برچسب: #خانواده

16 ساعت قبل - 75 بازدید

برنامه اسکان بشر سازمان ملل متحد اعلام کرد که در سال ۲۰۲۶ میلادی حدود ۴.۲ میلیون نفر در افغانستان به کمک‌های اضطراری غیرغذایی و سرپناه نیاز دارند. این سازمان امروز (دوشنبه، ۳۱ حمل) با نشر اعلامیه‌ای در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که این نیاز‌ها برای خانواده‌ها در افغانستان فوری و حیاتی است. برنامه اسکان بشر ملل متحد خواستار اقدام فوری برای رسیدگی به نیازمندی‌های مردم در افغانستان شد. سازمان ملل گفته است که قرار است مجمع جهانی شهری سیزدهم در شهر باکو پایتخت آذربایجان برگزار شود. ملل متحد گفت در این نشست، درباره موضوع مسکن که برای افغانستانی‌ها حیاتی است، گفتگو می‌شود و باید همین حالا اقدام صورت گیرد و مسکن مناسب برای همه فراهم شود. این در حالی است که سیلاب‌های اخیر در افغانستان که از شش حمل آغاز شد خسارات هنگفت مالی و جانی برجای گذاشته است. براساس آمار منتشرشده از سوی اداره‌های حکومت سرپرست در افغانستان، بیش از صد نفر در رویدادهای زلزله، سیلاب‌ و فروافتادن سقف خانه‌ها در سراسر کشور جان باختند.

ادامه مطلب


1 روز قبل - 61 بازدید

اختلاف‌نظر و دعوا بخشی طبیعی از هر رابطه انسانی است. هیچ دو نفری کاملاً شبیه هم فکر نمی‌کنند، احساسات یکسانی ندارند یا همیشه در همه‌چیز هم‌نظر نیستند. با این حال، چیزی که بسیاری از افراد را سردرگم می‌کند این است که چرا گاهی یک اختلاف ساده، یک سوءتفاهم کوچک یا حتی جمله‌ای ظاهراً بی‌اهمیت، ناگهان به بحرانی بزرگ و فرساینده تبدیل می‌شود. از نگاه روان‌شناسی، این اتفاق معمولاً به خودِ موضوع دعوا مربوط نیست، بلکه به لایه‌های عمیق‌تری از هیجان‌ها، نیازهای برآورده‌نشده و الگوهای ارتباطی ناهشیار بازمی‌گردد. یکی از مهم‌ترین دلایل بزرگ شدن دعواهای کوچک، انباشته شدن احساسات سرکوب‌شده است. وقتی فرد در طول زمان ناراحتی‌ها، دلخوری‌ها یا نیازهایش را بیان نمی‌کند، این احساسات در ذهن و بدن او ذخیره می‌شوند. در چنین شرایطی، یک اتفاق جزئی می‌تواند مانند جرقه‌ای عمل کند که انبار باروت را منفجر می‌کند. واکنش شدید فرد در این مواقع، اغلب تناسبی با موقعیت فعلی ندارد، زیرا در واقع واکنشی به مجموعه‌ای از ناراحتی‌های گذشته است که فرصت بیان پیدا نکرده‌اند. عامل مهم دیگر، فعال شدن زخم‌های روانی قدیمی است. هر انسان با خود تجربه‌های کودکی، ترس‌ها و حساسیت‌های عاطفی خاصی را به روابطش می‌آورد. گاهی یک اختلاف ساده، ناخواسته یکی از این زخم‌ها را فعال می‌کند؛ مثلاً احساس نادیده گرفته شدن، طرد شدن یا بی‌ارزش بودن. در این حالت، ذهن وارد وضعیت دفاعی می‌شود و واکنش‌ها شدید، هیجانی و غیرمنطقی به نظر می‌رسند. فرد احساس می‌کند امنیت روانی‌اش تهدید شده است، حتی اگر موضوع دعوا بسیار کوچک باشد. ناتوانی در مدیریت هیجان‌ها نیز نقش کلیدی دارد. بسیاری از افراد مهارت لازم برای شناسایی و تنظیم احساسات خود را نیاموخته‌اند. وقتی خشم، ترس یا ناراحتی به‌درستی پردازش نشود، به‌سرعت از کنترل خارج می‌شود. در این شرایط، مغز منطقی عقب‌نشینی می‌کند و مغز هیجانی فرمان را به دست می‌گیرد. نتیجه این می‌شود که گفت‌وگو جای خود را به حمله، دفاع، سرزنش یا قهر می‌دهد و اختلافی کوچک به بحرانی بزرگ تبدیل می‌شود. الگوهای ارتباطی ناسالم نیز یکی از ریشه‌های اصلی این مسئله هستند. برخی افراد هنگام اختلاف، به‌جای بیان احساسات خود، از انتقاد، تحقیر، تهدید یا سکوت تنبیهی استفاده می‌کنند. این رفتارها به‌طور مستقیم احساس امنیت رابطه را تخریب می‌کنند. وقتی یکی از طرفین احساس کند مورد حمله قرار گرفته یا شنیده نمی‌شود، واکنش دفاعی او تشدید می‌شود و چرخه تعارض شدت می‌گیرد. در این فضا، هدف دیگر حل مسئله نیست، بلکه اثبات حقانیت یا دفاع از خود است. تفاوت در نیازهای عاطفی نیز می‌تواند دعواهای کوچک را بزرگ کند. گاهی اختلاف ظاهری بر سر موضوعی ساده است، اما در عمق آن نیازهای مهم‌تری مانند توجه، احترام، دیده شدن یا صمیمیت قرار دارد. وقتی این نیازها به‌درستی شناخته و بیان نشوند، فرد احساس می‌کند درک نمی‌شود یا خواسته‌هایش نادیده گرفته شده است. این احساس، شدت واکنش را افزایش می‌دهد و اختلاف را به سطح بحران می‌کشاند. خستگی روانی و استرس‌های بیرونی نیز زمینه را برای تشدید تعارض فراهم می‌کنند. وقتی فرد تحت فشار کاری، مشکلات مالی یا استرس‌های مزمن قرار دارد، ظرفیت روانی او برای تحمل اختلاف کاهش می‌یابد. در چنین شرایطی، کوچک‌ترین تنش می‌تواند مانند آخرین قطره عمل کند. ذهن خسته توان تفکیک موضوعات را ندارد و همه‌چیز را به‌صورت تهدیدی بزرگ تجربه می‌کند. یکی دیگر از عوامل روان‌شناختی مهم، تفسیر ذهنی ما از رفتار طرف مقابل است. انسان‌ها تمایل دارند رفتار دیگران را به نیت‌های منفی نسبت دهند، به‌ویژه زمانی که احساس ناامنی می‌کنند. یک جمله ساده ممکن است به‌عنوان بی‌احترامی، بی‌توجهی یا بی‌علاقگی تعبیر شود. این تفسیرها اغلب ناآگاهانه‌اند، اما تأثیر زیادی بر شدت واکنش‌ها دارند. ذهن به‌جای پرسیدن و روشن‌سازی، داستانی می‌سازد که آتش اختلاف را شعله‌ورتر می‌کند. نبود مهارت حل تعارض نیز نقش تعیین‌کننده‌ای دارد. بسیاری از افراد هرگز یاد نگرفته‌اند چگونه اختلاف‌نظر را به‌صورت سالم مدیریت کنند. آن‌ها یا از دعوا فرار می‌کنند یا در آن غرق می‌شوند. در هر دو حالت، مسئله حل نمی‌شود و هر اختلاف جدید، بار اختلافات قبلی را نیز به دوش می‌کشد. به‌مرور، حتی موضوعات کوچک هم سنگین و غیرقابل‌تحمل به نظر می‌رسند. سخن پایانی در نهایت، دعواهای کوچک زمانی به بحران‌های بزرگ تبدیل می‌شوند که رابطه، به‌جای فضایی امن، به میدان تهدید تبدیل شده باشد. وقتی اعتماد، امنیت عاطفی و احترام متقابل تضعیف می‌شوند، هر اختلافی می‌تواند نشانه‌ای از خطر تلقی شود. در چنین شرایطی، واکنش‌ها بیشتر از آن‌که به حال مربوط باشند، به ترس‌های عمیق‌تر آینده گره می‌خورند. از نگاه روان‌شناسی، راه پیشگیری از تبدیل اختلاف‌های کوچک به بحران‌های بزرگ، افزایش خودآگاهی، یادگیری تنظیم هیجان و بهبود مهارت‌های ارتباطی است. زمانی که فرد بتواند احساسات خود را بشناسد، نیازهایش را شفاف بیان کند و به‌جای حمله یا دفاع، وارد گفت‌وگو شود، اختلاف‌ها به فرصتی برای رشد تبدیل می‌شوند، نه تهدیدی برای رابطه. اختلاف‌نظر اجتناب‌ناپذیر است، اما بحران نه؛ اگر ریشه‌های روانی آن را بشناسیم و آگاهانه با آن مواجه شویم. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


3 روز قبل - 78 بازدید

هیچ‌کس آن روز را به‌عنوان یک پایان به یاد نمی‌آورد، اما برای زهره، همان روزی که دروازه دانشگاه بسته شد، همه‌چیز آهسته‌آهسته رو به پایان رفت؛ بی‌آن‌که صدایی داشته باشد یا کسی برایش عزاداری کند. روزی که مثل همیشه چادرش را پوشید، کتاب‌هایش را در بکس کهنه‌اش گذاشت و از خانه بیرون شد، با همان عادت تکرارشونده‌ای که سال‌ها در وجودش ریشه دوانده بود. اما وقتی به دروازه رسید، با صفی از دختران روبه‌رو شد؛ دخترانی که نه وارد می‌شدند و نه بازمی‌گشتند، فقط ایستاده بودند. بعضی خاموش، بعضی گریان، و بعضی با نگاه‌هایی که هنوز امید را رها نکرده بود. دروازه بسته بود و هیچ‌کس پاسخ روشنی نمی‌داد. همان‌جا بود که زهره برای نخستین‌بار حس کرد چیزی فراتر از یک روز عادی در حال وقوع است؛ چیزی که قرار است مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد. با این‌حال، هنوز باورش نمی‌کرد. هنوز با خود می‌اندیشید شاید فردا همه‌چیز درست شود، شاید این فقط یک توقف کوتاه باشد، نه آغاز پایانی طولانی. آن روز به خانه بازگشت، اما نه مثل همیشه. قدم‌هایش سنگین بود، نگاهش سرگردان و ذهنش آکنده از پرسش‌هایی بی‌پاسخ. مادرش وقتی چهره‌اش را دید، چیزی نپرسید؛ فقط فهمید که اتفاقی افتاده است، چرا که در این خانه، خبرهای بد نیازی به کلمات نداشتند و از چهره‌ها خوانده می‌شدند. پدرش آن روز نیز دیر آمد؛ خسته و خاموش. وقتی زهره آهسته گفت که دیگر اجازهٔ رفتن به دانشگاه نیست، او فقط سر به زیر انداخت؛ گویی چیزی در درونش فرو ریخته باشد، بی‌آن‌که صدایش را بلند کند. مردانی مانند او آموخته‌اند دردشان را در سکوت نگه دارند، به‌ویژه زمانی که می‌دانند کاری از دست‌شان برنمی‌آید. روزهای بعد، خانهٔ کوچک‌شان بیش از پیش تنگ شد؛ نه از نظر فضا، بلکه از نظر نفس کشیدن. زهره هنوز صبح‌ها زود بیدار می‌شد، اما دیگر جایی برای رفتن نداشت. گاهی کتاب‌هایش را باز می‌کرد و خطوط را می‌خواند، اما ذهنش دیگر همراهی نمی‌کرد؛ انگار کلمات نیز از او فاصله گرفته باشند. خواهران کوچکش هنوز به مکتب می‌رفتند، اما ترسی که در نگاه‌شان پنهان نبود، هر روز همراه‌شان از خانه بیرون می‌رفت؛ ترسی از این‌که شاید فردا دیگر نتوانند بازگردند. این هراس، همچون سایه‌ای بر زندگی‌شان افتاده بود. برادران کوچکش هنوز آن‌قدر خرد بودند که معنای این اتفاق‌ها را نفهمند، اما گرسنگی را خوب می‌شناختند؛ و شب‌هایی که نان کم می‌آمد، صدای گریه‌شان در سکوت خانه می‌پیچید. پدر با تمام توان کار می‌کرد، اما کارش ثباتی نداشت؛ یک روز در ساختمان، روز دیگر در باربری، و بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمی‌کرد و دست خالی بازمی‌گشت. در چهره‌اش، بیش از خستگی، شرمندگی دیده می‌شد؛ شرمندگی از این‌که نمی‌توانست آن‌چه را خانواده‌اش نیاز داشتند فراهم کند. مادر نیز گاه در خانه‌های مردم کار می‌کرد، لباس می‌شست، ظرف پاک می‌کرد، اما آن هم تنها کمکی اندک بود، نه راه‌حلی اساسی. در چنین شرایطی، زهره نمی‌توانست فقط بنشیند و تماشا کند، حتی اگر دلش می‌خواست. روزی که صحبت کار پشم‌پاکی پیش آمد، هوا گرم بود و گرد و خاک کوچه در هوا می‌چرخید. مادرش با صدایی که هم امید در آن موج می‌زد و هم نگرانی، گفت که همسایه‌شان خبر داده در کارگاهی، دخترها را برای پاک‌کردن پشم استخدام می‌کنند. کار سخت است، اما مزد دارد. همین جمله کافی بود تا سکوتی سنگین میان‌شان بنشیند. زهره چیزی نگفت؛ فقط به دستانش نگاه کرد، دستانی که هنوز نشانی از کار سخت نداشتند، اما از همان لحظه گویی می‌دانست دیگر هرگز مثل قبل نخواهند بود. کارگاه در حاشیهٔ شهر قرار داشت؛ جایی دور از هیاهوی بازار، در کوچه‌ای که بیشتر به انبار شباهت داشت تا محل کار انسان‌ها. وقتی وارد شد، نخستین چیزی که حس کرد، بوی سنگین و خفه‌کننده‌ای بود که نفس کشیدن را دشوار می‌کرد؛ بویی برخاسته از پشم‌های کهنه، گرد و خاک و رطوبت، که در فضای بستهٔ اتاق محبوس مانده بود. نور اندک بود و هوا سنگین. چند زن و دختر در گوشه‌ها نشسته بودند؛ سرها پایین، دست‌ها مشغول، و سرفه‌هایی که هر چند دقیقه سکوت را می‌شکست. هیچ‌کس به او لبخند نزد؛ نه از بی‌مهری، بلکه از فرسودگی، چرا که این‌جا جایی نبود که لبخند در آن دوام بیاورد. کار ساده توضیح داده شد: پشم‌ها را بگیر، باز کن، خاک و خار و زباله‌هایش را جدا کن و کنار بگذار. اما هیچ‌کس نگفت این کار تا چه اندازه نفس‌گیر است؛ چگونه پوست را می‌شکند و سینه را از گرد پر می‌کند. کسی نگفت که پس از چند ساعت، گلویت می‌سوزد، چشمانت می‌سوزد و دست‌هایت بی‌حس می‌شوند. زهره همان روز نخست فهمید که این فقط یک کار نیست؛ نوعی دوام آوردن است، جنگی خاموش با چیزی که هر لحظه تو را فرسوده‌تر می‌کند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند و زهره آرام‌آرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه تدریجی، مانند چیزی که ذره‌ذره ساییده می‌شود. دستانش زخم شد، سپس سخت شد، و بعد زخم‌ها نیز عادی شدند. سرفه‌هایش بیشتر شد، اما دیگر به آن توجه نمی‌کرد؛ زیرا اگر به هر درد گوش می‌داد، نمی‌توانست کار کند، و اگر کار نمی‌کرد، خانه‌شان دوام نمی‌آورد. شب‌ها وقتی به خانه بازمی‌گشت، لباس‌هایش بوی پشم می‌داد؛ بویی که با شستن هم کاملاً از بین نمی‌رفت، گویی در وجودش رسوب کرده باشد. در خانه، وضعیت چندان تغییر نکرد؛ فقط اندکی پول بیشتر به دست می‌آمد، اما نه آن‌قدر که زندگی را آسان کند. پدر همچنان خسته‌تر از همیشه بازمی‌گشت، مادر همچنان نگران بود، و خواهران و برادرانش به او می‌نگریستند، گویی او اکنون ستون خانه شده است. دختری که زمانی خود نیازمند حمایت بود، حال باید تکیه‌گاه دیگران باشد. این دگرگونی بی‌صدا رخ داد، اما سنگینی‌اش هر روز بیشتر شد. گاهی در کارگاه، میان گرد و غبار، زهره به گذشته فکر می‌کرد؛ به روزهایی که در صنف می‌نشست، به صدای استاد، به خنده‌های آرام دختران، به دفترهایی که از نوشته پر بود، و به آینده‌ای که آن‌قدر روشن به نظر می‌رسید که گویی می‌شد آن را لمس کرد. اکنون اما آینده چیزی نبود که بتواند تصورش کند؛ تنها ادامه‌ای مبهم بود، آکنده از کار، خستگی، و شاید تصمیم‌هایی که در آن‌ها سهمی نداشته باشد. شبی، هنگامی که همه خواب بودند و سکوت خانه تنها با صدای نفس‌های آرام شکسته می‌شد، زهره آهسته برخاست. به سوی طاقچه رفت، یکی از کتاب‌هایش را برداشت، گرد و خاکش را زدود و گشود. اما کلمات برایش بیگانه شده بودند؛ نه از آن رو که آن‌ها را فراموش کرده باشد، بلکه چون فاصله‌ای میان او و آن زندگی افتاده بود که به‌سادگی پر نمی‌شد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما فرو نریخت؛ او آموخته بود که حتی گریه نیز باید حساب‌شده باشد. در خانه‌ای که همه درد دارند، گریه هم گاه نوعی تجمل است. کتاب را بست. به دستانش نگاه کرد، به زخم‌ها، به خشکی پوست، به انگشتانی که دیگر نرم نبودند و در دلش چیزی گذشت؛ نه جمله‌ای کامل، نه فکری روشن، فقط حسی سنگین، شبیه این‌که زندگی‌اش از مسیری که خود برگزیده بود منحرف شده و به جایی رسیده است که تنها باید دوام بیاورد، بی‌آن‌که بداند تا کی و برای چه. صبح روز بعد، دوباره با سرفه بیدار شد، چادرش را پوشید و راهی همان کارگاه شد؛ جایی که روزها شبیه یکدیگر بودند و آینده معنایی نداشت. با این‌همه، در جایی عمیق از وجودش، چیزی هنوز خاموش نشده بود، چیزی کوچک، ضعیف، اما زنده که گاه در سکوت شب از او می‌پرسید: اگر آن دروازه بسته نمی‌شد، آیا تو هنوز همان زهره بودی؟ نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 روز قبل - 56 بازدید

خانواده نخستین و مهم‌ترین نهاد اجتماعی است که انسان در آن متولد می‌شود، رشد می‌کند و شخصیت او شکل می‌گیرد. این محیط کوچک اما بسیار تأثیرگذار، پایه و اساس زندگی فردی و اجتماعی هر انسان را می‌سازد. در میان همه عواملی که می‌توانند خانواده را به محیطی سالم، پایدار و موفق تبدیل کنند، محبت و احترام جایگاهی اساسی و غیرقابل‌انکار دارند. این دو عنصر مانند ستون‌هایی هستند که اگر در یک خانواده محکم و استوار باشند، روابط میان اعضا نیز مستحکم و پایدار خواهد بود. محبت در خانواده به معنای ابراز عشق، علاقه، توجه و دلسوزی نسبت به یکدیگر است. این محبت می‌تواند به شکل‌های گوناگون بروز پیدا کند؛ از یک لبخند ساده و یک کلمه دلگرم‌کننده گرفته تا حمایت در شرایط دشوار و همراهی در لحظات مهم زندگی. وقتی فردی در خانواده احساس کند که مورد محبت قرار دارد، احساس ارزشمندی و امنیت در وجود او شکل می‌گیرد. این احساس، پایه‌ای برای رشد سالم شخصیت و افزایش اعتمادبه‌نفس او خواهد بود. کودکانی که در محیطی سرشار از محبت بزرگ می‌شوند، معمولاً افرادی شادتر، آرام‌تر و موفق‌تر هستند. آن‌ها یاد می‌گیرند که چگونه با دیگران ارتباطی سالم برقرار کنند. چنین کودکانی در آینده نیز قادر خواهند بود روابط عاطفی قوی‌تری با دیگران برقرار کنند و در جامعه نقش مثبتی ایفا کنند. در مقابل، کودکانی که از محبت کافی برخوردار نیستند، ممکن است دچار مشکلاتی مانند اضطراب، افسردگی، کمبود اعتمادبه‌نفس و حتی رفتارهای پرخاشگرانه شوند. احترام نیز یکی دیگر از ارکان اساسی خانواده سالم است. احترام به معنای پذیرفتن ارزش و شخصیت دیگران و توجه به احساسات، نظرات و حقوق آن‌هاست. در خانواده‌ای که احترام متقابل وجود دارد، اعضا با یکدیگر با ادب و مهربانی رفتار می‌کنند و از تحقیر، سرزنش و بی‌احترامی پرهیز می‌نمایند. این نوع رفتار باعث می‌شود که فضای خانواده به محیطی امن و آرام برای بیان افکار و احساسات تبدیل شود. در چنین فضایی، اعضای خانواده بدون ترس از قضاوت یا تمسخر، نظرات خود را مطرح می‌کنند و در صورت بروز مشکل، به‌جای پنهان‌کاری یا پرخاشگری، به گفت‌وگو و همکاری روی می‌آورند. این امر باعث تقویت روابط خانوادگی و افزایش صمیمیت میان اعضا می‌شود. احترام متقابل همچنین به افراد می‌آموزد که حتی در شرایط اختلاف‌نظر نیز می‌توانند با حفظ ادب و آرامش، مسائل را حل کنند. محبت و احترام ارتباطی تنگاتنگ با سلامت روانی افراد دارند. انسان‌ها به‌طور طبیعی نیازمند عشق و توجه هستند و این نیاز بیش از هر جای دیگری در خانواده باید برآورده شود. وقتی فردی در خانه خود احساس آرامش و پذیرش داشته باشد، فشارها و مشکلات بیرونی کمتر بر او تأثیر می‌گذارند. در واقع، خانواده‌ای که بر پایه محبت و احترام بنا شده باشد، مانند پناهگاهی امن عمل می‌کند که افراد می‌توانند در آن به آرامش برسند و انرژی لازم برای ادامه زندگی را به‌دست آورند. یکی از مهم‌ترین تأثیرات محبت و احترام در تربیت فرزندان مشاهده می‌شود. والدین نخستین الگوهای رفتاری کودکان هستند و فرزندان از طریق مشاهده رفتار آن‌ها، شیوه تعامل با دیگران را می‌آموزند. اگر والدین در برخورد با یکدیگر و با فرزندان خود مهربان و محترمانه رفتار کنند، این الگوها در ذهن کودک تثبیت می‌شود و او نیز در آینده همین رفتار را تکرار خواهد کرد. برای مثال، کودکی که می‌بیند پدر و مادرش با آرامش با یکدیگر صحبت می‌کنند، به نظرات هم گوش می‌دهند و در زمان اختلاف با احترام برخورد می‌کنند، یاد می‌گیرد که خشونت و بی‌احترامی راه‌حل مشکلات نیست. در مقابل، اگر کودکی در محیطی پر از تنش، دعوا و بی‌احترامی رشد کند، احتمال زیادی وجود دارد که این رفتارها را در روابط آینده خود تکرار کند. محبت در خانواده تنها به گفتن «دوستت دارم» محدود نمی‌شود، بلکه در رفتارهای روزمره نیز باید دیده شود. اختصاص دادن زمان برای بودن در کنار خانواده، گوش دادن به صحبت‌های یکدیگر، توجه به نیازها و احساسات دیگران و کمک کردن در کارها، همگی نشانه‌های محبت هستند. حتی کارهای کوچک مانند پرسیدن حال یکدیگر یا تشویق کردن اعضای خانواده می‌تواند تأثیر بزرگی در ایجاد احساس صمیمیت داشته باشد. از سوی دیگر، احترام نیز باید در تمام جنبه‌های زندگی خانوادگی رعایت شود. نحوه صحبت کردن، لحن صدا، انتخاب کلمات و حتی زبان بدن، همگی می‌توانند نشان‌دهنده میزان احترام افراد به یکدیگر باشند. رعایت ادب در گفتار، پرهیز از توهین و تمسخر و توجه به حریم شخصی دیگران از جمله نشانه‌های مهم احترام در خانواده هستند. در دنیای امروز، خانواده‌ها با چالش‌های متعددی روبه‌رو هستند. پیشرفت فناوری، استفاده گسترده از تلفن‌های همراه و شبکه‌های اجتماعی، مشغله‌های کاری و فشارهای اقتصادی باعث شده است که زمان کمتری برای ارتباط مستقیم میان اعضای خانواده باقی بماند. این موضوع می‌تواند به کاهش محبت و توجه میان اعضا منجر شود. در چنین شرایطی، لازم است که خانواده‌ها آگاهانه برای حفظ و تقویت روابط خود تلاش کنند. برای مثال، تعیین زمان‌هایی برای دورهمی خانوادگی، صرف غذا در کنار یکدیگر بدون استفاده از تلفن همراه و انجام فعالیت‌های مشترک می‌تواند به افزایش صمیمیت و محبت در خانواده کمک کند. همچنین والدین باید تلاش کنند تا با فرزندان خود ارتباطی صمیمی برقرار کرده و به مشکلات و دغدغه‌های آن‌ها گوش دهند. محبت و احترام همچنین نقش مهمی در ایجاد حس مسئولیت‌پذیری در اعضای خانواده دارند. وقتی افراد احساس کنند که مورد توجه و احترام قرار دارند، انگیزه بیشتری برای مشارکت در امور خانواده پیدا می‌کنند. آن‌ها تلاش می‌کنند تا وظایف خود را به‌درستی انجام دهند و در ایجاد محیطی بهتر برای زندگی مشترک سهیم باشند. علاوه بر این، محبت و احترام می‌توانند از بروز بسیاری از اختلافات و مشکلات خانوادگی جلوگیری کنند. بسیاری از دعواها و تنش‌ها زمانی به‌وجود می‌آیند که افراد احساس می‌کنند نادیده گرفته شده‌اند یا به آن‌ها بی‌احترامی شده است. در مقابل، اگر فضای خانواده بر پایه درک متقابل و احترام باشد، حتی در صورت بروز اختلاف، اعضا می‌توانند با گفت‌وگو و همفکری راه‌حل مناسبی پیدا کنند. نکته مهم این است که محبت و احترام باید دوطرفه باشند. همه اعضای خانواده، از والدین گرفته تا فرزندان، باید در این زمینه تلاش کنند. اگر تنها یک نفر به این اصول پایبند باشد، تعادل خانواده به هم می‌خورد. بنابراین، آموزش این ارزش‌ها به فرزندان و تمرین آن‌ها در زندگی روزمره از اهمیت زیادی برخوردار است. در کنار این موارد، باید به نقش فرهنگ و ارزش‌های اجتماعی نیز اشاره کرد. در بسیاری از فرهنگ‌ها، احترام به بزرگ‌ترها و محبت به اعضای خانواده از ارزش‌های اساسی به شمار می‌روند. حفظ این ارزش‌ها و انتقال آن‌ها به نسل‌های آینده می‌تواند به تقویت بنیان خانواده و جامعه کمک کند. در نهایت می‌توان گفت که محبت و احترام دو عامل کلیدی برای داشتن خانواده‌ای سالم، شاد و موفق هستند. این دو عنصر نه‌تنها باعث ایجاد آرامش و صمیمیت در خانواده می‌شوند، بلکه تأثیر عمیقی بر شخصیت و آینده افراد دارند. خانواده‌ای که در آن محبت و احترام حاکم باشد، محیطی امن و دلپذیر برای رشد و شکوفایی اعضای خود فراهم می‌کند. چنین خانواده‌ای می‌تواند در برابر مشکلات و چالش‌های زندگی مقاوم‌تر باشد و اعضای آن با همکاری و همدلی بر سختی‌ها غلبه کنند. در مقابل، نبود محبت و احترام می‌تواند روابط خانوادگی را تضعیف کرده و زمینه‌ساز بسیاری از مشکلات فردی و اجتماعی شود. بنابراین لازم است که همه ما به اهمیت این دو ارزش اساسی توجه کنیم و در زندگی روزمره خود آن‌ها را به کار ببریم. با تقویت محبت و احترام در خانواده، می‌توانیم نه‌تنها زندگی بهتری برای خود و عزیزانمان فراهم کنیم، بلکه گامی مؤثر در جهت ساختن جامعه‌ای سالم‌تر و انسانی‌تر برداریم. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


6 روز قبل - 119 بازدید

سازمان ملل متحد برای افغانستان در تازه‌ترین مورد، گزارش سالانه خود درباره وضعیت این کشور در سال ۲۰۲۵ میلادی را منتشر کرد. سازمان ملل این گزارش را امروز (چهارشنبه، ۲۶ حمل) تحت عنوان «حمایت ملل متحد در پاسخ به نیازمندی‌های بنیادین بشری مردم افغانستان» منتشر کرده و براساس آن، کاهش سطح برخی کمک‌ها، بازگشت گسترده مهاجران و رویدادهای اقلیمی در سال گذشته، فشارهای سنگینی بر خانواده‌ها، بازارها و خدمات اساسی وارد کرده است. این گزارش که از سوی نهادهای مختلف سازمان ملل در افغانستان تهیه شده آمده است که با وجود کاهش کمک‌های جهانی در سال ۲۰۲۵ میلادی، ارائه خدمات اساسی و تقویت مسیرهای بهبود برای مردم افغانستان ادامه داشته‌ است. در گزارش آمده است که در سال‌های ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۷ میلادی، بودجه برنامه‌های مرتبط با نیازهای اساسی انسانی در افغانستان برای سومین سال پیاپی افزایش یافته و در سال ۲۰۲۵ میلادی به ۱.۷ میلیارد دالر رسیده‌ است. اندریکا راتواته، هماهنگ‌کننده کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل در افغانستان گفت که در سال گذشته میلادی میلیون‌ها شهروند افغانستان به خدمات اساسی و فرصت‌های اقتصادی دسترسی پیدا کرده‌اند. در گزارش آمده است که بیش از ۳۴ میلیون نفر شامل ۴۳ درصد مردان و ۵۷ درصد زنان از خدمات درمانی بهره‌مند شدند و بیش از ۴.۶ میلیون کودک با حمایت سازمان ملل به آموزش دسترسی پیدا کرده‌اند. سازمان ملل افزوده است که ۵۸ درصد این دانش‌آموزان پسر و ۴۲ درصد آن‌ها دختر بوده‌اند. به گفته سازمان ملل در این مدت همچنین حدود ۴۵ هزار شغل بلندمدت ایجاد شده است. سازمان ملل درحالی از ارائه خدمات و دسترسی مردم به کمک‌های بشردوستانه گزارش می‌دهد که نزدیک به نیمی از مردم افغانستان زیر خط فقر زندگی می‌کنند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 100 بازدید

روایت اسراء از جایی آغاز نمی‌شود که معمولاً روایت‌ها شروع می‌شوند؛ نه از یک صبح روشن، نه از یک اتفاق بزرگ، و نه از لحظه‌ای که کسی تصمیمی قاطع می‌گیرد. روایت او از جایی آغاز می‌شود که بسیاری آن را پایان می‌دانند؛ از همان‌جا که دروازه‌ها بسته می‌شوند، صداها آهسته‌تر می‌گردند و زندگی، به‌جای پیش رفتن، در خود جمع می‌شود. در یکی از کوچه‌های خاکی و آرام شهر مزار شریف، جایی که دیوارها هنوز قصه‌های سال‌های دور را در خود نگه داشته‌اند، خانه‌ای است که در نگاه اول تفاوتی با دیگر خانه‌ها ندارد. اما اگر کمی نزدیک‌تر شوی، اگر لحظه‌ای در سکوت آن کوچه بایستی، صدایی را خواهی شنید؛ صدایی یکنواخت، پیوسته و خستگی‌ناپذیر: صدای چرخ خیاطی. این صدا، صدای نفس کشیدن اسراء است؛ صدای زنده ماندن او و ۱۸ دختر دیگر که در دل همین خانه، چیزی را می‌سازند که شاید در هیچ کتابی نوشته نشده باشد: امیدی که با دست دوخته می‌شود. اسراء دختری است که اگر او را در خیابان ببینی، شاید در نگاه اول هیچ‌چیز خاصی توجهت را جلب نکند؛ چهره‌ای ساده، لباس‌هایی معمولی و نگاهی که بیشتر از آن‌که به اطراف باشد، در درون خودش فرو رفته است. اما پشت همین ظاهر ساده، داستانی پیچیده نهفته است؛ داستانی از روزهایی که آرام‌آرام تغییر کردند، از رؤیاهایی که بی‌صدا شکستند، و از تصمیمی که در سکوت گرفته شد. او هم مانند هزاران دختر دیگر، زمانی کتاب در دست داشت؛ دفترهایش پر از نوشته بود و آینده، چیزی قابل تصور. اما روزی رسید که دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود. دروازه‌هایی که باید باز می‌ماندند، بسته شدند و آن‌چه باقی ماند، سکوت بود؛ سکوتی که نه‌فقط در کوچه‌ها، بلکه در دل‌ها نیز جا گرفت. روزهای نخست برای اسراء شبیه سرگردانی بی‌پایان بود. صبح‌ها بیدار می‌شد، اما جایی برای رفتن نداشت. کتاب‌هایش را نگاه می‌کرد، اما دیگر دلیلی برای گشودن‌شان نمی‌دید. گاهی کنار پنجره می‌نشست و به رفت‌وآمد مردم خیره می‌شد؛ گویی به‌دنبال چیزی می‌گشت که خودش هم نمی‌دانست چیست. در خانه، فشارها آرام‌آرام بیشتر می‌شد؛ نه لزوماً در قالب کلمات، بلکه در نگاه‌ها، سکوت‌ها و نگرانی‌هایی که بر چهره پدر و مادرش نشسته بود. اما پاسخ آن سؤال سنگین «حالا چه؟»، نه در یک لحظه، بلکه در روندی آهسته شکل گرفت. اسراء از کودکی با خیاطی بیگانه نبود. مادرش گاهی لباس‌ها را ترمیم می‌کرد و او کنار دستش می‌نشست و تماشا می‌کرد. آن زمان، این کار فقط مهارتی ساده بود؛ چیزی برای گذران وقت، نه برای ساختن آینده. اما حالا، همان مهارت کوچک به تنها تکیه‌گاه او تبدیل شده بود. او کار را از جایی آغاز کرد که تقریباً هیچ‌چیز نداشت؛ نه سرمایه، نه مشتری و نه حتی اطمینان. روزهای اول به تمرین گذشت؛ پارچه‌هایی که بارها دوخته و باز شدند، طرح‌هایی که تغییر کردند، و ساعت‌هایی که در سکوت، تنها با صدای چرخ خیاطی پر می‌شدند. در دل این مسیر، چیزی فراتر از یادگیری یک مهارت شکل گرفت؛ نوعی بازتعریف «توانستن». برای اسراء و دخترانی که بعدها به او پیوستند، خیاطی فقط یک کار دستی نبود، بلکه راهی بود برای بازپس‌گیری کنترلی که از زندگی‌شان گرفته شده بود. در شرایطی که بسیاری از انتخاب‌ها محدود شده بود، همین انتخاب کوچک، یعنی نشستن پشت چرخ خیاطی، معنایی بزرگ پیدا می‌کرد. این کارگاه کوچک، به‌مرور به فضایی تبدیل شد که در آن، زمان شکل دیگری پیدا می‌کرد. ساعت‌ها دیگر صرفاً نمی‌گذشتند، بلکه ساخته می‌شدند. هر کوک، هر برش پارچه و هر لباسی که کامل می‌شد، نوعی پیش‌روی در برابر ایستایی بود. حتی اشتباه‌ها هم معنا داشتند، چون نشانه‌ای از تلاش و تجربه بودند. از سوی دیگر، این فضا به پناهگاهی روانی نیز تبدیل شد. جایی که دختران می‌توانستند در کنار هم باشند، حرف بزنند، بخندند و برای لحظاتی سنگینی بیرون را فراموش کنند. در جامعه‌ای که گاهی صداها خاموش می‌شود، همین هم‌نشینی ساده، خود نوعی مقاومت است. کارگاه اسراء، اگرچه از بیرون فقط اتاقی پر از چرخ‌های خیاطی به نظر می‌رسد، اما در درون، شبکه‌ای از پیوندهای انسانی است؛ اعتماد، همکاری و امیدی که میان این دختران شکل گرفته است. شاید مهم‌ترین چیزی که در این میان ساخته می‌شود، لباس‌ها نباشند، بلکه احساسی است از مفید بودن و توانستن. احساسی که به‌سادگی دیده نمی‌شود، اما تأثیری عمیق دارد. کم‌کم، اولین سفارش‌ها رسیدند؛ ابتدا از همسایه‌ها، سپس از آشنایان. لباس‌های ساده، ترمیم‌ها و کارهای کوچک، اما همین‌ها اولین قدم‌ها بودند. با گذشت زمان، ارتباط با دنیای بیرون شکل گرفت؛ از طریق یک گوشی ساده، پیام‌های واتس‌اپ و صداهایی از آن‌سوی مرزها. مشتریان حالا فقط از داخل کشور نبودند. افغان‌های خارج از کشور سفارش می‌دادند؛ لباس‌های محفلی، لباس عروس و لباس‌هایی که باید خاص و دقیق می‌بودند. اما پشت این روند، پیچیدگی‌های زیادی وجود داشت؛ اندازه‌هایی که از راه دور ارسال می‌شد، پارچه‌هایی که بدون لمس انتخاب می‌شدند، و مهم‌تر از همه، اعتمادی که باید ساخته می‌شد. اسراء این را به‌خوبی فهمیده بود؛ هر لباس برای او فقط یک کار نبود، بلکه بخشی از اعتبارش بود. با افزایش سفارش‌ها، کار از توان یک نفر خارج شد. این‌جا بود که کارگاه شکل گرفت. دخترانی که مانند او در خانه مانده بودند، یکی‌یکی پیوستند. اکنون ۱۸ دختر در این خانه کار می‌کنند؛ هرکدام با داستانی متفاوت، اما با دردی مشترک. فضای کارگاه ترکیبی از کار و زندگی است؛ جایی که صدا، سکوت، خنده و خستگی در هم تنیده‌اند. اما یک چیز همواره ثابت است؛ حرکت. اسراء حالا فقط یک خیاط نیست؛ او مدیر، هماهنگ‌کننده و تصمیم‌گیرنده است. مسئولیتی سنگین، اما پذیرفته‌شده. لباس‌هایی که در این کارگاه دوخته می‌شوند، فقط پارچه و نخ نیستند؛ حاصل ساعت‌ها تمرکز و تلاش‌اند. از این خانه ساده به شهرها و کشورهایی دور فرستاده می‌شوند؛ به جاهایی که شاید این دختران هرگز نبینند، اما بخشی از شادی آن‌ها می‌شوند. در حالی که این‌جا زندگی با دشواری می‌گذرد، آن‌جا همین لباس‌ها در جشن‌ها پوشیده می‌شوند. اما شاید همین کافی باشد؛ این‌که چیزی از این‌جا به آن‌جا می‌رسد. در خانه، اسراء دیگر فقط یک دختر نیست؛ او ستون خانواده است. اما هنوز در دلش چیزی باقی مانده؛ حسی ناتمام، رؤیایی نیمه‌کاره. گاهی، در سکوت شب، شاید دوباره به همان سؤال فکر کند: «اگر همه‌چیز طور دیگری می‌بود چه؟» اما حالا، پاسخ این سؤال چندان مهم نیست. چرا که او، در دل همین واقعیت، چیزی ساخته است که کمتر کسی توانش را دارد. کارگاه اسراء فقط یک محل کار نیست؛ یک روایت است؛ روایتی از ایستادن، از ساختن، از ادامه دادن. در شهری که بسیاری از دروازه‌ها بسته شده‌اند، او دروازه‌ای کوچک گشوده است. نه بزرگ، نه پرزرق‌وبرق، بلکه واقعی. و در همان دروازه، نوری کم‌رنگ می‌تابد؛ نوری که بر دستان ۱۸ دختر می‌افتد؛ دستانی که هنوز می‌دوزند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 108 بازدید

خانواده یکی از مهم‌ترین و اساسی‌ترین نهادهای اجتماعی در زندگی انسان‌ها به شمار می‌رود. این نهاد نه‌تنها محل تولد و رشد فرد است، بلکه نقش مهمی در شکل‌گیری شخصیت، هویت، ارزش‌ها و رفتارهای اجتماعی او ایفا می‌کند. خانواده به عنوان نخستین محیطی که فرد در آن با دیگران ارتباط برقرار می‌کند، پایه‌های تعاملات اجتماعی و عاطفی را در وجود او شکل می‌دهد. در این مقاله به بررسی مفهوم خانواده، اهمیت آن و انواع خانواده در جوامع گوناگون می‌پردازیم. تعریف خانواده خانواده به گروهی از افراد گفته می‌شود که معمولاً از طریق روابط خونی، ازدواج یا فرزندخواندگی به یکدیگر مرتبط هستند و یک واحد اجتماعی را تشکیل می‌دهند. این واحد دارای ساختار، نقش‌ها و وظایف مشخصی است که اعضای آن را به یکدیگر پیوند می‌دهد. خانواده می‌تواند شامل والدین، فرزندان، پدربزرگ، مادربزرگ و سایر خویشاوندان باشد. اهمیت خانواده خانواده نقش بسیار مهمی در زندگی فرد و جامعه دارد. از جمله مهم‌ترین کارکردهای خانواده می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: تربیت و اجتماعی‌سازی: خانواده نخستین مکانی است که کودک در آن ارزش‌ها، هنجارها و رفتارهای اجتماعی را می‌آموزد. حمایت عاطفی: اعضای خانواده در شرایط مختلف زندگی از یکدیگر حمایت روحی و عاطفی می‌کنند. ایجاد امنیت: محیط خانواده باید فضایی امن برای رشد و شکوفایی افراد فراهم کند. تأمین نیازهای اقتصادی: خانواده مسئول تأمین نیازهای مادی اعضای خود است. انتقال فرهنگ: خانواده نقش مهمی در انتقال فرهنگ، سنت‌ها و باورها از نسلی به نسل دیگر دارد. انواع خانواده با توجه به تغییرات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، انواع مختلفی از خانواده‌ها در جوامع شکل گرفته‌اند. در ادامه به مهم‌ترین انواع خانواده اشاره می‌کنیم. خانواده هسته‌ای خانواده هسته‌ای شامل پدر، مادر و فرزندان است. این خانواده رایج‌ترین شکل خانواده در جوامع مدرن محسوب می‌شود. در این ساختار تعداد اعضا محدود است و روابط معمولاً نزدیک‌تر و صمیمی‌تر هستند. از ویژگی‌های این نوع خانواده می‌توان به استقلال بیشتر و تصمیم‌گیری سریع‌تر اشاره کرد. خانواده گسترده خانواده گسترده شامل چند نسل از اعضای خانواده است که ممکن است در یک خانه یا در نزدیکی یکدیگر زندگی کنند. این خانواده شامل پدربزرگ، مادربزرگ، عموها، عمه‌ها و سایر خویشاوندان می‌شود. در این ساختار حمایت اجتماعی و عاطفی بیشتر است، اما ممکن است اختلاف‌نظرها نیز بیشتر باشد. خانواده تک‌والدی در این خانواده یکی از والدین (پدر یا مادر) مسئول تربیت فرزند است. این وضعیت ممکن است به دلایلی مانند طلاق، فوت یکی از والدین یا انتخاب فردی ایجاد شود. خانواده‌های تک‌والدی با چالش‌های خاصی مانند فشار اقتصادی و مسئولیت‌های بیشتر روبه‌رو هستند، اما می‌توانند محیطی سالم و مناسب برای رشد کودکان فراهم کنند. خانواده بدون فرزند برخی از زوج‌ها تصمیم می‌گیرند که فرزندی نداشته باشند یا به دلایل مختلف قادر به داشتن فرزند نیستند. این نوع خانواده‌ها نیز بخشی از ساختار اجتماعی هستند و می‌توانند زندگی موفق و رضایت‌بخشی داشته باشند. خانواده بازسازی‌شده (ترکیبی) این نوع خانواده زمانی شکل می‌گیرد که یکی یا هر دو والد پس از جدایی یا فوت همسر قبلی دوباره ازدواج کنند و فرزندان از روابط قبلی نیز در خانواده حضور داشته باشند. در این خانواده‌ها سازگاری و ایجاد روابط جدید اهمیت زیادی دارد. خانواده همزیستی (بدون ازدواج رسمی) در برخی جوامع زن و مرد بدون ازدواج رسمی با یکدیگر زندگی می‌کنند و ممکن است فرزند نیز داشته باشند. این نوع خانواده بیشتر در جوامع مدرن دیده می‌شود و از نظر فرهنگی در برخی کشورها پذیرفته شده و در برخی دیگر پذیرفته نشده است. خانواده فرزندخوانده در این خانواده والدین کودک یا کودکانی را که فرزند بیولوژیکی آن‌ها نیستند به سرپرستی می‌گیرند. این نوع خانواده نقش مهمی در حمایت از کودکان بی‌سرپرست دارد و می‌تواند محیطی مناسب برای رشد آنان فراهم کند. تغییرات در ساختار خانواده در طول زمان ساختار خانواده دستخوش تغییرات زیادی شده است. عواملی مانند صنعتی‌شدن، شهرنشینی، افزایش سطح تحصیلات، اشتغال زنان و پیشرفت فناوری باعث شده‌اند که شکل سنتی خانواده تغییر کند. امروزه خانواده‌ها کوچک‌تر شده‌اند و روابط درون آن‌ها نیز دگرگون شده است. چالش‌های خانواده در دنیای امروز خانواده‌ها در دنیای امروزی با چالش‌های مختلفی روبه‌رو هستند، از جمله: فشارهای اقتصادی اختلافات زناشویی تأثیر رسانه‌ها و فناوری کاهش ارتباطات عاطفی تغییر ارزش‌های اجتماعی برای مقابله با این چالش‌ها، تقویت مهارت‌های ارتباطی، افزایش آگاهی و توجه به نیازهای اعضای خانواده ضروری است. جمع‌بندی خانواده به عنوان بنیادی‌ترین نهاد اجتماعی نقش حیاتی در شکل‌گیری شخصیت و آینده افراد دارد. با وجود تغییرات گسترده در ساختار و نوع خانواده‌ها، اهمیت این نهاد همچنان پابرجاست. شناخت انواع خانواده و درک ویژگی‌های هر یک می‌تواند به بهبود روابط خانوادگی و ایجاد جامعه‌ای سالم‌تر کمک کند. در نهایت، آنچه بیش از نوع خانواده اهمیت دارد، کیفیت روابط، محبت، احترام و حمایت متقابل میان اعضای آن است. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 99 بازدید

روایت او از یک صدا آغاز نمی‌شود؛ از یک سکوت آغاز می‌شود؛ سکوتی که در آن هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید، اما همه‌چیز در حال فرو ریختن است. در گوشه‌ای از شهر هرات، جایی که کوچه‌ها در گرمای روز خاک‌آلود و در شب‌ها خاموش‌اند، خانه‌ای هست با دیوارهای ترک‌خورده و دروازه‌ای که همیشه نیمه‌باز است؛ نه برای آمدن امید، بلکه برای رفتن آرام آرزوها. اگر او را از نزدیک ببینی، شاید فکر کنی مثل بقیه دخترهاست؛ موهایش را ساده می‌بندد، لباس‌هایش همیشه تمیز اما کهنه‌اند و نگاهش… نگاهش چیزی میان ترس و ایستادگی است. اما هیچ‌کس از روی ظاهرش نمی‌فهمد در درونش چه می‌گذرد؛ هیچ‌کس نمی‌فهمد که او هر روز، بارها و بارها، خودش را از نو جمع می‌کند تا فقط «بماند». او فرزند سوم خانواده است. پیش از او دو برادر به دنیا آمده‌اند؛ دو پسری که از همان کودکی یاد گرفته‌اند صدایشان بلندتر است، حقشان بیشتر است و دنیا برایشان جای بازتری دارد. بعد از او نیز دو خواهر کوچک‌تر آمده‌اند که هنوز در دنیای کودکانه‌شان، همه‌چیز ساده به نظر می‌رسد. اما او درست در میان این چهار نفر، در جایی ایستاده که نه می‌تواند مانند برادرانش آزاد باشد و نه مانند خواهران کوچکش بی‌خبر. سال آخر مکتبش بود؛ سالی که قرار بود پایان یک مسیر و آغاز مسیری دیگر باشد. او از آن دخترهایی نبود که فقط برای نمره درس بخواند. با هر صفحه‌ای که می‌خواند، خودش را کمی جلوتر می‌دید؛ در یک شفاخانه، در یک مکتب، یا حتی در یک دفتر کوچک؛ جایی که بتواند چیزی باشد جز «یک دختر در خانه». معلمش یک‌بار به او گفته بود: «تو فرق داری، تو می‌توانی ادامه بدهی.» همین جمله برایش مثل چراغی بود که در تاریکی می‌درخشید. اما یک روز، همه‌چیز ایستاد. دروازه مکتب بسته شد؛ نه با صدایی بلند، بلکه با یک اعلام ساده، با تصمیمی که از جایی دور گرفته شده بود، اما زندگی او را از نزدیک شکست. آن روز، وقتی از مکتب برگشت، کتاب‌هایش را محکم در آغوش گرفته بود؛ انگار می‌خواست آن‌ها را از دنیا پنهان کند. وقتی به خانه رسید، مادرش فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا همدردی. از آن روز به بعد، زمان برای او شکل دیگری گرفت. صبح‌ها دیگر بوی رفتن نمی‌دادند. صدای دخترانی که به مکتب می‌رفتند، دیگر فقط صدا نبود؛ یادآوری تلخی بود از این که: «تو دیگر جزو آن‌ها نیستی.» او سعی کرد خودش را سرگرم کند. به مادرش کمک می‌کرد، خانه را تمیز می‌کرد، خواهرهایش را می‌خواباند. اما هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توانست جای چیزی را که از او گرفته شده بود، پر کند. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، آهسته کتاب‌هایش را بیرون می‌آورد. نور گوشی را کم می‌کرد تا کسی متوجه نشود. صفحه‌ها را لمس می‌کرد، می‌خواند و گاهی فقط نگاه می‌کرد. این کار، بیشتر از درس خواندن، شبیه زنده نگه داشتن بخشی از وجودش بود. اما خانه فقط جای خاموشی نبود؛ جای تصمیم‌هایی بود که بدون او گرفته می‌شد. اولین بار وقتی حرف ازدواجش را زدند، او فکر کرد اشتباه شنیده است. مادرش آهسته گفت: «پدرت تصمیم گرفته.» برادرش با لحنی که بیشتر شبیه دستور بود گفت: «مرد خوبی است، زندگی‌ات جور می‌شود.» و او… فقط احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. او هنوز خودش را دختری می‌دید که باید درس بخواند، نه زنی که باید به خانه‌ای دیگر برود. هنوز در ذهنش آینده‌ای بود که خودش انتخاب کرده بود. اما حالا دیگران برایش آینده‌ای ساخته بودند؛ بی‌آن‌که حتی از او بپرسند. اولین «نه» را که گفت، صدایش خیلی بلند نبود؛ بیشتر شبیه خواهش بود تا مخالفت. اما همین «نه» کافی بود تا همه‌چیز تغییر کند. پدرش عصبانی شد. چهره‌اش سرخ شد، صدایش بالا رفت و بعد… سکوت شکست. صدای سیلی، صدای افتادن، صدای نفس‌هایی که تند شده بودند. آن روز او فهمید که در این خانه، مخالفت کردن یعنی آماده بودن برای درد. اما او باز هم گفت «نه». بار دوم، برادرش جلو آمد. دستش را محکم گرفت و گفت: «فکر نکن که می‌توانی تصمیم بگیری.» او دستش را با تمام قدرت کشید. این بار فقط سیلی نبود؛ لگد، فریاد و تحقیر هم بود. کلماتی که شاید از درد جسمی هم عمیق‌تر بودند. روزها تبدیل به چرخه‌ای از فشار و مقاومت شدند. هر بار که موضوع ازدواج مطرح می‌شد، او مخالفت می‌کرد. هر بار که مخالفت می‌کرد، خشونت برمی‌گشت؛ شدیدتر و بی‌رحم‌تر. بدنش پر از کبودی‌هایی بود که زیر لباس‌هایش پنهان می‌کرد. اما چیزی که پنهان نمی‌شد، خستگی عمیقی بود که در چشمانش نشسته بود. گاهی به آینه نگاه می‌کرد و خودش را نمی‌شناخت. آیا این همان دختری بود که روزی با شوق به مکتب می‌رفت؟ همان کسی که می‌خواست داکتر شود؟ حالا فقط دختری بود که باید برای «نه» گفتن هزینه بدهد. اما در میان همه این‌ها، یک چیز تغییر نکرده بود: او هنوز تسلیم نشده بود. یک شب، پس از یک درگیری شدید، وقتی همه خواب بودند، او به پشت‌بام رفت. آسمان پر از ستاره بود؛ همان آسمانی که زمانی برایش پر از رؤیا بود. نشست، زانوهایش را در آغوش گرفت و برای نخستین بار بلند گریه نکرد؛ فقط اشک ریخت، بی‌صدا و آرام. بعد نفس عمیقی کشید و به خودش گفت: «من هنوز هستم.» این جمله ساده شاید برای دیگران چیزی نباشد، اما برای او مثل یک عهد بود؛ عهدی برای ادامه دادن، حتی وقتی همه‌چیز علیه اوست. او هنوز در همان خانه زندگی می‌کند. هنوز هر روز با همان آدم‌ها روبه‌رو می‌شود. هنوز خطر ازدواج اجباری مانند سایه‌ای بر سرش سنگینی می‌کند. اما در درونش چیزی تغییر کرده است؛ او دیگر فقط یک دختر خاموش نیست. او کسی است که می‌داند حق دارد انتخاب کند، حتی اگر برای این حق هر روز بجنگد. در شهر هرات، در میان هزاران داستان نانوشته، داستان او شاید یکی از همان‌هایی باشد که کسی بلند نمی‌خواند. اما او، با همان «نه»هایش و با همان مقاومت خاموشش، دارد داستانش را می‌نویسد؛ خط به خط، درد به درد، اما هنوز زنده. و شاید روزی همین «نه» کوچک، به فریادی تبدیل شود که دیگر هیچ‌کس نتواند آن را نشنود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 69 بازدید

معاون سیاسی و امنیتی ولسوالی شهریار تهران ایران در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که پنج عضو یک خانواده‌ی مهاجر اهل افغانستان، در حملات آمریکا و اسرائیل به «شاهدشهر»، مرکز این ولسوالی کشته شده‌اند. معاون سیاسی و امنیتی ولسوالی شهریار به رسانه‌ها گفته است که این افراد حوالی ساعت ۳:۱۰ دقیقه‌‌ی بامداد امروز (دوشنبه، ۱۷ حمل) در حملات آمریکا و اسرائیل به مناطق مسکونی کشته شدند. وی در ادامه تاکید کرده است که کشته‌شدگان شامل پدر خانواده، مادر و سه فرزند سه، ۱۱ و ۱۳ ساله هستند. معاون سیاسی و امنیتی شهریار گفته است که در این حمله چهار شهروند ایرانی نیز کشته شده‌اند. همچنین او تصریح کرد که سه منزل مسکونی به‌صورت کامل تخریب شده و به چهار منزل مسکونی و شماری از موتر‌ها آسیب جدی رسیده است. این در حالی است که پیش از این نیز شش عضو یک خانواده‌ی اهل افغانستان در حملات آمریکا و اسرائیل به شهر ری تهران کشته شده بودند. پیش از آن نیز گزارش شده بود که یک شهروند افغانستان به اسم «کوثر عادلی» در حملات آمریکا و اسرائیل به منطقه‌‌ی «خیرآباد ورامین» کشته شده است. باید گفت که شمار دقیق تلفات مهاجران افغانستان در جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران مشخص نیست. در جنگ ۱۲ روزه‌ی اسرائیل با ایران در سال گذشته نیز شماری از مهاجران افغانستان کشته شده بودند. بیش از چهار میلیون مهاجر افغانستانی در ایران حضور دارند و تشدید جنگ و قطعی اینترنت و ارتباطات، خانواده‌های آنان را در افغانستان نگران کرده است.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 98 بازدید

تلویزیون ملی که تحت کنترول حکومت سرپرست قرار دارد، اعلام کرده است که در پی زمین‌لرزه شدید در ولسوالی بگرامی ولایت کابل دستکم هشت نفر جان باخته‌اند. در گزارش تلویزیون ملی آمده است که زمین‌لرزه شامگاه روز (جمعه، ۱۴ حمل) رخ و یک خانه مسکونی در منطقه گوسفند‌دره از مربوطات ولسوالی بگرامی به صورت کامل تخریب شده است. در اعلامیه آمده است که در این زمین‌لرزه دست‌کم هشت عضو یک خانواده جان باخته و یک کودک دیگر زخمی شده است. همچنین حافظ بشارت، سخنگوی مقام ولایت کابل، گفته است که قربانیان این رویداد همه اعضای یک خانواده بوده‌اند و در میان جان‌باختگان پدر، مادر، چهار دختر و دو پسر شامل هستند. همزمان، شرافت زمان، سخنگوی وزارت صحت نیز اعلام کرد که مسوولان صحی در مرکز و ولایات در حالت آماده‌باش کامل قرار دارند. او از شهروندان کشور خواست تا در صورت نیاز به شماره رایگان ۱۰۲ تماس بگیرند. بر بنیاد معلومات ارائه‌شده، این زلزله با قدرت ۵.۹ ریشتر، حوالی ساعت ساعت ۸:۴۲ شب به وقت کابل منطقه هندوکش افغانستان را تکان داده است. مرکز تحقیقات علوم زمین آلمان اعلام کرده که این زلزله در عمق حدود ۱۷۷ کیلومتری زمین رخ داده است. لرزش‌های این زلزله در بخش‌های مختلف منطقه، از جمله کابل، اسلام‌آباد پایتخت پاکستان و دهلی‌نو پایتخت هند نیز احساس شده است. مقام‌ها تا اکنون درباره میزان خسارات احتمالی دیگر یا تلفات بیشتر معلومات تازه‌ای منتشر نکرده‌اند.

ادامه مطلب