برچسب: دختران

20 دقیقه قبل - 47 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد اعلام کرده است که ممنوعیت وضع‌شده بر آموزش و کار زنان و دختران تنها یک نسل را تحت تأثیر قرار نمی‌دهد، بلکه نسل بعدی نیز هزینه‌ی آن را می‌پردازد. این با نشر اعلامیه‌ای گفته است که پس از ۱۵ آگست ۲۰۲۱ میلادی، ۲.۶ میلیون دختر از آموزش محروم شدند و محدودیت‌های اعمال‌شده بر آموزش دختران و اشتغال زنان، سالانه ۸۴ میلیون دالر امریکایی برای افغانستان هزینه‌ی اقتصادی دارد و با ادامه‌ی محدودیت‌ها، این ضررها هر ساله بیشتر می‌شود. یونیسف هشدار داده است که این محدودیت‌ها تنها یک نسل را تحت تأثیر قرار نمی‌دهد، بلکه هزینه‌ها و عواقب آن به نسل بعدی نیز منتقل می‌شود. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل افزوده است: «با افزایش نسبت مادران بی‌سواد، خطرات کم‌وزنی هنگام تولد، واکسیناسیون ناکافی و کوتاهی قد در بین فرزندان‌‎شان نیز افزایش می‌یابد و فشار بیشتری را بر سیستم صحی که از قبل تحت فشار بوده است، وارد می‌کند.» در بخشی از اعلامیه آمده است که با این محدودیت‌ها، افغانستان تا سال ۲۰۳۰ با خطر از دست دادن حداکثر ۲۰ هزار معلم زن و حدود پنج‌ونیم هزار پزشک زن مواجه است و همچنان تعداد معلمان زن در آموزش پایه در حال حاضر بیش از نُه درصد کاهش یافته و از نزدیک به ۷۳ هزار نفر در سال ۲۰۲۲ به حدود ۶۶ هزار نفر در سال ۲۰۲۴ رسیده است. بررسی‌های یونیسف نشان می‎دهد که حضور زنان در خدمات ملکی بین سال‌های ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵ میلادی از ۲۱ درصد به ۱۷.۷ درصد کاهش یافته است. کاترین راسل، مدیر اجرایی یونیسف می‌گوید: «پنج سال ممکن است در تاریخ یک کشور کوتاه باشد، اما در زندگی یک دختر دوره‌ای تعیین‌کننده است.» او افزوده است: «کلاس درس چیزی بیش از یادگیری ارائه می‌دهد. به یک جوان صدا و توانایی رسیدن به تمام ظرفیت او را می‌دهد و سپری در برابر کار کودکان، ازدواج زودهنگام و خشونت و سوءاستفاده ارائه می‌دهد.» وی افزوده است: «وقتی مکتب‌ها تعطیل شدند، این حمایت‌ها از بین رفت.» یونیسف هشدار داده است که دختران وقتی از مکتب خارج می‌شوند با خطرات بیشتری از جمله کار کودکان، سوءاستفاده، ازدواج زودهنگام و خشونت مبتنی بر جنسیت روبه‌رو هستند. این در حالی است که حکومت سرپرست پس از وارد شدن به کابل، حدود دو هفته بعد اعلام کردند که دختران اجازه ندارند فراتر از صنف ششم ابتدائی مکتب درس بخوانند. همچنین آموزش بانوان در دانشگاه‌ها در دسامبر ۲۰۲۲ منع شد.

ادامه مطلب


2 روز قبل - 72 بازدید

منابع محلی از ولایت ارزگان می‌گویند یک مورد مثبت فلج اطفال (پولیو) در شهر ترینکوت، مرکز این ولایت ثبت شده است. دست‌کم دو منبع از ریاست صحت عامه ازرگان امروز (پنج‌شنبه، ۲۲ اسد) گفته‌اند که یک دختر دوساله به فلج اطفال مبتلا شده است. در ادامه آمده است که این دختر باشنده‌ی منطقه‌ی «سرخوم» از مربوطات شهر ترینکوت، مرکز ولایت ارزگان است. این در حالی است که سازمان جهانی صحت هفته‌ی گذشته اعلام کرد که افغانستان با ثبت ۱۵ مورد مثبت پولیو در سال جاری میلادی، بالاترین رقم مبتلایان تازه به فلج اطفال در سطح جهان را دارد. در حال حاضر افغانستان و پاکستان تنها کشورهای جهان اند که ‏بیماری پولیو در آن‌ها ریشه‌کن نشده است‎.‎ براساس آمار سازمان جهانی صحت، از آغاز سال ۲۰۲۶ میلادی تا اکنون سه ‏مورد ابتلا و ۱۰۸ نمونه‌ی محیطی پولیو در پاکستان شناسایی شده است‎.‎ در سال گذشته‌ی میلادی ۲۱ مورد انسانی و ۹۴ مورد محیطی پولیو در ‏افغانستان ثبت شده بود‎.‎ در سال گذشته در پاکستان نیز ۳۱ مورد انسانی و ۶۵۱ مورد محیطی ‏شناسایی شده بود.‏

ادامه مطلب


3 روز قبل - 77 بازدید

یونسکو یا سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد اعلام کرده است که از سال ۲۰۲۱ میلادی تاکنون حدود ۲.۴ میلیون دختر در افغانستان از آموزش محروم شده‌اند. این سازمان با نشر گزارشی گفته است که زنان و دختران نیز از سال ۲۰۲۲ میلادی از تحصیل در دانشگاه‌ها منع شده‌اند و همچنان با محدودیت‌های شدید در زمینه اشتغال و مشارکت در زندگی عمومی روبرو هستند. در گزارش آمده است که افغانستان تنها کشور در جهان است که در آن دختران و زنان به‌طور رسمی از تحصیل در دوره متوسطه و آموزش عالی منع شده‌اند. یونسکو در ادامه هشدار داده است که این ممنوعیت «افغانستان را با خطر از دست دادن ظرفیت‌هایش برای دهه‌ها، افزایش فقر و آسیب‌های جبران‌ناپذیر» مواجه می‌کند. این سازمان برآورد کرده است که ممنوعیت تحصیل دختران و زنان می‌تواند تا سال ۲۰۶۶ میلادی باعث خروج ۶۰۰ هزار زن از بازار کار شود، مجموع زیان‌های درآمدی را به ۹.۶ میلیارد دالر برساند و خطر ازدواج زودهنگام را افزایش دهد. سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد تاکید کرده است که محدودیت تحصیل زنان در آموزش عالی همچنین کمبود آموزگاران زن را تشدید خواهد کرد. به گفته‌ی این نهاد، بیش از دو میلیون کودک در دوره‌ی ابتدایی به دلایلی غیر از ممنوعیت‌های اعمال‌شده علیه دختران و زنان، از مکتب بازمانده‌اند. یونسکو برآورد می‌کند که افغانستان تا سال ۲۰۳۰ میلادی با کمبود بیش از ۱۱ هزار آموزگار زن واجد شرایط مواجه خواهد شد. هودا جبریان، هماهنگ‌کننده‌ی برنامه‌ی یونسکو برای آموزش در شرایط اضطراری، در یک نشست خبری گفت: «بسیاری از آموزگاران کشور را ترک کرده‌اند و آن‌هایی که در نظام آموزشی باقی مانده بودند، از ادامه‌ی تدریس منع شده‌اند.» او افزود: «تصمیم برای منع زنان از تدریس به پسران، نه‌تنها شمار قابل‌توجهی از آموزگاران و مربیان واجد شرایط را از نظام آموزشی خارج کرده، بلکه باعث شده است پسران توسط آموزگاران مرد فاقد صلاحیت آموزش ببینند. در نتیجه، یا آموزگاران مرد فاقد صلاحیت داریم یا اصلاً آموزگاری نداریم.» این در حالی است که حکومت سرپرست پس از بازگشت به قدرت، نخست دختران بالاتر از صنف ششم را از آموزش منع کردند و سپس دروازه‌های دانشگاه‌ها و انستیتوت‌های طبی را بستند. با وجود انتقادهای گسترده جهانی از این اقدامات در پنج سال گذشته، حکومت فعلی از موضع خود عقب‌نشینی نکرده است.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 125 بازدید

وقتی زنگ ساعت در گوشه اتاق به صدا درآمد، مریم هنوز خواب بود؛ اما صدای مادرش که از حیاط می‌آمد، آرام‌آرام او را از خواب بیرون کشید. «مریم جان، بیدار شو، دیر می‌شود.» مریم چشم‌هایش را باز کرد، چند ثانیه به سقف اتاق خیره ماند و بعد با عجله از جا برخاست. صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود و هوای سرد از لای پنجره کوچک اتاق به داخل می‌آمد. چادر مکتبش را برداشت، لباس پوشید و کیف کوچکی را که از شب پیش آماده کرده بود، روی شانه انداخت. مادرش در آشپزخانه چای آماده می‌کرد و پدرش کنار دروازه نشسته بود و بند بوت‌هایش را می‌بست. وقتی پدر دخترش را دید، لبخند زد و پرسید: «امروز هم اول می‌رسی، دخترم؟» مریم با همان شوق همیشگی جواب داد: «امتحان داریم، پدر. اگر دیر برسم، معلم اجازه نمی‌دهد.» آن صبح برای مریم چیزی جز یک صبح عادی نبود؛ صبحی شبیه صدها صبح دیگری که با عجله از خانه بیرون شده، از کوچه گذشته و در کنار دختران دیگر به سوی مکتب رفته بود. او آن زمان نمی‌دانست روزی خواهد رسید که همین کیف، همین لباس و حتی صدای همان زنگ ساعت، برایش به خاطره‌ای دور تبدیل شود؛ خاطره‌ای که هر بار به یادش می‌آورد، احساس می‌کند بخشی از کودکی‌اش در همان دروازه مکتب جا مانده است. مریم از کودکی به درس علاقه داشت. خانواده‌اش امکانات زیادی نداشتند، اما پدر و مادرش همیشه تلاش کرده بودند او و خواهر کوچک‌ترش فرصت درس خواندن داشته باشند. پدرش کارگر روزمزد بود و درآمدش ثابت نبود؛ بعضی روزها صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و تا شام کار می‌کرد و بعضی روزها ساعت‌ها کنار سرک یا در بازار منتظر می‌ماند تا کسی برای کاری او را صدا کند. مادرش نیز در خانه برای زنان همسایه لباس می‌دوخت و با درآمد خیاطی بخشی از هزینه‌های زندگی را تأمین می‌کرد. زندگی برای این خانواده آسان نبود، اما پدر همیشه می‌گفت: «ما شاید نتوانیم برای شما خانه بزرگ یا زندگی راحت بسازیم، اما اگر بتوانیم شما را درس بدهیم، همین برای ما کافی است.» مریم این جمله را بارها شنیده بود و شاید به همین دلیل، درس خواندن برایش تنها یک وظیفه یا تکلیف مکتب نبود؛ او احساس می‌کرد با هر صفحه‌ای که می‌خواند، بخشی از زحمت پدر و مادرش را بی‌پاسخ نمی‌گذارد. از همان سال‌های نخست مکتب می‌گفت که می‌خواهد داکتر شود. وقتی کسی از او می‌پرسید چرا، پاسخ ساده‌ای داشت: «می‌خواهم مردم را درمان کنم.» شاید آن زمان نمی‌دانست برای رسیدن به این آرزو باید سال‌ها درس بخواند، امتحان بدهد و پس از فراغت وارد دانشگاه شود، اما برای مریم مهم نبود؛ او فقط آینده‌ای را تصور می‌کرد که در آن لباس سفید پوشیده و در یک شفاخانه مشغول کمک به بیماران است. سال‌های مکتب برای مریم با تمام دشواری‌هایش شیرین بود. گاهی پول خرید کتاب اضافی نداشت و مجبور می‌شد از کتاب‌های سال‌های گذشته خواهر یکی از دوستانش استفاده کند و گاهی نیز به دلیل نبود پول کافی، مدت‌ها منتظر می‌ماند تا پدرش بتواند برایش یک دفتر تازه بخرد. با این حال، هیچ‌کدام از این مشکلات علاقه‌اش به درس را کم نمی‌کرد. شب‌هایی که برق خانه قطع می‌شد، چراغ کوچک شارژی را کنار کتابش می‌گذاشت و تا جایی که می‌توانست مطالعه می‌کرد. مادرش چند بار از خواب بیدار می‌شد و می‌گفت: «دخترم، چشم‌هایت خراب می‌شود، بگذار صبح درس بخوانی.» مریم معمولاً لبخند می‌زد و جواب می‌داد: «صبح مکتب دارم، مادر، باید امشب بخوانم.» او از همان سال‌ها یاد گرفته بود اگر می‌خواهد چیزی به دست بیاورد، باید بیشتر از توانش تلاش کند. وقتی نمره خوبی می‌گرفت، پدرش خوشحال می‌شد و گاهی با وجود مشکلات مالی، برایش یک قلم یا دفترچه می‌خرید. مریم همان چیزهای کوچک را بزرگ‌ترین هدیه می‌دانست. یک بار که در امتحان نمره بسیار خوبی گرفته بود، پدرش هنگام شام گفت: «من می‌دانم تو یک روز به جایی می‌رسی.» مریم خندید و گفت: «اگر شما کمکم کنید، حتماً می‌رسم.» پدر جواب داد: «تا وقتی توان داشته باشم، کمکت می‌کنم.» آن جمله سال‌ها در ذهن مریم ماند؛ بی‌آن‌که او و پدرش بدانند روزی شرایطی خواهد رسید که تلاش پدر و اراده دختر، هر دو با مانعی روبه‌رو خواهند شد که عبور از آن آسان نیست. آخرین روزی که مریم به مکتب رفت، هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت. صبح زود بیدار شد، لباس پوشید، کتاب‌هایش را در کیف گذاشت و از خانه بیرون رفت. در مسیر با دوستانش درباره امتحان و برنامه‌های آینده صحبت کرد. یکی از دوستانش می‌گفت می‌خواهد مهندس شود و دیگری آرزو داشت معلم شود. مریم با خنده گفت که روزی داکتر خواهد شد و همه‌شان را رایگان معاینه خواهد کرد. دختران خندیدند و قرار گذاشتند پس از فراغت نیز با هم در تماس باشند. وقتی مریم وارد صنف شد، معلم درس را آغاز کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست آن روز آخرین باری است که آنان در کنار هم پشت میزهای مکتب می‌نشینند. چند ساعت بعد، مریم مثل همیشه از مکتب به خانه برگشت، کیفش را در گوشه اتاق گذاشت و لباسش را عوض کرد. آن شب، خبرهایی که درباره ادامه ممنوعیت آموزش دختران منتشر می‌شد، نگرانی خانواده را بیشتر کرد. مریم ابتدا نمی‌خواست باور کند. تصور می‌کرد شاید این وضعیت موقتی باشد و چند روز یا چند هفته بعد همه چیز دوباره به حالت عادی برگردد. به مادرش گفت: «حتماً باز می‌شود. نمی‌شود که برای همیشه بسته بماند.» مادر چیزی نگفت و پدر نیز سکوت کرد. مریم آن شب کتاب‌هایش را کنار تخت گذاشت و با این فکر خوابید که فردا دوباره آن‌ها را در کیفش خواهد گذاشت. اما فردا آمد و مریم به مکتب نرفت. روز بعد هم نرفت و هفته بعد نیز دروازه مکتب بسته بود. ابتدا روزها را می‌شمرد، بعد هفته‌ها را و سرانجام فهمید ماه‌ها گذشته است. لباس مکتبش همچنان در کمد آویزان بود و کیفش همان‌طور گوشه اتاق مانده بود. هر بار که چشمش به آن می‌افتاد، چیزی در دلش سنگین می‌شد. با این حال، هنوز امیدوار بود. هر خبری را با دقت دنبال می‌کرد و هر بار که شایعه‌ای درباره بازشدن مکتب‌ها می‌شنید، قلبش تندتر می‌زد. چند بار حتی شب قبل از روزی که گفته شده بود ممکن است مکتب‌ها باز شوند، کیفش را آماده کرد؛ دفترها را مرتب کرد، قلم‌ها را تراشید و یونیفورمش را کنار تخت گذاشت. صبح زود بیدار شد، اما دوباره خبر رسید که مکتب‌ها باز نمی‌شوند. آن روز مریم لباسش را از کنار تخت برداشت و داخل کمد گذاشت. این بار دیگر گریه نکرد؛ فقط مدت زیادی به لباس نگاه کرد و بعد در کمد را بست. از آن پس، صبح‌هایی که قبلاً با عجله برای رفتن به مکتب آغاز می‌شد، شکل دیگری پیدا کرد. مریم به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد، آب می‌آورد، اتاق‌ها را مرتب می‌کرد و گاهی برای خرید از خانه بیرون می‌رفت، اما ذهنش جای دیگری بود. کتاب‌هایش هنوز در گوشه اتاق بودند و هر بار که از کنارشان عبور می‌کرد، احساس می‌کرد کسی از او می‌پرسد: «پس آینده‌ات چه شد؟» ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 روز قبل - 103 بازدید

خورشید محمدی، بوکسور زن افغانستان، چهارمین پیروزی خود در رقابت‌های بوکس در استرالیا به دست آورد؛ هرچند این برد بدون برگزاری مبارزه ثبت شد. خانم محمدی آماده حضور در رینگ بود؛ اما حریف او از استرالیا پیش از آغاز مسابقه از حضور در این دیدار انصراف داد. طبق برنامه، خورشید محمدی باید در وزن ۶۰ کیلوگرام رقابت‌های «Gladiators Fight & Sparring»، در شهر مورابین ملبورن مقابل حریفش به میدان می‌رفت؛ اما این مسابقه به دلیل حاضر نشدن حریف استرالیایی در رینگ مسابقه، برگزار نشد. این دیدار قرار بود در سه راوند سه دقیقه‌ای برگزار شود. خورشید محمدی پیش از این دیدار چهار مبارزه انجام داده بود که حاصل آن سه پیروزی و یک شکست بود و با انصراف حریف، چهارمین برد او نیز در کارنامه‌اش ثبت شد.

ادامه مطلب


5 روز قبل - 94 بازدید

دیدبان حقوق افغانستان در تازه‌ترین مورد با تاکید بر حق آموزش دختران، خواستار بازگشایی دروازه‌های مکتب به روی آنان شده و اعلام کرده است که دختران در افغانستان هزار و ۷۸۴ روز است که از آموزش در مکتب محروم‌ هستند. این سازمان با نشر پیامی به مناسبت ۱۷۸۴مین روز محرومیت دختران بالاتر از صنف ششم در افغانستان از آموزش، گفته است که با وجود بسته‌ماندن دروازه‌های مکتب، «رویاهای» دختران برای ادامه‌ی تحصیل همچنان زنده است. دیدبان حقوق افغانستان با تاکید بر حق آموزش دختران در افغانستان، از سران حکومت سرپرست افغانستان خواسته است که زمینه‌ی بازگشت دختران به مکتب و ادامه آموزش آنان را فراهم کنند. دید‌بان حقوق افغانستان، در پیام خود نوشته است: «۱۷۸۴ روز است که دختران افغانستانی از آموزش محروم‌ اند. دروازه‌های مکتب بسته است، اما رویاهای آنان زنده است.» این نهاد، با طرح شعار «بگذارید دختران افغانستان درس بخوانند»، آموزش را حق اساسی دختران دانسته است. پس از بازگشت حکومت فعلی به قدرت در افغانستان در آگوست ۲۰۲۱، آموزش دختران بالاتر از صنف ششم در سراسر کشور متوقف شد. محرومیت دختران از آموزش متوسطه و سپس محدودیت‌های بیشتر، واکنش‌های گسترده داخلی و بین‌المللی را به دنبال داشته است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


6 روز قبل - 85 بازدید

رسانه‌های اتریش گزارش داده‌اند که یک شهروند ۲۶ساله افغانستان به اتهام تجاوز جنسی به دو دختر از سوی پولیس بازداشت شده است. رسانه «هوته»، گزارش داده است که این دو دختر در مهمانی‌ای همراه با مصرف مخدر و نوشیدنی‌های الکولی در یک آپارتمان در منطقه رودولفشایم-فونفهاوس شهر وین مورد تجاوز قرار گرفته‌اند. در گزاش آمده است که دو دختر ۱۶ساله‌ی اتریشی نیز در این مهمانی حضور داشتند که چند روز بود از مرکز نگه‌داری تحت سرپرستی خود ناپدید شده‌ بودند. در ادامه آمده است که یک یکی از دختران ۱۶ساله با شماره‌ی اضطراری تماس گرفته و اعلام کرده که او دوست هم‌سنش در آپارتمان در منطقه‌ی پانزدهم وین مورد تجاوز جنسی قرار گرفته‌اند. گفته می‌شود که این شهروند افغانستان در همان آپارتمان این دو دختر را مورد آزار و سوءاستفاده‌ی جنسی قرار داده است. بر اساس گزارش، شهروند ۲۶ساله افغانستان به عنوان مظنون به طور مؤقت از راه‌پله ساختمان بازداشت کردند. هنوز تحقیقات پولیس برای روشن‌شدن اتهام‌ها بر شهروند افغانستان جریان دارد و تا زمان اثبات جرم، او بی‌گناه شناخته می‌شود. در گزارش آمده است که مظنون پرونده، از حق قانونی خود برای سکوت و خودداری از ارائه‌ی اظهارات استفاده کرده و به دستور دادستانی به یک بازداشتگاه قضایی منتقل شده است.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 196 بازدید

صدای ورق خوردن کتاب، تنها صدایی بود که سکوت اتاق را می‌شکست. بیرون، چند کودک در کوچه خاکی روستا با هیاهو بازی می‌کردند، اما زهره انگار هیچ‌یک از آن صداها را نمی‌شنید. کتاب زبان انگلیسی را که سال‌ها پیش یکی از دوستانش به او هدیه داده بود، آرام بست، دستش را بر جلد رنگ‌ورورفته آن کشید و لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. روی نخستین صفحه کتاب، با خطی کودکانه نوشته شده بود: «زهره؛ صنف نهم». هر بار که نگاهش به این نوشته می‌افتاد، احساس می‌کرد زمان همان‌جا متوقف شده است؛ در روزهایی که هنوز با کیف مکتب از خانه بیرون می‌رفت، برای امتحان‌ها درس می‌خواند و آینده را روشن‌تر از امروز می‌دید. اکنون اما همان کتاب، سال‌هاست که تنها همدم شب‌های اوست؛ نه برای آماده شدن به امتحان و نه برای رسیدن به دانشگاه، بلکه برای زنده نگه داشتن خاطره روزهایی که هنوز حق آموزش از او گرفته نشده بود. زهره دختری از یکی از روستاهای ولایت بلخ است؛ جایی که بیشتر خانه‌ها از خشت و گل ساخته شده‌اند، کوچه‌ها در تابستان زیر گرد و غبار و در زمستان در گل‌ولای فرو می‌روند و بیشتر خانواده‌ها از راه کشاورزی، دامداری یا کارگری روزمزد امرار معاش می‌کنند. پدر او نیز سال‌ها با کار روی زمین‌های مردم و کارگری فصلی، هزینه زندگی خانواده را فراهم می‌کرد. درآمدشان اندک بود، اما آرزویی بزرگ در خانه‌شان نفس می‌کشید؛ اینکه دخترشان درس بخواند و آینده‌ای بهتر از پدر و مادرش بسازد. از همان سال‌های نخست مکتب، زهره به درس علاقه فراوانی داشت. هر روز پس از بازگشت از مکتب، لباسش را عوض می‌کرد، به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد و سپس گوشه‌ای می‌نشست و درس‌هایش را مرور می‌کرد. معلمانش بارها به پدرش گفته بودند که دخترش استعداد کم‌نظیری دارد و اگر فرصت ادامه تحصیل برایش فراهم باشد، می‌تواند تا دانشگاه پیش برود. اما همه آن امیدها، ناگهان در یک روز متوقف شد. روزی که دروازه‌های مکتب به روی دختران بسته شد، زهره تا ساعت‌ها باور نمی‌کرد که دیگر اجازه رفتن به صنف را ندارد. همان روز کیفش را کنار اتاق گذاشت و هفته‌ها به آن دست نزد. هر صبح، بی‌اختیار زود از خواب بیدار می‌شد، نگاهش را به لباس مکتبش می‌دوخت و دوباره در سکوت می‌نشست؛ گویی هنوز منتظر بود کسی بیاید و بگوید همه این اتفاق‌ها تنها یک سوءتفاهم بوده است. اما هفته‌ها به ماه و ماه‌ها به سال تبدیل شد. در آن روزهای دشوار، زهره تصمیم گرفت درس را رها نکند. یکی از دوستانش به او خبر داد که برخی آموزگاران و نهادهای آموزشی، صنف‌های آنلاین برگزار می‌کنند. خانواده تنها یک تلفن همراه ساده داشتند که بیشتر اوقات در اختیار پدر بود. شب‌ها، وقتی پدر از کار بازمی‌گشت، زهره گوشی را برمی‌داشت و تا نیمه‌های شب، با اینترنت ضعیف و قطع‌ووصلی‌های مداوم، درس‌های زبان انگلیسی، کمپیوتر و برنامه‌های آموزشی دیگر را دنبال می‌کرد. گاهی برای پیدا کردن آنتن بهتر، ناچار می‌شد به پشت‌بام خانه برود. زمستان، سرمای سوزناک استخوان‌هایش را می‌لرزاند و تابستان، گرمای طاقت‌فرسا نفس کشیدن را دشوار می‌کرد، اما او همچنان هدفون را در گوش می‌گذاشت و تلاش می‌کرد حتی یک جمله از درس را از دست ندهد. در طول دو سال، ده‌ها کتاب الکترونیکی دانلود کرد، واژه‌های تازه انگلیسی را در دفترچه‌ای کوچک نوشت و هر روز ساعت‌ها تمرین کرد. تنها آرزویش این بود که اگر روزی درهای مکتب دوباره گشوده شد، از هم‌صنفی‌هایش عقب نمانده باشد. اما در همان روزها، زندگی خانواده نیز هر روز دشوارتر می‌شد. خشکسالی، کاهش درآمد، گرانی و بیکاری، فشار سنگینی بر دوش خانواده گذاشته بود. پدر دیگر مانند گذشته توان کار کردن نداشت و مادر با خیاطی ساده برای همسایه‌ها، تنها درآمد اندکی به دست می‌آورد. برادر کوچک‌تر زهره نیز برای کمک به تأمین هزینه‌های خانه، درس را رها کرد و در بازار شاگردی پیشه گرفت. زهره بارها از پدرش خواست اجازه دهد کاری پیدا کند؛ حتی اگر خیاطی، آموزش کودکان یا هر کار ساده دیگری باشد. او می‌خواست سهمی در تأمین مخارج خانواده داشته باشد، اما فرصت‌های شغلی برای دختران بسیار محدود بود و هر دری که کوبید، بسته ماند. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شد و نگرانی خانواده بیشتر از گذشته سایه می‌انداخت. هزینه خوراک، دوا و دیگر نیازهای اولیه زندگی هر روز افزایش می‌یافت و درآمد اندک خانواده دیگر پاسخگوی مخارج روزمره نبود. در همین روزها، یکی از بستگان نزدیک برای خواستگاری زهره آمد. خانواده داماد نیز زندگی مرفهی نداشتند، اما دست‌کم پسرشان شغلی داشت و می‌توانست زندگی ساده‌ای را اداره کند. پدر زهره شب‌های زیادی را تا دیروقت بیدار می‌ماند. او بارها با همسرش درباره آینده دخترشان گفت‌وگو کرد. هیچ‌کدام نمی‌خواستند زهره در آن شرایط ازدواج کند، اما هر بار که سفره شام کوچک‌تر می‌شد و نگرانی از فردا بیشتر، احساس می‌کردند انتخاب دیگری پیش رویشان باقی نمانده است. شبی که پدر موضوع خواستگاری را با زهره در میان گذاشت، دختر تنها سکوت کرد. نه مخالفتی کرد و نه اشکی ریخت. فقط نگاهش را به قفسه کتاب‌هایش دوخت؛ همان کتاب‌هایی که دو سال تمام با امید بازگشایی مکتب‌ها کنارشان مانده بود. چند هفته بعد، مراسمی ساده برگزار شد و زهره خانه پدر را ترک کرد. هنگام جمع کردن وسایلش، پیش از هر چیز کتاب‌هایش را در صندوقچه گذاشت. مادرش با تعجب پرسید: «این‌ها را هم می‌بری؟» زهره لبخند تلخی زد و گفت: «اگر همه‌چیز را از آدم بگیرند، نباید دانش را از خودش بگیرند.» امروز، هرچند مسئولیت‌های زندگی مشترک بخش بزرگی از وقت او را گرفته است، اما هنوز هر شب، پس از پایان کارهای خانه، کتابی را باز می‌کند. گاهی زبان انگلیسی تمرین می‌کند، گاهی کتاب‌های ادبی می‌خواند و گاهی دفترچه یادداشت‌های قدیمی‌اش را ورق می‌زند. او می‌گوید مطالعه برایش تنها درس خواندن نیست، بلکه راهی برای زنده نگه داشتن امید است؛ امیدی که اگر خاموش شود، احساس می‌کند بخشی از وجودش را از دست داده است. گاهی دختران کوچک همسایه نزد او می‌آیند تا خواندن و نوشتن بیاموزند. زهره با حوصله هر آنچه را آموخته است به آنان یاد می‌دهد. او باور دارد اگر حتی یک دختر فرصت سوادآموزی پیدا کند، آینده یک خانواده نیز می‌تواند دگرگون شود. با وجود همه آنچه بر او گذشته، هنوز آرزوهایش را کنار نگذاشته است. می‌گوید اگر امروز درهای مکتب‌ها و دانشگاه‌ها دوباره باز شوند، بی‌درنگ کتاب و قلمش را برمی‌دارد و از همان جایی که ناچار به توقف شد، ادامه می‌دهد. او از مسئولان می‌خواهد دختران افغانستان را از حق آموزش محروم نکنند. به باور او، آموزش تنها آینده یک دختر را نمی‌سازد، بلکه آینده یک خانواده، یک جامعه و حتی یک کشور را دگرگون می‌کند. او همچنین خواهان فراهم شدن فرصت‌های آموزشی و شغلی برای زنان است تا هیچ دختری تنها به دلیل فقر، ناچار نشود میان ادامه تحصیل و ازدواج یکی را انتخاب کند. زهره در پایان می‌گوید: «من هنوز هر شب کتاب می‌خوانم، چون باور دارم روزی دوباره درهای مکتب و دانشگاه باز می‌شود. آرزو دارم آن روز، هیچ دختری مجبور نباشد مانند من رؤیاهایش را میان صفحه‌های کتاب پنهان کند. ما چیز زیادی نمی‌خواهیم؛ فقط فرصت می‌خواهیم؛ فرصت درس خواندن، کار کردن و ساختن آینده‌ای که سال‌ها برایش تلاش کرده‌ایم.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 210 بازدید

پولیس پولند اعلام کرد که در جستجوی سه خواهر اهل افغانستان به نام‌های سانا ۱۸ ساله، لیما ۱۶ ساله و مروه ۱۴ ساله است که چند رو روز پیش در شهر وارسا ناپدید شده‌اند و تاکنون با خانواده خود تماس نگرفته‌اند. پولیس ناحیه‌ی پنجم وارسا با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این سه خواهر در ۱۰ اسد حدود ساعت شش عصر از محل سکونت خود خارج شدند. به گفته‌ی پولیس، آخرین بار حدود ساعت ۸:۵۰ شب در یک ایستگاه تراموا در وارشو دیده شدند. آنان پیش از آن از یک فروشگاه خرید کرده بودند. پولیس گفته است که از زمان مشاهده آخر این سه دختر، هیچ اطلاعی از محل حضور آنان به دست نیامده و آن‌ها نه به خانه بازگشته‌اند و نه با اعضای خانواده خود تماس برقرار کرده‌اند. به گفته‌ی مقام‌های پولیس، این سه خواهر هنگام ناپدید شدن تلفن همراه و مدارک هویتی نیز همراه نداشتند. پولیس پولند از شهروندان خواسته است در صورت داشتن هرگونه اطلاعات درباره محل حضور این سه خواهر افغانستانی، موضوع را به مقام‌های مسوول گزارش دهند. قابل ذکر است که پولند در سال‌های اخیر یکی از مسیرهای اصلی عبور مهاجران و پناهجویان افغانستانی به کشورهای اروپای مرکزی و غربی، از جمله آلمان، بوده است. بخشی از مهاجران افغانستان پس از ورود به پولند درخواست پناهندگی می‌دهند، اما شماری دیگر تلاش می‌کنند از این کشور به مقصد کشورهای اروپای غربی سفر کنند. همچنین در مواردی، مقام‌های پولندی مهاجرانی را که واجد شرایط اقامت تشخیص داده نمی‌شوند، به کشورهای محل ورود یا کشورهای همسایه بازمی‌گردانند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 69 بازدید

منابع محلی از ولایت ننگرهار می‌گویند که جسد یک دختر ‌‏۱۲ ساله در شهر جلال‌آباد، مرکز این ولایت پیدا شده است‎.‎ دست‌کم دو منبع گفته‌اند که جسد این دختر امروز (پنج‌شنبه، ۱۵ ‏اسد) در منطقه‌ی «بابریان» مربوط به ناحیه سوم شهر ‏جلال‌آباد، مرکز ولایت ننگرهار کشف شده است‎.‎ منبع در ادامه تاکید کرده است که هویت این دختر تا کنون مشخص نشده ‏است. به گفته‌ی منبع، باشندگان محل جسد او را به مقام‌های محلی حکومت سرپرست در ولایت ننگرهار ‏تحویل داده‌اند‎.‎ تا کنون چگونگی مرگ این کودک روشن نیست، اما به‌گفته‌ی ‏منابع، آثاری از خشونت بر بدن این دختر دیده می‌شود و ‏شواهد اولیه نشان می‌دهد که او براثر خفه‌شدن جان باخته ‏است‎.‎ ‏ مقام‌های طالبان در ننگرهار هنوز درباره‌ی این رویداد ‏اظهارنظری نکرده‌اند‎.‎ قابل ذکر است که از زمان تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، موارد متعددی از قتل زنان به‌دست اعضای خانواده‌های‌شان از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب