برچسب: راه قاچاق

2 روز قبل - 147 بازدید

وقتی پدر خانواده برای آخرین بار دروازه خانه‌شان را در کابل بست، هیچ‌کدام از چهار فرزندش نمی‌دانستند سفری که از آن شب آغاز می‌شود، قرار است به یکی از سخت‌ترین تجربه‌های زندگی‌شان تبدیل شود. مادر، کوچک‌ترین فرزند را در آغوش گرفته بود و دو کودک دیگر در کنارش ایستاده بودند. فرزند بزرگ‌تر آرام‌تر از همه به نظر می‌رسید، اما از چهره‌اش می‌شد فهمید که او نیز مانند پدر و مادرش نمی‌دانست در روزهای آینده چه چیزی انتظارشان را می‌کشد. این خانواده شش‌نفری تصمیم گرفته بود کابل را ترک کند و برای رسیدن به ایران، راهی مسیری شود که از نیمروز و سپس پاکستان می‌گذشت؛ مسیری که می‌دانستند قانونی نیست و خطرهای زیادی در انتظارشان است، اما در آن روزها تصور می‌کردند شاید همین راه بتواند آینده بهتری برای فرزندانشان فراهم کند. پدر خانواده مدت‌ها بود به رفتن فکر می‌کرد. پیدا کردن کار برایش دشوار شده بود و درآمدی که به دست می‌آورد، پاسخگوی نیازهای یک خانواده شش‌نفری نبود. کرایه خانه، هزینه غذا، لباس و دیگر مخارج زندگی، هر ماه فشار بیشتری بر او وارد می‌کرد. سرانجام، پس از گفت‌وگوهای فراوان با همسرش، تصمیم گرفتند راه مهاجرت را انتخاب کنند؛ تصمیمی سخت که بیش از آن‌که از روی میل باشد، از فشار شرایط زندگی سرچشمه می‌گرفت. حرکت خانواده از کابل آغاز شد. با وسایل بسیار اندکی راه افتادند. بخش زیادی از وسایل خانه را فروخته یا کنار گذاشته بودند تا هزینه سفر را فراهم کنند. مادر لباس‌های کودکان را در یک بکس کوچک جمع کرده بود و چند تکه لباس دیگر را نیز در یک خریطه گذاشته بود. پدر بیشتر از هر چیز مراقب پولی بود که برای ادامه مسیر همراه داشت؛ پولی که قرار بود هم هزینه راه و هم بخشی از روزهای نخست زندگی در ایران را تأمین کند. سفر از کابل به سمت نیمروز طولانی و خسته‌کننده بود. کودکان که تصور می‌کردند خیلی زود به مقصد خواهند رسید، بارها از پدر می‌پرسیدند: «کی به ایران می‌رسیم؟» پدر هر بار پاسخ مشابهی می‌داد: «کمی دیگر مانده.» اما خودش نمی‌دانست واقعاً چقدر دیگر از این راه باقی مانده است. وقتی خانواده به نیمروز رسید، تازه بخش دشوارتر سفر آغاز شد. قرار بود از مسیر پاکستان خود را به ایران برسانند. آن‌ها همراه گروهی دیگر حرکت کردند و از همان ابتدا به خانواده گفته شد که باید بسیار محتاط باشند. مادر بعدها تعریف می‌کرد که در آن روزها، بیش از آن‌که به مقصد فکر کند، نگران چهار فرزندش بود. هر صدای ناآشنا، هر توقف ناگهانی و هر بار تغییر مسیر، نگرانی تازه‌ای در دلش ایجاد می‌کرد. کودکان نیز کم‌کم متوجه شده بودند که این سفر شبیه سفرهای معمولی نیست. نمی‌توانستند آزادانه بازی کنند یا بلند صحبت کنند. گاهی مجبور بودند ساعت‌ها در سکوت منتظر بمانند و گاهی نیز در مسیرهای دشوار پیاده حرکت کنند. کوچک‌ترین فرزند خانواده چند بار از شدت خستگی گریه کرد و مادر مجبور شد او را برای مدت طولانی در آغوش بگیرد. عبور از مسیر پاکستان برای این خانواده به یکی از تلخ‌ترین بخش‌های سفر تبدیل شد. بارها مجبور شدند در شرایط دشوار منتظر بمانند و برای ادامه مسیر از راه‌های فرعی استفاده کنند. پدر می‌گفت در آن لحظات تنها چیزی که در ذهنش می‌گذشت، این بود که مبادا اتفاقی برای یکی از فرزندانش رخ دهد. یک شب، خانواده ساعت‌ها در جایی منتظر ماند. هوا سرد بود و کودکان خسته و گرسنه بودند. غذایی که همراه داشتند، بسیار کم بود. مادر تلاش می‌کرد سهم کودکان را نگه دارد و خودش کمتر غذا بخورد. پدر نیز ترجیح می‌داد چیزی نخورد تا نان و غذای موجود برای فرزندان باقی بماند. یکی از کودکان با صدایی خسته از مادر پرسید: «مادر، کی می‌رسیم؟» مادر پاسخی نداشت. فقط او را محکم در آغوش گرفت و گفت: «خواب کن، وقتی بیدار شدی، شاید رسیده باشیم.» اما صبح که کودک چشم‌هایش را باز کرد، هنوز در مسیر بودند. سفر از پاکستان به سوی ایران نیز آسان نبود. خانواده در حالی حرکت می‌کرد که هیچ‌کس نمی‌توانست با اطمینان بگوید چه زمانی به مقصد خواهند رسید. گاهی مجبور بودند مسافت زیادی را با موتر طی کنند و در بخش‌هایی نیز پیاده راه بروند. پدر چند بار مجبور شد یکی از کودکان را حمل کند. خودش خسته بود، پاهایش توان زیادی نداشت و مسیر نیز دشوار بود؛ اما هرگاه می‌دید فرزندش دیگر توان راه رفتن ندارد، او را روی دوش می‌گرفت و به راه ادامه می‌داد. مادر نیز کوچک‌ترین فرزند را تقریباً در بیشتر مسیر در آغوش داشت. دست‌هایش از حمل کودک درد گرفته بود و پاهایش از پیاده‌روی طولانی توان نداشت، اما شکایت نمی‌کرد. بعدها می‌گفت در آن سفر فرصت فکر کردن به خستگی خودش را نداشت؛ تمام فکرش این بود که چهار فرزندش سالم به مقصد برسند. در بخشی از مسیر، ترس از بازداشت نیز بر نگرانی خانواده اضافه شد. پدر هر بار که صدای موتر یا مأموران را می‌شنید، فرزندانش را به سکوت دعوت می‌کرد. برای خانواده‌ای که چهار کودک همراه خود داشت، پنهان ماندن و حرکت در شرایط نامطمئن، بسیار دشوارتر از آن چیزی بود که پیش از سفر تصور کرده بودند. سرانجام، پس از روزها سرگردانی و تحمل سختی، خانواده توانست خود را به ایران برساند. وقتی پدر فهمید که از بخش خطرناک مسیر عبور کرده‌اند، برای چند لحظه چیزی نگفت. فقط به فرزندانش نگاه کرد. کودکان خسته بودند و مادر نیز توان زیادی برای صحبت نداشت. رسیدن به ایران برای آن‌ها پایان مشکلات نبود، اما دست‌کم یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های سفر، یعنی عبور از آن مسیر دشوار، پشت سر گذاشته شده بود. اما خانواده در ایران نیز با واقعیت دیگری روبه‌رو شد. آن‌ها خانه‌ای آماده نداشتند و کار مشخصی برای پدر فراهم نبود. پولی که همراه آورده بودند، به دلیل هزینه‌های مسیر بسیار کم شده بود. پدر مجبور شد از همان روزهای نخست به دنبال کار بگردد. هر کاری که پیدا می‌شد، برایش قابل قبول بود؛ زیرا همسر و چهار فرزندش به درآمد او وابسته بودند. مادر می‌گوید سخت‌ترین قسمت ماجرا این بود که آن‌ها با تصور زندگی بهتر به ایران آمده بودند، اما پس از رسیدن، هنوز نمی‌دانستند فردایشان چگونه خواهد بود. او می‌گوید: «ما فکر می‌کردیم وقتی از راه عبور کنیم، دیگر همه چیز تمام می‌شود؛ اما تازه آن‌جا فهمیدیم که رسیدن یک چیز است و زندگی کردن چیز دیگر.» چهار فرزند خانواده هنوز خاطرات آن مسیر را به یاد دارند. برای آن‌ها، ایران فقط کشوری نیست که خانواده در آن به دنبال کار و زندگی است؛ ایران با خاطرات شب‌های طولانی، گرسنگی، خستگی، ترس و آغوش مادر گره خورده است. پدر می‌گوید اگر فرصت دیگری برای تصمیم‌گیری داشت، شاید پیش از انتخاب این مسیر بیشتر فکر می‌کرد؛ اما آن روزها فشار زندگی به اندازه‌ای زیاد شده بود که حتی تصمیم گرفتن نیز برایش آسان نبود. او می‌گوید هیچ پدری دوست ندارد فرزندانش چنین سفری را تجربه کنند؛ اما وقتی خانواده‌ای در برابر مشکلات اقتصادی و نبود چشم‌اندازی روشن برای آینده قرار می‌گیرد، گاهی خطرهایی را می‌پذیرد که در شرایط عادی هرگز قبول نمی‌کرد. اکنون این خانواده شش‌نفری در ایران زندگی می‌کند؛ خانواده‌ای که از کابل حرکت کرد، از مسیر نیمروز گذشت، از پاکستان عبور کرد و پس از تحمل روزها ترس، گرسنگی و خستگی، خود را به ایران رساند. اما پشت این سفر، فقط داستان مهاجرت یک خانواده نیست؛ داستان پدری است که برای تأمین زندگی فرزندانش راهی جاده شد، مادری که در تمام مسیر چهار کودک را زیر نگاه و مراقبت خود داشت و چهار فرزندی که بدون آن‌که در انتخاب این سفر نقشی داشته باشند، سختی راهی را تحمل کردند که بزرگ‌ترهای خانواده به امید ساختن آینده‌ای بهتر برای آنان انتخاب کرده بودند. پدر هنوز هم وقتی درباره آن روزها صحبت می‌کند، به چهار فرزندش نگاه می‌کند و می‌گوید: «ما برای خودمان نیامدیم. برای بچه‌ها آمدیم. فقط می‌خواستیم زندگی‌شان از زندگی ما بهتر باشد.» و شاید تلخ‌ترین بخش این داستان همین باشد؛ این‌که راه رسیدن به یک زندگی بهتر، خودش به یکی از سخت‌ترین فصل‌های زندگی این خانواده تبدیل شد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 165 بازدید

گاهی صدای باز شدن دروازه خانه برای یک خانواده، صدای آمدن پدر است و گاهی صدای آمدن کسی که خبر بدی با خود دارد. برای خانواده این مرد، یک سال پیش، دروازه خانه دیگر با صدای قدم‌های او باز نمی‌شد. هر بار که کسی به خانه نزدیک می‌شد، سه دختر و دو پسرش با چشم‌هایی پر از نگرانی به سوی دروازه نگاه می‌کردند، شاید پدرشان باشد، شاید خبری از او آورده باشد، شاید کسی بگوید که او آزاد شده و راه خانه را در پیش گرفته است. اما روزها می‌گذشت و خبری نمی‌رسید. مردی که برای پیدا کردن کار و نان خانواده‌اش راهی سفر شده بود، در میان جاده‌های دور و ناامن گرفتار دزدان شده بود و حالا خانواده‌ای مانده بود که نه می‌دانست پدرشان زنده است و نه می‌دانست برای نجات او باید از کجا پول پیدا کند. امروز اما قصه زندگی او در جای دیگری ادامه دارد؛ در یکی از جاده‌های شهر هرات، جایی که گادی کوچکش را کنار سرک می‌ایستاند و آب سرد و آب‌لیمو می‌فروشد. شاید رهگذران وقتی از کنار او عبور می‌کنند، فقط مردی را ببینند که در گرمای روز کنار یک گادی ایستاده و منتظر مشتری است. شاید کسی نداند که پشت چهره آرام او، خاطرات روزهایی پنهان است که برای نجات جانش، خانواده‌اش مجبور شدند نزدیک پنج لک افغانی پرداخت کنند؛ پولی که برای یک خانواده فقیر، تنها پول نبود، بلکه حاصل قرض، فروش دارایی و تحمل سال‌ها فشار و سختی بود. او حالا سه دختر و دو پسر دارد؛ پنج فرزندی که هر کدام به شکلی به زندگی او وابسته‌اند. وقتی از گذشته حرف می‌زند، بیشتر از هر چیزی نام فرزندانش را به زبان می‌آورد. می‌گوید در آن روزهایی که در اسارت بود، بیش از آن‌که از مرگ خودش بترسد، از این می‌ترسید که دیگر هیچ‌وقت سه دختر و دو پسرش را نبیند. فکر می‌کرد اگر اتفاقی برایش بیفتد، چه کسی نان این پنج کودک را خواهد داد؟ چه کسی صبح‌ها از خانه بیرون می‌شود تا برایشان چیزی به دست بیاورد؟ چه کسی وقتی یکی از آنان بیمار شود، دستش را گرفته و به داکتر خواهد برد؟ همین پرسش‌ها در ذهنش تکرار می‌شد و هر بار قلبش را بیشتر می‌فشرد. او سال‌ها پیش، زمانی که هنوز امید داشت بتواند با رفتن به ایران زندگی خانواده‌اش را تغییر دهد، برای نخستین بار راه قاچاق را انتخاب کرد. مثل بسیاری از جوانانی که به دلیل بیکاری و مشکلات اقتصادی ناچار به تصمیم‌های سخت می‌شوند، او نیز فکر می‌کرد شاید در آن سوی مرز بتواند کار پیدا کند و پول بیشتری به دست بیاورد. در افغانستان کار پیدا کردن آسان نبود و درآمد کارهای روزانه جوابگوی هزینه‌های خانواده نبود. کرایه خانه، هزینه غذا، لباس و نیازهای پنج فرزند، هر روز فشار بیشتری بر زندگی او وارد می‌کرد. او به خودش می‌گفت اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند مقداری پول جمع کند و برای خانواده‌اش بفرستد. شاید بتواند خانه بهتری برای همسر و فرزندانش فراهم کند. شاید بتواند آینده دختران و پسرانش را بهتر بسازد. همین امید بود که او را چندین مرتبه به سمت راه‌های قاچاق کشاند. هر بار که می‌خواست از خانه خارج شود، همسرش با نگرانی به او نگاه می‌کرد. شاید نمی‌خواست مانع رفتنش شود، چون می‌دانست شوهرش برای چه چیزی این راه را انتخاب کرده است؛ برای نان، برای آینده بچه‌ها و برای این‌که خانواده‌اش محتاج دیگران نباشند. اما نگرانی همیشه در چشمانش دیده می‌شد. او می‌دانست راهی که شوهرش انتخاب کرده، راه عادی سفر نیست. می‌دانست در این مسیر ممکن است هزار اتفاق رخ دهد، اما فقر گاهی انسان را مجبور می‌کند میان دو خطر یکی را انتخاب کند؛ خطر ماندن با بیکاری و گرسنگی یا خطر رفتن از جاده‌ای که معلوم نیست پایان آن کجاست. او چندین مرتبه این مسیر را طی کرد. هر بار که به مقصد می‌رسید، شاید برای مدتی احساس می‌کرد تصمیم درستی گرفته است. اما هیچ‌وقت نتوانست زندگی‌ای را که آرزو داشت، آن‌گونه که تصور می‌کرد بسازد. راه رفتن، برگشتن، دوباره رفتن و بازگشتن، بخشی از زندگی‌اش شده بود. خانواده نیز به این رفت‌وآمدها عادت کرده بودند، اما هر بار رفتنش برای آنان با ترس همراه بود. حدود یک سال پیش، زمانی که دوباره تصمیم گرفت از راه قاچاق به سمت ایران برود، هیچ‌کس نمی‌دانست این سفر با سفرهای قبلی فرق خواهد داشت. او از خانه بیرون شد و شاید مانند همیشه به خانواده‌اش وعده داد که سالم برمی‌گردد. شاید به فرزندانش گفته بود برایشان چیزی خواهد آورد. شاید دخترانش از او خواسته بودند هنگام برگشتن برایشان چیزی بخرد و پسرانش منتظر بودند که پدر دوباره به خانه بازگردد. اما این بار جاده برای او پایان دیگری داشت. در مسیر راه، گروهی از دزدان مسلح او را گرفتار کردند. ناگهان تمام برنامه‌ها و امیدهایش متوقف شد. مردی که با هزار امید برای پیدا کردن کار و درآمد راهی شده بود، حالا خودش تبدیل به کسی شده بود که برای آزادی‌اش باید پول پرداخت می‌شد. او را نگه داشتند و خانواده‌اش را مجبور کردند برای رهایی او پول زیادی فراهم کنند. خبر ربوده‌شدنش برای خانواده مانند فرو ریختن سقف خانه بود. همسرش نمی‌دانست چه کاری انجام دهد. پنج فرزندش نیز شاید معنای واقعی آنچه اتفاق افتاده بود را نمی‌فهمیدند، اما از چهره مادرشان می‌دانستند اتفاق بدی افتاده است. سه دختر و دو پسر، هر روز منتظر بودند خبری از پدرشان برسد. شاید یکی از آنان می‌پرسید: «پدر کی می‌آید؟» و مادر نمی‌دانست چه پاسخی بدهد. پنج لک افغانی پول کمی نبود. خانواده‌ای که برای تأمین هزینه‌های روزمره زندگی خود مشکل داشت، ناگهان مجبور شده بود مبلغی را فراهم کند که شاید سال‌ها طول می‌کشید تا بتوانند دوباره آن را به دست بیاورند. اما وقتی پای جان یک انسان در میان باشد، خانواده دیگر به حساب و کتاب فکر نمی‌کند. هر چیزی که داشتند، به فکر نجات او افتادند. پول فراهم شد، اما تهیه آن آسان نبود. خانواده مجبور شدند از دیگران قرض بگیرند و شاید دارایی‌هایی را که به سختی به دست آورده بودند، از دست بدهند. هر کسی به اندازه توان خود کمک کرد، اما در نهایت خانواده با تحمل فشار سنگین مالی توانستند پول مورد نیاز را آماده کنند. روزهایی که او در اسارت بود، برای خانواده‌اش به اندازه سال‌ها طول کشید. هر صبح که از خواب بیدار می‌شدند، نمی‌دانستند آن روز چه خبری خواهند شنید. هر بار که تلفن زنگ می‌خورد، قلب همسرش می‌لرزید. شاید خبر آزادی باشد، شاید خبر دیگری. خود او نیز در آن روزهای سخت، بیشتر از هر چیزی به خانه فکر می‌کرد. در ذهنش تصویر سه دختر و دو پسرش تکرار می‌شد. شاید به این فکر می‌کرد که اگر زنده نماند، کودکانش چه خواهند کرد. شاید از خودش می‌پرسید چرا دوباره این راه را انتخاب کرده است. چرا با وجود چندین بار رفتن و برگشتن، باز هم تصور کرده بود که این بار هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. در آن لحظات، تمام چیزهایی که زمانی برایش مهم به نظر می‌رسید، بی‌ارزش شده بود. پول، کار، مهاجرت و حتی رسیدن به ایران دیگر برایش معنایی نداشت. تنها یک آرزو داشت؛ این‌که دوباره آزاد شود و فرزندانش را ببیند. سرانجام، پس از پرداخت پول، او آزاد شد. وقتی به خانه برگشت، خانواده‌اش شاید باور نمی‌کردند که دوباره او را در میان خود می‌بینند. برای سه دختر و دو پسرش، برگشتن پدر تنها برگشتن یک عضو خانواده نبود؛ برگشتن کسی بود که تصور می‌کردند شاید دیگر هیچ‌وقت او را نبینند. اما او با خودش از آن سفر چیزی آورده بود که تا امروز همراهش مانده است؛ ترس. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 سال قبل - 1044 بازدید

سال گذشته بنابردلایلی ناگزیر شدیم تا افغانستان را ترک کنیم. به این منظور به ولایت نیمروز رفتیم تا از آنجا به کشور ایران برویم. مسیر مشخص بود اما آینده‌اش نامعلوم. هنگامی که به ولایت نیمروز رسیدیم، تعداد مان به ۵۰ نفر می‌رسید. پسران نوجوان و جوان، مردان کهن‌سال، زن و دختر همه را شامل می‌شد. قرار بود همه ما توسط یک قاچاق‌بر به ایران برویم. به موترها سوار شدیم. مسافران هر موتر شش زن و هفده مرد را شامل می‌شد. در موتر ما و در میان مردان، سه برادر بودند؛ آنی که گویا بزرگ‌تر از آن دو بود، ظاهرا ۲۳، دومی ۲۱ و کوچک از دو که از قضا با پدرم هم بسیار صمیمی شده بود، شاید ۱۸ یا ۱۹ ساله بود. اسمش قدرت بود. از آن جایی که من برادر بزرگی ندارم، قدرت از همان ابتدای سفر که ما به سمت ایران به راه افتادیم، با پدرم در جابجایی وسایل، چه در صحرا یا بیابان و یا هر مسیر دیگری بود، کمک و همکاری می‌کرد. در برخی مسیرها، هنگامی که خواهران خردسال من توان راه رفتن نداشتند، او آن‌ها را روی شانه‌‌اش می‌گذاشت تا زودتر بتوانیم مسیر را طی کنیم و از قافله عقب نمانیم. پدرم چند باری به قدرت گفت که اذیت می‌شوی و این کار را نکن اما او می‌گفت: «کاکا جان، من دو خواهر دارم هر دوی آن‌ها هم سن همین دخترهای شماست. من وقتی به این‌ها کمک می‌کنم، انگار به خواهران خودم کمک کرده‌ام.» در این مسیر قاچاق، ما چندیدن شبانه روز در سفر بودیم. برای عبور از دشت‌های پاکستان مجبور بودیم پیاده برویم زیرا با موتر نمی‌شد که از آنجا عبور کنیم. تقریبا ۱۴  ساعت مسیر دشوار کوه و صحرا را پیاده سپری کردیم. در آنجا آبی برای خوردن نبود، تقریبا نزد هیچ کسی آبی باقی نمانده بود و همه تشنه بودیم. گلویم خشک شده بود و نمی‌توانستم حرف بزنم. خواهران کوچکم از تشنگی زیاد گریه می‌کردند و هیچ کسی حاضر نبود قطره‌ای از آبش را با آن‌ها قسمت کند. اینبار هم این قدرت بود که با اینکه خواهر کوچکم را روی شانه‌هایش گذاشته و ساعت‌ها پیاده راه رفته بود و مثل همه تشنه بود، اما آب کمی را که در بطری داشت، خودش نخورد و برای خواهران من داد. بالاخره وارد خاک ایران شدیم. فکر می‌کردیم حالا که به مقصد رسیده‌ایم دیگر مشکلات راه به پایان رسیده است اما بی‌خبر که مشکلات اصلی تازه شروع شده بود. ما آن شب را در کوه‌ها گذراندیم.  پنج شبانه روز می‌شد که از کشورم دور بودم. در این پنج شبانه روز، چه‌ها که نکشیده بودم؛ اولین بارم بود که در دشت‌ها می‌خوابیدم. اولین بارم بود که شاهد گریه‌های خواهرانم بخاطرقطره‌ای آب بودم. تمام آن شب را فقط گریسته بودم. حالم برای خودم نه، اما برای خواهران کوچکم می‌سوخت که در این کودکی این چنین مشکلات را تجربه می‌کردند. حالم به آن مرد هفتاد ساله‌ای که با ما آمده بود، می‌سوخت. به قول خودش پسرش در ایران معتاد به مواد مخدر شده بود و او آمده بود دنبالش تا با خودش به افغانستان ببرد. [caption id="attachment_13167" align="aligncenter" width="657"] عکس: شبکه‌های اجتماعی[/caption] قرار بود فردای آن روز به بندر عباس ایران برویم و آن برادران هم از آنجا به تهران بروند و من و فامیلیم هم به شیراز. آفتاب طلوع کرد. از خداو‌ند متعال خواستم تا امروز همه ما به مقصدی که می‌خواهیم برسیم. راننده ما اهل بلوچ بود. من با زبان بلوچی کمی بلدیت دارم. هنگامی که با پدرم حرف می‌زد من حرفش را متوجه می‌شدم. او به پدرم گفت: «با تو چون زن‌ها است. در صندلی عقب موتر خانم‌ها بنشینند و در صندلی پیش روی هم خودت بنشین.» پدرم پذیرفت. او به حرف‌هایش ادامه داد این مسیری که می‌روم خطر ناک‌ترین قسمت راه ما است. پس موتر به هیچ وجه برای چیزی متوقف نمی‌شود بنابر این، همینجا برای خودتان آب بخرید. پدرم برای ما آب و کمی خوراکی خرید. با اینکه هیچ کسی میل خوردن را نداشت. تمام دغدغه ما این بود به سلامتی به مقصد برسیم. در هنگام حرکت راننده چهار پسر را در صندوق عقب موتر جابجا کرد. من بسیار تعجب کرده بودم. به پدرم گفتم نکند اتفاقی برای آن‌ها بیفتد؟ پدرم گفت راه قاچاق است. سختی‌ دارد. مجبوریم توکل خود را به خداوند بزرگ کنیم. اشکم به وضعیت آنان چکید اما به خاطر روحیه‌ی مادر و خواهرانم خودم را جمع و جور کردم. اما مگر آن نگاه مظلوم پسران یادم می‌رفت؟ سه برادر شامل آن چهار پسر بودند. راننده به آنان گفته بود که تکان نخورید تا اینکه درب صندوق عقب موتر را باز کند. یادم آمد هنگامی که در میان راه بودیم، برادر بزرگ این پسر‌ها گفته بود که تمام پول‌شان تمام شده است. هنگامی که من این موضوع را شنیدم، آهسته به پدرم گفتم که آیا می‌شود برای آن‌ها چند بطری آب بخرید؟ پدرم این کار را کرد و آنان با اصرار زیاد در نهایت بطری‌های آب را از پدرم قبول کردند. موتر حرکت کرد. تقریبا یک شبانه روز در موتر بودیم. چند باری فقط برای تازه کردن نفس، موتر را متوقف می‌کرد و فورا دوباره به راه می‌افتاد. تنها چهار ساعت دیگر مانده بود که به  بندر عباس برسیم. ساعت یازده صبح بود و هوا خیلی گرم بود. راننده حتی اجازه پایین کردن شیشه‌ها را هم نمی‌داد. چند باری افرادی که عقب بودند صدا زدند که شیشه‌ها را پایین کنید اما راننده قبول نکرد. همینطور در مسیر راه بودیم که از صدای آن چهار نفری که عقب موتر بودند، بلند شد. صدای می‌زدند: «کمک. ما نمی‌توانیم نفس بکشیم. آب مان هم تمام شده است.» نزد ما هم آب نبود اما راننده آب داشت ولی برای آن‌ها نداد. ۱۵ دقیقه متواتر آن پسران فریاد کمک می‌زدند و کمک می‌خواستند. می‌گفتند دروازه را باز کنید تا کمی نفس بگیریم اما راننده توجهی نمی‌کرد. بعد پانزده دقیقه دیگر هیچ صدای نشنیدیم.  پدرم چند باری به راننده اصرار به متوقف کردن موتر کرد تا اینکه در نهایت راننده موتر را در گوشه‌ای متوقف کرد. بعد از ساعت‌ها نشستن در موتر دیگر پاهایم را حس نمی‌کردم. به سختی از موتر پیاده شدم. [caption id="attachment_13169" align="aligncenter" width="800"] عکس: شبکه های اجتماعی[/caption] راننده صندوق عقب موتر را باز کرد اما دید که آن چهار پسر، همه مثل جسد بی‌جان بودند. راننده فکر کرد که آن‌ها دارند نقش بازی می‌کنند. با صدای بلند صدا کرد که بلند شوید وگرنه کتک می‌خورید. پدرم این وضعیت را که دید فورا بطری آبی را گرفت و به صورت آن‌ها زد. هیچ کدام حتی ذره‌ای تکان نمی‌خوردند. پدرم با کمک چند مرد دیگر آن‌ها را از موتر بیرون کشیدند. بعد از۲۰ دقیقه سه نفر از آن‌ها به هوش آمد. دو برادر همینکه به هوش آمدند، جویای حال قدرت شدند. اما قدرت همچنان بی‌هوش مانده بود. دستانش را ماساژ می‌دادند، به صورتش آب می‌زدند اما به هوش نمی‌آمد. خواهران کوچکم شروع به گریه کردند. راننده گفت که نبض‌اش را چک کنید. پدرم نبضش را چک کرد. از ناراحتی صورت پدرم، قلبم لرزید و فورا خودم را به پدرم رساندم و از او پرسیدم که چطور است حالش؟ پدرم گفت که نبضش نمی‌زند. برادر بزرگش گفت: «نخیر نخیر می‌زند. شما نمی‌فهمید.» و رو به مرد دیگری کرد و گفت آقا شما نبض برادرم را بگیرید. می‌دیدم که گلویش پر بغض بود. می‌خواست فریاد بزند. آن مرد بعد بررسی نبض قدرت، همین حرف را گفت. آن دو برادر حرف هیچ کسی را قبول نمی‌کردند و فریاد می‌زدند که نه. قدرت زنده است و فقط بی‌هوش شده است. تا اینکه راننده خودش نبض قدرت را گرفت و گفت این برادر شما فوت کرده است. برادران با شنیدن این حرف، به طرف راننده حمله کردند و با فریاد گفتند: «چه می‌گویی؟  قدرت ما را چیزی نمی‌شود. فقط ضعف کرده. چرا اینطور میگویی؟» پدرم آن دو برادر را از راننده جدا کرد. هر دو به  زمین افتادن و به فریاد می‌زدند. این درد ناک‌ترین صحنه‌ای بود که به چشمم دیدم. یک پسر در مقابل چشمانم جان خود را از دست داد. اولین بارم بود که می‌دیدم یک مرد گریه می‌کند. آن هم نه گریه‌ی معمولی. احساس می‌کردم گریه و ناله‌های آن دو برادر کوه‌های ایران را در بر گرفته بود. وجودم بی‌حس شده بود. گویا که من نیز بخشی از وجودم را از دست داده باشم. من آن پسر را نمی‌شناختم اما می‌دانستم که او نیز مادری دارد که چشم به راه این است که تا از رسیدن  فرزندانش  خبر به او برسد.این را می‌دانستم که او برادر یک خواهر است که چشم به راه است. این را می‌دانستم که او یک جوانی است که رویا‌های خود را جا گذاشته وآمد ایران تا کار کند و لقمه نانی حلال پیدا کند. این را می‌دانستم که او یک افغان قربانی شده از هجوم مسوولان فعلی به کشور است. اگر افغانستان سقوط نمی‌کرد، آن پسر هرگز خطر راه قاچاق را به جان نمی‌خرید. اگر حکومت فعلی زمینه‌ی کار را برای جوانان مساعد می‌کرد، آن سه برادر به ایران مهاجرت نمی‌کردند و اکنون قدرت زنده می‌بود. ما از آنجا به سمت بندر حرکت کردیم. اما آن پسران گفتند که می‌خواهند دوباره به افغانستان بروند و برادر کوچک‌شان که حالا دیگر زنده نبود را به دست پدرشان تحویل دهند. آن‌ها با اینکه امید که در ایران می‌توانند کار کنند و پول دربیاورند و به خانه بفرستند، تن به این سفر داده بودند اما قبل از اینکه به مقصد برسند، تیکه‌ای از وجودشان را از دست دادند. تصویر گریه‌های آن دو برادر و اشک‌های‌شان برای قدرتی که دیگر زنده نبود، هنوز در مقابل چشمم است. اصلا مگر می‌شود تصویر جسد بی‌جان  قدرت را دید و فراموش کرد؟ شاید مظلوم‌ترین مردم در این جهانی هستی، ما افغان‌ها باشیم؛ یا در مسیر مهاحرت می‌میریم، یا در انفجار و انتحار و یا هم از فرط گرسنگی. مقصر هیچ یک از این شرایط هم ما نیستیم. عده‌ای در میدان قدرت می‌تازند، دودش فقط به چشم مردم عادی می‌رود. اگر حکومت فعلی منجر به سقوط افغانستان نمی‌شد، حالا آن پسر (قدرت) زنده بود و در صحراهای دور از وطنش جان نمی‌داد. مانند قدرت، هزاران جوان دیگر در مسیرهای پرخطر مهاجرت و قاچاق، جان‌شان را از دست داده‌اند و هیچ کسی حتی نبوده که اجساد آنان را دفن کنند. چه مادران و پدرانی که با گذشت سال‌ها هنوز چشم انتظار جگرگوشه‌های‌شان هستند. آنانی که دیگر باز نمی‌گردند و خیلی وقت است که نزد خالق‌شان باز گشته‌اند. نویسنده: ماه نور روشن

ادامه مطلب