برچسب: دختران

6 ماه قبل - 203 بازدید

او بیست‌ونه‌ساله است، اما وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شود، بدنش سنگین‌تر از سنش است. معمولاً قبل از اذان صبح چشم باز می‌کند؛ نه چون عادت مذهبی داشته باشد، بلکه چون صدای حرکت مادرش در آشپزخانه یا سرفه‌های پدر، خواب را از سرش می‌پراند. اتاقی که در آن می‌خوابد کوچک است؛ یک فرش کهنه کف آن افتاده، یک تشک نازک کنار دیوار، و یک چمدان قدیمی که هنوز باز نشده؛ همان چمدانی که از ایران آورده بود. لباس‌هایش بیشتر همان لباس‌هاست، چون خرید لباس جدید همیشه به تعویق افتاده؛ مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی‌اش. وقتی می‌نشیند، زانوهایش را بغل می‌کند و چند دقیقه به دیوار خیره می‌ماند. این مکث‌های کوتاه، تنها زمانی است که کسی از او چیزی نمی‌خواهد. سال‌های بودن درایران برایش سخت بود، اما قابل پیش‌بینی. صبح زود بیدار می‌شد، سوار سرویس کارگاه می‌شد، ساعت‌ها پشت چرخ خیاطی می‌نشست، ناهار ساده می‌خورد و شب خسته برمی‌گشت. مزدش کم بود، تحقیرش زیاد، اما دست‌کم برنامه داشت. می‌دانست اگر کار کند، آخر ماه پولی خواهد گرفت؛ اگر خسته شود، می‌تواند سکوت کند. وقتی خانواده تصمیم به بازگشت گرفتند، هیچ‌کس نظرش را نخواست. پدر گفت دیگر نمی‌شود ماند، مادر گفت این‌جا آینده‌ای نیست و تمام. در مسیر بازگشت، او بیشتر از همه ساکت بود. نه اعتراض کرد، نه سؤال پرسید. فقط فهمید که دوباره باید خودش را با جایی وفق بدهد که زن بودن در آن سخت‌تر است. وقتی به افغانستان رسیدند، همان هفته‌ی اول، فضای خانه تغییر کرد. رفت‌وآمدها بیشتر شد؛ خاله، عمه، همسایه. سوال‌ها مستقیم نبودند، اما همه یک چیز را نشانه می‌رفتند: «دخترت چند ساله شده؟» «در ایران چرا شوهر نکرد؟» «خواستگار نداشته؟» مادرش اول دفاع می‌کرد، بعد سکوت می‌کرد و بعد از چند هفته، همان حرف‌ها را در خانه تکرار می‌کرد. از همان‌جا فشار شروع شد؛ آرام و تدریجی، مثل فشاری که اول درد ندارد، اما استخوان را می‌شکند. خواستگار اول مردی بود که خود ندیدش. فقط شنید که سی‌وهفت‌ساله است، یک بار ازدواج کرده و دنبال زن «آرام» می‌گردد. وقتی گفت نمی‌خواهد، مادرش گفت: «تو خیلی سخت‌گیر شدی.» خواستگار دوم را دید؛ مردی که بیشتر از ده دقیقه حرف نزد و آخرش گفت: «زن باید سازگار باشد.» او همان‌جا فهمید این ازدواج نیست؛ معامله است. خواستگار سوم و چهارم هم شبیه هم بودند. هیچ‌کدام به خودش نگاه نکردند؛ به سنش نگاه کردند، به شرایطش، به این‌که برگشته است. هر بار که «نه» می‌گفت، واکنش‌ها شدیدتر می‌شد. مادرش داد می‌زد، گاهی گریه می‌کرد، گاهی بشقاب را محکم روی زمین می‌گذاشت. می‌گفت: «من دیگر جواب مردم را ندارم.» برادرش مستقیم‌تر بود. یک بار وسط حویلی، جلوی پدر، گفت: «اگر این‌طور پیش برود، خودم تصمیم می‌گیرم.» آن روز، اولین بار بود که او ترس واقعی را حس کرد؛ نه ترس از شوهر، بلکه ترس از خانواده. خشونت‌ها شکل‌های مختلف داشت. همیشه سیلی نبود. گاهی نگاه تحقیرآمیز بود، گاهی بستن در، گاهی گرفتن تلفن. یک بار که دیرتر از معمول از بیرون برگشت، برادرش بازویش را محکم گرفت و گفت: «دیگر بیرون نمی‌روی.» بازویش تا چند روز درد می‌کرد. مادرش فقط گفت: «خودت مقصر هستی.» هیچ‌کس نپرسید چرا دیر آمده بود؛ آمده بود چون دنبال کار گشته بود، چون می‌خواست دوباره مستقل شود. او می‌گفت هنوز فرد مورد علاقه‌اش را پیدا نکرده. این جمله برای خودش واضح بود؛ یعنی هنوز کسی را ندیده که بتواند کنارش احساس امنیت کند. اما برای خانواده‌اش، این حرف بی‌معنی بود. آن‌ها علاقه را لوکس می‌دانستند. می‌گفتند زن باید به‌موقع شوهر کند، بعد علاقه خودش می‌آید. هر بار که این بحث تکرار می‌شد، او ساکت‌تر می‌شد، اما درونش پر از سؤال بود: چرا زندگی زن باید این‌قدر ساده و بی‌حق تعریف شود؟ شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، او روی همان تشک نازک دراز می‌کشید و به جزئیات فکر می‌کرد؛ به این‌که اگر ازدواج کند فقط برای رهایی، چه چیزی در انتظارش است: مردی که او را انتخاب نکرده، خانه‌ای که در آن غریبه است، و خشونتی که فقط شکلش عوض می‌شود. گاهی به ایران فکر می‌کرد؛ به کارگاه، به صدای چرخ‌ها، به خستگی‌ای که حداقل معنا داشت. حالا خستگی‌اش بی‌معنا بود. آخرین خواستگار مردی بود که خانواده رویش خیلی حساب کرده بودند. سنش بالا بود، اما «وضعش خوب» بود. همان شب که حرفش جدی شد، دعوا بالا گرفت. برادرش فریاد زد، مادرش گریه کرد، پدر سکوت کرد. او گفت «نه» و بعد دیگر حرفی نزد. آن شب در را از بیرون قفل کردند؛ نه برای این‌که فرار نکند، بلکه برای این‌که بفهمد انتخابی ندارد. آن‌جا، در تاریکی، برای اولین‌بار به این فکر کرد که شاید زندگی‌اش همیشه همین‌طور بماند؛ نه با ازدواج نجات پیدا کند، نه با مقاومت. او هنوز همان‌جاست. نه ازدواج کرده، نه آزاد شده. هر روز با احتیاط حرف می‌زند، با احتیاط راه می‌رود، با احتیاط نفس می‌کشد. این روایت پایان مشخصی ندارد، چون زندگی او هم هنوز ادامه دارد. این داستان نه درباره یک زن خاص، بلکه درباره واقعیتی است که هر روز، بی‌سروصدا، در خانه‌های زیادی تکرار می‌شود؛ زنانی که فقط به‌خاطر خواستنِ حق انتخاب، تحت فشار و خشونت قرار می‌گیرند. این روایت عینی است، چون شبیه زندگی است: طولانی، خسته‌کننده و پر از تصمیم‌هایی که هیچ‌وقت ساده نیستند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 168 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد با انتقاد از ادامه‌ی ممنوعیت آموزش دختران در افغانستان هشدار داده است که این وضعیت، یک نسل را در معرض خطر قرار می‌دهد. این نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که پس از سال ۲۰۲۱ میلادی و اعمال ممنوعیت آموزش دختران، سکتور آموزش افغانستان با بحران جدی روبرو شده است. یونیسف در ادامه تاکید کرده است که به‌دلیل سیاست‌های حکومت سرپرست مبنی بر بسته‌ماندن مکتب‌ها، بیش از دو میلیون و ۲۰۰ هزار دختر از دسترسی به آموزش محروم شده‌اند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در ادامه افزوده است که آموزش، حق بنیادی هر کودک است؛ اما در افغانستان این حق از نیمی از جامعه سلب شده است. همچنین یونیسف می‌گوید که در حالی آموزش دختران بالاتر از صنف ششم همچنان ممنوع است، میزان ثبت‌نام پسران در مکتب‌ها نیز کاهش یافته است. باید گفت که  حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 166 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در افغانستان درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که همزمان با محرومیت دختران از آموزش، ثبت‌نام پسران در مکاتب نیز در حال رکود است. این نهاد امروز (دوشنبه، ۶ دلو) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که ۲.۲ میلیون دختر از آموزش در مکاتب در سال ۲۰۲۱ میلادی محروم شدند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که سیستم آموزشی در حال بحران، تمام یک نسل را در خطر قرار داده است. یونیسف تصریح کرده که آموزش حق هر کودک است. همچنین یونیسف و یونسکو یا سازمان علمی، آموزشی و فرهنگی ملل متحد در گزارش مشترک افزوده‌اند که ۹۳ درصد شاگردان دوره ابتدایی به اندازه کافی توانایی خواندن ندارند. باید گفت که  حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 180 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد(UN Women) درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که آموزش یک حق اساسی برای همه زنان و دختران است و نباید به‌عنوان یک امتیاز در نظر گرفته شود. این سازمان با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که هر زن و دختر «شایسته دسترسی، فرصت و انتخاب» در زمینه آموزش است این حق باید برای همه تضمین شود. همچنین بخش زنان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که آموزش یک حق بنیادی برای همه زنان و دختران است. حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. در همین حال، سازمان ملل همواره از جامعه‌ی جهانی خواسته است تا برای حمایت از آموزش دختران و تضمین دسترسی آنان به فرصت‌های یادگیری اقدامات فوری انجام دهد.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 168 بازدید

آنتونیو گوترش، دبیر کل سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد مدعی شده است که آموزش یک حق اساسی انسانی است، اما میلیون‌ها کودک و نوجوان در جهان به‌دلیل فقر، تبعیض، درگیری‌های مسلحانه، آوارگی و بلایای طبیعی از دسترسی به آموزش محروم مانده‌اند. آقای گوترش با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که دست‌کم ۲۷۲ میلیون کودک و جوان در سراسر جهان به آموزش دسترسی ندارند. دبیر کل سازمان ملل متحد با تاکید بر اهمیت آموزش فراگیر، خواستار ایجاد نظام‌های آموزشی «فراگیر، تاب‌آور و نوآورانه» برای تمام کودکان و نوجوان در سراسر جهان شده است. در حالی آنتونیو گوترش بر آموزش کودکان و نوجوان تاکید می‌کند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. سازمان ملل متحد پیش از این تاکید کرده بود که محروم‌سازی سیستماتیک دختران از آموزش، نقض آشکار حقوق بشر است و پیامدهای درازمدت آن، نه‌تنها افغانستان، بلکه منطقه را نیز متاثر خواهد کرد.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 222 بازدید

برنامه توسعه سازمان ملل متحد (UNDP)  درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که مراکز دیجیتال را در ولسوالی‌های استالف و موسهی ولایت کابل ایجاد کرده است که هدف آن آموزش مهارت‌های کمپیوتری برای دختران می‌باشد. این سازمان به مناسبت روز جهانی آموزش با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این مراکز با کمپیوتر، اینترنت، آموزگاران متخصص و نصاب آموزشی ویژه تجهیز شده و به شاگردان امکان می‌دهد مهارت‌های ابتدایی کار با کمپیوتر و مصونیت آنلاین را فرا گیرند. برنامه توسعه سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که با فراهم‌سازی این امکانات، تا اکنون ۶۱ شاگرد و ۲۳ آموزگار برای نخستین بار در این مکان، مهارت‌های دیجیتال را فرا گرفتند. در بخشی از اعلامیه آمده است که در مکتب استالف ۲۰ شاگرد آموزش دیدند و در مکتب ولسوالی موسهی نیز ۴۱ شاگرد در این دوره آموزشی شرکت کردند. در حالی سازمان ملل متحد از ایجاد این مراکز دیجیتال خبر می‌دهد که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 447 بازدید

ریچارد بنت، گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر سازمان ملل برای افغانستان درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که حکومت سرپرست میلیون‌ها دختر و زن را از آموزش محروم کرده‌اند. آقای بنت امروز (شنبه، ۴ دلو) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که این محرومیت نه‌تنها بر زندگی آن‌ها تأثیر می‌گذارد، بلکه آینده کشور را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. او در بخشی از پیامش تاکید کرده است که تمام جوانان باید قادر به دسترسی به آموزش با کیفیت و تحصیلات عالی باشند. قابل ذکر است که هر ساله از ۲۴ جنوری به‌عنوان روز جهانی آموزش یاد می‌شود. حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 222 بازدید

یونسکو یا سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی سازمان ملل متحد و یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد اعلام کرده‌اند که ۲.۲ میلیون دختر نوجوان در افغانستان از رفتن به مکاتب متوسطه محروم هستند. این دو نهاد امروز (شنبه، ۴ دلو) با نشر یک اعلامیه‌ای مشترک به‌مناسبت «روز جهانی آموزش» گفته‌اند که افغانستان تنها کشور جهان است که دسترسی به آموزش متوسطه و عالی برای زنان و دختران به‌طور کامل ممنوع شده است. در اعلامیه آمده است که افغانستان با یک بحران یادگیری مواجه است و ۹۳ درصد کودکان در پایان دوره‌ی ابتدایی از مهارت‌های اولیه‌ی خواندن برخوردار نیستند. این دو نهاد تاکید کرده است که یافته‌های یک پژوهش نشان می‌دهد، دانش‌آموزان در مکاتبی که آموزگاران از سواد دانشگاهی برخوردار هستند، به‌ مراتب عملکرد بهتری در یادگیری، به‌ویژه در یادگیری زبان دارند. یونسکو و یونیسف افزوده است که یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که آموزگاران زن از دانش محتوایی قوی‌تری برخوردار اند و با نتایج بهتر یادگیری دانش‌آموزان مرتبط‌ اند؛ امری که اهمیت افزایش شمار زنان واجد شرایط در کادر آموزشی را تقویت می‌کند. همچنین سوهیون کیم، سرپرست دفتر یونسکو در افغانستان گفته است: «وقتی دختران از دسترسی به آموزش محروم می‌شوند، بهای آن را یک ملت می‌پردازد. تقویت یادگیری‌های پایه و حمایت از آموزگاران زن، سرمایه‌گذاری‌های حیاتی برای بهبود و تاب‌آوری افغانستان است.» تاج‌الدین اویواله، نماینده‌ی یونیسف در افغانستان نیز گفته است: «افغانستان به‌شدت به آموزگاران، پرستاران، کارکنان صحی جامعه و داکتران زن نیاز دارد.» او افزوده است: «در شرایطی که زنان فقط می‌توانند توسط زنان تداوی شوند، اگر امروز از آموزش محروم باشند، در آینده چه‌کسی از دختران و زنان بیمار مراقبت خواهد کرد؟» آنان در روز جهانی آموزش خواستار اقدام فوری و جمعی و سرمایه‌گذاری در آموزش شده‌اند تا دسترسی کامل، امن و فراگیر به یادگیری برای همگان تضمین شود. قابل ذکر است که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 234 بازدید

نهاد «آموزش نمی‌تواند منتظر بماند»، بار دیگر خواستار پشتیبانی از حق آموزش و تحصیل دختران و زنان در افغانستان شده است. این نهاد بامداد امروز (پنج‌شنبه، ۲ دلو) با نشر اعلامیه‌ای، فشرده‌ی داستان یک دختر از افغانستان را بازنشر کرده که بازماندن از آموزش به بهای ازواج اجباری برای او تمام شده است. نهاد «آموزش نمی‌تواند منتظر بماند» به نقل از این دختر نوشته است: «من فقط کودکی با رؤیاها و امیدها بودم؛ اما حالا مجبور به ازدواجی شده‌ام که هرگز آن را نمی‌خواستم. کودکی‌ام از من دزدیده شد.» نهاد آموزش نمی‌تواند منتظر بماند، از همه خواسته که از یکی از حقوق ابتدایی دختران در افغانستان یعنی آموزش پشتیبانی کنند. همچنین این نهاد از چندی پیش کارزار پشتیبانی از حق آموزش دختران در افغانستان را به راه انداخته و خواستار حمایت همگانی شده است. حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 201 بازدید

هیچ‌کس نفهمید اولین چیزی که در وجود مریم شکست، صدا بود؛ نه صدای فریاد و نه صدای گریه، بلکه صدای زنگ مکتب. همان زنگی که سال‌ها صبح‌ها در گوشش می‌پیچید و به او می‌فهماند که دیر شده، که باید بدود، که زندگی منتظرش نمی‌ماند. روزی که آن صدا خاموش شد، همه فکر کردند فقط مکتب بسته شده است، اما مریم خوب می‌دانست چیزی عمیق‌تر از یک دروازه آهنی بسته شده؛ انگار درونش را قفل کرده باشند و کلیدش را با خود برده باشند. آن صبح، کابل مثل همیشه بیدار می‌شد. دکان‌دارها کرکره‌ها را بالا می‌کشیدند، موترها بوق می‌زدند و گرد و خاک در هوا می‌رقصید، اما برای مریم، شهر ایستاده بود. او کنار پنجره نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده و به کوچه خیره مانده بود. پسرکی با کیف مکتب از مقابل خانه‌شان گذشت، بعد یکی دیگر و بعد چند نفر دیگر. مریم نگاه کرد؛ فقط نگاه کرد، بی‌آن‌که پلک بزند. انگار اگر پلک می‌زد، این صحنه محو می‌شد و او نمی‌خواست حتی این درد کوچک را از دست بدهد، چون آخرین پیوندش با چیزی بود که زمانی زندگی‌اش را معنا می‌داد. مریم در کابل به دنیا آمده بود و در همان‌جا بزرگ شده بود. چهارده سال از عمرش می‌گذشت، اما زندگی‌اش پر از مکث‌های ناخواسته بود؛ مکث‌هایی که هیچ‌وقت انتخابشان نکرده بود. خانه‌شان در یکی از محله‌های فقیرنشین شهر بود؛ خانه‌ای با دیوارهای رنگ‌باخته، دری که خوب بسته نمی‌شد و اتاق‌هایی که یا همیشه سرد بودند یا همیشه گرم، اما هیچ‌وقت راحت نبودند. پدرش کارگر روزمزد بود و مادرش خیاطی می‌کرد. آن‌ها آدم‌های بدی نبودند، حتی بی‌رحم هم نبودند؛ فقط خسته بودند، خسته از زندگی‌ای که هیچ‌وقت با آن‌ها آسان نگرفته بود. زمانی که مریم مکتب می‌رفت، خستگی خانواده شکل دیگری داشت. پدرش وقتی می‌دید دخترش با کتاب از خانه بیرون می‌رود، شانه‌هایش کمی صاف‌تر می‌شد. مادرش وقتی لباس مکتب مریم را اتو می‌کرد، انگار آینده را صاف می‌کرد. آن روزها فقر هنوز درد داشت، اما امید هم کنارش نشسته بود. حالا امید رفته بود و فقر مانده بود؛ تنها و سنگین. اولش گفتند موقتی است. مریم به همین «موقتی» دل بسته بود. هر روز صبح، مثل قبل بیدار می‌شد، لباس‌هایش را مرتب می‌کرد، موهایش را می‌بافت و کیفش را آماده نگه می‌داشت. مادر نگاهش می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. پدر از خانه بیرون می‌رفت و چیزی نمی‌پرسید. همه منتظر بودند، اما انتظار هم خسته می‌شود. هفته‌ها گذشت، ماه‌ها آمد، فصل‌ها عوض شد و دروازه مکتب باز نشد. یک روز، مریم فهمید دیگر کسی منتظر نیست. آن روزی بود که مادرش گفت: «دیگه خودت را عادت بده، درس فعلاً نیست.» همین یک جمله، آرام و کوتاه، مثل ضربه‌ای آهسته اما عمیق، در دل مریم نشست. «فعلاً» یعنی چه؟ فعلاً تا کی؟ هیچ‌کس جواب نداشت. از آن روز، زمان شکل عجیبی گرفت. صبح‌ها بی‌هدف شروع می‌شدند و شب‌ها بی‌نتیجه تمام. مریم در خانه کمک می‌کرد، آب می‌آورد، ظرف می‌شست و خیاطی مادر را تماشا می‌کرد. کارها تمام می‌شدند، اما روز نه؛ روز همیشه ادامه داشت، کش می‌آمد و سنگین می‌شد. او گاهی کنار دیوار می‌نشست و به نقطه‌ای خیره می‌ماند که خودش هم نمی‌دانست چیست؛ انگار مغزش دنبال چیزی می‌گشت که دیگر وجود نداشت. کتاب‌هایش هنوز همان‌جا بودند. او نمی‌توانست آن‌ها را دور بیندازد. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، چراغ کوچک را روشن می‌کرد و یکی از کتاب‌ها را باز می‌کرد. بعضی صفحه‌ها را از حفظ بود و بعضی تمرین‌ها را قبلاً حل کرده بود، اما حالا هر خطی که می‌خواند، به سوالی تازه تبدیل می‌شد: اگر قرار نیست ادامه بدهم، این‌ها به چه درد می‌خورد؟ اگر آینده‌ای نیست که برایش آماده شوم، دانستن چه فایده‌ای دارد؟ همین سوال‌ها کتاب را از دستش می‌گرفت و اشک را جای آن می‌گذاشت. کم‌کم نگاه‌ها عوض شد و حرف‌ها آرام‌آرام راه‌شان را به خانه باز کردند؛ خاله‌ای که گفت دختر بی‌مکتب زیاد می‌ماند، همسایه‌ای که گفت سنش بالا می‌رود و زنی که گفت بهتر است زودتر سر و سامان بگیرد. هیچ‌کدام مستقیم با مریم حرف نمی‌زدند، اما همه حرف‌ها به او می‌رسید. او یاد گرفت گوش بدهد و وانمود کند نمی‌شنود؛ این سخت‌ترین نوع شنیدن بود. شب‌ها، وقتی در بستر دراز می‌کشید، به سقف نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد اگر مکتب می‌رفت، حالا چه کسی بود. شاید صنف نهم، شاید دهم؛ شاید شاگردی که معلم نامش را می‌دانست، شاید دختری که هنوز از آینده نمی‌ترسید. این «شاید»ها مثل سایه دورش می‌چرخیدند و خواب را از چشم‌هایش می‌گرفتند. خواب که می‌آمد، مهربان نبود؛ همیشه یک خواب تکراری. خودش را می‌دید که دوباره به مکتب رسیده، دروازه باز است و حویلی پر از صدا. قدم برمی‌دارد، اما هرچه جلوتر می‌رود، زمین کش می‌آید. وقتی به درِ صنف می‌رسد، زنگ می‌خورد و همه داخل می‌شوند، جز او. او پشت در می‌ماند؛ تنها و بی‌صدا. درست همان‌جا بیدار می‌شد، با قلبی که تند می‌زد و چشمانی که خیس بودند. کابل برایش تغییر کرده بود. خیابان‌ها همان بودند، اما نگاه او عوض شده بود. دیگر شهر را با امید نمی‌دید؛ با مقایسه می‌دید. هر دختری که می‌خندید، هر دختری که آزادانه راه می‌رفت، هر دختری که از آینده حرف می‌زد، آینه‌ای می‌شد که مریم نمی‌خواست در آن نگاه کند. او کم‌کم خودش را جمع کرد؛ صدایش را، نگاهش را، آرزوهایش را. گاهی فکر می‌کرد اگر هیچ‌وقت مکتب نمی‌رفت، شاید این‌قدر درد نداشت؛ اما رفته بود، چشیده بود، فهمیده بود و حالا محرومیت برایش فقط نداشتن نبود، از دست دادن بود. پدرش کمتر حرف می‌زد و مادرش بیشتر آه می‌کشید. خانه پر از سکوت‌هایی شده بود که کسی جرئت شکستن‌شان را نداشت. مریم حس می‌کرد باری است روی دوش خانواده؛ نه به‌خاطر کاری که کرده بود، بلکه به‌خاطر کاری که دیگر اجازه نداشت بکند. این احساس، آرام‌آرام ستون فقراتش را خم کرد. اما با همه این‌ها، چیزی درونش هنوز کاملاً نمرده بود؛ نه امیدی بزرگ و نه رویایی واضح، فقط حسی مبهم، شبیه نفس‌کشیدن در تاریکی. حسی که می‌گفت اگر کاملاً تسلیم شود، دیگر هیچ‌چیزی از خودش باقی نمی‌ماند. او گاهی زیر لب، بی‌آن‌که کسی بشنود، می‌گفت: «من هنوز هستم.» همین جمله کوتاه، گاهی تنها چیزی بود که نگهش می‌داشت. مریم هنوز در کابل زندگی می‌کند؛ هنوز همان خانه، همان کوچه، همان پنجره. هنوز دختر است، اما دختری که زودتر از وقتش سنگینی دنیا را یاد گرفته. او از مکتب باز ماند، اما قصه‌اش آن‌جا تمام نشد؛ قصه‌اش کش آمد و طولانی شد، مثل روزهایش، مثل انتظارش. او یکی از هزاران دختری است که زندگی‌شان بی‌صدا تغییر کرد؛ نه با انفجار و نه با فریاد، بلکه با یک تصمیم، با یک درِ بسته، با یک زنگی که دیگر به صدا درنیامد. روایت مریم، روایت سکوت است؛ سکوتی که هر روز بلندتر می‌شود و اگر شنیده نشود، یک نسل را در خود خفه می‌کند. و مریم، هر صبح که بیدار می‌شود، هنوز ناخودآگاه گوش می‌دهد؛ شاید جایی، خیلی دور، زنگی دوباره به صدا درآید. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب