برچسب: #خشونت

1 روز قبل - 81 بازدید

یونسکو یا سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که شمار کودکان بازمانده از آموزش در جهان رو به افزایش است. اين نهاد با نشر گزارشی گفته است که شمار کودکان و جوانانی که از آموزش محروم‌ هستند، برای هفتمین سال متوالی افزایش یافته و به ۲۷۳ میلیون تن رسیده است. در گزارش آمده است که این افزایش ناشی از رشد جمعیت، وجود بحران‌ها و کاهش بودجه‌ها در زمینه‌ی آموزش بوده است. در ادامه آمده است که در سراسر جهان از هر شش کودک که در سن مکتب هستند، یک نفر از آموزش محروم است و تنها دو نفر از هر سه شاگرد موفق به تکمیل دوره متوسطه می‌شوند. سازمان عملی، فرهنگی و آموزشی ملل متحد از تداوم این وضعیت در بخشی از گزارشش ابراز نگرانی کرده و تاکید کرده است که هر سال شمار بیشتری از جوانان در سراسر جهان از آموزش محروم می‌شوند. یونسکو گفته است که این وضعیت به‌ویژه در خاورمیانه نگران‌کننده است؛ جایی که تنش‌های منطقه‌ای مداوم باعث بسته‌شدن بسیاری از مکاتب شده و میلیون‌ها کودک را از صنف‌های درسی دور نگه داشته و در معرض عقب‌ماندن بیشتر قرار داده است. سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی ملل متحد افزوده است که شکاف‌های جنسیتی در آموزش ابتدایی و متوسطه در سراسر جهان به‌طور میانگین تا حد زیادی کاهش یافته است. یونسکو متعهد به حمایت از آموزش کودکان در سراسر جهان شده و می‌گوید که با وجود چالش‌های جهانی، آموزش همچنان باید در اولویت قرار بگیرد. این نهاد در حالی گزارش خود در مورد کودکان بازمانده از آموزش را منتشر می‌کند که پنج سال است دختران افغانستان به دلیل محدودیت‌ها از آموزش محروم هستند.

ادامه مطلب


1 روز قبل - 104 بازدید

خبرگزاری تسنیم در تازه‌ترین مورد گزارش داده است که یک شهروند افغانستان به اسم «کوثر عادلی» در حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در شهر تهران کشته شده است. در گزارش خبرگزاری تسنیم آمده است که این شهروند افغانستان در حملات بامداد روز (دوشنبه، ۳ حمل) آمریکا و اسرائیل «به مناطق مسکونی در منطقه‌ی خیرآباد ورامین» کشته شده است. خبرگزاری تسنیم جزئیات بیشتری در این مورد منتشر نکرده است. این اولین‌بار است که کشته‌شدن یک شهروند افغانستان در حملات آمریکا و اسرائیل به ایران گزارش می‌شود، اما آمار واقعی تلفات مهاجران افغانستانی در این جنگ مشخص نیست. در جنگ ۱۲ روزه سال پیش میان ایران و اسرائیل نیز شماری از مهاجران افغانستان کشته و زخمی شده بودند.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 69 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که هرچند سال جاری پیش از این نیز برای زنان در افغانستان دشوار بوده، اما با تشدید درگیری‌ها با پاکستان، شرایط برای آنان «بدتر» شده است. این نهاد با نشر اعلامیه‌ای گفته است که تعداد زیادی از جان‌باختگان غیرنظامی در این درگیری‌ها تا اکنون زنان و کودکان بوده‌اند. در اعلامیه آمده است که بیش از ۶۴ هزار تن در مناطق شرقی کشور آسیب‌دیده اند که بیش از نیمی از آنان زنان و دختران هستند. در گزارش آمده است که بسیاری از زنان چندنی بار در یک سال به دلیل درگیری‌ها و زمین‌لرزه، مجبور به ترک خانه‌های‌شان شده‌اند. بخش زنان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که جامعه‌ی جهانی نباید وضعیت زنان در افغانستان را «عادی» تلقی کند و ادامه حمایت و توجه جهانی برای تغییر وضعیت آنان ضروری است. همچنین در گزارش سرپناه، خدمات صحی، آب آشامیدنی، مواجه بودند با خطر خشونت و سوءاستفاده در مسیر آوارگی، دسترسی به خدمات و کار و همچنین نگرانی‌های حقوقی، از چالش‌های کلیدی زنان در افغانستان عنوان شده‌اند. این نهاد گفته است که قانون جزایی باعث کاهش برابری حقوقی زنان و حتی مجازشدن برخی اشکال خشونت خانگی شده است و تنها ۱۴ درصد زنان به خدمات اساسی عدالت دسترسی دارند؛ در حالی که ۵۳ درصد مردان در کشور به این خدمات دسترسی دارند. بخش زنان ملل متحد افزوده است که بیش از ۱۰.۷ میلیون زن و دختر در کشور نیاز به کمک‌های بشردوستانه دارند. این نهاد تاکید کرده است که افزایش قیمت‌ها زندگی را برای خانواده‌ها، مخصوصاً خانواده‌های که از سوی زنان سرپرستی می‌شوند، سخت‌تر کرده است. بخش زنان ملل متحد می‌افزاید که در عین حال برنامه کمک‌رسانی به زنان در کشور با کمبود شدید بودجه (حدود ۵۰ درصد) روبه‌رو است.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 89 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که از آغاز جنگ در خاورمیانه، تا اکنون بیش از دو هزار ۱۰۰ کودک کشته و زخمی شده‌اند. یونیسف امروز (سه‌شنبه، ۴ حمل/۲۴ مارچ) با نشر گزارشی گفته است که در جریان این درگیری‌ها، ۲۰۶ کودک در ایران، ۱۱۸ کودک در لبنان، چهار کودک در اسرائیل و یک کودک در کویت کشته شده‌اند. این سازمان در ادامه تاکید کرده است که به‌طور متوسط از آغاز جنگ، هر روز حدود ۸۷ کودک کشته یا زخمی شده‌اند و احتمال دارد با ادامه خشونت‌ها آمار تلفات نیز افزایش یابند. یونیسف با اشاره به وضعیت ایران، گفته است که حدود ۳.۲ میلیون تن در این کشور آواره شده‌اند که نزدیک به ۸۶۴ هزار تن از آنان کودک هستند. براساس گزارش، در لبنان نیز بیش از یک میلیون تن آواره شده‌اند و حدود ۳۷۰ هزار کودک، نزدیک به یک‌سوم کل آواره‌گان، در شرایط دشوار در مکان‌های عمومی از جمله مکاتب پناه گرفته‌اند.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 50 بازدید

آن شب، هوا در کابل به‌طرز عجیبی سنگین بود؛ نه بادی می‌وزید و نه صدایی از کوچه‌های تنگ و خاکی به گوش می‌رسید. فقط سکوت بود—سکوتی که گاهی از هر فریادی بلندتر است. در یکی از همان خانه‌های گِلی، خانه‌ای که دیوارهایش ترک خورده و پنجره‌هایش سال‌هاست رنگ آفتاب را درست ندیده‌اند، دختری نشسته بود که تمام عمرش را در میان همین دیوارها نفس کشیده بود؛ دختری به نام «شگوفه». او مثل بسیاری از دختران این شهر، نه قهرمان بود و نه کسی که داستانش جایی ثبت شود. فقط دختری بود که آهسته آهسته، در میان بی‌توجهی، تبعیض و خشونت، خاموش شد. شگوفه از همان کودکی فهمیده بود که در این خانه، چیزی کم دارد؛ چیزی که هیچ‌وقت نتوانست نامش را دقیق بداند، اما حسش می‌کرد. وقتی برادرش به دنیا آمد، خانه پر از شادی شد؛ پدرش برای اولین‌بار خندید، مادرش شیرینی پخش کرد، و همسایه‌ها تبریک گفتند. اما او، که چند سال قبل‌تر به دنیا آمده بود، هیچ‌وقت چنین روزی را به یاد نداشت. مادرش گاهی زیر لب می‌گفت: «قسمت ما همین بود»، و پدرش هر بار که عصبانی می‌شد، می‌گفت: «اگر تو پسر می‌بودی، امروز زندگی‌ام فرق می‌کرد.» این جمله، مثل میخی در ذهن شگوفه فرو رفته بود—میخی که هر سال عمیق‌تر می‌شد. خانه‌شان پر از قانون‌های نانوشته بود؛ قانون‌هایی که فقط برای او وجود داشت. او باید زودتر بیدار می‌شد، آب می‌آورد، نان می‌پخت، ظرف می‌شست و در عین حال، همیشه ساکت می‌ماند. اگر خسته می‌شد، کسی نمی‌پرسید چرا. اگر مریض می‌شد، کسی داکتر نمی‌بردش. اما اگر کوچک‌ترین اشتباهی می‌کرد، تنبیهش حتمی بود. برادرش می‌توانست آزادانه بیرون برود، بازی کند، بخندد و حتی درس نخواند؛ اما شگوفه اگر چند دقیقه دیرتر به خانه می‌رسید، با چشمان پر از خشم پدرش روبه‌رو می‌شد. با این‌همه، او هنوز امید داشت. وقتی به مکتب می‌رفت، دنیایش کمی تغییر می‌کرد. در صنف، وقتی معلم از آینده حرف می‌زد، شگوفه خودش را در جایی دورتر می‌دید—جایی که دیگر کسی او را با برادرش مقایسه نمی‌کند، جایی که می‌تواند خودش باشد. اما این رؤیا هم دوام نیاورد. یک روز، بدون هیچ مقدمه‌ای، پدرش گفت: «دیگر مکتب نمی‌روی.» دلیلش ساده بود: «دختر زیاد درس بخواند، سرکش می‌شود.» آن روز، شگوفه چیزی نگفت. فقط به زمین نگاه کرد و آرام سر تکان داد. اما در درونش، چیزی خاموش شد—چیزی که دیگر هیچ‌وقت روشن نشد. از آن روز به بعد، روزهایش شبیه هم شد؛ روزهایی که در آن، زمان فقط می‌گذشت، بدون اینکه چیزی تغییر کند. خشونت در خانه بیشتر شد. گاهی به خاطر سوختن نان، گاهی به خاطر دیر شستن لباس‌ها، و گاهی بدون هیچ دلیلی. پدرش دیگر حتی نیاز به بهانه هم نداشت. مادرش هم، که خودش سال‌ها زیر همین فشار زندگی کرده بود، به‌جای حمایت، سکوت می‌کرد یا حتی گاهی به جمع سرزنش‌کنندگان می‌پیوست. شگوفه دیگر نه اعتراض می‌کرد و نه گریه؛ فقط تحمل می‌کرد. تحملی که آرام‌آرام او را از درون خالی می‌کرد. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، شگوفه بیدار می‌ماند. به سقف ترک‌خورده خیره می‌شد و در ذهنش زندگی دیگری را تصور می‌کرد. زندگی‌ای که در آن، او ارزش داشت. اما هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، صدای پدرش را می‌شنید، یا صحنه‌ای از تحقیرهای روزانه در ذهنش تکرار می‌شد. کم‌کم، این شب‌های بیداری بیشتر شد و روزهایش سنگین‌تر. دیگر حتی برای خودش هم حرفی نداشت. فقط سکوت بود—سکوتی که به‌مرور تبدیل به تصمیم شد. چند هفته قبل از آن شب، شگوفه شروع به نوشتن کرد. نه برای این‌که کسی بخواند، بلکه برای این‌که خودش بتواند آن‌چه را که سال‌ها در دلش مانده بود، بیرون بریزد. او هر شب، بعد از خاموش شدن چراغ‌ها، دفترچه‌ای کهنه را از زیر تشکش بیرون می‌آورد و می‌نوشت. از روزهایی که گرسنه خوابیده بود، از دفعاتی که بدون دلیل لت‌وکوب شده بود، از لحظه‌هایی که فقط یک کلمه محبت می‌خواست و هیچ‌وقت نشنید. او حتی از چیزهای کوچک هم نوشت؛ مثل آرزوی داشتن یک لباس نو، یا یک روز بدون ترس. اما مهم‌تر از همه، او درباره «تفاوت» نوشت. تفاوتی که بین او و برادرش بود. تفاوتی که نه به خاطر رفتارشان، بلکه فقط به خاطر جنسیتشان ایجاد شده بود. او نوشت که چگونه هر روز با این تفاوت زندگی کرده، چگونه هر بار که برادرش تشویق می‌شد، او تحقیر می‌شد، و چگونه این مقایسه‌ها، آرام‌آرام او را به این باور رسانده که هیچ ارزشی ندارد. آن شب، آخرین شب بود. شگوفه آرام از جا برخاست. خانه در سکوت کامل فرو رفته بود. صدای نفس‌های سنگین پدرش از اتاق کناری می‌آمد، و مادرش مثل همیشه بی‌حرکت خوابیده بود. او به اطراف نگاه کرد؛ به دیوارهایی که شاهد تمام دردهایش بودند، به گوشه‌ای که بارها در آن گریه کرده بود، و به دری که هیچ‌وقت برایش راه نجاتی باز نکرده بود. سپس نشست و آخرین نامه‌اش را نوشت. او این‌بار مستقیم خطاب کرد: «پدرم… من تمام عمرم تلاش کردم دختری باشم که تو می‌خواهی. ساکت بودم، کار کردم، هیچ‌وقت جواب ندادم. اما هیچ‌وقت کافی نبود. چون مشکل من کارهایم نبود—مشکل این بود که من دختر بودم. و این چیزی بود که نمی‌توانستم تغییرش بدهم.» دستش می‌لرزید، اما ادامه داد: «مادرم… من همیشه منتظر بودم که تو یک‌بار بگویی که حق با من است. یک‌بار بگویی که من هم انسانم. اما تو هم مثل دیگران، مرا ندیدی. شاید تو هم قربانی بودی، اما من هم بودم…» و در آخر نوشت: «من دیگر نمی‌توانم این زندگی را تحمل کنم. نه به خاطر یک روز یا یک اتفاق، بلکه به خاطر تمام سال‌هایی که هیچ‌کس مرا نخواست. اگر رفتنم باعث شود که شما برای لحظه‌ای فکر کنید، شاید این اولین باری باشد که من واقعاً دیده می‌شوم.» وقتی نوشتنش تمام شد، نفس عمیقی کشید. برای اولین‌بار، احساس کرد که سبک شده—نه به خاطر امید، بلکه به خاطر پایان. صبح که شد، خانه دیگر همان خانه نبود. فریادها، گریه‌ها و آشفتگی، جای سکوت شب را گرفت. اما شگوفه دیگر آنجا نبود که بشنود. دفترچه‌اش، تنها چیزی بود که از او باقی مانده بود—دفترچه‌ای پر از حقیقت‌هایی که سال‌ها نادیده گرفته شده بود. پدرش آن را خواند، و برای اولین‌بار، کلماتش را فهمید. مادرش گریه کرد، اما نه مثل قبل—این‌بار گریه‌اش از جایی عمیق‌تر می‌آمد. برادرش، ساکت گوشه‌ای نشسته بود، با ذهنی پر از سوال‌هایی که هیچ‌کس پاسخی برایش نداشت. اما حقیقت این بود که هیچ‌کدام از این‌ها دیگر مهم نبود. چون شگوفه، سال‌ها قبل از آن شب، در همان خانه، در همان سکوت، آرام‌آرام از بین رفته بود… و آن شب، فقط پایان چیزی بود که مدت‌ها پیش شروع شده بود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 78 بازدید

گاهی زندگی یک دختر با صدای آرام ورق خوردن یک دفتر آغاز می‌شود، اما با صدای بسته شدن یک دروازه برای همیشه تغییر می‌کند. آن صبحی که داستان مینا شروع شد، هیچ‌چیز در ظاهر متفاوت نبود. آفتاب تازه از پشت کوه‌های خاکستری کابل بالا آمده بود و نور کمرنگش روی دیوارهای گلی خانه‌ها می‌نشست. کوچه‌ی باریک محله هنوز نیمه‌خواب بود؛ تنها صدای دور موترهایی که از سرک اصلی عبور می‌کردند و صدای جاروی زنی که خاک کوچه را جمع می‌کرد شنیده می‌شد. اما در یکی از خانه‌های کوچک همان کوچه، دختری شانزده‌ساله کنار چراغ کم‌نور نشسته بود و دفترش را ورق می‌زد؛ دفتری که هنوز بوی تازه‌ی کاغذ می‌داد و پر از خط‌های مرتب و رؤیاهای نوشته‌نشده بود. مینا با انگشتانش آرام روی صفحه‌ی دفتر کشید. آن صفحه هنوز نیمه‌خالی بود. شب قبل تصمیم گرفته بود امروز در آن بنویسد که می‌خواهد در آینده چه شود. معلمشان در صنف گفته بود: «هرکدامتان بنویسید که در آینده چه آرزویی دارید.» برای خیلی از شاگردان شاید این فقط یک تکلیف ساده بود، اما برای مینا چیزی بیشتر از یک تکلیف بود؛ این صفحه برای او نقشه‌ی زندگی‌اش بود. او همیشه می‌گفت می‌خواهد داکتر شود. نه فقط برای اینکه لباس سفید بپوشد یا در شفاخانه کار کند، بلکه برای اینکه مادرش دیگر مجبور نباشد برای هر درد کوچکی به کلینیک‌های دور و گران برود. مادرش بارها گفته بود که وقتی مینا داکتر شود، اولین مریضش خودش خواهد بود. هر بار که این حرف را می‌گفت، لبخند می‌زد، اما در نگاهش امیدی واقعی دیده می‌شد؛ امیدی که در خانه‌ی فقیرانه‌ی آنها مثل یک چراغ کوچک می‌سوخت. خانه‌ی مینا در یکی از محله‌های ساده‌ی غرب کابل قرار داشت. خانه‌ای که دو اتاق کوچک داشت، با دیوارهای گلی و سقفی که در زمستان‌ها گاهی چکه می‌کرد. حیاط خانه بزرگ نبود، اما در گوشه‌اش یک درخت زردآلو قدیمی ایستاده بود که در بهار شکوفه می‌داد و در تابستان سایه‌ی خنکی ایجاد می‌کرد. مینا بیشتر وقت‌هایش را زیر همان درخت درس می‌خواند. وقتی کتاب‌هایش را باز می‌کرد و باد آرام شاخه‌ها را تکان می‌داد، احساس می‌کرد دنیا بزرگ‌تر از کوچه‌های خاکی محله است. آن صبح، مادرش در آشپزخانه‌ی کوچک خانه مشغول پختن نان بود. بوی نان تازه در خانه پیچیده بود. پدرش هنوز خواب بود؛ او کارگر ساختمانی بود و اغلب شب‌ها خسته و دیر به خانه می‌آمد. زندگی‌شان ساده و پر از سختی بود، اما در آن خانه یک چیز همیشه وجود داشت: باور به آینده‌ی مینا. مادرش همیشه می‌گفت: «دخترم، اگر درس بخوانی، زندگی‌ات مثل ما نمی‌شود.» این جمله بارها در گوش مینا تکرار شده بود. شاید به همین دلیل بود که او درس خواندن را فقط یک وظیفه نمی‌دانست؛ برایش مثل راهی بود برای عبور از تنگنای زندگی. وقتی آماده شد، بکس مکتبش را برداشت. بکس آبی‌رنگی که چند سال پیش پدرش از بازار خریده بود. بندهایش کمی کهنه شده بود، اما هنوز محکم بود. داخل آن کتاب‌های ریاضی، کیمیا، زیست‌شناسی و چند دفتر مرتب قرار داشت. مینا همیشه دفترهایش را با دقت نگه می‌داشت؛ حتی گوشه‌ی صفحاتشان تا نمی‌شد. او از خانه بیرون آمد. هوای صبح خنک بود و آفتاب تازه کوچه را روشن کرده بود. چند دختر دیگر هم از خانه‌هایشان بیرون آمده بودند. آنها همیشه با هم تا مکتب می‌رفتند. راهشان طولانی نبود، اما همان مسیر کوتاه برایشان پر از حرف و خنده بود. درباره‌ی امتحان‌ها، درباره‌ی معلمان سخت‌گیر، و درباره‌ی آینده‌ای که در ذهنشان ساخته بودند. اما آن روز، چیزی در فضا متفاوت بود. دخترها کمتر حرف می‌زدند. بعضی آهسته با هم نجوا می‌کردند. مینا وقتی به چهره‌هایشان نگاه کرد، نگرانی را در چشم‌هایشان دید. یکی از دخترها آهسته گفت: «می‌گویند امروز شاید اجازه ندهند دخترها داخل شوند.» مینا ابتدا فکر کرد این هم یکی از همان شایعاتی است که گاهی در شهر می‌پیچد و بعد فراموش می‌شود. اما وقتی به دروازه‌ی مکتب رسیدند، همه چیز روشن شد. دروازه بسته بود. دخترها پشت آن ایستاده بودند. بعضی هنوز امیدوار بودند که شاید لحظه‌ای بعد باز شود. بعضی آرام گریه می‌کردند. بعضی در سکوت فقط به دروازه نگاه می‌کردند؛ انگار می‌خواستند باور کنند که این فقط یک اشتباه است. مینا چند قدم جلو رفت. دستش را روی دروازه‌ی فلزی گذاشت. فلز سرد بود. آن لحظه احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت؛ چیزی شبیه شکستن یک رویا. او به یاد آورد که شب قبل چقدر با شوق دفترش را باز کرده بود تا درباره‌ی آینده‌اش بنویسد. اما حالا آینده‌ای که تصور می‌کرد، ناگهان دور و مبهم شده بود. وقتی به خانه برگشت، قدم‌هایش سنگین بود. بکس هنوز روی شانه‌اش بود، اما انگار دیگر معنایی نداشت. مادرش وقتی چهره‌ی او را دید، فهمید که اتفاقی افتاده است. «چی شد دخترم؟» مینا آرام گفت: «مکتب بسته است… برای ما.» مادرش لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش به زمین افتاد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. در آن سکوت کوتاه، هزاران حرف ناگفته وجود داشت. روزها گذشت. در ابتدا مینا هنوز هر صبح بیدار می‌شد و بکسش را نگاه می‌کرد، انگار انتظار داشت که دوباره به مکتب برگردد. اما کم‌کم فهمید که زندگی‌اش وارد فصل تازه‌ای شده است؛ فصلی که در آن کلاس درس، زنگ تفریح و صدای معلم دیگر وجود نداشت. او بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند. به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد، ظرف می‌شست، حیاط را جارو می‌کرد و گاهی لباس می‌دوخت. اما در دلش همیشه خلأیی وجود داشت؛ خلأیی که هیچ کاری نمی‌توانست پر کند. گاهی بعدازظهرها زیر درخت زردآلو می‌نشست و کتاب‌هایش را باز می‌کرد. صفحات کتاب هنوز همان بودند، اما احساسش نسبت به آنها تغییر کرده بود. قبلاً هر صفحه برایش قدمی به سوی آینده بود؛ حالا بیشتر شبیه یادگاری از گذشته شده بود. دوستانش هم کم‌کم از او دور شدند. بعضی خانواده‌هایشان تصمیم گرفتند آنها را زودتر شوهر بدهند. بعضی به ولایت‌های دیگر رفتند. بعضی فقط در خانه ماندند، بی‌برنامه و بی‌آینده. اما مینا هنوز شب‌ها کتاب می‌خواند. وقتی همه خواب بودند، چراغ کوچک را روشن می‌کرد و آرام درس می‌خواند. نه برای امتحان، نه برای نمره؛ فقط برای اینکه احساس کند هنوز بخشی از خودش زنده است. یک روز دختر کوچکی از همسایه‌ها به خانه‌شان آمد و گفت: «خواهر مینا، می‌توانی به من خواندن یاد بدهی؟» آن لحظه چیزی در دل مینا روشن شد. از آن روز، چند دختر کوچک عصرها به خانه‌شان می‌آمدند. روی قالین کهنه در حیاط می‌نشستند و مینا برایشان الفبا و حساب یاد می‌داد. وقتی آنها با صدای بلند حروف را تکرار می‌کردند، مینا احساس می‌کرد دوباره در صنف مکتب است. اما در دلش هنوز غمی عمیق باقی بود؛ غمی که هر بار با دیدن بکس مکتبش در گوشه‌ی اتاق زنده می‌شد. شب‌ها گاهی به پشت‌بام می‌رفت. از آنجا چراغ‌های شهر دیده می‌شد. کابل در شب آرام به نظر می‌رسید، اما او می‌دانست در دل این شهر هزاران دختر مثل او زندگی می‌کنند؛ دخترانی که دفترهایشان نیمه‌باز مانده است. او به آسمان نگاه می‌کرد و با خود فکر می‌کرد: «آیا روزی دوباره به مکتب برمی‌گردم؟» پاسخی نداشت. اما هنوز هر شب دفترش را باز می‌کرد؛ همان دفتری که صفحه‌ی اولش نیمه‌خالی مانده بود. گاهی به آن صفحه نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد روزی شاید دوباره بتواند در آن بنویسد: «آرزویم این است که داکتر شوم.» و شاید آن روز، دفترش دیگر نیمه‌باز نماند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 119 بازدید

سازمان بین‌المللی پناه‌جویان در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که زنان پناه‌جوی افغانستان در ایران در میان تشدید جنگ و تهدید بازگشت به افغانستان عملاً جایی برای رفتن ندارند. این نهاد با نشر اعلامیه‌ای گفته است که بسیاری از این زنان که از محدودیت‌های حکومت سرپرست در افغانستان فرار کرده‌اند، اکنون در ایران با تهدید جنگ، تبعیض، خطر بازداشت یا اخراج و نبود کمک‌های بشردوستانه روبرو هستند. در گزارش آمده است که آمار رسمی از کمک‌رسانی به پناه‌جویان افغانستان در ایران در دسترس نیست و بسیاری از آن‌ها با سهمیه‌های اندک غذایی و افزایش شدید قیمت‌ها برای نیازهای اولیه زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. سازمان بین‌المللی پناه‌جویان در ادامه تاکید کرده است که تماس با دفتر کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل (UNHCR) بی‌پاسخ مانده و پناه‌جویان کمکی دریافت نمی‌کنند. همچنین گفته شده است که برخی زنان حتا برای فرار از وضعیت دشوار تلاش کرده‌اند از مسیرهای غیرقانونی وارد کشورهای دیگر شوند، اما با خطرات جدی از جمله سوءاستفاده قاچاقچیان روبه‌رو شده‌اند. نهاد بین‌المللی پناه‌جویان در بخشی از گزارشش از جامعه‌ی جهانی خواسته است تا از بازگرداندن اجباری پناه‌جویان افغانستان در شرایط خطرناک جلوگیری کنند و مسیرهای امنی برای انتقال آن‌ها به کشورهای میزبان فراهم نماید. این نهاد هشدار داده است که اگر توجه به وضعیت پناه‌جویان افغانستان، به‌ویژه زنان و دختران نشود، خطر گسترش سوءاستفاده، قاچاق و خشونت‌های جنسی بیش از پیش خواهد شد.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 166 بازدید

مسوولان در فرماندهی ولایت قندوز می‌گویند که یک قابله در ولسوالی امام صاحب این ولایت، توسط افراد ناشناس به قتل رسیده است. جمعه‌الدین خاکسار، سخنگوی فرماندهی پولیس قندوز گفته است که این رویداد عصر روز (پنج‌شنبه، ۲۱ حوت) در مربوطات حوزه چهارم امنیتی مرکز ولسوالی امام‌صاحب رخ داده است. آقای خاکسار در ادامه تاکید کرده است که این رویداد هنگامی رخ داده که این قابله از معاینه‌خانه به سوی خانه‌اش در حرکت بوده است. وی در ادامه افزوده است که این قابله از سوی افراد ناشناس توسط چاقو مورد حمله قرار گرفته و جان باخته است. مسوولان فرماندهی پولیس قندوز گفته‌اند که بررسی‌ها برای روشن شدن این رویداد آغاز شده است. جمعه‌الدین خاکسار در مورد هویت و سن این زن قابله چیزی گفته نشده و مشخص نیست که او به چه دلیلی به قتل رسیده است. همچنین شماری از رسانه‌ها گزارش دادند که این قابله عدالت حمیدی نام داشت و اهل کولاب تاجیکستان بوده است. در گزارش‌ها آمده است که این قابله نزدیک به ده سال در شفاخانه ۵۰ بستر ولسوالی امام صاحب قندوز در بخش نسایی و ولادی کار کرده بود. جسد این قابله به تاجیکستان منتقل شده است. تا اکنون دولت تاجیکستان در پیوند به قتل این قابله چیزی نگفته است.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 63 بازدید

وزارت صحت ایران در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که ۲۲۳ زن و ۲۰۲ کودک از آغاز حملات ایالات متحده آمریکا و اسرائیل علیه این کشور کشته شده‌اند. این وزارت با نشر اعلامیه‌ای گفته است این تلفات شامل سه زن باردار و ۱۲ کودک زیر پنج سال بوده است. همچنین وزارت صحت ایران در ادامه تاکید کرده است که ۴۱ کودک دیگر نیز در حملات زخمی شده‌اند. براساس اعلامیه‌ی وزارت صحت ایران، ۱۵۳ مرکز صحی در پی حملات آمریکا و اسراییل در چندین ولایت این کشور آسیب دیده‌اند. قابل ذکر است که حملات مشترک آمریکا و اسراییل در ۲۹ فبروری آغاز شد و گفته می‌شود که تا اکنون بیش از یک هزار و ۲۰۰ تن کشته شده‌اند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 46 بازدید

سازمان حفاظت از کودکان اعلام کرده است که در ۱۰ روز گذشته تقریبا ۳۰۰ کودک در سراسر منطقه خاورمیانه کشته شده‌اند. این سازمان بر حفاظت از کودکان در جریان درگیری‌ها تاکید کرد و خواستار پایان فوری تنش‌ها در سراسر جهان و مخصوصا خاورمیانه شده است. سازمان حفاظت از کودکان سازمان ملل با نشر آمارها گفته است که تنها در حملات آمریکا و اسرائیل به ایران بیش از ۱۰۰ کودک کشته شده‌اند. در پی حملات هوایی اسرائیل در غزه و لبنان نیز ده‌ها کودک کشته شده‌اند. این سازمان تصریح کرده است که حداقل ۱۰۰ میلیون کودک تحت تأثیر خشونت‌های فزاینده در منطقه در معرض خطر شدید آسیب‌های جسمی و روانی قرار دارند. در ادامه آمده است که در درگیری آمریکا و اسرائیل با ایران،‌ یک مکتب در میناب هدف قرار گرفت. این سازمان هشدار داده است که تشدید درگیری‌ها در منطقه، زندگی و حقوق کودکان را در معرض خطر مرگ قرار داده است. به‌گفته‌ی سازمان حفاظت از کودکان، این قشر کم‌سن بالاترین هزینه را برای درگیری‌های پرداخت می‌کنند که هیچ نقشی در آن نداشته‌اند. این سازمان خواستار پایان تنش‌ها برای حفاظت از کودکان در برابر آسیب‌های بیشتر شد و گفت طبق قوانین جنگ، کودکان باید خارج از محدوده باشند. همچنین سازمان حفاظت از کودکان افزوده است که تا اکنون ۲ میلیون دالر از صندوق اضطراری خود را به برای پاسخگویی به نیازهای بشردوستانه کشورهای منطقه اختصاص داده‌است. این سازمان در ادامه افزوده است که در حال برنامه‌ریزی اضطراری برای افزایش اقدامات خود در افغانستان، پاکستان، عراق، اردن، یمن و ترکیه است.

ادامه مطلب