برچسب: دختران

8 ساعت قبل - 75 بازدید

تابستان هرات همیشه بوی خاک داغ و بادهای سوزانی را دارد که از دشت‌های خشک اطراف شهر می‌وزند و بر دیوارهای گلی خانه‌ها می‌نشینند. در یکی از همین صبح‌های گرم، زمانی که بیشتر مردم هنوز در خواب بودند، نرگس آرام از روی فرش کهنه‌ای که همراه چهار خواهر و برادرش بر آن خوابیده بود، برخاست. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود، اما او می‌دانست که باید عجله کند. مادرش در گوشه حویلی کوچک خانه آتش تنور را روشن می‌کرد و پدرش آماده می‌شد تا راهی کوره خشت‌پزی شود. نرگس تنها سیزده سال داشت، اما زندگی او را بسیار زودتر از سنش بزرگ کرده بود. روزگاری شاگرد صنف هفتم مکتب بود؛ دختری که هر روز با شوق کتاب‌هایش را در آغوش می‌گرفت و از کوچه‌های خاکی هرات به سوی مکتب می‌رفت. اما اکنون به جای کتاب و قلم، بیل و قالب خشت در دست داشت و روزهایش را در میان گردوغبار و گرمای سوزان کوره سپری می‌کرد. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود. پس از او چهار خواهر کوچک‌تر و یک برادر خردسال قرار داشتند؛ کودکی که نور چشم خانواده به شمار می‌رفت. خانه‌شان تنها دو اتاق کوچک داشت؛ اتاق‌هایی که زمستان‌ها سرد و تابستان‌ها طاقت‌فرسا می‌شدند. پدرش سال‌ها به عنوان کارگر روزمزد کار کرده بود و هر صبح برای یافتن کار از خانه بیرون می‌رفت. هرچند زندگی‌شان ساده بود، اما نرگس می‌توانست درس بخواند و به آینده‌ای بهتر بیندیشد. او همیشه از شاگردان ممتاز صنف بود و معلمانش از استعداد و علاقه‌اش به درس سخن می‌گفتند. به‌ویژه به مضمون زبان دری علاقه فراوان داشت. هرگاه انشایی می‌نوشت، معلمش با افتخار نوشته‌های او را برای دیگر شاگردان می‌خواند. نرگس در رؤیاهایش خود را معلمی می‌دید که به دختران دیگر درس می‌دهد؛ دخترانی که مانند خودش عاشق کتاب و آموختن هستند. اما زندگی همیشه مطابق آرزوهای انسان پیش نمی‌رود. با بسته شدن درهای مکتب به روی دختران، نرگس ابتدا باور نداشت که این وضعیت طولانی شود. هر روز لباس مکتبش را نگاه می‌کرد، کتاب‌هایش را مرتب می‌چید و منتظر خبری می‌ماند که اجازه بازگشت به صنف را بدهد. هفته‌ها و ماه‌ها گذشت، اما آن خبر هرگز نرسید. هم‌زمان، وضعیت اقتصادی خانواده نیز روزبه‌روز دشوارتر شد. قیمت مواد غذایی افزایش یافت، فرصت‌های کاری کمتر شد و درآمد اندک پدر دیگر پاسخگوی نیازهای خانواده نبود. شب‌هایی فرا می‌رسید که مادر با نگرانی سفره‌ای کوچک پهن می‌کرد و تلاش داشت غذای اندک را میان اعضای خانواده تقسیم کند. نرگس بارها دیده بود که مادرش سهم غذای خود را به کودکان می‌دهد و وانمود می‌کند که سیر است. همین صحنه‌ها قلب او را می‌فشرد و وادارش می‌کرد بیش از سنش به دشواری‌های زندگی بیندیشد. روزی که پدر از او خواست همراهش به کوره برود، یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی نرگس بود. آن شب سکوت سنگینی بر خانه حاکم بود. نور کم‌رنگ چراغ، سایه‌های لرزانی بر دیوارها انداخته بود و صدای نفس‌های کودکان در فضا می‌پیچید. پدر مدت زیادی سکوت کرد و سپس با آهی سنگین گفت: «دخترم، دیگر به تنهایی از پس این زندگی برنمی‌آیم.» نرگس چیزی نگفت. او از مدت‌ها پیش دشواری‌های پدر را درک کرده بود. مادر نیز اشک‌هایش را پنهان کرد و گفت: «اگر راه دیگری داشتیم، هرگز از تو چنین چیزی نمی‌خواستیم.» همان شب نرگس تصمیمش را گرفت. نمی‌خواست بار بیشتری بر دوش خانواده باشد. صبح روز بعد، پیش از طلوع آفتاب، همراه پدر راهی کوره شد. کوره خشت‌پزی در حاشیه شهر قرار داشت؛ جایی که زمین‌های وسیع خاکی و ردیف‌های بی‌پایان خشت‌های خام در کنار هم دیده می‌شدند. از همان لحظه ورود، نرگس احساس کرد پا به دنیایی متفاوت گذاشته است. کارگران با لباس‌های خاک‌آلود زیر آفتاب سوزان کار می‌کردند؛ برخی خاک را با آب مخلوط می‌کردند، برخی قالب‌ها را پر می‌کردند و گروهی دیگر خشت‌های خشک‌شده را جابه‌جا می‌کردند. بوی خاک خیس و دود کوره در هوا پیچیده بود. در نخستین روز، دستان ظریف نرگس پر از تاول شد. پاهایش درد می‌کرد و شانه‌هایش زیر وزن خشت‌ها می‌سوخت. اما او شکایتی نکرد. تنها به خواهران کوچک‌ترش فکر می‌کرد که در خانه منتظر بازگشت او بودند. روزها یکی پس از دیگری سپری شدند. نرگس پیش از طلوع خورشید بیدار می‌شد، همراه پدر راه طولانی کوره را طی می‌کرد و تا غروب زیر آفتاب کار می‌کرد. عصرها با بدنی خسته و لباس‌هایی پوشیده از خاک به خانه بازمی‌گشت. بسیاری از شب‌ها آن‌قدر خسته بود که هنگام غذا خوردن چشمانش بسته می‌شد. با این حال، چیزی که بیش از خستگی جسمی او را آزار می‌داد، دوری از مکتب بود. هر بار که از کنار ساختمان مکتب سابقش عبور می‌کرد، قلبش به درد می‌آمد. به پنجره‌های صنف‌ها نگاه می‌کرد و روزهایی را به یاد می‌آورد که پشت میز چوبی خود می‌نشست و با اشتیاق به سخنان معلم گوش می‌داد. گاهی صدای خنده شاگردان را می‌شنید و احساس می‌کرد بخشی از زندگی‌اش از او گرفته شده است. با وجود همه دشواری‌ها، نرگس اجازه نداد علاقه‌اش به آموختن خاموش شود. او هنوز کتاب‌های صنف هفتمش را نگه داشته بود. شب‌ها، زمانی که همه اعضای خانواده خواب بودند، چراغ کوچک خانه را روشن می‌کرد و کتاب‌هایش را ورق می‌زد. درس‌ها را دوباره می‌خواند و نکته‌هایی را که فراموش کرده بود، یادداشت می‌کرد. خواهران کوچک‌ترش اغلب دور او جمع می‌شدند و با کنجکاوی به کتاب‌ها نگاه می‌کردند. نرگس خواندن و نوشتن را به آنان می‌آموخت و گاهی داستان‌های کتاب‌های درسی را برایشان می‌خواند. در آن لحظه‌ها احساس می‌کرد بخشی از رؤیای معلم شدن هنوز در وجودش زنده است. روزی گرم از روزهای تابستان، هنگامی که خورشید بی‌رحمانه بر زمین می‌تابید، نرگس و پدرش در گوشه‌ای از کوره مشغول استراحت بودند. باد داغی می‌وزید و ذرات خاک را در هوا پراکنده می‌کرد. نگاه نرگس به دوردست دوخته شد؛ به شهری که در افق دیده می‌شد. ناگهان انشایی را به یاد آورد که سال‌ها پیش درباره آرزوهای آینده نوشته بود؛ انشایی که در آن از معلم شدن و خدمت به دختران سرزمینش سخن گفته بود. اشک در چشمانش حلقه زد. پدر که متوجه حال او شده بود، آرام پرسید: «باز هم به مکتب فکر می‌کنی؟» نرگس سر تکان داد. پدر لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت: «شاید نتوانسته باشم زندگی‌ای را که آرزو داشتم برایت فراهم کنم، اما هنوز امیدم را از دست نداده‌ام. هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه خواهد شد.» همین جمله کوتاه برای نرگس ارزش بزرگی داشت. در میان تمام دشواری‌ها، همین امیدهای کوچک بود که او را سرپا نگه می‌داشت. ماه‌ها گذشت و نرگس همچنان در کوره کار کرد. دست‌هایش دیگر نرمی گذشته را نداشت و بر انگشتانش رد زخم و ترک دیده می‌شد. چهره‌اش زیر آفتاب تیره‌تر شده بود و نگاهش از سنش پخته‌تر به نظر می‌رسید. اما در درون او هنوز همان دختر صنف هفتم زندگی می‌کرد؛ دختری که عاشق کتاب بود و رؤیای آینده‌ای متفاوت را در سر داشت. شب‌ها روی پشت‌بام خانه می‌نشست و به آسمان پرستاره هرات نگاه می‌کرد. با خود می‌اندیشید شاید روزی دوباره فرصت درس خواندن پیدا کند؛ شاید روزی بتواند به صنف بازگردد، کتابی تازه در دست بگیرد و راه ناتمامش را ادامه دهد. او نمی‌دانست آن روز چه زمانی فرا خواهد رسید، اما یک چیز را به‌خوبی می‌دانست؛ اگر امیدش را از دست بدهد، همه چیز را باخته است. به همین دلیل هر صبح با وجود خستگی از خواب برمی‌خاست، به کوره می‌رفت و در دل، رؤیایی را زنده نگه می‌داشت که نه فقر، نه گرمای سوزان و نه هیچ دشواری دیگری نتوانسته بود آن را خاموش کند. نرگس در میان خاک و دود کوره زندگی می‌کرد، اما ذهنش همچنان در میان کتاب‌ها و صنف‌های مکتب پرواز داشت؛ و همین رؤیا به او توان می‌داد تا روزهای سخت را پشت سر بگذارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 روز قبل - 79 بازدید

شماری از کارشناسان و مدافعان حقوق بشر در نشستی در ژنو هشدار دادند که محدودیت‌ها بر آموزش دختران و زنان، آینده افغانستان را با پیامدهای گسترده اجتماعی و اقتصادی روبرو خواهد کرد. شبکه حقوق‌بشری «همراه» روز (چهارشنبه، ۳ سرطان) در حاشیه نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل در ژنو، نشستی را درباره وضعیت آموزش در افغانستان برگزار کرده و اشتراک‌‌کنندگان از جامعه جهانی خواستند برای حفاظت از حق آموزش دختران افغان اقدامات موثرتری انجام دهد. در این برنامه، گزارشی با عنوان «مدارس دینی: تحکیم ایدئولوژیک، آزار جنسیتی و ثبات آینده افغانستان» منتشر و یافته‌های آن ارائه شد. فریده شهید، ریچارد بنت، فرشته عباسی و ثریا دلیل از سخنرانان این نشست بودند. همچنان تیمور شاران، معین پیشین اداره ارگان‌های محل حکومت پیشین افغانستان، با ارائه بخشی از یافته‌های گزارش گفت: «شمار مدارس دینی در افغانستان از مکاتب دولتی مدرن بیشتر شده و این روند به نهادینه‌شدن تبعیض جنسیتی و محرومیت دختران از آموزش دامن زده است.» همچنین فریده شهید، گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور حق آموزش، هشدار داد که در صورت ادامه وضعیت کنونی و نبود اقدام موثر جامعه جهانی، شرایط آموزشی دختران و زنان افغانستان بیش از پیش وخیم خواهد شد. در کنار آن، ریچارد بنت، گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور حقوق بشر افغانستان نیز وضعیت آموزش در کشور را نگران‌کننده خواند و خواستار مقابله با محدودیت‌های آموزشی، تضعیف آموزش مدرن و گسترش ساختارهای آموزشی مذهبی شد. ثریا دلیل، وزیر پیشین صحت افغانستان به پیامدهای درازمدت حذف زنان از بازار کار اشاره کرد و آن را برای اقتصاد، جامعه و نظام بهداشتی کشور زیان‌بار دانست.

ادامه مطلب


2 روز قبل - 112 بازدید

چارلز سوم، پادشاه بریتانیا در اقامتگاه خود در کلارنس هاوس لندن با اعضای تیم کریکت زنان پناهنده افغانستان دیدار کرد و با او دختران افغانستان عکس دسته‌جمعی گرفت از آن‌ها استقبال کرد. در اعلامیه آمده است که این دیدار امروز (چهارشنبه، ۳ سرطان) انجام شده و اعضای تیم کریکت زنان پناهجوی افغانستان در این دیدار، یک چوب کریکت دست‌ساز و مزین به هنر و نمادهای فرهنگی افغانستان را همراه با لباس و نشان رسمی تیم خود به چارلز سوم، پادشاه بریتانیا، اهدا کردند. تیم کریکت زنان پناهجوی افغانستان روز (دوشنبه، دوم سرطان) تور مسابقات بیست‌آوره خود را در بریتانیا آغاز کرد. این سفر به دعوت هیأت کریکت انگلستان و ولز با هدف برگزاری بازی‌های نمایشی و حمایت از بازیکنان این تیم انجام شده است. قرار است اعضای این تیم در برنامه دیگری در سفارت استرالیا نیز شرکت کنند. تیم ملی کریکت زنان افغانستان در سال ۲۰۱۰ میلادی، در دوران جمهوری افغانستان تاسیس شد. پس از به قدرت رسیدن حکومت سرپرست، این تیم جایگاه رسمی خود را به‌عنوان یک تیم ملی از دست داد. بیشتر بازیکنان این تیم از کشور خارج شدند و شماری از آنان اکنون در استرالیا زندگی می‌کنند. این بازیکنان همچنان به‌طور فعال برای به‌رسمیت‌شناخته‌شدن دوباره تیم خود تلاش می‌کنند. در حال حاضر، زنان و دختران در افغانستان از شرکت در ورزش منع شده‌اند و با محدودیت‌های گسترده در زمینه آموزش، اشتغال و حضور در زندگی عمومی روبرو هستند.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 76 بازدید

همزمان با یک هزار و ۷۳۶ روز بازماندن دختران از آموزش بالاتر از صنف ششم، دیدبان حقوق افغانستان بار دیگر خواستار فراهم‌سازی فرصت بازگشت دختران و زنان به صنف‌های درسی شده است. این نهاد در واکنش به ادامه‌ی ممنوعیت آموزش دختران، از زبان یک دختر بازمانده از آموزش نوشته است: «من دختر افغانستان هستم. ۱۷۳۶ روز است که از مکتب دور مانده‌ام، اما رویاهایم هنوز زنده‌اند. هنوز امیدوارم روزی دوباره کتاب‌هایم را باز کنم و به درس‌هایم ادامه بدهم.» دیدبان حقوق افغانستان پیش از این نیز، پیوسته خواستار بازگشایی مکتب به روی دانش‌آموزان دختر بالاتر از صنف ششم شده است. این در حالی است که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 97 بازدید

فاطمه سخی‌زاده، دختر ۱۹ ساله اهل بامیان، با وجود بسته ‌بودن دروازه‌های آموزش بر روی دختران در افغانستان، توانسته است از چهار دانشگاه معتبر در آمریکا، کانادا، قزاقستان و مالزیا پذیرش تحصیلی بگیرد. خانم سخی‌زاده، دانش‌آموز ۱۹ ساله، پس از بسته ‌شدن مکاتب دخترانه در افغانستان در سال ۲۰۲۱ میلادی، ناچار به مهاجرت به کویته پاکستان شد و تحصیلات خود را در یکی از مکاتب ویژه مهاجران افغانستانی تا پایان صنف دوازدهم ادامه داد. او در کنار درس، به‌طور جدی به یادگیری زبان انگلیسی پرداخت و برای دریافت بورسیه‌های تحصیلی برنامه‌ریزی کرد. این رویداد او را به یکی از نمونه‌های الهام‌بخش نسل محروم از آموزش تبدیل کرده است. فاطمه سخی‌زاده در نتیجه تلاش‌های خود موفق شد از چهار دانشگاه نیوهاون آمریکا، کلگری کانادا، الفارابی قزاقستان و البخاری مالزیا پذیرش بگیرد، اما با وجود پذیرش از دانشگاه نیوهاون، محدودیت‌های سفر شهروندان افغانستان به آمریکا مانع آغاز تحصیل او در این کشور شد. او در نهایت دانشگاه البخاری مالزیا را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد و اکنون در رشته‌های کمپیوتر و مدیریت بازرگانی درس می‌خواند. سخی‌زاده هدف خود را ادامه مسیر علمی و تشویق دختران محروم از آموزش در افغانستان عنوان کرده و داستان او به الگویی امیدبخش برای بسیاری از دختران بازمانده از تحصیل تبدیل شده است. در حالی فاطمه سخی‌زاده به این موفقیت دست پیدا می‌کند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 115 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد گفته است که برای حدود ۶۰ هزار کودک متاثر از بی‌جاشدن و بازگشت به کشور، فضاهای آموزشی موقت و آموزش‌های محلی ایجاد کرده است. این نهاد امروز (سه‌شنبه، ۲۶ جوزا) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که در این فضاهای آموزشی موقت در ماه اپریل ایجاد شده است. یونیسف در ادامه تاکید کرده است که ۶۰ درصد کودکانی که زیر چتر فضاهای آموزشی موقت قرار گرفته‌اند، دختران هستند. همچنین صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل تصریح کرد که در ماه اپریل برای نزدیک به ۱۶۷ هزار بی‌جاشده داخلی و بازگشت‌کننده نیز در بندرهای مختلف خدمات صحی، تغذیه، آب، حفظ‌الصحه و نظافت، حمایت روانی-اجتماعی و خدمات واکسیناسیون ارایه کرده است. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل گفته است که برای حمایت از مادران و کودکان، پنج دستگاه تولید اکسیجن اضظراری در شفاخانه‌های حوزوی و ولایتی نصب کرده است. ۶۱۱ با این حال، یونیسف در گزارش ماه اپریل خود گفته بود که در سال جاری میلادی حدود ۲۲ میلیون تن در افغانستان به کمک‌های بشری نیاز دارند که بیش از ۱۱ میلیون تن آن کودکان هستند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 132 بازدید

همزمان با گذشت حدود یک هزار و ۷۲۸ روز از بسته بودن برای دختران دختران از صنف ششم، دیدبان حقوق افغانستان خواستار فراهم‌سازی فرصت بازگشت دختران به مکتب شد. این نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که نسلی هنوز پشت درهای بسته‌ی مکتب در انتظار است. دیدبان حقوق افغانستان پیش از این نیز، بارها خواستار بازگردندان حق آموزش دختران در افغانستان شده است. در نزدیک به پنج سال گذشته، نهادهای مدافع حقوق بشر و دولت‌ها همواره خواستار بازگشایی مکتب‌ها به روی دختران در افغانستان شده‌اند؛ اما حکومت سرپرست هنوز به این خواست‌ها پاسخی نداده است. قابل ذکر است که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 189 بازدید

منابع محلی از ولایت کنر می‌گویند که یک دختر هشت‌ساله به طرز مرموزی توسط افراد ناشناس در ولسوالی نرنگ این ولایت به قتل رسیده است. دست‌کم دو منبع با تایید این رویداد گفته‌اند که این دختر «سایره» نام داشت و روز (پنج‌شنبه، ۲۱ جوزا) در منطقه‌ی «دبرنگ» از مربوطات ولسوالی نرنگ کشته شده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که این دختر نوجوان دانش‌آموز صنف سوم بود و چند روز پیش از رویداد، برای تعطیلات به خانه‌ی کاکایش در روستای دبرنگ رفته بود. همچنین شماری از رسانه‌ها گزارش داده‌اند که سایره از خانه‌ی کاکایش مفقود شد و چند روز بعد مردم محل جسد او را یافتند. اعضای خانواده‌ی سایره به رسانه‌ها گفته‌اند که آنان با هیچ‌کسی خصومت شخصی ندارند و دقیق نمی‌دانند که چه‌کسی و با چه انگیزه‌ای دست به این کار زده است. همچنین فرماندهی پولیس ولایت کنر در ولسوالی نرنگ وقوع این رویداد را تایید کرده و یک فرد را به اتهام دست داشتن در قتل این کودک بازداشت کرده است. مسوولان در فرماندهی پولیس می‌گویند که فرد بازداشت‌شده پس از تحقیقات اولیه، به نهادهای قضایی معرفی خواهد شد. قابل ذکر است که از زمان تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، موارد متعددی از قتل زنان به‌دست اعضای خانواده‌های‌شان از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 214 بازدید

سرک هنوز خلوت بود. نه از شلوغی همیشگی خبری بود، نه از صدای بوق موترها. فقط چند دکان نیمه‌باز، یک نانوایی و چند مرد که زودتر از بقیه شهر بیدار شده بودند، دیده می‌شد. در گوشه‌ای از پیاده‌رو، دختری روی یک چهارپایه کوتاه نشسته بود. جلوی پایش جعبه چوبی کوچکی بود که در آن دو بوتل واکس، یک برس سیاه و یک پارچه کهنه دیده می‌شد. دختر سرش پایین بود و بند کفش‌های خودش را مرتب می‌کرد. نامش فاطمه است؛ هفده ساله. نه داستان خاصی دارد و نه زندگی متفاوتی نسبت به هزاران دختر دیگر این شهر. اگر کسی از کنارش رد شود، شاید فقط او را به‌عنوان «دختر کفش‌رنگ‌کن» ببیند. اما پشت این تصویر ساده، زندگی‌ای جریان دارد که با تصمیم‌های سخت و ناخواسته شکل گرفته است. فاطمه در خانواده‌ای شش‌نفره زندگی می‌کند: پدر، مادر، سه خواهر کوچک‌تر و خودش. خانه‌شان در حاشیه شهر است؛ جایی که کرایه کمتر است، اما فاصله تا مرکز زیاد. پدرش پیش از این راننده موتر بود، اما بعد از مدتی موترش را فروخت تا قرض‌هایش را بدهد. حالا کار ثابت ندارد؛ بعضی روزها بارکشی می‌کند و بعضی روزها بیکار می‌ماند. مادرش خانه‌دار است؛ زنی که تمام عمرش را در همین چهار دیواری گذرانده و حالا تنها دل‌خوشی‌اش زنده‌ماندن فرزندانش است. تا قبل از بسته‌شدن مکاتب، فاطمه شاگرد صنف دهم بود. هر روز مسیر طولانی خانه تا مکتب را پیاده می‌رفت. گاهی خسته می‌شد، اما شکایت نمی‌کرد. مکتب برایش فقط درس نبود؛ جایی بود که احساس می‌کرد دیده می‌شود و شنیده می‌شود. معلم ادبیاتش همیشه می‌گفت: «فاطمه، اگر بخواهی، می‌توانی خوب بنویسی.» همین یک جمله برایش کافی بود تا شب‌ها مشقش را با دقت انجام دهد. وقتی مکاتب بسته شد، فاطمه مثل خیلی‌ها اول منتظر ماند. گفتند موقت است و دوباره باز می‌شود. اما روزها گذشت و هیچ تغییری نیامد. اوایل، هنوز برنامه روزانه داشت: صبح بیدار می‌شد، کتاب می‌خواند و تمرین می‌نوشت. اما وقتی دید هیچ‌کس از آینده چیزی نمی‌داند، انگیزه‌اش کم‌کم از بین رفت. در همان روزها، وضعیت خانه هم بدتر شد. قرض‌ها بیشتر شد و مصرف دوا برای مادرش افزایش یافت. خواهرانش مکتب ابتدایی می‌رفتند و هرچند هزینه‌شان کم بود، اما صفر هم نبود. فاطمه احساس می‌کرد فقط مصرف است، نه کمک. این احساس آرام‌آرام سنگین شد. اولین بار فکر کار کردن از جایی آمد که انتظارش را نداشت. یک روز که برای خرید سبزی بیرون رفته بود، دید دختری هم‌سن خودش کنار سرک کفش رنگ می‌کند. دختر نه می‌خندید، نه حرف می‌زد؛ فقط کار می‌کرد. مردم می‌آمدند و می‌رفتند. فاطمه ایستاد و نگاه کرد، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی مقایسه. با خودش گفت: «او هم مثل من است. چرا او می‌تواند و من نه؟» چند روز بعد، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر اول مخالفت کرد و گفت: «این کار برای دختر خوب نیست.» اما وقتی فاطمه از وضعیت خانه، از قرض‌ها و از شرمندگی‌ای که هر شب می‌بیند، گفت، پدرش چیزی نگفت. سکوتش یعنی اجازه. روز اول، فاطمه هنوز مطمئن نبود. دلش می‌خواست کسی او را نشناسد. چادرش را محکم‌تر بست و جعبه واکس را از همان دختر قبلی قرض گرفت. کنار سرک نشست. دست‌هایش سرد بود؛ نه از هوا، بلکه از ترس. اولین مشتری چند دقیقه طول کشید تا بیاید؛ مردی میانسال که بدون نگاه‌کردن گفت: «سیاه کن.» فاطمه کفش را گرفت. دست‌هایش لرزید. واکس زیاد زد؛ کفش براق شد، اما نه تمیز. مرد پول داد و رفت؛ نه تشکر، نه اعتراض. آن روز فقط ۸۰ افغانی درآمد داشت. وقتی پول را به مادرش داد، مادر چیزی نگفت؛ فقط پول را گرفت و در گوشه‌ای گذاشت. اما شب، وقتی فکر می‌کرد فاطمه خواب است، آرام گفت: «خدا کند مجبور نبودی.» روزهای بعد بهتر شد. فاطمه یاد گرفت؛ یاد گرفت کجا بنشیند که مشتری بیشتر باشد، چه وقت حرف نزند و چه وقت فقط سرش پایین باشد. کم‌کم درآمدش به ۱۵۰ افغانی رسید و بعضی روزها، اگر شلوغ بود، به ۲۰۰ افغانی هم می‌رسید. این پول سهم بزرگی از مصارف خانه را پوره می‌کرد. فاطمه حالا برنامه مشخصی دارد: صبح‌ها زود می‌رود، قبل از شلوغی؛ ظهر برمی‌گردد و نان می‌خورد، دوباره عصر می‌رود. بعضی وقت‌ها خسته است، کمرش درد می‌کند و انگشتانش خشک می‌شود. اما وقتی می‌بیند خانه بدون قرض می‌چرخد، ادامه می‌دهد. دلتنگی برای مکتب هنوز هست، اما دیگر مثل قبل دردناک نیست. شاید چون عادت کرده یا چون زندگی اجازه نداد بیشتر فکر کند. با این حال، شب‌ها گاهی کتاب‌هایش را ورق می‌زند. بعضی درس‌ها را یادش رفته، بعضی را نه. هنوز می‌گوید: «اگر باز شود، برمی‌گردم.» اما این را آرام می‌گوید، طوری که اگر نشد، خودش هم نشنود. وقتی از فاطمه می‌پرسی چه پیامی برای دختران دیگر دارد، زیاد حرف نمی‌زند. بعد از مکثی طولانی می‌گوید: «امید را کسی به ما نمی‌دهد. خودمان باید نگهش داریم. حتی اگر کوچک باشد. حتی اگر فقط برای زنده‌ماندن باشد.» او کفش رنگ می‌کند؛ نه برای افتخار و نه برای داستان‌شدن، فقط برای این‌که خانه‌شان خاموش نماند. فاطمه قهرمان نیست، فقط دختری است که وقتی راه بسته شد، ایستاد و راه دیگری پیدا کرد؛ راهی که سخت است، اما واقعی است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 62 بازدید

همزمان با روز جهانی مبارزه با کار کودکان، دفتر هیأت معاونت سازمان ملل متحد در افغانستان می‌گوید که کودکان به ویژه دختران محروم از آموزش بیشتر در معرض کارهای زیان‌بار قرار می‌گیرند و استثمار می‌شوند. یوناما با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که کودکان در سراسر افغانستان در جاده‌ها، بازارها، مزارع، معادن و کارگاه‌ها به «کارهای دشوار و خطرناک» مشغول‌اند. امروز (جمعه، ۲۲ جوزا) مصادف با «روز جهانی مبارزه با کار کودکان» که از امسال با شعار «کارت سرخ به کار کودکان: بازی عادلانه برای کودکان، کار شایسته برای بزرگسالان» تجلیل می‌شود. این سازمان در بخشی از پیامش تاکید کرده است که کودکان باید «فرصت آموختن، بازی و رشد در محیط امن و سالم» را داشته باشند. دفتر نمایندگی سازمان ملل گفته است: «هنگامی که کودکان به‌ویژه دختران از آموزش محروم می‌شوند بیشتر در معرض کارهای زودهنگام، زیان‌بار و استثمار قرار می‌گیرند.» در ادامه آمده است که محدودیت‌های حکومت سرپرست علیه کار زنان، اغلب خانواده‌ها را وادار می‌سازد تا برای تأمین نیازهای اقتصادی خود به کار کودکان متکی شوند. یوناما افزوده است که کودکان شایسته‌ی فرصت‌های برابر برای بازی، دسترسی به آموزش و حفاظت در برابر استثمار، سوءاستفاده و آسیب هستند. قابل ذکر است که وضعیت کودکان در افغانستان همواره ناگوار گزارش می‌شود. براساس آمارهای نهادهای مرتبط به سازمان ملل متحد در سال ۲۰۲۵ میلادی میلادی، بیش از ۲.۲ میلیون کودک دختر به دلیل محدودیت‌ها از آموزش محروم شده‌، بیش از یک میلیون کودک به دلیل گسترش فقر به کارهای شاقه روی آورده‌اند و بیش از ۳.۵ میلیون کودک زیر پنج سال به دلیل گرسنگی و ناامنی غذایی دچار سوءتغذیه هستند.

ادامه مطلب