برچسب: دختران

1 ماه قبل - 160 بازدید

اوچا یا دفتر سازمان ملل متحد در امور هماهنگی کمک‌های ‏بشردوستانه می‌گوید که حدود نیمی از مکاتب ‏دایکندی بدون ساختمان است. اولگا چروکو، نماینده اوچا که به دایکندی سفر کرده ‏می‎‌گوید که زیرساخت‌ها تنها بخشی از مشکل است، ‏زیرا کمبود ‏شدید آموزگار نیز بر کیفیت آموزش تأثیر ‏گذاشته و ‏بسیاری از مکاتب را مجبور کرده است ‏صنف خود را ‏محدود کنند.‏ اوچا با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که آموزش و پرورش، شاهراهی برای آینده‌ای بهتر است. در اعلامیه آمده است که در افغانستان، چالش‌های مداوم، این آینده را در معرض خطر قرار می‌دهد. اوچا تاکید کرده است که سرمایه‌گذاری پایدار در آموزش و پرورش برای اطمینان از اینکه دختران و پسران می‌توانند در بزرگسالی یاد بگیرند، رشد کنند و شکوفا شوند، ضروری است. در حالی اوچا بر آموزش تاکید می‌کند که حکومت سرپرست پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 80 بازدید

همزمان با هزار و ۸۰۴مین روز بسته‌ماندن مکتب‌های دخترانه‌ی بالاتر از صنف ششم در افغانستان، دیدبان حقوق افغانستان بار دیگر خواستار دادخواهی برای بازگشایی مکتب‌های دخترانه شد. دیدبان حقوق افغانستان با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود، بر حق آموزش دختران تاکید کرده و خواستار بازگشایی دروازه‌های مکتب به روی آنان شده است. این نهاد تاکید کرده است که با گذشت پنج سال از محرومیت دختران از آموزش، آنان همچنان خواهان بازگشت به صنف‌های درسی و دنبال‌کردن رویاها و هدف‌های‌شان هستند. دیدبان حقوق افغانستان در پیام خود به نقل از یک دانش‌آموز دختر نوشته است: «من یک دختر افغانستانی‌ام که هنوز آرزوی نشستن دوباره در صنف درسی را دارم. کتاب‌هایم منتظرم و رویاهایم زنده‌اند.» دید‌بان حقوق افغانستان در ادامه خواستار بازگشایی مکتب‌ها به روی دختران شده و تاکید کرده که آموزش حق دختران افغانستانی است که باید به آنان بازگردانده شود. محرومیت دختران از آموزش با واکنش گسترده نهادهای حقوق بشری و سازمان‌های بین‌المللی روبرو شده است. نهادهای مدافع حقوق بشر بارها از حکومت سرپرست خواسته‌اند محدودیت‌های آموزشی علیه دختران و زنان را لغو کنند. حکومت سرپرست پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 196 بازدید

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که جسد یک دختر شش ساله از مرکز این شهر، در حالی که توسط دستمال خفه شده بود، پیدا شده است. دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که این دختر شش ساله، مریم نام داشته است که روز گذشته (جمعه، ۶ سنبله) از ساحه «محله عمه سکینه» از مربوطات ناحیه ۱۲ شهری هرات ناپدید شده بود. منبع در ادامه تاکید کرد که جسد این دختر، صبح امروز (شنبه، ۷ سنبله) از ساحه «جوی نوی» از مربوطات مرکز شهر هرات از داخل یک کسیه گونی پیدا شده است. منبع افزوده است که مریم با دستمال خفه شده بود و حین کشف جسد، دستمال در گلوی او بوده است. مسوولان محلی تااکنون در این مورد اظهار نظر نکردند. قابل ذکر است که از زمان تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، موارد متعددی از قتل دختران و زنان از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 218 بازدید

منابع محلی از ولایت قندهار می‌گویند پنج عضو یک خانواده در بند دهله در ولسوالی شاه‌ولی‌کوت این ولایت غرق شده و جان باخته‌اند. دست‌کم دو منبع به رسانه‌ گوهرشاد گفته‌اند که این رویداد پس‌ازچاشت روز گذشته (چهارشنبه، ۴ سنبله) در بند دهله رخ داده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که در این رویداد، یک جوان ۳۳ ساله به‌نام «نوراحمد» همراه با پنج فرزندش سوار بر قایق بودند و پس از واژگون شدن قایق در وسط آب، نوراحمد و چهار فرزندش غرق شده و جان باخته‌اند. منبع افزوده است که فقط یک کودک خردسال او نجات یافته است. منبع تصریح کرد که نوراحمد با دو دختر و دو پسرش در آب غرق شده و جان باخته‌اند. به گفته‌ی منبع، تا اکنون اجساد دو دختر نوراحمد پیدا شده است. نوراحمد باشنده‌ی اصلی منطقه‌ی سنجری ولسوالی ژیری ولایت قندهار بود و همراه با فرزندانش برای تفریح به بند دهله رفته بودند. غرق‌شدگی در آب از جمله حوادث مرگ‌بار است که در تفریح‌گاه‌‎های افغانستان مثل بندهای آب و رودخانه‌ها همواره رخ می‌دهد.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 81 بازدید

همزمان با گذشت یک هزار و ۷۹۶ روز از بسته‌ماندن مکتب‌های دخترانه بالاتر از صنف ششم، دیدبان حقوق افغانستان بار دیگر از حکومت سرپرست خواسته است که زمینه‌ی آموزش بی‌قیدوشرط دختران را فراهم کند. این نهاد بامداد امروز (شنبه، ۳۱ اسد) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که با وجود گذشت بیش از پنج سال از ممنوعیت آموزش دختران، رویاهای آنان برای آموختن همچنان زنده است. این نهاد تاکید کرده است که دختران، مانند هر شهروند دیگر، حق دارند بیاموزند، رشد کنند و آینده خود را بسازند. به گفته‌ی این نهاد، «آموزش حق دختران است، نه امتیاز.» این در حالی است که حکومت فعلی پس از بازگشت به قدرت، آموزش دختران بالاتر از صنف ششم را متوقف کردند. این محدودیت‌ها سپس به دیگر بخش‌های نظام آموزشی نیز گسترش یافت و حکومت در ۲۹ قوس ۱۴۰۱، دانشگاه‌ها را نیز به روی دختران بستند. تازه‌ترین داده‌های سازمان ملل متحد نشان می‌دهد که در پنج سال گذشته، ۲ میلیون و ۶۰۰ هزار دختر در افغانستان تنها از آموزش بالاتر از صنف ششم محروم شده‌اند؛ وضعیتی که به گفته این سازمان، پیامدهای عمیق و جبران‌ناپذیری برای آینده افغانستان خواهد داشت.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 147 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که بیش از ۲.۶ میلیون دختر در افغانستان در پنج سال گذشته از حق آموزش محروم شده‌ و ادامه‌ی این ممنوعیت، آنان را با خطرهای بیشتری مانند ازدواج اجباری در کودکی، بهره‌کشی و خشونت مبتنی بر جنسیت روبرو کرده است. این نهاد با نشر گزارشی از حکومت سرپرست خواسته است که محدودیت‌های آموزشی علیه دختران را لغو کنند تا آنان بتوانند به مکتب و دانشگاه بازگردند و به ظرفیت کامل خود دست یابند. یونیسف هشدار داده است که پیامدهای این ممنوعیت تنها به محرومیت از آموزش محدود نمی‌شود. به گفته‌ی یونیسف، دختران خارج از مکتب بیشتر در معرض کار اجباری، ازدواج در سنین کودکی، سوءاستفاده و خشونت مبتنی بر جنسیت قرار دارند. در گزارش آمده که ازدواج پیش از ۱۸سالگی سلامت جسمی و روانی دختران را تهدید می‌کند و خطر بارداری و عوارض هنگام زایمان را افزایش می‌دهد. کودکان مادران کم‌سن نیز، با خطر بیش‌تر مرگ‌ومیر پیش از پنج‌سالگی و کوتاه‌قدی ناشی از سوءتغذیه مواجه‌اند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد افزوده است که محدودیت‌های آموزشی و کاری در افغانستان می‌تواند پیامدهای اقتصادی و اجتماعی گسترده‌ای نیز داشته باشد. این نهاد پیش‌بینی کرده است که افغانستان تا ۲۰۳۰ میلادی ممکن است ۲۰ هزار آموزگار زن و ۵۴۰۰ کارمند زن در بخش بهداشت را از دست بدهد. هم‌چنان برآورد شده که محدودیت‌های کنونی سالانه ۸۴ میلیون دالر از تولید اقتصادی کشور بکاهد. یونیسف می‌گوید که در کنار تلاش برای بازگشایی مکتب‌های دخترانه، از آموزش مبتنی بر جامعه، آموزش‌های حرفه‌ای، آموزش ابتدایی و برنامه‌های آموزش دیجیتال در افغانستان حمایت می‌کند. در بخشی از گزارش آمده است که یونیسف در ۲۰۲۵ میلادی به بیش از چهار میلیون کودک در مکتب‌های دولتی، برنامه‌های آموزش مبتنی بر جامعه و محیط‌های اضطراری، مواد و تجهیزات آموزشی ارایه کرده است.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 148 بازدید

مسوولان محلی در ولایت بادغیس می‌گویند که یک کودک در ولسوالی آب‌کمری این ولایت در پی خوردن «سم زراعتی» جان باخته و یک کودک دیگر مسموم شده است. رحم‌الدین رحیمی، سخنگوی والی بادغیس گفته است این رویداد، روز (جمعه، ۳۰ اسد) در منطقه‌ی «آقازی» از مربوطات ولسوالی آب‌کمری رخ داده است. وی تاکید کرد که این کودکان «سم زراعتی» که برای کشتن حشرات محصولات زراعتی استفاده می‌شد را خورده‌ و در پی آن، یکی از آن‌ها جان باخته و دیگری مسموم شده است. او افزوده است که کودک مسموم‌شده برای درمان به شفاخانه ولایتی بادغیس منتقل شده و وضعیت صحی او قناعت‌بخش گفته شده است. سخنگوی والی بادغیس گفته است که این دو کودک دختر حدودا چهار سال سن داشته و با هم خواهر بوده‌اند. جان باختن بر اثر خوردن سم زراعتی، یکی از رویدادهای نادر در کشور است. این در حالی است که کشاورزان از سم زراعتی برای مبارزه با آفت‌های زراعتی و کشتن حشرات مضر استفاده می‌کنند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 229 بازدید

برادر کوچک‌ترش هنوز دلیل ترک مکتب را به‌درستی نمی‌فهمید. یک روز وقتی دختر خسته از کار به خانه برگشت، برادرش کتابچه‌اش را جلو او گذاشت و گفت: «خواهر، این را برایم بخوان.» دختر با وجود خستگی کنار او نشست، کتابچه را گرفت و شروع به خواندن کرد. کودک چند لحظه به صورت خواهرش نگاه کرد و بعد پرسید: «تو چرا دیگر مکتب نمی‌روی؟» دختر لبخند زد و گفت: «فعلاً کار دارم.» کودک که هنوز معنای سنگین این جمله را نمی‌دانست، دوباره پرسید: «پس کی دوباره می‌روی؟» این بار دختر جوابی نداشت. به چشمان برادرش نگاه کرد و سکوت کرد؛ شاید نمی‌خواست بگوید که خودش نیز دیگر نمی‌داند پاسخ این سؤال چیست. برای کودک، رفتن به مکتب چیزی طبیعی بود؛ صبح لباس پوشیدن، کتابچه را برداشتن و رفتن به صنف. اما برای خواهرش، مکتب حالا به آرزویی تبدیل شده بود که هر روز باید آن را با نیازهای خانه مقایسه می‌کرد. شب‌ها، وقتی کودکان خواب می‌شوند و خانه در سکوت فرو می‌رود، دختر گاهی کتاب‌های قدیمی‌اش را از گوشه اتاق بیرون می‌آورد. روی جلد بعضی از آن‌ها هنوز نام خودش نوشته شده است و همین نام، خاطرات روزهایی را زنده می‌کند که بزرگ‌ترین دغدغه‌اش امتحان و تکلیف مکتب بود. دست روی جلد کتاب می‌کشد، چند صفحه را ورق می‌زند و برای چند دقیقه خودش را دوباره در همان صنف تصور می‌کند؛ میان دخترانی که آهسته با هم صحبت می‌کنند، معلمی که درس می‌دهد و تخته‌ای که پر از نوشته است. شاید برای چند لحظه فراموش کند که فردا باید دوباره لباس کار بپوشد، اما این خیال زیاد دوام نمی‌آورد. صدای سرفه پدر، گریه آرام یکی از کودکان یا فکر کار فردا او را دوباره به واقعیت برمی‌گرداند. کتاب را آرام می‌بندد و کنار می‌گذارد، زیرا می‌داند صبح باید زودتر از همه بیدار شود. مادرش بیش از همه می‌فهمد که دختر چه چیزی را از دست داده است. گاهی هنگام مرتب کردن لباس‌های خانه، لباس مکتب دختر را می‌بیند که مدت‌هاست پوشیده نشده است. آن را از صندوق بیرون می‌آورد، گردوغبارش را می‌تکاند و دوباره در جای خود می‌گذارد. هیچ‌وقت نمی‌گوید «کاش می‌توانستی دوباره مکتب بروی»، چون می‌داند این جمله ممکن است زخمی را که دختر تلاش می‌کند پنهان کند، تازه کند. فقط گاهی هنگام خواب دست بر سر دخترش می‌کشد و می‌گوید: «خدا خودش راهی پیدا کند.» دختر چشم‌هایش را می‌بندد و چیزی نمی‌گوید؛ شاید هر دو می‌دانند که در آن خانه، وقتی راه‌های دیگر یکی پس از دیگری بسته شده‌اند، دعا تنها چیزی است که هنوز می‌توانند بدون پرداخت پول به آن پناه ببرند. پدر اما بیشتر از همه خودش را سرزنش می‌کند. او هیچ‌وقت نمی‌خواست دخترش کار شاقه انجام دهد و همیشه تصور می‌کرد روزی دخترش با لباس مرتب و مدرک تحصیلی از خانه بیرون خواهد رفت و کاری پیدا خواهد کرد که هم برای خودش آینده بسازد و هم بتواند به خانواده کمک کند. حالا همان دختر در کنار او کار می‌کند و بخشی از هزینه‌های خانه را به دوش می‌کشد. گاهی هنگام شمارش پول روزانه، پدر سهم دخترش را نگاه می‌کند و آهسته می‌گوید: «این پول حق تو نبود.» دختر اما پاسخ می‌دهد: «پدر، فعلاً مهم این است که بچه‌ها چیزی برای خوردن داشته باشند.» پدر دیگر حرفی نمی‌زند و نگاهش را از دختر می‌دزدد، چون می‌داند دخترش در شرایطی قرار گرفته که به جای آن‌که از پدرش برای ساختن آینده خودش حمایت بخواهد، مجبور شده است برای ادامه زندگی امروز خانواده به کمک او بیاید. با این همه، دختر هنوز امیدش را کاملاً از دست نداده است. گاهی به مادرش می‌گوید اگر مکاتب باز شوند، دوباره درس خواهد خواند؛ حتی اگر مجبور باشد بعد از کار، شب‌ها درس بخواند و خستگی را تحمل کند. می‌گوید نمی‌خواهد کتاب‌هایش برای همیشه در گوشه خانه خاک بخورند و نمی‌خواهد سال‌های زندگی‌اش فقط با کار و نگرانی از هزینه‌های خانه تعریف شود. او می‌خواهد چیزی را که از او گرفته شده، دوباره پس بگیرد. اما خودش نیز می‌داند که هر روز کار کردن، خستگی، فشار اقتصادی و مسئولیت خانواده فاصله او را با آن آرزو بیشتر می‌کند. وقتی دستمزدش را می‌گیرد، دیگر نخست به این فکر نمی‌کند که چه کتابی بخرد یا برای درس‌هایش چه وسیله‌ای لازم دارد؛ ذهنش پیش از هر چیز به نان خانه، کرایه، نیازهای خواهر و برادرانش و هزینه‌های احتمالی درمان می‌رود. آرزوهای خودش همیشه جایی در انتهای این فهرست قرار می‌گیرند؛ فهرستی که هر روز با نیاز تازه‌ای طولانی‌تر می‌شود. او هنوز همان دختر مکتبی است که روزی می‌خواست آینده متفاوتی داشته باشد، اما زندگی مجبورش کرده است پیش از آن‌که جوانی‌اش را تجربه کند، طعم مسئولیت یک خانواده را بچشد. خواهر و دو برادر کوچکش هرگاه چیزی می‌خواهند، نخست به او نگاه می‌کنند، چون می‌دانند خواهر بزرگ‌ترشان شاید بتواند آن را فراهم کند. برای آن‌ها، او فقط خواهر نیست؛ کسی است که گاهی پول نان، لباس یا نیازهای کوچک‌شان را تأمین می‌کند. آن‌ها اما هنوز نمی‌دانند پشت لبخندهای خواهرشان، دختری ایستاده که خودش سال‌هاست منتظر یک چیز ساده است: دوباره نشستن پشت میز مکتب، باز کردن کتاب و شنیدن صدای معلمی که نام او را برای حضور و غیاب صدا می‌زند. شاید روزی که دروازه‌های مکتب باز شود، او یکی از نخستین دخترانی باشد که با کتاب در دست از آن دروازه عبور می‌کند. شاید آن روز لباس مکتبش دیگر اندازه‌اش نباشد و مجبور شود لباس تازه‌ای تهیه کند، شاید دست‌هایش از کار سخت زبر شده باشند و سال‌هایی که از آموزش دور مانده، جبران درس‌ها را برایش دشوار کند؛ اما اگر آن روز برسد، احتمالاً نخست به پدر و مادرش نگاه خواهد کرد و بعد به خواهر و برادران کوچکش؛ همان خانواده‌ای که برای زنده ماندنشان بخشی از کودکی و جوانی خودش را کنار گذاشت. شاید آن روز برای دیگران فقط باز شدن یک دروازه باشد، اما برای او معنای بازگشت به بخشی از زندگی خواهد داشت که ناخواسته از او گرفته شده است؛ بازگشت به صنفی که هنوز در ذهنش زنده است، به کتاب‌هایی که هنوز نامش روی آن‌ها نوشته شده و به آینده‌ای که با وجود سال‌ها انتظار، هنوز حاضر نیست به‌طور کامل از آن دست بکشد. تا آن روز، اما هر صبح همان داستان تکرار می‌شود. پدر برای کار بیرون می‌رود، مادر در خانه می‌ماند و از کودکان مراقبت می‌کند و دختر، پیش از همه از خواب بیدار می‌شود، چادرش را مرتب می‌کند، لباس کار می‌پوشد و از خانه بیرون می‌رود. ممکن است در مسیرش از کنار مکتبی عبور کند که زمانی دروازه آن برایش به معنای آینده بود؛ شاید چند ثانیه قدم‌هایش آهسته شود، شاید نگاهش به پنجره‌های صنف‌ها بیفتد و شاید در دلش آرزو کند صدای معلمی را بشنود که نام او را صدا می‌زند. اما بعد دوباره راهش را ادامه می‌دهد، چون در خانه چهار نفر دیگر منتظرند و زندگی به او اجازه نمی‌دهد زیاد در گذشته بماند. او هر روز کار می‌کند تا خانواده پنج‌نفره‌اش زنده بماند؛ پدر، مادر، خواهر و دو برادر کوچکش. با این حال، در میان تمام هزینه‌هایی که او و پدرش برای ادامه زندگی پرداخت می‌کنند، یک هزینه هرگز در هیچ حسابی نوشته نمی‌شود؛ هزینه‌ای که دختر برای این زندگی می‌پردازد، آینده و آرزوهای خودش است. او نان را به خانه می‌آورد، اما تکه‌ای از رؤیایش را پشت دروازه‌های بسته مکتب جا می‌گذارد؛ رؤیایی که هنوز در گوشه دلش زنده است و هر شب، وقتی کتاب‌های قدیمی‌اش را باز می‌کند، آرام به او یادآوری می‌کند که قرار نبود فقط نان‌آور خانه باشد؛ قرار بود دانش‌آموز باشد، درس بخواند، بزرگ شود و روزی خودش انتخاب کند که چه کسی می‌خواهد باشد. بخش اول روایت نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 179 بازدید

صدای زنگ مکتب برای او دیگر فقط خاطره‌ای دور از روزهای گذشته نیست؛ صدایی است که هر صبح، درست در همان ساعتی که زمانی باید از خواب بیدار می‌شد، کتاب‌هایش را در کیف می‌گذاشت و با شوق راهی صنف می‌شد، در ذهنش تکرار می‌شود. اکنون اما در همان ساعت، پیش از آن‌که آفتاب از پشت دیوارهای گلی خانه بالا بیاید، چادرش را مرتب می‌کند، لباس کار می‌پوشد و بی‌آن‌که خواهر و دو برادر کوچک‌ترش را بیدار کند، آرام از خانه بیرون می‌شود. در خانه کوچک‌شان که پنج عضو خانواده برای گذراندن زندگی به درآمد ناچیز پدر و دختر بزرگ‌شان چشم دوخته‌اند، دیگر فرصت چندانی برای حرف زدن از آرزوهای دختر باقی نمانده است. مادر می‌داند دخترش هنوز دلش برای مکتب تنگ شده، پدر می‌داند هر بار که دختر از کنار یک مکتب عبور می‌کند، نگاهش برای چند لحظه روی دروازه آن می‌ماند و خود دختر بهتر از همه می‌داند که هر روزی که برای تأمین هزینه‌های خانه کار می‌کند، یک روز دیگر از زندگی‌ای که زمانی برای خودش تصور کرده بود، فاصله می‌گیرد. او هنوز آن‌قدر جوان است که باید نگران امتحان، کتاب، نمره و تکالیف مکتب باشد، نه کرایه خانه، قیمت نان و هزینه‌های زندگی؛ اما شرایطی که انتخابش نکرده، او را مجبور کرده است زودتر از سنش بزرگ شود و مسئولیت‌هایی را بر دوش بگیرد که قرار نبود در این سال‌های زندگی داشته باشد. پیش از بسته شدن مکتب، زندگی او با وجود همه مشکلات اقتصادی، ساده و پر از امید بود. صبح‌ها مادرش او را برای رفتن به مکتب آماده می‌کرد و پدرش، با آن‌که خودش با دشواری‌های فراوان اقتصادی روبه‌رو بود، همیشه به دخترش می‌گفت که درس بخواند و آینده‌اش را بسازد؛ شاید روزی بتواند زندگی خودش و خانواده‌اش را تغییر دهد. دختر نیز این حرف را باور کرده بود و به همین دلیل، شب‌ها کتاب‌هایش را روی زانو می‌گذاشت و ساعت‌ها درس می‌خواند. وقتی کسی از آینده‌اش می‌پرسید، با خجالت و لبخند از شغلی حرف می‌زد که بتواند با آن به مردم کمک کند و در کنار آن، درآمدی داشته باشد تا خانواده‌اش دیگر برای خرید نان، پرداخت کرایه خانه یا تهیه نیازهای ساده کودکان مجبور نباشند هر سکه را چند بار حساب کنند. برای او مکتب تنها یک ساختمان با دیوار و تخته و چوکی نبود؛ مکتب جایی بود که آینده‌اش را در آن می‌دید و باور داشت اگر فرصت درس خواندن داشته باشد، می‌تواند روزی زندگی متفاوتی برای خودش بسازد. اما وقتی دروازه مکتب به روی او بسته شد، فقط یک مسیر روزانه از زندگی‌اش حذف نشد؛ بخشی از آینده‌ای که برای خودش ساخته بود نیز آرام‌آرام از دست رفت. ماه‌های نخست را با امید سپری کرد. کتاب‌هایش را جمع نکرد، لباس مکتبش را کنار نگذاشت و هر بار که خبری، شایعه‌ای یا حتی یک جمله درباره احتمال بازگشایی مکاتب دختران می‌شنید، دلش دوباره روشن می‌شد. همان شب کتاب‌هایش را مرتب می‌کرد، بعضی درس‌ها را مرور می‌کرد و خودش را برای روزی تصور می‌کرد که دوباره در صنف بنشیند و صدای معلمش را بشنود. مادرش نیز برای دلگرمی می‌گفت شاید وضعیت تغییر کند و پدرش هر بار که دختر درباره مکتب صحبت می‌کرد، می‌گفت: «صبور باش، دخترم.» اما ماه‌ها یکی پس از دیگری گذشتند و انتظار طولانی‌تر شد. در همان روزهایی که دختر منتظر باز شدن دروازه مکتب بود، مشکلات اقتصادی خانواده نیز بیشتر می‌شد. پدر که تنها نان‌آور خانه بود، هر روز برای پیدا کردن کار بیرون می‌رفت و گاهی با دست خالی یا درآمدی بسیار کم برمی‌گشت. مادر توان کار بیرون از خانه را نداشت و سه کودک کوچک خانواده نیز نیازمند مراقبت بودند. برادران هنوز کوچک‌تر از آن بودند که بتوانند پولی به خانه بیاورند و خواهرش نیز بیشتر روزها در کنار مادر می‌ماند. کم‌کم خانواده به نقطه‌ای رسید که دیگر نمی‌توانست فقط با امید به بهتر شدن شرایط منتظر بماند و در چنین وضعیتی، نگاه‌ها ناخواسته به سوی دختر بزرگ خانواده برگشت؛ دختری که مکتبش بسته شده بود و حالا زمان زیادی را در خانه می‌گذراند. نخستین بار که پدر درباره کار کردن با او صحبت کرد، دختر چیزی نگفت. پدر با صدایی آرام و مردد توضیح داد که هزینه‌های خانه بیشتر شده و درآمد او به تنهایی جواب نمی‌دهد. خودش نیز از این‌که مجبور شده بود چنین پیشنهادی به دخترش بدهد، ناراحت بود و برای همین گفت: «اگر کار پیدا شود، فقط تا وقتی اوضاع بهتر شود.» دختر به صورت پدر نگاه کرد و مردی را دید که سال‌ها تلاش کرده بود مشکلات خانه را از چشم فرزندانش پنهان کند، اما حالا خودش به کمک دخترش نیاز داشت. او نمی‌خواست پدرش احساس شکست کند، نمی‌خواست مادرش شب‌ها با نگرانی به خواب برود و نمی‌خواست خواهر و برادرهای کوچکش به خاطر نداشتن پول از نیازهای ساده‌شان محروم بمانند. شاید در همان لحظه فهمید که اگر کار نکند، فشار بیشتری بر خانواده وارد خواهد شد و همین فکر باعث شد تصمیمی بگیرد که برای خانواده راهی برای ادامه زندگی بود، اما برای خودش به معنای کنار گذاشتن بخشی از آرزوهایش بود. از آن روز، دختر دیگر فقط فرزند بزرگ خانواده نبود؛ بخشی از بار اقتصادی خانه نیز بر دوش او قرار گرفت. صبح‌های او از آن پس دیگر با صدای ورق خوردن کتاب آغاز نمی‌شد. دست‌هایی که زمانی مداد را میان انگشتانش می‌فشردند و تکالیف مکتب را می‌نوشتند، حالا با کارهای شاقه درگیر بودند. هر روز ساعت‌های زیادی کار می‌کرد و وقتی به خانه برمی‌گشت، خستگی در صورت و قدم‌هایش دیده می‌شد، اما تلاش می‌کرد در برابر مادر و کودکان لبخند بزند تا آن‌ها کمتر متوجه سختی روزش شوند. گاهی پاهایش آن‌قدر درد می‌کرد که به محض رسیدن به خانه گوشه‌ای می‌نشست و چند دقیقه بدون حرف به زمین خیره می‌ماند. مادر از نگاهش می‌فهمید که دختر خسته است، اما چیزی نمی‌گفت؛ چون خودش نیز می‌دانست اگر دختر کار نکند، سفره خانه کوچک‌تر می‌شود و فشار زندگی بیشتر خواهد شد. پدر هم هر شب درآمد خودش و دخترش را کنار هم می‌گذاشت و هزینه‌های روز بعد را حساب می‌کرد؛ دو درآمد اندک که باید هزینه زندگی پنج نفر را تأمین می‌کرد. آن‌ها مانند دو ستون خسته، اما ناچار، بار خانه را روی شانه‌های خود گرفته بودند؛ پدری که هنوز تلاش می‌کرد نان‌آور خانواده باشد و دختری که در سنی که باید پشت میز مکتب می‌نشست، برای زنده ماندن خانواده کار می‌کرد. درآمد دختر زیاد نبود، اما برای خانواده اهمیت بزرگی داشت. پولی که از کار سخت به دست می‌آورد، بخشی از کرایه خانه، نان، مواد غذایی و نیازهای کودکان را تأمین می‌کرد و گاهی همان مقدار اندک می‌توانست مشخص کند که خانواده آن روز چه چیزی برای خوردن داشته باشد. در این خانه خریدها همیشه بر اساس ضرورت انجام می‌شد؛ اگر نان بود، شاید میوه نبود، اگر کرایه خانه پرداخت می‌شد، خرید لباس تازه برای کودکان به ماه بعد می‌افتاد و اگر یکی از اعضای خانواده مریض می‌شد، برنامه تمام روزهای بعد باید تغییر می‌کرد. هیچ‌چیز در این خانه به اندازه کافی وجود نداشت، جز نگرانی؛ نگرانی از فردا، نگرانی از تمام شدن پول، نگرانی از پیدا نشدن کار و نگرانی از مریض شدن یکی از کودکان. با این حال، نگرانی بزرگ‌تری نیز وجود داشت که هیچ‌کس به زبان نمی‌آورد؛ این‌که دختر خانواده تا چه زمانی می‌تواند هم کار کند، هم خستگی را تحمل کند و هم رؤیای بازگشت به مکتب را در گوشه‌ای از قلبش زنده نگه دارد. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 136 بازدید

استفان دوجاریک، سخنگوی دبیرکل سازمان ملل متحد در یک نشست خبری اعلام کرد که حدود دو سوم از ۹۰۰ هزار کودکی که به افغانستان بازگشته‌اند، همچنان از آموزش محروم هستند. آقای دوجاریک گفته است که طبق آماری‌های موجود، از میان آنان نزدیک به ۶۰۰ هزار کودک به مکتب دسترسی ندارند. او با استناد به گزارش اوچا یا دفتر هماهنگی امور بشردوستانه سازمان ملل افزوده است که نظام آموزشی در افغانستان با چالش‌های متعددی روبرو است. سخنگوی دبیرکل سازمان ملل متحد یادآوری کرد که دختران بالاتر از صنف ششم همچنان از حق آموزش محرومند. آقای دوجاریک درباره محدودیت‌های امدادرسانی تصریح کرد: «ما همراه با شرکای بشردوستانه خود در صورت امکان حمایت می‌کنیم، اما کمبود مداوم بودجه، ظرفیت پشتیبانی از آموزش کودکان را کاهش داده است.» همچنین یونسکو نیز پیشتر اعلام کرد که از زمان بازگشت حکومت سرپرست به قدرت در اسد ۱۴۰۰، حدود ۲.۴ میلیون دختر در افغانستان از آموزش متوسطه محروم شده‌اند. این نهاد سازمان ملل هشدار داده است که ادامه ممنوعیت آموزش دختران، در درازمدت به اقتصاد و جامعه افغانستان آسیب زیاد خواهد زد. حکومت فعلی پس از بازگشت به قدرت در اسد ۱۴۰۰ بارها گفته بود که زمینه آموزش دختران فراهم خواهد شد. با این حال، مکاتب متوسطه و لیسه دختران در حوت همان سال بسته ماند و در قوس ۱۴۰۱ نیز تحصیل زنان در دانشگاه‌ها ممنوع شد.

ادامه مطلب