برچسب: دختران

8 ساعت قبل - 78 بازدید

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر آن روز آخر، وقتی از دروازه مکتب بیرون می‌آمدم، کسی به من می‌گفت که دیگر هیچ‌گاه به صنف درس بازنخواهم گشت، شاید چند دقیقه بیشتر در حیاط مکتب می‌ایستادم. شاید دیوارهای رنگ‌ورورفته، صدای خنده هم‌صنفی‌هایم و تخته سیاهی را که هر روز روبه‌رویش می‌نشستم، با دقت بیشتری نگاه می‌کردم. شاید کتاب‌هایم را محکم‌تر در آغوش می‌گرفتم و نمی‌گذاشتم آن روز به این زودی تمام شود. اما آن روز، مانند همه روزهای دیگر، با خیال این‌که فردا دوباره به مکتب برمی‌گردم، به خانه رفتم. هیچ‌کس به من نگفته بود که کودکی‌ام همان عصر، بی‌سروصدا از زندگی‌ام خداحافظی خواهد کرد. پدرم سال‌ها بود که زیر بار قرض زندگی می‌کرد. درآمد اندک او حتی برای تأمین نیازهای ابتدایی خانواده کافی نبود. چند سال خشکسالی، بیکاری و بیماری، زندگی ما را روزبه‌روز دشوارتر کرده بود. هر بار که طلبکار به خانه می‌آمد، سکوت سنگینی فضای خانه را فرا می‌گرفت. مادرم سرش را پایین می‌انداخت، خواهرهایم به اتاق دیگری می‌رفتند و من از پشت پرده به چهره مردی نگاه می‌کردم که با صدای بلند پولش را می‌خواست. آن روزها نمی‌دانستم که روزی خودم بخشی از همان بدهی خواهم شد. چند هفته بعد، پدرم مرا کنار خود نشاند. دست‌هایش می‌لرزید و نگاهش را از چشمانم می‌دزدید. گفت دیگر راهی برای پرداخت قرض باقی نمانده و خانواده در شرایط سختی قرار گرفته است. چند لحظه سکوت کرد، سپس آهسته گفت که باید با همان مرد ازدواج کنم؛ مردی که حدود سی سال داشت و دو برابر سن من بود. در آن لحظه احساس کردم همه صداهای اطرافم خاموش شده‌اند. فقط حرکت لب‌های پدرم را می‌دیدم، اما دیگر چیزی نمی‌شنیدم. پانزده سال بیشتر نداشتم. هنوز رؤیای معلم شدن را در سر داشتم و دفترچه‌ای داشتم که روی جلدش نوشته بودم: «آینده من». اما آینده‌ای که دیگران برایم تصمیم گرفته بودند، هیچ شباهتی به رؤیاهایم نداشت. هیچ‌کس از من نپرسید که آیا این ازدواج را می‌خواهم یا نه. فقط گفتند دختر باید به تصمیم خانواده احترام بگذارد. مادرم تمام شب گریه کرد، اما او هم توان ایستادگی در برابر این تصمیم را نداشت. صبح روز عروسی، وقتی لباس سفید را بر تنم کردند، احساس نمی‌کردم عروس هستم. احساس می‌کردم کودکی را با لباسی بزرگ‌تر از اندازه‌اش به جایی می‌برند که هیچ شناختی از آن ندارد. از همان روزهای نخست فهمیدم که خانه شوهرم برای من خانه نخواهد بود. او همیشه می‌گفت مرا در برابر بدهی پدرم گرفته است و باید بدون اعتراض هرچه می‌گوید انجام دهم. اگر غذا دیر آماده می‌شد، اگر چای مطابق میلش نبود یا اگر از خستگی چند دقیقه می‌نشستم، با فریاد و تحقیر روبه‌رو می‌شدم. مادرشوهرم نیز تقریباً هر روز مرا سرزنش می‌کرد و می‌گفت دختری که با قرض به این خانه آمده، نباید انتظار احترام داشته باشد. روزهایم شبیه هم شده بود. پیش از طلوع آفتاب بیدار می‌شدم، آب می‌آوردم، خانه را جارو می‌کردم، لباس می‌شستم، غذا می‌پختم و تا نیمه‌های شب کار می‌کردم. فرصتی برای استراحت یا حتی فکر کردن به خودم نداشتم. گاهی از شدت خستگی روی فرش می‌نشستم، اما هنوز چند دقیقه نمی‌گذشت که صدای تند مادرشوهرم بلند می‌شد و دوباره باید سرپا می‌ایستادم. بیشتر از همه، دلم برای مکتب تنگ می‌شد. هر وقت صدای زنگ مکتب محله را می‌شنیدم، ناخودآگاه به سوی پنجره می‌رفتم و دخترانی را نگاه می‌کردم که با لباس‌های مکتب از کنار خانه عبور می‌کردند. بعضی از آن‌ها هم‌سن من بودند. با خودم فکر می‌کردم اگر زندگی طور دیگری پیش می‌رفت، شاید حالا من هم در میان آن‌ها بودم؛ شاید برای امتحان آماده می‌شدم، شاید با دوستانم درباره آینده حرف می‌زدم یا شاید رؤیای دانشگاه را دنبال می‌کردم. اما اکنون تنها چیزی که از آن روزها برایم باقی مانده بود، چند کتاب قدیمی بود که در خانه پدرم جا مانده بودند. در این سه سال، رفت‌وآمدم تقریباً از بین رفت. اجازه نداشتم به خانه پدرم بروم. اگر مادرم می‌خواست مرا ببیند، باید اجازه می‌گرفت؛ اجازه‌ای که بیشتر وقت‌ها داده نمی‌شد. دوستانم نیز کم‌کم از من دور شدند، چون می‌دانستند حتی اگر بیایند، اجازه دیدنم را نخواهند داشت. احساس می‌کردم آرام‌آرام از دنیا حذف شده‌ام؛ انگار دیگر کسی مرا نمی‌بیند. هر بار که به پدرم فکر می‌کنم، احساسات متناقضی در وجودم شکل می‌گیرد. می‌دانم او هم قربانی فقر و درماندگی بود، اما نمی‌توانم فراموش کنم که زندگی من بدون رضایت خودم تغییر کرد. بارها از خودم پرسیده‌ام: آیا واقعاً هیچ راه دیگری وجود نداشت؟ آیا ارزش یک دختر می‌تواند به اندازه بدهی یک مرد تعیین شود؟ سه ماه پیش، پس از یکی از روزهای بسیار سخت که ساعت‌ها با خشونت، توهین و تحقیر روبه‌رو شده بودم، به جایی رسیدم که احساس کردم دیگر هیچ امیدی باقی نمانده است. تصور می‌کردم تمام راه‌ها به رویم بسته شده و هیچ‌کس صدایم را نمی‌شنود. اما زنده ماندم. وقتی دوباره به هوش آمدم، انتظار داشتم کسی از رنجی که کشیده بودم بپرسد، اما بیشتر از آن‌که همدلی ببینم، سرزنش شنیدم. چند روز بعد، دوباره به همان خانه‌ای بازگردانده شدم که سرچشمه بسیاری از دردهایم بود. از آن زمان، زندگی‌ام محدودتر از گذشته شده است. تقریباً همیشه زیر نظر هستم. اجازه ندارم به خانه پدرم بروم، دوستانم را ببینم یا حتی برای چند دقیقه بدون همراه از خانه بیرون شوم. بیشتر روزها از پشت پنجره به کوچه نگاه می‌کنم؛ همان کوچه‌ای که برای دیگران فقط راه عبور است، اما برای من مرزی میان زندانی که در آن زندگی می‌کنم و دنیایی است که سال‌هاست از آن دور مانده‌ام. گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب هستند، در سکوت با خودم حرف می‌زنم. از خودم می‌پرسم اگر هنوز مکتب می‌رفتم، امروز در کدام صنف بودم؟ شاید برای امتحان کانکور آماده می‌شدم، شاید رؤیای دانشگاه داشتم یا شاید روزی شغلی پیدا می‌کردم و به خانواده‌ام کمک می‌کردم. این فکرها هم مرا غمگین می‌کنند و هم یادم می‌آورند که هنوز بخشی از وجودم زنده است؛ بخشی که نمی‌خواهد امید را کاملاً از دست بدهد. امروز سه سال از آن ازدواج اجباری می‌گذرد. دیگر آن دختر پانزده‌ساله‌ای نیستم که با کیف مکتب در کوچه می‌دوید، اما هنوز در دل آرزو دارم روزی دوباره آزادانه نفس بکشم، خانواده‌ام را ببینم، کتابی را ورق بزنم و احساس کنم که زندگی فقط تحمل درد نیست. شاید آن روز دیر برسد، اما همین امید کوچک است که هر صبح مرا از خواب بیدار می‌کند. هنوز باور دارم هیچ دختری نباید به خاطر فقر، قرض یا تصمیم دیگران، از حق آموزش، امنیت و انتخاب آینده‌اش محروم شود. آرزو دارم روزی برسد که دختران افغانستان بتوانند بدون ترس درس بخوانند، آزادانه رفت‌وآمد کنند و زندگی‌شان را خودشان انتخاب کنند؛ روزی که هیچ پدری مجبور نشود دخترش را بهای پرداخت بدهی بداند و هیچ دختری احساس نکند ارزشش کمتر از آرزوهایی است که در دل دارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 روز قبل - 89 بازدید

جنبش فریاد زنان افغانستان در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که کانکور بدون حضور دختران، نمی‌تواند بازتاب‌دهنده‌ی عدالت آموزشی و برابری فرصت‌ها باشد. این جنبش امروز (پنج‌شنبه، ۱۸ سرطان) با نشر اعلامیه‌ای در واکنش به اعلام نتایج کانکور ۱۴۰۵ در افغانستان، گفته است که دوام ممنوعیت حق آموزش و تحصیل دختران، نقض آشکار حق آموزش و تشدید تبعیض ساختاری در برابر دختران و زنان است. در اعلامیه آمده است که محروم‌کردن دختران از آموزش، تنها سلب یک  حق فردی نیست؛ بلکه ضربه‌ای سنگین بر رشد علمی، اجتماعی و اقتصادی افغانستان است؛ زیرا جامعه‌ای که زنان آن از آموزش باز بمانند، از بخش بزرگی از توانایی، استعداد و ظرفیت انسانی خود محروم می‌ماند. جنبش فریاد زنان افغانستان در ادامه از نهادهای بین‌المللی، سازمان‌های مدافع حقوق بشر و دولت‌ها، خواسته است که برای پایان‌دادن به محرومیت آموزشی دختران در افغانستان، اقدام‌های مسئولان و مؤثر را روی دست بگیرند و اجازه‌ ندهند که این بحران ادامه یابد. همچنین این جنبش افزوده است که دسترسی برابر به آموزش، از بنیادی‌ترین حقوق هر انسان است و تحقق عدالت و توسعه‌ی پایدار، بدون تضمین این حق امکان‌پذیر نخواهد بود. در حالی این جنبش خواهان آموزش برابر می‌شود که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


2 روز قبل - 64 بازدید

حامد کرزی، رییس‌جمهور پیشین افغانستان، با ابراز تاسف از محرومیت دختران از آزمون کانکور، خواستار بازگشایی مکتب‌ها و دانشگاه‌ها به روی آنان شده است. آقای کرزی با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که پیشرفت کشور به دانش و تخصص دختران و پسران وابسته است. او بر اهمیت آموزش همگانی تاکید کرده و گفته است که دختران نیز هرچه زودتر باید فرصت ادامه‌ی آموزش و تحصیل را به دست آورند تا بتوانند در کنار پسران در توسعه و پیشرفت کشور نقش ایفا کنند. همچنین وی به پذیرفته‌شدگان و راه‌یافته‌های آزمون کانکور امسال به موسسه‌های تحصیلات عالی تبریک گفته و برای آنان آرزوی موفقیت کرده است. کرزی از این جوانان خواسته است که با فراگیری دانش و دست‌یابی به مراحل عالی علمی، در آینده در خدمت آبادانی افغانستان باشند. این در حالی‌ است که دختران از ماه سنبله ۱۴۰۰ از آموزش بالاتر از صنف ششم محروم شده‌اند و از اواخر سال ۱۴۰۱ نیز اجازه ورود به دانشگاه‌ها را از دست داده‌اند. به همین دلیل، آزمون کانکور ۱۴۰۵ نیز برای چهارمین سال پیاپی بدون حضور دختران برگزار شد و تنها داوطلبان پسر اجازه‌ی شرکت در این آزمون را داشتند. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 117 بازدید

شورای پناهندگان ناروی اعلام کرده است که با حمایت اداره‌ی حفاظت مدنی و کمک‌های بشردوستانه‌ی اتحادیه‌ی اروپا، یک‌هزار و ۶۱۴ دانش‌آموز، از جمله ۸۹۷ دختر، در مناطق دورافتاده‌ی ولایت‌های هرات و بادغیس از فرصت‌های آموزشی برخوردار شده‌اند. این شورا با نشر پیامی گفته است که صنف درسی تنها مکانی برای آموزش نیست، بلکه فضایی است که دانش‌آموزان در آن رشد می‌کنند، اعتماد‌به‌نفس به دست می‌آورند و مهربانی و همدلی را در خود پرورش می‌دهند. شورای پناهندگان ناروی درباره‌ی نوع برنامه‌های آموزشی یا سطح صنف‌های تحت پوشش این پروژه، جزییات بیش‌تری ارائه نکرده است. این حمایت در حالی صورت می‌گیرد که دختران بالاتر از صنف ششم در افغانستان برای پنجمین سال پیاپی از آموزش متوسطه و دانشگاهی محروم‌اند و محدودیت‌ها دسترسی میلیون‌ها دختر به آموزش را به‌شدت محدود کرده است. در چنین شرایطی، برنامه‌های آموزشی در سطح ابتدایی و در مناطق دورافتاده، همچنان یکی از معدود فرصت‌های آموزشی برای بسیاری از کودکان، به‌ویژه دختران، به شمار می‌رود. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 107 بازدید

اداره‌ی ملی امتحانات، نتایج آزمون کانکور سال ۱۴۰۵ را که برای چهارمین سال متوالی بدون حضور دختران برگزار شده بود، امروز (دوشنبه، ۱۵ سرطان) اعلام کرد. این اداره با نشر اعلامیه‌ای گفته است که راشد، فرزند پهلوان از ولایت پروان با کسب ۳۶۰ نمره، اول‌نمره عمومی شده و به دانشکده‌ی طب عمومی دانشگاه طبی کابل راه یافته است. عبدالباقی حقانی، رییس اداره‌ی ملی امتحانات می‌گوید که راشد اولین نفر است که ۳۶۰ نمره در آزمون کانکور کسب کرده است. براساس اعلام اداره‌ی ملی امتحانات، انعام‌الله فرزند شیرزمان از ولایت کنر با کسب ۳۵۸.۰۹۳۷ نمره، دوم‌نمره عمومی شده و به دانشکده‌ی طب عمومی دانشگاه کابل راه یافته است. به همین ترتیب، عبدالهادی فرزند عبدالرحمان از ولایت پکتیا با کسب ۳۵۶.۹۶۷۹۱ نمره، سوم‌نمره عمومی شده است و به دانشکده‌ی طب عمومی دانشگاه طب کابل راه یافته است. همچنین محمدایمن فرزند محمدبشیر از ولایت پکتیا نیز با کسب ۳۵۶.۹۶۷۹۰ نمره، چهارم‌نمره عمومی شده و بسم‌الله‌جان فرزند محمدعمر از ولایت میدان وردک با کسب ۳۵۶.۸۵۷۹ نمره، پنجم‌نمره عمومی شده است. در اعلامیه آمده است که این دو نفر نیز به دانشکده‌ی طب عمومی دانشگاه طب کابل راه یافته‌اند. مراسم اعلام نتایج آزمون کانکور با حضور عبدالسلام حنفی، معاون اداری نخست‌وزیر حکومت سرپرست برگزار شد. آقای حنفی در سخنرانی خود گفت که در کانکور امسال ۱۱۷ هزار داوطلب از مکاتب و مدارس کشور شرکت کرده بودند. او مدعی شد که تمام مراحل این آزمون به‌صورت منظم و شفاف سپری شده است. این در حالی است که حکومت فعلی پس از تسلط دوباره بر افغانستان، تنها یک سال به دختران اجازه‌ی شرکت در آزمون سراسری کانکور را دادند و پس از آن شرکت آنان در این آزمون را ممنوع کردند. پیش از تسلط حکومت فعلی بر افغانستان و ممنوعیت آموزش دختران، برای سه سال متوالی دختران اول‌نمره عمومی کانکور شده بودند.

ادامه مطلب


6 روز قبل - 82 بازدید

در حالی که از ممنوعیت آموزش بالاتر از صنف ششم برای دختران نزدیک به پنج سال می‌گذرد، دیدبان حقوق افغانستان بار دیگر خواستار بازگشایی مکتب‌ به روی همه تمام دختران و زنان در افغانستان شد. این نهاد به نقل از یک دختر بازمانده از آموزش در حساب کاربری ایکس خود نوشته است: «من هنوز با امید به فردا نگاه می‌کنم. شاید دروازه‌ها‌ امروز بسته باشند؛ اما رؤیاها متوقف نمی‌شوند.» دیدبان حقوق افغانستان پیش از این نیز به شکل دوام‌دار خواستار فراهم‌شدن فرصت بازگشت همه دختران به صنف‌های درسی شده است. حکومت سرپرست پس از بازگشت به قدرت در تابستان ۱۴۰۰، آموزش بالاتر از صنف ششم را برای دختران ممنوع کردند و هنوز روشن نیست که چه زمانی دختران می‌توانند به مکتب بازگردند. باید گفت که حکومت پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


7 روز قبل - 65 بازدید

رسانه‌های بین‌المللی گزارش داده‌اند که نصیبه دای‌تبار، فعال حقوق مهاجران و مدافع حقوق بشر برای ورود به پارلمان سویدن از جانب «حزب محیط زیست» در حوزه‌ی انتخاباتی استکهلم کاندیدا شده است. خانم دای‌تبار در انتخابات ۲۰۲۲ میلادی به شورای شهر «یرفلا» راه یافت و اکنون برای ورود به پارلمان تلاش می‌کند. نصیبه در رشته‌ی حقوق بشر تا سطح کارشناسی ارشد تحصیل کرده و از سال ۲۰۱۱ میلادی تا اکنون، در بخش‌های حقوق بشر، مهاجرت و ادغام اجتماعی، به‌ویژه رسیدگی به مسائل مهاجران در سویدن فعالیت کرده است. انتخابات پارلمانی سویدن قرار است به تاریخ ۱۳ سپتامبر سال جاری میلادی برگزار شود. قابل ذکر است که نصیبه دای‌تبار متولد افغانستان است و بخشی از تحصیلات عالی خود را در ایران سپری کرده است. او سپس به اروپا مهاجرت نموده و پس از کسب شهروندی سویدن، وارد فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی شد. در حالی نصیبه دای‌تبار برای ورود به پارلمان سویدن نامزد می‌شود که حکومت سرپرست در داخل افغانستان، زنان و دختران را از آموزش، کار و مشارکت سیاسی محروم کرده‌اند، بانوان مهاجر کشور در دیگر جوامع به سمت‌های مهم سیاسی می‌رسند که نشانگر توانایی فردی و ادغام موفق آنان است. به تازگی الهه احرار، بانوی افغانستانی‌تبار برای ورود به کنگره ایالات متحده امریکا به صورت مستقل از حوزه‌ی هفتم انتخاباتی ویرجینیا در مجلس نمایندگان نامزد شده است.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 97 بازدید

در حالی که یک هزار و ۷۴۵ روز از بسته‌بودن مکتب به روی دختران بالاتر از صنف ششم می‌گذرد، دیدبان حقوق افغانستان در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که امید بازگشت به صنف درسی هنوز در دختران افغانستان زنده است. این نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود از زبان یک دانش‌آموز دختر بازمانده از مکتب نوشته است: «رؤیای روزی را دارم که بتوانم دوباره کتاب‌هایم را باز کنم، به صنف درسی خود برگردم و آینده‌ام را ادامه دهم.» دیدبان حقوق افغانستان در ادامه تاکید کرده است که آموزش یک امتیاز نیست؛ بلکه یک حق است. همچنین این نهاد با تأکید بر اهمیت آموزش دختران، خواستار فراهم‌سازی فرصت آموزش بالاتر از صنف ششم برای دختران در افغانستان شده است. دیدبان حقوق افغانستان، پیش از این نیز به شکل پیوسته خواستار بازگشایی مکتب به روی دختران بالاتر از صنف ششم شده است. قابل ذکر است که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 81 بازدید

نهاد توسعه‌ زنان افغانستان در تازه‌ترین مورد از جامعه‌ی جهانی خواسته است که با حمایت از برنامه‌های آموزش آنلاین، کمک‌های انسان‌دوستانه و بازتاب صدای زنان افغانستان، از زنان و دخترانی که زیر محدودیت‌ها قرار دارند، پشتیبانی کند. این نهاد امروز (دوشنبه، ۸ سرطان) با نشر اعلامیه‌ای گفته است، در شرایطی که بسیاری از دختران افغانستان از آموزش محروم شده‌اند، شماری از آنان به‌گونه‌ی مخفیانه به تحصیل از طریق برنامه‌های آموزشی آنلاین ادامه می‌دهند. در اعلامیه آمده است که زنان و دخترانی که آموزش‌های‌شان را به‌گونه‌ی آنلاین دنبال می‌کنند نیاز حمایت دارند. این نهاد از آغاز ابتکار تازه‌ای با نام «مراقبت خواهرانه» نیز خبر داده است؛ برنامه‌ای که با هدف حمایت از ۲۰ زن آسیب‌پذیر در داخل افغانستان راه‌اندازی شده است. قابل ذکر است که پس از بازگشت حکومت سرپرست به قدرت در آگوست ۲۰۲۱ میلادی، زنان و دختران در افغانستان با محدودیت‌های گسترده‌ای در زمینه آموزش، اشتغال و حضور در عرصه‌های عمومی روبرو شده‌اند. در گزارش آمده است که در این مدت، شماری از نهادهای مدنی و خیریه تلاش کرده‌اند با راه‌اندازی برنامه‌های آموزش آنلاین، کمک‌های انسان‌دوستانه و کارزارهای جمع‌آوری کمک‌های مالی، از زنان و دختران آسیب‌دیده در افغانستان حمایت کنند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 107 بازدید

تابستان هرات همیشه بوی خاک داغ و بادهای سوزانی را دارد که از دشت‌های خشک اطراف شهر می‌وزند و بر دیوارهای گلی خانه‌ها می‌نشینند. در یکی از همین صبح‌های گرم، زمانی که بیشتر مردم هنوز در خواب بودند، نرگس آرام از روی فرش کهنه‌ای که همراه چهار خواهر و برادرش بر آن خوابیده بود، برخاست. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود، اما او می‌دانست که باید عجله کند. مادرش در گوشه حویلی کوچک خانه آتش تنور را روشن می‌کرد و پدرش آماده می‌شد تا راهی کوره خشت‌پزی شود. نرگس تنها سیزده سال داشت، اما زندگی او را بسیار زودتر از سنش بزرگ کرده بود. روزگاری شاگرد صنف هفتم مکتب بود؛ دختری که هر روز با شوق کتاب‌هایش را در آغوش می‌گرفت و از کوچه‌های خاکی هرات به سوی مکتب می‌رفت. اما اکنون به جای کتاب و قلم، بیل و قالب خشت در دست داشت و روزهایش را در میان گردوغبار و گرمای سوزان کوره سپری می‌کرد. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود. پس از او چهار خواهر کوچک‌تر و یک برادر خردسال قرار داشتند؛ کودکی که نور چشم خانواده به شمار می‌رفت. خانه‌شان تنها دو اتاق کوچک داشت؛ اتاق‌هایی که زمستان‌ها سرد و تابستان‌ها طاقت‌فرسا می‌شدند. پدرش سال‌ها به عنوان کارگر روزمزد کار کرده بود و هر صبح برای یافتن کار از خانه بیرون می‌رفت. هرچند زندگی‌شان ساده بود، اما نرگس می‌توانست درس بخواند و به آینده‌ای بهتر بیندیشد. او همیشه از شاگردان ممتاز صنف بود و معلمانش از استعداد و علاقه‌اش به درس سخن می‌گفتند. به‌ویژه به مضمون زبان دری علاقه فراوان داشت. هرگاه انشایی می‌نوشت، معلمش با افتخار نوشته‌های او را برای دیگر شاگردان می‌خواند. نرگس در رؤیاهایش خود را معلمی می‌دید که به دختران دیگر درس می‌دهد؛ دخترانی که مانند خودش عاشق کتاب و آموختن هستند. اما زندگی همیشه مطابق آرزوهای انسان پیش نمی‌رود. با بسته شدن درهای مکتب به روی دختران، نرگس ابتدا باور نداشت که این وضعیت طولانی شود. هر روز لباس مکتبش را نگاه می‌کرد، کتاب‌هایش را مرتب می‌چید و منتظر خبری می‌ماند که اجازه بازگشت به صنف را بدهد. هفته‌ها و ماه‌ها گذشت، اما آن خبر هرگز نرسید. هم‌زمان، وضعیت اقتصادی خانواده نیز روزبه‌روز دشوارتر شد. قیمت مواد غذایی افزایش یافت، فرصت‌های کاری کمتر شد و درآمد اندک پدر دیگر پاسخگوی نیازهای خانواده نبود. شب‌هایی فرا می‌رسید که مادر با نگرانی سفره‌ای کوچک پهن می‌کرد و تلاش داشت غذای اندک را میان اعضای خانواده تقسیم کند. نرگس بارها دیده بود که مادرش سهم غذای خود را به کودکان می‌دهد و وانمود می‌کند که سیر است. همین صحنه‌ها قلب او را می‌فشرد و وادارش می‌کرد بیش از سنش به دشواری‌های زندگی بیندیشد. روزی که پدر از او خواست همراهش به کوره برود، یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی نرگس بود. آن شب سکوت سنگینی بر خانه حاکم بود. نور کم‌رنگ چراغ، سایه‌های لرزانی بر دیوارها انداخته بود و صدای نفس‌های کودکان در فضا می‌پیچید. پدر مدت زیادی سکوت کرد و سپس با آهی سنگین گفت: «دخترم، دیگر به تنهایی از پس این زندگی برنمی‌آیم.» نرگس چیزی نگفت. او از مدت‌ها پیش دشواری‌های پدر را درک کرده بود. مادر نیز اشک‌هایش را پنهان کرد و گفت: «اگر راه دیگری داشتیم، هرگز از تو چنین چیزی نمی‌خواستیم.» همان شب نرگس تصمیمش را گرفت. نمی‌خواست بار بیشتری بر دوش خانواده باشد. صبح روز بعد، پیش از طلوع آفتاب، همراه پدر راهی کوره شد. کوره خشت‌پزی در حاشیه شهر قرار داشت؛ جایی که زمین‌های وسیع خاکی و ردیف‌های بی‌پایان خشت‌های خام در کنار هم دیده می‌شدند. از همان لحظه ورود، نرگس احساس کرد پا به دنیایی متفاوت گذاشته است. کارگران با لباس‌های خاک‌آلود زیر آفتاب سوزان کار می‌کردند؛ برخی خاک را با آب مخلوط می‌کردند، برخی قالب‌ها را پر می‌کردند و گروهی دیگر خشت‌های خشک‌شده را جابه‌جا می‌کردند. بوی خاک خیس و دود کوره در هوا پیچیده بود. در نخستین روز، دستان ظریف نرگس پر از تاول شد. پاهایش درد می‌کرد و شانه‌هایش زیر وزن خشت‌ها می‌سوخت. اما او شکایتی نکرد. تنها به خواهران کوچک‌ترش فکر می‌کرد که در خانه منتظر بازگشت او بودند. روزها یکی پس از دیگری سپری شدند. نرگس پیش از طلوع خورشید بیدار می‌شد، همراه پدر راه طولانی کوره را طی می‌کرد و تا غروب زیر آفتاب کار می‌کرد. عصرها با بدنی خسته و لباس‌هایی پوشیده از خاک به خانه بازمی‌گشت. بسیاری از شب‌ها آن‌قدر خسته بود که هنگام غذا خوردن چشمانش بسته می‌شد. با این حال، چیزی که بیش از خستگی جسمی او را آزار می‌داد، دوری از مکتب بود. هر بار که از کنار ساختمان مکتب سابقش عبور می‌کرد، قلبش به درد می‌آمد. به پنجره‌های صنف‌ها نگاه می‌کرد و روزهایی را به یاد می‌آورد که پشت میز چوبی خود می‌نشست و با اشتیاق به سخنان معلم گوش می‌داد. گاهی صدای خنده شاگردان را می‌شنید و احساس می‌کرد بخشی از زندگی‌اش از او گرفته شده است. با وجود همه دشواری‌ها، نرگس اجازه نداد علاقه‌اش به آموختن خاموش شود. او هنوز کتاب‌های صنف هفتمش را نگه داشته بود. شب‌ها، زمانی که همه اعضای خانواده خواب بودند، چراغ کوچک خانه را روشن می‌کرد و کتاب‌هایش را ورق می‌زد. درس‌ها را دوباره می‌خواند و نکته‌هایی را که فراموش کرده بود، یادداشت می‌کرد. خواهران کوچک‌ترش اغلب دور او جمع می‌شدند و با کنجکاوی به کتاب‌ها نگاه می‌کردند. نرگس خواندن و نوشتن را به آنان می‌آموخت و گاهی داستان‌های کتاب‌های درسی را برایشان می‌خواند. در آن لحظه‌ها احساس می‌کرد بخشی از رؤیای معلم شدن هنوز در وجودش زنده است. روزی گرم از روزهای تابستان، هنگامی که خورشید بی‌رحمانه بر زمین می‌تابید، نرگس و پدرش در گوشه‌ای از کوره مشغول استراحت بودند. باد داغی می‌وزید و ذرات خاک را در هوا پراکنده می‌کرد. نگاه نرگس به دوردست دوخته شد؛ به شهری که در افق دیده می‌شد. ناگهان انشایی را به یاد آورد که سال‌ها پیش درباره آرزوهای آینده نوشته بود؛ انشایی که در آن از معلم شدن و خدمت به دختران سرزمینش سخن گفته بود. اشک در چشمانش حلقه زد. پدر که متوجه حال او شده بود، آرام پرسید: «باز هم به مکتب فکر می‌کنی؟» نرگس سر تکان داد. پدر لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت: «شاید نتوانسته باشم زندگی‌ای را که آرزو داشتم برایت فراهم کنم، اما هنوز امیدم را از دست نداده‌ام. هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه خواهد شد.» همین جمله کوتاه برای نرگس ارزش بزرگی داشت. در میان تمام دشواری‌ها، همین امیدهای کوچک بود که او را سرپا نگه می‌داشت. ماه‌ها گذشت و نرگس همچنان در کوره کار کرد. دست‌هایش دیگر نرمی گذشته را نداشت و بر انگشتانش رد زخم و ترک دیده می‌شد. چهره‌اش زیر آفتاب تیره‌تر شده بود و نگاهش از سنش پخته‌تر به نظر می‌رسید. اما در درون او هنوز همان دختر صنف هفتم زندگی می‌کرد؛ دختری که عاشق کتاب بود و رؤیای آینده‌ای متفاوت را در سر داشت. شب‌ها روی پشت‌بام خانه می‌نشست و به آسمان پرستاره هرات نگاه می‌کرد. با خود می‌اندیشید شاید روزی دوباره فرصت درس خواندن پیدا کند؛ شاید روزی بتواند به صنف بازگردد، کتابی تازه در دست بگیرد و راه ناتمامش را ادامه دهد. او نمی‌دانست آن روز چه زمانی فرا خواهد رسید، اما یک چیز را به‌خوبی می‌دانست؛ اگر امیدش را از دست بدهد، همه چیز را باخته است. به همین دلیل هر صبح با وجود خستگی از خواب برمی‌خاست، به کوره می‌رفت و در دل، رؤیایی را زنده نگه می‌داشت که نه فقر، نه گرمای سوزان و نه هیچ دشواری دیگری نتوانسته بود آن را خاموش کند. نرگس در میان خاک و دود کوره زندگی می‌کرد، اما ذهنش همچنان در میان کتاب‌ها و صنف‌های مکتب پرواز داشت؛ و همین رؤیا به او توان می‌داد تا روزهای سخت را پشت سر بگذارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب