برچسب: #خشونت

3 روز قبل - 74 بازدید

فرماندهی پولیس ولایت بغلان می‌گوید که براثر تیراندازی در یک مسجد در ولسوالی خنجان این ولایت، سه نفر جان باخته و چهار نفر دیگر زخمی شده‌اند. این فرماندهی با نشر اعلامیه‌‌ای گفته است که این رویداد حوالی ساعت ۶:۴۰ دقیقه‌ی شام دیروز (دوشنبه، ۲۴ حمله) در ساحه‌ی «چوکک» از مربوطات ولسوالی خنجان، در زمان ادای نماز مغرب در داخل مسجد رخ داده است. فرماندهی پولیس ولایت بغلان علت این تیراندازی را «جنجال ناموسی» میان دو خانواده دانسته است. براساس اعلامیه‌ی این فرماندهی، چندی قبل یکی از بستگان کشته‌شدگان که اکنون در بازداشت است، یک خانم شوهردار را فراری داده بود و شامگاه دیروز، پدر و برادران این زن هنگام نماز وارد مسجد شده و بر اقارب فردی که او را فراری داده بود، تیراندازی کردند. فرماندهی پولیس در بغلان گفته است که زخمیان ابتدا به شفاخانه ولسوالی خنجان و سپس به شفاخانه ولایتی بغلان منتقل شدند. پولیس بغلان در مورد هویت و وضعیت زخمیان جزئیات ارائه نکرده است. این فرماندهی گفته است که دو نفر از عاملان این تیراندازی را بازداشت کرده‌ است و یک نفر دیگر موفق به فرار شده است. قابل ذکر است که هر ازگاهی به دلیل خصومت‌های شخصی در سراسر کشور چنین اتفاق‌های رقم می‌خورد.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 92 بازدید

روایت اسراء از جایی آغاز نمی‌شود که معمولاً روایت‌ها شروع می‌شوند؛ نه از یک صبح روشن، نه از یک اتفاق بزرگ، و نه از لحظه‌ای که کسی تصمیمی قاطع می‌گیرد. روایت او از جایی آغاز می‌شود که بسیاری آن را پایان می‌دانند؛ از همان‌جا که دروازه‌ها بسته می‌شوند، صداها آهسته‌تر می‌گردند و زندگی، به‌جای پیش رفتن، در خود جمع می‌شود. در یکی از کوچه‌های خاکی و آرام شهر مزار شریف، جایی که دیوارها هنوز قصه‌های سال‌های دور را در خود نگه داشته‌اند، خانه‌ای است که در نگاه اول تفاوتی با دیگر خانه‌ها ندارد. اما اگر کمی نزدیک‌تر شوی، اگر لحظه‌ای در سکوت آن کوچه بایستی، صدایی را خواهی شنید؛ صدایی یکنواخت، پیوسته و خستگی‌ناپذیر: صدای چرخ خیاطی. این صدا، صدای نفس کشیدن اسراء است؛ صدای زنده ماندن او و ۱۸ دختر دیگر که در دل همین خانه، چیزی را می‌سازند که شاید در هیچ کتابی نوشته نشده باشد: امیدی که با دست دوخته می‌شود. اسراء دختری است که اگر او را در خیابان ببینی، شاید در نگاه اول هیچ‌چیز خاصی توجهت را جلب نکند؛ چهره‌ای ساده، لباس‌هایی معمولی و نگاهی که بیشتر از آن‌که به اطراف باشد، در درون خودش فرو رفته است. اما پشت همین ظاهر ساده، داستانی پیچیده نهفته است؛ داستانی از روزهایی که آرام‌آرام تغییر کردند، از رؤیاهایی که بی‌صدا شکستند، و از تصمیمی که در سکوت گرفته شد. او هم مانند هزاران دختر دیگر، زمانی کتاب در دست داشت؛ دفترهایش پر از نوشته بود و آینده، چیزی قابل تصور. اما روزی رسید که دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود. دروازه‌هایی که باید باز می‌ماندند، بسته شدند و آن‌چه باقی ماند، سکوت بود؛ سکوتی که نه‌فقط در کوچه‌ها، بلکه در دل‌ها نیز جا گرفت. روزهای نخست برای اسراء شبیه سرگردانی بی‌پایان بود. صبح‌ها بیدار می‌شد، اما جایی برای رفتن نداشت. کتاب‌هایش را نگاه می‌کرد، اما دیگر دلیلی برای گشودن‌شان نمی‌دید. گاهی کنار پنجره می‌نشست و به رفت‌وآمد مردم خیره می‌شد؛ گویی به‌دنبال چیزی می‌گشت که خودش هم نمی‌دانست چیست. در خانه، فشارها آرام‌آرام بیشتر می‌شد؛ نه لزوماً در قالب کلمات، بلکه در نگاه‌ها، سکوت‌ها و نگرانی‌هایی که بر چهره پدر و مادرش نشسته بود. اما پاسخ آن سؤال سنگین «حالا چه؟»، نه در یک لحظه، بلکه در روندی آهسته شکل گرفت. اسراء از کودکی با خیاطی بیگانه نبود. مادرش گاهی لباس‌ها را ترمیم می‌کرد و او کنار دستش می‌نشست و تماشا می‌کرد. آن زمان، این کار فقط مهارتی ساده بود؛ چیزی برای گذران وقت، نه برای ساختن آینده. اما حالا، همان مهارت کوچک به تنها تکیه‌گاه او تبدیل شده بود. او کار را از جایی آغاز کرد که تقریباً هیچ‌چیز نداشت؛ نه سرمایه، نه مشتری و نه حتی اطمینان. روزهای اول به تمرین گذشت؛ پارچه‌هایی که بارها دوخته و باز شدند، طرح‌هایی که تغییر کردند، و ساعت‌هایی که در سکوت، تنها با صدای چرخ خیاطی پر می‌شدند. در دل این مسیر، چیزی فراتر از یادگیری یک مهارت شکل گرفت؛ نوعی بازتعریف «توانستن». برای اسراء و دخترانی که بعدها به او پیوستند، خیاطی فقط یک کار دستی نبود، بلکه راهی بود برای بازپس‌گیری کنترلی که از زندگی‌شان گرفته شده بود. در شرایطی که بسیاری از انتخاب‌ها محدود شده بود، همین انتخاب کوچک، یعنی نشستن پشت چرخ خیاطی، معنایی بزرگ پیدا می‌کرد. این کارگاه کوچک، به‌مرور به فضایی تبدیل شد که در آن، زمان شکل دیگری پیدا می‌کرد. ساعت‌ها دیگر صرفاً نمی‌گذشتند، بلکه ساخته می‌شدند. هر کوک، هر برش پارچه و هر لباسی که کامل می‌شد، نوعی پیش‌روی در برابر ایستایی بود. حتی اشتباه‌ها هم معنا داشتند، چون نشانه‌ای از تلاش و تجربه بودند. از سوی دیگر، این فضا به پناهگاهی روانی نیز تبدیل شد. جایی که دختران می‌توانستند در کنار هم باشند، حرف بزنند، بخندند و برای لحظاتی سنگینی بیرون را فراموش کنند. در جامعه‌ای که گاهی صداها خاموش می‌شود، همین هم‌نشینی ساده، خود نوعی مقاومت است. کارگاه اسراء، اگرچه از بیرون فقط اتاقی پر از چرخ‌های خیاطی به نظر می‌رسد، اما در درون، شبکه‌ای از پیوندهای انسانی است؛ اعتماد، همکاری و امیدی که میان این دختران شکل گرفته است. شاید مهم‌ترین چیزی که در این میان ساخته می‌شود، لباس‌ها نباشند، بلکه احساسی است از مفید بودن و توانستن. احساسی که به‌سادگی دیده نمی‌شود، اما تأثیری عمیق دارد. کم‌کم، اولین سفارش‌ها رسیدند؛ ابتدا از همسایه‌ها، سپس از آشنایان. لباس‌های ساده، ترمیم‌ها و کارهای کوچک، اما همین‌ها اولین قدم‌ها بودند. با گذشت زمان، ارتباط با دنیای بیرون شکل گرفت؛ از طریق یک گوشی ساده، پیام‌های واتس‌اپ و صداهایی از آن‌سوی مرزها. مشتریان حالا فقط از داخل کشور نبودند. افغان‌های خارج از کشور سفارش می‌دادند؛ لباس‌های محفلی، لباس عروس و لباس‌هایی که باید خاص و دقیق می‌بودند. اما پشت این روند، پیچیدگی‌های زیادی وجود داشت؛ اندازه‌هایی که از راه دور ارسال می‌شد، پارچه‌هایی که بدون لمس انتخاب می‌شدند، و مهم‌تر از همه، اعتمادی که باید ساخته می‌شد. اسراء این را به‌خوبی فهمیده بود؛ هر لباس برای او فقط یک کار نبود، بلکه بخشی از اعتبارش بود. با افزایش سفارش‌ها، کار از توان یک نفر خارج شد. این‌جا بود که کارگاه شکل گرفت. دخترانی که مانند او در خانه مانده بودند، یکی‌یکی پیوستند. اکنون ۱۸ دختر در این خانه کار می‌کنند؛ هرکدام با داستانی متفاوت، اما با دردی مشترک. فضای کارگاه ترکیبی از کار و زندگی است؛ جایی که صدا، سکوت، خنده و خستگی در هم تنیده‌اند. اما یک چیز همواره ثابت است؛ حرکت. اسراء حالا فقط یک خیاط نیست؛ او مدیر، هماهنگ‌کننده و تصمیم‌گیرنده است. مسئولیتی سنگین، اما پذیرفته‌شده. لباس‌هایی که در این کارگاه دوخته می‌شوند، فقط پارچه و نخ نیستند؛ حاصل ساعت‌ها تمرکز و تلاش‌اند. از این خانه ساده به شهرها و کشورهایی دور فرستاده می‌شوند؛ به جاهایی که شاید این دختران هرگز نبینند، اما بخشی از شادی آن‌ها می‌شوند. در حالی که این‌جا زندگی با دشواری می‌گذرد، آن‌جا همین لباس‌ها در جشن‌ها پوشیده می‌شوند. اما شاید همین کافی باشد؛ این‌که چیزی از این‌جا به آن‌جا می‌رسد. در خانه، اسراء دیگر فقط یک دختر نیست؛ او ستون خانواده است. اما هنوز در دلش چیزی باقی مانده؛ حسی ناتمام، رؤیایی نیمه‌کاره. گاهی، در سکوت شب، شاید دوباره به همان سؤال فکر کند: «اگر همه‌چیز طور دیگری می‌بود چه؟» اما حالا، پاسخ این سؤال چندان مهم نیست. چرا که او، در دل همین واقعیت، چیزی ساخته است که کمتر کسی توانش را دارد. کارگاه اسراء فقط یک محل کار نیست؛ یک روایت است؛ روایتی از ایستادن، از ساختن، از ادامه دادن. در شهری که بسیاری از دروازه‌ها بسته شده‌اند، او دروازه‌ای کوچک گشوده است. نه بزرگ، نه پرزرق‌وبرق، بلکه واقعی. و در همان دروازه، نوری کم‌رنگ می‌تابد؛ نوری که بر دستان ۱۸ دختر می‌افتد؛ دستانی که هنوز می‌دوزند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 روز قبل - 42 بازدید

همزمان با درگیری‌های نظامی میان نیروهای حکومت سرپرست و پاکستان، سازمان ملل متحد اعلام کرد که زنان و دختران بیش‌ترین آسیب را از این بحران متحمل شده‌ و با چالش‌های فزاینده‌ای در دسترسی به خدمات اساسی و تأمین نیازهای اولیه روبرو هستند. این سازمان با نشر گزارشی گفته است که در این درگیری‌ها حدود ۹۰ هزار نفر آسیب‌دیده و بیش از ۵۲ درصد آنان زنان و دختران اند. یافته‌های این گزارش نشان می‌دهد که زنان در مقایسه با جمعیت عمومی، تاکید بیشتری بر نیاز به حفاظت، امنیت و کرامت دارند (۲۲ درصد در برابر ۱۳ درصد). در عین حال، سرپناه، خدمات صحی و مواد غذایی از مهم‌ترین اولویت‌های آنان عنوان شده است. بر بنیاد گزارش بخش زنان سازمان ملل متحد، با افزایش درگیری‌ها، دستر‌سی زنان به خدمات اساسی، به‌ویژه سرپناه و غذا به‌طور چشم‌گیری دشوارتر شده است. بسیاری از زنان همچنان از کاهش یا از دست‌دادن منابع درآمد و افزایش بی‌جاشدن به‌عنوان چالش‌های جدی یاد کرده‌اند. در گزارش آمده است که هشت درصد از خانواده‌های آسیب‌دیده خانواده‌هایی اند که سرپرست آن‌ها زنان هستند؛ خانواده‌هایی که در شرایط بحران، با فشارهای اقتصادی و اجتماعی بیش‌تری مواجه‌‌اند. قابل گفت که در بخشی از این گزارش به محدودیت‌های موجود در مشارکت زنان در روند ارزیابی‌های میدانی اشاره می‌کند که در برخی منطقه‌ها، حضور زنان در این ارزیابی‌ها بسیار محدود بوده و در موردهای، با وجود مجوز حکومت فعلی، نهادهای انسان‌دوستانه به دلیل کم‌بود منابع و مشکل‌های لجستیکی نتوانسته‌ زنان را به منطقه‌های آسیب‌دیده اعزام کنند. در کنار این، زنان گزارش داده‌اند که انجام مسوولیت‌های روزمره‌‌ی‌شان پس از تشدید درگیری‌های حکومت فعلی و پاکستان دشوارتر شده است. پیش از این نیز محدودیت‌های گسترده بر کار، آموزش و حضور اجتماعی زنان در افغانستان اعمال شده بود؛ وضعیتی که با درگیری‌های اخیر به‌یژه در ولایت‌های شرقی، زندگی زنان و دختران را با چالش‌های گسترده روبرو کرده است. درگیری‌های پسین، پس از آن آغاز شد که پاکستان در ماه حوت سال گذشته‌ی خورشیدی، بخش‌های از ننگرهار و پکتیکا را بم‌باران کرد؛ رویدادی که با پاسخ «انتقام‌جویانه‌»ی نیروهای دولتی روبرو شد. درگیری بدون وقفه ادامه یافته و بر بنیاد آخرین آماری که از سوی حکومت فعلی منتشر شد، در حمله‌های پاکستان 761 غیرنظامی کشته و 626 نفر دیگر زخمی شده‌اند.

ادامه مطلب


6 روز قبل - 51 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که درگیری در خاورمیانه، زنان و دختران را در شرایط به شدت آسیب‌پذیر قرار داده و سبب کشته‌شدن صدها زن و آوارگی میلیون‌ها تن دیگر شده است. این نهاد با نشر اعلامیه‌ای گفته است که از زمان تشدید درگیری در ایران در ۲۸ فبروری تا اکنون، ۲۰۴ زن در این کشور کشته شده‌اند و در بم‌باران شدید اسرائیل در لبنان تنها در هشت اپریل، ۱۰۲ زن کشته شده‌اند. در اعلامیه آمده است که صدها زن و دختر در بحرین، عراق، اسرائیل، کویت، سرزمین‌های اشغالی فلسطین و امارات متحده‌ی عربی نیز کشته شدند. بخش زنان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که در اثر حمله آمریکا و اسرائیل بر ایران، میلیون‌ها زن و دختر به ترک خانه‌های خود ناچار شده‌اند؛ از جمله یک میلیون و ۶۰۰ هزار تن در ایران و ۶۲۰ هزار تن در لبنان. در اعلامیه آمده است که آوراگی، زنان و دختران را در معرض خطرهای فزاینده، به ویژه در شرایط شلوغ و ناامن قرار داده است؛ وضعیتی که دست‌رسی آن‌ها به خدمات درمانی، پشتیبانی و معیشت را محدود کرده و هم‌زمان بار کارهای مراقبتی بدون مزد را برای آن‌ها افزایش داده است. بر اساس اعلامیه، در کشورهای آسیب‌دیده از درگیری‌های اخیر از جمله سوریه، یمن، لبنان و سرزمین‌های اشغالی فلسطین و عراق، ۲۴ میلیون زن و دختر با ناامنی غذایی فزاینده مواجه‌اند که ناشی از نوسان‌های قیمت، اختلال در زنجیره‌های تأمین و کاهش قدرت خرید در منطقه‌ای به‌شدت وابسته به واردات است. بخش زنان ملل متحد، گفته است که در سراسر خاورمیانه حضور دارد و در حال گسترش ارائه‌ی پشتیبانی‌های حفاظتی، معیشتی است و تلاش می‌کند صدای زنان در روند پاسخ و بازسازی نقش محوری داشته باشد. این نهاد خواستار صلحی پایدار و عادلانه در منطقه شده است؛ صلحی که در آن حقوق، مصونیت و کرامت همه زنان و دختران محفوظ باشد.

ادامه مطلب


6 روز قبل - 59 بازدید

روایت زرغونه از جایی آغاز نمی‌شود که دروازه مکتب بسته شد؛ از جایی آغاز می‌شود که صداها یکی‌یکی خاموش شدند، از لحظه‌ای که دیگر کسی درباره «فردا» با او سخن نگفت. زرغونه دختری بود که آینده را همچون جاده‌ای روشن می‌دید؛ جاده‌ای که از کوچه خاکی خانه‌شان آغاز می‌شد و تا جایی ادامه داشت که او خود را با لباس سفید داکتری تصور می‌کرد. اما روزی که خبر منع آموزش دختران بالاتر از صنف ششم به واقعیت تبدیل شد، آن جاده ناگهان ناپدید شد؛ نه پیچ خورد و نه باریک شد، بلکه گویی هرگز وجود نداشته است. صبحی که برای آخرین بار بکس مکتبش را برداشت، هیچ نشانه‌ای از پایان در آن دیده نمی‌شد. مانند هر روز با شوقی آرام از خانه بیرون شد. مادرش صدایش زد تا نانش را بخورد، اما گفت وقتی برگشت می‌خورد، چون گمان می‌کرد روزی عادی پیش رو دارد. وقتی به دروازه مکتب رسید و دید که بسته است، و صدای خشک مردی را شنید که گفت «دیگر اجازه ندارید»، چیزی در درونش فرو ریخت؛ نه به شکل گریه، نه اعتراض، بلکه به صورت سکوتی سنگین که از همان روز در تمام لحظه‌های زندگی‌اش سایه انداخت. زرغونه به خانه برگشت، اما این بازگشت دیگر شبیه گذشته نبود. وقتی مادرش پرسید چرا زود آمده، تنها یک جمله گفت و بعد خاموش شد؛ سکوتی که حتی مادرش هم نتوانست آن را بشکند. از آن روز خانه برای زرغونه به مکانی تبدیل شد که زمان در آن کش می‌آمد؛ ساعت‌ها طولانی‌تر می‌شدند و روزها تفاوتی با یکدیگر نداشتند. صبح‌ها هنوز بیدار می‌شد، اما نه از روی شوق، بلکه از روی عادت. بکس مکتبش در گوشه اتاق مانده بود و حضورش یادآور چیزی بود که از او گرفته شده بود. گاهی به آن نزدیک می‌شد و دستش را روی آن می‌گذاشت، اما بازش نمی‌کرد؛ می‌ترسید با باز کردنش همه چیز دوباره زنده شود: صدای خنده همصنفی‌ها، صدای معلم و زنگ مکتب. روزها آرام‌آرام با کارهای خانه پر شد؛ ظرف شستن، لباس شستن و نان پختن. این کارها بد نبودند، اما برای زرغونه جایگزین رؤیایی شده بودند که زمانی با آن زندگی می‌کرد. مادرش گاهی با مهربانی می‌گفت: «دختر باید این‌ها را یاد بگیرد.» اما زرغونه در دلش می‌دانست که این جمله بیشتر شبیه تسلیم شدن است تا آموزش. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، آرام بکسش را باز می‌کرد. کتاب‌ها را بیرون می‌آورد و مدتی به آن‌ها نگاه می‌کرد؛ گویی می‌خواست مطمئن شود هنوز وجود دارند، هنوز بخشی از زندگی او هستند. یک شب دفترچه‌اش را باز کرد و به آخرین جمله‌ای که نوشته بود خیره شد: آرزوی داکتر شدن. آن جمله حالا بیشتر شبیه رؤیایی دور به نظر می‌رسید، رؤیایی که هر روز فاصله‌اش با واقعیت بیشتر می‌شد. چند ماه بعد، وقتی صحبت ازدواج در خانه مطرح شد، زرغونه سکوت همیشگی‌اش را شکست. وقتی مادرش با احتیاط موضوع را گفت و پدرش از سختی زندگی سخن گفت، زرغونه تنها یک جمله بر زبان آورد: «من می‌خواهم درس بخوانم.» این جمله کوتاه، تمام آرزوی او بود. اما پاسخ همان بود که از آن می‌ترسید: «دیگر نمی‌شود.» این «نمی‌شود» همچون دیواری بلند در برابرش ایستاد. با این حال، چیزی در درون زرغونه هنوز خاموش نشده بود. او در سکوت به خواندن ادامه داد؛ در لحظه‌هایی که کسی نمی‌دید. کتاب‌هایش را بارها خواند، حتی صفحاتی که از بر شده بود. گاهی به پشت‌بام می‌رفت و در نور کم‌رنگ آفتاب مطالعه می‌کرد، گویی می‌خواست به خود ثابت کند که هنوز می‌تواند یاد بگیرد و هنوز حق رؤیا داشتن را دارد. در همان کوچه دختران دیگری هم بودند که سرنوشت مشابهی داشتند؛ بعضی تسلیم شده بودند و بعضی حتی کتاب‌هایشان را کنار گذاشته بودند. اما زرغونه هنوز کتاب‌هایش را نگه داشته بود، چون باور داشت دانشی که در دل انسان باشد، به آسانی از بین نمی‌رود. روزی دختری کوچک‌تر از کنار خانه‌شان با بکس مکتبش گذشت. زرغونه او را صدا زد و کتابش را برای لحظه‌ای گرفت. وقتی کتاب را در دست داشت، احساس کرد زمان برای چند ثانیه به عقب برگشته است. اما وقتی آن را پس داد، واقعیت دوباره برگشت؛ با این حال لبخند زد و گفت: «خوب درس بخوان.» آن شب دوباره دفترچه‌اش را باز کرد و زیر جمله قدیمی نوشت: «اگر راه را ببندند، من راه دیگری پیدا می‌کنم.» شاید این جمله ساده به نظر برسد، اما برای زرغونه امیدی بود که هنوز زنده مانده بود. در اتاق کوچکش دختری نشسته بود که آینده‌اش را از او گرفته بودند، اما اراده‌اش را نه. دختری که با تمام سکوت‌ها و «نمی‌شود»هایی که شنیده بود، هنوز در دلش تکرار می‌کرد: «می‌شود… یک روز، حتماً می‌شود.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 90 بازدید

روایت او از یک صدا آغاز نمی‌شود؛ از یک سکوت آغاز می‌شود؛ سکوتی که در آن هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید، اما همه‌چیز در حال فرو ریختن است. در گوشه‌ای از شهر هرات، جایی که کوچه‌ها در گرمای روز خاک‌آلود و در شب‌ها خاموش‌اند، خانه‌ای هست با دیوارهای ترک‌خورده و دروازه‌ای که همیشه نیمه‌باز است؛ نه برای آمدن امید، بلکه برای رفتن آرام آرزوها. اگر او را از نزدیک ببینی، شاید فکر کنی مثل بقیه دخترهاست؛ موهایش را ساده می‌بندد، لباس‌هایش همیشه تمیز اما کهنه‌اند و نگاهش… نگاهش چیزی میان ترس و ایستادگی است. اما هیچ‌کس از روی ظاهرش نمی‌فهمد در درونش چه می‌گذرد؛ هیچ‌کس نمی‌فهمد که او هر روز، بارها و بارها، خودش را از نو جمع می‌کند تا فقط «بماند». او فرزند سوم خانواده است. پیش از او دو برادر به دنیا آمده‌اند؛ دو پسری که از همان کودکی یاد گرفته‌اند صدایشان بلندتر است، حقشان بیشتر است و دنیا برایشان جای بازتری دارد. بعد از او نیز دو خواهر کوچک‌تر آمده‌اند که هنوز در دنیای کودکانه‌شان، همه‌چیز ساده به نظر می‌رسد. اما او درست در میان این چهار نفر، در جایی ایستاده که نه می‌تواند مانند برادرانش آزاد باشد و نه مانند خواهران کوچکش بی‌خبر. سال آخر مکتبش بود؛ سالی که قرار بود پایان یک مسیر و آغاز مسیری دیگر باشد. او از آن دخترهایی نبود که فقط برای نمره درس بخواند. با هر صفحه‌ای که می‌خواند، خودش را کمی جلوتر می‌دید؛ در یک شفاخانه، در یک مکتب، یا حتی در یک دفتر کوچک؛ جایی که بتواند چیزی باشد جز «یک دختر در خانه». معلمش یک‌بار به او گفته بود: «تو فرق داری، تو می‌توانی ادامه بدهی.» همین جمله برایش مثل چراغی بود که در تاریکی می‌درخشید. اما یک روز، همه‌چیز ایستاد. دروازه مکتب بسته شد؛ نه با صدایی بلند، بلکه با یک اعلام ساده، با تصمیمی که از جایی دور گرفته شده بود، اما زندگی او را از نزدیک شکست. آن روز، وقتی از مکتب برگشت، کتاب‌هایش را محکم در آغوش گرفته بود؛ انگار می‌خواست آن‌ها را از دنیا پنهان کند. وقتی به خانه رسید، مادرش فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا همدردی. از آن روز به بعد، زمان برای او شکل دیگری گرفت. صبح‌ها دیگر بوی رفتن نمی‌دادند. صدای دخترانی که به مکتب می‌رفتند، دیگر فقط صدا نبود؛ یادآوری تلخی بود از این که: «تو دیگر جزو آن‌ها نیستی.» او سعی کرد خودش را سرگرم کند. به مادرش کمک می‌کرد، خانه را تمیز می‌کرد، خواهرهایش را می‌خواباند. اما هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توانست جای چیزی را که از او گرفته شده بود، پر کند. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، آهسته کتاب‌هایش را بیرون می‌آورد. نور گوشی را کم می‌کرد تا کسی متوجه نشود. صفحه‌ها را لمس می‌کرد، می‌خواند و گاهی فقط نگاه می‌کرد. این کار، بیشتر از درس خواندن، شبیه زنده نگه داشتن بخشی از وجودش بود. اما خانه فقط جای خاموشی نبود؛ جای تصمیم‌هایی بود که بدون او گرفته می‌شد. اولین بار وقتی حرف ازدواجش را زدند، او فکر کرد اشتباه شنیده است. مادرش آهسته گفت: «پدرت تصمیم گرفته.» برادرش با لحنی که بیشتر شبیه دستور بود گفت: «مرد خوبی است، زندگی‌ات جور می‌شود.» و او… فقط احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. او هنوز خودش را دختری می‌دید که باید درس بخواند، نه زنی که باید به خانه‌ای دیگر برود. هنوز در ذهنش آینده‌ای بود که خودش انتخاب کرده بود. اما حالا دیگران برایش آینده‌ای ساخته بودند؛ بی‌آن‌که حتی از او بپرسند. اولین «نه» را که گفت، صدایش خیلی بلند نبود؛ بیشتر شبیه خواهش بود تا مخالفت. اما همین «نه» کافی بود تا همه‌چیز تغییر کند. پدرش عصبانی شد. چهره‌اش سرخ شد، صدایش بالا رفت و بعد… سکوت شکست. صدای سیلی، صدای افتادن، صدای نفس‌هایی که تند شده بودند. آن روز او فهمید که در این خانه، مخالفت کردن یعنی آماده بودن برای درد. اما او باز هم گفت «نه». بار دوم، برادرش جلو آمد. دستش را محکم گرفت و گفت: «فکر نکن که می‌توانی تصمیم بگیری.» او دستش را با تمام قدرت کشید. این بار فقط سیلی نبود؛ لگد، فریاد و تحقیر هم بود. کلماتی که شاید از درد جسمی هم عمیق‌تر بودند. روزها تبدیل به چرخه‌ای از فشار و مقاومت شدند. هر بار که موضوع ازدواج مطرح می‌شد، او مخالفت می‌کرد. هر بار که مخالفت می‌کرد، خشونت برمی‌گشت؛ شدیدتر و بی‌رحم‌تر. بدنش پر از کبودی‌هایی بود که زیر لباس‌هایش پنهان می‌کرد. اما چیزی که پنهان نمی‌شد، خستگی عمیقی بود که در چشمانش نشسته بود. گاهی به آینه نگاه می‌کرد و خودش را نمی‌شناخت. آیا این همان دختری بود که روزی با شوق به مکتب می‌رفت؟ همان کسی که می‌خواست داکتر شود؟ حالا فقط دختری بود که باید برای «نه» گفتن هزینه بدهد. اما در میان همه این‌ها، یک چیز تغییر نکرده بود: او هنوز تسلیم نشده بود. یک شب، پس از یک درگیری شدید، وقتی همه خواب بودند، او به پشت‌بام رفت. آسمان پر از ستاره بود؛ همان آسمانی که زمانی برایش پر از رؤیا بود. نشست، زانوهایش را در آغوش گرفت و برای نخستین بار بلند گریه نکرد؛ فقط اشک ریخت، بی‌صدا و آرام. بعد نفس عمیقی کشید و به خودش گفت: «من هنوز هستم.» این جمله ساده شاید برای دیگران چیزی نباشد، اما برای او مثل یک عهد بود؛ عهدی برای ادامه دادن، حتی وقتی همه‌چیز علیه اوست. او هنوز در همان خانه زندگی می‌کند. هنوز هر روز با همان آدم‌ها روبه‌رو می‌شود. هنوز خطر ازدواج اجباری مانند سایه‌ای بر سرش سنگینی می‌کند. اما در درونش چیزی تغییر کرده است؛ او دیگر فقط یک دختر خاموش نیست. او کسی است که می‌داند حق دارد انتخاب کند، حتی اگر برای این حق هر روز بجنگد. در شهر هرات، در میان هزاران داستان نانوشته، داستان او شاید یکی از همان‌هایی باشد که کسی بلند نمی‌خواند. اما او، با همان «نه»هایش و با همان مقاومت خاموشش، دارد داستانش را می‌نویسد؛ خط به خط، درد به درد، اما هنوز زنده. و شاید روزی همین «نه» کوچک، به فریادی تبدیل شود که دیگر هیچ‌کس نتواند آن را نشنود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 67 بازدید

معاون سیاسی و امنیتی ولسوالی شهریار تهران ایران در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که پنج عضو یک خانواده‌ی مهاجر اهل افغانستان، در حملات آمریکا و اسرائیل به «شاهدشهر»، مرکز این ولسوالی کشته شده‌اند. معاون سیاسی و امنیتی ولسوالی شهریار به رسانه‌ها گفته است که این افراد حوالی ساعت ۳:۱۰ دقیقه‌‌ی بامداد امروز (دوشنبه، ۱۷ حمل) در حملات آمریکا و اسرائیل به مناطق مسکونی کشته شدند. وی در ادامه تاکید کرده است که کشته‌شدگان شامل پدر خانواده، مادر و سه فرزند سه، ۱۱ و ۱۳ ساله هستند. معاون سیاسی و امنیتی شهریار گفته است که در این حمله چهار شهروند ایرانی نیز کشته شده‌اند. همچنین او تصریح کرد که سه منزل مسکونی به‌صورت کامل تخریب شده و به چهار منزل مسکونی و شماری از موتر‌ها آسیب جدی رسیده است. این در حالی است که پیش از این نیز شش عضو یک خانواده‌ی اهل افغانستان در حملات آمریکا و اسرائیل به شهر ری تهران کشته شده بودند. پیش از آن نیز گزارش شده بود که یک شهروند افغانستان به اسم «کوثر عادلی» در حملات آمریکا و اسرائیل به منطقه‌‌ی «خیرآباد ورامین» کشته شده است. باید گفت که شمار دقیق تلفات مهاجران افغانستان در جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران مشخص نیست. در جنگ ۱۲ روزه‌ی اسرائیل با ایران در سال گذشته نیز شماری از مهاجران افغانستان کشته شده بودند. بیش از چهار میلیون مهاجر افغانستانی در ایران حضور دارند و تشدید جنگ و قطعی اینترنت و ارتباطات، خانواده‌های آنان را در افغانستان نگران کرده است.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 59 بازدید

مسوولان محلی از ولایت ننگرهار می‌گویند که براثر نزاع و درگیری پدر و پسر در این ولایت، یک دختر جوان به شکل بسیار فجیع کشته شده است. قریشی بدلون، آمر اطلاعات ریاست اطلاعات و فرهنگ ننگرهار گفته است که این رویداد روز (جمعه، ۱۴ حمل) در روستای «جوکان» از مربوطات ولسوالی حصارک این ولایت رخ داده است. وی در ادامه تاکید کرده است که در این رویداد یک پدر به‌دلیل خشونت خانوادگی، با کلاشینکف بالای پسرش تیراندازی کرده که در جریان آن، دخترش کشته شده است. وی در ادامه افزوده است که این دختر جوان در حالی کشته شده است که می‌خواست نزاع پدر و برادرش را حل کند. آمر اطلاعات ریاست اطلاعات و فرهنگ ننگرهار تصریح کرد که نیروهای محلی حکومت فعلی به محل رسیده‌اند و بررسی‌ها جریان دارد. این رویداد در حالی رخ می‌دهد که پیش از این نیز در این ولایت و شماری از ولایت‌های دیگر کشور، رویدادهای مشابهی گزارش شده است. علت بیشتر این رویدادها خشونت‌های خانوادگی عنوان می‌شود. پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 55 بازدید

خبرگزاری باختر تحت کنترول حکومت سرپرست اعلام کرده است که در حملات توپ‌خانه‌ای نیروهای پاکستان بر ولسوالی «سرکانو» در ولایت کنر، دو کودک کشته و شش کودک دیگر زخمی شدند. خبرگزاری باختر با نشر گزارشی گفته است که این رویداد عصر روز گذشته (چهارشنبه ۱۲ حمل) بر روستای «ناوه پاس» از مربوطات ولسوالی سرکانو انجام شده است. در گزارش آمده است که زخمی‌ها جهت درمان به شفاخانه ولایتی کنر منتقل شدند. در گزارش آمده است که در حملات نظامیان پاکستان در ولایت کنر، علاوه بر کشته شدن کودکان، خانه‌های غیرنظامیان نیز مورد حمله قرار گرفته است. همچنین حمدالله فطرت، معاون سخنگوی حکومت فعلی، چند روز پیش نیز اعلام کرده بود که در حملات راکتی پاکستان در ولایت کنر، یک تن کشته و ۱۶ تن دیگر زخمی شدند. این حملات در حالی صورت می‌گیرد که تنش‌های مرزی میان طالبان و پاکستان همچنان ادامه دارد و براساس آمار سازمان ملل، در این درگیری‌ها تا اکنون هزاران تن مجبور شدند خانه‌های خود را ترک کنند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 57 بازدید

آمریکا در تازه‌ترین مورد و با وجود اینکه‌، بیش از هزار پناه‌جوی افغانستان و خانواده‌های شان در تنها کمپ پناه‌جویان در قطر در حال انتظار برای انتقال به آمریکا هستند، این کشور در نظر دارد امروز این کمپ را ببندد. ای‌بی‌سی‌نیوز، روز (سه‌شنبه، ۱۱ حمل/۳۱ مارچ) گزارش داده که وزارت خارجه‌ی آمریکا، به پناه‌جویان در کمپ گفته است که باید تا پایان مارچ آن جا را ترک کنند. بیش از هزار همکار افغانستانی آمریکا و خانواده‌های شان پس از فروپاشی جمهوری به این کمپ منتقل شده بودند و در انتظار رفتن به آمریکا قرار داشتند. وزار خارجه آمریکا، به پناه‌جویان در کمپ دستور داده که یا به کشور سوم بروند یا به افغانستان بازگردند. ای‌بی‌سی‌نیوز، به نقل از وزارت خارجه آمریکا نوشته است که در بحبوحه‌ی جنگ در خاورمیانه، این کمپ در معرض تهدید حمله‌های موشکی و پهپادی قرار دارد و ادامه‌ی فعالیت آن، دیگر مناسب نیست.

ادامه مطلب