اولین باری که عبدالحمید دستش را به سوی مردم دراز کرد، آسمان کابل صاف بود؛ نه بارانی در کار بود، نه برفی، نه حتی بادی که صورتش را پنهان کند. همهچیز بیش از حد روشن بود، بیش از حد واضح، آنقدر واضح که انگار تمام شهر ایستاده باشد تا او را تماشا کند. او کنار سرک ایستاده بود؛ همانجایی که سالها نشسته و کفشهای مردم را تعمیر کرده بود، همانجایی که همیشه خود را یک مرد کارگر میدانست، نه محتاج. اما آن روز فرق داشت. انگار چیزی در درونش فرو ریخته بود. چند لحظه فقط ایستاد و به دستهایش نگاه کرد، دستهایی که همیشه بوی چرم و نخ میدادند و حالا میلرزیدند. خواست برگردد، خواست روی چوکیاش بنشیند و وانمود کند همهچیز مثل قبل است، اما تصویر بچههایش مثل سایهای جلوی چشمانش آمد: شکمهای خالی، نگاههای منتظر، و صدای سرفههای فاطمه که شبِ قبل تا سحر قطع نشده بود. همانجا لبهایش تکان خورد. صدایش شکست و گفت: «به خاطر خدا…» و در همان لحظه فهمید که دیگر آن آدم قبلی نیست. زندگی او هیچوقت آسان نبود، اما زمانی قابل تحمل بود. از جوانی کفاشی را یاد گرفته بود؛ پدرش هم کفاش بود. هنوز به یاد داشت که در کودکی کنار پدر مینشست، سوزن را با دقت از سوراخهای چرم عبور میداد و پدرش میگفت: «کار اگر کم باشد، اما حلال باشد، آدم را سرپا نگه میدارد.» عبدالحمید با همین باور بزرگ شده بود. سالها در همین کابل، زیر آفتاب و گرد و خاک، کفشهای مردم را تعمیر کرده و با همان درآمد اندک، اما با عزت، زندگیاش را پیش برده بود. وقتی با فاطمه ازدواج کرد، چیز زیادی نداشت، اما دلش قرص بود که میتواند نان پیدا کند. آن روزها، حتی اگر شبها خسته به خانه میآمد، با لبخند ساده فاطمه، خستگی از تنش بیرون میرفت. اما حالا همان خانه بود، همان زن، همان شهر و با این حال، هیچچیز مثل قبل نبود. داشتن پنج طفل در کابل، برای مردی مثل عبدالحمید، یعنی هر روز جنگیدن با واقعیت. پسر بزرگش حالا دوازدهساله بود، اما در نگاهش چیزی از کودکی باقی نمانده بود. گاهی وقتی فکر میکرد پدرش نمیبیند، به دستانش خیره میشد؛ انگار میخواست بداند چه زمانی باید مثل پدرش کار کند. بچههای دیگر هم هر کدام به شکلی بار این زندگی را بر دوش میکشیدند، یکی کمتر میخورد، یکی چیزی نمیخواست، یکی شبها بیصدا گریه میکرد. و آن دختر کوچک، دو ساله، هنوز نمیفهمید چرا مادرش همیشه خوابیده است و چرا پدرش گاهی به جای خندیدن، فقط نگاه میکند. فاطمه قصه خودش را داشت. بیماریاش با یک سرفه شروع شد، بعد ضعف آمد، بعد بیحالی، و حالا به جایی رسیده بود که بیشتر روزها را در بستر میگذراند. دوا میخواست، اما دوا پول میخواست. داکتر میخواست، اما داکتر پول میخواست. حتی یک سوپ ساده هم پول میخواست. عبدالحمید بارها با خودش حساب کرده بود که اگر فقط چند روز کار خوب داشته باشد، شاید بتواند دوا بخرد، اما آن «چند روز خوب» هیچوقت نمیآمد. دکان کفاشیاش دیگر مثل قبل رونق نداشت. مردم یا پول نداشتند کفشهایشان را تعمیر کنند، یا اگر داشتند، ترجیح میدادند نو بخرند. او ساعتها مینشست و به سرک و به پاهای مردم نگاه میکرد. هر کفشی که از برابرش میگذشت، برایش یک امید بود، یک «شاید»، اما بیشتر این شایدها بینتیجه میماند. گاهی فقط یک مشتری در تمام روز میآمد، گاهی هیچکس. و وقتی هیچکس نمیآمد، سکوت دکان آنقدر سنگین میشد که صدای نفس خودش را میشنید. بدترین لحظهها زمانی بود که مجبور میشد از جایش بلند شود. این کار را هیچوقت دوست نداشت و هنوز هم دوست نداشت. اما وقتی شکم بچهها خالی باشد، وقتی زن مریض باشد، وقتی صاحبخانه در بزند و بگوید «کرایه را کی میدهی؟»، دیگر دوست داشتن یا نداشتن معنا ندارد. آهسته از دکان فاصله میگرفت، طوری که کسی او را نشناسد. در جایی میایستاد که رفتوآمد بیشتر بود، چند لحظه سکوت میکرد، انگار خودش را قانع میکرد، و بعد آرام میگفت: «به خاطر خدا…» بعضیها رد میشدند، بعضیها نگاه میکردند، بعضیها چیزی میدادند، اما هیچکدام نمیدانستند این چند کلمه برای او چقدر سنگین است. وقتی به خانه برمیگشت، همیشه سعی میکرد چیزی در دست داشته باشد، هرچند کم. بچهها دورش جمع میشدند و او لبخند میزد، اما آن لبخند واقعی نبود؛ بیشتر شبیه پردهای بود که میخواست حقیقت را پنهان کند. وقتی میگفت «خوردهام»، دروغ میگفت. وقتی میگفت «فردا بهتر میشود»، خودش هم باور نداشت، اما مجبور بود بگوید، چون اگر او امید نداشته باشد، این خانه دیگر چیزی ندارد. شبها، وقتی همه خوابیده بودند، عبدالحمید بیدار میماند. خواب میآمد، اما فکرها نمیگذاشت. به سقف نگاه میکرد، به دیوارهای نمگرفته، به تاریکی، و در دلش حرف میزد؛ با خودش، با خدا، با گذشتهاش. گاهی به یاد روزهایی میافتاد که فقط یک کفاش بود، نه مردی که میان کار و گدایی گیر مانده است. گاهی از خودش میپرسید: «کجا اشتباه کردم؟» اما پاسخی پیدا نمیکرد. یک شب، پسر بزرگش آرام کنارش نشست. چیزی نگفت، فقط نشست. بعد آهسته گفت: «پدر… من هم میتوانم کار کنم…» این جمله ساده بود، اما برای عبدالحمید مثل زخمی تازه بود. به چشمانش نگاه کرد، به دستانش؛ دستانی که هنوز باید کودک میبود. دلش شکست، اما چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و آرام گفت: «نه بچیم… هنوز وقتش نیست…» اما در دلش میدانست که شاید خیلی زود، این «وقت» برسد. زندگی عبدالحمید تکراری بیپایان از تلاش، ناامیدی، شرم و امیدهای کوچک است. هر روز خودش را جمع میکند، به همان دکان میرود، همان سوزن را برمیدارد، همان کفشها را وصله میزند و در کنار آن، تکههای غرورش را هم. اما فرق اینجاست: کفشها شاید دوباره قابل استفاده شوند، اما غرور هر بار که بشکند، دیگر مثل قبل نمیشود. با اینهمه، او هنوز ایستاده است. نه به خاطر خودش، نه از سر علاقه به زندگی، بلکه فقط به خاطر آن پنج طفل و زنی که هنوز نفس میکشد. او هنوز هر صبح از خواب برمیخیزد، هنوز دکانش را باز میکند، و هنوز امیدوار است حتی اگر این امید، به نازکی یک نخ کفاشی باشد. نویسنده: سارا کریمی