صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که صدای برخورد قاشق کوچکی با کاسه خالی، سکوت خانه را شکست. مریم، دختر یازدهساله خانواده، کاسه را جلوی مادر گذاشته بود و با چشمهایی که هنوز خوابآلود بود، منتظر بود چیزی در آن ریخته شود. زرغونه چند لحظه به کاسه نگاه کرد؛ بعد چشمش به اجاق خاموش افتاد و سرانجام به کیسه آردی که در گوشه آشپزخانه قرار داشت. کیسهای که تنها مقدار اندکی آرد در ته آن باقی مانده بود.
دستش را داخل کیسه برد، آرد را با انگشت لمس کرد و آرام گفت: «برای امروز شاید بس شود.»
در خانهای کوچک در یکی از محلههای فقیرنشین کابل، هشت نفر زندگی میکنند؛ عبدالرحمان، همسرش زرغونه و شش فرزندشان. خانه دو اتاق کوچک دارد؛ دو اتاقی که بیشتر روزها باید همزمان محل خواب، نشستن، غذا خوردن و گاهی پناه گرفتن از سرمای شب باشند.
وسایل خانه اندکاند: چند تشک کهنه، یک اجاق، چند ظرف، یک فرش قدیمی و صندوقچهای که لباسهای خانواده در آن نگهداری میشود. چیزهای زیادی در این خانه وجود ندارد؛ اما چیزی که بیش از همه به چشم میآید، جای خالی چیزهایی است که خانواده توان خریدنشان را ندارد.
عبدالرحمان، پدر خانواده، حدود چهلوپنج سال دارد و سالهاست کار روزمزدی میکند. صبحهایی که کاری باشد، زودتر از همه از خواب بیدار میشود، وضو میگیرد، لباس کارش را میپوشد و پیش از آنکه کودکان از خواب برخیزند، از خانه بیرون میرود.
گاهی در ساختمانها کارگری میکند، گاهی بار جابهجا میکند و گاهی ساعتها در محل تجمع کارگران روزمزد منتظر میماند تا کسی برای چند ساعت کار سراغش بیاید. درآمدش ثابت نیست؛ ممکن است یک روز چیزی به دست بیاورد و روز دیگر بدون حتی یک افغانی به خانه برگردد.
خودش میگوید سختترین بخش زندگیاش گرسنگی نیست؛ لحظهای است که عصر به خانه برمیگردد و شش فرزندش به دستهای خالی او نگاه میکنند.
میگوید: «بچه وقتی کوچک است، فرق نان و پول را نمیفهمد؛ فقط میفهمد که پدرش چیزی برایش نیاورده است.»
همسرش، زرغونه، بیشتر روز را در خانه میگذراند و تلاش میکند با همان مقدار اندکی که دارند، زندگی هشت نفر را بچرخاند. صبحانه در خانه آنها معمولاً چای و نان است و اگر نان کافی نباشد، نان خشکشده روزهای قبل دوباره روی سفره میآید.
زرغونه پیش از آنکه بچهها سر سفره بنشینند، نان را به قسمتهای کوچک تقسیم میکند و سهم هرکدام را طوری اندازه میگیرد که تا حد امکان به همه برسد. خودش معمولاً آخر از همه مینشیند و اگر چیزی باقی مانده باشد، میخورد.
وقتی بچهها میپرسند چرا مادر کمتر میخورد، پاسخ همیشگیاش این است: «من صبح چیزی خوردهام.»
اما واقعیت این است که بسیاری از صبحها چیزی نخورده است.
او میگوید اگر سهم خودش را کامل بخورد، ممکن است یکی از بچهها گرسنه بماند و برای یک مادر، دیدن فرزند گرسنه سختتر از تحمل گرسنگی خودش است.
شش فرزند این خانواده، هرکدام داستانی از محرومیت دارند.
پسر بزرگ، حمید، پانزدهساله است. دیگر مثل گذشته از پدرش درباره خرید لباس یا کفش نو چیزی نمیخواهد. او فهمیده است که وضعیت خانواده اجازه چنین خواستههایی را نمیدهد.
صبحها، اگر پدر کار داشته باشد، گاهی همراه او میرود و کمکش میکند و اگر کاری نباشد، در خانه میماند و مراقب خواهر و برادرهای کوچکترش است.
حمید یک جفت کفش دارد که مدتهاست کف آن باز شده است. مادر چند بار با نخ و تکهای لاستیک آن را تعمیر کرده. وقتی باران میبارد، آب از قسمت باز کفش داخل میشود و پایش خیس میماند؛ اما او دیگر شکایت نمیکند. کفشها را گوشه اتاق میگذارد تا خشک شوند و صبح دوباره همانها را میپوشد.
دختر بزرگ خانواده، مریم، یازدهساله است. او بیشتر از هر چیز دوست دارد کتاب بخواند؛ اما کتاب تازه در این خانه تقریباً جایی ندارد.
چند کتاب قدیمی از یکی از اقوام به او رسیده است؛ کتابهایی با جلدهای پاره و صفحاتی که بعضی از آنها ناقصاند. مریم همان کتابها را بارها میخواند، گویی هر بار میتواند از میان همان صفحههای قدیمی، دنیای تازهای پیدا کند.
وقتی مادر برای خرید به بازار میرود، گاهی مریم هم همراهش میرود تا اگر چیزی خریدند، در حمل وسایل کمک کند.
چند ماه پیش، مریم از مادرش خواسته بود برایش یک دفتر تازه بخرد، اما زرغونه نتوانسته بود. دختر چند صفحه سفید از دفتر قدیمی برادرش جدا کرد و با نخ به هم دوخت. حالا همان دفتر دستساز، دفتر مشق اوست.
فرزند سوم، نعمت، نهساله است و بیشتر وقتش را با دو برادر کوچکترش میگذراند. یک پیراهن دارد که آستینهایش برایش کوتاه شده، اما هنوز آن را میپوشد.
مادر چند بار گفته که باید برایش لباس دیگری پیدا کند؛ اما هر بار هزینه خوراک، کرایه خانه یا نیاز دیگری در اولویت قرار گرفته است.
در این خانه، خرید لباس زمانی انجام میشود که لباس قبلی دیگر به هیچ شکلی قابل استفاده نباشد. حتی آن زمان هم خانواده ابتدا به سراغ اقوام و همسایهها میرود تا شاید لباس دستدومی پیدا شود.
زرغونه میگوید: «بچههای من یاد گرفتهاند هر چیزی را که دیگران دور میاندازند، برای ما شاید هنوز قابل استفاده باشد.»
ساجده، هفتساله، و یوسف، پنجساله، بیشتر ساعات روز را در کنار مادر میگذرانند. آنها هنوز مانند حمید و مریم مفهوم کامل فقر را نمیدانند. وقتی چیزی را در خانه دیگری میبینند، آن را میخواهند و وقتی مادر میگوید «پول نداریم»، چند لحظه ساکت میشوند و بعد دوباره سراغ بازی خودشان میروند.
اما زرغونه میداند که این کودکان هم کمکم خواهند فهمید چرا پدرشان نمیتواند برایشان اسباببازی بخرد، چرا همیشه یک نوع غذا روی سفره است و چرا وقتی از کنار مغازهها میگذرند، مادر دست آنها را محکمتر میگیرد تا چیزی را نبینند که توان خریدنش را ندارد.
کوچکترین عضو خانواده، علی، سه ساله است. او هنوز نمیداند چرا بعضی شبها شام دیر آماده میشود و چرا مادر گاهی مدت زیادی کنار اجاق مینشیند و به قابلمه خالی نگاه میکند.
یک شب که خانواده فقط نان و چای داشت، علی از مادر پرسید: «مادر، فردا برنج میپزیم؟»
زرغونه چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «اگر بابا کار کند، میپزیم.»
کودک لبخند زد و گفت: «پس بابا حتماً کار میکند.»
این جمله برای زرغونه سنگین بود؛ چون نمیخواست امید یک کودک را با واقعیت تلخ زندگی خراب کند.
عبدالرحمان آن شب دیر به خانه رسید. از چهرهاش معلوم بود که روز خوبی نداشته است. لباسش خاکآلود بود و دستهایش از کار روزانه زبر و خسته.
وقتی وارد اتاق شد، بچهها دورش جمع شدند. حمید به صورت پدر نگاه کرد، اما چیزی نپرسید. مریم هم فقط گوشهای نشست.
کوچکترین کودک جلو آمد و پرسید: «بابا، چی آوردی؟»
عبدالرحمان چند لحظه به او نگاه کرد و بعد دستش را روی سرش کشید. چیزی برای کودک نداشت. فقط یک کیسه کوچک آرد خریده بود؛ آردی که بخش بزرگی از درآمد روزانهاش را گرفته بود.
زرغونه کیسه را گرفت و به آشپزخانه برد. همان مقدار اندک آرد قرار بود چند روز برای هشت نفر نان فراهم کند.
آن شب زرغونه خمیر درست کرد. آرد کم بود و او آب بیشتری به خمیر افزود تا نانها بزرگتر شوند.
وقتی نانها پخته شد، بچهها دور سفره نشستند. هرکس سهم خودش را گرفت.
عبدالرحمان تکهای از نان برداشت، اما چند لحظه بعد آن را کنار گذاشت و گفت: «من اشتها ندارم.»
حمید فهمید پدرش دروغ میگوید.
او هم تکه نان خودش را کوچکتر کرد و بخشی از آن را به سمت پدر گذاشت.
عبدالرحمان گفت: «بخور پسرم، من سیرم.»
این بار پدر و پسر هر دو همان جملهای را گفتند که مادر بارها در این خانه گفته بود؛ جملهای که بیشتر از آنکه نشانه سیری باشد، نشانه تلاش برای پنهان کردن گرسنگی بود.
زندگی این خانواده فقط با کمبود غذا سخت نشده است. کرایه خانه هر ماه یکی از بزرگترین نگرانیهای عبدالرحمان است.
وقتی چند روز کار پیدا نمیکند، نخستین چیزی که ذهنش را مشغول میکند، صاحبخانه است. او میگوید گاهی تمام درآمد یک هفته صرف کرایه خانه و خرید مواد غذایی میشود و برای باقی نیازها چیزی باقی نمیماند.
هزینه درمان، لباس، آموزش کودکان و حتی خرید یک جفت کفش مناسب، هرکدام باید تا زمانی عقب بیفتد که پولی پیدا شود.
وقتی یکی از کودکان بیمار میشود، خانواده ابتدا تلاش میکند با روشهای خانگی مشکل را حل کند و تنها زمانی به داکتر مراجعه میکند که وضعیت کودک جدی شود؛ نه از بیتوجهی، بلکه از سر ناتوانی مالی.
در گوشه اتاق، صندوقچهای قدیمی قرار دارد که زرغونه وسایل باارزش خانواده را در آن نگه میدارد؛ چند لباس، اسناد خانوادگی و چند وسیله کوچک.
چیز ارزشمند دیگری وجود ندارد که بتوانند در روزهای سخت بفروشند.
چند سال پیش، وقتی عبدالرحمان مدتی کار پیدا نکرد، یکی از وسایل خانه را فروخت تا کرایه خانه را بپردازد. حالا دیگر چیزی برای فروختن باقی نمانده است.
خودش میگوید: «آدم فقیر وقتی وسیلهای را میفروشد، فکر میکند مشکلش برای یک روز حل میشود؛ اما وقتی دوباره مشکل میآید، دیگر چیزی برای فروش ندارد.»
شبها، وقتی چراغ خانه خاموش میشود، هشت نفر در دو اتاق کوچک میخوابند. کودکان کنار هم دراز میکشند تا جای کمتری بگیرند.
در زمستان، همه زیر چند کمپل جمع میشوند و در تابستان، پنجره کوچک اتاق برای ورود هوا باز میماند.
زندگی آنها با فصلها تغییر چندانی نمیکند؛ فقط شکل سختی عوض میشود. زمستان، سرمای اتاق و هزینه سوخت را به نگرانیهایشان اضافه میکند و تابستان، گرمای شدید و کمبود امکانات را.
اما در هر دو فصل، یک چیز ثابت است: تلاش پدر برای پیدا کردن کار و تلاش مادر برای تقسیم کردن چیزهای اندک میان هشت نفر.
عبدالرحمان گاهی شبها، وقتی همه خواب هستند، بیدار میماند و به سقف نگاه میکند.
او میگوید بزرگترین ترسش این است که فرزندانش هم مانند خودش تمام عمرشان را صرف پیدا کردن یک لقمه نان کنند.
میخواهد حمید کارگر روزمزد نشود. میخواهد مریم بتواند درس بخواند و میخواهد کودکان کوچکترش حداقل یک زندگی معمولی داشته باشند؛ زندگیای که در آن درخواست یک دفتر، یک جفت کفش یا یک وعده غذای بهتر، خانواده را مجبور به حسابوکتاب چندروزه نکند.
اما میان خواستن و توانستن، فاصلهای وجود دارد که برای این خانواده هر روز بزرگتر به نظر میرسد.
صبح روز بعد، پیش از آنکه آفتاب کاملاً بر بامهای کابل بتابد، عبدالرحمان دوباره لباس کارش را میپوشد.
زرغونه برایش چای میریزد و یک تکه نان را در پارچهای میپیچد. مرد هنگام خروج، نگاهی به شش فرزندش میاندازد. بعضی هنوز خواباند و بعضی در سکوت او را نگاه میکنند.
او چیزی نمیگوید. فقط در را باز میکند و از خانه بیرون میرود؛ به امید اینکه امروز کسی به یک کارگر نیاز داشته باشد.
پشت سرش، زرغونه در را میبندد، سفره را جمع میکند و دوباره سراغ همان کیسه آرد میرود تا ببیند برای چند وعده دیگر باقی مانده است.
در این خانه، فقر با یک عدد اندازهگیری نمیشود.
فقر یعنی مادری که غذای خودش را به فرزندانش میدهد و میگوید سیر است؛ پدری که هر صبح با امید پیدا کردن کار از خانه بیرون میرود و هر شب نگران دستهای خالی خود است؛ کودکی که کفش پارهاش را میپوشد و چیزی نمیگوید؛ دختری که دفتر تازه را آرزو میکند و با صفحههای سفید دفتر قدیمی برادرش کنار میآید؛ و کودکانی که کمکم یاد میگیرند پیش از خواستن هر چیزی، اول به جیب پدر نگاه کنند.
برای خانواده هشتنفری عبدالرحمان، زندگی بیشتر از آنکه درباره داشتن باشد، درباره دوام آوردن است؛ دوام آوردن تا فردا، تا روزی که شاید کار پیدا شود، تا زمانی که شاید سفره کمی پرتر شود و تا شبی که کودکان بتوانند بدون شنیدن جمله «امروز پول نداریم» به خواب بروند.
نویسنده: سارا کریمی