برچسب: #خشونت

3 هفته قبل - 62 بازدید

کوچه‌های خاکی و تنگِ حاشیه شهر هرات در زمستان بوی دود چوب و زغال می‌داد؛ بویی که با سوز سرد هوا مخلوط می‌شد و تا عمق سینه می‌نشست. در یکی از همین کوچه‌ها، خانه‌ای گِلی با دروازه آهنی زنگ‌زده وجود داشت که از بیرون مثل صدها خانه دیگر به نظر می‌رسید، اما پشت آن دیوارها، زندگی دختری جریان داشت که هر روز کمی بیشتر از درون می‌شکست. نامش شکیلا بود؛ دختری هجده‌ساله با چهره‌ای ظریف و چشم‌هایی که همیشه انگار چیزی را پنهان می‌کرد — ترس، خستگی و غمی که هیچ‌وقت فرصت بیان پیدا نکرده بود. شکیلا تا چند سال پیش زندگی متفاوتی داشت. او دانش‌آموز مکتب بود و از شاگردان خوب صنفش محسوب می‌شد. معلمش همیشه می‌گفت اگر ادامه بدهد، می‌تواند روزی داکتر شود. خودش هم همین آرزو را داشت. وقتی کتاب بیولوژی را باز می‌کرد، انگار وارد دنیایی می‌شد که در آن همه‌چیز قابل فهم بود؛ بدن انسان، بیماری‌ها، درمان‌ها — همه‌چیز منطقی‌تر از زندگی خودش به نظر می‌رسید. اما با تغییر شرایط اجتماعی و بسته‌شدن فرصت‌های آموزشی برای دختران، مکتب‌رفتن او متوقف شد. همان روزی که فهمید دیگر اجازه رفتن ندارد، ساعت‌ها گریه کرد، اما آن گریه‌ها فقط آغاز یک سقوط آرام بود. پدرش مردی کارگر بود که سال‌ها در ایران کار کرده و بعد از اخراج اجباری برگشته بود. بیکاری، فقر و حس شکست در وجودش جمع شده بود و این فشارها اغلب به خشونت تبدیل می‌شد. او باور داشت که دختر باید مطیع باشد و هرچه خانواده تصمیم بگیرد، همان سرنوشت اوست. مادر شکیلا زنی خاموش و ترسیده بود؛ خودش قربانی سال‌ها خشونت و تحقیر، و دیگر توان ایستادن در برابر شوهر را نداشت. در چنین فضایی، شکیلا کم‌کم احساس کرد که نه صدایش شنیده می‌شود و نه خواسته‌هایش اهمیتی دارد. خشونت‌ها ابتدا لفظی بود؛ توهین، تحقیر و سرزنش‌های مداوم. اما بعد جسمی شد. کوچک‌ترین مخالفت یا حتی سکوت او می‌توانست باعث سیلی یا ضربه شود. چند بار آن‌قدر لت‌وکوب شد که مجبور شد روزها در خانه بماند تا کبودی‌های صورتش محو شود. هیچ‌کس بیرون از خانه چیزی نمی‌دانست یا اگر می‌دانست، دخالت نمی‌کرد. در بسیاری از خانواده‌ها، چنین رفتارهایی «مسئله داخلی» محسوب می‌شود و دختر جایی برای پناه بردن ندارد. نقطه اوج فشار زمانی بود که پدر تصمیم گرفت او را به مردی حدود چهل‌ساله بدهد؛ مردی که همسر داشت اما می‌خواست زن دوم بگیرد. در مقابل، پولی به خانواده پرداخت می‌کرد که می‌توانست بخشی از مشکلات مالی را حل کند. برای پدر، این معامله منطقی بود؛ برای شکیلا، کابوس. او بارها مخالفت کرد. گریه کرد. گفت حاضر است کار کند، خیاطی یاد بگیرد یا هر کاری انجام دهد، اما ازدواج نکند. اما مخالفتش فقط خشونت بیشتری به همراه داشت. یک شب، بعد از بحث شدید، پدرش او را آن‌قدر زد که نفسش بند آمد. همان شب، وقتی در گوشه اتاق نشسته بود و بدنش درد می‌کرد، حس کرد دیگر هیچ راهی ندارد. آینده‌ای که پیش رویش بود، تاریک و اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید: ازدواج اجباری، خشونت بیشتر و زندگی‌ای که هیچ کنترلی بر آن ندارد. در روزهای بعد، شکیلا تغییر کرد. کمتر حرف می‌زد، کمتر غذا می‌خورد و بیشتر وقتش را تنها می‌گذراند. گاهی ساعت‌ها به یک نقطه خیره می‌شد. درونش ترکیبی از ترس، ناامیدی و خشم شکل گرفته بود. او احساس می‌کرد زندانی است — زندانی بدون کلید. شبی که اقدام به خودکشی کرد، خانه ساکت بود. همه خواب بودند. او آرام به آشپزخانه رفت. در گوشه‌ای، بوتل مایع سمی که برای کشتن حشرات استفاده می‌شد، قرار داشت. دستش می‌لرزید. چند دقیقه فقط به آن نگاه کرد. در ذهنش صحنه‌های آینده مرور می‌شد: عروسی اجباری، خانه مردی غریبه، تحقیر و ادامه همان چرخه خشونت. بعد فکر دیگری آمد: «اگر بمیرم، همه‌چیز تمام می‌شود.» او بوتل را برداشت و نوشید. لحظات بعد، بدنش واکنش نشان داد؛ سوزش، سرگیجه و ضعف شدید. ترس ناگهانی در وجودش دوید — نه ترس از مرگ، بلکه ترس از درد. زمین خورد و صدای افتادنش مادرش را بیدار کرد. وقتی مادرش او را دید، فریاد کشید. همسایه‌ها آمدند و با عجله او را به شفاخانه رساندند. داکتران ساعت‌ها تلاش کردند تا جانش را نجات دهند. او زنده ماند. وقتی هوشیاری‌اش برگشت، احساس سنگینی عجیبی داشت. گلویش می‌سوخت و بدنش بی‌رمق بود. مادرش کنار تخت گریه می‌کرد. اولین جمله‌ای که شکیلا گفت، آرام و شکسته بود: «چرا نجاتم دادید؟» این جمله خلاصه عمق ناامیدی او بود. اما داستان به همین‌جا ختم نشد. بعد از برگشت به خانه، او با سرزنش و خشم بیشتری مواجه شد. پدرش می‌گفت آبروی خانواده را برده است. هیچ‌کس درباره دلیل کارش صحبت نمی‌کرد؛ فقط درباره شرم و بدنامی حرف می‌زدند. این همان واقعیتی است که بسیاری از دختران در افغانستان تجربه می‌کنند: درد اصلی دیده نمی‌شود، فقط پیامد اجتماعی اهمیت پیدا می‌کند. با این حال، در درون شکیلا چیزی تغییر کرده بود. او مرگ را لمس کرده و برگشته بود. در روزهای بعد، آرام‌آرام فهمید که هنوز زنده است — و زنده‌بودن، هرچند دردناک، هنوز امکان تغییر را در خود دارد. یک روز به مادرش گفت: «من نمی‌خواهم بمیرم… اما نمی‌خواهم این‌گونه هم زندگی کنم.» این جمله ساده، نقطه عطفی در زندگی او شد. مادرش که سال‌ها سکوت کرده بود، برای اولین بار گریه‌کنان گفت: «من هم نمی‌خواستم این‌گونه زندگی کنم.» آن لحظه، میان مادر و دختر نوعی همدلی شکل گرفت؛ دو زن در دو نسل، هر دو قربانی خشونت، اما هر دو هنوز زنده. سرنوشت شکیلا هنوز نامعلوم است. او هنوز با همان چالش‌ها روبه‌روست، هنوز ترس دارد، هنوز آینده‌اش قطعی نیست. اما اقدام ناموفقش فقط یک حادثه نبود؛ فریادی بود از عمق رنج، فشاری که سال‌ها جمع شده بود. فریادی که اگر شنیده نشود، ممکن است برای بسیاری دیگر به پایان‌های تلخ‌تری منجر شود. داستان او، داستان یک فرد نیست؛ بازتاب واقعیتی است که در گوشه‌های مختلف جامعه وجود دارد — جایی که خشونت خانوادگی، فقر، محدودیت‌های اجتماعی و نبود حمایت روانی دست به دست هم می‌دهند و دختران جوان را تا مرز نابودی پیش می‌برند. و شاید مهم‌ترین حقیقت این باشد: بسیاری از این دختران نمی‌خواهند بمیرند؛ آن‌ها فقط می‌خواهند دردشان تمام شود. نویسنده:  سارا کریمی  

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 87 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که او از خواب بیدار شد. هوای سرد از لای درزهای پنجره گِلی اتاق به داخل می‌آمد و روی صورتش می‌نشست. چند لحظه همان‌طور دراز کشید و به سقف خیره ماند؛ سقفی که ترک‌هایش را از حفظ بود، چون ماه‌ها می‌شد که بیشتر وقتش را در همین اتاق می‌گذراند. زمانی نه‌چندان دور، صبح‌ها برایش معنای دیگری داشت — عجله برای رسیدن به مکتب، صدای خنده هم‌صنفی‌ها، بوی کتاب‌های نو، و امیدی که در دلش جوانه می‌زد. اما حالا صبح‌ها فقط آغاز یک روز دیگر دست‌فروشی در سرک‌های شلوغ کابل بود. او هیچ‌وقت آن روز لعنتی را فراموش نمی‌کند؛ روزی که دروازه مکتب بسته شد و گفتند دختران دیگر اجازه آموزش ندارند. اول باور نکرد. فکر کرد شاید چند روزه باشد، شاید یک شایعه باشد، شاید دوباره باز شود. اما روزها تبدیل به هفته شد، هفته‌ها به ماه، و ماه‌ها به سکوتی سنگین که روی زندگی‌اش افتاد. بکس مکتبش گوشه اتاق ماند؛ پر از کتاب‌هایی که هنوز بوی آرزو می‌دادند. گاهی آن را باز می‌کرد، دفترهایش را ورق می‌زد، و انگشتش را روی نوشته‌های خودش می‌کشید، انگار می‌خواست مطمئن شود آن دختر درس‌خوان هنوز وجود دارد. اما فقر به کسی فرصت غم خوردن طولانی نمی‌دهد. پدرش کارگر روزمزد بود؛ روزهایی کار پیدا می‌کرد و روزهایی نه. مادرش بیمار و ضعیف بود. برادران کوچکش گرسنه می‌خوابیدند. وقتی اجاره خانه عقب افتاد و صاحب‌خانه تهدید کرد بیرون‌شان می‌کند، سکوت سنگینی بر خانواده حاکم شد. همان شب پدر با صدایی شکسته گفت: «دخترم… اگر بتوانی کمی کمک کنی…» او چیزی نگفت، فقط سر تکان داد. در دلش حس عجیبی بود — ترکیبی از ترس، شرم و احساس مسئولیت. فردای آن روز، زندگی‌اش برای همیشه تغییر کرد. اولین بار که کنار جاده ایستاد، احساس کرد همه مردم به او خیره شده‌اند. دستمالی در دست داشت که رویش چند بسته کلپ، دستبند پلاستیکی و دستمال کاغذی گذاشته بود. مادرش گفته بود: «همین‌ها را بفروش، شاید کسی بخرد.» اما نزدیک شدن به موترها، گفتن «بخرید» به مردمی که او را نمی‌شناختند، برایش سخت‌تر از هر امتحان مکتب بود. قلبش تند می‌زد و صدایش می‌لرزید. چند بار خواست برگردد خانه، اما تصویر برادر کوچکش که شب قبل گرسنه خوابیده بود، جلوی چشمش آمد و ماند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند. او کم‌کم یاد گرفت چگونه در میان موترها حرکت کند، چگونه وقتی چراغ سرخ می‌شود سریع نزدیک شود و چگونه وقتی چراغ سبز می‌شود عقب برود تا زیر موتر نماند. اما چیزی که هیچ‌وقت عادت نکرد، نگاه‌های مردم بود. بعضی‌ها بی‌تفاوت بودند، بعضی‌ها با ترحم نگاه می‌کردند، و بعضی‌ها حرف‌های تلخ می‌زدند. یک مرد یک‌بار با تمسخر گفت: «به‌جای گدایی برو کار کن.» او چیزی نگفت، فقط لب‌هایش را گاز گرفت تا گریه نکند. نمی‌دانست چگونه توضیح دهد که همین ایستادن در سرک برایش هزار برابر سخت‌تر از نشستن در صنف مکتب است. زمستان که رسید، رنج واقعی شروع شد. سرما استخوان‌سوز بود. دست‌هایش ترک خورد و خون آمد. کفش‌هایش سوراخ شده بود و برف آب‌شده داخلش می‌رفت. اما مجبور بود بایستد. گاهی تمام روز فقط صد افغانی درمی‌آورد. وقتی شب به خانه برمی‌گشت، پاهایش بی‌حس بود، اما لبخند می‌زد تا مادرش ناراحت نشود. پول را در دست پدر می‌گذاشت و وانمود می‌کرد که خسته نیست. بزرگ‌ترین دردش اما جسمی نبود؛ روحی بود. هر بار که دخترانی را می‌دید که یونیفورم مکتب پوشیده‌اند، قلبش فشرده می‌شد. حس می‌کرد چیزی از او دزدیده شده — نه فقط درس، بلکه آینده. شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، چراغ کوچک را روشن می‌کرد و کتاب‌های قدیمی‌اش را می‌خواند. بعضی درس‌ها را فراموش کرده بود و این موضوع بیشتر آزارش می‌داد. با خودش می‌گفت: «اگر همین‌طور بگذرد، شاید دیگر هیچ‌وقت نتوانم ادامه بدهم…» در جاده خطر هم کم نبود. مردانی بودند که نگاه‌های بد می‌کردند. رانندگانی که شوخی‌های زشت می‌گفتند. یک روز مردی دستش را گرفت و گفت: «بیا، بیشتر پول می‌دهم.» او با وحشت دستش را کشید و دوید. آن‌قدر دوید تا نفسش برید. آن شب تا دیر وقت لرزید و گریه کرد. مادرش فهمید، اما چیزی نگفت؛ فقط او را در آغوش گرفت. سکوت آن آغوش، پر از درد مشترک بود. با وجود همه این‌ها، در دلش هنوز امید کوچکی زنده بود. گاهی وقتی آسمان صاف می‌شد و آفتاب روی شهر می‌تابید، تصور می‌کرد روزی دوباره مکتب باز می‌شود. خودش را می‌دید که کتاب به دست دارد، در صنف نشسته و معلم از او سوال می‌پرسد. آن تصویر برایش مثل نفس کشیدن بود — چیزی که بدون آن نمی‌توانست ادامه دهد. یک عصر، دختر کوچکی که همراه مادرش از موتر پیاده شده بود، به او نزدیک شد و پرسید: «خواهر، تو چرا مکتب نمی‌روی؟» او چند ثانیه سکوت کرد. گلویش خشک شد. بعد آرام گفت: «نمی‌شود.» اما وقتی دختر دور شد، اشک‌هایش جاری شد. چون در دلش می‌دانست جواب واقعی این بود: «اجازه ندارم… اما هنوز می‌خواهم.» روزها همچنان می‌گذرد. او هنوز کنار جاده می‌ایستد، هنوز اجناس ارزان می‌فروشد و هنوز با سرما و خستگی می‌جنگد. اما در درونش چیزی زنده مانده — رؤیایی که هیچ‌کس نتوانسته کاملاً خاموش کند. شب‌ها قبل از خواب، وقتی به سقف ترک‌خورده خیره می‌شود، آرام با خودش می‌گوید: «من هنوز شاگرد هستم… حتی اگر مکتب نداشته باشم.» و شاید همین جمله ساده، تنها چیزی است که او را هر صبح دوباره بیدار می‌کند؛ نه فقط برای نان، بلکه برای امیدی که هنوز، با وجود همه غم‌ها، در قلبش نفس می‌کشد. نویسنده: سارا کریمی  

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 73 بازدید

کارشناسان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد خواستار اقدام فوری برای حفاظت از زنان در زندان‌ها و کاهش جرم‌انگاری‌ها علیه آنان شده و گفته‌اند هم‌اکنون بیش از ۷۴۰ هزار زن و دختر در جهان در بازداشت به‌سر می‌برند و شمار زنان زندانی از سال ۲۰۰۰ میلادی تا اکنون ۶۰ درصد افزایش یافته است. کارشناسان سازمان ملل در آستانه هفتادمین اجلاس کمیسیون مقام زن در بیانیه‌ای از کشورهای عضو خواسته‌اند تا اقداماتی را برای تقویت حمایت از زنان و دختران در نظام‌های کیفری انجام دهند. آنها هشدار دادند که دسترسی به عدالت، امنیت و کرامت برای زنانی که از آزادی محروم شده‌اند به‌شدت ناکافی است. به گفته‌ی سازمان ملل متحد، هم‌اکنون حدود هفت درصد از جمعیت زندانیان جهان را زنان تشکیل می‌دهند. در این بیانیه آمده است که جمعیت زنان و دختران زندانی از سال ۲۰۰۰ میلادی تا اکنون با رشدی چشمگیر روبرو بوده و سرعت افزایش آن تقریبا سه برابر مردان است. همچنین طبق این آمار، حدود ۱۹ هزار کودک نیز همراه با مادران خود در زندان‌ها زندگی می‌کنند. کارشناسان سازمان ملل تاکید کردند: «بیشتر زنان به دلیل جرایم غیرخشونت‌آمیز مرتبط با فقر، ناتوانی در پرداخت جریمه یا وثیقه و سیاست‌های تنبیهی مرتبط با مواد مخدر بازداشت می‌شوند.» آنان تصریح کردند که زنان در بازداشت با خطراتی از جمله خشونت به‌ویژه خشونت جنسی و مبتنی بر جنسیت، کمبود خدمات بهداشتی، ازدحام جمعیت و سایر شرایطی که ممکن است مصداق بدرفتاری یا شکنجه باشد، مواجه‌اند. کارشناسان سازمان ملل متحد خواستار بررسی تاثیر قوانین کیفری بر زنان و دختران، و تامین بودجه پایدار برای سازمان‌های جامعه‌محور تحت رهبری زنان شدند و تاکید کردند که کشورها‌ باید امنیت زنان در زندان‌ها و سایر مراکز بازداشت را تضمین کنند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 136 بازدید

از همان شبی که برای نخستین بار به خانه‌ی شوهرش قدم گذاشت، چیزی در دلش فرو ریخت؛ احساسی که آن زمان نمی‌توانست نامش را بگذارد، اما بعدها فهمید ترس بوده است؛ ترسی که آهسته و بی‌صدا، مثل رطوبت، در دیوارهای زندگی‌اش نفوذ می‌کرد و هر روز گسترده‌تر می‌شد. او فقط هجده سال داشت؛ دختری که هنوز بوی نوجوانی می‌داد و رویاهای ساده‌ای در سر داشت؛ رویاهایی مثل ادامه‌ی مکتب، خندیدن با دوستان، یا حتی یک زندگی معمولی با شوهری که دوستش داشته باشد. اما در فرهنگ خانواده‌اش، ازدواج بیشتر یک تصمیم جمعی بود تا انتخاب شخصی. وقتی پدرش گفت «خواستگار خوب است، زندگی‌ات تأمین می‌شود»، او فقط سرش را پایین انداخت و قبول کرد، چون از کودکی یاد گرفته بود که دختر خوب مخالفت نمی‌کند. پنج سال گذشت، اما آن پنج سال برای او به اندازه‌ی یک عمر دردناک طول کشید. خانه‌ی شوهرش بزرگ بود، اما در آن خانه برای او جایی امن وجود نداشت. از همان روزهای اول، مادرشوهرش با نگاه‌های سنگین و کلمات نیش‌دار به او فهماند که حضورش مطلوب نیست. هر کاری که می‌کرد، ایرادی پیدا می‌شد؛ اگر غذا می‌پخت، می‌گفتند بدمزه است؛ اگر خانه را تمیز می‌کرد، می‌گفتند هنوز کثیف است؛ اگر سکوت می‌کرد، می‌گفتند بی‌ادب است. خواهرشوهرش که چند سالی از او بزرگ‌تر بود، رفتاری تحقیرآمیز داشت و مدام او را با دختران دیگر مقایسه می‌کرد. پدرشوهرش هم مردی خشن بود که باور داشت زن باید با ترس «آموزش» ببیند. شوهرش در آغاز چندان بدرفتار نبود، اما مشکل اینجا بود که او هیچ‌وقت از همسرش دفاع نکرد؛ سکوتش به اندازه‌ی خشونت دیگران دردناک بود. کم‌کم آن سکوت تبدیل به بی‌تفاوتی شد و بی‌تفاوتی به نوعی همراهی خاموش با ظلم تبدیل شد. اولین بار که لت‌وکوب شد، فقط چند هفته از عروسی‌اش گذشته بود. دلیلش چیزی ساده بود؛ نمک غذا کمی زیاد شده بود. مادرشوهرش سیلی محکمی به صورتش زد، آن‌قدر که گوشش سوت کشید و اشک بی‌اختیار از چشمانش جاری شد. خواهرشوهرش موهایش را کشید و گفت «باید یاد بگیری»، و پدرشوهرش فقط نگاه کرد و گفت «زن باید ادب شود». آن شب او در اتاق کوچکشان نشست و بی‌صدا گریه کرد، اما هنوز امید داشت؛ امیدی کودکانه که شاید اگر بیشتر تلاش کند، اگر مهربان‌تر باشد، اگر اشتباه نکند، همه‌چیز بهتر می‌شود. اما اشتباه او همین بود که فکر می‌کرد مشکل از خودش است. سال اول باردار شد و اولین کودک به دنیا آمد. مادر شدن برایش هم‌زمان شیرین و دردناک بود. وقتی نوزادش را در آغوش می‌گرفت، احساس می‌کرد زندگی هنوز ارزش ادامه دادن دارد، اما همان زمان فشارها بیشتر شد. می‌گفتند «فقط بچه آوردن بلد است»، «هیچ هنر دیگری ندارد». شب‌ها با بدن دردناک از کارهای خانه و زخم‌های تازه، کودک را شیر می‌داد و در سکوت اشک می‌ریخت تا کسی نشنود. دو سال بعد کودک دوم و سپس سوم به دنیا آمدند، اما به‌جای این‌که جایگاهش در خانواده بهتر شود، خشونت شدیدتر شد. حالا او نه‌تنها عروس «بی‌ارزش» بود، بلکه مادری بود که به‌زعم آن‌ها «بار اضافی» آورده است. خشونت فقط به توهین محدود نبود. بارها با دست و چوب زده شد. یک بار آن‌قدر او را هل دادند که به دیوار خورد و چند دقیقه نفسش بند آمد. یک بار ظرف فلزی به طرفش پرتاب شد و پیشانی‌اش شکافت. بدنش پر از کبودی‌هایی بود که یاد گرفته بود پنهان کند. اما درد واقعی در روحش بود؛ تحقیر مداوم، شنیدن جملاتی مثل «تو هیچ نیستی»، «کاش پسر ما با تو ازدواج نمی‌کرد»، «تو بدبختی آوردی». کم‌کم خودش هم این حرف‌ها را باور می‌کرد و اعتمادبه‌نفسش نابود می‌شد. سه ماه قبل از فرارش، خشونت‌ها به اوج رسید. آن روز بهانه فقط لباس‌هایی بود که به‌زعم آن‌ها خوب شسته نشده بود. دعوا شروع شد و خیلی زود به لت‌وکوب تبدیل شد. مادرشوهرش موهایش را کشید، خواهرشوهرش او را هل داد و پدرشوهرش با چوب به او ضربه زد. شوهرش باز هم فقط ایستاده بود. در آن لحظه، چیزی در وجودش شکست؛ نه از ترس، بلکه از خستگی عمیق. احساس کرد اگر بماند، یا خواهد مرد یا کاملاً نابود خواهد شد. همان شب، وقتی همه خواب بودند، به اتاق کودکان رفت، هر سه را بوسید، صورتشان را لمس کرد و با اشک‌های بی‌صدا خداحافظی کرد. سپس در تاریکی خانه را ترک کرد و به سمت خانه‌ی پدرش رفت. وقتی به خانه‌ی پدر رسید، تصور می‌کرد بالاخره پناهگاهی پیدا کرده است، اما خیلی زود فهمید اشتباه کرده است. مادرش ابتدا گریه کرد و او را در آغوش گرفت، اما پدرش عصبانی شد. به‌جای همدردی گفت «زن از خانه‌ی شوهر فرار نمی‌کند». چند روز بعد، خبر رسید که شوهرش او را طلاق داده است؛ به همین سادگی، بدون گفت‌وگو، بدون تلاش. این خبر مثل ضربه‌ای دیگر بر روحش فرود آمد؛ نه به این دلیل که شوهرش را دوست داشت، بلکه چون فهمید حالا کاملاً بی‌پناه شده است. زندگی در خانه‌ی پدر هم آرامش نداشت. سرزنش‌ها شروع شد؛ «آبروی ما را بردی»، «تحمل می‌کردی بهتر بود»، «حالا چه می‌کنی با سه بچه؟». برادرانش گاهی با عصبانیت حرف می‌زدند و حتی او را مقصر می‌دانستند. مادرش میان دلسوزی و ترس از حرف مردم گرفتار بود. او احساس می‌کرد در هیچ جایی پذیرفته نیست؛ نه خانه‌ی شوهر، نه خانه‌ی پدر. کودکانش هم نزد پدرشان مانده بودند و دلتنگی برای آن‌ها قلبش را می‌فشرد. شب‌ها صدای «مادر» گفتنشان را در ذهنش می‌شنید و گریه می‌کرد. در این میان، ناامیدی آن‌قدر عمیق شد که چند بار تلاش کرد به زندگی‌اش پایان بدهد. هر بار فکر می‌کرد دیگر راهی نمانده، دیگر امیدی وجود ندارد. اما هر بار زنده ماند؛ گاهی به‌طور اتفاقی، گاهی به‌خاطر رسیدن ناگهانی یکی از اعضای خانواده. بعد از آخرین بار، فقط گریه می‌کرد و می‌گفت «چرا نمی‌میرم؟» اما در عمق وجودش چیزی هنوز زنده بود؛ عشق به فرزندانش. همین عشق، هرچند ضعیف، مانع شد که کاملاً تسلیم شود. اکنون سه ماه گذشته است. او هنوز در خانه‌ی پدر زندگی می‌کند، هنوز با سرزنش و فشار روبه‌رو است، هنوز آینده‌اش نامعلوم است. اما گاهی جرقه‌ای کوچک از امید در دلش روشن می‌شود؛ شاید بتواند کاری پیدا کند، شاید بتواند دوباره فرزندانش را ببیند، شاید بتواند زندگی تازه‌ای بسازد. او هنوز زخمی است، هنوز شکسته است، اما زنده است. و گاهی در زندگی انسان، زنده ماندن خودِ بزرگ‌ترین مبارزه است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 118 بازدید

سحر هنوز به‌درستی از راه نرسیده بود که چشم‌هایش باز شد. هوا تاریک بود و سکوت خانه سنگین. چند لحظه همان‌طور نشست، دست‌هایش را روی زانو گذاشت و نفس عمیقی کشید. این عادت هرروزه‌اش شده بود؛ پیش از آن‌که از جا بلند شود، چند نفس بکشد، انگار خودش را برای یک روز دیگرِ تحمل آماده می‌کرد. در این خانه، زود بیدار شدن انتخاب نبود، وظیفه بود. عروسی که دیر از خواب بیدار می‌شد، از همان اول روز متهم بود. در گوشه‌ای از شهر بلخ، در خانه‌ای کهنه و خاموش، زنی زندگی می‌کند که ۲۹ سال دارد؛ اما اگر کسی به چهره‌اش نگاه کند، سنش را بیشتر حدس می‌زند. نه به‌خاطر چین‌وچروک، بلکه به‌خاطر خستگی‌ای که در نگاهش لانه کرده؛ خستگی‌ای که نه از کار، بلکه از سال‌ها تحقیر، انتظار و بی‌پناهی آمده است. هشت سال از روزی می‌گذرد که به این خانه عروس شد؛ هشت سالی که هرکدامش سنگین‌تر از قبلی بوده است. آن روز که برای اولین‌بار از خانه پدر بیرون آمد، هنوز دختر بود؛ دختری که باور داشت ازدواج آغاز زندگی است. مادرش هنگام خداحافظی اشک ریخت، اما گفت: «دخترم، زن که شدی، دیگر گریه‌ات را قورت بده. زندگی زن همین است.» او سرش را پایین انداخت؛ چون در فرهنگ ما دختر حق سؤال ندارد. آن روز نمی‌دانست همین جمله سال‌ها بعد مثل طناب دور گلویش سفت خواهد شد. ماه‌های اول عروسی‌اش با ترس و شرم گذشت. هنوز به خانه عادت نکرده بود، هنوز نمی‌دانست کدام گوشه خانه خط قرمز است، کدام حرف را نباید بزند و کدام نگاه خطرناک است. سعی می‌کرد همه‌چیز را درست انجام دهد؛ صبح‌ها زود بیدار می‌شد، نان می‌پخت، حویلی را جاروب می‌کرد و ظرف‌ها را می‌شست. فکر می‌کرد اگر عروس خوبی باشد دوستش خواهند داشت، اما در این خانه خوبیِ زن معیار دیگری داشت. هنوز یک سال کامل نشده بود که نگاه‌ها تغییر کرد. دیگر کسی با مهربانی صدایش نمی‌زد. زن‌های فامیل وقتی می‌آمدند با کنجکاوی به شکمش نگاه می‌کردند و سؤال‌ها شروع شد؛ اول آرام، بعد پی‌درپی: «چرا اولاد نمی‌شی؟ شاید دوا نمی‌خوری؟ فلانی زود مادر شد، تو چرا نه؟» او اول لبخند می‌زد، بعد بهانه می‌آورد و بعد شب‌ها پنهانی گریه می‌کرد. کم‌کم خودش هم ترسید. به شوهرش گفت بهتر است به داکتر بروند، اما شوهرش گفت: «فعلاً خودت برو، ببین مشکل از کجاست.» همین جمله مرز تنهایی‌اش را کشید. از آن روز، رفتن به داکتر بخشی از زندگی‌اش شد. تنها می‌رفت؛ با پولی که گاهی از کم کردن خرج خانه جمع می‌کرد. در کلینیک‌های شلوغ می‌نشست، میان زن‌هایی که هرکدام داستان خودشان را داشتند، آزمایش می‌داد، جواب‌ها را می‌گرفت و دوا می‌خورد. بعضی داکترها با حوصله حرف می‌زدند، بعضی بی‌حوصله، بعضی طوری نگاه می‌کردند که انگار او مقصر همه‌چیز است. آمپول‌ها درد داشت و دواها بدنش را ضعیف می‌کرد. بعضی شب‌ها از درد شکم تا صبح خوابش نمی‌برد، اما صبح که می‌شد باز هم باید بلند می‌شد. کسی حالش را نمی‌پرسید و اگر می‌گفت درد دارم، جواب می‌شنید: «زن درد را تحمل می‌کند.» سال‌ها گذشت. هر سال امیدش کمتر شد و فشار بیشتر. خانواده شوهر دیگر پنهان هم نمی‌کردند و در جمع‌ها می‌گفتند: «این زن خیر ندارد.» مادرشوهرش گاهی مستقیم می‌گفت: «خانه بدون اولاد قبرستان است.» شوهرش کم‌کم سرد شد؛ دیگر نه هم‌صحبتی، نه دل‌داری، فقط سکوت. سال پنجم عروسی، حرف زن دوم جدی شد. اول از زبان دیگران شنید، بعد مادرشوهرش گفت: «پسرم جوان است، حق دارد نسلش را داشته باشد.» آن شب دلش فرو ریخت، تا صبح گریه کرد، قرآن خواند و دعا کرد. صبح به شوهرش گفت: «من مقصر نیستم. همه داکترها گفتند شاید مشکل مشترک باشد.» شوهرش گفت: «سرنوشت همین است.» چند ماه بعد زن دوم آمد؛ جوان‌تر، شادتر و با حمایت کامل. از همان روز اول معلوم بود جایگاهش فرق دارد، کسی از او کار نخواست و همه‌چیز روی دوش زن اول افتاد. وقتی زن دوم حامله شد، خانه پر از شادی شد؛ شیرینی آوردند، دعا خواندند و خندیدند، اما او گوشه‌ای ایستاده بود و حس می‌کرد دیگر هیچ‌کس او را نمی‌بیند. وقتی طفل به دنیا آمد، همه‌چیز تغییر کرد. حالا زن دوم «مادر» بود و او فقط «زن بی‌اولاد». تمام کارهای خانه به عهده‌اش افتاد؛ اگر خسته می‌شد می‌گفتند: «تو که درد زایمان نکشیدی» و اگر اشتباه می‌کرد تحقیر می‌شد. زن دوم کاری نمی‌کرد و طفل بهانه همه‌چیز بود. شب‌ها، وقتی شوهرش در اتاق زن دوم می‌خوابید، او تنها می‌ماند. روی فرش کهنه می‌نشست، به سقف نگاه می‌کرد و به خودش می‌گفت: «گناه من چی بود؟» سؤالی که هیچ‌وقت جواب نگرفت. چند بار تصمیم گرفت به خانه پدرش برگردد. یک بار رفت و با گریه گفت: «من دارم می‌شکنم.» پدرش گفت: «طلاق ننگ است» و مادرش گفت: «زن باید بسازد.» هیچ‌کس نگفت حق داری؛ هیچ‌کس نگفت بمان یا برو، فقط گفتند تحمل کن. برگشت، چون راه دیگری نداشت. حالا هر روزش شبیه روز قبل است؛ صبح زود بیدار می‌شود، کار می‌کند، خاموش است و تحقیر می‌شود. شب که می‌شود، خسته و خالی به گوشه‌ای می‌رود؛ نه جایی برای شکایت دارد، نه گوشی برای شنیدن. او قربانی ناباروری نیست؛ قربانی فرهنگی است که زن را فقط در مادر شدن خلاصه می‌کند؛ قربانی سکوت مردان، قضاوت زنان و دیواری به نام «آبرو». در گوشه‌ای از بلخ، زنی زندگی می‌کند که هنوز نفس می‌کشد، اما زندگی برایش فقط دوام آوردن است؛ او هنوز ایستاده، نه چون قوی است، بلکه چون اجازه نشستن ندارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 119 بازدید

اولین چیزی که از آن صبح به یادش مانده، صدای بسته‌شدن در بود. درِ چوبی خانه با تقی آرام اما سنگین بسته شد؛ طوری که انگار چیزی را برای همیشه قطع کرد. هوا هنوز تاریک بود و کابل در خواب نیمه‌جانش نفس می‌کشید. او روی فرش کهنه‌ی اتاق نشسته بود، چادرش را دور خودش پیچیده و به دست‌هایش نگاه می‌کرد؛ دست‌هایی که هنوز کودکانه بودند، هنوز نشانی از زندگی زنی را نداشتند که قرار بود از آن روز به بعد باشد. او در ولسوالی پغمان کابل بزرگ شده بود؛ جایی که صبح‌ها با صدای پرنده‌ها آغاز می‌شد و عصرها با بوی نان تازه. پغمان برایش فقط یک محل زندگی نبود؛ آخرین جایی بود که خودش را صاحب آینده می‌دانست. تا وقتی مکتب باز بود، هر روز با شوق از خانه بیرون می‌رفت، روپوش آبی‌اش را صاف می‌کرد و در دلش خیال می‌بافت؛ خیال این‌که یک روز درسش را تمام کند، کاری داشته باشد و دیگر بارِ سنگین فقر روی شانه‌های پدرش نباشد. اما مکتب بسته شد؛ ناگهانی، بی‌خبر، بی‌توضیح. یک روز رفت و دیگر اجازه‌ی رفتن نداشت. روپوشش تا مدت‌ها کنار دیوار آویزان ماند؛ مثل یادآوری خاموش از چیزی که از او گرفته شده بود. او هنوز امید داشت. با خودش می‌گفت: «شاید دوباره باز شود»، «شاید فقط موقت باشد». اما روزها گذشت، ماه‌ها گذشت و امید، آرام‌آرام مثل چراغی بی‌نفت خاموش شد. در همان روزها، فقر بیشتر خودش را نشان داد. پدرش دیگر کمتر کار پیدا می‌کرد. بدهی‌ها روی هم جمع می‌شدند. شب‌ها حرف قرض در خانه می‌چرخید، بی‌آن‌که نامی از او برده شود. اما او حس می‌کرد چیزی در حال نزدیک‌شدن است؛ چیزی سرد، چیزی سنگین. تا این‌که یک شب، وقتی چراغ تیل کم‌نور بود و مادرش بی‌صدا گریه می‌کرد، فهمید آینده‌اش معامله شده است. نه کسی نظرش را پرسید، نه کسی توضیح داد. فقط گفتند «مجبوریم». گفتند «راه دیگری نیست». گفتند «تو دختر فهمیده‌ای». او هفده‌ساله بود که عقد شد؛ نه از روی رضایت، نه از روی آمادگی. لباس عروسی‌اش بیشتر شبیه لباس عزاداری بود. وقتی اسمش را پرسیدند و «بله» گفت، صدایش از جایی آمد که خودش هم نمی‌شناخت. همان لحظه، پغمان برایش تمام شد. چند روز بعد، او را از کابل بیرون بردند؛ از کوچه‌هایی که بلد بود، از دیوارهایی که صدای خنده‌اش را شنیده بودند. راه بلخ طولانی بود، اما برای او هر کیلومترش مثل کندن یک لایه از وجودش بود. در موتر، بی‌حرکت نشسته بود؛ نه گریه کرد، نه حرف زد. انگار گریه‌اش را همان‌جا، در پغمان جا گذاشته بود. خانه‌ی خانواده‌ی شوهر در بلخ بزرگ بود، اما دل‌گیر. آدم‌ها زیاد بودند، اما هیچ‌کدام به او نزدیک نبودند. از همان روز اول فهمید این‌جا جای اشتباه‌کردن ندارد. هر حرکتش زیر نظر بود، هر سکوتش معنا داشت. او دیگر دختر نبود؛ وظیفه بود. روزها شبیه هم می‌گذشتند. صبح زود بیدار می‌شد، کار می‌کرد، خاموش می‌ماند. کسی از دلش نمی‌پرسید. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، او به سقف خیره می‌شد و به پغمان فکر می‌کرد؛ به مکتب، به معلمی که گفته بود «تو باهوشی»، به دوستی که قرار بود با هم آینده بسازند. شوهرش مردی بود که فاصله را بلد بود؛ نه مهربانی بلد بود، نه پرسش. حضورش مثل سایه بود؛ همیشه بود، اما گرما نداشت. برای او، این ازدواج پایان یک بدهی بود؛ برای دختر، آغاز یک زندان بی‌دیوار. گاهی در حویلی، وقتی تنها می‌شد، زیر لب درس‌هایی را که یادش مانده بود مرور می‌کرد. بعضی کلمه‌ها را دیگر به یاد نمی‌آورد. حافظه‌اش هم، مثل خودش، خسته شده بود. دلش می‌خواست بنویسد، اما کاغذ نداشت. دلش می‌خواست حرف بزند، اما گوشی نبود. او در بلخ زندگی می‌کرد، اما جانش در پغمان مانده بود. فاصله‌ی میان این دو، فاصله‌ی یک زندگی تا زندگی دیگر نبود؛ فاصله‌ی دختر بودن تا زنِ مجبور بودن بود. و این قصه فقط قصه‌ی او نیست؛ قصه‌ی نسلی است که مکتب را از آن گرفتند، بعد آینده را، بعد اختیار را. دخترانی که از یک ولسوالی به ولایت دیگر برده می‌شوند؛ نه برای زندگی، بلکه برای خاموش‌ماندن. او هنوز زنده است، نفس می‌کشد، راه می‌رود. اما در جایی عمیق‌تر، همان صبحی که درِ خانه‌ی پغمان بسته شد، او تمام شد. با این‌همه، چیزی در او هنوز کاملاً نمرده بود؛ جرقه‌ای کم‌نور که گاهی بی‌اجازه سر برمی‌آورد. نه امیدی بزرگ، نه رؤیایی روشن، فقط آگاهیِ تلخی از این‌که آنچه بر او گذشته، ناعادلانه بوده است. شب‌هایی بود که به خودش می‌گفت اگر روزی دختری داشته باشد، نخواهد گذاشت همان راه را برود؛ حتی اگر نتواند کاری کند، دست‌کم در دلش تکرار می‌کرد که این سرنوشت «طبیعی» نیست. این فکر، هرچند بی‌صدا، نوعی مقاومت بود. او یاد گرفته بود چگونه زنده بماند، نه چگونه زندگی کند. یاد گرفته بود کمتر دیده شود، کمتر خواسته داشته باشد، کمتر خودش باشد. اما خاطره‌ی آن صبح در پغمان، صدای بسته‌شدن در، و روپوش آبیِ آویزان کنار دیوار، مثل زخمی کهنه هرگز رهایش نکرد. آن خاطره، شاهدی بود بر این‌که زمانی، پیش از بلخ، پیش از عقد، پیش از وظیفه‌شدن، دختری وجود داشت با حقِ انتخاب. و شاید همین یادآوری است که قصه را هنوز تمام نمی‌کند؛ چون تا وقتی کسی به یاد می‌آورد که چه بوده و چه می‌توانست باشد، فروپاشی هرچند عمیق، مطلق نیست. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 248 بازدید

آنتونیو گوترش، دبیر کل سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد، ختنه زنان و دختران را نقض آشکار حقوق جهانی بشر عنوان کرده و اعلام کرد که این عمل به حق زند‌گی، سلامت و تمامیت جسمی زنان و دختران آسیب می‌زند. آقای گوترش با نشر پیامی در حساب کاربری خود نوشته است که ختنه زنان و دختران تا اکنون به بیش از ۲۳۰ میلیون زن و دختر در جهان آسیب‌های ماندگار وارد کرده است. دبیر کل سازمان ملل با تاکید بر پایان دادن به این عمل، خواستار تجدید تعهد جهانی برای حفاظت از حقوق زنان و دختران شده است. او در ادامه افزوده است که آن‌ها باید بتوانند «به دور از خشونت و ترس» زند‌گی کنند. قابل ذکر است که ختنه زنان یکی از شدیدترین اشکال خشونت علیه زنان و دختران دانسته می‌شود که با وجود ممنوعیت‌های قانونی در بسیاری از کشورها، همچنان در برخی جوامع ادامه دارد.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 139 بازدید

منابع محلی از ولایت قندهار می‌گويند که اجساد سه زن که به صورت «بی‌رحمانه و مرموز» به قتل رسیده‌‌اند از ولسوالی اسپین بولدک این ولایت کشف شده است. دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که این اجساد امروز (دوشنبه، ۱۳ دلو) از نزدیکی کوه «سارگو» از مربوطات در ناحیه‌ی ششم اسپین بولدک پیدا شده‌اند. منبع در ادامه تاکید کرده است که اجساد این سه زن داخل یک «بوجی» انداخته شده و سپس دفن شده بودند. منبع در ادامه افزوده است که بر اساس علائم، این سه زن مدت‌ها پیش به‌قتل رسیده بوده‌اند. همچنین تصاویری که از اجساد این سه زن در شبکه‌های اجتماعی نشر شده است، نشان می‌دهد که اجساد کاملا پوسیده و قابل شناسایی نیست. هویت زنان کشته‌شده و انگیزه‌ی قتل آنان تاکنون روشن نیست. در عین حال، اسدالله جمشید، سخنگوی پولیس ولایت قندهار با تایید این رویداد گفته است که جسد سه زن در کوه سارگو در ولسوالی سپین بولدک پیدا شده است که مدتی پیش به طور مرموزی کشته و دفن گردیده بودند. او می‌گوید که اجساد توسط نیروهای امنیتی به شفاخانه ولسوالی اسپین بولدک منتقل شده تا به اقارب شان تحویل داده شود. آقای جمشید افزود که نهادهای امنیتی و کشفی در مورد سه زن مقتول تحقیق می‌کنند و تلاش خواهند کرد تا عاملان را پیدا کرده و آنها را به نهادهای عدلی و قضایی تحویل دهند. پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 106 بازدید

منابع محلی از ولایت ننگرهار می‌گویند که یک زن در این ولایت توسط برادر شوهرش به شکل بسیار فجیع به قتل رسیده است. دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که این زن در ساحه «کمپونو» از مربوطات حوزه‌ی اول امنیتی شهر جلال‌آباد، مرکز ولایت ننگرهار رخ داده است. منبع در مورد دلیل و انگیزه‌ی این قتل معلومات ارائه نکرده است. در همین حال، سید طیب حماد، سخنگوی فرماندهی پولیس ننگرهار نیز قتل این را تایید کرده است. آای حماد افزوده است که یک مرد به اتهام قتل همسر برادرش بازداشت شده است. به گفته‌ی وی، این زن بر اثر خشونت خانوادگی به قتل رسیده و فرد متهم پس از فرار، توسط نیروهای دولتی بازداشت شده است. همه‌روزه گزارش‌هایی از موارد قتل از ولایت‌های مختلف کشور منتشر می‌شود. این رویدادها در حالی رخ می‌دهد که حکومت فعلی مدعی‌اند امنیت سراسری را در کشور تأمین کرده‌اند. پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 117 بازدید

او بیست‌ونه‌ساله است، اما وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شود، بدنش سنگین‌تر از سنش است. معمولاً قبل از اذان صبح چشم باز می‌کند؛ نه چون عادت مذهبی داشته باشد، بلکه چون صدای حرکت مادرش در آشپزخانه یا سرفه‌های پدر، خواب را از سرش می‌پراند. اتاقی که در آن می‌خوابد کوچک است؛ یک فرش کهنه کف آن افتاده، یک تشک نازک کنار دیوار، و یک چمدان قدیمی که هنوز باز نشده؛ همان چمدانی که از ایران آورده بود. لباس‌هایش بیشتر همان لباس‌هاست، چون خرید لباس جدید همیشه به تعویق افتاده؛ مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی‌اش. وقتی می‌نشیند، زانوهایش را بغل می‌کند و چند دقیقه به دیوار خیره می‌ماند. این مکث‌های کوتاه، تنها زمانی است که کسی از او چیزی نمی‌خواهد. سال‌های بودن درایران برایش سخت بود، اما قابل پیش‌بینی. صبح زود بیدار می‌شد، سوار سرویس کارگاه می‌شد، ساعت‌ها پشت چرخ خیاطی می‌نشست، ناهار ساده می‌خورد و شب خسته برمی‌گشت. مزدش کم بود، تحقیرش زیاد، اما دست‌کم برنامه داشت. می‌دانست اگر کار کند، آخر ماه پولی خواهد گرفت؛ اگر خسته شود، می‌تواند سکوت کند. وقتی خانواده تصمیم به بازگشت گرفتند، هیچ‌کس نظرش را نخواست. پدر گفت دیگر نمی‌شود ماند، مادر گفت این‌جا آینده‌ای نیست و تمام. در مسیر بازگشت، او بیشتر از همه ساکت بود. نه اعتراض کرد، نه سؤال پرسید. فقط فهمید که دوباره باید خودش را با جایی وفق بدهد که زن بودن در آن سخت‌تر است. وقتی به افغانستان رسیدند، همان هفته‌ی اول، فضای خانه تغییر کرد. رفت‌وآمدها بیشتر شد؛ خاله، عمه، همسایه. سوال‌ها مستقیم نبودند، اما همه یک چیز را نشانه می‌رفتند: «دخترت چند ساله شده؟» «در ایران چرا شوهر نکرد؟» «خواستگار نداشته؟» مادرش اول دفاع می‌کرد، بعد سکوت می‌کرد و بعد از چند هفته، همان حرف‌ها را در خانه تکرار می‌کرد. از همان‌جا فشار شروع شد؛ آرام و تدریجی، مثل فشاری که اول درد ندارد، اما استخوان را می‌شکند. خواستگار اول مردی بود که خود ندیدش. فقط شنید که سی‌وهفت‌ساله است، یک بار ازدواج کرده و دنبال زن «آرام» می‌گردد. وقتی گفت نمی‌خواهد، مادرش گفت: «تو خیلی سخت‌گیر شدی.» خواستگار دوم را دید؛ مردی که بیشتر از ده دقیقه حرف نزد و آخرش گفت: «زن باید سازگار باشد.» او همان‌جا فهمید این ازدواج نیست؛ معامله است. خواستگار سوم و چهارم هم شبیه هم بودند. هیچ‌کدام به خودش نگاه نکردند؛ به سنش نگاه کردند، به شرایطش، به این‌که برگشته است. هر بار که «نه» می‌گفت، واکنش‌ها شدیدتر می‌شد. مادرش داد می‌زد، گاهی گریه می‌کرد، گاهی بشقاب را محکم روی زمین می‌گذاشت. می‌گفت: «من دیگر جواب مردم را ندارم.» برادرش مستقیم‌تر بود. یک بار وسط حویلی، جلوی پدر، گفت: «اگر این‌طور پیش برود، خودم تصمیم می‌گیرم.» آن روز، اولین بار بود که او ترس واقعی را حس کرد؛ نه ترس از شوهر، بلکه ترس از خانواده. خشونت‌ها شکل‌های مختلف داشت. همیشه سیلی نبود. گاهی نگاه تحقیرآمیز بود، گاهی بستن در، گاهی گرفتن تلفن. یک بار که دیرتر از معمول از بیرون برگشت، برادرش بازویش را محکم گرفت و گفت: «دیگر بیرون نمی‌روی.» بازویش تا چند روز درد می‌کرد. مادرش فقط گفت: «خودت مقصر هستی.» هیچ‌کس نپرسید چرا دیر آمده بود؛ آمده بود چون دنبال کار گشته بود، چون می‌خواست دوباره مستقل شود. او می‌گفت هنوز فرد مورد علاقه‌اش را پیدا نکرده. این جمله برای خودش واضح بود؛ یعنی هنوز کسی را ندیده که بتواند کنارش احساس امنیت کند. اما برای خانواده‌اش، این حرف بی‌معنی بود. آن‌ها علاقه را لوکس می‌دانستند. می‌گفتند زن باید به‌موقع شوهر کند، بعد علاقه خودش می‌آید. هر بار که این بحث تکرار می‌شد، او ساکت‌تر می‌شد، اما درونش پر از سؤال بود: چرا زندگی زن باید این‌قدر ساده و بی‌حق تعریف شود؟ شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، او روی همان تشک نازک دراز می‌کشید و به جزئیات فکر می‌کرد؛ به این‌که اگر ازدواج کند فقط برای رهایی، چه چیزی در انتظارش است: مردی که او را انتخاب نکرده، خانه‌ای که در آن غریبه است، و خشونتی که فقط شکلش عوض می‌شود. گاهی به ایران فکر می‌کرد؛ به کارگاه، به صدای چرخ‌ها، به خستگی‌ای که حداقل معنا داشت. حالا خستگی‌اش بی‌معنا بود. آخرین خواستگار مردی بود که خانواده رویش خیلی حساب کرده بودند. سنش بالا بود، اما «وضعش خوب» بود. همان شب که حرفش جدی شد، دعوا بالا گرفت. برادرش فریاد زد، مادرش گریه کرد، پدر سکوت کرد. او گفت «نه» و بعد دیگر حرفی نزد. آن شب در را از بیرون قفل کردند؛ نه برای این‌که فرار نکند، بلکه برای این‌که بفهمد انتخابی ندارد. آن‌جا، در تاریکی، برای اولین‌بار به این فکر کرد که شاید زندگی‌اش همیشه همین‌طور بماند؛ نه با ازدواج نجات پیدا کند، نه با مقاومت. او هنوز همان‌جاست. نه ازدواج کرده، نه آزاد شده. هر روز با احتیاط حرف می‌زند، با احتیاط راه می‌رود، با احتیاط نفس می‌کشد. این روایت پایان مشخصی ندارد، چون زندگی او هم هنوز ادامه دارد. این داستان نه درباره یک زن خاص، بلکه درباره واقعیتی است که هر روز، بی‌سروصدا، در خانه‌های زیادی تکرار می‌شود؛ زنانی که فقط به‌خاطر خواستنِ حق انتخاب، تحت فشار و خشونت قرار می‌گیرند. این روایت عینی است، چون شبیه زندگی است: طولانی، خسته‌کننده و پر از تصمیم‌هایی که هیچ‌وقت ساده نیستند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب