برچسب: #خانواده

5 روز قبل - 59 بازدید

امروزه زندگی انسان‌ها با فناوری پیوندی عمیق پیدا کرده است. تلفن‌های همراه، اینترنت و شبکه‌های اجتماعی به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره تبدیل شده‌اند. کودکان و نوجوانان نیز از این تغییرات دور نمانده‌اند و بخش زیادی از وقت خود را صرف استفاده از ابزارهای دیجیتالی می‌کنند. فناوری از یک سو فرصت‌های فراوانی برای یادگیری، ارتباط و سرگرمی فراهم کرده است و از سوی دیگر اگر به درستی مدیریت نشود می‌تواند باعث کاهش تمرکز، افت تحصیلی، کم تحرکی . کاهش ارتباطات خانوادگی شود. در چنین شرایطی خانواده نقش مهمی در ایجاد تعادل میان درس، تفریح و استفاده از فناوری دارد. اگر تعادل به خوبی برقرار شود فرزندان می‌توانند از مزایای فناوری بهره ببرند، در درس‌های خود موفق شوند و در کنار آن از تفریح و استراحت نیز لذت ببرند. اهمیت درس در زندگی درس و آمورزش یکی از مهمترین عوامل پیشرفت انسان و جامعه است. دانش‌آموزان از طریق درس خواندن مهارت‌های گوناگون را فرا می‌گیرند و برای آینده خود آماده می‌شوند. مطالعه و آموزش نه تنها سبب افزایش دانش می‌شود بلکه قدرت تفکر، خلاقیت و حل مسئله را نیز تقویت می‌کند. با این حال موفقیت در درس تنها به ساعت‌های طولانی مطالعه بستگی ندارد. کیفیت مطالعه، برنامه‌ریزی مناسب و دانش تمرکز اهمیت زیادی دارد. خانواده با ایجاد محیطی آرام و تشویق فرزندان به یادگیری می‌تواند نقش موثری در موفقیت تحصیلی آنان ایفا کند. اهمیت تفریح در رشد کودکان و نوجوانان برخی تصور می‌کنند که دانش‌آموزان باید تمام وقت خود را صرف درس خواندن کنند، اما این دیدگاه درست نیست. تفریح و استراحت نیز بخشی مهم از زندگی هر انسان است. بازی، ورزش، گردش، مطالعه کتاب‌های غیر درسی و انجام فعالیت‌های هنری به کودکان و نوجوانان کمک کند تا انرژی خود را بازیابی کنند و از فشارهای روحی و ذهنی دور شوند. تفریح مناسب باعث افزایش نشاطف تقویت روابط اجتماعی و بهبود سلامت جسمی و روانی می‌شود. دانش‌آموزی که زمان کافی برای استراحت و سرگرمی دارد معمولا با تمرکز و انگیزه بیشتری به درس‌های خود می‌پردازد. نقش فناوری در زندگی امروزی فناوری یکی از بزرگترین دستاوردهای بشر است. امروزه دانش‌آموزان می‌توانند از طریق انترنت به کتاب‌های آموزشی، فیلم‌های علمی و منابع مختلف دسترسی پیدا کنند. همچنین کلاس‌های آنلاین و برنامه‌های آموزشی فرصت‌های جدیدی برای یادگیری ایجاد کرده است. فناوری علاوه بر آموزش در زمینه ارتباطات و سرگرمی نیز نقش مهمی دارد. کودکان و نوجوانان می‌توانند با دوستان و اعضای خانواده ارتباط برقرار کنند. مهارت‌های جدید بیاموزند و از برنامه‌های سرگرم کننده استفاده کنند. اما استفاده بیش از اندازه از فناوری می‌تواند مشکلاتی نیز به همراه داشته باشد. وابستگی به تلفن، صرف زمان زیاد در شبکه‌های اجتماعی و بازی‌های آنلاین ممکن است موجب کاهش فعالیت بدنی، ضعف تمرکز و کم رنگ شدن روابط خانوادگی شود. ضرورت ایجاد تعادل هیچ یک از درس، تفریح و فناوری به تنهایی نمی‌توانند تمام نیازهای انسان را برآورده کنند. دانش‌آموزی که فقط درس می‌خواند ممکن است خسته و بی‌انگیزه شود. فردی که تمام وقت خود را صرف تفریح می‌کند از مسوولیت‌های آموزشی خود باز می‌ماند. همچنین استفاده بی‌رویه از فناوری نیز می‌تواند به سلامت جسم و ذهن آسیب برساند. بنابراین ایجاد تعادل میان این سه بخش ضروری است. تعادل به این معناست که هر فعالیت در زمان مناسب و به اندازه  لازم ایجاد شود. در این صورت فرد می‌تواند از همه جنبه‌های زندگی خود به بهترین شکل بهره ببرد. نقش خانواده در ایجاد برنامه مناسب خانواده نخستین محیط آموزشی و تربیتی هر انسان است. والدین می‌توانند با تنظیم برنامه‌ای منظم به فرزندان کمک کنند. تا میان درس، تفریح و فناوری تعادل برقرار کنند. برای مثال خانواده می‌تواند ساعت‌های مشخصی را برای مطالعه، انجام تکالیف، بازی، ورزش و استفاده از تلفن همراه تعیین کند. وجود برنامه منظم به کودکان و نوجوانان کمک می‌کند تا مسوولیت پذیری و نظم را بیاموزند. تشویق به استفاده مفید از فناوری والدین باید به فرزندان خود بیاموزند که فناوری فقط برای سرگرمی نیست. استفاده از برنامه‌های آموزشی، جست و جوی اطلاعات علمب، یادگیری زبان‌های جدید و تماشای مستندهای آموزشی نمونه‌هایی از کاربردهای مفید فناوری هستند. زمانی که کودکان و نوجوانان استفاده درست از فناوری را یاد بگیرند می‌توانند آن را به ابزاری برای پیشرفت علمی و شخصی تبدیل کنند. اهمیت فعالیت‌های خانوادگی یکی از راه‌های ایجاد تعادل افزایش فعالیت‌های مشترک خانوادگی است. ثرف غذا در کنار یکدیگر، گفتگوی ، گردش، ورزش و انجام بازی‌های گروهی باعث تقویت روابط میان اعضای خانواده می‌شود. وقتی خانواده زمان بیشتری را در کنار هم‌سپری می‌کند وابستگی فرزندان به تلفن همراه و فضای مجازی کاهش می‌یابد و احساس صمیمیت و آرامش در خانه افزایش پیدا می کند. پیامد‌های نبود تعادل نبود تعادل میان درس، تفریح و فناوری می‌تواند پیامدهای مختلفی داشته باشد. استفاده بیش از حد از تلفن همراه ممکن است باعث کاهش تمرکز، افت تحصیلی، مشکلات خواب و کم تحرکی شود. از سوی دیگر نبود زمان کافی برای تفریح می‌تواند سبب خستگی، اضطراب و کاهش انگیزه شود. همچنین اگر دانش آموزان از درس و مسوولیت‌های خود غافل شوند در آینده با مشکلات آموزشی و شغلی روبرو خواهند شد. بنابراین رعایت تعادل برای سلامت جسمی، روانی  و اجتماعی افراد ضروری است. فناوری، درس، تفریح هر سه بخش مهمی از زندگی امروزی هستند. هیچ کدام نباید به طور کامل حذف شوند و هیچ کدام نیز نباید بر دیگر بخش‌ها غلبه کنند. خانواده با برنامه‌ریزی مناسب، ایجاد قوانین منطقی، تشویق به استفاده صحیح از فناوری و فراهم کردن فرصت‌های مناسب برای مطالعه و تفریح می تواند به فرزندان خود کمک کند تا زندگی متعادل و سالمی داشته باشند. دانش‌آموزی که در میان درس، تفریح و فناوری تعادی برقرار می‌کند نه تنها در آموزش موفق تر است بلکه از سلامت جسمی و روانی بهتری برخوردار می‌شود و برای ساختن آینده‌ای روشن‌تر آمادگی بیشتری خواهد داشت. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 96 بازدید

خانواده نخستین و مهم‌ترین نهاد اجتماعی است که هر انسان در آن رشد می‌کند و شخصیت او شکل می‌گیرد. از همان لحظه‌های آغازین زندگی، کودک در محیط خانواده با مفاهیمی مانند عشق، محبت، امنیت، احترام و مسئولیت آشنا می‌شود. کیفیت روابط خانوادگی تأثیر عمیقی بر سلامت جسمی و روانی افراد دارد. در میان عوامل گوناگون مؤثر بر سلامت روان، محبت خانواده از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. محبت نه‌تنها احساس امنیت و آرامش را در افراد ایجاد می‌کند، بلکه زمینه رشد شخصیت، افزایش اعتمادبه‌نفس و توانایی مقابله با مشکلات زندگی را نیز فراهم می‌سازد. به همین دلیل، بررسی تأثیر محبت خانواده بر سلامت روان از اهمیت فراوانی برخوردار است. سلامت روان تنها به معنای نبود بیماری‌های روانی نیست، بلکه حالتی از رفاه و تعادل روانی است که در آن فرد می‌تواند توانایی‌های خود را بشناسد، با فشارهای معمول زندگی کنار بیاید، به‌طور مؤثر کار کند و نقش مفیدی در جامعه ایفا نماید. افرادی که از سلامت روان برخوردارند، احساس رضایت بیشتری از زندگی دارند، روابط اجتماعی بهتری برقرار می‌کنند و در مواجهه با مشکلات، تصمیم‌های منطقی‌تر و سنجیده‌تری می‌گیرند. سلامت روان تحت تأثیر عوامل مختلفی مانند شرایط اجتماعی، ویژگی‌های فردی و روابط خانوادگی قرار دارد. در این میان، خانواده به عنوان نزدیک‌ترین محیط زندگی فرد، نقش اساسی در شکل‌گیری سلامت روان ایفا می‌کند. شخصیت انسان از دوران کودکی شکل می‌گیرد و خانواده مهم‌ترین عامل در این فرایند است. کودکی که در محیطی سرشار از محبت، احترام و حمایت رشد می‌کند، معمولاً احساس ارزشمندی بیشتری دارد و اعتمادبه‌نفس او تقویت می‌شود. در مقابل، کودکانی که از محبت کافی برخوردار نیستند یا در محیطی پرتنش زندگی می‌کنند، بیشتر در معرض مشکلات روانی مانند اضطراب، افسردگی و احساس ناامنی قرار می‌گیرند. والدین از طریق رفتارهای روزمره خود، الگوهای فکری و رفتاری را به فرزندان منتقل می‌کنند. مهربانی، توجه و حمایت والدین به کودکان کمک می‌کند تا نگرشی مثبت نسبت به خود و دیگران داشته باشند و مهارت‌های اجتماعی لازم را کسب کنند. یکی از مهم‌ترین نیازهای روانی انسان، احساس امنیت است. محبت خانواده این احساس را در فرد ایجاد می‌کند که در هر شرایطی مورد پذیرش و حمایت قرار دارد. زمانی که اعضای خانواده به یکدیگر عشق می‌ورزند و از هم حمایت می‌کنند، محیطی امن و آرام به وجود می‌آید که فرد می‌تواند بدون ترس از قضاوت یا طرد شدن، احساسات و افکار خود را بیان کند. احساس امنیت روانی باعث کاهش استرس و نگرانی می‌شود. فردی که می‌داند خانواده‌اش در کنار او هستند، هنگام مواجهه با مشکلات زندگی کمتر دچار اضطراب می‌شود و توانایی بیشتری برای حل مسائل پیدا می‌کند. این امنیت روانی یکی از مهم‌ترین عوامل حفظ سلامت روان در تمام مراحل زندگی است. اعتمادبه‌نفس یکی از عناصر مهم سلامت روان است. افرادی که به توانایی‌های خود ایمان دارند، بهتر می‌توانند اهداف خود را دنبال کنند و در برابر شکست‌ها مقاومت نشان دهند. محبت خانواده نقش مهمی در شکل‌گیری اعتمادبه‌نفس دارد. هنگامی که والدین موفقیت‌های فرزندان را تشویق می‌کنند، به نظرات آنان احترام می‌گذارند و در مواقع شکست از آنان حمایت می‌کنند، احساس ارزشمندی در کودک تقویت می‌شود. چنین فردی در آینده نیز توانایی بیشتری برای تصمیم‌گیری، برقراری ارتباط با دیگران و مقابله با چالش‌های زندگی خواهد داشت. در مقابل، بی‌توجهی، سرزنش مداوم و نبود محبت می‌تواند موجب کاهش اعتمادبه‌نفس و ایجاد احساس ناتوانی شود. این مسئله در بلندمدت سلامت روان فرد را تهدید می‌کند. زندگی امروزی با فشارها و نگرانی‌های فراوانی همراه است. مشکلات تحصیلی، شغلی، اقتصادی و اجتماعی می‌توانند باعث افزایش اضطراب شوند. وجود یک خانواده مهربان و حمایتگر به افراد کمک می‌کند تا این فشارها را بهتر مدیریت کنند. هنگامی که فرد بتواند نگرانی‌های خود را با خانواده در میان بگذارد و از حمایت عاطفی آنان بهره‌مند شود، احساس آرامش بیشتری پیدا می‌کند. گفت‌وگوهای صمیمانه، همدلی و درک متقابل از جمله عواملی هستند که سطح اضطراب را کاهش می‌دهند و سلامت روان را تقویت می‌کنند. افسردگی یکی از شایع‌ترین مشکلات روانی در جهان است. عوامل مختلفی در بروز افسردگی نقش دارند، اما روابط خانوادگی سالم می‌توانند از بروز بسیاری از این مشکلات جلوگیری کنند. افرادی که در محیطی سرشار از محبت زندگی می‌کنند، احساس تنهایی و بی‌ارزشی کمتری دارند. آنان می‌دانند که در شرایط دشوار، خانواده از آنان حمایت خواهد کرد. این حمایت عاطفی باعث می‌شود فرد امید خود را حفظ کند و با انگیزه بیشتری به زندگی ادامه دهد. در مقابل، نبود محبت، بی‌توجهی و اختلافات شدید خانوادگی می‌تواند زمینه‌ساز احساس ناامیدی، انزوا و افسردگی شود. بنابراین، تقویت روابط محبت‌آمیز در خانواده یکی از راه‌های مؤثر برای پیشگیری از افسردگی است. خانواده نخستین محیطی است که فرد در آن مهارت‌های اجتماعی را می‌آموزد. کودکانی که در فضایی محبت‌آمیز رشد می‌کنند، معمولاً توانایی بیشتری در برقراری ارتباط با دیگران دارند. آنان یاد می‌گیرند به احساسات دیگران احترام بگذارند، همدلی کنند و روابط سالمی برقرار سازند. این مهارت‌ها در دوران نوجوانی و بزرگسالی نیز به فرد کمک می‌کنند تا دوستی‌های پایدار و روابط موفقی داشته باشد. روابط اجتماعی سالم نیز به نوبه خود باعث افزایش رضایت از زندگی و بهبود سلامت روان می‌شود. دوران نوجوانی یکی از حساس‌ترین مراحل زندگی است. در این دوره، فرد با تغییرات جسمی، روانی و اجتماعی متعددی روبه‌رو می‌شود. نوجوانان بیش از هر زمان دیگری به حمایت عاطفی خانواده نیاز دارند. محبت و درک والدین باعث می‌شود نوجوان احساس ارزشمندی و امنیت کند. همچنین ارتباط صمیمانه میان والدین و فرزندان می‌تواند از بسیاری از آسیب‌های اجتماعی و روانی جلوگیری کند. نوجوانی که مورد محبت و توجه قرار می‌گیرد، کمتر به رفتارهای پرخطر روی می‌آورد و توانایی بیشتری برای مدیریت احساسات خود دارد. نیاز به محبت و حمایت خانوادگی تنها به دوران کودکی محدود نمی‌شود. بزرگسالان نیز در مواجهه با مشکلات شغلی، خانوادگی و اجتماعی به حمایت عاطفی خانواده نیاز دارند. همسران، والدین و فرزندان می‌توانند با ابراز محبت و همدلی، فشارهای روانی را کاهش دهند. پژوهش‌ها نشان داده‌اند افرادی که از روابط خانوادگی گرم و صمیمی برخوردارند، رضایت بیشتری از زندگی دارند و کمتر دچار مشکلات روانی می‌شوند. این موضوع نشان می‌دهد که محبت خانواده در تمام مراحل زندگی اهمیت دارد. برای افزایش محبت و صمیمیت در خانواده می‌توان اقدام‌های مختلفی انجام داد؛ از جمله اختصاص زمان کافی برای گفت‌وگو با اعضای خانواده، گوش دادن فعال به صحبت‌های یکدیگر، احترام به احساسات و نظرات دیگران، تشویق و قدردانی از موفقیت‌های اعضای خانواده، حمایت از یکدیگر در شرایط دشوار، گذراندن اوقات فراغت به‌صورت مشترک، حل اختلافات از طریق گفت‌وگو و تفاهم و ابراز محبت با کلمات و رفتارهای مثبت. اجرای این راهکارها می‌تواند روابط خانوادگی را تقویت کرده و محیطی سالم، آرام و سرشار از محبت برای رشد اعضای خانواده فراهم سازد. در مجموع، محبت خانواده یکی از مهم‌ترین عوامل مؤثر بر سلامت روان انسان است. این محبت احساس امنیت، آرامش و ارزشمندی را در افراد تقویت می‌کند و زمینه رشد شخصیت سالم را فراهم می‌سازد. خانواده‌ای که بر پایه عشق، احترام و حمایت متقابل بنا شده باشد، می‌تواند از بروز بسیاری از مشکلات روانی مانند اضطراب، افسردگی و احساس تنهایی پیشگیری کند. همچنین محبت خانوادگی موجب افزایش اعتمادبه‌نفس، بهبود روابط اجتماعی و ارتقای کیفیت زندگی می‌شود. بنابراین، توجه به روابط عاطفی در خانواده و تلاش برای تقویت محبت میان اعضا، سرمایه‌گذاری ارزشمندی برای سلامت روان افراد و پیشرفت جامعه به شمار می‌آید. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 101 بازدید

صدای کوبیده شدن چکش بر تکه‌ای چرم، تنها صدایی بود که سکوت خانه نیمه‌ویران را می‌شکست. عبدالحمید روی چهارپایه‌ای شکسته نشسته بود و با دستانی که از سال‌ها کفش‌دوزی پینه بسته بود، تلاش می‌کرد پاشنه کفش کهنه‌ای را دوباره سر جای خود محکم کند. هنوز چند ضربه بیشتر نزده بود که دردی تیز از میان مهره‌های کمرش تا شانه‌هایش دوید. چکش از دستش افتاد، دستش را روی کمر گذاشت و برای لحظه‌ای چشمانش را بست. چند لحظه بی‌حرکت ماند و به سقف ترک‌خورده خیره شد؛ سقفی که هر بار باران می‌بارید، قطره‌های آب از چندین نقطه آن به داخل خانه می‌چکید. کنار او، زلیخا هنوز بیدار بود. از نیمه‌های شب خواب به چشمانش نیامده بود، زیرا تمام شب به این فکر می‌کرد که امروز برای شش نفر نان از کجا پیدا کند. سه دخترشان، مریم، سمیه و نازیه، در گوشه‌ای از اتاق زیر لحافی کهنه کنار هم خوابیده بودند و احمد، تنها پسر خانواده، دست‌هایش را زیر سر گذاشته و روی تشکی نازک دراز کشیده بود. خانه‌ای که اکنون سرپناهشان شده بود، بیشتر به یک خرابه شباهت داشت تا یک خانه. دیوارهای گلی آن در چند جا فرو ریخته بود، پنجره‌ها شیشه نداشتند و کف اتاق‌ها از خاک و سنگ‌ریزه پوشیده بود. اما همین خرابه، تنها جایی بود که پس از اخراج اجباری از ایران توانسته بودند در آن پناه بگیرند. چند هفته پیش، زمانی که مأموران از آنان خواستند ایران را ترک کنند، هیچ‌کس فرصت خداحافظی با سال‌هایی را که در آن کشور سپری کرده بودند، پیدا نکرد. عبدالحمید بیش از پانزده سال در ایران کفش‌دوزی کرده بود. هرچند زندگی آسانی نداشت، اما دست‌کم می‌توانست با درآمد اندکش شکم خانواده را سیر کند. سال‌ها روی چهارپایه‌ای چوبی می‌نشست، کفش‌های کهنه را وصله می‌کرد، پاشنه می‌دوخت و به چرم‌های فرسوده جان دوباره می‌بخشید. اما چند سال پیش، هنگام جابه‌جا کردن دستگاهی سنگین، مهره‌های کمرش آسیب دید. پزشک گفته بود باید استراحت کند و از کارهای سنگین بپرهیزد، اما مردی که پنج فرزند گرسنه دارد، چگونه می‌تواند استراحت کند؟ او با همان درد به کار ادامه داد تا جایی که دیگر حتی توان نشستن طولانی را هم از دست داد. با این حال، وقتی مجبور به بازگشت شدند، تنها چیزی که توانست با خود بیاورد، همان جعبه ابزار کهنه کفش‌دوزی بود؛ جعبه‌ای که حالا در گوشه اتاق مخروبه قرار داشت و بیشتر به یادگاری روزهای گذشته می‌مانست تا وسیله‌ای برای کسب درآمد. خانه‌ای که اکنون در آن زندگی می‌کردند، سال‌ها متروکه مانده بود. صاحب خانه که یکی از آشنایان دورشان بود، گفته بود اگر بتوانند آن را قابل استفاده کنند، فعلاً بدون پرداخت کرایه در آن بمانند. اما قابل استفاده کردن چنین خانه‌ای نیز پول می‌خواست؛ پولی که آنان حتی برای خرید یک بوجی آرد هم نداشتند. در روزهای نخست، زلیخا و دخترها با بیل و جارو خاک‌های انباشته را بیرون کردند، شیشه‌های شکسته را جمع کردند و با پارچه‌های کهنه جلوی سوراخ‌های پنجره را پوشاندند تا باد کمتر به داخل نفوذ کند. با این همه، شب‌ها سرمای هوا از میان شکاف دیوارها عبور می‌کرد و کودکان را از خواب بیدار می‌ساخت. عبدالحمید هر صبح، با وجود درد شدید کمر، جعبه ابزارش را برمی‌داشت و در گوشه حویلی کوچک خانه می‌نشست. روی تخته‌چوبی کهنه، چند قالب کفش، چکشی زنگ‌زده، سوزن، نخ ضخیم و مقداری چرم باقی‌مانده را می‌چید و منتظر می‌ماند شاید رهگذری کفش پاره‌ای برای ترمیم بیاورد. اما آن محله پر از خانواده‌های فقیر بود؛ مردمی که بیشترشان خود نیز نان شب نداشتند. بسیاری از کفش‌ها آن‌قدر فرسوده شده بود که دیگر قابل دوختن نبود و اگر هم نیاز به تعمیر داشت، صاحبانشان توان پرداخت هزینه آن را نداشتند. گاهی عبدالحمید تمام روز را روی همان چهارپایه می‌نشست و حتی یک مشتری هم پیدا نمی‌شد. عصر که می‌شد، بی‌آنکه چیزی به دست آورده باشد، ابزارش را جمع می‌کرد و با شرمندگی وارد اتاق می‌شد. نگاهش از نگاه همسر و فرزندانش می‌گریخت، زیرا می‌دانست آنان منتظرند شاید امروز چیزی برای خوردن آورده باشد. زلیخا تلاش می‌کرد ستون این خانواده باقی بماند. هرگز اجازه نمی‌داد فرزندانش اشک‌هایش را ببینند. صبح‌ها زودتر از همه بیدار می‌شد؛ اگر آردی در خانه بود، نان می‌پخت و اگر چیزی نبود، تنها آب جوش آماده می‌کرد تا کودکان دست‌کم با نوشیدن آن اندکی کمتر احساس گرسنگی کنند. گاهی به خانه‌های مردم می‌رفت و لباس می‌شست، گاهی در پاک کردن سبزی یا پختن نان کمک می‌کرد و در پایان روز چند قرص نان یا مقدار اندکی آرد دستمزد می‌گرفت. بارها پیش آمده بود که تمام دستمزدش فقط یک بسته کوچک برنج یا چند سیب‌زمینی باشد، اما همان هم برای او ارزش زیادی داشت، زیرا می‌توانست سفره خالی خانه را اندکی رنگ ببخشد. مریم، دختر بزرگ خانواده، پیش از بازگشت به افغانستان آرزو داشت درسش را ادامه دهد. همیشه می‌گفت می‌خواهد معلم شود تا دختران فقیر را آموزش دهد. اما حالا صبح‌هایش با آوردن آب از چاه محله آغاز می‌شد. دبه‌های پلاستیکی را روی دست و شانه حمل می‌کرد و بارها در مسیر طولانی تا خانه نفسش بند می‌آمد. سمیه و نازیه نیز که هنوز کودک بودند، خیلی زود بزرگ شدند. دیگر کمتر از اسباب‌بازی یا لباس نو حرف می‌زدند. هر دو کنار مادر می‌نشستند، لباس‌های کهنه را وصله می‌کردند، خانه را جارو می‌زدند و گاهی از شاخه‌های خشک اطراف هیزم جمع می‌کردند. احمد نیز هر صبح به بازار می‌رفت؛ شاید کسی او را برای حمل بار، تمیز کردن دکان یا انجام کاری موقت صدا بزند. او با وجود سن کم، دیگر مانند کودکان هم‌سن خود بازی نمی‌کرد و نگاهش سنگین‌تر از سنش شده بود. سرما که از راه رسید، زندگی برای این خانواده دشوارتر شد. سقف فرسوده در برابر باران تاب مقاومت نداشت. شب‌هایی بود که زلیخا و دخترها تا نیمه‌شب ظرف‌ها و دیگ‌های خالی را زیر چکه‌های آب جابه‌جا می‌کردند تا جای خواب کودکان خشک بماند. بخاری کوچکی داشتند که بیشتر روزها خاموش بود، زیرا پول خرید زغال پیدا نمی‌شد. عبدالحمید نیز شب‌ها از شدت درد کمر نمی‌توانست بخوابد. هر بار که می‌خواست از جا بلند شود، با هر دو دست زانوهایش را می‌گرفت و آهسته برمی‌خاست. گاهی درد آن‌قدر شدید می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌زد، اما نمی‌خواست فرزندانش او را در آن حال ببینند. وقتی همه خواب بودند، آرام به حویلی می‌رفت، به آسمان پرستاره نگاه می‌کرد و زیر لب دعا می‌خواند؛ دعا می‌کرد روزی برسد که دوباره بتواند با کار خودش نان حلال برای خانواده‌اش فراهم کند. با وجود همه این سختی‌ها، غرور عبدالحمید اجازه نمی‌داد دست نیاز به سوی کسی دراز کند. او همیشه می‌گفت: «تا زمانی که دستم توان گرفتن سوزن را داشته باشد، از کسی چیزی نمی‌خواهم.» اما حقیقت این بود که همان دست‌ها نیز دیگر مانند گذشته توان نداشتند. انگشتانش از سال‌ها کار با چرم، پر از زخم‌های کهنه بود و کمرش هر روز خمیده‌تر می‌شد. با این حال، هر صبح دوباره ابزار کفش‌دوزی را مرتب می‌کرد، نخ را از سوراخ سوزن می‌گذراند و منتظر می‌نشست؛ گویی امید، آخرین چیزی بود که هنوز از او گرفته نشده بود. شاید دردناک‌ترین لحظه برای این خانواده زمانی بود که کوچک‌ترین دختر، نازیه، یک روز از مادرش پرسید: «مادر، ما همیشه در همین خانه خراب زندگی می‌کنیم؟» زلیخا چند لحظه سکوت کرد. نه می‌خواست دروغ بگوید و نه امید دخترش را از بین ببرد. نازیه را در آغوش گرفت، موهایش را نوازش کرد و گفت: «نه دخترم، هیچ زمستانی همیشگی نیست. خدا راهی باز می‌کند.» خودش نمی‌دانست آن راه چه زمانی خواهد رسید، اما باور داشت اگر امید را از فرزندانش بگیرد، دیگر چیزی برای ادامه زندگی باقی نمی‌ماند. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شدند. گاهی یکی دو مشتری پیدا می‌شد و عبدالحمید چند صد افغانی به دست می‌آورد؛ پولی که همان روز صرف خرید آرد، روغن یا دوا می‌شد. گاهی هم چندین روز هیچ درآمدی نداشتند و سفره‌شان تنها با نان خشک و چای ساده پر می‌شد. با این همه، هر شب وقتی همه دور سفره کوچک پارچه‌ای جمع می‌شدند، زلیخا تلاش می‌کرد لبخند بزند، عبدالحمید از روزهای بهتر گذشته برای فرزندانش قصه بگوید و کودکان نیز وانمود کنند که سیر هستند تا پدر و مادرشان کمتر غصه بخورند. این خانواده تنها یک روایت خیالی از رنج نیست، بلکه تصویر زندگی هزاران خانواده مهاجر بازگشته‌ای است که با دست‌های خالی، خاطره سال‌های مهاجرت و آینده‌ای نامعلوم به افغانستان بازمی‌گردند. آنان نه در پی ثروت‌اند و نه آسایشی بزرگ؛ آرزویشان تنها خانه‌ای امن، لقمه‌ای نان حلال و فرصتی برای کار کردن است. عبدالحمید هنوز هر صبح جعبه کفش‌دوزی‌اش را باز می‌کند، هرچند درد کمر امانش را بریده است. زلیخا هنوز هر شب امید را برای فرزندانش تکرار می‌کند، هرچند خودش هم نمی‌داند فردا چه خواهد شد. و کودکان این خانه مخروبه، با همه محرومیت‌ها، هنوز وقتی خورشید از پشت دیوارهای شکسته طلوع می‌کند، باور دارند شاید امروز روزی باشد که زندگی‌شان اندکی بهتر شود؛ زیرا در فرهنگ خانواده‌های افغان، حتی در سخت‌ترین روزها، امید آخرین چراغی است که خاموش نمی‌شود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 109 بازدید

اوچا یا دفتر سازمان ملل متحد در امور هماهنگی کمک‌های بشردوستانه در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که کمبود بودجه برای کمک‌رسانی به خانواده‌های نیازمندان در افغانستان، این خانواده‌ها را با انتخاب‌های ناممکن مواجه کرده است. این سازمان امروز (پنج‌شنبه، ۱۱ سرطان) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است: «وقتی دیوار تضمینی برای غذا وجود ندارد، خانواده‌ها با این انتخاب‌ها روبرو می‌شود که امروز غذا بخورید یا برای فردا غذا ذخیره کنید، دارو بخرید یا نان بخرید، چیزی را که شما را زنده نگه می‌دارد نگه دارید یا بفروشید». اوچا در ادامه تاکید کرده است که حمایت امروز به معنای بقای فردا برای میلیون‌ها خانواده در افغانستان است. این در حالی است که با گذشت نیمی از سال، طرح نیازها و پاسخ‌گویی به نیازهای بشردوستانه‌ی افغانستان در سال ۲۰۲۶ میلادی تنها ۱۷ درصد بودجه‌ی خود را دریافت کرده است و از ۱.۷۱ میلیارد دالر مورد نیاز، ۲۹۲ میلیون دالر دریافت شده است. شورای پناهندگان ناروی می‌گوید که بودجه‌ی کمک‌رسانی به ‏نیازمندان در افغانستان به پایین‌ترین سطح خود رسیده است.‏ یان ایگلند، دبیرکل این شورا در بیانیه‌ای گفته است که امسال برای اولین‌بار ‏افغانستان را در فهرست بحران‌های نادیده‌گرفته‌شده‌ی جهان قرار ‏داده است.‏ این در حالی است که کمک‌های بشری به افغانستان به شدت کاهش و در کنار آن ده‌ها موسسه بشری فعالیتش را در افغانستان متوقف کرده‌اند. همچنین برنامه جهانی غذا می‌گوید که در سال گذشته غذای اضطراری و پول نقد را برای نزدیک به ۱۲ میلیون نفر در افغانستان فراهم کرده است و کمک به زنان و دخترانی را که با «گرسنگی شدید» روبرو هستند در اولویت قرار داده است.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 92 بازدید

خانواده یکی از مهم‌ترین نهادهای اجتماعی در هر جامعه است که نقش اساسی در تربیت افراد، انتقال ارزش‌ها و حفظ هویت اجتماعی دارد. سبک زندگی خانوادگی به مجموعه‌ای از رفتارها، باورها و شیوه‌های تعامل اعضای خانواده گفته می‌شود که زندگی روزمره آنان را شکل می‌دهد. یکی از مهم‌ترین عواملی که بر سبک زندگی خانوادگی تأثیر می‌گذارد، فرهنگ است. فرهنگ شامل مجموعه‌ای از ارزش‌ها، هنجارها، سنت‌ها، باورها، آداب و رسوم و شیوه‌های زندگی است که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود. در حقیقت، فرهنگ چارچوبی را فراهم می‌کند که افراد بر اساس آن رفتار کرده و روابط خانوادگی خود را تنظیم می‌کنند. در جوامع مختلف، تفاوت‌های فرهنگی سبب ایجاد سبک‌های گوناگون زندگی خانوادگی می‌شود. برخی فرهنگ‌ها بر همکاری و همبستگی خانوادگی تأکید دارند، در حالی که برخی دیگر استقلال فردی را مهم‌تر می‌دانند. بنابراین، بررسی نقش فرهنگ در شکل‌دهی به زندگی خانوادگی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. مفهوم فرهنگ و سبک زندگی خانوادگی فرهنگ را می‌توان مجموعه‌ای از دانش‌ها، اعتقادات، هنرها، قوانین، اخلاقیات و عاداتی دانست که افراد به عنوان اعضای یک جامعه فرا می‌گیرند. فرهنگ نه تنها بر رفتار فردی، بلکه بر روابط خانوادگی نیز تأثیر می‌گذارد. سبک زندگی خانوادگی نیز به شیوه زندگی اعضای خانواده، نحوه گذراندن اوقات فراغت، الگوهای مصرف، روش تربیت فرزندان، نحوه ارتباط اعضا با یکدیگر و تصمیم‌گیری‌های خانوادگی اشاره دارد. این سبک زندگی در هر جامعه تحت تأثیر عوامل مختلفی از جمله فرهنگ، اقتصاد، آموزش و فناوری قرار می‌گیرد. نقش فرهنگ در تربیت فرزندان یکی از مهم‌ترین حوزه‌هایی که فرهنگ بر آن تأثیر می‌گذارد، تربیت فرزندان است. والدین بر اساس ارزش‌های فرهنگی جامعه خود، روش‌های خاصی را برای آموزش و پرورش فرزندان انتخاب می‌کنند. در بسیاری از جوامع شرقی، احترام به بزرگ‌ترها، اطاعت از والدین و حفظ پیوندهای خانوادگی از ارزش‌های مهم به شمار می‌رود. به همین دلیل، کودکان از سنین پایین با این ارزش‌ها آشنا می‌شوند. در مقابل، در برخی جوامع غربی، استقلال فردی، اعتماد به نفس و مسئولیت‌پذیری شخصی بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد. این تفاوت‌های فرهنگی باعث می‌شود شیوه‌های تربیتی خانواده‌ها در نقاط مختلف جهان متفاوت باشد. علاوه بر این، فرهنگ بر انتظارات والدین از فرزندان نیز تأثیر می‌گذارد. برای مثال، در برخی فرهنگ‌ها موفقیت تحصیلی اهمیت زیادی دارد و خانواده‌ها سرمایه‌گذاری گسترده‌ای بر آموزش فرزندان انجام می‌دهند، در حالی که در برخی دیگر، مهارت‌های عملی و حرفه‌ای بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرند. تأثیر فرهنگ بر روابط خانوادگی فرهنگ نقش مهمی در تعیین نوع روابط میان اعضای خانواده دارد. در جوامعی که ارزش‌های جمع‌گرایانه حاکم است، اعضای خانواده وابستگی بیشتری به یکدیگر دارند و تصمیم‌های مهم زندگی به صورت گروهی اتخاذ می‌شود. در چنین خانواده‌هایی، همکاری، همدلی و حمایت متقابل اهمیت فراوانی دارد. در مقابل، در فرهنگ‌های فردگرا، استقلال افراد بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد. در این جوامع، فرزندان از سنین پایین تشویق می‌شوند تا تصمیم‌های مستقل بگیرند و مسئولیت زندگی خود را بر عهده داشته باشند. همچنین، فرهنگ بر نحوه حل اختلافات خانوادگی نیز تأثیرگذار است. در برخی جوامع، گفت‌وگو و مشورت برای حل مشکلات مورد تأیید قرار می‌گیرد، در حالی که در برخی دیگر، نقش بزرگ‌ترهای خانواده در حل اختلافات بسیار پررنگ است. تأثیر فرهنگ بر نقش‌های خانوادگی نقش‌های خانوادگی نیز تحت تأثیر فرهنگ شکل می‌گیرند. در بسیاری از جوامع سنتی، نقش پدر به عنوان سرپرست خانواده و نقش مادر به عنوان مسئول اصلی تربیت فرزندان و مدیریت امور خانه تعریف می‌شود. این نقش‌ها بر اساس باورها و ارزش‌های فرهنگی، نسل‌ها تداوم یافته‌اند. با این حال، تغییرات فرهنگی و اجتماعی در دهه‌های اخیر باعث شده است که نقش‌های خانوادگی انعطاف‌پذیرتر شوند. امروزه در بسیاری از خانواده‌ها، زنان و مردان به طور مشترک در تأمین هزینه‌های زندگی و تربیت فرزندان مشارکت می‌کنند. این تغییرات نشان می‌دهد که فرهنگ پدیده‌ای پویا است و همواره در حال تحول است. فرهنگ و الگوهای مصرف خانواده فرهنگ تأثیر مستقیمی بر الگوهای مصرف خانواده‌ها دارد. نوع غذا، پوشاک، وسایل منزل، نحوه برگزاری مراسم و حتی شیوه گذراندن اوقات فراغت تا حد زیادی تحت تأثیر فرهنگ قرار می‌گیرد. برای مثال، در برخی فرهنگ‌ها صرف غذا به صورت دسته‌جمعی و خانوادگی اهمیت ویژه‌ای دارد و اعضای خانواده تلاش می‌کنند وعده‌های غذایی را در کنار یکدیگر صرف کنند. همچنین، بسیاری از مراسم سنتی مانند عیدها، جشن‌ها و مناسبت‌های مذهبی بخش مهمی از سبک زندگی خانوادگی را تشکیل می‌دهند. از سوی دیگر، گسترش رسانه‌ها و ارتباطات جهانی موجب شده است که الگوهای مصرف فرهنگی در بسیاری از جوامع دچار تغییر شوند. امروزه بسیاری از خانواده‌ها تحت تأثیر فرهنگ جهانی قرار گرفته‌اند و شیوه‌های جدیدی از مصرف را پذیرفته‌اند. تأثیر فرهنگ بر اوقات فراغت خانواده فرهنگ در نحوه استفاده از اوقات فراغت نیز نقش مهمی دارد. برخی خانواده‌ها ترجیح می‌دهند زمان خود را در کنار اقوام و خویشاوندان سپری کنند، در حالی که برخی دیگر به فعالیت‌های فردی یا تفریحات مدرن علاقه دارند. مطالعه کتاب، ورزش، گردش، شرکت در مراسم فرهنگی و مذهبی و استفاده از رسانه‌های دیجیتال از جمله فعالیت‌هایی هستند که میزان و نوع آن‌ها تحت تأثیر فرهنگ قرار دارد. خانواده‌هایی که فرهنگ مطالعه در آن‌ها تقویت شده است، معمولاً فرزندانی با سطح آگاهی و دانش بالاتر پرورش می‌دهند. جهانی‌شدن و تغییرات فرهنگی در خانواده جهانی‌شدن یکی از مهم‌ترین عوامل تأثیرگذار بر فرهنگ خانواده در عصر حاضر است. گسترش اینترنت، شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های بین‌المللی باعث شده است که افراد با فرهنگ‌های مختلف آشنا شوند و برخی از ارزش‌ها و شیوه‌های زندگی جدید را بپذیرند. این پدیده از یک سو فرصت‌هایی برای یادگیری، رشد و تعامل فرهنگی فراهم کرده است، اما از سوی دیگر ممکن است موجب تضعیف برخی سنت‌ها و ارزش‌های بومی شود. به همین دلیل، بسیاری از جوامع تلاش می‌کنند ضمن بهره‌گیری از مزایای جهانی‌شدن، هویت فرهنگی خود را نیز حفظ کنند. اهمیت حفظ فرهنگ در خانواده خانواده مهم‌ترین بستر انتقال فرهنگ به نسل‌های آینده است. ارزش‌هایی مانند احترام، صداقت، مسئولیت‌پذیری، همکاری و نوع‌دوستی از طریق خانواده به کودکان آموزش داده می‌شود. اگر خانواده‌ها در انتقال فرهنگ موفق عمل کنند، جامعه نیز از ثبات و انسجام بیشتری برخوردار خواهد شد. حفظ زبان مادری، آداب و رسوم، سنت‌های محلی و ارزش‌های اخلاقی از جمله وظایف مهم خانواده‌ها در برابر نسل‌های آینده است. در عین حال، خانواده‌ها باید آمادگی پذیرش تغییرات مثبت فرهنگی را نیز داشته باشند تا بتوانند با شرایط جدید زندگی سازگار شوند. فرهنگ یکی از بنیادی‌ترین عوامل شکل‌دهنده سبک زندگی خانوادگی است. شیوه تربیت فرزندان، روابط میان اعضای خانواده، نقش‌های خانوادگی، الگوهای مصرف و نحوه گذراندن اوقات فراغت همگی تحت تأثیر فرهنگ قرار دارند. با وجود تغییرات گسترده ناشی از جهانی‌شدن و پیشرفت فناوری، خانواده همچنان مهم‌ترین نهاد برای انتقال ارزش‌ها و هویت فرهنگی به نسل‌های آینده محسوب می‌شود. بنابراین، توجه به نقش فرهنگ در زندگی خانوادگی می‌تواند به تقویت بنیان خانواده و ارتقای کیفیت زندگی اجتماعی کمک کند. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 131 بازدید

در عصر حاضر، فناوری اطلاعات و ارتباطات به یکی از مهم‌ترین عوامل تأثیرگذار بر زندگی انسان تبدیل شده است. گسترش اینترنت، شبکه‌های اجتماعی و ابزارهای ارتباطی دیجیتال سبب شده است که فضای مجازی به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره افراد تبدیل شود. امروزه مردم در هر سن و جایگاهی، بخش قابل توجهی از زمان خود را در فضای مجازی سپری می‌کنند؛ از برقراری ارتباط با دوستان و آشنایان گرفته تا آموزش، سرگرمی، خرید و انجام امور کاری. با وجود مزایای فراوان این فناوری، استفاده گسترده از فضای مجازی تأثیرات عمیقی بر روابط خانوادگی بر جای گذاشته است. این تأثیرات می‌توانند مثبت یا منفی باشند و نحوه استفاده از این فضا نقش تعیین‌کننده‌ای در کیفیت روابط میان اعضای خانواده دارد. فضای مجازی به محیطی گفته می‌شود که ارتباطات انسانی از طریق اینترنت و ابزارهای دیجیتال در آن شکل می‌گیرد. شبکه‌های اجتماعی، پیام‌رسان‌ها، وب‌سایت‌ها و سایر بسترهای آنلاین از جمله اجزای اصلی این فضا به شمار می‌روند. در مقابل، روابط خانوادگی مجموعه‌ای از تعاملات عاطفی، اجتماعی و روانی میان اعضای خانواده است که بر پایه محبت، احترام، اعتماد و همکاری شکل می‌گیرد. با ورود فناوری‌های نوین به خانه‌ها، شیوه تعامل اعضای خانواده نیز دستخوش تغییر شده است. اگرچه این تغییرات فرصت‌های جدیدی برای ارتباط و تبادل اطلاعات فراهم کرده‌اند، اما در برخی موارد موجب کاهش کیفیت روابط و ایجاد چالش‌های تازه نیز شده‌اند. از این‌رو، بررسی تأثیر فضای مجازی بر روابط خانوادگی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. یکی از مهم‌ترین مزایای فضای مجازی، تسهیل ارتباط میان اعضای خانواده است. افرادی که به دلیل مهاجرت، تحصیل یا اشتغال در شهرها و کشورهای مختلف زندگی می‌کنند، می‌توانند از طریق تماس‌های تصویری، پیام‌رسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی به آسانی با یکدیگر در ارتباط باشند. این امکانات باعث شده است فاصله‌های جغرافیایی تأثیر کمتری بر روابط عاطفی داشته باشند. برای نمونه، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایی که دور از فرزندان و نوه‌های خود زندگی می‌کنند، می‌توانند از طریق تماس تصویری در جریان زندگی روزمره آنان قرار گیرند و ارتباط عاطفی خود را حفظ کنند. فضای مجازی همچنین دسترسی آسان به منابع آموزشی را فراهم ساخته است. والدین می‌توانند درباره شیوه‌های صحیح فرزندپروری، سلامت روان، مهارت‌های ارتباطی و مدیریت تعارض اطلاعات ارزشمندی کسب کنند. فرزندان نیز از فرصت‌های گسترده آموزشی بهره‌مند می‌شوند و می‌توانند از دوره‌های آنلاین، کتاب‌های الکترونیکی و محتوای آموزشی متنوع برای افزایش دانش و مهارت‌های خود استفاده کنند. این امکانات در بسیاری از موارد به ارتقای سطح آگاهی خانواده‌ها و بهبود کیفیت روابط خانوادگی کمک کرده است. فضای مجازی علاوه بر تسهیل ارتباط و آموزش، نقش مهمی در تقویت حمایت عاطفی میان اعضای خانواده نیز ایفا می‌کند. امروزه بسیاری از خانواده‌ها از طریق گروه‌های خانوادگی در پیام‌رسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی با یکدیگر در ارتباط هستند. اعضای خانواده می‌توانند تصاویر، خاطرات، اخبار و تجربه‌های روزمره خود را با یکدیگر به اشتراک بگذارند و از احوال هم باخبر شوند. این تعاملات، احساس تعلق و همبستگی را تقویت می‌کند و موجب می‌شود افراد حتی در شرایط دوری از حمایت عاطفی خانواده برخوردار باشند. همچنین در شرایط بحرانی یا دشوار، فضای مجازی می‌تواند زمینه ارتباط سریع و دریافت کمک و حمایت از سایر اعضای خانواده را فراهم سازد. از سوی دیگر، فناوری‌های دیجیتال امکان مدیریت بهتر امور خانوادگی را نیز فراهم کرده‌اند. برنامه‌ریزی فعالیت‌های روزانه، هماهنگی میان اعضای خانواده، پرداخت قبوض، خرید اینترنتی و انجام بسیاری از امور ضروری زندگی از طریق ابزارهای دیجیتال آسان‌تر شده است. این امکانات موجب صرفه‌جویی در زمان، کاهش هزینه‌ها و افزایش نظم در زندگی خانوادگی می‌شوند و به خانواده‌ها کمک می‌کنند تا بخشی از مسئولیت‌های روزمره خود را با سهولت بیشتری انجام دهند. با وجود این مزایا، استفاده نادرست یا بیش از اندازه از فضای مجازی می‌تواند پیامدهای منفی قابل توجهی بر روابط خانوادگی داشته باشد. یکی از مهم‌ترین این پیامدها کاهش ارتباطات چهره به چهره میان اعضای خانواده است. بسیاری از افراد ساعت‌های طولانی از شبانه‌روز را صرف استفاده از تلفن همراه، شبکه‌های اجتماعی، بازی‌های آنلاین یا تماشای محتوای اینترنتی می‌کنند. در نتیجه زمان کمتری برای گفت‌وگو، همدلی و تعامل مستقیم با اعضای خانواده باقی می‌ماند. در برخی خانواده‌ها مشاهده می‌شود که افراد در یک مکان حضور دارند، اما هر یک سرگرم استفاده از تلفن همراه خود هستند و ارتباط واقعی میان آن‌ها به حداقل می‌رسد. تداوم این وضعیت می‌تواند به تدریج صمیمیت خانوادگی را کاهش داده و فاصله عاطفی میان اعضای خانواده را افزایش دهد. یکی دیگر از آسیب‌های مهم فضای مجازی، وابستگی یا اعتیاد به اینترنت و شبکه‌های اجتماعی است. استفاده افراطی از این فضا ممکن است افراد را از مسئولیت‌های خانوادگی، تحصیلی و اجتماعی خود دور کند. افرادی که بخش عمده‌ای از وقت خود را در فضای مجازی سپری می‌کنند، معمولاً فرصت کمتری برای مشارکت در فعالیت‌های خانوادگی دارند و این موضوع می‌تواند زمینه‌ساز اختلاف و نارضایتی در خانواده شود. این مسئله به‌ویژه در میان نوجوانان و جوانان بیشتر مشاهده می‌شود و گاهی باعث افت تحصیلی، کاهش فعالیت‌های اجتماعی و افزایش تنش میان والدین و فرزندان می‌گردد. کاهش کیفیت روابط عاطفی نیز از دیگر پیامدهای استفاده بی‌رویه از فضای مجازی است. روابط خانوادگی برای حفظ و تقویت خود نیازمند گفت‌وگو، توجه، همدلی و حضور عاطفی اعضا در کنار یکدیگر است. هنگامی که افراد بخش عمده‌ای از زمان خود را در فضای مجازی سپری می‌کنند، فرصت کمتری برای برقراری این تعاملات عاطفی خواهند داشت. در نتیجه ممکن است احساس تنهایی، بی‌توجهی و نارضایتی در میان اعضای خانواده افزایش یابد. پژوهش‌های مختلف نشان داده‌اند که استفاده افراطی از شبکه‌های اجتماعی می‌تواند رضایت از زندگی خانوادگی را کاهش دهد و بر سلامت روان افراد تأثیر منفی بگذارد. فضای مجازی همچنین در برخی موارد زمینه‌ساز بروز اختلافات خانوادگی می‌شود. انتشار مطالب شخصی، اشتراک‌گذاری تصاویر خصوصی، ارتباطات نامناسب یا سوءبرداشت از پیام‌ها می‌تواند باعث ایجاد تنش و سوءتفاهم میان اعضای خانواده شود. علاوه بر این، اختلاف نظر درباره میزان استفاده از اینترنت، محدودیت‌های دسترسی و نحوه استفاده از شبکه‌های اجتماعی از جمله موضوعاتی است که امروزه در بسیاری از خانواده‌ها به چشم می‌خورد. اگر این مسائل به‌درستی مدیریت نشوند، ممکن است به اختلافات جدی‌تری منجر شوند. یکی دیگر از نگرانی‌های مهم در فضای مجازی، تهدید حریم خصوصی خانواده‌ها است. انتشار بی‌رویه اطلاعات شخصی، تصاویر خانوادگی یا جزئیات زندگی خصوصی می‌تواند امنیت اعضای خانواده را به خطر بیندازد. افراد سودجو ممکن است از این اطلاعات سوءاستفاده کنند یا زمینه بروز مشکلات مختلف را فراهم سازند. از این رو، آگاهی درباره امنیت سایبری، حفظ حریم خصوصی و رعایت اصول استفاده ایمن از فضای مجازی از ضرورت‌های زندگی در عصر دیجیتال به شمار می‌آید. تأثیر فضای مجازی بر روابط والدین و فرزندان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. از یک سو، والدین می‌توانند از ابزارهای دیجیتال برای آموزش، نظارت و حمایت از فرزندان خود استفاده کنند و ارتباط مؤثرتری با آنان داشته باشند. از سوی دیگر، استفاده بیش از حد فرزندان از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی ممکن است موجب کاهش تعامل آن‌ها با والدین شود. در برخی موارد نیز شکاف نسلی میان والدین و فرزندان در زمینه فناوری باعث بروز اختلاف می‌شود. والدین معمولاً نگرانی‌هایی درباره امنیت، سلامت روان و نوع محتوای مصرفی فرزندان دارند، در حالی که فرزندان استفاده از فضای مجازی را بخشی طبیعی از زندگی روزمره خود می‌دانند. در چنین شرایطی، گفت‌وگوی سازنده، تعیین قوانین منطقی و ایجاد اعتماد متقابل می‌تواند نقش مهمی در کاهش تنش‌ها و تقویت روابط خانوادگی داشته باشد. روابط زوجین نیز از تأثیرات فضای مجازی مصون نمانده است. استفاده صحیح از فناوری می‌تواند به تقویت ارتباط میان همسران کمک کند و امکان هماهنگی و تبادل اطلاعات را افزایش دهد. با این حال، استفاده نادرست از فضای مجازی گاهی موجب کاهش توجه به همسر، افزایش سوءظن، بروز اختلافات و حتی تضعیف روابط زناشویی می‌شود. مقایسه زندگی واقعی با تصاویر و محتوای منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی نیز یکی از عوامل نارضایتی در برخی خانواده‌ها به شمار می‌رود. بسیاری از تصاویر و مطالب منتشرشده در فضای مجازی تصویری آرمانی و غیرواقعی از زندگی ارائه می‌دهند و ممکن است انتظارات غیرواقع‌بینانه‌ای در افراد ایجاد کنند که بر روابط خانوادگی تأثیر منفی می‌گذارد. برای بهره‌مندی از مزایای فضای مجازی و کاهش آسیب‌های احتمالی آن، خانواده‌ها باید شیوه استفاده خود از این فناوری را مدیریت کنند. تعیین زمان مشخص برای استفاده از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، اختصاص زمان کافی برای گفت‌وگو و فعالیت‌های خانوادگی، آموزش سواد رسانه‌ای به والدین و فرزندان، رعایت اصول امنیت دیجیتال و حفظ حریم خصوصی از جمله راهکارهای مؤثر در این زمینه هستند. همچنین والدین باید نظارتی منطقی و آگاهانه بر فعالیت‌های آنلاین فرزندان داشته باشند و در عین حال فضایی مبتنی بر اعتماد و گفت‌وگو در خانواده ایجاد کنند. تشویق اعضای خانواده به انجام فعالیت‌های مشترک مانند ورزش، مطالعه، گردش و شرکت در برنامه‌های فرهنگی نیز می‌تواند از وابستگی بیش از حد به فضای مجازی جلوگیری کند. در نهایت، فضای مجازی پدیده‌ای تأثیرگذار و اجتناب‌ناپذیر در زندگی انسان معاصر است که نقش مهمی در شکل‌دهی روابط خانوادگی ایفا می‌کند. این فضا از یک سو فرصت‌هایی ارزشمند برای ارتباط، آموزش، تبادل اطلاعات و تقویت حمایت عاطفی فراهم می‌آورد و از سوی دیگر، در صورت استفاده نادرست، می‌تواند موجب کاهش تعاملات حضوری، افزایش وابستگی، بروز اختلافات و تضعیف روابط عاطفی شود. بنابراین تأثیر فضای مجازی بر خانواده نه کاملاً مثبت است و نه کاملاً منفی، بلکه به شیوه استفاده افراد از این فناوری بستگی دارد. خانواده‌هایی که با آگاهی، برنامه‌ریزی و مدیریت صحیح از فضای مجازی بهره می‌برند، می‌توانند از مزایای آن استفاده کرده و آسیب‌های احتمالی را به حداقل برسانند. حفظ تعادل میان زندگی واقعی و فعالیت‌های آنلاین، مهم‌ترین عامل در تقویت روابط خانوادگی و حفظ سلامت روانی و اجتماعی اعضای خانواده در عصر دیجیتال به شمار می‌آید. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 101 بازدید

تابستان کابل به نیمه رسیده بود. آفتاب سوزان از نخستین ساعات صبح بر بام‌های گِلی و دیوارهای فرسوده‌ی محله‌های فقیرنشین می‌تابید و کوچه‌های خاک‌آلود را در گرمای خود فرو می‌برد. در یکی از همین کوچه‌های تنگ و فراموش‌شده، جایی که خانه‌ها چنان نزدیک به هم ساخته شده بودند که همسایه‌ها می‌توانستند صدای نفس کشیدن یکدیگر را بشنوند، مریم در اتاق کوچک اجاره‌ای خود از خواب بیدار شد. هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود. سکوتی سنگین بر محله سایه افکنده بود و تنها صدای چند سگ ولگرد از دوردست به گوش می‌رسید. او لحظه‌ای روی تشک کهنه‌ای که سال‌ها از عمرش می‌گذشت نشست و به سقف ترک‌خورده‌ی اتاق خیره شد. هر صبح، پیش از آن‌که از جا برخیزد، چند دقیقه‌ای به زندگی‌اش می‌اندیشید؛ به مسیری که او را به این نقطه رسانده بود، به سال‌های ازدست‌رفته و به آینده‌ای که با تمام توان برای دخترش می‌ساخت. در کنار او سارا خوابیده بود؛ دختر دوازده‌ساله‌ای که حالا قدش تقریباً به شانه‌های مادر می‌رسید. چهره‌ی آرام او در خواب تنها چیزی بود که هنوز می‌توانست در دل مریم جرقه‌ای از امید روشن کند. مریم به‌آرامی دست بر موهای دخترش کشید و سپس از جا برخاست. در گوشه‌ی اتاق سماور کوچک و قدیمی قرار داشت. آب را به جوش آورد و چند تکه نان خشک را که از روز پیش باقی مانده بود آماده کرد. سال‌ها بود که زندگی آن‌ها در میان همین سادگی، سختی و تنگدستی جریان داشت. مریم هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد روزی سرنوشتش به این شکل رقم بخورد. زمانی که دختری نوجوان بود، رؤیاهای بسیاری در سر داشت. در روستایی در حاشیه‌ی کابل بزرگ شده بود و با وجود فقر، عاشق درس خواندن بود. هر روز با شوق به مکتب می‌رفت و معلمش همواره می‌گفت که او یکی از باهوش‌ترین شاگردان صنف است. مریم آرزو داشت روزی خودش معلم شود؛ می‌خواست دختران دیگر را آموزش دهد و زندگی متفاوتی برای خود بسازد. اما در خانواده‌ای زندگی می‌کرد که تصمیم‌های مهم زندگی دختران را مردان می‌گرفتند. وقتی هفده ساله شد، شبی پدرش او را صدا زد. هنوز آن شب را با تمام جزئیات به یاد می‌آورد. مهمان‌خانه پر از مردانی بود که چای می‌نوشیدند و درباره‌ی موضوعی جدی گفت‌وگو می‌کردند. وقتی وارد شد، سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. پدرش بدون هیچ مقدمه‌ای گفت که برای او خواستگار آمده است و خانواده تصمیم گرفته‌اند او را به عقد مردی از خانواده‌ای دیگر درآورند. مریم احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ زده است. حتی فرصت نیافته بود آن مرد را ببیند یا نظرش را بیان کند. همه‌چیز از پیش تصمیم‌گیری شده بود. آن شب تا صبح گریست. از مادرش التماس کرد که مانع این ازدواج شود. گفت هنوز می‌خواهد درس بخواند و آمادگی ازدواج ندارد. اما هیچ‌کس به سخنانش توجهی نکرد. همه تنها یک جمله را تکرار می‌کردند: «دختر بالاخره باید شوهر کند.» چند هفته بعد، مراسم عروسی برگزار شد و زندگی مریم وارد مرحله‌ای شد که بعدها از آن به عنوان تاریک‌ترین فصل عمرش یاد می‌کرد. در روزهای نخست تلاش کرد خود را با شرایط جدید سازگار کند، اما خیلی زود دریافت که شوهرش به مواد مخدر اعتیاد دارد. در ابتدا نمی‌خواست این حقیقت را باور کند و تصور می‌کرد شاید اشتباه می‌کند، اما روزبه‌روز واقعیت آشکارتر می‌شد. شوهرش ساعت‌های طولانی بیرون از خانه می‌ماند، پولی برای مخارج زندگی نمی‌آورد و بیشتر درآمد ناچیزش را صرف مواد مخدر می‌کرد. رفتارهایش غیرقابل پیش‌بینی بود؛ گاهی ساعت‌ها بی‌حرکت در گوشه‌ای می‌نشست و گاهی بدون هیچ دلیلی خشمگین می‌شد و فریاد می‌کشید. مریم در خانه‌ای زندگی می‌کرد که نه محبت در آن وجود داشت و نه امنیت. خانواده‌ی شوهرش نیز به جای حمایت، او را مسئول تمام مشکلات می‌دانستند. هرگاه شوهرش پولی نداشت، تقصیر مریم بود. هرگاه میان اعضای خانواده اختلافی پیش می‌آمد، باز هم مریم مقصر شناخته می‌شد. او به‌تدریج فهمید که در آن خانه هیچ پناهگاهی ندارد. یک سال بعد، دخترش به دنیا آمد. روزی که سارا را در آغوش گرفت، برای نخستین بار پس از مدت‌ها لبخندی واقعی بر لبانش نشست. آن کودک کوچک همچون چراغی در تاریکی زندگی‌اش روشن شد. مریم با خود عهد بست هرگز اجازه ندهد دخترش همان رنج‌هایی را تجربه کند که خودش تحمل کرده بود. اما زندگی همچنان بی‌رحم بود. شوهرش نه‌تنها تغییر نکرد، بلکه اعتیادش روزبه‌روز شدیدتر شد. وسایل خانه یکی پس از دیگری فروخته می‌شدند و گاهی حتی پول خرید نان نیز وجود نداشت. شب‌های بسیاری مریم گرسنه می‌خوابید تا سارا بتواند غذایی بخورد. سه سال از ازدواجشان گذشته بود که اوضاع به نقطه‌ای رسید که دیگر تحمل آن ممکن نبود. شبی شوهرش در حالی به خانه بازگشت که به‌شدت تحت تأثیر مواد مخدر قرار داشت. او فریاد می‌کشید و هیچ کنترلی بر رفتار خود نداشت. سارا که در آن زمان کودکی خردسال بود، از ترس گریه می‌کرد و به آغوش مادرش پناه برده بود. مریم آن شب تا صبح بیدار ماند. در سکوت تاریک خانه، به گذشته، حال و آینده‌ی خود فکر کرد. وقتی نخستین پرتوهای خورشید بر پنجره تابید، تصمیمش را گرفته بود. چند دست لباس را جمع کرد، دخترش را در آغوش گرفت و بی‌آن‌که بداند آینده چه سرنوشتی برایشان رقم خواهد زد، خانه را ترک کرد. او با هزار امید به خانه‌ی پدرش رفت. تصور می‌کرد خانواده‌اش از او حمایت خواهند کرد و پس از آن همه رنج و سختی، پناهی امن برای او و دخترش خواهند بود. اما خیلی زود فهمید که اشتباه می‌کرد. در روزهای نخست، همه با او همدردی کردند و از وضعیتش ابراز تأسف نمودند، اما این همدردی دیری نپایید. به‌تدریج نگاه‌ها تغییر کرد و رفتارها رنگ دیگری به خود گرفت. برادرانش حضور او را خوش نمی‌داشتند و برخی از بستگان آشکارا او را سرزنش می‌کردند که چرا خانه‌ی شوهرش را ترک کرده است. بارها شنید که می‌گفتند زن باید به هر قیمتی زندگی‌اش را حفظ کند و مشکلاتش را تحمل نماید. حتی مادرش که دلش برای دخترش می‌سوخت، جرئت نداشت در برابر دیگران از او دفاع کند. ماه‌ها سپری شد و زندگی در خانه‌ی پدر نیز به شکنجه‌ای خاموش تبدیل گردید. مریم احساس می‌کرد سربار خانواده است. هنگام صرف غذا، سکوتی سنگین میان او و دیگران حاکم بود. هر روز سخنی می‌شنید که قلبش را می‌آزرد و غرورش را جریحه‌دار می‌کرد. او به‌خوبی می‌دانست که نمی‌تواند تا ابد در آن خانه بماند. سرانجام تصمیم گرفت روی پای خود بایستد؛ تصمیمی که شاید بزرگ‌ترین و دشوارترین انتخاب زندگی‌اش بود. نه سرمایه‌ای داشت و نه کسی که از او حمایت کند، اما برای آینده‌ی دخترش باید راهی پیدا می‌کرد. در همان روزها نزد زنی که در همسایگی‌شان زندگی می‌کرد، خیاطی آموخت. ساعت‌های طولانی پشت چرخ خیاطی می‌نشست و تمرین می‌کرد. بارها انگشتانش زیر سوزن زخمی شدند و گاهی از شدت خستگی چشمانش تار می‌دید، اما هرگز دست از تلاش برنداشت. او می‌دانست که تنها راه نجاتش، یاد گرفتن مهارتی است که بتواند با آن زندگی خود و دخترش را تأمین کند. پس از مدتی توانست درآمد اندکی به دست آورد. پول ناچیزش را با صبر و صرفه‌جویی جمع کرد و سرانجام اتاق کوچکی را در کابل اجاره نمود. روزی که برای نخستین بار کلید آن اتاق را در دست گرفت، احساسی را تجربه کرد که سال‌ها از آن محروم بود؛ احساس آزادی. اتاق کوچک بود. دیوارهایش ترک داشت و امکاناتش بسیار محدود بود، اما برای مریم همان اتاق ساده نماد استقلال، عزت و آغاز دوباره‌ی زندگی به شمار می‌رفت. برای نخستین بار پس از سال‌ها احساس می‌کرد سرنوشتش را با دستان خودش می‌سازد. سال‌ها گذشت. سارا بزرگ‌تر شد و مریم بیشتر وقت خود را صرف خیاطی می‌کرد. هر روز پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار می‌شد، برای دخترش صبحانه آماده می‌کرد و سپس راهی کارگاه خیاطی می‌شد. گاهی تا نیمه‌های شب پشت چرخ می‌نشست و کار می‌کرد. لباس‌های زنانه می‌دوخت، پرده‌ها را تعمیر می‌کرد، یونیفورم شاگردان را آماده می‌ساخت و هر سفارشی را که به دستش می‌رسید می‌پذیرفت. درآمدش اندک بود، اما همان درآمد ناچیز چرخ زندگی آن‌ها را می‌گرداند. او آموخته بود چگونه با کمترین امکانات زندگی کند و هر افغانی را با دقت خرج نماید. با این حال، گذشته هنوز دست از سرش برنداشته بود. شوهرش هر چند وقت یک‌بار دوباره ظاهر می‌شد. گاهی روبه‌روی محل کارش می‌ایستاد و ساعت‌ها او را زیر نظر می‌گرفت. گاهی به خانه‌اش می‌آمد و در می‌زد. گاهی نیز از طریق دیگران پیام می‌فرستاد و او را تهدید می‌کرد که باید به زندگی سابقش بازگردد. این تهدیدها سال‌ها ادامه یافت. هر بار که صدای در بلند می‌شد، قلب مریم از اضطراب به تپش می‌افتاد. هر بار که فردی ناشناس سراغش را می‌گرفت، نگران می‌شد که شاید خبری از شوهرش آورده باشد. اما با وجود تمام ترس‌ها، هرگز حاضر نشد به آن زندگی بازگردد. او بهای آزادی خود را با سال‌ها رنج، تنهایی و مبارزه پرداخته بود و نمی‌خواست دوباره به همان تاریکی بازگردد. مریم به‌خوبی می‌دانست که راهی که انتخاب کرده آسان نیست، اما باور داشت که سختیِ زندگی در آزادی، بسیار بهتر از اسارت در خانه‌ای است که در آن نه محبت وجود دارد و نه احترام. به همین دلیل، با تمام توان ایستادگی کرد؛ برای خودش، برای عزتش و مهم‌تر از همه، برای آینده‌ی دختری که تمام امید زندگی‌اش بود. شب‌ها زمانی که از کار به خانه بازمی‌گشت، خستگی تمام وجودش را فرا می‌گرفت. پاهایش از ساعت‌ها ایستادن درد می‌کرد و دست‌هایش بر اثر کار مداوم زخم و پینه بسته بود. اما همین که سارا را می‌دید که در گوشه‌ی اتاق نشسته و مشق‌های مکتبش را می‌نویسد، خستگی‌هایش برای لحظه‌ای رنگ می‌باخت. سارا با وجود تمام دشواری‌های زندگی، شاگردی کوشا و بااستعداد بود. او درس خواندن را دوست داشت و با پشتکاری مثال‌زدنی برای رسیدن به آرزوهایش تلاش می‌کرد. مریم همیشه به او می‌گفت: «تنها چیزی که هیچ‌کس نمی‌تواند از تو بگیرد، دانش است.» این جمله برای سارا تنها یک نصیحت نبود؛ چراغ راهی بود که هر روز مسیر آینده‌اش را روشن‌تر می‌کرد. زمستان‌های کابل از همه سخت‌تر بودند. سرما از شکاف‌های دیوار به درون اتاق نفوذ می‌کرد و فضای کوچک خانه را به جایی سرد و طاقت‌فرسا تبدیل می‌ساخت. گاهی پول خرید زغال یا گاز را نداشتند و ناچار بودند شب‌های طولانی زمستان را با کمترین امکانات سپری کنند. در آن شب‌های سرد، مادر و دختر زیر چند پتوی کهنه کنار هم می‌خوابیدند و با گرمای حضور یکدیگر سرما را تحمل می‌کردند. بسیاری از اوقات مریم سهم غذای خود را کمتر می‌کرد تا سارا سیر بماند. او بارها گرسنگی را تحمل کرد، اما هرگز نگذاشت دخترش از این فداکاری‌ها آگاه شود. یک شب که برق قطع شده بود و تنها نور لرزان شمع اتاق را روشن می‌کرد، سارا سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت: «مادر، وقتی بزرگ شدم می‌خواهم داکتر شوم.» مریم لبخندی زد و پرسید: «چرا داکتر؟» سارا لحظه‌ای سکوت کرد و سپس با اطمینان پاسخ داد: «چون می‌خواهم به زنانی کمک کنم که مثل تو سختی کشیده‌اند. می‌خواهم کاری کنم که هیچ زنی احساس تنهایی نکند.» اشک در چشمان مریم حلقه زد. او سال‌ها جنگیده بود تا دخترش بتواند رؤیا داشته باشد؛ رؤیایی که خود هرگز فرصت دنبال کردن آن را پیدا نکرده بود. در آن لحظه احساس کرد تمام رنج‌ها، تمام شب‌های گرسنگی، تمام ساعت‌های خستگی و تمام اشک‌هایی که در سکوت ریخته بود، بیهوده نبوده‌اند. امروز مریم هنوز در همان گوشه‌ی فراموش‌شده‌ی کابل زندگی می‌کند. هنوز هر صبح پیش از طلوع خورشید از خواب برمی‌خیزد و تا غروب برای تأمین زندگی تلاش می‌کند. هنوز نگران اجاره‌ی خانه، هزینه‌های روزمره و آینده‌ی دخترش است. هنوز سایه‌ی تهدیدهای شوهر معتادش گاه‌وبیگاه بر زندگی او سنگینی می‌کند. اما با وجود همه‌ی این دشواری‌ها، مریم زنی شکست‌خورده نیست. او زنی است که روزی در برابر انتخابی دشوار قرار گرفت؛ تسلیم شدن یا مبارزه کردن. و او راه مبارزه را برگزید. سال‌ها پیش، زمانی که از آن خانه بیرون آمد، هیچ تضمینی برای موفقیت نداشت. نمی‌دانست فردا چه خواهد شد و چگونه از پس مشکلات برخواهد آمد. تنها چیزی که داشت، اراده‌ای بود که اجازه نمی‌داد در برابر سرنوشت سر خم کند. همین اراده بود که او را از میان سال‌های تاریک عبور داد؛ از میان تحقیرها، تنهایی‌ها، ترس‌ها و محرومیت‌ها. همین اراده بود که به او آموخت چگونه از دل ویرانی، زندگی تازه‌ای بسازد. اکنون هرگاه شب‌ها کنار پنجره‌ی کوچک خانه‌اش می‌ایستد و به چراغ‌های پراکنده‌ی کابل خیره می‌شود، به گذشته می‌اندیشد؛ به دختری نوجوان که روزگاری آرزوهای بسیاری در سر داشت و ناگهان در مسیر زندگی‌اش طوفانی سهمگین وزیدن گرفت. او می‌داند که زندگی هرگز با او مهربان نبوده است. می‌داند که بسیاری از آرزوهایش در همان سال‌های جوانی از میان رفتند. اما در عین حال می‌داند که چیزی ارزشمندتر از بسیاری آرزوها به دست آورده است؛ چیزی که با پول، قدرت یا جایگاه اجتماعی سنجیده نمی‌شود. او استقلالش را به دست آورده است. عزتش را حفظ کرده است. و امید را در دل دخترش زنده نگه داشته است. مریم آموخته بود که گاهی پیروزی به معنای رسیدن به همه‌ی خواسته‌ها نیست؛ گاهی پیروزی یعنی تسلیم نشدن، یعنی ایستادن در برابر سختی‌ها و ادامه دادن، حتی زمانی که هیچ‌کس به موفقیتت باور ندارد. و همین امید است که هر صبح، پیش از طلوع خورشید، او را دوباره از جا برمی‌خیزاند؛ امیدی که در نگاه سارا موج می‌زند، در رؤیاهای او نفس می‌کشد و آینده‌ای روشن‌تر را نوید می‌دهد. شاید زندگی هنوز آسان نباشد، اما مریم دیگر از آینده نمی‌ترسد. زیرا می‌داند دختری را پرورش داده است که می‌تواند راهی را ادامه دهد که او با رنج و فداکاری آغاز کرده بود. در آن گوشه‌ی کوچک و فراموش‌شده‌ی کابل، زنی زندگی می‌کند که ثروتی ندارد، خانه‌ای مجلل ندارد و زندگی‌اش خالی از درد نیست؛ اما چیزی در وجود او هست که هیچ سختی‌ای نتوانسته آن را از بین ببرد: امید. و همین امید، هر روز داستان زندگی او را از نو آغاز می‌کند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 236 بازدید

سرک هنوز خلوت بود. نه از شلوغی همیشگی خبری بود، نه از صدای بوق موترها. فقط چند دکان نیمه‌باز، یک نانوایی و چند مرد که زودتر از بقیه شهر بیدار شده بودند، دیده می‌شد. در گوشه‌ای از پیاده‌رو، دختری روی یک چهارپایه کوتاه نشسته بود. جلوی پایش جعبه چوبی کوچکی بود که در آن دو بوتل واکس، یک برس سیاه و یک پارچه کهنه دیده می‌شد. دختر سرش پایین بود و بند کفش‌های خودش را مرتب می‌کرد. نامش فاطمه است؛ هفده ساله. نه داستان خاصی دارد و نه زندگی متفاوتی نسبت به هزاران دختر دیگر این شهر. اگر کسی از کنارش رد شود، شاید فقط او را به‌عنوان «دختر کفش‌رنگ‌کن» ببیند. اما پشت این تصویر ساده، زندگی‌ای جریان دارد که با تصمیم‌های سخت و ناخواسته شکل گرفته است. فاطمه در خانواده‌ای شش‌نفره زندگی می‌کند: پدر، مادر، سه خواهر کوچک‌تر و خودش. خانه‌شان در حاشیه شهر است؛ جایی که کرایه کمتر است، اما فاصله تا مرکز زیاد. پدرش پیش از این راننده موتر بود، اما بعد از مدتی موترش را فروخت تا قرض‌هایش را بدهد. حالا کار ثابت ندارد؛ بعضی روزها بارکشی می‌کند و بعضی روزها بیکار می‌ماند. مادرش خانه‌دار است؛ زنی که تمام عمرش را در همین چهار دیواری گذرانده و حالا تنها دل‌خوشی‌اش زنده‌ماندن فرزندانش است. تا قبل از بسته‌شدن مکاتب، فاطمه شاگرد صنف دهم بود. هر روز مسیر طولانی خانه تا مکتب را پیاده می‌رفت. گاهی خسته می‌شد، اما شکایت نمی‌کرد. مکتب برایش فقط درس نبود؛ جایی بود که احساس می‌کرد دیده می‌شود و شنیده می‌شود. معلم ادبیاتش همیشه می‌گفت: «فاطمه، اگر بخواهی، می‌توانی خوب بنویسی.» همین یک جمله برایش کافی بود تا شب‌ها مشقش را با دقت انجام دهد. وقتی مکاتب بسته شد، فاطمه مثل خیلی‌ها اول منتظر ماند. گفتند موقت است و دوباره باز می‌شود. اما روزها گذشت و هیچ تغییری نیامد. اوایل، هنوز برنامه روزانه داشت: صبح بیدار می‌شد، کتاب می‌خواند و تمرین می‌نوشت. اما وقتی دید هیچ‌کس از آینده چیزی نمی‌داند، انگیزه‌اش کم‌کم از بین رفت. در همان روزها، وضعیت خانه هم بدتر شد. قرض‌ها بیشتر شد و مصرف دوا برای مادرش افزایش یافت. خواهرانش مکتب ابتدایی می‌رفتند و هرچند هزینه‌شان کم بود، اما صفر هم نبود. فاطمه احساس می‌کرد فقط مصرف است، نه کمک. این احساس آرام‌آرام سنگین شد. اولین بار فکر کار کردن از جایی آمد که انتظارش را نداشت. یک روز که برای خرید سبزی بیرون رفته بود، دید دختری هم‌سن خودش کنار سرک کفش رنگ می‌کند. دختر نه می‌خندید، نه حرف می‌زد؛ فقط کار می‌کرد. مردم می‌آمدند و می‌رفتند. فاطمه ایستاد و نگاه کرد، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی مقایسه. با خودش گفت: «او هم مثل من است. چرا او می‌تواند و من نه؟» چند روز بعد، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر اول مخالفت کرد و گفت: «این کار برای دختر خوب نیست.» اما وقتی فاطمه از وضعیت خانه، از قرض‌ها و از شرمندگی‌ای که هر شب می‌بیند، گفت، پدرش چیزی نگفت. سکوتش یعنی اجازه. روز اول، فاطمه هنوز مطمئن نبود. دلش می‌خواست کسی او را نشناسد. چادرش را محکم‌تر بست و جعبه واکس را از همان دختر قبلی قرض گرفت. کنار سرک نشست. دست‌هایش سرد بود؛ نه از هوا، بلکه از ترس. اولین مشتری چند دقیقه طول کشید تا بیاید؛ مردی میانسال که بدون نگاه‌کردن گفت: «سیاه کن.» فاطمه کفش را گرفت. دست‌هایش لرزید. واکس زیاد زد؛ کفش براق شد، اما نه تمیز. مرد پول داد و رفت؛ نه تشکر، نه اعتراض. آن روز فقط ۸۰ افغانی درآمد داشت. وقتی پول را به مادرش داد، مادر چیزی نگفت؛ فقط پول را گرفت و در گوشه‌ای گذاشت. اما شب، وقتی فکر می‌کرد فاطمه خواب است، آرام گفت: «خدا کند مجبور نبودی.» روزهای بعد بهتر شد. فاطمه یاد گرفت؛ یاد گرفت کجا بنشیند که مشتری بیشتر باشد، چه وقت حرف نزند و چه وقت فقط سرش پایین باشد. کم‌کم درآمدش به ۱۵۰ افغانی رسید و بعضی روزها، اگر شلوغ بود، به ۲۰۰ افغانی هم می‌رسید. این پول سهم بزرگی از مصارف خانه را پوره می‌کرد. فاطمه حالا برنامه مشخصی دارد: صبح‌ها زود می‌رود، قبل از شلوغی؛ ظهر برمی‌گردد و نان می‌خورد، دوباره عصر می‌رود. بعضی وقت‌ها خسته است، کمرش درد می‌کند و انگشتانش خشک می‌شود. اما وقتی می‌بیند خانه بدون قرض می‌چرخد، ادامه می‌دهد. دلتنگی برای مکتب هنوز هست، اما دیگر مثل قبل دردناک نیست. شاید چون عادت کرده یا چون زندگی اجازه نداد بیشتر فکر کند. با این حال، شب‌ها گاهی کتاب‌هایش را ورق می‌زند. بعضی درس‌ها را یادش رفته، بعضی را نه. هنوز می‌گوید: «اگر باز شود، برمی‌گردم.» اما این را آرام می‌گوید، طوری که اگر نشد، خودش هم نشنود. وقتی از فاطمه می‌پرسی چه پیامی برای دختران دیگر دارد، زیاد حرف نمی‌زند. بعد از مکثی طولانی می‌گوید: «امید را کسی به ما نمی‌دهد. خودمان باید نگهش داریم. حتی اگر کوچک باشد. حتی اگر فقط برای زنده‌ماندن باشد.» او کفش رنگ می‌کند؛ نه برای افتخار و نه برای داستان‌شدن، فقط برای این‌که خانه‌شان خاموش نماند. فاطمه قهرمان نیست، فقط دختری است که وقتی راه بسته شد، ایستاد و راه دیگری پیدا کرد؛ راهی که سخت است، اما واقعی است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 951 بازدید

همدلی و اعتماد دو ستون اساسی برای ایجاد و حفظ روابط زناشویی موفق هستند. بدون وجود این دو عنصر، زندگی مشترک ممکن است دچار چالش‌های متعددی شود و زوجین نتوانند به احساس امنیت و آرامش برسند. در این مقاله، به بررسی راه‌های تقویت همدلی و اعتماد بین زوجین می‌پردازیم و راهکارهایی عملی برای بهبود این دو عنصر حیاتی ارائه می‌کنیم. اهمیت همدلی در زندگی زناشویی همدلی، به معنای توانایی درک احساسات و تجربیات دیگران از منظر آن‌هاست. همدلی به زوجین کمک می‌کند تا مشکلات یکدیگر را بهتر درک کنند و در برابر چالش‌های زندگی، حامی یکدیگر باشند. وقتی زوجین به یکدیگر گوش می‌دهند و احساسات یکدیگر را درک می‌کنند، پیوند عاطفی آن‌ها قوی‌تر می‌شود و زندگی زناشویی‌شان از ثبات بیشتری برخوردار خواهد بود. راه‌های تقویت همدلی بین زوجین گوش دادن فعال یکی از راه‌های مهم برای تقویت همدلی، گوش دادن فعال است. زمانی که همسر شما صحبت می‌کند، به جای قطع کردن حرف‌های او یا ارائه راه‌حل‌های سریع، به دقت گوش کنید و با او همدردی کنید. این رفتار نشان می‌دهد که شما به او اهمیت می‌دهید و احساساتش برای شما ارزشمند است. ابراز احساسات به شیوه مناسب بسیاری از سوءتفاهم‌ها در زندگی زناشویی ناشی از ابراز نادرست احساسات است. زوجین باید یاد بگیرند که احساسات خود را به شیوه‌ای محترمانه و بدون سرزنش یا انتقاد بیان کنند. این کار باعث می‌شود که همسر شما بتواند احساساتتان را بهتر درک کند و به آن پاسخ مناسبی بدهد. تقویت مهارت‌های گفت‌وگو گفت‌وگوی صمیمانه و بدون قضاوت، پایه همدلی است. زوجین باید زمانی را برای گفت‌وگوهای روزمره و همچنین بحث در مورد مسائل جدی اختصاص دهند. انتخاب زمان و مکان مناسب برای این گفت‌وگوها می‌تواند به درک بهتر و جلوگیری از تنش کمک کند. پذیرش تفاوت‌ها هیچ دو انسانی کاملاً شبیه یکدیگر نیستند. زوجین باید یاد بگیرند که تفاوت‌های یکدیگر را بپذیرند و به جای تلاش برای تغییر همسرشان، بر روی نقاط مشترک تمرکز کنند. این پذیرش، پایه‌ای برای همدلی عمیق‌تر خواهد بود. اهمیت اعتماد در روابط زناشویی اعتماد، بنیانی است که روابط زناشویی بر آن استوار است. بدون اعتماد، احساس امنیت از بین می‌رود و رابطه ممکن است دچار شک و تردید شود. اعتماد به زوجین اجازه می‌دهد تا احساسات و افکار خود را بدون ترس از قضاوت یا انتقاد به اشتراک بگذارند. راه‌های تقویت اعتماد بین زوجین شفافیت در ارتباطات یکی از مهم‌ترین عوامل در تقویت اعتماد، شفافیت در گفتار و رفتار است. زوجین باید اطلاعات مهم و مرتبط با زندگی مشترک خود را با یکدیگر به اشتراک بگذارند و از پنهان‌کاری خودداری کنند. شفافیت باعث می‌شود که احساس امنیت در رابطه افزایش یابد. وفاداری و پایبندی به تعهدات وفاداری به معنای احترام به تعهدات زناشویی است. زوجین باید به تعهدات خود پایبند باشند و در برابر وسوسه‌های خارجی مقاوم بمانند. این رفتار نشان‌دهنده احترام به همسر و ارزش‌گذاری به رابطه است. اجتناب از رفتارهای مشکوک رفتارهایی که باعث ایجاد شک و تردید در همسر می‌شوند، اعتماد را تضعیف می‌کنند. زوجین باید از هر گونه رفتار یا ارتباطی که ممکن است موجب سوءتفاهم شود، خودداری کنند و در صورت بروز شک و تردید، موضوع را با شفافیت توضیح دهند. حمایت در لحظات دشوار زوجین باید در لحظات دشوار و بحرانی کنار یکدیگر باشند و حمایت عاطفی و عملی خود را نشان دهند. این حمایت نه تنها اعتماد را تقویت می‌کند، بلکه به احساس همدلی و نزدیکی بین زوجین نیز کمک می‌کند. تقویت همدلی و اعتماد میان زوجین نیازمند تلاش، صبر و تعهد است. با گوش دادن فعال، پذیرش تفاوت‌ها، شفافیت در ارتباطات و حمایت متقابل، زوجین می‌توانند روابطی قوی‌تر و پایدارتر بسازند. در نهایت، همدلی و اعتماد نه تنها به بهبود کیفیت زندگی زناشویی کمک می‌کنند، بلکه الگوی مناسبی برای فرزندان و نسل‌های آینده نیز خواهند بود.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 188 بازدید

باران بهاری آرام و بی‌صدا بر بام‌های کابل می‌بارید. مروه کنار پنجره اتاقش نشسته بود و به صفحه لپ‌تاپ خیره شده بود. خطوط پیچیده‌ای از کد روی صفحه دیده می‌شد؛ کدهایی که برای یک شرکت در عراق می‌نوشت. چند دقیقه بعد، پروژه را ارسال کرد و پیام کوتاهی از مدیرش دریافت نمود: «کار عالی بود.» مروه لبخند زد؛ اما لبخندی که خیلی زود محو شد. نگاهش از صفحه لپ‌تاپ به سوی قفسه کوچکی در گوشه اتاق رفت. میان چند کتاب قدیمی، کارت کانکور و چند جزوه دانشگاهی هنوز نگهداری می‌شد؛ یادگار روزهایی که تصور می‌کرد آینده‌اش در تالارهای دانشگاه کابل رقم خواهد خورد، نه در اتاق کوچکی که سه سال تمام به صنف درسی، دفتر کار و دنیای او تبدیل شده بود. او ۲۱ سال داشت، اما احساس می‌کرد در این سه سال به اندازه یک دهه تجربه اندوخته است. روزهایی را پشت سر گذاشته بود که هر کدام می‌توانست زندگی یک انسان را تغییر دهد. گاهی وقتی به گذشته فکر می‌کرد، همه‌چیز مانند فیلمی طولانی از برابر چشمانش عبور می‌کرد؛ از روزهای پرشور آمادگی کانکور تا روزی که خبر بسته شدن دانشگاه‌ها را شنید و احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. مروه در یکی از محله‌های متوسط کابل بزرگ شده بود. خانواده‌اش زندگی ساده‌ای داشتند. پدرش سال‌ها در بخش اداری یک شرکت خصوصی کار کرده بود و مادرش خانه‌دار بود. درآمد خانواده هیچ‌گاه زیاد نبود؛ اما آنچه در خانه آن‌ها ارزش داشت، اهمیت دادن به آموزش بود. پدر مروه همیشه می‌گفت: «ثروتی که کسی نتواند از تو بگیرد، علم است.» شاید همین جمله بود که از کودکی در ذهن مروه ریشه دواند. او برخلاف بسیاری از دختران هم‌سن‌وسال خود، علاقه عجیبی به فناوری داشت. زمانی که دیگران درباره لباس‌ها یا سرگرمی‌های روزمره صحبت می‌کردند، مروه دوست داشت بداند برنامه‌های داخل تلفن همراه چگونه ساخته می‌شوند و چرا یک وب‌سایت با فشردن یک دکمه باز می‌شود. این پرسش‌ها برای بسیاری عجیب به نظر می‌رسید، اما برای او آغاز یک علاقه عمیق بود. در دوران مکتب، او از شاگردان ممتاز صنف به شمار می‌رفت. بیشتر وقتش میان کتاب‌ها سپری می‌شد. هرگاه برق خانه قطع نمی‌شد، تا نیمه‌های شب مطالعه می‌کرد. مادرش بارها او را تشویق می‌کرد که کمی استراحت کند، اما مروه می‌دانست که رسیدن به رؤیاهایش بدون تلاش ممکن نیست. وقتی به صنف دوازدهم رسید، هدفش کاملاً روشن بود: قبولی در رشته کامپیوترساینس دانشگاه کابل. این دانشگاه برای او تنها یک مرکز آموزشی نبود، بلکه نماد آینده‌ای بود که سال‌ها در ذهن خود ساخته بود. او می‌خواست روزی برنامه‌نویسی حرفه‌ای شود، نرم‌افزار طراحی کند و برای حل مشکلات جامعه از فناوری بهره بگیرد. سال کانکور یکی از دشوارترین سال‌های زندگی‌اش بود. بسیاری از شب‌ها در حالی به خواب می‌رفت که کتاب روی سینه‌اش قرار داشت. گاهی از شدت خستگی چشمانش می‌سوخت، اما باز هم درس می‌خواند. پدرش که تلاش او را می‌دید، هرچند توان مالی چندانی نداشت، هر آنچه در توانش بود برای تهیه کتاب‌ها و پرداخت هزینه کورس‌های آموزشی انجام می‌داد. روز اعلام نتایج کانکور، خانه آن‌ها حال‌وهوای دیگری داشت. مروه از صبح چندین بار سایت نتایج را باز کرده بود. دست‌هایش می‌لرزید و قلبش به‌شدت می‌تپید. وقتی سرانجام نام خود را در میان پذیرفته‌شدگان رشته کامپیوترساینس دانشگاه کابل دید، برای چند لحظه نتوانست حرفی بزند. مادرش که متوجه اشک‌های دخترش شد، تصور کرد اتفاق بدی رخ داده است. اما مروه تنها صفحه تلفن را به او نشان داد. چند ثانیه بعد، صدای گریه و خنده هر دو در خانه پیچید. آن شب یکی از شادترین شب‌های زندگی خانواده بود. پدرش با افتخار به دوستان و خویشاوندان زنگ می‌زد و خبر قبولی دخترش را می‌داد. همسایه‌ها برای تبریک آمدند و همه از آینده روشن مروه سخن می‌گفتند. اما هیچ‌کس نمی‌دانست که این شادی چندان دوام نخواهد آورد. متن بسیار طولانی است و ویرایش کامل آن در یک پیام جا نمی‌شود. بخش نخست را به‌صورت حرفه‌ای ویرایش کردم. بخش‌های بعدی را نیز می‌توانم به همین سبک، کاملاً منسجم و آماده نشر ویرایش کنم. چند ماه بعد، زمانی که محدودیت‌های آموزشی برای دختران افزایش یافت و سرانجام دروازه‌های دانشگاه‌ها به روی آنان بسته شد، زندگی مروه وارد مرحله‌ای شد که هرگز تصورش را نمی‌کرد. او هنوز روز شنیدن آن خبر را به‌وضوح به یاد دارد. در خانه نشسته بود که خبر را از طریق شبکه‌های اجتماعی دید. ابتدا تصور کرد شایعه‌ای بیش نیست. چند بار خبر را خواند و سپس سایت‌های مختلف را بررسی کرد؛ اما هرچه بیشتر می‌خواند، واقعیت تلخ‌تر و سنگین‌تر به نظر می‌رسید. آن شب نتوانست بخوابد. تمام نقشه‌هایی که برای آینده خود کشیده بود، ناگهان در هاله‌ای از ابهام فرو رفت. روزهای بعد، هر بار که به کتاب‌های دانشگاهی‌اش نگاه می‌کرد، احساس سنگینی عجیبی در قلبش پدید می‌آمد. هفته‌ها گذشت. بسیاری از دختران هم‌سن‌وسال او دچار ناامیدی شده بودند. برخی دیگر درس نمی‌خواندند، بعضی در اندیشه مهاجرت بودند و گروهی نیز به اجبار مسیرهای دیگری را انتخاب کرده بودند. مروه نیز روزهای سختی را پشت سر گذاشت. گاهی ساعت‌ها در اتاقش می‌نشست و به آینده فکر می‌کرد. او برای رسیدن به دانشگاه سال‌ها تلاش کرده بود و اکنون نمی‌دانست باید چه کند. اما در میان همان روزهای دشوار، تصمیمی گرفت که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. او با خود گفت: «اگر امکان رفتن به دانشگاه را ندارم، نباید یادگیری را متوقف کنم.» این تصمیم ساده نبود. در افغانستان، یادگیری آنلاین با چالش‌های فراوانی همراه است؛ اینترنت گران و ضعیف است، برق به‌طور مداوم قطع می‌شود و بسیاری از منابع آموزشی به‌آسانی در دسترس نیست. با این حال، مروه از همان امکانات محدود نیز به بهترین شکل استفاده کرد. او ساعت‌های طولانی را صرف تماشای آموزش‌های رایگان کرد. هر روز برنامه‌ای مشخص برای خود تنظیم می‌کرد. صبح‌ها مطالعه می‌کرد، بعدازظهرها به انجام تمرین‌های برنامه‌نویسی می‌پرداخت و شب‌ها پروژه‌های آموزشی را تکمیل می‌کرد. در آغاز، همه‌چیز دشوار بود. بارها به بن‌بست می‌رسید. گاهی ساعت‌ها روی یک مشکل کار می‌کرد و راه‌حلی برای آن نمی‌یافت. روزهایی نیز بود که اینترنت به‌درستی کار نمی‌کرد و تمام برنامه‌هایش را بر هم می‌زد. اما او دست از تلاش نکشید. ماه‌ها به سال تبدیل شد و تلاش‌های او به‌تدریج نتیجه داد. مروه زبان‌های مختلف برنامه‌نویسی را آموخت، وب‌سایت طراحی کرد و نمونه‌کارهای متعددی ساخت. او کم‌کم اعتمادبه‌نفس بیشتری پیدا کرد و دریافت که می‌تواند در بازار کار آنلاین نیز جایگاهی برای خود به دست آورد. در سال دوم، نخستین پروژه واقعی خود را دریافت کرد. مبلغ آن چندان زیاد نبود، اما برای او ارزش فراوانی داشت. آن پروژه ثابت کرد که مهارت‌هایش تنها در حد آموزش باقی نمانده و می‌تواند از آن‌ها درآمد نیز کسب کند. وقتی نخستین درآمدش را به خانه آورد، مادرش با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. در شرایطی که مشکلات اقتصادی بسیاری از خانواده‌های افغانستان را تحت فشار قرار داده بود، همان درآمد اندک نیز اهمیت زیادی داشت. پس از آن، پروژه‌های بیشتری به او سپرده شد. هر پروژه تجربه‌ای تازه برایش به همراه داشت. گاهی مجبور می‌شد تا نیمه‌های شب بیدار بماند تا کارها را به‌موقع تحویل دهد؛ اما از این خستگی شکایتی نداشت، زیرا احساس می‌کرد دوباره در مسیر رؤیاهایش قرار گرفته است. نقطه عطف زندگی او زمانی فرا رسید که با یک شرکت فناوری در عراق آشنا شد. این شرکت به دنبال برنامه‌نویسی بود که بتواند به‌صورت دورکاری با آنان همکاری کند. مروه درخواست خود را ارسال کرد و پس از چند آزمون فنی و مصاحبه آنلاین، پذیرفته شد. آن روز یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی‌اش بود. اکنون او از کابل برای شرکتی در عراق کار می‌کرد؛ کاری که شاید چند سال پیش حتی تصور آن را نیز نمی‌کرد. درآمد ماهانه حدود ۲۵۰ دالر به او این امکان را داد تا بخشی از هزینه‌های خانواده را تأمین کند. پدرش دیگر مجبور نبود به‌تنهایی بار تمام مشکلات اقتصادی را بر دوش بکشد. خواهران کوچک‌ترش نیز با دیدن موفقیت او، انگیزه بیشتری برای یادگیری پیدا کردند. اما با وجود همه این موفقیت‌ها، در قلب مروه هنوز جای خالی بزرگی وجود داشت. او همچنان آرزو دارد روزی وارد دانشگاه شود. هنوز وقتی نام دانشگاه کابل را می‌شنود، احساس خاصی پیدا می‌کند. دفترچه یادداشت کانکورش را نگه داشته است و جزوه‌هایی را که برای آغاز درس‌های دانشگاه تهیه کرده بود، هنوز کنار نگذاشته است. او باور دارد که آموزش آنلاین توانسته بخشی از مسیرش را هموار کند، اما دانشگاه چیز دیگری است. حضور در صنف، گفت‌وگو با استادان، کار روی پروژه‌های علمی و یادگیری در یک محیط آکادمیک، تجربه‌ای است که همچنان در انتظار آن به سر می‌برد. بزرگ‌ترین آرزوی مروه، بازگشایی دوباره دانشگاه‌ها برای دختران است. او می‌خواهد تحصیلاتش را به‌صورت رسمی ادامه دهد و دانش خود را در سطحی بالاتر گسترش بخشد. در ذهنش برنامه‌های بزرگی برای آینده دارد. می‌خواهد روزی مرکزی آموزشی برای دختران افغان ایجاد کند؛ مرکزی که در آن دختران بتوانند مهارت‌های فناوری را بیاموزند و از این طریق به استقلال اقتصادی دست یابند. او بارها با دخترانی روبه‌رو شده است که به دلیل بسته بودن دانشگاه‌ها احساس ناامیدی می‌کنند. هر بار تلاش کرده است به آنان امید بدهد و یادآور شود که یادگیری متوقف نشده است. مروه می‌داند که مسیر پیش رویش هنوز طولانی است. می‌داند که چالش‌های فراوانی در انتظار او و هزاران دختر دیگر وجود دارد. اما تجربه سه سال گذشته به او آموخته است که حتی در دشوارترین شرایط نیز می‌توان راهی برای ادامه یافت. امروز، هر صبح پیش از آن‌که کار روزانه خود را آغاز کند، چند دقیقه‌ای به آینده می‌اندیشد؛ به روزی که دوباره دروازه‌های دانشگاه باز شوند، به روزی که بتواند به‌عنوان یک دانشجوی کامپیوترساینس وارد صنف شود و رؤیایی را که سال‌ها پیش آغاز کرده بود، ادامه دهد. تا آن روز، او در همان اتاق کوچک کابل به تلاش خود ادامه می‌دهد؛ اتاقی که در سه سال گذشته هم دانشگاهش بوده، هم دفتر کارش و هم پناهگاه امیدهایش. داستان مروه تنها داستان یک دختر نیست؛ بلکه روایت نسلی از دختران افغانستان است که با وجود محرومیت از آموزش رسمی، هنوز از آموختن دست نکشیده‌اند و همچنان برای ساختن آینده‌ای بهتر تلاش می‌کنند. آنان نشان داده‌اند که هیچ مانعی نمی‌تواند شعله امید و اشتیاق به یادگیری را به‌طور کامل خاموش کند؛ زیرا رؤیاهایی که با دانش و اراده گره خورده باشند، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز زنده می‌مانند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب