برچسب: #خشونت

5 ساعت قبل - 43 بازدید

تابستان کابل به نیمه رسیده بود. آفتاب سوزان از نخستین ساعات صبح بر بام‌های گِلی و دیوارهای فرسوده‌ی محله‌های فقیرنشین می‌تابید و کوچه‌های خاک‌آلود را در گرمای خود فرو می‌برد. در یکی از همین کوچه‌های تنگ و فراموش‌شده، جایی که خانه‌ها چنان نزدیک به هم ساخته شده بودند که همسایه‌ها می‌توانستند صدای نفس کشیدن یکدیگر را بشنوند، مریم در اتاق کوچک اجاره‌ای خود از خواب بیدار شد. هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود. سکوتی سنگین بر محله سایه افکنده بود و تنها صدای چند سگ ولگرد از دوردست به گوش می‌رسید. او لحظه‌ای روی تشک کهنه‌ای که سال‌ها از عمرش می‌گذشت نشست و به سقف ترک‌خورده‌ی اتاق خیره شد. هر صبح، پیش از آن‌که از جا برخیزد، چند دقیقه‌ای به زندگی‌اش می‌اندیشید؛ به مسیری که او را به این نقطه رسانده بود، به سال‌های ازدست‌رفته و به آینده‌ای که با تمام توان برای دخترش می‌ساخت. در کنار او سارا خوابیده بود؛ دختر دوازده‌ساله‌ای که حالا قدش تقریباً به شانه‌های مادر می‌رسید. چهره‌ی آرام او در خواب تنها چیزی بود که هنوز می‌توانست در دل مریم جرقه‌ای از امید روشن کند. مریم به‌آرامی دست بر موهای دخترش کشید و سپس از جا برخاست. در گوشه‌ی اتاق سماور کوچک و قدیمی قرار داشت. آب را به جوش آورد و چند تکه نان خشک را که از روز پیش باقی مانده بود آماده کرد. سال‌ها بود که زندگی آن‌ها در میان همین سادگی، سختی و تنگدستی جریان داشت. مریم هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد روزی سرنوشتش به این شکل رقم بخورد. زمانی که دختری نوجوان بود، رؤیاهای بسیاری در سر داشت. در روستایی در حاشیه‌ی کابل بزرگ شده بود و با وجود فقر، عاشق درس خواندن بود. هر روز با شوق به مکتب می‌رفت و معلمش همواره می‌گفت که او یکی از باهوش‌ترین شاگردان صنف است. مریم آرزو داشت روزی خودش معلم شود؛ می‌خواست دختران دیگر را آموزش دهد و زندگی متفاوتی برای خود بسازد. اما در خانواده‌ای زندگی می‌کرد که تصمیم‌های مهم زندگی دختران را مردان می‌گرفتند. وقتی هفده ساله شد، شبی پدرش او را صدا زد. هنوز آن شب را با تمام جزئیات به یاد می‌آورد. مهمان‌خانه پر از مردانی بود که چای می‌نوشیدند و درباره‌ی موضوعی جدی گفت‌وگو می‌کردند. وقتی وارد شد، سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. پدرش بدون هیچ مقدمه‌ای گفت که برای او خواستگار آمده است و خانواده تصمیم گرفته‌اند او را به عقد مردی از خانواده‌ای دیگر درآورند. مریم احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ زده است. حتی فرصت نیافته بود آن مرد را ببیند یا نظرش را بیان کند. همه‌چیز از پیش تصمیم‌گیری شده بود. آن شب تا صبح گریست. از مادرش التماس کرد که مانع این ازدواج شود. گفت هنوز می‌خواهد درس بخواند و آمادگی ازدواج ندارد. اما هیچ‌کس به سخنانش توجهی نکرد. همه تنها یک جمله را تکرار می‌کردند: «دختر بالاخره باید شوهر کند.» چند هفته بعد، مراسم عروسی برگزار شد و زندگی مریم وارد مرحله‌ای شد که بعدها از آن به عنوان تاریک‌ترین فصل عمرش یاد می‌کرد. در روزهای نخست تلاش کرد خود را با شرایط جدید سازگار کند، اما خیلی زود دریافت که شوهرش به مواد مخدر اعتیاد دارد. در ابتدا نمی‌خواست این حقیقت را باور کند و تصور می‌کرد شاید اشتباه می‌کند، اما روزبه‌روز واقعیت آشکارتر می‌شد. شوهرش ساعت‌های طولانی بیرون از خانه می‌ماند، پولی برای مخارج زندگی نمی‌آورد و بیشتر درآمد ناچیزش را صرف مواد مخدر می‌کرد. رفتارهایش غیرقابل پیش‌بینی بود؛ گاهی ساعت‌ها بی‌حرکت در گوشه‌ای می‌نشست و گاهی بدون هیچ دلیلی خشمگین می‌شد و فریاد می‌کشید. مریم در خانه‌ای زندگی می‌کرد که نه محبت در آن وجود داشت و نه امنیت. خانواده‌ی شوهرش نیز به جای حمایت، او را مسئول تمام مشکلات می‌دانستند. هرگاه شوهرش پولی نداشت، تقصیر مریم بود. هرگاه میان اعضای خانواده اختلافی پیش می‌آمد، باز هم مریم مقصر شناخته می‌شد. او به‌تدریج فهمید که در آن خانه هیچ پناهگاهی ندارد. یک سال بعد، دخترش به دنیا آمد. روزی که سارا را در آغوش گرفت، برای نخستین بار پس از مدت‌ها لبخندی واقعی بر لبانش نشست. آن کودک کوچک همچون چراغی در تاریکی زندگی‌اش روشن شد. مریم با خود عهد بست هرگز اجازه ندهد دخترش همان رنج‌هایی را تجربه کند که خودش تحمل کرده بود. اما زندگی همچنان بی‌رحم بود. شوهرش نه‌تنها تغییر نکرد، بلکه اعتیادش روزبه‌روز شدیدتر شد. وسایل خانه یکی پس از دیگری فروخته می‌شدند و گاهی حتی پول خرید نان نیز وجود نداشت. شب‌های بسیاری مریم گرسنه می‌خوابید تا سارا بتواند غذایی بخورد. سه سال از ازدواجشان گذشته بود که اوضاع به نقطه‌ای رسید که دیگر تحمل آن ممکن نبود. شبی شوهرش در حالی به خانه بازگشت که به‌شدت تحت تأثیر مواد مخدر قرار داشت. او فریاد می‌کشید و هیچ کنترلی بر رفتار خود نداشت. سارا که در آن زمان کودکی خردسال بود، از ترس گریه می‌کرد و به آغوش مادرش پناه برده بود. مریم آن شب تا صبح بیدار ماند. در سکوت تاریک خانه، به گذشته، حال و آینده‌ی خود فکر کرد. وقتی نخستین پرتوهای خورشید بر پنجره تابید، تصمیمش را گرفته بود. چند دست لباس را جمع کرد، دخترش را در آغوش گرفت و بی‌آن‌که بداند آینده چه سرنوشتی برایشان رقم خواهد زد، خانه را ترک کرد. او با هزار امید به خانه‌ی پدرش رفت. تصور می‌کرد خانواده‌اش از او حمایت خواهند کرد و پس از آن همه رنج و سختی، پناهی امن برای او و دخترش خواهند بود. اما خیلی زود فهمید که اشتباه می‌کرد. در روزهای نخست، همه با او همدردی کردند و از وضعیتش ابراز تأسف نمودند، اما این همدردی دیری نپایید. به‌تدریج نگاه‌ها تغییر کرد و رفتارها رنگ دیگری به خود گرفت. برادرانش حضور او را خوش نمی‌داشتند و برخی از بستگان آشکارا او را سرزنش می‌کردند که چرا خانه‌ی شوهرش را ترک کرده است. بارها شنید که می‌گفتند زن باید به هر قیمتی زندگی‌اش را حفظ کند و مشکلاتش را تحمل نماید. حتی مادرش که دلش برای دخترش می‌سوخت، جرئت نداشت در برابر دیگران از او دفاع کند. ماه‌ها سپری شد و زندگی در خانه‌ی پدر نیز به شکنجه‌ای خاموش تبدیل گردید. مریم احساس می‌کرد سربار خانواده است. هنگام صرف غذا، سکوتی سنگین میان او و دیگران حاکم بود. هر روز سخنی می‌شنید که قلبش را می‌آزرد و غرورش را جریحه‌دار می‌کرد. او به‌خوبی می‌دانست که نمی‌تواند تا ابد در آن خانه بماند. سرانجام تصمیم گرفت روی پای خود بایستد؛ تصمیمی که شاید بزرگ‌ترین و دشوارترین انتخاب زندگی‌اش بود. نه سرمایه‌ای داشت و نه کسی که از او حمایت کند، اما برای آینده‌ی دخترش باید راهی پیدا می‌کرد. در همان روزها نزد زنی که در همسایگی‌شان زندگی می‌کرد، خیاطی آموخت. ساعت‌های طولانی پشت چرخ خیاطی می‌نشست و تمرین می‌کرد. بارها انگشتانش زیر سوزن زخمی شدند و گاهی از شدت خستگی چشمانش تار می‌دید، اما هرگز دست از تلاش برنداشت. او می‌دانست که تنها راه نجاتش، یاد گرفتن مهارتی است که بتواند با آن زندگی خود و دخترش را تأمین کند. پس از مدتی توانست درآمد اندکی به دست آورد. پول ناچیزش را با صبر و صرفه‌جویی جمع کرد و سرانجام اتاق کوچکی را در کابل اجاره نمود. روزی که برای نخستین بار کلید آن اتاق را در دست گرفت، احساسی را تجربه کرد که سال‌ها از آن محروم بود؛ احساس آزادی. اتاق کوچک بود. دیوارهایش ترک داشت و امکاناتش بسیار محدود بود، اما برای مریم همان اتاق ساده نماد استقلال، عزت و آغاز دوباره‌ی زندگی به شمار می‌رفت. برای نخستین بار پس از سال‌ها احساس می‌کرد سرنوشتش را با دستان خودش می‌سازد. سال‌ها گذشت. سارا بزرگ‌تر شد و مریم بیشتر وقت خود را صرف خیاطی می‌کرد. هر روز پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار می‌شد، برای دخترش صبحانه آماده می‌کرد و سپس راهی کارگاه خیاطی می‌شد. گاهی تا نیمه‌های شب پشت چرخ می‌نشست و کار می‌کرد. لباس‌های زنانه می‌دوخت، پرده‌ها را تعمیر می‌کرد، یونیفورم شاگردان را آماده می‌ساخت و هر سفارشی را که به دستش می‌رسید می‌پذیرفت. درآمدش اندک بود، اما همان درآمد ناچیز چرخ زندگی آن‌ها را می‌گرداند. او آموخته بود چگونه با کمترین امکانات زندگی کند و هر افغانی را با دقت خرج نماید. با این حال، گذشته هنوز دست از سرش برنداشته بود. شوهرش هر چند وقت یک‌بار دوباره ظاهر می‌شد. گاهی روبه‌روی محل کارش می‌ایستاد و ساعت‌ها او را زیر نظر می‌گرفت. گاهی به خانه‌اش می‌آمد و در می‌زد. گاهی نیز از طریق دیگران پیام می‌فرستاد و او را تهدید می‌کرد که باید به زندگی سابقش بازگردد. این تهدیدها سال‌ها ادامه یافت. هر بار که صدای در بلند می‌شد، قلب مریم از اضطراب به تپش می‌افتاد. هر بار که فردی ناشناس سراغش را می‌گرفت، نگران می‌شد که شاید خبری از شوهرش آورده باشد. اما با وجود تمام ترس‌ها، هرگز حاضر نشد به آن زندگی بازگردد. او بهای آزادی خود را با سال‌ها رنج، تنهایی و مبارزه پرداخته بود و نمی‌خواست دوباره به همان تاریکی بازگردد. مریم به‌خوبی می‌دانست که راهی که انتخاب کرده آسان نیست، اما باور داشت که سختیِ زندگی در آزادی، بسیار بهتر از اسارت در خانه‌ای است که در آن نه محبت وجود دارد و نه احترام. به همین دلیل، با تمام توان ایستادگی کرد؛ برای خودش، برای عزتش و مهم‌تر از همه، برای آینده‌ی دختری که تمام امید زندگی‌اش بود. شب‌ها زمانی که از کار به خانه بازمی‌گشت، خستگی تمام وجودش را فرا می‌گرفت. پاهایش از ساعت‌ها ایستادن درد می‌کرد و دست‌هایش بر اثر کار مداوم زخم و پینه بسته بود. اما همین که سارا را می‌دید که در گوشه‌ی اتاق نشسته و مشق‌های مکتبش را می‌نویسد، خستگی‌هایش برای لحظه‌ای رنگ می‌باخت. سارا با وجود تمام دشواری‌های زندگی، شاگردی کوشا و بااستعداد بود. او درس خواندن را دوست داشت و با پشتکاری مثال‌زدنی برای رسیدن به آرزوهایش تلاش می‌کرد. مریم همیشه به او می‌گفت: «تنها چیزی که هیچ‌کس نمی‌تواند از تو بگیرد، دانش است.» این جمله برای سارا تنها یک نصیحت نبود؛ چراغ راهی بود که هر روز مسیر آینده‌اش را روشن‌تر می‌کرد. زمستان‌های کابل از همه سخت‌تر بودند. سرما از شکاف‌های دیوار به درون اتاق نفوذ می‌کرد و فضای کوچک خانه را به جایی سرد و طاقت‌فرسا تبدیل می‌ساخت. گاهی پول خرید زغال یا گاز را نداشتند و ناچار بودند شب‌های طولانی زمستان را با کمترین امکانات سپری کنند. در آن شب‌های سرد، مادر و دختر زیر چند پتوی کهنه کنار هم می‌خوابیدند و با گرمای حضور یکدیگر سرما را تحمل می‌کردند. بسیاری از اوقات مریم سهم غذای خود را کمتر می‌کرد تا سارا سیر بماند. او بارها گرسنگی را تحمل کرد، اما هرگز نگذاشت دخترش از این فداکاری‌ها آگاه شود. یک شب که برق قطع شده بود و تنها نور لرزان شمع اتاق را روشن می‌کرد، سارا سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت: «مادر، وقتی بزرگ شدم می‌خواهم داکتر شوم.» مریم لبخندی زد و پرسید: «چرا داکتر؟» سارا لحظه‌ای سکوت کرد و سپس با اطمینان پاسخ داد: «چون می‌خواهم به زنانی کمک کنم که مثل تو سختی کشیده‌اند. می‌خواهم کاری کنم که هیچ زنی احساس تنهایی نکند.» اشک در چشمان مریم حلقه زد. او سال‌ها جنگیده بود تا دخترش بتواند رؤیا داشته باشد؛ رؤیایی که خود هرگز فرصت دنبال کردن آن را پیدا نکرده بود. در آن لحظه احساس کرد تمام رنج‌ها، تمام شب‌های گرسنگی، تمام ساعت‌های خستگی و تمام اشک‌هایی که در سکوت ریخته بود، بیهوده نبوده‌اند. امروز مریم هنوز در همان گوشه‌ی فراموش‌شده‌ی کابل زندگی می‌کند. هنوز هر صبح پیش از طلوع خورشید از خواب برمی‌خیزد و تا غروب برای تأمین زندگی تلاش می‌کند. هنوز نگران اجاره‌ی خانه، هزینه‌های روزمره و آینده‌ی دخترش است. هنوز سایه‌ی تهدیدهای شوهر معتادش گاه‌وبیگاه بر زندگی او سنگینی می‌کند. اما با وجود همه‌ی این دشواری‌ها، مریم زنی شکست‌خورده نیست. او زنی است که روزی در برابر انتخابی دشوار قرار گرفت؛ تسلیم شدن یا مبارزه کردن. و او راه مبارزه را برگزید. سال‌ها پیش، زمانی که از آن خانه بیرون آمد، هیچ تضمینی برای موفقیت نداشت. نمی‌دانست فردا چه خواهد شد و چگونه از پس مشکلات برخواهد آمد. تنها چیزی که داشت، اراده‌ای بود که اجازه نمی‌داد در برابر سرنوشت سر خم کند. همین اراده بود که او را از میان سال‌های تاریک عبور داد؛ از میان تحقیرها، تنهایی‌ها، ترس‌ها و محرومیت‌ها. همین اراده بود که به او آموخت چگونه از دل ویرانی، زندگی تازه‌ای بسازد. اکنون هرگاه شب‌ها کنار پنجره‌ی کوچک خانه‌اش می‌ایستد و به چراغ‌های پراکنده‌ی کابل خیره می‌شود، به گذشته می‌اندیشد؛ به دختری نوجوان که روزگاری آرزوهای بسیاری در سر داشت و ناگهان در مسیر زندگی‌اش طوفانی سهمگین وزیدن گرفت. او می‌داند که زندگی هرگز با او مهربان نبوده است. می‌داند که بسیاری از آرزوهایش در همان سال‌های جوانی از میان رفتند. اما در عین حال می‌داند که چیزی ارزشمندتر از بسیاری آرزوها به دست آورده است؛ چیزی که با پول، قدرت یا جایگاه اجتماعی سنجیده نمی‌شود. او استقلالش را به دست آورده است. عزتش را حفظ کرده است. و امید را در دل دخترش زنده نگه داشته است. مریم آموخته بود که گاهی پیروزی به معنای رسیدن به همه‌ی خواسته‌ها نیست؛ گاهی پیروزی یعنی تسلیم نشدن، یعنی ایستادن در برابر سختی‌ها و ادامه دادن، حتی زمانی که هیچ‌کس به موفقیتت باور ندارد. و همین امید است که هر صبح، پیش از طلوع خورشید، او را دوباره از جا برمی‌خیزاند؛ امیدی که در نگاه سارا موج می‌زند، در رؤیاهای او نفس می‌کشد و آینده‌ای روشن‌تر را نوید می‌دهد. شاید زندگی هنوز آسان نباشد، اما مریم دیگر از آینده نمی‌ترسد. زیرا می‌داند دختری را پرورش داده است که می‌تواند راهی را ادامه دهد که او با رنج و فداکاری آغاز کرده بود. در آن گوشه‌ی کوچک و فراموش‌شده‌ی کابل، زنی زندگی می‌کند که ثروتی ندارد، خانه‌ای مجلل ندارد و زندگی‌اش خالی از درد نیست؛ اما چیزی در وجود او هست که هیچ سختی‌ای نتوانسته آن را از بین ببرد: امید. و همین امید، هر روز داستان زندگی او را از نو آغاز می‌کند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 روز قبل - 57 بازدید

وزارت سرحدات، اقوام و قبایل در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که اختلاف بین کوچی‌ها و باشندگان بومی ولسوالی پنجاب ولایت بامیان از طریق مذاکره حل‌وفصل شده است. این وزارت امروز (چهارشنبه، ۲۷ جوزا) با نشر اعلامیه‌ای، زخمی‌شدن دو نفر در این درگیری را تایید کرده و گفته است که با اعزام یک هیأت، اختلاف از طریق مذاکره حل‌وفصل شده است. منابع محلی گفته‌اند که کوچی‌های مسلح روز (سه‌شنبه، ۲۶ جوزا) با هجوم به روستای «توبک» منطقه‌ی «پشته غرغری» ولسوالی پنجاب، با باشندگان این منطقه درگیر شده و سه کشاورز را ضرب‌وشتم و زخمی کرده‌اند. وزارت سرحدات، اقوام و قبایل درباره‌ی چگونگی حل و فصل اختلاف جزئیات ارائه نکرده است. با این وجود شماری از رسانه‌ها گزارش داده‌اند که هیأت اعزامی، به کوچی‌ها گفته است که هرچه‌زودتر با مواشی شان پنجاب را ترک کنند، اما کوچی‌ها پنج روز دیگر فرصت خواسته‌‌اند و هیأت وزارت سرحدات با این درخواست موافقت کرده‌ است. سه کشاورز به‌نام‌های «محمدحسین، جعفر و علی‌داد» دیروز (سه‌شنبه، ۲۶ جوزا) در روستای «توبک» در منطقه‌ی «پشته غرغری» توسط کوچی‌ها مسلح ضرب‌وشتم و زخمی شده‌اند. این سه نفر زمانی‌ که مانع هجوم رمه‌های کوچی‌ها بر مزارع شان شدند، از سوی مردان مسلح کوچی «تا سرحد مرگ» لت‌وکوب شدند. منابع می‌گویند که کوچی‌ها سپس به خانه‌های مردم این روستا هجوم بردند، بالای خانه‌ها فیر کردند و در پی آن شماری از خانواده‌ها مجبور به فرار از خانه‌های‌شان شدند. تصاویری که به شبکه‌های اجتماعی نشر شده است، آثار زخم، جراحت و کبودی در بدن هر سه نفر این افراد دیده می‌شود. ده روز قبل هم در منطقه «زرسنگ» ولسوالی پنجاب نیز پنج نفر از باشندگان این منطقه در حمله کوچی‌ها زخمی شده بودند. همه‌ساله با رسیدن فصل بهار، کوچی‌ها با مواشی‌شان به مناطق مرکزی افغانستان هجوم می‌برند.

ادامه مطلب


6 روز قبل - 98 بازدید

منابع محلی از ولایت قندهار می‌گویند که یک پسر ۱۱ ساله یک پسر ۱۴ ساله ‏دیگر را به ضرب چاقو به شکل بسیار فجیع به قتل رسانده است.‏ دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که این حادثه در منطقه‌ی مسجد محمدعثمان ‏در روستای باغک از مربوطات ولسوالی خاکریز رخ داده است.‏ منبع در تاکید کرده است که کودکی به‌نام احمدالله، کودک دیگری به‌نام محمداشرف ‏را با چاقو به شکل فجیع به قتل رسانده است.‏ منبع در مورد دلیل و انگیزه‌ی این رویداد جزییات نداده است. مسوولان محلی حکومت سرپرست در قندهار در ‏این زمینه اظهارنظر نکرده‌اند.‏ پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 121 بازدید

منابع محلی از ولایت بامیان می‌گویند که یک نوجوان در ولسوالی یکاولنگ نمبر یک این ولایت هنگام جلوگیری از ربودن خواهرش توسط آدم‌ربایان کشته شده است. دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که این رویداد (چهارشنبه‌شب، ۲۰ جوزا) در روستای «شمس‌الدین» از مربوطات ولسوالی یکاولنگ نمبر یک رخ داده است. منبع می‌گوید که نوجوان محمدامین نام داشت و حدود ۱۹ ساله بود. به گفته‌ی منبع، محمدامین تنها پسر خانواده‌اش بوده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که این رویداد هنگامی رخ داده است که چهار مرد مسلح با هدف ربودن یک دختر ۱۲ ساله وارد یک خانه‌ی مسکونی شده بودند و محمدامین در پی درگیری با افراد مسلح برای جلوگیری از ربودن خواهرش، هدف گلوله آدم‌ربایان قرار گرفته و «به صورت فجیعی» به قتل رسیده است. منبع در ادامه افزوده است که آدم‌ربایان پس از تلاش ناموفق برای ربودن این دختر و کشتن برادر نوجوان او از ساحه فرار کردند. همچنین صبور فرزان سیغانی، سخنگوی والی بامیان وقوع این رویداد را تایید کرده و گفته است یک فرد در پیوند به «قتل یک نوجوان و تلاش برای ربودن خواهر او» در درگیری با نیروهای پولیس کشته شده است. آقای سیغانی گفته است که این فرد علی فرزند حسین، باشنده‌ اصلی روستای «سرِ ترنوک» ولسوالی یکاولنگ بوده و دیروز (جمعه، ۲۲ جوزا) هنگام درگیری با نیروهای دولتی کشته شده است. سخنگوی والی بامیان در مورد هویت علی چیزی نگفته است. قابل ذکر است که از زمان تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، موارد متعددی از قتل زنان به‌دست اعضای خانواده‌های‌شان از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 179 بازدید

منابع محلی از ولایت کنر می‌گویند که یک دختر هشت‌ساله به طرز مرموزی توسط افراد ناشناس در ولسوالی نرنگ این ولایت به قتل رسیده است. دست‌کم دو منبع با تایید این رویداد گفته‌اند که این دختر «سایره» نام داشت و روز (پنج‌شنبه، ۲۱ جوزا) در منطقه‌ی «دبرنگ» از مربوطات ولسوالی نرنگ کشته شده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که این دختر نوجوان دانش‌آموز صنف سوم بود و چند روز پیش از رویداد، برای تعطیلات به خانه‌ی کاکایش در روستای دبرنگ رفته بود. همچنین شماری از رسانه‌ها گزارش داده‌اند که سایره از خانه‌ی کاکایش مفقود شد و چند روز بعد مردم محل جسد او را یافتند. اعضای خانواده‌ی سایره به رسانه‌ها گفته‌اند که آنان با هیچ‌کسی خصومت شخصی ندارند و دقیق نمی‌دانند که چه‌کسی و با چه انگیزه‌ای دست به این کار زده است. همچنین فرماندهی پولیس ولایت کنر در ولسوالی نرنگ وقوع این رویداد را تایید کرده و یک فرد را به اتهام دست داشتن در قتل این کودک بازداشت کرده است. مسوولان در فرماندهی پولیس می‌گویند که فرد بازداشت‌شده پس از تحقیقات اولیه، به نهادهای قضایی معرفی خواهد شد. قابل ذکر است که از زمان تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، موارد متعددی از قتل زنان به‌دست اعضای خانواده‌های‌شان از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 87 بازدید

حامد کرزی، رییس‌جمهور پیشین افغانستان در تازه‌ترین مورد مدعی شده است از «خشونت‌هایی که در جریان اعتراضات در ولایت هرات رخ داد» نگران است. آقای کرزی امشب (سه‌شنبه، ۱۹ جوزا) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است: «جامعه‌ی ما به صلح، شادی و زندگی سرشار از دوستی نیاز دارد.» وی در ادامه تاکید کرده است: «ضروری است که همه‌ی مردم افغانستان، به‌ویژه زنان، مورد احترام کامل قرار گیرند و شرایط زندگی آبرومندانه در وطن‌شان برای‌شان فراهم شود.» این در حالی است که باشندگان شهرک جبرئیل هرات امروز در واکنش به بازداشت زنان و دختران از سوی مأموران امر به معروف و نهی از منکر، دست به اعتراض زدند. اما این اعتراض با شلیک گلوله و استفاده از چوب، سرکوب گردید. در پی شلیک نیروهای حکومت سرپرست، دست‌کم چهار نفر، شامل یک کودک زخمی شده‌اند. گزارش‌های تأییدنشده نیز وجود دارد که یک زن و یک کودک براثر تیراندازی بر معترضان کشته شده‌اند. قابل ذکر است که اداره‌ی امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر محدودیت‌ها بر گشت‌وگذار زنان را تشدید کرده و چندین زن را از نقاط مختلف هرات، از جمله جبرئیل، به اتهام عدم رعایت حجاب، بازداشت کرده‌ است.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 111 بازدید

فرماندهی پولیس ولایت پکتیکا اعلام کرده است که یک زن و یک مرد در ولسوالی یحیی‌خیل این ولایت به اتهام داشتن «رابطه‌ی نامشروع» توسط افراد ناشناس کشته شده‌اند. این فرماندهی امروز (دوشنبه، ۱۸ جوزا) با اعلامیه‌ای گفته است که این رویداد حوالی ساعت ۱۰:۰۰ صبح دیروز در روستای «میترگی» از مربوطات ولسوالی یحیی‌خیل رخ داده است. فرماندهی پولیس پکتیکا تاکید کرده است که در پیوند به این رویداد، سه مظنون بازداشت شده‌اند و تحت بازجویی قرار دارند. در اعلامیه آمده است که مأموران امنیتی تحقیقات را برای روشن شدن بیشتر این پرونده آغاز کرده‌اند و پس از تحقیقات اولیه، پرونده به نهادهای قضایی تحویل داده خواهد شد. این در حالی است که پنج‌شنبه هفته‌ی گذشته نیز در منطقه‌ی «بازارک» ولسوالی کوزکنر ولایت ننگرهار نیز یک پسر و یک دختر جوان به اتهام «رابطه‌ی عاشقانه» از سوی برادر دختر و با شلیک گلوله به قتل رسیدند. پیش از این نیز مواردی از قتل‌های ناموسی از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است، اما آمار دقیقی از این قتل‌ها وجود ندارد.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 91 بازدید

خالد زدران، سخنگوی فرماندهی پولیس ولایت کابل می‌گوید که تحقیقات اولیه نشان می‌دهد که فرشته عمادی، کارمند صندوق جمعیت سازمان ملل متحد، «خودکشی» کرده است. آقای زدران با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که نتایج نهایی پس از بررسی طب عدلی و سایر تحقیقات، در میان گذاشته خواهد شد. وی در ادامه تاکید کرده است: «شایعات دیگر در برخی رسانه‌ها حقیقت ندارد.» در پی نشر گزارش‌ها در مورد قتل فرشته عمادی در کابل، یوناما یا دفتر هیأت معاونت سازمان ملل متحد در افغانستان روز جمعه با نشر اعلامیه‌ای، «درگذشت» او را تأیید کرد، اما علت مرگ‌اش را توضیح نداد. یوناما مرگ این کارمند صندوق جمعیت سازمان ملل متحد را به خانواده‌اش تسلیت گفت و خواستار احترام به حریم خصوصی خانواده‌اش  شد. هنوز چگونگی و علت دقیق مرگ این کارمند سازمان ملل متحد در کابل، روشن نیست. به گفته‌ی منابع، نتایج طب عدلی درباره‌ی مرگ این زن تا اکنون مشخص نشده است.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 89 بازدید

منابع محلی از ولایت ننگرهار می‌گویند که یک دختر و یک پسر جوان در ولسوالی کوزکنر این ولایت به اتهام «رابطه خارج از ازدواج» از سوی برادر دختر و با شلیک گلوله به قتل رسیدند. دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که این رویداد روز پنج‌شنبه هفته گذشته در منطقه «بازارک» از مربوطات ولسوالی کوزکنر رخ داده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که این دختر و پسر پیش از آن‌که موفق به فرار از خانه شوند، از سوی برادر دختر هدف گلوله قرار گرفته و کشته شدند. منبع تصریح کرد که پس از این رویداد، خانواده‌های دو طرف در آستانه‌ی درگیری قرار داشتند، اما با میانجی‌گری بزرگان محلی، از درگیری جلوگیری شد. منبع در مورد این‌که برادر دختر بازداشت شده یا فرار کرده است، جزییات نداده است. همچنین سید طیب حماد، سخنگوی فرماندهی پولیس ننگرهار نیز قتل این دختر و پسر را تأیید کرده است. او افزوده است که یک مظنون در این ارتباط بازداشت شده و تحقیقات جریان دارد. پیش از این نیز مواردی از قتل‌های ناموسی از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است، اما آمار دقیقی از این قتل‌ها وجود ندارد.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 94 بازدید

هیدر بار، معاون بخش زنان دیدبان حقوق بشر در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که زنان و دختران در افغانستان از دسترسی به خدمات درمانی، محافظت در برابر خشونت، مشارکت در زندگی عمومی، ورزش‌کردن و دسترسی به کمک‌های انسان‌دوستانه نیز محروم هستند. خانم بار امروز (شنبه، ۱۶ جوزا) در واکنش به افزایش اخراج مهاجران به شمول زنان به افغانستان، گفته است: «برای هر دولتی که زنان و دختران را به افغانستان بازمی‌گرداند، جایگاه ویژه‌ای در جهنم وجود دارد.» معاون بخش زنان دیدبان حقوق بشر در ادامه تاکید کرده است که زنان و دختران در افغانستان، از حق آموزش، کار، آزادی رفت‌وآمد، آزادی بیان و ابراز نظر محروم هستند. خانم بار در حالی از شرایط دشوار زنان ابراز می‌کند که روزانه، هزاران تن به شمول زنان از کشورهای همسایه به ویژه ایران و پاکستان به افغانستان بازگشت داده می‌شوند. زنان بازگشته به ویژه زنان خودسرپرست با چالش‌های زیادی در تأمین نیازهای اولیه، سرپناه و دست‌رسی به خدمات بهداشتی روبرو هستند.

ادامه مطلب