گاهی با خودم فکر میکنم اگر آن روز آخر، وقتی از دروازه مکتب بیرون میآمدم، کسی به من میگفت که دیگر هیچگاه به صنف درس بازنخواهم گشت، شاید چند دقیقه بیشتر در حیاط مکتب میایستادم. شاید دیوارهای رنگورورفته، صدای خنده همصنفیهایم و تخته سیاهی را که هر روز روبهرویش مینشستم، با دقت بیشتری نگاه میکردم. شاید کتابهایم را محکمتر در آغوش میگرفتم و نمیگذاشتم آن روز به این زودی تمام شود.
اما آن روز، مانند همه روزهای دیگر، با خیال اینکه فردا دوباره به مکتب برمیگردم، به خانه رفتم. هیچکس به من نگفته بود که کودکیام همان عصر، بیسروصدا از زندگیام خداحافظی خواهد کرد.
پدرم سالها بود که زیر بار قرض زندگی میکرد. درآمد اندک او حتی برای تأمین نیازهای ابتدایی خانواده کافی نبود. چند سال خشکسالی، بیکاری و بیماری، زندگی ما را روزبهروز دشوارتر کرده بود. هر بار که طلبکار به خانه میآمد، سکوت سنگینی فضای خانه را فرا میگرفت. مادرم سرش را پایین میانداخت، خواهرهایم به اتاق دیگری میرفتند و من از پشت پرده به چهره مردی نگاه میکردم که با صدای بلند پولش را میخواست.
آن روزها نمیدانستم که روزی خودم بخشی از همان بدهی خواهم شد.
چند هفته بعد، پدرم مرا کنار خود نشاند. دستهایش میلرزید و نگاهش را از چشمانم میدزدید. گفت دیگر راهی برای پرداخت قرض باقی نمانده و خانواده در شرایط سختی قرار گرفته است. چند لحظه سکوت کرد، سپس آهسته گفت که باید با همان مرد ازدواج کنم؛ مردی که حدود سی سال داشت و دو برابر سن من بود.
در آن لحظه احساس کردم همه صداهای اطرافم خاموش شدهاند. فقط حرکت لبهای پدرم را میدیدم، اما دیگر چیزی نمیشنیدم.
پانزده سال بیشتر نداشتم. هنوز رؤیای معلم شدن را در سر داشتم و دفترچهای داشتم که روی جلدش نوشته بودم: «آینده من». اما آیندهای که دیگران برایم تصمیم گرفته بودند، هیچ شباهتی به رؤیاهایم نداشت.
هیچکس از من نپرسید که آیا این ازدواج را میخواهم یا نه. فقط گفتند دختر باید به تصمیم خانواده احترام بگذارد. مادرم تمام شب گریه کرد، اما او هم توان ایستادگی در برابر این تصمیم را نداشت.
صبح روز عروسی، وقتی لباس سفید را بر تنم کردند، احساس نمیکردم عروس هستم. احساس میکردم کودکی را با لباسی بزرگتر از اندازهاش به جایی میبرند که هیچ شناختی از آن ندارد.
از همان روزهای نخست فهمیدم که خانه شوهرم برای من خانه نخواهد بود. او همیشه میگفت مرا در برابر بدهی پدرم گرفته است و باید بدون اعتراض هرچه میگوید انجام دهم. اگر غذا دیر آماده میشد، اگر چای مطابق میلش نبود یا اگر از خستگی چند دقیقه مینشستم، با فریاد و تحقیر روبهرو میشدم.
مادرشوهرم نیز تقریباً هر روز مرا سرزنش میکرد و میگفت دختری که با قرض به این خانه آمده، نباید انتظار احترام داشته باشد.
روزهایم شبیه هم شده بود. پیش از طلوع آفتاب بیدار میشدم، آب میآوردم، خانه را جارو میکردم، لباس میشستم، غذا میپختم و تا نیمههای شب کار میکردم. فرصتی برای استراحت یا حتی فکر کردن به خودم نداشتم.
گاهی از شدت خستگی روی فرش مینشستم، اما هنوز چند دقیقه نمیگذشت که صدای تند مادرشوهرم بلند میشد و دوباره باید سرپا میایستادم.
بیشتر از همه، دلم برای مکتب تنگ میشد. هر وقت صدای زنگ مکتب محله را میشنیدم، ناخودآگاه به سوی پنجره میرفتم و دخترانی را نگاه میکردم که با لباسهای مکتب از کنار خانه عبور میکردند. بعضی از آنها همسن من بودند.
با خودم فکر میکردم اگر زندگی طور دیگری پیش میرفت، شاید حالا من هم در میان آنها بودم؛ شاید برای امتحان آماده میشدم، شاید با دوستانم درباره آینده حرف میزدم یا شاید رؤیای دانشگاه را دنبال میکردم.
اما اکنون تنها چیزی که از آن روزها برایم باقی مانده بود، چند کتاب قدیمی بود که در خانه پدرم جا مانده بودند.
در این سه سال، رفتوآمدم تقریباً از بین رفت. اجازه نداشتم به خانه پدرم بروم. اگر مادرم میخواست مرا ببیند، باید اجازه میگرفت؛ اجازهای که بیشتر وقتها داده نمیشد. دوستانم نیز کمکم از من دور شدند، چون میدانستند حتی اگر بیایند، اجازه دیدنم را نخواهند داشت.
احساس میکردم آرامآرام از دنیا حذف شدهام؛ انگار دیگر کسی مرا نمیبیند.
هر بار که به پدرم فکر میکنم، احساسات متناقضی در وجودم شکل میگیرد. میدانم او هم قربانی فقر و درماندگی بود، اما نمیتوانم فراموش کنم که زندگی من بدون رضایت خودم تغییر کرد.
بارها از خودم پرسیدهام: آیا واقعاً هیچ راه دیگری وجود نداشت؟ آیا ارزش یک دختر میتواند به اندازه بدهی یک مرد تعیین شود؟
سه ماه پیش، پس از یکی از روزهای بسیار سخت که ساعتها با خشونت، توهین و تحقیر روبهرو شده بودم، به جایی رسیدم که احساس کردم دیگر هیچ امیدی باقی نمانده است. تصور میکردم تمام راهها به رویم بسته شده و هیچکس صدایم را نمیشنود.
اما زنده ماندم.
وقتی دوباره به هوش آمدم، انتظار داشتم کسی از رنجی که کشیده بودم بپرسد، اما بیشتر از آنکه همدلی ببینم، سرزنش شنیدم. چند روز بعد، دوباره به همان خانهای بازگردانده شدم که سرچشمه بسیاری از دردهایم بود.
از آن زمان، زندگیام محدودتر از گذشته شده است. تقریباً همیشه زیر نظر هستم. اجازه ندارم به خانه پدرم بروم، دوستانم را ببینم یا حتی برای چند دقیقه بدون همراه از خانه بیرون شوم.
بیشتر روزها از پشت پنجره به کوچه نگاه میکنم؛ همان کوچهای که برای دیگران فقط راه عبور است، اما برای من مرزی میان زندانی که در آن زندگی میکنم و دنیایی است که سالهاست از آن دور ماندهام.
گاهی شبها، وقتی همه خواب هستند، در سکوت با خودم حرف میزنم. از خودم میپرسم اگر هنوز مکتب میرفتم، امروز در کدام صنف بودم؟ شاید برای امتحان کانکور آماده میشدم، شاید رؤیای دانشگاه داشتم یا شاید روزی شغلی پیدا میکردم و به خانوادهام کمک میکردم.
این فکرها هم مرا غمگین میکنند و هم یادم میآورند که هنوز بخشی از وجودم زنده است؛ بخشی که نمیخواهد امید را کاملاً از دست بدهد.
امروز سه سال از آن ازدواج اجباری میگذرد. دیگر آن دختر پانزدهسالهای نیستم که با کیف مکتب در کوچه میدوید، اما هنوز در دل آرزو دارم روزی دوباره آزادانه نفس بکشم، خانوادهام را ببینم، کتابی را ورق بزنم و احساس کنم که زندگی فقط تحمل درد نیست.
شاید آن روز دیر برسد، اما همین امید کوچک است که هر صبح مرا از خواب بیدار میکند.
هنوز باور دارم هیچ دختری نباید به خاطر فقر، قرض یا تصمیم دیگران، از حق آموزش، امنیت و انتخاب آیندهاش محروم شود. آرزو دارم روزی برسد که دختران افغانستان بتوانند بدون ترس درس بخوانند، آزادانه رفتوآمد کنند و زندگیشان را خودشان انتخاب کنند؛ روزی که هیچ پدری مجبور نشود دخترش را بهای پرداخت بدهی بداند و هیچ دختری احساس نکند ارزشش کمتر از آرزوهایی است که در دل دارد.
نویسنده: سارا کریمی