روزی که سارا تصمیم گرفت کتابهایش را از صندوق بیرون بیاورد، مدت زیادی فقط به آنها نگاه کرد؛ بیآنکه جرئت کند یکیشان را باز کند. گردوغبار روی جلدها نشسته بود و بعضی از ورقها، در اثر ماندن طولانیمدت در جای بسته، زرد شده بودند. دستش را روی یکی از کتابها کشید و گرد آن را پاک کرد. چند لحظه بعد، کتاب را گشود؛ درست همان صفحهای که سالها پیش با خط خودش چند جمله را زیر آن خط کشیده بود. چشمهایش روی نوشتهها ماند، اما چیزی نگفت. مادرش که از کنار اتاق میگذشت، پرسید: «باز میخواهی درس بخوانی؟» سارا لبخند کمرنگی زد و گفت: «نه، فقط میخواستم ببینم هنوز یادم مانده یا نه.» اما خودش میدانست که موضوع فقط به یادآوردن درسها مربوط نمیشود. او از این میترسید که روزی برسد که حتی چیزهایی را که با شوق در مکتب آموخته بود، به خاطر نیاورد. سارا ۱۶ ساله است؛ دختری از کابل که تا چند سال پیش تصور میکرد آیندهاش مسیری روشن و مشخص دارد. مکتب میرفت، برای امتحانها آماده میشد، با دوستانش درباره نمرهها و درسهای روز بعد حرف میزد و برای سالهای آینده برنامه میساخت. آن روزها، آینده برایش شاید دور بود، اما روشن به نظر میرسید. میخواست مکتب را تمام کند، وارد دانشگاه شود، حرفهای بیاموزد و روزی کاری داشته باشد که بتواند با درآمدش به خانواده کمک کند. وقتی معلم از دانشآموزان میپرسید در آینده چهکاره خواهند شد، سارا بدون مکث پاسخ میداد. او میخواست کسی باشد که خودش برای زندگیاش تصمیم بگیرد. اما حالا، وقتی از او درباره آینده میپرسند، بیشتر سکوت میکند. از زمانی که دختران از ادامه آموزش در مکاتب بالاتر از صنف ششم محروم شدند، زندگی سارا نیز مانند هزاران دختر دیگر در افغانستان مسیر دیگری پیدا کرد. ابتدا فکر میکرد این وضعیت تنها چند هفته یا چند ماه طول خواهد کشید. حتی در روزهای نخست تعطیلی مکتب، کتابهایش را مرتب در کیف میگذاشت. مادرش میگوید سارا هر صبح لباسهایش را آماده میکرد. منتظر بود کسی بگوید: «مکتبها باز شدند.» اما آن جمله هرگز گفته نشد. صبحها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند. فصلها تغییر کردند، سالها گذشتند و دوستان سارا کمکم از او فاصله گرفتند. بعضی خانوادهها از افغانستان خارج شدند، برخی دختران به آموزشهای آنلاین روی آوردند و برخی دیگر، مانند سارا، در خانه ماندند. در آغاز، هنوز امید داشت. هر خبر تازهای درباره آموزش دختران برایش اهمیت داشت. اگر کسی میگفت احتمال بازشدن مکاتب وجود دارد، همان روز کتابهایش را بیرون میآورد. اگر خبر دیگری منتشر میشد که این تصمیم دوباره به تأخیر افتاده است، کتابها را سر جایشان برمیگرداند. به گفته خودش، زندگیاش میان همین دو کار خلاصه شده بود؛ بیرونآوردن کتابها و دوباره گذاشتن آنها در صندوق. رفتهرفته اما امیدش کمرنگتر شد. دیگر وقتی خبر تازهای میشنید، مانند گذشته هیجانزده نمیشد. میگفت: «قبلاً فکر میکردم شاید فردا مکتب باز شود، حالا میگویم شاید سال آینده.» و بعد خودش میپرسید: «اگر سال آینده هم نشد، چه؟» این پرسش برای سارا از هر چیزی سنگینتر است. او اکنون بیشتر وقتش را در خانه سپری میکند. به مادرش در کارهای خانه کمک میکند، گاهی از خواهر کوچکترش مراقبت میکند و بعضی روزها تلاش میکند از طریق تلفن همراه، درسهای مختلف را دنبال کند. اما شرایط اقتصادی خانواده اجازه نمیدهد همیشه به اینترنت دسترسی داشته باشد. گاهی برای خرید یک بسته اینترنت، باید میان آن و چند نیاز ضروری دیگر خانواده یکی را انتخاب کنند. در چنین شرایطی، آموزش آنلاین نیز نتوانسته جای خالی مکتب را برای سارا پر کند. او میگوید درسخواندن با تلفن همراه و اینترنت ضعیف، هیچوقت شبیه نشستن در صنف نیست. در مکتب میتوانست دستش را بالا ببرد، از معلم سؤال بپرسد، پاسخ همصنفیهایش را بشنود و اشتباهاتش را اصلاح کند. حالا اگر چیزی را نفهمد، گاهی مجبور است ساعتها منتظر بماند تا بتواند پاسخ آن را پیدا کند. اما چیزی که بیشتر از همه آزارش میدهد، از دستدادن ارتباط با دوستانش است. سارا میگوید زمانی هر روز چند ساعت را با همصنفیهایش سپری میکردند؛ درباره درسها حرف میزدند، میخندیدند، از امتحانها میترسیدند و برای روزهای آینده برنامه میساختند. حالا بعضی از همان دوستانش را فقط از طریق تلفن میبیند. یکی در خارج از افغانستان درس میخواند. دیگری در یک کشور همسایه زندگی میکند. چند نفر دیگر نیز مانند سارا در خانه ماندهاند. وقتی عکس دوستانش را با لباس دانشگاه میبیند، سارا میگوید برایشان خوشحال میشود، اما نمیتواند از یک سؤال فرار کند: «اگر من هم فرصت داشتم، حالا کجا بودم؟» برای این سؤال پاسخی ندارد. پدر سارا کارگر است و درآمدش برای خانوادهای با چند عضو، به سختی کافی است. در خانه، صحبت درباره هزینههای زندگی بیشتر از صحبت درباره آینده سارا شده است. کرایه خانه، مواد غذایی، لباس و هزینههای روزمره، همه بر دوش خانواده سنگینی میکنند. سارا گاهی فکر میکند اگر میتوانست درس بخواند و بعد وارد دانشگاه شود، شاید روزی میتوانست کاری پیدا کند و به خانوادهاش کمک کند. اما اکنون خودش نیز برای آینده به خانواده وابسته است. یکی دیگر از نگرانیهای سارا، ازدواج است. او میگوید در جامعهای که دختر فرصت درسخواندن و کارکردن نداشته باشد، گاهی خانوادهها زودتر به فکر ازدواج او میافتند. سارا هنوز نمیخواهد ازدواج کند. میگوید پیش از هر تصمیمی، میخواهد خودش را بسازد. «من نمیگویم هیچوقت ازدواج نمیکنم. میگویم اول میخواهم درس بخوانم، چیزی یاد بگیرم و بعد خودم درباره زندگیام تصمیم بگیرم.» برای او این خواسته بزرگی نیست. او تنها میخواهد فرصت داشته باشد. سمیه، یکی از دوستان سابق سارا، چندی پیش به او گفته بود شاید بهتر باشد یک مهارت فنی یاد بگیرد. سارا نیز تلاش کرده بود آموزشهای خیاطی و برخی مهارتهای دیگر را دنبال کند، اما خودش میگوید هیچ مهارتی نمیتواند جای خالی مکتب را برایش پر کند. «من میخواهم مهارت یاد بگیرم، اما دلم میخواهد همزمان درس هم بخوانم.» سارا هنوز معلم سابقش را به یاد دارد. گاهی شماره او را در تلفن همراهش نگاه میکند و دلش میخواهد برایش پیام بفرستد، اما نمیداند چه بنویسد. یک بار فقط نوشته بود: «استاد، مکتب ما کی باز میشود؟» پیام را فرستاد، اما چند دقیقه بعد آن را پاک کرد. میگوید نمیخواست معلمش را هم ناراحت کند. در اتاق سارا گوشه کوچکی برای درسخواندن وجود دارد. روی میز، چند کتاب، دو قلم و یک دفتر قرار گرفته است. دفتر همان دفتری است که زمانی برای یادداشت درسهایش استفاده میکرد. صفحات آخر آن هنوز خالی ماندهاند. وقتی درباره آن دفتر میپرسیم، میگوید: «میخواهم وقتی مکتب باز شد، از همینجا ادامه بدهم.» این جمله شاید ساده به نظر برسد، اما برای دختری که سالها از آموزش دور مانده، معنای بزرگی دارد. سارا هنوز باور دارد که داستان زندگیاش تمام نشده است. او نمیخواهد سالهایی که از آموزش دور بوده، پایان آرزوهایش باشد. هنوز درباره دانشگاه حرف میزند، هنوز به کاری که میخواهد در آینده انجام دهد فکر میکند و هنوز کتابهایش را نگه داشته است. اما در کنار امید، ترس نیز وجود دارد. میترسد زمان آنقدر بگذرد که دیگر نتواند به آسانی به درس برگردد. میترسد دوستانش جلوتر بروند و خودش عقب بماند. میترسد خانوادهاش به دلیل مشکلات اقتصادی تصمیم دیگری برای آینده او بگیرند و بیشتر از همه، میترسد روزی خودش نیز باور کند که رؤیاهایش دیگر امکان تحقق ندارند. برای همین، هرچند گاهی از درسخواندن خسته میشود، کتابها را کنار نمیگذارد. شبها، وقتی خانه ساکت میشود، سارا گاهی چراغ اتاقش را روشن میکند و چند صفحه از کتابهای قدیمی را میخواند. نه امتحانی در پیش دارد، نه معلمی از او درس میخواهد و نه کسی نمرهای برایش ثبت میکند. فقط میخواند؛ تا فراموش نکند که زمانی دانشآموز بوده است. گاهی کنار کتابش مینشیند و آیندهای را تصور میکند که در آن دوباره به مکتب رفته است. خودش را در صنف میبیند؛ در کنار دخترانی که مانند او سالها منتظر ماندهاند. صدای معلم را میشنود و دوباره همان حس قدیمی را تجربه میکند؛ حس تلاش برای رسیدن به یک هدف. بعد چشمهایش را باز میکند و دوباره اتاق کوچک خانه را میبیند. دروازه مکتب هنوز به روی او بسته است. با این حال، سارا میگوید اگر فردا به او بگویند مکاتب باز شدهاند، برای رفتن حتی یک روز هم صبر نمیکند. «هرچقدر هم از درسها دور شده باشم، دوباره شروع میکنم.» بعد کتابش را میبندد و آن را در همان صندوقی میگذارد که سالهاست بخشی از زندگی گذشتهاش را در خود نگه داشته است. شاید برای دیگران، آن صندوق فقط یک صندوق قدیمی باشد؛ اما برای سارا، درون آن سالهایی قرار دارد که هنوز نمیخواهد از دسترفته حسابشان کند. او هنوز منتظر است. نه فقط برای بازشدن یک دروازه آهنی، بلکه برای بازشدن راهی که بتواند از طریق آن، دوباره آیندهاش را خودش بسازد. تا آن روز، کتابها در صندوق میمانند، دفتر روی میز خاک میخورد و سارا هر بار که صدای دختران مکتبرو را از کوچه میشنود، برای چند لحظه به سوی پنجره میرود. به بیرون نگاه میکند. شاید چیزی نمیگوید، اما در نگاهش هنوز یک آرزوی ساده باقی مانده است؛ اینکه روزی دیگر لازم نباشد برای حق درسخواندن منتظر بماند. نویسنده: سارا کریمی