برچسب: فقر

5 روز قبل - 45 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده که زن، چادر کهنه‌اش را محکم‌تر به دور خود می‌پیچد. هوای کابل سرد است؛ بادی که از میان کوچه‌های خاکی می‌گذرد، گرد و غبار شب را به صورتش می‌زند. دختر هفت‌ساله‌اش با پیراهنی نازک و کفش‌هایی که کمی از پایش بزرگ‌تر است، کنار او ایستاده و دستان کوچکش را به گوشه‌ی چادر مادر گره زده است. زن سی‌وچهار سال دارد، اما چین‌های عمیق صورتش، نگاه خسته و شانه‌های خمیده‌اش، او را بسیار پیرتر نشان می‌دهد. نامش مهم نیست؛ در این شهر، کسی نام او را نمی‌پرسد. او فقط «یک زن گدا» است. او هر روز صبح از اتاق کوچکی که در حاشیه‌ی شهر کابل با کرایه‌ای ناچیز گرفته، بیرون می‌شود؛ اتاقی با سقف حلبی که در زمستان سرما از در و دیوارش می‌ریزد. سه کودک دارد؛ دو پسر خردسال و همین دختر هفت‌ساله که همیشه همراهش است. پسرها را نزد زن همسایه می‌گذارد؛ زنی که خودش هم چیزی ندارد، اما دلش هنوز از سنگ نشده است. راهش را به سمت چهارراهی‌های شلوغ شهر می‌گیرد؛ جایی که موترها توقف می‌کنند، آدم‌ها عجله دارند و نگاه‌ها یا بی‌تفاوت‌اند یا پر از قضاوت. او کنار پیاده‌رو می‌ایستد، دستش را جلو می‌آورد و با صدایی آرام که بیشتر شبیه نجواست تا درخواست، می‌گوید: «به خدا رحم کنین… سه طفل دارم…» گاهی کسی سکه‌ای می‌اندازد، گاهی نانی، و بیشتر وقت‌ها فقط نگاه است؛ نگاه‌هایی که یا از سر ترحم‌اند یا از سر تحقیر. بعضی‌ها حتی زحمت نگاه‌کردن هم به خود نمی‌دهند. انگار او بخشی از سنگفرش شهر است؛ چیزی که همیشه بوده و کسی به آن فکر نمی‌کند. هفت سال پیش، زندگی‌اش مسیر دیگری داشت. آن زمان هنوز شوهر داشت؛ مردی که با همه‌ی سختی‌ها، نان‌آور خانه بود. ازدواج‌شان از روی عشق بود، اما بدون رضایت خانواده‌ی دختر. خانواده‌ی پدرش هرگز این انتخاب را نبخشیدند. وقتی دستش را در دست مرد گذاشت و از خانه بیرون رفت، پشت سرش همه‌ی درها بسته شد. او فکر می‌کرد عشق کافی است، فکر می‌کرد با هم می‌توانند زندگی بسازند. اما کابل، شهر انفجار و ناامنی، فرصتی برای رؤیا باقی نگذاشت. یک روز، شوهرش برای کار بیرون رفت و دیگر برنگشت. انفجاری در یکی از نقاط شهر. نامش در فهرست کشته‌شدگان آمد؛ بی‌صدا، بی‌مراسم، بی‌عدالت. وقتی خبر را آوردند، زن هنوز باور نمی‌کرد. چند روز تمام منتظر ماند؛ شاید اشتباه شده باشد، شاید زنده باشد. اما حقیقت مثل پتک بر سرش فرود آمد: مرده بود. و با مرگ او، تمام ستون‌های زندگی زن فرو ریخت. بعد از آن، همه‌چیز به دوش او افتاد؛ نان، کرایه، دوا، لباس، آینده‌ی کودکان. خانواده‌ی شوهرش فقیرتر از آن بودند که کمکی کنند. خانواده‌ی پدرش هم، همان‌طور که سال‌ها پیش تهدید کرده بودند، او را «مرده» حساب کردند. نه تلفنی، نه خبری، نه کمکی. زن تنها ماند؛ تنها با سه کودک و شهری که برای زنان بی‌پناه رحم ندارد. او اول تلاش کرد کار پیدا کند. در خانه‌های مردم برای پاک‌کاری رفت؛ روزی پنجاه، روزی صد افغانی. اما کار دوام نداشت. بعضی خانه‌ها وقتی می‌فهمیدند بیوه است، نگاه‌شان تغییر می‌کرد. بعضی‌ها دستمزد نمی‌دادند، بعضی تحقیر می‌کردند. یک بار، مردی در خانه‌ای که برای پاک‌کاری رفته بود، با نگاه و حرف‌هایی مواجه‌اش کرد که بدنش لرزید. همان‌جا کار را رها کرد و بیرون آمد. گریه کرد، اما گریه نان نمی‌شد. وقتی هیچ کاری نماند، گدایی آخرین راه بود. راهی که دلش را شکست، غرورش را له کرد، اما شکم کودکانش را سیر نگه داشت. اولین روزی که دست دراز کرد، تمام بدنش می‌لرزید. احساس می‌کرد همه‌ی شهر به او نگاه می‌کنند. اما وقتی شب با نان برگشت و کودکانش با ولع خوردند، فهمید که دیگر حق انتخاب ندارد. او می‌گوید: «در سرک، آدم فقط فقیر نیست، بی‌دفاع هم است.» بارها شده که مردانی با لبخندهای آلوده نزدیک شده‌اند. بعضی آهسته گفته‌اند: «اگر بخواهی، پول خوب می‌دهم.» بعضی مستقیم‌تر، شرم‌آورتر. او هر بار سرش را پایین انداخته و دور شده، اما ترس همیشه با اوست؛ ترس از اینکه روزی کسی جلو راهش را بگیرد یا دخترش چیزی ببیند که نباید ببیند. دختر هفت‌ساله‌اش حالا گدایی را یاد گرفته است. می‌داند کِی دست دراز کند، کِی بگوید: «کاکا، نان نداریم.» زن وقتی این را می‌بیند، دلش آتش می‌گیرد. می‌گوید: «من نمی‌خواستم طفل‌ام این‌طور بزرگ شود، اما چه کنم؟ مکتب پول می‌خواهد، لباس می‌خواهد، نان می‌خواهد.» شب‌ها، وقتی کودکان خواب‌اند، زن به آینده فکر می‌کند؛ به این‌که اگر مریض شود، چه می‌شود؟ به این‌که اگر دیگر نتواند در سرک بایستد، چه کسی نان می‌دهد؟ هیچ بیمه‌ای، هیچ نهادی، هیچ حمایتی نیست. او یکی از هزاران زن بی‌سرپرست در کابل است؛ زنانی که دیده نمی‌شوند مگر وقتی دست دراز می‌کنند. او از دولت گله دارد، از نهادها، از کسانی که فقط وعده می‌دهند. می‌گوید: «ما صدقه نمی‌خواهیم، کار می‌خواهیم. امنیت می‌خواهیم. مکتب برای طفل‌ها می‌خواهیم.» صدایش آرام است، اما خشم در آن موج می‌زند؛ خشمی که سال‌ها در سینه‌اش جمع شده. با همه این‌ها، هنوز زنده است، هنوز هر صبح بلند می‌شود، هنوز برای کودکانش می‌جنگد. او نماد رنجی است که در گوشه‌گوشه کابل جریان دارد؛ رنج زنانی که شوهران‌شان را جنگ و انفجار گرفت و جامعه پشت‌شان را خالی کرد. وقتی غروب می‌شود، زن دست دخترش را می‌گیرد و به اتاق سردشان برمی‌گردد. پول امروز را می‌شمارد؛ شاید برای نان کافی باشد، شاید نه. اما فردا دوباره می‌آید، دوباره کنار جاده می‌ایستد. چون مادری که انتخابی ندارد، تسلیم نمی‌شود؛ فقط ادامه می‌دهد، حتی اگر هر روز کمی بیشتر بشکند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 106 بازدید

آن روز، معاینه‌خانه برایم مثل همیشه نبود. دیوارها همان دیوارها بودند، بوی دوا همان بوی همیشگی، میز، چوکی، نسخه‌ها، همه سر جای‌شان؛ اما هوا انگار سنگین‌تر از هر روز بود، طوری که نفس کشیدن هم آدم را خسته می‌کرد. مریضان می‌آمدند و می‌رفتند، هر کدام با دردی در دل، با قصه‌ای که شاید هیچ‌کس حوصله شنیدنش را نداشت. من هم، مثل هر روز، میان نسخه‌ها و تشخیص‌ها گم بودم، بی‌آن‌که بدانم چند دقیقه بعد، قصه‌ای وارد این اتاق خواهد شد که تا آخر عمر از ذهنم پاک نمی‌شود. مادری با کودکش وارد شد. از همان لحظه‌ی اول، خستگی در قدم‌هایش پیدا بود؛ خستگی‌ای که نه از راه، بلکه از سال‌ها زندگی زیر بار فقر و ناچاری آمده بود. لباس‌هایش پاک بود، اما کهنه؛ از آن پاکی‌هایی که با هزار زحمت حفظ می‌شود تا مردم نگویند «بی‌غمه». کودک کنارش آرام قدم برمی‌داشت، اما نگاهش مدام به زمین بود، انگار سال‌ها تمرین کرده بود که چشم در چشم کسی نیندازد. هنوز درست ننشسته بودند که پسرک آهسته چیزی در گوش مادرش گفت. مادر بی‌درنگ جواب داد: «چپ باش بچیم، چپ باش…» دوباره گفت. و باز هم. آن‌قدر که جمله در گوشم زنگ زد. در دل گفتم: شاید کودک درد دارد، شاید تبش بالا رفته، شاید نیاز به تشناب دارد و شرم می‌کند بگوید. چند دقیقه صبر کردم، اما هر بار که کودک لب باز می‌کرد، مادر با همان جمله‌ی تکراری، آرام اما پر از اضطراب، جوابش را می‌داد: «چپ باش بچیم…» بالاخره طاقت نیاوردم. به مادر نگاه کردم و پرسیدم: «مشکلی پیش آمده؟ چرا بچه این‌قدر بی‌قرار است؟» زن، سرش را پایین انداخت. انگار پرسشم باری بود که سال‌ها روی شانه‌هایش سنگینی کرده بود. دست‌هایش را در هم فشرد. ناخن‌هایش را در پوست دست فرو برد. مدتی خاموش ماند؛ خاموشی‌ای که از هزار پاسخ، دردناک‌تر بود. سپس، با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد، گفت: «هیچ نیست، داکتر صاحب…» اما من می‌دانستم که «هیچ» در دهان آدم‌های فقیر، اغلب یعنی «همه‌چیز». دوباره پرسیدم. این بار، اشک در چشم‌هایش جمع شد، اما نگذاشت فرو بریزد. با همان صدای شکسته ادامه داد: «برای بچیم وعده کرده بودم… اگر بعد از دوا، پیسه‌ای بمانه، بوت نو براش بخرم. حالا پیوسته می‌پرسه که پول مانده یا نی…» همان لحظه، نگاهم ناخودآگاه به پای کودک افتاد. بوت‌هایش… نه، این دیگر «بوت» نبود. یادگار فقر بود؛ شاهد تمام راه‌های خاکی، زمستان‌های سرد، و خجالت‌های پنهان. انگشت کوچکش، لاغر و بی‌پناه، از سوراخ کفش بیرون زده بود؛ انگشتی که سرما را بی‌واسطه لمس کرده بود، انگشتی که هیچ‌گاه گرمای کفِ بوت نو را نچشیده بود. احساس کردم گلویی که سال‌ها نسخه نوشته، حالا قفل شده است. نزدیک‌تر رفتم. زانو زدم تا هم‌قدش شوم، تا احساس نکند کسی از بالا به او نگاه می‌کند. با لبخندی ساختگی و دلی شکسته گفتم: «نازنین کاکا، کف بوت خوده نشان بتی، ببینم نمره‌اش چند است؟» کودک با تردید پاهایش را جلو آورد. کفِ بوت، آن‌قدر ساییده شده بود که دیگر نشانی از نمره نداشت؛ فقط سطحی صاف، خسته و تسلیم. با دستانم اندازه‌ی پایش را گرفتم. دستم لرزید — نه از سرمای اتاق، بلکه از دنیایی که همین اندازه‌گیری را به یک «اتفاق بزرگ» بدل کرده بود. به مادر گفتم: «فردا بیایید… این‌بار کاکا داکتر، برایش بوت‌های قشنگ می‌خرد.» چشم‌های کودک برق زد؛ برقی کوتاه، اما لبریز از شوقی که دل آدم را می‌سوزاند. اما مادر… انگار یک‌باره کوچک شد. شانه‌هایش لرزید، سرش پایین افتاد، و با صدایی پر از شرم و غرور شکسته گفت: «نخیر داکتر صاحب… زحمت نکشید…» آن شب، بوت‌ها را خریدم. ساده بودند، اما نو. تمیز. بی‌سوراخ. وقتی به آن‌ها نگاه می‌کردم، با خود گفتم: چه دنیای بی‌رحمی…  که یک جفت بوت نو می‌تواند سرنوشت یک روز از زندگی کودک را تغییر دهد. فردا که آمدند، کودک از همان دمِ در، چشم‌هایش به دنبال چیزی می‌گشت. وقتی بوت‌ها را دید، نفسش بند آمد. آرام نشستم. بوت‌ها را با دقت به پایش پوشاندم. انگار می‌ترسید زیاد تکان بخورد؛ انگار باور کرده بود اگر خوشحال شود، شاید کسی شادی‌اش را پس بگیرد… بعد، سرش را بالا آورد و با صدایی که می‌خواست محکم باشد، اما می‌لرزید، گفت: «کاکا داکتر… دیگه دَ بوت قصه‌اش نبودم… اما د مکتب، بچه‌ها مسخره‌ام می‌کردند. نامم را 'بوت‌کهنه' گذاشته بودند…» آن لحظه دیگر نتوانستم سرم را بالا بگیرم. اشک‌ها بی‌اجازه آمدند — نه فقط برای بوت، نه فقط برای کدک، برای دنیایی که کودکانش را با لقب، با تمسخر، با بی‌مهری، می‌شکند. برای مادری که وعده‌ی یک جفت بوت، بزرگ‌ترین امیدش شده بود. از آن روز فهمیدم: مریضی همیشه در بدن نیست. مریضی گاهی در بوت سوراخ است... در اشک فروخورده‌ی مادر است… در کودکی‌ست که یاد گرفته خواسته‌هایش را با یک «چپ باش» در گلو خفه کند. و از آن روز، هر نسخه‌ای که می‌نویسم، فقط به دوا فکر نمی‌کنم؛ به نانی فکر می‌کنم که شاید با آن پول خریده شود، به لباسی که شاید نو باشد، به بوتی که شاید دیگر، انگشت‌های کوچک کودکی را شرم‌زده نکند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 145 بازدید

اداره اسکان بشر سازمان ملل متحد در افغانستان (UN-Habitat)، درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که روند شهرنشینی در افغانستان با سرعت چشم‌گیری در حال افزایش است، اما شهرهای کشور برای این رشد آمادگی لازم را ندارند. این نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که در سال ۱۹۵۰ میلادی تنها پنج درصد جمعیت افغانستان در شهرها زند‌گی می‌کردند. اداره اسکان بشر سازمان ملل متحد در افغانستان در ادامه تاکید کرده است که این رقم در سال ۲۰۲۲ میلادی به ۲۵ درصد رسیده و پیش‌بینی می‌شود تا سال ۲۰۶۰ میلادی نیمی از جمعیت کشور در مناطق شهری ساکن شوند. این نهاد در اعلامیه‌اش هشدار داده است که اگر از اکنون برای مدیریت این روند اقدام نشود، رشد بی‌برنامه‌ شهرنشینی می‌تواند به افزایش فقر، کم‌بود مسکن، و فشار بر خدمات شهری منجر شود. این نهاد تصریح کرد که شهرنشینی، در صورت برنامه‌ریزی درست، می‌تواند به یک نیروی مثبت برای توسعه و تغییر اجتماعی در افغانستان تبدیل شود. این در حالی است بیشتر مهاجرین افغانستان که در سال‌های اخیر از ایران و پاکستان اخراج شدند، ترجیح می‌دهند در شهرها ساکن شوند تا بتوانند به فرصت‌های شغلی، آموزشی، خدمات بهداشتی و امکانات رفاهی دسترسی داشته باشند. همچنین چندی پیش، برنامه‌ی اسکان بشر سازمان ملل متحد رشد شهرنشینی در ‏افغانستان را سریع خوانده بود، اما شهرهای ‏افغانستان برای چنین سرعتی آماده نیست. این سازمان گفته بود که بیش از ۴۰ ‏درصد از جمعیت شهری افغا‌نستان در کابل زندگی می‌کنند؛ ‏شهری که اکنون با جدی‌ترین بحران زیست‌محیطی و کم‌آبی ‏مواجه است.

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 159 بازدید

در قلب کابل، جایی در میان کوچه‌های تنگ، پر از خاک و خاطره، خانه‌ای گلی و کهنه ایستاده است. خانه‌ای که اگر دیوارهایش زبان داشتند، از نفس‌نفس‌های زنی روایت می‌کردند؛ زنی که سال‌ها با دستانش نان دوخته، علم آموخته، و امید برشته بود... و حالا تنها درد می‌دوزد. نامش فاطمه است. زنی ۳۸ ساله، با پیشانی‌ای پر از چین و چشمانی که سال‌هاست لبخند را به خاطر نمی‌آورند. هرچند خندیدن را از یاد نبرده، اما دیگر دلیلی برای خندیدن نمی‌یابد. روزگاری معلم بود، در یکی از مکاتب متوسطه‌ی کابل. صنف‌های هفتم و هشتم را تدریس می‌کرد، بیشتر ریاضی. هنوز هم خوب یادش مانده روزی را که شاگردی با دست بالا پرسید: «معلم صاحب، اگر یک زن وزیر شود، می‌تانه قانون را تغییر بده؟» او خندید و گفت: «زن اگر باسواد باشه، هر کاری می‌تانه.» آن روزها، امید مثل نور آفتاب از پنجره‌ی مکتب به داخل می‌تابید. شاگردان، همچون گل‌های بهاری بودند. مکتب، باغی بود زنده و پرشور. و فاطمه، باغبان دلسوز آن باغ. اما... روزی، بی‌هیچ هشدار، بی‌هیچ دلیل، و بی‌هیچ عدالتی، دروازه‌های مکتب بسته شد. تصمیمی که نه از دل مردم، که از جایی بالا و بی‌چهره آمده بود. فاطمه هنوز آن روز را خوب به یاد دارد؛ روزی که با چشمانی پر از اشک، از دروازه‌ی مکتب گذشت، در حالی که شاگردانش، مثل پرنده‌های بی‌لانه، به او می‌نگریستند و اشک می‌ریختند. یکی از آن‌ها گفت: «معلم صاحب... باز می‌آیی؟» و فاطمه، با لبخندی پر از تلخی و اندوه، تنها گفت: «ان‌شاءالله...» آن لبخند، بیش از هزار حرف، درد داشت. شوهرش، رحمت‌الله، سال‌ها پیش در یک پروژه‌ی ساختمانی کار می‌کرد؛ اما کم‌کم درد گرده‌اش بیشتر شد. حالا حتی توان بالا رفتن از سه پله را ندارد. نمی‌تواند چیزی بلند کند، نه زیر آفتاب بایستد، نه کار کند. روزهایش را در سکوت می‌گذراند، با نگاهی خاموش و سری خم‌شده. وقتی طفل کوچک‌شان با امید می‌گوید: «بابا، برای من خوراکی بخر!» رحمت‌الله به زمین خیره می‌شود، بی‌هیچ پاسخ. بعد، آهسته نگاهش را به آسمان می‌دوزد و آرام می‌گوید: (خدا بزرگ است). با بیکاری شوهرش و بسته شدن مکاتب، فاطمه ماند با چهار طفل—خُرد و بزرگ—و یک دنیا مسئولیت. معاش معلمی دیگر نمی‌رسید، و امید هم کم‌کم مثل گیاهی بی‌آب، خشک می‌شد. ناچار شد چرخ خیاطی کهنه‌ای را از زیر تخت بیرون بکشد؛ همان چرخی که روزگاری مادرش با آن لباس عروس دوخته بود. حالا اما، باید نان زندگی را بدوزد. دوباره شروع کرد به یادگیری: پارچه بریدن، دوختن، اندازه گرفتن... اما بازار دیگر مثل قبل نبود. مردم نان خشک می‌خریدند، نه لباس نو. تولیدی‌ها، لباس‌های آماده را با نرخ ارزان‌تر به بازار آورده‌اند. مشتری‌ها کم‌اند. گاهی چند روز می‌گذرد بی‌آن‌که حتی یک سفارش برسد. فاطمه آه می‌کشد و می‌گوید: «صدای این چرخ، مثل غژغژ دروازه‌ی بسته‌ی مکتب است. هر بار که پِدال می‌زنم، دلم تیر می‌کشه... انگار دارم بر دفترچه‌ی خاطراتم زخم می‌زنم.» او حالا خیاط است، اما نه از دل، از مجبوری. روزهایی هست که تا نیمه‌شب پای چرخ می‌نشیند، کوک می‌زند و نخ می‌کِشد. اما وقتی حساب و کتاب می‌کند، می‌بیند همان هم کفاف پول برق و آرد را به‌سختی می‌دهد. دختر بزرگش، لیلا، زمانی صنف هفتم بود. حالا در خانه نشسته و به مادر کمک می‌کند. می‌گوید: «مادر، منم می‌خواهم معلم شوم.» فاطمه لبش را می‌گزد، بغضش را قورت می‌دهد و آرام می‌گوید: «می شوی دخترم، می‌شوی... فقط هنوز زود است. باید صبر کنی.» اما خودش می‌داند، صبر هم وقتی زیاد شود، آدم را می‌سوزاند. او هر شب، وقتی اطفالش خوابیده‌اند، دفترچه‌های کهنه‌اش را از گوشه‌ی صندوق بیرون می‌آورد. گچ خشکی را که لای تاهای چادرش پنهان کرده، بیرون می‌کشد. آن را بو می‌کند، روی میز می‌گذارد، آرام می‌نویسد: "۲ + ۲ = ۴" و زیر لب می‌گوید: «آسان است، دخترکم... آسان. فقط باید بخوانی.» گاهی با خودش فکر می‌کند: چرا باید علم و معرفت از زن گرفته شود؟ مگر زن نیست که نسل را تربیت می‌کند؟ مگر زن نیست که وطن را می‌سازد؟ او نمی‌فهمد چرا دنیا چنین شده، اما یک چیز را خوب می‌داند: بدون علم، ما هیچ هستیم. بدون زن، وطن ناقص است. یکی از روزها، وقتی برای خرید نخ و پارچه به بازار می‌رفت، دختر کوچکش پرسید: «مادر، اگه باز هم مکتب باز شود، باز هم می‌روی درس می‌دهی؟» فاطمه ایستاد. به چشمان دخترک خیره شد، دستش را گرفت، زانو زد و گفت: «من تا وقتی نفس دارم، باز هم درس می‌دهم. حتی اگه فقط یک شاگرد داشته باشم. حتی اگر مکتب نباشد، خانه‌ام مکتب می‌شود.» اما دلش چیز دیگری می‌خواهد؛ این‌که روزی دوباره همان مانتوی خاکستری‌اش را بپوشد، همان دفترچه‌ها را به بغل بگیرد، صدای زنگ مکتب را بشنود و در میان هیاهوی شاگردان، کسی از ته دل صدا بزند: «معلم صاحب!» و برگردد به همان صنف، همان نیمکت‌ها، همان تخته‌ی سفید. او هنوز هم باور دارد: زن، اگر اجازه داشته باشد، کوه را هم تکان می‌دهد. فاطمه در دلش فقط یک دعا دارد. نه برای ثروت، نه برای شهرت— بلکه برای باز شدن دروازه‌های مکتب. تا هیچ دختری پشت چرخ خیاطی، رؤیاهایش را ندوزد. تا هیچ مادری مجبور نشود علم را با نان عوض کند. و تا هیچ چرخی، صدای گچ‌های سفید را در خود خاموش نکند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 225 بازدید

بخش زنان سازمان ملل درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که بیش از یک میلیون زن و دختر در نوار غزه با بحران شدید گرسنگی مواجه هستند و این وضعیت غیرانسانی باید هر چه سریع‌تر پایان یابد. این سازمان روز (دوشنبه، ۶ اسد/۲۸ جولای) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نگرانی عمیق را نسبت به رنج‌های بی‌پایان زنان و دختران در غزه ابراز کرده و خواهان ارسال فوری کمک‌های حیاتی، برقراری آتش‌بس فوری و آزادی همه گروگان‌ها شده است. بخش زنان سازمان ملل در ادامه تاکید کرده است که دیگر کلمات قادر به توصیف عمق این رنج‌‌ها نیستند و این بحران انسانی باید فوراً متوقف شود. همچنین این سازمان در ادامه بر ضرورت تضمین کمک‌های بشردوستانه برای همه زنان و دختران در منطقه تاکید کرده است. این در حالی است که غزه در ماه‌های اخیر با بحران انسانی گسترده‌ای مواجه شده و کمبود شدید غذا، دارو و امکانات پزشکی، زند‌گی زنان و کودکان را به شدت دشوار کرده است. قابل ذکر است که روزنامه گاردین به نقل از سازمان پزشکان بدون مرز هشدار داده بود که در دو هفته‌ گذشته، نرخ سوءتغذیه حاد در میان کودکان زیر پنج سال در غزه سه‌برابر افزایش یافته است. این روزنامه گزارش داده که سازمان داکتران بدون رمز وضعیت گرسنگی در نوار غزه را بی‌سابقه توصیف کرده و اسرائیل را به استفاده «عمدی» از گرسنگی به‌عنوان سلاح متهم کرده است.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 388 بازدید

بانک جهانی درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که افغانستان با بحران «شدید» امنیت غذایی مواجه است و میلیون‌ها شهروند این کشور برای دسترسی به غذای کافی با مشکل مواجه هستند. این بانک با نشر گزارشی گفته است که برای مبارزه با این بحران فراتر از کمک‌های اضطراری، باید روی راهکارهای بلندمدت سرمایه‌گذاری شود. بانک جهانی تاکید کرده است که در حال حاضر ۱۱.۶ میلیون نفر که ۲۵ درصد جمعیت افغانستان را تشکیل می‌دهند، با ناامنی غذایی مواجه هستند. براساس گزارش بانک جهانی، خشکسالی و شوک‌های اقلیمی که افغانستان با آن مواجه است، بحران ناامنی غذایی را تشدید می‌کند. در ادامه آمده است که افغانستان در فهرست کشورهایی که بیشتر در معرض خطر بحران‌های مرتبط با آب و هوا هستند، رتبه چهارم را دارد و هفتمین کشور آسیب پذیر با کمترین ظرفیت مقابله به شمار می‌رود. بانک جهانی هشدار داده است که تشدید خشکسالی و سیل به محصولات زراعی آسیب می‌رساند، زنجیره تامین را مختل می‌کند و قیمت مواد غذایی را افزایش می‌دهد. همچنین در بخشی از گزارش آمده است که چنین شوک‌های اقلیمی-همراه با بی‌ثباتی اقتصادی و درگیری-ناامنی غذایی را بدتر می‌کند. با این وجود، افغانستان در یک سال اخیر شاهد سیلاب‌های سنگین در ولایت‌های شمالی به ویژه بغلان بود که باعث تخریب زمین‌های زراعتی و نابودی مواشی شد. بانک جهانی گفته است که برای مبارزه با ناامنی غذایی در افغانستان باید علاوه بر کمک‌های اضطراری روی راهکارهای (تاب‌آوری) بلندمدت سرمایه گذاری شود. در گزارش این بانک آمده است: «در حالی که کمک‌های اضطراری برای رفع نیازهای فوری ضروری است، راه حل‌های پایدار برای امنیت غذایی پایدار ضروری است.»

ادامه مطلب


1 سال قبل - 331 بازدید

با آغاز فصل سخت و سرد زمستان در افغانستان، برنامه جهانی غذا درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که این نهاد قادر به رسید‌گی به شش میلیون نیازمند در این فصل است. این سازمان امروز (سه‌شنبه، ۴ جدی) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که با کمبود شدید بودجه روبرو است و نمی‌تواند به میلیون‌ها تن دیگر در این فصل مواد غذایی کمک کند. برنامه جهانی غذا تاکید کرده است: «زمستان در افغانستان بی‌رحم است و ما با کمبود بودجه مواجه هستیم.» قابل ذکر است که این سازمان پیش‌تر گفته بود برای رسیدگی به نیازمندان در این زمستان، به بیش از ۱۴ میلیون دالر نیاز دارد. این در حالی است که مردم افغانستان تحت حاکمیت حکومت سرپرست هر روز فقیرتر می‌شوند و حدود ۱۵ میلیون تن نمی‌دانند وعده غذایی بعدی‌شان از کجا تأمین خواهد شد. با این وجود اوچا یا دفتر هماهنگ‌کننده‌ی کمک‌های بشردوستانه‌ی سازمان ملل متحد در سال جاری میلادی برای کمک‌رسانی به مردم افغانستان ۳.۰۶ میلیارد دالر بودجه درخواست کرده بود؛ اما گفته می‌شود ۳۷.۵ درصد از این بودجه تأمین شده است. به‌گفته‌ی اوچا، بیش از ۲۳ میلیون نفر در افغانستان نیاز به کمک دارند. در همین حال، این دفتر از مسوولان حکومت سرپرست خواسته است که تمام اقدامات محدودکننده خود بر زنان را لغو کرده و به حقوق بشر احترام بگذارند.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 454 بازدید

برنامه جهانی غذا در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که برخی خانواده‌ها در افغانستان به دلیل فقر و گرسنگی شدید، دختران خردسال خود را به ازدواج می‌دهند. این سازمان با انتشار ویدیویی در حساب کاربری ایکس خود، این وضعیت را «داستانی دلخراش» برای برخی از خانواده‌ها در افغانستان توصیف کرده است. برنامه جهانی غذا، خشکسالی‌های پی‌درپی و بحران اقلیمی را از عوامل اصلی گسترش فقر در افغانستان می‌داند. همچنین یک مرد که دختر پنج ساله‌اش را به دلیل فقر به شوهر داده است، می‌گوید: «دختر پنج ساله‌ام را عروس کردم تا بتوانم زندگی دیگر فرزندهایم را نجات دهم و همچنان گندم خریدم تا زمین‌های زراعتی را کشت کنم، اما بخاطر خشکسالی هیچ‌گونه حاصل برداشت نتوانستم.» این مرد گفت: «اکنون مانده است که برای زندگی‌اش چی‌کار و تنها منتظر لطف و معجزه خداوند است.» پیش از این، اوچا یا دفتر هماهنگی کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل متحد در گزارشی گفته بود که افغانستان در سه سال گذشته ۶.۷ میلیارد دالر کمک دریافت کرده است اما بحران اقتصادی در این کشور همچنان پابرجاست.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 287 بازدید

یونسکو یا سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی سازمان ملل متحد اعلام کرده است که در سراسر جهان ۲۵۱ میلیون کودک و نوجوان از رفتن به مکتب محروم هستند. این سازمان با نشر گزارشی تحت عنوان «وضعیت جهانی آموزش»، گفته است که در افغانستان و نیجریه از هر ده کودک و نوجوان، شش نفر آنان از رفتن به مکتب محروم هستند. براساس معلومات این گزارش، کودکان و نوجوانانی که در سراسر جهان از رفتن به مکتب محروم هستند شامل ۱۲۹ میلیون پسر و ۱۲۲ میلیون دختر هستند. همچنین گزارش یونسکو که با تمرکز به نقش رهبری در عرصه‌ی آموزش تهیه شده است، نشان می‌دهد که در یک‌دهه‌ی اخیر پیشرفت کمی در دسترسی به آموزش صورت گرفته است. سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی سازمان ملل متحد تاکید کرده است که از سال ۲۰۱۵ میلادی تا اکنون میزان کودکان و نوجوانانی که به آموزش دسترسی ندارند، تنها یک درصد کاهش یافته است. در گزارش آمده است که شکاف نگران‌کننده‌ای در عرصه‌ی دسترسی به آموزش میان کشورهای ثروتمند و کشورهای فقیر وجود دارد. در این گزارش آمده است که در کشورهای فقیر ۳۳ درصد از کودکان و نوجوانان از رفتن به مکتب محروم هستند، درحالی‌که این رقم در کشورهای با درآمد بالا تنها سه درصد است. یونسکو گفته است که کشورهای جنوب صحرای آفریقا با بزرگ‌ترین چالش در عرصه‌ی دسترسی به آموزش مواجه هستند و نیمی از کودکان محروم از مکتب در این کشورها زندگی می‌کنند. همچنین در بخشی از گزارش کاهش سرمایه‌گذاری در عرصه‌ی آموزش را از موانع اصلی بهبود وضعیت آموزش در جهان عنوان می‌کند. این نهاد نابرابری در هزینه‌های آموزشی میان کشورهای با درآمد بالا و کشورهای فقیر را نگران‌کننده خوانده است. مطابق گزارش سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی سازمان ملل متحد، در کشورهای با درآمد بالا، برای هر دانش‌آموز هشت هزار و ۵۴۳ دالر سرمایه‌گذاری می‌شود، اما این رقم در کشورهای با درآمد پایین و متوسط فقط ۵۵ دالر است. این نهاد افزوده است که این وضعیت در کشورهایی که با بدیهی مواجه هستند، بدتر است. آدری آزولی، مدیرکل یونسکو گفته است که «آموزش محرک اصلی جوامع مرفه، فراگیر و صلح‌آمیز است.» یونسکو خواستار سازوکارهای مالی نوآورانه در عرصه‌ی آموزش در سراسر جهان شده است.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 373 بازدید

روزا اوتنبایوا، رییس یوناما یا هیأت معاونت سازمان ملل متحد برای افغانستان می‌گوید که بیش از پنج میلیون کودک در این کشور به آموزش دسترسی ندارند. خانم اوتنبایوا این اظهارات را در دیدار با معاون وزارت اطلاعات و فرهنگ حکومت سرپرست مطرح کرده و گفت که بیش از پنج میلیون کودک به آموزش دسترسی ندارند و سوادآموزی در افغانستان یک موضوع مهم و حیاتی است. وی همچنان از راه‌اندازی یک کمپین ملی برای ترویج کتاب‌خوانی در افغانستان خبر داد است. او تاکید کرد که در کنار کمک‌های بشردوستانه، یوناما آماده همکاری در بخش‌های سوادآموزی، کتابخانه‌های عمومی و هنرستان‌ها است. همچنین در این دیدار، عتیق‌الله عزیزی، معاون هنر و فرهنگ وزارت اطلاعات و فرهنگ، از یوناما درخواست کرد که در زمینه ساخت کتابخانه‌های عمومی در ولایات و ولسوالی‌ها، ایجاد سیستم‌های دیجیتال و توسعه کتابخانه‌های سیار به این وزارت کمک کند. وی همچنان از جامعه بین‌المللی هم خواست تا به بازسازی، حفاظت و آموزش کارمندان در حوزه آثار تاریخی افغانستان کمک کنند. بر اساس بیانیه وزارت اطلاعات و فرهنگ حکومت فعلی، دو طرف همچنان درباره حفظ و تقویت آثار تاریخی، جلوگیری از قاچاق و حفاری‌های غیرقانونی در مناطق باستانی و فرهنگی کشور صحبت کردند. در حالی روزا اوتنبایوا از عدم دسترسی بیش از پنج میلیون کودک به آموزش خبر می‌دهد که حکومت فعلی بیشتر از سه سال است که زنان و دختران را از رفتن به مکاتب و دانشگاه‌ها محروم کرده‌ است. باید گفت که محدودیت‌‌های حکومت فعلی، باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش باز بماند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب