نمی‌دانست این سفر با سفرهای قبلی فرق خواهد داشت. او از خانه بیرون شد و شاید مانند همیشه به خانواده‌اش وعده داد که سالم برمی‌گردد. شاید به فرزندانش گفته بود برایشان چیزی خواهد آورد. شاید دخترانش از او خواسته بودند هنگام برگشتن برایشان چیزی بخرد و پسرانش منتظر بودند که پدر دوباره به خانه بازگردد. اما این بار جاده برای او پایان دیگری داشت. در مسیر راه، گروهی از دزدان مسلح او را گرفتار کردند. ناگهان تمام برنامه‌ها و امیدهایش متوقف شد. مردی که با هزار امید برای پیدا کردن کار و درآمد راهی شده بود، حالا خودش تبدیل به کسی شده بود که برای آزادی‌اش باید پول پرداخت می‌شد. او را نگه داشتند و خانواده‌اش را مجبور کردند برای رهایی او پول زیادی فراهم کنند. خبر ربوده‌شدنش برای خانواده مانند فرو ریختن سقف خانه بود. همسرش نمی‌دانست چه کاری انجام دهد. پنج فرزندش نیز شاید معنای واقعی آنچه اتفاق افتاده بود را نمی‌فهمیدند، اما از چهره مادرشان می‌دانستند اتفاق بدی افتاده است. سه دختر و دو پسر، هر روز منتظر بودند خبری از پدرشان برسد. شاید یکی از آنان می‌پرسید: «پدر کی می‌آید؟» و مادر نمی‌دانست چه پاسخی بدهد. پنج لک افغانی پول کمی نبود. خانواده‌ای که برای تأمین هزینه‌های روزمره زندگی خود مشکل داشت، ناگهان مجبور شده بود مبلغی را فراهم کند که شاید سال‌ها طول می‌کشید تا بتوانند دوباره آن را به دست بیاورند. اما وقتی پای جان یک انسان در میان باشد، خانواده دیگر به حساب و کتاب فکر نمی‌کند. هر چیزی که داشتند، به فکر نجات او افتادند. پول فراهم شد، اما تهیه آن آسان نبود. خانواده مجبور شدند از دیگران قرض بگیرند و شاید دارایی‌هایی را که به سختی به دست آورده بودند، از دست بدهند. هر کسی به اندازه توان خود کمک کرد، اما در نهایت خانواده با تحمل فشار سنگین مالی توانستند پول مورد نیاز را آماده کنند. روزهایی که او در اسارت بود، برای خانواده‌اش به اندازه سال‌ها طول کشید. هر صبح که از خواب بیدار می‌شدند، نمی‌دانستند آن روز چه خبری خواهند شنید. هر بار که تلفن زنگ می‌خورد، قلب همسرش می‌لرزید. شاید خبر آزادی باشد، شاید خبر دیگری. خود او نیز در آن روزهای سخت، بیشتر از هر چیزی به خانه فکر می‌کرد. در ذهنش تصویر سه دختر و دو پسرش تکرار می‌شد. شاید به این فکر می‌کرد که اگر زنده نماند، کودکانش چه خواهند کرد. شاید از خودش می‌پرسید چرا دوباره این راه را انتخاب کرده است. چرا با وجود چندین بار رفتن و برگشتن، باز هم تصور کرده بود که این بار هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. در آن لحظات، تمام چیزهایی که زمانی برایش مهم به نظر می‌رسید، بی‌ارزش شده بود. پول، کار، مهاجرت و حتی رسیدن به ایران دیگر برایش معنایی نداشت. تنها یک آرزو داشت؛ این‌که دوباره آزاد شود و فرزندانش را ببیند. سرانجام، پس از پرداخت پول، او آزاد شد. وقتی به خانه برگشت، خانواده‌اش شاید باور نمی‌کردند که دوباره او را در میان خود می‌بینند. برای سه دختر و دو پسرش، برگشتن پدر تنها برگشتن یک عضو خانواده نبود؛ برگشتن کسی بود که تصور می‌کردند شاید دیگر هیچ‌وقت او را نبینند. اما او با خودش از آن سفر چیزی آورده بود که تا امروز همراهش مانده است؛ ترس. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 179 بازدید

سازمان بین‌المللی مهاجرت (آی‌اوام) درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که با ارائه‌ی خدمات مشاوره‌ به بازگشت‌کنندگان زن کمک می‌کند با اختلال‌ها و ناخوشی‌های روانی پس از بازگشت کنار بیایند. این نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود با شریک‌سازی روایت یکی از بازگشت‌کنندگان به نام نسرین، گفته است که ارائه‌ی خدمات مشاوره، به او کمک کرده تا با استرس و نداشتن قطعیت کنار بیاید. در پیام آمده است که نسرین پس از بازگشت به افغانستان، از محدودیت‌ها و بی‌کاری رنج می‌برد. نسرین در ادامه تاکید کرده است که بعد از دریافت مشاوره، از نظر روانی احساس بهتری پیدا کرده و یاد گرفته که چه گونه تمرکز خود را حفظ کند. همچنین پیش از این، سازمان بین‌المللی مهاجرت و کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان در گزارشی گفته بودند که زنان پس از بازگشت به افغانستان با محدودیت دسترسی به خدمات درمانی روبرو می‌شوند. در کنار آن، رقم بلند بی‌کاری در میان زنان بازگشته از کشورهای همسایه نیز، عامل دیگری برای فشار روانی گفته شده است. بر اساس آمار سازمان ملل، ۸۸ درصد بازگشت‌کنندگان زن سرپرست خانواده از کشورهای همسایه نتوانسته‌اند وارد بازار کار شوند.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 175 بازدید

وزارت کار و امور اجتماعی حکومت سرپرست درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که ۱۸ کودک ردمرزی و «نادار» از ایران و پاکستان را به خانواده‌های‌شان تسلیم کرده است. این وزارت امروز (دوشنبه، ۲۰ دلو) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این کودکان با قید ضمانت به خانواده‌های‌شان ملحق شده‌اند. وزارت کار و امور اجتماعی حکومت فعلی این اقدام را به عنوان حمایت از کودکان بیان کرده است. مسوول سازمان بین‌المللی کار (ILO) در افغانستان، چند وقت پیش به مناسبت «روز جهانی مبارزه با کار کودکان»، اعلام کرده بودند که با تحولات سیاسی در افغانستان گمان می‌رود شمار کودکان کار در این کشور افزایش یافته باشد. این سازمان گفته بود که فقر و بی‌کاری خانواده‌ها به ویژه پس از تحولات پسین در افغانستان، آنان را متکی به درآمد ناچیز کودکان شان کرده است. در اعلامیه آمده بود که «عوامل عمده‌ی کار کودکان، فقر و بی‌کاری است؛ زیرا منبعی برای تأمین عواید خانواده‌ها نیست. احصائیه‌ی اخیر که داریم، از ۲۰۲۱ است که ۱.۰۶ میلیون کودک کار در افغانستان داریم. حدس ما این است که پس از تحولات و محدودیت‌ها این رقم ممکن افزایش یافته باشد.»

ادامه مطلب


8 ماه قبل - 416 بازدید

رسانه‌ها گزارش داده‌اند که در پی واژگونی دو موتر حامل مهاجران اهل افغانستان در زاهدان ایران، دست‌کم ۱۳ نفر جان باخته و هفت نفر دیگر زخمی شدند. رسانه‌ها با نشر گزارشی گفته‌اند، این حادثه روز (چهارشنبه، ۲۱ عقرب) در حالی در ولسوالی خاش زاهدان ایران رخ داده که این افراد می‌خواستند به‌صورت قاچاقی به ایران سفر کنند و موترهای حامل آنان براثر سرعت زیاد واژگون شده‌اند. همچنین در ویدیویی که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده است، دیده می‌شود که تعدادی کشته و زخمی در کنار یک جاده افتاده‌اند. قابل ذکر است که ایران پس از اخراج گسترده‌ی مهاجران، روند صدور ویزای خود برای شهروندان افغانستان را متوقف کرده است. در پی توقف روند صدور ویزا، شماری از شهروندان افغانستان که خانواده‌های‌شان در ایران مانده‌اند، تلاش می‌کنند خود را از مسیرهای قاچاقی به آن کشور برسانند. همچنین پیشتر، مقام‌های محلی حکومت سرپرست در هرات و نیمروز نیز اعلام کرده‌اند که مانع سفر قاچاقی ده‌ها شهروند افغانستان به ایران شده‌اند.

ادامه مطلب


10 ماه قبل - 264 بازدید

در قلب کابل، جایی در میان کوچه‌های تنگ، پر از خاک و خاطره، خانه‌ای گلی و کهنه ایستاده است. خانه‌ای که اگر دیوارهایش زبان داشتند، از نفس‌نفس‌های زنی روایت می‌کردند؛ زنی که سال‌ها با دستانش نان دوخته، علم آموخته، و امید برشته بود... و حالا تنها درد می‌دوزد. نامش فاطمه است. زنی ۳۸ ساله، با پیشانی‌ای پر از چین و چشمانی که سال‌هاست لبخند را به خاطر نمی‌آورند. هرچند خندیدن را از یاد نبرده، اما دیگر دلیلی برای خندیدن نمی‌یابد. روزگاری معلم بود، در یکی از مکاتب متوسطه‌ی کابل. صنف‌های هفتم و هشتم را تدریس می‌کرد، بیشتر ریاضی. هنوز هم خوب یادش مانده روزی را که شاگردی با دست بالا پرسید: «معلم صاحب، اگر یک زن وزیر شود، می‌تانه قانون را تغییر بده؟» او خندید و گفت: «زن اگر باسواد باشه، هر کاری می‌تانه.» آن روزها، امید مثل نور آفتاب از پنجره‌ی مکتب به داخل می‌تابید. شاگردان، همچون گل‌های بهاری بودند. مکتب، باغی بود زنده و پرشور. و فاطمه، باغبان دلسوز آن باغ. اما... روزی، بی‌هیچ هشدار، بی‌هیچ دلیل، و بی‌هیچ عدالتی، دروازه‌های مکتب بسته شد. تصمیمی که نه از دل مردم، که از جایی بالا و بی‌چهره آمده بود. فاطمه هنوز آن روز را خوب به یاد دارد؛ روزی که با چشمانی پر از اشک، از دروازه‌ی مکتب گذشت، در حالی که شاگردانش، مثل پرنده‌های بی‌لانه، به او می‌نگریستند و اشک می‌ریختند. یکی از آن‌ها گفت: «معلم صاحب... باز می‌آیی؟» و فاطمه، با لبخندی پر از تلخی و اندوه، تنها گفت: «ان‌شاءالله...» آن لبخند، بیش از هزار حرف، درد داشت. شوهرش، رحمت‌الله، سال‌ها پیش در یک پروژه‌ی ساختمانی کار می‌کرد؛ اما کم‌کم درد گرده‌اش بیشتر شد. حالا حتی توان بالا رفتن از سه پله را ندارد. نمی‌تواند چیزی بلند کند، نه زیر آفتاب بایستد، نه کار کند. روزهایش را در سکوت می‌گذراند، با نگاهی خاموش و سری خم‌شده. وقتی طفل کوچک‌شان با امید می‌گوید: «بابا، برای من خوراکی بخر!» رحمت‌الله به زمین خیره می‌شود، بی‌هیچ پاسخ. بعد، آهسته نگاهش را به آسمان می‌دوزد و آرام می‌گوید: (خدا بزرگ است). با بیکاری شوهرش و بسته شدن مکاتب، فاطمه ماند با چهار طفل—خُرد و بزرگ—و یک دنیا مسئولیت. معاش معلمی دیگر نمی‌رسید، و امید هم کم‌کم مثل گیاهی بی‌آب، خشک می‌شد. ناچار شد چرخ خیاطی کهنه‌ای را از زیر تخت بیرون بکشد؛ همان چرخی که روزگاری مادرش با آن لباس عروس دوخته بود. حالا اما، باید نان زندگی را بدوزد. دوباره شروع کرد به یادگیری: پارچه بریدن، دوختن، اندازه گرفتن... اما بازار دیگر مثل قبل نبود. مردم نان خشک می‌خریدند، نه لباس نو. تولیدی‌ها، لباس‌های آماده را با نرخ ارزان‌تر به بازار آورده‌اند. مشتری‌ها کم‌اند. گاهی چند روز می‌گذرد بی‌آن‌که حتی یک سفارش برسد. فاطمه آه می‌کشد و می‌گوید: «صدای این چرخ، مثل غژغژ دروازه‌ی بسته‌ی مکتب است. هر بار که پِدال می‌زنم، دلم تیر می‌کشه... انگار دارم بر دفترچه‌ی خاطراتم زخم می‌زنم.» او حالا خیاط است، اما نه از دل، از مجبوری. روزهایی هست که تا نیمه‌شب پای چرخ می‌نشیند، کوک می‌زند و نخ می‌کِشد. اما وقتی حساب و کتاب می‌کند، می‌بیند همان هم کفاف پول برق و آرد را به‌سختی می‌دهد. دختر بزرگش، لیلا، زمانی صنف هفتم بود. حالا در خانه نشسته و به مادر کمک می‌کند. می‌گوید: «مادر، منم می‌خواهم معلم شوم.» فاطمه لبش را می‌گزد، بغضش را قورت می‌دهد و آرام می‌گوید: «می شوی دخترم، می‌شوی... فقط هنوز زود است. باید صبر کنی.» اما خودش می‌داند، صبر هم وقتی زیاد شود، آدم را می‌سوزاند. او هر شب، وقتی اطفالش خوابیده‌اند، دفترچه‌های کهنه‌اش را از گوشه‌ی صندوق بیرون می‌آورد. گچ خشکی را که لای تاهای چادرش پنهان کرده، بیرون می‌کشد. آن را بو می‌کند، روی میز می‌گذارد، آرام می‌نویسد: "۲ + ۲ = ۴" و زیر لب می‌گوید: «آسان است، دخترکم... آسان. فقط باید بخوانی.» گاهی با خودش فکر می‌کند: چرا باید علم و معرفت از زن گرفته شود؟ مگر زن نیست که نسل را تربیت می‌کند؟ مگر زن نیست که وطن را می‌سازد؟ او نمی‌فهمد چرا دنیا چنین شده، اما یک چیز را خوب می‌داند: بدون علم، ما هیچ هستیم. بدون زن، وطن ناقص است. یکی از روزها، وقتی برای خرید نخ و پارچه به بازار می‌رفت، دختر کوچکش پرسید: «مادر، اگه باز هم مکتب باز شود، باز هم می‌روی درس می‌دهی؟» فاطمه ایستاد. به چشمان دخترک خیره شد، دستش را گرفت، زانو زد و گفت: «من تا وقتی نفس دارم، باز هم درس می‌دهم. حتی اگه فقط یک شاگرد داشته باشم. حتی اگر مکتب نباشد، خانه‌ام مکتب می‌شود.» اما دلش چیز دیگری می‌خواهد؛ این‌که روزی دوباره همان مانتوی خاکستری‌اش را بپوشد، همان دفترچه‌ها را به بغل بگیرد، صدای زنگ مکتب را بشنود و در میان هیاهوی شاگردان، کسی از ته دل صدا بزند: «معلم صاحب!» و برگردد به همان صنف، همان نیمکت‌ها، همان تخته‌ی سفید. او هنوز هم باور دارد: زن، اگر اجازه داشته باشد، کوه را هم تکان می‌دهد. فاطمه در دلش فقط یک دعا دارد. نه برای ثروت، نه برای شهرت— بلکه برای باز شدن دروازه‌های مکتب. تا هیچ دختری پشت چرخ خیاطی، رؤیاهایش را ندوزد. تا هیچ مادری مجبور نشود علم را با نان عوض کند. و تا هیچ چرخی، صدای گچ‌های سفید را در خود خاموش نکند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


11 ماه قبل - 314 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که نیمی از کارمندان زن در نهادهای جامعه‌ی مدنی افغانستان در سال جاری میلادی به‌دلیل محدودیت‌ها، کاهش کمک‌های بشردوستانه و نبود بودجه، شغل خود را از دست داده‌اند. این نهاد در گزارشی که در وب‌سایت هندوستان‌تایمز منتشر شده، گفته است که بیش از یک‌سوم سازمان‌های مدنی هشدار داده‌اند که اگر وضعیت کنونی به همین شکل ادامه پیدا کند، توانایی آن‌ها برای دسترسی به زنان و دختران به‌شدت کاهش خواهد یافت یا به‌طور کلی متوقف می‌شود. بخش زنان سازمان ملل متحد، با ابراز نگرانی تاکید کرده است که چهار سال پس از روی‌کارآمدن دوبار‌ه‌ی حکومت سرپرست، زنان و دختران در افغانستان همچنان از آموزش، کار و ساختارهای حکومتی محروم‌ هستند. گزارش به نقل از سوزان فرگوسن، نمایند‌ه‌ی ویژه‌ی سازمان ملل در امور زنان افغانستان، هشدار داده است که ادامه‌ی این روند نه تنها زنان؛ بلکه خانواده‌ها، جامعه و کل کشور را متضرر می‌سازد. او تاکید کرده است: «زنان و دختران هنوز هم از رفتن به مکتب‌های متوسطه، دانشگاه‌ها و بیش‌تر شغل‌ها محروم‌اند. این امر آیند‌ه‌ی یک نسل کامل از دختران افغانستان را نابود کرده است.» سوزان فرگوسن در ادامه گفت که زنان و دختران در افغانستان، بیش‌ترین آسیب کاهش کمک‌های بین‌المللی را به دوش می‌کشند. آمار سازمان ملل متحد نشان می‌دهد که ۲۳.۷ میلیون نفر در افغانستان نیازمند کمک‌های بشردوستانه هستند. همچنان ۴۸ درصد جمعیت افغانستان زیر خط فقر زندگی می‌کنند. قابل ذکر است که بیش‌تر آمار نیازمندان کمک‌های بشردوستانه زنان و دختران هستند.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 383 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد برای افغانستان اعلام کرده است که برای جلوگیری از بحران غذایی در کشور، برنامه‌ی «نخستين غذاى افغانستان» را آغاز کرده است. این سازمان با نشر اعلامیه‌ای در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که ۹۰ درصد کودکان در افغانستان با فقر غذایی زندگی می‌کنند که نصف آن‌ها با «فقر شدید غذایی» روبرو هستند. یونیسف تاکید کرده است که هدف اين برنامه بهبود رژیم غذايى کودکان زير دو سال از طريق تحول در سيستم‌هاى غذايى و تغذيه می‌باشد. در بخشی از اعلامیه آمده است که قرار است این برنامه، ۱.۷ میلیون کودک را در سراسر افغانستان تحت پوشش قرار دهد. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد برای افغانستان افزوده است که برنامه‌ی نخستین غذای افغانستان، مردم را تشويق می‌کند تا غذا‌های محلى و مكمل مغذى را در حد توان شان، براى کودکان خردسال شان تهيه نمايند. اعلامیه به نقل از داكتر تاج‌الدين اویوالی، نماينده‌ی يونيسف در افغانستان نوشته است که کودکان در افغانستان تنها سوءتغذيه ندارند، بلكه به‌طور «مزمن» از ابتدايى‌ترين عناصر رشد نیز محروم هستند. آقای اویوالی هشدار داده است: «نصف کودکان در افغانستان روزانه تنها از دو نوع غذا از مجموع هشت نوع غذاى لازم استفاده می‌كنند که اين كار آنان را با خطر بلند سوءتغذيه و حتى مرگ مواجه مى‌سازد.» براساس گزارش‌ها در سال ۲۰۲۵ میلادی، ۱.۵ ميليون کودک خردسال در افغانستان دچار لاغرى شديد هستند که ۱.۴ ميليون تن آنان در معرض خطر بلند مرگ‌ومير قرار دارند و ۸۵درصد آن‌ها کودکان كمتر از دو سال هستند. یونیسف می‌گیود که بيشتر از ٣٣ درصد کودکانی که در فقر شدید غذایی گیر مانده‌، در خطر قد كوتاهى و تاخير در رشد قرار دارند. همچنین صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در بخشی از اعلامیه‌اش گفته است که افغانستان در مقام چهارم كشورهایی قرار دارد كه با بيشترين ميزان فقر شديد  غذایی کودکان روبرو هستند.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 515 بازدید

خانه آزادی بیان به مناسبت هشت مارچ یا روز جهانی زن گفته است که باید از زنان خبرنگار در تبعید و افغانستان حمایت گسترده شود. این نهاد با نشر اعلامیه در حساب کاربری ایکس خود، حمایت‌شان را از زنان خبرنگار اهل افغانستان در کشور و بیرون از کشور اعلام کرده است. خانه آزادی بیان تاکید کرده است که پس از تسلط مجدد حکومت سرپرست، ۸۶ درصد زنان خبرنگار شغل خود را از دست دادند و یا فعالیت‌های رسانه‌ای شان محدود شده است. این نهاد از جامعه‌ی جهانی و نهادهای بین‌المللی خواسته است که برای حمایت از زنان خبرنگار و تقویت صدای آنان اقدام جدی کند. قابل ذکر است که پس از بازگشت دوباره‌ی حکومت فعلی در افغانستان، زنان خبرنگار با محدودیت‌های جدی از جمله اخراج، پوشیدن ماسک و اجازه نیافتن در کنفرانس‌های خبری روبرو شدند. ملا هبت‌الله آخوندزاده، رهبر حکومت فعلی، طی بیش از سه سال گذشته، نزدیک به ۹۰ فرمان محدودکننده بر زند‌گی و کار زنان صادر کرده است. همچنین حکومت سرپرست در بیش از سه سال گذشته محدودیت‌های زیادی علیه شهروندان کشور، به‌ویژه زنان و دختران وضع کرده است. در حال حاضر دختران و زنان از رفتن به مکتب، دانشگاه و کار منع شده و از ابتدایی‌ترین حقوق‌شان نیز محرومند. در کنار آن زنان و دختران از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان نیز منع شده‌اند. این در حالی است که حکومت سرپرست در افغانستان بارها گفته که حقوق شهروندان، از جمله حقوق زنان در چارچوب احکام اسلامی در کشور بیشتر از پیش تأمین شده است.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 459 بازدید

منابع محلی از ولایت کنر می‌گویند که یک مرد در ولسوالی چپه‌دره این ولایت همسرش را با شلیک گلوله به شکل فجیع به قتل رسانده است. دست‌کم دو منبع با تایید این رویداد گفته‌اند که این قتل حوالی ساعت ۹:۰۰ صبح روز گذشته (دوشنبه، ۱۵ دلو) در منطقه‌ی «گلسلک» از مربوطات ولسوالی چپه‌دره این ولایت صورت گرفته است. منبع تاکید کرده است که فردی به‌نام عطاءالله همسرش را با شلیک گلوله به قتل رسانده و از ساحه متواری شده است. منبع در مورد دلیل و انگیزه‌ی این قتل جزییات نداده است.. مسوولان محلی در ولایت کنر نیز تا اکنون در مورد این رویداد چیزی نگفته‌اند. قابل ذکر است که طی ۱۰ روز اخیر موارد چشم‌گیری از قتل گزارش شده است. در این موارد دست‌کم ۲۵ نفر کشته شده‌اند. یک‌شنبه‌شب در ولایت تخار دزدان مسلح یک زن و مرد سالخورده را به قتل رسانده و بر یک دختر ۱۳ ساله تجاوز جنسی کرده‌اند. پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب