برچسب: #خشونت

2 ساعت قبل - 45 بازدید

مسوولان محلی در لوگر می‌گویند که افراد ناشناس چهار عضو یک خانواده به شمول یک زن را در این ولایت به شکل فجیع به قتل رسانده‌اند. دست‌کم منبع دو امروز (دوشنبه، ۷ ثور) با تایید این رویداد گفته‌اند که این رویداد در منطقه «حصارک» از مربوطات پل‌علم، مرکز این ولایت رخ داده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که در این رویداد، یک زن، یک مرد ۶۰ ساله، یک پسر حدود ۳۳ ساله و یک نوجوان حدود ۱۳ ساله به قتل رسیدند. منبع در افزوده است تا اکنون انگیزه این قتل و عاملان آن مشخص نشده است. همچنین مسوولان امنیتی گفته‌اند که چند فرد مشکوک به این رویداد بازداشت شده‌اند. این در حالی است که قتل‌های مرموز و سرقت‌های مسلحانه در روزهای اخیر افزایش یافته است. همچنین تفنگ‌داران ناشناس روز گذشته یک بزرگ قومی را در ولایت سرپل پس از آزادی از زندان به قتل رساندند. پیشتر از این نیز یک بزرگ قومی دیگر در شهر شبرغان ولایت جوزجان از سوی افراد ناشناس به قتل رسیده بود.

ادامه مطلب


6 ساعت قبل - 56 بازدید

منابع محلی از ولایت تخار می‌گویند که یک دختر ۱۵ساله در ولسوالی دشت‌قلعه پس از لت‌وکوب شدید از سوی خانواده شوهرش جان باخته است. یکی از اعضای خانواده‌اش به رسانه گوهرشاد گفته‌ است که این دختر، چند سال پیش به ازدواج مردی به عنوان همسر دوم درآمده بود، به‌دلیل مخالفت و فشارهای خانوادگی با تهدید و خشونت روبرو بوده است. منبع در ادامه تاکید کرد که او در حالی به شفاخانه منتقل شد که آثار شدید ضرب‌وشتم بر بدنش دیده می‌شد. به گفته‌ی منبع، شدت جراحات به‌حدی بوده که برخی اعضای داخلی بدنش آسیب جدی دیده و در مسیر انتقال به شفاخانه مرکزی تخار جان داده است. براساس اظهارات خانواده، این دختر از ازدواج خود سه فرزند داشت و در این مدت با مشکل‌های جدی در محیط خانواده روبرو بوده است. آنان مدعی‌ هستند که فرزندان همسرش از ازدواج قبلی، از عاملان اصلی این رویداد هستند. همچنین برادر این زن در حساب کاربری فیس‌بوک خود نوشته است: «خواهرم ۱۵ سال عمر داشت که از بخت بد او به شخصی از دوست پدرم از ولسوالی خواجه‌غار داده می‌شود. غلام سخی قبلاً زن داشت، خواهرم زن دوم وی می‌شود که در این مدت همیشه تحت فشار و خشونت قرار داشت.» تا اکنون مقام‌های محلی در تخار به‌گونه‌ی رسمی در این مورد اظهار نظر نکرده‌اند. پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


2 روز قبل - 63 بازدید

شورای شهر بارسلونا در اسپانیا با تصویب یک اعلامیه، درباره وضعیت هزاره‌ها در افغانستان ابراز نگرانی کرده و از جامعه‌ی جهانی خواسته است تا برای حفاظت از غیرنظامیان و جلوگیری از تشدید خشونت‌ها اقدام فوری انجام دهد. این نهاد با نشر اعلامیه‌ای، به تداوم بحران انسانی در افغانستان، نقض سیستماتیک حقوق بشر و محدودیت‌های گسترده بر آزادی‌های اساسی به‌ویژه علیه زنان، دختران و اقلیت‌ها اشاره کرده است. شورای شهر بارسلونا گفته است که الگوی مداوم خشونت علیه مردم هزاره می‌تواند بر اساس معیارهای حقوق بین‌الملل در چارچوب جنایات جدی بین‌المللی، از جمله جنایت علیه بشریت و خطر نسل‌کشی، ارزیابی شود. در بخشی از اعلامیه‌ی شورای شهر بارسلونا، تمامی اشکال خشونت مبتنی بر هویت قومی و مذهبی علیه مردم هزاره محکوم شده و بر پایان دادن به مصونیت عاملان این خشونت‌ها تاکید شده است. در اعلامیه آمده است که جامعه بین‌المللی مسوولیت دارد برای جلوگیری از ادامه این وضعیت و حفاظت از غیرنظامیان اقدام فوری انجام دهد. همچنین شورای شهر بارسلونا بر حق قربانیان برای دستیابی به حقیقت، عدالت، جبران خسارت و تضمین عدم تکرار تاکید کرده و حمایت خود را از پناه‌جویان هزاره اعلام کرده است. این شورا از نهادهای بین‌المللی خواسته است که سازوکارهای مستقلی برای تحقیق و مستندسازی جنایات علیه مردم هزاره ایجاد یا تقویت شود، عاملان این جنایات در مراجع قضایی بین‌المللی پیگرد شوند و تدابیر فوری برای جلوگیری از ادامه خشونت‌ها اتخاذ شود. این شورا از سازمان ملل متحد و اتحادیه اروپا خواسته است نقش فعال‌تری در حفاظت از غیرنظامیان و حمایت از حقوق بشر در افغانستان ایفا کنند. شورای شهر بارسلونا تاکید کرده است که دفاع از کرامت انسانی، عدالت و حفاظت از اقلیت‌های آسیب‌پذیر بخشی از تعهدات این شهر است و بی‌توجهی به این وضعیت می‌تواند به تکرار فجایع جبران‌ناپذیر منجر شود.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 58 بازدید

صبح آن روز، قریه هنوز به‌طور کامل بیدار نشده بود؛ اما بیداری در خانه‌ی هدیه زودتر از همه رسیده بود؛ بیداری‌ای که نه از نور آفتاب، بلکه از سنگینی حادثه‌ای در راه می‌آمد. هوا هنوز خنک بود و بوی خاک نم‌خورده‌ی شب گذشته در حویلی پیچیده بود، اما در فضای خانه چیزی سردتر از هوا جریان داشت؛ سکوتی که مثل دیوارهای گِلی، ضخیم و سنگین بود. هدیه در گوشه‌ای از اتاق نشسته بود، زانوهایش را در آغوش گرفته و پیشانی‌اش را بر آن‌ها تکیه داده بود. چادری که تازه بر سرش انداخته بودند، مدام از سرش می‌لغزید و او بی‌حوصله دوباره آن را بالا می‌کشید. هنوز به این چادر عادت نکرده بود؛ هنوز خود را همان دختری می‌دید که چند ماه پیش در حویلی می‌دوید، بلند می‌خندید و هیچ تصوری از «فیصله»، «ناموس» و «بدنامی» نداشت. اما حالا این واژه‌ها چون سایه‌هایی نامرئی گرداگردش حلقه زده بودند؛ بی‌آن‌که معنایشان را درست بفهمد، اما سنگینی‌شان را تا مغز استخوان حس می‌کرد. همه‌چیز از جایی آغاز شد که در ظاهر هیچ ربطی به او نداشت؛ از رابطه‌ای که در سکوت شکل گرفت و در هیاهو منفجر شد. سهراب، برادر بزرگش، جوانی بود با شانه‌های افتاده و نگاه‌هایی که همیشه چیزی ناتمام در آن دیده می‌شد؛ مانند بسیاری از جوانان قریه که نه کار ثابتی داشتند و نه راهی روشن برای آینده. روزهایش میان کارهای خرد، بیکاری‌های طولانی و نشست‌وبرخاست با دوستان می‌گذشت. اما در میان این روزمرگی، چیزی در زندگی‌اش شکل گرفته بود که برایش متفاوت بود؛ فاطمه. دختری از همسایگی، با چشمانی که همیشه پایین بود و صدایی که به ندرت بلند می‌شد. فاطمه نامزد داشت؛ مردی که یک سال پیش برای کار به ایران رفته بود. همین فاصله، همین نبودن، شکافی ساخته بود که کم‌کم با نگاه‌های کوتاه، سلام‌های آهسته و بعدتر دیدارهای پنهانی پر شد. در قریه‌ای که هر نگاه و هر قدم زیر نظر است، این رابطه مانند راه رفتن بر طناب بود؛ اما آن‌ها با احتیاط، با ترس، و شاید با نوعی امید خام، این مسیر را ادامه دادند. هیچ‌کس نمی‌داند نخستین‌بار چه زمانی نگاه‌ها طولانی‌تر شد یا در کدام روز نخستین کلمه میانشان ردوبدل شد. آنچه روشن است، این است که رابطه‌شان آهسته و بی‌صدا رشد کرد؛ در سایه‌ی دیوارها، پشت درختان توت، در لحظه‌هایی که گمان می‌کردند کسی نمی‌بیند. زهرا، یکی از نزدیکان خانواده، بعدها با صدایی لرزان از ترس و پشیمانی گفت که آن‌ها شک کرده بودند؛ اما در قریه‌ای مثل این، شک هم خود خطری بزرگ است. گفتنِ آن می‌تواند آتشی روشن کند که دیگر خاموش نشود. و همین شد؛ آتشی که روز دهم آپریل شعله کشید. آن روز، سهراب و فاطمه قرار گذاشته بودند؛ شاید مثل دفعات پیش، شاید با این خیال که باز هم می‌توانند از نگاه‌ها بگریزند. اما این‌بار یکی از اقارب نامزد فاطمه که از پیش مشکوک شده بود، آن‌ها را زیر نظر داشت. از دور تعقیب‌شان کرد، فاصله را نگه داشت، اما چشم از آنان برنداشت. وقتی مطمئن شد، دیگر تردید نکرد. در قریه، خبرها مثل باد حرکت می‌کنند؛ اما وقتی بوی «ننگ» بگیرند، از باد هم تندتر می‌شوند. پیش از غروب، قصه از یک «دیدن» ساده به «رسوایی» و «خیانت» بدل شد. کلمات در دهان مردم تغییر شکل می‌دادند؛ تندتر، خشن‌تر و بی‌رحم‌تر می‌شدند. آنچه شاید رابطه‌ای پنهانی و سرشار از ترس بود، حالا لکه‌ای بر آبروی دو خانواده شمرده می‌شد. شب همان روز، خانه‌ی فاطمه پر از صدا شد؛ صدای مردانی که با خشم سخن می‌گفتند، صدای درهایی که محکم بسته می‌شد، و سکوت‌های سنگینی که میان فریادها می‌افتاد. در خانه‌ی سهراب هم حال بهتر نبود. پدرش، مردی که همیشه می‌کوشید آرام باشد، آن شب آرامش را گم کرده بود. مدام در حویلی قدم می‌زد، زیر لب چیزی می‌گفت و هر از گاهی با صدایی بلندتر نام سهراب را صدا می‌زد. هدیه از پشت در نیمه‌باز همه‌چیز را می‌شنید. واژه‌ها را کامل نمی‌فهمید، اما تنش را حس می‌کرد؛ مثل بوی دود که پیش از دیدن آتش به مشام می‌رسد. وقتی نام خودش را نیز میان حرف‌ها شنید، قلبش تندتر زد؛ اما با خود گفت اشتباه شنیده است. او همیشه گمان می‌کرد از این دنیا دور است؛ از این تصمیم‌ها، از این دعواها. هنوز کوچک‌تر از آن بود که در چنین چیزهایی دخیل شود. اما در آن قریه، کوچک بودن همیشه به معنای مصون بودن نیست. صبح فردای آن شب، یازدهم آپریل، بزرگان محل جمع شدند؛ مردانی با ریش‌های سفید و نگاه‌هایی که سال‌ها تجربه و قدرت در آن نشسته بود. آن‌ها برای «حل مشکل» آمده بودند؛ برای آن‌که نگذارند درگیری بیشتر شود، برای آن‌که آبرویی را که به‌گفته‌ی خودشان لکه‌دار شده بود، ترمیم کنند. در چنین نشست‌هایی، حقیقت معمولاً جایی در حاشیه دارد. آنچه مهم است، پایان دادن به تنش است؛ حتی اگر بهایش سنگین باشد. بحث‌ها طولانی شد. صداها پایین بود، اما وزن هر کلمه در فضا حس می‌شد. مردها به نوبت سخن گفتند، سر تکان دادند، گاهی خاموش ماندند، و سرانجام به نتیجه‌ای رسیدند که برای خودشان منطقی بود. برای ختم منازعه، برای جلوگیری از ادامه‌ی دشمنی، باید «تاوان» داده می‌شد. و این تاوان، هدیه بود. وقتی این تصمیم در خانه اعلام شد، هدیه در حویلی نشسته بود و با تکه‌چوبی روی خاک خط می‌کشید. مادرش آمد، دستش را گرفت و بی‌آن‌که به چشمانش نگاه کند، گفت: «بیا داخل.» در اتاق، همه نشسته بودند؛ اما هیچ‌کس به او نگاه نمی‌کرد. این بی‌نگاهی از هر نگاه تندتری سنگین‌تر بود. پدرش با صدایی که می‌خواست محکم باشد اما ترک برداشته بود، گفت: «این فیصله شده… تو باید بروی.» هدیه نخست نفهمید. ذهنش دنبال معنایی ساده‌تر گشت؛ شاید رفتن به خانه‌ی خاله، شاید سفری کوتاه. اما وقتی واژه‌ی «عروسی» را شنید، انگار چیزی در درونش فرو ریخت. تنها توانست بگوید: «من؟» و این «من»، پر از سؤال بود؛ پر از ناباوری، پر از ترس. اما پاسخی روشن نیامد، زیرا پاسخ واقعی چیزی نبود که کسی بتواند بر زبان بیاورد. او گریه نکرد؛ نه در همان لحظه. اشک‌ها انگار راه خود را گم کرده بودند. فقط نشست و به زمین خیره شد؛ به ترک‌های خاک، به چیزی که دیگر نمی‌توانست بفهمد چگونه سر از زندگی‌اش درآورده است. سیزده سال داشت؛ هنوز کودکی که دنیا را ساده می‌دید، و حالا قرار بود بخشی از یک معامله شود؛ راه‌حلی برای مشکلی که خود در آن هیچ نقشی نداشت. در بیرون، مردم این را «فیصله‌ی عاقلانه» می‌نامیدند؛ اما در درون آن خانه، این فقط شکستن بود؛ شکستن آرام یک زندگی، بی‌صدا و بی‌اعتراض. آن شب، مادرش کنارش نشست. دست بر سرش کشید و موهایش را مرتب کرد، مثل روزهایی که کوچک‌تر بود. صدایش آهسته بود، اما هر واژه‌اش سنگین: «ما مجبور هستیم… اگر نکنیم، بدتر می‌شود.» هدیه پرسید: «بدتر از این چی است؟» و این سؤال در هوا ماند، بی‌پاسخ. زیرا گاهی پاسخ‌ها آن‌قدر تلخ‌اند که حتی گفتن‌شان هم ممکن نیست. مراسم بسیار ساده برگزار شد؛ نه از خنده خبری بود، نه از موسیقی، نه از شور و شوقی که معمولاً با عروسی همراه است. فقط چند مرد، چند شاهد، و کلماتی که سرنوشت کودکی را برای همیشه تغییر داد. هدیه را آماده کردند، چادرش را مرتب ساختند، دست‌هایش را گرفتند و به خانه‌ای بردند که از آن پس باید خانه‌اش می‌بود. اما خانه برای او دیگر معنا نداشت؛ نه آن حویلی پیشین، نه این دیوارهای تازه. در روزهای بعد، قریه آرام شد. مردم به کارهایشان برگشتند، خبرهای تازه آمد، و ماجرای هدیه در میان صدها قصه‌ی دیگر گم شد. اما برای خود او، هیچ‌چیز گم نشد. هر لحظه، هر کلمه، هر نگاه در ذهنش ماند. شب‌ها، وقتی تنها می‌شد، به گذشته فکر می‌کرد؛ به زمانی که هنوز نمی‌دانست «آبرو» می‌تواند آن‌قدر سنگین باشد که زندگی کسی را خرد کند. گاهی به سهراب هم فکر می‌کرد. نه با نفرت، بلکه با نوعی سؤال بی‌پاسخ. نمی‌فهمید چرا او هنوز همان‌جا است، چرا هنوز می‌تواند در کوچه‌ها راه برود، با دوستانش بنشیند، در حالی که او باید این‌جا باشد؛ در خانه‌ای که هر دیوارش برایش غریبه است. این سؤال در ذهنش می‌چرخید، اما هرگز به زبان نمی‌آمد؛ زیرا در دنیایی که او در آن زندگی می‌کرد، بعضی سؤال‌ها پرسیده نمی‌شوند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند، اما زمان برای هدیه مانند گذشته حرکت نمی‌کرد. هر روز کش‌دار بود و هر شب طولانی. او هنوز همان دختر سیزده‌ساله بود، با همان ترس‌ها و همان آرزوهای کوچک؛ اما اکنون در موقعیتی که حتی زنان بزرگسال نیز به‌سختی با آن کنار می‌آیند. کسی از او نپرسید چه می‌خواهد، زیرا در این قصه‌ها خواستنِ دخترها جایی ندارد. فقط تصمیم‌ها هستند و آدم‌هایی که باید با آن‌ها زندگی کنند. یازدهم آپریل برای دیگران فقط یک روز بود؛ تاریخی که می‌شد فراموشش کرد. اما برای هدیه، آن روز خطی شد که زندگی‌اش را به دو بخش تقسیم کرد: پیش از آن، و پس از آن. پیش از آن، دختری بود با دنیایی کوچک اما روشن. پس از آن، زنی شد که بی‌آن‌که انتخابی داشته باشد، وارد جهانی شد که هنوز برایش زود بود. در قریه‌های بسیاری، چنین داستان‌هایی وجود دارد؛ با نام‌های گوناگون، با جزئیات متفاوت، اما با یک حقیقت مشترک: دختری که بهای چیزی را می‌پردازد که خود در آن نقشی نداشته است. هدیه یکی از همین داستان‌هاست؛ داستانی که شاید گفته شود، شاید هم نه، اما حتی اگر در سکوت بماند، در زندگی او ادامه دارد؛ هر روز، هر شب، بی‌وقفه، مانند زخمی که دیده نمی‌شود، اما همیشه هست. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 روز قبل - 101 بازدید

اوچا یا دفتر هماهنگی کمک‌های بشردوستانه ملل متحد می‌گوید که از ۳ اپریل تا ۲۱ این ماه میلادی، درگیری‌ها در خاورمیانه بیش‌ترین فشار را بر افغانستان وارد کرده است. این نهاد با نشر گزارشی گفته است که در حالی از آغاز حمله مشترک امریکا و اسرائيل بر ایران تا ۳ اپریل، حدود ۵۴ هزار تن از ایران و پاکستان به افغانستان برگشته بودند؛ اما این آمار در ۲۰ روز اخیر به ۱۹۰۹۰۰ تن رسیده است. در ادامه آمده است که این بازگشت‌ها بیش‌ترین فشار را بر ولایت‌های مرزی و مراکز شهری که از قبل تحت فشار بوده‌اند، وارد کرده است. در گزارش این نهاد آمده که تصویر کلی‌تر منطقه‌ای با توجه به این درگیری‌ها، رو به وخامت است. در حالی که برخی از ترددهای تجاری از طریق تنگه هرمز ادامه دارد، اما حرکت دریایی همچنان مختل است و تأثیرات آن بر هزینه‌های حمل و نقل، بیمه، قیمت سوخت و زنجیره‌های تأمین منطقه‌ای همچنان پابرجاست. دفتر هماهنگی کمک‌های بشردوستانه ملل متحد افزوده است، آن‌چه در ابتدای این درگیری عمدتاً به عنوان یک شوک اقتصادی ظاهر می‌شد، اکنون به طور آشکارتری به پیامدهای بشردوستانه برای مردم از طریق کاهش قدرت خرید، فشار بیشتر بر دسترسی به غذا، سوخت و خدمات اولیه و هزینه‌های بالاتر برای تحویل کمک‌های بشردوستانه تبدیل می‌شود. اوچا تصریح کرد که در شرایط شکننده و وابسته به واردات به‌ویژه در افغانستان، این فشارها با تصمیم‌های مربوط به کاشت، چرخه‌های معیشت فصلی و اقتصادهای خانواده‌ها که از قبل تحت فشار بوده‌اند، تلاقی می‌کنند و این خطر را افزایش می‌دهند که یک شوک طولانی‌مدت انرژی و تجارت، ظرفیت مقابله را بیش‌تر کاهش داده و ناامنی غذایی را تشدید کند.

ادامه مطلب


6 روز قبل - 58 بازدید

شهرزاد اکبر، فعال حقوق بشر افغانستان می‌گوید که درگیری‌های میان نیروهای حکومتی و پاکستان، در کنار افزایش تلفات غیرنظامیان، فشارها بر زنانی را که با محدودیت‌های شدید رو‌برو هستند، بیشتر کرده است. او در ویدیویی که از سوی فمنا یا سازمان حامی جنبش‌های فیمنیستی نشر شده، گفته است که حذف زنان از عرصه‌ی عمومی، محرومیت دختران بالاتر از صنف ششم و محدودیت‌های گسترده بر رفت‌وآمد، پیش از این نیز زندگی زنان را با دشواری‌های جدی همراه کرده بود؛ اما تشدید ناامنی‌ها، بحران را عمیق‌تر ساخته است. وی در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت دسترسی زنان به خدمات صحی و کمک‌های بشردوستانه را دشوارتر کرده، به‌ویژه برای خانواده‌هایی که سرپرست زن دارند. او می‌گوید که محدودیت بر کار زنان در نهادهای امدادرسان نیز روند کمک‌رسانی به زنان و کودکان را با مشکل روبرو کرده است. فعال حقوق بشر افغانستان در بخشی از سخنانش به داستان یک پزشک زن اشاره کرده که در درگیری‌ها میان نیروهای حکومتی و پاکستان جانش را از دست داد: «یک پزشک زن که همراه با پسر خردسالش از نورستان در حال سفر بود، هدف تیراندازی نیروهای مرزی پاکستان قرار گرفت و هر دو جان باختند. در کشوری مانند افغانستان به‌ویژه در منطقه‌های روستایی که پزشکان زن بسیار کم‌اند، از دست‌دادن چنین فردی، خسارتی دوچندان برای جامعه به‌ همراه دارد.» او تصریح کرد که این تنها یکی از صدها موردی است که ثبت و مستندسازی شده؛ مواردی نیز وجود دارد که در آن‌ها خانواده‌ها در نتیجه‌ی درگیری‌ها به‌گونه‌ی کامل از بین رفته ‌اند. این فعال حقوق بشر خواستار توجه‌ی جدی به پیامدهای چندلایه‌ی این درگیری‌ها شده و گفته که بدون در نظر گرفتن وضعیت ویژه‌ی زنان، پاسخ به بحران انسانی در افغانستان کامل نخواهد بود. در کنار این وضعیت، افغانستان تحت حاکمیت حکومت فعلی با محدودیت‌های گسترده بر زنان و دختران روبرو است؛ از ممنوعیت آموزش دختران بالاتر از صنف ششم تا محدودیت‌های شدید بر کار و رفت‌وآمد.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 100 بازدید

مسوولان در فرماندهی پولیس ولایت جوزجان می‌گویند که یک زن در مرکز این ولایت توسط شوهرش به قتل رسیده است. عبدالستار حلیمی، سخنگوی فرماندهی پولیس جوزجان با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این زن دیشب (یک‌شنبه، ۳۰ حمل) در منطقه‌ی «مصرآباد» از مربوطات شهر شبرغان در خانه‌اش و به ضرب چاقو توسط شوهرش به قتل رسیده است. وی در ادامه تاکید کرده است که نیروهای پولیس شوهر این زن را بازداشت کرده‌اند. سخنگوی فرماندهی جوزجان علت این قتل را «مسائل ناموسی» عنوان کرده و تاکید کرده است که یک مرد دیگر نیز به اتهام «رابطه‌ی نامشروع» با مقتول، بازداشت شده است. قابل ذکر است که موارد قتل زنان از زمان بازگشت حکومت فعلی به قدرت افزایش چشم‌گیر یافته است. پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 104 بازدید

اوچا یا دفتر هماهنگ‌کننده کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که افزایش خطر خشونت مبتنی بر جنسیت در افغانستان همچنان بالا است. این نهاد امروز (شنبه، ۲۹ حمل) گزارشی از هفت تا ۱۷ ماه اپریل سال جاری میلادی را نشر کرده که در آن به خسارت‌های ناشی از باران و سیلاب‌های اخیر اشاره شده و گفته است که شرکای بخش حفاظت به بیش از دو هزار و ۲۰۰ تن خدمات روانی-اجتماعی و حمایت مرتبط با خشونت مبتنی بر جنسیت ارائه کرده‌اند. در بخشی از گزارش آمده است: «در حالی که خطرات حفاظتی گسترده‌تر همچنان بالا است؛ از جمله افزایش خطر خشونت مبتنی بر جنسیت، کار کودکان و فشارهای روانی که تخمین زده می‌شود حدود ۱۴ هزار تن را تحت تأثیر قرار داده باشد.» دفتر هماهنگ‌کننده کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل تاکید کرده است که شرکای بشردوستانه در پی بارند‌گی‌ها و سیلاب‌های اخیر که بیشتر مناطق کشور را تحت تأثیر قرار داده است، تلاش‌های فوری امدادرسانی را گسترش داده‌اند. در گزارش آمده است: « چند صد تن جان باخته یا زخمی شده‌اند، هزاران خانه آسیب دیده یا ویران شده‌اند، زیرساخت‌های حیاتی از جمله صدها کیلومتر جاده‌های مهم و چندین پل تخریب شده و بخش‌های وسیعی از زمین‌های زراعتی نیز آسیب دیده‌اند.» اوچا در ادامه افزوده است که بیش از ۷۳ هزار تن آسیب دیده‌اند و بیش از ۳۱ هزار تن نیازمند ارائه کمک‌های فوری شناسایی شده‌اند. این دفتر می‌گوید که نهادهای مختلف سازمان ملل به خانواده‌های آسیب‌دیده کمک کرده‌اند. همچنین برنامه جهانی غذا اعلام کرده که سیلاب‌های اخیر در افغانستان خسارات گسترده‌ای به خانه‌ها و زمین‌های زراعتی مردم وارد کرده است. این در حالی است که در هفته‌های اخیر اکثر ولایت‌‌های کشور شاهد باران‌های گسترده بوده است.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 63 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد اعلام کرده است که از آغاز تهاجم اسرائیل تا اکنون بیش از ۳۸ هزار زن و دختر در غزه در پی حملات اسرائیل کشته و بیش از ۱۱ هزار زن نیز به دلیل جراحات دچار معلولیت دائمی شدند. این سازمان با نشر گزارشی گفته است که بر مبنای این آمار، روزانه به‌طور میانگین ۴۷ زن و دختر در غزه کشته شدند. در این گزارش آمده است که با وجود اعلام آتش‌بس در اکتوبر ۲۰۲۵ میلادی، کشتار زنان و دختران در ماه‌های اخیر همچنان ادامه داشته و تهدیدها علیه جان آنان برطرف نشده است. سازمان ملل در بخشی از گزارشش هشدار داده است که رقم واقعی قربانیان ممکن است بیشتر باشد، زیرا بسیاری از اجساد هنوز زیر آوار باقی مانده و فروپاشی سیستم‌های ثبت، روند مستندسازی تلفات را با دشواری مواجه کرده است. بر مبنای آمار این سازمان، نزدیک به یک میلیون زن و دختر نیز در غزه بی‌جا شده‌اند. مدیر منطقه‌ای بخش زنان سازمان ملل برای کشورهای عربی، گفته است: «تأثیر جنگ بر زنان و دختران ویرانگر بوده است. افزون بر تلفات گسترده، ساختار خانواده‌ها تغییر یافته و هزاران خانواده اکنون با سرپرستی زنان اداره می‌شوند. بسیاری با مشکلات اقتصادی و خطرات جدی روبرو هستند.» او افزوده است که رعایت کامل آتش‌بس، احترام به قوانین بین‌المللی، پاسخ‌گوسازی و حمایت ویژه از زنان و دختران و تداوم کمک‌های بشردوستانه ضروری است. وی تاکید کرد که حضور فعال زنان در روند بازسازی و صلح‌سازی باید تضمین شود. در این گزارش آمده است که شرایط انسانی در غزه همچنان بحرانی است و جامعه جهانی باید برای محافظت و حمایت از زنان و دختران اقدام فوری انجام دهد. آمار سازمان بهداشت جهانی نشان می‌دهد بیش از ۵۰۰ هزار زن در غزه به خدمات ضروری از جمله مراقبت‌های قبل و بعد از زایمان و تداوی بیماری‌های مقاربتی دسترسی ندارند. ادامه این وضعیت نگرانی‌های جدی درباره سلامت و امنیت زنان و کودکان در غزه به دنبال داشته است. نهادهای ملل متحد خواستار توجه فوری جامعه جهانی به وضعیت اسفبار زنان و کودکان در این منطقه شده‌اند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 88 بازدید

هیچ‌کس آن روز را به‌عنوان یک پایان به یاد نمی‌آورد، اما برای زهره، همان روزی که دروازه دانشگاه بسته شد، همه‌چیز آهسته‌آهسته رو به پایان رفت؛ بی‌آن‌که صدایی داشته باشد یا کسی برایش عزاداری کند. روزی که مثل همیشه چادرش را پوشید، کتاب‌هایش را در بکس کهنه‌اش گذاشت و از خانه بیرون شد، با همان عادت تکرارشونده‌ای که سال‌ها در وجودش ریشه دوانده بود. اما وقتی به دروازه رسید، با صفی از دختران روبه‌رو شد؛ دخترانی که نه وارد می‌شدند و نه بازمی‌گشتند، فقط ایستاده بودند. بعضی خاموش، بعضی گریان، و بعضی با نگاه‌هایی که هنوز امید را رها نکرده بود. دروازه بسته بود و هیچ‌کس پاسخ روشنی نمی‌داد. همان‌جا بود که زهره برای نخستین‌بار حس کرد چیزی فراتر از یک روز عادی در حال وقوع است؛ چیزی که قرار است مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد. با این‌حال، هنوز باورش نمی‌کرد. هنوز با خود می‌اندیشید شاید فردا همه‌چیز درست شود، شاید این فقط یک توقف کوتاه باشد، نه آغاز پایانی طولانی. آن روز به خانه بازگشت، اما نه مثل همیشه. قدم‌هایش سنگین بود، نگاهش سرگردان و ذهنش آکنده از پرسش‌هایی بی‌پاسخ. مادرش وقتی چهره‌اش را دید، چیزی نپرسید؛ فقط فهمید که اتفاقی افتاده است، چرا که در این خانه، خبرهای بد نیازی به کلمات نداشتند و از چهره‌ها خوانده می‌شدند. پدرش آن روز نیز دیر آمد؛ خسته و خاموش. وقتی زهره آهسته گفت که دیگر اجازهٔ رفتن به دانشگاه نیست، او فقط سر به زیر انداخت؛ گویی چیزی در درونش فرو ریخته باشد، بی‌آن‌که صدایش را بلند کند. مردانی مانند او آموخته‌اند دردشان را در سکوت نگه دارند، به‌ویژه زمانی که می‌دانند کاری از دست‌شان برنمی‌آید. روزهای بعد، خانهٔ کوچک‌شان بیش از پیش تنگ شد؛ نه از نظر فضا، بلکه از نظر نفس کشیدن. زهره هنوز صبح‌ها زود بیدار می‌شد، اما دیگر جایی برای رفتن نداشت. گاهی کتاب‌هایش را باز می‌کرد و خطوط را می‌خواند، اما ذهنش دیگر همراهی نمی‌کرد؛ انگار کلمات نیز از او فاصله گرفته باشند. خواهران کوچکش هنوز به مکتب می‌رفتند، اما ترسی که در نگاه‌شان پنهان نبود، هر روز همراه‌شان از خانه بیرون می‌رفت؛ ترسی از این‌که شاید فردا دیگر نتوانند بازگردند. این هراس، همچون سایه‌ای بر زندگی‌شان افتاده بود. برادران کوچکش هنوز آن‌قدر خرد بودند که معنای این اتفاق‌ها را نفهمند، اما گرسنگی را خوب می‌شناختند؛ و شب‌هایی که نان کم می‌آمد، صدای گریه‌شان در سکوت خانه می‌پیچید. پدر با تمام توان کار می‌کرد، اما کارش ثباتی نداشت؛ یک روز در ساختمان، روز دیگر در باربری، و بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمی‌کرد و دست خالی بازمی‌گشت. در چهره‌اش، بیش از خستگی، شرمندگی دیده می‌شد؛ شرمندگی از این‌که نمی‌توانست آن‌چه را خانواده‌اش نیاز داشتند فراهم کند. مادر نیز گاه در خانه‌های مردم کار می‌کرد، لباس می‌شست، ظرف پاک می‌کرد، اما آن هم تنها کمکی اندک بود، نه راه‌حلی اساسی. در چنین شرایطی، زهره نمی‌توانست فقط بنشیند و تماشا کند، حتی اگر دلش می‌خواست. روزی که صحبت کار پشم‌پاکی پیش آمد، هوا گرم بود و گرد و خاک کوچه در هوا می‌چرخید. مادرش با صدایی که هم امید در آن موج می‌زد و هم نگرانی، گفت که همسایه‌شان خبر داده در کارگاهی، دخترها را برای پاک‌کردن پشم استخدام می‌کنند. کار سخت است، اما مزد دارد. همین جمله کافی بود تا سکوتی سنگین میان‌شان بنشیند. زهره چیزی نگفت؛ فقط به دستانش نگاه کرد، دستانی که هنوز نشانی از کار سخت نداشتند، اما از همان لحظه گویی می‌دانست دیگر هرگز مثل قبل نخواهند بود. کارگاه در حاشیهٔ شهر قرار داشت؛ جایی دور از هیاهوی بازار، در کوچه‌ای که بیشتر به انبار شباهت داشت تا محل کار انسان‌ها. وقتی وارد شد، نخستین چیزی که حس کرد، بوی سنگین و خفه‌کننده‌ای بود که نفس کشیدن را دشوار می‌کرد؛ بویی برخاسته از پشم‌های کهنه، گرد و خاک و رطوبت، که در فضای بستهٔ اتاق محبوس مانده بود. نور اندک بود و هوا سنگین. چند زن و دختر در گوشه‌ها نشسته بودند؛ سرها پایین، دست‌ها مشغول، و سرفه‌هایی که هر چند دقیقه سکوت را می‌شکست. هیچ‌کس به او لبخند نزد؛ نه از بی‌مهری، بلکه از فرسودگی، چرا که این‌جا جایی نبود که لبخند در آن دوام بیاورد. کار ساده توضیح داده شد: پشم‌ها را بگیر، باز کن، خاک و خار و زباله‌هایش را جدا کن و کنار بگذار. اما هیچ‌کس نگفت این کار تا چه اندازه نفس‌گیر است؛ چگونه پوست را می‌شکند و سینه را از گرد پر می‌کند. کسی نگفت که پس از چند ساعت، گلویت می‌سوزد، چشمانت می‌سوزد و دست‌هایت بی‌حس می‌شوند. زهره همان روز نخست فهمید که این فقط یک کار نیست؛ نوعی دوام آوردن است، جنگی خاموش با چیزی که هر لحظه تو را فرسوده‌تر می‌کند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند و زهره آرام‌آرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه تدریجی، مانند چیزی که ذره‌ذره ساییده می‌شود. دستانش زخم شد، سپس سخت شد، و بعد زخم‌ها نیز عادی شدند. سرفه‌هایش بیشتر شد، اما دیگر به آن توجه نمی‌کرد؛ زیرا اگر به هر درد گوش می‌داد، نمی‌توانست کار کند، و اگر کار نمی‌کرد، خانه‌شان دوام نمی‌آورد. شب‌ها وقتی به خانه بازمی‌گشت، لباس‌هایش بوی پشم می‌داد؛ بویی که با شستن هم کاملاً از بین نمی‌رفت، گویی در وجودش رسوب کرده باشد. در خانه، وضعیت چندان تغییر نکرد؛ فقط اندکی پول بیشتر به دست می‌آمد، اما نه آن‌قدر که زندگی را آسان کند. پدر همچنان خسته‌تر از همیشه بازمی‌گشت، مادر همچنان نگران بود، و خواهران و برادرانش به او می‌نگریستند، گویی او اکنون ستون خانه شده است. دختری که زمانی خود نیازمند حمایت بود، حال باید تکیه‌گاه دیگران باشد. این دگرگونی بی‌صدا رخ داد، اما سنگینی‌اش هر روز بیشتر شد. گاهی در کارگاه، میان گرد و غبار، زهره به گذشته فکر می‌کرد؛ به روزهایی که در صنف می‌نشست، به صدای استاد، به خنده‌های آرام دختران، به دفترهایی که از نوشته پر بود، و به آینده‌ای که آن‌قدر روشن به نظر می‌رسید که گویی می‌شد آن را لمس کرد. اکنون اما آینده چیزی نبود که بتواند تصورش کند؛ تنها ادامه‌ای مبهم بود، آکنده از کار، خستگی، و شاید تصمیم‌هایی که در آن‌ها سهمی نداشته باشد. شبی، هنگامی که همه خواب بودند و سکوت خانه تنها با صدای نفس‌های آرام شکسته می‌شد، زهره آهسته برخاست. به سوی طاقچه رفت، یکی از کتاب‌هایش را برداشت، گرد و خاکش را زدود و گشود. اما کلمات برایش بیگانه شده بودند؛ نه از آن رو که آن‌ها را فراموش کرده باشد، بلکه چون فاصله‌ای میان او و آن زندگی افتاده بود که به‌سادگی پر نمی‌شد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما فرو نریخت؛ او آموخته بود که حتی گریه نیز باید حساب‌شده باشد. در خانه‌ای که همه درد دارند، گریه هم گاه نوعی تجمل است. کتاب را بست. به دستانش نگاه کرد، به زخم‌ها، به خشکی پوست، به انگشتانی که دیگر نرم نبودند و در دلش چیزی گذشت؛ نه جمله‌ای کامل، نه فکری روشن، فقط حسی سنگین، شبیه این‌که زندگی‌اش از مسیری که خود برگزیده بود منحرف شده و به جایی رسیده است که تنها باید دوام بیاورد، بی‌آن‌که بداند تا کی و برای چه. صبح روز بعد، دوباره با سرفه بیدار شد، چادرش را پوشید و راهی همان کارگاه شد؛ جایی که روزها شبیه یکدیگر بودند و آینده معنایی نداشت. با این‌همه، در جایی عمیق از وجودش، چیزی هنوز خاموش نشده بود، چیزی کوچک، ضعیف، اما زنده که گاه در سکوت شب از او می‌پرسید: اگر آن دروازه بسته نمی‌شد، آیا تو هنوز همان زهره بودی؟ نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب