برچسب: دختران

2 روز قبل - 77 بازدید

فاطمه سخی‌زاده، دختر ۱۹ ساله اهل بامیان، با وجود بسته ‌بودن دروازه‌های آموزش بر روی دختران در افغانستان، توانسته است از چهار دانشگاه معتبر در آمریکا، کانادا، قزاقستان و مالزیا پذیرش تحصیلی بگیرد. خانم سخی‌زاده، دانش‌آموز ۱۹ ساله، پس از بسته ‌شدن مکاتب دخترانه در افغانستان در سال ۲۰۲۱ میلادی، ناچار به مهاجرت به کویته پاکستان شد و تحصیلات خود را در یکی از مکاتب ویژه مهاجران افغانستانی تا پایان صنف دوازدهم ادامه داد. او در کنار درس، به‌طور جدی به یادگیری زبان انگلیسی پرداخت و برای دریافت بورسیه‌های تحصیلی برنامه‌ریزی کرد. این رویداد او را به یکی از نمونه‌های الهام‌بخش نسل محروم از آموزش تبدیل کرده است. فاطمه سخی‌زاده در نتیجه تلاش‌های خود موفق شد از چهار دانشگاه نیوهاون آمریکا، کلگری کانادا، الفارابی قزاقستان و البخاری مالزیا پذیرش بگیرد، اما با وجود پذیرش از دانشگاه نیوهاون، محدودیت‌های سفر شهروندان افغانستان به آمریکا مانع آغاز تحصیل او در این کشور شد. او در نهایت دانشگاه البخاری مالزیا را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد و اکنون در رشته‌های کمپیوتر و مدیریت بازرگانی درس می‌خواند. سخی‌زاده هدف خود را ادامه مسیر علمی و تشویق دختران محروم از آموزش در افغانستان عنوان کرده و داستان او به الگویی امیدبخش برای بسیاری از دختران بازمانده از تحصیل تبدیل شده است. در حالی فاطمه سخی‌زاده به این موفقیت دست پیدا می‌کند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 106 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد گفته است که برای حدود ۶۰ هزار کودک متاثر از بی‌جاشدن و بازگشت به کشور، فضاهای آموزشی موقت و آموزش‌های محلی ایجاد کرده است. این نهاد امروز (سه‌شنبه، ۲۶ جوزا) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که در این فضاهای آموزشی موقت در ماه اپریل ایجاد شده است. یونیسف در ادامه تاکید کرده است که ۶۰ درصد کودکانی که زیر چتر فضاهای آموزشی موقت قرار گرفته‌اند، دختران هستند. همچنین صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل تصریح کرد که در ماه اپریل برای نزدیک به ۱۶۷ هزار بی‌جاشده داخلی و بازگشت‌کننده نیز در بندرهای مختلف خدمات صحی، تغذیه، آب، حفظ‌الصحه و نظافت، حمایت روانی-اجتماعی و خدمات واکسیناسیون ارایه کرده است. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل گفته است که برای حمایت از مادران و کودکان، پنج دستگاه تولید اکسیجن اضظراری در شفاخانه‌های حوزوی و ولایتی نصب کرده است. ۶۱۱ با این حال، یونیسف در گزارش ماه اپریل خود گفته بود که در سال جاری میلادی حدود ۲۲ میلیون تن در افغانستان به کمک‌های بشری نیاز دارند که بیش از ۱۱ میلیون تن آن کودکان هستند.

ادامه مطلب


5 روز قبل - 126 بازدید

همزمان با گذشت حدود یک هزار و ۷۲۸ روز از بسته بودن برای دختران دختران از صنف ششم، دیدبان حقوق افغانستان خواستار فراهم‌سازی فرصت بازگشت دختران به مکتب شد. این نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که نسلی هنوز پشت درهای بسته‌ی مکتب در انتظار است. دیدبان حقوق افغانستان پیش از این نیز، بارها خواستار بازگردندان حق آموزش دختران در افغانستان شده است. در نزدیک به پنج سال گذشته، نهادهای مدافع حقوق بشر و دولت‌ها همواره خواستار بازگشایی مکتب‌ها به روی دختران در افغانستان شده‌اند؛ اما حکومت سرپرست هنوز به این خواست‌ها پاسخی نداده است. قابل ذکر است که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


7 روز قبل - 179 بازدید

منابع محلی از ولایت کنر می‌گویند که یک دختر هشت‌ساله به طرز مرموزی توسط افراد ناشناس در ولسوالی نرنگ این ولایت به قتل رسیده است. دست‌کم دو منبع با تایید این رویداد گفته‌اند که این دختر «سایره» نام داشت و روز (پنج‌شنبه، ۲۱ جوزا) در منطقه‌ی «دبرنگ» از مربوطات ولسوالی نرنگ کشته شده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که این دختر نوجوان دانش‌آموز صنف سوم بود و چند روز پیش از رویداد، برای تعطیلات به خانه‌ی کاکایش در روستای دبرنگ رفته بود. همچنین شماری از رسانه‌ها گزارش داده‌اند که سایره از خانه‌ی کاکایش مفقود شد و چند روز بعد مردم محل جسد او را یافتند. اعضای خانواده‌ی سایره به رسانه‌ها گفته‌اند که آنان با هیچ‌کسی خصومت شخصی ندارند و دقیق نمی‌دانند که چه‌کسی و با چه انگیزه‌ای دست به این کار زده است. همچنین فرماندهی پولیس ولایت کنر در ولسوالی نرنگ وقوع این رویداد را تایید کرده و یک فرد را به اتهام دست داشتن در قتل این کودک بازداشت کرده است. مسوولان در فرماندهی پولیس می‌گویند که فرد بازداشت‌شده پس از تحقیقات اولیه، به نهادهای قضایی معرفی خواهد شد. قابل ذکر است که از زمان تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، موارد متعددی از قتل زنان به‌دست اعضای خانواده‌های‌شان از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 197 بازدید

سرک هنوز خلوت بود. نه از شلوغی همیشگی خبری بود، نه از صدای بوق موترها. فقط چند دکان نیمه‌باز، یک نانوایی و چند مرد که زودتر از بقیه شهر بیدار شده بودند، دیده می‌شد. در گوشه‌ای از پیاده‌رو، دختری روی یک چهارپایه کوتاه نشسته بود. جلوی پایش جعبه چوبی کوچکی بود که در آن دو بوتل واکس، یک برس سیاه و یک پارچه کهنه دیده می‌شد. دختر سرش پایین بود و بند کفش‌های خودش را مرتب می‌کرد. نامش فاطمه است؛ هفده ساله. نه داستان خاصی دارد و نه زندگی متفاوتی نسبت به هزاران دختر دیگر این شهر. اگر کسی از کنارش رد شود، شاید فقط او را به‌عنوان «دختر کفش‌رنگ‌کن» ببیند. اما پشت این تصویر ساده، زندگی‌ای جریان دارد که با تصمیم‌های سخت و ناخواسته شکل گرفته است. فاطمه در خانواده‌ای شش‌نفره زندگی می‌کند: پدر، مادر، سه خواهر کوچک‌تر و خودش. خانه‌شان در حاشیه شهر است؛ جایی که کرایه کمتر است، اما فاصله تا مرکز زیاد. پدرش پیش از این راننده موتر بود، اما بعد از مدتی موترش را فروخت تا قرض‌هایش را بدهد. حالا کار ثابت ندارد؛ بعضی روزها بارکشی می‌کند و بعضی روزها بیکار می‌ماند. مادرش خانه‌دار است؛ زنی که تمام عمرش را در همین چهار دیواری گذرانده و حالا تنها دل‌خوشی‌اش زنده‌ماندن فرزندانش است. تا قبل از بسته‌شدن مکاتب، فاطمه شاگرد صنف دهم بود. هر روز مسیر طولانی خانه تا مکتب را پیاده می‌رفت. گاهی خسته می‌شد، اما شکایت نمی‌کرد. مکتب برایش فقط درس نبود؛ جایی بود که احساس می‌کرد دیده می‌شود و شنیده می‌شود. معلم ادبیاتش همیشه می‌گفت: «فاطمه، اگر بخواهی، می‌توانی خوب بنویسی.» همین یک جمله برایش کافی بود تا شب‌ها مشقش را با دقت انجام دهد. وقتی مکاتب بسته شد، فاطمه مثل خیلی‌ها اول منتظر ماند. گفتند موقت است و دوباره باز می‌شود. اما روزها گذشت و هیچ تغییری نیامد. اوایل، هنوز برنامه روزانه داشت: صبح بیدار می‌شد، کتاب می‌خواند و تمرین می‌نوشت. اما وقتی دید هیچ‌کس از آینده چیزی نمی‌داند، انگیزه‌اش کم‌کم از بین رفت. در همان روزها، وضعیت خانه هم بدتر شد. قرض‌ها بیشتر شد و مصرف دوا برای مادرش افزایش یافت. خواهرانش مکتب ابتدایی می‌رفتند و هرچند هزینه‌شان کم بود، اما صفر هم نبود. فاطمه احساس می‌کرد فقط مصرف است، نه کمک. این احساس آرام‌آرام سنگین شد. اولین بار فکر کار کردن از جایی آمد که انتظارش را نداشت. یک روز که برای خرید سبزی بیرون رفته بود، دید دختری هم‌سن خودش کنار سرک کفش رنگ می‌کند. دختر نه می‌خندید، نه حرف می‌زد؛ فقط کار می‌کرد. مردم می‌آمدند و می‌رفتند. فاطمه ایستاد و نگاه کرد، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی مقایسه. با خودش گفت: «او هم مثل من است. چرا او می‌تواند و من نه؟» چند روز بعد، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر اول مخالفت کرد و گفت: «این کار برای دختر خوب نیست.» اما وقتی فاطمه از وضعیت خانه، از قرض‌ها و از شرمندگی‌ای که هر شب می‌بیند، گفت، پدرش چیزی نگفت. سکوتش یعنی اجازه. روز اول، فاطمه هنوز مطمئن نبود. دلش می‌خواست کسی او را نشناسد. چادرش را محکم‌تر بست و جعبه واکس را از همان دختر قبلی قرض گرفت. کنار سرک نشست. دست‌هایش سرد بود؛ نه از هوا، بلکه از ترس. اولین مشتری چند دقیقه طول کشید تا بیاید؛ مردی میانسال که بدون نگاه‌کردن گفت: «سیاه کن.» فاطمه کفش را گرفت. دست‌هایش لرزید. واکس زیاد زد؛ کفش براق شد، اما نه تمیز. مرد پول داد و رفت؛ نه تشکر، نه اعتراض. آن روز فقط ۸۰ افغانی درآمد داشت. وقتی پول را به مادرش داد، مادر چیزی نگفت؛ فقط پول را گرفت و در گوشه‌ای گذاشت. اما شب، وقتی فکر می‌کرد فاطمه خواب است، آرام گفت: «خدا کند مجبور نبودی.» روزهای بعد بهتر شد. فاطمه یاد گرفت؛ یاد گرفت کجا بنشیند که مشتری بیشتر باشد، چه وقت حرف نزند و چه وقت فقط سرش پایین باشد. کم‌کم درآمدش به ۱۵۰ افغانی رسید و بعضی روزها، اگر شلوغ بود، به ۲۰۰ افغانی هم می‌رسید. این پول سهم بزرگی از مصارف خانه را پوره می‌کرد. فاطمه حالا برنامه مشخصی دارد: صبح‌ها زود می‌رود، قبل از شلوغی؛ ظهر برمی‌گردد و نان می‌خورد، دوباره عصر می‌رود. بعضی وقت‌ها خسته است، کمرش درد می‌کند و انگشتانش خشک می‌شود. اما وقتی می‌بیند خانه بدون قرض می‌چرخد، ادامه می‌دهد. دلتنگی برای مکتب هنوز هست، اما دیگر مثل قبل دردناک نیست. شاید چون عادت کرده یا چون زندگی اجازه نداد بیشتر فکر کند. با این حال، شب‌ها گاهی کتاب‌هایش را ورق می‌زند. بعضی درس‌ها را یادش رفته، بعضی را نه. هنوز می‌گوید: «اگر باز شود، برمی‌گردم.» اما این را آرام می‌گوید، طوری که اگر نشد، خودش هم نشنود. وقتی از فاطمه می‌پرسی چه پیامی برای دختران دیگر دارد، زیاد حرف نمی‌زند. بعد از مکثی طولانی می‌گوید: «امید را کسی به ما نمی‌دهد. خودمان باید نگهش داریم. حتی اگر کوچک باشد. حتی اگر فقط برای زنده‌ماندن باشد.» او کفش رنگ می‌کند؛ نه برای افتخار و نه برای داستان‌شدن، فقط برای این‌که خانه‌شان خاموش نماند. فاطمه قهرمان نیست، فقط دختری است که وقتی راه بسته شد، ایستاد و راه دیگری پیدا کرد؛ راهی که سخت است، اما واقعی است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 59 بازدید

همزمان با روز جهانی مبارزه با کار کودکان، دفتر هیأت معاونت سازمان ملل متحد در افغانستان می‌گوید که کودکان به ویژه دختران محروم از آموزش بیشتر در معرض کارهای زیان‌بار قرار می‌گیرند و استثمار می‌شوند. یوناما با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که کودکان در سراسر افغانستان در جاده‌ها، بازارها، مزارع، معادن و کارگاه‌ها به «کارهای دشوار و خطرناک» مشغول‌اند. امروز (جمعه، ۲۲ جوزا) مصادف با «روز جهانی مبارزه با کار کودکان» که از امسال با شعار «کارت سرخ به کار کودکان: بازی عادلانه برای کودکان، کار شایسته برای بزرگسالان» تجلیل می‌شود. این سازمان در بخشی از پیامش تاکید کرده است که کودکان باید «فرصت آموختن، بازی و رشد در محیط امن و سالم» را داشته باشند. دفتر نمایندگی سازمان ملل گفته است: «هنگامی که کودکان به‌ویژه دختران از آموزش محروم می‌شوند بیشتر در معرض کارهای زودهنگام، زیان‌بار و استثمار قرار می‌گیرند.» در ادامه آمده است که محدودیت‌های حکومت سرپرست علیه کار زنان، اغلب خانواده‌ها را وادار می‌سازد تا برای تأمین نیازهای اقتصادی خود به کار کودکان متکی شوند. یوناما افزوده است که کودکان شایسته‌ی فرصت‌های برابر برای بازی، دسترسی به آموزش و حفاظت در برابر استثمار، سوءاستفاده و آسیب هستند. قابل ذکر است که وضعیت کودکان در افغانستان همواره ناگوار گزارش می‌شود. براساس آمارهای نهادهای مرتبط به سازمان ملل متحد در سال ۲۰۲۵ میلادی میلادی، بیش از ۲.۲ میلیون کودک دختر به دلیل محدودیت‌ها از آموزش محروم شده‌، بیش از یک میلیون کودک به دلیل گسترش فقر به کارهای شاقه روی آورده‌اند و بیش از ۳.۵ میلیون کودک زیر پنج سال به دلیل گرسنگی و ناامنی غذایی دچار سوءتغذیه هستند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 73 بازدید

وقتی سمیرا دستان خاک‌آلودش را از میان بوته‌های سبزی بیرون کشید و کمرش را صاف کرد، آفتاب داغ تابستان بر زمین‌های کشاورزی اطراف شهر می‌تابید. صدای کارگران از گوشه‌های مختلف مزرعه شنیده می‌شد و بوی خاک نم‌خورده در هوا پیچیده بود. او شالش را کمی روی سرش مرتب کرد و بطری آب را از کنار جعبه‌های پلاستیکی برداشت. جرعه‌ای نوشید و نگاهش را به جاده باریکی دوخت که در فاصله‌ای نه‌چندان دور از مزرعه قرار داشت. در همان لحظه، دختری جوان با بایسکل از آن جاده عبور کرد. عبورش تنها چند ثانیه طول کشید، اما برای سمیرا کافی بود تا زمان در ذهنش متوقف شود. انگار ناگهان از میان مزرعه‌ای در ایران، به سال‌های دورتر، به بامیان، به کوهستان‌ها و جاده‌هایی بازگشته بود که زمانی تمام زندگی‌اش را در خود جا داده بودند. او آرام لبخند زد، اما لبخندی که خیلی زود در گوشه لب‌هایش محو شد. سال‌ها گذشته بود، اما هنوز دیدن یک بایسکل می‌توانست قلبش را به درد بیاورد. هنوز هم وقتی صدای چرخ‌هایی را می‌شنید که روی آسفالت می‌غلتیدند، چیزی در وجودش بیدار می‌شد؛ چیزی که نه مهاجرت توانسته بود خاموشش کند و نه سختی‌های زندگی در غربت. سمیرا در یکی از روستاهای ولایت بامیان به دنیا آمده بود؛ جایی که کوه‌های بلند در هر سو دیده می‌شدند و زمستان‌های طولانی و سرد بخشی از زندگی مردم بودند. خانواده‌اش مانند بسیاری از خانواده‌های آن منطقه، زندگی ساده‌ای داشتند. پدرش کارمند یک اداره محلی بود و مادرش بیشتر عمرش را صرف بزرگ کردن فرزندان و رسیدگی به خانه کرده بود. آن‌ها ثروتمند نبودند، اما تلاش می‌کردند فرزندانشان فرصت‌هایی داشته باشند که خودشان در جوانی نداشتند. سمیرا از کودکی با دیگر دختران تفاوت‌هایی داشت. نمی‌توانست ساعت‌های طولانی در خانه بماند. همیشه به بیرون رفتن، حرکت کردن و تجربه کردن چیزهای تازه علاقه داشت. وقتی هم‌سن‌وسالانش با عروسک بازی می‌کردند، او بیشتر دوست داشت در تپه‌های اطراف بدود یا همراه برادرانش به بیرون از روستا برود. مادرش گاهی با لبخند می‌گفت: «این دختر انگار باد را در دلش پنهان کرده است.» اولین بار در حدود سیزده‌سالگی بود که بایسکل‌سواری توجهش را جلب کرد. یکی از اقاربشان بایسکلی داشت و سمیرا با اصرار فراوان از او خواست اجازه دهد چند دقیقه آن را امتحان کند. بار اول زمین خورد، بار دوم هم تعادلش را از دست داد، اما بار سوم توانست چند متر رکاب بزند. همان چند متر کافی بود تا احساس کند چیزی را یافته که سال‌ها دنبالش بوده است. پس از آن، هر فرصتی پیدا می‌کرد تمرین می‌کرد. مدتی بعد پدرش با وجود مشکلات مالی برایش یک بایسکل دست‌دوم خرید. سمیرا آن روز را هنوز هم یکی از بهترین روزهای زندگی‌اش می‌داند. ساعت‌ها بایسکل را تمیز کرد و شب هنگام آن را کنار اتاقش گذاشت. حتی چند بار نیمه‌شب بیدار شد تا مطمئن شود هنوز همان‌جا قرار دارد. سال‌های بعد برای او سال‌های رشد و امید بودند. بایسکل‌سواری در بامیان میان دختران رونق گرفته بود و سمیرا توانست به گروهی از دختران ورزشکار بپیوندد. آن‌ها با وجود امکانات محدود تمرین می‌کردند. گاهی مسیرهای طولانی را رکاب می‌زدند و گاهی در مسابقات محلی شرکت می‌کردند. بسیاری از مردم از آن‌ها حمایت می‌کردند و بسیاری نیز نگاه انتقادی داشتند، اما دختران جوانی مانند سمیرا بیشتر به رویاهای خود فکر می‌کردند تا به حرف دیگران. برای سمیرا، بایسکل تنها یک ورزش نبود. او احساس می‌کرد هنگام رکاب زدن به انسانی تبدیل می‌شود که می‌تواند سرنوشتش را خودش انتخاب کند. وقتی از میان دره‌های بامیان عبور می‌کرد و باد موهایش را تکان می‌داد، باور داشت آینده می‌تواند متفاوت از گذشته باشد. او آرزو داشت روزی مربی شود و به دختران دیگر آموزش دهد و حتی در مسابقات بین‌المللی شرکت کرده و پرچم افغانستان را با افتخار حمل کند. اما زندگی همیشه مطابق رویاهای انسان پیش نمی‌رود. تحولات سیاسی افغانستان همه چیز را تغییر داد. روزهایی که ابتدا تنها با نگرانی و شایعات همراه بودند، به‌تدریج به واقعیتی تلخ تبدیل شدند. محدودیت‌ها یکی پس از دیگری از راه رسیدند. بسیاری از فعالیت‌هایی که زمانی عادی به نظر می‌رسیدند، ناگهان ناممکن شدند. برای دخترانی مانند سمیرا، این تغییرات تنها یک خبر سیاسی نبود، بلکه تغییری بود که مستقیماً بر زندگی روزمره و آینده‌شان اثر می‌گذاشت. تمرین‌های ورزشی متوقف شدند. مسابقات لغو گردیدند. فضای ناامیدی به‌تدریج میان ورزشکاران دختر گسترش یافت. سمیرا بارها امیدوار بود شرایط بهتر شود، اما هر بار امیدش کمرنگ‌تر از قبل بازمی‌گشت. بایسکلش روزبه‌روز بیشتر در گوشه خانه باقی می‌ماند و گرد و خاک روی آن می‌نشست. هر بار که از کنار آن عبور می‌کرد، احساس می‌کرد بخشی از زندگی‌اش را از دست داده است. ماه‌ها گذشت و مشکلات اقتصادی نیز بیشتر شدند. خانواده‌ها نگران آینده فرزندانشان بودند. بسیاری از همسایه‌ها تصمیم به مهاجرت گرفتند و کم‌کم خانواده سمیرا نیز با این پرسش روبه‌رو شدند که آیا باید در افغانستان بمانند یا نه. تصمیم آسانی نبود. هیچ‌کس دلش نمی‌خواست خانه، خاطرات و سرزمینش را ترک کند، اما واقعیت‌های زندگی گاهی انسان را به انتخاب‌هایی وادار می‌کنند که هرگز تصورش را نمی‌کرد. پس از ماه‌ها فکر و مشورت، خانواده تصمیم گرفتند راهی ایران شوند. شبی که سمیرا آخرین وسایلش را جمع می‌کرد، چند بار به بایسکلش نگاه کرد. نمی‌توانست آن را همراه خود ببرد. برای دقایقی کنار آن نشست و دستش را روی فرمان کشید. هیچ‌کس در اتاق نبود، اما اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌هایش جاری شدند. احساس می‌کرد بخشی از وجودش را پشت سر می‌گذارد. سفر مهاجرت طولانی و خسته‌کننده بود. آن‌ها مانند هزاران خانواده دیگر با امید یافتن زندگی بهتر راهی کشوری شدند که بسیاری از افغان‌ها سال‌ها در آن کار و زندگی کرده بودند. اما رسیدن به ایران پایان مشکلات نبود، بلکه آغاز فصل تازه‌ای از دشواری‌ها بود. خانواده سمیرا در منطقه‌ای کشاورزی ساکن شدند. در آنجا بیشتر مهاجران در مزارع و باغ‌ها کار می‌کردند. برای تأمین هزینه‌های زندگی، همه اعضای خانواده مجبور بودند سهمی در کار داشته باشند و سمیرا نیز خیلی زود همراه پدر و مادرش وارد کار شد. روزهایش از سپیده‌دم آغاز می‌شد. پیش از طلوع کامل خورشید، راهی مزرعه می‌شدند. ساعت‌ها در گرما کار می‌کردند؛ سبزی می‌کاشتند، علف‌های هرز را جمع می‌کردند، محصول برداشت می‌کردند و جعبه‌ها را برای فروش آماده می‌ساختند. دست‌های سمیرا که زمانی به گرفتن فرمان بایسکل عادت داشتند، اکنون از کار مداوم زبر و خشن شده بودند. در آغاز، این تغییر برایش بسیار دشوار بود. گاهی شب‌ها از شدت خستگی نمی‌توانست راحت بخوابد. اما چیزی که بیش از خستگی جسمی آزارش می‌داد، احساس دور شدن از رویایی بود که سال‌ها برای آن تلاش کرده بود. با این حال، تلاش کرد تسلیم نشود. هرچند زندگی جدید فرصت زیادی برای ورزش باقی نمی‌گذاشت، اما سمیرا هر زمان که امکان داشت به رویاهایش برمی‌گشت. بعضی عصرها مسیرهای طولانی را پیاده می‌رفت تا بایسکل‌سوارانی را ببیند که در جاده‌های اطراف تمرین می‌کردند. گاهی ویدیوهای مسابقات جهانی را در تلفن همراهش تماشا می‌کرد و با دقت حرکات ورزشکاران را دنبال می‌کرد. مدتی بعد توانست با پس‌انداز اندکی که از کارش جمع کرده بود، یک بایسکل دست‌دوم بخرد. روزی که آن را به خانه آورد، مادرش لبخند زد؛ او می‌دانست دخترش چه اندازه به این وسیله وابسته است. از آن پس، هرگاه فرصتی پیدا می‌کرد، صبح زود یا هنگام غروب رکاب می‌زد. شاید مسیرها کوتاه بودند و شاید دیگر خبری از مسابقات رسمی نبود، اما همان لحظات برایش ارزش فراوانی داشتند. در ذهنش دوباره در جاده‌های بامیان قرار می‌گرفت؛ جایی که دوستانش در کنارش رکاب می‌زدند و صدای خنده‌هایشان در هوا می‌پیچید. گاهی هنگام کار در مزرعه، خاطرات گذشته ناگهان در ذهنش زنده می‌شد؛ روز گرفتن نخستین مدال یا موفقیت در مسابقات محلی. آن خاطرات به او یادآوری می‌کردند که پیش از مهاجرت، دختری بود که آرزوهای بزرگی داشت. سمیرا هنوز همان دختر است. سال‌های زندگی در ایران به او صبر آموختند. یاد گرفت که گاهی انسان نمی‌تواند مسیر زندگی را انتخاب کند، اما می‌تواند امیدش را حفظ کند. او هرگز از آرزوی بازگشت دست نکشید. هر بار که نام بامیان را می‌شنود، تصویر جاده‌هایش در ذهنش زنده می‌شود. هر بار که عکس بند امیر یا کوه‌های سر به فلک کشیده ولایتش را می‌بیند، قلبش فشرده می‌شود. او بارها به مادرش گفته است که اگر روزی شرایط تغییر کند، نخستین کاری که انجام خواهد داد بازگشت به بامیان است؛ نه فقط برای دیدن خانه، بلکه برای رکاب زدن در همان جاده‌هایی که رویاهایش در آن شکل گرفته بودند. سمیرا می‌داند شاید آن روز به این زودی‌ها نرسد، اما باور دارد امید آخرین چیزی است که باید از دست برود. اکنون هر روز صبح که برای کار راهی مزرعه می‌شود، خورشید همان‌گونه طلوع می‌کند که سال‌ها پیش بر کوه‌های بامیان طلوع می‌کرد. او میان بوته‌های سبزی کار می‌کند، عرق می‌ریزد و برای خانواده تلاش می‌کند، اما در گوشه‌ای از ذهنش هنوز دختری زندگی می‌کند که با تمام نیرو رکاب می‌زند و به سوی افق می‌رود. شاید زندگی او را از جاده‌های بامیان تا مزارع ایران کشانده باشد، اما نتوانسته عشقش به بایسکل‌سواری را از او بگیرد. هنوز هم شب‌ها در خواب، خود را در میان مسابقه‌ای می‌بیند که دختران زیادی در آن حضور دارند؛ باد کوهستان صورتش را نوازش می‌دهد و او با تمام توان رکاب می‌زند. در آن رویاها هیچ مانعی وجود ندارد؛ هیچ محدودیتی نیست و هیچ دختری مجبور نیست آرزوهایش را کنار بگذارد. شاید به همین دلیل است که سمیرا هنوز تسلیم نشده است. زیرا در دلش یقین دارد روزی دوباره به سرزمینش بازخواهد گشت؛ روزی که بایسکلش را برمی‌دارد، در جاده‌های بامیان رکاب می‌زند و در کنار دختران دیگر مسابقه‌ای را آغاز می‌کند که سال‌ها پیش ناتمام مانده بود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 78 بازدید

منابع محلی از ولایت ننگرهار می‌گویند که جسد یک دختر نوجوان از رودخانه در ولسوالی کامی این ولایت پیدا شده است. دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که این دختر جوان حدود ۱۳ سال سن داشته و جسد وی امروز (یک‌شنبه، ۱۷ جوزا) در منطقه «زاخیل» از مربوطات ولسوالی کامی توسط مردم محل از رودخانه کنر پیدا شده است. منبع در ادامه تاکید کرد که هویت این دختر و چگونگی افتادن او به رودخانه روشن نیست. جسد این کودک توسط باشندگان ولسوالی کامه به شفاخانه منتقل شده و اکنون در بخش عاجل شفاخانه نگهداری می‌شود. تا اکنون مسوولان محلی در ولایت ننگرهار در این مورد چیزی نگفته‌اند این در حالی است که دیروز نیز جسد یک پسر نوجوان در ولسوالی لعل‌پور ننگرهار از رودخانه پیدا شده است. ریاست اطلاعات و فرهنگ ننگرهار اعلام کرده است که هویت این پسر و چگونگی افتادن او به رودخانه نیز روشن نیست. روز جمعه هم سه جوان در منطقه پل بهسود در ننگرهار غرق شده و جان خود را از دست داده‌اند. اخیراً موارد چشمگیری از غرق‌شدن در آب در کشور گزارش شده است.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 87 بازدید

منابع محلی از ولایت ننگرهار می‌گویند که یک دختر و یک پسر جوان در ولسوالی کوزکنر این ولایت به اتهام «رابطه خارج از ازدواج» از سوی برادر دختر و با شلیک گلوله به قتل رسیدند. دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که این رویداد روز پنج‌شنبه هفته گذشته در منطقه «بازارک» از مربوطات ولسوالی کوزکنر رخ داده است. منبع در ادامه تاکید کرده است که این دختر و پسر پیش از آن‌که موفق به فرار از خانه شوند، از سوی برادر دختر هدف گلوله قرار گرفته و کشته شدند. منبع تصریح کرد که پس از این رویداد، خانواده‌های دو طرف در آستانه‌ی درگیری قرار داشتند، اما با میانجی‌گری بزرگان محلی، از درگیری جلوگیری شد. منبع در مورد این‌که برادر دختر بازداشت شده یا فرار کرده است، جزییات نداده است. همچنین سید طیب حماد، سخنگوی فرماندهی پولیس ننگرهار نیز قتل این دختر و پسر را تأیید کرده است. او افزوده است که یک مظنون در این ارتباط بازداشت شده و تحقیقات جریان دارد. پیش از این نیز مواردی از قتل‌های ناموسی از ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است، اما آمار دقیقی از این قتل‌ها وجود ندارد.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 97 بازدید

همزمان با یک هزار و ۷۲۱ روز بازماندن دختران از آموزش‌های بالاتر از صنف ششم، دیدبان حقوق افغانستان در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که دختران در این مدت رؤیاهای خود را بدون صنف درسی حمل کرده‌اند. این نهاد عصر امروز (شنبه، ۱۶ جوزا) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که دختران افغانستان از یک هزار و ۷۲۱ روز به این سو رؤیاهای خود را بدون مدرک تحصیلی و فرصت‌هایی که آموزش می‌تواند فراهم کند، حمل کرده‌اند. دیدبان حقوق افغانستان در ادامه تاکید کرده است که دختران افغانستان اما با امیدواری و باور به آینده‌ای بهتر، در هر جا که توانسته‌اند به یادگیری ادامه داده‌اند. حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند. در نزدیک به پنج سال گذشته، جنبش‌های اعتراضی، نهادهای حقوق‌بشری و دولت‌ها بارها خواستار بازگرداندن حق آموزش دختران شده‌اند.

ادامه مطلب