برچسب: #خشونت

14 ساعت قبل - 60 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که هرچند سال جاری پیش از این نیز برای زنان در افغانستان دشوار بوده، اما با تشدید درگیری‌ها با پاکستان، شرایط برای آنان «بدتر» شده است. این نهاد با نشر اعلامیه‌ای گفته است که تعداد زیادی از جان‌باختگان غیرنظامی در این درگیری‌ها تا اکنون زنان و کودکان بوده‌اند. در اعلامیه آمده است که بیش از ۶۴ هزار تن در مناطق شرقی کشور آسیب‌دیده اند که بیش از نیمی از آنان زنان و دختران هستند. در گزارش آمده است که بسیاری از زنان چندنی بار در یک سال به دلیل درگیری‌ها و زمین‌لرزه، مجبور به ترک خانه‌های‌شان شده‌اند. بخش زنان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که جامعه‌ی جهانی نباید وضعیت زنان در افغانستان را «عادی» تلقی کند و ادامه حمایت و توجه جهانی برای تغییر وضعیت آنان ضروری است. همچنین در گزارش سرپناه، خدمات صحی، آب آشامیدنی، مواجه بودند با خطر خشونت و سوءاستفاده در مسیر آوارگی، دسترسی به خدمات و کار و همچنین نگرانی‌های حقوقی، از چالش‌های کلیدی زنان در افغانستان عنوان شده‌اند. این نهاد گفته است که قانون جزایی باعث کاهش برابری حقوقی زنان و حتی مجازشدن برخی اشکال خشونت خانگی شده است و تنها ۱۴ درصد زنان به خدمات اساسی عدالت دسترسی دارند؛ در حالی که ۵۳ درصد مردان در کشور به این خدمات دسترسی دارند. بخش زنان ملل متحد افزوده است که بیش از ۱۰.۷ میلیون زن و دختر در کشور نیاز به کمک‌های بشردوستانه دارند. این نهاد تاکید کرده است که افزایش قیمت‌ها زندگی را برای خانواده‌ها، مخصوصاً خانواده‌های که از سوی زنان سرپرستی می‌شوند، سخت‌تر کرده است. بخش زنان ملل متحد می‌افزاید که در عین حال برنامه کمک‌رسانی به زنان در کشور با کمبود شدید بودجه (حدود ۵۰ درصد) روبه‌رو است.

ادامه مطلب


23 ساعت قبل - 82 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که از آغاز جنگ در خاورمیانه، تا اکنون بیش از دو هزار ۱۰۰ کودک کشته و زخمی شده‌اند. یونیسف امروز (سه‌شنبه، ۴ حمل/۲۴ مارچ) با نشر گزارشی گفته است که در جریان این درگیری‌ها، ۲۰۶ کودک در ایران، ۱۱۸ کودک در لبنان، چهار کودک در اسرائیل و یک کودک در کویت کشته شده‌اند. این سازمان در ادامه تاکید کرده است که به‌طور متوسط از آغاز جنگ، هر روز حدود ۸۷ کودک کشته یا زخمی شده‌اند و احتمال دارد با ادامه خشونت‌ها آمار تلفات نیز افزایش یابند. یونیسف با اشاره به وضعیت ایران، گفته است که حدود ۳.۲ میلیون تن در این کشور آواره شده‌اند که نزدیک به ۸۶۴ هزار تن از آنان کودک هستند. براساس گزارش، در لبنان نیز بیش از یک میلیون تن آواره شده‌اند و حدود ۳۷۰ هزار کودک، نزدیک به یک‌سوم کل آواره‌گان، در شرایط دشوار در مکان‌های عمومی از جمله مکاتب پناه گرفته‌اند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 74 بازدید

گاهی زندگی یک دختر با صدای آرام ورق خوردن یک دفتر آغاز می‌شود، اما با صدای بسته شدن یک دروازه برای همیشه تغییر می‌کند. آن صبحی که داستان مینا شروع شد، هیچ‌چیز در ظاهر متفاوت نبود. آفتاب تازه از پشت کوه‌های خاکستری کابل بالا آمده بود و نور کمرنگش روی دیوارهای گلی خانه‌ها می‌نشست. کوچه‌ی باریک محله هنوز نیمه‌خواب بود؛ تنها صدای دور موترهایی که از سرک اصلی عبور می‌کردند و صدای جاروی زنی که خاک کوچه را جمع می‌کرد شنیده می‌شد. اما در یکی از خانه‌های کوچک همان کوچه، دختری شانزده‌ساله کنار چراغ کم‌نور نشسته بود و دفترش را ورق می‌زد؛ دفتری که هنوز بوی تازه‌ی کاغذ می‌داد و پر از خط‌های مرتب و رؤیاهای نوشته‌نشده بود. مینا با انگشتانش آرام روی صفحه‌ی دفتر کشید. آن صفحه هنوز نیمه‌خالی بود. شب قبل تصمیم گرفته بود امروز در آن بنویسد که می‌خواهد در آینده چه شود. معلمشان در صنف گفته بود: «هرکدامتان بنویسید که در آینده چه آرزویی دارید.» برای خیلی از شاگردان شاید این فقط یک تکلیف ساده بود، اما برای مینا چیزی بیشتر از یک تکلیف بود؛ این صفحه برای او نقشه‌ی زندگی‌اش بود. او همیشه می‌گفت می‌خواهد داکتر شود. نه فقط برای اینکه لباس سفید بپوشد یا در شفاخانه کار کند، بلکه برای اینکه مادرش دیگر مجبور نباشد برای هر درد کوچکی به کلینیک‌های دور و گران برود. مادرش بارها گفته بود که وقتی مینا داکتر شود، اولین مریضش خودش خواهد بود. هر بار که این حرف را می‌گفت، لبخند می‌زد، اما در نگاهش امیدی واقعی دیده می‌شد؛ امیدی که در خانه‌ی فقیرانه‌ی آنها مثل یک چراغ کوچک می‌سوخت. خانه‌ی مینا در یکی از محله‌های ساده‌ی غرب کابل قرار داشت. خانه‌ای که دو اتاق کوچک داشت، با دیوارهای گلی و سقفی که در زمستان‌ها گاهی چکه می‌کرد. حیاط خانه بزرگ نبود، اما در گوشه‌اش یک درخت زردآلو قدیمی ایستاده بود که در بهار شکوفه می‌داد و در تابستان سایه‌ی خنکی ایجاد می‌کرد. مینا بیشتر وقت‌هایش را زیر همان درخت درس می‌خواند. وقتی کتاب‌هایش را باز می‌کرد و باد آرام شاخه‌ها را تکان می‌داد، احساس می‌کرد دنیا بزرگ‌تر از کوچه‌های خاکی محله است. آن صبح، مادرش در آشپزخانه‌ی کوچک خانه مشغول پختن نان بود. بوی نان تازه در خانه پیچیده بود. پدرش هنوز خواب بود؛ او کارگر ساختمانی بود و اغلب شب‌ها خسته و دیر به خانه می‌آمد. زندگی‌شان ساده و پر از سختی بود، اما در آن خانه یک چیز همیشه وجود داشت: باور به آینده‌ی مینا. مادرش همیشه می‌گفت: «دخترم، اگر درس بخوانی، زندگی‌ات مثل ما نمی‌شود.» این جمله بارها در گوش مینا تکرار شده بود. شاید به همین دلیل بود که او درس خواندن را فقط یک وظیفه نمی‌دانست؛ برایش مثل راهی بود برای عبور از تنگنای زندگی. وقتی آماده شد، بکس مکتبش را برداشت. بکس آبی‌رنگی که چند سال پیش پدرش از بازار خریده بود. بندهایش کمی کهنه شده بود، اما هنوز محکم بود. داخل آن کتاب‌های ریاضی، کیمیا، زیست‌شناسی و چند دفتر مرتب قرار داشت. مینا همیشه دفترهایش را با دقت نگه می‌داشت؛ حتی گوشه‌ی صفحاتشان تا نمی‌شد. او از خانه بیرون آمد. هوای صبح خنک بود و آفتاب تازه کوچه را روشن کرده بود. چند دختر دیگر هم از خانه‌هایشان بیرون آمده بودند. آنها همیشه با هم تا مکتب می‌رفتند. راهشان طولانی نبود، اما همان مسیر کوتاه برایشان پر از حرف و خنده بود. درباره‌ی امتحان‌ها، درباره‌ی معلمان سخت‌گیر، و درباره‌ی آینده‌ای که در ذهنشان ساخته بودند. اما آن روز، چیزی در فضا متفاوت بود. دخترها کمتر حرف می‌زدند. بعضی آهسته با هم نجوا می‌کردند. مینا وقتی به چهره‌هایشان نگاه کرد، نگرانی را در چشم‌هایشان دید. یکی از دخترها آهسته گفت: «می‌گویند امروز شاید اجازه ندهند دخترها داخل شوند.» مینا ابتدا فکر کرد این هم یکی از همان شایعاتی است که گاهی در شهر می‌پیچد و بعد فراموش می‌شود. اما وقتی به دروازه‌ی مکتب رسیدند، همه چیز روشن شد. دروازه بسته بود. دخترها پشت آن ایستاده بودند. بعضی هنوز امیدوار بودند که شاید لحظه‌ای بعد باز شود. بعضی آرام گریه می‌کردند. بعضی در سکوت فقط به دروازه نگاه می‌کردند؛ انگار می‌خواستند باور کنند که این فقط یک اشتباه است. مینا چند قدم جلو رفت. دستش را روی دروازه‌ی فلزی گذاشت. فلز سرد بود. آن لحظه احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت؛ چیزی شبیه شکستن یک رویا. او به یاد آورد که شب قبل چقدر با شوق دفترش را باز کرده بود تا درباره‌ی آینده‌اش بنویسد. اما حالا آینده‌ای که تصور می‌کرد، ناگهان دور و مبهم شده بود. وقتی به خانه برگشت، قدم‌هایش سنگین بود. بکس هنوز روی شانه‌اش بود، اما انگار دیگر معنایی نداشت. مادرش وقتی چهره‌ی او را دید، فهمید که اتفاقی افتاده است. «چی شد دخترم؟» مینا آرام گفت: «مکتب بسته است… برای ما.» مادرش لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش به زمین افتاد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. در آن سکوت کوتاه، هزاران حرف ناگفته وجود داشت. روزها گذشت. در ابتدا مینا هنوز هر صبح بیدار می‌شد و بکسش را نگاه می‌کرد، انگار انتظار داشت که دوباره به مکتب برگردد. اما کم‌کم فهمید که زندگی‌اش وارد فصل تازه‌ای شده است؛ فصلی که در آن کلاس درس، زنگ تفریح و صدای معلم دیگر وجود نداشت. او بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند. به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد، ظرف می‌شست، حیاط را جارو می‌کرد و گاهی لباس می‌دوخت. اما در دلش همیشه خلأیی وجود داشت؛ خلأیی که هیچ کاری نمی‌توانست پر کند. گاهی بعدازظهرها زیر درخت زردآلو می‌نشست و کتاب‌هایش را باز می‌کرد. صفحات کتاب هنوز همان بودند، اما احساسش نسبت به آنها تغییر کرده بود. قبلاً هر صفحه برایش قدمی به سوی آینده بود؛ حالا بیشتر شبیه یادگاری از گذشته شده بود. دوستانش هم کم‌کم از او دور شدند. بعضی خانواده‌هایشان تصمیم گرفتند آنها را زودتر شوهر بدهند. بعضی به ولایت‌های دیگر رفتند. بعضی فقط در خانه ماندند، بی‌برنامه و بی‌آینده. اما مینا هنوز شب‌ها کتاب می‌خواند. وقتی همه خواب بودند، چراغ کوچک را روشن می‌کرد و آرام درس می‌خواند. نه برای امتحان، نه برای نمره؛ فقط برای اینکه احساس کند هنوز بخشی از خودش زنده است. یک روز دختر کوچکی از همسایه‌ها به خانه‌شان آمد و گفت: «خواهر مینا، می‌توانی به من خواندن یاد بدهی؟» آن لحظه چیزی در دل مینا روشن شد. از آن روز، چند دختر کوچک عصرها به خانه‌شان می‌آمدند. روی قالین کهنه در حیاط می‌نشستند و مینا برایشان الفبا و حساب یاد می‌داد. وقتی آنها با صدای بلند حروف را تکرار می‌کردند، مینا احساس می‌کرد دوباره در صنف مکتب است. اما در دلش هنوز غمی عمیق باقی بود؛ غمی که هر بار با دیدن بکس مکتبش در گوشه‌ی اتاق زنده می‌شد. شب‌ها گاهی به پشت‌بام می‌رفت. از آنجا چراغ‌های شهر دیده می‌شد. کابل در شب آرام به نظر می‌رسید، اما او می‌دانست در دل این شهر هزاران دختر مثل او زندگی می‌کنند؛ دخترانی که دفترهایشان نیمه‌باز مانده است. او به آسمان نگاه می‌کرد و با خود فکر می‌کرد: «آیا روزی دوباره به مکتب برمی‌گردم؟» پاسخی نداشت. اما هنوز هر شب دفترش را باز می‌کرد؛ همان دفتری که صفحه‌ی اولش نیمه‌خالی مانده بود. گاهی به آن صفحه نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد روزی شاید دوباره بتواند در آن بنویسد: «آرزویم این است که داکتر شوم.» و شاید آن روز، دفترش دیگر نیمه‌باز نماند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 119 بازدید

سازمان بین‌المللی پناه‌جویان در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که زنان پناه‌جوی افغانستان در ایران در میان تشدید جنگ و تهدید بازگشت به افغانستان عملاً جایی برای رفتن ندارند. این نهاد با نشر اعلامیه‌ای گفته است که بسیاری از این زنان که از محدودیت‌های حکومت سرپرست در افغانستان فرار کرده‌اند، اکنون در ایران با تهدید جنگ، تبعیض، خطر بازداشت یا اخراج و نبود کمک‌های بشردوستانه روبرو هستند. در گزارش آمده است که آمار رسمی از کمک‌رسانی به پناه‌جویان افغانستان در ایران در دسترس نیست و بسیاری از آن‌ها با سهمیه‌های اندک غذایی و افزایش شدید قیمت‌ها برای نیازهای اولیه زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. سازمان بین‌المللی پناه‌جویان در ادامه تاکید کرده است که تماس با دفتر کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل (UNHCR) بی‌پاسخ مانده و پناه‌جویان کمکی دریافت نمی‌کنند. همچنین گفته شده است که برخی زنان حتا برای فرار از وضعیت دشوار تلاش کرده‌اند از مسیرهای غیرقانونی وارد کشورهای دیگر شوند، اما با خطرات جدی از جمله سوءاستفاده قاچاقچیان روبه‌رو شده‌اند. نهاد بین‌المللی پناه‌جویان در بخشی از گزارشش از جامعه‌ی جهانی خواسته است تا از بازگرداندن اجباری پناه‌جویان افغانستان در شرایط خطرناک جلوگیری کنند و مسیرهای امنی برای انتقال آن‌ها به کشورهای میزبان فراهم نماید. این نهاد هشدار داده است که اگر توجه به وضعیت پناه‌جویان افغانستان، به‌ویژه زنان و دختران نشود، خطر گسترش سوءاستفاده، قاچاق و خشونت‌های جنسی بیش از پیش خواهد شد.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 166 بازدید

مسوولان در فرماندهی ولایت قندوز می‌گویند که یک قابله در ولسوالی امام صاحب این ولایت، توسط افراد ناشناس به قتل رسیده است. جمعه‌الدین خاکسار، سخنگوی فرماندهی پولیس قندوز گفته است که این رویداد عصر روز (پنج‌شنبه، ۲۱ حوت) در مربوطات حوزه چهارم امنیتی مرکز ولسوالی امام‌صاحب رخ داده است. آقای خاکسار در ادامه تاکید کرده است که این رویداد هنگامی رخ داده که این قابله از معاینه‌خانه به سوی خانه‌اش در حرکت بوده است. وی در ادامه افزوده است که این قابله از سوی افراد ناشناس توسط چاقو مورد حمله قرار گرفته و جان باخته است. مسوولان فرماندهی پولیس قندوز گفته‌اند که بررسی‌ها برای روشن شدن این رویداد آغاز شده است. جمعه‌الدین خاکسار در مورد هویت و سن این زن قابله چیزی گفته نشده و مشخص نیست که او به چه دلیلی به قتل رسیده است. همچنین شماری از رسانه‌ها گزارش دادند که این قابله عدالت حمیدی نام داشت و اهل کولاب تاجیکستان بوده است. در گزارش‌ها آمده است که این قابله نزدیک به ده سال در شفاخانه ۵۰ بستر ولسوالی امام صاحب قندوز در بخش نسایی و ولادی کار کرده بود. جسد این قابله به تاجیکستان منتقل شده است. تا اکنون دولت تاجیکستان در پیوند به قتل این قابله چیزی نگفته است.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 63 بازدید

وزارت صحت ایران در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که ۲۲۳ زن و ۲۰۲ کودک از آغاز حملات ایالات متحده آمریکا و اسرائیل علیه این کشور کشته شده‌اند. این وزارت با نشر اعلامیه‌ای گفته است این تلفات شامل سه زن باردار و ۱۲ کودک زیر پنج سال بوده است. همچنین وزارت صحت ایران در ادامه تاکید کرده است که ۴۱ کودک دیگر نیز در حملات زخمی شده‌اند. براساس اعلامیه‌ی وزارت صحت ایران، ۱۵۳ مرکز صحی در پی حملات آمریکا و اسراییل در چندین ولایت این کشور آسیب دیده‌اند. قابل ذکر است که حملات مشترک آمریکا و اسراییل در ۲۹ فبروری آغاز شد و گفته می‌شود که تا اکنون بیش از یک هزار و ۲۰۰ تن کشته شده‌اند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 46 بازدید

سازمان حفاظت از کودکان اعلام کرده است که در ۱۰ روز گذشته تقریبا ۳۰۰ کودک در سراسر منطقه خاورمیانه کشته شده‌اند. این سازمان بر حفاظت از کودکان در جریان درگیری‌ها تاکید کرد و خواستار پایان فوری تنش‌ها در سراسر جهان و مخصوصا خاورمیانه شده است. سازمان حفاظت از کودکان سازمان ملل با نشر آمارها گفته است که تنها در حملات آمریکا و اسرائیل به ایران بیش از ۱۰۰ کودک کشته شده‌اند. در پی حملات هوایی اسرائیل در غزه و لبنان نیز ده‌ها کودک کشته شده‌اند. این سازمان تصریح کرده است که حداقل ۱۰۰ میلیون کودک تحت تأثیر خشونت‌های فزاینده در منطقه در معرض خطر شدید آسیب‌های جسمی و روانی قرار دارند. در ادامه آمده است که در درگیری آمریکا و اسرائیل با ایران،‌ یک مکتب در میناب هدف قرار گرفت. این سازمان هشدار داده است که تشدید درگیری‌ها در منطقه، زندگی و حقوق کودکان را در معرض خطر مرگ قرار داده است. به‌گفته‌ی سازمان حفاظت از کودکان، این قشر کم‌سن بالاترین هزینه را برای درگیری‌های پرداخت می‌کنند که هیچ نقشی در آن نداشته‌اند. این سازمان خواستار پایان تنش‌ها برای حفاظت از کودکان در برابر آسیب‌های بیشتر شد و گفت طبق قوانین جنگ، کودکان باید خارج از محدوده باشند. همچنین سازمان حفاظت از کودکان افزوده است که تا اکنون ۲ میلیون دالر از صندوق اضطراری خود را به برای پاسخگویی به نیازهای بشردوستانه کشورهای منطقه اختصاص داده‌است. این سازمان در ادامه افزوده است که در حال برنامه‌ریزی اضطراری برای افزایش اقدامات خود در افغانستان، پاکستان، عراق، اردن، یمن و ترکیه است.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 64 بازدید

رسانه‌های بین‌المللی گزارش داده‌اند که خالده پوپل، کاپیتان پیشین و از بنیان‌گذاران تیم ملی فوتبال زنان افغانستان، از شجاعت فوتبالیست‌های زن ایران که در استرالیا درخواست پناهندگی کرده‌اند، ستایش کرد و از نهادهای جهانی فوتبال خواست برای حفاظت از ورزشکاران زن بیشتر اقدام کنند. خبرگزاری رویترز گزارش داده است که خانم پوپل از فدراسیون بین‌المللی فوتبال و کنفدراسیون فوتبال آسیا خواست تا برای حمایت از ورزشکاران زن که با تهدید و فشار روبرو هستند، اقدامات جدی‌تر انجام دهند. نگرانی‌ها درباره امنیت بازیکنان ایرانی پس از آن افزایش یافت که تلویزیون دولتی ایران این تیم را به دلیل نخواندن سرود ملی در جریان رقابت‌های جام ملت‌های فوتبال زنان آسیا «خائنان زمان جنگ» نامید. خبرگزاری رویترز در ادامه نوشته است، خالده پوپل که در سال ۲۰۱۱ میلادی به دلیل فعالیت‌هایش در عرصه فوتبال زنان مجبور شد افغانستان را ترک کند و بعداً در دانمارک پناهندگی گرفت، گفت بازیکنان ایرانی با وجود فشارهای شدید تصمیمی شجاعانه گرفته‌اند. او گفت: «آنچه زنان ایرانی اکنون انجام می‌دهند، ایستادن در برابر فشارهای یک حکومت سرکوبگر است. این یک اقدام بسیار شجاعانه است و آن‌ها باید به خود افتخار کنند.» همچنین پوپل با اشاره به تجربه شخصی خود به عنوان یک پناهنده گفت که چنین تصمیم‌هایی حتی پس از رسیدن به امنیت نیز فشارهای روانی زیادی ایجاد می‌کند. او افزود: «ممکن است از نظر جسمی در امنیت باشید؛ اما از نظر روحی با فشار، اضطراب و احساس گناه روبرو می‌شوید؛ زیرا شما در امنیت هستید در حالی که دیگران مانند شما ممکن است کشته شوند، خاموش شوند یا زندانی گردند.» کاپیتان پیشین تیم فوتبال زنان افغانستان گفت زمانی که افغانستان را ترک کرد با افسردگی، استرس و نگرانی دایمی درباره خانواده‌اش روبه‌رو بود. همچنین خالده پوپل که بنیان‌گذار نهاد «قدرت دختران» نیز است، از اقدام دولت استرالیا در حمایت از این بازیکنان قدردانی کرد. دولت استرالیا برای پنج بازیکن تیم ملی فوتبال زنان ایران پناهندگی بشردوستانه صادر کرده است. در همین حال، اتحادیه جهانی بازیکنان فوتبال، فیف‌پرو، از نهادهای فوتبال خواسته است که برای تأمین امنیت این بازیکنان اقدام کنند. پوپل تأکید کرد که فدراسیون بین‌المللی فوتبال و کنفدراسیون فوتبال آسیا باید سریع‌تر و قاطع‌تر عمل کنند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 49 بازدید

در یکی از کوچه‌های خاکی غرب کابل، جایی که دیوارهای بلند گِلی خانه‌ها مثل دیوارهای خاموش رازهای زیادی را در خود نگه داشته‌اند، دختری زندگی می‌کرد که نامش زینب بود. خانه‌ی آن‌ها شبیه بسیاری از خانه‌های دیگر محل بود؛ یک حویلی کوچک با دروازه‌ی آهنی زنگ‌زده، چند اتاق که دور یک حیاط جمع شده بودند و یک درخت توت که سال‌ها پیش پدر زینب آن را کاشته بود. اما اگر کسی از بیرون به آن خانه نگاه می‌کرد، هرگز نمی‌فهمید که پشت دیوارهای گِلی چه روزها و شب‌های سنگینی می‌گذرد. زندگی زینب در ظاهر ساده بود، اما در حقیقت سرشار از دردهایی بود که هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌دید. او دختری نوزده‌ساله بود با چشمانی تیره و صورتی که همیشه نوعی اندوه خاموش در آن دیده می‌شد. وقتی کوچک‌تر بود، همسایه‌ها می‌گفتند: «این دختر خیلی آرام است.» اما هیچ‌کس نمی‌دانست که آن آرامی نتیجه‌ی سال‌ها ترس و سکوت است. زینب تا چند سال پیش شاگرد مکتب بود. او از همان دخترهایی بود که همیشه دفترچه‌هایش مرتب بود، کتاب‌هایش را با دقت در بغل می‌گرفت و هر صبح زودتر از بسیاری از هم‌صنفی‌هایش به مکتب می‌رسید. مکتب برای او فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ جایی بود که می‌توانست چند ساعت از فضای سنگین خانه دور باشد، جایی که صدای خنده‌ی دختران دیگر در دهلیزها می‌پیچید و معلم‌ها گاهی از آینده‌ای بهتر حرف می‌زدند. اما آن روز که اعلام شد دختران دیگر اجازه‌ی ادامه‌ی مکتب ندارند، زینب احساس کرد دروازه‌ای که به دنیای روشن‌تری باز می‌شد ناگهان بسته شده است. آن روز وقتی با دوستانش از مکتب بیرون آمد، هیچ‌کس حرف نمی‌زد. فقط صدای قدم‌هایشان روی خاک کوچه شنیده می‌شد و بعضی از دخترها آرام گریه می‌کردند. زینب وقتی به خانه رسید، کتاب‌هایش را در گوشه‌ای گذاشت، اما تا مدت‌ها نتوانست به آن‌ها دست بزند؛ انگار آن کتاب‌ها یادآور رؤیایی بودند که حالا دیگر وجود نداشت. از آن زمان به بعد، زندگی او به‌تدریج محدودتر شد. بیشتر روزها را در خانه می‌گذراند، به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد، لباس می‌شست، نان می‌پخت و گاهی از پنجره‌ی کوچک اتاقشان به کوچه نگاه می‌کرد. در آن کوچه بچه‌ها بازی می‌کردند و مردها گاهی از کار برمی‌گشتند، اما برای زینب آن کوچه بیشتر شبیه مرزی بود که اجازه‌ی عبور از آن را نداشت. پدرش مردی بود که سال‌ها در بازار کارگری کرده بود و زندگی سخت او را خسته و عصبی کرده بود. وقتی به خانه می‌آمد، اغلب سکوت می‌کرد، اما گاهی کوچک‌ترین موضوعی کافی بود تا خشمش فوران کند. برادر بزرگ زینب نیز کم‌کم همان رفتار را یاد گرفته بود؛ او همیشه می‌گفت دختر باید در خانه بماند و اگر زینب گاهی می‌خواست به خانه‌ی اقوام برود یا کمی بیرون هوا بخورد، با مخالفت شدید او روبه‌رو می‌شد. مادر زینب زنی بود که بیشتر عمرش را در سکوت گذرانده بود. او همیشه تلاش می‌کرد میان پدر و بچه‌ها آرامش ایجاد کند، اما خودش هم بارها قربانی همان خشونتی بود که در خانه جریان داشت. وقتی زینب از درد دل می‌گفت، مادرش آهی می‌کشید و فقط می‌گفت: «دخترم، زندگی همین است. زن باید صبر داشته باشد.» این جمله برای زینب مثل دیواری بود که هیچ راهی برای عبور از آن وجود نداشت. او کم‌کم احساس می‌کرد صدایش در خانه شنیده نمی‌شود و آرزوهایش برای هیچ‌کس اهمیتی ندارد. روزها می‌گذشتند و او بیشتر در خود فرو می‌رفت. شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، گاهی دفترچه‌ای را که در صندوقچه‌اش پنهان کرده بود بیرون می‌آورد و جملاتی پراکنده درباره‌ی احساساتی که نمی‌توانست با کسی در میان بگذارد، می‌نوشت. خشونت در خانه فقط به فریاد و توهین محدود نمی‌شد. گاهی وقتی پدر یا برادرش عصبانی می‌شدند، دستشان هم بالا می‌رفت. آن لحظه‌ها برای زینب از همه سخت‌تر بود؛ نه فقط به خاطر درد جسمی، بلکه به خاطر احساسی که در دلش می‌نشست، احساسی از بی‌ارزشی و تحقیر. بعد از هر بار دعوا، خانه دوباره در سکوت فرو می‌رفت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما زینب می‌دانست که هر بار چیزی در دلش می‌شکند. زمستان آن سال سردتر از همیشه بود. برف سنگینی روی بام‌های کابل نشسته بود و کوچه‌ها لغزنده و خاموش بودند. یک شب که هوا به‌شدت سرد بود، دعوای بزرگی در خانه‌ی آن‌ها رخ داد. پدر زینب به خاطر مسئله‌ای کوچک عصبانی شده بود و فریاد می‌زد. برادرش هم به او پیوسته بود و هر دو با صدای بلند حرف می‌زدند. زینب در گوشه‌ی اتاق نشسته بود و احساس می‌کرد نفس کشیدن برایش سخت شده است. آن لحظه‌ها انگار همه‌ی سال‌های درد و تحقیر در ذهنش جمع شده بود. او احساس می‌کرد دیگر جایی برای فرار ندارد؛ نه مکتبی هست، نه کاری که بتواند انجام دهد و نه کسی که درد دلش را بشنود. وقتی دعوا تمام شد و همه به اتاق‌هایشان رفتند، خانه در سکوت فرو رفت، اما در دل زینب طوفانی برپا بود. آن شب تا دیر وقت بیدار ماند، به سقف نگاه می‌کرد و به زندگی‌اش فکر می‌کرد. احساس می‌کرد آینده برایش تاریک و بسته است. فکرهایی در ذهنش می‌چرخید که تا آن روز اجازه ورود به آن‌ها را نداده بود، اما حالا مثل سایه‌ای سنگین او را دنبال می‌کردند. وقتی همه خواب بودند، آرام از اتاق بیرون آمد و به آشپزخانه رفت. در قفسه‌ی کوچک کنار دیوار، بطری کوچکی بود که برای از بین بردن حشرات استفاده می‌شد. دستش می‌لرزید وقتی آن را برداشت. برای لحظه‌ای مکث کرد و به حیاط تاریک نگاه کرد؛ برف آرام روی زمین می‌نشست و همه‌چیز در سکوت فرو رفته بود. در آن لحظه زینب احساس کرد زندگی برایش به بن‌بست رسیده است. بطری را باز کرد و بوی تند آن در هوا پیچید. اشک در چشمانش جمع شده بود. زیر لب چیزی شبیه دعا گفت و بعد جرعه‌ای از آن نوشید. چند لحظه بعد بدنش شروع به لرزیدن کرد و درد شدیدی در شکمش پیچید. بطری از دستش افتاد و صدای برخورد آن با زمین سکوت خانه را شکست. مادرش که از خواب بیدار شده بود، به آشپزخانه آمد و وقتی زینب را روی زمین دید، فریاد زد. پدر و برادرانش با عجله آمدند و او را به شفاخانه رساندند. ساعت‌ها در شفاخانه گذشت. پزشکان تلاش کردند تا سم را از بدنش خارج کنند. مادرش در گوشه‌ای نشسته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد و پدرش با چهره‌ای که برای نخستین‌بار در آن نشانی از ترس دیده می‌شد، در راهرو قدم می‌زد. بالاخره پس از تلاش طولانی، پزشکان گفتند زینب زنده خواهد ماند. وقتی او چشم‌هایش را باز کرد، نور سفید چراغ‌های شفاخانه را دید و برای لحظه‌ای نمی‌دانست کجاست. گلویش خشک بود و بدنش هنوز درد می‌کرد، اما او نفس می‌کشید؛ زنده بود. آن شب وقتی دوباره به خانه برگشتند، سکوتی سنگین حاکم بود. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. زینب روی بسترش دراز کشید و به سقف نگاه کرد. او هنوز نمی‌دانست آینده‌اش چگونه خواهد بود، اما می‌دانست که از لبه‌ی مرگ برگشته است. در دلش احساسی عجیب وجود داشت؛ ترکیبی از درد، خستگی و شاید جرقه‌ای کوچک از امید. شاید زندگی هنوز راهی برای ادامه داشته باشد، حتی اگر آن راه دشوار و طولانی باشد. زینب آن شب در سکوت فکر می‌کرد که اگر روزی دوباره فرصت پیدا کند، شاید بتواند داستان زندگی‌اش را جایی بنویسد؛ داستان دختری که در میان تاریکی‌ها تا مرز نابودی رفت، اما هنوز زنده ماند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 110 بازدید

فرماندهی پولیس در ولایت فراه اعلام کرده است که یک زن در ولسوالی گلستان این ولایت توسط همسرش به قتل رسیده است. فرماندهی پولیس با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این زن روز (دوشنبه‌، ۱۸ حوت) توسط همسرش با استفاده از سلاح «کلاشینکوف» به شکل بسیار فجیع قتل رسیده است. این فرماندهی در مورد علت قتل این زن چیزی نگفته است. اما بیشتر این رویدادها در نتیجه‌ی خشونت‌های خانگی رخ می‌دهد. فرماندهی پولیس در فراه گفته است که همسر این زن را در پیوند به قتل او بازداشت کرده است. این فرماندهی افزوده است که بررسی‌های بیشتر برای روشن شدن این رویداد آغاز شده است. ده روز پیش نیز یک مرد در مرکز این ولایت، مادر و برادرش را با شلیک گلوله به قتل رسانده و دو عضو دیگر خانواده‌اش را زخمی کرده بود. پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب