برچسب: #خانواده

2 روز قبل - 68 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که صدای برخورد قاشق کوچکی با کاسه خالی، سکوت خانه را شکست. مریم، دختر یازده‌ساله خانواده، کاسه را جلوی مادر گذاشته بود و با چشم‌هایی که هنوز خواب‌آلود بود، منتظر بود چیزی در آن ریخته شود. زرغونه چند لحظه به کاسه نگاه کرد؛ بعد چشمش به اجاق خاموش افتاد و سرانجام به کیسه آردی که در گوشه آشپزخانه قرار داشت. کیسه‌ای که تنها مقدار اندکی آرد در ته آن باقی مانده بود. دستش را داخل کیسه برد، آرد را با انگشت لمس کرد و آرام گفت: «برای امروز شاید بس شود.» در خانه‌ای کوچک در یکی از محله‌های فقیرنشین کابل، هشت نفر زندگی می‌کنند؛ عبدالرحمان، همسرش زرغونه و شش فرزندشان. خانه دو اتاق کوچک دارد؛ دو اتاقی که بیشتر روزها باید هم‌زمان محل خواب، نشستن، غذا خوردن و گاهی پناه گرفتن از سرمای شب باشند. وسایل خانه اندک‌اند: چند تشک کهنه، یک اجاق، چند ظرف، یک فرش قدیمی و صندوقچه‌ای که لباس‌های خانواده در آن نگهداری می‌شود. چیزهای زیادی در این خانه وجود ندارد؛ اما چیزی که بیش از همه به چشم می‌آید، جای خالی چیزهایی است که خانواده توان خریدنشان را ندارد. عبدالرحمان، پدر خانواده، حدود چهل‌وپنج سال دارد و سال‌هاست کار روزمزدی می‌کند. صبح‌هایی که کاری باشد، زودتر از همه از خواب بیدار می‌شود، وضو می‌گیرد، لباس کارش را می‌پوشد و پیش از آن‌که کودکان از خواب برخیزند، از خانه بیرون می‌رود. گاهی در ساختمان‌ها کارگری می‌کند، گاهی بار جابه‌جا می‌کند و گاهی ساعت‌ها در محل تجمع کارگران روزمزد منتظر می‌ماند تا کسی برای چند ساعت کار سراغش بیاید. درآمدش ثابت نیست؛ ممکن است یک روز چیزی به دست بیاورد و روز دیگر بدون حتی یک افغانی به خانه برگردد. خودش می‌گوید سخت‌ترین بخش زندگی‌اش گرسنگی نیست؛ لحظه‌ای است که عصر به خانه برمی‌گردد و شش فرزندش به دست‌های خالی او نگاه می‌کنند. می‌گوید: «بچه وقتی کوچک است، فرق نان و پول را نمی‌فهمد؛ فقط می‌فهمد که پدرش چیزی برایش نیاورده است.» همسرش، زرغونه، بیشتر روز را در خانه می‌گذراند و تلاش می‌کند با همان مقدار اندکی که دارند، زندگی هشت نفر را بچرخاند. صبحانه در خانه آن‌ها معمولاً چای و نان است و اگر نان کافی نباشد، نان خشک‌شده روزهای قبل دوباره روی سفره می‌آید. زرغونه پیش از آن‌که بچه‌ها سر سفره بنشینند، نان را به قسمت‌های کوچک تقسیم می‌کند و سهم هرکدام را طوری اندازه می‌گیرد که تا حد امکان به همه برسد. خودش معمولاً آخر از همه می‌نشیند و اگر چیزی باقی مانده باشد، می‌خورد. وقتی بچه‌ها می‌پرسند چرا مادر کمتر می‌خورد، پاسخ همیشگی‌اش این است: «من صبح چیزی خورده‌ام.» اما واقعیت این است که بسیاری از صبح‌ها چیزی نخورده است. او می‌گوید اگر سهم خودش را کامل بخورد، ممکن است یکی از بچه‌ها گرسنه بماند و برای یک مادر، دیدن فرزند گرسنه سخت‌تر از تحمل گرسنگی خودش است. شش فرزند این خانواده، هرکدام داستانی از محرومیت دارند. پسر بزرگ، حمید، پانزده‌ساله است. دیگر مثل گذشته از پدرش درباره خرید لباس یا کفش نو چیزی نمی‌خواهد. او فهمیده است که وضعیت خانواده اجازه چنین خواسته‌هایی را نمی‌دهد. صبح‌ها، اگر پدر کار داشته باشد، گاهی همراه او می‌رود و کمکش می‌کند و اگر کاری نباشد، در خانه می‌ماند و مراقب خواهر و برادرهای کوچک‌ترش است. حمید یک جفت کفش دارد که مدت‌هاست کف آن باز شده است. مادر چند بار با نخ و تکه‌ای لاستیک آن را تعمیر کرده. وقتی باران می‌بارد، آب از قسمت باز کفش داخل می‌شود و پایش خیس می‌ماند؛ اما او دیگر شکایت نمی‌کند. کفش‌ها را گوشه اتاق می‌گذارد تا خشک شوند و صبح دوباره همان‌ها را می‌پوشد. دختر بزرگ خانواده، مریم، یازده‌ساله است. او بیشتر از هر چیز دوست دارد کتاب بخواند؛ اما کتاب تازه در این خانه تقریباً جایی ندارد. چند کتاب قدیمی از یکی از اقوام به او رسیده است؛ کتاب‌هایی با جلدهای پاره و صفحاتی که بعضی از آن‌ها ناقص‌اند. مریم همان کتاب‌ها را بارها می‌خواند، گویی هر بار می‌تواند از میان همان صفحه‌های قدیمی، دنیای تازه‌ای پیدا کند. وقتی مادر برای خرید به بازار می‌رود، گاهی مریم هم همراهش می‌رود تا اگر چیزی خریدند، در حمل وسایل کمک کند. چند ماه پیش، مریم از مادرش خواسته بود برایش یک دفتر تازه بخرد، اما زرغونه نتوانسته بود. دختر چند صفحه سفید از دفتر قدیمی برادرش جدا کرد و با نخ به هم دوخت. حالا همان دفتر دست‌ساز، دفتر مشق اوست. فرزند سوم، نعمت، نه‌ساله است و بیشتر وقتش را با دو برادر کوچک‌ترش می‌گذراند. یک پیراهن دارد که آستین‌هایش برایش کوتاه شده، اما هنوز آن را می‌پوشد. مادر چند بار گفته که باید برایش لباس دیگری پیدا کند؛ اما هر بار هزینه خوراک، کرایه خانه یا نیاز دیگری در اولویت قرار گرفته است. در این خانه، خرید لباس زمانی انجام می‌شود که لباس قبلی دیگر به هیچ شکلی قابل استفاده نباشد. حتی آن زمان هم خانواده ابتدا به سراغ اقوام و همسایه‌ها می‌رود تا شاید لباس دست‌دومی پیدا شود. زرغونه می‌گوید: «بچه‌های من یاد گرفته‌اند هر چیزی را که دیگران دور می‌اندازند، برای ما شاید هنوز قابل استفاده باشد.» ساجده، هفت‌ساله، و یوسف، پنج‌ساله، بیشتر ساعات روز را در کنار مادر می‌گذرانند. آن‌ها هنوز مانند حمید و مریم مفهوم کامل فقر را نمی‌دانند. وقتی چیزی را در خانه دیگری می‌بینند، آن را می‌خواهند و وقتی مادر می‌گوید «پول نداریم»، چند لحظه ساکت می‌شوند و بعد دوباره سراغ بازی خودشان می‌روند. اما زرغونه می‌داند که این کودکان هم کم‌کم خواهند فهمید چرا پدرشان نمی‌تواند برایشان اسباب‌بازی بخرد، چرا همیشه یک نوع غذا روی سفره است و چرا وقتی از کنار مغازه‌ها می‌گذرند، مادر دست آن‌ها را محکم‌تر می‌گیرد تا چیزی را نبینند که توان خریدنش را ندارد. کوچک‌ترین عضو خانواده، علی، سه ساله است. او هنوز نمی‌داند چرا بعضی شب‌ها شام دیر آماده می‌شود و چرا مادر گاهی مدت زیادی کنار اجاق می‌نشیند و به قابلمه خالی نگاه می‌کند. یک شب که خانواده فقط نان و چای داشت، علی از مادر پرسید: «مادر، فردا برنج می‌پزیم؟» زرغونه چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «اگر بابا کار کند، می‌پزیم.» کودک لبخند زد و گفت: «پس بابا حتماً کار می‌کند.» این جمله برای زرغونه سنگین بود؛ چون نمی‌خواست امید یک کودک را با واقعیت تلخ زندگی خراب کند. عبدالرحمان آن شب دیر به خانه رسید. از چهره‌اش معلوم بود که روز خوبی نداشته است. لباسش خاک‌آلود بود و دست‌هایش از کار روزانه زبر و خسته. وقتی وارد اتاق شد، بچه‌ها دورش جمع شدند. حمید به صورت پدر نگاه کرد، اما چیزی نپرسید. مریم هم فقط گوشه‌ای نشست. کوچک‌ترین کودک جلو آمد و پرسید: «بابا، چی آوردی؟» عبدالرحمان چند لحظه به او نگاه کرد و بعد دستش را روی سرش کشید. چیزی برای کودک نداشت. فقط یک کیسه کوچک آرد خریده بود؛ آردی که بخش بزرگی از درآمد روزانه‌اش را گرفته بود. زرغونه کیسه را گرفت و به آشپزخانه برد. همان مقدار اندک آرد قرار بود چند روز برای هشت نفر نان فراهم کند. آن شب زرغونه خمیر درست کرد. آرد کم بود و او آب بیشتری به خمیر افزود تا نان‌ها بزرگ‌تر شوند. وقتی نان‌ها پخته شد، بچه‌ها دور سفره نشستند. هرکس سهم خودش را گرفت. عبدالرحمان تکه‌ای از نان برداشت، اما چند لحظه بعد آن را کنار گذاشت و گفت: «من اشتها ندارم.» حمید فهمید پدرش دروغ می‌گوید. او هم تکه نان خودش را کوچک‌تر کرد و بخشی از آن را به سمت پدر گذاشت. عبدالرحمان گفت: «بخور پسرم، من سیرم.» این بار پدر و پسر هر دو همان جمله‌ای را گفتند که مادر بارها در این خانه گفته بود؛ جمله‌ای که بیشتر از آن‌که نشانه سیری باشد، نشانه تلاش برای پنهان کردن گرسنگی بود. زندگی این خانواده فقط با کمبود غذا سخت نشده است. کرایه خانه هر ماه یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های عبدالرحمان است. وقتی چند روز کار پیدا نمی‌کند، نخستین چیزی که ذهنش را مشغول می‌کند، صاحب‌خانه است. او می‌گوید گاهی تمام درآمد یک هفته صرف کرایه خانه و خرید مواد غذایی می‌شود و برای باقی نیازها چیزی باقی نمی‌ماند. هزینه درمان، لباس، آموزش کودکان و حتی خرید یک جفت کفش مناسب، هرکدام باید تا زمانی عقب بیفتد که پولی پیدا شود. وقتی یکی از کودکان بیمار می‌شود، خانواده ابتدا تلاش می‌کند با روش‌های خانگی مشکل را حل کند و تنها زمانی به داکتر مراجعه می‌کند که وضعیت کودک جدی شود؛ نه از بی‌توجهی، بلکه از سر ناتوانی مالی. در گوشه اتاق، صندوقچه‌ای قدیمی قرار دارد که زرغونه وسایل باارزش خانواده را در آن نگه می‌دارد؛ چند لباس، اسناد خانوادگی و چند وسیله کوچک. چیز ارزشمند دیگری وجود ندارد که بتوانند در روزهای سخت بفروشند. چند سال پیش، وقتی عبدالرحمان مدتی کار پیدا نکرد، یکی از وسایل خانه را فروخت تا کرایه خانه را بپردازد. حالا دیگر چیزی برای فروختن باقی نمانده است. خودش می‌گوید: «آدم فقیر وقتی وسیله‌ای را می‌فروشد، فکر می‌کند مشکلش برای یک روز حل می‌شود؛ اما وقتی دوباره مشکل می‌آید، دیگر چیزی برای فروش ندارد.» شب‌ها، وقتی چراغ خانه خاموش می‌شود، هشت نفر در دو اتاق کوچک می‌خوابند. کودکان کنار هم دراز می‌کشند تا جای کمتری بگیرند. در زمستان، همه زیر چند کمپل جمع می‌شوند و در تابستان، پنجره کوچک اتاق برای ورود هوا باز می‌ماند. زندگی آن‌ها با فصل‌ها تغییر چندانی نمی‌کند؛ فقط شکل سختی عوض می‌شود. زمستان، سرمای اتاق و هزینه سوخت را به نگرانی‌هایشان اضافه می‌کند و تابستان، گرمای شدید و کمبود امکانات را. اما در هر دو فصل، یک چیز ثابت است: تلاش پدر برای پیدا کردن کار و تلاش مادر برای تقسیم کردن چیزهای اندک میان هشت نفر. عبدالرحمان گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب هستند، بیدار می‌ماند و به سقف نگاه می‌کند. او می‌گوید بزرگ‌ترین ترسش این است که فرزندانش هم مانند خودش تمام عمرشان را صرف پیدا کردن یک لقمه نان کنند. می‌خواهد حمید کارگر روزمزد نشود. می‌خواهد مریم بتواند درس بخواند و می‌خواهد کودکان کوچک‌ترش حداقل یک زندگی معمولی داشته باشند؛ زندگی‌ای که در آن درخواست یک دفتر، یک جفت کفش یا یک وعده غذای بهتر، خانواده را مجبور به حساب‌وکتاب چندروزه نکند. اما میان خواستن و توانستن، فاصله‌ای وجود دارد که برای این خانواده هر روز بزرگ‌تر به نظر می‌رسد. صبح روز بعد، پیش از آن‌که آفتاب کاملاً بر بام‌های کابل بتابد، عبدالرحمان دوباره لباس کارش را می‌پوشد. زرغونه برایش چای می‌ریزد و یک تکه نان را در پارچه‌ای می‌پیچد. مرد هنگام خروج، نگاهی به شش فرزندش می‌اندازد. بعضی هنوز خواب‌اند و بعضی در سکوت او را نگاه می‌کنند. او چیزی نمی‌گوید. فقط در را باز می‌کند و از خانه بیرون می‌رود؛ به امید این‌که امروز کسی به یک کارگر نیاز داشته باشد. پشت سرش، زرغونه در را می‌بندد، سفره را جمع می‌کند و دوباره سراغ همان کیسه آرد می‌رود تا ببیند برای چند وعده دیگر باقی مانده است. در این خانه، فقر با یک عدد اندازه‌گیری نمی‌شود. فقر یعنی مادری که غذای خودش را به فرزندانش می‌دهد و می‌گوید سیر است؛ پدری که هر صبح با امید پیدا کردن کار از خانه بیرون می‌رود و هر شب نگران دست‌های خالی خود است؛ کودکی که کفش پاره‌اش را می‌پوشد و چیزی نمی‌گوید؛ دختری که دفتر تازه را آرزو می‌کند و با صفحه‌های سفید دفتر قدیمی برادرش کنار می‌آید؛ و کودکانی که کم‌کم یاد می‌گیرند پیش از خواستن هر چیزی، اول به جیب پدر نگاه کنند. برای خانواده هشت‌نفری عبدالرحمان، زندگی بیشتر از آن‌که درباره داشتن باشد، درباره دوام آوردن است؛ دوام آوردن تا فردا، تا روزی که شاید کار پیدا شود، تا زمانی که شاید سفره کمی پرتر شود و تا شبی که کودکان بتوانند بدون شنیدن جمله «امروز پول نداریم» به خواب بروند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 132 بازدید

خانواده نخستین و مهم‌ترین محیطی است که کودک در آن زندگی می‌کند و در همین محیط، رفتار، نگرش و شخصیت خود را شکل می‌دهد. کودک از همان سال‌های نخست زندگی، پیش از آنکه با مکتب، دوستان و جامعه آشنا شود، بسیاری از رفتارها و ارزش‌ها را از اعضای خانواده می‌آموزد. شیوه صحبت کردن والدین، نوع برخورد آنان با دیگران، میزان احترام میان اعضای خانواده، صداقت، مسئولیت‌پذیری و حتی نحوه حل مشکلات، همگی می‌توانند بر شخصیت اخلاقی کودک تأثیر بگذارند. تربیت اخلاقی کودکان تنها به آموزش چند جمله مانند «دروغ نگو»، «به دیگران احترام بگذار» یا «کار بد انجام نده» محدود نمی‌شود؛ بلکه فرآیندی طولانی و پیوسته است که از طریق رفتار، گفت‌وگو، محبت، آموزش، الگو بودن والدین و ایجاد محیطی مناسب در خانواده شکل می‌گیرد. کودکی که در محیطی سرشار از احترام، محبت، عدالت و مسئولیت‌پذیری رشد کند، احتمال بیشتری دارد که همین ارزش‌ها را در زندگی آینده خود نیز رعایت کند. از این رو، خانواده نقش اساسی در پرورش نسلی بااخلاق، مسئول، مهربان و مفید برای جامعه دارد. هرچه خانواده در این زمینه آگاهانه‌تر عمل کند، زمینه رشد سالم‌تر شخصیت کودک را فراهم خواهد کرد. خانواده؛ نخستین مدرسه اخلاق خانه را می‌توان نخستین مدرسه‌ای دانست که کودک در آن درس زندگی و اخلاق را می‌آموزد. کودک در سال‌های ابتدایی زندگی بیشتر از طریق مشاهده و تقلید یاد می‌گیرد. اگر پدر و مادر با یکدیگر محترمانه صحبت کنند، کودک نیز احترام را می‌آموزد. اگر اعضای خانواده هنگام اشتباه کردن عذرخواهی کنند، کودک یاد می‌گیرد که پذیرفتن اشتباه نشانه ضعف نیست. اگر والدین به وعده‌های خود عمل کنند، کودک اهمیت وفاداری و مسئولیت‌پذیری را درک می‌کند. به همین دلیل، رفتار والدین گاهی تأثیری بسیار بیشتر از سخنان و نصیحت‌های آنان بر کودک دارد. ممکن است والدین بارها به کودک بگویند که نباید دروغ بگوید؛ اما اگر خودشان برای فرار از یک مشکل دروغ بگویند، کودک بیشتر از رفتار آنان تأثیر می‌پذیرد تا از نصیحتشان. بنابراین، نخستین گام در تربیت اخلاقی کودک این است که والدین خودشان الگوی مناسبی برای فرزند باشند. اهمیت محبت در تربیت اخلاقی محبت یکی از پایه‌های اصلی تربیت صحیح کودکان است. کودکی که احساس کند در خانواده دوست داشته می‌شود، ارزشمند است و اعضای خانواده به او اهمیت می‌دهند، معمولاً اعتمادبه‌نفس بیشتری پیدا می‌کند و آمادگی بیشتری برای پذیرش آموزش‌های اخلاقی خواهد داشت. محبت به این معنا نیست که والدین تمام خواسته‌های کودک را بدون دلیل بپذیرند. گاهی محبت واقعی یعنی والدین برای کودک قانون و محدودیت تعیین کنند و در عین حال، با آرامش دلیل آن را توضیح دهند. برای مثال، اگر کودک به فرد دیگری توهین کند، والدین نباید فقط او را سرزنش کنند؛ بهتر است توضیح دهند که سخنان توهین‌آمیز می‌تواند احساسات دیگران را جریحه‌دار کند و از او بخواهند رفتار مناسب‌تری داشته باشد. تربیت همراه با محبت باعث می‌شود کودک اخلاق را تنها از روی ترس از مجازات رعایت نکند، بلکه به‌تدریج دلیل درست بودن رفتارهای اخلاقی را نیز درک کند. آموزش صداقت به کودکان صداقت یکی از مهم‌ترین ارزش‌های اخلاقی است. کودک باید از خانواده بیاموزد که راستگویی اهمیت دارد و پذیرفتن اشتباه بهتر از پنهان کردن حقیقت است. والدین باید فضایی ایجاد کنند که کودک بتواند درباره اشتباهات خود، بدون ترس شدید، صحبت کند. اگر کودک هر بار که حقیقت را می‌گوید با تنبیه شدید روبه‌رو شود، ممکن است برای جلوگیری از مجازات به دروغ گفتن روی بیاورد. بهتر است والدین هنگام مواجه شدن با دروغ، علاوه بر اصلاح رفتار کودک، علت آن را نیز بررسی کنند. ممکن است کودک از تنبیه ترسیده باشد، بخواهد توجه دیگران را جلب کند یا هنوز تفاوت میان درست و نادرست را به‌خوبی درک نکرده باشد. وقتی والدین خودشان نیز در زندگی روزمره صادق باشند، آموزش صداقت بسیار مؤثرتر خواهد بود. نقش خانواده در آموزش احترام احترام به دیگران از ارزش‌هایی است که باید از دوران کودکی آموزش داده شود. کودک باید یاد بگیرد که به پدر و مادر، بزرگ‌ترها، معلمان، دوستان و حتی افرادی که با او تفاوت دارند احترام بگذارد. احترام فقط در استفاده از کلمات مؤدبانه خلاصه نمی‌شود. گوش دادن هنگام صحبت دیگران، مسخره نکردن افراد، رعایت نوبت، کمک به دیگران و توجه به احساسات اطرافیان نیز از نشانه‌های احترام هستند. والدین می‌توانند با رفتار خود احترام را به کودک آموزش دهند. هنگامی که والدین با فرزند خود با احترام صحبت می‌کنند، حتی زمانی که از رفتار او ناراضی هستند، کودک نیز شیوه صحیح برخورد با دیگران را بهتر یاد می‌گیرد. مسئولیت‌پذیری و نقش خانواده یکی دیگر از وظایف مهم خانواده، آموزش مسئولیت‌پذیری است. کودکان باید از سن مناسب یاد بگیرند که هر فرد در خانواده وظایفی دارد و باید مسئولیت کارهای خود را بپذیرد. برای مثال، کودک می‌تواند مسئول مرتب کردن وسایل شخصی خود، جمع کردن اسباب‌بازی‌ها، مراقبت از وسایل مکتب یا کمک در برخی کارهای ساده خانه باشد. اگر والدین همیشه تمام کارهای کودک را انجام دهند، ممکن است کودک به وابستگی عادت کند و مسئولیت‌پذیری در او به اندازه کافی رشد نکند. در مقابل، دادن مسئولیت‌های متناسب با سن کودک به او کمک می‌کند احساس توانمندی و استقلال بیشتری پیدا کند. مسئولیت‌پذیری همچنین به کودک می‌آموزد که رفتار هر انسان پیامدهایی دارد و هر فرد باید نتیجه تصمیم‌های خود را بپذیرد. آموزش مهربانی و همدلی یکی از اهداف مهم تربیت اخلاقی، پرورش انسان‌هایی مهربان و همدل است. همدلی یعنی انسان بتواند احساسات و شرایط دیگران را درک کند. خانواده می‌تواند با مثال‌های ساده این ویژگی را در کودک تقویت کند. برای نمونه، والدین می‌توانند از کودک بپرسند: «اگر کسی تو را مسخره کند، چه احساسی پیدا می‌کنی؟ حالا اگر تو شخص دیگری را مسخره کنی، او چه احساسی خواهد داشت؟» چنین پرسش‌هایی باعث می‌شود کودک به احساسات دیگران توجه بیشتری کند. کمک به افراد نیازمند، رفتار مهربانانه با اعضای خانواده، مراقبت از حیوانات و احترام به سالمندان نیز می‌تواند فرصت‌های مناسبی برای آموزش همدلی باشد. نقش والدین به‌عنوان الگو کودکان بیشتر از آنچه می‌شنوند، از آنچه می‌بینند یاد می‌گیرند. بنابراین، والدین مهم‌ترین الگوهای رفتاری کودک هستند. اگر والدین هنگام عصبانیت بتوانند خشم خود را کنترل کنند، کودک نیز به‌تدریج کنترل احساسات را یاد می‌گیرد. اگر والدین در برابر مشکلات صبور باشند، کودک صبر را در رفتار آنان مشاهده می‌کند. اگر آنان در برابر دیگران مسئولانه و محترمانه رفتار کنند، کودک نیز این رفتارها را به‌عنوان بخشی طبیعی از زندگی خود می‌پذیرد. به همین دلیل، تربیت اخلاقی فقط وظیفه‌ای برای کودکان نیست؛ والدین نیز باید همواره رفتار خود را بررسی کنند و ببینند چه الگویی برای فرزندشان ایجاد می‌کنند. تأثیر گفت‌وگو در تربیت اخلاقی گفت‌وگو یکی از بهترین روش‌های تربیت کودکان است. والدین باید به کودک فرصت دهند درباره احساسات، مشکلات، اشتباهات و نگرانی‌های خود صحبت کند. به جای اینکه همیشه به کودک دستور داده شود، بهتر است گاهی درباره دلیل یک رفتار با او گفت‌وگو شود. برای مثال، به جای اینکه فقط گفته شود «این کار را نکن»، می‌توان پرسید: «به نظرت اگر این کار را انجام بدهی چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا ممکن است کسی ناراحت شود؟» این روش باعث می‌شود کودک خودش درباره درست و نادرست فکر کند و توانایی تصمیم‌گیری اخلاقی او افزایش یابد. تأثیر عدالت در خانواده رفتار عادلانه والدین نیز در تربیت اخلاقی اهمیت زیادی دارد. اگر کودکان احساس کنند که در خانواده با آنان ناعادلانه رفتار می‌شود، ممکن است نسبت به قوانین و ارزش‌های اخلاقی بی‌اعتماد شوند. عدالت به معنای رفتار کاملاً یکسان با همه کودکان نیست؛ بلکه به معنای توجه به نیازها و شرایط هر فرد است. والدین باید قوانین خانواده را تا حد امکان روشن و منطقی تعیین کنند و هنگام اجرای آن‌ها ثبات داشته باشند. همچنین بهتر است والدین از مقایسه مداوم کودکان با یکدیگر خودداری کنند. جمله‌هایی مانند «ببین فلانی چقدر بهتر از تو است» ممکن است باعث حسادت، ناراحتی و کاهش اعتمادبه‌نفس کودک شود. نقش نظم و قانون در خانواده وجود قوانین مشخص در خانواده به کودک کمک می‌کند مرزهای درست و نادرست را بشناسد. قوانین باید متناسب با سن کودک، روشن و قابل اجرا باشند. برای مثال، خانواده می‌تواند قوانینی درباره زمان خواب، استفاده از تلفن همراه، انجام تکالیف، احترام به دیگران و مسئولیت‌های خانه داشته باشد. البته قانون زمانی مؤثر است که والدین نیز خودشان به آن احترام بگذارند. اگر یک قانون فقط برای کودک باشد و بزرگ‌ترها آن را رعایت نکنند، کودک ممکن است آن را ناعادلانه بداند. هدف قوانین باید آموزش نظم و مسئولیت‌پذیری باشد، نه ترساندن کودک. تأثیر محیط خانواده بر شخصیت کودک محیط خانوادگی تأثیر عمیقی بر رشد کودک دارد. خانواده‌ای که در آن آرامش، احترام، گفت‌وگو و محبت وجود داشته باشد، شرایط مناسبی برای رشد اخلاقی کودک فراهم می‌کند. در مقابل، دعواهای مداوم، تحقیر، توهین و رفتارهای خشونت‌آمیز می‌تواند بر احساس امنیت و رفتار کودک تأثیر منفی بگذارد. البته این موضوع به معنای آن نیست که خانواده باید همیشه بدون هیچ اختلافی باشد. اختلاف نظر در زندگی طبیعی است. مهم این است که اعضای خانواده چگونه اختلافات خود را حل می‌کنند. اگر کودک ببیند افراد می‌توانند بدون توهین و خشونت درباره مشکلات صحبت کنند، او نیز این مهارت را یاد می‌گیرد. نقش فناوری و رسانه‌ها امروزه کودکان علاوه بر خانواده، از اینترنت، تلویزیون، بازی‌های ویدیویی و شبکه‌های اجتماعی نیز تأثیر می‌پذیرند. بنابراین، خانواده باید نسبت به محتوایی که کودک مشاهده می‌کند آگاهی داشته باشد. والدین بهتر است به جای ممنوعیت کامل و بدون توضیح درباره استفاده از فناوری، با کودک درباره استفاده درست و مسئولانه از آن گفت‌وگو کنند. کودک باید یاد بگیرد که هر چیزی که در اینترنت می‌بیند، لزوماً درست یا مناسب نیست. همچنین خانواده می‌تواند از فیلم‌ها، داستان‌ها و برنامه‌های مناسب برای آموزش ارزش‌هایی مانند دوستی، صداقت، همکاری، شجاعت و مسئولیت‌پذیری استفاده کند. همکاری خانواده و مکتب تربیت اخلاقی تنها وظیفه خانواده نیست و مکتب نیز نقش مهمی در این زمینه دارد. بهترین نتیجه زمانی به دست می‌آید که خانواده و مکتب در یک مسیر حرکت کنند. اگر مکتب کودک را به نظم، احترام و مسئولیت‌پذیری تشویق کند، اما خانواده این ارزش‌ها را نادیده بگیرد، تربیت کودک دشوارتر خواهد شد. از سوی دیگر، خانواده نیز می‌تواند با همکاری معلمان، مشکلات رفتاری کودک را بهتر شناسایی و برای اصلاح آن‌ها تلاش کند. همکاری میان خانواده و مکتب باعث می‌شود کودک پیام‌های تربیتی هماهنگ و روشنی دریافت کند و ارزش‌های اخلاقی را هم در خانه و هم در محیط آموزشی تمرین کند. تشویق به جای تنبیه شدید تشویق رفتارهای خوب یکی از روش‌های مؤثر تربیتی است. وقتی کودک رفتار مناسبی انجام می‌دهد، والدین می‌توانند آن رفتار را مورد توجه قرار دهند. برای مثال، گفتن جمله‌ای مانند «از اینکه به دوستت کمک کردی خوشحال شدم» به کودک نشان می‌دهد که رفتار او ارزشمند بوده است. در مقابل، تنبیه شدید و تحقیر می‌تواند آثار منفی داشته باشد. هدف تربیت باید اصلاح رفتار و آموزش ارزش‌های اخلاقی باشد، نه ایجاد ترس. وقتی کودک اشتباه می‌کند، بهتر است والدین ابتدا رفتار نادرست را مشخص کنند، پیامد آن را توضیح دهند و سپس به کودک فرصت اصلاح رفتار بدهند. اهمیت کتاب و داستان در تربیت اخلاقی داستان‌ها ابزار بسیار خوبی برای آموزش مفاهیم اخلاقی هستند. کودکان معمولاً با شخصیت‌های داستان ارتباط برقرار می‌کنند و از سرنوشت آنان درس می‌گیرند. والدین می‌توانند پس از خواندن یک داستان از کودک بپرسند: «اگر تو جای این شخصیت بودی، چه کاری انجام می‌دادی؟» یا «به نظرت چرا این رفتار درست یا نادرست بود؟» این پرسش‌ها قدرت تفکر، تصمیم‌گیری و تشخیص اخلاقی کودک را تقویت می‌کنند و به او فرصت می‌دهند بدون قرار گرفتن مستقیم در موقعیت واقعی، پیامد رفتارهای مختلف را بررسی کند. نتیجه‌گیری خانواده مهم‌ترین پایه در تربیت اخلاقی کودکان است. کودک نخستین درس‌های اخلاق، محبت، احترام، صداقت، مسئولیت‌پذیری، همکاری، صبر و همدلی را در خانه می‌آموزد. رفتار والدین، نوع برخورد آنان با کودک، شیوه حل مشکلات، قوانین خانواده و میزان محبت و توجه، همگی در شکل‌گیری شخصیت اخلاقی کودک نقش دارند. برای تربیت درست، والدین باید بیش از آنکه فقط نصیحت کنند، خودشان الگوی مناسبی برای فرزند باشند. کودک باید در محیطی رشد کند که در آن محبت و قانون در کنار یکدیگر وجود داشته باشد؛ یعنی هم احساس امنیت و ارزشمندی کند و هم بداند که رفتارهای او مسئولیت و پیامد دارد. همچنین گفت‌وگو، تشویق، آموزش از طریق داستان، دادن مسئولیت‌های مناسب، احترام به شخصیت کودک و همکاری با مکتب از روش‌های مؤثر در تربیت اخلاقی هستند. در نهایت، آینده هر جامعه تا حد زیادی به تربیت نسل آینده آن وابسته است. اگر خانواده‌ها کودکانی صادق، مسئول، مهربان، محترم و آگاه تربیت کنند، جامعه نیز از وجود انسان‌هایی برخوردار خواهد شد که می‌توانند در ساختن آینده‌ای بهتر نقش داشته باشند. بنابراین، سرمایه‌گذاری بر تربیت اخلاقی کودکان، در حقیقت سرمایه‌گذاری بر آینده خانواده، مکتب و جامعه است. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 59 بازدید

برنامه توسعه‌ای سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که ۷۵ درصد خانواده‌ها در افغانستان نمی‌توانند نیازهای اساسی خود به شمول دسترسی به غذا، خدمات بهداشتی و سرپناه را تأمین کنند. این نهاد امروز (سه‌شنبه، ۳ سنبله) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که با همکاری شریکان خود، تلاش می‌کند به بیش از پنج میلیون تن در سراسر افغانستان خدمات اساسی را فراهم کند. برنامه توسعه‌ای ملل متحد در ادامه تاکید کرد که هزاران مکتب و مرکز درمانی در افغانستان انرژی برق پایدار ندارد یا با محدودیت دسترسی به برق روبه‌رو است. این نهاد افزوده است که به هزار و ۳۰۰ مرکز صحی و مکتب در ۱۹ ولایت افغانستان انرژی خورشیدی را فراهم کرده است. همچنین برنامه توسعه‌ای ملل متحد گفته است که ۱۵ میلیون و ۶۰۰ هزار مورد خدمات صحی ضروری را نیز به شهروندان افغانستان ارائه کرده است. این خدمات شامل درمان و پیش‌گیری مالاریا، سل و اچ‌آ‌وی است. برنامه توسعه‌ای سازمان ملل متحد افزوده است که اکنون بیش از پنج میلیون تن در شش هزار و ۶۰۰ تأسیسات همگانی به انرژی پاک دسترسی دارند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 83 بازدید

چهار سال است که نامزد دارد؛ چهار سالی که قرار بود سرانجام به یک زندگی مشترک ختم شود، اما هنوز نتوانسته است نامزدش را به خانه ببرد. هر بار که خانواده دختر از او درباره عروسی پرسیده‌اند، پاسخش تقریباً یکسان بوده است: «کمی دیگر صبر کنید، کار پیدا می‌کنم.» خودش هم هر بار امیدوار بوده این «کمی دیگر» سرانجام به روزی برسد که بتواند با دست پر به خانه نامزدش برود؛ اما روزها گذشته‌اند، ماه‌ها پشت سر هم آمده‌اند و چهار سال نامزدی همچنان بدون عروسی ادامه یافته است. او جوانی است که بیشتر سال‌های عمرش را در تلاش برای پیدا کردن کار گذرانده؛ جوانی که نه از کار کردن فرار کرده و نه از سختی آن ترسیده است. مشکل اصلی این بوده که کاری پیدا نمی‌شود که بتواند از راه آن زندگی خودش و خانواده‌اش را بچرخاند. در افغانستان، برای جوانی که سرمایه، واسطه یا شغل ثابت ندارد، پیدا کردن کار آسان نیست. او بارها از خانه بیرون شده، به بازارها سر زده، از این دکان به آن دکان رفته و برای کارگری، باربری و هر کاری که بتواند درآمدی برایش داشته باشد، پرس‌وجو کرده است؛ اما بیشتر روزها با دست خالی به خانه برگشته است. در خانه، مادرش همیشه منتظر صدای قدم‌های او بوده است. خواهرش نیز می‌دانسته که برادرش هر روز با امید پیدا کردن کار از خانه بیرون می‌شود و بیشتر اوقات با همان لباس و کفش‌هایی که صبح پوشیده، عصر به خانه برمی‌گردد. هیچ‌کس از او زندگی مجلل نمی‌خواست. خانواده فقط می‌خواستند او درآمدی معمولی داشته باشد؛ درآمدی که بتواند با آن نان خانه را تأمین کند و پس از چهار سال، زندگی مشترکش را آغاز کند. اما فقر برای او فقط نداشتن پول نبود. فقر کم‌کم به سایه‌ای تبدیل شده بود که بر تمام تصمیم‌های زندگی‌اش افتاده بود. حتی ازدواجی که قرار بود پس از مدتی کوتاه انجام شود، سال‌ها به تأخیر افتاده بود. نامزدش چهار سال منتظر مانده بود و خانواده او نیز در این مدت بارها شرایط دشوار این جوان را درک کرده بودند؛ اما انتظار هم اندازه‌ای دارد. او هر بار که به چهره نامزدش فکر می‌کرد، احساس می‌کرد دیگر حرفی برای گفتن ندارد. نه می‌توانست وعده مشخصی برای عروسی بدهد و نه می‌دانست چه زمانی وضعیتش بهتر خواهد شد. در نهایت، امیدش را به مهاجرت گره زد. در میان بسیاری از جوانان افغانستان، ایران برای او نیز به مقصدی تبدیل شده بود که شاید بتواند در آن کار پیدا کند، پول جمع کند و با دست پر برگردد. فکر می‌کرد اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند هم به خانواده‌اش کمک کند و هم مقدمات عروسی را فراهم سازد. با همین امید، چند بار تلاش کرد خود را به ایران برساند. اما هیچ‌کدام از سفرهایش آن‌گونه که تصور کرده بود پیش نرفت. هر بار که راه افتاد، مشکلات تازه‌ای سر راهش قرار گرفت. در نهایت، نتوانست خودش را به مقصد برساند. در یکی از این تلاش‌ها نیز از ایران ردمرز شد و دوباره به افغانستان برگشت؛ به همان خانه‌ای که با امید کار و آینده‌ای بهتر از آن بیرون شده بود. بازگشت برای او فقط برگشتن از یک کشور به کشور دیگر نبود. هر بار که دوباره وارد افغانستان می‌شد، احساس می‌کرد یک بار دیگر شکست خورده است. خانواده‌اش تلاش می‌کردند چیزی به رویش نیاورند. مادرش شاید بیشتر از همه می‌دانست که پسرش تا چه اندازه از این وضعیت خسته شده است. وقتی به خانه می‌رسید، مادر به جای اینکه بپرسد چرا موفق نشده، بیشتر می‌پرسید: «خوب هستی؟ چیزی نخورده‌ای؟» اما او جواب زیادی نداشت. می‌گفت: «خوب هستم.» در حالی که خودش بهتر از همه می‌دانست خوب نیست. شش ماه پیش، برای آخرین بار تصمیم گرفت راه ایران را در پیش بگیرد. این بار نیز امید داشت شاید بخت با او یاری کند. در مسیر، همراه شماری دیگر از مهاجران حرکت می‌کرد. راه دشوار بود، اما فکر رسیدن به ایران و پیدا کردن کار، خستگی را برایش قابل تحمل می‌کرد. او به آینده‌ای فکر می‌کرد که شاید بتواند پس از چند ماه کار، پولی جمع کند و به خانه برگردد؛ شاید بتواند بعد از چهار سال، بالاخره خانواده‌ای تشکیل دهد و نامزدش را به خانه خودش بیاورد. اما این سفر نیز به کابوس تبدیل شد. در پاکستان، دزدان مسلح آنان را گرفتند و از خانواده‌هایشان پول خواستند. برای آزادی هر یک از آنان مبلغی درخواست شده بود و خانواده‌ها باید آن را فراهم می‌کردند. او می‌دانست خانواده‌اش توان پرداخت چنین پولی را ندارند. در خانه‌ای که خودش برای تأمین نان آن نیز درمانده بود، از کجا می‌توانستند پول آزادی او را پیدا کنند؟ روزها برایش به سختی می‌گذشت. می‌دانست مادرش در افغانستان نگران اوست و شاید نمی‌داند پسرش کجاست. خواهرش احتمالاً هر روز چشم به در داشته و نامزدش نیز با شنیدن خبر ناپدید شدن او، ساعت‌ها در فکرش مانده است. اما خودش هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد. سه ماه در بند ماند؛ سه ماهی که برای او مانند سال‌ها گذشت. سرانجام، بدون اینکه خانواده‌اش بتوانند پول مورد درخواست دزدان را فراهم کنند، آزاد شد و دوباره راه افغانستان را در پیش گرفت. وقتی برگشت، دیگر آن جوانی نبود که شش ماه پیش با امید پیدا کردن کار راهی شده بود. خستگی راه، تجربه اسارت و شکست دوباره، چیزی از امیدهایش کم کرده بود. با این حال، دوباره به خانه برگشت و تلاش کرد زندگی را از نو شروع کند. اما زندگی در افغانستان برای او همان بود که پیش از رفتنش بود؛ همان بیکاری، همان جیب خالی و همان وعده‌ای که خودش هم نمی‌دانست چگونه باید عملی‌اش کند. مادرش هنوز منتظر بود روزی برسد که پسرش بتواند زندگی خودش را آغاز کند. خواهرش همچنان با مشکلات خانه دست‌وپنجه نرم می‌کرد و نامزدش بعد از چهار سال هنوز منتظر بود. او فقط یک چیز می‌خواست: کار. می‌گفت حاضر است هر کاری انجام دهد، اما کاری پیدا نمی‌شد که بتواند با آن زندگی‌اش را سرپا نگه دارد. گاهی برای چند روز کاری پیدا می‌کرد و بعد دوباره بیکار می‌شد. درآمدهای اندک حتی برای نیازهای روزمره خانواده کافی نبود. بدهی‌ها و هزینه‌های زندگی روی هم جمع می‌شدند و در کنار همه این‌ها، مسئله ازدواج همچنان مانند باری سنگین روی شانه‌هایش قرار داشت. چهار سال نامزدی برای او فقط چهار سال انتظار نبود؛ چهار سال وعده دادن، شرمندگی و عقب انداختن روزی بود که خودش بیشتر از هر کسی منتظرش بود. چند روز پیش، فشار همه این مشکلات به جایی رسید که او تصمیم گرفت به زندگی خود پایان دهد. اقدام او با مرگ تمام نشد و اطرافیان توانستند نجاتش دهند. اکنون زنده است، اما خانواده‌اش با جوانی روبه‌رو هستند که بیش از هر زمان دیگری به حمایت و همراهی نیاز دارد. مادرش پس از این اتفاق بیشتر از گذشته مراقب اوست؛ زنی که سال‌ها برای بزرگ کردن پسرش زحمت کشیده و حالا از این می‌ترسد که مبادا یک روز او را از دست بدهد. برای یک مادر، دیدن فرزندش در چنین وضعیتی آسان نیست؛ به‌خصوص وقتی می‌داند چیزی که او را تا اینجا رسانده، یک مشکل ساده و گذرا نبوده، بلکه مجموعه‌ای از سال‌ها فقر، بیکاری، شکست، مهاجرت‌های ناموفق، اسارت و ناامیدی بوده است. خواهرش نیز تلاش می‌کند او را تنها نگذارد. اما خودش هم می‌داند که محبت خانواده به‌تنهایی نمی‌تواند مشکل اصلی را حل کند. این جوان بیش از هر چیز به کاری نیاز دارد که بتواند از راه آن دوباره احساس کند برای زندگی کردن دلیل دارد. نامزدش نیز چهار سال انتظار را پشت سر گذاشته است؛ چهار سالی که شاید در آغاز قرار بود تنها چند ماه طول بکشد. او هنوز نمی‌داند سرنوشت این نامزدی چه خواهد شد؛ نه لزوماً به این دلیل که علاقه‌ای باقی نمانده، بلکه به این دلیل که فقر گاهی حتی میان دو انسانی که سال‌ها منتظر یکدیگر بوده‌اند، دیوار می‌کشد. این جوان هنوز زنده است؛ اما زندگی برای او دیگر شبیه همان چیزی نیست که چهار سال پیش تصور می‌کرد. او زمانی فکر می‌کرد اگر به ایران برسد، چند ماه کار کند، پولی جمع کند و برگردد، همه چیز درست خواهد شد. بعد فکر کرد شاید بار دوم موفق شود. بار سوم هم امید داشت. اما هر بار راهی که برای رسیدن به آینده انتخاب کرد، او را دوباره به نقطه اول بازگرداند. اکنون شش ماه از آخرین سفرش می‌گذرد؛ سفری که به اسارت در پاکستان ختم شد و پس از سه ماه با بازگشت او به افغانستان پایان یافت. چند روز از لحظه‌ای می‌گذرد که خانواده‌اش او را در بدترین وضعیت روحی پیدا کردند و نجات دادند. اما چهار سال از روزی می‌گذرد که او نامزد شد و هنوز نتوانسته ساده‌ترین آرزویش را عملی کند: داشتن یک کار، یک درآمد و خانه‌ای که بتواند نامزدش را به آن ببرد. شاید برای بسیاری، داستان او فقط داستان یک جوان بیکار باشد؛ اما برای مادرش، او تمام زندگی است. برای خواهرش، برادری است که سال‌ها بار خانواده را بر دوش کشیده و برای نامزدش، مردی است که چهار سال انتظارش را کشیده است. او اکنون بیش از هر زمان دیگری به این نیاز دارد که کسی دستش را بگیرد، نه اینکه از او بپرسد چرا نتوانسته موفق شود. او سال‌ها تلاش کرده است. به راه زده، مهاجرت کرده، شکست خورده، دوباره برگشته و باز تلاش کرده است. آنچه او را به مرز ناامیدی رسانده، نخواستنِ کار یا زندگی نبوده؛ ناتوانی در پیدا کردن راهی برای ساختن یک زندگی معمولی بوده است. در خانه‌ای که مادرش هنوز هر شب برای پسرش دعا می‌کند، خواهرش نگران آینده اوست و نامزدش پس از چهار سال همچنان در انتظار است، یک پرسش همچنان بی‌جواب مانده است: یک جوان تا چه زمانی می‌تواند با جیب خالی، وعده‌های عملی‌نشده و درهای بسته، به آینده امیدوار بماند؟ او از مرگ نجات یافته است؛ اما نجات واقعی برای او شاید زمانی آغاز شود که دیگر مجبور نباشد برای پیدا کردن لقمه‌ای نان، جانش را در مسیرهای خطرناک بگذارد؛ زمانی که بتواند در کشور خودش کاری پیدا کند، درآمدی داشته باشد و پس از چهار سال انتظار، به نامزدش بگوید: «حالا دیگر می‌توانیم زندگی‌مان را شروع کنیم.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 107 بازدید

خانواده نخستین و مهم‌ترین محیطی است که کودک در آن زندگی می‌کند، رشد می‌یابد و شخصیت خود را شکل می‌دهد. پیش از آن‌که کودک وارد مکتب شود و از آموزگار، دوستان و جامعه تأثیر بگیرد، بسیاری از باورها، عادت‌ها، احساسات و شیوه‌های رفتاری او در خانواده شکل گرفته است. خانواده تنها مکانی برای تأمین نیازهای مادی کودک نیست، بلکه محیطی است که در آن کودک می‌آموزد چگونه با دیگران رفتار کند، چگونه با مشکلات روبه‌رو شود، چگونه مسئولیت‌پذیر باشد و چگونه برای آینده خود هدف تعیین کند. آینده هر جامعه تا اندازه زیادی به تربیت نسل جوان آن جامعه وابسته است و تربیت درست فرزندان نیز بدون خانواده‌ای آگاه، مسئول و حمایتگر دشوار خواهد بود. اگر خانواده محیطی سالم، آرام و سرشار از محبت ایجاد کند، کودک فرصت بیشتری برای رشد استعدادها و توانایی‌های خود پیدا می‌کند. برعکس، بی‌توجهی، خشونت، مقایسه مداوم و نبود حمایت عاطفی می‌تواند بر اعتمادبه‌نفس و مسیر زندگی کودک تأثیر منفی بگذارد. از همین رو، خانواده را می‌توان نخستین مدرسه زندگی دانست؛ مدرسه‌ای که درس‌های آن تنها از طریق کتاب و نوشته آموزش داده نمی‌شوند، بلکه رفتار والدین، گفت‌وگوهای خانوادگی، نوع برخورد با مشکلات و حتی شیوه احترام گذاشتن اعضای خانواده به یکدیگر، همگی برای کودک درس‌هایی ماندگار هستند. خانواده؛ نخستین مدرسه فرزند کودک از همان نخستین سال‌های زندگی، رفتار اطرافیان خود را مشاهده و تقلید می‌کند. او از والدین و دیگر اعضای خانواده می‌آموزد که چگونه صحبت کند، چگونه احترام بگذارد، چگونه عذرخواهی کند، چگونه به دیگران کمک کند و چگونه احساسات خود را بیان کند. اگر پدر و مادر با یکدیگر با احترام صحبت کنند، کودک نیز احترام گذاشتن را می‌آموزد. اگر والدین در برابر مشکلات آرامش خود را حفظ کنند، کودک نیز به‌تدریج یاد می‌گیرد که مشکلات را با آرامش و تفکر حل کند. به همین دلیل، تربیت فرزند تنها به توصیه کردن محدود نمی‌شود، بلکه رفتار والدین یکی از نیرومندترین ابزارهای تربیتی است. والدین باید بدانند که فرزندان بیشتر از آنچه می‌شنوند، از آنچه می‌بینند تأثیر می‌پذیرند. اگر خانواده از کودک انتظار مطالعه دارد، بهتر است خود اعضای خانواده نیز به مطالعه و یادگیری اهمیت بدهند. اگر از کودک مسئولیت‌پذیری انتظار می‌رود، این ویژگی باید در رفتار والدین نیز دیده شود. نقش محبت در شکل‌گیری شخصیت کودک محبت خانوادگی یکی از اساسی‌ترین نیازهای روحی کودکان است. کودکی که احساس کند خانواده او را دوست دارد و در شرایط دشوار از او حمایت می‌کند، معمولاً اعتماد بیشتری به خود و توانایی‌هایش پیدا می‌کند. محبت به این معنا نیست که والدین تمام خواسته‌های کودک را بدون محدودیت بپذیرند. محبت واقعی با توجه، احترام، راهنمایی و تعیین حدود مناسب همراه است. کودک باید بداند که خانواده او را دوست دارد، حتی زمانی که مرتکب اشتباهی شده است. تفاوت بزرگی میان «اشتباه تو قابل قبول نیست» و «تو کودک بدی هستی» وجود دارد. در حالت نخست، رفتار نادرست اصلاح می‌شود، اما در حالت دوم، شخصیت کودک مورد حمله قرار می‌گیرد. والدین بهتر است رفتار نادرست را از شخصیت فرزند جدا کنند و به او فرصت اصلاح و جبران بدهند. تأثیر خانواده بر اعتمادبه‌نفس اعتمادبه‌نفس یکی از مهم‌ترین عوامل موفقیت فرزند در آینده است. کودکی که باور داشته باشد می‌تواند یاد بگیرد و پیشرفت کند، در برابر مشکلات زود تسلیم نمی‌شود. تشویق درست والدین می‌تواند اعتمادبه‌نفس کودک را افزایش دهد. البته تشویق باید واقعی و متناسب با تلاش کودک باشد. برای مثال، گفتن جمله‌ای مانند «دیدم برای حل این مسئله خیلی تلاش کردی» معمولاً ارزشمندتر از تعریف‌های اغراق‌آمیز است؛ زیرا کودک می‌آموزد که تلاش و پشتکار او مورد توجه قرار گرفته است. همچنین مقایسه کردن کودک با دیگران می‌تواند نتیجه نامطلوبی داشته باشد. جمله‌هایی مانند «ببین فلان شاگرد چقدر بهتر از توست» ممکن است کودک را دلسرد و احساس ناتوانی را در او تقویت کند. بهتر است کودک با گذشته خودش مقایسه شود؛ برای مثال: «امروز بهتر از هفته گذشته عمل کردی.» این نوع نگاه به کودک کمک می‌کند پیشرفت را به‌عنوان مسیری تدریجی ببیند، نه رقابتی که در آن همیشه باید از دیگران بهتر باشد. نقش خانواده در موفقیت تحصیلی موفقیت تحصیلی فقط نتیجه تلاش شاگرد و آموزگار نیست؛ خانواده نیز در این زمینه نقش مهمی دارد. خانواده می‌تواند با فراهم کردن محیط مناسب برای مطالعه، تنظیم برنامه روزانه و پیگیری وضعیت درسی، به پیشرفت فرزند کمک کند. البته حمایت از تحصیل به این معنا نیست که والدین تمام تکالیف را به جای فرزند انجام دهند. هدف اصلی باید این باشد که کودک به‌تدریج مسئولیت یادگیری خود را بر عهده بگیرد و برای انجام وظایف درسی‌اش استقلال پیدا کند. والدین می‌توانند درباره درس‌های روزانه با فرزند گفت‌وگو کنند، از او درباره چیزهایی که یاد گرفته است بپرسند و در صورت نیاز با آموزگار ارتباط داشته باشند. همچنین خواب کافی، تغذیه مناسب، زمان استراحت و استفاده متعادل از وسایل دیجیتال نیز می‌تواند بر یادگیری و تمرکز کودک تأثیرگذار باشد. خانواده و کشف استعدادهای فرزندان هر کودک استعدادها و علایق متفاوتی دارد. یک کودک ممکن است در ریاضی توانایی زیادی داشته باشد و دیگری در هنر، ورزش، زبان، علوم یا فعالیت‌های اجتماعی استعداد بیشتری نشان دهد. وظیفه خانواده این نیست که یک مسیر مشخص را به کودک تحمیل کند، بلکه باید فرصت شناخت استعدادها و علایق را برای او فراهم سازد. والدین می‌توانند فرزند خود را با فعالیت‌های مختلف آشنا کنند و سپس علاقه و توانایی او را مشاهده و شناسایی کنند. اصرار بیش از حد بر انتخاب شغل یا رشته‌ای که فقط مورد علاقه والدین است، ممکن است باعث نارضایتی و کاهش انگیزه فرزند شود. بهتر است خانواده در کنار فرزند قرار بگیرد و او را برای انتخاب آگاهانه راهنمایی کند، نه این‌که به جای او تصمیم بگیرد. تأثیر گفت‌وگوهای خانوادگی بر آینده فرزندان گفت‌وگو یکی از مهم‌ترین پایه‌های یک خانواده سالم است. کودک باید احساس کند می‌تواند درباره نگرانی‌ها، اشتباهات، ترس‌ها و آرزوهای خود با والدین صحبت کند. اگر کودک از واکنش شدید والدین بترسد، ممکن است مشکلات خود را پنهان کند. اما هنگامی که خانواده فضای امنی برای گفت‌وگو ایجاد می‌کند، کودک یاد می‌گیرد که برای حل مشکلات خود کمک بگیرد و احساسات و نگرانی‌هایش را به شیوه‌ای سالم بیان کند. گفت‌وگوی خانوادگی همچنین مهارت تصمیم‌گیری را تقویت می‌کند. والدین می‌توانند به جای دستور دادن در همه مسائل، نظر فرزند را نیز بپرسند و درباره انتخاب‌های مختلف با او صحبت کنند. چنین گفت‌وگوهایی به کودک می‌آموزد که نظر خود را بیان کند، به دیدگاه دیگران احترام بگذارد و مسئولیت تصمیم‌های خود را به‌تدریج بر عهده بگیرد. نقش خانواده در آموزش مسئولیت‌پذیری مسئولیت‌پذیری یکی از ویژگی‌هایی است که برای موفقیت در بزرگسالی اهمیت زیادی دارد. کودک باید از سال‌های ابتدایی زندگی با مسئولیت‌های متناسب با سن خود آشنا شود. کارهایی مانند مرتب کردن وسایل شخصی، مراقبت از کتاب‌ها، انجام تکالیف در زمان مناسب و کمک به کارهای ساده خانه می‌تواند احساس مسئولیت را در کودک تقویت کند. اگر والدین همیشه همه کارهای کودک را انجام دهند، ممکن است او فرصت کافی برای مستقل شدن پیدا نکند. حمایت کردن با انجام دادن همه کارها متفاوت است. والدین باید در مواقع لازم راهنمایی کنند، اما اجازه دهند فرزند نیز تجربه کند، اشتباه کند و از اشتباهات خود درس بگیرد. تأثیر محیط خانوادگی بر سلامت اجتماعی فرزندان کودک در خانواده نخستین روابط اجتماعی خود را تجربه می‌کند. او از طریق رابطه با والدین، خواهر و برادر و دیگر اعضای خانواده می‌آموزد که چگونه با دیگران همکاری کند و چگونه در یک جمع رفتار مناسبی داشته باشد. احترام، همکاری، صبر، بخشش، رعایت نوبت و حل اختلاف‌ها از جمله مهارت‌هایی هستند که می‌توانند در خانواده تمرین شوند. کودکی که در خانواده یاد می‌گیرد به سخنان دیگران گوش دهد و به دیدگاه آنان احترام بگذارد، در آینده نیز احتمالاً در محیط مکتب، دانشگاه و محل کار روابط اجتماعی سالم‌تری خواهد داشت. نقش خانواده در مقابله با شکست یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که خانواده می‌تواند به فرزند بدهد، این است که شکست پایان راه نیست. هر انسانی ممکن است در زندگی با اشتباه، شکست یا ناکامی روبه‌رو شود. اگر والدین هنگام شکست، فرزند خود را سرزنش کنند، ممکن است کودک از تجربه‌های جدید بترسد و از تلاش دوباره خودداری کند. اما اگر به او کمک کنند تا دلیل شکست را پیدا کند و دوباره تلاش کند، شکست به یک تجربه آموزشی تبدیل خواهد شد. به فرزند باید آموخت که موفقیت همیشه به معنای برنده شدن نیست؛ گاهی موفقیت یعنی تلاش کردن، یاد گرفتن، تجربه اندوختن و دوباره شروع کردن. تأثیر استفاده از فناوری و رسانه امروزه تلفن همراه، اینترنت، بازی‌های دیجیتال و شبکه‌های اجتماعی بخش مهمی از زندگی کودکان و نوجوانان شده‌اند. خانواده باید به جای ممنوعیت‌های بدون توضیح، استفاده درست و مسئولانه از فناوری را به فرزند آموزش دهد. والدین می‌توانند درباره زمان استفاده از وسایل دیجیتال، محتوای مناسب، حفظ حریم خصوصی و رفتار محترمانه در فضای مجازی با فرزندان گفت‌وگو کنند. مهم است که والدین خود نیز الگوی مناسبی در استفاده از تلفن همراه و دیگر وسایل دیجیتال باشند. فناوری، اگر درست استفاده شود، می‌تواند ابزاری قدرتمند برای یادگیری و رشد باشد؛ اما استفاده بیش از حد و بدون نظارت ممکن است زمان مطالعه، خواب، فعالیت بدنی و ارتباط خانوادگی را کاهش دهد. همکاری خانواده و مکتب آینده تحصیلی و تربیتی کودک زمانی بهتر شکل می‌گیرد که خانواده و مکتب در یک مسیر مشترک حرکت کنند. آموزگار کودک را در محیط آموزشی می‌بیند و والدین او را در محیط خانه؛ بنابراین همکاری این دو می‌تواند تصویر کامل‌تری از نیازها، توانایی‌ها و مشکلات کودک ایجاد کند. ارتباط محترمانه میان خانواده و آموزگار، پیگیری وضعیت تحصیلی و رفتاری، حضور والدین در برنامه‌های آموزشی و توجه به توصیه‌های مکتب، از جمله راه‌هایی است که می‌تواند به پیشرفت دانش‌آموز کمک کند. همچنین خانواده نباید تنها هنگام پایین آمدن نمرات یا بروز مشکل به مکتب مراجعه کند. ارتباط مستمر و سازنده میان خانواده و مکتب می‌تواند از بسیاری از مشکلات پیشگیری کند و زمینه رشد بهتر کودک را فراهم سازد. خانواده و شکل‌گیری اهداف آینده فرزندان برای ساختن آینده‌ای موفق به هدف نیاز دارند. خانواده می‌تواند به کودک کمک کند تا اهداف کوتاه‌مدت و بلندمدت داشته باشد. برای مثال، یک دانش‌آموز می‌تواند هدف داشته باشد که در یک ماه آینده مهارت خواندن خود را بهتر کند یا در یک درس پیشرفت بیشتری داشته باشد. اهداف کوچک و قابل دسترس، انگیزه کودک را افزایش می‌دهند و به او نشان می‌دهند که موفقیت با قدم‌های کوچک آغاز می‌شود. والدین باید به فرزند خود بیاموزند که آینده تنها با آرزو ساخته نمی‌شود، بلکه به برنامه‌ریزی، تلاش، صبر و استمرار نیاز دارد. نتیجه‌گیری خانواده یکی از مهم‌ترین عوامل شکل‌دهنده آینده فرزندان است. محبت، احترام، حمایت، آموزش، تشویق، مسئولیت‌پذیری و ایجاد محیطی سالم می‌تواند زمینه رشد استعدادها و شکل‌گیری شخصیت فرزند را فراهم کند. کودکانی که در خانواده احساس امنیت و ارزشمندی می‌کنند، معمولاً فرصت بیشتری برای رشد اعتمادبه‌نفس، استقلال، مهارت‌های اجتماعی و انگیزه یادگیری پیدا می‌کنند. والدین باید بدانند که ساختن آینده فرزند از سال‌های کودکی آغاز می‌شود. هر گفت‌وگوی محبت‌آمیز، هر تشویق درست، هر فرصتی که برای یادگیری فراهم می‌شود و هر بار که به کودک اجازه داده می‌شود از اشتباه خود درس بگیرد، می‌تواند بخشی از آینده او را بسازد. پس می‌توان گفت آینده هر فرزند از خانه آغاز می‌شود و هر خانواده می‌تواند با محبت، آگاهی و تربیت درست، چراغی برای روشن کردن مسیر آینده فرزند خود باشد. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 135 بازدید

صدای زنگ مکتب برای او دیگر فقط خاطره‌ای دور از روزهای گذشته نیست؛ صدایی است که هر صبح، درست در همان ساعتی که زمانی باید از خواب بیدار می‌شد، کتاب‌هایش را در کیف می‌گذاشت و با شوق راهی صنف می‌شد، در ذهنش تکرار می‌شود. اکنون اما در همان ساعت، پیش از آن‌که آفتاب از پشت دیوارهای گلی خانه بالا بیاید، چادرش را مرتب می‌کند، لباس کار می‌پوشد و بی‌آن‌که خواهر و دو برادر کوچک‌ترش را بیدار کند، آرام از خانه بیرون می‌شود. در خانه کوچک‌شان که پنج عضو خانواده برای گذراندن زندگی به درآمد ناچیز پدر و دختر بزرگ‌شان چشم دوخته‌اند، دیگر فرصت چندانی برای حرف زدن از آرزوهای دختر باقی نمانده است. مادر می‌داند دخترش هنوز دلش برای مکتب تنگ شده، پدر می‌داند هر بار که دختر از کنار یک مکتب عبور می‌کند، نگاهش برای چند لحظه روی دروازه آن می‌ماند و خود دختر بهتر از همه می‌داند که هر روزی که برای تأمین هزینه‌های خانه کار می‌کند، یک روز دیگر از زندگی‌ای که زمانی برای خودش تصور کرده بود، فاصله می‌گیرد. او هنوز آن‌قدر جوان است که باید نگران امتحان، کتاب، نمره و تکالیف مکتب باشد، نه کرایه خانه، قیمت نان و هزینه‌های زندگی؛ اما شرایطی که انتخابش نکرده، او را مجبور کرده است زودتر از سنش بزرگ شود و مسئولیت‌هایی را بر دوش بگیرد که قرار نبود در این سال‌های زندگی داشته باشد. پیش از بسته شدن مکتب، زندگی او با وجود همه مشکلات اقتصادی، ساده و پر از امید بود. صبح‌ها مادرش او را برای رفتن به مکتب آماده می‌کرد و پدرش، با آن‌که خودش با دشواری‌های فراوان اقتصادی روبه‌رو بود، همیشه به دخترش می‌گفت که درس بخواند و آینده‌اش را بسازد؛ شاید روزی بتواند زندگی خودش و خانواده‌اش را تغییر دهد. دختر نیز این حرف را باور کرده بود و به همین دلیل، شب‌ها کتاب‌هایش را روی زانو می‌گذاشت و ساعت‌ها درس می‌خواند. وقتی کسی از آینده‌اش می‌پرسید، با خجالت و لبخند از شغلی حرف می‌زد که بتواند با آن به مردم کمک کند و در کنار آن، درآمدی داشته باشد تا خانواده‌اش دیگر برای خرید نان، پرداخت کرایه خانه یا تهیه نیازهای ساده کودکان مجبور نباشند هر سکه را چند بار حساب کنند. برای او مکتب تنها یک ساختمان با دیوار و تخته و چوکی نبود؛ مکتب جایی بود که آینده‌اش را در آن می‌دید و باور داشت اگر فرصت درس خواندن داشته باشد، می‌تواند روزی زندگی متفاوتی برای خودش بسازد. اما وقتی دروازه مکتب به روی او بسته شد، فقط یک مسیر روزانه از زندگی‌اش حذف نشد؛ بخشی از آینده‌ای که برای خودش ساخته بود نیز آرام‌آرام از دست رفت. ماه‌های نخست را با امید سپری کرد. کتاب‌هایش را جمع نکرد، لباس مکتبش را کنار نگذاشت و هر بار که خبری، شایعه‌ای یا حتی یک جمله درباره احتمال بازگشایی مکاتب دختران می‌شنید، دلش دوباره روشن می‌شد. همان شب کتاب‌هایش را مرتب می‌کرد، بعضی درس‌ها را مرور می‌کرد و خودش را برای روزی تصور می‌کرد که دوباره در صنف بنشیند و صدای معلمش را بشنود. مادرش نیز برای دلگرمی می‌گفت شاید وضعیت تغییر کند و پدرش هر بار که دختر درباره مکتب صحبت می‌کرد، می‌گفت: «صبور باش، دخترم.» اما ماه‌ها یکی پس از دیگری گذشتند و انتظار طولانی‌تر شد. در همان روزهایی که دختر منتظر باز شدن دروازه مکتب بود، مشکلات اقتصادی خانواده نیز بیشتر می‌شد. پدر که تنها نان‌آور خانه بود، هر روز برای پیدا کردن کار بیرون می‌رفت و گاهی با دست خالی یا درآمدی بسیار کم برمی‌گشت. مادر توان کار بیرون از خانه را نداشت و سه کودک کوچک خانواده نیز نیازمند مراقبت بودند. برادران هنوز کوچک‌تر از آن بودند که بتوانند پولی به خانه بیاورند و خواهرش نیز بیشتر روزها در کنار مادر می‌ماند. کم‌کم خانواده به نقطه‌ای رسید که دیگر نمی‌توانست فقط با امید به بهتر شدن شرایط منتظر بماند و در چنین وضعیتی، نگاه‌ها ناخواسته به سوی دختر بزرگ خانواده برگشت؛ دختری که مکتبش بسته شده بود و حالا زمان زیادی را در خانه می‌گذراند. نخستین بار که پدر درباره کار کردن با او صحبت کرد، دختر چیزی نگفت. پدر با صدایی آرام و مردد توضیح داد که هزینه‌های خانه بیشتر شده و درآمد او به تنهایی جواب نمی‌دهد. خودش نیز از این‌که مجبور شده بود چنین پیشنهادی به دخترش بدهد، ناراحت بود و برای همین گفت: «اگر کار پیدا شود، فقط تا وقتی اوضاع بهتر شود.» دختر به صورت پدر نگاه کرد و مردی را دید که سال‌ها تلاش کرده بود مشکلات خانه را از چشم فرزندانش پنهان کند، اما حالا خودش به کمک دخترش نیاز داشت. او نمی‌خواست پدرش احساس شکست کند، نمی‌خواست مادرش شب‌ها با نگرانی به خواب برود و نمی‌خواست خواهر و برادرهای کوچکش به خاطر نداشتن پول از نیازهای ساده‌شان محروم بمانند. شاید در همان لحظه فهمید که اگر کار نکند، فشار بیشتری بر خانواده وارد خواهد شد و همین فکر باعث شد تصمیمی بگیرد که برای خانواده راهی برای ادامه زندگی بود، اما برای خودش به معنای کنار گذاشتن بخشی از آرزوهایش بود. از آن روز، دختر دیگر فقط فرزند بزرگ خانواده نبود؛ بخشی از بار اقتصادی خانه نیز بر دوش او قرار گرفت. صبح‌های او از آن پس دیگر با صدای ورق خوردن کتاب آغاز نمی‌شد. دست‌هایی که زمانی مداد را میان انگشتانش می‌فشردند و تکالیف مکتب را می‌نوشتند، حالا با کارهای شاقه درگیر بودند. هر روز ساعت‌های زیادی کار می‌کرد و وقتی به خانه برمی‌گشت، خستگی در صورت و قدم‌هایش دیده می‌شد، اما تلاش می‌کرد در برابر مادر و کودکان لبخند بزند تا آن‌ها کمتر متوجه سختی روزش شوند. گاهی پاهایش آن‌قدر درد می‌کرد که به محض رسیدن به خانه گوشه‌ای می‌نشست و چند دقیقه بدون حرف به زمین خیره می‌ماند. مادر از نگاهش می‌فهمید که دختر خسته است، اما چیزی نمی‌گفت؛ چون خودش نیز می‌دانست اگر دختر کار نکند، سفره خانه کوچک‌تر می‌شود و فشار زندگی بیشتر خواهد شد. پدر هم هر شب درآمد خودش و دخترش را کنار هم می‌گذاشت و هزینه‌های روز بعد را حساب می‌کرد؛ دو درآمد اندک که باید هزینه زندگی پنج نفر را تأمین می‌کرد. آن‌ها مانند دو ستون خسته، اما ناچار، بار خانه را روی شانه‌های خود گرفته بودند؛ پدری که هنوز تلاش می‌کرد نان‌آور خانواده باشد و دختری که در سنی که باید پشت میز مکتب می‌نشست، برای زنده ماندن خانواده کار می‌کرد. درآمد دختر زیاد نبود، اما برای خانواده اهمیت بزرگی داشت. پولی که از کار سخت به دست می‌آورد، بخشی از کرایه خانه، نان، مواد غذایی و نیازهای کودکان را تأمین می‌کرد و گاهی همان مقدار اندک می‌توانست مشخص کند که خانواده آن روز چه چیزی برای خوردن داشته باشد. در این خانه خریدها همیشه بر اساس ضرورت انجام می‌شد؛ اگر نان بود، شاید میوه نبود، اگر کرایه خانه پرداخت می‌شد، خرید لباس تازه برای کودکان به ماه بعد می‌افتاد و اگر یکی از اعضای خانواده مریض می‌شد، برنامه تمام روزهای بعد باید تغییر می‌کرد. هیچ‌چیز در این خانه به اندازه کافی وجود نداشت، جز نگرانی؛ نگرانی از فردا، نگرانی از تمام شدن پول، نگرانی از پیدا نشدن کار و نگرانی از مریض شدن یکی از کودکان. با این حال، نگرانی بزرگ‌تری نیز وجود داشت که هیچ‌کس به زبان نمی‌آورد؛ این‌که دختر خانواده تا چه زمانی می‌تواند هم کار کند، هم خستگی را تحمل کند و هم رؤیای بازگشت به مکتب را در گوشه‌ای از قلبش زنده نگه دارد. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 118 بازدید

دوستان مریم نیز دیگر مانند گذشته در تماس نبودند. بعضی درگیر کارهای خانه شده بودند، برخی مجبور به کار شده بودند و درباره سرنوشت بعضی دیگر نیز خانواده‌هایشان تصمیم گرفته بودند. یک روز یکی از دوستان نزدیکش تلفن کرد و گفت: «دیگر نمی‌توانم درس بخوانم. پدرم می‌گوید مکتب که نیست، باید در خانه باشم.» مریم پرسید: «تو چه می‌خواهی؟» دوستش چند لحظه سکوت کرد و گفت: «من هم می‌خواهم درس بخوانم، اما خواستن من کافی نیست.» این جمله برای مریم بسیار سنگین بود. آن شب وقتی به اتاقش رفت، کتاب علومش را باز کرد، اما نتوانست مطالعه کند. کتاب را بست و به دیوار خیره شد. برای نخستین بار به این فکر کرد که شاید مشکل فقط بسته‌شدن یک دروازه نیست؛ شاید چیزی که از دختران گرفته می‌شود، سال‌های زندگی و فرصت ساختن آینده آنان است. با این حال، مریم تصمیم گرفت کاملاً منتظر نماند. از طریق یکی از دوستانش درباره کلاس‌های آنلاین شنید و با وجود اینترنت ضعیف و هزینه‌هایی که خانواده به سختی می‌توانستند پرداخت کنند، شروع به یادگیری از طریق اینترنت کرد. تلفن هوشمندی که در خانه داشتند قدیمی بود و گاهی برنامه‌های آموزشی روی آن به‌درستی باز نمی‌شد. اینترنت نیز همیشه قابل اعتماد نبود. بعضی شب‌ها مریم ساعت‌ها منتظر می‌ماند تا بتواند وارد کلاس شود و درست زمانی که معلم تدریس را آغاز می‌کرد، ارتباط قطع می‌شد. او دوباره تلاش می‌کرد، اما گاهی تا پایان درس نمی‌توانست برگردد. با این حال، دفترش را کنار خود می‌گذاشت و هرچه می‌توانست یادداشت می‌کرد. برای یادگیری زبان انگلیسی نیز دفتر جداگانه‌ای داشت و هر روز چند واژه جدید می‌نوشت. در صفحه نخست دفترش نوشته بود: «من هنوز دانش‌آموز هستم.» این جمله را برای خودش نوشته بود تا هر روز فراموش نکند که بسته‌شدن دروازه مکتب نباید باعث شود خودش را از دنیای آموزش کنار بگذارد. اما ادامه این مسیر آسان نبود. هزینه اینترنت برای خانواده سنگین بود و گاهی مریم مجبور می‌شد چند روز از کلاس‌هایش دور بماند. یک بار چند هفته نتوانست به درس‌های آنلاین دسترسی پیدا کند و وقتی دوباره برگشت، بسیاری از مطالب را از دست داده بود. احساس می‌کرد از هم‌سن‌وسالانش عقب مانده است. دوستانی که زمانی در کنار او در یک صنف می‌نشستند، حالا هر کدام در مسیر متفاوتی قرار گرفته بودند. بعضی دیگر علاقه‌ای به درس نداشتند، چون آن‌قدر از مکتب دور مانده بودند که امیدشان کم‌رنگ شده بود. مریم نیز روزهایی داشت که می‌خواست کتاب‌ها را ببندد و دیگر به آینده فکر نکند. گاهی با خودش می‌گفت: «وقتی معلوم نیست چه زمانی دوباره می‌توانم درس بخوانم، چرا این‌قدر تلاش کنم؟» اما هر بار که این فکر به سراغش می‌آمد، به یاد پدرش می‌افتاد که سال‌ها گفته بود: «اگر چیزی یاد بگیری، هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از تو بگیرد.» همین جمله دوباره او را پای کتاب می‌نشاند. دو سال از زمانی که مریم آخرین بار وارد مکتب شده بود، گذشت. در این دو سال، او از یک دختر مکتب‌رو به دختری تبدیل شده بود که بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند. بعضی روزها خودش را در آینه نگاه می‌کرد و باورش نمی‌شد همان دختری است که زمانی هر صبح با شوق لباس مکتب می‌پوشید. دیگر لباس مکتب برایش اندازه نبود. یک روز آن را از کمد بیرون آورد و روی تخت پهن کرد. مادرش وارد اتاق شد و وقتی لباس را دید، چیزی نگفت. مریم به لباس نگاه کرد و گفت: «مادر، ببین چقدر برایم کوچک شده.» مادر لبخند غمگینی زد و جواب داد: «دخترم، تو بزرگ شدی.» مریم گفت: «من فقط بزرگ نشدم، مادر. دو سال هم از درس‌هایم عقب ماندم.» مادر کنارش نشست و دستش را گرفت. مریم سرش را روی شانه مادر گذاشت و برای نخستین بار بعد از مدت‌ها گریه کرد و گفت: «من نمی‌خواهم تمام آینده‌ام در همین اتاق خلاصه شود.» مادر آرام جواب داد: «من هم نمی‌خواهم.» بعد از آن روز، مریم بیشتر تلاش کرد. درس‌های قبلی را مرور کرد، کتاب‌هایی را که در خانه داشت خواند و از دوستانش جزوه‌های قدیمی گرفت. گاهی برای خودش امتحان می‌گرفت و پاسخ‌ها را در دفتر می‌نوشت. اگر چیزی را نمی‌فهمید، ساعت‌ها در منابع آموزشی جست‌وجو می‌کرد. او دیگر فقط برای این درس نمی‌خواند که روزی دوباره مکتب باز شود؛ برای این درس می‌خواند که خودش را از دست ندهد. در خانواده نیز همه می‌دانستند مریم نمی‌خواهد آموزش را کنار بگذارد. پدرش با وجود مشکلات اقتصادی، تا جایی که می‌توانست هزینه اینترنت و کتاب‌های مورد نیازش را فراهم می‌کرد. یک شب که پدر خسته از کار برگشته بود، مریم درباره آینده‌اش با او صحبت کرد و گفت: «پدر، اگر روزی مکتب باز شود، من می‌روم. اگر دانشگاه هم باز باشد، می‌خواهم ادامه بدهم.» پدر چند لحظه به او نگاه کرد و گفت: «تو فقط درس بخوان. تا وقتی من توان داشته باشم، نمی‌گذارم آرزویت را فراموش کنی.» مریم چیزی نگفت، اما همان شب احساس کرد هنوز کسی در کنار او ایستاده است. با این همه، چیزی که بیش از همه مریم را آزار می‌داد، ترس از فراموش‌شدن بود. او می‌ترسید جامعه روزی به این وضعیت عادت کند؛ به این‌که دختران در خانه باشند، به این‌که صدای زنگ مکتب برای آنان فقط خاطره شود و به این‌که کودکی که روزی آرزوی داکتر، مهندس یا معلم‌شدن داشت، آرام‌آرام از رؤیایش دست بکشد. از خودش می‌پرسید اگر چند سال دیگر بگذرد، آیا هنوز می‌توانم به دانشگاه فکر کنم؟ آیا هنوز می‌توانم خودم را دانش‌آموز بدانم؟ آیا کتاب‌هایی که امروز می‌خوانم، روزی به کارم خواهند آمد؟ پاسخ این سؤال‌ها را نمی‌دانست، اما یک چیز را می‌دانست؛ اگر خودش نیز تسلیم شود، دیگر چیزی برایش باقی نمی‌ماند. به همین دلیل، هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن می‌کرد و کتابش را باز می‌گذاشت. گاهی فقط چند صفحه می‌خواند و گاهی چند ساعت، اما تلاش می‌کرد هر شب چیزی یاد بگیرد. یک شب، مریم کنار پنجره نشسته بود و به کوچه نگاه می‌کرد. چند دختر کوچک از کنار خانه عبور کردند. یکی از آن‌ها کیف مکتب بر دوش داشت و با عجله دست مادرش را می‌کشید. مریم مدت زیادی به آن‌ها نگاه کرد. صدای خنده دوستانش، زنگ مکتب، صدای معلم و حتی نیمکت چوبی صنف را به یاد آورد. برای لحظه‌ای همه آن روزها دوباره زنده شدند؛ روزهایی که هنوز نمی‌دانست رفتن به مکتب می‌تواند روزی به یک آرزوی دور تبدیل شود. سپس به اتاق برگشت. روی میز، همان دفتر انگلیسی قرار داشت؛ دفتری که مدت‌ها پیش در صفحه نخست آن نوشته بود: «من هنوز دانش‌آموز هستم.» مریم قلم را برداشت و زیر آن جمله نوشت: «و خواهم ماند.» شاید مریم نمی‌داند چه زمانی دوباره اجازه خواهد داشت وارد صنف شود، چه زمانی می‌تواند امتحان بدهد و چه زمانی رؤیای داکترشدن از یک آرزو به یک برنامه واقعی تبدیل خواهد شد. شاید حتی نداند چند سال دیگر باید منتظر بماند. اما هر بار که کتابی را باز می‌کند، به خودش یادآوری می‌کند که زندگی‌اش نباید فقط با تصمیم‌هایی که دیگران درباره‌اش می‌گیرند تعریف شود. او هنوز همان دختر نوجوانی است که روزی با شوق از خانه بیرون می‌شد و می‌گفت می‌خواهد داکتر شود؛ با این تفاوت که حالا دو سال از آن روزها گذشته و در این دو سال، مریم فهمیده است که محرومیت تنها گرفتن یک فرصت نیست؛ گاهی وادارکردن یک انسان به جنگیدن برای چیزی است که پیش از آن، ساده‌ترین حق زندگی‌اش به شمار می‌رفت. حالا هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن می‌کند، کتابش را باز می‌گذارد و درس می‌خواند؛ نه به این دلیل که مطمئن است فردا دروازه مکتب باز خواهد شد، بلکه به این دلیل که نمی‌خواهد روزی که آن دروازه باز شد، خودش دیگر همان دختر مشتاق یادگیری نباشد. برای مریم، هر صفحه‌ای که می‌خواند، یک قدم کوچک به سوی آینده‌ای است که هنوز نمی‌بیند، اما حاضر نیست از آن دست بکشد؛ آینده‌ای که در آن دوباره کیفش را بر دوش می‌اندازد، از خانه بیرون می‌شود و از دروازه یک مکتب یا دانشگاه عبور می‌کند. روزی که دیگر مجبور نباشد از خودش بپرسد چرا اجازه درس‌خواندن ندارد و بتواند از خودش بپرسد: «حالا برای رسیدن به رؤیایم چقدر باید تلاش کنم؟» شاید تمام امید مریم همین باشد؛ این‌که روزی دوباره انتخاب آینده به دست خودش باشد. بخش اول روایت... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 155 بازدید

وقتی زنگ ساعت در گوشه اتاق به صدا درآمد، مریم هنوز خواب بود؛ اما صدای مادرش که از حیاط می‌آمد، آرام‌آرام او را از خواب بیرون کشید. «مریم جان، بیدار شو، دیر می‌شود.» مریم چشم‌هایش را باز کرد، چند ثانیه به سقف اتاق خیره ماند و بعد با عجله از جا برخاست. صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود و هوای سرد از لای پنجره کوچک اتاق به داخل می‌آمد. چادر مکتبش را برداشت، لباس پوشید و کیف کوچکی را که از شب پیش آماده کرده بود، روی شانه انداخت. مادرش در آشپزخانه چای آماده می‌کرد و پدرش کنار دروازه نشسته بود و بند بوت‌هایش را می‌بست. وقتی پدر دخترش را دید، لبخند زد و پرسید: «امروز هم اول می‌رسی، دخترم؟» مریم با همان شوق همیشگی جواب داد: «امتحان داریم، پدر. اگر دیر برسم، معلم اجازه نمی‌دهد.» آن صبح برای مریم چیزی جز یک صبح عادی نبود؛ صبحی شبیه صدها صبح دیگری که با عجله از خانه بیرون شده، از کوچه گذشته و در کنار دختران دیگر به سوی مکتب رفته بود. او آن زمان نمی‌دانست روزی خواهد رسید که همین کیف، همین لباس و حتی صدای همان زنگ ساعت، برایش به خاطره‌ای دور تبدیل شود؛ خاطره‌ای که هر بار به یادش می‌آورد، احساس می‌کند بخشی از کودکی‌اش در همان دروازه مکتب جا مانده است. مریم از کودکی به درس علاقه داشت. خانواده‌اش امکانات زیادی نداشتند، اما پدر و مادرش همیشه تلاش کرده بودند او و خواهر کوچک‌ترش فرصت درس خواندن داشته باشند. پدرش کارگر روزمزد بود و درآمدش ثابت نبود؛ بعضی روزها صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و تا شام کار می‌کرد و بعضی روزها ساعت‌ها کنار سرک یا در بازار منتظر می‌ماند تا کسی برای کاری او را صدا کند. مادرش نیز در خانه برای زنان همسایه لباس می‌دوخت و با درآمد خیاطی بخشی از هزینه‌های زندگی را تأمین می‌کرد. زندگی برای این خانواده آسان نبود، اما پدر همیشه می‌گفت: «ما شاید نتوانیم برای شما خانه بزرگ یا زندگی راحت بسازیم، اما اگر بتوانیم شما را درس بدهیم، همین برای ما کافی است.» مریم این جمله را بارها شنیده بود و شاید به همین دلیل، درس خواندن برایش تنها یک وظیفه یا تکلیف مکتب نبود؛ او احساس می‌کرد با هر صفحه‌ای که می‌خواند، بخشی از زحمت پدر و مادرش را بی‌پاسخ نمی‌گذارد. از همان سال‌های نخست مکتب می‌گفت که می‌خواهد داکتر شود. وقتی کسی از او می‌پرسید چرا، پاسخ ساده‌ای داشت: «می‌خواهم مردم را درمان کنم.» شاید آن زمان نمی‌دانست برای رسیدن به این آرزو باید سال‌ها درس بخواند، امتحان بدهد و پس از فراغت وارد دانشگاه شود، اما برای مریم مهم نبود؛ او فقط آینده‌ای را تصور می‌کرد که در آن لباس سفید پوشیده و در یک شفاخانه مشغول کمک به بیماران است. سال‌های مکتب برای مریم با تمام دشواری‌هایش شیرین بود. گاهی پول خرید کتاب اضافی نداشت و مجبور می‌شد از کتاب‌های سال‌های گذشته خواهر یکی از دوستانش استفاده کند و گاهی نیز به دلیل نبود پول کافی، مدت‌ها منتظر می‌ماند تا پدرش بتواند برایش یک دفتر تازه بخرد. با این حال، هیچ‌کدام از این مشکلات علاقه‌اش به درس را کم نمی‌کرد. شب‌هایی که برق خانه قطع می‌شد، چراغ کوچک شارژی را کنار کتابش می‌گذاشت و تا جایی که می‌توانست مطالعه می‌کرد. مادرش چند بار از خواب بیدار می‌شد و می‌گفت: «دخترم، چشم‌هایت خراب می‌شود، بگذار صبح درس بخوانی.» مریم معمولاً لبخند می‌زد و جواب می‌داد: «صبح مکتب دارم، مادر، باید امشب بخوانم.» او از همان سال‌ها یاد گرفته بود اگر می‌خواهد چیزی به دست بیاورد، باید بیشتر از توانش تلاش کند. وقتی نمره خوبی می‌گرفت، پدرش خوشحال می‌شد و گاهی با وجود مشکلات مالی، برایش یک قلم یا دفترچه می‌خرید. مریم همان چیزهای کوچک را بزرگ‌ترین هدیه می‌دانست. یک بار که در امتحان نمره بسیار خوبی گرفته بود، پدرش هنگام شام گفت: «من می‌دانم تو یک روز به جایی می‌رسی.» مریم خندید و گفت: «اگر شما کمکم کنید، حتماً می‌رسم.» پدر جواب داد: «تا وقتی توان داشته باشم، کمکت می‌کنم.» آن جمله سال‌ها در ذهن مریم ماند؛ بی‌آن‌که او و پدرش بدانند روزی شرایطی خواهد رسید که تلاش پدر و اراده دختر، هر دو با مانعی روبه‌رو خواهند شد که عبور از آن آسان نیست. آخرین روزی که مریم به مکتب رفت، هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت. صبح زود بیدار شد، لباس پوشید، کتاب‌هایش را در کیف گذاشت و از خانه بیرون رفت. در مسیر با دوستانش درباره امتحان و برنامه‌های آینده صحبت کرد. یکی از دوستانش می‌گفت می‌خواهد مهندس شود و دیگری آرزو داشت معلم شود. مریم با خنده گفت که روزی داکتر خواهد شد و همه‌شان را رایگان معاینه خواهد کرد. دختران خندیدند و قرار گذاشتند پس از فراغت نیز با هم در تماس باشند. وقتی مریم وارد صنف شد، معلم درس را آغاز کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست آن روز آخرین باری است که آنان در کنار هم پشت میزهای مکتب می‌نشینند. چند ساعت بعد، مریم مثل همیشه از مکتب به خانه برگشت، کیفش را در گوشه اتاق گذاشت و لباسش را عوض کرد. آن شب، خبرهایی که درباره ادامه ممنوعیت آموزش دختران منتشر می‌شد، نگرانی خانواده را بیشتر کرد. مریم ابتدا نمی‌خواست باور کند. تصور می‌کرد شاید این وضعیت موقتی باشد و چند روز یا چند هفته بعد همه چیز دوباره به حالت عادی برگردد. به مادرش گفت: «حتماً باز می‌شود. نمی‌شود که برای همیشه بسته بماند.» مادر چیزی نگفت و پدر نیز سکوت کرد. مریم آن شب کتاب‌هایش را کنار تخت گذاشت و با این فکر خوابید که فردا دوباره آن‌ها را در کیفش خواهد گذاشت. اما فردا آمد و مریم به مکتب نرفت. روز بعد هم نرفت و هفته بعد نیز دروازه مکتب بسته بود. ابتدا روزها را می‌شمرد، بعد هفته‌ها را و سرانجام فهمید ماه‌ها گذشته است. لباس مکتبش همچنان در کمد آویزان بود و کیفش همان‌طور گوشه اتاق مانده بود. هر بار که چشمش به آن می‌افتاد، چیزی در دلش سنگین می‌شد. با این حال، هنوز امیدوار بود. هر خبری را با دقت دنبال می‌کرد و هر بار که شایعه‌ای درباره بازشدن مکتب‌ها می‌شنید، قلبش تندتر می‌زد. چند بار حتی شب قبل از روزی که گفته شده بود ممکن است مکتب‌ها باز شوند، کیفش را آماده کرد؛ دفترها را مرتب کرد، قلم‌ها را تراشید و یونیفورمش را کنار تخت گذاشت. صبح زود بیدار شد، اما دوباره خبر رسید که مکتب‌ها باز نمی‌شوند. آن روز مریم لباسش را از کنار تخت برداشت و داخل کمد گذاشت. این بار دیگر گریه نکرد؛ فقط مدت زیادی به لباس نگاه کرد و بعد در کمد را بست. از آن پس، صبح‌هایی که قبلاً با عجله برای رفتن به مکتب آغاز می‌شد، شکل دیگری پیدا کرد. مریم به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد، آب می‌آورد، اتاق‌ها را مرتب می‌کرد و گاهی برای خرید از خانه بیرون می‌رفت، اما ذهنش جای دیگری بود. کتاب‌هایش هنوز در گوشه اتاق بودند و هر بار که از کنارشان عبور می‌کرد، احساس می‌کرد کسی از او می‌پرسد: «پس آینده‌ات چه شد؟» ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 130 بازدید

امروزه اینترنت به شریان حیاتی زندگی مدرن تبدیل شده است. از آموزش و کسب‌وکار گرفته تا سرگرمی و ارتباطات اجتماعی، همه ابعاد زندگی انسان به این شبکه جهانی گره خورده‌اند. با این حال، ورود بی‌رویه و بدون مدیریت فناوری به حریم خانه، چالش‌های جدی برای خانواده‌ها ایجاد کرده است. افت تحصیلی فرزندان، انزوای اجتماعی، اعتیاد دیجیتال و شکاف نسلی تنها بخشی از آسیب‌های استفاده نادرست از فضای مجازی هستند. ازاین‌رو، آموزش شیوه استفاده صحیح از اینترنت در محیط خانواده دیگر یک انتخاب نیست، بلکه ضرورتی اساسی برای حفظ سلامت روان و تحکیم روابط عاطفی به شمار می‌رود. چرا مدیریت اینترنت در خانواده حیاتی است؟ برای ایجاد هرگونه تغییر در رفتار اعضای خانواده، نخست باید ضرورت آن را درک کنیم. اینترنت مانند چاقویی دولبه است؛ همان‌قدر که می‌تواند سودمند و کارآمد باشد، در صورت استفاده نادرست نیز می‌تواند آسیب‌زا باشد. ۱. حفظ سلامت روان و جسم استفاده افراطی از صفحه‌نمایش‌ها مانند تلفن همراه، تبلت و رایانه، ارتباط مستقیمی با اختلالات خواب، کاهش تحرک بدنی، چاقی، ضعف بینایی و دردهای عضلانی و مفصلی دارد. همچنین حضور بیش از حد در شبکه‌های اجتماعی می‌تواند زمینه‌ساز افسردگی، اضطراب اجتماعی و کاهش اعتمادبه‌نفس، به‌ویژه در نوجوانان، شود. ۲. تقویت روابط عاطفی و گفت‌وگو وقتی اعضای خانواده کنار هم هستند، اما هرکدام در دنیای مجازی خود غرق شده‌اند، پدیده‌ای به نام «تنهایی جمعی» شکل می‌گیرد. کاهش گفت‌وگوهای روزانه میان والدین و فرزندان یا میان زوجین، به‌تدریج پیوندهای عاطفی را تضعیف کرده و احساس فاصله و دلسردی را افزایش می‌دهد. ۳. امنیت سایبری و حفاظت از حریم خصوصی کودکان و نوجوانان به دلیل تجربه کمتر، بیشتر در معرض خطرهایی مانند کلاهبرداری‌های اینترنتی، زورگویی مجازی و سوءاستفاده افراد سودجو قرار دارند. آموزش سواد رسانه‌ای به اعضای خانواده می‌تواند سپری مؤثر در برابر این تهدیدها باشد. اصول اولیه برای ایجاد تغییر در خانواده تغییر عادت‌های دیجیتال با اجبار، کنترل شدید یا قطع ناگهانی اینترنت امکان‌پذیر نیست. برای رسیدن به نتیجه مطلوب، رعایت چند اصل ضروری است. ۱. والدین، نخستین و مهم‌ترین الگو فرزندان بیش از آنکه به سخنان والدین گوش دهند، رفتار آنان را الگو قرار می‌دهند. پدری که ساعت‌های طولانی در شبکه‌های اجتماعی مشغول است یا مادری که هنگام صرف غذا تلفن همراه را کنار نمی‌گذارد، نمی‌تواند از فرزندش انتظار استفاده متعادل از اینترنت را داشته باشد. قانون نخست: والدین باید پیش از هر چیز، رفتار خود را اصلاح کنند. ۲. همدلی به جای کنترل افراطی جاسوسی، بررسی پنهانی تلفن همراه فرزندان و ایجاد فضای بی‌اعتمادی، تنها آنان را به پنهان‌کاری سوق می‌دهد. بهتر است والدین به جای نقش پلیس، نقش راهنما را ایفا کنند و درباره جذابیت‌ها، فرصت‌ها و خطرهای فضای مجازی با فرزندان خود گفت‌وگویی صمیمانه داشته باشند. ۳. افزایش سواد رسانه‌ای والدین والدین نمی‌توانند چیزی را که خود به‌خوبی نمی‌شناسند، مدیریت کنند. آشنایی با شبکه‌های اجتماعی، بازی‌های رایج، فناوری‌های جدید و شیوه عملکرد الگوریتم‌ها، به آنان کمک می‌کند زبان مشترکی با فرزندان خود پیدا کنند. راهکارهای عملی برای استفاده درست از اینترنت در خانه مدیریت فضای مجازی نیازمند برنامه‌ای مشخص و قابل اجراست. ۱. تدوین «میثاق‌نامه دیجیتال خانواده» یکی از بهترین روش‌ها، برگزاری جلسه‌ای خانوادگی و تدوین قوانینی مشترک با مشارکت همه اعضاست. وقتی فرزندان در تنظیم قوانین نقش داشته باشند، بیشتر به آن‌ها پایبند خواهند بود. نمونه‌هایی از این قوانین عبارت‌اند از: ورود تلفن همراه و تبلت به اتاق خواب در شب و سر سفره یا میز غذا ممنوع باشد. یک ساعت پیش از خواب و دو ساعت نخست پس از بازگشت از مکتب، زمان بدون صفحه‌نمایش باشد. استفاده از اینترنت برای بازی یا شبکه‌های اجتماعی، پس از انجام تکالیف درسی و مسئولیت‌های خانه مجاز باشد. ۲. استفاده از ابزارهای مشترک برای کودکان زیر ۱۲ سال داشتن تلفن همراه یا تبلت شخصی توصیه نمی‌شود. بهتر است رایانه یا تبلت خانوادگی در فضای عمومی خانه قرار گیرد تا استفاده از آن تحت نظارت طبیعی والدین باشد. ۳. استفاده از ابزارهای نظارت هوشمند امروزه فناوری ابزارهای مناسبی برای مدیریت استفاده از اینترنت در اختیار خانواده‌ها قرار داده است. این برنامه‌ها امکان محدود کردن زمان استفاده از صفحه‌نمایش، مسدود کردن سایت‌های نامناسب، نظارت بر برنامه‌های نصب‌شده و مدیریت فعالیت‌های آنلاین را فراهم می‌کنند. ۴. ایجاد جایگزین‌های جذاب تنها گفتن «گوشی را کنار بگذار» کافی نیست. باید جایگزین‌های لذت‌بخش برای اوقات فراغت فراهم شود؛ مانند بازی‌های فکری، آشپزی خانوادگی، ورزش، پیاده‌روی، شرکت در کلاس‌های هنری یا تماشای یک فیلم و گفت‌وگو درباره آن. مدیریت اینترنت متناسب با سن فرزندان نیازها و توانایی‌های کودکان و نوجوانان در سنین مختلف متفاوت است؛ بنابراین نمی‌توان یک شیوه واحد را برای همه به کار برد. زیر دو سال: استفاده از صفحه‌نمایش توصیه نمی‌شود، مگر تماس تصویری کوتاه با اعضای خانواده. دو تا پنج سال: حداکثر یک ساعت در روز و همراه با والدین، با محتوای آموزشی و مناسب. شش تا دوازده سال: حدود یک تا یک‌ونیم ساعت در روز، همراه با آموزش امنیت سایبری و حفظ اطلاعات شخصی. سیزده سال به بالا: مدیریت توافقی و گفت‌وگومحور با تمرکز بر مسئولیت‌پذیری، حریم خصوصی، تفکر انتقادی و سواد رسانه‌ای. نکاتی برای برخورد با نوجوانان نوجوانان به استقلال اهمیت زیادی می‌دهند و محدودیت‌های سخت‌گیرانه معمولاً نتیجه معکوس دارد. بهتر است به جای ممنوعیت، درباره مفهوم «ردپای دیجیتال» با آنان گفت‌وگو کنید و توضیح دهید که هر عکس، نظر یا ویدئویی که امروز در فضای مجازی منتشر می‌کنند، ممکن است در آینده تحصیلی یا شغلی آنان تأثیرگذار باشد. آموزش تفکر انتقادی و سواد رسانه‌ای مهم‌ترین ابزار محافظت از فرزندان در فضای مجازی، ذهن آگاه و قدرت تحلیل آن‌هاست، نه صرفاً نرم‌افزارهای کنترلی. به فرزندان خود بیاموزید: زندگی افراد در شبکه‌های اجتماعی، تنها بخش زیبایی از واقعیت است و نباید آن را با زندگی واقعی خود مقایسه کنند. پیش از باور یا بازنشر هر خبر، منبع آن را بررسی کنند و از معتبر بودن آن مطمئن شوند. در فضای مجازی همان‌گونه رفتار کنند که در دنیای واقعی رفتار می‌کنند؛ اگر سخنی را رو در رو به کسی نمی‌گویند، نباید آن را در اینترنت نیز منتشر کنند. نتیجه‌گیری اینترنت دریایی گسترده از فرصت‌ها و تهدیدهاست. اینکه از ظرفیت‌های آن برای رشد و پیشرفت بهره ببریم یا گرفتار آسیب‌هایش شویم، تا حد زیادی به شیوه مدیریت آن در خانواده بستگی دارد. هدف از مدیریت اینترنت، محروم کردن اعضای خانواده از فناوری نیست، بلکه ایجاد تعادل میان زندگی دیجیتال و زندگی واقعی است. با تدوین قوانین مشترک، افزایش سواد رسانه‌ای، استفاده هوشمندانه از ابزارهای نظارتی و تقویت روابط عاطفی در محیط خانواده، می‌توان خانه را به فضایی امن و آرام تبدیل کرد؛ جایی که فناوری در خدمت رشد، آموزش و همدلی باشد، نه عاملی برای فاصله گرفتن اعضای خانواده از یکدیگر. در نهایت، باید به خاطر داشت که هیچ شبکه اجتماعی، صفحه‌نمایش یا فناوری پیشرفته‌ای نمی‌تواند جای گرمای یک آغوش، نگاه مهربان و گفت‌وگوی صمیمانه اعضای خانواده را بگیرد. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 123 بازدید

نهاد «افغانستان عاری از پولیو»، در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که تطبیق واکسن راهی ایمن و اثرگذار برای پیش‌گیری از ابتلای کودکان به پولیو است. این نهاد امروز (دوشنبه، ۵ اسد) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس از خانواده‌ها خواسته که در دام معلومات نادرست نیفتند و با تطبیق واکسن کودکان خود را از مبتلاشدن به بیماری فلج کودکان (پولیو) نجات دهند. نهاد افغانستان عاری از پولیو، پیش از این نیز بارها از خانواده‌ها خواسته که اطمینان حاصل کنند که کودکان شان در هر کارزاری واکسن دریافت کنند. افغانستان و پاکستان، تنها کشورهایی هستند که بیماری فلج کودکان هنوز به گونه‌ی کامل در آن‌ها ریشه‌کن نشده است. این در حالی است که براساس آمار سازمان جهانی صحت، در سال جاری میلادی شش مورد انسانی و ۳۴ مورد محیطی بیماری پولیو یا فلج کودکان در افغانستان ثبت شده است. در سال ۲۰۲۵ میلادی در افغانستان در ‏مجموع ۲۱ مورد مثبت انسانی پولیو و ۹۴ مورد محیطی آن ثبت شده بود.‏ براساس آمار سازمان جهانی صحت، در سال جاری میلادی در ‏پاکستان نیز سه مورد مثبت انسانی و ۹۰ مورد محیطی پولیو ثبت شده است. پولیو یک بیماری ویروسی مسری است که عمدتا کودکان زیر پنج ‏سال را تحت تأثیر قرار می‌دهد. این بیماری از طریق غذای آلوده، آب ‏یا تماس نزدیک منتقل می‌شود و می‌تواند باعث فلج دائمی یا مرگ ‏شود.‏ هیچ درمانی برای این بیماری وجود ندارد، اما واکسن‌های ایمن و مؤثر ‏می‌توانند از آن جلوگیری کنند. ‏توانند از آن جلوگیری کنند. ‏

ادامه مطلب