برچسب: کار شاقه

3 هفته قبل - 96 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که صدای برخورد قاشق کوچکی با کاسه خالی، سکوت خانه را شکست. مریم، دختر یازده‌ساله خانواده، کاسه را جلوی مادر گذاشته بود و با چشم‌هایی که هنوز خواب‌آلود بود، منتظر بود چیزی در آن ریخته شود. زرغونه چند لحظه به کاسه نگاه کرد؛ بعد چشمش به اجاق خاموش افتاد و سرانجام به کیسه آردی که در گوشه آشپزخانه قرار داشت. کیسه‌ای که تنها مقدار اندکی آرد در ته آن باقی مانده بود. دستش را داخل کیسه برد، آرد را با انگشت لمس کرد و آرام گفت: «برای امروز شاید بس شود.» در خانه‌ای کوچک در یکی از محله‌های فقیرنشین کابل، هشت نفر زندگی می‌کنند؛ عبدالرحمان، همسرش زرغونه و شش فرزندشان. خانه دو اتاق کوچک دارد؛ دو اتاقی که بیشتر روزها باید هم‌زمان محل خواب، نشستن، غذا خوردن و گاهی پناه گرفتن از سرمای شب باشند. وسایل خانه اندک‌اند: چند تشک کهنه، یک اجاق، چند ظرف، یک فرش قدیمی و صندوقچه‌ای که لباس‌های خانواده در آن نگهداری می‌شود. چیزهای زیادی در این خانه وجود ندارد؛ اما چیزی که بیش از همه به چشم می‌آید، جای خالی چیزهایی است که خانواده توان خریدنشان را ندارد. عبدالرحمان، پدر خانواده، حدود چهل‌وپنج سال دارد و سال‌هاست کار روزمزدی می‌کند. صبح‌هایی که کاری باشد، زودتر از همه از خواب بیدار می‌شود، وضو می‌گیرد، لباس کارش را می‌پوشد و پیش از آن‌که کودکان از خواب برخیزند، از خانه بیرون می‌رود. گاهی در ساختمان‌ها کارگری می‌کند، گاهی بار جابه‌جا می‌کند و گاهی ساعت‌ها در محل تجمع کارگران روزمزد منتظر می‌ماند تا کسی برای چند ساعت کار سراغش بیاید. درآمدش ثابت نیست؛ ممکن است یک روز چیزی به دست بیاورد و روز دیگر بدون حتی یک افغانی به خانه برگردد. خودش می‌گوید سخت‌ترین بخش زندگی‌اش گرسنگی نیست؛ لحظه‌ای است که عصر به خانه برمی‌گردد و شش فرزندش به دست‌های خالی او نگاه می‌کنند. می‌گوید: «بچه وقتی کوچک است، فرق نان و پول را نمی‌فهمد؛ فقط می‌فهمد که پدرش چیزی برایش نیاورده است.» همسرش، زرغونه، بیشتر روز را در خانه می‌گذراند و تلاش می‌کند با همان مقدار اندکی که دارند، زندگی هشت نفر را بچرخاند. صبحانه در خانه آن‌ها معمولاً چای و نان است و اگر نان کافی نباشد، نان خشک‌شده روزهای قبل دوباره روی سفره می‌آید. زرغونه پیش از آن‌که بچه‌ها سر سفره بنشینند، نان را به قسمت‌های کوچک تقسیم می‌کند و سهم هرکدام را طوری اندازه می‌گیرد که تا حد امکان به همه برسد. خودش معمولاً آخر از همه می‌نشیند و اگر چیزی باقی مانده باشد، می‌خورد. وقتی بچه‌ها می‌پرسند چرا مادر کمتر می‌خورد، پاسخ همیشگی‌اش این است: «من صبح چیزی خورده‌ام.» اما واقعیت این است که بسیاری از صبح‌ها چیزی نخورده است. او می‌گوید اگر سهم خودش را کامل بخورد، ممکن است یکی از بچه‌ها گرسنه بماند و برای یک مادر، دیدن فرزند گرسنه سخت‌تر از تحمل گرسنگی خودش است. شش فرزند این خانواده، هرکدام داستانی از محرومیت دارند. پسر بزرگ، حمید، پانزده‌ساله است. دیگر مثل گذشته از پدرش درباره خرید لباس یا کفش نو چیزی نمی‌خواهد. او فهمیده است که وضعیت خانواده اجازه چنین خواسته‌هایی را نمی‌دهد. صبح‌ها، اگر پدر کار داشته باشد، گاهی همراه او می‌رود و کمکش می‌کند و اگر کاری نباشد، در خانه می‌ماند و مراقب خواهر و برادرهای کوچک‌ترش است. حمید یک جفت کفش دارد که مدت‌هاست کف آن باز شده است. مادر چند بار با نخ و تکه‌ای لاستیک آن را تعمیر کرده. وقتی باران می‌بارد، آب از قسمت باز کفش داخل می‌شود و پایش خیس می‌ماند؛ اما او دیگر شکایت نمی‌کند. کفش‌ها را گوشه اتاق می‌گذارد تا خشک شوند و صبح دوباره همان‌ها را می‌پوشد. دختر بزرگ خانواده، مریم، یازده‌ساله است. او بیشتر از هر چیز دوست دارد کتاب بخواند؛ اما کتاب تازه در این خانه تقریباً جایی ندارد. چند کتاب قدیمی از یکی از اقوام به او رسیده است؛ کتاب‌هایی با جلدهای پاره و صفحاتی که بعضی از آن‌ها ناقص‌اند. مریم همان کتاب‌ها را بارها می‌خواند، گویی هر بار می‌تواند از میان همان صفحه‌های قدیمی، دنیای تازه‌ای پیدا کند. وقتی مادر برای خرید به بازار می‌رود، گاهی مریم هم همراهش می‌رود تا اگر چیزی خریدند، در حمل وسایل کمک کند. چند ماه پیش، مریم از مادرش خواسته بود برایش یک دفتر تازه بخرد، اما زرغونه نتوانسته بود. دختر چند صفحه سفید از دفتر قدیمی برادرش جدا کرد و با نخ به هم دوخت. حالا همان دفتر دست‌ساز، دفتر مشق اوست. فرزند سوم، نعمت، نه‌ساله است و بیشتر وقتش را با دو برادر کوچک‌ترش می‌گذراند. یک پیراهن دارد که آستین‌هایش برایش کوتاه شده، اما هنوز آن را می‌پوشد. مادر چند بار گفته که باید برایش لباس دیگری پیدا کند؛ اما هر بار هزینه خوراک، کرایه خانه یا نیاز دیگری در اولویت قرار گرفته است. در این خانه، خرید لباس زمانی انجام می‌شود که لباس قبلی دیگر به هیچ شکلی قابل استفاده نباشد. حتی آن زمان هم خانواده ابتدا به سراغ اقوام و همسایه‌ها می‌رود تا شاید لباس دست‌دومی پیدا شود. زرغونه می‌گوید: «بچه‌های من یاد گرفته‌اند هر چیزی را که دیگران دور می‌اندازند، برای ما شاید هنوز قابل استفاده باشد.» ساجده، هفت‌ساله، و یوسف، پنج‌ساله، بیشتر ساعات روز را در کنار مادر می‌گذرانند. آن‌ها هنوز مانند حمید و مریم مفهوم کامل فقر را نمی‌دانند. وقتی چیزی را در خانه دیگری می‌بینند، آن را می‌خواهند و وقتی مادر می‌گوید «پول نداریم»، چند لحظه ساکت می‌شوند و بعد دوباره سراغ بازی خودشان می‌روند. اما زرغونه می‌داند که این کودکان هم کم‌کم خواهند فهمید چرا پدرشان نمی‌تواند برایشان اسباب‌بازی بخرد، چرا همیشه یک نوع غذا روی سفره است و چرا وقتی از کنار مغازه‌ها می‌گذرند، مادر دست آن‌ها را محکم‌تر می‌گیرد تا چیزی را نبینند که توان خریدنش را ندارد. کوچک‌ترین عضو خانواده، علی، سه ساله است. او هنوز نمی‌داند چرا بعضی شب‌ها شام دیر آماده می‌شود و چرا مادر گاهی مدت زیادی کنار اجاق می‌نشیند و به قابلمه خالی نگاه می‌کند. یک شب که خانواده فقط نان و چای داشت، علی از مادر پرسید: «مادر، فردا برنج می‌پزیم؟» زرغونه چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «اگر بابا کار کند، می‌پزیم.» کودک لبخند زد و گفت: «پس بابا حتماً کار می‌کند.» این جمله برای زرغونه سنگین بود؛ چون نمی‌خواست امید یک کودک را با واقعیت تلخ زندگی خراب کند. عبدالرحمان آن شب دیر به خانه رسید. از چهره‌اش معلوم بود که روز خوبی نداشته است. لباسش خاک‌آلود بود و دست‌هایش از کار روزانه زبر و خسته. وقتی وارد اتاق شد، بچه‌ها دورش جمع شدند. حمید به صورت پدر نگاه کرد، اما چیزی نپرسید. مریم هم فقط گوشه‌ای نشست. کوچک‌ترین کودک جلو آمد و پرسید: «بابا، چی آوردی؟» عبدالرحمان چند لحظه به او نگاه کرد و بعد دستش را روی سرش کشید. چیزی برای کودک نداشت. فقط یک کیسه کوچک آرد خریده بود؛ آردی که بخش بزرگی از درآمد روزانه‌اش را گرفته بود. زرغونه کیسه را گرفت و به آشپزخانه برد. همان مقدار اندک آرد قرار بود چند روز برای هشت نفر نان فراهم کند. آن شب زرغونه خمیر درست کرد. آرد کم بود و او آب بیشتری به خمیر افزود تا نان‌ها بزرگ‌تر شوند. وقتی نان‌ها پخته شد، بچه‌ها دور سفره نشستند. هرکس سهم خودش را گرفت. عبدالرحمان تکه‌ای از نان برداشت، اما چند لحظه بعد آن را کنار گذاشت و گفت: «من اشتها ندارم.» حمید فهمید پدرش دروغ می‌گوید. او هم تکه نان خودش را کوچک‌تر کرد و بخشی از آن را به سمت پدر گذاشت. عبدالرحمان گفت: «بخور پسرم، من سیرم.» این بار پدر و پسر هر دو همان جمله‌ای را گفتند که مادر بارها در این خانه گفته بود؛ جمله‌ای که بیشتر از آن‌که نشانه سیری باشد، نشانه تلاش برای پنهان کردن گرسنگی بود. زندگی این خانواده فقط با کمبود غذا سخت نشده است. کرایه خانه هر ماه یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های عبدالرحمان است. وقتی چند روز کار پیدا نمی‌کند، نخستین چیزی که ذهنش را مشغول می‌کند، صاحب‌خانه است. او می‌گوید گاهی تمام درآمد یک هفته صرف کرایه خانه و خرید مواد غذایی می‌شود و برای باقی نیازها چیزی باقی نمی‌ماند. هزینه درمان، لباس، آموزش کودکان و حتی خرید یک جفت کفش مناسب، هرکدام باید تا زمانی عقب بیفتد که پولی پیدا شود. وقتی یکی از کودکان بیمار می‌شود، خانواده ابتدا تلاش می‌کند با روش‌های خانگی مشکل را حل کند و تنها زمانی به داکتر مراجعه می‌کند که وضعیت کودک جدی شود؛ نه از بی‌توجهی، بلکه از سر ناتوانی مالی. در گوشه اتاق، صندوقچه‌ای قدیمی قرار دارد که زرغونه وسایل باارزش خانواده را در آن نگه می‌دارد؛ چند لباس، اسناد خانوادگی و چند وسیله کوچک. چیز ارزشمند دیگری وجود ندارد که بتوانند در روزهای سخت بفروشند. چند سال پیش، وقتی عبدالرحمان مدتی کار پیدا نکرد، یکی از وسایل خانه را فروخت تا کرایه خانه را بپردازد. حالا دیگر چیزی برای فروختن باقی نمانده است. خودش می‌گوید: «آدم فقیر وقتی وسیله‌ای را می‌فروشد، فکر می‌کند مشکلش برای یک روز حل می‌شود؛ اما وقتی دوباره مشکل می‌آید، دیگر چیزی برای فروش ندارد.» شب‌ها، وقتی چراغ خانه خاموش می‌شود، هشت نفر در دو اتاق کوچک می‌خوابند. کودکان کنار هم دراز می‌کشند تا جای کمتری بگیرند. در زمستان، همه زیر چند کمپل جمع می‌شوند و در تابستان، پنجره کوچک اتاق برای ورود هوا باز می‌ماند. زندگی آن‌ها با فصل‌ها تغییر چندانی نمی‌کند؛ فقط شکل سختی عوض می‌شود. زمستان، سرمای اتاق و هزینه سوخت را به نگرانی‌هایشان اضافه می‌کند و تابستان، گرمای شدید و کمبود امکانات را. اما در هر دو فصل، یک چیز ثابت است: تلاش پدر برای پیدا کردن کار و تلاش مادر برای تقسیم کردن چیزهای اندک میان هشت نفر. عبدالرحمان گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب هستند، بیدار می‌ماند و به سقف نگاه می‌کند. او می‌گوید بزرگ‌ترین ترسش این است که فرزندانش هم مانند خودش تمام عمرشان را صرف پیدا کردن یک لقمه نان کنند. می‌خواهد حمید کارگر روزمزد نشود. می‌خواهد مریم بتواند درس بخواند و می‌خواهد کودکان کوچک‌ترش حداقل یک زندگی معمولی داشته باشند؛ زندگی‌ای که در آن درخواست یک دفتر، یک جفت کفش یا یک وعده غذای بهتر، خانواده را مجبور به حساب‌وکتاب چندروزه نکند. اما میان خواستن و توانستن، فاصله‌ای وجود دارد که برای این خانواده هر روز بزرگ‌تر به نظر می‌رسد. صبح روز بعد، پیش از آن‌که آفتاب کاملاً بر بام‌های کابل بتابد، عبدالرحمان دوباره لباس کارش را می‌پوشد. زرغونه برایش چای می‌ریزد و یک تکه نان را در پارچه‌ای می‌پیچد. مرد هنگام خروج، نگاهی به شش فرزندش می‌اندازد. بعضی هنوز خواب‌اند و بعضی در سکوت او را نگاه می‌کنند. او چیزی نمی‌گوید. فقط در را باز می‌کند و از خانه بیرون می‌رود؛ به امید این‌که امروز کسی به یک کارگر نیاز داشته باشد. پشت سرش، زرغونه در را می‌بندد، سفره را جمع می‌کند و دوباره سراغ همان کیسه آرد می‌رود تا ببیند برای چند وعده دیگر باقی مانده است. در این خانه، فقر با یک عدد اندازه‌گیری نمی‌شود. فقر یعنی مادری که غذای خودش را به فرزندانش می‌دهد و می‌گوید سیر است؛ پدری که هر صبح با امید پیدا کردن کار از خانه بیرون می‌رود و هر شب نگران دست‌های خالی خود است؛ کودکی که کفش پاره‌اش را می‌پوشد و چیزی نمی‌گوید؛ دختری که دفتر تازه را آرزو می‌کند و با صفحه‌های سفید دفتر قدیمی برادرش کنار می‌آید؛ و کودکانی که کم‌کم یاد می‌گیرند پیش از خواستن هر چیزی، اول به جیب پدر نگاه کنند. برای خانواده هشت‌نفری عبدالرحمان، زندگی بیشتر از آن‌که درباره داشتن باشد، درباره دوام آوردن است؛ دوام آوردن تا فردا، تا روزی که شاید کار پیدا شود، تا زمانی که شاید سفره کمی پرتر شود و تا شبی که کودکان بتوانند بدون شنیدن جمله «امروز پول نداریم» به خواب بروند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 214 بازدید

برادر کوچک‌ترش هنوز دلیل ترک مکتب را به‌درستی نمی‌فهمید. یک روز وقتی دختر خسته از کار به خانه برگشت، برادرش کتابچه‌اش را جلو او گذاشت و گفت: «خواهر، این را برایم بخوان.» دختر با وجود خستگی کنار او نشست، کتابچه را گرفت و شروع به خواندن کرد. کودک چند لحظه به صورت خواهرش نگاه کرد و بعد پرسید: «تو چرا دیگر مکتب نمی‌روی؟» دختر لبخند زد و گفت: «فعلاً کار دارم.» کودک که هنوز معنای سنگین این جمله را نمی‌دانست، دوباره پرسید: «پس کی دوباره می‌روی؟» این بار دختر جوابی نداشت. به چشمان برادرش نگاه کرد و سکوت کرد؛ شاید نمی‌خواست بگوید که خودش نیز دیگر نمی‌داند پاسخ این سؤال چیست. برای کودک، رفتن به مکتب چیزی طبیعی بود؛ صبح لباس پوشیدن، کتابچه را برداشتن و رفتن به صنف. اما برای خواهرش، مکتب حالا به آرزویی تبدیل شده بود که هر روز باید آن را با نیازهای خانه مقایسه می‌کرد. شب‌ها، وقتی کودکان خواب می‌شوند و خانه در سکوت فرو می‌رود، دختر گاهی کتاب‌های قدیمی‌اش را از گوشه اتاق بیرون می‌آورد. روی جلد بعضی از آن‌ها هنوز نام خودش نوشته شده است و همین نام، خاطرات روزهایی را زنده می‌کند که بزرگ‌ترین دغدغه‌اش امتحان و تکلیف مکتب بود. دست روی جلد کتاب می‌کشد، چند صفحه را ورق می‌زند و برای چند دقیقه خودش را دوباره در همان صنف تصور می‌کند؛ میان دخترانی که آهسته با هم صحبت می‌کنند، معلمی که درس می‌دهد و تخته‌ای که پر از نوشته است. شاید برای چند لحظه فراموش کند که فردا باید دوباره لباس کار بپوشد، اما این خیال زیاد دوام نمی‌آورد. صدای سرفه پدر، گریه آرام یکی از کودکان یا فکر کار فردا او را دوباره به واقعیت برمی‌گرداند. کتاب را آرام می‌بندد و کنار می‌گذارد، زیرا می‌داند صبح باید زودتر از همه بیدار شود. مادرش بیش از همه می‌فهمد که دختر چه چیزی را از دست داده است. گاهی هنگام مرتب کردن لباس‌های خانه، لباس مکتب دختر را می‌بیند که مدت‌هاست پوشیده نشده است. آن را از صندوق بیرون می‌آورد، گردوغبارش را می‌تکاند و دوباره در جای خود می‌گذارد. هیچ‌وقت نمی‌گوید «کاش می‌توانستی دوباره مکتب بروی»، چون می‌داند این جمله ممکن است زخمی را که دختر تلاش می‌کند پنهان کند، تازه کند. فقط گاهی هنگام خواب دست بر سر دخترش می‌کشد و می‌گوید: «خدا خودش راهی پیدا کند.» دختر چشم‌هایش را می‌بندد و چیزی نمی‌گوید؛ شاید هر دو می‌دانند که در آن خانه، وقتی راه‌های دیگر یکی پس از دیگری بسته شده‌اند، دعا تنها چیزی است که هنوز می‌توانند بدون پرداخت پول به آن پناه ببرند. پدر اما بیشتر از همه خودش را سرزنش می‌کند. او هیچ‌وقت نمی‌خواست دخترش کار شاقه انجام دهد و همیشه تصور می‌کرد روزی دخترش با لباس مرتب و مدرک تحصیلی از خانه بیرون خواهد رفت و کاری پیدا خواهد کرد که هم برای خودش آینده بسازد و هم بتواند به خانواده کمک کند. حالا همان دختر در کنار او کار می‌کند و بخشی از هزینه‌های خانه را به دوش می‌کشد. گاهی هنگام شمارش پول روزانه، پدر سهم دخترش را نگاه می‌کند و آهسته می‌گوید: «این پول حق تو نبود.» دختر اما پاسخ می‌دهد: «پدر، فعلاً مهم این است که بچه‌ها چیزی برای خوردن داشته باشند.» پدر دیگر حرفی نمی‌زند و نگاهش را از دختر می‌دزدد، چون می‌داند دخترش در شرایطی قرار گرفته که به جای آن‌که از پدرش برای ساختن آینده خودش حمایت بخواهد، مجبور شده است برای ادامه زندگی امروز خانواده به کمک او بیاید. با این همه، دختر هنوز امیدش را کاملاً از دست نداده است. گاهی به مادرش می‌گوید اگر مکاتب باز شوند، دوباره درس خواهد خواند؛ حتی اگر مجبور باشد بعد از کار، شب‌ها درس بخواند و خستگی را تحمل کند. می‌گوید نمی‌خواهد کتاب‌هایش برای همیشه در گوشه خانه خاک بخورند و نمی‌خواهد سال‌های زندگی‌اش فقط با کار و نگرانی از هزینه‌های خانه تعریف شود. او می‌خواهد چیزی را که از او گرفته شده، دوباره پس بگیرد. اما خودش نیز می‌داند که هر روز کار کردن، خستگی، فشار اقتصادی و مسئولیت خانواده فاصله او را با آن آرزو بیشتر می‌کند. وقتی دستمزدش را می‌گیرد، دیگر نخست به این فکر نمی‌کند که چه کتابی بخرد یا برای درس‌هایش چه وسیله‌ای لازم دارد؛ ذهنش پیش از هر چیز به نان خانه، کرایه، نیازهای خواهر و برادرانش و هزینه‌های احتمالی درمان می‌رود. آرزوهای خودش همیشه جایی در انتهای این فهرست قرار می‌گیرند؛ فهرستی که هر روز با نیاز تازه‌ای طولانی‌تر می‌شود. او هنوز همان دختر مکتبی است که روزی می‌خواست آینده متفاوتی داشته باشد، اما زندگی مجبورش کرده است پیش از آن‌که جوانی‌اش را تجربه کند، طعم مسئولیت یک خانواده را بچشد. خواهر و دو برادر کوچکش هرگاه چیزی می‌خواهند، نخست به او نگاه می‌کنند، چون می‌دانند خواهر بزرگ‌ترشان شاید بتواند آن را فراهم کند. برای آن‌ها، او فقط خواهر نیست؛ کسی است که گاهی پول نان، لباس یا نیازهای کوچک‌شان را تأمین می‌کند. آن‌ها اما هنوز نمی‌دانند پشت لبخندهای خواهرشان، دختری ایستاده که خودش سال‌هاست منتظر یک چیز ساده است: دوباره نشستن پشت میز مکتب، باز کردن کتاب و شنیدن صدای معلمی که نام او را برای حضور و غیاب صدا می‌زند. شاید روزی که دروازه‌های مکتب باز شود، او یکی از نخستین دخترانی باشد که با کتاب در دست از آن دروازه عبور می‌کند. شاید آن روز لباس مکتبش دیگر اندازه‌اش نباشد و مجبور شود لباس تازه‌ای تهیه کند، شاید دست‌هایش از کار سخت زبر شده باشند و سال‌هایی که از آموزش دور مانده، جبران درس‌ها را برایش دشوار کند؛ اما اگر آن روز برسد، احتمالاً نخست به پدر و مادرش نگاه خواهد کرد و بعد به خواهر و برادران کوچکش؛ همان خانواده‌ای که برای زنده ماندنشان بخشی از کودکی و جوانی خودش را کنار گذاشت. شاید آن روز برای دیگران فقط باز شدن یک دروازه باشد، اما برای او معنای بازگشت به بخشی از زندگی خواهد داشت که ناخواسته از او گرفته شده است؛ بازگشت به صنفی که هنوز در ذهنش زنده است، به کتاب‌هایی که هنوز نامش روی آن‌ها نوشته شده و به آینده‌ای که با وجود سال‌ها انتظار، هنوز حاضر نیست به‌طور کامل از آن دست بکشد. تا آن روز، اما هر صبح همان داستان تکرار می‌شود. پدر برای کار بیرون می‌رود، مادر در خانه می‌ماند و از کودکان مراقبت می‌کند و دختر، پیش از همه از خواب بیدار می‌شود، چادرش را مرتب می‌کند، لباس کار می‌پوشد و از خانه بیرون می‌رود. ممکن است در مسیرش از کنار مکتبی عبور کند که زمانی دروازه آن برایش به معنای آینده بود؛ شاید چند ثانیه قدم‌هایش آهسته شود، شاید نگاهش به پنجره‌های صنف‌ها بیفتد و شاید در دلش آرزو کند صدای معلمی را بشنود که نام او را صدا می‌زند. اما بعد دوباره راهش را ادامه می‌دهد، چون در خانه چهار نفر دیگر منتظرند و زندگی به او اجازه نمی‌دهد زیاد در گذشته بماند. او هر روز کار می‌کند تا خانواده پنج‌نفره‌اش زنده بماند؛ پدر، مادر، خواهر و دو برادر کوچکش. با این حال، در میان تمام هزینه‌هایی که او و پدرش برای ادامه زندگی پرداخت می‌کنند، یک هزینه هرگز در هیچ حسابی نوشته نمی‌شود؛ هزینه‌ای که دختر برای این زندگی می‌پردازد، آینده و آرزوهای خودش است. او نان را به خانه می‌آورد، اما تکه‌ای از رؤیایش را پشت دروازه‌های بسته مکتب جا می‌گذارد؛ رؤیایی که هنوز در گوشه دلش زنده است و هر شب، وقتی کتاب‌های قدیمی‌اش را باز می‌کند، آرام به او یادآوری می‌کند که قرار نبود فقط نان‌آور خانه باشد؛ قرار بود دانش‌آموز باشد، درس بخواند، بزرگ شود و روزی خودش انتخاب کند که چه کسی می‌خواهد باشد. بخش اول روایت نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 165 بازدید

صدای زنگ مکتب برای او دیگر فقط خاطره‌ای دور از روزهای گذشته نیست؛ صدایی است که هر صبح، درست در همان ساعتی که زمانی باید از خواب بیدار می‌شد، کتاب‌هایش را در کیف می‌گذاشت و با شوق راهی صنف می‌شد، در ذهنش تکرار می‌شود. اکنون اما در همان ساعت، پیش از آن‌که آفتاب از پشت دیوارهای گلی خانه بالا بیاید، چادرش را مرتب می‌کند، لباس کار می‌پوشد و بی‌آن‌که خواهر و دو برادر کوچک‌ترش را بیدار کند، آرام از خانه بیرون می‌شود. در خانه کوچک‌شان که پنج عضو خانواده برای گذراندن زندگی به درآمد ناچیز پدر و دختر بزرگ‌شان چشم دوخته‌اند، دیگر فرصت چندانی برای حرف زدن از آرزوهای دختر باقی نمانده است. مادر می‌داند دخترش هنوز دلش برای مکتب تنگ شده، پدر می‌داند هر بار که دختر از کنار یک مکتب عبور می‌کند، نگاهش برای چند لحظه روی دروازه آن می‌ماند و خود دختر بهتر از همه می‌داند که هر روزی که برای تأمین هزینه‌های خانه کار می‌کند، یک روز دیگر از زندگی‌ای که زمانی برای خودش تصور کرده بود، فاصله می‌گیرد. او هنوز آن‌قدر جوان است که باید نگران امتحان، کتاب، نمره و تکالیف مکتب باشد، نه کرایه خانه، قیمت نان و هزینه‌های زندگی؛ اما شرایطی که انتخابش نکرده، او را مجبور کرده است زودتر از سنش بزرگ شود و مسئولیت‌هایی را بر دوش بگیرد که قرار نبود در این سال‌های زندگی داشته باشد. پیش از بسته شدن مکتب، زندگی او با وجود همه مشکلات اقتصادی، ساده و پر از امید بود. صبح‌ها مادرش او را برای رفتن به مکتب آماده می‌کرد و پدرش، با آن‌که خودش با دشواری‌های فراوان اقتصادی روبه‌رو بود، همیشه به دخترش می‌گفت که درس بخواند و آینده‌اش را بسازد؛ شاید روزی بتواند زندگی خودش و خانواده‌اش را تغییر دهد. دختر نیز این حرف را باور کرده بود و به همین دلیل، شب‌ها کتاب‌هایش را روی زانو می‌گذاشت و ساعت‌ها درس می‌خواند. وقتی کسی از آینده‌اش می‌پرسید، با خجالت و لبخند از شغلی حرف می‌زد که بتواند با آن به مردم کمک کند و در کنار آن، درآمدی داشته باشد تا خانواده‌اش دیگر برای خرید نان، پرداخت کرایه خانه یا تهیه نیازهای ساده کودکان مجبور نباشند هر سکه را چند بار حساب کنند. برای او مکتب تنها یک ساختمان با دیوار و تخته و چوکی نبود؛ مکتب جایی بود که آینده‌اش را در آن می‌دید و باور داشت اگر فرصت درس خواندن داشته باشد، می‌تواند روزی زندگی متفاوتی برای خودش بسازد. اما وقتی دروازه مکتب به روی او بسته شد، فقط یک مسیر روزانه از زندگی‌اش حذف نشد؛ بخشی از آینده‌ای که برای خودش ساخته بود نیز آرام‌آرام از دست رفت. ماه‌های نخست را با امید سپری کرد. کتاب‌هایش را جمع نکرد، لباس مکتبش را کنار نگذاشت و هر بار که خبری، شایعه‌ای یا حتی یک جمله درباره احتمال بازگشایی مکاتب دختران می‌شنید، دلش دوباره روشن می‌شد. همان شب کتاب‌هایش را مرتب می‌کرد، بعضی درس‌ها را مرور می‌کرد و خودش را برای روزی تصور می‌کرد که دوباره در صنف بنشیند و صدای معلمش را بشنود. مادرش نیز برای دلگرمی می‌گفت شاید وضعیت تغییر کند و پدرش هر بار که دختر درباره مکتب صحبت می‌کرد، می‌گفت: «صبور باش، دخترم.» اما ماه‌ها یکی پس از دیگری گذشتند و انتظار طولانی‌تر شد. در همان روزهایی که دختر منتظر باز شدن دروازه مکتب بود، مشکلات اقتصادی خانواده نیز بیشتر می‌شد. پدر که تنها نان‌آور خانه بود، هر روز برای پیدا کردن کار بیرون می‌رفت و گاهی با دست خالی یا درآمدی بسیار کم برمی‌گشت. مادر توان کار بیرون از خانه را نداشت و سه کودک کوچک خانواده نیز نیازمند مراقبت بودند. برادران هنوز کوچک‌تر از آن بودند که بتوانند پولی به خانه بیاورند و خواهرش نیز بیشتر روزها در کنار مادر می‌ماند. کم‌کم خانواده به نقطه‌ای رسید که دیگر نمی‌توانست فقط با امید به بهتر شدن شرایط منتظر بماند و در چنین وضعیتی، نگاه‌ها ناخواسته به سوی دختر بزرگ خانواده برگشت؛ دختری که مکتبش بسته شده بود و حالا زمان زیادی را در خانه می‌گذراند. نخستین بار که پدر درباره کار کردن با او صحبت کرد، دختر چیزی نگفت. پدر با صدایی آرام و مردد توضیح داد که هزینه‌های خانه بیشتر شده و درآمد او به تنهایی جواب نمی‌دهد. خودش نیز از این‌که مجبور شده بود چنین پیشنهادی به دخترش بدهد، ناراحت بود و برای همین گفت: «اگر کار پیدا شود، فقط تا وقتی اوضاع بهتر شود.» دختر به صورت پدر نگاه کرد و مردی را دید که سال‌ها تلاش کرده بود مشکلات خانه را از چشم فرزندانش پنهان کند، اما حالا خودش به کمک دخترش نیاز داشت. او نمی‌خواست پدرش احساس شکست کند، نمی‌خواست مادرش شب‌ها با نگرانی به خواب برود و نمی‌خواست خواهر و برادرهای کوچکش به خاطر نداشتن پول از نیازهای ساده‌شان محروم بمانند. شاید در همان لحظه فهمید که اگر کار نکند، فشار بیشتری بر خانواده وارد خواهد شد و همین فکر باعث شد تصمیمی بگیرد که برای خانواده راهی برای ادامه زندگی بود، اما برای خودش به معنای کنار گذاشتن بخشی از آرزوهایش بود. از آن روز، دختر دیگر فقط فرزند بزرگ خانواده نبود؛ بخشی از بار اقتصادی خانه نیز بر دوش او قرار گرفت. صبح‌های او از آن پس دیگر با صدای ورق خوردن کتاب آغاز نمی‌شد. دست‌هایی که زمانی مداد را میان انگشتانش می‌فشردند و تکالیف مکتب را می‌نوشتند، حالا با کارهای شاقه درگیر بودند. هر روز ساعت‌های زیادی کار می‌کرد و وقتی به خانه برمی‌گشت، خستگی در صورت و قدم‌هایش دیده می‌شد، اما تلاش می‌کرد در برابر مادر و کودکان لبخند بزند تا آن‌ها کمتر متوجه سختی روزش شوند. گاهی پاهایش آن‌قدر درد می‌کرد که به محض رسیدن به خانه گوشه‌ای می‌نشست و چند دقیقه بدون حرف به زمین خیره می‌ماند. مادر از نگاهش می‌فهمید که دختر خسته است، اما چیزی نمی‌گفت؛ چون خودش نیز می‌دانست اگر دختر کار نکند، سفره خانه کوچک‌تر می‌شود و فشار زندگی بیشتر خواهد شد. پدر هم هر شب درآمد خودش و دخترش را کنار هم می‌گذاشت و هزینه‌های روز بعد را حساب می‌کرد؛ دو درآمد اندک که باید هزینه زندگی پنج نفر را تأمین می‌کرد. آن‌ها مانند دو ستون خسته، اما ناچار، بار خانه را روی شانه‌های خود گرفته بودند؛ پدری که هنوز تلاش می‌کرد نان‌آور خانواده باشد و دختری که در سنی که باید پشت میز مکتب می‌نشست، برای زنده ماندن خانواده کار می‌کرد. درآمد دختر زیاد نبود، اما برای خانواده اهمیت بزرگی داشت. پولی که از کار سخت به دست می‌آورد، بخشی از کرایه خانه، نان، مواد غذایی و نیازهای کودکان را تأمین می‌کرد و گاهی همان مقدار اندک می‌توانست مشخص کند که خانواده آن روز چه چیزی برای خوردن داشته باشد. در این خانه خریدها همیشه بر اساس ضرورت انجام می‌شد؛ اگر نان بود، شاید میوه نبود، اگر کرایه خانه پرداخت می‌شد، خرید لباس تازه برای کودکان به ماه بعد می‌افتاد و اگر یکی از اعضای خانواده مریض می‌شد، برنامه تمام روزهای بعد باید تغییر می‌کرد. هیچ‌چیز در این خانه به اندازه کافی وجود نداشت، جز نگرانی؛ نگرانی از فردا، نگرانی از تمام شدن پول، نگرانی از پیدا نشدن کار و نگرانی از مریض شدن یکی از کودکان. با این حال، نگرانی بزرگ‌تری نیز وجود داشت که هیچ‌کس به زبان نمی‌آورد؛ این‌که دختر خانواده تا چه زمانی می‌تواند هم کار کند، هم خستگی را تحمل کند و هم رؤیای بازگشت به مکتب را در گوشه‌ای از قلبش زنده نگه دارد. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 161 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرد که میلیون‌ها کودک در سراسر جهان در معرض کار اجباری قرار دارند و برخی از آن‌ها از طریق قاچاق، مجبور به انجام کارهای خطرناک می‌شوند. این نهاد امروز (یک‌شنبه، ۲۳ حمل) با نشر گزارشی گفته است که مشکلات اقتصادی سبب می‌شود کودکان در سراسر جهان در معرض کار قرار بگیرند. یونیسف در ادامه تاکید کرده است که در آخرین آماری که در سال ۲۰۲۴ میلادی جمع‌آوری شده، حدود ۱۳۸ میلیون کودک در جهان درگیر کار بودند و بیش از یک‌سوم آن‌ها در کارهای خطرناکی مشغول‌اند که مستقیماً سلامت و رشدشان را به خطر می‌اندازد. در بخشی از گزارش این سازمان آمده است: «کار اجباری می‌تواند به آسیب‌های شدید جسمی و روانی و حتی مرگ منجر کودک شود. ممکن است کودکان را به هدف بردگی و سوءاستفاده جنسی یا اقتصادی به کار گیرند. تقریباً در همه موارد، کودکان از آموزش و خدمات صحی محروم می‌شوند و حقوق اساسی آنان محدود می‌گردد.» یونیسف در ادامه افزوده است که کودکان قاچاق‌شده اغلب در معرض خشونت، سوءاستفاده و نقض حقوق بشر قرار می‌گیرند. برای دختران، خطر سوءاستفاده جنسی بسیار بالاست. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل می‌گوید که در سطح جهانی، پسران در تمام گروه‌های سنی بیشتر از دختران درگیر کار کودک هستند. در میان کودکان ۵ تا ۱۷ سال، ۹ درصد پسران و ۷ درصد دختران درگیر کار هستند. یونیسف گفته کار، کودکان را از حقوق اساسی‌شان محروم می‌کند. بسیاری از آنان از آموزش و خدمات صحی بازمی‌مانند، درست در زمانی که بیشترین نیاز را دارند. همچنین این نهاد و سازمان بین‌المللی کار از دولت‌ها خواسته با کمک‌های نقدی به خانه‌های نیازمند، حمایت از نظام‌های حفاظتی از کودکان، دسترسی همگانی به آموزش و ایجاد فرصت‌های شغلی برای بزرگسالان، به کار کودکان در جهان پایان دهند.

ادامه مطلب


7 ماه قبل - 228 بازدید

آمنه محمد، معاون دبیرکل سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که ۱۳۸ میلیون کودک در جهان هنوز به دلیل کار از کودکی خود محروم هستند. خانم محمد امروز (چهارشنبه، ۶ حوت) با نشر یک نوار تصویری در حساب کاربری ایکس خود، خواستار پایان دادن به کار کودکان در سراسر جهان شده است. وی در ادامه تاکید کرده است: «پایان دادن به این معضل نیازمند آن است که فقر، نابرابری و کمبود کار شایسته را از ریشه برطرف کنیم و جوامعی بسازیم که در آن هر کودک بتواند آموزش ببیند، رشد کند و شکوفا شود.» معاون دبیرکل سازمان ملل متحد در ادامه افزوده است که پایان دادن به کار کودک تنها با مداخلات هدفمند ممکن نیست؛ بلکه باید در چارچوب راهبردهای گسترده‌تر توسعه‌ای گنجانده شود. وی در این پیام ویدیویی تصریح کرده است که این راهبردها می‌توانند به ریشه‌های این پدیده پرداخته و شرایطی را ایجاد کنند که خانواده‌ها ناچار به انتخاب‌های غیرممکن نشوند. همچنین آمنه محمد می‌گوید که سرمایه‌گذاری در آموزش باکیفیت و توسعه مهارت‌ها، مسیر دستیابی به فرصت‌های واقعی را هموار می‌کند. معاون دبیرکل سازمان ملل خواستار «غیرقانونی شدن کار کودکان در همه‌جا» شده و گفته است، کسانی که از کودکان سوءاستفاده می‌کنند، باید پاسخگو شوند. قابل ذکر است که براساس گزارش‌های نهادهای بین‌المللی، تعداد کودکان کار پس از بازگشت دوباره‌ی حکومت سرپرست به قدرت افزایش یافته است.

ادامه مطلب


7 ماه قبل - 278 بازدید

سازمان بین‌الملل کار درتازه‌ترین مورد، در کارزار جهانی مبارزه در برابر کار کودکان خواستار پایان‌یافتن کار کودک در افغانستان شده است. بخش افغانستان این نهاد امروز (یک‌شنبه، ۲۶ دلو) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود از همه خواسته که در برابر کار کودک در افغانستان مبارزه کنند. باید گفت که هزاران کودک در افغانستان از شهرها تا روستاها، ناچارند در تأمین نیازهای خانواده‌های شان سهم بگیرند. بر اساس نگرانی نهادهای بین‌المللی، ناداری و بازگشت میلیونی شهروندان از کشورهای همسایه، باعث افزایش شمار کودکان کار در افغانستان شده است. همچنین پیش از این هم شماری زیادی نهادهای مددرسان در کشور از وضعیت کودکان در افغانستان هشدار داده بودند.

ادامه مطلب


9 ماه قبل - 413 بازدید

جاوید ده‌ساله است، اما اگر کسی در چشمانش نگاه کند، سال‌ها خستگی را در آن می‌بیند؛ خستگی‌ای نه از بازی و دویدن، بلکه از بار سنگین زندگی. هر صبح، وقتی هنوز هوا کاملاً روشن نشده و کوچه‌های کابل در سکوتی سرد فرو رفته‌اند، جاوید از خواب بیدار می‌شود. خوابش کوتاه است، آشفته، و اغلب با فکر پدری به پایان می‌رسد که دو سال پیش رفت و با رفتنش، کودکی جاوید هم به خاک سپرده شد. او آرام از جا بلند می‌شود تا مادر و خواهرانش را بیدار نکند، بوت‌های کهنه‌اش را می‌پوشد، بوجی پلاستیکی‌اش را برمی‌دارد و بی‌صدا از خانه بیرون می‌زند؛ گویی می‌ترسد فقر، اگر بیدار شود، سخت‌تر به دامن‌شان بچسبد. کوچه‌ای که از آن بیرون می‌شود، پر از خاک است و دیوارهایی دارد ترک‌خورده، که سال‌هاست رنگ آفتاب را ندیده‌اند. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، کرایه‌ای است؛ خانه‌ای کوچک در گوشه‌ای فراموش‌شده از کابل، با سقفی کوتاه و دیوارهایی سرد، که هر ماه دو هزار افغانی می‌طلبد. همین عدد ساده، برای جاوید مثل کوهی‌ست که هر روز باید ذره‌ذره از آن بالا برود. او خوب می‌داند اگر نتواند کار کند، اگر بطری جمع نکند، اگر دست خالی به خانه برگردد، مادرش شب را با نگرانی به صبح می‌رساند و خواهرانش با شکم نیمه‌خالی می‌خوابند. جاوید راه می‌افتد؛ سرک‌ها را یکی‌یکی طی می‌کند. از کنار دکان‌ها می‌گذرد، از ایستگاه‌ها، از زیر پل‌ها و کنار جوی‌های آب. چشم‌هایش همیشه به زمین دوخته شده‌اند، نه از روی شرم، بلکه از روی عادت. هر بطری نوشیدنی که روی زمین افتاده، برای او مثل سکه‌ای‌ست که از آسمان افتاده باشد. خم می‌شود، برمی‌دارد، گرد و خاکش را می‌تکاند و در بوجی می‌اندازد. بوجی کم‌کم سنگین می‌شود، اما شانه‌های جاوید از مدت‌ها پیش به این سنگینی عادت کرده‌اند. سنگینی بوجی، در برابر سنگینی نان شب، هیچ است. مردم از کنارش می‌گذرند؛ بعضی با بی‌تفاوتی، بعضی با اخم، و بعضی حتی بی‌آن‌که او را ببینند. نگاه‌هایی که بیشتر از فقرش، روحش را زخمی می‌کنند. گاهی هم صدایی تند می‌شنود: «برو بچه!» اما جاوید حرفی نمی‌زند. سکوت، زبان اوست؛ زبانی که فقر به او یاد داده، چون در هیاهوی شهر، صدای کودکان فقیر شنیده نمی‌شود. وقتی خسته می‌شود، کنار سرک می‌ایستد، نفس تازه می‌کند و دوباره راه می‌افتد. پاهایش درد می‌کند، دست‌هایش زخم است، اما هنوز روز تمام نشده. او باید تمام شهر را بگردد؛ از این‌سوی کابل تا آن‌سویش، فقط برای این‌که شب، با صد تا صد و پنجاه افغانی به خانه برگردد. پولی که شاید برای کسی حتی قیمت یک نوشیدنی هم نباشد، اما برای جاوید، مرز میان گرسنگی و زنده‌ماندن است. در میان این راه رفتن‌ها، گاهی صدای زنگ مکتب به گوشش می‌رسد؛ صدایی که برای لحظه‌ای دلش را می‌لرزاند. وقتی از کنار مکتب‌ها می‌گذرد، قدم‌هایش آهسته‌تر می‌شود. شاگردانی را می‌بیند با کتاب و بکس، با لباس‌های تمیز، که بی‌دغدغه وارد صنف‌ها می‌شوند. جاوید هم دلش می‌خواست یکی از آن‌ها باشد؛ بنشیند، قلم به دست بگیرد، اسمش را بنویسد، درس بخواند، و چیزی جز بطری جمع‌کردن یاد بگیرد. اما او خوب می‌داند که آرزو، شکم را سیر نمی‌کند. نگاهش را از مکتب می‌دزدد، سرش را پایین می‌اندازد و دوباره راه می‌افتد؛ چون زندگی راه دیگری برایش نگذاشته است. ظهر که می‌شود، آفتاب تندتر می‌تابد و خستگی، سنگین‌تر بر تنش می‌نشیند. اگر چیزی برای خوردن باشد، نانی خشک یا لقمه‌ای ساده است. بیشتر وقت‌ها همان را هم ندارد. اما باز هم دست از کار نمی‌کشد، چون می‌داند در خانه، مادری منتظر است؛ مادری که از صبح تا شب پشم پاک می‌کند؛ با دستانی زبر و ترک‌خورده که دیگر نرمی را نمی‌شناسند. با آن‌هم، درآمدش کافی نیست. درآمد مادر، کنار دستمزد ناچیز جاوید، فقط برای دوام‌آوردن است، نه برای زندگی. جاوید گاهی با خودش فکر می‌کند: اگر پدر زنده بود، شاید همه‌چیز فرق می‌کرد. او هنوز صدای پدر، نگاهش، و شانه‌هایش را به یاد دارد؛ شانه‌هایی که حالا نیستند تا باری را بردارند. مرگ پدر فقط یک انسان را نگرفت؛ ستون خانه را شکست. بعد از آن، جاوید مرد خانه شد، آن‌هم در ده‌سالگی؛ مسئول نان، کرایه، و آرامش خانواده‌ای که هر روز بیشتر در فقر فرو می‌رفت. عصر که می‌شود، بوجی جاوید سنگین‌تر شده و تنش خسته‌تر. بطری‌ها را می‌فروشد، پول را با دقت می‌شمارد؛ هر افغانی برایش معنا دارد. اسکناس‌های مچاله را با احتیاط در جیب کهنه‌اش می‌گذارد و راه خانه را در پیش می‌گیرد. راه برگشت همیشه طولانی‌تر به نظر می‌رسد، شاید چون خستگی، قدم‌ها را کندتر می‌کند. وقتی به خانه می‌رسد، هوا رو به تاریکی است. مادر با دیدن او لبخندی خسته می‌زند؛ لبخندی که بیشتر برای پنهان‌کردن نگرانی‌ست تا ابراز خوشحالی. خواهرانش دورش جمع می‌شوند. جاوید پول را به دست مادر می‌دهد، بوجی خالی را گوشه‌ای می‌گذارد و روی زمین می‌نشیند. در دلش دعا می‌کند: که فردا هم بتواند کار کند، که مریض نشود، که پاهایش یاری کنند؛ چون اگر او زمین بخورد، همه زمین می‌خورند. شب که می‌شود و همه به خواب می‌روند، جاوید به سقف خیره می‌شود. شاید هنوز در دلش رؤیای کوچکی زنده باشد؛ رؤیای رفتن به مکتب، رؤیای آینده‌ای که در آن، کودک بودن جرم نباشد. اما صبح که برسد، دوباره بوجی، دوباره سرک، دوباره بطری‌ها... زندگی برای جاوید، همین تکرار بی‌پایان است؛ تکراری سنگین که کودکی‌اش را آرام‌آرام می‌بلعد. جاوید، یکی از هزاران کودکی‌ست که در کوچه‌های کابل بزرگ می‌شوند، بی‌آن‌که فرصت کودک‌بودن داشته باشند. داستان او نه فریاد است و نه گریه؛ داستان او، سکوتی‌ست عمیق که هر روز زیر قدم‌های مردم له می‌شود، بی‌آن‌که کسی بایستد و بپرسد: «این کودک، چرا باید این‌گونه زندگی کند؟» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 سال قبل - 522 بازدید

نادر یاراحمدی، رییس مرکز امور اتباع و مهاجرین خارجی جمهوری اسلامی اعلام کرد که در سال ۱۴۰۳ خورشیدی، یک هزار و ۵۷۹ کودک اتباع به همراه خانواده خود از ایران اخراج شدند. آقای یاراحمدی گفته است که اقدامات رد مرز برای کودکان کار افغانستانی، امسال هم انجام خواهد شد. وی تاکید کرده است که از ۹۳۷ کودک کار اتباع که مجاز بودند به همراه خانواده خود در ایران زندگی کنند، تعهد گرفته شده که دیگر برای انجام تکدی گری در خیابان حضور پیدا نکنند. مقام‌های جمهوری اسلامی اغلب برای مهاجران افغانستانی ساکن ایران از واژه «اتباع خارجی» استفاده می‌کنند. علی کاظمی، دبیر مرجع ملی حقوق کودک ایران سال گذشته اعلام کرد که ۹۵ درصد از کودکان کار در تهران شهروندان افغانستانی هستند. افزایش چشمگیر موج بازگشت مهاجران افغانستانی از ایران، همزمان با شدت‌ گرفتن روند اخراج‌های اجباری از پاکستان، چالش‌های نگران‌کننده‌ای را برای افغانستان ایجاد کرده است. با این حال، حکومت فعلی با حکومت ایران در مورد اخراج و بازگشت مهاجران افغانستانی همکاری می‌کند.

ادامه مطلب


2 سال قبل - 559 بازدید

علی کاظمی، دبیر مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک وزارت عدلیه‌ی ایران می‌گوید که ۸۵ درصد کودکان کار و خیابان در شهر تهران، مهاجران اهل افغانستان هستند. علی کاظمی این اظهارات را در گفتگو با خبرگزاری ایسنا مطرح کرده و گفته است که حدود سه هزار و ۲۰۰ کودک در موقعیت خیابان و کار فقط در شهر تهران شناسایی شده است که از این تعداد ۸۵ درصد «اتباع» (شهروندان افغانستان) هستند. آقای کاظمی تاکید کرد که مشکل بازماندگی از تحصیل و مسایل مالی باعث می‌شود که این کودکان بر سر چهارراه‌ها بایستند. وی گفت که اداره‌ی اتباع کودکان مهاجری که غیرمجاز بودند را با توجه به نقض قوانین ملی در مورد کودکان، اخراج کرده است. او افزود: «رویه موجود این است اتباعی که غیرمجاز اند به کشور خود بازگردند و به اتباع مجاز قوانین و مقررات کشور توسط اداره‌ی اتباع تفهیم شود که آنان رعایت کنند.» دبیر مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک وزارت عدلیه‌ی ایران در گفتگو با خبرگزاری ایسنا گفت: «در خصوص کودکان در موقعیت خیابان چندین جرم به وجود می‌آید. یکی بهره‌کشی و غفلت و بی‌توجهی به کودکان و دیگری بازماندگی از تحصیل این کودکان است که در قانون جرم‌انگاری شده است.» قابل ذکر است که کودکان مهاجر عمدتا مصروف جمع‌آوری زباله هستند. برخی از این کودکان بی‌سرپرست یا از خانواده‌های کم‌‌درآمد هستند. چالش دسترسی کودکان مهاجر به آموزش نیز از عوامل کار این کودکان دانسته می‌شود. قابل ذکر است که تا اکنون آمار دقیقی از تعداد کودکان کار افغان در ایران در دسترس نیست، اما باری عضو شورای شهر تهران اعلام کرد که تنها در تهران حدود ۷۰ هزار کودک کار وجود دارد که ۸۰ درصد آن‌ها افغان هستند. سخنگوی شهرداری تهران نیز با اشاره به طرحی برای جمع‌آوری کودکان کار و زباله‌گرد افغان گفت که آنان به افغانستان بازگردانده می‌شوند.

ادامه مطلب


2 سال قبل - 682 بازدید

علی‌ رضا وحیدزاده، مدیرکل بهزیستی شهر کرمان ایران می‌گوید که از ۶۰۲ کودک کار در این شهر تنها هشت نفر ایرانی و ۵۹۴ نفر دیگر افغانستانی هستند. آقای وحیدزاده این موضوع را در نشست خبری مطرح کرده و از کودکان کار به عنوان «زخم کهنه» یاد کرد. وی تاکید کرد که خانواده‌های اهل افغانستان نسبت به کار کودکان شان بی‌تفاوت هستند. او با اشاره به کودکان کار افغانستانی در این شهر گفت: «اگرچه سعی کردیم بارها با خانواده‌های این افراد ارتباط بگیریم، اما آنها نسبت به این موضوع به‌اندازه ما نگران نیستند.» مدیرکل بهزیستی شهر کرمان می‌گوید که خانواده‌های افغانستانی در این شهر به کودکان خود «تنها به عنوان نیروی کار» می‌بینند. حضور چشمگیر کودکان کار اهل افغانستان در ایران پیش از این نیز با واکنش‌های منفی در میان مقامات ایران مواجه شده است. پیش از این احمد وحیدی، وزیر داخله ایران گفته بود که بیشتر کودکان کار در خیابان‌های ایران، اتباع خارجی هستند. آقای وحیدی تاکید کرد که اکثر آنها مهاجران «غیرمجاز» افغان‌اند و «باید به کشورشان برگردند.» همچنین رییس سازمان ملی مهاجر ایران نیز در اواخر ماه حوت سال گذشته اعلام کرد که کودکان کار افغانستانی جمع‌آوری و به کشورشان بازگردانده خواهند شد. قابل ذکر است که تا اکنون آمار دقیقی از تعداد کودکان کار افغان در ایران در دسترس نیست، اما باری عضو شورای شهر تهران اعلام کرد که تنها در تهران حدود ۷۰ هزار کودک کار وجود دارد که ۸۰ درصد آن‌ها افغان هستند. سخنگوی شهرداری تهران نیز با اشاره به طرحی برای جمع‌آوری کودکان کار و زباله‌گرد افغان گفت که آنان به افغانستان بازگردانده می‌شوند

ادامه مطلب