برچسب: #خانواده

2 ماه قبل - 169 بازدید

احساس تعلق یکی از نیازهای بنیادین روانی انسان است. هر فرد نیاز دارد بداند که جایی به او تعلق دارد، پذیرفته شده و ارزشمند است. این احساس، از همان دوران کودکی و در بستر خانه شکل می‌گیرد؛ جایی که کودک نخستین تجربه‌های خود از عشق، امنیت و حمایت را کسب می‌کند. اگر فضای خانه محیطی امن، گرم و حمایتگر باشد، کودک به تدریج احساس تعلقی عمیق پیدا می‌کند؛ احساسی که سنگ‌بنای رشد اعتمادبه‌نفس، عزت‌نفس و مهارت‌های اجتماعی او در آینده خواهد بود. وقتی کودک بداند که صرف‌نظر از موفقیت یا شکستش، در خانواده پذیرفته می‌شود، جرأت تجربه‌ کردن و اشتباه‌ کردن را پیدا می‌کند. چنین کودکی در آینده شجاع‌تر، مستقل‌تر و خلاق‌تر خواهد بود. احساس تعلق در خانه، یعنی آگاهی از این‌که «من ارزشمندم و جایگاهی در این خانواده دارم.» این احساس می‌تواند با رفتارهای ساده اما مؤثری مانند گوش‌ دادن فعال، ابراز محبت، توجه به احساسات کودک و تحسین صادقانه، تقویت شود. در مقابل، وقتی خانه محیطی پر از سرزنش، مقایسه یا بی‌توجهی باشد، کودک به‌تدریج احساس می‌کند دیده نمی‌شود یا آن‌طور که هست، کافی نیست. این حس نادیده‌انگاری می‌تواند زمینه‌ساز اضطراب اجتماعی، کاهش عزت‌نفس و وابستگی شدید به تأیید دیگران در آینده شود. کودکی که مدام تصور می‌کند باید خود را اثبات کند تا دوست‌داشتنی باشد، در بزرگسالی ممکن است از شکست بترسد، نگران قضاوت دیگران باشد و اعتمادبه‌نفس پایدار نداشته باشد. احساس تعلق در خانواده همچنین به کیفیت ارتباط والدین و فرزندان بستگی دارد. والدینی که وقت می‌گذارند تا با گوش دادن بدون قضاوت، احساسات فرزندشان را درک کنند، پیام روشنی منتقل می‌کنند: «تو مهمی و ارزش داری.» این پیام در ذهن کودک به باور عمیق «من توانمندم» تبدیل می‌شود که بعدها در مدرسه، کار و روابط اجتماعی به‌روشنی دیده می‌شود. از دید روان‌شناسی، اعتمادبه‌نفس ریشه در تجربه پذیرش بی‌قید و شرط دارد. کودکانی که در محیطی رشد کرده‌اند که خطاهایشان با درک و حمایت مواجه شده، نه تحقیر، بیشتر به خود اعتماد دارند و در روابط اجتماعی نیز راحت‌تر ارتباط برقرار می‌کنند. آنها کمتر از قضاوت دیگران می‌ترسند، چون آموخته‌اند ارزشمندی‌شان وابسته به رضایت دیگران نیست. در خانه‌هایی که احساس تعلق قوی است، گفت‌وگو میان اعضا بیشتر و عمیق‌تر است. هر فرد می‌تواند بدون ترس از تمسخر یا بی‌توجهی احساسات و افکارش را بیان کند. این مهارت بعدها به آن‌ها کمک می‌کند تا در جامعه ارتباطی سالم و محترمانه برقرار کنند. در مقابل، در محیط‌هایی که احساس تعلق پایین است، کودکان ممکن است به انزوا، خشم یا رفتارهای پرخطر روی بیاورند تا جلب توجه کنند. یکی از عوامل مهم در تقویت احساس تعلق، مشارکت کودکان در تصمیم‌گیری‌های خانوادگی است. وقتی نظر آن‌ها درباره‌ی برنامه‌های خانوادگی یا چیدمان اتاق‌شان پرسیده می‌شود، احساس می‌کنند نقش مؤثری دارند و نظرشان ارزشمند است. این تجربه ساده به مرور حس ارزشمندی و مالکیت روانی نسبت به خانه را در آن‌ها تقویت می‌کند. از سوی دیگر، وجود تعادل میان قوانین و محبت ضروری است. خانه‌ای بدون هیچ محدودیتی ممکن است به کودک حس ناامنی بدهد، اما خانه‌ای که فقط پر از کنترل و امر و نهی باشد، حس آزادی و تعلق را از بین می‌برد. بنابراین والدین باید میان نظم و محبت تعادل برقرار کنند تا فرزند احساس کند هم آزادی دارد و هم حمایت می‌شود. در نهایت، احساس تعلق در خانه، پایه‌ی تمام روابط اجتماعی آینده است. فردی که در خانواده پذیرفته شده و امنیت عاطفی دارد، در جامعه نیز می‌تواند به دیگران اعتماد کند و روابط سالم بسازد. اما کسی که در خانواده طرد یا بی‌ارزش شده، ممکن است در جامعه و روابط عاطفی دچار ترس از صمیمیت یا حس ناکافی بودن شود.  نتیجه‌گیری:  احساس تعلق در خانه پایه‌ی اعتمادبه‌نفس و مهارت‌های ارتباطی سالم در جامعه است. کودکانی که در فضایی پر از پذیرش و حمایت رشد می‌کنند، در آینده افراد قوی، آرام و اجتماعی خواهند بود. خانه‌ای که در آن محبت، احترام و شنیدن وجود دارد، بهترین بستر برای پرورش انسان‌های متعادل و با اعتمادبه‌نفس است. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 170 بازدید

در حاشیه‌ی شهری کوچک، جایی که بوی نم و رطوبت با خاک درآمیخته، گلخانه‌ای قدیمی برپاست. سقفش از پلاستیک‌های نیمه‌پاره پوشیده شده و قطرات باران از میان شکاف‌ها به‌آرامی فرو می‌چکد. در آن‌جا، دختری به نام ریحانه کار می‌کند؛ دختری که در سکوت گل‌ها، داستانی عمیق‌تر از زندگی نهفته دارد. ریحانه هر روز پیش از آن‌که خورشید از پشت کوه‌ها سر بزند، از خواب برمی‌خیزد. هوا هنوز تاریک است و سرمای سحر استخوان‌سوز. چادر کهنه‌اش را به دور شانه می‌پیچد، نان خشکی در بقچه می‌گذارد و راهی می‌شود. مسیر گلخانه طولانی‌ست و پاهایش اغلب تا زانو در گل فرو می‌رود، اما دلش لبریز از امید است. در گلخانه، با دستانی کوچک اما پرتوان، گل‌ها را می‌چیند، خاک را نرم می‌کند و شاخه‌های پژمرده را می‌برد. مزدش اندک است، آن‌قدر که گاهی حتی برای نان و چای هم بسنده نمی‌کند. با این حال، ریحانه هیچ‌گاه شکایتی ندارد، چون می‌داند همین اندک، امید خانواده‌اش به فرداست. خانه‌ی ریحانه در انتهای کوچه‌ای خاکی قرار دارد؛ اتاقی کوچک با دیوارهای نم‌زده و سقفی که هنگام باران چکه می‌کند. در آن خانه، چهار نفر زندگی می‌کنند: ریحانه، پدرش، مادرش و برادر خردسالش. پدر، زمانی کارگر ساختمانی بود، اما سال‌هاست که بیمار و زمین‌گیر شده. سرفه‌های خشک و پی‌درپی‌اش شب‌ها سکوت خانه را می‌شکند و گاه از شدت درد حتی توان برخاستن ندارد. مادر نیز بینایی‌اش ضعیف شده؛ روزها را در تاریکی نیمه‌روشنی می‌گذراند، و تنها صدای ریحانه است که به او دلگرمی می‌دهد. برادر کوچک‌تر، «امین»، هنوز کودک است؛ پر از رویا و ناآگاه از تلخی‌های زندگی. ریحانه با همان مزد اندکش، برای پدر دارو می‌خرد، نان بر سر سفره می‌آورد و اگر چیزی باقی بماند، مداد و دفتری کوچک برای امین تهیه می‌کند تا درس بخواند. همیشه با لبخند می‌گوید: «امین باید درس بخواند، نباید مثل من بین گل و خاک بزرگ شود.» اما زندگی همیشه مهربان نیست. چند سال پیش، زمانی که فقر از طاقت گذشت، پدر تصمیم گرفت ریحانه را به عقد مردی مسن از روستا درآورد؛ مردی پولدار، اما بی‌دل و بی‌رحم. ریحانه با شنیدن این خبر، اشک ریخت، اما سکوت نکرد. برای نخستین‌بار در برابر پدر ایستاد و با صدایی لرزان، اما مصمم گفت: «پدرجان، من هنوز رؤیا دارم. نمی‌خواهم خریده شوم و فروخته. بگذار کار کنم، بگذار با امید خودم زنده بمانم.» پدر، در برابر این حرف چیزی نگفت؛ شاید از درون می‌دانست که دخترش حق دارد. از همان روز، ریحانه بار زندگی را بر دوش کشید. او دیگر فقط دختر خانواده نبود؛ نان‌آور بود، پناه بود، تکیه‌گاه مادر و چراغ کم‌نور خانه. شب‌ها، وقتی خانه در سکوت فرو می‌رود، ریحانه کنار چراغی کم‌سو می‌نشیند، دفترچه‌ای کهنه را باز می‌کند و آرام می‌نویسد: «روزی می‌رسد که دیگر نگران نان نباشیم؛ پدر لبخند بزند، مادر دوباره نور را ببیند، و امین مدرسه‌اش را تمام کند.» اما صبح که می‌شود، ریحانه آرزوهایش را در دل پنهان می‌کند و دوباره به‌سوی گلخانه می‌رود؛ همان راه گل‌آلود، همان بوی خاک نم‌خورده، همان امید پنهان در جانش. گاهی میان گل‌های سرخ می‌ایستد و با نگاهی آرام به آن‌ها خیره می‌شود. با خود می‌گوید: «چقدر شبیه من‌اند؛ زیبا، اما پرخار. همیشه می‌درخشند، حتی وقتی زیر آفتاب و باد می‌سوزند.» ریحانه یاد گرفته است که زندگی، با همه‌ی تلخی‌هایش، ارزش جنگیدن دارد. او هرگز از سختی‌ها فرار نکرده؛ حتی وقتی دستانش تاول زده یا از خستگی بی‌هوش شده است. همیشه می‌گوید: «هرکس قهرمان خودش است، اگر تسلیم نشود.» پیرزن صاحب گلخانه گاهی با نگاهی مهربان به او می‌گوید: «دخترم، تو مثل گل‌های منی؛ اما گل من، تو از فولاد ساخته شده‌ای.» سال‌ها می‌گذرد و ریحانه همچنان همان است؛ ساده، خسته، اما با نوری عجیب در چشمانش. امین حالا بزرگ‌تر شده و به مدرسه می‌رود. پدر هنوز بیمار است، اما وقتی ریحانه را می‌بیند، لبخند می‌زند. مادر هم، با اینکه دیدش کم شده، می‌گوید: «من روشنایی را در وجود تو می‌بینم، دخترم.» ریحانه هرگز قهرمان تلویزیون‌ها یا کتاب‌ها نیست. کسی نامش را نمی‌داند. اما در میان گل‌های بی‌صدا، او قهرمانی خاموش است؛ زنی که با درد می‌جنگد و با امید زنده می‌ماند. شاید روزی کسی داستانش را بنویسد، شاید روزی درختی در گلخانه، به یاد او شکوفه دهد. اما تا آن روز، ریحانه هنوز با دستان زخم‌خورده‌اش گل می‌کارد، بی‌صدا لبخند می‌زند و در دل زمزمه می‌کند: «من شکست نمی‌خورم... چون هنوز ایمان دارم؛ روزی، گل زندگی‌ام خواهد شکفت.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 553 بازدید

زندگی مشترک از ازدواج زن و مردی تشکیل می‌شود که یا عاشقانه و یا هم سنتی مسیر مشترکی را انتخاب کرده اند. لزوما اینکه شما عاشقانه ازدواج کرده اید، نباید این توقع را ایجاد کند که در زندگی مشترک هرگز به بن بست نمی‌خورید و مشکلات، اختلاف نظرها و موارد دیگر را تجربه نمی‌کنید. قطعا در تمام زندگی‌های مشترک، صرف نظر از اینکه چگونه شروع شده باشد، مشکلات وجود دارد. این مشکلات بعد از آمدن بچه‌ها یا سایر تغییرات عمده در زندگی، می‌تواند بیشتر شود و حتی لحظاتی را رقم بزند که شما را عمیقا برنجاند و یا از همسرتان به کلی ناامید سازد. حق باشماست! هیچ کس به ما آموزش نمی‌دهد و یا نداده است که چگونه یک ازدواج و روابط زناشویی شاد و سالم داشته باشیم. فقط در بعضی از فیلم‌هایی که در دوران رشد دیده‌ایم، به ما یک نگاه اجمالی از اینکه عشق واقعی باید چگونه باشد، داده است. اینکه اگر با مشکلات مواجه شدیم چگونه از پس آن برآییم، بسیار اندک به آن پرداخته شده است. حقیقت مسیر زندگی مشترک این است که ابتدا درک کنید شما تنها نیستید. حتی موفق‌ترین زوج‌ها در زندگی مشترک‌شان با مشکل مواجه می‌شوند. نکته‌ی مهم اما این است که درصدی زیادی از زوج‌ها می‌توانند به طور موثر از آن چالش عبور کنند و برخی دیگر عبور نمی‌توانند و زندگی را به کام همدیگر زهر می‌کنند و یا مسیر جدایی (طلاق) را در پیش می‌گیرند. صرف نظر ازینکه شما کدام مسیر را تاکنون طی نموده‌اید و کجای زندگی دقیقا ایستاده هستید، در این مطلب به مشکلات رایجی می‌پردازیم که در زندگی مشترک، زوج‌ها با آن مواجه هستند. [caption id="attachment_14363" align="aligncenter" width="723"] عکس: شبکه‌های اجتماعی[/caption] تقسیم کار: تحقیقات نشان می‌دهد که حتی زمانی که هر دو، زن و شوهر در خارج از خانه کار می‌کنند، معمولاً زن است که بیشتر کارهای خانه را انجام می‌دهد. بدیهی است که این باعث ایجاد استرس بیشتر برای او می‌شود. عدم تعادل در تقسیم کار می‌تواند باعث مشکلات زیادی شود. یکی خرج می‌کند. دیگری پس‌انداز می‌کند. بنابراین، اگر در یک ازدواج یک خرج کننده و یک پس انداز کننده با هم داشته باشیم، خواهیم دید که چگونه این مسئله به یک مشکل تبدیل می‌شود. ممکن است رشد و سرمایه‌گذاری پول برای یک نفر مهم باشد و دیگری نمی‌تواند اهمیتی به آن بدهد. دعوا بر سر پول و نحوه خرج کردن آن یکی از رایج‌ترین مشکلات ازدواج است. کودکان ممکن است استرس‌زا باشند. کودکانی که گریه می‌کنند و یا بد خواب می‌شوند، عصبانیت‌های عصبی و نوجوانان سرکش، چندان سرگرم‌کننده نیستند؛ صرف نظر از اینکه چقدر بچه‌های‌تان را دوست دارید. این می‌تواند استرس زیادی را برای یک زوج ایجاد کند. حتی شیوه‌های متفاوت فرزندپروری مانند نحوه تنبیه کودک می‌تواند باعث ایجاد شکاف در یک زوج متاهل شود. اگر یک نفر دارای شخصیتی درونگرا و دیگری برونگرا باشد، ممکن است تنش دائمی در مورد اینکه چند وقت یکبار معاشرت کند، وجود داشته باشد. برونگرا ممکن است احساس کند که درونگرا هرگز نمی‌خواهد با او به مهمانی برود. اما درونگرا ممکن است احساس طرد شدن کند. زیرا فرد برونگرا همیشه می‌خواهد با افرادی غیر از همسرش معاشرت کند. این تنها یک جنبه از تفاوت‌های شخصیتی است که می‌تواند مشکلاتی در ازدواج ایجاد کند. شاید یکی از زوچ‌ها در خانواده‌ای بزرگ شده باشد که در هنگام عصبانیت بر سر یکدیگر فریاد می‌زدند. در حالی که زوچ دیگر در خانواده‌ای بزرگ شده است که خشم خود را به درون خود می‌ریختند. داشتن سبک‌های مختلف دعوا یا ارتباط در هنگام درگیری می‌تواند مانع بزرگی برای داشتن یک ازدواج شاد و سالم باشد. [caption id="attachment_14365" align="aligncenter" width="720"] عکس: شبکه‌های اجتماعی[/caption] آدم‌ها نیازهای جنسی متفاوتی دارند، هم از نظر فراوانی و هم از نظر نوع. برخی از افراد علاقمند به رابطه جنسی زیاد هستند، در حالی که برخی دیگر می‌توانند بقیه عمر را بدون آن سپری کند. صرف‌نظر از اینکه شما چه می‌خواهید، اکثر زوج‌ها با سازگاری جنسی خود مشکل دارند. بسیاری از افراد به طور طبیعی بی‌اعتماد هستند و متاسفانه بسیاری از افراد نیز وسوسه می‌شوند که به همسر خود خیانت کنند. بنابراین، چه کسی واقعاً خیانت کند یا نه، ممکن است حسادت در رابطه وجود داشته باشد. خیانت فقط به موضوع جنسی محدود نمی‌شود. خیانت عاطفی این روزها به دلیل فناوری، مانند تلفن‌ها و برنامه‌های دوست‌یابی، بیداد می‌کند. آن‌ها پنهان کردن کاری که کسی انجام می‌دهد و با چه کسی صحبت می‌کند را بسیار آسان می‌کنند. روابط زمانی که جدید هستند، همیشه هیجان‌انگیز هستند. همه احساس می‌کنند روی ابر راه می‌روند زیرا بسیار عاشق هستند. اما با گذشت زمان، تازگی و شیفتگی ازبین می‌رود. همانطور که این اتفاق می‌افتد، بسیاری از زوج‌ها دچار رکود می‌شوند. رابطه آن‌ها دچار رکود می‌شود و به نظر می‌رسد خسته کننده شود. تلاش برای زنده نگه داشتن عشق و ادامه انجام کارهای هیجان‌انگیز با هم نیاز به تلاش دارد. قدرت می‌تواند به اشکال مختلف باشد، از قدرت مالی گرفته تا قدرت والدین. اگر یکی از زوج‌ها بیشتر از دیگری درآمد داشته باشد (یا شاید یکی از زوج‌ها خانه‌نشین باشد)، در مورد اینکه چه کسی پول آورده است، عدم تعادل ایجاد می‌کند. این عدم تعادل یک مشکل رایج ازدواج است. چه کسی قدرت تصمیم‌گیری بیشتری دارد؟ خیلی اوقات، مساوی نیست. بنابراین، قطعاً باعث ایجاد مشکلاتی می‌شود زیرا یکی از زوج‌ها ممکن است به مرور زمان احساس ناتوانی کند. سوء استفاده نیز به اشکال مختلفی ظاهر می‌شود. آزار جسمی همان چیزی است که اکثر مردم با شنیدن کلمه آزار به آن فکر می‌کنند. اما آزار روانی و عاطفی نیز برای افراد و زوجین به طور کلی بسیار مضر است: خشونت نامرئی در روابط که مردم را نابود می‌کند. وقتی یک یا هر دو نفر با استفاده از زبان وحشتناک هنگام صحبت کردن به یکدیگر احترام نمی‌گذارند، این می‌تواند در کوتاه‌ترین زمان یک ازدواج را از هم بپاشاند. پرنده و ماهی ممکن است یکدیگر را دوست داشته باشند، اما کجا زندگی خواهند کرد. به عبارت دیگر، وقتی دو نفر دیدگاه‌های متفاوتی نسبت به جهان دارند، درک یکدیگر را دشوار می‌کند. این ممکن است منجر به مشکلاتی در ازدواج شود. [caption id="attachment_14366" align="aligncenter" width="725"] عکس: شبکه‌های اجتماعی[/caption] هیچ کس کامل نیست. همیشه چیزی در مورد همه افراد دنیا وجود خواهد داشت که شما را آزار می‌دهد. اما وقتی مردم این را درک نمی‌کنند، سعی می‌کنند یکدیگر را تغییر دهند. آن‌ها فکر می‌کنند وقتی ازدواج کنند، می‌توانند نظر همسرخود را تغییر دهند. اما این هرگز کار نمی‌کند! شما نمی‌توانید مردم را تغییر دهید. بنابراین، شما فقط باید یاد بگیرید که همدیگر را همانطور که هستید بپذیرید. در غیر این صورت، با تمام نارضایتی‌هایی که برای تغییر یک فرد انجام می‌شود، یکدیگر را بدبخت خواهید کرد. علاوه بر این، این امکان‌پذیر نیست. همه ما این ایده را داریم که می‌خواهیم دیگران چگونه رفتار کنند. به عنوان مثال، شاید شما فکر کنید که وقتی کسی ازدواج کرده است، باید هر روز رابطه جنسی داشته باشد. اما بیشتر زوج‌ها از کار، بچه‌ها، کارهای روزمره و غیره خسته هستند. بنابراین، این اتفاق نمی‌افتد. شاید فکر می‌کنید همسرتان باید همیشه غذای خوشمزه و لذیذ درست کند، درست مثل مادرتان. قرار دادن انتظارات غیرواقعی از همسرتان فقط شما را ناامید و عصبانی می‌کند. بنابر این، بهتر است قبل اینکه از همسرتان انتظار چیزی را داشته باشید، یک بار خود را جای او قرار دهید که آیا او در شرایطی است که بتواند انتظارات شما را برآورده کند؟ درک کردن بخش بزرگی از زندگی مشترک است.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 158 بازدید

باد سرد پاییزی در کوچه‌های باریک ناحیه‌ی کارته‌نوِ هرات می‌پیچد. خاکِ خشک و ریز در هوا پخش می‌شود و با بوی نم و دود ذغال، بوی فقر را به ریه‌های شهر می‌ریزد. عبدالرووف در آستانه‌ی دروازه‌ی خانه ایستاده است؛ بوجی چرکین پلاستیکی را از روی شانه‌اش پایین می‌گذارد. نفس‌هایش سنگین‌اند و نگاهش به زمین دوخته شده. کف دست‌هایش زخم دارد، انگشتانش از سرما کبود شده‌اند و صدای خش‌خش پاهایش روی خاک، تنها موسیقی این کوچه‌ی خاموش است. عبدالرووف چهل‌و‌دو سال دارد؛ مردی که سال‌های جوانی‌اش در غربتِ ایران گذشت، در میان صدای ماشین‌ها و فریاد سرکارگرهایی که حتی نامش را درست تلفظ نمی‌کردند. آن‌جا، در کارخانه‌ی کاشی‌سازی کار می‌کرد؛ روزی دوازده ساعت، با مزدی ناچیز اما امیدی بزرگ — امید به اینکه روزی بتواند برای فرزندانش خانه‌ای بخرد، یا دست‌کم نانی بی‌قرض بر سر سفره بگذارد. اما حالا، پس از پانزده سال کار و رنج، دوباره به وطن برگشته است؛ به شهری که روزگاری در آن متولد شد و اکنون در همان‌جا احساس غربت می‌کند. او از ایران اخراج شد، مانند هزاران مهاجر دیگر که با چشمانی گریان از مرز اسلام‌قلعه عبور کردند. مأمور ایرانی فقط گفت: «دیگه برنگرد، تموم شد.» و عبدالرووف، بی‌هیچ اعتراضی، سرش را پایین انداخت — چون خوب می‌دانست برای فقیری مثل او، هیچ‌وقت چیزی «تمام» نمی‌شود؛ فقط رنج است که از جایی به جایی دیگر ادامه پیدا می‌کند. وقتی به هرات رسید، در جیبش فقط دوصد هزار تومان ایرانی بود؛ پولی که حتی خرج چند روز زندگی نمی‌شد. چند روز نخست را در خانه‌ی یکی از اقوام دورش گذراند، تا اینکه خانه‌ای کوچک در حاشیه‌ی شهر پیدا کرد. خانه‌ سه اتاق کوچک دارد، با دیوارهایی از خشت خام و سقفی که با پلاستیک و چوب پوسیده پوشیده شده است. هر ماه باید سه‌هزار افغانی کرایه بدهد؛ مبلغی که حالا برای عبدالرووف شبیه کوهی‌ست که هر روز سنگین‌تر می‌شود. همسرش، مریم، زنی لاغر و رنگ‌پریده است با چشمانی همیشه دوخته به زمین. او می‌گوید: «وقتی شب‌ها باد می‌وزد، صدای ناله از دیوارها بلند می‌شود، انگار خانه هم مثل ما از ترسِ سرما می‌لرزد. آن‌قدر چکه‌ی سقف را در یک شب جمع کرده‌ایم که دیگر ظرف خالی در خانه نمانده.» عبدالرووف در روزهای نخست بازگشت، هنوز امید داشت. چند بار به شهرک صنعتی رفت؛ همان‌جایی که صدها کارخانه‌ی کوچک و بزرگ فعالیت می‌کنند. هر بار لباس تمیزش را می‌پوشید، نان خشک می‌خورد و پیاده راهی آن‌جا می‌شد. با احترام وارد می‌شد و می‌پرسید: «کارگر نمی‌خواهید؟ هر کاری باشد، من بلدم.» اما پاسخ‌ها همه شبیه هم بودند: یا می‌گفتند «کارگرها تکمیل‌اند»، یا با لبخندی تلخ می‌پرسیدند: «کسی را این‌جا می‌شناسی؟» عبدالرووف آهی می‌کشید و می‌گفت: «در این شهر، اگر آشنا نداشته باشی، حتی فقرت هم به رسمیت شناخته نمی‌شود.» او بارها به کارخانه‌های آهن‌سازی، نجاری، آجرپزی و حتی کارگاه‌های تولید بوت سر زد، اما هر بار دست خالی برگشت. تنها چیزی که نصیبش شد، گرد و خاک کف کارخانه بود و نگاه‌های بی‌تفاوت مدیرانی که می‌گفتند: «برو، خبرت می‌کنیم.» روزها گذشت و جیب‌هایش خالی‌تر شد. پس از دو ماه بیکاری، ناچار شد کاری را بپذیرد که روزی حتی فکرش را هم نمی‌کرد: جمع‌کردن پلاستیک و بوتل از میان زباله‌ها. صبح‌ها، پیش از طلوع آفتاب، بوجی پاره‌ی سفیدی را بر دوش می‌گیرد و همراه پسر دوازده‌ساله‌اش، عبدالمنان، راهی کوچه‌ها و کوه‌های زباله‌ی اطراف شهر می‌شود. در زمستان، وقتی بوی دود از خانه‌ها بلند می‌شود و صدای خنده‌ی کودکان از پشت پنجره‌ها شنیده می‌شود، عبدالرووف در میان زباله‌ها خم شده، در جستجوی بطری‌های پلاستیکی‌ست. انگشتانش از سرما یخ زده‌اند، اما دلش گرم است به این امید که شاید امروز بتواند پنجاه یا شصت افغانی جمع کند. می‌گوید: «روزهایی هست که از صبح تا شب می‌گردم و بوجی‌ام هنوز نیمه‌خالی‌ست. وقتی به خانه برمی‌گردم، بچه‌ها با نگاه منتظرشان می‌پرسند: پدر، نان آوردی؟ و من فقط لبخند می‌زنم... چون چه بگویم؟ مگر نان از پلاستیک درمی‌آید؟» عبدالمنان، که حالا مکتب را ترک کرده، با دستان کوچک و چشمان غمگینش پدرش را در جمع‌کردن زباله‌ها کمک می‌کند. مریم آه می‌کشد و می‌گوید: «هر بار که او را با بوجی می‌بینم، دلم می‌خواهد گریه کنم. طفل است، باید درس بخواند، بازی کند… نه این‌که در زباله‌ها بگردد. شب‌ها که خواب است، صدای سرفه‌اش می‌آید. فکر می‌کنم از دود و گردی‌ست که روزها در آن نفس می‌کشد.» در خانه‌ی عبدالرووف دیگر چیزی برای فروش نمانده. ماه گذشته تلویزیون کوچک‌شان را به ۱۲۰۰ افغانی فروخت تا کرایه‌ی خانه را بدهد. حالا فقط یک چراغ نفتی دارند و بخاری قدیمی‌ای که با چوب می‌سوزد. زمستان نزدیک است. قیمت ذغال بالا رفته و او هنوز نتوانسته حتی یک  بوجی  ذغال بخرد. می‌گوید: «هر شب، وقتی بچه‌ها می‌خوابند، من تا نیمه‌شب بیدار می‌مانم و فکر می‌کنم اگر برف بیاید، چطور دوام بیاوریم؟ زنم می‌گوید خدا بزرگ است، اما من می‌ترسم بچه‌ها مریض شوند. دوا پول می‌خواهد، داکتر پول می‌خواهد... حتی دعا هم حالا بدون پول قبول نمی‌شود.» در روزهایی که هوا خوب است، عبدالرووف از کوچه‌های شهرک صنعتی می‌گذرد؛ از کنار همان دروازه‌هایی که بارها به رویش بسته شده‌اند. هر بار که از آنجا رد می‌شود، در دلش می‌گوید: «شاید روزی یکی از این مدیرها صدایم بزند، شاید روزی دستم را بگیرد و بگوید: بیا، کار پیدا شد.» اما روزها می‌گذرند، فقط صدای ماشین‌ها از پشت دیوارها می‌آید، و او دوباره راهش را ادامه می‌دهد، با بوجی‌ای بر شانه و چشمانی خسته. گاهی در میان زباله‌ها، عروسکی شکسته یا بوت کهنه‌ی کودکی را پیدا می‌کند، آن را تمیز می‌کند و برای دختر کوچکش، حُمَیرا، می‌برد. دخترک با خوشی آن را در آغوش می‌گیرد و می‌پرسد: «پدر، این را از دکان خریدی؟» و عبدالرووف لبخند می‌زند و می‌گوید: «بله، از دکان آسمان.» سپس رو برمی‌گرداند تا اشک‌هایش را کسی نبیند. چند روز پیش، صاحب‌خانه آمده بود. با صدایی خشن گفت: «اگر کرایه را ندهی، باید خانه را خالی کنی.» عبدالرووف فقط جواب داد: «یک هفته مهلت بده، شاید کاری پیدا کنم.» اما خودش هم می‌دانست، پیدا کردن کار برای کسی مثل او در این شهر، شبیه پیدا کردن بهشت در خاکستر است. مریم، گاهی در خانه نان می‌پزد و از همسایه‌ها آرد قرض می‌گیرد. می‌گوید: «دیگر روی قرض گرفتن ندارم. اما اگر قرض نگیرم هم، بچه‌ها گرسنه می‌مانند. شب‌ها صدای شکم‌شان را می‌شنوم که از گرسنگی ناله می‌کند.» عبدالرووف گاهی در دل، آهسته از خدا شکایت می‌کند، اما بعد با خودش می‌گوید: «نه... من حق ندارم شکایت کنم. شاید خدا هم از دیدن ما خسته شده باشد.» او نمی‌خواهد صدقه بگیرد، نمی‌خواهد دستش را دراز کند. تنها آرزویش این است که روزی بتواند کاری شرافتمندانه پیدا کند، حتی اگر سخت‌ترین کار دنیا باشد. می‌گوید: «من کار می‌خواهم، نه ترحم. می‌خواهم نان خانه‌ام را از عرق پیشانی‌ام درآورم، نه از زباله‌ی مردم.» در آخرین روز گفت‌وگو، آفتاب غروب کرده بود. سایه‌ی بلندش روی دیوار خانه افتاده بود. عبدالرووف بوجی‌اش را گوشه‌ای انداخت و به افق خیره شد. «وقتی از ایران اخراجم کردند، فکر می‌کردم سخت‌ترین روز زندگی‌ام همان است. اما حالا می‌بینم، سختی در وطن خود آدم، دردناک‌تر است. در ایران حداقل بیگانه بودم… این‌جا اما خودی‌ام و هیچ‌کس مرا نمی‌بیند.» باد از کوچه گذشت، خاک نرم را بلند کرد، و میان آسمان و زمین، چهره‌ی مردی گم شد که روزی کارگر بود و امروز پلاستیک‌چین. در دستانش بوی فقر بود، اما در دلش هنوز چیزی کوچک و زنده می‌تپید: *امید*. امیدی که شاید روزی، در یکی از همان شهرک‌های صنعتی، صدایی از پشت در بگوید: «بیا، کار پیدا شد.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 122 بازدید

برنامه‌ جهانی غذا درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که با بازگشت اجباری بیش از دو‌ونیم‌میلیون مهاجر از پاکستان و ایران، افغانستان تحت فشار عظیمی قرار گرفته است. این برنامه امروز (دوشنبه، ۱۹ عقرب) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که بسیاری از خانواده‌ها با مادران و کودکانی که دچار سوءتغذیه هستند، به افغانستان می‌آیند. برنامه‌ جهانی غذا در ادامه تاکید کرده است که به‌ لطف شرکایی مانند یونان، در مراکز پذیرش و ترانزیت و از طریق خدمات تغذیه‌ای برای مادران و کودکان، حمایت‌های حیاتی را برای خانواده‌ها فراهم می‌کند. این در حالی است که اخیراً اخراج مهاجران افغانستان از پاکستان تشدید شده است، در حالی‌ که در اوایل امسال بازگشت و اخراج از ایران بیشتر بود. براساس اعلام سازمان ملل، تنها در سال جاری بیش از دو‌ونیم‌میلیون مهاجر از ایران و پاکستان به افغانستان بازگشته‌اند. طبق آمار این سازمان، از سال ۲۰۲۳ میلادی که روند اخراج از پاکستان آغاز شد، تا اکنون بیش از چهار‌ میلیون مهاجر به افغانستان اخراج شده‌اند. بازگشت مهاجران در حالی ادامه دارد که افغانستان با بحران بشری مواجه است و کمک‌های جهانی نیز کاهش یافته است.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 422 بازدید

تاب‌آوری روانی یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هایی است که به کودکان کمک می‌کند تا در مواجهه با چالش‌های زندگی، فشارهای روانی و مشکلات روزمره، با موفقیت عمل کنند و از شکست‌ها و ناکامی‌ها درس بگیرند. خانواده به عنوان نخستین و مهم‌ترین محیط رشد کودکان، نقشی کلیدی در افزایش تاب‌آوری روانی آن‌ها دارد. این مقاله به بررسی تأثیر خانواده در تقویت تاب‌آوری روانی فرزندان و ارائه راهکارهایی برای بهبود این مهارت اساسی می‌پردازد. ۱. تاب‌آوری روانی چیست؟ تاب‌آوری روانی به توانایی فرد در مقابله با استرس، مشکلات و بحران‌های زندگی و بازگشت به شرایط عادی پس از تجربه چالش‌ها گفته می‌شود. کودکان و نوجوانانی که از تاب‌آوری بالاتری برخوردارند، در مواجهه با مشکلات زندگی دچار ناامیدی و درماندگی نمی‌شوند و می‌توانند راه‌حل‌های مؤثر برای مشکلات خود بیابند. این مهارت، نه تنها در دوران کودکی بلکه در تمامی مراحل زندگی نقش اساسی دارد. ۲. نقش خانواده در شکل‌گیری تاب‌آوری روانی ۲.۱. تأثیر سبک‌های فرزندپروری بر تاب‌آوری سبک‌های فرزندپروری والدین تأثیر مستقیمی بر میزان تاب‌آوری فرزندان دارد. والدینی که از شیوه‌های حمایتی و مقتدرانه استفاده می‌کنند، فضایی ایمن و پرمحبت برای فرزندان خود ایجاد می‌کنند که در آن، کودک فرصت تجربه کردن، یادگیری از اشتباهات و توسعه مهارت‌های حل مسئله را خواهد داشت. از سوی دیگر، والدینی که روش‌های سخت‌گیرانه یا سهل‌گیرانه دارند، ممکن است مانع رشد این توانایی در کودکان شوند. ۲.۲. تأثیر حمایت عاطفی بر استحکام روانی کودکان حمایت عاطفی یکی از مهم‌ترین عوامل در ایجاد تاب‌آوری در کودکان است. والدینی که با فرزندان خود ارتباط صمیمانه دارند و احساسات آن‌ها را درک می‌کنند، فضایی ایجاد می‌کنند که کودک در آن احساس امنیت و ارزشمندی دارد. این حمایت، موجب افزایش اعتمادبه‌نفس کودک و توانایی او در مواجهه با چالش‌ها می‌شود. ۲.۳. تقویت مهارت‌های حل مسئله و تصمیم‌گیری یکی از روش‌های مهم برای افزایش تاب‌آوری روانی در کودکان، آموزش مهارت‌های حل مسئله و تصمیم‌گیری است. خانواده‌هایی که فرزندان خود را در تصمیم‌گیری‌های خانوادگی مشارکت می‌دهند و به آن‌ها فرصت تجربه کردن و یادگیری از اشتباهات را می‌دهند، باعث می‌شوند که کودکان در موقعیت‌های دشوار، بهتر بتوانند تصمیم‌گیری کنند و راه‌حل‌های مناسبی بیابند. ۳. راهکارهای عملی برای تقویت تاب‌آوری روانی در فرزندان ۳.۱. ایجاد محیطی امن و پایدار در خانواده محیط خانوادگی امن و پایدار، بستری مناسب برای رشد و تقویت تاب‌آوری در کودکان فراهم می‌کند. والدین می‌توانند با ایجاد روابطی بر پایه احترام و محبت، فضایی را فراهم کنند که کودک در آن احساس امنیت کند و بداند که در هر شرایطی از حمایت خانواده برخوردار است. ۳.۲. آموزش کنترل احساسات و مدیریت استرس کودکانی که مهارت‌های مدیریت احساسات و استرس را فرا می‌گیرند، در مواجهه با مشکلات، عملکرد بهتری خواهند داشت. والدین می‌توانند با آموزش تکنیک‌هایی مانند تنفس عمیق، مدیریت خشم و افزایش آگاهی هیجانی، به فرزندان خود کمک کنند که در شرایط دشوار آرامش خود را حفظ کنند. ۳.۳. تقویت ارتباطات اجتماعی و حمایت‌های خانوادگی داشتن روابط اجتماعی قوی و حمایت‌های خانوادگی، از دیگر عوامل مهم در افزایش تاب‌آوری کودکان است. والدین باید فرزندان خود را تشویق کنند که روابط سالم و معناداری با دوستان و اعضای خانواده برقرار کنند. این ارتباطات، به کودکان کمک می‌کند تا در شرایط دشوار احساس تنهایی نکنند و از حمایت دیگران بهره‌مند شوند. ۳.۴. تشویق استقلال و مسئولیت‌پذیری کودکانی که از سنین پایین استقلال را تجربه می‌کنند و مسئولیت‌های متناسب با سن خود را بر عهده می‌گیرند، مهارت‌های لازم برای مقابله با چالش‌های زندگی را بهتر فرا می‌گیرند. والدین می‌توانند با واگذاری مسئولیت‌های کوچک به فرزندان و ایجاد فرصت‌های مناسب برای تصمیم‌گیری، اعتماد به نفس و خودکارآمدی آن‌ها را تقویت کنند. ۳.۵. آموزش نگرش مثبت و تفکر انعطاف‌پذیر کودکانی که نگرش مثبتی نسبت به زندگی دارند و می‌توانند در شرایط دشوار، دیدگاهی انعطاف‌پذیر داشته باشند، تاب‌آوری بیشتری خواهند داشت. والدین می‌توانند با الگوسازی و تشویق کودکان به یافتن نکات مثبت در هر موقعیت، به آن‌ها کمک کنند که در مواجهه با مشکلات، نگرش مثبتی را حفظ کنند. تاب‌آوری روانی یکی از مهم‌ترین مهارت‌هایی است که کودکان باید برای موفقیت در زندگی کسب کنند. خانواده، به عنوان نخستین و مهم‌ترین نهاد تربیتی، نقشی اساسی در تقویت این ویژگی در کودکان دارد. والدین می‌توانند با ایجاد محیطی امن، حمایت عاطفی، آموزش مهارت‌های حل مسئله، تقویت ارتباطات اجتماعی و آموزش نگرش مثبت، به فرزندان خود کمک کنند که در برابر چالش‌های زندگی مقاوم‌تر باشند. تقویت تاب‌آوری روانی، نه تنها موجب موفقیت و سلامت روانی کودکان می‌شود، بلکه زمینه‌ساز زندگی پایدار و موفق در آینده آن‌ها خواهد شد.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 127 بازدید

مدینه از آن‌ دسته آدم‌هایی بود که همیشه در حاشیه‌ی زندگی دیگران نفس می‌کشند. نه آن‌قدر دیده می‌شوند که دل کسی برایشان بسوزد، و نه آن‌قدر ناپیدا که نبودشان به چشم بیاید. او مثل سایه‌ای بی‌صدا، در میان آدم‌هایی زندگی می‌کرد که تنها به حضور همیشگی‌اش عادت کرده بودند، نه به خود او. خانه‌شان همیشه شلوغ بود؛ صدای بلند تلویزیون، بحث‌های بی‌پایان پدر، غرغرهای خسته‌ی مادر، و بی‌تفاوتی برادرانی که فقط یاد گرفته بودند از مدینه چیزی بخواهند. او در آن خانه بیشتر از همه کار می‌کرد، اما کمتر از همه دیده می‌شد. هر صبح، پیش از همه بیدار می‌شد. سحرگاه را دوست داشت؛ تنها زمانی بود که خانه آرام، بی‌صدا و خالی از قضاوت بود. چای دم می‌کرد، لباس‌ها را جمع می‌کرد، آشپزخانه را مرتب می‌کرد، بعد می‌رفت سر کار — در یک شرکت کوچک، پشت میز حسابداری. در محل کار، آدم‌ها گاهی با او مهربان بودند و گاهی نه؛ اما دست‌کم آن‌جا کسی از او انتظار نداشت مادر و خواهر و خدمتکار و فرشته‌ی نجات همه در یک نفر باشد. شب‌ها که برمی‌گشت، چراغ‌های خانه هنوز روشن بود — نه به‌خاطر اینکه کسی منتظرش بود، بلکه چون کاری ناتمام، وظیفه‌ای بی‌صدا یا ظرفی نشسته همیشه باقی مانده بود... کاری که انگار فقط مدینه می‌توانست انجامش دهد. پدرش مردی بود سخت‌گیر و خشن؛ با صدایی همیشه بلند و نگاهی همواره سرزنش‌گر. انگار تمام عمرش را صرف کرده بود تا ثابت کند همیشه حق با اوست—حتی اگر لازم بود با کلماتش روح دخترش را خرد کند. وقتی مدینه گفت نمی‌خواهد ازدواج کند، فقط گفت: «تو زیادی خودسری. زن باید یه تکیه‌گاه داشته باشه.» و وقتی مدینه آرام پاسخ داد: «من می‌تونم تکیه‌گاه خودم باشم»، پدر فقط خندید؛ خنده‌ای سنگین و تمسخرآمیز، مثل بسته شدن در آهنی بر آخرین روزنه امید. مادرش نه دشمن بود، نه پشتیبان—زنی که سکوت را آموخته بود تا کمتر درد بکشد. و همین سکوت، روزبه‌روز مدینه را به مرز فروپاشی می‌رساند. شب‌ها، مدینه در آینه خیره می‌شد. چشم در چشم خودش، اما انگار غریبه‌ای را می‌دید. در آن نگاه نه زندگی بود، نه امید—فقط خستگی… خستگی از نادیده‌ گرفته‌شدن. در دلش طوفانی از سؤال بود: «اگر من هر روز می‌جنگم، اگر همه بارها را به دوش می‌کشم، چرا باید هنوز احساس بی‌ارزشی کنم؟ چرا حتی یک نفر نگفت ممنونم؟» و هیچ پاسخی نبود. فقط صدای نفس‌های خودش، که در تاریکی اتاق گم می‌شد. شب بارانی بود، وقتی تصمیم گرفت همه‌چیز را تمام کند. آن‌قدر خسته بود که حتی گریه هم نکرد. فقط نشست، بطری قرص‌ها را باز کرد و به دست‌های لرزانش خیره شد. در ذهنش چهره‌ی پدر آمد، صدای مادر، خنده‌ی بی‌رحم برادر. و بعد، سکوت. درست وقتی قرص‌ها را به لب نزدیک کرد، تلفن زنگ زد. برادرش بود. با لحنی تند گفت: «چرا پول شارژ خانه را ندادی؟ تو همیشه همه‌چی را خراب می‌کنی.» تماس قطع شد، و مدینه ماند با دست‌هایی پُر از قرص و قلبی که دیگر حوصله‌ی تپیدن نداشت. قرص‌ها را رها کرد. ریختند روی زمین، مثل تکه‌های امیدی که دیگر هیچ ارزشی نداشتند. صبح روز بعد، با چشمانی پف‌کرده، رفت سر کار. در مترو، مردم شاد، خسته و یا بی‌تفاوت کنار هم ایستاده بودند. مدینه به چهره‌ی ‌شان نگاه می‌کرد و با خود فکر می‌کرد: «چند نفرشان هم مثل من فقط وانمود می‌کنند که زنده‌اند؟» در دفتر، کسی متوجه چیزی نشد. مثل همیشه لبخند زد. مثل همیشه گفت: «خوبم.» و هیچ‌کس نپرسید که واقعاً خوب است یا نه. چند ماه بعد، مدینه تصمیم گرفت از آن خانه برود. دیگر نمی‌توانست هر شب صدای تحقیر پدرش را تحمل کند. نمی‌توانست با مادری زندگی کند که فقط می‌ترسد. نمی‌توانست خود را میان کسانی ببیند که فقط از او می‌خواهند و هیچ‌گاه چیزی به او نمی‌دهند — حتی ذره‌ای آرامش. شروع کرد به جست‌وجوی خانه. اما در هر بنگاهی، همان جمله‌های تکراری را می‌شنید: «خانم، تنها زندگی می‌کنی؟ نه، متأسفیم، به خانم مجرد خانه نمی‌دهیم.» «باید پدرت یا شوهرت بیان برای امضا.» «دختر تنها دردسر است، نمی‌صرفد.» هر بار با لبخندی بی‌جان می‌گفت: «باشه، متوجه شدم.» و بیرون می‌آمد، با دلی که انگار هر بار تکه‌ای از آن جا می‌ماند. گاهی کنار خیابان می‌ایستاد، به پنجره‌های روشن آپارتمان‌ها خیره می‌شد و در دلش می‌گفت: «چرا من نباید جایی برای خودم داشته باشم؟ فقط یک اتاق... یک سقف... جایی که هیچ‌کس فریاد نزند.» در یکی از روزهای سرد زمستان، وقتی از آخرین بنگاه بیرون آمد، برف آرام می‌بارید. کف خیابان خیس بود و پاهایش از سرما بی‌حس. ایستاد، سرش را بالا گرفت و گذاشت دانه‌های برف روی صورتش بنشینند. و در آن لحظه‌ی کوتاه، حس کرد هنوز زنده است. شاید هنوز بتواند ادامه دهد. شاید هنوز بتواند برای خودش — نه برای کسی دیگر — نفس بکشد. وقتی شب به خانه برگشت، پدرش طبق معمول غر زد که چرا دیر کرده. مادرش گفت: «آدم باید با خانواده‌اش بماند، بیرون امنیت نداده.» و مدینه فقط گفت: «شاید امنیت نداشته باشم، ولی دست‌کم آرامش دارم.» پدرش فریاد زد: «توچی از آرامش می‌فهمی؟!» و او چیزی نگفت. فقط رفت به اتاقش، در را بست، و آهسته زیر لب گفت: «من بیشتر از هرکسی در این خانه، معنیِ بی‌آرامشی را می‌فهمم.» آن شب را تا صبح نخوابید. در دلش چیزی در حال سوختن بود، اما دیگر از دردش نمی‌ترسید. درد برایش آشنا شده بود. با خودش گفت: «شاید هنوز نتوانم از این‌جا بروم، شاید هنوز نتوانم خانه‌ای پیدا کنم... ولی یک روز... یک روز از این دیوارها عبور می‌کنم — نه برای انتقام، برای آزادی.» صبح فردا، دوباره چای دم کرد، لباس پوشید، و مثل همیشه رفت سر کار. هیچ‌کس نفهمید دختری که آرام از کنارشان گذشت، شب قبل تا مرز نابودی رفته بود. اما او می‌دانست — و همین دانستن، همین زنده ماندن، یعنی پیروزیِ کوچکی که فقط خودش قدرش را می‌دانست. و در دلش، بی‌صدا گفت: «من هنوز زنده‌ام... و شاید همین، خودش یک معجزه باشه.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 514 بازدید

خانواده به عنوان اصلی‌ترین نهاد اجتماعی، نقشی بی‌بدیل در رشد و پرورش فرد ایفا می‌کند. این نهاد، محیطی را فراهم می‌کند که در آن اعضا از حمایت عاطفی، اجتماعی و روانی برخوردار می‌شوند. اما سلامت روان والدین، که نقش اساسی در مدیریت و هدایت خانواده دارند، به طور مستقیم بر کیفیت روابط خانوادگی تأثیر می‌گذارد. والدینی که از سلامت روان مطلوب برخوردارند، می‌توانند روابط خانوادگی مثبت و پایداری را تقویت کنند، در حالی که مشکلات روانی والدین ممکن است منجر به تنش‌ها و چالش‌های جدی در خانواده شود. این مقاله به بررسی ارتباط میان سلامت روان والدین و کیفیت روابط خانوادگی می‌پردازد و تأثیرات مختلف این رابطه را مورد تحلیل قرار می‌دهد. سلامت روان والدین و تأثیر آن بر نقش‌های خانوادگی سلامت روان والدین بر نحوه انجام نقش‌های آن‌ها در خانواده تأثیر عمیقی دارد. والدینی که از نظر روانی سالم هستند، توانایی بیشتری در مدیریت وظایف روزمره، حمایت عاطفی از فرزندان و ایجاد محیطی امن و مثبت برای خانواده دارند. در مقابل، والدینی که با مشکلات روانی مانند اضطراب، افسردگی یا استرس مزمن دست‌وپنجه نرم می‌کنند، ممکن است در انجام این وظایف دچار مشکل شوند. این مشکلات می‌تواند به ایجاد فاصله عاطفی میان اعضای خانواده و کاهش کیفیت روابط منجر شود. تأثیر سلامت روان بر سبک‌های فرزندپروری سلامت روان والدین تأثیر مستقیمی بر سبک‌های فرزندپروری آن‌ها دارد. والدینی که از سلامت روان خوبی برخوردارند، معمولاً از سبک‌های فرزندپروری مثبت و حمایتی استفاده می‌کنند. آن‌ها به نیازهای عاطفی و روانی فرزندان خود توجه کرده و با برقراری ارتباط مؤثر، به پرورش شخصیتی مستقل و بااعتمادبه‌نفس در فرزندان کمک می‌کنند. در مقابل، والدینی که دچار مشکلات روانی هستند، ممکن است از سبک‌های فرزندپروری نامناسب مانند سخت‌گیری افراطی، بی‌توجهی یا حمایت‌های بیش‌ازحد استفاده کنند که این امر می‌تواند رشد عاطفی و روانی فرزندان را مختل کند. سلامت روان والدین و تأثیر آن بر روابط زناشویی روابط زناشویی یکی از مهم‌ترین جنبه‌های زندگی خانوادگی است که به طور مستقیم تحت تأثیر سلامت روان والدین قرار دارد. زوج‌هایی که از سلامت روان خوبی برخوردارند، معمولاً توانایی بیشتری در حل تعارضات، برقراری ارتباط مؤثر و حمایت عاطفی از یکدیگر دارند. این نوع روابط می‌تواند الگویی مثبت برای فرزندان باشد و به ایجاد محیطی سالم در خانواده کمک کند. اما مشکلات روانی والدین، مانند افسردگی یا استرس شدید، می‌تواند منجر به کاهش رضایت زناشویی، افزایش تعارضات و در نهایت آسیب به روابط خانوادگی شود. تأثیر مشکلات روانی والدین بر سلامت روان فرزندان مشکلات روانی والدین نه تنها بر روابط خانوادگی تأثیر می‌گذارد، بلکه می‌تواند به طور مستقیم بر سلامت روان فرزندان نیز تأثیرگذار باشد. فرزندانی که در خانواده‌هایی با والدین دچار مشکلات روانی زندگی می‌کنند، بیشتر در معرض خطر ابتلا به مشکلات روانی مانند اضطراب، افسردگی و اختلالات رفتاری قرار دارند. این فرزندان ممکن است به دلیل فقدان حمایت عاطفی کافی یا تجربه تعارضات مکرر در خانواده، احساس ناامنی و ناتوانی کنند که این امر می‌تواند رشد عاطفی و اجتماعی آن‌ها را مختل کند. نقش حمایت‌های اجتماعی و درمانی در بهبود سلامت روان والدین حمایت‌های اجتماعی و درمانی می‌تواند نقش مهمی در بهبود سلامت روان والدین و در نتیجه ارتقای کیفیت روابط خانوادگی داشته باشد. دسترسی به خدمات مشاوره و روان‌درمانی، حمایت از والدین در مواجهه با مشکلات روانی و ارائه آموزش‌های لازم برای مدیریت استرس و بهبود مهارت‌های ارتباطی می‌تواند به کاهش تأثیرات منفی مشکلات روانی والدین بر خانواده کمک کند. علاوه بر این، ایجاد شبکه‌های حمایتی اجتماعی، مانند گروه‌های حمایتی والدین، می‌تواند به والدین کمک کند تا احساس تنهایی کمتری داشته باشند و از تجربیات دیگران بهره ببرند. راهکارهای ارتقای سلامت روان والدین افزایش آگاهی: افزایش آگاهی والدین درباره اهمیت سلامت روان و تأثیر آن بر خانواده می‌تواند اولین گام در پیشگیری و مدیریت مشکلات روانی باشد. تشویق به مراقبت از خود: والدین باید یاد بگیرند که به نیازهای خود توجه کنند و زمانی را برای استراحت و تجدید قوا اختصاص دهند. ترویج ارتباط مؤثر: آموزش مهارت‌های ارتباطی به والدین می‌تواند به بهبود روابط خانوادگی و کاهش تعارضات کمک کند. حمایت مالی و اجتماعی: ارائه حمایت‌های مالی و اجتماعی به خانواده‌ها می‌تواند به کاهش استرس‌های مرتبط با مسائل اقتصادی و اجتماعی کمک کند. دسترسی به خدمات روان‌درمانی: والدین باید به خدمات روان‌درمانی و مشاوره دسترسی داشته باشند تا بتوانند مشکلات روانی خود را مدیریت کنند. سلامت روان والدین به عنوان یک عامل کلیدی در کیفیت روابط خانوادگی نقش حیاتی دارد. والدینی که از سلامت روان خوبی برخوردارند، می‌توانند محیطی مثبت و حمایت‌کننده برای خانواده خود ایجاد کنند و به پرورش فرزندانی سالم و موفق کمک کنند. در مقابل، مشکلات روانی والدین می‌تواند تأثیرات منفی عمیقی بر روابط خانوادگی و سلامت روان فرزندان داشته باشد. بنابراین، توجه به سلامت روان والدین و ارائه حمایت‌های لازم برای مدیریت مشکلات روانی آن‌ها، می‌تواند به ایجاد خانواده‌هایی پایدارتر و جامعه‌ای سالم‌تر منجر شود.

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 479 بازدید

رسانه‌های اجتماعی، به عنوان ابزاری نوین در زندگی روزمره افراد، تغییرات قابل توجهی را در روابط خانوادگی و زناشویی ایجاد کرده‌اند. این پلتفرم‌ها، با امکان برقراری ارتباط و اشتراک‌گذاری لحظات، ارتباطات جهانی را به‌طرزی آسان‌تر و سریع‌تر کرده‌اند. با وجود مزایای فراوان این ابزارها، اثرات منفی آن‌ها بر روابط خانوادگی و زناشویی نیز قابل انکار نیست. در این مقاله، به بررسی تاثیرات مثبت و منفی رسانه‌های اجتماعی بر روابط زناشویی و خانوادگی پرداخته می‌شود. تاثیرات مثبت رسانه‌های اجتماعی بر روابط زناشویی و خانوادگی افزایش تعامل و ارتباط رسانه‌های اجتماعی به افراد امکان می‌دهند که با همسر و اعضای خانواده خود در ارتباط باشند و لحظات روزمره خود را با هم به اشتراک بگذارند. این ابزارها به ویژه برای زوجینی که به دلیل مشغله‌های کاری یا فاصله جغرافیایی نمی‌توانند به صورت فیزیکی کنار یکدیگر باشند، بسیار کارآمد هستند. همچنین به والدین و فرزندان اجازه می‌دهند تا از فعالیت‌ها و پیشرفت‌های همدیگر آگاه باشند و همواره در جریان امور روزانه یکدیگر قرار بگیرند. تقویت روابط خانوادگی از طریق شبکه‌های مشترک حضور در گروه‌ها و صفحات مشترک خانوادگی در پلتفرم‌های اجتماعی می‌تواند باعث افزایش تعاملات و مشارکت‌های خانوادگی شود. افراد می‌توانند در این گروه‌ها عکس‌ها، ویدئوها و خاطرات خانوادگی را به اشتراک بگذارند و از حال یکدیگر مطلع باشند. این امر به نزدیکی بیشتر اعضای خانواده، به‌ویژه در خانواده‌هایی که در مکان‌های جغرافیایی متفاوت زندگی می‌کنند، کمک می‌کند. افزایش آگاهی و یادگیری رسانه‌های اجتماعی فرصت‌های زیادی برای یادگیری و افزایش دانش فراهم می‌کنند. والدین می‌توانند با دسترسی به محتوای آموزشی درباره تربیت فرزندان، ازدواج و بهبود روابط، اطلاعات بیشتری کسب کنند. این آگاهی به بهبود روابط و کاهش تنش‌های خانوادگی کمک می‌کند و افراد را به سمت درک بهتری از همدیگر سوق می‌دهد. تاثیرات منفی رسانه‌های اجتماعی بر روابط زناشویی و خانوادگی ایجاد رقابت و مقایسه ناسالم یکی از مشکلات رایج در استفاده از رسانه‌های اجتماعی، ایجاد رقابت و مقایسه ناسالم است. برخی از کاربران با مشاهده زندگی‌های ایده‌آل و شاد دیگران، ممکن است حس کنند که زندگی خانوادگی آن‌ها به خوبی دیگران نیست. این موضوع می‌تواند باعث نارضایتی و حتی بروز اختلاف در روابط زناشویی شود و منجر به کاهش اعتماد به نفس و ایجاد حس ناکافی بودن در طرفین گردد. کاهش ارتباط حضوری و صمیمیت استفاده بی‌رویه از رسانه‌های اجتماعی ممکن است به کاهش ارتباطات حضوری و صمیمیت میان زوجین و اعضای خانواده منجر شود. زمانی که یکی از اعضای خانواده بیشتر وقت خود را در دنیای مجازی می‌گذراند، ممکن است به نیازهای احساسی و روانی همسر یا فرزندان خود توجه کافی نداشته باشد. این موضوع در بلندمدت می‌تواند باعث ایجاد فاصله عاطفی میان اعضای خانواده و حتی کاهش رضایت زناشویی شود. نفوذ به حریم خصوصی و ایجاد سوءتفاهم رسانه‌های اجتماعی، به دلیل خاصیت اشتراک‌گذاری عمومی محتوا و گستردگی ارتباطات، ممکن است به حریم خصوصی زوجین نفوذ کنند و باعث بروز سوءتفاهم‌ها و اختلافات شوند. زمانی که یکی از زوجین جزئیاتی از زندگی شخصی خود را در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک می‌گذارد یا با افراد دیگری تعاملات غیررسمی دارد، ممکن است حس عدم اعتماد و ناامنی را در طرف مقابل ایجاد کند. همچنین، برخی پلتفرم‌ها امکان دسترسی دیگران به اطلاعات و تصاویر شخصی را فراهم می‌کنند که این موضوع می‌تواند منجر به حسادت و نگرانی در میان زوجین شود. این سوءتفاهم‌ها می‌توانند باعث کاهش اعتماد متقابل شده و حتی در برخی موارد منجر به اختلافات عمیق‌تری در روابط شوند. برای جلوگیری از چنین چالش‌هایی، زوجین می‌توانند با تعیین مرزهای مشخص و شفاف‌سازی انتظارات خود در زمینه استفاده از رسانه‌های اجتماعی، اعتماد و امنیت در روابط خود را تقویت کنند. کاهش اعتماد میان زوجین رسانه‌های اجتماعی به‌دلیل ویژگی‌های ارتباطی خاص خود می‌توانند منجر به کاهش اعتماد میان زوجین شوند. برای مثال، تعاملات مجازی با دوستان قدیمی یا افراد غریبه ممکن است باعث بروز حسادت و شک در یکی از طرفین شود. این موضوع در صورتی که به‌طور مداوم رخ دهد، می‌تواند باعث بی‌اعتمادی میان زوجین شده و به رابطه زناشویی آسیب برساند. وقت‌گذرانی بی‌رویه و ایجاد تنش استفاده زیاد از رسانه‌های اجتماعی ممکن است منجر به اتلاف وقت و غفلت از مسئولیت‌های خانوادگی شود. وقتی اعضای خانواده زمان بیشتری را در دنیای مجازی سپری می‌کنند، به‌طور طبیعی توجه کمتری به وظایف و نیازهای یکدیگر خواهند داشت. این موضوع می‌تواند باعث بروز تنش‌های خانوادگی و نارضایتی دیگر اعضا شود. راهکارهایی برای استفاده بهینه از رسانه‌های اجتماعی در خانواده تعیین زمان مشخص برای استفاده از رسانه‌های اجتماعی یکی از راهکارهای موثر برای کاهش تاثیرات منفی، تعیین زمان‌های خاصی برای استفاده از رسانه‌های اجتماعی است. خانواده‌ها می‌توانند قوانینی تعیین کنند که مثلا در زمان صرف غذا یا در ساعات خاصی از شبانه‌روز، گوشی‌ها و دستگاه‌های دیجیتال کنار گذاشته شوند تا زمان بیشتری برای تعامل حضوری و صمیمیت میان اعضا فراهم شود. تقویت اعتماد و شفافیت در روابط زوجین می‌توانند با ایجاد ارتباط شفاف و اعتماد متقابل، از بروز سوءتفاهم‌ها و حسادت‌های ناشی از استفاده از رسانه‌های اجتماعی جلوگیری کنند. برای مثال، صحبت درباره دوستان مجازی و اشتراک‌گذاری تجربیات خود با یکدیگر می‌تواند به افزایش اعتماد و تقویت رابطه کمک کند. آموزش نحوه استفاده درست از رسانه‌های اجتماعی به فرزندان والدین باید به فرزندان خود نحوه استفاده مسئولانه و ایمن از رسانه‌های اجتماعی را آموزش دهند. این آموزش شامل مباحثی از قبیل حفظ حریم خصوصی، مدیریت زمان و رعایت اصول اخلاقی در فضای مجازی است. این آموزش‌ها می‌تواند به فرزندان کمک کند تا از رسانه‌های اجتماعی به شکل بهینه‌تری بهره‌مند شوند و از اثرات منفی آن‌ها در امان بمانند. تلاش برای تعاملات حضوری بیشتر ایجاد فرصت‌هایی برای فعالیت‌های مشترک خانوادگی می‌تواند میزان استفاده از رسانه‌های اجتماعی را کاهش دهد. فعالیت‌هایی همچون پیاده‌روی، بازی‌های خانوادگی، سفر و یا حتی صحبت‌های ساده و روزمره، می‌توانند به تقویت روابط خانوادگی و کاهش وابستگی به رسانه‌های اجتماعی کمک کنند. استفاده از محتوای مثبت و آموزنده بهره‌گیری از صفحات و گروه‌های آموزشی و فرهنگی در رسانه‌های اجتماعی می‌تواند به توسعه دانش و بهبود روابط کمک کند. والدین می‌توانند با انتخاب محتواهای مفید و آموزنده و همراهی با فرزندان در این مسیر، تأثیرات مثبتی از رسانه‌های اجتماعی بر روابط خانوادگی خود ایجاد کنند. رسانه‌های اجتماعی ابزاری موثر و جذاب برای ارتباطات و یادگیری هستند، اما استفاده نادرست و بی‌رویه از آن‌ها می‌تواند به روابط زناشویی و خانوادگی آسیب وارد کند. با مدیریت مناسب زمان و توجه به اهمیت ارتباطات حضوری و شفافیت در روابط، می‌توان از اثرات منفی رسانه‌های اجتماعی کاست و در عوض از مزایای آن‌ها برای بهبود زندگی خانوادگی بهره‌مند شد. نهایتاً، آگاهی اعضای خانواده از فرصت‌ها و چالش‌های استفاده از این ابزارها و تقویت فرهنگ گفت‌وگو و اعتماد، می‌تواند زمینه‌ساز تقویت و تعادل در روابط خانوادگی باشد.

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 172 بازدید

در حاشیه‌ی شهر هرات، در کوچه‌ای که دیوارهای کاه‌گلی‌اش هنوز خاطرات بازی‌های کودکانه را در خود نگه داشته بود، مردی زندگی می‌کرد به نام عبدالودود. مردی خاموش، با چشمانی خاکستری و صورتی که به‌جای لبخند، سایه‌ی درد و شکست بر آن نشسته بود. کسی دقیق نمی‌دانست چه بر سرش آمده، اما هر کسی که از کنارش می‌گذشت، اندوه را در نگاهش می‌دید؛ اندوهی سنگین، فروخورده، بی‌صدا. او همان مردی بود که روزی خانه داشت و دکان؛ صدای خنده‌ی دخترانش در حویلی می‌پیچید و نان شب را با غرور از دکان کوچک کفاشی‌اش به خانه می‌آورد. اما روزگار، گاهی بی‌رحم‌تر از جنگ می‌شود — وقتی بیکار می‌مانی، وقتی صدای دَین‌داران دروازه‌ات را بلرزاند، وقتی نگاه همسرت و فرزندانت پر می‌شود از پرسش‌هایی که پاسخی برای‌شان نداری... و تو، که مردی، پدر خانه‌ای، جز شرم و سکوت، چیزی برای گفتن نداری. لرزش دست‌هایش را در جیب پنهان می‌کرد. کرونا، جنگ، ناامنی... همه دست به دست هم دادند تا حتی لقمه‌ای نان هم باقی نماند. عبدالودود هر روز از خانه بیرون می‌رفت، کوچه به کوچه، سراغ کار می‌گرفت؛ اما کاری نبود. تنها چیزی که می‌یافت، نگاه‌های پر از ترحم و تحقیر مردم بود. شب‌ها بازمی‌گشت، نگاهش را به آسمان می‌دوخت، و به چشمان دخترانش که منتظر لقمه‌ای نان بودند، با بغض می‌گفت: «خدا مهربان است.» اما مهربانی خدا هم گاهی دیر می‌رسد... شبی، بعد از نماز شام، وقتی چراغ خانه خاموش بود و دخترهایش در خواب بودند، رو به همسرش، زرغونه، آرام گفت: — «می‌روم ایران... شاید کاری پیدا کنم، شاید نانی.» زرغونه خاموش ماند. فقط با چشمانی پُر اشک نگاهش کرد. نه سؤال کرد، نه التماس… چون می‌دانست مردش دیگر طاقت ندارد. می‌دانست غرورش دارد زیر بار زندگی له می‌شود. می‌دانست وقتی مرد خانه تصمیم رفتن می‌گیرد، یعنی تهِ دیگِ امید خشکیده است. صبح زود، بی‌هیچ وداعی، بی‌هیچ سروصدا، عبدالودود راهی شد. از نیمروز، همراه قاچاق‌برانی که وعده‌های رنگین می‌دادند، به راه افتاد. شب‌ها در بیابان می‌خوابیدند، روزها از کوه و خار می‌گذشتند؛ با ترس از پولیس، با ترس از مرگ، با امیدی لنگ. اما هنوز به مرز ایران نرسیده بودند که طوفان بدبختی بر سرش آوار شد. در منطقه‌ای دورافتاده در خاک پاکستان، موتر حامل‌شان توسط مردان مسلح متوقف شد. چهره‌ها پوشیده، تفنگ در دست، تهدید در صدا. همه را به زور بردند به خانه‌ای ویرانه، جایی در حاشیه‌ی بیابان. دست و چشم عبدالودود را بستند. روزها گذشت… صدای فریاد دیگران را می‌شنید. بوی خون، بوی ترس، بوی مرگ. از او *پنجاه‌هزار دالر* خواستند. پنجاه‌هزار؟ برای مردی که کفش‌هایش پاره بود؟ وقتی شنید، بی‌هوش شد. آدم‌ربا گفت: «اگر پول نیاید، جنازه‌اش می‌آید.» و آن‌جا، در حویلی‌ای که سکوتش حالا مثل گورستان سنگین بود، زنی بی‌کس، با چادری سفید، افتاد دنبال پول. رفت به خانه‌ی پدرش. جوابی نبود. به مسجد، به مکتب، به اقارب، به هر دری که روزی امیدی در آن بود، سر زد. اما اینجا افغانستان بود، نه کسی نان داشت، نه کسی پول. در نهایت، کلید خانه را برداشت و به بنگاه سپرد. خانه‌ی کوچک‌شان را فروخت... خانه‌ای که با هزار امید و آرزو ساخته بودند؛ خانه‌ای که دیوارهایش هنوز صدای خنده‌ی کودکان را در خود داشت. اما حتی با فروش خانه هم، پول کافی نشد. و آن‌گاه، لحظه‌ای رسید که تصمیمی گرفته شد؛ تصمیمی که هیچ مادری نباید بگیرد: مریم، دختر شانزده‌ساله‌شان، باید شوهر می‌کرد. به مردی چهل‌ساله، فقط چون پول داشت. مریم گریه می‌کرد، می‌لرزید، با صدایی بریده می‌گفت: «مادر جان، مه نمی‌توانم… مه نمی‌توانم…» اما زرغونه، با دلی شکسته، موهای دخترش را شانه زد و آرام گفت: «پدرت اسیر است... یا تو، یا کفن‌اش.» پول تهیه شد. و آدم‌ربایان، پس از نود شب و روز سیاهی، شکنجه و بی‌خبری، عبدالودود را آزاد کردند. اما وقتی برگشت، دیگر آن مرد سابق نبود. با پاهایی لاغر، ریشی ژولیده، چشمانی بی‌نور. خانه‌اش فروخته شده بود. دخترش را ندید. فقط همسرش، آهسته گفت: «برای زنده ماندنت، همه‌چیز را دادیم...» عبدالودود چیزی نگفت. فقط کنار دیوار حویلی نشست، سرش را پایین انداخت و آن‌چنان گریست که گویی جانش از چشم‌هایش بیرون آمد. از آن شب به بعد، دیگر هیچ‌گاه همان مرد نشد. دیگر به مسجد نرفت. به بازار هم نه. روزها در کوچه‌ها پرسه می‌زد، شب‌ها با خودش حرف می‌زد. گاهی نام مریم را صدا می‌زد، گاهی با دیوارهای خانه‌ی قدیم نجوا می‌کرد. مردم اول می‌گفتند: چون اختطاف شده بود، عقلش پریده. اما کم‌کم به سایه‌ی بی‌صدایش عادت کردند. هیچ‌کس نپرسید: «در این وطن، چرا باید برای یک لقمه نان، همه‌چیزت را بدهی؟» تنها شب، دردش را می‌فهمید. تنها دیوارهای کاه‌گلی، که هنوز صدایش را به خاطر داشتند. و عبدالودود، هر شب، پیش از خواب، زیر لب می‌گفت: «خدایا... من فقط نان می‌خواستم... نان... نه این‌همه خاکستر.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب