برچسب: #خشونت

20 ساعت قبل - 43 بازدید

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر آن روز آخر، وقتی از دروازه مکتب بیرون می‌آمدم، کسی به من می‌گفت که دیگر هیچ‌گاه به صنف درس بازنخواهم گشت، شاید چند دقیقه بیشتر در حیاط مکتب می‌ایستادم. شاید دیوارهای رنگ‌ورورفته، صدای خنده هم‌صنفی‌هایم و تخته سیاهی را که هر روز روبه‌رویش می‌نشستم، با دقت بیشتری نگاه می‌کردم. شاید کتاب‌هایم را محکم‌تر در آغوش می‌گرفتم و نمی‌گذاشتم آن روز به این زودی تمام شود. اما آن روز، مانند همه روزهای دیگر، با خیال این‌که فردا دوباره به مکتب برمی‌گردم، به خانه رفتم. هیچ‌کس به من نگفته بود که کودکی‌ام همان عصر، بی‌سروصدا از زندگی‌ام خداحافظی خواهد کرد. پدرم سال‌ها بود که زیر بار قرض زندگی می‌کرد. درآمد اندک او حتی برای تأمین نیازهای ابتدایی خانواده کافی نبود. چند سال خشکسالی، بیکاری و بیماری، زندگی ما را روزبه‌روز دشوارتر کرده بود. هر بار که طلبکار به خانه می‌آمد، سکوت سنگینی فضای خانه را فرا می‌گرفت. مادرم سرش را پایین می‌انداخت، خواهرهایم به اتاق دیگری می‌رفتند و من از پشت پرده به چهره مردی نگاه می‌کردم که با صدای بلند پولش را می‌خواست. آن روزها نمی‌دانستم که روزی خودم بخشی از همان بدهی خواهم شد. چند هفته بعد، پدرم مرا کنار خود نشاند. دست‌هایش می‌لرزید و نگاهش را از چشمانم می‌دزدید. گفت دیگر راهی برای پرداخت قرض باقی نمانده و خانواده در شرایط سختی قرار گرفته است. چند لحظه سکوت کرد، سپس آهسته گفت که باید با همان مرد ازدواج کنم؛ مردی که حدود سی سال داشت و دو برابر سن من بود. در آن لحظه احساس کردم همه صداهای اطرافم خاموش شده‌اند. فقط حرکت لب‌های پدرم را می‌دیدم، اما دیگر چیزی نمی‌شنیدم. پانزده سال بیشتر نداشتم. هنوز رؤیای معلم شدن را در سر داشتم و دفترچه‌ای داشتم که روی جلدش نوشته بودم: «آینده من». اما آینده‌ای که دیگران برایم تصمیم گرفته بودند، هیچ شباهتی به رؤیاهایم نداشت. هیچ‌کس از من نپرسید که آیا این ازدواج را می‌خواهم یا نه. فقط گفتند دختر باید به تصمیم خانواده احترام بگذارد. مادرم تمام شب گریه کرد، اما او هم توان ایستادگی در برابر این تصمیم را نداشت. صبح روز عروسی، وقتی لباس سفید را بر تنم کردند، احساس نمی‌کردم عروس هستم. احساس می‌کردم کودکی را با لباسی بزرگ‌تر از اندازه‌اش به جایی می‌برند که هیچ شناختی از آن ندارد. از همان روزهای نخست فهمیدم که خانه شوهرم برای من خانه نخواهد بود. او همیشه می‌گفت مرا در برابر بدهی پدرم گرفته است و باید بدون اعتراض هرچه می‌گوید انجام دهم. اگر غذا دیر آماده می‌شد، اگر چای مطابق میلش نبود یا اگر از خستگی چند دقیقه می‌نشستم، با فریاد و تحقیر روبه‌رو می‌شدم. مادرشوهرم نیز تقریباً هر روز مرا سرزنش می‌کرد و می‌گفت دختری که با قرض به این خانه آمده، نباید انتظار احترام داشته باشد. روزهایم شبیه هم شده بود. پیش از طلوع آفتاب بیدار می‌شدم، آب می‌آوردم، خانه را جارو می‌کردم، لباس می‌شستم، غذا می‌پختم و تا نیمه‌های شب کار می‌کردم. فرصتی برای استراحت یا حتی فکر کردن به خودم نداشتم. گاهی از شدت خستگی روی فرش می‌نشستم، اما هنوز چند دقیقه نمی‌گذشت که صدای تند مادرشوهرم بلند می‌شد و دوباره باید سرپا می‌ایستادم. بیشتر از همه، دلم برای مکتب تنگ می‌شد. هر وقت صدای زنگ مکتب محله را می‌شنیدم، ناخودآگاه به سوی پنجره می‌رفتم و دخترانی را نگاه می‌کردم که با لباس‌های مکتب از کنار خانه عبور می‌کردند. بعضی از آن‌ها هم‌سن من بودند. با خودم فکر می‌کردم اگر زندگی طور دیگری پیش می‌رفت، شاید حالا من هم در میان آن‌ها بودم؛ شاید برای امتحان آماده می‌شدم، شاید با دوستانم درباره آینده حرف می‌زدم یا شاید رؤیای دانشگاه را دنبال می‌کردم. اما اکنون تنها چیزی که از آن روزها برایم باقی مانده بود، چند کتاب قدیمی بود که در خانه پدرم جا مانده بودند. در این سه سال، رفت‌وآمدم تقریباً از بین رفت. اجازه نداشتم به خانه پدرم بروم. اگر مادرم می‌خواست مرا ببیند، باید اجازه می‌گرفت؛ اجازه‌ای که بیشتر وقت‌ها داده نمی‌شد. دوستانم نیز کم‌کم از من دور شدند، چون می‌دانستند حتی اگر بیایند، اجازه دیدنم را نخواهند داشت. احساس می‌کردم آرام‌آرام از دنیا حذف شده‌ام؛ انگار دیگر کسی مرا نمی‌بیند. هر بار که به پدرم فکر می‌کنم، احساسات متناقضی در وجودم شکل می‌گیرد. می‌دانم او هم قربانی فقر و درماندگی بود، اما نمی‌توانم فراموش کنم که زندگی من بدون رضایت خودم تغییر کرد. بارها از خودم پرسیده‌ام: آیا واقعاً هیچ راه دیگری وجود نداشت؟ آیا ارزش یک دختر می‌تواند به اندازه بدهی یک مرد تعیین شود؟ سه ماه پیش، پس از یکی از روزهای بسیار سخت که ساعت‌ها با خشونت، توهین و تحقیر روبه‌رو شده بودم، به جایی رسیدم که احساس کردم دیگر هیچ امیدی باقی نمانده است. تصور می‌کردم تمام راه‌ها به رویم بسته شده و هیچ‌کس صدایم را نمی‌شنود. اما زنده ماندم. وقتی دوباره به هوش آمدم، انتظار داشتم کسی از رنجی که کشیده بودم بپرسد، اما بیشتر از آن‌که همدلی ببینم، سرزنش شنیدم. چند روز بعد، دوباره به همان خانه‌ای بازگردانده شدم که سرچشمه بسیاری از دردهایم بود. از آن زمان، زندگی‌ام محدودتر از گذشته شده است. تقریباً همیشه زیر نظر هستم. اجازه ندارم به خانه پدرم بروم، دوستانم را ببینم یا حتی برای چند دقیقه بدون همراه از خانه بیرون شوم. بیشتر روزها از پشت پنجره به کوچه نگاه می‌کنم؛ همان کوچه‌ای که برای دیگران فقط راه عبور است، اما برای من مرزی میان زندانی که در آن زندگی می‌کنم و دنیایی است که سال‌هاست از آن دور مانده‌ام. گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب هستند، در سکوت با خودم حرف می‌زنم. از خودم می‌پرسم اگر هنوز مکتب می‌رفتم، امروز در کدام صنف بودم؟ شاید برای امتحان کانکور آماده می‌شدم، شاید رؤیای دانشگاه داشتم یا شاید روزی شغلی پیدا می‌کردم و به خانواده‌ام کمک می‌کردم. این فکرها هم مرا غمگین می‌کنند و هم یادم می‌آورند که هنوز بخشی از وجودم زنده است؛ بخشی که نمی‌خواهد امید را کاملاً از دست بدهد. امروز سه سال از آن ازدواج اجباری می‌گذرد. دیگر آن دختر پانزده‌ساله‌ای نیستم که با کیف مکتب در کوچه می‌دوید، اما هنوز در دل آرزو دارم روزی دوباره آزادانه نفس بکشم، خانواده‌ام را ببینم، کتابی را ورق بزنم و احساس کنم که زندگی فقط تحمل درد نیست. شاید آن روز دیر برسد، اما همین امید کوچک است که هر صبح مرا از خواب بیدار می‌کند. هنوز باور دارم هیچ دختری نباید به خاطر فقر، قرض یا تصمیم دیگران، از حق آموزش، امنیت و انتخاب آینده‌اش محروم شود. آرزو دارم روزی برسد که دختران افغانستان بتوانند بدون ترس درس بخوانند، آزادانه رفت‌وآمد کنند و زندگی‌شان را خودشان انتخاب کنند؛ روزی که هیچ پدری مجبور نشود دخترش را بهای پرداخت بدهی بداند و هیچ دختری احساس نکند ارزشش کمتر از آرزوهایی است که در دل دارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 روز قبل - 47 بازدید

اوچا یا دفتر هماهنگ‌کننده‌ی کمک‌های بشردوستانه‌ی سازمان ملل متحد به هدف قرار گرفتن غیرنظامیان توسط پاکستان واکنش نشان داده و می‌گوید که غیرنظامیان هرگز نباید هزینه‌ی درگیری را بپردازند. اوچا امروز (یک‌شنبه، ۱۴ سرطان) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که خشونت‌ها زندگی‌ را مختل می‌کند. نمایندگی اوچا در افغانستان نوشته است: «خشونت‌ها چیزی بیش از خانه‌ها و زیرساخت‌ها را ویران می‌کنند. خشونت‌ها زندگی‌ها را مختل و ترس را تشدید می‌کنند و به سلامت روان جامعه، به‌ویژه برای کودکان، آسیب می‌زند.» در اعلامیه آمده است که غیرنظامیان هرگز نباید هزینه‌ی درگیری را بپردازند. آنان باید همیشه مطابق با قوانین بین‌المللی بشردوستانه محافظت شوند. یکی از آسیب‌دیدگان درگیری‌های اخیر حکومت سرپرست و پاکستان در ولسوالی اسپیره ولایت خوست به اوچا گفته است: «از زمان حملات هوایی، ما نتوانسته‌ایم با آرامش بخوابیم. هر صدای بلندی ما را از تکرار آن می‌ترساند. فرزندان ما هر زمان که صدای هواپیما را بالای سر خود می‌شنوند، می‌ترسند.» قابل ذکر است که حدود یک ماه قبل (۱۹ جوزا) در روستای منه از مربوطات ولسوالی اسپیره ولایت خوست خانه‌ی مسکونی یک فرد ملکی به‌نام «ببری» ساعت ۱۲:۲۰ دقیقه‌ی شب هدف بمباران جنگنده‌های هوایی پاکستان قرار گرفت که در پی آن نُه نفر کشته و ۱۰ نفر دیگر زخمی شدند. مستغفر گربز، سخنگوی والی خوست در آن زمان گفت که در این حمله نُه نفر، شامل یک زن، یک مرد و هشت کودک هفت تا ۱۰ ساله کشته شده‌اند. دفتر یوناما یا هیأت معاونت سازمان ملل متحد در افغانستان تایید کرده بود که در آخرین حملات پاکستان بر پکتیا، پکتیکا و کنر نیز ۲۸ فرد ملکی کشته و ۴۹ نفر دیگر که همه غیرنظامی بودند زخمی شده‌اند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 113 بازدید

منابع محلی از ولایت بلخ می‌گویند که یک زوج جوان در شهر مزار شریف، مرکز این ولایت به شکل فجیع سربریده شدند. دست‌کم سه منبع گفته‌اند که این رویداد (یک‌شنبه‌شب، ۷ سرطان) در منطقه‌ی «کارته‌ نور خدا» از مربوطات شهر مزار شریف رخ داده است. وی در ادامه تاکید کرده است که این زوج جوان حدود سه ماه پیش با هم ازدواج کرده بودند. همچنین شماری از رسانه‌ها گزارش داده‌اند که این زوج جوان توسط شوهر قبلی زن به قتل رسیدند. در ادامه آمده است که همسر قبلی این زن شب‌هنگام وارد خانه‌ این زوج شده و هر دوی آن‌ها را توسط چاقو سر بریده است. منبع در مورد هویت و سن این زوج جوان جزییاتی ارائه نکرده است. مشخص نیست که مرد قاتل بازداشت شده است یا خیر. تا اکنون مسوولان محلی در ولایت بلخ در این مورد چیزی نگفته‌اند. پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 90 بازدید

منابع محلی از ولایت ننگرهار می‌گویند که یک داکتر زن در این ولایت از سوی تفنگ‌داران ناشناس به شکل بسیار فجیع به قتل رسیده است. دست‌کم دو منبع با تایید این رویداد گفته‌اند که داکتر گلالی (یک‌شنبه شب، ۳۱ جوزا) در شهرک شیخ مصری از مربوطات ولسوالی سرخرود از سوی افراد ناشناس کشته شده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که داکتر گلالی در ولسوالی پچیراگام ولایت ننگرهار در یک نهاد صحی وظیفه داشت. همچنین رسانه‌ها با نشر گزارشی گفته‌اند که تفنگ‌داران ناشناس به خانه این داکتر رفته و او را به قتل رسانده‌اند. در ادامه آمده است که پدر این داکتر نیز از سوی مهاجمان لت‌وکوب شده و دستش شکسته است. قتل این داکتر در حالی رخ می‌دهد که نگرانی‌ها درباره افزایش جرایم جنایی و ناامنی‌های هدفمند در شماری از ولایت‌های کشور همچنان ادامه دارد. قابل ذکر است که از زمان تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، موارد متعددی از قتل زنان به‌دست اعضای خانواده‌های‌شان از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 90 بازدید

تابستان کابل به نیمه رسیده بود. آفتاب سوزان از نخستین ساعات صبح بر بام‌های گِلی و دیوارهای فرسوده‌ی محله‌های فقیرنشین می‌تابید و کوچه‌های خاک‌آلود را در گرمای خود فرو می‌برد. در یکی از همین کوچه‌های تنگ و فراموش‌شده، جایی که خانه‌ها چنان نزدیک به هم ساخته شده بودند که همسایه‌ها می‌توانستند صدای نفس کشیدن یکدیگر را بشنوند، مریم در اتاق کوچک اجاره‌ای خود از خواب بیدار شد. هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود. سکوتی سنگین بر محله سایه افکنده بود و تنها صدای چند سگ ولگرد از دوردست به گوش می‌رسید. او لحظه‌ای روی تشک کهنه‌ای که سال‌ها از عمرش می‌گذشت نشست و به سقف ترک‌خورده‌ی اتاق خیره شد. هر صبح، پیش از آن‌که از جا برخیزد، چند دقیقه‌ای به زندگی‌اش می‌اندیشید؛ به مسیری که او را به این نقطه رسانده بود، به سال‌های ازدست‌رفته و به آینده‌ای که با تمام توان برای دخترش می‌ساخت. در کنار او سارا خوابیده بود؛ دختر دوازده‌ساله‌ای که حالا قدش تقریباً به شانه‌های مادر می‌رسید. چهره‌ی آرام او در خواب تنها چیزی بود که هنوز می‌توانست در دل مریم جرقه‌ای از امید روشن کند. مریم به‌آرامی دست بر موهای دخترش کشید و سپس از جا برخاست. در گوشه‌ی اتاق سماور کوچک و قدیمی قرار داشت. آب را به جوش آورد و چند تکه نان خشک را که از روز پیش باقی مانده بود آماده کرد. سال‌ها بود که زندگی آن‌ها در میان همین سادگی، سختی و تنگدستی جریان داشت. مریم هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد روزی سرنوشتش به این شکل رقم بخورد. زمانی که دختری نوجوان بود، رؤیاهای بسیاری در سر داشت. در روستایی در حاشیه‌ی کابل بزرگ شده بود و با وجود فقر، عاشق درس خواندن بود. هر روز با شوق به مکتب می‌رفت و معلمش همواره می‌گفت که او یکی از باهوش‌ترین شاگردان صنف است. مریم آرزو داشت روزی خودش معلم شود؛ می‌خواست دختران دیگر را آموزش دهد و زندگی متفاوتی برای خود بسازد. اما در خانواده‌ای زندگی می‌کرد که تصمیم‌های مهم زندگی دختران را مردان می‌گرفتند. وقتی هفده ساله شد، شبی پدرش او را صدا زد. هنوز آن شب را با تمام جزئیات به یاد می‌آورد. مهمان‌خانه پر از مردانی بود که چای می‌نوشیدند و درباره‌ی موضوعی جدی گفت‌وگو می‌کردند. وقتی وارد شد، سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. پدرش بدون هیچ مقدمه‌ای گفت که برای او خواستگار آمده است و خانواده تصمیم گرفته‌اند او را به عقد مردی از خانواده‌ای دیگر درآورند. مریم احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ زده است. حتی فرصت نیافته بود آن مرد را ببیند یا نظرش را بیان کند. همه‌چیز از پیش تصمیم‌گیری شده بود. آن شب تا صبح گریست. از مادرش التماس کرد که مانع این ازدواج شود. گفت هنوز می‌خواهد درس بخواند و آمادگی ازدواج ندارد. اما هیچ‌کس به سخنانش توجهی نکرد. همه تنها یک جمله را تکرار می‌کردند: «دختر بالاخره باید شوهر کند.» چند هفته بعد، مراسم عروسی برگزار شد و زندگی مریم وارد مرحله‌ای شد که بعدها از آن به عنوان تاریک‌ترین فصل عمرش یاد می‌کرد. در روزهای نخست تلاش کرد خود را با شرایط جدید سازگار کند، اما خیلی زود دریافت که شوهرش به مواد مخدر اعتیاد دارد. در ابتدا نمی‌خواست این حقیقت را باور کند و تصور می‌کرد شاید اشتباه می‌کند، اما روزبه‌روز واقعیت آشکارتر می‌شد. شوهرش ساعت‌های طولانی بیرون از خانه می‌ماند، پولی برای مخارج زندگی نمی‌آورد و بیشتر درآمد ناچیزش را صرف مواد مخدر می‌کرد. رفتارهایش غیرقابل پیش‌بینی بود؛ گاهی ساعت‌ها بی‌حرکت در گوشه‌ای می‌نشست و گاهی بدون هیچ دلیلی خشمگین می‌شد و فریاد می‌کشید. مریم در خانه‌ای زندگی می‌کرد که نه محبت در آن وجود داشت و نه امنیت. خانواده‌ی شوهرش نیز به جای حمایت، او را مسئول تمام مشکلات می‌دانستند. هرگاه شوهرش پولی نداشت، تقصیر مریم بود. هرگاه میان اعضای خانواده اختلافی پیش می‌آمد، باز هم مریم مقصر شناخته می‌شد. او به‌تدریج فهمید که در آن خانه هیچ پناهگاهی ندارد. یک سال بعد، دخترش به دنیا آمد. روزی که سارا را در آغوش گرفت، برای نخستین بار پس از مدت‌ها لبخندی واقعی بر لبانش نشست. آن کودک کوچک همچون چراغی در تاریکی زندگی‌اش روشن شد. مریم با خود عهد بست هرگز اجازه ندهد دخترش همان رنج‌هایی را تجربه کند که خودش تحمل کرده بود. اما زندگی همچنان بی‌رحم بود. شوهرش نه‌تنها تغییر نکرد، بلکه اعتیادش روزبه‌روز شدیدتر شد. وسایل خانه یکی پس از دیگری فروخته می‌شدند و گاهی حتی پول خرید نان نیز وجود نداشت. شب‌های بسیاری مریم گرسنه می‌خوابید تا سارا بتواند غذایی بخورد. سه سال از ازدواجشان گذشته بود که اوضاع به نقطه‌ای رسید که دیگر تحمل آن ممکن نبود. شبی شوهرش در حالی به خانه بازگشت که به‌شدت تحت تأثیر مواد مخدر قرار داشت. او فریاد می‌کشید و هیچ کنترلی بر رفتار خود نداشت. سارا که در آن زمان کودکی خردسال بود، از ترس گریه می‌کرد و به آغوش مادرش پناه برده بود. مریم آن شب تا صبح بیدار ماند. در سکوت تاریک خانه، به گذشته، حال و آینده‌ی خود فکر کرد. وقتی نخستین پرتوهای خورشید بر پنجره تابید، تصمیمش را گرفته بود. چند دست لباس را جمع کرد، دخترش را در آغوش گرفت و بی‌آن‌که بداند آینده چه سرنوشتی برایشان رقم خواهد زد، خانه را ترک کرد. او با هزار امید به خانه‌ی پدرش رفت. تصور می‌کرد خانواده‌اش از او حمایت خواهند کرد و پس از آن همه رنج و سختی، پناهی امن برای او و دخترش خواهند بود. اما خیلی زود فهمید که اشتباه می‌کرد. در روزهای نخست، همه با او همدردی کردند و از وضعیتش ابراز تأسف نمودند، اما این همدردی دیری نپایید. به‌تدریج نگاه‌ها تغییر کرد و رفتارها رنگ دیگری به خود گرفت. برادرانش حضور او را خوش نمی‌داشتند و برخی از بستگان آشکارا او را سرزنش می‌کردند که چرا خانه‌ی شوهرش را ترک کرده است. بارها شنید که می‌گفتند زن باید به هر قیمتی زندگی‌اش را حفظ کند و مشکلاتش را تحمل نماید. حتی مادرش که دلش برای دخترش می‌سوخت، جرئت نداشت در برابر دیگران از او دفاع کند. ماه‌ها سپری شد و زندگی در خانه‌ی پدر نیز به شکنجه‌ای خاموش تبدیل گردید. مریم احساس می‌کرد سربار خانواده است. هنگام صرف غذا، سکوتی سنگین میان او و دیگران حاکم بود. هر روز سخنی می‌شنید که قلبش را می‌آزرد و غرورش را جریحه‌دار می‌کرد. او به‌خوبی می‌دانست که نمی‌تواند تا ابد در آن خانه بماند. سرانجام تصمیم گرفت روی پای خود بایستد؛ تصمیمی که شاید بزرگ‌ترین و دشوارترین انتخاب زندگی‌اش بود. نه سرمایه‌ای داشت و نه کسی که از او حمایت کند، اما برای آینده‌ی دخترش باید راهی پیدا می‌کرد. در همان روزها نزد زنی که در همسایگی‌شان زندگی می‌کرد، خیاطی آموخت. ساعت‌های طولانی پشت چرخ خیاطی می‌نشست و تمرین می‌کرد. بارها انگشتانش زیر سوزن زخمی شدند و گاهی از شدت خستگی چشمانش تار می‌دید، اما هرگز دست از تلاش برنداشت. او می‌دانست که تنها راه نجاتش، یاد گرفتن مهارتی است که بتواند با آن زندگی خود و دخترش را تأمین کند. پس از مدتی توانست درآمد اندکی به دست آورد. پول ناچیزش را با صبر و صرفه‌جویی جمع کرد و سرانجام اتاق کوچکی را در کابل اجاره نمود. روزی که برای نخستین بار کلید آن اتاق را در دست گرفت، احساسی را تجربه کرد که سال‌ها از آن محروم بود؛ احساس آزادی. اتاق کوچک بود. دیوارهایش ترک داشت و امکاناتش بسیار محدود بود، اما برای مریم همان اتاق ساده نماد استقلال، عزت و آغاز دوباره‌ی زندگی به شمار می‌رفت. برای نخستین بار پس از سال‌ها احساس می‌کرد سرنوشتش را با دستان خودش می‌سازد. سال‌ها گذشت. سارا بزرگ‌تر شد و مریم بیشتر وقت خود را صرف خیاطی می‌کرد. هر روز پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار می‌شد، برای دخترش صبحانه آماده می‌کرد و سپس راهی کارگاه خیاطی می‌شد. گاهی تا نیمه‌های شب پشت چرخ می‌نشست و کار می‌کرد. لباس‌های زنانه می‌دوخت، پرده‌ها را تعمیر می‌کرد، یونیفورم شاگردان را آماده می‌ساخت و هر سفارشی را که به دستش می‌رسید می‌پذیرفت. درآمدش اندک بود، اما همان درآمد ناچیز چرخ زندگی آن‌ها را می‌گرداند. او آموخته بود چگونه با کمترین امکانات زندگی کند و هر افغانی را با دقت خرج نماید. با این حال، گذشته هنوز دست از سرش برنداشته بود. شوهرش هر چند وقت یک‌بار دوباره ظاهر می‌شد. گاهی روبه‌روی محل کارش می‌ایستاد و ساعت‌ها او را زیر نظر می‌گرفت. گاهی به خانه‌اش می‌آمد و در می‌زد. گاهی نیز از طریق دیگران پیام می‌فرستاد و او را تهدید می‌کرد که باید به زندگی سابقش بازگردد. این تهدیدها سال‌ها ادامه یافت. هر بار که صدای در بلند می‌شد، قلب مریم از اضطراب به تپش می‌افتاد. هر بار که فردی ناشناس سراغش را می‌گرفت، نگران می‌شد که شاید خبری از شوهرش آورده باشد. اما با وجود تمام ترس‌ها، هرگز حاضر نشد به آن زندگی بازگردد. او بهای آزادی خود را با سال‌ها رنج، تنهایی و مبارزه پرداخته بود و نمی‌خواست دوباره به همان تاریکی بازگردد. مریم به‌خوبی می‌دانست که راهی که انتخاب کرده آسان نیست، اما باور داشت که سختیِ زندگی در آزادی، بسیار بهتر از اسارت در خانه‌ای است که در آن نه محبت وجود دارد و نه احترام. به همین دلیل، با تمام توان ایستادگی کرد؛ برای خودش، برای عزتش و مهم‌تر از همه، برای آینده‌ی دختری که تمام امید زندگی‌اش بود. شب‌ها زمانی که از کار به خانه بازمی‌گشت، خستگی تمام وجودش را فرا می‌گرفت. پاهایش از ساعت‌ها ایستادن درد می‌کرد و دست‌هایش بر اثر کار مداوم زخم و پینه بسته بود. اما همین که سارا را می‌دید که در گوشه‌ی اتاق نشسته و مشق‌های مکتبش را می‌نویسد، خستگی‌هایش برای لحظه‌ای رنگ می‌باخت. سارا با وجود تمام دشواری‌های زندگی، شاگردی کوشا و بااستعداد بود. او درس خواندن را دوست داشت و با پشتکاری مثال‌زدنی برای رسیدن به آرزوهایش تلاش می‌کرد. مریم همیشه به او می‌گفت: «تنها چیزی که هیچ‌کس نمی‌تواند از تو بگیرد، دانش است.» این جمله برای سارا تنها یک نصیحت نبود؛ چراغ راهی بود که هر روز مسیر آینده‌اش را روشن‌تر می‌کرد. زمستان‌های کابل از همه سخت‌تر بودند. سرما از شکاف‌های دیوار به درون اتاق نفوذ می‌کرد و فضای کوچک خانه را به جایی سرد و طاقت‌فرسا تبدیل می‌ساخت. گاهی پول خرید زغال یا گاز را نداشتند و ناچار بودند شب‌های طولانی زمستان را با کمترین امکانات سپری کنند. در آن شب‌های سرد، مادر و دختر زیر چند پتوی کهنه کنار هم می‌خوابیدند و با گرمای حضور یکدیگر سرما را تحمل می‌کردند. بسیاری از اوقات مریم سهم غذای خود را کمتر می‌کرد تا سارا سیر بماند. او بارها گرسنگی را تحمل کرد، اما هرگز نگذاشت دخترش از این فداکاری‌ها آگاه شود. یک شب که برق قطع شده بود و تنها نور لرزان شمع اتاق را روشن می‌کرد، سارا سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت: «مادر، وقتی بزرگ شدم می‌خواهم داکتر شوم.» مریم لبخندی زد و پرسید: «چرا داکتر؟» سارا لحظه‌ای سکوت کرد و سپس با اطمینان پاسخ داد: «چون می‌خواهم به زنانی کمک کنم که مثل تو سختی کشیده‌اند. می‌خواهم کاری کنم که هیچ زنی احساس تنهایی نکند.» اشک در چشمان مریم حلقه زد. او سال‌ها جنگیده بود تا دخترش بتواند رؤیا داشته باشد؛ رؤیایی که خود هرگز فرصت دنبال کردن آن را پیدا نکرده بود. در آن لحظه احساس کرد تمام رنج‌ها، تمام شب‌های گرسنگی، تمام ساعت‌های خستگی و تمام اشک‌هایی که در سکوت ریخته بود، بیهوده نبوده‌اند. امروز مریم هنوز در همان گوشه‌ی فراموش‌شده‌ی کابل زندگی می‌کند. هنوز هر صبح پیش از طلوع خورشید از خواب برمی‌خیزد و تا غروب برای تأمین زندگی تلاش می‌کند. هنوز نگران اجاره‌ی خانه، هزینه‌های روزمره و آینده‌ی دخترش است. هنوز سایه‌ی تهدیدهای شوهر معتادش گاه‌وبیگاه بر زندگی او سنگینی می‌کند. اما با وجود همه‌ی این دشواری‌ها، مریم زنی شکست‌خورده نیست. او زنی است که روزی در برابر انتخابی دشوار قرار گرفت؛ تسلیم شدن یا مبارزه کردن. و او راه مبارزه را برگزید. سال‌ها پیش، زمانی که از آن خانه بیرون آمد، هیچ تضمینی برای موفقیت نداشت. نمی‌دانست فردا چه خواهد شد و چگونه از پس مشکلات برخواهد آمد. تنها چیزی که داشت، اراده‌ای بود که اجازه نمی‌داد در برابر سرنوشت سر خم کند. همین اراده بود که او را از میان سال‌های تاریک عبور داد؛ از میان تحقیرها، تنهایی‌ها، ترس‌ها و محرومیت‌ها. همین اراده بود که به او آموخت چگونه از دل ویرانی، زندگی تازه‌ای بسازد. اکنون هرگاه شب‌ها کنار پنجره‌ی کوچک خانه‌اش می‌ایستد و به چراغ‌های پراکنده‌ی کابل خیره می‌شود، به گذشته می‌اندیشد؛ به دختری نوجوان که روزگاری آرزوهای بسیاری در سر داشت و ناگهان در مسیر زندگی‌اش طوفانی سهمگین وزیدن گرفت. او می‌داند که زندگی هرگز با او مهربان نبوده است. می‌داند که بسیاری از آرزوهایش در همان سال‌های جوانی از میان رفتند. اما در عین حال می‌داند که چیزی ارزشمندتر از بسیاری آرزوها به دست آورده است؛ چیزی که با پول، قدرت یا جایگاه اجتماعی سنجیده نمی‌شود. او استقلالش را به دست آورده است. عزتش را حفظ کرده است. و امید را در دل دخترش زنده نگه داشته است. مریم آموخته بود که گاهی پیروزی به معنای رسیدن به همه‌ی خواسته‌ها نیست؛ گاهی پیروزی یعنی تسلیم نشدن، یعنی ایستادن در برابر سختی‌ها و ادامه دادن، حتی زمانی که هیچ‌کس به موفقیتت باور ندارد. و همین امید است که هر صبح، پیش از طلوع خورشید، او را دوباره از جا برمی‌خیزاند؛ امیدی که در نگاه سارا موج می‌زند، در رؤیاهای او نفس می‌کشد و آینده‌ای روشن‌تر را نوید می‌دهد. شاید زندگی هنوز آسان نباشد، اما مریم دیگر از آینده نمی‌ترسد. زیرا می‌داند دختری را پرورش داده است که می‌تواند راهی را ادامه دهد که او با رنج و فداکاری آغاز کرده بود. در آن گوشه‌ی کوچک و فراموش‌شده‌ی کابل، زنی زندگی می‌کند که ثروتی ندارد، خانه‌ای مجلل ندارد و زندگی‌اش خالی از درد نیست؛ اما چیزی در وجود او هست که هیچ سختی‌ای نتوانسته آن را از بین ببرد: امید. و همین امید، هر روز داستان زندگی او را از نو آغاز می‌کند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 81 بازدید

وزارت سرحدات، اقوام و قبایل در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که اختلاف بین کوچی‌ها و باشندگان بومی ولسوالی پنجاب ولایت بامیان از طریق مذاکره حل‌وفصل شده است. این وزارت امروز (چهارشنبه، ۲۷ جوزا) با نشر اعلامیه‌ای، زخمی‌شدن دو نفر در این درگیری را تایید کرده و گفته است که با اعزام یک هیأت، اختلاف از طریق مذاکره حل‌وفصل شده است. منابع محلی گفته‌اند که کوچی‌های مسلح روز (سه‌شنبه، ۲۶ جوزا) با هجوم به روستای «توبک» منطقه‌ی «پشته غرغری» ولسوالی پنجاب، با باشندگان این منطقه درگیر شده و سه کشاورز را ضرب‌وشتم و زخمی کرده‌اند. وزارت سرحدات، اقوام و قبایل درباره‌ی چگونگی حل و فصل اختلاف جزئیات ارائه نکرده است. با این وجود شماری از رسانه‌ها گزارش داده‌اند که هیأت اعزامی، به کوچی‌ها گفته است که هرچه‌زودتر با مواشی شان پنجاب را ترک کنند، اما کوچی‌ها پنج روز دیگر فرصت خواسته‌‌اند و هیأت وزارت سرحدات با این درخواست موافقت کرده‌ است. سه کشاورز به‌نام‌های «محمدحسین، جعفر و علی‌داد» دیروز (سه‌شنبه، ۲۶ جوزا) در روستای «توبک» در منطقه‌ی «پشته غرغری» توسط کوچی‌ها مسلح ضرب‌وشتم و زخمی شده‌اند. این سه نفر زمانی‌ که مانع هجوم رمه‌های کوچی‌ها بر مزارع شان شدند، از سوی مردان مسلح کوچی «تا سرحد مرگ» لت‌وکوب شدند. منابع می‌گویند که کوچی‌ها سپس به خانه‌های مردم این روستا هجوم بردند، بالای خانه‌ها فیر کردند و در پی آن شماری از خانواده‌ها مجبور به فرار از خانه‌های‌شان شدند. تصاویری که به شبکه‌های اجتماعی نشر شده است، آثار زخم، جراحت و کبودی در بدن هر سه نفر این افراد دیده می‌شود. ده روز قبل هم در منطقه «زرسنگ» ولسوالی پنجاب نیز پنج نفر از باشندگان این منطقه در حمله کوچی‌ها زخمی شده بودند. همه‌ساله با رسیدن فصل بهار، کوچی‌ها با مواشی‌شان به مناطق مرکزی افغانستان هجوم می‌برند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 115 بازدید

منابع محلی از ولایت قندهار می‌گویند که یک پسر ۱۱ ساله یک پسر ۱۴ ساله ‏دیگر را به ضرب چاقو به شکل بسیار فجیع به قتل رسانده است.‏ دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که این حادثه در منطقه‌ی مسجد محمدعثمان ‏در روستای باغک از مربوطات ولسوالی خاکریز رخ داده است.‏ منبع در تاکید کرده است که کودکی به‌نام احمدالله، کودک دیگری به‌نام محمداشرف ‏را با چاقو به شکل فجیع به قتل رسانده است.‏ منبع در مورد دلیل و انگیزه‌ی این رویداد جزییات نداده است. مسوولان محلی حکومت سرپرست در قندهار در ‏این زمینه اظهارنظر نکرده‌اند.‏ پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است.

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 136 بازدید

منابع محلی از ولایت بامیان می‌گویند که یک نوجوان در ولسوالی یکاولنگ نمبر یک این ولایت هنگام جلوگیری از ربودن خواهرش توسط آدم‌ربایان کشته شده است. دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که این رویداد (چهارشنبه‌شب، ۲۰ جوزا) در روستای «شمس‌الدین» از مربوطات ولسوالی یکاولنگ نمبر یک رخ داده است. منبع می‌گوید که نوجوان محمدامین نام داشت و حدود ۱۹ ساله بود. به گفته‌ی منبع، محمدامین تنها پسر خانواده‌اش بوده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که این رویداد هنگامی رخ داده است که چهار مرد مسلح با هدف ربودن یک دختر ۱۲ ساله وارد یک خانه‌ی مسکونی شده بودند و محمدامین در پی درگیری با افراد مسلح برای جلوگیری از ربودن خواهرش، هدف گلوله آدم‌ربایان قرار گرفته و «به صورت فجیعی» به قتل رسیده است. منبع در ادامه افزوده است که آدم‌ربایان پس از تلاش ناموفق برای ربودن این دختر و کشتن برادر نوجوان او از ساحه فرار کردند. همچنین صبور فرزان سیغانی، سخنگوی والی بامیان وقوع این رویداد را تایید کرده و گفته است یک فرد در پیوند به «قتل یک نوجوان و تلاش برای ربودن خواهر او» در درگیری با نیروهای پولیس کشته شده است. آقای سیغانی گفته است که این فرد علی فرزند حسین، باشنده‌ اصلی روستای «سرِ ترنوک» ولسوالی یکاولنگ بوده و دیروز (جمعه، ۲۲ جوزا) هنگام درگیری با نیروهای دولتی کشته شده است. سخنگوی والی بامیان در مورد هویت علی چیزی نگفته است. قابل ذکر است که از زمان تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، موارد متعددی از قتل زنان به‌دست اعضای خانواده‌های‌شان از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است.

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 200 بازدید

منابع محلی از ولایت کنر می‌گویند که یک دختر هشت‌ساله به طرز مرموزی توسط افراد ناشناس در ولسوالی نرنگ این ولایت به قتل رسیده است. دست‌کم دو منبع با تایید این رویداد گفته‌اند که این دختر «سایره» نام داشت و روز (پنج‌شنبه، ۲۱ جوزا) در منطقه‌ی «دبرنگ» از مربوطات ولسوالی نرنگ کشته شده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که این دختر نوجوان دانش‌آموز صنف سوم بود و چند روز پیش از رویداد، برای تعطیلات به خانه‌ی کاکایش در روستای دبرنگ رفته بود. همچنین شماری از رسانه‌ها گزارش داده‌اند که سایره از خانه‌ی کاکایش مفقود شد و چند روز بعد مردم محل جسد او را یافتند. اعضای خانواده‌ی سایره به رسانه‌ها گفته‌اند که آنان با هیچ‌کسی خصومت شخصی ندارند و دقیق نمی‌دانند که چه‌کسی و با چه انگیزه‌ای دست به این کار زده است. همچنین فرماندهی پولیس ولایت کنر در ولسوالی نرنگ وقوع این رویداد را تایید کرده و یک فرد را به اتهام دست داشتن در قتل این کودک بازداشت کرده است. مسوولان در فرماندهی پولیس می‌گویند که فرد بازداشت‌شده پس از تحقیقات اولیه، به نهادهای قضایی معرفی خواهد شد. قابل ذکر است که از زمان تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، موارد متعددی از قتل زنان به‌دست اعضای خانواده‌های‌شان از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 96 بازدید

حامد کرزی، رییس‌جمهور پیشین افغانستان در تازه‌ترین مورد مدعی شده است از «خشونت‌هایی که در جریان اعتراضات در ولایت هرات رخ داد» نگران است. آقای کرزی امشب (سه‌شنبه، ۱۹ جوزا) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است: «جامعه‌ی ما به صلح، شادی و زندگی سرشار از دوستی نیاز دارد.» وی در ادامه تاکید کرده است: «ضروری است که همه‌ی مردم افغانستان، به‌ویژه زنان، مورد احترام کامل قرار گیرند و شرایط زندگی آبرومندانه در وطن‌شان برای‌شان فراهم شود.» این در حالی است که باشندگان شهرک جبرئیل هرات امروز در واکنش به بازداشت زنان و دختران از سوی مأموران امر به معروف و نهی از منکر، دست به اعتراض زدند. اما این اعتراض با شلیک گلوله و استفاده از چوب، سرکوب گردید. در پی شلیک نیروهای حکومت سرپرست، دست‌کم چهار نفر، شامل یک کودک زخمی شده‌اند. گزارش‌های تأییدنشده نیز وجود دارد که یک زن و یک کودک براثر تیراندازی بر معترضان کشته شده‌اند. قابل ذکر است که اداره‌ی امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر محدودیت‌ها بر گشت‌وگذار زنان را تشدید کرده و چندین زن را از نقاط مختلف هرات، از جمله جبرئیل، به اتهام عدم رعایت حجاب، بازداشت کرده‌ است.

ادامه مطلب