برچسب: ممنوعیت

3 روز قبل - 57 بازدید

روایت زرغونه از جایی آغاز نمی‌شود که دروازه مکتب بسته شد؛ از جایی آغاز می‌شود که صداها یکی‌یکی خاموش شدند، از لحظه‌ای که دیگر کسی درباره «فردا» با او سخن نگفت. زرغونه دختری بود که آینده را همچون جاده‌ای روشن می‌دید؛ جاده‌ای که از کوچه خاکی خانه‌شان آغاز می‌شد و تا جایی ادامه داشت که او خود را با لباس سفید داکتری تصور می‌کرد. اما روزی که خبر منع آموزش دختران بالاتر از صنف ششم به واقعیت تبدیل شد، آن جاده ناگهان ناپدید شد؛ نه پیچ خورد و نه باریک شد، بلکه گویی هرگز وجود نداشته است. صبحی که برای آخرین بار بکس مکتبش را برداشت، هیچ نشانه‌ای از پایان در آن دیده نمی‌شد. مانند هر روز با شوقی آرام از خانه بیرون شد. مادرش صدایش زد تا نانش را بخورد، اما گفت وقتی برگشت می‌خورد، چون گمان می‌کرد روزی عادی پیش رو دارد. وقتی به دروازه مکتب رسید و دید که بسته است، و صدای خشک مردی را شنید که گفت «دیگر اجازه ندارید»، چیزی در درونش فرو ریخت؛ نه به شکل گریه، نه اعتراض، بلکه به صورت سکوتی سنگین که از همان روز در تمام لحظه‌های زندگی‌اش سایه انداخت. زرغونه به خانه برگشت، اما این بازگشت دیگر شبیه گذشته نبود. وقتی مادرش پرسید چرا زود آمده، تنها یک جمله گفت و بعد خاموش شد؛ سکوتی که حتی مادرش هم نتوانست آن را بشکند. از آن روز خانه برای زرغونه به مکانی تبدیل شد که زمان در آن کش می‌آمد؛ ساعت‌ها طولانی‌تر می‌شدند و روزها تفاوتی با یکدیگر نداشتند. صبح‌ها هنوز بیدار می‌شد، اما نه از روی شوق، بلکه از روی عادت. بکس مکتبش در گوشه اتاق مانده بود و حضورش یادآور چیزی بود که از او گرفته شده بود. گاهی به آن نزدیک می‌شد و دستش را روی آن می‌گذاشت، اما بازش نمی‌کرد؛ می‌ترسید با باز کردنش همه چیز دوباره زنده شود: صدای خنده همصنفی‌ها، صدای معلم و زنگ مکتب. روزها آرام‌آرام با کارهای خانه پر شد؛ ظرف شستن، لباس شستن و نان پختن. این کارها بد نبودند، اما برای زرغونه جایگزین رؤیایی شده بودند که زمانی با آن زندگی می‌کرد. مادرش گاهی با مهربانی می‌گفت: «دختر باید این‌ها را یاد بگیرد.» اما زرغونه در دلش می‌دانست که این جمله بیشتر شبیه تسلیم شدن است تا آموزش. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، آرام بکسش را باز می‌کرد. کتاب‌ها را بیرون می‌آورد و مدتی به آن‌ها نگاه می‌کرد؛ گویی می‌خواست مطمئن شود هنوز وجود دارند، هنوز بخشی از زندگی او هستند. یک شب دفترچه‌اش را باز کرد و به آخرین جمله‌ای که نوشته بود خیره شد: آرزوی داکتر شدن. آن جمله حالا بیشتر شبیه رؤیایی دور به نظر می‌رسید، رؤیایی که هر روز فاصله‌اش با واقعیت بیشتر می‌شد. چند ماه بعد، وقتی صحبت ازدواج در خانه مطرح شد، زرغونه سکوت همیشگی‌اش را شکست. وقتی مادرش با احتیاط موضوع را گفت و پدرش از سختی زندگی سخن گفت، زرغونه تنها یک جمله بر زبان آورد: «من می‌خواهم درس بخوانم.» این جمله کوتاه، تمام آرزوی او بود. اما پاسخ همان بود که از آن می‌ترسید: «دیگر نمی‌شود.» این «نمی‌شود» همچون دیواری بلند در برابرش ایستاد. با این حال، چیزی در درون زرغونه هنوز خاموش نشده بود. او در سکوت به خواندن ادامه داد؛ در لحظه‌هایی که کسی نمی‌دید. کتاب‌هایش را بارها خواند، حتی صفحاتی که از بر شده بود. گاهی به پشت‌بام می‌رفت و در نور کم‌رنگ آفتاب مطالعه می‌کرد، گویی می‌خواست به خود ثابت کند که هنوز می‌تواند یاد بگیرد و هنوز حق رؤیا داشتن را دارد. در همان کوچه دختران دیگری هم بودند که سرنوشت مشابهی داشتند؛ بعضی تسلیم شده بودند و بعضی حتی کتاب‌هایشان را کنار گذاشته بودند. اما زرغونه هنوز کتاب‌هایش را نگه داشته بود، چون باور داشت دانشی که در دل انسان باشد، به آسانی از بین نمی‌رود. روزی دختری کوچک‌تر از کنار خانه‌شان با بکس مکتبش گذشت. زرغونه او را صدا زد و کتابش را برای لحظه‌ای گرفت. وقتی کتاب را در دست داشت، احساس کرد زمان برای چند ثانیه به عقب برگشته است. اما وقتی آن را پس داد، واقعیت دوباره برگشت؛ با این حال لبخند زد و گفت: «خوب درس بخوان.» آن شب دوباره دفترچه‌اش را باز کرد و زیر جمله قدیمی نوشت: «اگر راه را ببندند، من راه دیگری پیدا می‌کنم.» شاید این جمله ساده به نظر برسد، اما برای زرغونه امیدی بود که هنوز زنده مانده بود. در اتاق کوچکش دختری نشسته بود که آینده‌اش را از او گرفته بودند، اما اراده‌اش را نه. دختری که با تمام سکوت‌ها و «نمی‌شود»هایی که شنیده بود، هنوز در دلش تکرار می‌کرد: «می‌شود… یک روز، حتماً می‌شود.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 49 بازدید

کارشناسان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده‌اند که ادامه ممنوعیت ورود زنان و دختران افغانستان به دفاتر و کمپ‌های این سازمان، مانعی جدی بر سر راه ارائه خدمات حیاتی و نقض آشکار حقوق زنان است. این سازمان با نشر گزارشی گفته است که از سپتامبر ۲۰۲۵ میلادی، حکومت سرپرست زنان و دختران افغانستان، از جمله کارکنان سازمان ملل را از ورود به دفاتر این سازمان منع کرده است. کارشناسان سازمان ملل در ادامه تاکید کرده‌اند: «ممانعت از ورود زنان به دفاتر سازمان ملل یک حمله مستقیم به حقوق زنان، از جمله حق آنان برای کار است.» آنان در ادامه افزوده‌اند که پیامدهای این ممنوعیت فوری و شدید است و کمک‌های حیاتی، به‌ویژه در پاسخ به بلایای طبیعی و عملیات بشردوستانه، تحت تأثیر قرار گرفته که زنان و دختران بیشترین آسیب را متحمل می‌شوند. این سازمان بر ضرورت یک واکنش متحد و اصولی بین‌المللی تاکید کرده و از همه نهاد‌ها، صندوق‌ها و برنامه‌های سازمان ملل که در افغانستان فعالیت می‌کنند خواسته است که موضعی مشترک را اتخاذ کنند. همچنین کارشناسان از دبیر کل سازمان ملل خواسته‌اند که فشار دیپلماتیک بر حکومت فعلی وارد کند تا این محدودیت‌ها را هر چه سریع‌تر لغو کنند. حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 83 بازدید

صبح هنوز کامل از دل شب جدا نشده بود که شکریه از خواب پرید؛ نه به‌خاطر صدای اذان، نه به‌خاطر روشن شدن هوا، بلکه به‌خاطر سرفه‌های خشک و بریده‌بریده‌ی مادرش که مثل تیغ در سکوت اتاق می‌برید. اتاق کوچک و نم‌گرفته‌شان بوی دود، فقر و ناامیدی می‌داد. سقف ترک‌خورده با هر وزش باد صدا می‌کرد و دیوارهای گِلی، مثل شاهدان خاموش یک زندگی فروپاشیده، فقط ایستاده بودند و چیزی نمی‌گفتند. شکریه برای چند لحظه بی‌حرکت ماند، به سقف خیره شد و نفسش را آهسته بیرون داد؛ انگار می‌خواست برای چند ثانیه بیشتر، خودش را در همان مرز باریک میان خواب و بیداری نگه دارد، جایی که هنوز مجبور نبود به یاد بیاورد که زندگی‌اش چیست. اما سرفه‌های مادرش او را به واقعیت کشاند؛ واقعیتی که در آن، او نه یک کودک، بلکه ستون لرزان یک خانه‌ی فرو ریخته بود. او آرام از جا برخاست، چادر کهنه‌اش را برداشت و دور خود پیچید. پاهایش هنوز از دیروز درد می‌کرد، دست‌هایش زخم بود و زیر ناخن‌هایش سیاهی زباله‌ها مانده بود. کنار مادرش نشست، دستش را روی پیشانی او گذاشت. داغ بود. مادر با صدای خفه‌ای گفت: «نرو امروز… خسته‌ای…» اما شکریه فقط لبخند کم‌رنگی زد، همان لبخندی که بیشتر شبیه تحمل بود تا شادی، و گفت: «اگر نروم، نان از کجا بیارم؟» این جمله را آن‌قدر تکرار کرده بود که دیگر حتی خودش هم حس نمی‌کرد چقدر سنگین است. بعد از جا برخاست، کیسه‌ی بزرگ پلاستیکی را برداشت و بی‌آنکه صبحانه‌ای خورده باشد، از خانه بیرون رفت. هوای صبح کابل سرد و خاک‌آلود بود. کوچه‌ها نیمه‌خالی، اما پر از سکوتی بودند که بیشتر از هر سر و صدایی آزار می‌داد. شکریه قدم‌هایش را تند کرد تا به سرک اصلی برسد. در گوشه‌ای از جاده، رحیم، فرید و جاوید منتظرش بودند؛ سه پسری که مثل خودش، کودکی‌شان را نه در بازی و مکتب، بلکه در میان زباله‌ها جا گذاشته بودند. نگاه‌هایشان کوتاه بود، حرف‌هایشان کم؛ چون هر چهارشان خوب می‌دانستند که امروز هم مثل دیروز خواهد بود، و فردا هم مثل امروز. آن‌ها بی‌هیچ حرفی به سمت اولین زباله‌دانی رفتند. بوی تعفن از دور به مشام می‌رسید، اما برایشان عادی شده بود. شکریه کیسه را باز کرد و با دست‌های لاغر و سردش شروع به جستجو کرد. بطری‌های پلاستیکی، تکه‌های فلز، کارتن‌های خیس، قوطی‌های له‌شده… هر چیزی که دیگران دور انداخته بودند، برای او ارزش داشت. هر بار که دستش در میان زباله‌ها فرو می‌رفت، انگار بخشی از روحش هم در آن فرو می‌رفت. اما او مکث نمی‌کرد. یاد صاحب‌خانه، یاد سرفه‌های مادر، یاد شکم‌های گرسنه… همه او را مجبور می‌کردند ادامه دهد. خورشید بالا آمد، اما گرمایش به تن‌های خسته‌ی آن‌ها نمی‌رسید. سرک‌ها شلوغ شد، موترها رد شدند، مردم با لباس‌های تمیز و عجله‌های روزمره از کنارشان گذشتند، بی‌آنکه حتی نگاهی بیندازند. گاهی کسی با نفرت نگاه می‌کرد، گاهی کسی زیر لب چیزی می‌گفت، گاهی کودکی در موتر به آن‌ها اشاره می‌کرد و می‌خندید. شکریه سعی می‌کرد نگاهش را بالا نیاورد، چون هر بار که نگاه می‌کرد، چیزی در دلش فرو می‌ریخت؛ چیزی که نامش شاید «آرزو» بود. در یکی از سرک‌ها، کنار یک مکتب توقف کردند. زنگ تفریح بود. صدای خنده‌ی دختران، صدای دویدن، صدای زندگی… همه در هوا پیچیده بود. شکریه ناخودآگاه ایستاد. دستش در کیسه ثابت ماند. به دروازه‌ی مکتب نگاه کرد. دخترانی با لباس‌های پاک، با بکس‌های رنگی، با موهای شانه‌زده، در حویلی می‌دویدند. یکی از آن‌ها کتابی در دست داشت. شکریه به آن کتاب خیره شد، انگار که چیزی مقدس باشد. برای لحظه‌ای، خودش را جای او تصور کرد؛ با لبخندی واقعی، با دستانی تمیز، با دنیایی که بوی زباله نمی‌داد. اما صدای فرید او را به خود آورد: «چی شد؟ چرا ایستادی؟» شکریه سریع سرش را پایین انداخت و دوباره شروع به کار کرد، اما آن تصویر از ذهنش پاک نشد. ساعت‌ها گذشت. آفتاب تندتر شد، اما خستگی هم سنگین‌تر. پاهایشان دیگر رمق نداشت، اما کیسه‌ها هنوز نیمه‌خالی بود. در یکی از کوچه‌ها، چند مرد بزرگ‌تر به آن‌ها نزدیک شدند. نگاه‌هایشان خشن بود. یکی از آن‌ها جلو آمد و بدون مقدمه گفت: «این‌جا کار شما نیست. هرچه جمع کردید، بدهید.» جاوید خواست چیزی بگوید، اما قبل از اینکه حرفی بزند، مرد او را محکم هل داد. شکریه ترسید. قلبش به شدت می‌زد. رحیم آهسته گفت: «بدهید… دعوا نکنید…» آن‌ها بخشی از زباله‌هایی را که با زحمت جمع کرده بودند، دادند و عقب رفتند. شکریه حس کرد گلویش می‌سوزد، اما اشکش نیامد. انگار دیگر اشکی نمانده بود. وقتی ظهر شد، آن‌ها در سایه‌ی دیواری نشستند. شکریه نان خشک کوچکی را که از خانه آورده بود، بیرون کرد. آن را میان چهار نفر تقسیم کردند. هر لقمه مثل سنگ در گلو پایین می‌رفت، اما همین هم برایشان نعمت بود. فرید با صدایی خسته گفت: «فکر می‌کنید زندگی ما همیشه همین است؟» کسی جواب نداد. سکوتی سنگین میانشان افتاد. شکریه به دست‌هایش نگاه کرد؛ دست‌هایی که باید دفتر می‌گرفت، حالا زباله را می‌کاوید. در دلش گفت: «شاید همین است… شاید زندگی ما همین است.» عصر که شد، آن‌ها کیسه‌ها را به محل فروش بردند. مردی که همیشه از آن‌ها خرید می‌کرد، بدون نگاه کردن به صورتشان، زباله‌ها را وزن کرد و پول کمی در دستشان گذاشت. شکریه پول را گرفت، شمرد، و در گوشه‌ی چادرش پنهان کرد. می‌دانست که این پول هم برای همه چیز کافی نیست، اما باز هم باید بس باشد. وقتی به خانه برگشت، هوا تاریک شده بود. کوچه‌ها خاموش و سرد بودند. دروازه را آرام باز کرد. مادرش در گوشه‌ی اتاق دراز کشیده بود. سرفه‌هایش ضعیف‌تر، اما عمیق‌تر شده بود. شکریه کنار او نشست، پول را در دستش گذاشت. مادر نگاهش کرد، اشک در چشمانش حلقه زد و با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت: «تو طفل نیستی… تو مادر این خانه‌ای…» این جمله مثل باری سنگین روی شانه‌های شکریه نشست. او فقط سرش را پایین انداخت. آن شب، وقتی دراز کشید، بدنش درد می‌کرد، اما خواب به چشمانش نمی‌آمد. صدای دور شهر، صدای سگ‌ها، صدای باد… همه در گوشش می‌پیچید. چشمانش را بست و دوباره همان تصویر را دید: خودش در مکتب، با کتابی در دست، با لبخندی که واقعی بود. اما این‌بار، تصویر خیلی زود شکست. جای آن را صدای سرفه‌ی مادر گرفت. شکریه چشمانش را باز کرد. به سقف ترک‌خورده خیره شد. در دلش چیزی گفت، اما حتی خودش هم نشنید چه بود. شاید دعا بود، شاید آرزو، شاید فقط یک آه. و فردا… او دوباره بیدار می‌شد، دوباره کیسه را برمی‌داشت، دوباره در زباله‌ها دنبال نان می‌گشت. چون در زندگی او، فردا هیچ‌وقت متفاوت نبود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 186 بازدید

سیما سمر، رییس پیشین کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان در تازه‌ترین مورد مدعی شده است که منع آموزش دختران در افغانستان، آنان را به ازدواج‌های اجباری وادار می‌کند. خانم سمر این اظهارات را در برنامه‌ای که به مناسبت هشتم مارچ، روز جهانی همبستگی زنان توسط «هزاره‌های حوزه نیوانگلند» در شهر بوستون ایالت ماساچوست آمریکا برگزار شده بود، مطرح کرده و محدودیت‌های گسترده حکومت سرپرست علیه زنان و دختران در افغانستان را نمونه‌ی آشکار آپارتاید جنسیتی عنوان کرده و بر «ثبت و جرم‌انگاری آپارتاید جنسیتی در کنوانسیون جرایم علیه بشریت» تاکید کرده است. وی در ادامه تاکید کرد: «دولت به‌طور سیستماتیک و دوامدار زنان افغانستان را از حقوق‌شان منع می‌کنند و این نقض حقوق بشر است.» رییس پیشین کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان در این نشست بر ثبت و مستندسازی نقض حقوق بشر در افغانستان تاکید کرده و گفته برای پاسخ‌گوسازی عاملان نقض حقوق بشر در دادگاه‌های بین‌المللی نیاز به اسناد مستند و معتبر است. همچنین او در بخشی از صحبت‌هایش افزود که در برابر بی‌عدالتی نباید سکوت کرد و با آگاهی‌دهی و اطلاع‌رسانی دقیق می‌توان شرایط را تغییر داد. در حالی سیما سمر از منع آموزش دختران افغانستان انتقاد می‌کند که حکومت سرپرست پس از تسلط دوباره بر افغانستان، آموزش دختران بالاتر از صنف ششم را منع کردند و سپس دروازه‌ی دانشگاه‌ها را نیز به‌روی زنان و دختران بستند. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 120 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد از حکومت سرپرست افغانستان خواسته است که محدودیت‌های ورود کارمندان زن به دفاتر این سازمان در کشور را بردارند. این سازمان امروز (شنبه، ۱۶ حوت) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که شش ماه از ممنوعیت ورود زنان به دفاتر سازمان ملل در افغانستان می‌گذرد. بخش زنان سازمان ملل در ادامه تاکید کرده است که این ممنوعیت در تاریخ ۸۰ ساله این سازمان بی‌سابقه بوده است. در اعلامیه تاکید شده است که بدون حضور کارمندان زن، روند کمک‌رسانی با چالش روبرو می‌شود و دسترسی به زنان و دختران امکان‌پذیر نخواهد بود. این سازمان در روز جهانی زن تأکید کرده است که در کنار زنان افغانستان می‌ایستد. گفتنی است که حکومت فعلی شش ماه پیش ورود زنان به دفاتر سازمان ملل در افغانستان را ممنوع کردند و برخی از زنان را مورد پیگرد قرار داده‌اند. باید گفت که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 164 بازدید

دفتر حقوق بشر سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد از ادامه ممنوعیت حضور زنان و دختران در دفاتر این نهاد در افغانستان ابراز نگرانی کرده است. این دفتر با نشر اعلامیه‌ای در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که ۱۰۰ روز از زمان ممنوعیت ورود زنان و دختران همکار به دفاتر سازمان ملل در کشور می‌گذرد و از حکومت سرپرست خواسته تا این محدودیت‌ها را لغو کنند. همچنین در بخشی از اعلامیه آمده است: «تبعیض سیستماتیک علیه زنان و دختران به نفع افغانستان نیست و باید فوراً پایان یابد.» سازمان ملل تاکید کرده که بدون حضور زنان و دختران، حمایت‌های حیاتی این نهاد نمی‌تواند به تمامی نیازمندان برسد و محدودیت‌های کنونی اثر منفی بر ارایه خدمات دارد. این ممنوعیت بخشی از سیاست گسترده حکومت فعلی برای محدودسازی حضور زنان در نهادهای دولتی و بین‌المللی است. همچنین حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 289 بازدید

همزمان با ممنوعیت ورود زنان بدون چادر برقع به دکان‌ها و فروشگاه‌های هرات از سوی حکومت سرپرست، ورود زنان به اداره‌های دولتی را نیز بدون چادر برقع منع شده است. دست‌کم سه منبع گفته‌اند که نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی امروز (چهارشنبه)، مانع حضور بیش از ۵۰ زن در اداره‌های دولتی و شفاخانه‌ی حوزوی هرات شده‌اند. منبع در ادامه تاکید کرده است که نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی در دروازه‌های اداراتی چون ریاست معارف، شفاخانه، زندان، ثبت‌ احوال نفوس و کتاب‌خانه‌ی عامه‌ی این ولایت به زنان بدون چادر برقع اجازه‌ی ورود نداده‌اند. در نوارهای تصویری که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده نیز دیده می‌شود زنان و دخترانی که برقع نپوشیده‌اند، اجازه ورود به شفاخانه حوزوی هرات را پیدا نکرده و پشت دروازه مانده‌اند. منبع افزوده است که هدف از این اقدام، مجبور کردن زنان به پوشیدن اجباری برقع است. این اقدام در حالی صورت می‌گیرد که حکومت فعلی در ماه‌های اخیر محدودیت‌های بیشتری بر پوشش و حضور اجتماعی زنان در هرات وضع کرده است. روز گذشته نیز نیرو‌های امر به معروف و نهی از منکر در یک نشست با دکان‌داران و مسوولان سالن‌های عروسی این شهر، دستور داده‌اند که به زنان و دختران بدون برقع، چادر‌ نماز، نقاب (روی بند) به بازار‌ها و سالن‌های عروسی، اجازه‌ی ورود و خریداری را ندهند. همچنین نیروهای امر به معروف و نهی از منکر در شهر هرات چندی پیش مانع ورود زنان و دختران به «جمعه بازار» واقع در سرک ۶۴ متره‌ی این شهر شده بودند.

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 237 بازدید

من زهرا هستم، شانزده سال دارم، اما احساس می‌کنم عمرم از غصه و دلتنگی، خیلی بیشتر گذشته است. گاهی که در آینه نگاه می‌کنم، چشم‌هایم را نمی‌شناسم. دیگر از آن برق امید روزهای کودکی خبری نیست؛ فقط خستگی‌ست، سکوت و اندوهی که در دلم جا خوش کرده. یادم می‌آید وقتی در ایران بودیم، چقدر عاشق مکتب رفتن بودم. هر صبح زود، پیش از طلوع آفتاب، مادرم بیدارم می‌کرد. صدای اذان از دور شنیده می‌شد و من با شوق، لباس مکتبم را می‌پوشیدم. کفش‌هایم همیشه برق می‌زد، و در چشمانم رؤیای داکتر شدن موج می‌زد. راه تا مکتب طولانی بود، اما با هر قدم، احساس می‌کردم به آینده نزدیک‌تر می‌شوم. در آنجا، کسی نمی‌پرسید «دختر هستی یا پسر؟»؛ فقط می‌پرسیدند: «چه می‌خواهی یاد بگیری؟» من عاشق ریاضی بودم؛ عاشق اعداد و معماهایش. وقتی معلم مسئله‌ای روی تخته می‌نوشت، حس می‌کردم وارد دنیایی از منطق و زیبایی شده‌ام. گاهی با دوستم مهتاب زیر درخت چنار حیاط مکتب می‌نشستیم و از آینده حرف می‌زدیم.  او می‌خواست معلم شود، من داکتر. باورمان این بود که هیچ‌چیز نمی‌تواند مانع ما شود. اما تقدیر... تقدیر همیشه بی‌رحم‌تر از آن است که خیال می‌کنی. وقتی پدرم گفت باید به افغانستان برگردیم، اشک در چشمان مادرم جمع شد. من نمی‌فهمیدم چرا. فقط خوشحال بودم که دوباره وطنم را می‌بینم؛ همان خاکی که در قصه‌های مادرم زیبا بود، با کوه‌های بلند، دشت‌های پرگل، و آدم‌های مهربان. اما وقتی رسیدیم، همه‌چیز فرق داشت. شهر آرام بود، اما در چهره‌ی مردم غمی سنگین نشسته بود.  زن‌ها در کوچه کمتر دیده می‌شدند.  دختران با چادرهای تیره و نگاه‌های خاموش از کنارم می‌گذشتند... چند روز بعد، با خوشحالی به مکتب رفتم تا ثبت‌نام کنم.  نگهبان دروازه جلویم را گرفت و گفت:  «دختر جان، بعد از صنف ششم دیگر اجازه نداری بیایی.» فکر کردم شوخی می‌کند. خندیدم و گفتم:  «ولی من صنف نهم هستم، کارنامه‌ام را هم دارم!» او فقط سرش را پایین انداخت و آرام گفت:  «قانون است... دخترها نمی‌توانند.» در آن لحظه، دنیا دور سرم چرخید. دلم فرو ریخت، انگار تمام امیدهایم را یک‌جا از من گرفتند. در راه برگشت، کتاب‌هایم را محکم در آغوش گرفته بودم، اما اشک‌ها بی‌اجازه می‌آمدند. مردم در کوچه‌ها می‌رفتند و می‌آمدند، ولی من فقط به آن دروازه‌ی بسته فکر می‌کردم؛ دروازه‌ای که میان من و آینده‌ام دیوار کشید. از آن روز به بعد، هر صبح که صدای زنگ مکتب همسایه را می‌شنوم، دلم می‌سوزد.  بچه‌ها با کیف‌های رنگی از کنار خانه‌مان می‌گذرند،  و من، از پشت پنجره، نگاه‌شان می‌کنم. دلم می‌خواهد با آن‌ها بروم. دلم می‌خواهد دوباره روی چوکی مکتب بنشینم، تخته سفید را ببینم،  و صدای معلمم را بشنوم. اما حالا، روزهایم بی‌رنگ است و شب‌هایم بی‌خواب... گاهی کتاب‌هایم را باز می‌کنم.  بوی کاغذشان مرا به روزهای ایران می‌برد.  کنار بعضی صفحه‌ها یادداشت‌هایی نوشته‌ام:  «امید یعنی ادامه دادن، حتی وقتی سخت است.»  اما حالا... دیگر معنای امید را فراموش کرده‌ام. مادرم می‌گوید: — «زهرا جان، غم نخور، شاید دوباره اجازه بدهند.» اما در صدایش هم دیگر امیدی نیست. او خودش هر روز با دلی شکسته، ساکت و خسته، به کارهای خانه مشغول است. گاهی می‌بینم پنهانی گریه می‌کند. می‌گوید از دیدن افسردگی من، دلش درد می‌گیرد. من حالا بیشتر وقت‌ها ساکتم. دوستانم در ایران گاهی برایم پیام می‌فرستند. یکی‌شان نوشته بود: «زهرا، ما حالا در صنف یازدهم هستیم. سال آینده کنکور داریم. تو چطور؟» و من... نتوانستم جوابی بدهم. فقط گوشی را خاموش کردم و تا صبح گریستم... دلم تنگ است... برای بوی گچ تخته، برای صدای زنگ تفریح، برای خنده‌های مهتاب، برای لحظه‌ای که معلمم دستم را گرفت و گفت: «تو استعداد داری، هیچ‌وقت از درس دست نکش.» اما حالا، درس برای من تنها خاطره‌ای دور است. هر شب که به آسمان نگاه می‌کنم، در دل به ستاره‌ها می‌گویم: «آیا روزی دوباره به مکتب برمی‌گردم؟» ستاره‌ها سکوت می‌کنند؛ شاید آن‌ها هم جوابی ندارند. افسردگی مثل سایه‌ای آرام و بی‌صدا، بر زندگی‌ام افتاده. صبح که بیدار می‌شوم، انگیزه‌ای برای بلند شدن ندارم. انگار زمان متوقف شده، و من در قفس روزهای تکراری گیر کرده‌ام. پدرم می‌گوید: «دخترم، زندگی همین است.» اما من می‌دانم زندگی این نیست. زندگی یعنی یاد گرفتن، رشد کردن، رؤیا دیدن... و من هنوز رؤیا دارم. من نمی‌خواهم خاموش شوم. نمی‌خواهم آینده‌ام را پشت دیوار جهل دفن کنم. ما دختران این سرزمین، تنها علم می‌خواهیم، نه چیز دیگر. ما دشمن نیستیم؛ ما فقط می‌خواهیم بیاموزیم، رشد کنیم و وطن‌مان را آباد بسازیم. امشب، در گوشه‌ی اتاق، دفتر قدیمی‌ام را ورق می‌زنم. در آخرین صفحه می‌نویسم: «من زهرا هستم، دختری با آرزوی مکتب رفتن. حالا، پشت دیوارهای بلند خاموشی، هر روز ذره‌ذره از درون می‌میرم. اما هنوز امید دارم — امیدی کوچک، مثل شمعی در باد. از حکومت سرپرست افغانستان خواهش می‌کنم: دروازه‌های مکتب را به روی دختران باز کنید. بگذارید ما هم بیاموزیم، بگذارید ما هم نفس بکشیم. خاموشی ما، خاموشی آینده‌ی افغانستان است.» و بعد، دفتر را می‌بندم. اشک‌ها آرام می‌ریزند، اما در دلم، هنوز آن شمع کوچک می‌سوزد — شمعی به نام دانش. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 245 بازدید

سازمان‌های یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل و یونسکو اعلام کرده‌اند که حکومت سرپرست افغانستان پس از بازگشت به قدرت در آگوست ۲۰۲۱ میلادی تا‌ اکنون ‏حدود ۲.۲ میلیون دختر نوجوان را از آموزش محروم کرده است. این سازمان‌ها با نشر گزارشی مشترک در مورد وضعیت آموزش در ‏افغانستان گفته‌اند که سالانه ۳۹۷ هزار کودک در هر سال تحصیلی از ادامه‌ی ‏آموزش باز می‌مانند. در گزارش یونیسف و یونسکو آمده است که تا سال ۲۰۲۴ میلادی، بیش از ۲.۱۳ ‏میلیون کودک در سن مکتب ابتدایی از مکتب محروم بودند که ۶۰ درصد آنان ‏دختر هستند.‏ همچنین در بخشی از گزارش آمده است که بخش آموزش افغانستان تحت فشار شدید ناشی ‏از شوک‌های بشردوستانه‌ی هم‌زمان است. ‏ در ادامه آمده است که در سال ۲۰۲۵ میلادی، تخمین زده می‌شود که ۸.۹ میلیون کودک، از جمله ۸۸۸ هزار ‏نفر دارای معلولیت، به پشتیبانی آموزشی اضطراری نیاز خواهند داشت.‏ در عین حال حدود ۲.۷ میلیون نفر از ایران و پاکستان از سال ۲۰۲۳ به این‌طرف اخراج شده‌اند که ۴۰ درصد آنان کودک هستند.‏ در گزارش آمده است که بسیاری از کودکان بازگشته ،به‌ویژه دختران بالای ۱۲ سال، به‌دلیل کمبود ‏زیرساخت‌ها و ممنوعیت‌های موجود، برای جذب در مکاتب با مشکل مواجه ‏هستند.‏ در گزارش یونیسف و یونسکو آمده است که بازگشت مهاجران فشار بیشتری را ‏بر سیستم آموزشی افغانستان وارد می‌کند و بر تعداد کودکان و نوجوانان خارج ‏از مکتب می‌افزاید.‏ همچنین حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. حکومت فعلی در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران بست، در حالی که ‏بخش صحت افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش باز بماند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


7 ماه قبل - 253 بازدید

ریچارد بنت، گزارشگر ویژه‌ی شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد برای افغانستان درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که حکومت سرپرست باید محدودیت‌ها علیه کارکنان زن ملل متحد را لغو کنند. آقای بنت روز (جمعه، ۲۱ سنبله) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود، خواستار لغو محدودیت‌ها علیه کارمندان زن سازمان ملل در «سطح ملی» شده است. وی در ادامه تاکید کرده است: «جلوگیری از دسترسی زنان به محل کار یا حمایت از جوامع نیازمند، گواه دیگری است بر اینکه حکومت فعلی تا زمانی که مسیر خود را تغییر ندهند، نباید به وضعیت عادی بازگردند.» او افزوده است: «من قویاً با یوناما همصدا می‌شوم و از حکومت فعلی می‌خواهم که محدودیت‌های اعمال شده بر کارمندان زن در سطح ملی را لغو کنند.» سازمان ملل متحد در افغانستان نیز در اعلامیه‌‌ای خواستار لغو محدودیت‌های حکومت سرپرست علیه کارمندان زن شد. سازمان ملل نوشته است که به تاریخ ۷ سپتامبر سال جاری میلادی، نیروهای دولتی مانع ورود کارمندان و قراردادی‌های زن سازمان ملل به دفاتر این نهاد در کابل شدند. یوناما تصریح کرد که این محدودیت سپس به دفاتر ساحوی سازمان ملل در سراسر کشور گسترش یافت و با اطلاعیه‌های کتبی یا شفاهی از سوی حکومت فعلی اعمال گردید. سازمان ملل با نشر اعلامیه‌ای گفته است که نیروهای حکومتی در ورودی دفاتر سازمان ملل در ولایت‌های کابل، هرات و مزار شریف حضور دارند تا مانع ورود کارمندان زن به دفاتر نهادهای سازمان ملل شوند. سازمان ملل گفته: «این موضوع به‌ویژه با توجه به محدودیت‌های مداوم بر حقوق زنان و دختران در افغانستان، نگران‌کننده است.» سازمان ملل متحد در افغانستان گفته است که این محدودیت‌ها نقض قوانین بین‌المللی مربوط به مصونیت‌ها و امتیازات کارکنان سازمان ملل است و در تلاش است هرچه زودتر این محدودیت‌ها را لغو کند. همچنین حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. حکومت فعلی در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران بست، در حالی که ‏بخش صحت افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش باز بماند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب