برچسب: #خانواده

3 هفته قبل - 65 بازدید

اولین باری که عبدالحمید دستش را به سوی مردم دراز کرد، آسمان کابل صاف بود؛ نه بارانی در کار بود، نه برفی، نه حتی بادی که صورتش را پنهان کند. همه‌چیز بیش از حد روشن بود، بیش از حد واضح، آن‌قدر واضح که انگار تمام شهر ایستاده باشد تا او را تماشا کند. او کنار سرک ایستاده بود؛ همان‌جایی که سال‌ها نشسته و کفش‌های مردم را تعمیر کرده بود، همان‌جایی که همیشه خود را یک مرد کارگر می‌دانست، نه محتاج. اما آن روز فرق داشت. انگار چیزی در درونش فرو ریخته بود. چند لحظه فقط ایستاد و به دست‌هایش نگاه کرد، دست‌هایی که همیشه بوی چرم و نخ می‌دادند و حالا می‌لرزیدند. خواست برگردد، خواست روی چوکی‌اش بنشیند و وانمود کند همه‌چیز مثل قبل است، اما تصویر بچه‌هایش مثل سایه‌ای جلوی چشمانش آمد: شکم‌های خالی، نگاه‌های منتظر، و صدای سرفه‌های فاطمه که شبِ قبل تا سحر قطع نشده بود. همان‌جا لب‌هایش تکان خورد. صدایش شکست و گفت: «به خاطر خدا…» و در همان لحظه فهمید که دیگر آن آدم قبلی نیست. زندگی او هیچ‌وقت آسان نبود، اما زمانی قابل تحمل بود. از جوانی کفاشی را یاد گرفته بود؛ پدرش هم کفاش بود. هنوز به یاد داشت که در کودکی کنار پدر می‌نشست، سوزن را با دقت از سوراخ‌های چرم عبور می‌داد و پدرش می‌گفت: «کار اگر کم باشد، اما حلال باشد، آدم را سرپا نگه می‌دارد.» عبدالحمید با همین باور بزرگ شده بود. سال‌ها در همین کابل، زیر آفتاب و گرد و خاک، کفش‌های مردم را تعمیر کرده و با همان درآمد اندک، اما با عزت، زندگی‌اش را پیش برده بود. وقتی با فاطمه ازدواج کرد، چیز زیادی نداشت، اما دلش قرص بود که می‌تواند نان پیدا کند. آن روزها، حتی اگر شب‌ها خسته به خانه می‌آمد، با لبخند ساده فاطمه، خستگی از تنش بیرون می‌رفت. اما حالا همان خانه بود، همان زن، همان شهر و با این حال، هیچ‌چیز مثل قبل نبود. داشتن پنج طفل در کابل، برای مردی مثل عبدالحمید، یعنی هر روز جنگیدن با واقعیت. پسر بزرگش حالا دوازده‌ساله بود، اما در نگاهش چیزی از کودکی باقی نمانده بود. گاهی وقتی فکر می‌کرد پدرش نمی‌بیند، به دستانش خیره می‌شد؛ انگار می‌خواست بداند چه زمانی باید مثل پدرش کار کند. بچه‌های دیگر هم هر کدام به شکلی بار این زندگی را بر دوش می‌کشیدند‌، یکی کمتر می‌خورد، یکی چیزی نمی‌خواست، یکی شب‌ها بی‌صدا گریه می‌کرد. و آن دختر کوچک، دو ساله، هنوز نمی‌فهمید چرا مادرش همیشه خوابیده است و چرا پدرش گاهی به جای خندیدن، فقط نگاه می‌کند. فاطمه قصه خودش را داشت. بیماری‌اش با یک سرفه شروع شد، بعد ضعف آمد، بعد بی‌حالی، و حالا به جایی رسیده بود که بیشتر روزها را در بستر می‌گذراند. دوا می‌خواست، اما دوا پول می‌خواست. داکتر می‌خواست، اما داکتر پول می‌خواست. حتی یک سوپ ساده هم پول می‌خواست. عبدالحمید بارها با خودش حساب کرده بود که اگر فقط چند روز کار خوب داشته باشد، شاید بتواند دوا بخرد، اما آن «چند روز خوب» هیچ‌وقت نمی‌آمد. دکان کفاشی‌اش دیگر مثل قبل رونق نداشت. مردم یا پول نداشتند کفش‌هایشان را تعمیر کنند، یا اگر داشتند، ترجیح می‌دادند نو بخرند. او ساعت‌ها می‌نشست و به سرک و به پاهای مردم نگاه می‌کرد. هر کفشی که از برابرش می‌گذشت، برایش یک امید بود، یک «شاید»، اما بیشتر این شایدها بی‌نتیجه می‌ماند. گاهی فقط یک مشتری در تمام روز می‌آمد، گاهی هیچ‌کس. و وقتی هیچ‌کس نمی‌آمد، سکوت دکان آن‌قدر سنگین می‌شد که صدای نفس خودش را می‌شنید. بدترین لحظه‌ها زمانی بود که مجبور می‌شد از جایش بلند شود. این کار را هیچ‌وقت دوست نداشت و هنوز هم دوست نداشت. اما وقتی شکم بچه‌ها خالی باشد، وقتی زن مریض باشد، وقتی صاحب‌خانه در بزند و بگوید «کرایه را کی می‌دهی؟»، دیگر دوست داشتن یا نداشتن معنا ندارد. آهسته از دکان فاصله می‌گرفت، طوری که کسی او را نشناسد. در جایی می‌ایستاد که رفت‌وآمد بیشتر بود، چند لحظه سکوت می‌کرد، انگار خودش را قانع می‌کرد، و بعد آرام می‌گفت: «به خاطر خدا…» بعضی‌ها رد می‌شدند، بعضی‌ها نگاه می‌کردند، بعضی‌ها چیزی می‌دادند، اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند این چند کلمه برای او چقدر سنگین است. وقتی به خانه برمی‌گشت، همیشه سعی می‌کرد چیزی در دست داشته باشد، هرچند کم. بچه‌ها دورش جمع می‌شدند و او لبخند می‌زد، اما آن لبخند واقعی نبود؛ بیشتر شبیه پرده‌ای بود که می‌خواست حقیقت را پنهان کند. وقتی می‌گفت «خورده‌ام»، دروغ می‌گفت. وقتی می‌گفت «فردا بهتر می‌شود»، خودش هم باور نداشت، اما مجبور بود بگوید، چون اگر او امید نداشته باشد، این خانه دیگر چیزی ندارد. شب‌ها، وقتی همه خوابیده بودند، عبدالحمید بیدار می‌ماند. خواب می‌آمد، اما فکرها نمی‌گذاشت. به سقف نگاه می‌کرد، به دیوارهای نم‌گرفته، به تاریکی، و در دلش حرف می‌زد؛ با خودش، با خدا، با گذشته‌اش. گاهی به یاد روزهایی می‌افتاد که فقط یک کفاش بود، نه مردی که میان کار و گدایی گیر مانده است. گاهی از خودش می‌پرسید: «کجا اشتباه کردم؟» اما پاسخی پیدا نمی‌کرد. یک شب، پسر بزرگش آرام کنارش نشست. چیزی نگفت، فقط نشست. بعد آهسته گفت: «پدر… من هم می‌توانم کار کنم…» این جمله ساده بود، اما برای عبدالحمید مثل زخمی تازه بود. به چشمانش نگاه کرد، به دستانش؛ دستانی که هنوز باید کودک می‌بود. دلش شکست، اما چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و آرام گفت: «نه بچیم… هنوز وقتش نیست…» اما در دلش می‌دانست که شاید خیلی زود، این «وقت» برسد. زندگی عبدالحمید تکراری بی‌پایان از تلاش، ناامیدی، شرم و امیدهای کوچک است. هر روز خودش را جمع می‌کند، به همان دکان می‌رود، همان سوزن را برمی‌دارد، همان کفش‌ها را وصله می‌زند و در کنار آن، تکه‌های غرورش را هم. اما فرق این‌جاست: کفش‌ها شاید دوباره قابل استفاده شوند، اما غرور هر بار که بشکند، دیگر مثل قبل نمی‌شود. با این‌همه، او هنوز ایستاده است. نه به خاطر خودش، نه از سر علاقه به زندگی، بلکه فقط به خاطر آن پنج طفل و زنی که هنوز نفس می‌کشد. او هنوز هر صبح از خواب برمی‌خیزد، هنوز دکانش را باز می‌کند، و هنوز امیدوار است حتی اگر این امید، به نازکی یک نخ کفاشی باشد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 67 بازدید

آن شب، هوا در کابل به‌طرز عجیبی سنگین بود؛ نه بادی می‌وزید و نه صدایی از کوچه‌های تنگ و خاکی به گوش می‌رسید. فقط سکوت بود—سکوتی که گاهی از هر فریادی بلندتر است. در یکی از همان خانه‌های گِلی، خانه‌ای که دیوارهایش ترک خورده و پنجره‌هایش سال‌هاست رنگ آفتاب را درست ندیده‌اند، دختری نشسته بود که تمام عمرش را در میان همین دیوارها نفس کشیده بود؛ دختری به نام «شگوفه». او مثل بسیاری از دختران این شهر، نه قهرمان بود و نه کسی که داستانش جایی ثبت شود. فقط دختری بود که آهسته آهسته، در میان بی‌توجهی، تبعیض و خشونت، خاموش شد. شگوفه از همان کودکی فهمیده بود که در این خانه، چیزی کم دارد؛ چیزی که هیچ‌وقت نتوانست نامش را دقیق بداند، اما حسش می‌کرد. وقتی برادرش به دنیا آمد، خانه پر از شادی شد؛ پدرش برای اولین‌بار خندید، مادرش شیرینی پخش کرد، و همسایه‌ها تبریک گفتند. اما او، که چند سال قبل‌تر به دنیا آمده بود، هیچ‌وقت چنین روزی را به یاد نداشت. مادرش گاهی زیر لب می‌گفت: «قسمت ما همین بود»، و پدرش هر بار که عصبانی می‌شد، می‌گفت: «اگر تو پسر می‌بودی، امروز زندگی‌ام فرق می‌کرد.» این جمله، مثل میخی در ذهن شگوفه فرو رفته بود—میخی که هر سال عمیق‌تر می‌شد. خانه‌شان پر از قانون‌های نانوشته بود؛ قانون‌هایی که فقط برای او وجود داشت. او باید زودتر بیدار می‌شد، آب می‌آورد، نان می‌پخت، ظرف می‌شست و در عین حال، همیشه ساکت می‌ماند. اگر خسته می‌شد، کسی نمی‌پرسید چرا. اگر مریض می‌شد، کسی داکتر نمی‌بردش. اما اگر کوچک‌ترین اشتباهی می‌کرد، تنبیهش حتمی بود. برادرش می‌توانست آزادانه بیرون برود، بازی کند، بخندد و حتی درس نخواند؛ اما شگوفه اگر چند دقیقه دیرتر به خانه می‌رسید، با چشمان پر از خشم پدرش روبه‌رو می‌شد. با این‌همه، او هنوز امید داشت. وقتی به مکتب می‌رفت، دنیایش کمی تغییر می‌کرد. در صنف، وقتی معلم از آینده حرف می‌زد، شگوفه خودش را در جایی دورتر می‌دید—جایی که دیگر کسی او را با برادرش مقایسه نمی‌کند، جایی که می‌تواند خودش باشد. اما این رؤیا هم دوام نیاورد. یک روز، بدون هیچ مقدمه‌ای، پدرش گفت: «دیگر مکتب نمی‌روی.» دلیلش ساده بود: «دختر زیاد درس بخواند، سرکش می‌شود.» آن روز، شگوفه چیزی نگفت. فقط به زمین نگاه کرد و آرام سر تکان داد. اما در درونش، چیزی خاموش شد—چیزی که دیگر هیچ‌وقت روشن نشد. از آن روز به بعد، روزهایش شبیه هم شد؛ روزهایی که در آن، زمان فقط می‌گذشت، بدون اینکه چیزی تغییر کند. خشونت در خانه بیشتر شد. گاهی به خاطر سوختن نان، گاهی به خاطر دیر شستن لباس‌ها، و گاهی بدون هیچ دلیلی. پدرش دیگر حتی نیاز به بهانه هم نداشت. مادرش هم، که خودش سال‌ها زیر همین فشار زندگی کرده بود، به‌جای حمایت، سکوت می‌کرد یا حتی گاهی به جمع سرزنش‌کنندگان می‌پیوست. شگوفه دیگر نه اعتراض می‌کرد و نه گریه؛ فقط تحمل می‌کرد. تحملی که آرام‌آرام او را از درون خالی می‌کرد. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، شگوفه بیدار می‌ماند. به سقف ترک‌خورده خیره می‌شد و در ذهنش زندگی دیگری را تصور می‌کرد. زندگی‌ای که در آن، او ارزش داشت. اما هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، صدای پدرش را می‌شنید، یا صحنه‌ای از تحقیرهای روزانه در ذهنش تکرار می‌شد. کم‌کم، این شب‌های بیداری بیشتر شد و روزهایش سنگین‌تر. دیگر حتی برای خودش هم حرفی نداشت. فقط سکوت بود—سکوتی که به‌مرور تبدیل به تصمیم شد. چند هفته قبل از آن شب، شگوفه شروع به نوشتن کرد. نه برای این‌که کسی بخواند، بلکه برای این‌که خودش بتواند آن‌چه را که سال‌ها در دلش مانده بود، بیرون بریزد. او هر شب، بعد از خاموش شدن چراغ‌ها، دفترچه‌ای کهنه را از زیر تشکش بیرون می‌آورد و می‌نوشت. از روزهایی که گرسنه خوابیده بود، از دفعاتی که بدون دلیل لت‌وکوب شده بود، از لحظه‌هایی که فقط یک کلمه محبت می‌خواست و هیچ‌وقت نشنید. او حتی از چیزهای کوچک هم نوشت؛ مثل آرزوی داشتن یک لباس نو، یا یک روز بدون ترس. اما مهم‌تر از همه، او درباره «تفاوت» نوشت. تفاوتی که بین او و برادرش بود. تفاوتی که نه به خاطر رفتارشان، بلکه فقط به خاطر جنسیتشان ایجاد شده بود. او نوشت که چگونه هر روز با این تفاوت زندگی کرده، چگونه هر بار که برادرش تشویق می‌شد، او تحقیر می‌شد، و چگونه این مقایسه‌ها، آرام‌آرام او را به این باور رسانده که هیچ ارزشی ندارد. آن شب، آخرین شب بود. شگوفه آرام از جا برخاست. خانه در سکوت کامل فرو رفته بود. صدای نفس‌های سنگین پدرش از اتاق کناری می‌آمد، و مادرش مثل همیشه بی‌حرکت خوابیده بود. او به اطراف نگاه کرد؛ به دیوارهایی که شاهد تمام دردهایش بودند، به گوشه‌ای که بارها در آن گریه کرده بود، و به دری که هیچ‌وقت برایش راه نجاتی باز نکرده بود. سپس نشست و آخرین نامه‌اش را نوشت. او این‌بار مستقیم خطاب کرد: «پدرم… من تمام عمرم تلاش کردم دختری باشم که تو می‌خواهی. ساکت بودم، کار کردم، هیچ‌وقت جواب ندادم. اما هیچ‌وقت کافی نبود. چون مشکل من کارهایم نبود—مشکل این بود که من دختر بودم. و این چیزی بود که نمی‌توانستم تغییرش بدهم.» دستش می‌لرزید، اما ادامه داد: «مادرم… من همیشه منتظر بودم که تو یک‌بار بگویی که حق با من است. یک‌بار بگویی که من هم انسانم. اما تو هم مثل دیگران، مرا ندیدی. شاید تو هم قربانی بودی، اما من هم بودم…» و در آخر نوشت: «من دیگر نمی‌توانم این زندگی را تحمل کنم. نه به خاطر یک روز یا یک اتفاق، بلکه به خاطر تمام سال‌هایی که هیچ‌کس مرا نخواست. اگر رفتنم باعث شود که شما برای لحظه‌ای فکر کنید، شاید این اولین باری باشد که من واقعاً دیده می‌شوم.» وقتی نوشتنش تمام شد، نفس عمیقی کشید. برای اولین‌بار، احساس کرد که سبک شده—نه به خاطر امید، بلکه به خاطر پایان. صبح که شد، خانه دیگر همان خانه نبود. فریادها، گریه‌ها و آشفتگی، جای سکوت شب را گرفت. اما شگوفه دیگر آنجا نبود که بشنود. دفترچه‌اش، تنها چیزی بود که از او باقی مانده بود—دفترچه‌ای پر از حقیقت‌هایی که سال‌ها نادیده گرفته شده بود. پدرش آن را خواند، و برای اولین‌بار، کلماتش را فهمید. مادرش گریه کرد، اما نه مثل قبل—این‌بار گریه‌اش از جایی عمیق‌تر می‌آمد. برادرش، ساکت گوشه‌ای نشسته بود، با ذهنی پر از سوال‌هایی که هیچ‌کس پاسخی برایش نداشت. اما حقیقت این بود که هیچ‌کدام از این‌ها دیگر مهم نبود. چون شگوفه، سال‌ها قبل از آن شب، در همان خانه، در همان سکوت، آرام‌آرام از بین رفته بود… و آن شب، فقط پایان چیزی بود که مدت‌ها پیش شروع شده بود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 78 بازدید

سن ازدواج یکی از شاخصه های مهم برای ارزیابی میزان سلامت و بهداشت جسمی و روانی افراد یک جامعه محسوب می شود و در کشور های مختلف برای تغییر سن ازدواج نیز بودجه های متفاوتی در نظر گرفته شده است. در این راستا جوامع انسانی طی دو قرن اخیر شاهد تغییرات اساسی در سن ازدواج بوده اند و روند شکل گیری خانواده در سراسر جهان طولانی و با تاخیر شده است. اگر چه این مسائل مختص کشوری خاص نبوده و بیشتر کشورها به تعویق افتادن تشکیل خانواده را تجربه کرده اند اما همچنان باید آن را یک مساله جدی خصوصا از جنبه جمعیتی دانست زیرا تاخیر در ازدواج سبب تاخیر در باروری ودر نتیجه تغییر هرم سنی جمعیت به سمت سالمندی می شود. جامعه ای که می کوشد تا به لایه های مسائل اجتماعی نفوذ کند و تمامی طیف های انسانی اعم از سنی و جنسی با پایگاه های اجتماعی مختلف شهری، روستایی و غیره بپردازد با بحران کمتر اجتماعی رو به رو می شود یا توان برخورد مناسب با آن را دارد و مداخله در بحران را به هزینه کمتری تامین و رضایتمندی بیشتری را جذب می کند. ازدواج تشکیل زندگی مشترک در تمامی جوامع برای بقای نسل انسان و خانواده از ضروریات و مورد احترام و حتی از الویت های مهم محسوب می شود و می باید برنامه ریزی مناسبی برای ساز و کار های آن در نظر گرفت. افزایش آمار طلاق می تواند سن ازدواج را بالا ببرد. بیکاری جوانان تحصیلکرده و انتظار قرار گرفتن در شغل مناسب خود، نبود امنیت شغلی در هر حرفه ای، نبود قوانین مناسب تامین اجتماعی وکار، گرانی خانه و اجاره، کم ارزش شدن پول، بی ثباتی اقتصادی، توقعات غیر واقع بینانه خانواده ها از یکدیگر و از عروس و داماد آینده شان همه باعث بالا رفتن سن ازدواج گردیده است. نبود تعریف شفاف از عشق و دوستی که در آن قرار دارند برخی از جوانان در رابطه هایی که وارد می شوند دچار سرگردانی شده  دوستی های افراطی، روابط غیر سالم، مدعی بودن و طلبکار بودن از همه، نبود شناخت کافی از تفاوت های جنسیتی زن و مرد، وعده های غیر واقعی دادن برای ماندن در دوستی به هر بهایی، در اکنون بودن بدون داشتن چشم اندازی از این نوع دوستی ها، رها کردن غیر منتظره طرف مقابل، درگیر شدن با احساسات و عواطف شخصی بخشی از سال های جوانی آنان را درگیر می کند و فرسودگی روانی ایجاد کرده و مشت را نمونه خروار می بیند و نسبت به جنس مخالف بی اعتماد شده و بیزار می شود. شرایط اصلی بر اساس یافته های پژوهش تغییر نگاه ارزشی به ازدواج، محوددیت های اقتصادی، مشروعیت بخشی اجتماعی به تجرد، هراس ناشی از تجربه ناموفق دیگران در ازدواج و فرعی شدن ازدواج از جمله شرایط اصلی تاثیر گذار بر پدیده تجرد زنان و مردان هستند. تغییر نگاه ارزشی به ازدواج بیشتر افرادی که ازدواج آنها به تعویق افتاده است سنت های رایج ازدواج را به عنوان یک تکلیف(اجتماعی، خانوادگی یا شرعی) به چالش می کشند. به گونه یی که کنش های عینی و ذهنی معطوف به ازدواج را بدون کارکرد تعبیر می کنند. چنین نگرش هایی اغلب در تقابل با ارزش های رایج ازدواج قرار می گیرد و اقدام به ازدواج در این وضعیت پاسخ مثبتی را از جانب آنها دریافت نمی کند. هراس ناشی از تجربه ناموفق در ازدواج هراس ناشی از تجارب ناموفق زندگی زناشویی دیگران برای برخی از افراد مجرد در صورتبندی دلایلی که ازدواج آنها را منع کرده است تاثیر معنا دار داشته است. غالبا این افراد کسانی هستند که در شعاع تجربه خود شاهد مواردی بوده اند که ازدواج نکردن را برای انها به عنوان یک امر مطلوب تبدیل کرده است. آنها زندگی زناشویی در زمان حاضر را یک امر پر خطر می پندارند و  ازدواج را به مثابه فروپاشی زندگی عادی خود تلقی می کنند. فرعی شدن ازدواج به عنوان هدف تعویق ازدواج در میان برخی از جوانان مجرد به دلیل دست نیافتن به سایر اهدافی که در زندگی دارند تعریف شده است. ازدواج در میان برخی از افراد مجرد به دلیل دست نیافتن به سایر اهدافی که در زندگی دارند تعریف شده است. به نحوی که آنها ازدواج کردن را به عنوان یک هدف فرعی در زندگی می پندارند. برخی از این افراد ازدواج را یک امر شخصی تعریف می کنند. با این وصف گرایش به ازدواج در یک محدوده سنی برای آنها ارزش عملکردی خود را از دست می دهد و تصمیم به ازدواج تابع تحقق یک یا چند هدف دیگر می شود. مرجع قرارگرفتن رسانه های غیر بومی مرجع قرار گرفتن رسانه های غیر بومی از جمله شرایط مداخله گر است. به این صورت که می توان گفت رسانه های مختلف در ترسیم خطوط فکری تعدادی از افرادی که ازدواج آنها به تعویق افتاد تاثیر معنا داری داشته اند. تاثیر این مبادی انتقال اطلاعات در جزئیات تصمیم ها و بسیاری از رفتار های این افراد عینیت زیادی پیدا کرده است و خود این افراد نیز چنین تاثیراتی را به خوبی درک می کنند. ارزش گذاری و قضاوت بر سر بسیاری از مسائل حساس به واسطه این رسانه ها ممکن شده است و می توان  یکی از نتایج آن را معوق ماندن ازدواج این افراد دانست. شرایط زمینه ای مغایرت ازدواج با آرمان های فردی با وجود فراهم بودن مقدمات اولیه ازدواج برای بسیاری از افراد شرایطی که در آن قرار گرفته اند را در تضاد با آرمان ها و ایده ال های مقبول خود برای زندگی زناشویی در نظر می گیرند. از نظر این افراد ازدواج کردن تنها به توانایی اولیه محدود نیست و مشروط به آینده نگری هایی نیز هست که نه تنها از نظر اقتصادی بلکه با     شرایط مناسب روانی، اجتماعی، فرهنگی و .... افراد لزوما همراه است. خلا منابع مالی و نیاز های موجود فقدان کفایت مالی در دسترس از یک سوء تنوع نیاز های حاصل از چشم داشت های فردی و اجتماعی مربوط به فرهنگ و عرف زندگی مشترک در جامعه از سوی دیگر یکی از زمینه های اجتناب از ازدواج تعداد بسیاری از جوانان را فراهم ساخته است. پیامد ها گریز از مسئولیت افرادی که از زمان عرفی ازدواج آنها مدت بسیاری سپری شده است. در قبال جامعه مسئولیت کمتری را احساس می کنند. از آنجا که تاهل در بسیاری از تفاسیر در مجاورت مفاهیمی همچون تعهد قرار دارد در جامعه اثرات فراوانی بر جای می گذارد و در مقابل افراد مجرد عموما چنین طرز تلقی هایی ندارند. افرادی که ازدواج کردن را لزوما یک وظیفه اجتماعی در نظر نمی گیرند و اقدام به آن را به مثابه یک امر کاملا فردی فرو می کاهند قادر نخواهند بود تا با جریان هایی هماهنگ شوند که آرمان های جامعه را پوشش می دهند. تاخیر در ازدواج به منزله فردگرایی دموکراتیک مدرن تغییر در باورها، ارزش ها و مبادی فکری و عقیدتی افراد بسیاری از جوانب معنا دار رفتاری و تصمیم به انجام یک عمل را تحت تاثیر قرار می دهد. مصاحبه های این مطالعه بر اثرپذیری افراد مجرد از تغییرات واقع شده در دنیای مدرن دلالت می کند به گونه ای که اقدام ازدواج به منزله یک ضرورت اجتماعی نسبت به سابق فاقد برجستگی بوده و در بسیاری از مواقع ازدواج ذیل یک تکلیف و حتی یک نیاز فردی از شعاع اندیشه این خارج ذیل یک تکلیف و حتی یک نیاز فردی از شعاع اندیشه این افراد خارج می شود. در مجموع تاخیر سن ازدواج در میان جوانان تابع الگویی است که بیشترین مشورعیت خود را از پنداشت هایی که ماحصل مدرنیته است اتخاذ می کند. مدرنیزاسیون، انشقاق، گستگی و تضیف بین عوامل همبسته اجتماعی را به وجود حداکثر سود و منفعت فردی هستند. یعنی دغدغه های شخصی بر مصالح جمعی و قومی اولویت می یابد و تغییر در ایده افراد به سمت سکولاریته، مادی گرایه، فرد گرایی و انزوا طلبی حرکت می کند و مفهوم خانواده خانواده محوری به فرد محوری تبدیل می شود. همزمان با این تحولات نوعی انطباق پذیری در الگو های ازدواج و خانواده با شرایط جدید نیز اتفاق می افتد.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 93 بازدید

مشکلات اقتصادی در خانواده تأثیری همه‌جانبه بر سلامت روحی و جسمی اعضای خانواده می‌گذارد و هرچه مدت‌زمان استرس‌های مالی بیشتر شود، آثار مخرب‌تری نیز به جا خواهد گذاشت. مشکلات اقتصادی تأثیر بسزایی بر سطح رفاه و ارتباط میان اعضای خانواده دارد. از آنجا که تأمین کوچک‌ترین نیازهای فردی، حفظ سلامت و حتی ساده‌ترین تفریحات نیز به هزینه نیاز دارد، فشار اقتصادی می‌تواند در تمام ابعاد زندگی اثرگذار باشد. شاید تصور کنید که می‌توان بدون هزینه در طبیعت یا پارک قدم زد، اما حتی برای همین قدم زدن نیز به خرید کفش، لباس، کلاه یا حتی کرم ضدآفتاب برای محافظت از پوست نیاز است. بنابراین بدون پول، حتی لذت بردن از قدم زدن در طبیعت نیز دشوار می‌شود. فشارهای اقتصادی ابعاد مختلف زندگی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و حتی در کوتاه‌مدت می‌تواند فشار روانی زیادی بر خانواده وارد کند. ادامه یافتن این فشارها در بلندمدت ممکن است به فروپاشی خانواده یا طلاق عاطفی منجر شود. با وجود آنکه بهترین روش برای مقابله با فشارهای اقتصادی، همکاری همه اعضای خانواده برای افزایش درآمد است، اما می‌توان با استفاده از راهکارهایی که در ادامه این مقاله به آن‌ها پرداخته می‌شود، در کاهش فشارهای روانی ناشی از مشکلات اقتصادی نیز مؤثر بود. تأثیر مشکلات اقتصادی بر خانواده پیامدهای مشکلات اقتصادی در خانواده بسیار شدید و گسترده است و می‌تواند در تمام ابعاد زندگی نمایان شود و خانواده را از نظر روحی و جسمی تضعیف کند. مهم‌ترین تأثیرات مشکلات اقتصادی بر خانواده عبارت‌اند از: کاهش سلامت روان نخستین تأثیر مشکلات اقتصادی بر خانواده، افزایش فشار روانی است. مخارج و هزینه‌هایی که به دلیل مشکلات مالی امکان تأمین آن‌ها وجود ندارد، یا ناتوانی در پرداخت اقساط، می‌تواند حجم زیادی از فشار روانی را در خانواده ایجاد کند. ناتوانی در تأمین خواسته‌ها و نیازهای اعضای خانواده ممکن است به ناکامی و سرخوردگی منجر شود و سرپرست خانواده را در شرایط نامطلوبی قرار دهد؛ به‌گونه‌ای که احساس ناتوانی و ناکارآمدی داشته باشد و خود را برای ایجاد این وضعیت سرزنش کند. افکار منفی مانند ناکامی و سرخوردگی در کنار فشار روانی می‌تواند سلامت روان اعضای خانواده را تهدید کرده و زمینه بروز بیماری‌هایی مانند اضطراب، افسردگی و سایر اختلالات روانی را فراهم سازد. کاهش سلامت جسمی یکی از مهم‌ترین بخش‌های مخارج خانواده، تأمین هزینه‌های مربوط به سلامت است؛ از جمله خرید مواد غذایی سالم و مناسب که نیازهای بدن به مواد معدنی و ویتامین‌ها را تأمین کند، انجام معاینات دوره‌ای، مراجعه به دندان‌پزشک و درمان بیماری‌های مختلف. همه این موارد نیازمند توان مالی است. مشکلات مالی در نخستین گام مانع از تهیه مواد غذایی مناسب می‌شود و این موضوع می‌تواند سلامت بدن را کاهش داده، سیستم ایمنی را تضعیف کرده و به تخریب استخوان‌ها و دندان‌ها منجر شود. از سوی دیگر، کمبودهای تغذیه‌ای احتمال بروز بیماری‌های جسمی و حتی روانی را افزایش می‌دهد. این مسئله نیاز به درمان و دارو را بیشتر می‌کند و هزینه‌های درمانی نیز فشار مالی خانواده را افزایش می‌دهد. در نتیجه، فرد دوباره در معرض سرخوردگی، فشار روانی و مشکلات جدید سلامت قرار می‌گیرد. تضعیف ارتباط با فرزندان فشارهای روانی ناشی از مشکلات اقتصادی می‌تواند باعث بدخلقی و بدرفتاری والدین با یکدیگر و با فرزندانشان شود. همچنین ممکن است والدین انرژی و فرصت کافی برای گذراندن وقت با فرزندان و انجام فعالیت‌های تفریحی نداشته باشند. بخش زیادی از انرژی روانی والدینی که با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کنند صرف تلاش برای حل این مشکلات و تأمین معاش می‌شود. در نتیجه، زمان و انرژی کافی برای گفت‌وگو و تعامل با فرزندان باقی نمی‌ماند. این موضوع می‌تواند بر کیفیت رابطه با فرزندان و همچنین بر رشد اجتماعی و اخلاقی آن‌ها تأثیر منفی بگذارد و تربیت کودکان را با چالش‌های جدی روبه‌رو کند. از بین رفتن کانون خانواده ناتوانی در تأمین معاش خانواده گاهی باعث می‌شود زوجین به این نتیجه برسند که نمی‌توانند در کنار یکدیگر به زندگی ادامه دهند و در نهایت تصمیم به جدایی بگیرند. پیامدهای ثانویه مشکلات اقتصادی می‌تواند زمینه احساس شکست و ناکامی را در زنان ایجاد کند و آن‌ها تصور کنند که می‌توانستند ازدواج بهتری داشته باشند. از سوی دیگر، برخی مردان ممکن است مشکلات مالی را ناشی از ضعف مدیریت مالی همسر بدانند. این برداشت‌ها می‌تواند اختلافات خانوادگی را تشدید کند. علاوه بر این، استرس ناشی از مشکلات مالی ظرفیت روانی افراد را کاهش داده و زمینه بروز پرخاشگری را فراهم می‌کند که در نهایت به افزایش ناسازگاری در روابط خانوادگی می‌انجامد. در چنین خانواده‌هایی معمولاً صبر و تحمل اعضا کاهش می‌یابد و افراد در برابر مشکلات واکنش‌های سریع و تندتری نشان می‌دهند. اعتیاد احتمال گرایش به اعتیاد در مردانی که با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کنند بیشتر است. برخی مردان برای کاهش استرس و فشار روانی ناشی از مشکلات مالی به سیگار، مواد مخدر یا الکل پناه می‌برند. اما وابستگی به این مواد نه‌تنها مشکل را حل نمی‌کند، بلکه باعث ایجاد مشکلات مالی و خانوادگی بیشتری نیز می‌شود. راهکارهایی برای رهایی از مشکلات اقتصادی برای رهایی از مشکلات اقتصادی لازم است تصمیم‌های جدی گرفته شود و مسیرهای تازه‌ای برای بهبود وضعیت زندگی در نظر گرفته شود تا احتمال گرفتار شدن در مشکلات مالی کاهش یابد. ازدواج در زمان مناسب تشکیل خانواده و ازدواج نیازمند فراهم بودن برخی پیش‌شرط‌هاست که مهم‌ترین آن‌ها داشتن شرایط مالی مناسب، منبع درآمد ثابت و توانایی اداره زندگی است. مشکلات اقتصادی می‌تواند تأثیر منفی جدی بر روابط خانوادگی و رابطه میان زن و شوهر بگذارد. اگر پیش از رسیدن به ثبات مالی ازدواج صورت گیرد، ممکن است پس از شروع زندگی مشترک مشخص شود که تأمین بسیاری از مخارج دشوار است. همچنین نمی‌توان همیشه بر کمک مالی والدین حساب کرد. وابستگی مداوم به حمایت مالی خانواده ممکن است زمینه دخالت آن‌ها در زندگی مشترک را فراهم کند و مشکلات تازه‌ای به وجود آورد. برنامه‌ریزی برای تولد فرزندان اعضای خانواده باید همواره حامی یکدیگر باشند تا خانواده بتواند به کارکرد مطلوب برسد. در مواجهه با مشکلات مالی، اعضای خانواده باید با همکاری یکدیگر برای حل این مشکل تلاش کنند. علاوه بر تلاش برای یافتن شغل و افزایش درآمد، لازم است هزینه‌های غیرضروری و تجمل‌گرایی برای مدتی کنار گذاشته شود تا منابع مالی خانواده به شکل بهتری مدیریت گردد. مدیریت بحران مالی در شرایطی که خانواده با بحران مالی روبه‌رو است، تصمیم‌گیری‌های عجولانه و احساسی می‌تواند مشکلات را بیشتر کند. در چنین شرایطی، خانواده نیازمند همفکری، برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری‌های منطقی است تا نیازهای اساسی تأمین شود. همچنین استفاده از مشاوره‌های اقتصادی و آموزش مهارت‌های مدیریت بحران، مدیریت احساسات و راهکارهای روان‌شناختی می‌تواند به عبور از این شرایط کمک کند. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 69 بازدید

در یکی از کوچه‌های خاکی غرب کابل، جایی که دیوارهای بلند گِلی خانه‌ها مثل دیوارهای خاموش رازهای زیادی را در خود نگه داشته‌اند، دختری زندگی می‌کرد که نامش زینب بود. خانه‌ی آن‌ها شبیه بسیاری از خانه‌های دیگر محل بود؛ یک حویلی کوچک با دروازه‌ی آهنی زنگ‌زده، چند اتاق که دور یک حیاط جمع شده بودند و یک درخت توت که سال‌ها پیش پدر زینب آن را کاشته بود. اما اگر کسی از بیرون به آن خانه نگاه می‌کرد، هرگز نمی‌فهمید که پشت دیوارهای گِلی چه روزها و شب‌های سنگینی می‌گذرد. زندگی زینب در ظاهر ساده بود، اما در حقیقت سرشار از دردهایی بود که هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌دید. او دختری نوزده‌ساله بود با چشمانی تیره و صورتی که همیشه نوعی اندوه خاموش در آن دیده می‌شد. وقتی کوچک‌تر بود، همسایه‌ها می‌گفتند: «این دختر خیلی آرام است.» اما هیچ‌کس نمی‌دانست که آن آرامی نتیجه‌ی سال‌ها ترس و سکوت است. زینب تا چند سال پیش شاگرد مکتب بود. او از همان دخترهایی بود که همیشه دفترچه‌هایش مرتب بود، کتاب‌هایش را با دقت در بغل می‌گرفت و هر صبح زودتر از بسیاری از هم‌صنفی‌هایش به مکتب می‌رسید. مکتب برای او فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ جایی بود که می‌توانست چند ساعت از فضای سنگین خانه دور باشد، جایی که صدای خنده‌ی دختران دیگر در دهلیزها می‌پیچید و معلم‌ها گاهی از آینده‌ای بهتر حرف می‌زدند. اما آن روز که اعلام شد دختران دیگر اجازه‌ی ادامه‌ی مکتب ندارند، زینب احساس کرد دروازه‌ای که به دنیای روشن‌تری باز می‌شد ناگهان بسته شده است. آن روز وقتی با دوستانش از مکتب بیرون آمد، هیچ‌کس حرف نمی‌زد. فقط صدای قدم‌هایشان روی خاک کوچه شنیده می‌شد و بعضی از دخترها آرام گریه می‌کردند. زینب وقتی به خانه رسید، کتاب‌هایش را در گوشه‌ای گذاشت، اما تا مدت‌ها نتوانست به آن‌ها دست بزند؛ انگار آن کتاب‌ها یادآور رؤیایی بودند که حالا دیگر وجود نداشت. از آن زمان به بعد، زندگی او به‌تدریج محدودتر شد. بیشتر روزها را در خانه می‌گذراند، به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد، لباس می‌شست، نان می‌پخت و گاهی از پنجره‌ی کوچک اتاقشان به کوچه نگاه می‌کرد. در آن کوچه بچه‌ها بازی می‌کردند و مردها گاهی از کار برمی‌گشتند، اما برای زینب آن کوچه بیشتر شبیه مرزی بود که اجازه‌ی عبور از آن را نداشت. پدرش مردی بود که سال‌ها در بازار کارگری کرده بود و زندگی سخت او را خسته و عصبی کرده بود. وقتی به خانه می‌آمد، اغلب سکوت می‌کرد، اما گاهی کوچک‌ترین موضوعی کافی بود تا خشمش فوران کند. برادر بزرگ زینب نیز کم‌کم همان رفتار را یاد گرفته بود؛ او همیشه می‌گفت دختر باید در خانه بماند و اگر زینب گاهی می‌خواست به خانه‌ی اقوام برود یا کمی بیرون هوا بخورد، با مخالفت شدید او روبه‌رو می‌شد. مادر زینب زنی بود که بیشتر عمرش را در سکوت گذرانده بود. او همیشه تلاش می‌کرد میان پدر و بچه‌ها آرامش ایجاد کند، اما خودش هم بارها قربانی همان خشونتی بود که در خانه جریان داشت. وقتی زینب از درد دل می‌گفت، مادرش آهی می‌کشید و فقط می‌گفت: «دخترم، زندگی همین است. زن باید صبر داشته باشد.» این جمله برای زینب مثل دیواری بود که هیچ راهی برای عبور از آن وجود نداشت. او کم‌کم احساس می‌کرد صدایش در خانه شنیده نمی‌شود و آرزوهایش برای هیچ‌کس اهمیتی ندارد. روزها می‌گذشتند و او بیشتر در خود فرو می‌رفت. شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، گاهی دفترچه‌ای را که در صندوقچه‌اش پنهان کرده بود بیرون می‌آورد و جملاتی پراکنده درباره‌ی احساساتی که نمی‌توانست با کسی در میان بگذارد، می‌نوشت. خشونت در خانه فقط به فریاد و توهین محدود نمی‌شد. گاهی وقتی پدر یا برادرش عصبانی می‌شدند، دستشان هم بالا می‌رفت. آن لحظه‌ها برای زینب از همه سخت‌تر بود؛ نه فقط به خاطر درد جسمی، بلکه به خاطر احساسی که در دلش می‌نشست، احساسی از بی‌ارزشی و تحقیر. بعد از هر بار دعوا، خانه دوباره در سکوت فرو می‌رفت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما زینب می‌دانست که هر بار چیزی در دلش می‌شکند. زمستان آن سال سردتر از همیشه بود. برف سنگینی روی بام‌های کابل نشسته بود و کوچه‌ها لغزنده و خاموش بودند. یک شب که هوا به‌شدت سرد بود، دعوای بزرگی در خانه‌ی آن‌ها رخ داد. پدر زینب به خاطر مسئله‌ای کوچک عصبانی شده بود و فریاد می‌زد. برادرش هم به او پیوسته بود و هر دو با صدای بلند حرف می‌زدند. زینب در گوشه‌ی اتاق نشسته بود و احساس می‌کرد نفس کشیدن برایش سخت شده است. آن لحظه‌ها انگار همه‌ی سال‌های درد و تحقیر در ذهنش جمع شده بود. او احساس می‌کرد دیگر جایی برای فرار ندارد؛ نه مکتبی هست، نه کاری که بتواند انجام دهد و نه کسی که درد دلش را بشنود. وقتی دعوا تمام شد و همه به اتاق‌هایشان رفتند، خانه در سکوت فرو رفت، اما در دل زینب طوفانی برپا بود. آن شب تا دیر وقت بیدار ماند، به سقف نگاه می‌کرد و به زندگی‌اش فکر می‌کرد. احساس می‌کرد آینده برایش تاریک و بسته است. فکرهایی در ذهنش می‌چرخید که تا آن روز اجازه ورود به آن‌ها را نداده بود، اما حالا مثل سایه‌ای سنگین او را دنبال می‌کردند. وقتی همه خواب بودند، آرام از اتاق بیرون آمد و به آشپزخانه رفت. در قفسه‌ی کوچک کنار دیوار، بطری کوچکی بود که برای از بین بردن حشرات استفاده می‌شد. دستش می‌لرزید وقتی آن را برداشت. برای لحظه‌ای مکث کرد و به حیاط تاریک نگاه کرد؛ برف آرام روی زمین می‌نشست و همه‌چیز در سکوت فرو رفته بود. در آن لحظه زینب احساس کرد زندگی برایش به بن‌بست رسیده است. بطری را باز کرد و بوی تند آن در هوا پیچید. اشک در چشمانش جمع شده بود. زیر لب چیزی شبیه دعا گفت و بعد جرعه‌ای از آن نوشید. چند لحظه بعد بدنش شروع به لرزیدن کرد و درد شدیدی در شکمش پیچید. بطری از دستش افتاد و صدای برخورد آن با زمین سکوت خانه را شکست. مادرش که از خواب بیدار شده بود، به آشپزخانه آمد و وقتی زینب را روی زمین دید، فریاد زد. پدر و برادرانش با عجله آمدند و او را به شفاخانه رساندند. ساعت‌ها در شفاخانه گذشت. پزشکان تلاش کردند تا سم را از بدنش خارج کنند. مادرش در گوشه‌ای نشسته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد و پدرش با چهره‌ای که برای نخستین‌بار در آن نشانی از ترس دیده می‌شد، در راهرو قدم می‌زد. بالاخره پس از تلاش طولانی، پزشکان گفتند زینب زنده خواهد ماند. وقتی او چشم‌هایش را باز کرد، نور سفید چراغ‌های شفاخانه را دید و برای لحظه‌ای نمی‌دانست کجاست. گلویش خشک بود و بدنش هنوز درد می‌کرد، اما او نفس می‌کشید؛ زنده بود. آن شب وقتی دوباره به خانه برگشتند، سکوتی سنگین حاکم بود. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. زینب روی بسترش دراز کشید و به سقف نگاه کرد. او هنوز نمی‌دانست آینده‌اش چگونه خواهد بود، اما می‌دانست که از لبه‌ی مرگ برگشته است. در دلش احساسی عجیب وجود داشت؛ ترکیبی از درد، خستگی و شاید جرقه‌ای کوچک از امید. شاید زندگی هنوز راهی برای ادامه داشته باشد، حتی اگر آن راه دشوار و طولانی باشد. زینب آن شب در سکوت فکر می‌کرد که اگر روزی دوباره فرصت پیدا کند، شاید بتواند داستان زندگی‌اش را جایی بنویسد؛ داستان دختری که در میان تاریکی‌ها تا مرز نابودی رفت، اما هنوز زنده ماند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 122 بازدید

در یکی از کوچه‌های خاک‌آلود غرب کابل، جایی که دیوارهای گِلی به هم تکیه داده‌اند و پنجره‌ها اغلب با پرده‌های ضخیم پوشانده شده‌اند، زنی زندگی می‌کند که سال‌هاست صدایش از دیوار خانه‌اش بیرون نرفته است. نامش «مهتاب» است؛ سی‌ودوساله، مادر سه کودک، با چهره‌ای که اگر کسی دقیق نگاه کند، می‌تواند خطوطی از رنج‌های فروخورده را در آن ببیند؛ خطوطی که نه با گذر زمان کم‌رنگ شده‌اند و نه با اشک شسته شده‌اند. مهتاب روزی دختر پرشوری بود. در مکتب از شاگردان ممتاز به شمار می‌رفت، همیشه کتابی در دست داشت و معلم ادبیاتش به او می‌گفت صدایت برای خواندن شعر ساخته شده است. اما در هجده‌سالگی، وقتی هنوز آرزو داشت روزی خودش معلم شود، خانواده‌اش تصمیم گرفتند که «وقت عروسی‌اش رسیده است». مردی از فامیل دور که در ظاهر آرام و کم‌حرف بود، خواستگارش شد. گفتند خانه دارد، کار دارد، «مرد زندگی» است. مهتاب چیزی نگفت. در آن خانه، دخترها زیاد سؤال نمی‌پرسند؛ فقط سر خم می‌کنند. شب عروسی‌اش، زیر چراغ‌های رنگی و صدای موسیقی که در کوچه می‌پیچید، دلش بی‌دلیل می‌لرزید. مادرش در گوشش گفت: «صبر کن دخترم، زن باید صبر داشته باشد.» آن جمله سال‌ها بعد مثل پتکی بر سرش فرود آمد؛ چون فهمید صبری که از زن می‌خواهند، گاهی به قیمت جانش تمام می‌شود. شوهرش، نعمت، در آغاز رفتاری عادی داشت؛ نه مهربانی خاصی نشان می‌داد و نه خشونتی آشکار. اما خیلی زود نقاب‌ها کنار رفتند. نخستین بار که صدایش را بلند کرد، به‌خاطر این بود که مهتاب دیر در را باز کرده بود. نخستین بار که دستش را بالا برد، به‌خاطر این بود که چای کمی سرد شده بود. مهتاب با ناباوری به او نگاه می‌کرد؛ انگار مردی که روبه‌رویش ایستاده، همان مردی نیست که در مراسم خواستگاری با صدای آرام حرف می‌زد. خشونت در خانه‌شان آرام‌آرام عادی شد؛ مثل بخار نازکی که ابتدا دیده نمی‌شود اما کم‌کم همه‌جا را می‌گیرد. سیلی‌ها، هل‌دادن‌ها، کشیدن موها و فریادهایی که تا نیمه‌شب ادامه داشت. هر بار که مهتاب می‌گریست، نعمت می‌گفت: «تو مرا عصبانی می‌کنی.» گویی تقصیر از او بود؛ از نفس کشیدنش، از نگاه کردنش، از زنده بودنش. وقتی نخستین طفلش به دنیا آمد، مهتاب امید داشت که پدر شدن، دل نعمت را نرم کند. چند هفته‌ای بهتر شد، اما بعد همه‌چیز به حالت قبل برگشت؛ حتی بدتر. نعمت حالا بهانه‌های بیشتری داشت؛ خرج طفل، بی‌خوابی و فشار کار. خشمش را بر بدن مهتاب خالی می‌کرد و بعد با بی‌اعتنایی به خواب می‌رفت. مهتاب با بدنی کبود و قلبی شکسته، نیمه‌شب طفلش را در آغوش می‌گرفت و آرام زمزمه می‌کرد: «تو مثل من نخواهی شد.» سال‌ها گذشت. سه کودک در خانه قد کشیدند؛ در خانه‌ای که صدای خنده در آن کم بود و صدای فریاد زیاد. همسایه‌ها صداها را می‌شنیدند. دیوارها نازک بودند، اما در کوچه‌های شلوغ کابل هر خانه قصه‌ی خودش را دارد و کسی فرصت ندارد درِ خانه‌ی دیگران را بزند. اگر هم بزند، اغلب می‌گوید: «مسئله‌ی خانوادگی است.» مهتاب چند بار به خانه‌ی پدرش رفت؛ با صورتی کبود و دستی لرزان. مادرش گریه کرد، اما گفت: «دخترم، اگر برگردی، مردم چه می‌گویند؟ سه طفل داری. کجا می‌روی؟» پدرش خاموش بود و نگاهش از شرم پایین افتاده بود. مهتاب فهمید که بازگشتن راه نجات نیست. او میان دو زندان گیر کرده بود؛ زندان خانه‌ی شوهر و زندان قضاوت جامعه. خشونت فقط جسمی نبود؛ کلمات عمیق‌تر می‌بریدند. نعمت می‌گفت: «تو هیچ نیستی. اگر بروی، کسی تو را نمی‌خواهد.» این جمله‌ها مثل میخ در ذهن مهتاب فرو می‌رفت. کم‌کم باور کرد که شاید واقعاً هیچ نیست. اعتمادبه‌نفسش فروریخت. دیگر در آینه به خود نگاه نمی‌کرد. از مهمانی‌ها می‌ترسید، چون می‌دانست اگر اشتباهی کند، شبش به کتک ختم می‌شود. یک شب زمستانی، وقتی برف آرام روی بام‌ها می‌نشست، نعمت دیر به خانه آمد. بوی تند الکل می‌داد. بهانه‌ای کوچک کافی بود تا طوفان شروع شود. آن شب مهتاب آن‌قدر لت‌وکوب شد که برای لحظه‌ای فکر کرد دیگر نفس نمی‌کشد. کودکانش گوشه‌ی اتاق می‌لرزیدند و گریه می‌کردند. وقتی همه‌چیز تمام شد و خانه در سکوتی سنگین فرو رفت، مهتاب روی زمین سرد افتاده بود و به سقف ترک‌خورده خیره شده بود. در دلش چیزی شکست؛ چیزی فراتر از استخوان یا پوست. در همان لحظه، فکر پایان‌دادن به زندگی مثل نوری تاریک در ذهنش جرقه زد؛ نه از سر ضعف، بلکه از سر درماندگی. با خود گفت شاید اگر نباشد، همه‌چیز تمام شود؛ فریادها، تحقیرها و ترس‌ها. شاید کودکانش در خانه‌ای آرام‌تر بزرگ شوند. شاید دیگر هر شب با صدای شکستن ظرف یا ضربه‌ی در نلرزند. چند روز بعد، وقتی نعمت بیرون بود، مهتاب به بام خانه رفت. باد سردی می‌وزید و شهر زیر پایش گسترده بود؛ شهری که هزاران زن در آن بی‌صدا رنج می‌کشند. لبه‌ی بام کوتاه بود. فقط یک قدم کافی بود. قلبش تند می‌زد. به پایین نگاه کرد؛ فاصله آن‌قدرها هم زیاد نبود. فکر کرد شاید دردش کوتاه باشد، شاید سقوط پایان همه‌چیز باشد. اما ناگهان صدای خنده‌ی دختر کوچکش از داخل خانه آمد؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌خبر از تصمیم مادر. مهتاب چشم‌هایش را بست. تصویر چهره‌ی کودکانش در ذهنش جان گرفت؛ دست‌های کوچکی که هر شب دور گردنش حلقه می‌شد. اشک روی گونه‌هایش جاری شد. پاهایش لرزید. عقب رفت و روی بام نشست. گریست؛ گریه‌ای که سال‌ها در گلویش مانده بود. او نمی‌خواست بمیرد؛ او می‌خواست این زندگیِ خشونت‌آمیز بمیرد. آن روز، وقتی از لبه‌ی بام فاصله گرفت، تصمیم گرفت اگر نمی‌تواند دنیا را عوض کند، حداقل سکوتش را بشکند. روزها طول کشید تا جرأت کند. یک‌بار با شماره‌ای که روی دیوار نانوایی دیده بود تماس گرفت؛ شماره‌ی یک مرکز حمایتی برای زنان. صدای زنی پشت خط گفت: «خواهر، تنها نیستی.» همین جمله‌ی ساده، مثل نوری باریک در تاریکی دلش تابید. راه آسان نبود. تهدیدها ادامه داشت. ترس هنوز در وجودش بود. اما مهتاب حالا می‌دانست که دردش نام دارد: خشونت؛ و خشونت تقدیر نیست. او آهسته‌آهسته شروع به جمع کردن مدارک، فکر کردن به راه‌های قانونی و جست‌وجوی حمایت کرد. هر قدم کوچک برایش شبیه صعود به کوهی بلند بود. شب‌ها هنوز سخت می‌گذرد. هنوز گاهی صدای فریاد در خانه می‌پیچد. هنوز زخم‌های قدیمی روی بدنش هست. اما در درونش چیزی تغییر کرده است. او دیگر آن زن خاموشی نیست که باور کرده «هیچ» است. او زنی است که از لبه‌ی مرگ برگشته؛ زنی که فهمیده بودنش ارزش دارد. و این روایت فقط روایت مهتاب نیست؛ روایت زنانی است که در کوچه‌های خاموش کابل، پشت درهای بسته، میان ماندن و رفتن، میان مرگ و زندگی، هر شب می‌جنگند. زنانی که شاید هنوز بر بام خانه ایستاده‌اند و به پایین نگاه می‌کنند، اما در دل‌شان جرقه‌ای کوچک از امید روشن است؛ جرقه‌ای که اگر کسی دستشان را بگیرد، می‌تواند به شعله‌ای برای نجات تبدیل شود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 90 بازدید

عزت نفس در کودکان به معنای ارزشیابی مثبت و نگرش آنان نسبت به خود و ارزش‌هایشان است. یونیسف در این باره می‌گوید کودکان و نوجوانان باید توانمند شوند تا با توجه به قابلیت‌های تکاملی خود، حق بیان داشته باشند، عزت نفس خود را پرورش دهند و دانش و مهارت‌های لازم برای حل اختلاف، تصمیم‌گیری، برقراری ارتباط و تحمل چالش‌های زندگی را بیاموزند. سازمان جهانی بهداشت نیز تأکید می‌کند که عزت نفس مثبت از کودکان و نوجوانان در برابر مشکلات روانی و ناامیدی محافظت کرده و آنان را قادر می‌سازد با موقعیت‌های سخت و استرس‌زا کنار بیایند. اهمیت عزت نفس در کودکان عزت نفس برای کودکان بسیار مهم است، زیرا آنان را قادر می‌سازد به طور مؤثر بر چالش‌های زندگی غلبه کنند. همچنین به آن‌ها کمک می‌کند بدون از دست دادن اعتماد به نفس، شکست‌های خود را بپذیرند، تصمیم‌های درست بگیرند و با همسالانی که به آن‌ها احترام می‌گذارند، روابط سالم برقرار کنند. کودکانی که عزت نفس بالایی دارند، در برابر فشارهای منفی همسالان مقاومت بیشتری نشان می‌دهند. عزت نفس کودکان را تشویق می‌کند ریسک کنند، پشتکار داشته باشند و در نهایت از تمام ظرفیت‌های خود استفاده کنند. همچنین به آنان کمک می‌کند موفقیت را نتیجه تلاش خود بدانند و شکست را یک چالش موقتی تلقی کنند، نه نشانه‌ای از نقص ذاتی. یکی از بزرگ‌ترین مزایای عزت نفس سالم، پذیرش شکست و درس گرفتن از اشتباهات است. کودکانی که عزت نفس سالم دارند، شکست را فرصتی ارزشمند برای رشد می‌بینند. عزت نفس کودکان چگونه شکل می‌گیرد؟ رشد عزت نفس کودک تحت تأثیر محیطی است که در آن بزرگ می‌شود. هارتر معتقد است شکل‌گیری عزت نفس بر چهار عامل استوار است: رابطه والد و کودک، ابزارهایی که برای مقابله با احساسات نامطلوب کودک استفاده می‌شود، پذیرش خود و رفتار اجتماعی. کوپر اسمیت نیز بیان می‌کند که شیوه فرزندپروری والدین تأثیر مستقیمی بر عزت نفس فرزندان دارد. با رشد کودکان، روابط آن‌ها از چارچوب خانواده فراتر رفته و به مدرسه و محله گسترش می‌یابد. هنگامی که به سن مدرسه می‌رسند، خود را از نظر تحصیلی، اجتماعی، عاطفی و جسمی بر اساس تعامل با معلمان و دوستان ارزیابی می‌کنند. دستاوردها و موفقیت‌ها در این حوزه‌ها عزت نفس را افزایش داده و زمینه رشد بیشتر را فراهم می‌کند. تحقیقات نشان می‌دهد عزت نفس با افزایش سن تغییر می‌کند. در پژوهشی که با استفاده از پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت بر دانش‌آموزان کلاس چهارم تا هشتم انجام شد، مشخص گردید که عزت نفس در کلاس ششم در پایین‌ترین سطح قرار دارد. این مطالعه نشان داد دانش‌آموزان کلاس ششم بیشتر به انکار خود می‌پردازند و پذیرش کمتری نسبت به خود دارند. با رشد کودکان، عوامل مؤثر بر عزت نفس آنان نیز دگرگون می‌شود. نشانه‌های نبود عزت نفس در کودکان وجود برخی فراز و نشیب‌ها در عزت نفس کودکان طبیعی است. کودکان نوپا و پیش‌دبستانی معمولاً تصویر بسیار مثبتی از خود دارند و ممکن است جملاتی مانند «من می‌توانم سریع‌تر از هر کسی در دنیا بدوم» بیان کنند که در این سن طبیعی است. با رشد کودک و آغاز مقایسه خود با دیگران، ممکن است انتظارات غیرواقع‌بینانه شکل گیرد که به ناامیدی یا کاهش اعتماد به نفس منجر شود. برخی نشانه‌های ضعف عزت نفس در کودکان عبارت‌اند از: تسلیم شدن در برابر فشار همسالان، انجام انتخاب‌های ناسالم، انتقاد بیش از حد از خود، مقایسه‌های ناعادلانه، ناتوانی در اتکا به خود و استفاده از جملات منفی درباره خود. راهکارهایی برای افزایش عزت نفس کودکان به طور کلی، هر رفتاری که به کودک نشان دهد والدین او را انسانی ارزشمند و دوست‌داشتنی می‌دانند، به تقویت عزت نفس کمک می‌کند. البته والدین باید تعادل را رعایت کرده و از ایجاد توقعات غیرواقع‌بینانه پرهیز کنند. اجازه دادن به کودک برای تصمیم‌گیری در امور کوچک، مانند انتخاب لباس یا بازی، حس مسئولیت‌پذیری و استقلال را در او تقویت می‌کند. واگذاری مسئولیت‌های متناسب با سن، مانند مشارکت در کارهای خانه، احساس مفید بودن را افزایش می‌دهد و اعتماد به نفس کودک را تقویت می‌کند. آموزش مهارت حل مسئله نیز اهمیت زیادی دارد. زمانی که کودک بتواند برای مشکلات خود راه‌حل پیدا کند و والدین به نظرات او توجه نشان دهند، احساس ارزشمندی در او تقویت می‌شود. همچنین هنگام خرید لباس، دادن حق انتخاب در چارچوب مشخص، علاوه بر افزایش اعتماد به نفس، به کودک درک مدیریت مالی را می‌آموزد. تشویق اصولی، به‌ویژه تأکید بر تلاش و پیشرفت به جای نتیجه نهایی، نقش مهمی در افزایش اعتماد به نفس دارد. دوست داشتن بی‌قید و شرط کودک نیز باعث می‌شود او بداند ارزشش فراتر از عملکردش است. توجه و گوش دادن فعال به صحبت‌های کودک، احساس امنیت عاطفی و ارزشمندی را در او تقویت می‌کند. در برخورد با شکست‌ها، به جای سرزنش باید رویکرد حمایتی داشت. شکست بخشی طبیعی از مسیر رشد است و می‌تواند فرصتی برای یادگیری باشد. کمک به کشف و پرورش استعدادهای کودک نیز در تقویت عزت نفس بسیار مؤثر است، زیرا کودک احساس می‌کند توانایی‌های منحصربه‌فردی دارد. برقراری ارتباط مستقیم و صادقانه با فرزندان و انجام فعالیت‌های خانوادگی مشترک نیز حس تعلق و ارزشمندی را افزایش می‌دهد و پیوند عاطفی خانواده را تقویت می‌کند. جمع‌بندی تقویت عزت نفس در کودکان یکی از مهم‌ترین وظایف والدین است و تأثیر عمیقی بر همه جنبه‌های زندگی آنان دارد. والدین با رفتار آگاهانه و محبت‌آمیز می‌توانند محیطی امن ایجاد کنند تا کودکان احساس ارزشمندی کرده و به توانایی‌های خود ایمان داشته باشند. این امر نه تنها به رشد عاطفی و اجتماعی کودک کمک می‌کند، بلکه زمینه‌ساز موفقیت‌های آینده او نیز خواهد بود. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 131 بازدید

برنامه جهانی غذا درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که میلیون‌ها تن در افغانستان رمضان را با گرسنگی آغاز می‌کنند. این برنامه امروز (سه‌شنبه، ۵ حوت) با نشر اعلامیه‌ای در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که با همکاری شرکای خود در تأمین غذای مورد نیاز خانواده‌ها کمک می‌کند. برنامه جهانی غذا در ادامه تاکید کرده است: «در کشوری که ۱۷ میلیون تن با گرسنگی شدید مواجه هستند، ماه رمضان که زمان تأمل و بخشش است، فشار بیشتری ایجاد می‌کند.» این برنامه در بخشی از اعلامیه‌اش افزوده است که بسیاری از مردم بدون درآمد قابل اعتماد، پس از سال‌ها مشکلات اقتصادی، خشکسالی و دسترسی محدود به خدمات پایه، وارد ماه رمضان می‌شوند. همچنین برنامه جهانی غذای سازمان ملل متحد تصریح کرد: «کودکان، زنان باردار و شیرده که آسیب‌پذیرترین گروه‌ها هستند، غذای ویژه و مغذی دریافت می‌کنند. اما این کمک‌ها اکنون در معرض کاهش بودجه قرار دارند و میلیون‌ها افغان را که به‌شدت به آن نیاز دارند، تهدید می‌کنند.» باید گفت که نهادهای مختلف سازمان ملل هشدار داده‌اند که ۱۷ میلیون تن در افغانستان به کمک‌های نجات‌بخش نیاز دارند. ماه رمضان در حالی فرارسیده است که قیمت مواد خوراکی در سراسر افغانستان افزایش یافته است.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 87 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که «فرزندپروری مثبت» با ایجاد ارتباط میان والدین و کودکان آغاز می‌شود و این نهاد در سال ۲۰۲۵ میلادی به هزاران خانواده برای تقویت این رابطه کمک کرده است. این سازمان با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که در «برنامه فرزندپروری مثبت»، مادران مهارت‌های بازی، قصه‌گویی و تعامل سازنده را می‌آموزند؛ مهارت‌های که به رشد و سلامت روان کودکان کمک می‌کند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که این مهارت‌ها به والدین کمک می‌کند مراقبت‌های امن‌تر و گرم‌تر برای کودکان در خانه ایجاد کنند و روابط سالم‌تری میان اعضای خانواده شکل بگیرد. یونیسف در اعلامیه‌اش افزوده است که تنها در سال ۲۰۲۵ میلادی بیش از ۴۷ هزار والدین از این برنامه بهره‌مند شده‌اند. این برنامه در حالی برگزار می‌شود که کودکان افغانستان به‌دلیل فقر خانواده‌ها، مشکلات اقتصادی، ناامنی، نبود دسترسی کامل به خدمات صحی و آموزشی، در شرایط بسیار دشواری رشد می‌کنند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 84 بازدید

کوچه‌های خاکی و تنگِ حاشیه شهر هرات در زمستان بوی دود چوب و زغال می‌داد؛ بویی که با سوز سرد هوا مخلوط می‌شد و تا عمق سینه می‌نشست. در یکی از همین کوچه‌ها، خانه‌ای گِلی با دروازه آهنی زنگ‌زده وجود داشت که از بیرون مثل صدها خانه دیگر به نظر می‌رسید، اما پشت آن دیوارها، زندگی دختری جریان داشت که هر روز کمی بیشتر از درون می‌شکست. نامش شکیلا بود؛ دختری هجده‌ساله با چهره‌ای ظریف و چشم‌هایی که همیشه انگار چیزی را پنهان می‌کرد — ترس، خستگی و غمی که هیچ‌وقت فرصت بیان پیدا نکرده بود. شکیلا تا چند سال پیش زندگی متفاوتی داشت. او دانش‌آموز مکتب بود و از شاگردان خوب صنفش محسوب می‌شد. معلمش همیشه می‌گفت اگر ادامه بدهد، می‌تواند روزی داکتر شود. خودش هم همین آرزو را داشت. وقتی کتاب بیولوژی را باز می‌کرد، انگار وارد دنیایی می‌شد که در آن همه‌چیز قابل فهم بود؛ بدن انسان، بیماری‌ها، درمان‌ها — همه‌چیز منطقی‌تر از زندگی خودش به نظر می‌رسید. اما با تغییر شرایط اجتماعی و بسته‌شدن فرصت‌های آموزشی برای دختران، مکتب‌رفتن او متوقف شد. همان روزی که فهمید دیگر اجازه رفتن ندارد، ساعت‌ها گریه کرد، اما آن گریه‌ها فقط آغاز یک سقوط آرام بود. پدرش مردی کارگر بود که سال‌ها در ایران کار کرده و بعد از اخراج اجباری برگشته بود. بیکاری، فقر و حس شکست در وجودش جمع شده بود و این فشارها اغلب به خشونت تبدیل می‌شد. او باور داشت که دختر باید مطیع باشد و هرچه خانواده تصمیم بگیرد، همان سرنوشت اوست. مادر شکیلا زنی خاموش و ترسیده بود؛ خودش قربانی سال‌ها خشونت و تحقیر، و دیگر توان ایستادن در برابر شوهر را نداشت. در چنین فضایی، شکیلا کم‌کم احساس کرد که نه صدایش شنیده می‌شود و نه خواسته‌هایش اهمیتی دارد. خشونت‌ها ابتدا لفظی بود؛ توهین، تحقیر و سرزنش‌های مداوم. اما بعد جسمی شد. کوچک‌ترین مخالفت یا حتی سکوت او می‌توانست باعث سیلی یا ضربه شود. چند بار آن‌قدر لت‌وکوب شد که مجبور شد روزها در خانه بماند تا کبودی‌های صورتش محو شود. هیچ‌کس بیرون از خانه چیزی نمی‌دانست یا اگر می‌دانست، دخالت نمی‌کرد. در بسیاری از خانواده‌ها، چنین رفتارهایی «مسئله داخلی» محسوب می‌شود و دختر جایی برای پناه بردن ندارد. نقطه اوج فشار زمانی بود که پدر تصمیم گرفت او را به مردی حدود چهل‌ساله بدهد؛ مردی که همسر داشت اما می‌خواست زن دوم بگیرد. در مقابل، پولی به خانواده پرداخت می‌کرد که می‌توانست بخشی از مشکلات مالی را حل کند. برای پدر، این معامله منطقی بود؛ برای شکیلا، کابوس. او بارها مخالفت کرد. گریه کرد. گفت حاضر است کار کند، خیاطی یاد بگیرد یا هر کاری انجام دهد، اما ازدواج نکند. اما مخالفتش فقط خشونت بیشتری به همراه داشت. یک شب، بعد از بحث شدید، پدرش او را آن‌قدر زد که نفسش بند آمد. همان شب، وقتی در گوشه اتاق نشسته بود و بدنش درد می‌کرد، حس کرد دیگر هیچ راهی ندارد. آینده‌ای که پیش رویش بود، تاریک و اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید: ازدواج اجباری، خشونت بیشتر و زندگی‌ای که هیچ کنترلی بر آن ندارد. در روزهای بعد، شکیلا تغییر کرد. کمتر حرف می‌زد، کمتر غذا می‌خورد و بیشتر وقتش را تنها می‌گذراند. گاهی ساعت‌ها به یک نقطه خیره می‌شد. درونش ترکیبی از ترس، ناامیدی و خشم شکل گرفته بود. او احساس می‌کرد زندانی است — زندانی بدون کلید. شبی که اقدام به خودکشی کرد، خانه ساکت بود. همه خواب بودند. او آرام به آشپزخانه رفت. در گوشه‌ای، بوتل مایع سمی که برای کشتن حشرات استفاده می‌شد، قرار داشت. دستش می‌لرزید. چند دقیقه فقط به آن نگاه کرد. در ذهنش صحنه‌های آینده مرور می‌شد: عروسی اجباری، خانه مردی غریبه، تحقیر و ادامه همان چرخه خشونت. بعد فکر دیگری آمد: «اگر بمیرم، همه‌چیز تمام می‌شود.» او بوتل را برداشت و نوشید. لحظات بعد، بدنش واکنش نشان داد؛ سوزش، سرگیجه و ضعف شدید. ترس ناگهانی در وجودش دوید — نه ترس از مرگ، بلکه ترس از درد. زمین خورد و صدای افتادنش مادرش را بیدار کرد. وقتی مادرش او را دید، فریاد کشید. همسایه‌ها آمدند و با عجله او را به شفاخانه رساندند. داکتران ساعت‌ها تلاش کردند تا جانش را نجات دهند. او زنده ماند. وقتی هوشیاری‌اش برگشت، احساس سنگینی عجیبی داشت. گلویش می‌سوخت و بدنش بی‌رمق بود. مادرش کنار تخت گریه می‌کرد. اولین جمله‌ای که شکیلا گفت، آرام و شکسته بود: «چرا نجاتم دادید؟» این جمله خلاصه عمق ناامیدی او بود. اما داستان به همین‌جا ختم نشد. بعد از برگشت به خانه، او با سرزنش و خشم بیشتری مواجه شد. پدرش می‌گفت آبروی خانواده را برده است. هیچ‌کس درباره دلیل کارش صحبت نمی‌کرد؛ فقط درباره شرم و بدنامی حرف می‌زدند. این همان واقعیتی است که بسیاری از دختران در افغانستان تجربه می‌کنند: درد اصلی دیده نمی‌شود، فقط پیامد اجتماعی اهمیت پیدا می‌کند. با این حال، در درون شکیلا چیزی تغییر کرده بود. او مرگ را لمس کرده و برگشته بود. در روزهای بعد، آرام‌آرام فهمید که هنوز زنده است — و زنده‌بودن، هرچند دردناک، هنوز امکان تغییر را در خود دارد. یک روز به مادرش گفت: «من نمی‌خواهم بمیرم… اما نمی‌خواهم این‌گونه هم زندگی کنم.» این جمله ساده، نقطه عطفی در زندگی او شد. مادرش که سال‌ها سکوت کرده بود، برای اولین بار گریه‌کنان گفت: «من هم نمی‌خواستم این‌گونه زندگی کنم.» آن لحظه، میان مادر و دختر نوعی همدلی شکل گرفت؛ دو زن در دو نسل، هر دو قربانی خشونت، اما هر دو هنوز زنده. سرنوشت شکیلا هنوز نامعلوم است. او هنوز با همان چالش‌ها روبه‌روست، هنوز ترس دارد، هنوز آینده‌اش قطعی نیست. اما اقدام ناموفقش فقط یک حادثه نبود؛ فریادی بود از عمق رنج، فشاری که سال‌ها جمع شده بود. فریادی که اگر شنیده نشود، ممکن است برای بسیاری دیگر به پایان‌های تلخ‌تری منجر شود. داستان او، داستان یک فرد نیست؛ بازتاب واقعیتی است که در گوشه‌های مختلف جامعه وجود دارد — جایی که خشونت خانوادگی، فقر، محدودیت‌های اجتماعی و نبود حمایت روانی دست به دست هم می‌دهند و دختران جوان را تا مرز نابودی پیش می‌برند. و شاید مهم‌ترین حقیقت این باشد: بسیاری از این دختران نمی‌خواهند بمیرند؛ آن‌ها فقط می‌خواهند دردشان تمام شود. نویسنده:  سارا کریمی  

ادامه مطلب