برچسب: مکتب و دانشگاه

14 ساعت قبل - 54 بازدید

بخش زنان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که دختران و زنان افغانستان همچنان از رفتن به مکتب محروم هستند. این نهاد امروز (شنبه، ۲۴ اسد/۱۵ آگست) به مناسبت پنجمین سال تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان گفته است که محروم‌نگه‌داشتن دختران از مکتب تنها بر زندگی خود آن‌ها اثر نمی‌گذارد بلکه مانع پیشرفت و توسعه‌ی افغانستان نیز می‌شود. بر اساس آمار یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد، اکنون دو میلیون و ۴۰۰ هزار دختر به دلیل این ممنوعیت، از آموزش متوسطه باز مانده‌اند. حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


2 روز قبل - 96 بازدید

دوستان مریم نیز دیگر مانند گذشته در تماس نبودند. بعضی درگیر کارهای خانه شده بودند، برخی مجبور به کار شده بودند و درباره سرنوشت بعضی دیگر نیز خانواده‌هایشان تصمیم گرفته بودند. یک روز یکی از دوستان نزدیکش تلفن کرد و گفت: «دیگر نمی‌توانم درس بخوانم. پدرم می‌گوید مکتب که نیست، باید در خانه باشم.» مریم پرسید: «تو چه می‌خواهی؟» دوستش چند لحظه سکوت کرد و گفت: «من هم می‌خواهم درس بخوانم، اما خواستن من کافی نیست.» این جمله برای مریم بسیار سنگین بود. آن شب وقتی به اتاقش رفت، کتاب علومش را باز کرد، اما نتوانست مطالعه کند. کتاب را بست و به دیوار خیره شد. برای نخستین بار به این فکر کرد که شاید مشکل فقط بسته‌شدن یک دروازه نیست؛ شاید چیزی که از دختران گرفته می‌شود، سال‌های زندگی و فرصت ساختن آینده آنان است. با این حال، مریم تصمیم گرفت کاملاً منتظر نماند. از طریق یکی از دوستانش درباره کلاس‌های آنلاین شنید و با وجود اینترنت ضعیف و هزینه‌هایی که خانواده به سختی می‌توانستند پرداخت کنند، شروع به یادگیری از طریق اینترنت کرد. تلفن هوشمندی که در خانه داشتند قدیمی بود و گاهی برنامه‌های آموزشی روی آن به‌درستی باز نمی‌شد. اینترنت نیز همیشه قابل اعتماد نبود. بعضی شب‌ها مریم ساعت‌ها منتظر می‌ماند تا بتواند وارد کلاس شود و درست زمانی که معلم تدریس را آغاز می‌کرد، ارتباط قطع می‌شد. او دوباره تلاش می‌کرد، اما گاهی تا پایان درس نمی‌توانست برگردد. با این حال، دفترش را کنار خود می‌گذاشت و هرچه می‌توانست یادداشت می‌کرد. برای یادگیری زبان انگلیسی نیز دفتر جداگانه‌ای داشت و هر روز چند واژه جدید می‌نوشت. در صفحه نخست دفترش نوشته بود: «من هنوز دانش‌آموز هستم.» این جمله را برای خودش نوشته بود تا هر روز فراموش نکند که بسته‌شدن دروازه مکتب نباید باعث شود خودش را از دنیای آموزش کنار بگذارد. اما ادامه این مسیر آسان نبود. هزینه اینترنت برای خانواده سنگین بود و گاهی مریم مجبور می‌شد چند روز از کلاس‌هایش دور بماند. یک بار چند هفته نتوانست به درس‌های آنلاین دسترسی پیدا کند و وقتی دوباره برگشت، بسیاری از مطالب را از دست داده بود. احساس می‌کرد از هم‌سن‌وسالانش عقب مانده است. دوستانی که زمانی در کنار او در یک صنف می‌نشستند، حالا هر کدام در مسیر متفاوتی قرار گرفته بودند. بعضی دیگر علاقه‌ای به درس نداشتند، چون آن‌قدر از مکتب دور مانده بودند که امیدشان کم‌رنگ شده بود. مریم نیز روزهایی داشت که می‌خواست کتاب‌ها را ببندد و دیگر به آینده فکر نکند. گاهی با خودش می‌گفت: «وقتی معلوم نیست چه زمانی دوباره می‌توانم درس بخوانم، چرا این‌قدر تلاش کنم؟» اما هر بار که این فکر به سراغش می‌آمد، به یاد پدرش می‌افتاد که سال‌ها گفته بود: «اگر چیزی یاد بگیری، هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از تو بگیرد.» همین جمله دوباره او را پای کتاب می‌نشاند. دو سال از زمانی که مریم آخرین بار وارد مکتب شده بود، گذشت. در این دو سال، او از یک دختر مکتب‌رو به دختری تبدیل شده بود که بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند. بعضی روزها خودش را در آینه نگاه می‌کرد و باورش نمی‌شد همان دختری است که زمانی هر صبح با شوق لباس مکتب می‌پوشید. دیگر لباس مکتب برایش اندازه نبود. یک روز آن را از کمد بیرون آورد و روی تخت پهن کرد. مادرش وارد اتاق شد و وقتی لباس را دید، چیزی نگفت. مریم به لباس نگاه کرد و گفت: «مادر، ببین چقدر برایم کوچک شده.» مادر لبخند غمگینی زد و جواب داد: «دخترم، تو بزرگ شدی.» مریم گفت: «من فقط بزرگ نشدم، مادر. دو سال هم از درس‌هایم عقب ماندم.» مادر کنارش نشست و دستش را گرفت. مریم سرش را روی شانه مادر گذاشت و برای نخستین بار بعد از مدت‌ها گریه کرد و گفت: «من نمی‌خواهم تمام آینده‌ام در همین اتاق خلاصه شود.» مادر آرام جواب داد: «من هم نمی‌خواهم.» بعد از آن روز، مریم بیشتر تلاش کرد. درس‌های قبلی را مرور کرد، کتاب‌هایی را که در خانه داشت خواند و از دوستانش جزوه‌های قدیمی گرفت. گاهی برای خودش امتحان می‌گرفت و پاسخ‌ها را در دفتر می‌نوشت. اگر چیزی را نمی‌فهمید، ساعت‌ها در منابع آموزشی جست‌وجو می‌کرد. او دیگر فقط برای این درس نمی‌خواند که روزی دوباره مکتب باز شود؛ برای این درس می‌خواند که خودش را از دست ندهد. در خانواده نیز همه می‌دانستند مریم نمی‌خواهد آموزش را کنار بگذارد. پدرش با وجود مشکلات اقتصادی، تا جایی که می‌توانست هزینه اینترنت و کتاب‌های مورد نیازش را فراهم می‌کرد. یک شب که پدر خسته از کار برگشته بود، مریم درباره آینده‌اش با او صحبت کرد و گفت: «پدر، اگر روزی مکتب باز شود، من می‌روم. اگر دانشگاه هم باز باشد، می‌خواهم ادامه بدهم.» پدر چند لحظه به او نگاه کرد و گفت: «تو فقط درس بخوان. تا وقتی من توان داشته باشم، نمی‌گذارم آرزویت را فراموش کنی.» مریم چیزی نگفت، اما همان شب احساس کرد هنوز کسی در کنار او ایستاده است. با این همه، چیزی که بیش از همه مریم را آزار می‌داد، ترس از فراموش‌شدن بود. او می‌ترسید جامعه روزی به این وضعیت عادت کند؛ به این‌که دختران در خانه باشند، به این‌که صدای زنگ مکتب برای آنان فقط خاطره شود و به این‌که کودکی که روزی آرزوی داکتر، مهندس یا معلم‌شدن داشت، آرام‌آرام از رؤیایش دست بکشد. از خودش می‌پرسید اگر چند سال دیگر بگذرد، آیا هنوز می‌توانم به دانشگاه فکر کنم؟ آیا هنوز می‌توانم خودم را دانش‌آموز بدانم؟ آیا کتاب‌هایی که امروز می‌خوانم، روزی به کارم خواهند آمد؟ پاسخ این سؤال‌ها را نمی‌دانست، اما یک چیز را می‌دانست؛ اگر خودش نیز تسلیم شود، دیگر چیزی برایش باقی نمی‌ماند. به همین دلیل، هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن می‌کرد و کتابش را باز می‌گذاشت. گاهی فقط چند صفحه می‌خواند و گاهی چند ساعت، اما تلاش می‌کرد هر شب چیزی یاد بگیرد. یک شب، مریم کنار پنجره نشسته بود و به کوچه نگاه می‌کرد. چند دختر کوچک از کنار خانه عبور کردند. یکی از آن‌ها کیف مکتب بر دوش داشت و با عجله دست مادرش را می‌کشید. مریم مدت زیادی به آن‌ها نگاه کرد. صدای خنده دوستانش، زنگ مکتب، صدای معلم و حتی نیمکت چوبی صنف را به یاد آورد. برای لحظه‌ای همه آن روزها دوباره زنده شدند؛ روزهایی که هنوز نمی‌دانست رفتن به مکتب می‌تواند روزی به یک آرزوی دور تبدیل شود. سپس به اتاق برگشت. روی میز، همان دفتر انگلیسی قرار داشت؛ دفتری که مدت‌ها پیش در صفحه نخست آن نوشته بود: «من هنوز دانش‌آموز هستم.» مریم قلم را برداشت و زیر آن جمله نوشت: «و خواهم ماند.» شاید مریم نمی‌داند چه زمانی دوباره اجازه خواهد داشت وارد صنف شود، چه زمانی می‌تواند امتحان بدهد و چه زمانی رؤیای داکترشدن از یک آرزو به یک برنامه واقعی تبدیل خواهد شد. شاید حتی نداند چند سال دیگر باید منتظر بماند. اما هر بار که کتابی را باز می‌کند، به خودش یادآوری می‌کند که زندگی‌اش نباید فقط با تصمیم‌هایی که دیگران درباره‌اش می‌گیرند تعریف شود. او هنوز همان دختر نوجوانی است که روزی با شوق از خانه بیرون می‌شد و می‌گفت می‌خواهد داکتر شود؛ با این تفاوت که حالا دو سال از آن روزها گذشته و در این دو سال، مریم فهمیده است که محرومیت تنها گرفتن یک فرصت نیست؛ گاهی وادارکردن یک انسان به جنگیدن برای چیزی است که پیش از آن، ساده‌ترین حق زندگی‌اش به شمار می‌رفت. حالا هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن می‌کند، کتابش را باز می‌گذارد و درس می‌خواند؛ نه به این دلیل که مطمئن است فردا دروازه مکتب باز خواهد شد، بلکه به این دلیل که نمی‌خواهد روزی که آن دروازه باز شد، خودش دیگر همان دختر مشتاق یادگیری نباشد. برای مریم، هر صفحه‌ای که می‌خواند، یک قدم کوچک به سوی آینده‌ای است که هنوز نمی‌بیند، اما حاضر نیست از آن دست بکشد؛ آینده‌ای که در آن دوباره کیفش را بر دوش می‌اندازد، از خانه بیرون می‌شود و از دروازه یک مکتب یا دانشگاه عبور می‌کند. روزی که دیگر مجبور نباشد از خودش بپرسد چرا اجازه درس‌خواندن ندارد و بتواند از خودش بپرسد: «حالا برای رسیدن به رؤیایم چقدر باید تلاش کنم؟» شاید تمام امید مریم همین باشد؛ این‌که روزی دوباره انتخاب آینده به دست خودش باشد. بخش اول روایت... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 روز قبل - 62 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که محدودشدن زنان به زندگی در چهاردیواری خانه در افغانستان، پیامدهای ویران‌گری را بر سلامت روان آن‌ها به هم‌راه داشته است. این نهاد امروز (چهارشنبه، ۲۱ اسد) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که اکنون هفت زن از هر ۱۰ زن در افغانستان وضعیت سلامت روان خود را «بد» یا «بسیار بد» توصیف کرده‌اند. بخش زنان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که محدودشدن فرصت‌ها و فعالیت‌های فیزیکی برای زنان و کاهش حمایت‌های عاطفی از آن‌ها، باعث شکل‌گیری بحران سلامت روان در میان زنان و دختران شده است. در گزارش آمده است که به دلیل محدودیت‌های رفت‌وآمد و کم‌بود پزشکان و پرستاران زن، دسترسی به خدمات صحی نیز روزبه‌روز برای دختران و زنان دشوار شده است. بخش زنان ملل متحد، با نگرانی از رقم بلند مرگ‌ومیر مادران در افغانستان گفته است که در ۲۰۲۴ میلادی در هر ۱۰۰ هزار تولد زنده، ۶۳۸ مادر جان خود را از دست‌ داده‌اند. این در حالی است که حکومت سرپرست پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 62 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که مشارکت زنان در نیروی کار افغانستان به شدت پایین است و تنها هفت درصد آن‌ها شاغل هستند؛ رقمی که در میان مردان به ۸۴ درصد می‌رسد. این نهاد امروز (چهارشنبه، ۲۱ اسد) در گزارشی گفته است که پیش‌بینی می‌شود که تداوم محرومت اجتماعی و اقتصادی زنان از ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۶ میلادی در مجموع ۹۲۰ میلیون دالر امریکایی به اقتصاد افغانستان زیان وارد کرده است. در گزارش آمده است که در سال روان میلادی، بیش از ۱۰ میلیون و ۷۰۰ هزار زن و دختر در افغانستان به کمک‌های انسان‌دوستانه نیاز دارند و ناامنی غذایی و کاهش دسترسی به خدماتی که توسط پزشکان زن ارائه می‌شود، بحران کنونی را عمیق‌تر کرده است. بخش زنان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که در حال حاضر کم‌تر از یک زن از هر پنج زن که از ایران و پاکستان بازمی‌گردند، درآمد دارند. در بخشی از گزارش آمده است که محدودیت‌های حکومت سرپرست بر فعالیت زنان در سازمان‌های غیردولتی و کاهش کمک‌های بین‌المللی، ارائه‌ی کمک به زنان و دختران را دشوارتر کرده است. همچنین حکومت سرپرست پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 79 بازدید

یونسکو یا سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد اعلام کرده است که از سال ۲۰۲۱ میلادی تاکنون حدود ۲.۴ میلیون دختر در افغانستان از آموزش محروم شده‌اند. این سازمان با نشر گزارشی گفته است که زنان و دختران نیز از سال ۲۰۲۲ میلادی از تحصیل در دانشگاه‌ها منع شده‌اند و همچنان با محدودیت‌های شدید در زمینه اشتغال و مشارکت در زندگی عمومی روبرو هستند. در گزارش آمده است که افغانستان تنها کشور در جهان است که در آن دختران و زنان به‌طور رسمی از تحصیل در دوره متوسطه و آموزش عالی منع شده‌اند. یونسکو در ادامه هشدار داده است که این ممنوعیت «افغانستان را با خطر از دست دادن ظرفیت‌هایش برای دهه‌ها، افزایش فقر و آسیب‌های جبران‌ناپذیر» مواجه می‌کند. این سازمان برآورد کرده است که ممنوعیت تحصیل دختران و زنان می‌تواند تا سال ۲۰۶۶ میلادی باعث خروج ۶۰۰ هزار زن از بازار کار شود، مجموع زیان‌های درآمدی را به ۹.۶ میلیارد دالر برساند و خطر ازدواج زودهنگام را افزایش دهد. سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد تاکید کرده است که محدودیت تحصیل زنان در آموزش عالی همچنین کمبود آموزگاران زن را تشدید خواهد کرد. به گفته‌ی این نهاد، بیش از دو میلیون کودک در دوره‌ی ابتدایی به دلایلی غیر از ممنوعیت‌های اعمال‌شده علیه دختران و زنان، از مکتب بازمانده‌اند. یونسکو برآورد می‌کند که افغانستان تا سال ۲۰۳۰ میلادی با کمبود بیش از ۱۱ هزار آموزگار زن واجد شرایط مواجه خواهد شد. هودا جبریان، هماهنگ‌کننده‌ی برنامه‌ی یونسکو برای آموزش در شرایط اضطراری، در یک نشست خبری گفت: «بسیاری از آموزگاران کشور را ترک کرده‌اند و آن‌هایی که در نظام آموزشی باقی مانده بودند، از ادامه‌ی تدریس منع شده‌اند.» او افزود: «تصمیم برای منع زنان از تدریس به پسران، نه‌تنها شمار قابل‌توجهی از آموزگاران و مربیان واجد شرایط را از نظام آموزشی خارج کرده، بلکه باعث شده است پسران توسط آموزگاران مرد فاقد صلاحیت آموزش ببینند. در نتیجه، یا آموزگاران مرد فاقد صلاحیت داریم یا اصلاً آموزگاری نداریم.» این در حالی است که حکومت سرپرست پس از بازگشت به قدرت، نخست دختران بالاتر از صنف ششم را از آموزش منع کردند و سپس دروازه‌های دانشگاه‌ها و انستیتوت‌های طبی را بستند. با وجود انتقادهای گسترده جهانی از این اقدامات در پنج سال گذشته، حکومت فعلی از موضع خود عقب‌نشینی نکرده است.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 126 بازدید

وقتی زنگ ساعت در گوشه اتاق به صدا درآمد، مریم هنوز خواب بود؛ اما صدای مادرش که از حیاط می‌آمد، آرام‌آرام او را از خواب بیرون کشید. «مریم جان، بیدار شو، دیر می‌شود.» مریم چشم‌هایش را باز کرد، چند ثانیه به سقف اتاق خیره ماند و بعد با عجله از جا برخاست. صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود و هوای سرد از لای پنجره کوچک اتاق به داخل می‌آمد. چادر مکتبش را برداشت، لباس پوشید و کیف کوچکی را که از شب پیش آماده کرده بود، روی شانه انداخت. مادرش در آشپزخانه چای آماده می‌کرد و پدرش کنار دروازه نشسته بود و بند بوت‌هایش را می‌بست. وقتی پدر دخترش را دید، لبخند زد و پرسید: «امروز هم اول می‌رسی، دخترم؟» مریم با همان شوق همیشگی جواب داد: «امتحان داریم، پدر. اگر دیر برسم، معلم اجازه نمی‌دهد.» آن صبح برای مریم چیزی جز یک صبح عادی نبود؛ صبحی شبیه صدها صبح دیگری که با عجله از خانه بیرون شده، از کوچه گذشته و در کنار دختران دیگر به سوی مکتب رفته بود. او آن زمان نمی‌دانست روزی خواهد رسید که همین کیف، همین لباس و حتی صدای همان زنگ ساعت، برایش به خاطره‌ای دور تبدیل شود؛ خاطره‌ای که هر بار به یادش می‌آورد، احساس می‌کند بخشی از کودکی‌اش در همان دروازه مکتب جا مانده است. مریم از کودکی به درس علاقه داشت. خانواده‌اش امکانات زیادی نداشتند، اما پدر و مادرش همیشه تلاش کرده بودند او و خواهر کوچک‌ترش فرصت درس خواندن داشته باشند. پدرش کارگر روزمزد بود و درآمدش ثابت نبود؛ بعضی روزها صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و تا شام کار می‌کرد و بعضی روزها ساعت‌ها کنار سرک یا در بازار منتظر می‌ماند تا کسی برای کاری او را صدا کند. مادرش نیز در خانه برای زنان همسایه لباس می‌دوخت و با درآمد خیاطی بخشی از هزینه‌های زندگی را تأمین می‌کرد. زندگی برای این خانواده آسان نبود، اما پدر همیشه می‌گفت: «ما شاید نتوانیم برای شما خانه بزرگ یا زندگی راحت بسازیم، اما اگر بتوانیم شما را درس بدهیم، همین برای ما کافی است.» مریم این جمله را بارها شنیده بود و شاید به همین دلیل، درس خواندن برایش تنها یک وظیفه یا تکلیف مکتب نبود؛ او احساس می‌کرد با هر صفحه‌ای که می‌خواند، بخشی از زحمت پدر و مادرش را بی‌پاسخ نمی‌گذارد. از همان سال‌های نخست مکتب می‌گفت که می‌خواهد داکتر شود. وقتی کسی از او می‌پرسید چرا، پاسخ ساده‌ای داشت: «می‌خواهم مردم را درمان کنم.» شاید آن زمان نمی‌دانست برای رسیدن به این آرزو باید سال‌ها درس بخواند، امتحان بدهد و پس از فراغت وارد دانشگاه شود، اما برای مریم مهم نبود؛ او فقط آینده‌ای را تصور می‌کرد که در آن لباس سفید پوشیده و در یک شفاخانه مشغول کمک به بیماران است. سال‌های مکتب برای مریم با تمام دشواری‌هایش شیرین بود. گاهی پول خرید کتاب اضافی نداشت و مجبور می‌شد از کتاب‌های سال‌های گذشته خواهر یکی از دوستانش استفاده کند و گاهی نیز به دلیل نبود پول کافی، مدت‌ها منتظر می‌ماند تا پدرش بتواند برایش یک دفتر تازه بخرد. با این حال، هیچ‌کدام از این مشکلات علاقه‌اش به درس را کم نمی‌کرد. شب‌هایی که برق خانه قطع می‌شد، چراغ کوچک شارژی را کنار کتابش می‌گذاشت و تا جایی که می‌توانست مطالعه می‌کرد. مادرش چند بار از خواب بیدار می‌شد و می‌گفت: «دخترم، چشم‌هایت خراب می‌شود، بگذار صبح درس بخوانی.» مریم معمولاً لبخند می‌زد و جواب می‌داد: «صبح مکتب دارم، مادر، باید امشب بخوانم.» او از همان سال‌ها یاد گرفته بود اگر می‌خواهد چیزی به دست بیاورد، باید بیشتر از توانش تلاش کند. وقتی نمره خوبی می‌گرفت، پدرش خوشحال می‌شد و گاهی با وجود مشکلات مالی، برایش یک قلم یا دفترچه می‌خرید. مریم همان چیزهای کوچک را بزرگ‌ترین هدیه می‌دانست. یک بار که در امتحان نمره بسیار خوبی گرفته بود، پدرش هنگام شام گفت: «من می‌دانم تو یک روز به جایی می‌رسی.» مریم خندید و گفت: «اگر شما کمکم کنید، حتماً می‌رسم.» پدر جواب داد: «تا وقتی توان داشته باشم، کمکت می‌کنم.» آن جمله سال‌ها در ذهن مریم ماند؛ بی‌آن‌که او و پدرش بدانند روزی شرایطی خواهد رسید که تلاش پدر و اراده دختر، هر دو با مانعی روبه‌رو خواهند شد که عبور از آن آسان نیست. آخرین روزی که مریم به مکتب رفت، هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت. صبح زود بیدار شد، لباس پوشید، کتاب‌هایش را در کیف گذاشت و از خانه بیرون رفت. در مسیر با دوستانش درباره امتحان و برنامه‌های آینده صحبت کرد. یکی از دوستانش می‌گفت می‌خواهد مهندس شود و دیگری آرزو داشت معلم شود. مریم با خنده گفت که روزی داکتر خواهد شد و همه‌شان را رایگان معاینه خواهد کرد. دختران خندیدند و قرار گذاشتند پس از فراغت نیز با هم در تماس باشند. وقتی مریم وارد صنف شد، معلم درس را آغاز کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست آن روز آخرین باری است که آنان در کنار هم پشت میزهای مکتب می‌نشینند. چند ساعت بعد، مریم مثل همیشه از مکتب به خانه برگشت، کیفش را در گوشه اتاق گذاشت و لباسش را عوض کرد. آن شب، خبرهایی که درباره ادامه ممنوعیت آموزش دختران منتشر می‌شد، نگرانی خانواده را بیشتر کرد. مریم ابتدا نمی‌خواست باور کند. تصور می‌کرد شاید این وضعیت موقتی باشد و چند روز یا چند هفته بعد همه چیز دوباره به حالت عادی برگردد. به مادرش گفت: «حتماً باز می‌شود. نمی‌شود که برای همیشه بسته بماند.» مادر چیزی نگفت و پدر نیز سکوت کرد. مریم آن شب کتاب‌هایش را کنار تخت گذاشت و با این فکر خوابید که فردا دوباره آن‌ها را در کیفش خواهد گذاشت. اما فردا آمد و مریم به مکتب نرفت. روز بعد هم نرفت و هفته بعد نیز دروازه مکتب بسته بود. ابتدا روزها را می‌شمرد، بعد هفته‌ها را و سرانجام فهمید ماه‌ها گذشته است. لباس مکتبش همچنان در کمد آویزان بود و کیفش همان‌طور گوشه اتاق مانده بود. هر بار که چشمش به آن می‌افتاد، چیزی در دلش سنگین می‌شد. با این حال، هنوز امیدوار بود. هر خبری را با دقت دنبال می‌کرد و هر بار که شایعه‌ای درباره بازشدن مکتب‌ها می‌شنید، قلبش تندتر می‌زد. چند بار حتی شب قبل از روزی که گفته شده بود ممکن است مکتب‌ها باز شوند، کیفش را آماده کرد؛ دفترها را مرتب کرد، قلم‌ها را تراشید و یونیفورمش را کنار تخت گذاشت. صبح زود بیدار شد، اما دوباره خبر رسید که مکتب‌ها باز نمی‌شوند. آن روز مریم لباسش را از کنار تخت برداشت و داخل کمد گذاشت. این بار دیگر گریه نکرد؛ فقط مدت زیادی به لباس نگاه کرد و بعد در کمد را بست. از آن پس، صبح‌هایی که قبلاً با عجله برای رفتن به مکتب آغاز می‌شد، شکل دیگری پیدا کرد. مریم به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد، آب می‌آورد، اتاق‌ها را مرتب می‌کرد و گاهی برای خرید از خانه بیرون می‌رفت، اما ذهنش جای دیگری بود. کتاب‌هایش هنوز در گوشه اتاق بودند و هر بار که از کنارشان عبور می‌کرد، احساس می‌کرد کسی از او می‌پرسد: «پس آینده‌ات چه شد؟» ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


6 روز قبل - 96 بازدید

دیدبان حقوق افغانستان در تازه‌ترین مورد با تاکید بر حق آموزش دختران، خواستار بازگشایی دروازه‌های مکتب به روی آنان شده و اعلام کرده است که دختران در افغانستان هزار و ۷۸۴ روز است که از آموزش در مکتب محروم‌ هستند. این سازمان با نشر پیامی به مناسبت ۱۷۸۴مین روز محرومیت دختران بالاتر از صنف ششم در افغانستان از آموزش، گفته است که با وجود بسته‌ماندن دروازه‌های مکتب، «رویاهای» دختران برای ادامه‌ی تحصیل همچنان زنده است. دیدبان حقوق افغانستان با تاکید بر حق آموزش دختران در افغانستان، از سران حکومت سرپرست افغانستان خواسته است که زمینه‌ی بازگشت دختران به مکتب و ادامه آموزش آنان را فراهم کنند. دید‌بان حقوق افغانستان، در پیام خود نوشته است: «۱۷۸۴ روز است که دختران افغانستانی از آموزش محروم‌ اند. دروازه‌های مکتب بسته است، اما رویاهای آنان زنده است.» این نهاد، با طرح شعار «بگذارید دختران افغانستان درس بخوانند»، آموزش را حق اساسی دختران دانسته است. پس از بازگشت حکومت فعلی به قدرت در افغانستان در آگوست ۲۰۲۱، آموزش دختران بالاتر از صنف ششم در سراسر کشور متوقف شد. محرومیت دختران از آموزش متوسطه و سپس محدودیت‌های بیشتر، واکنش‌های گسترده داخلی و بین‌المللی را به دنبال داشته است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 197 بازدید

صدای ورق خوردن کتاب، تنها صدایی بود که سکوت اتاق را می‌شکست. بیرون، چند کودک در کوچه خاکی روستا با هیاهو بازی می‌کردند، اما زهره انگار هیچ‌یک از آن صداها را نمی‌شنید. کتاب زبان انگلیسی را که سال‌ها پیش یکی از دوستانش به او هدیه داده بود، آرام بست، دستش را بر جلد رنگ‌ورورفته آن کشید و لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. روی نخستین صفحه کتاب، با خطی کودکانه نوشته شده بود: «زهره؛ صنف نهم». هر بار که نگاهش به این نوشته می‌افتاد، احساس می‌کرد زمان همان‌جا متوقف شده است؛ در روزهایی که هنوز با کیف مکتب از خانه بیرون می‌رفت، برای امتحان‌ها درس می‌خواند و آینده را روشن‌تر از امروز می‌دید. اکنون اما همان کتاب، سال‌هاست که تنها همدم شب‌های اوست؛ نه برای آماده شدن به امتحان و نه برای رسیدن به دانشگاه، بلکه برای زنده نگه داشتن خاطره روزهایی که هنوز حق آموزش از او گرفته نشده بود. زهره دختری از یکی از روستاهای ولایت بلخ است؛ جایی که بیشتر خانه‌ها از خشت و گل ساخته شده‌اند، کوچه‌ها در تابستان زیر گرد و غبار و در زمستان در گل‌ولای فرو می‌روند و بیشتر خانواده‌ها از راه کشاورزی، دامداری یا کارگری روزمزد امرار معاش می‌کنند. پدر او نیز سال‌ها با کار روی زمین‌های مردم و کارگری فصلی، هزینه زندگی خانواده را فراهم می‌کرد. درآمدشان اندک بود، اما آرزویی بزرگ در خانه‌شان نفس می‌کشید؛ اینکه دخترشان درس بخواند و آینده‌ای بهتر از پدر و مادرش بسازد. از همان سال‌های نخست مکتب، زهره به درس علاقه فراوانی داشت. هر روز پس از بازگشت از مکتب، لباسش را عوض می‌کرد، به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد و سپس گوشه‌ای می‌نشست و درس‌هایش را مرور می‌کرد. معلمانش بارها به پدرش گفته بودند که دخترش استعداد کم‌نظیری دارد و اگر فرصت ادامه تحصیل برایش فراهم باشد، می‌تواند تا دانشگاه پیش برود. اما همه آن امیدها، ناگهان در یک روز متوقف شد. روزی که دروازه‌های مکتب به روی دختران بسته شد، زهره تا ساعت‌ها باور نمی‌کرد که دیگر اجازه رفتن به صنف را ندارد. همان روز کیفش را کنار اتاق گذاشت و هفته‌ها به آن دست نزد. هر صبح، بی‌اختیار زود از خواب بیدار می‌شد، نگاهش را به لباس مکتبش می‌دوخت و دوباره در سکوت می‌نشست؛ گویی هنوز منتظر بود کسی بیاید و بگوید همه این اتفاق‌ها تنها یک سوءتفاهم بوده است. اما هفته‌ها به ماه و ماه‌ها به سال تبدیل شد. در آن روزهای دشوار، زهره تصمیم گرفت درس را رها نکند. یکی از دوستانش به او خبر داد که برخی آموزگاران و نهادهای آموزشی، صنف‌های آنلاین برگزار می‌کنند. خانواده تنها یک تلفن همراه ساده داشتند که بیشتر اوقات در اختیار پدر بود. شب‌ها، وقتی پدر از کار بازمی‌گشت، زهره گوشی را برمی‌داشت و تا نیمه‌های شب، با اینترنت ضعیف و قطع‌ووصلی‌های مداوم، درس‌های زبان انگلیسی، کمپیوتر و برنامه‌های آموزشی دیگر را دنبال می‌کرد. گاهی برای پیدا کردن آنتن بهتر، ناچار می‌شد به پشت‌بام خانه برود. زمستان، سرمای سوزناک استخوان‌هایش را می‌لرزاند و تابستان، گرمای طاقت‌فرسا نفس کشیدن را دشوار می‌کرد، اما او همچنان هدفون را در گوش می‌گذاشت و تلاش می‌کرد حتی یک جمله از درس را از دست ندهد. در طول دو سال، ده‌ها کتاب الکترونیکی دانلود کرد، واژه‌های تازه انگلیسی را در دفترچه‌ای کوچک نوشت و هر روز ساعت‌ها تمرین کرد. تنها آرزویش این بود که اگر روزی درهای مکتب دوباره گشوده شد، از هم‌صنفی‌هایش عقب نمانده باشد. اما در همان روزها، زندگی خانواده نیز هر روز دشوارتر می‌شد. خشکسالی، کاهش درآمد، گرانی و بیکاری، فشار سنگینی بر دوش خانواده گذاشته بود. پدر دیگر مانند گذشته توان کار کردن نداشت و مادر با خیاطی ساده برای همسایه‌ها، تنها درآمد اندکی به دست می‌آورد. برادر کوچک‌تر زهره نیز برای کمک به تأمین هزینه‌های خانه، درس را رها کرد و در بازار شاگردی پیشه گرفت. زهره بارها از پدرش خواست اجازه دهد کاری پیدا کند؛ حتی اگر خیاطی، آموزش کودکان یا هر کار ساده دیگری باشد. او می‌خواست سهمی در تأمین مخارج خانواده داشته باشد، اما فرصت‌های شغلی برای دختران بسیار محدود بود و هر دری که کوبید، بسته ماند. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شد و نگرانی خانواده بیشتر از گذشته سایه می‌انداخت. هزینه خوراک، دوا و دیگر نیازهای اولیه زندگی هر روز افزایش می‌یافت و درآمد اندک خانواده دیگر پاسخگوی مخارج روزمره نبود. در همین روزها، یکی از بستگان نزدیک برای خواستگاری زهره آمد. خانواده داماد نیز زندگی مرفهی نداشتند، اما دست‌کم پسرشان شغلی داشت و می‌توانست زندگی ساده‌ای را اداره کند. پدر زهره شب‌های زیادی را تا دیروقت بیدار می‌ماند. او بارها با همسرش درباره آینده دخترشان گفت‌وگو کرد. هیچ‌کدام نمی‌خواستند زهره در آن شرایط ازدواج کند، اما هر بار که سفره شام کوچک‌تر می‌شد و نگرانی از فردا بیشتر، احساس می‌کردند انتخاب دیگری پیش رویشان باقی نمانده است. شبی که پدر موضوع خواستگاری را با زهره در میان گذاشت، دختر تنها سکوت کرد. نه مخالفتی کرد و نه اشکی ریخت. فقط نگاهش را به قفسه کتاب‌هایش دوخت؛ همان کتاب‌هایی که دو سال تمام با امید بازگشایی مکتب‌ها کنارشان مانده بود. چند هفته بعد، مراسمی ساده برگزار شد و زهره خانه پدر را ترک کرد. هنگام جمع کردن وسایلش، پیش از هر چیز کتاب‌هایش را در صندوقچه گذاشت. مادرش با تعجب پرسید: «این‌ها را هم می‌بری؟» زهره لبخند تلخی زد و گفت: «اگر همه‌چیز را از آدم بگیرند، نباید دانش را از خودش بگیرند.» امروز، هرچند مسئولیت‌های زندگی مشترک بخش بزرگی از وقت او را گرفته است، اما هنوز هر شب، پس از پایان کارهای خانه، کتابی را باز می‌کند. گاهی زبان انگلیسی تمرین می‌کند، گاهی کتاب‌های ادبی می‌خواند و گاهی دفترچه یادداشت‌های قدیمی‌اش را ورق می‌زند. او می‌گوید مطالعه برایش تنها درس خواندن نیست، بلکه راهی برای زنده نگه داشتن امید است؛ امیدی که اگر خاموش شود، احساس می‌کند بخشی از وجودش را از دست داده است. گاهی دختران کوچک همسایه نزد او می‌آیند تا خواندن و نوشتن بیاموزند. زهره با حوصله هر آنچه را آموخته است به آنان یاد می‌دهد. او باور دارد اگر حتی یک دختر فرصت سوادآموزی پیدا کند، آینده یک خانواده نیز می‌تواند دگرگون شود. با وجود همه آنچه بر او گذشته، هنوز آرزوهایش را کنار نگذاشته است. می‌گوید اگر امروز درهای مکتب‌ها و دانشگاه‌ها دوباره باز شوند، بی‌درنگ کتاب و قلمش را برمی‌دارد و از همان جایی که ناچار به توقف شد، ادامه می‌دهد. او از مسئولان می‌خواهد دختران افغانستان را از حق آموزش محروم نکنند. به باور او، آموزش تنها آینده یک دختر را نمی‌سازد، بلکه آینده یک خانواده، یک جامعه و حتی یک کشور را دگرگون می‌کند. او همچنین خواهان فراهم شدن فرصت‌های آموزشی و شغلی برای زنان است تا هیچ دختری تنها به دلیل فقر، ناچار نشود میان ادامه تحصیل و ازدواج یکی را انتخاب کند. زهره در پایان می‌گوید: «من هنوز هر شب کتاب می‌خوانم، چون باور دارم روزی دوباره درهای مکتب و دانشگاه باز می‌شود. آرزو دارم آن روز، هیچ دختری مجبور نباشد مانند من رؤیاهایش را میان صفحه‌های کتاب پنهان کند. ما چیز زیادی نمی‌خواهیم؛ فقط فرصت می‌خواهیم؛ فرصت درس خواندن، کار کردن و ساختن آینده‌ای که سال‌ها برایش تلاش کرده‌ایم.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 81 بازدید

گوردون براون، نخست‌وزیر پیشین بریتانیا و فرستاده ویژه سازمان ملل در امور آموزش جهانی از جامعه‌ی جهانی خواست به‌طور واقعی از آموزش دختران در افغانستان حمایت کند. او با نشر مقاله‌ای در روزنامه گاردین، خواستار ایجاد یک صندوق جهانی برای حمایت از دختران افغان در معرض ازدواج اجباری شده است. آقای براون تاکید کرد که در پنج سال گذشته حکومت سرپرست با صدور فرمان‌های سرکوب زنان و دختران را به‌طور مداوم تشدید کرده است و جامعه‌ی جهانی نیز اقدام مؤثری برای مقابله با این وضعیت انجام نداده است. همچنین گوردون براون می‌نویسد که حکومت فعلی با تصویب قوانین سخت‌گیرانه‌تر، در حال مشروعیت‌بخشی به ازدواج کودکان و فراهم‌کردن مصونیت قانونی برای خشونت خانگی از سوی مردان هستند. در این مقاله آمده است که افغانستان امروز با یکی از شدیدترین محدودیت‌ها علیه زنان در جهان روبرو است. آقای براون در نوشته خود به محرومیت دختران و زنان از آموزش و تحصیلات دانشگاهی و کار در بخش دولتی و حتی همکاری با سازمان‌های غیر دولتی و آزادی رفت‌وآمد آنان اشاره کرده است. او در ادامه با مقایسه وضعیت افغانستان با کشورهایی مانند پاکستان و بنگلادش، به نمونه‌هایی از اقدامات موفق در مقابله با ازدواج کودکان از جمله جرم‌انگاری ازدواج زیر ۱۸ سال در ایالت سند پاکستان، تقویت سیستم ثبت تولد در بنگلادش و برنامه‌های حمایت مالی از خانواده‌های فقیر برای امکان ادامه تحصیل کودکان اشاره کرده است. به گفته‌ی او، این تجربه‌ها نشان می‌دهد که ازدواج کودکان تنها یک سنت فرهنگی نیست، بلکه به فقر و ضعف اجرای قانون نیز مرتبط است. فرستاده ویژه سازمان ملل در امور آموزش جهانی تاکید می‌کند که آموزش مهم‌ترین ابزار برای جلوگیری از ازدواج زودهنگام است و هر سال تحصیل بیشتر، احتمال ازدواج کودکان را کاهش می‌دهد. او می‌نویسد که با وجود محدودیت‌ها، برخی دختران در افغانستان از طریق آموزش‌های آنلاین، مکاتب مخفی و صنف‌های خانگی به تحصیل ادامه می‌دهند، اما این تلاش‌ها کافی نیست. او به طرح جدید دولت بریتانیا اشاره می‌کند که بر اساس آن، دو مسیر برای حمایت از دختران افغان در نظر گرفته شده است: یکی از طریق حمایت نهادهای خیریه برای انتقال آن‌ها به بریتانیا و دیگری از طریق اعطای بورسیه‌های تحصیلی از سوی دانشگاه‌ها. فرستاده ویژه سازمان ملل در امور آموزش جهانی این اقدامات را ناکافی دانسته و خواستار گام‌های عملی‌تر شده است.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 104 بازدید

دیدبان حقوق افغانستان در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که یک نسل از دختران افغانستان هنوز در انتظار نشستن در صنف درسی هستند. این نهاد امروز (شنبه، ۱۰ اسد) همزمان با هزار و ۷۷۵ روز از ممنوعیت آموزش بالاتر از صنف ششم برای دختران، با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که رویاهای دختران بازمانده از آموزش از بین نرفته و تنها به تأخیر افتاده است. دیدبان حقوق افغانستان در ادامه تاکید کرده است که صدای دختران افغانستان نباید فراموش شوند و آن‌ها باید اجازه یابند که به صنف درسی بازگردند. این نهاد پیش از این نیز بارها، خواستار فراهم‌سازی فرصت آموزش بالاتر از صنف ششم برای دختران در افغانستان شده است. این در حالی است که حکومت سرپرست پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب