برچسب: زنان و دختران

2 ماه قبل - 62 بازدید

جنبش فانوس آزادی زنان افغانستان درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که خشونت در برابر زنان و دختران در افغانستان به «قانون» و «تبعیض به فرهنگ» تبدیل شده است. این جنبش با نشر اعلامیه‌ای به مناسبت «۲۵ نومبر، روز جهانی محو خشونت علیه زنان» گفته است که در افغانستان خشونت علیه زنان و دختران به شکل «سازمان‌یافته، عمیق و بی‌سابقه» ادامه دارد. جنبش آزادی زنان افغانستان در ادامه تاکید کرده است که از چهار سال به این طرف، زنان و دختران از حق آموزش، کار و مشارکت اجتماعی محروم شده‌اند. در اعلامیه آمده است که این روز جهانی را به عنوان «نمادی از ایستادگی در برابر زن‌ستیزی، آپارتاید جنسیتی و خشونت سیستماتیک» گرامی می‌دارد. این جنبش افزوده است: «خشونت علیه زنان نه تنها نقض آشکار حقوق انسانی است؛ بلکه مانع توسعه، عدالت و صلح پایدار در هر جامعه‌ای است. در افغانستان، این خشونت‌ها در قالب ازدواج‌های اجباری، آزار فیزیکی و روانی، شکنجه، قتل‌های ناموسی و حذف کامل زنان از حیات اجتماعی جریان دارد. هیچ توجیهی دینی، فرهنگی یا سیاسی برای این خشونت‌ها پذیرفتنی نیست.» این جنبش از جامعه‌ی جهانی و سازمان‌های مدافع حقوق بشر خواسته است که در برابر «محدودیت‌های زنان» سکوت نکنند و در حمایت واقعی از زنان افغانستان اقدام عملی انجام دهند. روز جهانی «محو خشونت علیه زنان» هر سال در ۲۵ نومبر گرامی داشته می‌شود. این روز با هدف افزایش آگاهی در مورد خشونت علیه زنان و دختران و تشویق اقدام‌های جهانی برای پایان دادن به آن نامگذاری شده است. این روز جهانی به دلیل «قتل وحشیانه» سه فعال سیاسی زن به نام «خواهران میرابال» در جمهوری دومینیکن انتخاب شده است. در حالی از این روز تجلیل می‌شود که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 65 بازدید

در بسیاری از جوامع، از کودکی به دختران آموخته می‌شود که احساسات خود را کنترل کنند. به آن‌ها گفته می‌شود گریه نشانه‌ی ضعف است، خشم زننده است و زن باید همیشه صبور و آرام باشد. این آموزش‌های فرهنگی باعث می‌شود بسیاری از زنان به‌تدریج یاد بگیرند احساسات واقعی خود را پنهان کنند تا پذیرفته شوند یا نرنجانند. در ظاهر، این رفتار ممکن است نشانه‌ی پختگی یا کنترل هیجان باشد، اما در واقع نوعی سرکوب احساسات است که به‌مرور سلامت روان و حتی جسم را تهدید می‌کند. سرکوب احساسات یعنی نپذیرفتن یا بیان نکردن احساسات طبیعی. وقتی زنی ناراحت است اما لبخند می‌زند تا دیگران ناراحت نشوند، یا وقتی از ترس قضاوت، سکوت می‌کند، در حال سرکوب احساسات خود است. در کوتاه‌مدت شاید این رفتار به حفظ روابط یا آرامش ظاهری کمک کند، اما بدن و ذهن دروغ را باور نمی‌کنند. احساسی که بیان نمی‌شود، از بین نمی‌رود؛ بلکه در بدن انباشته شده و به استرس مزمن تبدیل می‌شود — چیزی که می‌تواند به اختلالات گوارشی، سردردهای مکرر، تنش عضلانی، و حتی بیماری‌های قلبی منجر شود. بدن انسان به‌گونه‌ای طراحی شده که احساسات را از طریق واکنش‌های فیزیولوژیکی مدیریت کند. برای مثال، هنگام عصبانیت، ضربان قلب افزایش می‌یابد و هورمون آدرنالین ترشح می‌شود تا بدن برای دفاع یا واکنش آماده شود. اما زمانی که این خشم اجازه‌ی بروز پیدا نکند، بدن همچنان در حالت آماده‌باش باقی می‌ماند—و این حالت مزمن می‌تواند به سلامت آسیب برساند. آماده‌باش دائمی سیستم عصبی باعث افزایش فشار خون، تضعیف سیستم ایمنی، اختلالات گوارشی، و خستگی مزمن می‌شود. در این شرایط، هم ذهن و هم بدن دچار فرسودگی می‌شوند. پژوهش‌های روان‌شناسی سلامت نشان داده‌اند که سرکوب احساسات، فعالیت محور استرس بدن را تشدید می‌کند؛ محوری که شامل ارتباط مغز با ترشح هورمون کورتیزول است. بالا بودن مداوم سطح کورتیزول موجب التهاب در بدن و تضعیف کارکرد ایمنی می‌شود. به همین دلیل، زنانی که به‌طور مداوم احساسات خود را پنهان می‌کنند، بیشتر از علائمی مثل سردرد، دردهای عضلانی، ناراحتی‌های گوارشی و بی‌خوابی رنج می‌برند. در کنار اثرات جسمی، پیامدهای روانی سرکوب احساسات نیز قابل‌توجه است. احساساتی که بیان نمی‌شوند، مانند انرژی حبس‌شده در ذهن باقی می‌مانند. خشم فروخورده ممکن است به اضطراب تبدیل شود، غم نادیده‌گرفته‌شده به افسردگی، و ترس سرکوب‌شده به بی‌قراری یا وسواس‌های فکری. بسیاری از زنانی که از بی‌انگیزگی یا خستگی روانی شکایت دارند، در واقع سال‌هاست به خود اجازه‌ی تجربه یا بروز احساسات‌شان را نداده‌اند. آن‌ها ممکن است در ظاهر آرام و قوی باشند، اما در درون، احساس پوچی یا بی‌احساسی کنند. یکی از دلایل گسترش این الگو در میان زنان، نقش‌های اجتماعی و انتظارات فرهنگی است. در بسیاری از خانواده‌ها از زنان انتظار می‌رود که مراقب دیگران باشند، ناراحتی‌ها را تحمل کنند و محیط را آرام نگه دارند. حتی در محیط‌های کاری، اگر زنی احساسات خود را بیان کند، ممکن است با برچسب‌هایی چون «احساسی» یا «غیرحرفه‌ای» مواجه شود. در نتیجه، برای دوری از قضاوت یا طرد شدن، بسیاری از زنان ترجیح می‌دهند سکوت کنند و احساساتشان را درونی نگه دارند. این چرخه به مرور به یک عادت رفتاری تبدیل می‌شود؛ عادتی که باعث می‌شود فرد به‌تدریج از خودِ واقعی‌اش فاصله بگیرد، بی‌آن‌که متوجه شود چرا این‌قدر احساس سنگینی، بی‌حسی یا خستگی دارد. اما بدن هرگز فریب نمی‌خورد. زمانی‌که هیجان‌ها سرکوب و بیان نشوند، بدن شروع به ارسال نشانه‌هایی می‌کند تا توجه فرد را جلب کند. دردهای مبهم، تنگی نفس، مشکلات گوارشی یا خستگی‌های مداوم، گاه پیام‌هایی‌اند که بدن از طریق آن‌ها فریاد می‌زند: «احساساتت را ببین!» در چنین شرایطی، درمان‌های صرفاً جسمی معمولاً فقط نقش تسکین موقت دارند، چون ریشهٔ اصلی مشکل در نادیده‌گرفتن هیجانات نهفته است. برای شکستن این چرخه، ضروری‌ست که زنان بیاموزند احساسات خود را بشناسند و بدون شرم یا ترس آن‌ها را بیان کنند. شناخت احساسات یعنی توانایی تشخیص و نام‌گذاری آن‌ها. وقتی کسی بتواند به‌سادگی بگوید «الان عصبانی‌ام» یا «احساس ناامیدی دارم»، در حقیقت در حال پذیرفتن واقعیت درونی خود است—و این نخستین گام به‌سوی سلامت روان است. نوشتن احساسات در دفتر روزانه، صحبت با فردی امن و مورد اعتماد، یا مراجعه به مشاور، از ساده‌ترین و مؤثرترین روش‌ها برای تخلیه هیجانات و بازیابی تعادل روانی هستند. علاوه بر این، یادگیری مهارت جرأت‌ورزی می‌تواند تأثیر چشمگیری در کاهش فشارهای روانی داشته باشد. جرأت‌ورزی یعنی ابراز محترمانه و شفاف احساسات، خواسته‌ها و نیازها، بدون آسیب‌زدن به دیگران. بسیاری از زنان به دلیل ترس از طردشدن، قضاوت یا ایجاد تنش، از گفتن «نه» خودداری می‌کنند. اما همین سکوتِ مداوم، فشار روانی را افزایش می‌دهد. توانایی گفتن «نه»، ابراز ناراحتی یا درخواست کمک، نه‌تنها نشانه‌ی ضعف نیست، بلکه نشانه‌ای از عزت‌نفس و احترام به خود است. با این حال، تنها تلاش فردی کافی نیست. خانواده و جامعه نیز باید در فراهم‌کردن فضایی امن برای ابراز احساسات نقش فعالی ایفا کنند. اگر کودکان از همان سال‌های نخست یاد بگیرند که احساسات‌شان شنیده و درک می‌شود، در بزرگسالی کمتر دچار سرکوب هیجانی می‌شوند. رسانه‌ها، نظام آموزشی و نهادهای فرهنگی نیز می‌توانند با اصلاح باورهای نادرست، ابراز احساسات در زنان را به‌عنوان یک رفتار سالم و انسانی معرفی کنند، نه نشانه‌ای از بی‌ثباتی یا ضعف. در نهایت باید پذیرفت که احساسات بخشی طبیعی و جدایی‌ناپذیر از وجود انسان‌اند. سرکوب آن‌ها شاید در کوتاه‌مدت از بروز تنش جلوگیری کند، اما در بلندمدت می‌تواند آسیب‌های جدی روانی و جسمی به همراه داشته باشد. ذهن و بدن در ارتباطی تنگاتنگ با یکدیگر قرار دارند، و نادیده‌گرفتن یکی، به قیمت آسیب دیدن دیگری تمام می‌شود. زنانی که می‌آموزند احساسات خود را شناسایی کرده و به شیوه‌ای سالم بیان کنند، نه‌تنها از سلامت روانی بالاتری برخوردار می‌شوند، بلکه بدنشان نیز آرام‌تر، هماهنگ‌تر و متعادل‌تر عمل می‌کند. احساسات دشمن ما نیستند؛ آن‌ها پیام‌هایی هستند از درون که ما را از نیازها، مرزها و وضعیت واقعی‌مان آگاه می‌سازند. اگر به جای سرکوب یا بی‌توجهی، به این پیام‌ها گوش دهیم و آن‌ها را با آگاهی بپذیریم، نه‌تنها از بسیاری بیماری‌ها پیشگیری می‌کنیم، بلکه به آرامش درونی و سلامت واقعی دست می‌یابیم. سلامت روان و جسم زمانی به‌طور پایدار حاصل می‌شود که احساسات نه سرکوب شوند و نه بی‌محابا بروز کنند، بلکه با احترام، آگاهی و مسئولیت تجربه شوند. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 144 بازدید

رسانه‌های بین‌المللی گزارش داده‌اند که سمیه رامش، شاعر، نویسنده و عضو پیشین شورای ولایتی هرات، برنده‌ی جایزه بین‌المللی ادبی «لائودومیا بونانی» ایتالیا شد. خانم رامش امروز (شنبه، ۱ قوس) اعلام کرده است که در بیست‌وچهارمین مراسم این دوره‌ی ادبی، جایزه بخش بین‌المللی شعر را دریافت کرده است. در گزارش آمده است که این جایزه از مهم‌ترین جوایز ادبی ایتالیا است و سالانه با حضور نویسندگان و پژوهشگران ملی و بین‌المللی اهدا می‌شود. سمیه رامش پس از دریافت جایزه‌ی بین‌المللی شعر گفته است: «این افتخار تنها برای من نیست، افتخاری است برای زنان افغانستان که نهاد ستم را به چالش کشیده‌اند.» او گفته است که این جایزه به دلیل چاپ کتابش به نام «کلمه در تبعید» و فعالیت‌های «مدنی» او اهدا شده است. وی در ادامه تاکید کرده است که در افغانستان حتی نوشتن برای زنان جرم محسوب می‌شود، اما آنان به تنهایی علیه ستم و آپارتاید جنسیتی مبارزه می‌کنند. قابل ذکر است که در مراسمی دیگر از سوی وزارت دادگستری ایتالیا و در چارچوب جایزه ملی ادبی شعر، از فعالیت‌های ادبی سمیه رامش نیز تقدیر شده است. جایزه ادبی «لودامیا بونانی» یکی از مهم‌ترین جوایز ادبی ایتالیا است که هر سال با حضور نویسندگان و پژوهشگران ملی ‌و بین‌المللی برگزار می‌شود. در حالی سمیه رامش برنده‌ی جایزه بین‌المللی شعر ایتالیا می‌شود که حکومت سرپرست در افغانستان، سرودن شعر عاشقانه و توصیف پسر و دختر در شعر را ممنوع کرده و هشدار داده است که متخلفان با مجازات مواجه خواهند شد. همچنین حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 63 بازدید

فایو یا سازمان خوراک و کشاورزی ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که کشاورزی یکی از محدود شغل‌های است که زنان و دختران در افغانستان از طریق آن می‌توانند درآمد کسب کند. این سازمان، با اشاره به محدودشدن فرصت‌های کاری و کسب درآمد برای زنان و دختران در افغانستان با نشر اعلامیه‌ای در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که از زنان و دختران کشاورز در این کشور پشتیبانی می‌کند. سازمان خوراک و کشاورزی ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که فرآورده‌های دام‌داری و کشاورزی برای بسیاری از زنان روستانشین مانند «زهرا» یکی از معدود فرصت‌های درآمدی است. در ادامه آمده است که برنامه‌های این سازمان، زنان روستانشین در افغانستان را کمک می‌کند که تولید لبنیات را افزایش داده و از این طریق معیشت خانواده‌های شان را تقویت کند. سازمان خوراک و کشاورزی ملل متحد پیش از این نیز، از زنان روستانشین در بخش‌های چون پرورش زنبور عسل و دیگر بخش‌ها پشتیبانی کرده است. در اعلامیه آمده است که زندگی بسیاری از شهروندان افغانستان به کشاورزی و دام‌داری وابسته است که زنان و دختران سهم بزرگی در کار بر زمین‌های کشاورزی، دام‌داری و تولید محصولات کشاورزی سهم دارند. باوجودی که کشاورزی و فرآورده‌های دام‌داری در افغانستان منبع درآمد بسیاری از روستانشین‌های این کشور به شمار می‌رود؛ اما کشاورزی به روش سنتی، نبود امکانات و تجهیزات، خشک‌سالی‌های پی‌درپی، نبود سردخانه‌های معیاری، نبود جاده‌ها و دست‌رسی نداشتن به بازارهای ملی و بین‌المللی کشاورزی این کشور را شدیدا متاثر کرده است. در حالی سازمان ملل بر حمایت از زنان و دختران کشاورز تاکید می‌کند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 159 بازدید

شکیبا زمانی‌که تازه به صفوف پولیس پیوسته بود، هنوز دختر جوانی بیش نبود؛ دختری که از دل هزاران نگاه سنگین و قضاوت‌گر عبور کرد تا ثابت کند که زن نیز می‌تواند، حتی در کشوری پر از جنگ و درد، مسوولیت تأمین امنیت را بر عهده بگیرد. با قدی نه‌چندان بلند و چشمانی همیشه امیدوار، در روزهای نخست هر گامی که در حویلی مرکز آموزشی پولیس برمی‌داشت، قلبش میان ترس و غرور می‌تپید. اولین بار که یونیفورم را پوشید، دستانش از شدت خوشحالی می‌لرزید. مادرش همان روز روی چارپایی کهنه‌ی اتاق نشسته بود، اشک‌هایش را پنهان می‌کرد و زیر لب زمزمه می‌کرد: «خدا پشت و پناهت باشد دخترکم... تو راهی را رفتی که خیلی از مردها هم از آن می‌ترسند.» سال‌ها گذشت. شکیبا در کابل و ولسوالی‌های اطراف خدمت کرد؛ بارها شاهد صحنه‌هایی بود که هنوز هم چون زخمی باز در ذهنش باقی مانده‌اند؛ زنانی بی‌پناه که نیمه‌شب از خانه گریخته بودند، دخترانی که قربانی خشونت شده بودند، و مادرانی که نام شوهر یا پسرشان را در فهرست زخمی‌ها و کشته‌ها جست‌وجو می‌کردند. شکیبا هر بار که به آن‌ها کمک می‌کرد، حس می‌نمود این شغل فقط یک وظیفه نیست، بلکه رسالتی‌ست که برای آن زاده شده است. اما سرنوشت همیشه آن‌طور که انسان با دست خود می‌سازد، پیش نمی‌رود؛ گاهی ناگهان همه‌چیز چون شیشه‌ای نازک زیر پا خرد می‌شود. روزی که خبر سقوط شهرها به گوشش رسید، حس کرد چیزی درونش فرو ریخت. با وجود تمام آموزش‌ها و تجربه‌ها، در آن لحظه نتوانست در برابر ترس انسانی‌اش ایستادگی کند. شکیبا همان شب، در پشت‌بام خانه، یونیفورمی را که سال‌ها با احترام آن را اتو می‌کرد، در آتش انداخت. شعله‌ها بالا رفتند، پارچه پیچید و سوخت، و او با چشمانی اشک‌آلود تماشا کرد که چگونه چیزی که برایش مثل هویت بود، در چند دقیقه خاکستر شد. آن لحظه برایش روشن شد: دیگر هیچ تضمینی برای فردایش وجود ندارد. شبِ فرارشان، انگار جانش را از بدنش جدا می‌کردند. کودکانش را که در خواب بودند با عجله بیدار کرد. دخترک پنج‌ساله‌اش با چشمان خواب‌آلود پرسید: «مادر جان، کجا می‌رویم؟» و شکیبا فقط توانست بگوید: «به جایی که ترس نباشد.» اما خودش هم نمی‌دانست آن‌جا کجاست. راه مرزی، طولانی، تاریک، سنگلاخ و پر از ترس بود. مرد قاچاقبر بارها تهدیدشان کرد که اگر پول بیشتری ندهند، همان‌جا رهایشان می‌کند. شوهرش مجبور شد دستبند طلای مادرش را که آخرین یادگار زن مرحوم بود، بدهد تا راه‌شان باز شود. وقتی به ایران رسیدند، شکیبا فکر می‌کرد پایان رنج است؛ اما غربت، همیشه چهره‌ای دیگر دارد. چهره‌ای که تا کسی تجربه‌اش نکند، نمی‌فهمد. در ایران، گذشته‌ی شکیبا برای هیچ‌کس اهمیتی نداشت. او دیگر یک افسر پولیس نبود، نه زنی قوی، نه چهره‌ای خدمت‌گذار؛ فقط یک «مهاجر» بود. و مهاجر بودن، یعنی همیشه در حاشیه بودن؛ همیشه با ترس از اخراج زندگی کردن، با تحقیرهای پنهان و گاهی آشکار مواجه شدن. پناه‌بردن‌شان به ایران نه از سر انتخاب، بلکه از روی ناچاری بود. خانه‌ای که در حاشیه‌ی یکی از شهرهای بزرگ گرفتند، سرد و نمور بود؛ دیوارهایش نم‌زده، سقفش کوتاه، و پنجره‌هایش همیشه نیمه‌باز تا رطوبت کمتر شود. هر صبح، اولین چیزی که شکیبا می‌دید، لکه‌های زرد نم روی دیوار بود و کودکانش که با جوراب‌های سوراخ‌شان در گوشه‌ای بازی می‌کردند. در روزهای اول، هر دروازه‌ای را زد تا کاری پیدا کند، اما همین‌که می‌فهمیدند افغانستانی است، پاسخ‌ها سرد می‌شد و دست‌هایی که با بی‌میلی می‌گفتند: «نه.» در نهایت، تنها کاری که برایش باقی ماند، کار در خانه‌ی مردم بود. سال‌ها در افغانستان برای امنیت زنانی تلاش کرده بود که حالا در ایران، او را تحقیر می‌کردند؛ همان‌ها که زمانی از جنس درد او بودند، حالا با نگاهی از بالا، می‌خواستند او پشت سرشان راه برود و آنچه را می‌ریختند، جمع کند. او بارها در خانه‌هایی کار کرد که صاحب‌خانه با لحنی سرد می‌گفت: «افغانستانی‌ها باید قناعت کنند، کارشان همین است.» شکیبا هر بار لبخندی زورکی می‌زد، اما شب‌ها که به خانه بازمی‌گشت و زانوهایش از خستگی می‌سوخت، بغضش را در تاریکی اتاق فرو می‌داد. شوهرش بیشتر روزها بیکار بود، و اگر هم کاری پیدا می‌کرد، کارهای سخت و خطرناک ساختمانی بود. شکیبا هر بار که او دیرتر از معمول به خانه می‌رسید، دلش آشوب می‌شد، از ترس اینکه شاید سقوط کرده، شاید کسی به او توهین کرده، یا شاید دیگر برنمی‌گردد. کودکانش هم در کوچه‌های غریبه، از تحقیر در امان نبودند. پسر هفت‌ساله‌اش بارها گریه‌کنان به خانه آمده بود و گفته بود: «بچه‌ها گفتن افغانستانی برو کشورت!» و شکیبا نمی‌دانست چطور به او بفهماند که "کشورشان" دیگر برای‌شان فقط جایی است پر از ترس، و نه خانه. شب‌ها بدترین لحظات برای شکیبا بود. وقتی همه خواب بودند، او کنار پنجره‌ی کوچک می‌نشست و به چراغ‌های دور نگاه می‌کرد؛ هر چراغ، خاطره‌ای خاموش در دل تاریکی. گاهی زیر لب می‌گفت: «کاش همان شکیبای پولیس می‌ماندم… کاش تقدیر این‌قدر بی‌رحم نبود.» اما واقعیت این بود: گذشته فقط تصویری تلخ بود، و آینده؟ مبهم‌تر از همیشه. با تمام این رنج‌ها، یک چیز در شکیبا هرگز نمرد: همان روح ایستادگی که همیشه در وجودش شعله می‌کشید. روزها با کارهای سخت و طاقت‌فرسا می‌گذشت، اما او هرگز اجازه نداد کودکانش حس کنند که مادرشان شکسته است. هر صبح، با صدایی که می‌کوشید لرزشش را پنهان کند، آنها را بیدار می‌کرد و می‌گفت: «ما هنوز هم قوی هستیم. ما دوباره زندگی می‌سازیم.» اما خودش خوب می‌دانست این مسیر، راه آسانی نیست. شب‌ها، پیش از خواب، در دلش این پرسش‌ها می‌چرخیدند: آیا روزی دوباره به وطنم برمی‌گردم؟ آیا کسی خواهد فهمید که این زنِ مهاجر، روزی برای امنیت وطنش ایستاده بود و خطر را با چشم‌هایش دیده بود؟ هیچ‌کس نمی‌دانست. حتی خودش هم نه. تنها چیزی که برایش مانده بود، امیدی کوچک بود؛ امیدی نازک و لرزان، مثل نخی که از قلبش آویزان است و او، با تمام توان، تلاش می‌کند همان نخ نازک را پل نجاتی برای خانواده‌اش بسازد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 85 بازدید

اوچا یا دفتر هماهنگ‌کننده کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل درتازه‌ترین مورد به مناسبت روز جهانی بشردوستانه اعلام کرده است که زنان و دختران افغانستان با گذشت بیش از چهار سال، همچنان با محدودیت‌های سرکوب‌کننده مواجه هستند. این نهاد با نشر گزارشی گفته است که زنان و دختران در افغانستان همچنان از آموزش، کار و زند‌گی عمومی محروم‌اند. دفتر هماهنگ‌کننده کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که ارائه کمک‌های بشردوستانه به زنان و دختران در این شرایط حیاتی است. روز جهانی بشردوستانه در حالی فرارسیده است که نیمی از جمعیت افغانستان برای بقا به کمک‌های بشردوستانه وابسته‌اند. در بخشی از گزارش اوچا آمده است: «در این روز به‌ویژه، مردم افغانستان با بحران‌های متعدد و پیچیده‌ای مواجه هستند. در ماه‌های اخیر، تحولات ژئوپلیتیکی و تنش‌های منطقه‌ای سبب بازگشت نزدیک به دو میلیون شهروند افغانستان از ایران و پاکستان شده است، بسیاری از آن‌ها بدون انتخاب خود بازگشته‌اند.» همچنین اوچا درباره کاهش کمک‌های بشردوستانه و خشکسالی‌های مداوم در افغانستان هشدار داده است. این در حالی است که پس از تسلط مجدد حکومت فعلی بر افغانستان، زنان و دختران از اساسی‌ترین حقوق خود، از جمله تحصیل، اشتغال و آزادی‌های فردی محروم شده‌اند. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 47 بازدید

برنامه توسعه سازمان ملل متحد به مناسبت روز جهانی کارآفرینی زنان و دختران اعلام کرده است که از اکتبر ۲۰۲۱ میلادی تا سپتامبر ۲۰۲۵، بیش از ۱۳۳ هزار زن در افغانستان از طریق حمایت این سازمان به فرصت‌های شغلی و درآمد دست یافته‌اند. این سازمان امروز (چهارشنبه، ۲۸ عقرب) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که زنان و دختران بیشترین آسیب را در افغانستان متحمل می‌شوند. این در ادامه تاکید کرده است که طی این مدت از ۸۱ هزار و ۸۹۷ کسب‌وکار کوچک به رهبری زنان حمایت کرده است. برنامه توسعه این سازمان می‌گوید که بیش از ۴.۵ میلیون شهروند افغانستان از این حمایت‌ها بهره‌مند شده‌اند. استفان رودریگز، نماینده مقیم برنامه توسعه سازمان ملل در افغانستان گفت: «با همکاری شرکای خود، در حال ساختن آینده‌ای روشن‌تر و عادلانه‌تر برای همه افغانستانی‌ها هستیم.» در اعلامیه آمده است، زنانی که از برنامه‌های ایجاد شغل سازمان ملل بهره‌مند شده‌اند، با ابراز خرسندی می‌گویند که این طرح‌ها به توانمندسازی زنان و ایجاد درآمد برای آنان کمک می‌کند. یکی از دختران هنگام قالین‌بافی گفت: «من توانستم با موفقیت از پدرم حمایت کنم و به توانایی خود برای ادامه تحصیل و رسیدن به اهدافم نیز اعتماد دارم.» پس از قدرت‌گیری حکومت فعلی در افغانستان، علاوه بر ممنوعیت آموزش دختران و زنان در مکاتب، دانشگاه‌ها و مراکز صحی، فعالیت‌های شغلی آنان نیز محدود شده است. این در حالی است که بسیاری از شهروندان در ولایت‌های مختلف از افزایش گرسنگی، بیکاری و فقر ابراز نگرانی می‌کنند. گزارش اخیر سازمان ملل نشان می‌دهد که چالش اشتغال زنان اهل افغانستان به دلیل محدودیت‌های حکومت فعلی در کشور افزایش یافته است. بر اساس این گزارش، بسیاری از زنان قادر به کار در دفاتر نیستند و برخی نیز اجازه فعالیت میدانی ندارند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 85 بازدید

منابع محلی از ولایت فراه می‌گویند که یک مرد در ولسوالی گلستان این ولایت، همسرش را با چاقو به شکل بسیار فجیع سر بریده و دخترش را زخمی کرده است. دست‌کم دو منبع با تایید این رویداد گفته‌اند که این حادثه خشونت‌بار روز (سه‌شنبه، ۲۷ عقرب) در روستای «دهک» از مربوطات ولسوالی گلستان رخ داده است. مسوولان محلی حکومت سرپرست در ولایت فراه نیز این رویداد را تایید کرده‌ و گفته‌اند که این مرد بازداشت شده و تحت بازجویی قرار دارد. منبع در ادامه افزوده است که تا اکنون انگیزه‌ی این قتل روشن نیست. پیش از این نیز مواردی از قتل زنان به‌دست اعضای خانواده‌ی‌شان از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. عامل اغلب این قتل‌ها خشونت خانوادگی دانسته می‌شود. همچنین باید گفت که پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 67 بازدید

برنامه‌ی توسعه‌ سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که جاپان ۸۶۴ میلیون ین، معادل ۵.۶ میلیون دالر را برای بهبود معیشت و حمایت از فرصت‌های اقتصادی زنان و دختران افغانستان کمک کرده است. این نهاد روز (سه‌شنبه، ۲۷ عقرب) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که در این زمینه تفاهم‌نامه‌ای میان کنیچی ماساموتو، سفیر جاپان در افغانستان و استیفن رودریگز، نماینده‌ی برنامه‌ی توسعه‌ سازمان ملل متحد برای این کشور، امضا شده است و با این کمک، یک پروژه‌ی دوساله با عنوان «بهبود معیشت زنان از طریق ترویج فعالیت‌های اقتصادی در مناطق مرزی» راه‌اندازی می‌شود. در اعلامیه تاکید شده است که این پروژه از طریق ۷۳ پروژه‌ی کوچک، دسترسی به زیرساخت‌های تولیدی مبتنی بر جامعه، منابع مالی و بازارها را برای دو‌ هزار و ۱۰۰ شرکت کوچک و متوسط به رهبری زنان بهبود خواهد بخشید و فراگیری اقتصاد محلی را ارتقا خواهد داد. همچنین اعلامیه به نقل از کنیچی ماساموتو، سفیر جاپان در کابل نوشته است: «جاپان در کنار مردم افغانستان، به‌ویژه زنان در مسیر دست‌یابی به استقلال اقتصادی و کرامت انسانی آنان ایستاده است.» وی در ادامه افزوده است: «این پروژه به ایجاد فرصت‌های امن و مؤثر برای زنان کمک می‌کند تا بتوانند از خود و خانواده‌های‌شان حمایت کنند.» در عین حال، استیفن رودریگز، نماینده‌ی برنامه‌ی توسعه‌ سازمان ملل متحد برای افغانستان تصریح کرد که این پروژه در ادامه‌ی پروژه‌ی تقویت فعالیت اقتصادی زنان و دختران در سکتور خصوصی است که ثابت کرد سرمایه‌گذاری روی کسب‌وکارهای زنان برای یک افغانستان شکوفا ضروری است. این نهاد در پروژه مشابه قبلی نیز از یک هزار و ۲۶۰ کسب‌وکار زنان حمایت کرده و بیش از دو هزار و ۵۰۰ شغل ایجاد کرده است که ۸۷ درصد آن را زنان تشکیل می‌دهند. همچنین نزدیک به ۹۰ پروژه زیربنایی در این چارچوب در حال تکمیل شدن است. این در حالی است که حکومت سرپرست از زمان تسلط دوباره بر افغانستان، محدودیت‌های گسترده‌ای بر فعالیت‌های اقتصادی و اجتماعی زنان وضع کرده است. حکومت فعلی کار زنان و دختران را در ادارات دولتی، سازمان‌های غیردولتی داخلی و بین‌المللی منع و شماری از کسب‌وکارهای تحت مدیریت زنان را تعطیل کرده‌ است.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 130 بازدید

در کوچه‌های خاموش یکی از محله‌های قدیمی کابل، دختری زندگی می‌کند که نامش شاید در هیچ کتاب یا گزارش رسمی نوشته نشده باشد، اما در دل شش دختر دیگری، چون چراغی روشن می‌سوزد و امید را در تاریک‌ترین روزها زنده نگه می‌دارد. این دختر، سپیده، یکی از هزاران دختری‌ست که عمرش را در سایه‌ی محدودیت، منع، ترس و ناامیدی سپری کرده، اما هیچ‌گاه نخواست تسلیم شود. او تنها تا صنف دوازدهم درس خواند؛ درست در سالی که آرزوهایش برای رفتن به پوهنتون به اوج رسیده بود، زمانی که برای رشته‌های مورد علاقه‌اش برنامه‌ریزی می‌کرد و در ذهنش آینده‌ای روشن می‌ساخت. اما با بسته شدن دانشگاه‌ها برای دختران، همه چیز در یک لحظه فروریخت. صبحی که با کتاب و قلم خوش‌رنگش از خانه بیرون رفت، هرگز باور نمی‌کرد آن روز، آخرین روز قدم زدنش در مسیر آموزش باشد. صدایی کوتاه و سرد، همه چیز را تمام کرد: «پوهنتون برای دخترها بسته شد.» همین جمله، مانند چاقویی که آرام و عمیق فرو می‌رود، سال‌ها زحمت، آرزو و امیدش را در خود دفن کرد. سپیده روزها را در سکوت می‌گذراند. اتاقی که روزی پر از کتاب، دفترچه و برنامه‌های درسی‌اش بود، به محلی تبدیل شده بود که هر روز در آن احساس شکست می‌کرد. مادرش شب‌ها به‌آرامی لباس گرمی روی شانه‌اش می‌انداخت و می‌گفت: «دخترم، شاید روزی باز شود.» اما این جمله، هرچند پر از مهربانی بود، هر روز برای سپیده زخمی تازه می‌ساخت؛ زخمی که از امیدهای بی‌سرانجام زاده می‌شد. بیرون از خانه، دختران دیگر نیز به همان سرنوشت گرفتار بودند؛ شانه‌های خمیده، چشمان بی‌نور، لبخندهایی که سال‌ها بود رنگ واقعی نداشت. در میان همه‌ی این دردها، چیزی در دل سپیده آرام نمی‌گرفت. او نمی‌توانست در خانه بنشیند و خود را خاموش کند. حس می‌کرد زندگی از او وظیفه‌ای بزرگ‌تر می‌خواهد؛ اینکه نه فقط برای خودش، بلکه برای دختران دیگر هم کاری بکند. یک روز، وقتی در حویلی ایستاده بود و دختر همسایه را دید که با چادر سفید و کهنه‌ای بر سر، آهسته به عقب بازمی‌گشت و مادرش زیر لب می‌گفت: «درس نیست، کار نیست... خدا به حال دخترها رحم کند»، دل سپیده لرزید. آن لحظه، چون جرقه‌ای، آتش سال‌ها خاموشی‌اش را شعله‌ور کرد. رو به مادرش کرد و گفت: «مادر، اگر درس ما را گرفتند، اگر کار را هم گرفتند، مگر دستان ما بی‌جان شده؟ کاری می‌کنم، حتی اگر خیلی کوچک باشد.» مادرش، با تمام نگرانی‌هایی که جامعه بر قلبش نهاده بود، آهسته لبخند زد و گفت: «تو از کودکی همین‌گونه بودی... اگر دنیا صد دروازه را به رویت می‌بست، یکی را خودت می‌ساختی.» سپیده خیاطی را از مادرش آموخته بود؛ نه به‌صورت حرفه‌ای، اما آن‌قدر که بتواند لباس ساده‌ای بدوزد. همان مهارت کوچک، تنهاترین امید او شد. از اندک پس‌اندازی که داشت، فقط توانست یک ماشین خیاطی دست‌دوم بخرد. ماشین قدیمی، زنگ‌زده بود و هر چند دقیقه یک‌بار نخ را پاره می‌کرد، اما برای سپیده، این ماشین دریچه‌ای به آینده بود. با پول کمی که از باقی‌مانده روزگار داشت، دو کیلو پارچه خرید؛ پارچه‌ای که در آن روزها برایش فقط پارچه نبود، بلکه «آغاز یک زندگی تازه» بود. او نخستین لباس‌ها را برای همسایه‌ها دوخت؛ ساده‌ترین لباس‌ها، اما با دقت و عشق. چند روز بعد، زنی از سر کوچه آمد و گفت: «دختر جان، شنیده‌ام دستت خوب است، یک چادر هم برای ما بدوز.» سپیده همان روز فهمید که شاید این کار، تنها راهی باشد که نه‌تنها او را از این خاموشی نجات می‌دهد، بلکه می‌تواند برای دختران دیگر نیز دری بگشاید. کم‌کم سفارش‌ها بیشتر شد. در میان تمام محدودیت‌ها، هنوز زنانی بودند که برای چند لباس، چادر یا پیراهن، به دستی ماهر نیاز داشتند. سپیده اما دلش نمی‌خواست تنها خودش از این راه نانی داشته باشد. هر بار که به چهره دختران بیکار محل نگاه می‌کرد، حس می‌کرد بخشی از درد آن‌ها در جان خودش هم فرو می‌رود. به چند دختر همسایه گفت که اگر مایل باشند، می‌توانند بیایند و در کنارش خیاطی یاد بگیرند. نخستین کسانی که آمدند، دو دختر از همسایه‌ها بودند؛ دخترانی که مثل سپیده در آخرین سال مکتب مانده و حسرت دوباره درس‌خواندن به دل‌شان مانده بود. با خجالت وارد شدند، گویی می‌ترسیدند مبادا این کارگاه کوچک هم روزی بسته شود یا برای‌شان دردسری به‌وجود آورد. سپیده به آن‌ها گفت: «اینجا نه کسی استاد است، نه کسی شاگرد. ما فقط دخترانی هستیم که نمی‌گذاریم زندگی ما را خاموش کند.» بعد از آن دو، دو دختر دیگر آمدند و سپس دو دختر دیگر. به این ترتیب، در مدت چند هفته، شش دختر در آن اتاق کوچک گرد آمدند؛ اتاقی که شاید برای مردان محل چیزی جز گوشه‌ای خاموش از خانه نبود، اما برای آن‌ها تبدیل شده بود به دانشگاهی که از آن محروم شده بودند، محیط کاری که بسته بودند، و خانه‌ای که در آن دوباره یاد گرفتند قلب‌شان بتپد. در کنار سپیده، آستین، پیراهن، چادر، لباس سنتی، و حتی دوخت‌های دست‌دوز کوچک را آموختند. هر لباسی که تمام می‌شد، گویی بخشی از غم دل‌شان هم کم می‌گردید؛ هر خطی که ماشین خیاطی می‌کشید، مانند خطی تازه از زندگی در روح‌شان نقش می‌بست. اما هیچ روزی نبود که ترس در اطراف‌شان نباشد. چند بار مردان محل آمدند و با کنجکاوی پرسیدند: «در این اتاق چه می‌کنید؟ چرا دخترها جمع می‌شوند؟» خانواده‌ها نگران بودند، مخصوصاً مادران. می‌گفتند: اگر کسی شکایت کند، اگر کسی بد بفهمد، ممکن است مشکل‌ساز شود. اما سپیده، همیشه با صدایی آرام و لبخندی خسته اما استوار، می‌گفت: «ما کار خلافی نمی‌کنیم. فقط می‌دوزیم… فقط زندگی را زنده نگه می‌داریم.» همین جمله، چون سدی، در برابر همه حرف‌ها و فشارها ایستادگی می‌کرد. ماه‌ها گذشت. روزی یکی از خانم‌هایی که به کارگاه می‌آمد، گفت عروسی دخترش نزدیک است و اگر ممکن باشد، لباس مهمان‌ها را در همین کارگاه بدوزند. دل سپیده لرزید؛ نه از ترس، بلکه از خوشحالی. این نخستین سفارش بزرگ‌شان بود. تمام شش دختر دست‌به‌کار شدند. شب‌ها تا دیر وقت می‌دوختند؛ خسته می‌شدند، دست‌های‌شان زخم می‌شد، اما در چشمان‌شان نوری بود که سال‌ها گم شده بود. وقتی آن سفارش بزرگ به پایان رسید، سپیده توانست از درآمد آن برای هر دختر سهمی بپردازد. یکی از دخترها همان روز اشک ریخت و گفت: «سال‌ها بود فکر می‌کردم هیچ‌وقت نمی‌توانم برای خانه نان ببرم… امروز حس کردم هنوز زنده‌ام.» سپیده همان شب نتوانست بخوابد؛ نه از خستگی، بلکه از خوشحالی. فکر می‌کرد اگر دنیا این‌همه دروازه را بر او بسته، باز هم توانسته در اتاق کوچک خانه‌اش پنجره‌ای باز کند؛ پنجره‌ای که از آن نور، نه تنها به زندگی خودش، بلکه به زندگی شش دختر دیگر هم تابیده است. او نمی‌دانست آیا روزی دانشگاه‌ها باز می‌شود یا نه، نمی‌دانست آیا روزی اجازه کار به دختران داده می‌شود یا نه. اما باور داشت که تا وقتی یک دختر نفس می‌کشد، آرزو می‌تواند دوباره زنده شود. باور داشت مهارت کوچک می‌تواند زندگی بزرگی بسازد، و دست‌هایی که اجازه قلم گرفتن ندارند، شاید بتوانند با نخ و پارچه دنیایی تازه شکل دهند. امروز کارگاه سپیده هنوز کوچک است؛ ماشینی کهنه در گوشه اتاق، چند طاقه پارچه کنار دیوار، و هفت دختر—او و شش شاگردش—که در سکوت اما با قلبی روشن کار می‌کنند. شاید جهان آنها را نمی‌بیند، شاید هیچ‌کس نام‌شان را در جایی نمی‌نویسد، اما حقیقت این است که در همان اتاق کوچک، زندگی دوباره جریان دارد. سپیده هر روز با دیدن دخترانی که با لبخند—هرچند کوچک و لرزان—کار می‌کنند، احساس می‌کند ارزش تمام دردها را داشته است. او ثابت کرد که اگر هزار راه بسته شود، یک دختر می‌تواند از یک نخ باریک هم پلی به فردا بسازد؛ پلی که روی آن شش دختر دیگر هم قدم می‌زنند… و شاید روزی هزار دختر.

ادامه مطلب