برچسب: #خشونت

9 ساعت قبل - 66 بازدید

حامد کرزی، رییس‌جمهور پیشین کشور حملات تازه‌ی پاکستان به اهدافی در افغانستان از جمله دانشگاه سید جمال‌الدین افغان کنر را محکوم کرده و گفته است که این حملات را «بخشی از سیاست پاکستان برای نابودی ریشه‌های آموزش و توسعه در افغانستان» می‌داند. آقای کرزی با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که پیش از این نیز حملات پاکستان باعث شده بود که دانش‌آموزان در روستای «بریکوت» ولسوالی ناری ولایت کنر، از آموزش محروم شوند. رییس‌جمهور پیشین افغانستان تاکید کرد: «از سازمان ملل متحد می‌خواهم که حملات نظامی پاکستان به مردم، خاک و تأسیسات ملی ما را به طور جدی بررسی، محکوم و در اسرع وقت متوقف کند. قابل ذکر است که مسوولان محلی حکومت سرپرست در ولایت کنر تایید کرده‌اند که پاکستان دانشگاه این ولایت و اهدافی را در مرکز و برخی ولسوالی‌های آن مورد حملات راکتی قرار داد. مسوولان محلی گفته‌اند دکه در این حملات دست‌کم هفت نفر کشته و ۷۵ نفر دیگر، شامل ۳۰ دانشجو، زخمی شده‌اند. وزارت تحصیلات عالی نیز حمله به دانشگاه کنر را تایید کرده و گفته است که در آن به ساختمان و محیط این دانشگاه، خسارات گسترده وارد شده است. تا اکنون هویت و جنسیت قربانیان و زخمیان مشخص نیست. این در حالی است که درگیری‌های مرزی میان دو طرف از دو ماه به این طرف ادامه دارند. با این حال، از شدت این درگیری‌ها در روزهای اخیر کاسته شده است. سازمان ملل متحد اعلام کرده بود که در دو هفته اول درگیری‌های مرزی در شرق افغانستان، بیش از ۷۰ غیرنظامی جان باخته‌اند.

ادامه مطلب


19 ساعت قبل - 62 بازدید

گل‌چهره وقتی به دنیا آمد، کسی برایش جشن نگرفت. در خانه‌ای گِلی، در یکی از کوچه‌های دورافتاده‌ی تخار، تولد دختر بیشتر شبیه خبری عادی بود تا اتفاقی خوش. مادرش بعدها برایش گفته بود آن روز هوا سرد بود و باد از لای درزهای دیوار می‌وزید. او را در پارچه‌ای کهنه پیچیده بودند تا از سرما در امان بماند. اما شاید هیچ‌کس نمی‌دانست آن سرما، فقط سرمای هوا نبود؛ سرمایی بود که قرار بود تا آخر عمر در زندگی گل‌چهره باقی بماند. کودکی‌اش کوتاه بود؛ خیلی کوتاه‌تر از آن‌چه باید می‌بود. هنوز درست بازی کردن را یاد نگرفته بود، هنوز عروسک‌هایش را خوب نشناخته بود که کم‌کم فهمید در این دنیا، دختر بودن یعنی زود بزرگ شدن. وقتی دخترهای هم‌سنش در کوچه‌ها می‌دویدند، او کنار مادرش می‌نشست و به نخ و سوزن نگاه می‌کرد یا ظرف‌های خاک‌گرفته را می‌شست. اما در دلش چیزهای دیگری می‌گذشت. گاهی وقتی از دور صدای مکتب می‌آمد، صدای خنده‌ی دخترهایی که کتاب به بغل داشتند، دلش می‌خواست بداند در آن کتاب‌ها چه نوشته شده است. اما این خواستن‌ها جایی نداشت. در خانه‌ی آن‌ها، نان مهم‌تر از رؤیا بود. سال‌ها به همین شکل گذشت تا این‌که یک روز همه‌چیز ناگهان تغییر کرد. آن روز، مادرش کمتر حرف می‌زد و پدرش با مردی غریبه در گوشه‌ی اتاق آهسته صحبت می‌کرد. گل‌چهره نمی‌فهمید چه می‌گویند، اما از نگاه‌هایشان ترسیده بود. شب که شد، مادرش آمد، کنارش نشست، دستش را گرفت و گفت: «دخترم، قسمتت همین بوده.» این جمله را بعدها بارها در زندگی‌اش شنید؛ جمله‌ای که همیشه به‌جای پاسخ، به‌جای انتخاب و به‌جای حق، به او داده می‌شد. پانزده‌ساله بود که عروس شد؛ نه با شادی، نه با موسیقی، نه با لبخندی واقعی. فقط چند زن آمدند، چادری سفید روی سرش انداختند و او را به خانه‌ای بردند که قرار بود «خانه‌اش» باشد. اما از همان لحظه‌ای که قدم به آن خانه گذاشت، فهمید این‌جا جایی برای او نیست. شوهرش مردی میان‌سال بود، با صورتی خسته و نگاهی که هیچ گرمایی در آن نبود. اما آن‌چه بیشتر گل‌چهره را ترساند، حضور زن دیگری در خانه بود؛ زن اول. زنی که سال‌ها در آن خانه زندگی کرده بود و حالا باید حضور یک دختر نوجوان را در کنار خود تحمل می‌کرد. نگاه‌های آن زن، پر از حرف‌های ناگفته بود؛ حرف‌هایی از خشم، تحقیر، حسادت و شاید هم درد. اما سخت‌تر از آن، فرزندان زن اول بودند. بعضی از آن‌ها از خود گل‌چهره بزرگ‌تر بودند. آن‌ها او را «مادر» صدا نمی‌کردند، حتی نامش را هم با احترام نمی‌گفتند. برایشان او فقط غریبه‌ای بود، مزاحمی که نباید در آن خانه می‌بود. روزهای اول، گل‌چهره سعی کرد همه‌چیز را تحمل کند. صبح زود بیدار می‌شد، کارهای خانه را انجام می‌داد، نان می‌پخت، آب می‌آورد و لباس می‌شست. کمتر حرف می‌زد و بیشتر سکوت می‌کرد. فکر می‌کرد اگر آرام باشد، اگر کاری نکند که کسی را ناراحت کند، شاید زندگی کمی نرم‌تر شود. اما زندگی در آن خانه به این سادگی‌ها تغییر نمی‌کرد. اولین بار که به او توهین شد، شوکه شد. کلمه‌ها مثل سنگ به سویش پرتاب می‌شدند: «بی‌ارزش»، «بی‌جا»، «دختر اضافی». این واژه‌ها کم‌کم به بخشی از زندگی‌اش تبدیل شدند. بعد از آن، دست‌ها هم وارد شدند؛ سیلی‌هایی که ناگهانی فرود می‌آمدند، لگدهایی که از پشت می‌خورد، موهایی که کشیده می‌شدند. هر بار که درد می‌کشید، به خودش می‌گفت شاید این آخرین بار باشد. اما آخرینی در کار نبود. سال‌ها گذشت و گل‌چهره سه فرزند به دنیا آورد. وقتی نخستین کودکش را در آغوش گرفت، اشک ریخت؛ نه فقط از درد زایمان، بلکه از امید. امیدی که می‌گفت حالا شاید کسی او را جدی بگیرد، حالا شاید جایگاهش در خانه محکم‌تر شود. اما این امید هم، مثل بسیاری از امیدهای دیگرش، آرام‌آرام خاموش شد. زندگی‌اش تبدیل شده بود به چرخه‌ای تکراری از کار، توهین و خشونت. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، او در گوشه‌ای می‌نشست، زخم‌هایش را لمس می‌کرد و بی‌صدا گریه می‌کرد. نمی‌خواست کسی صدایش را بشنود؛ شاید چون می‌دانست شنیده شدن هم چیزی را تغییر نمی‌دهد. گاهی به خانه‌ی پدرش فکر می‌کرد، اما آن‌جا هم پناهی نداشت. همان‌ها بودند که او را فرستاده بودند. اگر برمی‌گشت، شاید سرزنش می‌شد، شاید دوباره مجبورش می‌کردند به همان خانه بازگردد. پس ماند؛ با همه‌ی دردها و همه‌ی ترس‌ها. فرزندان زن اول هرچه بزرگ‌تر می‌شدند، خشونت‌شان هم بیشتر می‌شد. انگار گل‌چهره برایشان نماد تمام ناعدالتی‌هایی بود که فکر می‌کردند در حق‌شان شده است. خشم‌شان را بر سر او خالی می‌کردند، بی‌آن‌که لحظه‌ای فکر کنند او خود قربانی است. روز آخر، هیچ نشانه‌ای نداشت که قرار است پایان باشد. صبح مثل همیشه آغاز شد. گل‌چهره بیدار شد، نان پخت، کودکانش را آماده کرد. شاید حتی لحظه‌ای لبخند زد، وقتی یکی از بچه‌هایش چیزی گفت. اما این لحظه‌های کوچک، خیلی زود در تاریکی گم شدند. نمی‌دانیم دقیقاً چه شد که آن روز خشونت به اوج رسید. شاید حرفی ساده، شاید سوءتفاهمی کوچک، شاید فقط انباشت سال‌ها خشم. اما آن‌چه رخ داد، چیزی فراتر از یک دعوای معمولی بود. آن‌ها به سراغش آمدند؛ با فریاد، با خشم، با دست‌هایی که دیگر هیچ کنترلی نداشتند. ضربه‌ها یکی پس از دیگری بر بدنش فرود آمدند. گل‌چهره سعی کرد خودش را جمع کند، سعی کرد از خود محافظت کند، اما توانش را نداشت. بدنش سال‌ها بود که زیر بار خشونت خم شده بود. هیچ‌کس جلوشان را نگرفت؛ نه شوهرش، نه کسی دیگر. انگار در آن لحظه، جان گل‌چهره ارزشی نداشت. وقتی افتاد، شاید هنوز زنده بود. شاید هنوز امید داشت کسی کمکش کند. اما کمکی نیامد. فقط سکوت بود و نفس‌هایی که آرام‌آرام قطع شدند. مرگش آرام نبود؛ نتیجه‌ی سال‌ها دردی بود که در یک لحظه جمع شد و پایان داد. بعد از آن، خانه دوباره ساکت شد؛ همان‌طور که همیشه بود. اما این‌بار سکوتش سنگین‌تر بود، چون دیگر گل‌چهره‌ای نبود که در آن گوشه نفس بکشد. سه کودکش حالا بدون مادر مانده‌اند. کودکانی که شاید هنوز معنای مرگ را نمی‌دانند، اما جای خالی مادر را حس می‌کنند. شاید شب‌ها به دنبالش بگردند، شاید صدایش کنند و پاسخی نگیرند. داستان گل‌چهره، داستانی است که در بسیاری از خانه‌ها تکرار می‌شود؛ نه همیشه با این پایان، اما با همان درد، همان سکوت و همان بی‌پناهی. او می‌توانست زندگی دیگری داشته باشد. می‌توانست درس بخواند، می‌توانست انتخاب کند، می‌توانست بخندد. اما هیچ‌کدام از این‌ها برایش ممکن نشد. در نهایت، آن‌چه از گل‌چهره باقی ماند، فقط نامی است و خاطره‌ای تلخ. نامی که شاید به‌زودی فراموش شود، اما داستانش ـ اگر کسی آن را بگوید ـ می‌تواند یادآور این باشد که هنوز، در گوشه‌هایی از این جهان، زنانی هستند که در سکوت رنج می‌کشند و در همان سکوت از بین می‌روند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 روز قبل - 92 بازدید

مسوولان محلی در لوگر می‌گویند که افراد ناشناس چهار عضو یک خانواده به شمول یک زن را در این ولایت به شکل فجیع به قتل رسانده‌اند. دست‌کم منبع دو امروز (دوشنبه، ۷ ثور) با تایید این رویداد گفته‌اند که این رویداد در منطقه «حصارک» از مربوطات پل‌علم، مرکز این ولایت رخ داده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که در این رویداد، یک زن، یک مرد ۶۰ ساله، یک پسر حدود ۳۳ ساله و یک نوجوان حدود ۱۳ ساله به قتل رسیدند. منبع در افزوده است تا اکنون انگیزه این قتل و عاملان آن مشخص نشده است. همچنین مسوولان امنیتی گفته‌اند که چند فرد مشکوک به این رویداد بازداشت شده‌اند. این در حالی است که قتل‌های مرموز و سرقت‌های مسلحانه در روزهای اخیر افزایش یافته است. همچنین تفنگ‌داران ناشناس روز گذشته یک بزرگ قومی را در ولایت سرپل پس از آزادی از زندان به قتل رساندند. پیشتر از این نیز یک بزرگ قومی دیگر در شهر شبرغان ولایت جوزجان از سوی افراد ناشناس به قتل رسیده بود.

ادامه مطلب


1 روز قبل - 66 بازدید

منابع محلی از ولایت تخار می‌گویند که یک دختر ۱۵ساله در ولسوالی دشت‌قلعه پس از لت‌وکوب شدید از سوی خانواده شوهرش جان باخته است. یکی از اعضای خانواده‌اش به رسانه گوهرشاد گفته‌ است که این دختر، چند سال پیش به ازدواج مردی به عنوان همسر دوم درآمده بود، به‌دلیل مخالفت و فشارهای خانوادگی با تهدید و خشونت روبرو بوده است. منبع در ادامه تاکید کرد که او در حالی به شفاخانه منتقل شد که آثار شدید ضرب‌وشتم بر بدنش دیده می‌شد. به گفته‌ی منبع، شدت جراحات به‌حدی بوده که برخی اعضای داخلی بدنش آسیب جدی دیده و در مسیر انتقال به شفاخانه مرکزی تخار جان داده است. براساس اظهارات خانواده، این دختر از ازدواج خود سه فرزند داشت و در این مدت با مشکل‌های جدی در محیط خانواده روبرو بوده است. آنان مدعی‌ هستند که فرزندان همسرش از ازدواج قبلی، از عاملان اصلی این رویداد هستند. همچنین برادر این زن در حساب کاربری فیس‌بوک خود نوشته است: «خواهرم ۱۵ سال عمر داشت که از بخت بد او به شخصی از دوست پدرم از ولسوالی خواجه‌غار داده می‌شود. غلام سخی قبلاً زن داشت، خواهرم زن دوم وی می‌شود که در این مدت همیشه تحت فشار و خشونت قرار داشت.» تا اکنون مقام‌های محلی در تخار به‌گونه‌ی رسمی در این مورد اظهار نظر نکرده‌اند. پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 65 بازدید

شورای شهر بارسلونا در اسپانیا با تصویب یک اعلامیه، درباره وضعیت هزاره‌ها در افغانستان ابراز نگرانی کرده و از جامعه‌ی جهانی خواسته است تا برای حفاظت از غیرنظامیان و جلوگیری از تشدید خشونت‌ها اقدام فوری انجام دهد. این نهاد با نشر اعلامیه‌ای، به تداوم بحران انسانی در افغانستان، نقض سیستماتیک حقوق بشر و محدودیت‌های گسترده بر آزادی‌های اساسی به‌ویژه علیه زنان، دختران و اقلیت‌ها اشاره کرده است. شورای شهر بارسلونا گفته است که الگوی مداوم خشونت علیه مردم هزاره می‌تواند بر اساس معیارهای حقوق بین‌الملل در چارچوب جنایات جدی بین‌المللی، از جمله جنایت علیه بشریت و خطر نسل‌کشی، ارزیابی شود. در بخشی از اعلامیه‌ی شورای شهر بارسلونا، تمامی اشکال خشونت مبتنی بر هویت قومی و مذهبی علیه مردم هزاره محکوم شده و بر پایان دادن به مصونیت عاملان این خشونت‌ها تاکید شده است. در اعلامیه آمده است که جامعه بین‌المللی مسوولیت دارد برای جلوگیری از ادامه این وضعیت و حفاظت از غیرنظامیان اقدام فوری انجام دهد. همچنین شورای شهر بارسلونا بر حق قربانیان برای دستیابی به حقیقت، عدالت، جبران خسارت و تضمین عدم تکرار تاکید کرده و حمایت خود را از پناه‌جویان هزاره اعلام کرده است. این شورا از نهادهای بین‌المللی خواسته است که سازوکارهای مستقلی برای تحقیق و مستندسازی جنایات علیه مردم هزاره ایجاد یا تقویت شود، عاملان این جنایات در مراجع قضایی بین‌المللی پیگرد شوند و تدابیر فوری برای جلوگیری از ادامه خشونت‌ها اتخاذ شود. این شورا از سازمان ملل متحد و اتحادیه اروپا خواسته است نقش فعال‌تری در حفاظت از غیرنظامیان و حمایت از حقوق بشر در افغانستان ایفا کنند. شورای شهر بارسلونا تاکید کرده است که دفاع از کرامت انسانی، عدالت و حفاظت از اقلیت‌های آسیب‌پذیر بخشی از تعهدات این شهر است و بی‌توجهی به این وضعیت می‌تواند به تکرار فجایع جبران‌ناپذیر منجر شود.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 64 بازدید

صبح آن روز، قریه هنوز به‌طور کامل بیدار نشده بود؛ اما بیداری در خانه‌ی هدیه زودتر از همه رسیده بود؛ بیداری‌ای که نه از نور آفتاب، بلکه از سنگینی حادثه‌ای در راه می‌آمد. هوا هنوز خنک بود و بوی خاک نم‌خورده‌ی شب گذشته در حویلی پیچیده بود، اما در فضای خانه چیزی سردتر از هوا جریان داشت؛ سکوتی که مثل دیوارهای گِلی، ضخیم و سنگین بود. هدیه در گوشه‌ای از اتاق نشسته بود، زانوهایش را در آغوش گرفته و پیشانی‌اش را بر آن‌ها تکیه داده بود. چادری که تازه بر سرش انداخته بودند، مدام از سرش می‌لغزید و او بی‌حوصله دوباره آن را بالا می‌کشید. هنوز به این چادر عادت نکرده بود؛ هنوز خود را همان دختری می‌دید که چند ماه پیش در حویلی می‌دوید، بلند می‌خندید و هیچ تصوری از «فیصله»، «ناموس» و «بدنامی» نداشت. اما حالا این واژه‌ها چون سایه‌هایی نامرئی گرداگردش حلقه زده بودند؛ بی‌آن‌که معنایشان را درست بفهمد، اما سنگینی‌شان را تا مغز استخوان حس می‌کرد. همه‌چیز از جایی آغاز شد که در ظاهر هیچ ربطی به او نداشت؛ از رابطه‌ای که در سکوت شکل گرفت و در هیاهو منفجر شد. سهراب، برادر بزرگش، جوانی بود با شانه‌های افتاده و نگاه‌هایی که همیشه چیزی ناتمام در آن دیده می‌شد؛ مانند بسیاری از جوانان قریه که نه کار ثابتی داشتند و نه راهی روشن برای آینده. روزهایش میان کارهای خرد، بیکاری‌های طولانی و نشست‌وبرخاست با دوستان می‌گذشت. اما در میان این روزمرگی، چیزی در زندگی‌اش شکل گرفته بود که برایش متفاوت بود؛ فاطمه. دختری از همسایگی، با چشمانی که همیشه پایین بود و صدایی که به ندرت بلند می‌شد. فاطمه نامزد داشت؛ مردی که یک سال پیش برای کار به ایران رفته بود. همین فاصله، همین نبودن، شکافی ساخته بود که کم‌کم با نگاه‌های کوتاه، سلام‌های آهسته و بعدتر دیدارهای پنهانی پر شد. در قریه‌ای که هر نگاه و هر قدم زیر نظر است، این رابطه مانند راه رفتن بر طناب بود؛ اما آن‌ها با احتیاط، با ترس، و شاید با نوعی امید خام، این مسیر را ادامه دادند. هیچ‌کس نمی‌داند نخستین‌بار چه زمانی نگاه‌ها طولانی‌تر شد یا در کدام روز نخستین کلمه میانشان ردوبدل شد. آنچه روشن است، این است که رابطه‌شان آهسته و بی‌صدا رشد کرد؛ در سایه‌ی دیوارها، پشت درختان توت، در لحظه‌هایی که گمان می‌کردند کسی نمی‌بیند. زهرا، یکی از نزدیکان خانواده، بعدها با صدایی لرزان از ترس و پشیمانی گفت که آن‌ها شک کرده بودند؛ اما در قریه‌ای مثل این، شک هم خود خطری بزرگ است. گفتنِ آن می‌تواند آتشی روشن کند که دیگر خاموش نشود. و همین شد؛ آتشی که روز دهم آپریل شعله کشید. آن روز، سهراب و فاطمه قرار گذاشته بودند؛ شاید مثل دفعات پیش، شاید با این خیال که باز هم می‌توانند از نگاه‌ها بگریزند. اما این‌بار یکی از اقارب نامزد فاطمه که از پیش مشکوک شده بود، آن‌ها را زیر نظر داشت. از دور تعقیب‌شان کرد، فاصله را نگه داشت، اما چشم از آنان برنداشت. وقتی مطمئن شد، دیگر تردید نکرد. در قریه، خبرها مثل باد حرکت می‌کنند؛ اما وقتی بوی «ننگ» بگیرند، از باد هم تندتر می‌شوند. پیش از غروب، قصه از یک «دیدن» ساده به «رسوایی» و «خیانت» بدل شد. کلمات در دهان مردم تغییر شکل می‌دادند؛ تندتر، خشن‌تر و بی‌رحم‌تر می‌شدند. آنچه شاید رابطه‌ای پنهانی و سرشار از ترس بود، حالا لکه‌ای بر آبروی دو خانواده شمرده می‌شد. شب همان روز، خانه‌ی فاطمه پر از صدا شد؛ صدای مردانی که با خشم سخن می‌گفتند، صدای درهایی که محکم بسته می‌شد، و سکوت‌های سنگینی که میان فریادها می‌افتاد. در خانه‌ی سهراب هم حال بهتر نبود. پدرش، مردی که همیشه می‌کوشید آرام باشد، آن شب آرامش را گم کرده بود. مدام در حویلی قدم می‌زد، زیر لب چیزی می‌گفت و هر از گاهی با صدایی بلندتر نام سهراب را صدا می‌زد. هدیه از پشت در نیمه‌باز همه‌چیز را می‌شنید. واژه‌ها را کامل نمی‌فهمید، اما تنش را حس می‌کرد؛ مثل بوی دود که پیش از دیدن آتش به مشام می‌رسد. وقتی نام خودش را نیز میان حرف‌ها شنید، قلبش تندتر زد؛ اما با خود گفت اشتباه شنیده است. او همیشه گمان می‌کرد از این دنیا دور است؛ از این تصمیم‌ها، از این دعواها. هنوز کوچک‌تر از آن بود که در چنین چیزهایی دخیل شود. اما در آن قریه، کوچک بودن همیشه به معنای مصون بودن نیست. صبح فردای آن شب، یازدهم آپریل، بزرگان محل جمع شدند؛ مردانی با ریش‌های سفید و نگاه‌هایی که سال‌ها تجربه و قدرت در آن نشسته بود. آن‌ها برای «حل مشکل» آمده بودند؛ برای آن‌که نگذارند درگیری بیشتر شود، برای آن‌که آبرویی را که به‌گفته‌ی خودشان لکه‌دار شده بود، ترمیم کنند. در چنین نشست‌هایی، حقیقت معمولاً جایی در حاشیه دارد. آنچه مهم است، پایان دادن به تنش است؛ حتی اگر بهایش سنگین باشد. بحث‌ها طولانی شد. صداها پایین بود، اما وزن هر کلمه در فضا حس می‌شد. مردها به نوبت سخن گفتند، سر تکان دادند، گاهی خاموش ماندند، و سرانجام به نتیجه‌ای رسیدند که برای خودشان منطقی بود. برای ختم منازعه، برای جلوگیری از ادامه‌ی دشمنی، باید «تاوان» داده می‌شد. و این تاوان، هدیه بود. وقتی این تصمیم در خانه اعلام شد، هدیه در حویلی نشسته بود و با تکه‌چوبی روی خاک خط می‌کشید. مادرش آمد، دستش را گرفت و بی‌آن‌که به چشمانش نگاه کند، گفت: «بیا داخل.» در اتاق، همه نشسته بودند؛ اما هیچ‌کس به او نگاه نمی‌کرد. این بی‌نگاهی از هر نگاه تندتری سنگین‌تر بود. پدرش با صدایی که می‌خواست محکم باشد اما ترک برداشته بود، گفت: «این فیصله شده… تو باید بروی.» هدیه نخست نفهمید. ذهنش دنبال معنایی ساده‌تر گشت؛ شاید رفتن به خانه‌ی خاله، شاید سفری کوتاه. اما وقتی واژه‌ی «عروسی» را شنید، انگار چیزی در درونش فرو ریخت. تنها توانست بگوید: «من؟» و این «من»، پر از سؤال بود؛ پر از ناباوری، پر از ترس. اما پاسخی روشن نیامد، زیرا پاسخ واقعی چیزی نبود که کسی بتواند بر زبان بیاورد. او گریه نکرد؛ نه در همان لحظه. اشک‌ها انگار راه خود را گم کرده بودند. فقط نشست و به زمین خیره شد؛ به ترک‌های خاک، به چیزی که دیگر نمی‌توانست بفهمد چگونه سر از زندگی‌اش درآورده است. سیزده سال داشت؛ هنوز کودکی که دنیا را ساده می‌دید، و حالا قرار بود بخشی از یک معامله شود؛ راه‌حلی برای مشکلی که خود در آن هیچ نقشی نداشت. در بیرون، مردم این را «فیصله‌ی عاقلانه» می‌نامیدند؛ اما در درون آن خانه، این فقط شکستن بود؛ شکستن آرام یک زندگی، بی‌صدا و بی‌اعتراض. آن شب، مادرش کنارش نشست. دست بر سرش کشید و موهایش را مرتب کرد، مثل روزهایی که کوچک‌تر بود. صدایش آهسته بود، اما هر واژه‌اش سنگین: «ما مجبور هستیم… اگر نکنیم، بدتر می‌شود.» هدیه پرسید: «بدتر از این چی است؟» و این سؤال در هوا ماند، بی‌پاسخ. زیرا گاهی پاسخ‌ها آن‌قدر تلخ‌اند که حتی گفتن‌شان هم ممکن نیست. مراسم بسیار ساده برگزار شد؛ نه از خنده خبری بود، نه از موسیقی، نه از شور و شوقی که معمولاً با عروسی همراه است. فقط چند مرد، چند شاهد، و کلماتی که سرنوشت کودکی را برای همیشه تغییر داد. هدیه را آماده کردند، چادرش را مرتب ساختند، دست‌هایش را گرفتند و به خانه‌ای بردند که از آن پس باید خانه‌اش می‌بود. اما خانه برای او دیگر معنا نداشت؛ نه آن حویلی پیشین، نه این دیوارهای تازه. در روزهای بعد، قریه آرام شد. مردم به کارهایشان برگشتند، خبرهای تازه آمد، و ماجرای هدیه در میان صدها قصه‌ی دیگر گم شد. اما برای خود او، هیچ‌چیز گم نشد. هر لحظه، هر کلمه، هر نگاه در ذهنش ماند. شب‌ها، وقتی تنها می‌شد، به گذشته فکر می‌کرد؛ به زمانی که هنوز نمی‌دانست «آبرو» می‌تواند آن‌قدر سنگین باشد که زندگی کسی را خرد کند. گاهی به سهراب هم فکر می‌کرد. نه با نفرت، بلکه با نوعی سؤال بی‌پاسخ. نمی‌فهمید چرا او هنوز همان‌جا است، چرا هنوز می‌تواند در کوچه‌ها راه برود، با دوستانش بنشیند، در حالی که او باید این‌جا باشد؛ در خانه‌ای که هر دیوارش برایش غریبه است. این سؤال در ذهنش می‌چرخید، اما هرگز به زبان نمی‌آمد؛ زیرا در دنیایی که او در آن زندگی می‌کرد، بعضی سؤال‌ها پرسیده نمی‌شوند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند، اما زمان برای هدیه مانند گذشته حرکت نمی‌کرد. هر روز کش‌دار بود و هر شب طولانی. او هنوز همان دختر سیزده‌ساله بود، با همان ترس‌ها و همان آرزوهای کوچک؛ اما اکنون در موقعیتی که حتی زنان بزرگسال نیز به‌سختی با آن کنار می‌آیند. کسی از او نپرسید چه می‌خواهد، زیرا در این قصه‌ها خواستنِ دخترها جایی ندارد. فقط تصمیم‌ها هستند و آدم‌هایی که باید با آن‌ها زندگی کنند. یازدهم آپریل برای دیگران فقط یک روز بود؛ تاریخی که می‌شد فراموشش کرد. اما برای هدیه، آن روز خطی شد که زندگی‌اش را به دو بخش تقسیم کرد: پیش از آن، و پس از آن. پیش از آن، دختری بود با دنیایی کوچک اما روشن. پس از آن، زنی شد که بی‌آن‌که انتخابی داشته باشد، وارد جهانی شد که هنوز برایش زود بود. در قریه‌های بسیاری، چنین داستان‌هایی وجود دارد؛ با نام‌های گوناگون، با جزئیات متفاوت، اما با یک حقیقت مشترک: دختری که بهای چیزی را می‌پردازد که خود در آن نقشی نداشته است. هدیه یکی از همین داستان‌هاست؛ داستانی که شاید گفته شود، شاید هم نه، اما حتی اگر در سکوت بماند، در زندگی او ادامه دارد؛ هر روز، هر شب، بی‌وقفه، مانند زخمی که دیده نمی‌شود، اما همیشه هست. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


6 روز قبل - 103 بازدید

اوچا یا دفتر هماهنگی کمک‌های بشردوستانه ملل متحد می‌گوید که از ۳ اپریل تا ۲۱ این ماه میلادی، درگیری‌ها در خاورمیانه بیش‌ترین فشار را بر افغانستان وارد کرده است. این نهاد با نشر گزارشی گفته است که در حالی از آغاز حمله مشترک امریکا و اسرائيل بر ایران تا ۳ اپریل، حدود ۵۴ هزار تن از ایران و پاکستان به افغانستان برگشته بودند؛ اما این آمار در ۲۰ روز اخیر به ۱۹۰۹۰۰ تن رسیده است. در ادامه آمده است که این بازگشت‌ها بیش‌ترین فشار را بر ولایت‌های مرزی و مراکز شهری که از قبل تحت فشار بوده‌اند، وارد کرده است. در گزارش این نهاد آمده که تصویر کلی‌تر منطقه‌ای با توجه به این درگیری‌ها، رو به وخامت است. در حالی که برخی از ترددهای تجاری از طریق تنگه هرمز ادامه دارد، اما حرکت دریایی همچنان مختل است و تأثیرات آن بر هزینه‌های حمل و نقل، بیمه، قیمت سوخت و زنجیره‌های تأمین منطقه‌ای همچنان پابرجاست. دفتر هماهنگی کمک‌های بشردوستانه ملل متحد افزوده است، آن‌چه در ابتدای این درگیری عمدتاً به عنوان یک شوک اقتصادی ظاهر می‌شد، اکنون به طور آشکارتری به پیامدهای بشردوستانه برای مردم از طریق کاهش قدرت خرید، فشار بیشتر بر دسترسی به غذا، سوخت و خدمات اولیه و هزینه‌های بالاتر برای تحویل کمک‌های بشردوستانه تبدیل می‌شود. اوچا تصریح کرد که در شرایط شکننده و وابسته به واردات به‌ویژه در افغانستان، این فشارها با تصمیم‌های مربوط به کاشت، چرخه‌های معیشت فصلی و اقتصادهای خانواده‌ها که از قبل تحت فشار بوده‌اند، تلاقی می‌کنند و این خطر را افزایش می‌دهند که یک شوک طولانی‌مدت انرژی و تجارت، ظرفیت مقابله را بیش‌تر کاهش داده و ناامنی غذایی را تشدید کند.

ادامه مطلب


7 روز قبل - 59 بازدید

شهرزاد اکبر، فعال حقوق بشر افغانستان می‌گوید که درگیری‌های میان نیروهای حکومتی و پاکستان، در کنار افزایش تلفات غیرنظامیان، فشارها بر زنانی را که با محدودیت‌های شدید رو‌برو هستند، بیشتر کرده است. او در ویدیویی که از سوی فمنا یا سازمان حامی جنبش‌های فیمنیستی نشر شده، گفته است که حذف زنان از عرصه‌ی عمومی، محرومیت دختران بالاتر از صنف ششم و محدودیت‌های گسترده بر رفت‌وآمد، پیش از این نیز زندگی زنان را با دشواری‌های جدی همراه کرده بود؛ اما تشدید ناامنی‌ها، بحران را عمیق‌تر ساخته است. وی در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت دسترسی زنان به خدمات صحی و کمک‌های بشردوستانه را دشوارتر کرده، به‌ویژه برای خانواده‌هایی که سرپرست زن دارند. او می‌گوید که محدودیت بر کار زنان در نهادهای امدادرسان نیز روند کمک‌رسانی به زنان و کودکان را با مشکل روبرو کرده است. فعال حقوق بشر افغانستان در بخشی از سخنانش به داستان یک پزشک زن اشاره کرده که در درگیری‌ها میان نیروهای حکومتی و پاکستان جانش را از دست داد: «یک پزشک زن که همراه با پسر خردسالش از نورستان در حال سفر بود، هدف تیراندازی نیروهای مرزی پاکستان قرار گرفت و هر دو جان باختند. در کشوری مانند افغانستان به‌ویژه در منطقه‌های روستایی که پزشکان زن بسیار کم‌اند، از دست‌دادن چنین فردی، خسارتی دوچندان برای جامعه به‌ همراه دارد.» او تصریح کرد که این تنها یکی از صدها موردی است که ثبت و مستندسازی شده؛ مواردی نیز وجود دارد که در آن‌ها خانواده‌ها در نتیجه‌ی درگیری‌ها به‌گونه‌ی کامل از بین رفته ‌اند. این فعال حقوق بشر خواستار توجه‌ی جدی به پیامدهای چندلایه‌ی این درگیری‌ها شده و گفته که بدون در نظر گرفتن وضعیت ویژه‌ی زنان، پاسخ به بحران انسانی در افغانستان کامل نخواهد بود. در کنار این وضعیت، افغانستان تحت حاکمیت حکومت فعلی با محدودیت‌های گسترده بر زنان و دختران روبرو است؛ از ممنوعیت آموزش دختران بالاتر از صنف ششم تا محدودیت‌های شدید بر کار و رفت‌وآمد.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 102 بازدید

مسوولان در فرماندهی پولیس ولایت جوزجان می‌گویند که یک زن در مرکز این ولایت توسط شوهرش به قتل رسیده است. عبدالستار حلیمی، سخنگوی فرماندهی پولیس جوزجان با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این زن دیشب (یک‌شنبه، ۳۰ حمل) در منطقه‌ی «مصرآباد» از مربوطات شهر شبرغان در خانه‌اش و به ضرب چاقو توسط شوهرش به قتل رسیده است. وی در ادامه تاکید کرده است که نیروهای پولیس شوهر این زن را بازداشت کرده‌اند. سخنگوی فرماندهی جوزجان علت این قتل را «مسائل ناموسی» عنوان کرده و تاکید کرده است که یک مرد دیگر نیز به اتهام «رابطه‌ی نامشروع» با مقتول، بازداشت شده است. قابل ذکر است که موارد قتل زنان از زمان بازگشت حکومت فعلی به قدرت افزایش چشم‌گیر یافته است. پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 104 بازدید

اوچا یا دفتر هماهنگ‌کننده کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که افزایش خطر خشونت مبتنی بر جنسیت در افغانستان همچنان بالا است. این نهاد امروز (شنبه، ۲۹ حمل) گزارشی از هفت تا ۱۷ ماه اپریل سال جاری میلادی را نشر کرده که در آن به خسارت‌های ناشی از باران و سیلاب‌های اخیر اشاره شده و گفته است که شرکای بخش حفاظت به بیش از دو هزار و ۲۰۰ تن خدمات روانی-اجتماعی و حمایت مرتبط با خشونت مبتنی بر جنسیت ارائه کرده‌اند. در بخشی از گزارش آمده است: «در حالی که خطرات حفاظتی گسترده‌تر همچنان بالا است؛ از جمله افزایش خطر خشونت مبتنی بر جنسیت، کار کودکان و فشارهای روانی که تخمین زده می‌شود حدود ۱۴ هزار تن را تحت تأثیر قرار داده باشد.» دفتر هماهنگ‌کننده کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل تاکید کرده است که شرکای بشردوستانه در پی بارند‌گی‌ها و سیلاب‌های اخیر که بیشتر مناطق کشور را تحت تأثیر قرار داده است، تلاش‌های فوری امدادرسانی را گسترش داده‌اند. در گزارش آمده است: « چند صد تن جان باخته یا زخمی شده‌اند، هزاران خانه آسیب دیده یا ویران شده‌اند، زیرساخت‌های حیاتی از جمله صدها کیلومتر جاده‌های مهم و چندین پل تخریب شده و بخش‌های وسیعی از زمین‌های زراعتی نیز آسیب دیده‌اند.» اوچا در ادامه افزوده است که بیش از ۷۳ هزار تن آسیب دیده‌اند و بیش از ۳۱ هزار تن نیازمند ارائه کمک‌های فوری شناسایی شده‌اند. این دفتر می‌گوید که نهادهای مختلف سازمان ملل به خانواده‌های آسیب‌دیده کمک کرده‌اند. همچنین برنامه جهانی غذا اعلام کرده که سیلاب‌های اخیر در افغانستان خسارات گسترده‌ای به خانه‌ها و زمین‌های زراعتی مردم وارد کرده است. این در حالی است که در هفته‌های اخیر اکثر ولایت‌‌های کشور شاهد باران‌های گسترده بوده است.

ادامه مطلب