برچسب: #خانواده

2 ماه قبل - 137 بازدید

او بیست‌ونه‌ساله است، اما وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شود، بدنش سنگین‌تر از سنش است. معمولاً قبل از اذان صبح چشم باز می‌کند؛ نه چون عادت مذهبی داشته باشد، بلکه چون صدای حرکت مادرش در آشپزخانه یا سرفه‌های پدر، خواب را از سرش می‌پراند. اتاقی که در آن می‌خوابد کوچک است؛ یک فرش کهنه کف آن افتاده، یک تشک نازک کنار دیوار، و یک چمدان قدیمی که هنوز باز نشده؛ همان چمدانی که از ایران آورده بود. لباس‌هایش بیشتر همان لباس‌هاست، چون خرید لباس جدید همیشه به تعویق افتاده؛ مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی‌اش. وقتی می‌نشیند، زانوهایش را بغل می‌کند و چند دقیقه به دیوار خیره می‌ماند. این مکث‌های کوتاه، تنها زمانی است که کسی از او چیزی نمی‌خواهد. سال‌های بودن درایران برایش سخت بود، اما قابل پیش‌بینی. صبح زود بیدار می‌شد، سوار سرویس کارگاه می‌شد، ساعت‌ها پشت چرخ خیاطی می‌نشست، ناهار ساده می‌خورد و شب خسته برمی‌گشت. مزدش کم بود، تحقیرش زیاد، اما دست‌کم برنامه داشت. می‌دانست اگر کار کند، آخر ماه پولی خواهد گرفت؛ اگر خسته شود، می‌تواند سکوت کند. وقتی خانواده تصمیم به بازگشت گرفتند، هیچ‌کس نظرش را نخواست. پدر گفت دیگر نمی‌شود ماند، مادر گفت این‌جا آینده‌ای نیست و تمام. در مسیر بازگشت، او بیشتر از همه ساکت بود. نه اعتراض کرد، نه سؤال پرسید. فقط فهمید که دوباره باید خودش را با جایی وفق بدهد که زن بودن در آن سخت‌تر است. وقتی به افغانستان رسیدند، همان هفته‌ی اول، فضای خانه تغییر کرد. رفت‌وآمدها بیشتر شد؛ خاله، عمه، همسایه. سوال‌ها مستقیم نبودند، اما همه یک چیز را نشانه می‌رفتند: «دخترت چند ساله شده؟» «در ایران چرا شوهر نکرد؟» «خواستگار نداشته؟» مادرش اول دفاع می‌کرد، بعد سکوت می‌کرد و بعد از چند هفته، همان حرف‌ها را در خانه تکرار می‌کرد. از همان‌جا فشار شروع شد؛ آرام و تدریجی، مثل فشاری که اول درد ندارد، اما استخوان را می‌شکند. خواستگار اول مردی بود که خود ندیدش. فقط شنید که سی‌وهفت‌ساله است، یک بار ازدواج کرده و دنبال زن «آرام» می‌گردد. وقتی گفت نمی‌خواهد، مادرش گفت: «تو خیلی سخت‌گیر شدی.» خواستگار دوم را دید؛ مردی که بیشتر از ده دقیقه حرف نزد و آخرش گفت: «زن باید سازگار باشد.» او همان‌جا فهمید این ازدواج نیست؛ معامله است. خواستگار سوم و چهارم هم شبیه هم بودند. هیچ‌کدام به خودش نگاه نکردند؛ به سنش نگاه کردند، به شرایطش، به این‌که برگشته است. هر بار که «نه» می‌گفت، واکنش‌ها شدیدتر می‌شد. مادرش داد می‌زد، گاهی گریه می‌کرد، گاهی بشقاب را محکم روی زمین می‌گذاشت. می‌گفت: «من دیگر جواب مردم را ندارم.» برادرش مستقیم‌تر بود. یک بار وسط حویلی، جلوی پدر، گفت: «اگر این‌طور پیش برود، خودم تصمیم می‌گیرم.» آن روز، اولین بار بود که او ترس واقعی را حس کرد؛ نه ترس از شوهر، بلکه ترس از خانواده. خشونت‌ها شکل‌های مختلف داشت. همیشه سیلی نبود. گاهی نگاه تحقیرآمیز بود، گاهی بستن در، گاهی گرفتن تلفن. یک بار که دیرتر از معمول از بیرون برگشت، برادرش بازویش را محکم گرفت و گفت: «دیگر بیرون نمی‌روی.» بازویش تا چند روز درد می‌کرد. مادرش فقط گفت: «خودت مقصر هستی.» هیچ‌کس نپرسید چرا دیر آمده بود؛ آمده بود چون دنبال کار گشته بود، چون می‌خواست دوباره مستقل شود. او می‌گفت هنوز فرد مورد علاقه‌اش را پیدا نکرده. این جمله برای خودش واضح بود؛ یعنی هنوز کسی را ندیده که بتواند کنارش احساس امنیت کند. اما برای خانواده‌اش، این حرف بی‌معنی بود. آن‌ها علاقه را لوکس می‌دانستند. می‌گفتند زن باید به‌موقع شوهر کند، بعد علاقه خودش می‌آید. هر بار که این بحث تکرار می‌شد، او ساکت‌تر می‌شد، اما درونش پر از سؤال بود: چرا زندگی زن باید این‌قدر ساده و بی‌حق تعریف شود؟ شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، او روی همان تشک نازک دراز می‌کشید و به جزئیات فکر می‌کرد؛ به این‌که اگر ازدواج کند فقط برای رهایی، چه چیزی در انتظارش است: مردی که او را انتخاب نکرده، خانه‌ای که در آن غریبه است، و خشونتی که فقط شکلش عوض می‌شود. گاهی به ایران فکر می‌کرد؛ به کارگاه، به صدای چرخ‌ها، به خستگی‌ای که حداقل معنا داشت. حالا خستگی‌اش بی‌معنا بود. آخرین خواستگار مردی بود که خانواده رویش خیلی حساب کرده بودند. سنش بالا بود، اما «وضعش خوب» بود. همان شب که حرفش جدی شد، دعوا بالا گرفت. برادرش فریاد زد، مادرش گریه کرد، پدر سکوت کرد. او گفت «نه» و بعد دیگر حرفی نزد. آن شب در را از بیرون قفل کردند؛ نه برای این‌که فرار نکند، بلکه برای این‌که بفهمد انتخابی ندارد. آن‌جا، در تاریکی، برای اولین‌بار به این فکر کرد که شاید زندگی‌اش همیشه همین‌طور بماند؛ نه با ازدواج نجات پیدا کند، نه با مقاومت. او هنوز همان‌جاست. نه ازدواج کرده، نه آزاد شده. هر روز با احتیاط حرف می‌زند، با احتیاط راه می‌رود، با احتیاط نفس می‌کشد. این روایت پایان مشخصی ندارد، چون زندگی او هم هنوز ادامه دارد. این داستان نه درباره یک زن خاص، بلکه درباره واقعیتی است که هر روز، بی‌سروصدا، در خانه‌های زیادی تکرار می‌شود؛ زنانی که فقط به‌خاطر خواستنِ حق انتخاب، تحت فشار و خشونت قرار می‌گیرند. این روایت عینی است، چون شبیه زندگی است: طولانی، خسته‌کننده و پر از تصمیم‌هایی که هیچ‌وقت ساده نیستند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 110 بازدید

پدر بودن و مادر بودن کار ساده‌ای نیست. برای اینکه پدر و مادر خوبی باشیم، باید سخت تلاش کنیم. اما چه ویژگی‌هایی باعث می‌شود که در تربیت فرزندان خود موفق باشیم؟ برای اینکه پدر و مادر خوبی باشیم، لزوماً نباید انسان‌های کامل و بی‌نقص باشیم. هیچ‌کس کامل نیست و هیچ کودکی هم کامل و بی‌نقص نیست، اما باید برای برطرف کردن اشکالات و رفتارهای نادرست کودک خود تلاش کنیم. در ادامه، ۱۰ نکته مهم برای یادگیری مهارت فرزندپروری مؤثر را بیان می‌کنیم که به شما کمک می‌کند پدر و مادر خوبی باشید.   ۱.الگوی خوبی برای فرزندتان باشید اگر انجام کاری را به فرزندتان توصیه می‌کنید، ابتدا خودتان آن کار را انجام بدهید. به‌جای اینکه صرفاً به کودک بگویید از او انتظار دارید چه کاری را انجام بدهد، خودتان آن کار را انجام بدهید و در عمل به او نشان بدهید. شما ابتدا باید استانداردهای بالایی را برای خودتان تعیین کنید، چون شما الگوی فرزندتان هستید و در درجه اول باید خودتان به استانداردها و چیزهایی که می‌گویید پایبند باشید. انسان موجود ویژه‌ای است که می‌تواند با تقلید کردن بیاموزد. ما به‌طور ذاتی کارهای دیگران را تقلید می‌کنیم تا بتوانیم آن کارها را درک کنیم و در زندگی خود وارد کنیم. کودکان نیز همیشه کارهایی را که والدینشان انجام می‌دهند به دقت تماشا می‌کنند و از آن‌ها تقلید می‌کنند. پس همیشه کسی باشید که دوست دارید فرزندتان آن‌گونه باشد. به فرزندتان احترام بگذارید، رفتار و نگرش مثبت را به او نشان بدهید و احساسات او را درک کنید تا او نیز رفتار شما را تقلید کند و مانند شما باشد. ۲. فرزندتان را دوست داشته باشید و با کارها و رفتارتان این عشق را به او نشان بدهید در دوست داشتن و عشق به فرزندان زیاده‌روی معنایی ندارد و دوست داشتن فرزندان موجب لوس شدن آن‌ها نمی‌شود. تنها چیزهایی که به نام عشق به او می‌دهید (مانند ولخرجی زیاد، نرمی و ملایمت بی‌اندازه، انتظارات پایین و حمایت بیش از حد) می‌تواند موجب لوس شدن کودکان شود. وقتی به‌جای عشق واقعی این چیزها را به فرزندتان می‌دهید، او را لوس می‌کنید. به‌سادگی می‌توانید به فرزندتان نشان بدهید که او را دوست دارید؛ فقط کافی است در آغوشش بگیرید، با او وقت بگذرانید و به مشکلات و حرف‌هایش گوش بدهید. انجام دادن چنین رفتارهای پر از عشق موجب ترشح هورمون‌های احساس خوب مانند اکسی‌توسین، اوپیوئیدها و پرولاکتین می‌شود. این مواد شیمیایی عصبی سبب رسیدن به آرامش عمیق و نیز ایجاد گرمای عاطفی و رضایت می‌شوند. این احساسات، انعطاف‌پذیری و توانایی تحمل مشکلات را در فرزندمان افزایش می‌دهند و همچنین به برقراری ارتباط صمیمی‌تر میان ما و فرزندمان می‌انجامند. ۳. پدر و مادر مهربان و در عین حال قاطع باشید هر نوزاد با حدود ۱۰۰ میلیارد نورون متولد می‌شود که ارتباطات نسبتاً اندکی با یکدیگر دارند. این ارتباطات میان نورون‌ها هستند که افکار ما را می‌سازند، محرکی برای کارهای ما می‌شوند، شخصیت ما را شکل می‌دهند و اساساً مشخص می‌کنند که ما که هستیم. تجربه‌هایی که در طول زندگی به دست می‌آوریم، این ارتباطات را شکل می‌دهند. اگر به فرزندتان تجربه‌های مثبتی بدهید، او نیز می‌تواند در آینده تجربه‌های مثبتی داشته باشد و این تجربه‌های مثبت را برای دیگران نیز ایجاد کند. برای ایجاد تجربه‌های مثبت برای فرزندتان می‌توانید با او آواز بخوانید، در مسابقات ورزشی و رویدادهای مختلف شرکت کنید، با هم به پارک بروید، بخندید و بازی کنید. وقتی بهانه‌گیری و بدخلقی می‌کند، کنارش باشید و با کمک یکدیگر مشکل را حل کنید. این تجربه‌های مثبت، علاوه بر اینکه اتصالات خوبی میان نورون‌های کودک‌تان ایجاد می‌کنند، خاطراتی از شما در ذهن فرزندتان شکل می‌دهند که تا پایان عمر همراه او خواهد بود. البته وقتی مسئله نظم و انضباط در میان باشد، مثبت بودن کار ساده‌ای نیست، اما می‌توان «انضباط مثبت» را تمرین کرد و از اقدامات تنبیهی پرهیز نمود. {انضباط مثبت مدل و الگویی انضباطی است که در آن بر نکات مثبت رفتاری تمرکز می‌شود. این مدل انضباطی بر این اصل استوار است که هیچ کودک بدی وجود ندارد و فقط رفتارهای خوب و بد وجود دارند. می‌توان رفتار خوب را آموزش داد و تقویت کرد و بدون وارد کردن آسیب کلامی یا جسمی به کودک، او را از رفتار بد بازداشت.} ۴. پناهگاه امنی برای فرزندتان باشید با توجه کردن و واکنش نشان دادن به حالات گوناگون فرزندتان و حساس بودن به نیازهایش، به او نشان بدهید که همیشه کنارش هستید تا به او کمک کنید. از فرزندتان حمایت کنید و او را به‌عنوان فردی مستقل بپذیرید و همیشه پناهگاه گرم و امنی برای او باشید. معمولاً کودکانی که در دامان والدین همواره علاقه‌مند و پاسخ‌گو پرورش می‌یابند، رشد عاطفی، رشد اجتماعی و سلامت روان بهتری دارند. ۵. با فرزندتان حرف بزنید و به تکامل مغز او کمک کنید بیشتر ما از اهمیت برقراری ارتباط با دیگران آگاه هستیم. با کودک‌تان حرف بزنید و با دقت به حرف‌هایش گوش بدهید. باز نگه‌داشتن خط ارتباطی میان خود و فرزندتان موجب می‌شود که رابطه بهتری با او داشته باشید و کودک‌تان نیز هر وقت با مشکلی مواجه شود، به شما مراجعه کند. البته ایجاد ارتباط دلیل دیگری نیز دارد. با این کار به فرزندتان کمک می‌کنید که میان بخش‌های مختلف مغز خود ارتباط برقرار کند و مغزش تکامل پیدا کند. یکپارچه‌سازی بخش‌های مختلف مغز موجب تکامل و کارکرد درست مغز می‌شود؛ درست مانند کل بدن که باید اندام‌های مختلف آن هماهنگ باشند و با هم کار کنند تا سلامتی بدن حفظ شود. وقتی بخش‌های مختلف مغز یکپارچه می‌شوند، می‌توانند به‌صورت مجموعه‌ای واحد عمل کنند. این یکپارچگی موجب کاهش بهانه‌گیری و بدخلقی و افزایش همکاری و همدلی بیشتر کودک می‌شود. بدین منظور، با فرزندتان درباره تجربه‌های دشواری که داشته است صحبت کنید. از او بخواهید توضیح بدهد چه اتفاقی افتاده است و او در آن زمان چه احساسی داشته است. لازم نیست راه‌حلی ارائه بدهید. برای اینکه پدر یا مادر خوبی باشید، لزوماً نباید تمام جواب‌ها را بدانید. همین که به حرف‌های او گوش بدهید و از او بخواهید مسائل را روشن و واضح بیان کند، موجب می‌شود که فرزندتان تجربه‌هایش را بهتر درک کند، خاطراتش را با هم یکپارچه کند و میان آن‌ها ارتباط برقرار نماید. ۶. به دوران کودکی خود بیندیشید بسیاری از ما می‌خواهیم والدینی متفاوت از پدر و مادر خود باشیم. حتی کسانی که دوران کودکی شادی داشته‌اند نیز ممکن است بخواهند بعضی از جنبه‌های تربیت و پرورش خود در دوران کودکی را تغییر بدهند. اما در بیشتر موارد، وقتی دهان باز می‌کنیم درست مانند پدر و مادر خودمان صحبت می‌کنیم. تأمل کردن و اندیشیدن به دوران کودکی خود موجب می‌شود شیوه‌ای را که در تربیت و پرورش کودکان‌مان در پیش گرفته‌ایم بهتر درک کنیم. از روش‌هایی که می‌خواهید تغییر بدهید یادداشت بردارید. به این فکر کنید که در شرایط واقعی چگونه می‌توانید آن روش‌ها را به شکل متفاوتی اجرا کنید. هوشیار و آگاه باشید و دفعه بعدی که مسئله مورد نظر پیش آمد، رفتار خود را تغییر دهید. ۷. به سلامت خود نیز توجه داشته باشید بیشتر اوقات پس از تولد فرزند، چیزهایی مانند سلامت خودتان یا سلامت ازدواج‌تان در درجه دوم اهمیت قرار می‌گیرند. اما اگر به این مسائل توجه نکنید، در آینده به مشکلات بزرگ‌تری تبدیل خواهند شد. از نظر روحی و جسمی از خودتان مراقبت کنید و برای تقویت رابطه‌ای که با همسرتان دارید وقت بگذارید. اگر در این دو حوزه موفق نباشید، فرزندتان نیز آسیب خواهد دید. ۸. در هیچ شرایطی از تنبیه بدنی استفاده نکنید تنبیه بدنی موجب اطاعت کوتاه‌مدت کودک می‌شود و باعث می‌گردد برای مدتی آسوده باشید و کودک رفتار اشتباه خود را تکرار نکند. با وجود این، با این روش به کودک نمی‌آموزیم که چه چیزی درست و چه چیزی غلط است. این شیوه فقط به کودک یاد می‌دهد که از عواقب بیرونی کار خود بترسد. به این ترتیب، کودک دلیل نادرست بودن کارهای خود را درک نمی‌کند و تنها ترغیب می‌شود که این کارها را دور از چشم والدین انجام دهد و سعی کند گیر نیفتد. کتک زدن این الگو را به کودک می‌دهد که او نیز می‌تواند مسائل را با خشونت حل کند. کودکانی که والدین آن‌ها از تنبیه بدنی استفاده می‌کنند، بیشتر مستعد درگیری و نزاع با سایر کودکان هستند. این کودکان بیش از دیگران، کودکانی قلدر و زورگو می‌شوند و از پرخاشگری و ستیزه‌جویی کلامی یا فیزیکی برای حل مشکلات و اختلافات استفاده می‌کنند. ۹. چشم‌انداز شخصی داشته باشید و هدف خود از تربیت فرزند را فراموش نکنید هدف شما از پرورش و تربیت فرزندتان چیست؟ اگر شما نیز مانند بیشتر پدر و مادرها باشید، می‌خواهید فرزندتان در مدرسه موفق باشد، فردی سازنده، مسئولیت‌پذیر و مستقل شود، روابط هدفمندی با شما و دیگران برقرار کند، فردی مهربان و دلسوز باشد و زندگی شاد، سالم و پرباری داشته باشد. سیگل و برایسون، نویسندگان کتاب «کودکی با تمام توانایی‌های مغز خود» هستند. آن‌ها در این کتاب به این نکته اشاره می‌کنند که به‌جای اینکه به فرزندمان کمک کنیم موفق شود، بیشتر وقت خود را صرف تلاش برای زنده ماندن می‌کنیم! برای اینکه اجازه ندهیم این الگوی تلاش برای بقا بر زندگی‌مان چیره شود، دفعه بعد که احساس خشم و سرخوردگی کردیم، دست نگه داریم و اندکی تأمل کنیم. به این فکر کنید که خشم و سرخوردگی برای شما و فرزندتان چه سودی دارد. به‌جای خشم و سرخوردگی، راه‌هایی را برای تبدیل کردن تجربه‌های منفی به فرصت‌هایی برای یادگیری فرزندتان پیدا کنید. حتی می‌توانید بهانه‌گیری‌ها و کج‌خلقی‌های کودک‌تان را نیز به لحظات ارزشمندی برای شکل دادن و کامل کردن مغز او تبدیل کنید. انجام این کارها موجب می‌شود که علاوه بر حفظ چشم‌اندازی سالم، برای رسیدن به یکی از اهداف اصلی فرزندپروری، یعنی ایجاد رابطه‌ای خوب با فرزندتان، تلاش کنید. ۱۰. استفاده از یافته‌های آخرین پژوهش‌های روان‌شناختی و اعصاب شناختی برای پیدا کردن راه میان‌بر منظور از راه میان‌بر این نیست که در تربیت فرزند خود کوتاهی کنید، به اندازه کافی برای او وقت نگذارید یا ساده‌ترین راه را در پیش بگیرید. منظور این است که از چیزهایی بهره ببریم که دانشمندان ارائه کرده‌اند. فرزندپروری یکی از شاخه‌های دانش روان‌شناسی است که بیش از سایر شاخه‌ها درباره آن پژوهش شده است. درباره بسیاری از شیوه‌ها و سنت‌های پرورش فرزندان از نظر علمی پژوهش شده و این شیوه‌ها تأیید، اصلاح یا رد شده‌اند. البته استفاده از آموخته‌های علمی به هیچ وجه به این معنا نیست که راهبرد یکسانی برای همه وجود داشته باشد، زیرا هر کودکی با دیگری متفاوت است. شما نیز باید راهبردهای پرورش فرزندتان را بر اساس همین تفاوت‌ها تنظیم و تغییر دهید. مثلاً روش‌های بسیار بهتری نسبت به تنبیه بدنی وجود دارد؛ روش‌هایی مانند راهنمایی مجدد، استدلال کردن یا گرفتن امتیازهایی که به فرزندتان داده‌اید. باید از نوعی روش انضباطی بدون تنبیه استفاده کنید که برای کودک شما مؤثرتر از روش‌های دیگر باشد. برای استفاده از این راه‌های میان‌بر باید بیشتر تلاش کنید؛ در مقابل، استفاده از روش‌های سنتی آسان‌تر است. با وجود این، با به‌کارگیری این میان‌برها به نتایج بهتری در تربیت فرزندان خود می‌رسید و همچنین از مشکلات و دردسرهایی که ممکن است در نتیجه تربیت نادرست فرزندان در بلندمدت برایتان پیش بیاید، دوری می‌کنید. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 112 بازدید

سرک هنوز خلوت بود. نه از شلوغی همیشگی خبری بود، نه از صدای بوق موترها. فقط چند دکان نیمه‌باز، یک نانوایی و چند مرد که زودتر از بقیه شهر بیدار شده بودند، دیده می‌شد. در گوشه‌ای از پیاده‌رو، دختری روی یک چهارپایه کوتاه نشسته بود. جلوی پایش جعبه چوبی کوچکی بود که در آن دو بوتل واکس، یک برس سیاه و یک پارچه کهنه دیده می‌شد. دختر سرش پایین بود و بند کفش‌های خودش را مرتب می‌کرد. نامش فاطمه است؛ هفده ساله. نه داستان خاصی دارد و نه زندگی متفاوتی نسبت به هزاران دختر دیگر این شهر. اگر کسی از کنارش رد شود، شاید فقط او را به‌عنوان «دختر کفش‌رنگ‌کن» ببیند. اما پشت این تصویر ساده، زندگی‌ای جریان دارد که با تصمیم‌های سخت و ناخواسته شکل گرفته است. فاطمه در خانواده‌ای شش‌نفره زندگی می‌کند: پدر، مادر، سه خواهر کوچک‌تر و خودش. خانه‌شان در حاشیه شهر است؛ جایی که کرایه کمتر است، اما فاصله تا مرکز زیاد. پدرش پیش از این راننده موتر بود، اما بعد از مدتی موترش را فروخت تا قرض‌هایش را بدهد. حالا کار ثابت ندارد؛ بعضی روزها بارکشی می‌کند و بعضی روزها بیکار می‌ماند. مادرش خانه‌دار است؛ زنی که تمام عمرش را در همین چهار دیواری گذرانده و حالا تنها دل‌خوشی‌اش زنده‌ماندن فرزندانش است. تا قبل از بسته‌شدن مکاتب، فاطمه شاگرد صنف دهم بود. هر روز مسیر طولانی خانه تا مکتب را پیاده می‌رفت. گاهی خسته می‌شد، اما شکایت نمی‌کرد. مکتب برایش فقط درس نبود؛ جایی بود که احساس می‌کرد دیده می‌شود و شنیده می‌شود. معلم ادبیاتش همیشه می‌گفت: «فاطمه، اگر بخواهی، می‌توانی خوب بنویسی.» همین یک جمله برایش کافی بود تا شب‌ها مشقش را با دقت انجام دهد. وقتی مکاتب بسته شد، فاطمه مثل خیلی‌ها اول منتظر ماند. گفتند موقت است و دوباره باز می‌شود. اما روزها گذشت و هیچ تغییری نیامد. اوایل، هنوز برنامه روزانه داشت: صبح بیدار می‌شد، کتاب می‌خواند و تمرین می‌نوشت. اما وقتی دید هیچ‌کس از آینده چیزی نمی‌داند، انگیزه‌اش کم‌کم از بین رفت. در همان روزها، وضعیت خانه هم بدتر شد. قرض‌ها بیشتر شد و مصرف دوا برای مادرش افزایش یافت. خواهرانش مکتب ابتدایی می‌رفتند و هرچند هزینه‌شان کم بود، اما صفر هم نبود. فاطمه احساس می‌کرد فقط مصرف است، نه کمک. این احساس آرام‌آرام سنگین شد. اولین بار فکر کار کردن از جایی آمد که انتظارش را نداشت. یک روز که برای خرید سبزی بیرون رفته بود، دید دختری هم‌سن خودش کنار سرک کفش رنگ می‌کند. دختر نه می‌خندید، نه حرف می‌زد؛ فقط کار می‌کرد. مردم می‌آمدند و می‌رفتند. فاطمه ایستاد و نگاه کرد، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی مقایسه. با خودش گفت: «او هم مثل من است. چرا او می‌تواند و من نه؟» چند روز بعد، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر اول مخالفت کرد و گفت: «این کار برای دختر خوب نیست.» اما وقتی فاطمه از وضعیت خانه، از قرض‌ها و از شرمندگی‌ای که هر شب می‌بیند، گفت، پدرش چیزی نگفت. سکوتش یعنی اجازه. روز اول، فاطمه هنوز مطمئن نبود. دلش می‌خواست کسی او را نشناسد. چادرش را محکم‌تر بست و جعبه واکس را از همان دختر قبلی قرض گرفت. کنار سرک نشست. دست‌هایش سرد بود؛ نه از هوا، بلکه از ترس. اولین مشتری چند دقیقه طول کشید تا بیاید؛ مردی میانسال که بدون نگاه‌کردن گفت: «سیاه کن.» فاطمه کفش را گرفت. دست‌هایش لرزید. واکس زیاد زد؛ کفش براق شد، اما نه تمیز. مرد پول داد و رفت؛ نه تشکر، نه اعتراض. آن روز فقط ۸۰ افغانی درآمد داشت. وقتی پول را به مادرش داد، مادر چیزی نگفت؛ فقط پول را گرفت و در گوشه‌ای گذاشت. اما شب، وقتی فکر می‌کرد فاطمه خواب است، آرام گفت: «خدا کند مجبور نبودی.» روزهای بعد بهتر شد. فاطمه یاد گرفت؛ یاد گرفت کجا بنشیند که مشتری بیشتر باشد، چه وقت حرف نزند و چه وقت فقط سرش پایین باشد. کم‌کم درآمدش به ۱۵۰ افغانی رسید و بعضی روزها، اگر شلوغ بود، به ۲۰۰ افغانی هم می‌رسید. این پول سهم بزرگی از مصارف خانه را پوره می‌کرد. فاطمه حالا برنامه مشخصی دارد: صبح‌ها زود می‌رود، قبل از شلوغی؛ ظهر برمی‌گردد و نان می‌خورد، دوباره عصر می‌رود. بعضی وقت‌ها خسته است، کمرش درد می‌کند و انگشتانش خشک می‌شود. اما وقتی می‌بیند خانه بدون قرض می‌چرخد، ادامه می‌دهد. دلتنگی برای مکتب هنوز هست، اما دیگر مثل قبل دردناک نیست. شاید چون عادت کرده یا چون زندگی اجازه نداد بیشتر فکر کند. با این حال، شب‌ها گاهی کتاب‌هایش را ورق می‌زند. بعضی درس‌ها را یادش رفته، بعضی را نه. هنوز می‌گوید: «اگر باز شود، برمی‌گردم.» اما این را آرام می‌گوید، طوری که اگر نشد، خودش هم نشنود. وقتی از فاطمه می‌پرسی چه پیامی برای دختران دیگر دارد، زیاد حرف نمی‌زند. بعد از مکثی طولانی می‌گوید: «امید را کسی به ما نمی‌دهد. خودمان باید نگهش داریم. حتی اگر کوچک باشد. حتی اگر فقط برای زنده‌ماندن باشد.» او کفش رنگ می‌کند؛ نه برای افتخار و نه برای داستان‌شدن، فقط برای این‌که خانه‌شان خاموش نماند. فاطمه قهرمان نیست، فقط دختری است که وقتی راه بسته شد، ایستاد و راه دیگری پیدا کرد؛ راهی که سخت است، اما واقعی است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 142 بازدید

یکی از نگرانی‌های همیشگی والدین این است که چگونه فرزندانی موفق پرورش دهند و چگونه می‌توان آینده تحصیلی بچه‌ها را تضمین کرد. نوزادان مانند لوحی سفید پا به دنیا می‌گذارند، اما شرایط خانواده، رفتار والدین، محیط خانه و اجتماع، هر یک خطی بر این لوح سفید می‌کشند و در نهایت ماهیت فرد را می‌سازند. خانه، والدین، خواهر و برادر، نخستین و تنها چیزهایی هستند که کودک تا زمان ورود به اجتماع بزرگ‌تر، مانند مهدکودک یا شناخت افراد دیگر، با آن‌ها سر و کار دارد و از آن‌ها الگو می‌گیرد. اگرچه استعداد ذاتی و بهره هوشی نیز در آینده بچه‌ها نقش مهمی دارند، اما آیا تاکنون افراد بااستعدادِ ناموفق ندیده‌اید؟ نقش خانواده در موفقیت فرزندان انکارناپذیر است، اما چگونه باید از این تأثیرگذاری برای پیشرفت بچه‌ها استفاده کرد؟ در ادامه خواهیم دید که خانواده از چه روش‌هایی بر آینده کودکان اثر می‌گذارد. نقش والدین در موفقیت کودکان نقش تربیتی والدین در شکل‌گیری فرزندان موفق تنها به کلام یا حتی رفتار مستقیم محدود نمی‌شود، بلکه هر آنچه کودک می‌بیند، می‌شنود یا احساس می‌کند، حتی اگر در ارتباط مستقیم با او نباشد، بر شکل‌گیری شخصیت و روحیات او مؤثر است. شکل‌گیری هویت فردی هویت یعنی حسی که هر فرد نسبت به خودش دارد؛ این‌که چگونه خود را تعریف می‌کند و چه برداشتی از روحیات و ویژگی‌های خود دارد. افرادی که در کودکی یا نوجوانی به‌خوبی مسیر هویت‌یابی را طی نکرده‌اند، نمی‌توانند در تعیین اهداف و عملکرد خود آزادانه رفتار کنند. تعادل و ثبات عملکرد والدین در ارتباط با فرزندان، داشتن صداقت رفتاری و گفتاری، پایبندی به قول‌ها، آشنا کردن آن‌ها با انواع فعالیت‌ها و زمینه‌ها، و سپردن مسئولیت‌های مختلف به کودکان و نوجوانان، به آن‌ها کمک می‌کند هویت جسمی، هویت روانی و هویت جنسی خود را بهتر بشناسند. کشف نقاط ضعف و قوت فرزندان یکی از راه‌هایی که به موفقیت فرزندان منتهی می‌شود، این است که در پیدا کردن آنچه در آن خوب هستند یا به آن علاقه دارند، به آن‌ها کمک کنید. نکته مهم این است که آرزوهای خود را بر فرزندتان تحمیل نکنید و بگذارید آن‌ها راه منحصربه‌فرد خودشان را پیدا کنند؛ در غیر این صورت، چیزی جز ناکامی درو نخواهید کرد. بازی‌های مختلفی با کودک انجام دهید، از جهت‌دهی به علایق او خودداری کنید و او را در معرض انواع فعالیت‌ها و محیط‌های هنری، ورزشی، علمی و فرهنگی قرار دهید. استعدادها کم‌کم خود را نمایان می‌کنند و ضعف‌ها نیز از لابه‌لای فعالیت‌های کودک مشخص می‌شوند. اینجاست که باید به استعداد کودک پر و بال بدهید و تا جای ممکن روی نقاط ضعف او کار کنید. توانمندسازی کودکان هرچند در باورهای عمومی، به‌ویژه در گذشته، چنین تصور می‌شود که خصوصیات انسان به‌صورت ژنتیکی به ارث می‌رسند، اما می‌توان بسیاری از توانمندی‌ها را حتی بدون داشتن زمینه ژنتیکی آموزش داد و با تمرین تقویت کرد. با انجام عادت‌های روزانه کوچک، هدف‌های قدم‌به‌قدم، همراهی با فرزندتان و فراهم کردن شرایط یادگیری و تمرین، مهارت‌های فردی زیر را در آن‌ها تقویت کنید: همکاری با دیگران و انجام کار گروهی استقلال در انجام کارهای شخصی متناسب با سن و توان خلاقیت داشتن تحلیل کردن تصمیم گرفتن نه گفتن به‌موقع دوست‌یابی رفع مشکلات بین‌فردی صحبت کردن در جمع مدیریت مالی انعطاف‌پذیری آموزش مهارت مالی به فرزندان حتماً کودکانی را دیده‌اید که همیشه به دنبال داشتن و خریدن چیزهای جدید هستند، از داشته‌هایشان راضی نیستند و نمی‌توانند برای به‌دست آوردن آنچه می‌خواهند صبر کنند. انسانی که توانایی مدیریت داشته‌ها (مادی یا غیرمادی)، به تعویق انداختن لذت‌ها و داشتن عادت‌های مالی درست را نداشته باشد، دیر یا زود با شکست‌های متعدد و ناکامی روبه‌رو می‌شود. به همین دلیل، یکی از بال‌های موفقیت فرزندان، داشتن مهارت و هوش مالی است. بازی‌ها و تمرین‌های زیادی برای تقویت هوش مالی در کودکان وجود دارد که پیش‌زمینه دستیابی به موفقیت‌های مالی را فراهم می‌کنند. ایجاد امنیت روانی سلامت روان کودک به معنای نوع تفکر و احساس درونی او نسبت به خود، دیگران و دنیای اطراف است. آرامش و امنیت روانی از نیازهای اولیه فردی و اجتماعی به شمار می‌روند که زمینه پرورش استعداد و خلاقیت‌های انسان را فراهم می‌کنند. مصادیق زیادی برای برهم خوردن امنیت روانی کودکان وجود دارد: دعوا و جر و بحث والدین وجود احساس ناامنی ترساندن دائمی کودک از افراد و شرایط سطح بالای اضطراب و استرس والدین سرزنش و تحقیر کودک به‌خاطر هر اشتباه کوچک توقع و انتظارات بالا تنبیه شدید و بدون تناسب با سن، ظرفیت و مشکل تهدید کردن عمل نکردن به قول‌ها و صحبت‌ها زیر پا گذاشتن حریم خصوصی فرزندان یا دیگران نداشتن ثبات رفتاری همه این موارد، امنیت روانی و احساس آسایشی را که کودک باید نسبت به شرایط خانه، امنیت در خانواده و جامعه داشته باشد، تحت تأثیر قرار می‌دهند. کودکان با تکرار این موارد، احساس اعتماد خود را از دست می‌دهند که زمینه‌ساز بسیاری از مشکلات روحی است. توجه به سلامت روحی سلامت روحی و روانی فرزندان، اگر مهم‌تر از سلامت جسمی نباشد، به همان اندازه پراهمیت است. آمارها نشان می‌دهند که یک‌پنجم کودکان سالانه دست‌کم یک نوع اختلال روانی را تجربه می‌کنند. بنابراین، هرچند پیش‌بینی یا فرار از همه مشکلات روحی امکان‌پذیر نیست، اما می‌توان با برخی اقدامات مانع پیشروی مشکلات روحی در کودکان شد یا به بهبود آن کمک کرد. پرورش عزت‌نفس در کودکان، الگو‌سازی مثبت برای فرزندان، تشویق و تمجید به‌موقع، تقویت مسئولیت‌پذیری، عدم تحقیر و سرزنش، پرورش روحیه استقلال و فراهم کردن محیطی آرام در خانه، به حفظ امنیت روانی کودکان کمک می‌کنند. در عین حال، تشخیص و درمان برخی مشکلات روحی نیازمند نظر تخصصی روان‌شناس کودک و نوجوان است. شناسایی و درمان مشکلات رشدی و روانی برخی مشکلات مانند بیش‌فعالی، نقص توجه و اختلالات یادگیری که در دوره تحصیل و یادگیری خود را نشان می‌دهند، از جمله موارد خاموشی هستند که در مسیر موفقیت فرزندان اختلال ایجاد می‌کنند. وظیفه والدین این است که به‌جای زدن برچسب تنبل، لوس یا کم‌هوشی به کودک خود، از مسیر درست به دنبال مداخلات درمانی برای این دسته از مشکلات باشند. ارتباط سالم بین والدین اولین چیزی که کودکان از رابطه، امنیت و جایگاه خود در ارتباط با دیگران درک می‌کنند، به رابطه بین پدر و مادر بازمی‌گردد. مادر و پدر باید با نشان دادن رابطه‌ای مسئولانه، توأم با احترام و علاقه و با کنترل هیجانات خود، امنیت روانی فرزندان را در خانه تأمین کنند. داشتن تفریح مشترک، گفت‌وگو، مدیریت کارهای خانه و مسئولیت‌پذیری در وظایف، همگی به تقویت روابط والدین در نگاه کودک و احساس آرامش او کمک می‌کنند. کشمکش یا اختلاف‌نظر بین والدین نباید به هیچ عنوان در حضور فرزندان رخ دهد. درد دل کردن یکی از والدین و شکایت از والد دیگر، و انتقال تعارض‌های والدین به کودکان، زمینه‌ساز اضطراب و افسردگی در فرزندان و فرو رفتن آن‌ها در نقش نجات‌دهنده می‌شود. الگوسازی والدین برای فرزندان همیشه گفته‌اند کودکان همان چیزی می‌شوند که والدین هستند، نه آنچه والدین می‌گویند یا می‌خواهند. یکی از مهم‌ترین مسائل در پرورش فرزندان موفق این است که از زمان تولد، الگوهای خوبی را در ابعاد مختلف ببینند. طبق گفته‌های روان‌شناسان، تربیت هر انسان پیش از تولد او آغاز می‌شود و این امر به دلیل تأثیرگذاری شخصیت والدین بر فرزندان است. بنابراین، خودآگاهی و کار کردن روی نقاط ضعف و قوت خودتان را هرچه زودتر آغاز کنید. از طرف دیگر، عاداتی را که از کودک خود انتظار دارید، در خودتان پرورش دهید. کتاب بخوانید، ساعات طولانی با وسایل الکترونیکی کار نکنید، فعالیت ورزشی داشته باشید و در مسائل عاطفی و اخلاقی نیز پایبندی به ارزش‌ها را فراموش نکنید. خانواده تنها یک واحد زیستی نیست، بلکه یک سیستم حمایتی پیچیده است که بسترساز اصلی پیروزی‌های فردی محسوب می‌شود. موفقیت فرد در سایه خانواده‌ای حاصل می‌شود که میان حمایت و استقلال تعادل برقرار کند؛ یعنی هم ابزارهای لازم را در اختیار او قرار دهد و هم به او اجازه دهد تا با تکیه بر توانمندی‌های خود، مسئولیت زندگی‌اش را بر عهده بگیرد. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 169 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده که زن، چادر کهنه‌اش را محکم‌تر به دور خود می‌پیچد. هوای کابل سرد است؛ بادی که از میان کوچه‌های خاکی می‌گذرد، گرد و غبار شب را به صورتش می‌زند. دختر هفت‌ساله‌اش با پیراهنی نازک و کفش‌هایی که کمی از پایش بزرگ‌تر است، کنار او ایستاده و دستان کوچکش را به گوشه‌ی چادر مادر گره زده است. زن سی‌وچهار سال دارد، اما چین‌های عمیق صورتش، نگاه خسته و شانه‌های خمیده‌اش، او را بسیار پیرتر نشان می‌دهد. نامش مهم نیست؛ در این شهر، کسی نام او را نمی‌پرسد. او فقط «یک زن گدا» است. او هر روز صبح از اتاق کوچکی که در حاشیه‌ی شهر کابل با کرایه‌ای ناچیز گرفته، بیرون می‌شود؛ اتاقی با سقف حلبی که در زمستان سرما از در و دیوارش می‌ریزد. سه کودک دارد؛ دو پسر خردسال و همین دختر هفت‌ساله که همیشه همراهش است. پسرها را نزد زن همسایه می‌گذارد؛ زنی که خودش هم چیزی ندارد، اما دلش هنوز از سنگ نشده است. راهش را به سمت چهارراهی‌های شلوغ شهر می‌گیرد؛ جایی که موترها توقف می‌کنند، آدم‌ها عجله دارند و نگاه‌ها یا بی‌تفاوت‌اند یا پر از قضاوت. او کنار پیاده‌رو می‌ایستد، دستش را جلو می‌آورد و با صدایی آرام که بیشتر شبیه نجواست تا درخواست، می‌گوید: «به خدا رحم کنین… سه طفل دارم…» گاهی کسی سکه‌ای می‌اندازد، گاهی نانی، و بیشتر وقت‌ها فقط نگاه است؛ نگاه‌هایی که یا از سر ترحم‌اند یا از سر تحقیر. بعضی‌ها حتی زحمت نگاه‌کردن هم به خود نمی‌دهند. انگار او بخشی از سنگفرش شهر است؛ چیزی که همیشه بوده و کسی به آن فکر نمی‌کند. هفت سال پیش، زندگی‌اش مسیر دیگری داشت. آن زمان هنوز شوهر داشت؛ مردی که با همه‌ی سختی‌ها، نان‌آور خانه بود. ازدواج‌شان از روی عشق بود، اما بدون رضایت خانواده‌ی دختر. خانواده‌ی پدرش هرگز این انتخاب را نبخشیدند. وقتی دستش را در دست مرد گذاشت و از خانه بیرون رفت، پشت سرش همه‌ی درها بسته شد. او فکر می‌کرد عشق کافی است، فکر می‌کرد با هم می‌توانند زندگی بسازند. اما کابل، شهر انفجار و ناامنی، فرصتی برای رؤیا باقی نگذاشت. یک روز، شوهرش برای کار بیرون رفت و دیگر برنگشت. انفجاری در یکی از نقاط شهر. نامش در فهرست کشته‌شدگان آمد؛ بی‌صدا، بی‌مراسم، بی‌عدالت. وقتی خبر را آوردند، زن هنوز باور نمی‌کرد. چند روز تمام منتظر ماند؛ شاید اشتباه شده باشد، شاید زنده باشد. اما حقیقت مثل پتک بر سرش فرود آمد: مرده بود. و با مرگ او، تمام ستون‌های زندگی زن فرو ریخت. بعد از آن، همه‌چیز به دوش او افتاد؛ نان، کرایه، دوا، لباس، آینده‌ی کودکان. خانواده‌ی شوهرش فقیرتر از آن بودند که کمکی کنند. خانواده‌ی پدرش هم، همان‌طور که سال‌ها پیش تهدید کرده بودند، او را «مرده» حساب کردند. نه تلفنی، نه خبری، نه کمکی. زن تنها ماند؛ تنها با سه کودک و شهری که برای زنان بی‌پناه رحم ندارد. او اول تلاش کرد کار پیدا کند. در خانه‌های مردم برای پاک‌کاری رفت؛ روزی پنجاه، روزی صد افغانی. اما کار دوام نداشت. بعضی خانه‌ها وقتی می‌فهمیدند بیوه است، نگاه‌شان تغییر می‌کرد. بعضی‌ها دستمزد نمی‌دادند، بعضی تحقیر می‌کردند. یک بار، مردی در خانه‌ای که برای پاک‌کاری رفته بود، با نگاه و حرف‌هایی مواجه‌اش کرد که بدنش لرزید. همان‌جا کار را رها کرد و بیرون آمد. گریه کرد، اما گریه نان نمی‌شد. وقتی هیچ کاری نماند، گدایی آخرین راه بود. راهی که دلش را شکست، غرورش را له کرد، اما شکم کودکانش را سیر نگه داشت. اولین روزی که دست دراز کرد، تمام بدنش می‌لرزید. احساس می‌کرد همه‌ی شهر به او نگاه می‌کنند. اما وقتی شب با نان برگشت و کودکانش با ولع خوردند، فهمید که دیگر حق انتخاب ندارد. او می‌گوید: «در سرک، آدم فقط فقیر نیست، بی‌دفاع هم است.» بارها شده که مردانی با لبخندهای آلوده نزدیک شده‌اند. بعضی آهسته گفته‌اند: «اگر بخواهی، پول خوب می‌دهم.» بعضی مستقیم‌تر، شرم‌آورتر. او هر بار سرش را پایین انداخته و دور شده، اما ترس همیشه با اوست؛ ترس از اینکه روزی کسی جلو راهش را بگیرد یا دخترش چیزی ببیند که نباید ببیند. دختر هفت‌ساله‌اش حالا گدایی را یاد گرفته است. می‌داند کِی دست دراز کند، کِی بگوید: «کاکا، نان نداریم.» زن وقتی این را می‌بیند، دلش آتش می‌گیرد. می‌گوید: «من نمی‌خواستم طفل‌ام این‌طور بزرگ شود، اما چه کنم؟ مکتب پول می‌خواهد، لباس می‌خواهد، نان می‌خواهد.» شب‌ها، وقتی کودکان خواب‌اند، زن به آینده فکر می‌کند؛ به این‌که اگر مریض شود، چه می‌شود؟ به این‌که اگر دیگر نتواند در سرک بایستد، چه کسی نان می‌دهد؟ هیچ بیمه‌ای، هیچ نهادی، هیچ حمایتی نیست. او یکی از هزاران زن بی‌سرپرست در کابل است؛ زنانی که دیده نمی‌شوند مگر وقتی دست دراز می‌کنند. او از دولت گله دارد، از نهادها، از کسانی که فقط وعده می‌دهند. می‌گوید: «ما صدقه نمی‌خواهیم، کار می‌خواهیم. امنیت می‌خواهیم. مکتب برای طفل‌ها می‌خواهیم.» صدایش آرام است، اما خشم در آن موج می‌زند؛ خشمی که سال‌ها در سینه‌اش جمع شده. با همه این‌ها، هنوز زنده است، هنوز هر صبح بلند می‌شود، هنوز برای کودکانش می‌جنگد. او نماد رنجی است که در گوشه‌گوشه کابل جریان دارد؛ رنج زنانی که شوهران‌شان را جنگ و انفجار گرفت و جامعه پشت‌شان را خالی کرد. وقتی غروب می‌شود، زن دست دخترش را می‌گیرد و به اتاق سردشان برمی‌گردد. پول امروز را می‌شمارد؛ شاید برای نان کافی باشد، شاید نه. اما فردا دوباره می‌آید، دوباره کنار جاده می‌ایستد. چون مادری که انتخابی ندارد، تسلیم نمی‌شود؛ فقط ادامه می‌دهد، حتی اگر هر روز کمی بیشتر بشکند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 195 بازدید

اولین چیزی که عبدالرحمان هر صبح لمس می‌کند، نه نور است و نه صدا؛ سرماست. سرمایی که از زمین بالا می‌آید، از فرش نازک می‌گذرد، به استخوان‌هایش می‌رسد و همان‌جا می‌ماند. هنوز چشم‌هایش باز نشده، اما بدنش می‌فهمد که یک روز دیگر شروع شده؛ روزی شبیه دیروز، شبیه پریروز، شبیه تمام روزهایی که سال‌هاست نام‌شان فقط «گذشتن» است. چشم که باز می‌کند، سقف را می‌بیند؛ سقفی پر از لکه‌های نم، ترک‌های عمیق و خاطره‌های تلخ. هر ترک، یادگار یک زمستان است. هر لکه، نشانه‌ی شبی که باران باریده و او تا صبح بیدار مانده تا آب روی صورت دخترانش نچکد. در آن لحظه‌ها، بیشتر از خستگی، شرم خفه‌اش می‌کرد؛ شرم این‌که نتوانسته سقفی محکم‌تر برای خانواده‌اش بسازد. کنار او، چهار دخترش خوابیده‌اند. بدن‌های کوچک‌شان کنار هم جمع شده، مثل جوجه‌هایی که از ترس سرما به هم پناه برده‌اند. پتو آن‌قدر نازک است که بیشتر شبیه عذرخواهی است تا وسیله‌ی گرم‌کننده. عبدالرحمان آرام دستش را دراز می‌کند و گوشه‌ی پتو را بالا می‌کشد. نمی‌خواهد بیدار شوند. چون بیدارشدن یعنی سوال. و او برای سوال‌ها جوابی ندارد. روی طاقچه، نان خشک دیروز مانده؛ نانی که دیگر نه بوی نان می‌دهد و نه مزه‌ی زندگی. یک تکه‌اش را می‌شکند، آهسته می‌جود، انگار می‌ترسد صدای جویدن، دخترانش را بیدار کند. چای هست، اما قند نیست. قند مدت‌هاست از این خانه رفته، مثل خیلی چیزهای دیگر. عبدالرحمان کفش‌های کهنه‌اش را می‌پوشد؛ کفش‌هایی که خودش سال‌ها پیش دوخته بود، وقتی هنوز دست‌هایش امید داشتند، وقتی هنوز فکر می‌کرد اگر آدم کار بلد باشد، گرسنه نمی‌ماند. بند یکی از کفش‌ها پاره است. می‌خواهد آن را عوض کند، اما نخ نو ندارد. گره می‌زند و می‌گوید: «فعلاً بس است.» وقتی از خانه بیرون می‌شود، هوا هنوز نیمه‌تاریک است. کوچه‌های هرات ساکت‌اند، اما سکوت‌شان آرام نیست؛ سکوتی است خسته، مثل نفس‌های آدمی که سال‌ها دویده و جایی نرسیده. دیوارها خاک گرفته‌اند، درها کهنه‌اند، و آدم‌ها زودتر از آفتاب پیر شده‌اند. در سرک، مردانی را می‌بیند که مثل خودش راه می‌روند؛ نه با هدف، بلکه برای این‌که خانه نمانند. بعضی‌ها بیل به شانه دارند، بعضی‌ها فقط دست‌های خالی. هیچ‌کس از فردا حرف نمی‌زند. دکان عبدالرحمان در گوشه‌ی یک سرک قدیمی است؛ دکانی که اگر کسی چشمش را برگرداند، شاید اصلاً آن را نبیند. درِ فلزی‌اش زنگ زده، شیشه‌اش ترک دارد و روی دیوارش گرد سال‌ها نشسته. قفل را باز می‌کند؛ صدایی می‌دهد شبیه آه کشیدن. داخل دکان، بوی واکس کهنه، چرم پوسیده و رطوبت جمع شده است. این بو، بخشی از زندگی عبدالرحمان است. زمانی این بو برایش معنی کار می‌داد، معنی نان، معنی عزت. حالا فقط یادآور چیزی است که دیگر نیست. ابزارهایش را نگاه می‌کند: سوزن‌هایی که نوک‌شان کج شده، نخ‌هایی که چندبار گره خورده‌اند، قوطی واکسی که ته‌اش پیدا شده، برسی که موهایش ریخته. همه چیز پیر شده؛ مثل خودش، مثل این شهر. چهارپایه‌ی کوتاهش را بیرون می‌گذارد و می‌نشیند. نشستن او نشستن یک کارگر فعال نیست؛ نشستن کسی است که منتظر رحم بازار است. آفتاب کم‌کم بالا می‌آید. سایه‌ها کوتاه می‌شوند، اما مشتری نمی‌آید. ساعت‌ها می‌گذرد. مردم رد می‌شوند. کفش‌های‌شان خاکی است، رنگ‌رفته، اما کمتر کسی به دکان نگاه می‌کند. یکی از کنار دکان می‌ایستد، کفشش را با دست‌مالی که از جیبش درمی‌آورد پاک می‌کند و می‌رود. عبدالرحمان نگاهش می‌کند و چیزی در دلش فرو می‌ریزد. با صدای آهسته می‌گوید: «دیگر کسی کفش رنگ نمی‌کند…» قبلاً مردم کفش را مثل جان‌شان نگه می‌داشتند. کفش را می‌آوردند، می‌گفتند بندش را عوض کن، رنگش را تازه کن، کفش باید دوام کند. حالا یا کفش نو می‌خرند، یا اصلاً اهمیت نمی‌دهند. کفش‌دوزی شده کاری که کسی به آن احتیاج ندارد. اگر روزی خوش‌شانس باشد، شاید یک نفر بیاید و کفشش را بدهد برای رنگ‌کردن. نهایت ۱۵۰ یا ۲۰۰ افغانی. پولی که همان لحظه در ذهن عبدالرحمان خرج می‌شود، چندبار، با حساب دقیق: نان. شاید کمی آرد. شاید فردا هم نان باشد. اما وقتی حساب کرایه خانه می‌آید، همه‌چیز می‌ریزد. ۳۰۰۰ افغانی کرایه. خانه‌ای که فقط اسمش خانه است؛ یک اتاق نمور با دیوارهای ترک‌خورده. ۱۰۰۰ افغانی برق و آب. برقی که بیشتر وقت‌ها نیست، آبی که همیشه سرد است. مالک خانه هر ماه می‌آید. صدایش آرام است، اما حرفش سنگین: «اگر کرایه را ندهی، مجبورم بیرونت کنم.» عبدالرحمان نمی‌داند بیرون یعنی کجا. خیمه؟ سرک؟ مسجد؟ هیچ‌کدام خانه نیست. او چهار دختر دارد. وقتی از آن‌ها حرف می‌زند، صدایش آرام‌تر می‌شود، انگار می‌ترسد دردشان را بلند بگوید. دختر بزرگ‌تر به سن مکتب رسیده. کتاب می‌خواهد، لباس می‌خواهد، کفش می‌خواهد. عبدالرحمان فقط می‌تواند بگوید: «صبر کن.» عصر که می‌شود، دکان‌های اطراف بسته می‌شوند. عبدالرحمان هنوز نشسته، نه به امید مشتری، بلکه چون رفتن به خانه هم سخت است. خانه یعنی روبه‌رو شدن با نگاه‌ها، با سوال‌ها. بالاخره دکان را می‌بندد، قفل را می‌کشد. صدای قفل مثل پایان یک روز بی‌ثمر است. راه خانه را می‌گیرد، پاهایش درد می‌کند، فکرهایش بیشتر. وقتی وارد اتاق می‌شود، دخترها دورش جمع می‌شوند. یکی دستش را می‌گیرد، یکی کفشش را نگاه می‌کند. کوچک‌ترین‌شان می‌پرسد: «پدر، امروز نان آوردی؟» او لبخند کمرنگی می‌زند، نان را روی سفره می‌گذارد. نان خشک، چای بی‌قند، سکوت. زن‌اش چیزی نمی‌گوید؛ سکوت او سنگین‌تر از هر شکایت است. دختر کوچک نان را می‌جود، بعد آهسته می‌گوید: «سخت است…» این جمله مثل خنجر در دل عبدالرحمان می‌نشیند. بچه نباید این را بفهمد، بچه باید بازی کند، نه سختی را مزه کند. شب که می‌شود، همه می‌خوابند. عبدالرحمان بیدار می‌ماند، به سقف نگاه می‌کند، به لکه‌های نم، به آینده‌ای که هیچ شکلی ندارد. با خودش می‌گوید: «من از زندگی بیزار شده‌ام… نه چون مردن را می‌خواهم، چون زنده‌ماندن دیگر نفس ندارد.» اما باز هم فردا خواهد آمد، باز هم او بلند خواهد شد، باز هم چهارپایه را بیرون خواهد گذاشت، چون فقر حتی اجازه‌ی تسلیم‌شدن نمی‌دهد. عبدالرحمان کفش‌دوز است، اما قصه‌اش قصه‌ی هزاران مرد در هرات است؛ مردانی که هنوز زنده‌اند، اما زندگی هر روز کمی بیشتر از آن‌ها کم می‌شود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 203 بازدید

نقش پدر در تربیت کودک به‌طور چشمگیری مورد توجه قرار گرفته است. در گذشته، تربیت کودک عمدتاً بر عهده مادران بود؛ اما تحقیقات امروزی نشان می‌دهند که حضور و مشارکت فعال پدران در فرآیند تربیت و رشد کودک، تأثیرات شگرفی بر جنبه‌های مختلف زندگی او دارد. اگر بخواهیم به‌طور خلاصه اهمیت نقش پدر در تربیت کودک را بیان کنیم، می‌توان گفت: «نقش پدر در تربیت فرزندان از زمان قبل از تولد تا پس از زایمان بسیار مهم است و پدران همیشه نقش حیاتی و تأثیرگذار در تربیت کودک ایفا کرده‌اند.» در حقیقت، حضور پدر در مراحل مختلف زندگی کودک می‌تواند به بهبود عملکرد اجتماعی، تحصیلی و روانی او کمک کند. پدران نقش مهمی در رشد کودک دارند و می‌توانند بر شایستگی اجتماعی، عملکرد درسی و تنظیم احساسات کودک تأثیر بگذارند. جالب است بدانید اهمیت نقش پدر در تربیت کودک آن‌قدر زیاد است که کشورهایی مانند نروژ و سوئد در تلاش هستند تا با ارائه مرخصی برابر به پدر و مادر، آنان را به‌صورت مساوی در مراقبت از فرزند مشارکت دهند. از لحاظ تاریخی و در تحقیقات مختلف، مادران بیشتر از پدران در زمینه‌ی تربیت کودکان مورد توجه قرار گرفته‌اند. اغلب مادران به‌عنوان مراقب اصلی کودک شناخته می‌شدند و حتی امروزه نیز برخی افراد، مادران را مسئول اصلی تربیت کودک می‌دانند. این در حالی است که پدران معمولاً به‌عنوان یار کمکی برای مادر یا هم‌بازی کودک در نظر گرفته می‌شوند. با این حال، طبق تحقیقات جدید مشخص شده است که نقش پدر در تربیت فرزندان بسیار پررنگ و مؤثر است. برخی شواهد پژوهشی نشان می‌دهد که اگر نقش پدر تنها به برآورده‌کردن نیازهای مادی محدود شود، این امر می‌تواند منجر به ایجاد فقدان محبت صمیمانه بین پدر و فرزند گردد. حتی در برخی موارد، این مسئله موجب رشد کمتر از حد مطلوب کودکان نیز خواهد شد. از سوی دیگر، کودکانی که پدران‌شان در مراقبت‌های روزانه مانند غذا دادن، حمام کردن، بازی کردن و… درگیر بوده‌اند، ویژگی‌های مثبتی دارند از جمله: - ریسک‌پذیری بیشتر - بهره‌ی هوشی بالاتر - اعتماد به نفس قوی‌تر - اجتماعی بودن و محبوبیت بیشتر - عملکرد بهتر در تحصیل - توانایی مدیریت احساسات خود این یافته‌ها تأکید می‌کنند که مشارکت فعال پدر در تربیت، برای رشد همه‌جانبه‌ی کودک ضروری است. این کودکان از مهارت‌های زبانی و شناختی بالاتری بهره‌مند هستند و با افزایش سن، ارتباطات اجتماعی قوی‌تری با همسالان خود برقرار می‌کنند. از سوی دیگر، تحقیقات نشان می‌دهند که ایجاد دلبستگی ایمن بین پدر و کودک، مزایای زیادی به همراه دارد که آثار آن تا بزرگسالی نیز ادامه می‌یابد. مشارکت و نقش پدر در تربیت فرزندان: به همان اندازه که نقش مادر در زندگی و تربیت کودکان اهمیت دارد، نقش پدر نیز در این زمینه بسیار پررنگ و تأثیرگذار است. متأسفانه بسیاری از پدران تمایلی به درگیر شدن در امور تربیتی فرزندان ندارند و بر این باورند که این وظیفه تنها بر عهده مادر است. در چنین نگرشی، پدران نقش خود را صرفاً در تأمین معاش و فراهم کردن شرایط مادی برای همسر و فرزندان خلاصه می‌کنند. این فاصله عاطفی و عدم ارتباط مؤثر، گاه به جایی می‌رسد که کودک دچار مشکلات روحی می‌شود و به دلیل نبود رابطه نزدیک، از پدر خود می‌ترسد یا در حضور او احساس خجالت می‌کند. با این حال، خوشبختانه علم روان‌شناسی در سال‌های اخیر کمک کرده تا بسیاری از پدران به اهمیت نقش خود در تربیت فرزند پی ببرند. از این رو، امروزه پدران بیشتری در تلاش‌اند تا به‌عنوان بخشی جدی و مهم از روند تربیت کودک، نقش فعال‌تری ایفا کنند. نقش پدر پس از تولد کودک: مادر و نوزاد به‌مدت ۹ ماه با یکدیگر پیوندی نزدیک داشته‌اند، اما پس از تولد، فصل جدیدی از مراقبت و دلبستگی برای کودک آغاز می‌شود. اگرچه نوزاد به‌دلیل تغذیه با شیر مادر بیشتر در آغوش او قرار دارد، اما پدر نیز می‌تواند در زمان‌هایی که مادر استراحت می‌کند یا نوزاد شیر نمی‌خورد، نقش مؤثری ایفا کند. هنگامی که نوزاد را بغل می‌کنید، او را به‌آرامی تکان دهید و سعی کنید تماس پوستی مستقیم با او برقرار کنید. با کودک صحبت کنید، او را نوازش و بوسیده و به چشمانش نگاه کنید. این تماس‌های ساده، پایه‌های دلبستگی عمیق‌تری را شکل می‌دهند. همچنین مشارکت در کارهای مربوط به نوزاد مانند تعویض لباس، پوشک‌کردن، حمام‌دادن و دیگر فعالیت‌های مراقبتی، نقش پدر را در این دوره مهم پررنگ‌تر می‌سازد. تحقیقات نشان می‌دهند پدرانی که بلافاصله یا مدت کوتاهی پس از تولد با فرزند خود ارتباط برقرار می‌کنند، در آینده رابطه‌ای صمیمی‌تر و عمیق‌تر با کودک خواهند داشت. در حقیقت، ایجاد پیوند با نوزادتان آغاز مسیری است که تا پایان عمر ادامه خواهد داشت. مارتین گرینبرگ در کتاب خود با نام تولد یک پدر می‌نویسد: «نه‌تنها نوزاد بخش بزرگی از زندگی پدر می‌شود، بلکه پدر نیز احساس می‌کند که به‌یک‌باره بزرگ‌تر شده است و احساس قوی‌تر و پخته‌تر بودن می‌کند. در عین حال، عزت‌نفس پدر نیز افزایش می‌یابد و بیشتر به هویت خود به‌عنوان یک پدر پی می‌برد.» گذراندن وقت مفید با کودک: یکی از نکات مهمی که پدران پرمشغلۀ امروزی کمتر به آن توجه می‌کنند، گذراندن *وقت مفید* با فرزندان است. اگر می‌خواهید نقش خود را به‌عنوان پدر در تربیت کودک به‌درستی ایفا کنید، لازم است زمان باکیفیتی را با او سپری کنید. در ادامه به بررسی شرایطی می‌پردازیم که به شما کمک می‌کند وقت مفید و ارزشمندی را با کودک خود بگذرانید: بین کار و ارتباط با خانواده تعادل برقرار کنید. اولین کاری که می‌توانید برای گذراندن وقت مفید با کودک انجام دهید، این است که مدام مشغول کار نباشید. درست است که تولد فرزند با افزایش هزینه‌ها همراه است، اما کودک بیش از مادیات، به حضور و توجه شما نیاز دارد. در صورت امکان، بخشی از وظایف کاری‌تان را در خانه انجام دهید و مدت زمان کمتری را در محل کار سپری کنید. اگر شرایط اجازه می‌دهد، گاهی کودک را با خود به محل کار ببرید تا هم در کنار شما باشد و هم با محیط‌ها و فضای جدید آشنا شود. زمان مشخص برای وقت‌گذراندن با کودک داشته باشید سعی کنید در طول روز، زمانی مشخص را به کودک خود اختصاص دهید و به آن پایبند بمانید. در این زمان با او بازی کنید، به پارک ببرید، یا در رویدادهای اجتماعی مانند جشن‌های محلی و کنسرت‌ها شرکت کنید. همچنین می‌توانید در روزهای بارانی یا برفی، فعالیت‌هایی ویژه‌ و خلاقانه برای خود و فرزندتان طراحی کنید تا لحظات شادی را با هم سپری کنید. فعالیت مشترک با کودک داشته باشید سعی کنید کودک را در فعالیت‌هایی که انجام می‌دهید و برای او ضرری ندارند، مشارکت دهید یا او را به تماشای کار خود دعوت کنید. این فعالیت‌ها می‌توانند شامل تعمیرات ساده در خانه مانند تعویض شیر آب، درست کردن حصار و موارد مشابه باشند. در این میان، می‌توانید نکات ایمنی مهم درباره کار با ابزار را نیز به او آموزش دهید. همچنین، زمانی که کودک مشغول بازی یا تماشای تلویزیون است، می‌توانید به او ملحق شوید. البته توجه داشته باشید که چارچوب بازی کودک را به هم نزنید و پیش از پیوستن به بازی، نظر او را جویا شوید. از سوی دیگر، می‌توانید در برخی روزها که وقت آزاد دارید، با کودک آشپزی کنید و وظایف ساده و کوچکی را به او بسپارید. این کار نه تنها باعث ایجاد پیوند عاطفی می‌شود، بلکه حس مسئولیت‌پذیری را نیز در کودک تقویت می‌کند. از کودک راجع به علاقه‌مندی‌هایش سوال کنید برای ایجاد وقت ارزشمند با کودک خود، باید به علاقه‌مندی‌های او نیز توجه کنید. از آنجایی که کودکان در حال رشد و تغییر هستند، خوب است هر چند وقت یک بار از آن‌ها بپرسید به چه فعالیت‌ها و تفریحاتی علاقه دارند. سپس از میان این علاقه‌مندی‌ها، گزینه‌هایی را که می‌توانید انجام دهید، انتخاب کنید. در نهایت با کمک کودک و با توجه به برنامه زمانی خود، یک برنامه مشخص برای انجام این فعالیت‌ها تهیه کنید. گفتنی است که می‌توانید با توجه به شرایط خود، علاقه‌مندی‌های کودک و سایر موارد وابسته به خانواده و سبک زندگی‌تان، به گذراندن وقت مفید با کودک بپردازید. بنابراین زیاد به خود سخت نگیرید و اولویت را روی فراهم کردن زمان لازم برای ایفای نقش خود به عنوان پدر بگذارید. پدر بودن یک مسئولیت بزرگ و در عین حال فرصتی بی‌نظیر برای خلق انسانی والا است. دست‌های پدر تنها نان‌آور نیستند، بلکه تکیه‌گاهی هستند که به کودک جرأت پرواز می‌دهند. تربیت موفق حاصل هماهنگی و رقص مشترک پدر و مادر در مسیر رشد کودک است؛ جایی که اقتدار پدر در کنار مهربانی مادر، شخصیتی متعادل و قدرتمند می‌سازد. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 176 بازدید

مادر به‌عنوان معمار اصلی تربیت فرزند شناخته می‌شود. کودک از زمان پیش از تولد در شکم مادر زندگی می‌کند و پس از تولد نیز تا زمانی که مهارت‌های مختلف را یاد بگیرد، به مادر وابسته است. به همین دلیل، مادر نقش بسیار مهمی در تربیت و شکل‌گیری شخصیت کودک دارد. بسیاری از مهارت‌های تربیتی در ذات مادر نهادینه شده‌اند. اگر همه مادران وظایف تربیتی خود را به درستی انجام دهند، تربیت درست فرزند شکل می‌گیرد و جامعه‌ای سالم به وجود می‌آید. اما در صورت غفلت از انجام درست این وظایف، جامعه به فساد و تباهی کشیده خواهد شد. نقش مادر در تربیت فرزند از زمان شروع بارداری آغاز می‌شود و تا پایان دوران رشد و تکمیل تربیت کودک ادامه می‌یابد. مادر شدن مسئولیتی بسیار سنگین است که در قبال فرزند، همسر، جامعه و... ایجاد می‌کند. اهمیت تربیت درست و اصولی فرزند توسط مادر در خانواده خانواده اولین محیطی است که فرزند از تولد در آن قرار می‌گیرد. اگر کودک در این محیط به‌درستی تربیت شود و اصول مهم اخلاقی و رفتاری را آموزش ببیند، در جامعه نیز فردی سالم و مسئولیت‌پذیر خواهد بود. خانواده، هرچند نهاد اجتماعی کوچکی است، تأثیر بسیار زیادی بر جامعه دارد؛ زیرا کودک اولین بار نحوه رفتار و ارتباط با دیگران را در خانواده می‌آموزد. مادر بودن یکی از مهم‌ترین نقش‌هایی است که یک زن می‌تواند ایفا کند. مادران نقش بسیار مؤثری در زندگی فرزندان خود دارند؛ از آن‌ها مراقبت می‌کنند، دوست‌شان دارند و به آن‌ها آموزش می‌دهند. رشد و شکل‌گیری شخصیت کودک تا حد زیادی به نقش والدین و مراقبان در زندگی او بستگی دارد. چرا تربیت فرزند توسط مادر اهمیت دارد؟ مادر، اولین معلم کودک شواهد علمی نشان می‌دهد که کودکان حتی قبل از تولد چیزهای زیادی یاد می‌گیرند. آن‌ها موسیقی، بو، صداها و بسیاری از حس‌های دیگر را از طریق مادر از دنیای بیرون دریافت می‌کنند. علاوه بر این، مادران معمولاً زمان بیشتری را با نوزاد می‌گذرانند نسبت به ساعاتی که پدران با کودک هستند. به همین دلیل، مادر اولین معلم کودک است. الگو بودن مادر کودکان بیشتر از طریق مشاهده رفتار می‌آموزند تا از طریق شنیدن و صحبت کردن. این موضوع نقش مادر را در انتقال ارزش‌های اصلی، عادات و ویژگی‌های رفتاری از سنین پایین بسیار مهم می‌کند. کودک تمام رفتارهای مادر را زیر نظر دارد و برای خود و تعامل با دیگران، همان گونه رفتار می‌کند. مادر بهترین مشاور کودک مادران نزدیک‌ترین افراد به کودکان هستند. مادر همیشه در کنار کودک بوده و در هیچ شرایطی او را تنها نمی‌گذارد. در هر موقعیتی، مادر آرامش‌بخش‌ترین فرد است که در کنار فرزند حضور دارد و در جهت درست به او مشاوره می‌دهد. به عبارت دیگر، مادران به راحتی می‌توانند روحیه فرزند خود را بهبود بخشند و فرزندی شاد تربیت کنند. ارتباط غیرکلامی با فرزند مطالعات نشان می‌دهد مادران بیشتر از پدران توانایی برقراری ارتباط غیرکلامی با فرزند را دارند. شاید برای شما هم پیش آمده باشد که مادرتان با نگاه کردن به چهره شما به سرعت از حالت روحی و عاطفی‌تان باخبر شده باشد. مادر در هر شرایطی به سرعت متوجه احوال فرزند خود می‌شود و می‌تواند با او ارتباط برقرار کند. مادر، صمیمی‌ترین دوست کودک مادران اولین دوستان و معتمدانی هستند که از بدو تولد با آن‌ها آشنا می‌شویم. مادران نقش بزرگی در رشد مثبت کودک دارند. محققان همچنین ثابت کرده‌اند که رشد شخصیت و نگرش‌های کودک تا حد زیادی به مادر بستگی دارد. این موضوع نشان‌دهنده همبستگی آشکار با پرورش و حمایت عاطفی است که مادر از فرزند خود ارائه می‌دهد. نقش مادر در تربیت کودک چیست؟ ایجاد محیطی امن و محبت‌آمیز مادر پناهگاهی امن برای کودک است. شما به عنوان مادر با فراهم آوردن محیطی سرشار از محبت و آرامش به کودک احساس امنیت، دلبستگی ایمن و اعتماد به نفس می‌دهید. این احساسات پایه و اساس رشد سالم کودک را تشکیل می‌دهند. کمک به شکل‌دهی شخصیت مادر از طریق تعاملات روزمره و آموزش ارزش‌های اخلاقی نقش مهمی در شکل‌گیری شخصیت کودک دارد. احترام به دیگران، صداقت، مهربانی و مسئولیت‌پذیری تنها بخشی از ارزش‌هایی هستند که مادر به کودک منتقل می‌کند. به عنوان مثال، اگر مادری به کودک خود توضیح دهد که دروغ گفتن کار اشتباهی است و چرا نباید دروغ گفت، کودک به تدریج اهمیت صداقت را درک خواهد کرد. رشد عاطفی و اجتماعی مادر با حمایت عاطفی و ایجاد فرصت‌های تعامل اجتماعی به کودک کمک می‌کند تا احساسات خود را بشناسد و مهارت‌های ارتباطی لازم را کسب کند. این مهارت‌ها کلید موفقیت در روابط بین‌فردی و زندگی اجتماعی کودک هستند. به عنوان مثال، مادر می‌تواند به کودک بیاموزد که چگونه در مواقع اختلاف نظر، به جای دعوا، مشکل را با گفتگو حل کند. مراقبت از سلامت جسمی و روانی مادر با تأمین نیازهای تغذیه‌ای کودک، آموزش بهداشت فردی و تشویق به فعالیت بدنی، نقش مهمی در حفظ سلامت جسمی و روانی کودک خود دارد. بنابراین، تشویق به فعالیت بدنی و تنظیم آن را هرگز دست کم نگیرید. اگر کودکتان فعالیت بدنی مناسبی ندارد، حتماً راه‌های هیجان‌انگیز و جذاب برای افزایش تحرک او در نظر بگیرید. همچنین اگر کودک بدغذاست، به فکر اصلاح عادت‌های غذایی فرزند خود باشید. شخصیت الهام‌بخش کودکان به طور طبیعی از بزرگسالان، به‌ویژه مادران خود، تقلید می‌کنند. بنابراین رفتارها و نگرش‌های مادر به‌عنوان الگویی برای کودک عمل کرده و بر شکل‌گیری شخصیت او تأثیر می‌گذارد. کودکی که مدام شاهد رفتارهای مثبت و سازنده مادر خود باشد، به طور طبیعی تمایل به تقلید از او پیدا می‌کند. به‌عنوان مثال، اگر مادر همیشه با مهربانی و احترام با دیگران برخورد کند، کودک نیز یاد می‌گیرد همین رفتار را در پیش گیرد. همچنین اگر مادری به کتاب‌خواندن علاقه داشته باشد و به طور مرتب کتاب بخواند، کودک نیز به احتمال زیاد به کتاب‌خواندن علاقه‌مند می‌شود. ابزار بی‌قید و شرط عشق و علاقه ابراز بی‌قید و شرط عشق و علاقه مادر و پدر به کودک، یکی از بزرگ‌ترین و مؤثرترین کارهایی است که والدین، به‌ویژه مادر، برای فرزند خود انجام می‌دهند. سایمون بارون کوهن در صفحه ۷۴ کتاب «شناخت شرارت بشر در همدلی و ریشه‌های خشونت» در برداشت خود از نظریه جان بالبی، روانشناس و روان‌پزشک مشهور کودکان، بیان می‌کند: «آنچه مراقب در سال‌های بحرانی رشد به کودک می‌دهد، گنج درون است. ایده‌ای که بر بینش فرویدی استوار است و می‌گوید گران‌بهاترین و ارزشمندترین هدیه‌ای که والدین می‌توانند به کودکان خردسال خود بدهند این است که آن‌ها را از احساسات خود لبریز کنند. این گنج درونی چیزی است که تمام عمر با یک فرد می‌ماند.» بنابراین، ابراز عشق مانند گنجی بزرگ همیشه در ذهن و قلب فرزند شما نقش می‌بندد و در مراحل سخت و بعدی زندگی به کمک او می‌آید. کمک به استقلال و خودباوری فرزند مادر می‌تواند با ایجاد موقعیت‌های مناسب، به مستقل شدن فرزندش کمک کند. یکی از راه‌های کلیدی برای تقویت استقلال کودک، سپردن مسئولیت‌های متناسب با سن و توانایی او است. این مسئولیت‌ها می‌توانند از کارهای ساده‌ای مانند مرتب کردن تختخواب شروع شده و به وظایف پیچیده‌تری مثل کمک در آشپزی ختم شوند. با سپردن این مسئولیت‌ها، کودک احساس ارزشمندی و توانمندی می‌کند و یاد می‌گیرد که به تنهایی از پس کارها برآید. توجه داشته باشید که تقویت استقلال کودک به معنای رها کردن او نیست؛ بلکه والدین باید همواره حامی و پشتیبان کودک باشند. با تشویق و حمایت از تلاش‌های کودک می‌توانید به او کمک کنید تا بر چالش‌ها غلبه کند. 5 اشتباه رایج مادران در تربیت فرزندان نقش مادر در تربیت فرزند بسیار مهم و تأثیرگذار است. در این مسیر، ممکن است مادران به دلایل مختلف مرتکب اشتباهاتی شوند که بر رشد و شخصیت کودک تأثیر منفی بگذارد. داشتن توقع بیش از حد از کودک بسیاری از مادران انتظار دارند فرزندانشان در همه زمینه‌ها کامل و بی‌نقص باشند. داشتن این توقع می‌تواند باعث ایجاد استرس و اضطراب در کودک شده و مانع تلاش او شود. برای مثال، مادری که از فرزندش انتظار دارد در همه امتحانات نمره ۲۰ بگیرد، ممکن است باعث شود کودک احساس کند هرگز به اندازه کافی خوب نیست. مقایسه کردن فرزند با دیگران مقایسه کودک با دیگران یکی از رایج‌ترین اشتباهاتی است که مادران مرتکب می‌شوند. این کار می‌تواند باعث شود کودک احساس حقارت یا کمبود کند. برای مثال، مادری که دائماً فرزند خود را با خواهرزاده‌اش مقایسه می‌کند و می‌گوید: «چرا تو مثل پسر/دختر خاله‌ات نمی‌توانی نقاشی بکشی؟»، به اعتمادبه‌نفس کودک آسیب می‌زند. نداشتن قاطعیت لازم در تربیت قوانین تربیتی باید با قاطعیت دنبال شوند. البته این به معنای ایجاد محیطی خشن و سرد به جای خانواده‌ای صمیمی و گرم نیست. قاطعیت باید به شکل متعادل، بدون آسان‌گیری یا سخت‌گیری بیش از حد اعمال شود. مثلاً مادری که امروز به کودک اجازه می‌دهد تا دیر وقت بیدار بماند و فردا به او تذکر می‌دهد که باید زود بخوابد، باعث می‌شود کودک نتواند رفتار مناسبی از خود نشان دهد. استفاده از تنبیه بدنی تنبیه بدنی یکی از روش‌های نادرست و آسیب‌زننده در تربیت کودک است. این روش نه تنها باعث اصلاح رفتار کودک نمی‌شود، بلکه می‌تواند آسیب‌های روحی و روانی جبران‌ناپذیری به او وارد کند. مادری که به خاطر اشتباه کوچک فرزندش را کتک می‌زند، باعث ایجاد ترس و اضطراب در کودک می‌شود. نادیده گرفتن احساسات کودک نادیده گرفتن یا کم‌اهمیت جلوه دادن احساسات کودک می‌تواند باعث شود او احساس بی‌توجهی و تنهایی کند. برای مثال مادری که به فرزندش می‌گوید: «ناراحت شدن برای این موضوع احمقانه است»، باعث ایجاد حس انزوا در کودک می‌شود. به جای این کار، بهتر است به احساسات کودک توجه کنیم و راه‌حل‌های منطقی برای مشکلات او ارائه دهیم. کودکان از بدو تولد تا شکل‌گیری کامل شخصیت و تربیت، در کنار مادر هستند و رفتارهای مادر را الگو قرار می‌دهند. بنابراین مادر نقش بسیار مهمی در تربیت و رشد کودک دارد. مادر بر حالات روحی، روانی، جسمی و شخصیتی کودک تأثیر می‌گذارد. به همین دلیل، با توجه به اهمیت نقش مادر در تربیت صحیح فرزندان، بهتر است پیش از اقدام به فرزندآوری، در این زمینه مطالعه کرده و اطلاعات کاملی کسب شود. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 130 بازدید

منابع محلی از ولایت غور می‌گویند که یک مرد در غور قصد داشته است دختر خردسالش را به‌دلیل مشکلات اقتصادی و فقر به فروش برساند. ویدیویی که امروز (دوشنبه، ۸ جدی) در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده نشان می‌دهد که مردی به نام شیرعلی به‌دلیل گرسنگی، مشکلات اقتصادی، نبود غذا و مواد سوخت، مجبور شده دختر خردسالش را برای تامین نیازهای خانواده‌اش به فروش برساند. منبع تاکید کرده است که تا اکنون کسی حاضر نشده است، دختر این خانواده بخرد و مقام‌های محلی نیز به مشکلات این خانواده رسیدگی نکرده است. همچنین رسانه‌های محلی گزارش داده‌اند که این خانواده در شرایط بسیار سخت زند‌گی می‌کنند و حتا از حداقل امکانات برای غذا و گرما در فصل زمستان برخوردار نیستند. منبع در ادامه افزوده است که باید دولت و تاجرین به مشکلات این خانواده رسیدگی نکنند و اجازه ندهند دخترشان را به فروش بگذارد. منبع در بخشی از صحبت‌هایش نهادهای امدادرسان را به سهل‌انگاری متهم نموده و خواستار کمک‌رسانی عاجل شده است. این رویداد نگرانی‌ها درباره وضعیت معیشتی خانواده‌های فقیر در مناطق دورافتاده و بحران فقر شدید در زمستان افغانستان را افزایش می‌‌دهد. این در حالی است که پیش از این نیز گزارش‌های نشر شده بود که چند خانواده در شهرک سبز هرات، به‌دلیل فقر و مشکلات اقتصادی، دختران خوردسال شان را در بدل پول به‌فروش رسانده بودند. باید گفت که از چهار سال به این طرف، فقر و مشکلات اقتصادی در افغانستان به دلیل کاهش بودجه‌های حمایتی و کمک‌های بشردوستانه، نسبت به هر زمان دیگر به شدت افزایش یافته است. برنامه جهانی غذا (WFP) سازمان ملل نیز هشدار داده است که بیش از ۱۷ میلیون تن در افغانستان این زمستان با ناامنی غذایی شدید روبه‌رو خواهند بود.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 211 بازدید

جاوید ده‌ساله است، اما اگر کسی در چشمانش نگاه کند، سال‌ها خستگی را در آن می‌بیند؛ خستگی‌ای نه از بازی و دویدن، بلکه از بار سنگین زندگی. هر صبح، وقتی هنوز هوا کاملاً روشن نشده و کوچه‌های کابل در سکوتی سرد فرو رفته‌اند، جاوید از خواب بیدار می‌شود. خوابش کوتاه است، آشفته، و اغلب با فکر پدری به پایان می‌رسد که دو سال پیش رفت و با رفتنش، کودکی جاوید هم به خاک سپرده شد. او آرام از جا بلند می‌شود تا مادر و خواهرانش را بیدار نکند، بوت‌های کهنه‌اش را می‌پوشد، بوجی پلاستیکی‌اش را برمی‌دارد و بی‌صدا از خانه بیرون می‌زند؛ گویی می‌ترسد فقر، اگر بیدار شود، سخت‌تر به دامن‌شان بچسبد. کوچه‌ای که از آن بیرون می‌شود، پر از خاک است و دیوارهایی دارد ترک‌خورده، که سال‌هاست رنگ آفتاب را ندیده‌اند. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، کرایه‌ای است؛ خانه‌ای کوچک در گوشه‌ای فراموش‌شده از کابل، با سقفی کوتاه و دیوارهایی سرد، که هر ماه دو هزار افغانی می‌طلبد. همین عدد ساده، برای جاوید مثل کوهی‌ست که هر روز باید ذره‌ذره از آن بالا برود. او خوب می‌داند اگر نتواند کار کند، اگر بطری جمع نکند، اگر دست خالی به خانه برگردد، مادرش شب را با نگرانی به صبح می‌رساند و خواهرانش با شکم نیمه‌خالی می‌خوابند. جاوید راه می‌افتد؛ سرک‌ها را یکی‌یکی طی می‌کند. از کنار دکان‌ها می‌گذرد، از ایستگاه‌ها، از زیر پل‌ها و کنار جوی‌های آب. چشم‌هایش همیشه به زمین دوخته شده‌اند، نه از روی شرم، بلکه از روی عادت. هر بطری نوشیدنی که روی زمین افتاده، برای او مثل سکه‌ای‌ست که از آسمان افتاده باشد. خم می‌شود، برمی‌دارد، گرد و خاکش را می‌تکاند و در بوجی می‌اندازد. بوجی کم‌کم سنگین می‌شود، اما شانه‌های جاوید از مدت‌ها پیش به این سنگینی عادت کرده‌اند. سنگینی بوجی، در برابر سنگینی نان شب، هیچ است. مردم از کنارش می‌گذرند؛ بعضی با بی‌تفاوتی، بعضی با اخم، و بعضی حتی بی‌آن‌که او را ببینند. نگاه‌هایی که بیشتر از فقرش، روحش را زخمی می‌کنند. گاهی هم صدایی تند می‌شنود: «برو بچه!» اما جاوید حرفی نمی‌زند. سکوت، زبان اوست؛ زبانی که فقر به او یاد داده، چون در هیاهوی شهر، صدای کودکان فقیر شنیده نمی‌شود. وقتی خسته می‌شود، کنار سرک می‌ایستد، نفس تازه می‌کند و دوباره راه می‌افتد. پاهایش درد می‌کند، دست‌هایش زخم است، اما هنوز روز تمام نشده. او باید تمام شهر را بگردد؛ از این‌سوی کابل تا آن‌سویش، فقط برای این‌که شب، با صد تا صد و پنجاه افغانی به خانه برگردد. پولی که شاید برای کسی حتی قیمت یک نوشیدنی هم نباشد، اما برای جاوید، مرز میان گرسنگی و زنده‌ماندن است. در میان این راه رفتن‌ها، گاهی صدای زنگ مکتب به گوشش می‌رسد؛ صدایی که برای لحظه‌ای دلش را می‌لرزاند. وقتی از کنار مکتب‌ها می‌گذرد، قدم‌هایش آهسته‌تر می‌شود. شاگردانی را می‌بیند با کتاب و بکس، با لباس‌های تمیز، که بی‌دغدغه وارد صنف‌ها می‌شوند. جاوید هم دلش می‌خواست یکی از آن‌ها باشد؛ بنشیند، قلم به دست بگیرد، اسمش را بنویسد، درس بخواند، و چیزی جز بطری جمع‌کردن یاد بگیرد. اما او خوب می‌داند که آرزو، شکم را سیر نمی‌کند. نگاهش را از مکتب می‌دزدد، سرش را پایین می‌اندازد و دوباره راه می‌افتد؛ چون زندگی راه دیگری برایش نگذاشته است. ظهر که می‌شود، آفتاب تندتر می‌تابد و خستگی، سنگین‌تر بر تنش می‌نشیند. اگر چیزی برای خوردن باشد، نانی خشک یا لقمه‌ای ساده است. بیشتر وقت‌ها همان را هم ندارد. اما باز هم دست از کار نمی‌کشد، چون می‌داند در خانه، مادری منتظر است؛ مادری که از صبح تا شب پشم پاک می‌کند؛ با دستانی زبر و ترک‌خورده که دیگر نرمی را نمی‌شناسند. با آن‌هم، درآمدش کافی نیست. درآمد مادر، کنار دستمزد ناچیز جاوید، فقط برای دوام‌آوردن است، نه برای زندگی. جاوید گاهی با خودش فکر می‌کند: اگر پدر زنده بود، شاید همه‌چیز فرق می‌کرد. او هنوز صدای پدر، نگاهش، و شانه‌هایش را به یاد دارد؛ شانه‌هایی که حالا نیستند تا باری را بردارند. مرگ پدر فقط یک انسان را نگرفت؛ ستون خانه را شکست. بعد از آن، جاوید مرد خانه شد، آن‌هم در ده‌سالگی؛ مسئول نان، کرایه، و آرامش خانواده‌ای که هر روز بیشتر در فقر فرو می‌رفت. عصر که می‌شود، بوجی جاوید سنگین‌تر شده و تنش خسته‌تر. بطری‌ها را می‌فروشد، پول را با دقت می‌شمارد؛ هر افغانی برایش معنا دارد. اسکناس‌های مچاله را با احتیاط در جیب کهنه‌اش می‌گذارد و راه خانه را در پیش می‌گیرد. راه برگشت همیشه طولانی‌تر به نظر می‌رسد، شاید چون خستگی، قدم‌ها را کندتر می‌کند. وقتی به خانه می‌رسد، هوا رو به تاریکی است. مادر با دیدن او لبخندی خسته می‌زند؛ لبخندی که بیشتر برای پنهان‌کردن نگرانی‌ست تا ابراز خوشحالی. خواهرانش دورش جمع می‌شوند. جاوید پول را به دست مادر می‌دهد، بوجی خالی را گوشه‌ای می‌گذارد و روی زمین می‌نشیند. در دلش دعا می‌کند: که فردا هم بتواند کار کند، که مریض نشود، که پاهایش یاری کنند؛ چون اگر او زمین بخورد، همه زمین می‌خورند. شب که می‌شود و همه به خواب می‌روند، جاوید به سقف خیره می‌شود. شاید هنوز در دلش رؤیای کوچکی زنده باشد؛ رؤیای رفتن به مکتب، رؤیای آینده‌ای که در آن، کودک بودن جرم نباشد. اما صبح که برسد، دوباره بوجی، دوباره سرک، دوباره بطری‌ها... زندگی برای جاوید، همین تکرار بی‌پایان است؛ تکراری سنگین که کودکی‌اش را آرام‌آرام می‌بلعد. جاوید، یکی از هزاران کودکی‌ست که در کوچه‌های کابل بزرگ می‌شوند، بی‌آن‌که فرصت کودک‌بودن داشته باشند. داستان او نه فریاد است و نه گریه؛ داستان او، سکوتی‌ست عمیق که هر روز زیر قدم‌های مردم له می‌شود، بی‌آن‌که کسی بایستد و بپرسد: «این کودک، چرا باید این‌گونه زندگی کند؟» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب