صدای کوبیده شدن چکش بر تکهای چرم، تنها صدایی بود که سکوت خانه نیمهویران را میشکست. عبدالحمید روی چهارپایهای شکسته نشسته بود و با دستانی که از سالها کفشدوزی پینه بسته بود، تلاش میکرد پاشنه کفش کهنهای را دوباره سر جای خود محکم کند. هنوز چند ضربه بیشتر نزده بود که دردی تیز از میان مهرههای کمرش تا شانههایش دوید. چکش از دستش افتاد، دستش را روی کمر گذاشت و برای لحظهای چشمانش را بست. چند لحظه بیحرکت ماند و به سقف ترکخورده خیره شد؛ سقفی که هر بار باران میبارید، قطرههای آب از چندین نقطه آن به داخل خانه میچکید. کنار او، زلیخا هنوز بیدار بود. از نیمههای شب خواب به چشمانش نیامده بود، زیرا تمام شب به این فکر میکرد که امروز برای شش نفر نان از کجا پیدا کند. سه دخترشان، مریم، سمیه و نازیه، در گوشهای از اتاق زیر لحافی کهنه کنار هم خوابیده بودند و احمد، تنها پسر خانواده، دستهایش را زیر سر گذاشته و روی تشکی نازک دراز کشیده بود. خانهای که اکنون سرپناهشان شده بود، بیشتر به یک خرابه شباهت داشت تا یک خانه. دیوارهای گلی آن در چند جا فرو ریخته بود، پنجرهها شیشه نداشتند و کف اتاقها از خاک و سنگریزه پوشیده بود. اما همین خرابه، تنها جایی بود که پس از اخراج اجباری از ایران توانسته بودند در آن پناه بگیرند. چند هفته پیش، زمانی که مأموران از آنان خواستند ایران را ترک کنند، هیچکس فرصت خداحافظی با سالهایی را که در آن کشور سپری کرده بودند، پیدا نکرد. عبدالحمید بیش از پانزده سال در ایران کفشدوزی کرده بود. هرچند زندگی آسانی نداشت، اما دستکم میتوانست با درآمد اندکش شکم خانواده را سیر کند. سالها روی چهارپایهای چوبی مینشست، کفشهای کهنه را وصله میکرد، پاشنه میدوخت و به چرمهای فرسوده جان دوباره میبخشید. اما چند سال پیش، هنگام جابهجا کردن دستگاهی سنگین، مهرههای کمرش آسیب دید. پزشک گفته بود باید استراحت کند و از کارهای سنگین بپرهیزد، اما مردی که پنج فرزند گرسنه دارد، چگونه میتواند استراحت کند؟ او با همان درد به کار ادامه داد تا جایی که دیگر حتی توان نشستن طولانی را هم از دست داد. با این حال، وقتی مجبور به بازگشت شدند، تنها چیزی که توانست با خود بیاورد، همان جعبه ابزار کهنه کفشدوزی بود؛ جعبهای که حالا در گوشه اتاق مخروبه قرار داشت و بیشتر به یادگاری روزهای گذشته میمانست تا وسیلهای برای کسب درآمد. خانهای که اکنون در آن زندگی میکردند، سالها متروکه مانده بود. صاحب خانه که یکی از آشنایان دورشان بود، گفته بود اگر بتوانند آن را قابل استفاده کنند، فعلاً بدون پرداخت کرایه در آن بمانند. اما قابل استفاده کردن چنین خانهای نیز پول میخواست؛ پولی که آنان حتی برای خرید یک بوجی آرد هم نداشتند. در روزهای نخست، زلیخا و دخترها با بیل و جارو خاکهای انباشته را بیرون کردند، شیشههای شکسته را جمع کردند و با پارچههای کهنه جلوی سوراخهای پنجره را پوشاندند تا باد کمتر به داخل نفوذ کند. با این همه، شبها سرمای هوا از میان شکاف دیوارها عبور میکرد و کودکان را از خواب بیدار میساخت. عبدالحمید هر صبح، با وجود درد شدید کمر، جعبه ابزارش را برمیداشت و در گوشه حویلی کوچک خانه مینشست. روی تختهچوبی کهنه، چند قالب کفش، چکشی زنگزده، سوزن، نخ ضخیم و مقداری چرم باقیمانده را میچید و منتظر میماند شاید رهگذری کفش پارهای برای ترمیم بیاورد. اما آن محله پر از خانوادههای فقیر بود؛ مردمی که بیشترشان خود نیز نان شب نداشتند. بسیاری از کفشها آنقدر فرسوده شده بود که دیگر قابل دوختن نبود و اگر هم نیاز به تعمیر داشت، صاحبانشان توان پرداخت هزینه آن را نداشتند. گاهی عبدالحمید تمام روز را روی همان چهارپایه مینشست و حتی یک مشتری هم پیدا نمیشد. عصر که میشد، بیآنکه چیزی به دست آورده باشد، ابزارش را جمع میکرد و با شرمندگی وارد اتاق میشد. نگاهش از نگاه همسر و فرزندانش میگریخت، زیرا میدانست آنان منتظرند شاید امروز چیزی برای خوردن آورده باشد. زلیخا تلاش میکرد ستون این خانواده باقی بماند. هرگز اجازه نمیداد فرزندانش اشکهایش را ببینند. صبحها زودتر از همه بیدار میشد؛ اگر آردی در خانه بود، نان میپخت و اگر چیزی نبود، تنها آب جوش آماده میکرد تا کودکان دستکم با نوشیدن آن اندکی کمتر احساس گرسنگی کنند. گاهی به خانههای مردم میرفت و لباس میشست، گاهی در پاک کردن سبزی یا پختن نان کمک میکرد و در پایان روز چند قرص نان یا مقدار اندکی آرد دستمزد میگرفت. بارها پیش آمده بود که تمام دستمزدش فقط یک بسته کوچک برنج یا چند سیبزمینی باشد، اما همان هم برای او ارزش زیادی داشت، زیرا میتوانست سفره خالی خانه را اندکی رنگ ببخشد. مریم، دختر بزرگ خانواده، پیش از بازگشت به افغانستان آرزو داشت درسش را ادامه دهد. همیشه میگفت میخواهد معلم شود تا دختران فقیر را آموزش دهد. اما حالا صبحهایش با آوردن آب از چاه محله آغاز میشد. دبههای پلاستیکی را روی دست و شانه حمل میکرد و بارها در مسیر طولانی تا خانه نفسش بند میآمد. سمیه و نازیه نیز که هنوز کودک بودند، خیلی زود بزرگ شدند. دیگر کمتر از اسباببازی یا لباس نو حرف میزدند. هر دو کنار مادر مینشستند، لباسهای کهنه را وصله میکردند، خانه را جارو میزدند و گاهی از شاخههای خشک اطراف هیزم جمع میکردند. احمد نیز هر صبح به بازار میرفت؛ شاید کسی او را برای حمل بار، تمیز کردن دکان یا انجام کاری موقت صدا بزند. او با وجود سن کم، دیگر مانند کودکان همسن خود بازی نمیکرد و نگاهش سنگینتر از سنش شده بود. سرما که از راه رسید، زندگی برای این خانواده دشوارتر شد. سقف فرسوده در برابر باران تاب مقاومت نداشت. شبهایی بود که زلیخا و دخترها تا نیمهشب ظرفها و دیگهای خالی را زیر چکههای آب جابهجا میکردند تا جای خواب کودکان خشک بماند. بخاری کوچکی داشتند که بیشتر روزها خاموش بود، زیرا پول خرید زغال پیدا نمیشد. عبدالحمید نیز شبها از شدت درد کمر نمیتوانست بخوابد. هر بار که میخواست از جا بلند شود، با هر دو دست زانوهایش را میگرفت و آهسته برمیخاست. گاهی درد آنقدر شدید میشد که اشک در چشمانش حلقه میزد، اما نمیخواست فرزندانش او را در آن حال ببینند. وقتی همه خواب بودند، آرام به حویلی میرفت، به آسمان پرستاره نگاه میکرد و زیر لب دعا میخواند؛ دعا میکرد روزی برسد که دوباره بتواند با کار خودش نان حلال برای خانوادهاش فراهم کند. با وجود همه این سختیها، غرور عبدالحمید اجازه نمیداد دست نیاز به سوی کسی دراز کند. او همیشه میگفت: «تا زمانی که دستم توان گرفتن سوزن را داشته باشد، از کسی چیزی نمیخواهم.» اما حقیقت این بود که همان دستها نیز دیگر مانند گذشته توان نداشتند. انگشتانش از سالها کار با چرم، پر از زخمهای کهنه بود و کمرش هر روز خمیدهتر میشد. با این حال، هر صبح دوباره ابزار کفشدوزی را مرتب میکرد، نخ را از سوراخ سوزن میگذراند و منتظر مینشست؛ گویی امید، آخرین چیزی بود که هنوز از او گرفته نشده بود. شاید دردناکترین لحظه برای این خانواده زمانی بود که کوچکترین دختر، نازیه، یک روز از مادرش پرسید: «مادر، ما همیشه در همین خانه خراب زندگی میکنیم؟» زلیخا چند لحظه سکوت کرد. نه میخواست دروغ بگوید و نه امید دخترش را از بین ببرد. نازیه را در آغوش گرفت، موهایش را نوازش کرد و گفت: «نه دخترم، هیچ زمستانی همیشگی نیست. خدا راهی باز میکند.» خودش نمیدانست آن راه چه زمانی خواهد رسید، اما باور داشت اگر امید را از فرزندانش بگیرد، دیگر چیزی برای ادامه زندگی باقی نمیماند. روزها یکی پس از دیگری سپری میشدند. گاهی یکی دو مشتری پیدا میشد و عبدالحمید چند صد افغانی به دست میآورد؛ پولی که همان روز صرف خرید آرد، روغن یا دوا میشد. گاهی هم چندین روز هیچ درآمدی نداشتند و سفرهشان تنها با نان خشک و چای ساده پر میشد. با این همه، هر شب وقتی همه دور سفره کوچک پارچهای جمع میشدند، زلیخا تلاش میکرد لبخند بزند، عبدالحمید از روزهای بهتر گذشته برای فرزندانش قصه بگوید و کودکان نیز وانمود کنند که سیر هستند تا پدر و مادرشان کمتر غصه بخورند. این خانواده تنها یک روایت خیالی از رنج نیست، بلکه تصویر زندگی هزاران خانواده مهاجر بازگشتهای است که با دستهای خالی، خاطره سالهای مهاجرت و آیندهای نامعلوم به افغانستان بازمیگردند. آنان نه در پی ثروتاند و نه آسایشی بزرگ؛ آرزویشان تنها خانهای امن، لقمهای نان حلال و فرصتی برای کار کردن است. عبدالحمید هنوز هر صبح جعبه کفشدوزیاش را باز میکند، هرچند درد کمر امانش را بریده است. زلیخا هنوز هر شب امید را برای فرزندانش تکرار میکند، هرچند خودش هم نمیداند فردا چه خواهد شد. و کودکان این خانه مخروبه، با همه محرومیتها، هنوز وقتی خورشید از پشت دیوارهای شکسته طلوع میکند، باور دارند شاید امروز روزی باشد که زندگیشان اندکی بهتر شود؛ زیرا در فرهنگ خانوادههای افغان، حتی در سختترین روزها، امید آخرین چراغی است که خاموش نمیشود. نویسنده: سارا کریمی