مشکل زمانی دشوارتر میشود که معاش با تأخیر پرداخت شود. گزارشهای مربوط به کارکنان صحی بلخ نیز از مشکلات مالی و تأخیر معاش و تأثیر آن بر زندگی کارکنان صحی حکایت دارد. در یکی از گزارشهای منتشرشده در سال ۲۰۲۶، یک نرس در شفاخانه حوزوی ابوعلی سینای مزارشریف گفته بود که معاش خود را معمولاً با دو تا سه ماه تأخیر دریافت میکند و با وجود مشکلات اقتصادی ناچار است به کارش ادامه دهد. برای کارمندی که معاش تنها منبع درآمد اوست، تأخیر چندماهه فقط یک مشکل اداری نیست؛ یعنی کرایه، خوراک، رفتوآمد و دیگر هزینههای زندگی باید با پولی تأمین شود که هنوز دریافت نشده است. با وجود همه این دشواریها، استعفا برای او آسان نیست. او برای رسیدن به این شغل درس خوانده، آموزش دیده و سالها تلاش کرده است. در شرایطی که پیدا کردن یک کار مناسب برای زنان همیشه آسان نیست، ترک شغلی که برای به دست آوردنش زحمت کشیده، تصمیم سادهای نیست. از سوی دیگر، هیچ تضمینی وجود ندارد که اگر امروز استعفا بدهد، فردا بتواند کار دیگری پیدا کند. به همین دلیل، بسیاری از سختیها را تحمل میکند و دوباره صبح روز بعد به شفاخانه برمیگردد. فشار کاری زمانی بیشتر میشود که شمار بیماران افزایش پیدا کند. شفاخانههای بزرگ بلخ تنها پذیرای بیماران شهر مزارشریف نیستند و بیماران بسیاری از مناطق و ولایتهای اطراف نیز برای درمان به این مراکز مراجعه میکنند. در گزارشهای مربوط به شفاخانه حوزوی ابوعلی سینای بلخی نیز از افزایش ظرفیت این شفاخانه و همزمان کمبود داکتران، کارکنان صحی و خدماتی گزارش شده است. اما برای نرسها، این کمبود فقط یک رقم یا جمله در گزارشها نیست؛ یعنی وقتی تعداد بیماران زیاد میشود، همان نیروی محدود باید کار بیشتری انجام دهد و فشار بیشتری را تحمل کند. او میگوید وقتی تعداد بیماران زیاد میشود، حتی فرصت فکر کردن هم ندارد. باید وضعیت بیمار را بررسی کند، دوا و وسایل لازم را آماده سازد، به بیمار دیگری پاسخ بدهد و همزمان نگران بیماری باشد که در اتاق دیگر منتظر اوست. «گاهی یک مریض را تمام نکرده، مریض دیگر صدا میزند. هنوز پیش آن یکی نرفته، از اتاق دیگر صدای نرس میآید. آدم نمیداند اول کدام طرف برود.» در چنین لحظاتی، سرعت عمل برای او یک ضرورت است؛ اما پشت این سرعت، فشار ذهنی زیادی وجود دارد، زیرا او باید در میان خستگی و ازدحام، مراقب باشد اشتباهی رخ ندهد. با وجود تمام این مشکلات، او هنوز از شغلش متنفر نشده است. چیزی که باعث شده همچنان لباس سفید بپوشد، لحظههایی است که یک بیمار بهتر میشود. لحظهای که بیماری پس از چند روز بستری بودن حالش خوب میشود، یا کودکی که ساعتها گریه کرده آرام میگیرد، برای او ارزش زیادی دارد. گاهی یک تشکر ساده از سوی یک مادر یا پدر، خستگی یک روز کامل را برای چند لحظه از ذهنش دور میکند. «وقتی مریض خوب میشود، خوش میشوم. وقتی یک مادر میآید و میگوید تشکر، بچهام بهتر شد، همان یک جمله باعث میشود فکر کنم شاید این همه خستگی بیفایده نبوده باشد.» اما این لحظههای خوب نمیتواند مشکلات زندگی او را از بین ببرد. او همچنان باید هزینههای خانه و رفتوآمد را بپردازد و با معاشی زندگی کند که خودش آن را ناکافی میداند. فشار کاری و برخوردهای نامناسب نیز هر روز بخشی از توان جسمی و روانی او را میگیرد. گاهی ممکن است بعد از پایان یک شیفت سنگین، تنها چیزی که میخواهد سکوت باشد؛ نه صحبت، نه رفتوآمد و نه شنیدن صدای دیگری. با این حال، صبح روز بعد دوباره باید برخیزد و همان مسیر را طی کند. یک شب، زمانی که شیفتش تقریباً تمام شده بود، دوباره یکی از بیماران به کمک نیاز پیدا کرد. ساعت از هشت شب گذشته بود و خستگی از چهرهاش پیدا بود. میتوانست بگوید شیفتم تمام شده است. میتوانست چند دقیقه صبر کند تا فرد دیگری به بیمار رسیدگی کند. اما دوباره به طرف تخت رفت. شاید همین لحظه ساده، تمام تناقض زندگی او را نشان میدهد؛ زنی که خودش به حمایت نیاز دارد، اما هر روز باید از دیگران مراقبت کند. او نمیخواهد مردم فقط به این دلیل که نرس است، تصور کنند که خستگی ندارد. میخواهد مردم بدانند پشت لباس سفید، یک انسان ایستاده است؛ انسانی که خانواده دارد، مشکل دارد، هزینه زندگی دارد، گرسنه میشود، خسته میشود و گاهی خودش نیز به یک جمله آرامشبخش نیاز دارد. «ما هم خانواده داریم، مشکل داریم، کرایه داریم، گرسنه میشویم و خسته میشویم. فقط چون لباس سفید پوشیدهایم، معنیاش این نیست که درد نداریم.» صبح روز بعد، همه چیز دوباره از نو آغاز میشود. او لباس سفیدش را میپوشد، موهایش را مرتب میکند، کیفش را برمیدارد و راه شفاخانه را در پیش میگیرد. شاید همان روز دوباره کسی بر سرش فریاد بزند، شاید خانوادهای از تأخیر ناراحت باشد، شاید مسئول شفاخانه کاری از او بخواهد که انجام دادنش در آن شلوغی دشوار باشد و شاید دوباره ساعتها سرپا بایستد و ناهارش سرد شود. شاید حتی بار دیگر فرصت نوشیدن آب را پیدا نکند؛ اما باز هم میرود، چون پشت درهای شفاخانه بیمارانی منتظرند و در آن لحظه، کسی باید کنار آنان باشد. برای دیگران، لباس سفید او شاید فقط نشانه یک شغل باشد؛ اما برای خودش، یادآور سالهایی است که برای رسیدن به این جایگاه درس خوانده و تلاش کرده است. اکنون برای حفظ همین شغل، هر روز بخشی از توان و آرامش خود را هزینه میکند. او شاید نتواند همه مشکلات زندگیاش را تغییر دهد، اما هنوز میتواند دست بیماری را بگیرد، به یک مادر اطمینان بدهد، وضعیت یک کودک را بررسی کند و در لحظهای که خانوادهای احساس درماندگی میکند، کنارشان بایستد. شاید ما هنگام دیدن یک نرس، فقط لباس سفید او را ببینیم؛ اما پشت آن لباس، داستان انسانی وجود دارد که خودش نیز خسته میشود، درد میکشد و نگرانیهای خودش را دارد. با این تفاوت که هر صبح، پیش از آنکه به دردهای خودش فکر کند، راه شفاخانه را در پیش میگیرد. شاید همین است معنای پنهان لباس سفید؛ لباسی که برای دیگران نشانه مراقبت است، اما برای زنی که آن را میپوشد، یادآور مسئولیتی است که با وجود خستگی، فشار، معاش کم و دشواریهای زندگی، هنوز آن را رها نکرده است. و شاید پشت هر «نرس صاحب» که در راهروهای شلوغ شفاخانه شنیده میشود، انسانی ایستاده باشد که خودش هم گاهی نیاز دارد کسی بپرسد: «خسته نیستی؟» بخش اول... نویسنده: سارا کریمی