برچسب: #خشونت

2 ساعت قبل - 36 بازدید

روایت او از یک صدا آغاز نمی‌شود؛ از یک سکوت آغاز می‌شود؛ سکوتی که در آن هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید، اما همه‌چیز در حال فرو ریختن است. در گوشه‌ای از شهر هرات، جایی که کوچه‌ها در گرمای روز خاک‌آلود و در شب‌ها خاموش‌اند، خانه‌ای هست با دیوارهای ترک‌خورده و دروازه‌ای که همیشه نیمه‌باز است؛ نه برای آمدن امید، بلکه برای رفتن آرام آرزوها. اگر او را از نزدیک ببینی، شاید فکر کنی مثل بقیه دخترهاست؛ موهایش را ساده می‌بندد، لباس‌هایش همیشه تمیز اما کهنه‌اند و نگاهش… نگاهش چیزی میان ترس و ایستادگی است. اما هیچ‌کس از روی ظاهرش نمی‌فهمد در درونش چه می‌گذرد؛ هیچ‌کس نمی‌فهمد که او هر روز، بارها و بارها، خودش را از نو جمع می‌کند تا فقط «بماند». او فرزند سوم خانواده است. پیش از او دو برادر به دنیا آمده‌اند؛ دو پسری که از همان کودکی یاد گرفته‌اند صدایشان بلندتر است، حقشان بیشتر است و دنیا برایشان جای بازتری دارد. بعد از او نیز دو خواهر کوچک‌تر آمده‌اند که هنوز در دنیای کودکانه‌شان، همه‌چیز ساده به نظر می‌رسد. اما او درست در میان این چهار نفر، در جایی ایستاده که نه می‌تواند مانند برادرانش آزاد باشد و نه مانند خواهران کوچکش بی‌خبر. سال آخر مکتبش بود؛ سالی که قرار بود پایان یک مسیر و آغاز مسیری دیگر باشد. او از آن دخترهایی نبود که فقط برای نمره درس بخواند. با هر صفحه‌ای که می‌خواند، خودش را کمی جلوتر می‌دید؛ در یک شفاخانه، در یک مکتب، یا حتی در یک دفتر کوچک؛ جایی که بتواند چیزی باشد جز «یک دختر در خانه». معلمش یک‌بار به او گفته بود: «تو فرق داری، تو می‌توانی ادامه بدهی.» همین جمله برایش مثل چراغی بود که در تاریکی می‌درخشید. اما یک روز، همه‌چیز ایستاد. دروازه مکتب بسته شد؛ نه با صدایی بلند، بلکه با یک اعلام ساده، با تصمیمی که از جایی دور گرفته شده بود، اما زندگی او را از نزدیک شکست. آن روز، وقتی از مکتب برگشت، کتاب‌هایش را محکم در آغوش گرفته بود؛ انگار می‌خواست آن‌ها را از دنیا پنهان کند. وقتی به خانه رسید، مادرش فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا همدردی. از آن روز به بعد، زمان برای او شکل دیگری گرفت. صبح‌ها دیگر بوی رفتن نمی‌دادند. صدای دخترانی که به مکتب می‌رفتند، دیگر فقط صدا نبود؛ یادآوری تلخی بود از این که: «تو دیگر جزو آن‌ها نیستی.» او سعی کرد خودش را سرگرم کند. به مادرش کمک می‌کرد، خانه را تمیز می‌کرد، خواهرهایش را می‌خواباند. اما هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توانست جای چیزی را که از او گرفته شده بود، پر کند. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، آهسته کتاب‌هایش را بیرون می‌آورد. نور گوشی را کم می‌کرد تا کسی متوجه نشود. صفحه‌ها را لمس می‌کرد، می‌خواند و گاهی فقط نگاه می‌کرد. این کار، بیشتر از درس خواندن، شبیه زنده نگه داشتن بخشی از وجودش بود. اما خانه فقط جای خاموشی نبود؛ جای تصمیم‌هایی بود که بدون او گرفته می‌شد. اولین بار وقتی حرف ازدواجش را زدند، او فکر کرد اشتباه شنیده است. مادرش آهسته گفت: «پدرت تصمیم گرفته.» برادرش با لحنی که بیشتر شبیه دستور بود گفت: «مرد خوبی است، زندگی‌ات جور می‌شود.» و او… فقط احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. او هنوز خودش را دختری می‌دید که باید درس بخواند، نه زنی که باید به خانه‌ای دیگر برود. هنوز در ذهنش آینده‌ای بود که خودش انتخاب کرده بود. اما حالا دیگران برایش آینده‌ای ساخته بودند؛ بی‌آن‌که حتی از او بپرسند. اولین «نه» را که گفت، صدایش خیلی بلند نبود؛ بیشتر شبیه خواهش بود تا مخالفت. اما همین «نه» کافی بود تا همه‌چیز تغییر کند. پدرش عصبانی شد. چهره‌اش سرخ شد، صدایش بالا رفت و بعد… سکوت شکست. صدای سیلی، صدای افتادن، صدای نفس‌هایی که تند شده بودند. آن روز او فهمید که در این خانه، مخالفت کردن یعنی آماده بودن برای درد. اما او باز هم گفت «نه». بار دوم، برادرش جلو آمد. دستش را محکم گرفت و گفت: «فکر نکن که می‌توانی تصمیم بگیری.» او دستش را با تمام قدرت کشید. این بار فقط سیلی نبود؛ لگد، فریاد و تحقیر هم بود. کلماتی که شاید از درد جسمی هم عمیق‌تر بودند. روزها تبدیل به چرخه‌ای از فشار و مقاومت شدند. هر بار که موضوع ازدواج مطرح می‌شد، او مخالفت می‌کرد. هر بار که مخالفت می‌کرد، خشونت برمی‌گشت؛ شدیدتر و بی‌رحم‌تر. بدنش پر از کبودی‌هایی بود که زیر لباس‌هایش پنهان می‌کرد. اما چیزی که پنهان نمی‌شد، خستگی عمیقی بود که در چشمانش نشسته بود. گاهی به آینه نگاه می‌کرد و خودش را نمی‌شناخت. آیا این همان دختری بود که روزی با شوق به مکتب می‌رفت؟ همان کسی که می‌خواست داکتر شود؟ حالا فقط دختری بود که باید برای «نه» گفتن هزینه بدهد. اما در میان همه این‌ها، یک چیز تغییر نکرده بود: او هنوز تسلیم نشده بود. یک شب، پس از یک درگیری شدید، وقتی همه خواب بودند، او به پشت‌بام رفت. آسمان پر از ستاره بود؛ همان آسمانی که زمانی برایش پر از رؤیا بود. نشست، زانوهایش را در آغوش گرفت و برای نخستین بار بلند گریه نکرد؛ فقط اشک ریخت، بی‌صدا و آرام. بعد نفس عمیقی کشید و به خودش گفت: «من هنوز هستم.» این جمله ساده شاید برای دیگران چیزی نباشد، اما برای او مثل یک عهد بود؛ عهدی برای ادامه دادن، حتی وقتی همه‌چیز علیه اوست. او هنوز در همان خانه زندگی می‌کند. هنوز هر روز با همان آدم‌ها روبه‌رو می‌شود. هنوز خطر ازدواج اجباری مانند سایه‌ای بر سرش سنگینی می‌کند. اما در درونش چیزی تغییر کرده است؛ او دیگر فقط یک دختر خاموش نیست. او کسی است که می‌داند حق دارد انتخاب کند، حتی اگر برای این حق هر روز بجنگد. در شهر هرات، در میان هزاران داستان نانوشته، داستان او شاید یکی از همان‌هایی باشد که کسی بلند نمی‌خواند. اما او، با همان «نه»هایش و با همان مقاومت خاموشش، دارد داستانش را می‌نویسد؛ خط به خط، درد به درد، اما هنوز زنده. و شاید روزی همین «نه» کوچک، به فریادی تبدیل شود که دیگر هیچ‌کس نتواند آن را نشنود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 روز قبل - 47 بازدید

مسوولان محلی از ولایت ننگرهار می‌گویند که براثر نزاع و درگیری پدر و پسر در این ولایت، یک دختر جوان به شکل بسیار فجیع کشته شده است. قریشی بدلون، آمر اطلاعات ریاست اطلاعات و فرهنگ ننگرهار گفته است که این رویداد روز (جمعه، ۱۴ حمل) در روستای «جوکان» از مربوطات ولسوالی حصارک این ولایت رخ داده است. وی در ادامه تاکید کرده است که در این رویداد یک پدر به‌دلیل خشونت خانوادگی، با کلاشینکف بالای پسرش تیراندازی کرده که در جریان آن، دخترش کشته شده است. وی در ادامه افزوده است که این دختر جوان در حالی کشته شده است که می‌خواست نزاع پدر و برادرش را حل کند. آمر اطلاعات ریاست اطلاعات و فرهنگ ننگرهار تصریح کرد که نیروهای محلی حکومت فعلی به محل رسیده‌اند و بررسی‌ها جریان دارد. این رویداد در حالی رخ می‌دهد که پیش از این نیز در این ولایت و شماری از ولایت‌های دیگر کشور، رویدادهای مشابهی گزارش شده است. علت بیشتر این رویدادها خشونت‌های خانوادگی عنوان می‌شود. پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 49 بازدید

خبرگزاری باختر تحت کنترول حکومت سرپرست اعلام کرده است که در حملات توپ‌خانه‌ای نیروهای پاکستان بر ولسوالی «سرکانو» در ولایت کنر، دو کودک کشته و شش کودک دیگر زخمی شدند. خبرگزاری باختر با نشر گزارشی گفته است که این رویداد عصر روز گذشته (چهارشنبه ۱۲ حمل) بر روستای «ناوه پاس» از مربوطات ولسوالی سرکانو انجام شده است. در گزارش آمده است که زخمی‌ها جهت درمان به شفاخانه ولایتی کنر منتقل شدند. در گزارش آمده است که در حملات نظامیان پاکستان در ولایت کنر، علاوه بر کشته شدن کودکان، خانه‌های غیرنظامیان نیز مورد حمله قرار گرفته است. همچنین حمدالله فطرت، معاون سخنگوی حکومت فعلی، چند روز پیش نیز اعلام کرده بود که در حملات راکتی پاکستان در ولایت کنر، یک تن کشته و ۱۶ تن دیگر زخمی شدند. این حملات در حالی صورت می‌گیرد که تنش‌های مرزی میان طالبان و پاکستان همچنان ادامه دارد و براساس آمار سازمان ملل، در این درگیری‌ها تا اکنون هزاران تن مجبور شدند خانه‌های خود را ترک کنند.

ادامه مطلب


6 روز قبل - 49 بازدید

آمریکا در تازه‌ترین مورد و با وجود اینکه‌، بیش از هزار پناه‌جوی افغانستان و خانواده‌های شان در تنها کمپ پناه‌جویان در قطر در حال انتظار برای انتقال به آمریکا هستند، این کشور در نظر دارد امروز این کمپ را ببندد. ای‌بی‌سی‌نیوز، روز (سه‌شنبه، ۱۱ حمل/۳۱ مارچ) گزارش داده که وزارت خارجه‌ی آمریکا، به پناه‌جویان در کمپ گفته است که باید تا پایان مارچ آن جا را ترک کنند. بیش از هزار همکار افغانستانی آمریکا و خانواده‌های شان پس از فروپاشی جمهوری به این کمپ منتقل شده بودند و در انتظار رفتن به آمریکا قرار داشتند. وزار خارجه آمریکا، به پناه‌جویان در کمپ دستور داده که یا به کشور سوم بروند یا به افغانستان بازگردند. ای‌بی‌سی‌نیوز، به نقل از وزارت خارجه آمریکا نوشته است که در بحبوحه‌ی جنگ در خاورمیانه، این کمپ در معرض تهدید حمله‌های موشکی و پهپادی قرار دارد و ادامه‌ی فعالیت آن، دیگر مناسب نیست.

ادامه مطلب


6 روز قبل - 47 بازدید

روایت مهتاب از جایی شروع می‌شود که معمولاً هیچ‌کس آن‌جا را نمی‌بیند؛ نه از کوچه، نه از خانه، نه حتی از همان روزی که دروازه مکتب بسته شد. روایت او از درون سینه‌اش آغاز می‌شود؛ از همان‌جایی که درد مثل سنگی سنگین نشسته و هر نفس را برایش دشوار کرده است. شبی که این روایت در آن نفس می‌کشد، هوا سرد است و بوی دود چوب نیم‌سوخته در فضای خانه پیچیده. مهتاب در گوشه اتاق، زیر لحافی نازک که بیشتر شبیه پارچه‌ای کهنه است، به سقف خیره مانده؛ سقفی که ترک‌هایش مثل نقشه‌ای از زندگی شکسته‌اش روی هم افتاده‌اند. او نمی‌خوابد، چون خواب برای آدم‌هایی است که فردایی برای رسیدن دارند. مهتاب اما فردا را نه حس می‌کند و نه باور دارد؛ برای او روزها فقط تکرار درد هستند، بدون هیچ تغییری. اما در همان تاریکی، جایی میان نفس‌های بریده و سکوت اتاق، چیزی هنوز زنده است. زیر بسترش کتابی پنهان کرده؛ کتابی که دیگر اجازه ندارد آن را آشکارا بخواند. گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب‌اند، آن را آرام بیرون می‌کشد، صفحه‌ای را باز می‌کند و با انگشت روی خطوطش می‌لغزد، انگار که با یک جهان گمشده تماس می‌گیرد. آن کتاب برای او فقط کاغذ نیست؛ آخرین نشانه‌ی دختری است که هنوز در درونش نفس می‌کشد. وقتی به گذشته فکر می‌کند، ذهنش ناخودآگاه به همان روز برمی‌گردد؛ روزی که هنوز خودش نمی‌دانست قرار است همه‌چیز تمام شود. صبح بود، مثل هر صبح دیگر. با شوقی که هنوز در وجودش زنده بود، یونیفورم مکتبش را پوشیده بود؛ همان لباس آبی‌رنگی که برایش فقط لباس نبود، بلکه نشانه‌ای از بودن، دیده شدن و شنیده شدن بود. مادرش آن روز هم چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که در آن چیزی شبیه نگرانی بود، اما مهتاب آن را نفهمید. وقتی از خانه بیرون شد، هوا خنک بود و کوچه‌ها آرام. دختران دیگری هم در راه بودند؛ بعضی خندان، بعضی خواب‌آلود. اما وقتی به دروازه مکتب رسیدند، همه‌چیز یک‌باره ایستاد. دروازه بسته بود. نه نگهبانی، نه صدایی، نه توضیحی. فقط یک دروازه بسته که انگار قرار بود بین گذشته و آینده خط بکشد. آن لحظه را هیچ‌وقت فراموش نکرد. یکی از دخترها گریه کرد، دیگری فقط به در خیره ماند، و مهتاب… مهتاب احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت، اما حتی اشک هم نداشت. انگار ذهنش هنوز نمی‌توانست باور کند که این پایان است. همان‌جا ایستاده بود، دستش را روی در گذاشته بود و زیر لب گفته بود: «فقط امروز است… فردا باز می‌شود…» اما فردا هیچ‌وقت نیامد. روزها گذشتند و مهتاب هر روز صبح بیدار می‌شد، حتی وقتی دیگر جایی برای رفتن نداشت. کتاب‌هایش را مرتب می‌کرد، دفترش را باز می‌کرد، قلم را در دست می‌گرفت و بدون نوشتن، فقط به صفحه سفید نگاه می‌کرد؛ صفحه‌ای پر از کلماتی که هرگز نوشته نشدند. گاهی در خیال خود، خودش را در صنف درس تصور می‌کرد؛ داکتری که در آینده زندگی کسی را نجات می‌دهد. اما خیال‌ها هر بار پیش از کامل شدن، در سکوت خانه گم می‌شدند. کم‌کم صدای پدرش بلندتر شد، نگاه‌هایش سنگین‌تر، و حرف‌هایش کوتاه‌تر و تیزتر. «دیگر بس است»، جمله‌ای بود که بارها شنید؛ جمله‌ای که نه فقط مکتب، بلکه تمام راه‌های دیگر را هم به رویش بست. خانه‌ای که زمانی پناهش بود، به جایی تبدیل شد که در آن باید مراقب همه‌چیز می‌بود؛ نگاه‌ها، صداها، حتی نفس کشیدن. پدرش مردی بود که خستگی را با خشونت نشان می‌داد. برادرش نیز یاد گرفته بود که مرد بودن یعنی فریاد بلندتر و ضربه سخت‌تر. و مهتاب در میان آن‌ها، مثل سایه‌ای زندگی می‌کرد که باید بی‌صدا باشد تا دیده نشود. مادرش اما در این میان، زخمی خاموش‌تر داشت. شب‌ها وقتی همه خواب بودند، او را می‌دید که آهسته گریه می‌کند، دست روی صورتش می‌گذارد و ساکت می‌ماند. انگار بین درد دخترش و ترس خودش گیر کرده بود؛ نه توان دفاع داشت، نه توان سکوت بی‌درد. اولین باری که دست پدرش روی صورتش نشست، هنوز باور نمی‌کرد این همان خانه است. فقط پرسیده بود: «کی مکتب باز می‌شود؟» و پاسخ، سیلی‌ای بود که سکوت را به او یاد داد. بعد از آن، دیگر نپرسید. فهمید که سکوت، درد را کمتر می‌کند. زمان گذشت، اما نه مثل زمان دیگران. برای مهتاب هر روز کش می‌آمد؛ طولانی و بی‌انتها. کارهای خانه تمامی نداشت: آب آوردن، هیزم جمع کردن، نان پختن، شستن ظرف‌ها با آب سرد. و در میان همه این‌ها، گاهی که تنها می‌شد، کتابش را لمس می‌کرد؛ مثل کسی که آخرین امیدش را در آغوش گرفته باشد. اما سنگین‌ترین لحظه زمانی آمد که دیگر حتی امید هم در او کم‌رنگ شده بود. یک عصر، پدرش او را صدا زد. وقتی وارد اتاق شد، مردی را دید که نمی‌شناخت. نگاهی سرد و بی‌روح داشت. پدرش بدون مقدمه گفت: «این، نامزدت است.» همه‌چیز در یک لحظه متوقف شد. نه نفس‌ها، نه نگاه‌ها، نه زمان. مردها حرف می‌زدند و تصمیم می‌گرفتند، و مهتاب فقط احساس می‌کرد چیزی از وجودش گرفته می‌شود؛ بی‌آنکه پرسیده شود. نامزدی‌اش ساده بود، اما سنگین. هیچ‌کس نپرسید آیا او می‌خواهد یا نه. در همان روزها، آن دفتر سفید که زمانی پر از رؤیا بود، کم‌کم تبدیل شد به دفتر خاموشی. مهتاب گاهی فقط یک جمله در آن می‌نوشت و بعد پاک می‌کرد. انگار حتی کلمات هم دیگر جرأت ماندن نداشتند. نامزدش از همان ابتدا بی‌رحم و سرد بود. نگاهش بیشتر شبیه قضاوت بود تا محبت. اگر چیزی می‌گفت، یا نادیده گرفته می‌شد یا با تمسخر پاسخ می‌گرفت. یک‌بار که دستش را محکم گرفت، فقط گفت: «باید عادت کنی.» این جمله، مثل حکم بود. در خانه پدرش نیز وضعیت بهتر نشد. فشارها بیشتر شد. کوچک‌ترین اشتباه بهانه‌ای برای خشونت می‌شد. مادرش فقط نگاه می‌کرد؛ با چشمانی پر از اشک و سکوتی سنگین‌تر از هر فریاد. با آغاز سال تعلیمی جدید، درد مهتاب شکل دیگری گرفت. صبح‌ها صدای دختران از کوچه می‌آمد و قلبش تندتر می‌زد. پشت پنجره می‌ایستاد و آن‌ها را نگاه می‌کرد؛ لباس‌های تمیز، خنده‌های زنده، کیف‌های رنگی. دستش را روی شیشه می‌گذاشت و برای لحظه‌ای خودش را جای آن‌ها تصور می‌کرد. اما با باز کردن چشم‌ها، فقط تصویر خودش را می‌دید؛ دختری که دیگر شاگرد نبود. یک روز، دیگر نتوانست تحمل کند. کتابی را باز کرد و شروع به خواندن کرد. صدایش آهسته بود، اما کافی. برادرش وارد شد، کتاب را از دستش کشید و خشونت آغاز شد. مهتاب روی زمین افتاده بود، دست‌هایش را دور سرش گرفته بود و فقط سکوت می‌کرد؛ چون یاد گرفته بود فریاد، درد را بیشتر می‌کند. وقتی همه‌چیز تمام شد، اتاق دوباره ساکت بود. مهتاب به سقف نگاه کرد؛ همان سقفی که هر شب می‌دید. اما این‌بار اشک‌هایش آرام جاری شد؛ نه از درد، بلکه از سنگینی چیزی که دیگر نمی‌توانست نگه دارد. در ذهنش فقط یک سؤال مانده بود: «اگر من دختر نبودم… آیا زندگی‌ام فرق می‌کرد؟» هیچ‌کس پاسخی نداشت. اما در همان لحظه، نگاهش به کتاب پنهانش افتاد. آن را آرام لمس کرد و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، در دلش چیزی شبیه مقاومت جوانه زد. نه امید کامل، نه تسلیم کامل؛ فقط یک ایستادگی خاموش. و حالا مهتاب در آستانه زندگی‌ای ایستاده که هرگز انتخابش نکرده است. شب‌ها به آسمان نگاه می‌کند، ستاره‌ها را می‌شمارد، اما دیگر آرزو نمی‌کند؛ چون یاد گرفته آرزوهای تکرارشده، به درد تبدیل می‌شوند. با این حال، در جایی عمیق در وجودش، جرقه‌ای هنوز زنده است؛ جرقه‌ای کوچک اما سرسخت. هر بار با دیدن کتابی، صدای زنگ مکتب، یا خنده دختری در کوچه روشن می‌شود. شاید همین جرقه، تنها چیزی است که او را هنوز زنده نگه داشته است… حتی اگر هیچ‌کس آن را نبیند. و شاید حقیقت مهتاب همین باشد: در جهانی که دروازه‌هایش بسته شده‌اند، هنوز قلبی هست که خاموش نشده است؛ و همین، آغازِ مقاومت است، حتی اگر کسی آن را نبیند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


6 روز قبل - 45 بازدید

صندوق جمعیت سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که ختنه‌کردن زنان و دختران، شکلی از تبعیض و خشونت در برابر زنان است. این سازمان با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که برای محافظت از حقوق بشر و حق تصمیم‌گیری بر بدن، باید برای پایان‌دادن به ختنه‌ی زنان اقدام شود. این سازمان در بخشی از پیامش تاکید کرده است که ختنه‌ی زنان، عملی شامل تغییر یا آسیب‌رساندن به اندام تناسلی زنان به دلیل‌های غیرپزشکی است و در سطح بین‌المللی به عنوان نقض حقوق بشر شناخته می‌شود. همچنین صندوق جمعیت سازمان ملل متحد، تخمین زده که ۲۳۰ میلیون دختر و زن در سراسر جهان ختنه را تجربه‌ کرده‌اند و با پیامدهای آسیب‌زای روانی، جسمی و سلامت جنسی آن زندگی ‌کنند. به گفته‌ی این نهاد، در ۹۴ کشور ختنه‌ی زنان گزارش شده، اما در یک‌سوم کشورهایی که این عمل انجام می‌شود در سه دهه‌ی گذشته دچار کاهش بوده است. صندوق جعیت ملل متحد در ادامه افزوده است که حالا از هر سه دختر در این کشورها، یک تن ختنه می‌شوند؛ در حالی که قبلاً یک دختر از هر دو دختر این عمل را تجربه می‌کردند. صندوق جمعیت ملل متحد تصریح کرد که در سال روان، نزدیک به چهار میلیون و ۵۰۰ هزار دختر در معرض ختنه قرار دارند.

ادامه مطلب


7 روز قبل - 47 بازدید

تاج‌الدین اویوالی، نماینده یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد اعلام کرده است که تنش‌های مرزی بین پاکستان و افغانستان در پکتیکا، سبب آوارگی کودکان و خانواده‌ها شده است. آقای اویوالی روز (دوشنبه، ۱۰ حمل) در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که بسیاری از این خانواده‌ها اکنون در مکاتب و خانه‌های بسته‌گان خود پناه گرفته‌اند. وی در ادامه تاکید کرده است که تیم‌های یونیسف با همکاری برنامه جهانی غذا و حمایت شرکا خود، در حال رساندن بسته‌های صحی و غذا به این خانواده‌ها هستند. این کمک‌ها در حالی صورت می‌گیرد که تنش‌ها و درگیری‌های نظامی میان حکومت فعلی و پاکستان در مناطق مرزی همچنان ادامه دارد. حمدالله فطرت، معاون سخنگوی حکومت سرپرست، روز گذشته پس از آتش‌بس موقت، اعلام کرده بود که در حملات راکتی پاکستان در ولایت کنر، یک تن کشته و ۱۶ تن دیگر زخمی شدند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 77 بازدید

رسانه‌های ایرانی در تازه‌ترین مورد گزارش داده‌اند که ۱۰ تن، از جمله شش عضو یک خانواده اهل افغانستان، در پی حمله هوایی آمریکا و اسرائیل به ایران در شهر تهران کشته شده‌اند. خبرگزاری فارس روز (یک‌شنبه، ۹ حمل) با نشر گزارشی گفته است که این حمله توسط آمریکا و اسرائیل در شهر ری، از مربوطات تهران، انجام شده است. این گزارش در ادامه تاکید کرده است که در این حمله چهار شهروند ایرانی به شمول شش عضو یک خانواده افغانستانی نیز کشته شده‌اند. جزییات بیش‌تر درباره هویت شهروندان افغانستان که در این حمله آمریکا و اسرائیل هوایی کشته شده‌اند، ارائه نشده است. سفارت حکومت سرپرست افغانستان در تهران تا اکنون در این باره چیزی نگفته است. سازمان ملل پیش از این ابراز نگرانی کرده بود که مهاجران افغانستان، از جمله آسیب‌پذیرترین افراد در درگیری‌های آمریکا و اسرائیل علیه ایران هستند. برخی از مهاجران افغانستان پس از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران، به کشور بازگشته‌اند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 51 بازدید

سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که شمار کودکان و نوجوانان بازمانده از مکتب در حال افزایش است و به ۲۷۳ میلیون تن در سراسر جهان رسیده است. این سازمان با نشر گزارشی گفته است که محرومیت کودکان از آموزش برای هفتمین سال متوالی افزایش یافته است. در بخشی از گزارش آمده است که این امر عمدتاً ناشی از رشد جمعیت، بحران‌ها و کاهش بودجه بوده است. در گزارش آمده است که یک تن از هر شش کودک در سن تحصیل در سراسر جهان از آموزش محروم است و تنها دو تن از هر سه دانش‌آموز، دوره متوسطه را تکمیل می‌کنند. همچنین سازمان ملل متحد در بخشی از گزارشش تاکید کرده است که پیشرفت‌ها در نگه داشتن کودکان در مکاتب از سال ۲۰۱۵ میلادی کند شده است. این گزارش همچنان درگیری‌ها را یکی از عوامل محرومیت کودکان از مکاتب عنوان کرده و می‌گوید تعداد آن‌ها به میلیون‌ها تن می‌رسد. سازمان ملل تصریح کرده است که افزایش درگیری‌ها در خاورمیانه سبب شده بسیاری از مکاتب تعطیل شوند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 94 بازدید

یونسکو یا سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که شمار کودکان بازمانده از آموزش در جهان رو به افزایش است. اين نهاد با نشر گزارشی گفته است که شمار کودکان و جوانانی که از آموزش محروم‌ هستند، برای هفتمین سال متوالی افزایش یافته و به ۲۷۳ میلیون تن رسیده است. در گزارش آمده است که این افزایش ناشی از رشد جمعیت، وجود بحران‌ها و کاهش بودجه‌ها در زمینه‌ی آموزش بوده است. در ادامه آمده است که در سراسر جهان از هر شش کودک که در سن مکتب هستند، یک نفر از آموزش محروم است و تنها دو نفر از هر سه شاگرد موفق به تکمیل دوره متوسطه می‌شوند. سازمان عملی، فرهنگی و آموزشی ملل متحد از تداوم این وضعیت در بخشی از گزارشش ابراز نگرانی کرده و تاکید کرده است که هر سال شمار بیشتری از جوانان در سراسر جهان از آموزش محروم می‌شوند. یونسکو گفته است که این وضعیت به‌ویژه در خاورمیانه نگران‌کننده است؛ جایی که تنش‌های منطقه‌ای مداوم باعث بسته‌شدن بسیاری از مکاتب شده و میلیون‌ها کودک را از صنف‌های درسی دور نگه داشته و در معرض عقب‌ماندن بیشتر قرار داده است. سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی ملل متحد افزوده است که شکاف‌های جنسیتی در آموزش ابتدایی و متوسطه در سراسر جهان به‌طور میانگین تا حد زیادی کاهش یافته است. یونسکو متعهد به حمایت از آموزش کودکان در سراسر جهان شده و می‌گوید که با وجود چالش‌های جهانی، آموزش همچنان باید در اولویت قرار بگیرد. این نهاد در حالی گزارش خود در مورد کودکان بازمانده از آموزش را منتشر می‌کند که پنج سال است دختران افغانستان به دلیل محدودیت‌ها از آموزش محروم هستند.

ادامه مطلب