برچسب: مکتب

1 هفته قبل - 77 بازدید

یک مهاجر ۲۰ ساله افغانستانی به ظن تعرض جنسی به دختر ۱۱ ساله در داخل تشناب یک مکتب در آلمان بازداشت شده است. شبکه رادیو و تلویزیون عمومی در آلمان به نقل از پولیس گزارش داده است که متهم با کمک یک همدست ۱۹ ساله مرد، دختر را مورد حمله قرار داده است. در گزارش آمده است که دختر دانش‌آموز دو روز پس از حادثه، ماجرا را برای خواهر بزرگ‌ترش تعریف کرده و خانواده‌اش پس از شناسایی و ردیابی مظنون، موضوع را به پولیس گزارش دادند. مقامات می‌گویند مظنون ۲۰ ساله بازداشت شده و اکنون در بازداشت موقت به سر می‌برد. همدست ۱۹ ساله او همچنان تحت تعقیب و تحقیق است. در گزارش آمده است که این حادثه روز ۲۸ اپریل در یکی از مکاتب شهر کوبلنتس رخ داده است. دادستان عمومی کوبلنتس اعلام کرده که مظنون اصلی به اتهام «انجام اعمال جنسی علیه کودک در محوطه مکتب» کیفرخواست خورده است. او روز ۴ می بازداشت شد. بر اساس اطلاعات دفتر دادستان، این مظنون پیشتر به دلیل یک جرم جنسی دیگر تحت تحقیق بوده و همچنین به خاطر نگهداری اسلحه تقلبی بدون مجوز جریمه شده بود. وضعیت مهاجرتی دو متهم اعلام نشده و معلوم نیست که چه مدت در آلمان حضور داشته‌اند. پولیس آلمان گفته است که این پرونده را تنها پس از انتشار تصاویر جعلی و شایعات در شبکه‌های اجتماعی علنی کرده است. همچنین مقامات آلمانی تأکید کرده‌اند که این اطلاعات غلط باعث نگرانی عمومی شده بود، اما اکنون وضعیت آرام شده است. مکتب مربوطه با پولیس همکاری کرده و یک تیم بحران برای حمایت روانی از دانش‌آموزان و والدین تشکیل داده است. این تیم قرار است درباره تدابیر جدید امنیتی و حفاظتی برای جلوگیری از تکرار چنین حوادثی بحث کند. این رسانه گزارش داده است که پولیس از ارائه جزئیات بیشتر خودداری کرده تا روند بررسی مختل نشود.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 95 بازدید

برنامه‌ی توسعه‌ سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که به یک مکتب دخترانه در کنر انرژی خورشیدی فراهم کرده است. این نهاد امروز (سه‌شنبه، ۱۵ ثور) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که نصب سیستم انرژی خورشیدی در این مکتب به ۵۰۰ دانش‌آموز دختر کمک کرده صنف‌های روشن‌تری داشته باشند. برنامه‌ی توسعه‌ ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که دانش‌آموزان این مکتب اکنون به پنکه، آب و یک لابراتوار علوم دسترسی دارند. محدودیت دسترسی به سهولت‌های آموزشی و نبود مکان‌های معیاری، یکی از چالش‌های جدی سر راه آموزش در افغانستان به ویژه برای دختران است. بیشتر مکتب‌ها در افغانستان، فاقد سیستم گرمایشی و سرمایشی است و در ماه‌های گرم و سرد سال دانش‌آموزان با مشکلات زیادی روبرو می‌شوند. در حالی انرژی خورشیدی برای یک مکتب دخترانه فراهم می‌شود که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 111 بازدید

حامد کرزی، رییس‌جمهور پیشین افغانستان می‌گوید که دختر بزرگش پس از فراغت از صنف ششم، از مکتب محروم شده و به‌گونه آنلاین آموزش می‌بیند. آقای کرزی این اظهارات را در گفتگو با مجله اشپیگل مطرح کرده و گفته است که دختر دیگرش نیز در صنف ششم درس می‌خواند و تا چند ماه دیگر از مکتب باز خواهد ماند. او تاکید کرده است که کوچک‌ترین دخترش در صنف سوم مکتب است و برای بازگرداندن حقوق زنان و دختران افغانستان، هرچه در توان دارد انجام خواهد داد. حامد کرزی در بخشی از صحبت‌هایش افزود که هیچ شواهدی مبنی بر مخالفت نیروهای عادی حکومت سرپرست با آموزش دختران وجود ندارد و پس از تصرف کابل توسط حکومت فعلی، برخی اعضای جوان دولت از او خواسته‌اند دختران‌شان را برای تحصیل به خارج از کشور بفرستد. حامد کرزی گفت روحانیون افغانستان نیز، بارها خواستار بازگشایی مکاتب دخترانه و لغو ممنوعیت اشتغال زنان شده‌اند، زیرا ممنوعیت کار و آموزش زنان افغانستان را تضعیف کرده است. رییس‌جمهور پیشین افزود که مطالبه حق کار و آموزش از حقوق قانونی زنان افغانستان است. مجله اشپیگل نوشت با آنکه روزانه بسیاری از زنان برای دستیابی به حقوق اساسی خود از حامد کرزی کمک می‌خواهند، اما فرزندان رییس‌جمهور پیشین مانند دیگر دختران افغانستان از آموزش حضوری در بالاتر از صنف ششم محروم‌اند. رییس‌جمهور پیشین در این گفتگو خاطرنشان کرده است که ممنوعیت آموزش، کار و مشارکت زنان به نفع کسانی است که می‌خواهند افغانستان ضعیف باشد. حامد کرزی در حالی این اظهارات را مطرح می‌کند که  حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 134 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که در سال ۲۰۲۵ میلادی بیش از ۲۰۰ مکتب در افغانستان ساخته یا بازسازی شده است. این سازمان امروز (سه‌شنبه، ۱ ثور) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که فضاهای امن آموزشی در سراسر افغانستان اشکال مختلفی داشته‌اند. همچنین صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل در گزارش سالانه خود اعلام کرده است که بیش از ۲۰ میلیون تن، به‌شمول ۵.۶ میلیون کودک، در افغانستان در سال ۲۰۲۵ میلادی حمایت شده‌اند. افزون بر این، ۴ میلیون کودک در مکاتب، برنامه‌های آموزشی مبتنی بر جامعه و شرایط اضطراری، مواد آموزشی و یادگیری دریافت کرده‌اند. همچنین بر اساس گزارش یونیسف، ۲.۲ میلیون دختر از مکتب محروم هستند. در حالی یونیسف از ساخت یا بازسازی مکاتب در افغانستان خبر می‌دهد که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. نهادهای حقوق‌بشری، بارها خواستار لغو این محدودیت‌ها شده، اما برای پنجمین سال پیاپی مکتب‌ها در ولایت‌های سردسیر افغانستان بدون دختران آغاز شد و حکومت فعلی تا اکنون به درخواست دختران و جامعه‌ی جهانی پاسخ مثبت نداده است.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 97 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در افغانستان اعلام کرد که فقط ۱۴ درصد از کودکان دارای مهارت‌های اولیه خواندن هستند و ۹۳ درصد کودکان در صنف‌های ابتدایی مکاتب قادر به خواندن و درک یک متن کوتاه متناسب با سن خود نیستند. اين نهاد امروز (دوشنبه، ۳۱ حمل) با نشر گزارشی گفته است که ۲.۲ میلیون دختر در افغانستان به دلیل محدودیت از رفتن به مکتب محروم هستند و ادامه‌ی این محدودیت‌ها علیه دختران بالاتر از صنف ششم، حقوق و چشم‌انداز آنان را تضعیف کرده است. در گزارش آمده است که نظام آموزشی افغانستان با دشواری‌های گسترده‌ای روبروست و میلیون‌ها کودک به‌ویژه دختران از مکتب بازمانده‌اند. در گزارش هشدار داده شده است که کیفیت و ارتباط آموزشی در افغانستان به‌طور پیوسته در حال زوال است. در ادامه آمده است که در سطح ابتدایی، ۵۳ درصد از کودکان از مکتب بازمانده‌اند، بیش از نیمی از کودکان بازمانده از مکتب، دختران هستند. یونیسف تصریح کرد که از چهار میلیون کودک در مکتب‌های دولتی، مکتب‌های محلی و محیط‌های اضطراری با مواد آموزش و یادگیری حمایت کرده است. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل افزوده است که از هر پنج کودک در افغانستان، یکی از آن‌ها درگیر کار کودک است و بیش از ۲۵درصد کودکان بین ۵-۱۷ ساله اضطراب را تجربه می‌کنند. در گزارش یونیسف آمده است که ۹۰ درصد کودکان در افغانستان به دلیل فقر و مشکلات اقتصادی از رژیم غذایی کافی محروم هستند. همچنین در گزارش آمده است که ۶۶.۹ درصد کودکان برابر با ۱۵ میلیون و ۵۶.۸ فیصد بزرگسالان، بیش از ۱۰.۶ میلیون تن در افغانستان در فقر چندبعدی زندگی می‌کنند. این نهاد افزود که افغانستان همچنان یکی از خطرناک‌ترین کشورها جهان برای نوزاد، کودک و مادران است و بسیاری از خانواده‌ها به مراکز صحی دسترسی ندارند و تعداد زیادی از کودکان به خاطر بیماری‌های قابل درمان، جان خود را از دست می‌دهند. یونیسف می‌گوید که افغانستان یکی از بالاترین نرخ‌های مرگ‌ومیر مادران را دارد و این رقم به ۶۲۰ مورد در هر ۱۰۰ هزار تولد زنده می‌رسد. نرخ مرگ‌ومیر کودکان زیر پنج سال نیز ۵۵ مورد در هر ۱۰۰۰ تولد زنده گزارش شده است. در گزارش آمده است که یونیسف در سال ۲۰۲۵ میلادی به بیش از ۲۰ میلیون نفر از جمله ۵.۶ میلیون کودک زیر پنج سال و ۱.۴ میلیون نوزاد خدمات صحی و مراقبت‌های صحی اولیه ارائه کرده است.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 123 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل می‌گوید که بیش از ۲۰ میلیون تن، به‌شمول ۵.۶ میلیون کودک، در افغانستان در سال ۲۰۲۵ میلادی حمایت شده‌اند. این نهاد امروز (دوشنبه، ۳۱ حمل) با نشر گزارشی سالانه خود گفته است که این افراد از خدمات صحی بهره‌مند شده‌اند. یونیسف در ادامه تاکید کرده است که ۱۰ میلیون کودک و مادر خدمات و مواد ضروری پیشگیری تغذیه‌ای دریافت کرده‌اند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد تصریح کرد که افزون بر این، ۴ میلیون کودک در مکاتب، برنامه‌های آموزشی مبتنی بر جامعه و شرایط اضطراری، مواد آموزشی و یادگیری دریافت کرده‌اند. طبق گزارش، ۲.۷ میلیون تن به خدمات اضطراری آب، بهداشت و حفظ‌الصحه دسترسی پیدا کرده‌اند. با این حال، بر اساس گزارش یونیسف، ۲.۲ میلیون دختر از مکاتب محروم هستند. قابل ذکر است که افغانستان از جمله کشورهایی است که با میزان بالای مرگ‌ومیر مادران و نوزادان روبرو است. کم‌بود امکانات صحی، دسترسی محدود به آموزش‌های تخصصی و فاصله‌ی زیاد روستاها تا مرکزهای درمانی، چالش‌های جدی در ارایه‌ی خدمات به مادران باردار ایجاد کرده است. در بسیاری از مناطق، زنان در خانه یا درمانگاه‌های کوچک زایمان می‌کنند و قابله‌ها اغلب با امکانات اندک و بدون دسترسی فوری به راهنمایی‌های تخصصی کار می‌کنند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 107 بازدید

روایت زرغونه از جایی آغاز نمی‌شود که دروازه مکتب بسته شد؛ از جایی آغاز می‌شود که صداها یکی‌یکی خاموش شدند، از لحظه‌ای که دیگر کسی درباره «فردا» با او سخن نگفت. زرغونه دختری بود که آینده را همچون جاده‌ای روشن می‌دید؛ جاده‌ای که از کوچه خاکی خانه‌شان آغاز می‌شد و تا جایی ادامه داشت که او خود را با لباس سفید داکتری تصور می‌کرد. اما روزی که خبر منع آموزش دختران بالاتر از صنف ششم به واقعیت تبدیل شد، آن جاده ناگهان ناپدید شد؛ نه پیچ خورد و نه باریک شد، بلکه گویی هرگز وجود نداشته است. صبحی که برای آخرین بار بکس مکتبش را برداشت، هیچ نشانه‌ای از پایان در آن دیده نمی‌شد. مانند هر روز با شوقی آرام از خانه بیرون شد. مادرش صدایش زد تا نانش را بخورد، اما گفت وقتی برگشت می‌خورد، چون گمان می‌کرد روزی عادی پیش رو دارد. وقتی به دروازه مکتب رسید و دید که بسته است، و صدای خشک مردی را شنید که گفت «دیگر اجازه ندارید»، چیزی در درونش فرو ریخت؛ نه به شکل گریه، نه اعتراض، بلکه به صورت سکوتی سنگین که از همان روز در تمام لحظه‌های زندگی‌اش سایه انداخت. زرغونه به خانه برگشت، اما این بازگشت دیگر شبیه گذشته نبود. وقتی مادرش پرسید چرا زود آمده، تنها یک جمله گفت و بعد خاموش شد؛ سکوتی که حتی مادرش هم نتوانست آن را بشکند. از آن روز خانه برای زرغونه به مکانی تبدیل شد که زمان در آن کش می‌آمد؛ ساعت‌ها طولانی‌تر می‌شدند و روزها تفاوتی با یکدیگر نداشتند. صبح‌ها هنوز بیدار می‌شد، اما نه از روی شوق، بلکه از روی عادت. بکس مکتبش در گوشه اتاق مانده بود و حضورش یادآور چیزی بود که از او گرفته شده بود. گاهی به آن نزدیک می‌شد و دستش را روی آن می‌گذاشت، اما بازش نمی‌کرد؛ می‌ترسید با باز کردنش همه چیز دوباره زنده شود: صدای خنده همصنفی‌ها، صدای معلم و زنگ مکتب. روزها آرام‌آرام با کارهای خانه پر شد؛ ظرف شستن، لباس شستن و نان پختن. این کارها بد نبودند، اما برای زرغونه جایگزین رؤیایی شده بودند که زمانی با آن زندگی می‌کرد. مادرش گاهی با مهربانی می‌گفت: «دختر باید این‌ها را یاد بگیرد.» اما زرغونه در دلش می‌دانست که این جمله بیشتر شبیه تسلیم شدن است تا آموزش. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، آرام بکسش را باز می‌کرد. کتاب‌ها را بیرون می‌آورد و مدتی به آن‌ها نگاه می‌کرد؛ گویی می‌خواست مطمئن شود هنوز وجود دارند، هنوز بخشی از زندگی او هستند. یک شب دفترچه‌اش را باز کرد و به آخرین جمله‌ای که نوشته بود خیره شد: آرزوی داکتر شدن. آن جمله حالا بیشتر شبیه رؤیایی دور به نظر می‌رسید، رؤیایی که هر روز فاصله‌اش با واقعیت بیشتر می‌شد. چند ماه بعد، وقتی صحبت ازدواج در خانه مطرح شد، زرغونه سکوت همیشگی‌اش را شکست. وقتی مادرش با احتیاط موضوع را گفت و پدرش از سختی زندگی سخن گفت، زرغونه تنها یک جمله بر زبان آورد: «من می‌خواهم درس بخوانم.» این جمله کوتاه، تمام آرزوی او بود. اما پاسخ همان بود که از آن می‌ترسید: «دیگر نمی‌شود.» این «نمی‌شود» همچون دیواری بلند در برابرش ایستاد. با این حال، چیزی در درون زرغونه هنوز خاموش نشده بود. او در سکوت به خواندن ادامه داد؛ در لحظه‌هایی که کسی نمی‌دید. کتاب‌هایش را بارها خواند، حتی صفحاتی که از بر شده بود. گاهی به پشت‌بام می‌رفت و در نور کم‌رنگ آفتاب مطالعه می‌کرد، گویی می‌خواست به خود ثابت کند که هنوز می‌تواند یاد بگیرد و هنوز حق رؤیا داشتن را دارد. در همان کوچه دختران دیگری هم بودند که سرنوشت مشابهی داشتند؛ بعضی تسلیم شده بودند و بعضی حتی کتاب‌هایشان را کنار گذاشته بودند. اما زرغونه هنوز کتاب‌هایش را نگه داشته بود، چون باور داشت دانشی که در دل انسان باشد، به آسانی از بین نمی‌رود. روزی دختری کوچک‌تر از کنار خانه‌شان با بکس مکتبش گذشت. زرغونه او را صدا زد و کتابش را برای لحظه‌ای گرفت. وقتی کتاب را در دست داشت، احساس کرد زمان برای چند ثانیه به عقب برگشته است. اما وقتی آن را پس داد، واقعیت دوباره برگشت؛ با این حال لبخند زد و گفت: «خوب درس بخوان.» آن شب دوباره دفترچه‌اش را باز کرد و زیر جمله قدیمی نوشت: «اگر راه را ببندند، من راه دیگری پیدا می‌کنم.» شاید این جمله ساده به نظر برسد، اما برای زرغونه امیدی بود که هنوز زنده مانده بود. در اتاق کوچکش دختری نشسته بود که آینده‌اش را از او گرفته بودند، اما اراده‌اش را نه. دختری که با تمام سکوت‌ها و «نمی‌شود»هایی که شنیده بود، هنوز در دلش تکرار می‌کرد: «می‌شود… یک روز، حتماً می‌شود.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 124 بازدید

روایت او از یک صدا آغاز نمی‌شود؛ از یک سکوت آغاز می‌شود؛ سکوتی که در آن هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید، اما همه‌چیز در حال فرو ریختن است. در گوشه‌ای از شهر هرات، جایی که کوچه‌ها در گرمای روز خاک‌آلود و در شب‌ها خاموش‌اند، خانه‌ای هست با دیوارهای ترک‌خورده و دروازه‌ای که همیشه نیمه‌باز است؛ نه برای آمدن امید، بلکه برای رفتن آرام آرزوها. اگر او را از نزدیک ببینی، شاید فکر کنی مثل بقیه دخترهاست؛ موهایش را ساده می‌بندد، لباس‌هایش همیشه تمیز اما کهنه‌اند و نگاهش… نگاهش چیزی میان ترس و ایستادگی است. اما هیچ‌کس از روی ظاهرش نمی‌فهمد در درونش چه می‌گذرد؛ هیچ‌کس نمی‌فهمد که او هر روز، بارها و بارها، خودش را از نو جمع می‌کند تا فقط «بماند». او فرزند سوم خانواده است. پیش از او دو برادر به دنیا آمده‌اند؛ دو پسری که از همان کودکی یاد گرفته‌اند صدایشان بلندتر است، حقشان بیشتر است و دنیا برایشان جای بازتری دارد. بعد از او نیز دو خواهر کوچک‌تر آمده‌اند که هنوز در دنیای کودکانه‌شان، همه‌چیز ساده به نظر می‌رسد. اما او درست در میان این چهار نفر، در جایی ایستاده که نه می‌تواند مانند برادرانش آزاد باشد و نه مانند خواهران کوچکش بی‌خبر. سال آخر مکتبش بود؛ سالی که قرار بود پایان یک مسیر و آغاز مسیری دیگر باشد. او از آن دخترهایی نبود که فقط برای نمره درس بخواند. با هر صفحه‌ای که می‌خواند، خودش را کمی جلوتر می‌دید؛ در یک شفاخانه، در یک مکتب، یا حتی در یک دفتر کوچک؛ جایی که بتواند چیزی باشد جز «یک دختر در خانه». معلمش یک‌بار به او گفته بود: «تو فرق داری، تو می‌توانی ادامه بدهی.» همین جمله برایش مثل چراغی بود که در تاریکی می‌درخشید. اما یک روز، همه‌چیز ایستاد. دروازه مکتب بسته شد؛ نه با صدایی بلند، بلکه با یک اعلام ساده، با تصمیمی که از جایی دور گرفته شده بود، اما زندگی او را از نزدیک شکست. آن روز، وقتی از مکتب برگشت، کتاب‌هایش را محکم در آغوش گرفته بود؛ انگار می‌خواست آن‌ها را از دنیا پنهان کند. وقتی به خانه رسید، مادرش فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا همدردی. از آن روز به بعد، زمان برای او شکل دیگری گرفت. صبح‌ها دیگر بوی رفتن نمی‌دادند. صدای دخترانی که به مکتب می‌رفتند، دیگر فقط صدا نبود؛ یادآوری تلخی بود از این که: «تو دیگر جزو آن‌ها نیستی.» او سعی کرد خودش را سرگرم کند. به مادرش کمک می‌کرد، خانه را تمیز می‌کرد، خواهرهایش را می‌خواباند. اما هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توانست جای چیزی را که از او گرفته شده بود، پر کند. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، آهسته کتاب‌هایش را بیرون می‌آورد. نور گوشی را کم می‌کرد تا کسی متوجه نشود. صفحه‌ها را لمس می‌کرد، می‌خواند و گاهی فقط نگاه می‌کرد. این کار، بیشتر از درس خواندن، شبیه زنده نگه داشتن بخشی از وجودش بود. اما خانه فقط جای خاموشی نبود؛ جای تصمیم‌هایی بود که بدون او گرفته می‌شد. اولین بار وقتی حرف ازدواجش را زدند، او فکر کرد اشتباه شنیده است. مادرش آهسته گفت: «پدرت تصمیم گرفته.» برادرش با لحنی که بیشتر شبیه دستور بود گفت: «مرد خوبی است، زندگی‌ات جور می‌شود.» و او… فقط احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. او هنوز خودش را دختری می‌دید که باید درس بخواند، نه زنی که باید به خانه‌ای دیگر برود. هنوز در ذهنش آینده‌ای بود که خودش انتخاب کرده بود. اما حالا دیگران برایش آینده‌ای ساخته بودند؛ بی‌آن‌که حتی از او بپرسند. اولین «نه» را که گفت، صدایش خیلی بلند نبود؛ بیشتر شبیه خواهش بود تا مخالفت. اما همین «نه» کافی بود تا همه‌چیز تغییر کند. پدرش عصبانی شد. چهره‌اش سرخ شد، صدایش بالا رفت و بعد… سکوت شکست. صدای سیلی، صدای افتادن، صدای نفس‌هایی که تند شده بودند. آن روز او فهمید که در این خانه، مخالفت کردن یعنی آماده بودن برای درد. اما او باز هم گفت «نه». بار دوم، برادرش جلو آمد. دستش را محکم گرفت و گفت: «فکر نکن که می‌توانی تصمیم بگیری.» او دستش را با تمام قدرت کشید. این بار فقط سیلی نبود؛ لگد، فریاد و تحقیر هم بود. کلماتی که شاید از درد جسمی هم عمیق‌تر بودند. روزها تبدیل به چرخه‌ای از فشار و مقاومت شدند. هر بار که موضوع ازدواج مطرح می‌شد، او مخالفت می‌کرد. هر بار که مخالفت می‌کرد، خشونت برمی‌گشت؛ شدیدتر و بی‌رحم‌تر. بدنش پر از کبودی‌هایی بود که زیر لباس‌هایش پنهان می‌کرد. اما چیزی که پنهان نمی‌شد، خستگی عمیقی بود که در چشمانش نشسته بود. گاهی به آینه نگاه می‌کرد و خودش را نمی‌شناخت. آیا این همان دختری بود که روزی با شوق به مکتب می‌رفت؟ همان کسی که می‌خواست داکتر شود؟ حالا فقط دختری بود که باید برای «نه» گفتن هزینه بدهد. اما در میان همه این‌ها، یک چیز تغییر نکرده بود: او هنوز تسلیم نشده بود. یک شب، پس از یک درگیری شدید، وقتی همه خواب بودند، او به پشت‌بام رفت. آسمان پر از ستاره بود؛ همان آسمانی که زمانی برایش پر از رؤیا بود. نشست، زانوهایش را در آغوش گرفت و برای نخستین بار بلند گریه نکرد؛ فقط اشک ریخت، بی‌صدا و آرام. بعد نفس عمیقی کشید و به خودش گفت: «من هنوز هستم.» این جمله ساده شاید برای دیگران چیزی نباشد، اما برای او مثل یک عهد بود؛ عهدی برای ادامه دادن، حتی وقتی همه‌چیز علیه اوست. او هنوز در همان خانه زندگی می‌کند. هنوز هر روز با همان آدم‌ها روبه‌رو می‌شود. هنوز خطر ازدواج اجباری مانند سایه‌ای بر سرش سنگینی می‌کند. اما در درونش چیزی تغییر کرده است؛ او دیگر فقط یک دختر خاموش نیست. او کسی است که می‌داند حق دارد انتخاب کند، حتی اگر برای این حق هر روز بجنگد. در شهر هرات، در میان هزاران داستان نانوشته، داستان او شاید یکی از همان‌هایی باشد که کسی بلند نمی‌خواند. اما او، با همان «نه»هایش و با همان مقاومت خاموشش، دارد داستانش را می‌نویسد؛ خط به خط، درد به درد، اما هنوز زنده. و شاید روزی همین «نه» کوچک، به فریادی تبدیل شود که دیگر هیچ‌کس نتواند آن را نشنود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 75 بازدید

شماری از دختران دانش‌آموز «انجمن ادبی سوزن طلایی» در اعتراض به مسدود بودن دروازه‌های مکاتب و دانشگاه‌ها به‌روی دختران بالاتر از صنف ششم در کشور، صنف‌های آنلاین‌شان را پشت دروازه‌های بسته‌ی مکاتب برگزار کرده‌اند. اين دانش‌آموزان دختر با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این اقدام را به هدف اعتراض «به پنج سال بسته ماندن اجباری مکاتب و دانشگاه‌ها بر روی دختران بالاتر از صنف ششم» در شهرهای مختلف و پشت دروازه‌های بسته مکاتب برگزار کرده‌اند. در اعلامیه آمده است: «این اقدام، فریادی برای عدالت و برابری است؛ یادآور ایستادگی در جامعه افغانستان و جهان که در آن سال‌ها، دختران این سرزمین از ابتدایی‌ترین حق انسانی خود یعنی حق آموزش، محروم مانده‌اند.» این دانش‌آموزان در ادامه تاکید کرده‌اند این حرکت نه‌تنها یک اعتراض، بلکه تلاشی برای بیدارسازی وجدان جمعی است. دانش‌آموزان دختر بر حمایت شهروندان از «حق آموزش دختران» تاکید کرده و گفته‌اند که حمایت شهروندان می‌تواند این اعتراض را به یک خواست جمعی تبدیل کند. قابل ذکر است که انجمن ادبی سوزن طلایی، تحت نظر حمیرا قادری، نویسنده و فعال حقوق زنان در ۲۸ سپتامبر ۲۰۲۱ میلادی، فعالیت خود را آغاز کرد. بیشتر اعضا و دانش‌آموزان این انجمن ادبی دختران دانش‌آموز بازمانده‌ از آموزش هستند. این دانش‌آموزان دختر در حالی اقدام به این اعتراض کردند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 107 بازدید

شب‌ها در خانه‌ی شکریه زودتر از هر جای دیگر تاریک می‌شود؛ نه فقط به‌خاطر خاموشی چراغ، بلکه به‌خاطر فکری که مثل دود در همه‌جا پخش است. اتاق کوچک‌شان بوی دوا و نم می‌دهد. پدرش در گوشه‌ای روی یک توشک نازک دراز کشیده؛ سرفه‌هایی که از سینه‌اش بیرون می‌آید خشک و بریده‌بریده است، طوری که هر بار شکریه حس می‌کند شاید این سرفه آخرین باشد. او همیشه قبل از خواب چند دقیقه کنار پدر می‌نشیند، دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد؛ نه از سر محبت ساده، بلکه از ترس… ترس از این‌که یک‌وقت نفسش دیگر بالا نیاید. در همان حال، صدای آهسته‌ی مادر از حویلی می‌آید که هنوز ظرف می‌شوید؛ با دست‌هایی که پوستش از مواد شوینده ترک خورده، و زیر لب چیزی زمزمه می‌کند؛ شاید دعا، شاید درد. شکریه دختر کلان خانه است. این جمله در ظاهر ساده است، اما در زندگی او یعنی این‌که هیچ‌وقت فرصت نکرده فقط «دختر» باشد. یعنی از همان وقتی که مکتب بسته شد، انگار کسی نام او را از روی لیست شاگردان پاک کرد و به جایش نوشت: نان‌آور، مراقب، صبور. صبح‌ها قبل از همه بیدار می‌شود، چای را می‌جوشاند، نان خشک را با آب نرم می‌کند تا برای خوردن قابل شود، خواهرهای کوچکش را بیدار می‌کند، موهای‌شان را با دقت می‌بافد، به برادرش می‌گوید که از خانه دور نرود، و در همین میان، گاهی یک نگاه کوتاه به کتاب‌هایش می‌اندازد که گوشه‌ی اتاق خاک گرفته‌اند. کتاب‌هایی که هنوز بوی گذشته را می‌دهند؛ بوی روزهایی که دغدغه‌اش فقط امتحان و مشق بود، نه این‌که امشب نان دارند یا نه. وقتی از خانه بیرون می‌رود تا به کارخانه برسد، راهی را طی می‌کند که قبلاً با بکس مکتبش می‌رفت. حالا دست‌هایش خالی است، اما دلش سنگین‌تر از همیشه. در راه، دخترهای هم‌سنش را می‌بیند که بعضی هنوز امیدوارانه درباره‌ی مکتب حرف می‌زنند، اما او دیگر در آن حرف‌ها شریک نیست. او وارد دنیایی شده که در آن سن مهم نیست، نیاز مهم است. کارخانه در حاشیه‌ی شهر است؛ ساختمانی خاکستری با دیوارهای بلند و پنجره‌هایی که همیشه نیمه‌بازند، اما هیچ‌وقت هوای تازه وارد نمی‌شود. داخلش بوی مواد و عرق و خستگی درهم آمیخته، و صدای ماشین‌ها آن‌قدر بلند است که آدم گاهی صدای فکر خودش را هم نمی‌شنود. کار شکریه ساده به نظر می‌رسد، اما ساده نیست؛ ساعت‌ها ایستادن، بدون این‌که حق داشته باشد بنشیند، بدون این‌که بتواند با کسی راحت حرف بزند. دست‌هایش زود زخم شد، ناخن‌هایش شکست، و پاهایش هر شب آن‌قدر درد می‌کرد که گاهی نمی‌توانست درست راه برود. اما هیچ‌کدام از این‌ها به اندازه‌ی چیزی که بعداً شروع شد آزاردهنده نبود؛ نگاه‌هایی که اول فقط سنگین بودند، بعد آهسته‌آهسته معنی پیدا کردند. نگاه‌هایی که او را نه به‌عنوان یک کارگر، بلکه به‌عنوان چیزی دیگر می‌دیدند؛ چیزی که خودش از گفتن نامش هم شرم داشت. کارفرما مردی بود که خیلی زود فهمید شکریه چه کسی است. او فهمید این دختر انتخاب ندارد. فهمید پشت این چهره‌ی خاموش یک خانه است، یک پدر مریض، یک مادر خسته، چند کودک گرسنه. و همین فهمیدن او را خطرناک‌تر کرد. اول با مهربانی ساختگی شروع کرد؛ گاهی از کارش تعریف می‌کرد، گاهی می‌گفت: «تو با بقیه فرق داری.» شکریه اول این حرف‌ها را جدی نگرفت، فقط سرش را پایین می‌انداخت و کارش را ادامه می‌داد. اما کم‌کم فاصله‌ها کمتر شد، حرف‌ها آهسته‌تر شد و معنی‌ها واضح‌تر. یک روز که همه رفته بودند و او مانده بود تا کارش را تمام کند، مرد صدایش کرد. صدای ماشین‌ها هنوز در فضا بود، اما آن لحظه برای شکریه همه‌چیز ساکت شد. نزدیک رفت، بدون این‌که سرش را بالا کند. مرد با لحنی آرام اما سنگین گفت که می‌تواند کمکش کند، می‌تواند معاشش را زیاد کند، می‌تواند کارش را سبک‌تر کند… اما در عوض چیزی می‌خواست که گفتنش را مستقیم بلد نبود، یا شاید نمی‌خواست مستقیم بگوید. شکریه اول وانمود کرد نفهمیده؛ گفت که فقط می‌خواهد کار کند. اما مرد لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود تا مهربانی. از آن روز به بعد فشار بیشتر شد. هر بار که او را تنها پیدا می‌کرد، حرف‌ها واضح‌تر می‌شد. شکریه دیگر مطمئن بود که چه می‌خواهد، اما نمی‌دانست چه کند. هر بار که به خانه برمی‌گشت، نگاه به پدرش می‌کرد که با سختی نفس می‌کشد، به مادرش که شب‌ها با پاهای ورم‌کرده می‌خوابد، به خواهرهایش که هنوز معصومانه درباره‌ی مکتب سؤال می‌کنند، و به برادرش که کفش ندارد. این‌ها فقط تصویر نبودند؛ این‌ها دلیل بودند. دلیل برای این‌که نتواند به‌سادگی بگوید: «کار را رها می‌کنم.» شبی که همه خواب بودند، شکریه بیدار ماند. صدای نفس‌های بریده‌ی پدرش، صدای سرفه‌ای که گاه‌گاهی می‌آمد، صدای باد که از لای درزهای دیوار می‌گذشت… همه‌ی این‌ها با فکرهایش قاطی شده بود. او به خودش فکر نمی‌کرد، یا شاید جرأتش را نداشت. فقط به این فکر می‌کرد که اگر کارش را از دست بدهد، فردا چه می‌شود؟ نان از کجا می‌آید؟ دوا از کجا؟ و اگر قبول کند… آن‌وقت چه چیزی از خودش باقی می‌ماند؟ این سؤال‌ها ساده نبودند و جواب‌شان هم آسان نبود. روز بعد، وقتی دوباره به کارخانه رفت، بدنش آن‌جا بود، اما ذهنش نه. کارفرما دوباره صدایش کرد. این‌بار دیگر صبر نداشت. مستقیم گفت: «یا قبول کن، یا دیگر نیا.» این جمله کوتاه بود، اما برای شکریه مثل حکم بود؛ نه فرصت فکر، نه راه سوم. فقط دو انتخاب که هر دو شبیه سقوط بودند. وقتی از کارخانه بیرون شد، هوا روشن بود، اما برای او همه‌چیز تیره به نظر می‌رسید. در راه، از کنار مکتبی گذشت که دروازه‌اش بسته بود. چند لحظه ایستاد. به دیوار نگاه کرد، به پنجره‌هایی که زمانی از آن‌ها صدای شاگردها می‌آمد. به یاد آورد روزی را که آخرین بار از آن دروازه بیرون شد، با این فکر که چند روز بعد دوباره برمی‌گردد. حالا اما می‌فهمید که آن «چند روز» شاید هیچ‌وقت تمام نشود. وقتی به خانه رسید، مادرش از کرایه‌ی عقب‌مانده گفت. پدرش دوباره سرفه کرد. خواهر کوچکش از مکتب پرسید. همه‌چیز همان بود، اما شکریه دیگر همان نبود. او دیگر فقط یک دختر نبود که از مکتب محروم شده؛ او دختری بود که در نقطه‌ای ایستاده که هیچ راهی در آن روشن نیست. آن شب، وقتی همه خوابیدند، شکریه آرام گریه کرد؛ نه با صدای بلند، نه با شکایت. فقط اشک‌هایی که بی‌صدا روی بالش می‌ریخت. او نمی‌دانست فردا چه تصمیمی می‌گیرد. نمی‌دانست تا کجا می‌تواند مقاومت کند. فقط یک چیز را می‌دانست: زندگی‌ای که باید می‌داشت از او گرفته شده، و حالا در جایی ایستاده که مجبور است برای چیزی بجنگد که حتی نباید مسئله‌اش می‌بود. و شاید دردناک‌ترین بخش همین باشد؛ این‌که شکریه هنوز در سنی است که باید درباره‌ی آرزوهایش فکر کند، نه دربارهٔ این‌که چگونه از خودش محافظت کند… در برابر دنیایی که هیچ رحمی ندارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب