برچسب: #خانواده

13 ساعت قبل - 40 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که او از خواب بیدار شد. هوای سرد از لای درزهای پنجره گِلی اتاق به داخل می‌آمد و روی صورتش می‌نشست. چند لحظه همان‌طور دراز کشید و به سقف خیره ماند؛ سقفی که ترک‌هایش را از حفظ بود، چون ماه‌ها می‌شد که بیشتر وقتش را در همین اتاق می‌گذراند. زمانی نه‌چندان دور، صبح‌ها برایش معنای دیگری داشت — عجله برای رسیدن به مکتب، صدای خنده هم‌صنفی‌ها، بوی کتاب‌های نو، و امیدی که در دلش جوانه می‌زد. اما حالا صبح‌ها فقط آغاز یک روز دیگر دست‌فروشی در سرک‌های شلوغ کابل بود. او هیچ‌وقت آن روز لعنتی را فراموش نمی‌کند؛ روزی که دروازه مکتب بسته شد و گفتند دختران دیگر اجازه آموزش ندارند. اول باور نکرد. فکر کرد شاید چند روزه باشد، شاید یک شایعه باشد، شاید دوباره باز شود. اما روزها تبدیل به هفته شد، هفته‌ها به ماه، و ماه‌ها به سکوتی سنگین که روی زندگی‌اش افتاد. بکس مکتبش گوشه اتاق ماند؛ پر از کتاب‌هایی که هنوز بوی آرزو می‌دادند. گاهی آن را باز می‌کرد، دفترهایش را ورق می‌زد، و انگشتش را روی نوشته‌های خودش می‌کشید، انگار می‌خواست مطمئن شود آن دختر درس‌خوان هنوز وجود دارد. اما فقر به کسی فرصت غم خوردن طولانی نمی‌دهد. پدرش کارگر روزمزد بود؛ روزهایی کار پیدا می‌کرد و روزهایی نه. مادرش بیمار و ضعیف بود. برادران کوچکش گرسنه می‌خوابیدند. وقتی اجاره خانه عقب افتاد و صاحب‌خانه تهدید کرد بیرون‌شان می‌کند، سکوت سنگینی بر خانواده حاکم شد. همان شب پدر با صدایی شکسته گفت: «دخترم… اگر بتوانی کمی کمک کنی…» او چیزی نگفت، فقط سر تکان داد. در دلش حس عجیبی بود — ترکیبی از ترس، شرم و احساس مسئولیت. فردای آن روز، زندگی‌اش برای همیشه تغییر کرد. اولین بار که کنار جاده ایستاد، احساس کرد همه مردم به او خیره شده‌اند. دستمالی در دست داشت که رویش چند بسته کلپ، دستبند پلاستیکی و دستمال کاغذی گذاشته بود. مادرش گفته بود: «همین‌ها را بفروش، شاید کسی بخرد.» اما نزدیک شدن به موترها، گفتن «بخرید» به مردمی که او را نمی‌شناختند، برایش سخت‌تر از هر امتحان مکتب بود. قلبش تند می‌زد و صدایش می‌لرزید. چند بار خواست برگردد خانه، اما تصویر برادر کوچکش که شب قبل گرسنه خوابیده بود، جلوی چشمش آمد و ماند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند. او کم‌کم یاد گرفت چگونه در میان موترها حرکت کند، چگونه وقتی چراغ سرخ می‌شود سریع نزدیک شود و چگونه وقتی چراغ سبز می‌شود عقب برود تا زیر موتر نماند. اما چیزی که هیچ‌وقت عادت نکرد، نگاه‌های مردم بود. بعضی‌ها بی‌تفاوت بودند، بعضی‌ها با ترحم نگاه می‌کردند، و بعضی‌ها حرف‌های تلخ می‌زدند. یک مرد یک‌بار با تمسخر گفت: «به‌جای گدایی برو کار کن.» او چیزی نگفت، فقط لب‌هایش را گاز گرفت تا گریه نکند. نمی‌دانست چگونه توضیح دهد که همین ایستادن در سرک برایش هزار برابر سخت‌تر از نشستن در صنف مکتب است. زمستان که رسید، رنج واقعی شروع شد. سرما استخوان‌سوز بود. دست‌هایش ترک خورد و خون آمد. کفش‌هایش سوراخ شده بود و برف آب‌شده داخلش می‌رفت. اما مجبور بود بایستد. گاهی تمام روز فقط صد افغانی درمی‌آورد. وقتی شب به خانه برمی‌گشت، پاهایش بی‌حس بود، اما لبخند می‌زد تا مادرش ناراحت نشود. پول را در دست پدر می‌گذاشت و وانمود می‌کرد که خسته نیست. بزرگ‌ترین دردش اما جسمی نبود؛ روحی بود. هر بار که دخترانی را می‌دید که یونیفورم مکتب پوشیده‌اند، قلبش فشرده می‌شد. حس می‌کرد چیزی از او دزدیده شده — نه فقط درس، بلکه آینده. شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، چراغ کوچک را روشن می‌کرد و کتاب‌های قدیمی‌اش را می‌خواند. بعضی درس‌ها را فراموش کرده بود و این موضوع بیشتر آزارش می‌داد. با خودش می‌گفت: «اگر همین‌طور بگذرد، شاید دیگر هیچ‌وقت نتوانم ادامه بدهم…» در جاده خطر هم کم نبود. مردانی بودند که نگاه‌های بد می‌کردند. رانندگانی که شوخی‌های زشت می‌گفتند. یک روز مردی دستش را گرفت و گفت: «بیا، بیشتر پول می‌دهم.» او با وحشت دستش را کشید و دوید. آن‌قدر دوید تا نفسش برید. آن شب تا دیر وقت لرزید و گریه کرد. مادرش فهمید، اما چیزی نگفت؛ فقط او را در آغوش گرفت. سکوت آن آغوش، پر از درد مشترک بود. با وجود همه این‌ها، در دلش هنوز امید کوچکی زنده بود. گاهی وقتی آسمان صاف می‌شد و آفتاب روی شهر می‌تابید، تصور می‌کرد روزی دوباره مکتب باز می‌شود. خودش را می‌دید که کتاب به دست دارد، در صنف نشسته و معلم از او سوال می‌پرسد. آن تصویر برایش مثل نفس کشیدن بود — چیزی که بدون آن نمی‌توانست ادامه دهد. یک عصر، دختر کوچکی که همراه مادرش از موتر پیاده شده بود، به او نزدیک شد و پرسید: «خواهر، تو چرا مکتب نمی‌روی؟» او چند ثانیه سکوت کرد. گلویش خشک شد. بعد آرام گفت: «نمی‌شود.» اما وقتی دختر دور شد، اشک‌هایش جاری شد. چون در دلش می‌دانست جواب واقعی این بود: «اجازه ندارم… اما هنوز می‌خواهم.» روزها همچنان می‌گذرد. او هنوز کنار جاده می‌ایستد، هنوز اجناس ارزان می‌فروشد و هنوز با سرما و خستگی می‌جنگد. اما در درونش چیزی زنده مانده — رؤیایی که هیچ‌کس نتوانسته کاملاً خاموش کند. شب‌ها قبل از خواب، وقتی به سقف ترک‌خورده خیره می‌شود، آرام با خودش می‌گوید: «من هنوز شاگرد هستم… حتی اگر مکتب نداشته باشم.» و شاید همین جمله ساده، تنها چیزی است که او را هر صبح دوباره بیدار می‌کند؛ نه فقط برای نان، بلکه برای امیدی که هنوز، با وجود همه غم‌ها، در قلبش نفس می‌کشد. نویسنده: سارا کریمی  

ادامه مطلب


3 روز قبل - 46 بازدید

اعتماد به نفس پایین کودکان می‌تواند به یک چالش بزرگ برای والدین تبدیل شود. این مشکل نه تنها بر عملکرد تحصیلی و اجتماعی کودک تأثیر می‌گذارد، بلکه می‌تواند کیفیت زندگی او را نیز تحت‌الشعاع قرار دهد. کودکانی که اعتماد به نفس پایینی دارند اغلب از امتحان کردن تجربیات جدید می‌ترسند، در برابر شکست مقاومت می‌کنند و به‌راحتی ناامید می‌شوند. علت اعتماد به نفس پایین در کودکان بسیار گسترده بوده و لازم است که از نگاه یک فرد متخصص مورد بررسی قرار بگیرد. منظور از اعتماد به نفس پایین کودکان چیست؟ اعتماد به نفس بخش مهمی از سلامت روان کودک را نشان می‌دهد. این ویژگی بنیادین توانایی کودک را در مواجهه با چالش‌ها، ایجاد روابط سالم و دستیابی به اهدافش تقویت می‌کند. کودکی که به خود باور دارد با انگیزه بیشتری به دنبال دنیای اطراف خود می‌رود، شکست‌ها را به عنوان فرصتی برای رشد می‌بیند و در مقابل فشارهای اجتماعی مقاومت می‌کند. از دیدگاه روان‌شناسی، اعتماد به نفس پایین کودکان ریشه در تعاملات اولیه کودک با والدین، مربیان و همسالان دارد. پیام‌های ضمنی و صریحی که کودک از این افراد دریافت می‌کند به‌تدریج تصویری از خود در ذهن او شکل می‌دهد. اگر این تصویر منفی باشد، کودک به مرور زمان احساس ناتوانی و بی‌ارزشی می‌کند. علائم اعتماد به نفس پایین در کودکان زمانی که به دنبال بررسی علائم اعتماد به نفس پایین در کودکان هستید، باید این نکته را مد نظر قرار دهید که کودکان منحصر به فرد بوده و علائم کمبود اعتماد به نفس در هر کودک متفاوت است. اما توجه داشته باشید که پایین بودن اعتماد به نفس در این سنین موجب می‌شود تا پس از بزرگسالی هم اعتماد به نفس جوانان کاهش پیدا کند؛ پس شناخت نشانه‌ها برای رفع آن ضروری می‌باشد. همان‌طور که می‌دانید اعتماد به نفس کودکان در زندگی آینده آن‌ها نقش مؤثری دارد، پس لازم است با شناسایی نشانه‌های اعتماد به نفس پایین در کودکان اقدام به برطرف کردن این مشکل نمایید. طبقه‌بندی کلی نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین شامل نشانه‌های اجتماعی، نشانه‌های عاطفی، نشانه‌های شناختی، نشانه‌های رفتاری و نشانه‌های فیزیولوژیکی می‌شود. برای درک بهتر علائم اعتماد به نفس پایین در کودکان، به بررسی این علائم با جزئیات بیشتر می‌پردازیم: اجتناب از چالش‌ها و ریسک‌پذیری ترس از قضاوت دیگران ناامیدی سریع خودکم‌بینی و مقایسه منفی با دیگران مشکل در ایجاد و حفظ روابط اجتماعی احساس ناتوانی و درماندگی ترس از شکست انتقادپذیری پایین علائم جسمی ناشی از اضطراب (سردرد، دل‌درد یا مشکلات خواب) رفتارهای جبرانی (پرخاشگری، دروغ‌گویی یا انزوا) دلیل اعتماد به نفس پایین کودکان اعتماد به نفس پایین در کودکان مسئله پیچیده‌ای است که ریشه‌های آن را باید به طور دقیق و کامل پیدا کرد. یافتن ریشه عدم اعتماد به نفس در روند بهبود آن بسیار مؤثر می‌باشد. در بررسی تخصصی برای مشخص شدن علت پایین بودن اعتماد به نفس کودکان درمی‌یابید که کاهش اعتماد به نفس ریشه‌های پیچیده‌ای داشته و اغلب به عوامل متعدد و درهم‌تنیده مرتبط است. این مسئله تنها به کمبود توانایی‌های کودک مربوط نمی‌شود، بلکه تحت تأثیر عوامل محیطی، روانی و اجتماعی نیز قرار دارد و ممکن است انواع اعتماد به نفس در کودک با کاهش مواجه شود. برای درک بهتر این موضوع در ادامه به بررسی چند دلیل اعتماد به نفس پایین کودک می‌پردازیم: مقایسه‌های اجتماعی و احساس ناکافی بودن کودکان در سنین رشد به شدت تحت تأثیر مقایسه با همسالان و افراد دیگر قرار می‌گیرند. این مقایسه‌ها اغلب منجر به احساس ناکافی بودن و کاهش اعتماد به نفس می‌شود. زمانی که کودک خود را با دیگران مقایسه می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که به اندازه کافی خوب نیست، احساس ناامیدی و بی‌ارزشی می‌کند. سبک فرزندپروری نامناسب سبک فرزندپروری والدین نقش بسیار مهمی در شکل‌گیری اعتماد به نفس کودکان ایفا می‌کند. والدینی که بیش از حد سخت‌گیر، انتقادگر یا بی‌تفاوت هستند می‌توانند به طور جدی به اعتماد به نفس کودک آسیب برسانند. همچنین انتظارات غیرواقع‌بینانه‌ای که از کودک دارند یا به طور مداوم او را با دیگران مقایسه می‌کنند می‌تواند در کاهش اعتماد به نفس کودک مؤثر باشد. البته گاهی اوقات والدین به اشتباه سبب اعتماد به نفس کاذب در کودک می‌شوند که این مسئله نیز مخرب است. تجربه شکست شکست‌های مکرر در زمینه‌های مختلف مانند تحصیل، روابط اجتماعی یا فعالیت‌های ورزشی می‌تواند به شدت به اعتماد به نفس کودک آسیب برساند و کودک رفته‌رفته اعتماد به نفس خود را از دست بدهد. عدم حمایت اجتماعی حمایت نشدن کودکان از سمت خانواده، دوستان یا مربیان تأثیر مستقیم در تربیت کودکان با اعتماد به نفس پایین دارد. با حمایت اجتماعی، کودک حس امنیت و ارزشمندی می‌کند و قوی‌تر با مشکلات مواجه می‌شود. مشکلات روانی و جسمی برخی از بیماری‌های روانی مانند اضطراب و افسردگی، اختلال نقص توجه بیش‌فعالی، مشکلات جسمی مزمن و اختلالات یادگیری علت اعتماد به نفس پایین در کودکان هستند. انتظارات غیرواقع‌بینانه زمانی که والدین، مربیان یا جامعه از کودک بیش از حد انتظار داشته باشند، کودک احساس می‌کند که هرگز نمی‌تواند به آن انتظارات برسد و این امر سبب پایین آمدن اعتماد به نفس کودک می‌شود. کمال‌گرایی کودکانی که کمال‌گرا هستند اغلب به خاطر ترس از شکست از تلاش کردن اجتناب می‌کنند. آن‌ها معتقدند که باید در همه کارها کامل باشند و هرگونه اشتباه را نشانه‌ای از ناتوانی خود می‌دانند. تأثیر قصه برای کودکان با اعتماد به نفس پایین قصه‌ها تنها ابزار سرگرمی نیستند، بلکه می‌توانند نقش مهمی در شکل‌گیری شخصیت کودکان و تقویت اعتماد به نفس آن‌ها ایفا کنند. گاهی اوقات با روایت داستان‌های جذاب و آموزنده، کودک با شخصیت‌های مختلف همذات‌پنداری کرده و می‌تواند مهارت‌های اجتماعی را بیاموزد؛ نتیجه نهایی آن افزایش اعتماد به نفس به ساده‌ترین شکل ممکن است. معمولاً داستان‌ها به کودک فرصت می‌دهند تا دنیای اطراف خود را بهتر درک کرده و با موقعیت‌های مختلف آشنا شوند. خواندن داستان‌هایی که در آن‌ها قهرمانان با شجاعت و پشتکار به اهداف خود می‌رسند به کودکان الگوهای مثبتی می‌دهد و به آن‌ها این باور را می‌دهد که آن‌ها نیز می‌توانند بر موانع غلبه کنند. با کمک داستان می‌توانید تفاوت عزت نفس و اعتماد به نفس را هم به کودکان یاد بدهید و مشخص کنید که چه رفتارهایی افزایش عزت نفس و چه رفتارهایی در تقویت اعتماد به نفس مؤثر است. در این بخش به بررسی دلایل تأثیر قصه برای کودکان با اعتماد به نفس پایین با جزئیات می‌پردازیم: همذات‌پنداری با شخصیت‌های الگو و تقلید از آن‌ها کسب مهارت‌های جدید مانند حل مسئله، تصمیم‌گیری و همدلی افزایش خلاقیت و تخیل و نگاه کردن به دنیای اطراف از زوایای مختلف تقویت حس ارزشمندی صرف‌نظر از ویژگی‌های ظاهری یا توانایی‌ها کاهش ترس و اضطراب و روبه‌رو شدن کودکان با ترس‌های مختلف تقویت مهارت‌های اجتماعی با به تصویر کشیدن تعاملات اجتماعی شخصیت‌های داستان در مجموع، قصه‌گویی یکی از مؤثرترین روش‌ها برای افزایش اعتماد به نفس پایین در کودکان است. با انتخاب داستان‌های مناسب و ایجاد فضای دلنشین برای قصه‌گویی می‌توان به کودکان کمک کرد تا به خود باور پیدا کرده و آینده روشن‌تری را برای خود رقم بزنند. درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان اعتماد به نفس در کودکان مسئله جدی است که می‌تواند بر رشد اجتماعی، عاطفی و تحصیلی آن‌ها تأثیر بگذارد. این مشکل که ریشه در عوامل مختلفی از جمله سبک فرزندپروری، مقایسه با دیگران، شکست‌های مکرر و عدم حمایت اجتماعی دارد باید هرچه زودتر درمان شود. والدین به عنوان اولین و مهم‌ترین الگوهای کودکان نقش بسزایی در شکل‌گیری اعتماد به نفس آن‌ها دارند. پس مهم‌ترین روش درمان اعتماد به نفس پایین کودکان تغییر سبک فرزندپروری، نحوه تعامل با کودک و ایجاد محیطی امن و حمایتی است که به طور مستقیم بر اعتماد به نفس کودک تأثیر می‌گذارد. در صورتی که افزایش اعتماد به نفس در مردان رخ می‌دهد، قطعاً پدران با اعتماد به نفس بهتر می‌توانند در روند تربیت کودکان خود مؤثر باشند. به طور کلی می‌توان گفت درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان تلاش مشترک بین والدین، مربیان و متخصصان روان‌شناس است که با همکاری و هماهنگی این افراد می‌توان تا حد زیادی بر این مشکل غلبه کرد. به همین دلیل در ادامه به بررسی نقش هرکدام به صورت کلی می‌پردازیم. نقش والدین در درمان اعتماد به نفس پایین کودکان والدین با فراهم آوردن فضایی امن و حمایتی و تشویق و قدردانی از تلاش‌ها و دستاوردهای کودک تا حد زیادی می‌توانند در این زمینه کمک کنند. همچنین باید از مقایسه کودک با دیگران بپرهیزند و با دادن مسئولیت‌های مناسب به کودک فرصت برای استقلال را ایجاد کنند. نقش مربیان در درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان مربیان باید با ایجاد محیط یادگیری مثبت و تشویق کودکان به مشارکت در فعالیت‌های کلاسی شرایط را برای شکوفا شدن استعدادهای آن‌ها مهیا کنند. همچنین با ارائه بازخوردهای مثبت و سازنده به کودک نقاط قوت آن‌ها را بشناسند. نقش روان‌شناسان در درمان اعتماد به نفس کودکان نقش مهم روان‌شناس تشخیص دقیق مشکل با استفاده از ابزارهای تشخیصی و ریشه‌های اعتماد به نفس پایین است. پس از این مرحله لازم است که چند درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان را شروع کند: طراحی برنامه درمانی فردی برای هر کودک متناسب با تشخیص انجام شده آموزش مهارت‌های مقابله‌ای به کودک و والدینش برای مدیریت احساسات و تفکر مثبت استفاده از درمان شناختی رفتاری برای تغییر افکار و باورهای منفی کودک مشاوره خانواده در موارد لازم و ضروری برای آموزش به اعضای خانواده جهت حمایت از کودک اعتماد به نفس در کودکان زیرمبنای سلامت روان و موفقیت آن‌ها در بزرگسالی است که ریشه در نوع برخورد والدین و محیط اطراف دارد. برای تقویت این ویژگی باید به جای تمرکز بر نتایج درخشان، تلاش و پشتکار کودک را تحسین کرد و به او اجازه داد تا با اشتباه کردن درس‌های ارزشمندی بیاموزد. ایجاد یک محیط امن عاطفی که در آن کودک بدون ترس از قضاوت احساس ارزشمندی و استقلال کند کلید اصلی حل این چالش است. در نهایت با پرهیز از مقایسه‌های مخرب و تشویق به پذیرش مسئولیت‌های کوچک می‌توان فرزندی تاب‌آور و خودباور تربیت کرد. نویسنده: سحر یوسفی  

ادامه مطلب


3 روز قبل - 92 بازدید

از همان شبی که برای نخستین بار به خانه‌ی شوهرش قدم گذاشت، چیزی در دلش فرو ریخت؛ احساسی که آن زمان نمی‌توانست نامش را بگذارد، اما بعدها فهمید ترس بوده است؛ ترسی که آهسته و بی‌صدا، مثل رطوبت، در دیوارهای زندگی‌اش نفوذ می‌کرد و هر روز گسترده‌تر می‌شد. او فقط هجده سال داشت؛ دختری که هنوز بوی نوجوانی می‌داد و رویاهای ساده‌ای در سر داشت؛ رویاهایی مثل ادامه‌ی مکتب، خندیدن با دوستان، یا حتی یک زندگی معمولی با شوهری که دوستش داشته باشد. اما در فرهنگ خانواده‌اش، ازدواج بیشتر یک تصمیم جمعی بود تا انتخاب شخصی. وقتی پدرش گفت «خواستگار خوب است، زندگی‌ات تأمین می‌شود»، او فقط سرش را پایین انداخت و قبول کرد، چون از کودکی یاد گرفته بود که دختر خوب مخالفت نمی‌کند. پنج سال گذشت، اما آن پنج سال برای او به اندازه‌ی یک عمر دردناک طول کشید. خانه‌ی شوهرش بزرگ بود، اما در آن خانه برای او جایی امن وجود نداشت. از همان روزهای اول، مادرشوهرش با نگاه‌های سنگین و کلمات نیش‌دار به او فهماند که حضورش مطلوب نیست. هر کاری که می‌کرد، ایرادی پیدا می‌شد؛ اگر غذا می‌پخت، می‌گفتند بدمزه است؛ اگر خانه را تمیز می‌کرد، می‌گفتند هنوز کثیف است؛ اگر سکوت می‌کرد، می‌گفتند بی‌ادب است. خواهرشوهرش که چند سالی از او بزرگ‌تر بود، رفتاری تحقیرآمیز داشت و مدام او را با دختران دیگر مقایسه می‌کرد. پدرشوهرش هم مردی خشن بود که باور داشت زن باید با ترس «آموزش» ببیند. شوهرش در آغاز چندان بدرفتار نبود، اما مشکل اینجا بود که او هیچ‌وقت از همسرش دفاع نکرد؛ سکوتش به اندازه‌ی خشونت دیگران دردناک بود. کم‌کم آن سکوت تبدیل به بی‌تفاوتی شد و بی‌تفاوتی به نوعی همراهی خاموش با ظلم تبدیل شد. اولین بار که لت‌وکوب شد، فقط چند هفته از عروسی‌اش گذشته بود. دلیلش چیزی ساده بود؛ نمک غذا کمی زیاد شده بود. مادرشوهرش سیلی محکمی به صورتش زد، آن‌قدر که گوشش سوت کشید و اشک بی‌اختیار از چشمانش جاری شد. خواهرشوهرش موهایش را کشید و گفت «باید یاد بگیری»، و پدرشوهرش فقط نگاه کرد و گفت «زن باید ادب شود». آن شب او در اتاق کوچکشان نشست و بی‌صدا گریه کرد، اما هنوز امید داشت؛ امیدی کودکانه که شاید اگر بیشتر تلاش کند، اگر مهربان‌تر باشد، اگر اشتباه نکند، همه‌چیز بهتر می‌شود. اما اشتباه او همین بود که فکر می‌کرد مشکل از خودش است. سال اول باردار شد و اولین کودک به دنیا آمد. مادر شدن برایش هم‌زمان شیرین و دردناک بود. وقتی نوزادش را در آغوش می‌گرفت، احساس می‌کرد زندگی هنوز ارزش ادامه دادن دارد، اما همان زمان فشارها بیشتر شد. می‌گفتند «فقط بچه آوردن بلد است»، «هیچ هنر دیگری ندارد». شب‌ها با بدن دردناک از کارهای خانه و زخم‌های تازه، کودک را شیر می‌داد و در سکوت اشک می‌ریخت تا کسی نشنود. دو سال بعد کودک دوم و سپس سوم به دنیا آمدند، اما به‌جای این‌که جایگاهش در خانواده بهتر شود، خشونت شدیدتر شد. حالا او نه‌تنها عروس «بی‌ارزش» بود، بلکه مادری بود که به‌زعم آن‌ها «بار اضافی» آورده است. خشونت فقط به توهین محدود نبود. بارها با دست و چوب زده شد. یک بار آن‌قدر او را هل دادند که به دیوار خورد و چند دقیقه نفسش بند آمد. یک بار ظرف فلزی به طرفش پرتاب شد و پیشانی‌اش شکافت. بدنش پر از کبودی‌هایی بود که یاد گرفته بود پنهان کند. اما درد واقعی در روحش بود؛ تحقیر مداوم، شنیدن جملاتی مثل «تو هیچ نیستی»، «کاش پسر ما با تو ازدواج نمی‌کرد»، «تو بدبختی آوردی». کم‌کم خودش هم این حرف‌ها را باور می‌کرد و اعتمادبه‌نفسش نابود می‌شد. سه ماه قبل از فرارش، خشونت‌ها به اوج رسید. آن روز بهانه فقط لباس‌هایی بود که به‌زعم آن‌ها خوب شسته نشده بود. دعوا شروع شد و خیلی زود به لت‌وکوب تبدیل شد. مادرشوهرش موهایش را کشید، خواهرشوهرش او را هل داد و پدرشوهرش با چوب به او ضربه زد. شوهرش باز هم فقط ایستاده بود. در آن لحظه، چیزی در وجودش شکست؛ نه از ترس، بلکه از خستگی عمیق. احساس کرد اگر بماند، یا خواهد مرد یا کاملاً نابود خواهد شد. همان شب، وقتی همه خواب بودند، به اتاق کودکان رفت، هر سه را بوسید، صورتشان را لمس کرد و با اشک‌های بی‌صدا خداحافظی کرد. سپس در تاریکی خانه را ترک کرد و به سمت خانه‌ی پدرش رفت. وقتی به خانه‌ی پدر رسید، تصور می‌کرد بالاخره پناهگاهی پیدا کرده است، اما خیلی زود فهمید اشتباه کرده است. مادرش ابتدا گریه کرد و او را در آغوش گرفت، اما پدرش عصبانی شد. به‌جای همدردی گفت «زن از خانه‌ی شوهر فرار نمی‌کند». چند روز بعد، خبر رسید که شوهرش او را طلاق داده است؛ به همین سادگی، بدون گفت‌وگو، بدون تلاش. این خبر مثل ضربه‌ای دیگر بر روحش فرود آمد؛ نه به این دلیل که شوهرش را دوست داشت، بلکه چون فهمید حالا کاملاً بی‌پناه شده است. زندگی در خانه‌ی پدر هم آرامش نداشت. سرزنش‌ها شروع شد؛ «آبروی ما را بردی»، «تحمل می‌کردی بهتر بود»، «حالا چه می‌کنی با سه بچه؟». برادرانش گاهی با عصبانیت حرف می‌زدند و حتی او را مقصر می‌دانستند. مادرش میان دلسوزی و ترس از حرف مردم گرفتار بود. او احساس می‌کرد در هیچ جایی پذیرفته نیست؛ نه خانه‌ی شوهر، نه خانه‌ی پدر. کودکانش هم نزد پدرشان مانده بودند و دلتنگی برای آن‌ها قلبش را می‌فشرد. شب‌ها صدای «مادر» گفتنشان را در ذهنش می‌شنید و گریه می‌کرد. در این میان، ناامیدی آن‌قدر عمیق شد که چند بار تلاش کرد به زندگی‌اش پایان بدهد. هر بار فکر می‌کرد دیگر راهی نمانده، دیگر امیدی وجود ندارد. اما هر بار زنده ماند؛ گاهی به‌طور اتفاقی، گاهی به‌خاطر رسیدن ناگهانی یکی از اعضای خانواده. بعد از آخرین بار، فقط گریه می‌کرد و می‌گفت «چرا نمی‌میرم؟» اما در عمق وجودش چیزی هنوز زنده بود؛ عشق به فرزندانش. همین عشق، هرچند ضعیف، مانع شد که کاملاً تسلیم شود. اکنون سه ماه گذشته است. او هنوز در خانه‌ی پدر زندگی می‌کند، هنوز با سرزنش و فشار روبه‌رو است، هنوز آینده‌اش نامعلوم است. اما گاهی جرقه‌ای کوچک از امید در دلش روشن می‌شود؛ شاید بتواند کاری پیدا کند، شاید بتواند دوباره فرزندانش را ببیند، شاید بتواند زندگی تازه‌ای بسازد. او هنوز زخمی است، هنوز شکسته است، اما زنده است. و گاهی در زندگی انسان، زنده ماندن خودِ بزرگ‌ترین مبارزه است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 روز قبل - 88 بازدید

بلقیس سلیمانی، نویسنده، پژوهشگر، منتقد و تهیه‌کننده است که در سال‌های اخیر به یکی از موفق‌ترین نویسندگان زن مبدل شده است؛ او در نوشته‌هایش با دیدی نو به مسائل زنان پرداخته است. بلقیس سلیمانی در سال ۱۳۴۲ در رابر کرمان دیده به جهان گشود. او در خانواده‌ای پرجمعیت به دنیا آمد و چهار سال پس از تولدش شناسنامه‌دار شد! پدرش سواد مکتب‌خانه‌ای داشت؛ اما کودکی بلقیس با شاهنامه، دیوان حافظ و داستان‌های قدیمی سپری می‌شد و ازاین‌رو عشق به ادبیات و شعر در او ریشه دواند. او در نوجوانی کتاب‌خوانی را با عشق زیاد آغاز کرد، به‌طوری‌که دیگر هیچ کار دیگری جز کتاب‌خوانی انجام نمی‌داد! در همین سال‌های نوجوانی با اندیشه، کتاب‌ها و نوارهای دکتر شریعتی آشنا شد. پس از مدتی در رشته فلسفه وارد دانشگاه شد، در کلاس اساتید بزرگ دانشگاه حضور پیدا کرد و درس آموخت. دانشگاه برایش بهترین جایی بود که می‌شد در آن حضور داشت! او تمام سال‌های دانشجویی را کار کرد و در تهران ماندگار شد. در اواخر دهه شصت با مجتبی بشردوست، استاد زبان و ادبیات فارسی، ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر و یک پسر است. پس از ازدواج به مدت سه سال به گیلان مهاجرت کردند و پس از آن باز به تهران بازگشتند. با بازگشت به تهران، سلیمانی با مطبوعات شروع به همکاری کرد و با نام‌های مستعار سپهر کیمیایی و کیمیا سپهری، که ترکیبی از نام فرزندانش است، در روزنامه‌ها و مجلات مختلفی قلم زد. در همین اثنا بود که آثار پژوهشی خود را منتشر نمود. پس از چاپ سه اثر، به‌طور کامل به داستان‌نویسی روی آورد و رمان‌هایش را منتشر نمود و بی‌وقفه نوشت. از بلقیس سلیمانی بیش از هشتاد مقاله و نقد تاکنون منتشر شده است، شش سال در رادیو فرهنگ مدیر گروه مطالعات فرهنگی بود، مدتی نیز رمان‌نویسی را در مدرسه رمان آموزش می‌داد و در جشنواره‌های مختلف ادبی داوری کرد. بلقیس سلیمانی همچنان در تهران ساکن است، می‌نویسد، نقد می‌کند و به پژوهش‌های خود ادامه می‌دهد. آثار بلقیس سلیمانی در سه دسته رمان، داستان کوتاه و پژوهش ادبی منتشر شده‌اند. عناوین آثار او عبارت‌اند از: کتاب خاله‌بازی کتاب به هادس خوش آمدید کتاب پسری که مرا دوست داشت کتاب سگ سالی کتاب بازی آخر بانو کتاب آن مادران این دختران کتاب پیاده کتاب من از گورانی‌ها می‌ترسم کتاب بی‌پایانی کتاب تخم شر کتاب روز خرگوش کتاب مارون کتاب شب طاهره کتاب نام کوچک من بلقیس کتاب مجموعه داستان بازی عروس و داماد کتاب هم‌نوا با مرغ سحر کتاب هنر و زیبایی از دیدگاه افلاطون کتاب بررسی وضعیت کمی و کیفی ادبیات داستانی دهه هفتاد از بلقیس سلیمانی بیش از هشتاد عنوان مقاله به ثبت رسیده است. او توانسته در سال ۸۵ جایزه ادبی مهرگان و جایزه ادبی اصفهان و در سال ۹۵ نشان درجه یک هنری را برای فعالیت‌های ادبی خود دریافت نماید. کتاب به هادس خوش آمدید: داستان درباره دختر کرمانی با اصل و نسبی به نام رودابه است که در زمان بمباران تهران دانشجوی تهران است. او به توصیه پدرش لطفعلی‌خان و نامزدش احسان، شب بمباران خوابگاه دانشجویی را به نیت امنیت بیش‌تر در برابر بمباران ترک می‌کند و به منزل یکی از اقوام احسان، یعنی یوسف‌خان، می‌رود. یوسف‌خان که در جوانی عاشق زلیخا، عمه رودابه بوده و با مخالفت‌ها عشقی بی‌سرانجام نصیبش شده بود، هنوز از این طایفه کینه به دل دارد و با ورود رودابه به منزلش، که اتفاقاً شباهت زیادی به عمه‌اش دارد، آتش کینه‌اش شعله‌ور می‌شود. او با تعرض شبانه به رودابه، این دختر را وارد جهنمی می‌کند که تا مدت‌ها درونش می‌سوزد و از همه عالم و آدم متنفر می‌شود. نام این رمان برگرفته از افسانه‌ای از یونان باستان می‌باشد. کتاب سگ سالی: کتاب سگ سالی داستان زندگی جوان روستایی است که برای ادامه تحصیل به تهران می‌آید و وارد مسیرهایی می‌شود که زندگی‌اش را دستخوش حوادث می‌کند. داستان از خرداد سال ۱۳۶۰ شروع می‌شود که شخصیت اصلی داستان وارد تهران شده و طرفدار گروهک سیاسی می‌شود، اما مدتی بعد از ترس دستگیری به روستای خود فرار می‌کند. اگرچه نقطه شروع ماجرا سال ۱۳۶۰ است، اما نویسنده بازه زمانی بیست‌وچندساله را در کتاب به تصویر می‌کشد. از شاخصه‌های بارز کتاب، وصف اوضاع سیاسی و اجتماعی طی سال‌های متمادی است. نویسنده در توصیف اوضاع جامعه از شخصیت‌های داستان بهره گرفته است که هرچه داستان جلوتر می‌رود با چالش بیشتری روبه‌رو می‌شود و شخصیت‌های جدیدی به داستان اضافه می‌شود. نویسنده به کمک هر یک از این شخصیت‌ها شرایط جامعه را بازگو می‌کند. پیاده: رمانی ناتورالیستی که از ابتدا تا انتها داستان انیس است؛ زن جوان ساده‌ای از اهالی گوران که یک سال و نیم است با کرامت ازدواج کرده و به تهران آمده است. روزی کرامت مردی به اسم هوشنگ را به خانه می‌آورد و می‌گوید قرار است مدتی مهمانشان باشد. انیس حس می‌کند حضور هوشنگ در خانه مشکوک است و وقتی مشغول زندگی می‌شود، شوهرش و دوست او که چند روزی میهمان آن‌ها بوده دستگیر می‌شوند و همین باعث می‌شود زن را تنها بگذارند. زن تنهای بی‌پول که توان بازگشت هم ندارد باید در تهران خاکستری و مرموز سال‌های شصت خودش و جنین داخل شکمش را سیر کند. گورانی‌ها هم طردش می‌کنند، چون بدگمان‌اند که بچه او مال شوهرش نباشد. تنها کسانی که انیس را می‌فهمند و کمکش می‌کنند زن هستند: زن صاحب‌خانه‌شان حاج‌خانم صفی، بعد زهراخانم صاحب‌خانه جدید، ملیحه دانشجوی گورانی که انیس را پیدا می‌کند و سعی می‌کند کمکش کند و زن‌هایی که در خانه افسرخانم سبزی پاک می‌کنند و با هم درد دل می‌کنند. راوی دانای کل محدود است و بلقیس سلیمانی به این وسیله نگاه دقیق و عمیقی به شخصیت زن دارد. زن در رمان پیاده شخصیت محوری دارد و در تقابل با مرد نیست بلکه همسو و هم‌جهت با اوست. سلیمانی قصد قهرمان‌پروری زن و دید فمینیستی نسبت به آن ندارد. انیس هرچند ناچار به تلاش برای زنده‌ماندن می‌شود اما عملاً در دایره‌ای بسته دست‌وپا می‌زند و نمی‌تواند از آن خارج شود؛ قدرت انتخاب ندارد و دائماً قربانی مناسبات اجتماعی و سیاسی می‌شود. حتی وقتی برای دومین‌بار ازدواج می‌کند نیز اتفاق بهتری برایش رقم نمی‌خورد. بازی عروس و داماد: این کتاب در ۱۰۰ صفحه و با دربرداشتن ۶۳ داستان کوتاهِ کوتاه نوشته شده است. پایان‌بندی داستان‌ها شوک‌آور و غیرمنتظره هستند. سوژه اصلی اکثر داستان‌ها مرگ است. گاه اما قتل و جنایت جای مرگ را می‌گیرد و در آمیختن با بهانه‌ای خانوادگی، اجتماعی یا سیاسی مفهومی روان‌شناسانه را تحویل می‌دهد و خشونتی غریب را تصویر می‌کند. بلقیس سلیمانی در این کتاب آن‌قدر به مرگ و شوخی‌های آن می‌پردازد که گاهی مخاطب را به این گمان می‌اندازد در زندگی‌اش چقدر با ابعاد آن برخورد داشته است: «ما می‌دانستیم و مادرمان هم می‌دانست که می‌دانیم که او پدر ۸۵ ساله‌مان را کشته است. همه ما منتظر چنین روزی بودیم، فقط نمی‌دانستیم کدام‌شان قاتل خواهد شد و کدام یک مقتول. اگر مادرمان موفق نشده بود، به‌طور حتم پدرمان موفق می‌شد. همه روی مادر را بوسیدیم و در آغوشش گریه کردیم و در چشم‌هایش خواندیم که: کاری نمی‌توانید بکنید. یک پزشک آشنا گواهی فوت پدر را صادر کرد و مراسم پدر به بهترین صورت ممکن برگزار شد. تکیه‌کلام مادر در مراسم پدر این بود: بی‌همدم شدم.» نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 76 بازدید

سحر هنوز به‌درستی از راه نرسیده بود که چشم‌هایش باز شد. هوا تاریک بود و سکوت خانه سنگین. چند لحظه همان‌طور نشست، دست‌هایش را روی زانو گذاشت و نفس عمیقی کشید. این عادت هرروزه‌اش شده بود؛ پیش از آن‌که از جا بلند شود، چند نفس بکشد، انگار خودش را برای یک روز دیگرِ تحمل آماده می‌کرد. در این خانه، زود بیدار شدن انتخاب نبود، وظیفه بود. عروسی که دیر از خواب بیدار می‌شد، از همان اول روز متهم بود. در گوشه‌ای از شهر بلخ، در خانه‌ای کهنه و خاموش، زنی زندگی می‌کند که ۲۹ سال دارد؛ اما اگر کسی به چهره‌اش نگاه کند، سنش را بیشتر حدس می‌زند. نه به‌خاطر چین‌وچروک، بلکه به‌خاطر خستگی‌ای که در نگاهش لانه کرده؛ خستگی‌ای که نه از کار، بلکه از سال‌ها تحقیر، انتظار و بی‌پناهی آمده است. هشت سال از روزی می‌گذرد که به این خانه عروس شد؛ هشت سالی که هرکدامش سنگین‌تر از قبلی بوده است. آن روز که برای اولین‌بار از خانه پدر بیرون آمد، هنوز دختر بود؛ دختری که باور داشت ازدواج آغاز زندگی است. مادرش هنگام خداحافظی اشک ریخت، اما گفت: «دخترم، زن که شدی، دیگر گریه‌ات را قورت بده. زندگی زن همین است.» او سرش را پایین انداخت؛ چون در فرهنگ ما دختر حق سؤال ندارد. آن روز نمی‌دانست همین جمله سال‌ها بعد مثل طناب دور گلویش سفت خواهد شد. ماه‌های اول عروسی‌اش با ترس و شرم گذشت. هنوز به خانه عادت نکرده بود، هنوز نمی‌دانست کدام گوشه خانه خط قرمز است، کدام حرف را نباید بزند و کدام نگاه خطرناک است. سعی می‌کرد همه‌چیز را درست انجام دهد؛ صبح‌ها زود بیدار می‌شد، نان می‌پخت، حویلی را جاروب می‌کرد و ظرف‌ها را می‌شست. فکر می‌کرد اگر عروس خوبی باشد دوستش خواهند داشت، اما در این خانه خوبیِ زن معیار دیگری داشت. هنوز یک سال کامل نشده بود که نگاه‌ها تغییر کرد. دیگر کسی با مهربانی صدایش نمی‌زد. زن‌های فامیل وقتی می‌آمدند با کنجکاوی به شکمش نگاه می‌کردند و سؤال‌ها شروع شد؛ اول آرام، بعد پی‌درپی: «چرا اولاد نمی‌شی؟ شاید دوا نمی‌خوری؟ فلانی زود مادر شد، تو چرا نه؟» او اول لبخند می‌زد، بعد بهانه می‌آورد و بعد شب‌ها پنهانی گریه می‌کرد. کم‌کم خودش هم ترسید. به شوهرش گفت بهتر است به داکتر بروند، اما شوهرش گفت: «فعلاً خودت برو، ببین مشکل از کجاست.» همین جمله مرز تنهایی‌اش را کشید. از آن روز، رفتن به داکتر بخشی از زندگی‌اش شد. تنها می‌رفت؛ با پولی که گاهی از کم کردن خرج خانه جمع می‌کرد. در کلینیک‌های شلوغ می‌نشست، میان زن‌هایی که هرکدام داستان خودشان را داشتند، آزمایش می‌داد، جواب‌ها را می‌گرفت و دوا می‌خورد. بعضی داکترها با حوصله حرف می‌زدند، بعضی بی‌حوصله، بعضی طوری نگاه می‌کردند که انگار او مقصر همه‌چیز است. آمپول‌ها درد داشت و دواها بدنش را ضعیف می‌کرد. بعضی شب‌ها از درد شکم تا صبح خوابش نمی‌برد، اما صبح که می‌شد باز هم باید بلند می‌شد. کسی حالش را نمی‌پرسید و اگر می‌گفت درد دارم، جواب می‌شنید: «زن درد را تحمل می‌کند.» سال‌ها گذشت. هر سال امیدش کمتر شد و فشار بیشتر. خانواده شوهر دیگر پنهان هم نمی‌کردند و در جمع‌ها می‌گفتند: «این زن خیر ندارد.» مادرشوهرش گاهی مستقیم می‌گفت: «خانه بدون اولاد قبرستان است.» شوهرش کم‌کم سرد شد؛ دیگر نه هم‌صحبتی، نه دل‌داری، فقط سکوت. سال پنجم عروسی، حرف زن دوم جدی شد. اول از زبان دیگران شنید، بعد مادرشوهرش گفت: «پسرم جوان است، حق دارد نسلش را داشته باشد.» آن شب دلش فرو ریخت، تا صبح گریه کرد، قرآن خواند و دعا کرد. صبح به شوهرش گفت: «من مقصر نیستم. همه داکترها گفتند شاید مشکل مشترک باشد.» شوهرش گفت: «سرنوشت همین است.» چند ماه بعد زن دوم آمد؛ جوان‌تر، شادتر و با حمایت کامل. از همان روز اول معلوم بود جایگاهش فرق دارد، کسی از او کار نخواست و همه‌چیز روی دوش زن اول افتاد. وقتی زن دوم حامله شد، خانه پر از شادی شد؛ شیرینی آوردند، دعا خواندند و خندیدند، اما او گوشه‌ای ایستاده بود و حس می‌کرد دیگر هیچ‌کس او را نمی‌بیند. وقتی طفل به دنیا آمد، همه‌چیز تغییر کرد. حالا زن دوم «مادر» بود و او فقط «زن بی‌اولاد». تمام کارهای خانه به عهده‌اش افتاد؛ اگر خسته می‌شد می‌گفتند: «تو که درد زایمان نکشیدی» و اگر اشتباه می‌کرد تحقیر می‌شد. زن دوم کاری نمی‌کرد و طفل بهانه همه‌چیز بود. شب‌ها، وقتی شوهرش در اتاق زن دوم می‌خوابید، او تنها می‌ماند. روی فرش کهنه می‌نشست، به سقف نگاه می‌کرد و به خودش می‌گفت: «گناه من چی بود؟» سؤالی که هیچ‌وقت جواب نگرفت. چند بار تصمیم گرفت به خانه پدرش برگردد. یک بار رفت و با گریه گفت: «من دارم می‌شکنم.» پدرش گفت: «طلاق ننگ است» و مادرش گفت: «زن باید بسازد.» هیچ‌کس نگفت حق داری؛ هیچ‌کس نگفت بمان یا برو، فقط گفتند تحمل کن. برگشت، چون راه دیگری نداشت. حالا هر روزش شبیه روز قبل است؛ صبح زود بیدار می‌شود، کار می‌کند، خاموش است و تحقیر می‌شود. شب که می‌شود، خسته و خالی به گوشه‌ای می‌رود؛ نه جایی برای شکایت دارد، نه گوشی برای شنیدن. او قربانی ناباروری نیست؛ قربانی فرهنگی است که زن را فقط در مادر شدن خلاصه می‌کند؛ قربانی سکوت مردان، قضاوت زنان و دیواری به نام «آبرو». در گوشه‌ای از بلخ، زنی زندگی می‌کند که هنوز نفس می‌کشد، اما زندگی برایش فقط دوام آوردن است؛ او هنوز ایستاده، نه چون قوی است، بلکه چون اجازه نشستن ندارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 43 بازدید

در دنیای امروز، تربیت کودکان با چالش‌هایی پیچیده‌تر از گذشته روبه‌رو شده است. پیشرفت فناوری، دسترسی گسترده به اطلاعات و تغییرات اجتماعی، سبک‌های تربیتی سنتی را به چالش کشیده و والدین را با دغدغه‌های جدیدی مواجه کرده است. کودکان در عصری رشد می‌کنند که شبکه‌های اجتماعی، بازی‌های دیجیتال و محتواهای آنلاین بخش مهمی از زندگی روزمره آن‌ها را تشکیل می‌دهد. این تغییرات، علاوه بر فراهم کردن فرصت‌های یادگیری و رشد، خطراتی همچون انزوا، کاهش تمرکز و مواجهه با محتوای نامناسب را نیز به همراه دارد. علاوه بر تأثیرات فناوری، تغییرات فرهنگی و اجتماعی نیز نقش مهمی در پیچیده‌تر شدن تربیت کودکان ایفا می‌کنند. سبک زندگی پرمشغله، کاهش تعاملات خانوادگی و فشارهای آموزشی باعث شده است بسیاری از والدین در ایجاد تعادل میان محبت، آموزش و انضباط با چالش‌هایی روبه‌رو شوند. در این میان، یافتن راهکارهایی برای تربیت متعادل و هدفمند ـ به‌گونه‌ای که ارزش‌های اخلاقی، مهارت‌های اجتماعی و توانایی‌های فردی کودکان پرورش یابد ـ بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد. چالش‌های تربیت کودکان در دنیای مدرن چیست؟ در عصر فناوری و تغییرات پرشتاب اجتماعی، تربیت کودکان به یکی از دغدغه‌های اصلی والدین تبدیل شده است. سبک‌های تربیتی سنتی که روزگاری پاسخ‌گوی نیازهای کودکان بودند، امروزه با تحولات فرهنگی، فناوری‌های نوین و فشارهای اجتماعی به چالش کشیده شده‌اند. در ادامه، برخی از مهم‌ترین چالش‌های تربیت کودک در دنیای مدرن بررسی می‌شود. تأثیر فناوری و فضای مجازی پیشرفت فناوری و گسترش فضای مجازی، زندگی کودکان را به شکلی بی‌سابقه تحت تأثیر قرار داده است. دسترسی آسان به تلفن‌های هوشمند، شبکه‌های اجتماعی و بازی‌های آنلاین باعث شده کودکان از سنین پایین با حجم عظیمی از اطلاعات و محتوای متنوع روبه‌رو شوند. اگرچه این فضا فرصت‌هایی برای یادگیری و رشد مهارت‌های جدید فراهم می‌کند، اما در عین حال کودکان را در معرض خطراتی چون محتوای نامناسب، اخبار جعلی و خشونت رسانه‌ای قرار می‌دهد. علاوه بر این، اعتیاد به بازی‌های اینترنتی و گشت‌وگذار بی‌هدف در شبکه‌های اجتماعی می‌تواند موجب افت تحصیلی و کاهش تمرکز شود. از سوی دیگر، حضور بیش از حد کودکان در فضای مجازی ممکن است روابط اجتماعی آن‌ها را تضعیف کند. کودکان به‌جای بازی‌های گروهی و تعاملات حضوری، زمان زیادی را به‌صورت انفرادی پشت صفحات نمایشگر سپری می‌کنند که این امر می‌تواند مهارت‌های ارتباطی و اجتماعی آن‌ها را کاهش دهد. همچنین مقایسه خود با زندگی‌های به‌ظاهر کامل دیگران در شبکه‌های اجتماعی ممکن است موجب کاهش اعتمادبه‌نفس و بروز مشکلات روانی مانند اضطراب و افسردگی شود. والدین با نظارت هوشمندانه می‌توانند به کودکان کمک کنند از مزایای فناوری بهره ببرند و از آسیب‌های آن در امان بمانند. کاهش تعاملات خانوادگی در دنیای پرشتاب امروز، بسیاری از والدین به دلیل مشغله‌های کاری و دغدغه‌های روزمره زمان کمتری را با فرزندان خود سپری می‌کنند. این کاهش تعاملات خانوادگی باعث می‌شود کودکان احساس کنند والدین به نیازهای عاطفی و روحی آن‌ها توجه کافی ندارند. ارتباط محدود و گفت‌وگوی کم در خانواده می‌تواند به سردی روابط میان والدین و فرزندان منجر شود و کودک را از دریافت حمایت‌های عاطفی محروم کند. نبود تعامل کافی با والدین زمینه‌ساز بروز مشکلات رفتاری، احساس تنهایی و کاهش مهارت‌های اجتماعی در کودکان می‌شود. علاوه بر این، فقدان محیطی گرم و صمیمی در خانواده ممکن است کودکان را به سمت دنیای مجازی یا گروه‌های نامناسب سوق دهد. در چنین شرایطی، کودک برای جلب توجه و محبت، بیشتر تحت تأثیر همسالان قرار می‌گیرد و ممکن است رفتارهای پرخطر از خود نشان دهد. ایجاد زمان مشخص برای گفت‌وگو، بازی‌های خانوادگی و صرف وعده‌های غذایی مشترک می‌تواند تعاملات خانوادگی را تقویت کرده و محیطی امن و حمایت‌کننده برای رشد عاطفی و اجتماعی کودکان فراهم آورد. فشارهای آموزشی و رقابت تحصیلی در بسیاری از خانواده‌ها، موفقیت تحصیلی به‌عنوان مهم‌ترین معیار سنجش آینده کودکان تلقی می‌شود. این نگاه باعث شده کودکان از سنین پایین تحت فشار کلاس‌های فوق‌برنامه، آزمون‌های متوالی و رقابت‌های آموزشی قرار بگیرند. چنین فشاری می‌تواند منجر به اضطراب، استرس و حتی فرسودگی روحی در کودکان شود. در برخی موارد، کودکان آن‌قدر درگیر تکالیف و درس‌های سنگین می‌شوند که فرصتی برای بازی، تفریح و استراحت ندارند. این نبود تعادل میان تحصیل و تفریح می‌تواند رشد خلاقیت و مهارت‌های اجتماعی آن‌ها را مختل کند. همچنین مقایسه مداوم کودکان با همسالانشان از سوی والدین و معلمان، احساس ناکافی بودن و کاهش اعتمادبه‌نفس را در آن‌ها تقویت می‌کند. والدین با تمرکز بر توانایی‌ها و علایق کودک و تشویق او به یادگیری، به‌جای تأکید صرف بر نمره، می‌توانند به کاهش استرس و ایجاد علاقه پایدار به آموزش کمک کنند. فراهم کردن فرصت‌هایی برای فعالیت‌های هنری، ورزشی و تفریحی نیز نقش مهمی در رشد متعادل جسمی و روحی کودکان دارد. تغییرات فرهنگی و اجتماعی تغییرات سریع فرهنگی و اجتماعی در دنیای مدرن باعث شده کودکان با ارزش‌ها و سبک‌های زندگی گوناگون روبه‌رو شوند. اینترنت و رسانه‌های جهانی، فرهنگ‌ها و باورهای مختلف را در معرض دید کودکان قرار می‌دهند که این موضوع می‌تواند هم فرصتی برای آشنایی با تنوع فرهنگی باشد و هم چالشی برای شکل‌گیری هویت آنان. در برخی موارد، کودکان در مواجهه با تفاوت میان ارزش‌های خانوادگی و آنچه در جامعه یا فضای مجازی می‌بینند، دچار سردرگمی و تضاد هویتی می‌شوند. علاوه بر این، تغییر در ساختارهای اجتماعی مانند افزایش خانواده‌های تک‌والد، کاهش نقش‌های سنتی و تغییر دیدگاه‌ها درباره جنسیت و شغل، ممکن است درک روشنی از نقش‌های اجتماعی را برای کودکان دشوار کند. اگر این تغییرات بدون راهنمایی مناسب والدین باشد، می‌تواند به سردرگمی و عدم تطابق کودک با محیط اجتماعی منجر شود. والدین و مربیان با آموزش ارزش‌های اخلاقی پایدار، تقویت هویت فرهنگی و کمک به کودکان برای درک و پذیرش تفاوت‌ها، می‌توانند آن‌ها را برای مواجهه با دنیای متنوع امروز آماده کنند. راه‌های مقابله با چالش‌های تربیت کودک در دنیای مدرن یکی از مهم‌ترین راهکارها برای مقابله با چالش‌های تربیت کودک در دنیای مدرن، آموزش سواد رسانه‌ای به کودکان است. والدین باید به فرزندان خود بیاموزند چگونه از اینترنت به‌عنوان ابزاری برای یادگیری و رشد استفاده کنند و در برابر محتوای نامناسب هوشیار باشند. استفاده از نرم‌افزارهای کنترل والدین، محدود کردن زمان استفاده از ابزارهای دیجیتال و تعیین قوانین مشخص برای حضور در فضای مجازی، به حفظ تعادل میان زندگی آنلاین و واقعی کمک می‌کند. همچنین تشویق کودکان به فعالیت‌های آفلاین مانند کتاب‌خوانی، ورزش و بازی‌های گروهی، وابستگی آن‌ها به فضای مجازی را کاهش می‌دهد. برای مقابله با کاهش تعاملات خانوادگی، والدین باید زمان باکیفیت و اختصاصی برای فرزندان خود در نظر بگیرند. صرف وعده‌های غذایی به‌صورت خانوادگی، انجام بازی‌های گروهی و شرکت در فعالیت‌های مشترک، روابط عاطفی را تقویت کرده و احساس امنیت را در کودکان افزایش می‌دهد. این لحظات فرصتی فراهم می‌کند تا والدین درباره دغدغه‌ها، احساسات و تجربیات روزمره فرزندان خود گفت‌وگو کنند و رابطه‌ای صمیمی‌تر با آن‌ها بسازند. برای کاهش فشارهای تحصیلی نیز لازم است والدین و معلمان به‌جای تمرکز صرف بر نمره و رقابت، بر علاقه‌مند کردن کودکان به یادگیری تأکید کنند. تشویق به کشف استعدادها و علایق فردی و فراهم کردن فرصت‌های متنوع آموزشی، به کودکان کمک می‌کند از فرایند یادگیری لذت ببرند. اختصاص زمان کافی به بازی، ورزش و فعالیت‌های هنری در کنار برنامه‌های درسی، نقش مهمی در رشد همه‌جانبه ذهنی و جسمی کودکان دارد. در مواجهه با تغییرات فرهنگی و اجتماعی، آموزش ارزش‌های اخلاقی پایدار و تقویت هویت فرهنگی اهمیت زیادی دارد. بیان داستان‌های خانوادگی، آشنایی با سنت‌ها و شرکت در مراسم‌های فرهنگی می‌تواند به کودکان کمک کند به ریشه‌های خود افتخار کنند و در برابر تغییرات اجتماعی، هویتی قوی داشته باشند. همچنین آموزش احترام به تفاوت‌های فرهنگی و تقویت روحیه همدلی و همکاری، به رشد مهارت‌های اجتماعی کودکان کمک می‌کند. والدین شاغل یا تک‌والد نیز باید تلاش کنند هرچند کوتاه، اما زمانی باکیفیت را به فرزندان خود اختصاص دهند. مهم‌تر از مدت زمان حضور، کیفیت تعامل با کودک است. فعالیت‌هایی مانند قصه‌گویی پیش از خواب، بازی‌های ساده خانوادگی یا گفت‌وگو درباره اتفاقات روزمره می‌تواند پیوند عاطفی را تقویت کند. حفظ سلامت روان کودکان نیز یکی از ارکان اصلی تربیت در دنیای مدرن است. توجه به احساسات کودکان، ایجاد فضای امن برای بیان نگرانی‌ها و آموزش مهارت‌های زندگی مانند مدیریت استرس، حل مسئله، تصمیم‌گیری و تاب‌آوری، آن‌ها را برای مواجهه با چالش‌های آینده توانمند می‌سازد. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 58 بازدید

برنامه توسعه سازمان ملل متحد (UNDP) درتازه‌ترین مورد  اعلام کرده است که وضعیت اقتصادی زنان و دختران در افغانستان بسیار شکننده بوده و دسترسی آنان به منابع مالی و فرصت‌های شغلی به صورت گسترده محدود است. این سازمان امروز (سه‌شنبه، ۲۱ دلو) با نشر گزارشی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که ۷۵ درصد مردم افغانستان با ناامنی در تامین نیازهای روزانه خود روبرو هستند و همچنان ۸۸ درصد خانواده‌های زن‌سرپرست از دسترسی به حداقل نیازهای زندگی محروم‌اند. در بخشی از گزارش برنامه توسعه سازمان ملل متحد آمده است که تنها هفت درصد زنان در بیرون از خانه اشتغال دارند، در حالی که این رقم برای مردان ۸۴ درصد است. همچنین چندی پیش برنامه جهانی غذا اعلام کرده بود: «پیش از سال ۲۰۲۴ میلادی، تنها ۱۱.۸ درصد بزرگسالان حساب بانکی داشتند و دسترسی به اعتبار رسمی برای کسب‌کارهای کوچک و متوسط به رهبری زنان بسیار محدود بود.» سازمان ملل گفته بود که در پاسخ به این وضعیت، اتحادیه اروپا پروژه‌ای را برای سال‌های ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۵ میلادی تمویل کرده بود که در شش ولایت اجرا شده و راهکارهای اقتصادی عملی را برای زنان و دختران ساکن این ولایات ارائه کرده است. براساس گزارش، این برنامه دسترسی زنان و دختران به خدمات مالی را افزایش داده، از توسعه کسب‌وکارهای محلی حمایت کرده و کسب‌وکارهای کوچک و متوسط تحت رهبری زنان را از طریق تطبیق کمک‌های مالی گسترش داده است. در حالی سازمان ملل از دسترسی محدود زنان و دختران به شغل خبر می‌دهد که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 78 بازدید

اولین چیزی که از آن صبح به یادش مانده، صدای بسته‌شدن در بود. درِ چوبی خانه با تقی آرام اما سنگین بسته شد؛ طوری که انگار چیزی را برای همیشه قطع کرد. هوا هنوز تاریک بود و کابل در خواب نیمه‌جانش نفس می‌کشید. او روی فرش کهنه‌ی اتاق نشسته بود، چادرش را دور خودش پیچیده و به دست‌هایش نگاه می‌کرد؛ دست‌هایی که هنوز کودکانه بودند، هنوز نشانی از زندگی زنی را نداشتند که قرار بود از آن روز به بعد باشد. او در ولسوالی پغمان کابل بزرگ شده بود؛ جایی که صبح‌ها با صدای پرنده‌ها آغاز می‌شد و عصرها با بوی نان تازه. پغمان برایش فقط یک محل زندگی نبود؛ آخرین جایی بود که خودش را صاحب آینده می‌دانست. تا وقتی مکتب باز بود، هر روز با شوق از خانه بیرون می‌رفت، روپوش آبی‌اش را صاف می‌کرد و در دلش خیال می‌بافت؛ خیال این‌که یک روز درسش را تمام کند، کاری داشته باشد و دیگر بارِ سنگین فقر روی شانه‌های پدرش نباشد. اما مکتب بسته شد؛ ناگهانی، بی‌خبر، بی‌توضیح. یک روز رفت و دیگر اجازه‌ی رفتن نداشت. روپوشش تا مدت‌ها کنار دیوار آویزان ماند؛ مثل یادآوری خاموش از چیزی که از او گرفته شده بود. او هنوز امید داشت. با خودش می‌گفت: «شاید دوباره باز شود»، «شاید فقط موقت باشد». اما روزها گذشت، ماه‌ها گذشت و امید، آرام‌آرام مثل چراغی بی‌نفت خاموش شد. در همان روزها، فقر بیشتر خودش را نشان داد. پدرش دیگر کمتر کار پیدا می‌کرد. بدهی‌ها روی هم جمع می‌شدند. شب‌ها حرف قرض در خانه می‌چرخید، بی‌آن‌که نامی از او برده شود. اما او حس می‌کرد چیزی در حال نزدیک‌شدن است؛ چیزی سرد، چیزی سنگین. تا این‌که یک شب، وقتی چراغ تیل کم‌نور بود و مادرش بی‌صدا گریه می‌کرد، فهمید آینده‌اش معامله شده است. نه کسی نظرش را پرسید، نه کسی توضیح داد. فقط گفتند «مجبوریم». گفتند «راه دیگری نیست». گفتند «تو دختر فهمیده‌ای». او هفده‌ساله بود که عقد شد؛ نه از روی رضایت، نه از روی آمادگی. لباس عروسی‌اش بیشتر شبیه لباس عزاداری بود. وقتی اسمش را پرسیدند و «بله» گفت، صدایش از جایی آمد که خودش هم نمی‌شناخت. همان لحظه، پغمان برایش تمام شد. چند روز بعد، او را از کابل بیرون بردند؛ از کوچه‌هایی که بلد بود، از دیوارهایی که صدای خنده‌اش را شنیده بودند. راه بلخ طولانی بود، اما برای او هر کیلومترش مثل کندن یک لایه از وجودش بود. در موتر، بی‌حرکت نشسته بود؛ نه گریه کرد، نه حرف زد. انگار گریه‌اش را همان‌جا، در پغمان جا گذاشته بود. خانه‌ی خانواده‌ی شوهر در بلخ بزرگ بود، اما دل‌گیر. آدم‌ها زیاد بودند، اما هیچ‌کدام به او نزدیک نبودند. از همان روز اول فهمید این‌جا جای اشتباه‌کردن ندارد. هر حرکتش زیر نظر بود، هر سکوتش معنا داشت. او دیگر دختر نبود؛ وظیفه بود. روزها شبیه هم می‌گذشتند. صبح زود بیدار می‌شد، کار می‌کرد، خاموش می‌ماند. کسی از دلش نمی‌پرسید. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، او به سقف خیره می‌شد و به پغمان فکر می‌کرد؛ به مکتب، به معلمی که گفته بود «تو باهوشی»، به دوستی که قرار بود با هم آینده بسازند. شوهرش مردی بود که فاصله را بلد بود؛ نه مهربانی بلد بود، نه پرسش. حضورش مثل سایه بود؛ همیشه بود، اما گرما نداشت. برای او، این ازدواج پایان یک بدهی بود؛ برای دختر، آغاز یک زندان بی‌دیوار. گاهی در حویلی، وقتی تنها می‌شد، زیر لب درس‌هایی را که یادش مانده بود مرور می‌کرد. بعضی کلمه‌ها را دیگر به یاد نمی‌آورد. حافظه‌اش هم، مثل خودش، خسته شده بود. دلش می‌خواست بنویسد، اما کاغذ نداشت. دلش می‌خواست حرف بزند، اما گوشی نبود. او در بلخ زندگی می‌کرد، اما جانش در پغمان مانده بود. فاصله‌ی میان این دو، فاصله‌ی یک زندگی تا زندگی دیگر نبود؛ فاصله‌ی دختر بودن تا زنِ مجبور بودن بود. و این قصه فقط قصه‌ی او نیست؛ قصه‌ی نسلی است که مکتب را از آن گرفتند، بعد آینده را، بعد اختیار را. دخترانی که از یک ولسوالی به ولایت دیگر برده می‌شوند؛ نه برای زندگی، بلکه برای خاموش‌ماندن. او هنوز زنده است، نفس می‌کشد، راه می‌رود. اما در جایی عمیق‌تر، همان صبحی که درِ خانه‌ی پغمان بسته شد، او تمام شد. با این‌همه، چیزی در او هنوز کاملاً نمرده بود؛ جرقه‌ای کم‌نور که گاهی بی‌اجازه سر برمی‌آورد. نه امیدی بزرگ، نه رؤیایی روشن، فقط آگاهیِ تلخی از این‌که آنچه بر او گذشته، ناعادلانه بوده است. شب‌هایی بود که به خودش می‌گفت اگر روزی دختری داشته باشد، نخواهد گذاشت همان راه را برود؛ حتی اگر نتواند کاری کند، دست‌کم در دلش تکرار می‌کرد که این سرنوشت «طبیعی» نیست. این فکر، هرچند بی‌صدا، نوعی مقاومت بود. او یاد گرفته بود چگونه زنده بماند، نه چگونه زندگی کند. یاد گرفته بود کمتر دیده شود، کمتر خواسته داشته باشد، کمتر خودش باشد. اما خاطره‌ی آن صبح در پغمان، صدای بسته‌شدن در، و روپوش آبیِ آویزان کنار دیوار، مثل زخمی کهنه هرگز رهایش نکرد. آن خاطره، شاهدی بود بر این‌که زمانی، پیش از بلخ، پیش از عقد، پیش از وظیفه‌شدن، دختری وجود داشت با حقِ انتخاب. و شاید همین یادآوری است که قصه را هنوز تمام نمی‌کند؛ چون تا وقتی کسی به یاد می‌آورد که چه بوده و چه می‌توانست باشد، فروپاشی هرچند عمیق، مطلق نیست. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 81 بازدید

وزارت کار و امور اجتماعی حکومت سرپرست درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که ۱۸ کودک ردمرزی و «نادار» از ایران و پاکستان را به خانواده‌های‌شان تسلیم کرده است. این وزارت امروز (دوشنبه، ۲۰ دلو) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این کودکان با قید ضمانت به خانواده‌های‌شان ملحق شده‌اند. وزارت کار و امور اجتماعی حکومت فعلی این اقدام را به عنوان حمایت از کودکان بیان کرده است. مسوول سازمان بین‌المللی کار (ILO) در افغانستان، چند وقت پیش به مناسبت «روز جهانی مبارزه با کار کودکان»، اعلام کرده بودند که با تحولات سیاسی در افغانستان گمان می‌رود شمار کودکان کار در این کشور افزایش یافته باشد. این سازمان گفته بود که فقر و بی‌کاری خانواده‌ها به ویژه پس از تحولات پسین در افغانستان، آنان را متکی به درآمد ناچیز کودکان شان کرده است. در اعلامیه آمده بود که «عوامل عمده‌ی کار کودکان، فقر و بی‌کاری است؛ زیرا منبعی برای تأمین عواید خانواده‌ها نیست. احصائیه‌ی اخیر که داریم، از ۲۰۲۱ است که ۱.۰۶ میلیون کودک کار در افغانستان داریم. حدس ما این است که پس از تحولات و محدودیت‌ها این رقم ممکن افزایش یافته باشد.»

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 73 بازدید

طلاق یکی از سخت‌ترین و پرچالش‌ترین تصمیم‌ها و تجربه‌ای بسیار استرس‌زا و عاطفی برای همه‌ی افراد خانواده است و به‌معنای طوفانی برای زندگی خانوادگی به‌شمار می‌آید. اما این تصمیم وقتی پیچیده‌تر می‌شود که شما مادر و پدر نیز باشید و پای فرزند یا فرزندانی در میان باشد. معمولاً برای فرزندان، درک تصمیم جدایی شما سخت است و اغلب احساس می‌کنند تمام دنیایشان وارونه شده است. آن‌ها ممکن است شوکه، ناراحت و غمگین، عصبانی یا مضطرب شوند. حتی ممکن است احساس گناه کنند و خود را به‌خاطر مشکلات خانه و طلاق شما سرزنش کنند. از آن‌جایی که بچه‌ها با توجه به سن و ویژگی‌های شخصیتی خود با یکدیگر متفاوت‌اند، تأثیر طلاق بر فرزندان نیز می‌تواند متفاوت باشد. برخی از بچه‌ها پس از گذر از آشفتگی و چالش‌های اولیه‌ی زندگی پس از طلاق، دچار هیچ مشکل روانی یا رفتاری خاصی نمی‌شوند؛ در حالی که کودکان دیگر ممکن است تا مدت‌ها با این تغییر و تأثیرات آن دست‌وپنجه نرم کنند. فراموش نکنیم حتی فرزندان انعطاف‌پذیری که خیلی زود با طلاق والدین کنار می‌آیند، ممکن است در آینده دچار مشکلات یا نگرانی‌های متعددی شوند؛ مثلاً به‌هنگام اتفاقات خاص زندگی خود، مانند جشن فارغ‌التحصیلی یا ازدواج، احساسات دردناک و خاطرات تلخی را تجربه نمایند. طبق مقاله‌ی دی‌اونترین و رابرت امری در سال ۲۰۱۹، طلاق والدین با افزایش خطر مشکلات سازگاری کودک و نوجوان، از جمله مشکلات تحصیلی (مانند نمرات پایین‌تر و ترک تحصیل)، رفتارهای مخرب (مانند رفتارهای نابهنجار و مصرف مواد) و علائم افسردگی مرتبط است. فرزندان والدین طلاق بیشتر احتمال دارد رفتارهای جنسی پرخطر داشته باشند، در فقر زندگی کنند و بی‌ثباتی خانوادگی را تجربه کنند. در واقع، طلاق احتمال پیش‌آمدن این مسائل را تا حدود یک‌ونیم تا دو برابر افزایش می‌دهد. تأثیر طلاق بر فرزندان در سنین مختلف چگونه است؟ تأثیر طلاق در نوزادان (از تولد تا ۱۸ ماهگی) اگرچه ممکن است برای شما تعجب‌آور باشد، حتی نوزادان نیز تحت تأثیر طلاق قرار می‌گیرند؛ به‌خصوص اگر درگیری شما و همسرتان منجر به مشاجره و تنش در خانه شود. در دوران شیرخوارگی، نوزادان می‌توانند استرس را در محیط خانه احساس کنند و دچار دلبستگی ناایمن شوند. آن‌ها همچنین ممکن است پسرفت کنند یا علائم تأخیری رشدی را نشان دهند. تأثیر طلاق بر کودکان ۱۸ ماهه تا ۳ ساله طلاق می‌تواند از نظر عاطفی و روانی بر کودکان ۱۸ ماهه تا ۳ ساله تأثیر بگذارد. در این دوران، کودکان ممکن است مکرراً گریه کنند، بیش از حد معمول خواهان توجه باشند، پسرفت کنند و به مکیدن انگشت بازگردند، در مقابل آموزش توالت مقاومت کنند یا در تنها خوابیدن در شب دچار مشکل شوند. اثرات طلاق بر فرزندان ۳ تا ۸ سال کودکان خردسال بین ۳ تا ۸ سال ممکن است به‌طور کامل درک نکنند چرا شرایط خانواده در حال تغییر است. ممکن است در مورد این‌که چرا باید بین دو خانه در رفت‌وآمد باشند سردرگم شوند. درک احساسات شما بزرگسالان برای کودکان خردسال، که اغلب چیزها را سیاه یا سفید می‌بینند، کار دشواری است و آن‌ها نمی‌توانند دلایل پیچیده‌ی شما برای جدایی را متوجه شوند. یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های بچه‌ها در این بازه‌ی سنی این است که یکی از شما والدین دست از دوست داشتن آن‌ها بردارد. تأثیر طلاق والدین بر فرزندان ۸ تا ۱۲ ساله کودکان کمی بزرگ‌تر، بین ۸ تا ۱۲ سال، ممکن است نگران این باشند که فروپاشی خانواده تقصیر آن‌ها باشد. بزرگ‌ترین ترس بچه‌ها در این سنین این است که کار اشتباهی انجام داده باشند که باعث جدایی والدینشان شده است. آن‌ها ممکن است، مانند کودکان خردسال، برای درک دلایل پیچیده‌ی طلاق شما دچار مشکل شوند. تأثیر طلاق والدین بر نوجوانان نوجوانان، برخلاف کودکان خردسال، آنچه را که در حال اتفاق افتادن است به‌طور کامل می‌فهمند. آن‌ها ممکن است احساسات خود را به‌طور متفاوتی بیان کنند؛ مثلاً گوشه‌گیر و کم‌صحبت شوند و ارتباط خود را با شما کاهش دهند، یا از طریق خشم و رفتارهای سرکشانه ابراز کنند. همچنین ممکن است یک یا هر دوی شما را مقصر این اتفاق بدانند و به سرزنشتان بپردازند. تأثیرات اولیه‌ی طلاق بر فرزندان اولین تأثیر طلاق بر فرزندان، احساس خشم، نگرانی، غم، سردرگمی و سرخوردگی است. معمولاً بچه‌ها در حین یا پس از طلاق دچار مشکلات سلامت روان یا مشکلات رفتاری می‌شوند. تا این‌جا، تمامی این اتفاقات بخش طبیعی فرایند طلاق است و فرزندان شما اثرات کوتاه‌مدتی را تجربه می‌کنند. اما برخی از بچه‌ها ممکن است در صورت عدم حمایت عاطفی مناسب، مشکلات طولانی‌مدت بیشتری را تجربه نمایند که می‌تواند نگران‌کننده باشد. تأثیرات روانی طلاق بر فرزندان اغلب نخستین تأثیر روانی طلاق بر بچه‌ها اضطراب و استرس است. آن‌ها ممکن است احساس رهاشدن یا خیانت کنند و برای پردازش این احساسات پیچیده تلاش کنند. بر اساس گزارش‌ها، کودکان ۷ تا ۱۴ ساله‌ای که والدینشان طلاق گرفته‌اند، ۱۶ درصد بیشتر در معرض ابتلا به مشکلات سلامت روان، از جمله اضطراب و افسردگی، هستند. برخی از این مشکلات سلامت روان می‌تواند منجر به انجام رفتارهای پرخطر در نوجوانان، از جمله سوءمصرف مواد، بزهکاری و فعالیت‌های جنسی در سنین پایین شود. سایر آثار روانی طلاق می‌تواند شامل تجربه‌های زیر در بچه‌ها باشد: اضطراب عمومی در مورد نحوه‌ی زندگی جدید با یک والد یا زندگی چرخشی با هر دو والد فشار برای رسیدگی به مسئولیت‌های اضافی در زندگی جدید احساس گناه به‌دنبال مقصر دانستن و سرزنش کردن خود به‌خاطر اتفاقی که افتاده تنهایی، چون ممکن است به اندازه‌ی قبل با هر دو والد وقت نگذرانند خشم نسبت به پدر و مادر به‌خاطر از هم پاشیدن خانواده تأثیرات اجتماعی طلاق بر فرزندان به‌دنبال طلاق والدین، برخی از بچه‌ها گوشه‌گیرتر می‌شوند و روابط اجتماعی خود را با دیگران محدود می‌کنند. آن‌ها از این‌که دوستان و اطرافیانشان بدانند پدر و مادرشان از هم طلاق گرفته‌اند، احساس خجالت و شرمندگی می‌کنند. برخی دیگر ممکن است از طریق انجام رفتارهای مخرب به‌دنبال جلب توجه والدین باشند؛ برای مثال در مکتب یا سرک بی‌دلیل با دیگران دعوا کنند. از دیگر تأثیرات اجتماعی طلاق این است که بچه‌ها در روابط اجتماعی خود دچار مشکل شده و احساس ناامنی می‌کنند. روابط دوستی‌شان با چالش روبه‌رو می‌شود و حتی ممکن است از جانب همسالان مسخره شوند. امکان دارد خود را با هم‌سن‌وسال‌هایشان مقایسه کنند و فکر کنند آیا خانواده‌ی دیگری هم هست که طلاق گرفته باشد. تأثیرات طلاق بر تحصیل فرزندان استرس و آشفتگی عاطفی ناشی از طلاق می‌تواند منجر به مشکلاتی در تمرکز و در نتیجه کاهش عملکرد تحصیلی بچه‌ها شود. اگر بچه‌ها کوچک‌تر باشند، ممکن است نگرش منفی نسبت به مکتب پیدا کنند؛ زیرا می‌ترسند هم‌کلاسی‌هایشان از طلاق پدر و مادرشان باخبر شوند. گاهی نیز مشکلات مالی، خانوادگی یا مسائل رفتاری و روانی پیش‌آمده برای بچه‌ها می‌تواند منجر به ترک تحصیل آنان شود. راهکارهای کاهش تأثیر طلاق بر فرزندان اگر طلاق را تجربه می‌کنید، مهم است از فرزندان خود حمایت کنید تا با هم از این دوران چالش‌برانگیز عبور کنید. اجازه دهید غمگین باشند استفانی سامار، روان‌شناس کودک، توصیه می‌کند از برخی واکنش‌های بچه‌ها که ممکن است در حین یا اوایل طلاق مشاهده کنید، خیلی نگران نشوید. به این فکر کنید که خود شما به‌عنوان یک بزرگسال چه میزان آشفتگی را تجربه می‌کنید، چه برسد به فرزندان. این دوره‌ی گذار و سازگاری با شرایط باید اتفاق بیفتد؛ پس شروع به گفتن جملاتی مثل «من فقط می‌خواهم تو خوشحال باشی» نکنید. برای بچه‌ها، طلاق می‌تواند مانند یک فقدان شدید باشد؛ از دست دادن والدین، از دست دادن خانواده یا به‌سادگی از دست دادن زندگی قبلی. به فرزندتان کمک کنید احساسات خود را ابراز کند. شاید نتوانید مشکلات آن‌ها را برطرف کنید یا غمشان را به شادی تبدیل کنید، اما مهم است که به‌جای نادیده گرفتن احساساتشان، به آن‌ها اجازه دهید غمگین باشند تا زمانی که بتوانند با شرایط جدید سازگار شوند. پای دردِ دل بچه‌ها بنشینید کودکان ممکن است به‌دلیل ترس از آسیب رساندن به شما، تمایلی به در میان گذاشتن احساسات واقعی خود نداشته باشند. پای دردِ دل آن‌ها بنشینید و بگذارید بدانند هرچه می‌گویند اشکالی ندارد. آن‌ها ممکن است شما را به‌خاطر طلاق سرزنش کنند یا از دست شما عصبانی و ناامید باشند، اما اگر نتوانند احساسات صادقانه‌ی خود را با شما در میان بگذارند، زمان سخت‌تری را پیشِ رو خواهند داشت. بگذارید بچه‌ها بدانند که مقصر نیستند بسیاری از بچه‌ها بر این باورند که شما به‌خاطر آن‌ها طلاق گرفته‌اید. آن‌ها لحظاتی را به یاد می‌آورند که با شما دعوا کرده‌اند، نمرات ضعیفی گرفته‌اند یا خود را به دردسر انداخته‌اند. برای کمک به فرزندان خود جهت از بین بردن این تصور غلط: با توجه به سن و میزان فهم بچه‌ها، به آن‌ها توضیح دهید که چرا تصمیم به طلاق گرفته‌اید. یادآوری کنید که هر دوی شما عاشقشان هستید و بچه‌ها مسئول طلاق شما نیستند. بهتر است بتوانید به زبانی واضح، ساده و صادقانه توضیح دهید تا فرزندانتان آن را درک کنند. به‌عنوان مثال: «هر دو نفر ما شما را دوست داریم و از شما مراقبت خواهیم کرد. ما تصمیم گرفتیم اگر من و پدرت جدا از هم زندگی کنیم، بهترین کار برای خانواده‌مان است.» فرزندان شما نیازی به دانستن همه‌ی جزئیات ندارند، اما حق دارند بدانند چه اتفاقی خواهد افتاد، کجا زندگی می‌کنند و چه کسی از آن‌ها مراقبت خواهد کرد. از سرزنش والدِ دیگر بپرهیزید هر اتفاقی که موجب طلاق شما شده است، یک مسئله‌ی زناشویی بوده و به فرزندانتان مرتبط نیست. البته منظور این نیست که به بچه‌ها دروغ بگویید؛ اتفاقاً بسیار مهم است با آن‌ها صادق باشید، اما بدون انتقاد و سرزنش همسرتان. به هر حال، فرزند شما قرار است با هر دوی شما زندگی کند و نباید میان بحث و جدل‌های شما گیر بیفتد. بهتر است از قبل در مورد علت جدایی یا طلاق خود توافق کنید و به آن پایبند باشید، برای صحبت با فرزندان برنامه‌ریزی کنید و در صورت امکان، با حضور هر دو نفر تصمیم نهایی طلاق را به بچه‌ها بگویید. یادتان نرود هنگام بیان دلایل جدایی به یکدیگر احترام بگذارید و به‌دنبال سرزنش و پیدا کردن مقصر نباشید. مراقب نگرانی‌های بچه‌ها باشید طلاق و اتفاقات بعد از آن ممکن است هزاران دغدغه و نگرانی برای بچه‌ها به همراه بیاورد. شاید پشت هر سؤالی که از شما می‌پرسند، نگرانی خاصی وجود داشته باشد؛ مثلاً این‌که چه زمانی پیش مامان یا بابا می‌روند، یا مکتب را باید کجا ادامه دهند. در چنین مواقعی، ابتدا از فرزندتان بپرسید که درباره‌ی چه چیزی نگران است، سپس سعی کنید با او همدلی کرده و اطمینان دهید که راه‌حلی برای نگرانی‌هایش پیدا خواهید کرد. در پاسخ به پرسش‌های فرزندانتان، خوب است همیشه به آن‌ها اطمینان دهید که شما و والد دیگر کنارشان هستید تا به آن‌ها کمک کنید نگرانی‌هایشان را برطرف کنند. روتین‌ها را حفظ کنید یا روتین‌های جدید ایجاد نمایید فایده‌ی روتین‌ها این است که به کودکان احساس امنیت، آرامش و کنترل بر اوضاع می‌دهد. بنابراین، رعایت برنامه‌های معمول زندگی می‌تواند به فرزندان شما کمک کند تا با تغییراتی مانند جدایی و طلاق کنار بیایند. سعی کنید روال‌های کوچکی را که واقعاً برای فرزندتان مهم هستند شناسایی کنید؛ مانند بازی با دوستان یا خواندن یک کتاب خاص قبل از خواب. بگذارید فرزندتان بداند که این چیزها تغییر نخواهند کرد. در صورت امکان، تلاش کنید روتین‌های بزرگ‌تری مانند مکتب فرزندتان را نیز تغییر ندهید. پس از جدایی، بچه‌ها را بیش از قبل در تصمیم‌گیری‌ها مشارکت دهید اگر بتوانید فرزندتان را در تصمیم‌گیری‌های کوچک، مانند نحوه‌ی چیدمان اتاقش یا این‌که چه چیزی برای شام بخورید، مشارکت دهید، به کودک شما کمک می‌کند در زمانی که بسیاری از چیزها در حال تغییر هستند، احساس کند حداقل برخی اتفاقات خانه تحت کنترل اوست. در مورد کودکان بزرگ‌تر، مهم است که با دقت به حرف‌هایشان گوش کنید و به آن‌ها بگویید برای نظراتشان اهمیت زیادی قائل هستید. فراموش نکنید با توجه به سن بچه‌ها، به آن‌ها قدرت انتخاب و تصمیم‌گیری بدهید. برای بسیاری از خانواده‌ها، طلاق تنها گزینه‌ی روی میز است. شکی نیست که طلاق اتفاقی بسیار استرس‌زا برای همه‌ی اعضای خانواده است، اما برای فرزندان چالش‌برانگیزتر نیز هست و تأثیر طلاق بر کودکان می‌تواند متفاوت باشد. فرزند شما در یک مبارزه‌ی سخت قرار خواهد داشت و ممکن است تغییراتی در رفتار، خلق‌وخو یا شخصیت او پیش بیاید. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب