برچسب: #خشونت

3 هفته قبل - 67 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد اعلام کرده است که در پی تشدید درگیری‌های مرزی میان حکومت سرپرست افغانستان و پاکستان، کودکان کشته و زخمی شده‌اند و وضعیت آن‌ها نگران‌کننده است. سانجای ویجسکرا، مدیر منطقه‌ای یونیسف برای آسیای جنوبی با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این نهاد در هماهنگی با هیات معاونت سازمان ملل متحد در افغانستان (یوناما) و دیگر شرکای سازمان ملل در حال بررسی گزارش‌ها است، اما همین حالا نیز روشن است که کودکان بهای سنگینی می‌پردازند. وی در ادامه تاکید کرده است که پس از درگیری‌های شدید، خانواده‌هایی که از زلزله ویرانگر سال گذشته در شرق افغانستان جان سالم به‌در برده بودند، اکنون مجبور شده‌اند کمپ‌های بی‌جاشده‌گان نزدیک مرز را تخلیه کنند. در گزارش آمده است کخ این کمپ‌ها برای ارائه سرپناه، غذا، خدمات صحی، آب آشامیدنی سالم، خدمات حفظ‌الصحه، فضاهای دوستدار کودک و آموزش اضطراری به ۱۷ هزار بازمانده ایجاد شده بود که حدود نیمی از آن‌ها را کودکان تشکیل می‌دهند. در این بیانیه آمده که بی‌جاشدن دوباره، رنج خانواده‌ها را دوچندان کرده و کودکان را در معرض خطر بیماری، سوءتغذیه، خشونت و بهره‌کشی قرار داده است. یونیسف در بخشی از اعلامیه‌اش افزوده است که در پاکستان نیز افزایش تنش‌ها بر کودکان و خانواده‌ها در مناطق مرزی ایالت خیبرپختونخوا تاثیر گذاشته است. یونیسف از تمامی طرف‌ها خواسته خویشتنداری کنند، از جان غیرنظامیان محافظت کنند و به تعهدات خود بر اساس حقوق بین‌الملل بشردوستانه و حقوق بشر پایبند باشند و تاکید کرده است که «کودکان باید در همه زمان‌ها مورد حفاظت قرار گیرند.»

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 84 بازدید

پولیس پیل کانادا درتازه‌ترین مورد پرونده ناپدید شدن مژگان عینی، همسر یک دیپلمات سابق سازمان ملل را که نزدیک به چهار سال پیش در میسی‌ساگا دیده شده بود، اکنون به عنوان قتل بررسی می‌کند. مقامات پولیس پیل با نشر اعلامیه‌ای گفته است که مژگان عینی، ۳۸ ساله که با نام‌های «سارا» یا «ساره» نیز شناخته می‌شد، در جون ۲۰۲۲ میلادی برای آخرین بار دیده شده است و خانواده‌اش در افغانستان تا جون ۲۰۲۵ میلادی موفق به تماس با او نشده بودند و مفقود شدنش را به پولیس گزارش دادند. در اعلامیه تاکید شده است که یک مظنون در مورد این پرونده شناسایی شده، اما از ارائه جزییات خودداری کرده است. گفتنی است که مژگان عینی همراه با سه فرزندش و همسرش، محمد یما عینی، در سال ۲۰۱۷ میلادی به کانادا مهاجرت کرده بود. محمد یما عینی پیش از این به اتهام ضرب و جرح شدید تحت بررسی قرار گرفته و از سمت خود در سازمان ملل اخراج شده بود، اما هیچ اتهامی علیه او ثبت نشده بود. نام مژگان عینی در اسد ۱۳۹۶ در رسانه‌های امریکا و افغانستان خبرساز شد؛ زمانی که از سوی همسرش محمدیما عینی، مستشار نمایندگی دایمی افغانستان در سازمان ملل «مورد خشونت خانگی» قرار گرفت. در سال ۱۳۹۶ روزنامه نیوریارک‌پست گزارش داده بود که محمدیما عینی حوالی ظهر روز شنبه (۳۱ سرطان ۱۳۹۶) به وقت محلی همسرش، مژگان عینی را به حدی لت‌وکوب کرد که او در شفاخانه بستری شد. نیویارک‌پست از قول پولیس آمریکا نوشته بود که این دیپلومات ۴۶ ساله از موی همسر ۳۰ ساله‌اش کشیده، به سر و صورتش با سیلی و مشت زد تا صورت و چشم راستش متورم و کبود شد. کارمندان شفاخانه‌ای در نیویارک موضوع را به پولیس خبر دادند، اما پولیس در آن زمان به‌دلیل مصونیت دیپلوماتیک آقای عینی نتوانست او را بازداشت کند. در آن زمان، این مشاور نمایندگی افغانستان در سازمان ملل در نیویارک در مصاحبه‌ای با روزنامه نیویارک‌پست اتهام لت‌وکوب همسرش را تکذیب کرد و گفت: «اتفاقی نیفتاده است.»

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 66 بازدید

حمدالله فطرت، معاون سخنگوی حکومت سرپرست افغانستان درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که در حمله‌ی پاکستان بر یک اردوگاه مهاجران بازگشته به کشور در ولایت کنر، سه کودک کشته و سه نفر دیگر زخمی شده‌اند. آقای فطرت با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این حمله حوالی ساعت ۱۰:۰۰ پیش‌ازچاشت روز (دوشنبه، ۱۱ حوت) در روستای هجرت‌آباد از مربوطات ولسوالی «خاص کنر» رخ داده است. وی در ادامه تاکید کرده است که در این حمله علاوه بر کشته‌شدن سه کودک، سه کودک و یک زن نیز زخمی شده‌اند. او در ادامه افزوده است که قربانیان این حمله، بین پنج و شش سال، سن داشته‌اند. بستگان قربانیان گفته‌اند که کودکان در این اردوگاه مشغول بازی بودند که یک گلوله‌ی سرگردان به آن‌جا اصابت کرد و جان آنان را گرفت. زخمی‌های این حمله برای درمان به شفاخانه‌ی ولایتی کنر منتقل شده‌اند. معاون سخنگوی حکومت فعلی در واکنش به این رویداد گفته است که یک جنایت و وحشت نابخشودنی دیگر از سوی رژیم نظامی پاکستان رخ داد. جنگ میان نیروهای دولتی و پاکستان از پنج‌شنبه‌شب هفته‌ی گذشته آغاز شد و هنوز ادامه دارد. در این مدت پاکستان بارها اهدافی را در افغانستان بمباران کرده و همچنین حملات راکتی آن کشور باعث تلفات غیرنظامیان در ولایت‌های مرزی شده است‌.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 92 بازدید

در یکی از کوچه‌های خاک‌آلود غرب کابل، جایی که دیوارهای گِلی به هم تکیه داده‌اند و پنجره‌ها اغلب با پرده‌های ضخیم پوشانده شده‌اند، زنی زندگی می‌کند که سال‌هاست صدایش از دیوار خانه‌اش بیرون نرفته است. نامش «مهتاب» است؛ سی‌ودوساله، مادر سه کودک، با چهره‌ای که اگر کسی دقیق نگاه کند، می‌تواند خطوطی از رنج‌های فروخورده را در آن ببیند؛ خطوطی که نه با گذر زمان کم‌رنگ شده‌اند و نه با اشک شسته شده‌اند. مهتاب روزی دختر پرشوری بود. در مکتب از شاگردان ممتاز به شمار می‌رفت، همیشه کتابی در دست داشت و معلم ادبیاتش به او می‌گفت صدایت برای خواندن شعر ساخته شده است. اما در هجده‌سالگی، وقتی هنوز آرزو داشت روزی خودش معلم شود، خانواده‌اش تصمیم گرفتند که «وقت عروسی‌اش رسیده است». مردی از فامیل دور که در ظاهر آرام و کم‌حرف بود، خواستگارش شد. گفتند خانه دارد، کار دارد، «مرد زندگی» است. مهتاب چیزی نگفت. در آن خانه، دخترها زیاد سؤال نمی‌پرسند؛ فقط سر خم می‌کنند. شب عروسی‌اش، زیر چراغ‌های رنگی و صدای موسیقی که در کوچه می‌پیچید، دلش بی‌دلیل می‌لرزید. مادرش در گوشش گفت: «صبر کن دخترم، زن باید صبر داشته باشد.» آن جمله سال‌ها بعد مثل پتکی بر سرش فرود آمد؛ چون فهمید صبری که از زن می‌خواهند، گاهی به قیمت جانش تمام می‌شود. شوهرش، نعمت، در آغاز رفتاری عادی داشت؛ نه مهربانی خاصی نشان می‌داد و نه خشونتی آشکار. اما خیلی زود نقاب‌ها کنار رفتند. نخستین بار که صدایش را بلند کرد، به‌خاطر این بود که مهتاب دیر در را باز کرده بود. نخستین بار که دستش را بالا برد، به‌خاطر این بود که چای کمی سرد شده بود. مهتاب با ناباوری به او نگاه می‌کرد؛ انگار مردی که روبه‌رویش ایستاده، همان مردی نیست که در مراسم خواستگاری با صدای آرام حرف می‌زد. خشونت در خانه‌شان آرام‌آرام عادی شد؛ مثل بخار نازکی که ابتدا دیده نمی‌شود اما کم‌کم همه‌جا را می‌گیرد. سیلی‌ها، هل‌دادن‌ها، کشیدن موها و فریادهایی که تا نیمه‌شب ادامه داشت. هر بار که مهتاب می‌گریست، نعمت می‌گفت: «تو مرا عصبانی می‌کنی.» گویی تقصیر از او بود؛ از نفس کشیدنش، از نگاه کردنش، از زنده بودنش. وقتی نخستین طفلش به دنیا آمد، مهتاب امید داشت که پدر شدن، دل نعمت را نرم کند. چند هفته‌ای بهتر شد، اما بعد همه‌چیز به حالت قبل برگشت؛ حتی بدتر. نعمت حالا بهانه‌های بیشتری داشت؛ خرج طفل، بی‌خوابی و فشار کار. خشمش را بر بدن مهتاب خالی می‌کرد و بعد با بی‌اعتنایی به خواب می‌رفت. مهتاب با بدنی کبود و قلبی شکسته، نیمه‌شب طفلش را در آغوش می‌گرفت و آرام زمزمه می‌کرد: «تو مثل من نخواهی شد.» سال‌ها گذشت. سه کودک در خانه قد کشیدند؛ در خانه‌ای که صدای خنده در آن کم بود و صدای فریاد زیاد. همسایه‌ها صداها را می‌شنیدند. دیوارها نازک بودند، اما در کوچه‌های شلوغ کابل هر خانه قصه‌ی خودش را دارد و کسی فرصت ندارد درِ خانه‌ی دیگران را بزند. اگر هم بزند، اغلب می‌گوید: «مسئله‌ی خانوادگی است.» مهتاب چند بار به خانه‌ی پدرش رفت؛ با صورتی کبود و دستی لرزان. مادرش گریه کرد، اما گفت: «دخترم، اگر برگردی، مردم چه می‌گویند؟ سه طفل داری. کجا می‌روی؟» پدرش خاموش بود و نگاهش از شرم پایین افتاده بود. مهتاب فهمید که بازگشتن راه نجات نیست. او میان دو زندان گیر کرده بود؛ زندان خانه‌ی شوهر و زندان قضاوت جامعه. خشونت فقط جسمی نبود؛ کلمات عمیق‌تر می‌بریدند. نعمت می‌گفت: «تو هیچ نیستی. اگر بروی، کسی تو را نمی‌خواهد.» این جمله‌ها مثل میخ در ذهن مهتاب فرو می‌رفت. کم‌کم باور کرد که شاید واقعاً هیچ نیست. اعتمادبه‌نفسش فروریخت. دیگر در آینه به خود نگاه نمی‌کرد. از مهمانی‌ها می‌ترسید، چون می‌دانست اگر اشتباهی کند، شبش به کتک ختم می‌شود. یک شب زمستانی، وقتی برف آرام روی بام‌ها می‌نشست، نعمت دیر به خانه آمد. بوی تند الکل می‌داد. بهانه‌ای کوچک کافی بود تا طوفان شروع شود. آن شب مهتاب آن‌قدر لت‌وکوب شد که برای لحظه‌ای فکر کرد دیگر نفس نمی‌کشد. کودکانش گوشه‌ی اتاق می‌لرزیدند و گریه می‌کردند. وقتی همه‌چیز تمام شد و خانه در سکوتی سنگین فرو رفت، مهتاب روی زمین سرد افتاده بود و به سقف ترک‌خورده خیره شده بود. در دلش چیزی شکست؛ چیزی فراتر از استخوان یا پوست. در همان لحظه، فکر پایان‌دادن به زندگی مثل نوری تاریک در ذهنش جرقه زد؛ نه از سر ضعف، بلکه از سر درماندگی. با خود گفت شاید اگر نباشد، همه‌چیز تمام شود؛ فریادها، تحقیرها و ترس‌ها. شاید کودکانش در خانه‌ای آرام‌تر بزرگ شوند. شاید دیگر هر شب با صدای شکستن ظرف یا ضربه‌ی در نلرزند. چند روز بعد، وقتی نعمت بیرون بود، مهتاب به بام خانه رفت. باد سردی می‌وزید و شهر زیر پایش گسترده بود؛ شهری که هزاران زن در آن بی‌صدا رنج می‌کشند. لبه‌ی بام کوتاه بود. فقط یک قدم کافی بود. قلبش تند می‌زد. به پایین نگاه کرد؛ فاصله آن‌قدرها هم زیاد نبود. فکر کرد شاید دردش کوتاه باشد، شاید سقوط پایان همه‌چیز باشد. اما ناگهان صدای خنده‌ی دختر کوچکش از داخل خانه آمد؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌خبر از تصمیم مادر. مهتاب چشم‌هایش را بست. تصویر چهره‌ی کودکانش در ذهنش جان گرفت؛ دست‌های کوچکی که هر شب دور گردنش حلقه می‌شد. اشک روی گونه‌هایش جاری شد. پاهایش لرزید. عقب رفت و روی بام نشست. گریست؛ گریه‌ای که سال‌ها در گلویش مانده بود. او نمی‌خواست بمیرد؛ او می‌خواست این زندگیِ خشونت‌آمیز بمیرد. آن روز، وقتی از لبه‌ی بام فاصله گرفت، تصمیم گرفت اگر نمی‌تواند دنیا را عوض کند، حداقل سکوتش را بشکند. روزها طول کشید تا جرأت کند. یک‌بار با شماره‌ای که روی دیوار نانوایی دیده بود تماس گرفت؛ شماره‌ی یک مرکز حمایتی برای زنان. صدای زنی پشت خط گفت: «خواهر، تنها نیستی.» همین جمله‌ی ساده، مثل نوری باریک در تاریکی دلش تابید. راه آسان نبود. تهدیدها ادامه داشت. ترس هنوز در وجودش بود. اما مهتاب حالا می‌دانست که دردش نام دارد: خشونت؛ و خشونت تقدیر نیست. او آهسته‌آهسته شروع به جمع کردن مدارک، فکر کردن به راه‌های قانونی و جست‌وجوی حمایت کرد. هر قدم کوچک برایش شبیه صعود به کوهی بلند بود. شب‌ها هنوز سخت می‌گذرد. هنوز گاهی صدای فریاد در خانه می‌پیچد. هنوز زخم‌های قدیمی روی بدنش هست. اما در درونش چیزی تغییر کرده است. او دیگر آن زن خاموشی نیست که باور کرده «هیچ» است. او زنی است که از لبه‌ی مرگ برگشته؛ زنی که فهمیده بودنش ارزش دارد. و این روایت فقط روایت مهتاب نیست؛ روایت زنانی است که در کوچه‌های خاموش کابل، پشت درهای بسته، میان ماندن و رفتن، میان مرگ و زندگی، هر شب می‌جنگند. زنانی که شاید هنوز بر بام خانه ایستاده‌اند و به پایین نگاه می‌کنند، اما در دل‌شان جرقه‌ای کوچک از امید روشن است؛ جرقه‌ای که اگر کسی دستشان را بگیرد، می‌تواند به شعله‌ای برای نجات تبدیل شود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 94 بازدید

جنبش زنان آزادی‌خواه درتازه‌ترین مورد به مناسب هشت مارچ/روز جهانی هم‌بستگی زنان، اعلام کرده است که حذف زنان و دختران، حذف آینده‌ی جامعه است. این جنبش امروز (یک‌شنبه، ۱۰ حوت) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که هشتم مارچ بدون آزادی زنان و دختران در افغانستان، دیگر مفهومی ندارد. جنبش زنان آزادی‌خواه در ادامه تاکید کرده است که حق آموزش، حق کار و آزادی‌های فردی زنان و دختران، هیچ گاه قابل معامله نیست. همچنین این جنبش در ادامه تاکید کرده است که آزادی زنان در افغانستان، تضمین‌کننده‌ی پیشرفت عدالت و اثبات جایگاه ارزش‌های انسانی در جامعه است. این در حالی است که زنان و دختران در افغانستان، از بیشتر حقوق اساسی شان محروم شده و از زندگی عمومی حذف شده‌اند. حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 127 بازدید

حمدالله فطرت، معاون سخنگوی حکومت سرپرست درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که در ادامه‌ی تبادل آتش میان نیروهای حکومت فعلی و ارتش پاکستان، ولایت ننگرهار هدف حمله‌های هوایی پاکستان قرار گرفته که دو تن به شمول یک زن کشته شدند. آقای فطرت با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این حملات (شبنه‌شب، ۹ حوت) در ولایت ننگرهار رخ داده و در این حمله‌ها دو تن به شمول یک زن کشته شده و دو تن زخم برداشته‌اند. وی در مورد هویت و سن قربانیان و زخمیان این رویداد جزییات ارائه نکرده است. همچنین بر اساس آماری که شب گذشته فطرت ارائه کرده بود، در حمله‌های پاکستان از ۲۱ فبروری تا شب گذشته ۵۲ تن کشته شده‌اند که بیش‌تر شان زنان و کودکان هستند. معاون سخنگوی حکومت فعلی تاکید کرده است که در این حمله‌ها ۶۶ غیرنظامی نیز زخم برداشته‌اند. درگیری‌های نظامی میان نیروهای دولتی و ارتش پاکستان که از (پنج‌شنبه، ۷حوت) شدت گرفته تا اکنون کماکان ادامه یافته است. پیش از این، مسوولان محلی در ننگرهار گفته بودند که در حمله‌ی پاکستان بر یک خانه‌ی رهایشی در ولسوالی بهسود این ولایت، ۱۷ تن کشته شده و ۵ تن زخم برداشته‌اند که زنان و کودکان نیز در میان آن‌ها شامل هستند.

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 121 بازدید

رسانه‌های ایرانی گزارش دادند که تا کنون ۸۵ دانش‌آموز و اعضای خانواده‌های‌شان در جریان حملات ایالات متحده و اسراییل به یک مکتب دخترانه در میناب، هرمزگان، کشته شده‌اند. خبرگزاری ایرنا امروز (شنبه، ۲۸ فبروری) گزارش داده که تعداد قربانیان در این مکتب در حال افزایش است و تا اکنون تعداد کل کشته شد‌گان به ۸۵ تن رسیده و ۹۲ تن دیگر زخمی شدند. این حملات بار دیگر نگرانی‌ها درباره امنیت مکاتب و حفاظت از غیرنظامیان در مناطق درگیری را افزایش داده است. همچنین پیش‌تر کمیته بین‌المللی صلیب سرخ (ICRC) اعلام کرده بود که در جریان جنگ نباید زیرساخت‌های غیرنظامی مانند شفاخانه‌ها، خانه‌ها و مکاتب مورد هدف و حملات مرگ‌بار قرار گیرند. در واکنش به کشته شدن دانش‌آموزان این مکتب، سیدعباس عراقچی، وزیر خارجه ایران، گفته است که جنایات علیه مردم ایران بی‌پاسخ نخواهند ماند.

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 80 بازدید

کمیته حفاظت از خبرنگاران درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که در سال ۲۰۲۵ میلادی، ۱۲۹ خبرنگار و فعال رسانه‌ای در سراسر جهان کشته شده‌اند. این کمیته (چهارشنبه‌شب، ۶ حوت/۲۵ فبروری) با نشر گزارشی گفته است که اسراییل مسوول نزدیک به دو سوم مرگ خبرنگاران در جهان شناخته شده و بیش از ۶۰ درصد قربانیان فلسطینی بودند که اخبار نوار غزه را پوشش می‌دادند. با این وجود، ارتش اسراییل اعلام کرده است که خبرنگاران در طول درگیری‌ها به‌طور عمدی هدف قرار نگرفته‌اند. گزارش کمیته حفاظت از خبرنگاران نشان می‌دهد که بیش از سه‌چهارم این تلفات در بستر درگیری‌های مسلحانه رخ داده و استفاده از حملات پهپادی علیه خبرنگاران افزایش چشمگیری داشته است. در گزارش آمده است که از جمله ۳۹ حمله پهپادی، ۲۸ مورد به اسراییل در غزه و پنج مورد به نیروهای پشتیبانی سریع در سودان نسبت داده شده است. همچنین در بخشی از گزارش آمده است که در اوکراین نیز چهار خبرنگار در حملات پهپادهای نظامی روسیه کشته شدند که بالاترین آمار سالانه از زمان کشته شدن ۱۵ خبرنگار در ۲۰۲۲ میلادی است. این کمیته در ادامه هشدار داده است که فقدان تحقیقات شفاف و فرهنگ مصونیت از مجازات، خبرنگاران را بیش از پیش در معرض خطر قرار می‌دهد. جودی گینزبرگ، مدیر اجرایی کمیته حفاظت از خبرنگاران، گفته است: «وقتی خبرنگاران به دلیل پوشش خبری خود کشته می‌شوند، همه ما در معرض خطر قرار می‌گیریم.» همچنین در ادامه آمده است که مرگ خبرنگارانی در مکسیکو، فیلیپین، هند، بنگلادش و پرو به دلیل پوشش فساد و جرایم سازمان‌یافته ثبت شده است.

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 72 بازدید

کوچه‌های خاکی و تنگِ حاشیه شهر هرات در زمستان بوی دود چوب و زغال می‌داد؛ بویی که با سوز سرد هوا مخلوط می‌شد و تا عمق سینه می‌نشست. در یکی از همین کوچه‌ها، خانه‌ای گِلی با دروازه آهنی زنگ‌زده وجود داشت که از بیرون مثل صدها خانه دیگر به نظر می‌رسید، اما پشت آن دیوارها، زندگی دختری جریان داشت که هر روز کمی بیشتر از درون می‌شکست. نامش شکیلا بود؛ دختری هجده‌ساله با چهره‌ای ظریف و چشم‌هایی که همیشه انگار چیزی را پنهان می‌کرد — ترس، خستگی و غمی که هیچ‌وقت فرصت بیان پیدا نکرده بود. شکیلا تا چند سال پیش زندگی متفاوتی داشت. او دانش‌آموز مکتب بود و از شاگردان خوب صنفش محسوب می‌شد. معلمش همیشه می‌گفت اگر ادامه بدهد، می‌تواند روزی داکتر شود. خودش هم همین آرزو را داشت. وقتی کتاب بیولوژی را باز می‌کرد، انگار وارد دنیایی می‌شد که در آن همه‌چیز قابل فهم بود؛ بدن انسان، بیماری‌ها، درمان‌ها — همه‌چیز منطقی‌تر از زندگی خودش به نظر می‌رسید. اما با تغییر شرایط اجتماعی و بسته‌شدن فرصت‌های آموزشی برای دختران، مکتب‌رفتن او متوقف شد. همان روزی که فهمید دیگر اجازه رفتن ندارد، ساعت‌ها گریه کرد، اما آن گریه‌ها فقط آغاز یک سقوط آرام بود. پدرش مردی کارگر بود که سال‌ها در ایران کار کرده و بعد از اخراج اجباری برگشته بود. بیکاری، فقر و حس شکست در وجودش جمع شده بود و این فشارها اغلب به خشونت تبدیل می‌شد. او باور داشت که دختر باید مطیع باشد و هرچه خانواده تصمیم بگیرد، همان سرنوشت اوست. مادر شکیلا زنی خاموش و ترسیده بود؛ خودش قربانی سال‌ها خشونت و تحقیر، و دیگر توان ایستادن در برابر شوهر را نداشت. در چنین فضایی، شکیلا کم‌کم احساس کرد که نه صدایش شنیده می‌شود و نه خواسته‌هایش اهمیتی دارد. خشونت‌ها ابتدا لفظی بود؛ توهین، تحقیر و سرزنش‌های مداوم. اما بعد جسمی شد. کوچک‌ترین مخالفت یا حتی سکوت او می‌توانست باعث سیلی یا ضربه شود. چند بار آن‌قدر لت‌وکوب شد که مجبور شد روزها در خانه بماند تا کبودی‌های صورتش محو شود. هیچ‌کس بیرون از خانه چیزی نمی‌دانست یا اگر می‌دانست، دخالت نمی‌کرد. در بسیاری از خانواده‌ها، چنین رفتارهایی «مسئله داخلی» محسوب می‌شود و دختر جایی برای پناه بردن ندارد. نقطه اوج فشار زمانی بود که پدر تصمیم گرفت او را به مردی حدود چهل‌ساله بدهد؛ مردی که همسر داشت اما می‌خواست زن دوم بگیرد. در مقابل، پولی به خانواده پرداخت می‌کرد که می‌توانست بخشی از مشکلات مالی را حل کند. برای پدر، این معامله منطقی بود؛ برای شکیلا، کابوس. او بارها مخالفت کرد. گریه کرد. گفت حاضر است کار کند، خیاطی یاد بگیرد یا هر کاری انجام دهد، اما ازدواج نکند. اما مخالفتش فقط خشونت بیشتری به همراه داشت. یک شب، بعد از بحث شدید، پدرش او را آن‌قدر زد که نفسش بند آمد. همان شب، وقتی در گوشه اتاق نشسته بود و بدنش درد می‌کرد، حس کرد دیگر هیچ راهی ندارد. آینده‌ای که پیش رویش بود، تاریک و اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید: ازدواج اجباری، خشونت بیشتر و زندگی‌ای که هیچ کنترلی بر آن ندارد. در روزهای بعد، شکیلا تغییر کرد. کمتر حرف می‌زد، کمتر غذا می‌خورد و بیشتر وقتش را تنها می‌گذراند. گاهی ساعت‌ها به یک نقطه خیره می‌شد. درونش ترکیبی از ترس، ناامیدی و خشم شکل گرفته بود. او احساس می‌کرد زندانی است — زندانی بدون کلید. شبی که اقدام به خودکشی کرد، خانه ساکت بود. همه خواب بودند. او آرام به آشپزخانه رفت. در گوشه‌ای، بوتل مایع سمی که برای کشتن حشرات استفاده می‌شد، قرار داشت. دستش می‌لرزید. چند دقیقه فقط به آن نگاه کرد. در ذهنش صحنه‌های آینده مرور می‌شد: عروسی اجباری، خانه مردی غریبه، تحقیر و ادامه همان چرخه خشونت. بعد فکر دیگری آمد: «اگر بمیرم، همه‌چیز تمام می‌شود.» او بوتل را برداشت و نوشید. لحظات بعد، بدنش واکنش نشان داد؛ سوزش، سرگیجه و ضعف شدید. ترس ناگهانی در وجودش دوید — نه ترس از مرگ، بلکه ترس از درد. زمین خورد و صدای افتادنش مادرش را بیدار کرد. وقتی مادرش او را دید، فریاد کشید. همسایه‌ها آمدند و با عجله او را به شفاخانه رساندند. داکتران ساعت‌ها تلاش کردند تا جانش را نجات دهند. او زنده ماند. وقتی هوشیاری‌اش برگشت، احساس سنگینی عجیبی داشت. گلویش می‌سوخت و بدنش بی‌رمق بود. مادرش کنار تخت گریه می‌کرد. اولین جمله‌ای که شکیلا گفت، آرام و شکسته بود: «چرا نجاتم دادید؟» این جمله خلاصه عمق ناامیدی او بود. اما داستان به همین‌جا ختم نشد. بعد از برگشت به خانه، او با سرزنش و خشم بیشتری مواجه شد. پدرش می‌گفت آبروی خانواده را برده است. هیچ‌کس درباره دلیل کارش صحبت نمی‌کرد؛ فقط درباره شرم و بدنامی حرف می‌زدند. این همان واقعیتی است که بسیاری از دختران در افغانستان تجربه می‌کنند: درد اصلی دیده نمی‌شود، فقط پیامد اجتماعی اهمیت پیدا می‌کند. با این حال، در درون شکیلا چیزی تغییر کرده بود. او مرگ را لمس کرده و برگشته بود. در روزهای بعد، آرام‌آرام فهمید که هنوز زنده است — و زنده‌بودن، هرچند دردناک، هنوز امکان تغییر را در خود دارد. یک روز به مادرش گفت: «من نمی‌خواهم بمیرم… اما نمی‌خواهم این‌گونه هم زندگی کنم.» این جمله ساده، نقطه عطفی در زندگی او شد. مادرش که سال‌ها سکوت کرده بود، برای اولین بار گریه‌کنان گفت: «من هم نمی‌خواستم این‌گونه زندگی کنم.» آن لحظه، میان مادر و دختر نوعی همدلی شکل گرفت؛ دو زن در دو نسل، هر دو قربانی خشونت، اما هر دو هنوز زنده. سرنوشت شکیلا هنوز نامعلوم است. او هنوز با همان چالش‌ها روبه‌روست، هنوز ترس دارد، هنوز آینده‌اش قطعی نیست. اما اقدام ناموفقش فقط یک حادثه نبود؛ فریادی بود از عمق رنج، فشاری که سال‌ها جمع شده بود. فریادی که اگر شنیده نشود، ممکن است برای بسیاری دیگر به پایان‌های تلخ‌تری منجر شود. داستان او، داستان یک فرد نیست؛ بازتاب واقعیتی است که در گوشه‌های مختلف جامعه وجود دارد — جایی که خشونت خانوادگی، فقر، محدودیت‌های اجتماعی و نبود حمایت روانی دست به دست هم می‌دهند و دختران جوان را تا مرز نابودی پیش می‌برند. و شاید مهم‌ترین حقیقت این باشد: بسیاری از این دختران نمی‌خواهند بمیرند؛ آن‌ها فقط می‌خواهند دردشان تمام شود. نویسنده:  سارا کریمی  

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 102 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که او از خواب بیدار شد. هوای سرد از لای درزهای پنجره گِلی اتاق به داخل می‌آمد و روی صورتش می‌نشست. چند لحظه همان‌طور دراز کشید و به سقف خیره ماند؛ سقفی که ترک‌هایش را از حفظ بود، چون ماه‌ها می‌شد که بیشتر وقتش را در همین اتاق می‌گذراند. زمانی نه‌چندان دور، صبح‌ها برایش معنای دیگری داشت — عجله برای رسیدن به مکتب، صدای خنده هم‌صنفی‌ها، بوی کتاب‌های نو، و امیدی که در دلش جوانه می‌زد. اما حالا صبح‌ها فقط آغاز یک روز دیگر دست‌فروشی در سرک‌های شلوغ کابل بود. او هیچ‌وقت آن روز لعنتی را فراموش نمی‌کند؛ روزی که دروازه مکتب بسته شد و گفتند دختران دیگر اجازه آموزش ندارند. اول باور نکرد. فکر کرد شاید چند روزه باشد، شاید یک شایعه باشد، شاید دوباره باز شود. اما روزها تبدیل به هفته شد، هفته‌ها به ماه، و ماه‌ها به سکوتی سنگین که روی زندگی‌اش افتاد. بکس مکتبش گوشه اتاق ماند؛ پر از کتاب‌هایی که هنوز بوی آرزو می‌دادند. گاهی آن را باز می‌کرد، دفترهایش را ورق می‌زد، و انگشتش را روی نوشته‌های خودش می‌کشید، انگار می‌خواست مطمئن شود آن دختر درس‌خوان هنوز وجود دارد. اما فقر به کسی فرصت غم خوردن طولانی نمی‌دهد. پدرش کارگر روزمزد بود؛ روزهایی کار پیدا می‌کرد و روزهایی نه. مادرش بیمار و ضعیف بود. برادران کوچکش گرسنه می‌خوابیدند. وقتی اجاره خانه عقب افتاد و صاحب‌خانه تهدید کرد بیرون‌شان می‌کند، سکوت سنگینی بر خانواده حاکم شد. همان شب پدر با صدایی شکسته گفت: «دخترم… اگر بتوانی کمی کمک کنی…» او چیزی نگفت، فقط سر تکان داد. در دلش حس عجیبی بود — ترکیبی از ترس، شرم و احساس مسئولیت. فردای آن روز، زندگی‌اش برای همیشه تغییر کرد. اولین بار که کنار جاده ایستاد، احساس کرد همه مردم به او خیره شده‌اند. دستمالی در دست داشت که رویش چند بسته کلپ، دستبند پلاستیکی و دستمال کاغذی گذاشته بود. مادرش گفته بود: «همین‌ها را بفروش، شاید کسی بخرد.» اما نزدیک شدن به موترها، گفتن «بخرید» به مردمی که او را نمی‌شناختند، برایش سخت‌تر از هر امتحان مکتب بود. قلبش تند می‌زد و صدایش می‌لرزید. چند بار خواست برگردد خانه، اما تصویر برادر کوچکش که شب قبل گرسنه خوابیده بود، جلوی چشمش آمد و ماند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند. او کم‌کم یاد گرفت چگونه در میان موترها حرکت کند، چگونه وقتی چراغ سرخ می‌شود سریع نزدیک شود و چگونه وقتی چراغ سبز می‌شود عقب برود تا زیر موتر نماند. اما چیزی که هیچ‌وقت عادت نکرد، نگاه‌های مردم بود. بعضی‌ها بی‌تفاوت بودند، بعضی‌ها با ترحم نگاه می‌کردند، و بعضی‌ها حرف‌های تلخ می‌زدند. یک مرد یک‌بار با تمسخر گفت: «به‌جای گدایی برو کار کن.» او چیزی نگفت، فقط لب‌هایش را گاز گرفت تا گریه نکند. نمی‌دانست چگونه توضیح دهد که همین ایستادن در سرک برایش هزار برابر سخت‌تر از نشستن در صنف مکتب است. زمستان که رسید، رنج واقعی شروع شد. سرما استخوان‌سوز بود. دست‌هایش ترک خورد و خون آمد. کفش‌هایش سوراخ شده بود و برف آب‌شده داخلش می‌رفت. اما مجبور بود بایستد. گاهی تمام روز فقط صد افغانی درمی‌آورد. وقتی شب به خانه برمی‌گشت، پاهایش بی‌حس بود، اما لبخند می‌زد تا مادرش ناراحت نشود. پول را در دست پدر می‌گذاشت و وانمود می‌کرد که خسته نیست. بزرگ‌ترین دردش اما جسمی نبود؛ روحی بود. هر بار که دخترانی را می‌دید که یونیفورم مکتب پوشیده‌اند، قلبش فشرده می‌شد. حس می‌کرد چیزی از او دزدیده شده — نه فقط درس، بلکه آینده. شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، چراغ کوچک را روشن می‌کرد و کتاب‌های قدیمی‌اش را می‌خواند. بعضی درس‌ها را فراموش کرده بود و این موضوع بیشتر آزارش می‌داد. با خودش می‌گفت: «اگر همین‌طور بگذرد، شاید دیگر هیچ‌وقت نتوانم ادامه بدهم…» در جاده خطر هم کم نبود. مردانی بودند که نگاه‌های بد می‌کردند. رانندگانی که شوخی‌های زشت می‌گفتند. یک روز مردی دستش را گرفت و گفت: «بیا، بیشتر پول می‌دهم.» او با وحشت دستش را کشید و دوید. آن‌قدر دوید تا نفسش برید. آن شب تا دیر وقت لرزید و گریه کرد. مادرش فهمید، اما چیزی نگفت؛ فقط او را در آغوش گرفت. سکوت آن آغوش، پر از درد مشترک بود. با وجود همه این‌ها، در دلش هنوز امید کوچکی زنده بود. گاهی وقتی آسمان صاف می‌شد و آفتاب روی شهر می‌تابید، تصور می‌کرد روزی دوباره مکتب باز می‌شود. خودش را می‌دید که کتاب به دست دارد، در صنف نشسته و معلم از او سوال می‌پرسد. آن تصویر برایش مثل نفس کشیدن بود — چیزی که بدون آن نمی‌توانست ادامه دهد. یک عصر، دختر کوچکی که همراه مادرش از موتر پیاده شده بود، به او نزدیک شد و پرسید: «خواهر، تو چرا مکتب نمی‌روی؟» او چند ثانیه سکوت کرد. گلویش خشک شد. بعد آرام گفت: «نمی‌شود.» اما وقتی دختر دور شد، اشک‌هایش جاری شد. چون در دلش می‌دانست جواب واقعی این بود: «اجازه ندارم… اما هنوز می‌خواهم.» روزها همچنان می‌گذرد. او هنوز کنار جاده می‌ایستد، هنوز اجناس ارزان می‌فروشد و هنوز با سرما و خستگی می‌جنگد. اما در درونش چیزی زنده مانده — رؤیایی که هیچ‌کس نتوانسته کاملاً خاموش کند. شب‌ها قبل از خواب، وقتی به سقف ترک‌خورده خیره می‌شود، آرام با خودش می‌گوید: «من هنوز شاگرد هستم… حتی اگر مکتب نداشته باشم.» و شاید همین جمله ساده، تنها چیزی است که او را هر صبح دوباره بیدار می‌کند؛ نه فقط برای نان، بلکه برای امیدی که هنوز، با وجود همه غم‌ها، در قلبش نفس می‌کشد. نویسنده: سارا کریمی  

ادامه مطلب