روایت زرغونه از جایی آغاز نمیشود که دروازه مکتب بسته شد؛ از جایی آغاز میشود که صداها یکییکی خاموش شدند، از لحظهای که دیگر کسی درباره «فردا» با او سخن نگفت. زرغونه دختری بود که آینده را همچون جادهای روشن میدید؛ جادهای که از کوچه خاکی خانهشان آغاز میشد و تا جایی ادامه داشت که او خود را با لباس سفید داکتری تصور میکرد. اما روزی که خبر منع آموزش دختران بالاتر از صنف ششم به واقعیت تبدیل شد، آن جاده ناگهان ناپدید شد؛ نه پیچ خورد و نه باریک شد، بلکه گویی هرگز وجود نداشته است. صبحی که برای آخرین بار بکس مکتبش را برداشت، هیچ نشانهای از پایان در آن دیده نمیشد. مانند هر روز با شوقی آرام از خانه بیرون شد. مادرش صدایش زد تا نانش را بخورد، اما گفت وقتی برگشت میخورد، چون گمان میکرد روزی عادی پیش رو دارد. وقتی به دروازه مکتب رسید و دید که بسته است، و صدای خشک مردی را شنید که گفت «دیگر اجازه ندارید»، چیزی در درونش فرو ریخت؛ نه به شکل گریه، نه اعتراض، بلکه به صورت سکوتی سنگین که از همان روز در تمام لحظههای زندگیاش سایه انداخت. زرغونه به خانه برگشت، اما این بازگشت دیگر شبیه گذشته نبود. وقتی مادرش پرسید چرا زود آمده، تنها یک جمله گفت و بعد خاموش شد؛ سکوتی که حتی مادرش هم نتوانست آن را بشکند. از آن روز خانه برای زرغونه به مکانی تبدیل شد که زمان در آن کش میآمد؛ ساعتها طولانیتر میشدند و روزها تفاوتی با یکدیگر نداشتند. صبحها هنوز بیدار میشد، اما نه از روی شوق، بلکه از روی عادت. بکس مکتبش در گوشه اتاق مانده بود و حضورش یادآور چیزی بود که از او گرفته شده بود. گاهی به آن نزدیک میشد و دستش را روی آن میگذاشت، اما بازش نمیکرد؛ میترسید با باز کردنش همه چیز دوباره زنده شود: صدای خنده همصنفیها، صدای معلم و زنگ مکتب. روزها آرامآرام با کارهای خانه پر شد؛ ظرف شستن، لباس شستن و نان پختن. این کارها بد نبودند، اما برای زرغونه جایگزین رؤیایی شده بودند که زمانی با آن زندگی میکرد. مادرش گاهی با مهربانی میگفت: «دختر باید اینها را یاد بگیرد.» اما زرغونه در دلش میدانست که این جمله بیشتر شبیه تسلیم شدن است تا آموزش. شبها، وقتی همه خواب بودند، آرام بکسش را باز میکرد. کتابها را بیرون میآورد و مدتی به آنها نگاه میکرد؛ گویی میخواست مطمئن شود هنوز وجود دارند، هنوز بخشی از زندگی او هستند. یک شب دفترچهاش را باز کرد و به آخرین جملهای که نوشته بود خیره شد: آرزوی داکتر شدن. آن جمله حالا بیشتر شبیه رؤیایی دور به نظر میرسید، رؤیایی که هر روز فاصلهاش با واقعیت بیشتر میشد. چند ماه بعد، وقتی صحبت ازدواج در خانه مطرح شد، زرغونه سکوت همیشگیاش را شکست. وقتی مادرش با احتیاط موضوع را گفت و پدرش از سختی زندگی سخن گفت، زرغونه تنها یک جمله بر زبان آورد: «من میخواهم درس بخوانم.» این جمله کوتاه، تمام آرزوی او بود. اما پاسخ همان بود که از آن میترسید: «دیگر نمیشود.» این «نمیشود» همچون دیواری بلند در برابرش ایستاد. با این حال، چیزی در درون زرغونه هنوز خاموش نشده بود. او در سکوت به خواندن ادامه داد؛ در لحظههایی که کسی نمیدید. کتابهایش را بارها خواند، حتی صفحاتی که از بر شده بود. گاهی به پشتبام میرفت و در نور کمرنگ آفتاب مطالعه میکرد، گویی میخواست به خود ثابت کند که هنوز میتواند یاد بگیرد و هنوز حق رؤیا داشتن را دارد. در همان کوچه دختران دیگری هم بودند که سرنوشت مشابهی داشتند؛ بعضی تسلیم شده بودند و بعضی حتی کتابهایشان را کنار گذاشته بودند. اما زرغونه هنوز کتابهایش را نگه داشته بود، چون باور داشت دانشی که در دل انسان باشد، به آسانی از بین نمیرود. روزی دختری کوچکتر از کنار خانهشان با بکس مکتبش گذشت. زرغونه او را صدا زد و کتابش را برای لحظهای گرفت. وقتی کتاب را در دست داشت، احساس کرد زمان برای چند ثانیه به عقب برگشته است. اما وقتی آن را پس داد، واقعیت دوباره برگشت؛ با این حال لبخند زد و گفت: «خوب درس بخوان.» آن شب دوباره دفترچهاش را باز کرد و زیر جمله قدیمی نوشت: «اگر راه را ببندند، من راه دیگری پیدا میکنم.» شاید این جمله ساده به نظر برسد، اما برای زرغونه امیدی بود که هنوز زنده مانده بود. در اتاق کوچکش دختری نشسته بود که آیندهاش را از او گرفته بودند، اما ارادهاش را نه. دختری که با تمام سکوتها و «نمیشود»هایی که شنیده بود، هنوز در دلش تکرار میکرد: «میشود… یک روز، حتماً میشود.» نویسنده: سارا کریمی