برچسب: ایران

1 روز قبل - 83 بازدید

گاهی صدای باز شدن دروازه خانه برای یک خانواده، صدای آمدن پدر است و گاهی صدای آمدن کسی که خبر بدی با خود دارد. برای خانواده این مرد، یک سال پیش، دروازه خانه دیگر با صدای قدم‌های او باز نمی‌شد. هر بار که کسی به خانه نزدیک می‌شد، سه دختر و دو پسرش با چشم‌هایی پر از نگرانی به سوی دروازه نگاه می‌کردند، شاید پدرشان باشد، شاید خبری از او آورده باشد، شاید کسی بگوید که او آزاد شده و راه خانه را در پیش گرفته است. اما روزها می‌گذشت و خبری نمی‌رسید. مردی که برای پیدا کردن کار و نان خانواده‌اش راهی سفر شده بود، در میان جاده‌های دور و ناامن گرفتار دزدان شده بود و حالا خانواده‌ای مانده بود که نه می‌دانست پدرشان زنده است و نه می‌دانست برای نجات او باید از کجا پول پیدا کند. امروز اما قصه زندگی او در جای دیگری ادامه دارد؛ در یکی از جاده‌های شهر هرات، جایی که گادی کوچکش را کنار سرک می‌ایستاند و آب سرد و آب‌لیمو می‌فروشد. شاید رهگذران وقتی از کنار او عبور می‌کنند، فقط مردی را ببینند که در گرمای روز کنار یک گادی ایستاده و منتظر مشتری است. شاید کسی نداند که پشت چهره آرام او، خاطرات روزهایی پنهان است که برای نجات جانش، خانواده‌اش مجبور شدند نزدیک پنج لک افغانی پرداخت کنند؛ پولی که برای یک خانواده فقیر، تنها پول نبود، بلکه حاصل قرض، فروش دارایی و تحمل سال‌ها فشار و سختی بود. او حالا سه دختر و دو پسر دارد؛ پنج فرزندی که هر کدام به شکلی به زندگی او وابسته‌اند. وقتی از گذشته حرف می‌زند، بیشتر از هر چیزی نام فرزندانش را به زبان می‌آورد. می‌گوید در آن روزهایی که در اسارت بود، بیش از آن‌که از مرگ خودش بترسد، از این می‌ترسید که دیگر هیچ‌وقت سه دختر و دو پسرش را نبیند. فکر می‌کرد اگر اتفاقی برایش بیفتد، چه کسی نان این پنج کودک را خواهد داد؟ چه کسی صبح‌ها از خانه بیرون می‌شود تا برایشان چیزی به دست بیاورد؟ چه کسی وقتی یکی از آنان بیمار شود، دستش را گرفته و به داکتر خواهد برد؟ همین پرسش‌ها در ذهنش تکرار می‌شد و هر بار قلبش را بیشتر می‌فشرد. او سال‌ها پیش، زمانی که هنوز امید داشت بتواند با رفتن به ایران زندگی خانواده‌اش را تغییر دهد، برای نخستین بار راه قاچاق را انتخاب کرد. مثل بسیاری از جوانانی که به دلیل بیکاری و مشکلات اقتصادی ناچار به تصمیم‌های سخت می‌شوند، او نیز فکر می‌کرد شاید در آن سوی مرز بتواند کار پیدا کند و پول بیشتری به دست بیاورد. در افغانستان کار پیدا کردن آسان نبود و درآمد کارهای روزانه جوابگوی هزینه‌های خانواده نبود. کرایه خانه، هزینه غذا، لباس و نیازهای پنج فرزند، هر روز فشار بیشتری بر زندگی او وارد می‌کرد. او به خودش می‌گفت اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند مقداری پول جمع کند و برای خانواده‌اش بفرستد. شاید بتواند خانه بهتری برای همسر و فرزندانش فراهم کند. شاید بتواند آینده دختران و پسرانش را بهتر بسازد. همین امید بود که او را چندین مرتبه به سمت راه‌های قاچاق کشاند. هر بار که می‌خواست از خانه خارج شود، همسرش با نگرانی به او نگاه می‌کرد. شاید نمی‌خواست مانع رفتنش شود، چون می‌دانست شوهرش برای چه چیزی این راه را انتخاب کرده است؛ برای نان، برای آینده بچه‌ها و برای این‌که خانواده‌اش محتاج دیگران نباشند. اما نگرانی همیشه در چشمانش دیده می‌شد. او می‌دانست راهی که شوهرش انتخاب کرده، راه عادی سفر نیست. می‌دانست در این مسیر ممکن است هزار اتفاق رخ دهد، اما فقر گاهی انسان را مجبور می‌کند میان دو خطر یکی را انتخاب کند؛ خطر ماندن با بیکاری و گرسنگی یا خطر رفتن از جاده‌ای که معلوم نیست پایان آن کجاست. او چندین مرتبه این مسیر را طی کرد. هر بار که به مقصد می‌رسید، شاید برای مدتی احساس می‌کرد تصمیم درستی گرفته است. اما هیچ‌وقت نتوانست زندگی‌ای را که آرزو داشت، آن‌گونه که تصور می‌کرد بسازد. راه رفتن، برگشتن، دوباره رفتن و بازگشتن، بخشی از زندگی‌اش شده بود. خانواده نیز به این رفت‌وآمدها عادت کرده بودند، اما هر بار رفتنش برای آنان با ترس همراه بود. حدود یک سال پیش، زمانی که دوباره تصمیم گرفت از راه قاچاق به سمت ایران برود، هیچ‌کس نمی‌دانست این سفر با سفرهای قبلی فرق خواهد داشت. او از خانه بیرون شد و شاید مانند همیشه به خانواده‌اش وعده داد که سالم برمی‌گردد. شاید به فرزندانش گفته بود برایشان چیزی خواهد آورد. شاید دخترانش از او خواسته بودند هنگام برگشتن برایشان چیزی بخرد و پسرانش منتظر بودند که پدر دوباره به خانه بازگردد. اما این بار جاده برای او پایان دیگری داشت. در مسیر راه، گروهی از دزدان مسلح او را گرفتار کردند. ناگهان تمام برنامه‌ها و امیدهایش متوقف شد. مردی که با هزار امید برای پیدا کردن کار و درآمد راهی شده بود، حالا خودش تبدیل به کسی شده بود که برای آزادی‌اش باید پول پرداخت می‌شد. او را نگه داشتند و خانواده‌اش را مجبور کردند برای رهایی او پول زیادی فراهم کنند. خبر ربوده‌شدنش برای خانواده مانند فرو ریختن سقف خانه بود. همسرش نمی‌دانست چه کاری انجام دهد. پنج فرزندش نیز شاید معنای واقعی آنچه اتفاق افتاده بود را نمی‌فهمیدند، اما از چهره مادرشان می‌دانستند اتفاق بدی افتاده است. سه دختر و دو پسر، هر روز منتظر بودند خبری از پدرشان برسد. شاید یکی از آنان می‌پرسید: «پدر کی می‌آید؟» و مادر نمی‌دانست چه پاسخی بدهد. پنج لک افغانی پول کمی نبود. خانواده‌ای که برای تأمین هزینه‌های روزمره زندگی خود مشکل داشت، ناگهان مجبور شده بود مبلغی را فراهم کند که شاید سال‌ها طول می‌کشید تا بتوانند دوباره آن را به دست بیاورند. اما وقتی پای جان یک انسان در میان باشد، خانواده دیگر به حساب و کتاب فکر نمی‌کند. هر چیزی که داشتند، به فکر نجات او افتادند. پول فراهم شد، اما تهیه آن آسان نبود. خانواده مجبور شدند از دیگران قرض بگیرند و شاید دارایی‌هایی را که به سختی به دست آورده بودند، از دست بدهند. هر کسی به اندازه توان خود کمک کرد، اما در نهایت خانواده با تحمل فشار سنگین مالی توانستند پول مورد نیاز را آماده کنند. روزهایی که او در اسارت بود، برای خانواده‌اش به اندازه سال‌ها طول کشید. هر صبح که از خواب بیدار می‌شدند، نمی‌دانستند آن روز چه خبری خواهند شنید. هر بار که تلفن زنگ می‌خورد، قلب همسرش می‌لرزید. شاید خبر آزادی باشد، شاید خبر دیگری. خود او نیز در آن روزهای سخت، بیشتر از هر چیزی به خانه فکر می‌کرد. در ذهنش تصویر سه دختر و دو پسرش تکرار می‌شد. شاید به این فکر می‌کرد که اگر زنده نماند، کودکانش چه خواهند کرد. شاید از خودش می‌پرسید چرا دوباره این راه را انتخاب کرده است. چرا با وجود چندین بار رفتن و برگشتن، باز هم تصور کرده بود که این بار هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. در آن لحظات، تمام چیزهایی که زمانی برایش مهم به نظر می‌رسید، بی‌ارزش شده بود. پول، کار، مهاجرت و حتی رسیدن به ایران دیگر برایش معنایی نداشت. تنها یک آرزو داشت؛ این‌که دوباره آزاد شود و فرزندانش را ببیند. سرانجام، پس از پرداخت پول، او آزاد شد. وقتی به خانه برگشت، خانواده‌اش شاید باور نمی‌کردند که دوباره او را در میان خود می‌بینند. برای سه دختر و دو پسرش، برگشتن پدر تنها برگشتن یک عضو خانواده نبود؛ برگشتن کسی بود که تصور می‌کردند شاید دیگر هیچ‌وقت او را نبینند. اما او با خودش از آن سفر چیزی آورده بود که تا امروز همراهش مانده است؛ ترس. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 روز قبل - 79 بازدید

منابع محلی از ولایت نیمروز می‌گویند که ۱۹ نفر از شهروندان کشور در تلاش برای سفر قاچاقی به ایران، در دشت «مارگو» این ولایت ناپدیده شده‎اند. دست‌کم دو منبع گفته‌اند که نیروهای دولتی از روز گذشته (شنبه، ۲۷ سرطان) با چرخبال در جست‎وجوی این افراد برآمده‎‌اند، اما تا اکنون تنها اجساد پنج نفر را از میان ریگزارها پیدا کرده‌‎اند. منابع می‌گویند که جستجو برای یافتن اجساد ۱۴ نفر دیگر همچنان ادامه دارد. در ادامه آمده است که این افراد اواسط هفته‌ی گذشته از این مسیر به سمت ایران حرکت کرده بودند، اما نتوانستند به مقصد برسند و از مرز عبور کنند و دشت وسیع مارگو، ناپدید شدند. تا اکنون هویت این افراد و اینکه‎ باشندگان کدام ولایت افغانستان بوده‎اند، مشخص نشده است. همچنین در تصاویری که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده است، دیده می‎‌شود که اجساد این افراد در میان ریگزارها افتاده و برخی اجساد را ریگ پوشانده است. گفته می‌شود که این گروه از جوانان که شمار شان به ۱۹ تن می‌رسید تلاش داشتند از طریق دشت‌های هلمند و نیمروز قاچاقی به ایران بروند مگر مسیر را گم کرده و به علت گرمی هوا و تشنگی، شماری از آنان جان باخته و شماری هم ناپدید شده اند. پیش از این نیز موارد متعددی از مرگ شهروندان افغانستان در تلاش برای سفر قاچاقی به ایران گزارش شده است. قابل ذکر است که افزایش بیکاری و فقر و توقف روند صدور قانونی ویزای ایران برای شهروندان عادی افغانستان، از عوامل اصلی سفر قاچاقی شهروندان کشور به ایران گفته می‌‎شود.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 81 بازدید

صندوق جمعیت سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که به زنان و دختران بازگشته از ایران خدمات پزشکی نجات‌بخش ارائه می‌کند. این سازمان با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که به زنان و دختران بازگشته مراقبت‌های فوری پزشکی و خدمات روانی-اجتماعی را فراهم می‌کند. قابل ذکر است که بازگشت اجباری شهروندان از ایران و پاکستان که از سپتمبر ۲۰۲۳ میلادی شدت گرفته، زنان و کودکان را در آسیب‌پذیری بیشتری قرار داده است. بر اساس گزارش نهادهای بین‌المللی به ویژه سازمان پزشکان بدون مرز و کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان، ضعف سکتور بهداشتی افغانستان سبب شده که بازگشت‌کنندگان زن در این کشور در دسترسی به خدمات بهداشتی با محدودیت روبرو شوند. بازگشت مهاجران افغانستان از کشورهای پاکستان و ایران همچنان ادامه دارد و در فصل تابستان این روند با چالش‌های جدی مواجه است. این در حالی است که در پی تشدید محدودیت‌ها، بسیاری از زنان و دختران، فعالان حقوق بشر، روزنامه‌نگاران، نظامیان پیشین و دیگر قشرهای آسیب‌پذیر مجبور به ترک افغانستان شدند. شمار زیادی از آنان به کشورهای همسایه از جمله ایران و پاکستان پناهنده شدند؛ اما این کشورها در سال‌های پسین روند اخراج مهاجران افغانستانی را تشدید کرده است.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 103 بازدید

صدای کوبیده شدن چکش بر تکه‌ای چرم، تنها صدایی بود که سکوت خانه نیمه‌ویران را می‌شکست. عبدالحمید روی چهارپایه‌ای شکسته نشسته بود و با دستانی که از سال‌ها کفش‌دوزی پینه بسته بود، تلاش می‌کرد پاشنه کفش کهنه‌ای را دوباره سر جای خود محکم کند. هنوز چند ضربه بیشتر نزده بود که دردی تیز از میان مهره‌های کمرش تا شانه‌هایش دوید. چکش از دستش افتاد، دستش را روی کمر گذاشت و برای لحظه‌ای چشمانش را بست. چند لحظه بی‌حرکت ماند و به سقف ترک‌خورده خیره شد؛ سقفی که هر بار باران می‌بارید، قطره‌های آب از چندین نقطه آن به داخل خانه می‌چکید. کنار او، زلیخا هنوز بیدار بود. از نیمه‌های شب خواب به چشمانش نیامده بود، زیرا تمام شب به این فکر می‌کرد که امروز برای شش نفر نان از کجا پیدا کند. سه دخترشان، مریم، سمیه و نازیه، در گوشه‌ای از اتاق زیر لحافی کهنه کنار هم خوابیده بودند و احمد، تنها پسر خانواده، دست‌هایش را زیر سر گذاشته و روی تشکی نازک دراز کشیده بود. خانه‌ای که اکنون سرپناهشان شده بود، بیشتر به یک خرابه شباهت داشت تا یک خانه. دیوارهای گلی آن در چند جا فرو ریخته بود، پنجره‌ها شیشه نداشتند و کف اتاق‌ها از خاک و سنگ‌ریزه پوشیده بود. اما همین خرابه، تنها جایی بود که پس از اخراج اجباری از ایران توانسته بودند در آن پناه بگیرند. چند هفته پیش، زمانی که مأموران از آنان خواستند ایران را ترک کنند، هیچ‌کس فرصت خداحافظی با سال‌هایی را که در آن کشور سپری کرده بودند، پیدا نکرد. عبدالحمید بیش از پانزده سال در ایران کفش‌دوزی کرده بود. هرچند زندگی آسانی نداشت، اما دست‌کم می‌توانست با درآمد اندکش شکم خانواده را سیر کند. سال‌ها روی چهارپایه‌ای چوبی می‌نشست، کفش‌های کهنه را وصله می‌کرد، پاشنه می‌دوخت و به چرم‌های فرسوده جان دوباره می‌بخشید. اما چند سال پیش، هنگام جابه‌جا کردن دستگاهی سنگین، مهره‌های کمرش آسیب دید. پزشک گفته بود باید استراحت کند و از کارهای سنگین بپرهیزد، اما مردی که پنج فرزند گرسنه دارد، چگونه می‌تواند استراحت کند؟ او با همان درد به کار ادامه داد تا جایی که دیگر حتی توان نشستن طولانی را هم از دست داد. با این حال، وقتی مجبور به بازگشت شدند، تنها چیزی که توانست با خود بیاورد، همان جعبه ابزار کهنه کفش‌دوزی بود؛ جعبه‌ای که حالا در گوشه اتاق مخروبه قرار داشت و بیشتر به یادگاری روزهای گذشته می‌مانست تا وسیله‌ای برای کسب درآمد. خانه‌ای که اکنون در آن زندگی می‌کردند، سال‌ها متروکه مانده بود. صاحب خانه که یکی از آشنایان دورشان بود، گفته بود اگر بتوانند آن را قابل استفاده کنند، فعلاً بدون پرداخت کرایه در آن بمانند. اما قابل استفاده کردن چنین خانه‌ای نیز پول می‌خواست؛ پولی که آنان حتی برای خرید یک بوجی آرد هم نداشتند. در روزهای نخست، زلیخا و دخترها با بیل و جارو خاک‌های انباشته را بیرون کردند، شیشه‌های شکسته را جمع کردند و با پارچه‌های کهنه جلوی سوراخ‌های پنجره را پوشاندند تا باد کمتر به داخل نفوذ کند. با این همه، شب‌ها سرمای هوا از میان شکاف دیوارها عبور می‌کرد و کودکان را از خواب بیدار می‌ساخت. عبدالحمید هر صبح، با وجود درد شدید کمر، جعبه ابزارش را برمی‌داشت و در گوشه حویلی کوچک خانه می‌نشست. روی تخته‌چوبی کهنه، چند قالب کفش، چکشی زنگ‌زده، سوزن، نخ ضخیم و مقداری چرم باقی‌مانده را می‌چید و منتظر می‌ماند شاید رهگذری کفش پاره‌ای برای ترمیم بیاورد. اما آن محله پر از خانواده‌های فقیر بود؛ مردمی که بیشترشان خود نیز نان شب نداشتند. بسیاری از کفش‌ها آن‌قدر فرسوده شده بود که دیگر قابل دوختن نبود و اگر هم نیاز به تعمیر داشت، صاحبانشان توان پرداخت هزینه آن را نداشتند. گاهی عبدالحمید تمام روز را روی همان چهارپایه می‌نشست و حتی یک مشتری هم پیدا نمی‌شد. عصر که می‌شد، بی‌آنکه چیزی به دست آورده باشد، ابزارش را جمع می‌کرد و با شرمندگی وارد اتاق می‌شد. نگاهش از نگاه همسر و فرزندانش می‌گریخت، زیرا می‌دانست آنان منتظرند شاید امروز چیزی برای خوردن آورده باشد. زلیخا تلاش می‌کرد ستون این خانواده باقی بماند. هرگز اجازه نمی‌داد فرزندانش اشک‌هایش را ببینند. صبح‌ها زودتر از همه بیدار می‌شد؛ اگر آردی در خانه بود، نان می‌پخت و اگر چیزی نبود، تنها آب جوش آماده می‌کرد تا کودکان دست‌کم با نوشیدن آن اندکی کمتر احساس گرسنگی کنند. گاهی به خانه‌های مردم می‌رفت و لباس می‌شست، گاهی در پاک کردن سبزی یا پختن نان کمک می‌کرد و در پایان روز چند قرص نان یا مقدار اندکی آرد دستمزد می‌گرفت. بارها پیش آمده بود که تمام دستمزدش فقط یک بسته کوچک برنج یا چند سیب‌زمینی باشد، اما همان هم برای او ارزش زیادی داشت، زیرا می‌توانست سفره خالی خانه را اندکی رنگ ببخشد. مریم، دختر بزرگ خانواده، پیش از بازگشت به افغانستان آرزو داشت درسش را ادامه دهد. همیشه می‌گفت می‌خواهد معلم شود تا دختران فقیر را آموزش دهد. اما حالا صبح‌هایش با آوردن آب از چاه محله آغاز می‌شد. دبه‌های پلاستیکی را روی دست و شانه حمل می‌کرد و بارها در مسیر طولانی تا خانه نفسش بند می‌آمد. سمیه و نازیه نیز که هنوز کودک بودند، خیلی زود بزرگ شدند. دیگر کمتر از اسباب‌بازی یا لباس نو حرف می‌زدند. هر دو کنار مادر می‌نشستند، لباس‌های کهنه را وصله می‌کردند، خانه را جارو می‌زدند و گاهی از شاخه‌های خشک اطراف هیزم جمع می‌کردند. احمد نیز هر صبح به بازار می‌رفت؛ شاید کسی او را برای حمل بار، تمیز کردن دکان یا انجام کاری موقت صدا بزند. او با وجود سن کم، دیگر مانند کودکان هم‌سن خود بازی نمی‌کرد و نگاهش سنگین‌تر از سنش شده بود. سرما که از راه رسید، زندگی برای این خانواده دشوارتر شد. سقف فرسوده در برابر باران تاب مقاومت نداشت. شب‌هایی بود که زلیخا و دخترها تا نیمه‌شب ظرف‌ها و دیگ‌های خالی را زیر چکه‌های آب جابه‌جا می‌کردند تا جای خواب کودکان خشک بماند. بخاری کوچکی داشتند که بیشتر روزها خاموش بود، زیرا پول خرید زغال پیدا نمی‌شد. عبدالحمید نیز شب‌ها از شدت درد کمر نمی‌توانست بخوابد. هر بار که می‌خواست از جا بلند شود، با هر دو دست زانوهایش را می‌گرفت و آهسته برمی‌خاست. گاهی درد آن‌قدر شدید می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌زد، اما نمی‌خواست فرزندانش او را در آن حال ببینند. وقتی همه خواب بودند، آرام به حویلی می‌رفت، به آسمان پرستاره نگاه می‌کرد و زیر لب دعا می‌خواند؛ دعا می‌کرد روزی برسد که دوباره بتواند با کار خودش نان حلال برای خانواده‌اش فراهم کند. با وجود همه این سختی‌ها، غرور عبدالحمید اجازه نمی‌داد دست نیاز به سوی کسی دراز کند. او همیشه می‌گفت: «تا زمانی که دستم توان گرفتن سوزن را داشته باشد، از کسی چیزی نمی‌خواهم.» اما حقیقت این بود که همان دست‌ها نیز دیگر مانند گذشته توان نداشتند. انگشتانش از سال‌ها کار با چرم، پر از زخم‌های کهنه بود و کمرش هر روز خمیده‌تر می‌شد. با این حال، هر صبح دوباره ابزار کفش‌دوزی را مرتب می‌کرد، نخ را از سوراخ سوزن می‌گذراند و منتظر می‌نشست؛ گویی امید، آخرین چیزی بود که هنوز از او گرفته نشده بود. شاید دردناک‌ترین لحظه برای این خانواده زمانی بود که کوچک‌ترین دختر، نازیه، یک روز از مادرش پرسید: «مادر، ما همیشه در همین خانه خراب زندگی می‌کنیم؟» زلیخا چند لحظه سکوت کرد. نه می‌خواست دروغ بگوید و نه امید دخترش را از بین ببرد. نازیه را در آغوش گرفت، موهایش را نوازش کرد و گفت: «نه دخترم، هیچ زمستانی همیشگی نیست. خدا راهی باز می‌کند.» خودش نمی‌دانست آن راه چه زمانی خواهد رسید، اما باور داشت اگر امید را از فرزندانش بگیرد، دیگر چیزی برای ادامه زندگی باقی نمی‌ماند. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شدند. گاهی یکی دو مشتری پیدا می‌شد و عبدالحمید چند صد افغانی به دست می‌آورد؛ پولی که همان روز صرف خرید آرد، روغن یا دوا می‌شد. گاهی هم چندین روز هیچ درآمدی نداشتند و سفره‌شان تنها با نان خشک و چای ساده پر می‌شد. با این همه، هر شب وقتی همه دور سفره کوچک پارچه‌ای جمع می‌شدند، زلیخا تلاش می‌کرد لبخند بزند، عبدالحمید از روزهای بهتر گذشته برای فرزندانش قصه بگوید و کودکان نیز وانمود کنند که سیر هستند تا پدر و مادرشان کمتر غصه بخورند. این خانواده تنها یک روایت خیالی از رنج نیست، بلکه تصویر زندگی هزاران خانواده مهاجر بازگشته‌ای است که با دست‌های خالی، خاطره سال‌های مهاجرت و آینده‌ای نامعلوم به افغانستان بازمی‌گردند. آنان نه در پی ثروت‌اند و نه آسایشی بزرگ؛ آرزویشان تنها خانه‌ای امن، لقمه‌ای نان حلال و فرصتی برای کار کردن است. عبدالحمید هنوز هر صبح جعبه کفش‌دوزی‌اش را باز می‌کند، هرچند درد کمر امانش را بریده است. زلیخا هنوز هر شب امید را برای فرزندانش تکرار می‌کند، هرچند خودش هم نمی‌داند فردا چه خواهد شد. و کودکان این خانه مخروبه، با همه محرومیت‌ها، هنوز وقتی خورشید از پشت دیوارهای شکسته طلوع می‌کند، باور دارند شاید امروز روزی باشد که زندگی‌شان اندکی بهتر شود؛ زیرا در فرهنگ خانواده‌های افغان، حتی در سخت‌ترین روزها، امید آخرین چراغی است که خاموش نمی‌شود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 97 بازدید

مسوولان ایرانی در تازه‌ترین مورد اعلام کردند که روز گذشته (چهارشنبه، ۳ سرطان) 15 شهروند افغانستان در حال آب‌بازی در یکی از محدوده‌های ممنوعه‌ی ساحلی نوشهر در شمال ایران بودند که در نتیجه سه تن آن‌ها غرق شده و جان باختند. خبرگزاری ایرنا گزارش داده است که این افراد در حالی که شرایط دریا نامساعد بود و مسوولان پیش از این بارها نسبت به خطر آب‌بازی در این محدوده هشدار دادند، اقدام به شنا کرده بودند. رییس هیات نجات غریق نوشهر گفته است که این رویداد حوالی ساعت 11:50 دقیقه‌ی چاشت روز گذشته در محدوده‌ی ساحلی «فراشکلا و بنجکول در منطقه‌ی ممنوعه‌ی شنا» رخ داده است. او افزود که یک تن از شهروندان افغانستان همچنان ناپدید است و تلاش‌ها برای یافتن او همچنان ادامه دارند. وی در ادامه تاکید کرده است که افراد جان‌باخته ۱۲ُ ۱۴ و ۲۵ ساله بودند. ایران از جمله کشورهایی است که میزبان جمعیت بزرگی از مهاجران افغانستان است. مقام‌های ایرانی اعلام کرده‌اند که حدود پنج میلیون شهروند افغانستان در این کشور زندگی می‌کنند.

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 128 بازدید

صندوق جمعیت سازمان ملل متحد (UNFPA) در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که بسیاری از زنان و دختران پس از بازگردانده شده از ایران به افغانستان با مشکلات زیادی در زمینه دسترسی به خدمات صحی، بهداشتی و وسایل ابتدایی مراقبتی مواجه می‌شوند. این سازمان با نشر اعلامیه‌ای گفته است که شماری از زنان بازگشته، پس از ورود به افغانستان حتا توانایی تهیه ابتدایی‌ترین وسایل مراقبتی را ندارند و در وضعیت آسیب‌پذیر قرار می‌گیرند. صندوق جمعیت سازمان ملل در ادامه تاکید کرده است که برای حمایت از این زنان و دختران، بسته‌های صحی و خدمات حمایت روانی-اجتماعی در اختیار آنان قرار داده می‌شود. این نهاد افزوده است که چنین خدماتی نقش مهمی در تقویت سلامت روانی و جسمی زنان بازگردانده شده از کشورهای همسایه از جمله ایران دارد. سازمان‌های بین‌المللی همواره هشدار داده‌اند که زنان و کودکان بازگشته از کشورهای همسایه از آسیب‌پذیرترین اقشار جامعه هستند که به حمایت‌های فوری بشردوستانه نیاز دارند. براساس پیش‌بینی سازمان ملل متحد، احتمال دارد در سال ۲۰۲۶ میلادی بیش از دو میلیون تن از ماه‌های اپریل تا دسامبر به افغانستان بازگردانده شوند. قابل ذکر است که پاکستان و ایران از دهه‌ها به این‌سو میزبان میلیون‌ها مهاجر افغانستانی است. اکنون روزانه هزاران نفر از طریق گذرگاه‌های مرزی مشترک با پاکستان و ایران، به افغانستان بازگردانده می‌شوند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 141 بازدید

صندوق جمعیت سازمان ملل متحد (UNFPA) در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که برای زنان اخراج‌شده و بازگشته از ایران، خدمات حمایتی و نیازهای اولیه را فراهم کرده است. این سازمان امروز (پنج‌شنبه، ۲۸ جوزا) با نشر گزارشی گفته است که زنان و دختران بازگشته از ایران به خدمات حمایت روانی ـ اجتماعی، فضاهای امن و بسته‌های بهداشتی دسترسی پیدا می‌کنند. صندوق جمعیت سازمان ملل در ادامه تاکید کرده است که این خدمات با هدف کمک به زنان و دختران برای رفع نیازهای فوری و مقابله با چالش‌های ناشی از بازگشت اجباری ارایه می‌شود. این سازمان در بخشی از گزارشش تصریح کرد که بسیاری از زنان پس از اخراج و بازگشت به افغانستان با مشکلات اقتصادی، کمبود امکانات اولیه و شرایط دشوار زندگی روبرو هستند. در گزارش آمده است که بسته‌های حمایتی شامل اقلام ضروری بهداشتی برای زنان است و در کنار آن، خدمات مشاوره و حمایت روانی نیز ارائه می‌شود. صندوق جمعیت سازمان ملل افزوده است که این برنامه با حمایت مالی اداره حفاظت مدنی و کمک‌های بشردوستانه کمیسیون اروپا اجرا می‌شود و هدف آن کمک به زنان برای بازیابی ثبات، حفظ کرامت انسانی و دسترسی به خدمات ضروری است.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 134 بازدید

یان اگلند، رییس شورای پناهندگان ناروی اعلام کرده است که بیش از چهار میلیون پناه‌جوی اهل افغانستان در ایران همزمان با پیامدهای جنگ در منطقه و تحریم‌های اقتصادی، با بحران شدید معیشتی و کمبود منابع مالی روبرو شده‌اند. آقای اگلند با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود هشدار داد که بسیاری از خانواده‌های پناه‌جویان توان تأمین هزینه‌های اساسی زندگی را ندارند. او تاکید کرده است که با شماری از خانواده‌های پناه‌جوی اهل افغانستان در ایران دیدار کرده است. وی در ادامه تصریح کرد که در حاشیه تهران با خانواده محمود دیدار کرده که بر اثر یک بیماری عصبی دچار معلولیت شده است. محمود پیش از این بیماری، دکمه‌ساز بود و اکنون همسر و فرزندانش تلاش می‌کنند کسب‌وکار او را ادامه دهند. رییس شورای پناهندگان ناروی افزوده است که این خانواده بدون کمک‌های نقدی این شورای قادر به پرداخت کرایه خانه نیست و با خطر بی‌خانمانی روبرو است. او ابراز نگرانی کرد که وضعیت چهار میلیون پناه‌جوی افغانستانی در ایران در سایه پوشش گسترده جنگ خاورمیانه کمتر مورد توجه رسانه‌ها و جامعه جهانی قرار گرفته است. همچنین آقای اگلند از دیدار با یک خانواده ۹ نفره افغانستانی در شهر ری، در جنوب تهران، خبر داد و گفت سه عضو این خانواده دارای معلولیت هستند. او می‌گوید که ابراهیم، پدر خانواده به‌عنوان کفاش تنها نان‌آور خانواده است و این خانواده برای تأمین هزینه‌های اجاره خانه، مواد غذایی و دارو با مشکلات جدی مواجه است. او خواستار افزایش کمک‌های بین‌المللی به پناه‌جویان اهل افغانستان در ایران شد و هشدار داد که این جمعیت بزرگ پناه‌جویی با کمبود بودجه و توجه جهانی روبرو است. شورای پناهندگان ناروی پس از جنگ ایران بارها تاکید کرد که این جنگ زندگی مهاجران اهل افغانستان را فروپاشیده است.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 117 بازدید

وقتی سمیرا دستان خاک‌آلودش را از میان بوته‌های سبزی بیرون کشید و کمرش را صاف کرد، آفتاب داغ تابستان بر زمین‌های کشاورزی اطراف شهر می‌تابید. صدای کارگران از گوشه‌های مختلف مزرعه شنیده می‌شد و بوی خاک نم‌خورده در هوا پیچیده بود. او شالش را کمی روی سرش مرتب کرد و بطری آب را از کنار جعبه‌های پلاستیکی برداشت. جرعه‌ای نوشید و نگاهش را به جاده باریکی دوخت که در فاصله‌ای نه‌چندان دور از مزرعه قرار داشت. در همان لحظه، دختری جوان با بایسکل از آن جاده عبور کرد. عبورش تنها چند ثانیه طول کشید، اما برای سمیرا کافی بود تا زمان در ذهنش متوقف شود. انگار ناگهان از میان مزرعه‌ای در ایران، به سال‌های دورتر، به بامیان، به کوهستان‌ها و جاده‌هایی بازگشته بود که زمانی تمام زندگی‌اش را در خود جا داده بودند. او آرام لبخند زد، اما لبخندی که خیلی زود در گوشه لب‌هایش محو شد. سال‌ها گذشته بود، اما هنوز دیدن یک بایسکل می‌توانست قلبش را به درد بیاورد. هنوز هم وقتی صدای چرخ‌هایی را می‌شنید که روی آسفالت می‌غلتیدند، چیزی در وجودش بیدار می‌شد؛ چیزی که نه مهاجرت توانسته بود خاموشش کند و نه سختی‌های زندگی در غربت. سمیرا در یکی از روستاهای ولایت بامیان به دنیا آمده بود؛ جایی که کوه‌های بلند در هر سو دیده می‌شدند و زمستان‌های طولانی و سرد بخشی از زندگی مردم بودند. خانواده‌اش مانند بسیاری از خانواده‌های آن منطقه، زندگی ساده‌ای داشتند. پدرش کارمند یک اداره محلی بود و مادرش بیشتر عمرش را صرف بزرگ کردن فرزندان و رسیدگی به خانه کرده بود. آن‌ها ثروتمند نبودند، اما تلاش می‌کردند فرزندانشان فرصت‌هایی داشته باشند که خودشان در جوانی نداشتند. سمیرا از کودکی با دیگر دختران تفاوت‌هایی داشت. نمی‌توانست ساعت‌های طولانی در خانه بماند. همیشه به بیرون رفتن، حرکت کردن و تجربه کردن چیزهای تازه علاقه داشت. وقتی هم‌سن‌وسالانش با عروسک بازی می‌کردند، او بیشتر دوست داشت در تپه‌های اطراف بدود یا همراه برادرانش به بیرون از روستا برود. مادرش گاهی با لبخند می‌گفت: «این دختر انگار باد را در دلش پنهان کرده است.» اولین بار در حدود سیزده‌سالگی بود که بایسکل‌سواری توجهش را جلب کرد. یکی از اقاربشان بایسکلی داشت و سمیرا با اصرار فراوان از او خواست اجازه دهد چند دقیقه آن را امتحان کند. بار اول زمین خورد، بار دوم هم تعادلش را از دست داد، اما بار سوم توانست چند متر رکاب بزند. همان چند متر کافی بود تا احساس کند چیزی را یافته که سال‌ها دنبالش بوده است. پس از آن، هر فرصتی پیدا می‌کرد تمرین می‌کرد. مدتی بعد پدرش با وجود مشکلات مالی برایش یک بایسکل دست‌دوم خرید. سمیرا آن روز را هنوز هم یکی از بهترین روزهای زندگی‌اش می‌داند. ساعت‌ها بایسکل را تمیز کرد و شب هنگام آن را کنار اتاقش گذاشت. حتی چند بار نیمه‌شب بیدار شد تا مطمئن شود هنوز همان‌جا قرار دارد. سال‌های بعد برای او سال‌های رشد و امید بودند. بایسکل‌سواری در بامیان میان دختران رونق گرفته بود و سمیرا توانست به گروهی از دختران ورزشکار بپیوندد. آن‌ها با وجود امکانات محدود تمرین می‌کردند. گاهی مسیرهای طولانی را رکاب می‌زدند و گاهی در مسابقات محلی شرکت می‌کردند. بسیاری از مردم از آن‌ها حمایت می‌کردند و بسیاری نیز نگاه انتقادی داشتند، اما دختران جوانی مانند سمیرا بیشتر به رویاهای خود فکر می‌کردند تا به حرف دیگران. برای سمیرا، بایسکل تنها یک ورزش نبود. او احساس می‌کرد هنگام رکاب زدن به انسانی تبدیل می‌شود که می‌تواند سرنوشتش را خودش انتخاب کند. وقتی از میان دره‌های بامیان عبور می‌کرد و باد موهایش را تکان می‌داد، باور داشت آینده می‌تواند متفاوت از گذشته باشد. او آرزو داشت روزی مربی شود و به دختران دیگر آموزش دهد و حتی در مسابقات بین‌المللی شرکت کرده و پرچم افغانستان را با افتخار حمل کند. اما زندگی همیشه مطابق رویاهای انسان پیش نمی‌رود. تحولات سیاسی افغانستان همه چیز را تغییر داد. روزهایی که ابتدا تنها با نگرانی و شایعات همراه بودند، به‌تدریج به واقعیتی تلخ تبدیل شدند. محدودیت‌ها یکی پس از دیگری از راه رسیدند. بسیاری از فعالیت‌هایی که زمانی عادی به نظر می‌رسیدند، ناگهان ناممکن شدند. برای دخترانی مانند سمیرا، این تغییرات تنها یک خبر سیاسی نبود، بلکه تغییری بود که مستقیماً بر زندگی روزمره و آینده‌شان اثر می‌گذاشت. تمرین‌های ورزشی متوقف شدند. مسابقات لغو گردیدند. فضای ناامیدی به‌تدریج میان ورزشکاران دختر گسترش یافت. سمیرا بارها امیدوار بود شرایط بهتر شود، اما هر بار امیدش کمرنگ‌تر از قبل بازمی‌گشت. بایسکلش روزبه‌روز بیشتر در گوشه خانه باقی می‌ماند و گرد و خاک روی آن می‌نشست. هر بار که از کنار آن عبور می‌کرد، احساس می‌کرد بخشی از زندگی‌اش را از دست داده است. ماه‌ها گذشت و مشکلات اقتصادی نیز بیشتر شدند. خانواده‌ها نگران آینده فرزندانشان بودند. بسیاری از همسایه‌ها تصمیم به مهاجرت گرفتند و کم‌کم خانواده سمیرا نیز با این پرسش روبه‌رو شدند که آیا باید در افغانستان بمانند یا نه. تصمیم آسانی نبود. هیچ‌کس دلش نمی‌خواست خانه، خاطرات و سرزمینش را ترک کند، اما واقعیت‌های زندگی گاهی انسان را به انتخاب‌هایی وادار می‌کنند که هرگز تصورش را نمی‌کرد. پس از ماه‌ها فکر و مشورت، خانواده تصمیم گرفتند راهی ایران شوند. شبی که سمیرا آخرین وسایلش را جمع می‌کرد، چند بار به بایسکلش نگاه کرد. نمی‌توانست آن را همراه خود ببرد. برای دقایقی کنار آن نشست و دستش را روی فرمان کشید. هیچ‌کس در اتاق نبود، اما اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌هایش جاری شدند. احساس می‌کرد بخشی از وجودش را پشت سر می‌گذارد. سفر مهاجرت طولانی و خسته‌کننده بود. آن‌ها مانند هزاران خانواده دیگر با امید یافتن زندگی بهتر راهی کشوری شدند که بسیاری از افغان‌ها سال‌ها در آن کار و زندگی کرده بودند. اما رسیدن به ایران پایان مشکلات نبود، بلکه آغاز فصل تازه‌ای از دشواری‌ها بود. خانواده سمیرا در منطقه‌ای کشاورزی ساکن شدند. در آنجا بیشتر مهاجران در مزارع و باغ‌ها کار می‌کردند. برای تأمین هزینه‌های زندگی، همه اعضای خانواده مجبور بودند سهمی در کار داشته باشند و سمیرا نیز خیلی زود همراه پدر و مادرش وارد کار شد. روزهایش از سپیده‌دم آغاز می‌شد. پیش از طلوع کامل خورشید، راهی مزرعه می‌شدند. ساعت‌ها در گرما کار می‌کردند؛ سبزی می‌کاشتند، علف‌های هرز را جمع می‌کردند، محصول برداشت می‌کردند و جعبه‌ها را برای فروش آماده می‌ساختند. دست‌های سمیرا که زمانی به گرفتن فرمان بایسکل عادت داشتند، اکنون از کار مداوم زبر و خشن شده بودند. در آغاز، این تغییر برایش بسیار دشوار بود. گاهی شب‌ها از شدت خستگی نمی‌توانست راحت بخوابد. اما چیزی که بیش از خستگی جسمی آزارش می‌داد، احساس دور شدن از رویایی بود که سال‌ها برای آن تلاش کرده بود. با این حال، تلاش کرد تسلیم نشود. هرچند زندگی جدید فرصت زیادی برای ورزش باقی نمی‌گذاشت، اما سمیرا هر زمان که امکان داشت به رویاهایش برمی‌گشت. بعضی عصرها مسیرهای طولانی را پیاده می‌رفت تا بایسکل‌سوارانی را ببیند که در جاده‌های اطراف تمرین می‌کردند. گاهی ویدیوهای مسابقات جهانی را در تلفن همراهش تماشا می‌کرد و با دقت حرکات ورزشکاران را دنبال می‌کرد. مدتی بعد توانست با پس‌انداز اندکی که از کارش جمع کرده بود، یک بایسکل دست‌دوم بخرد. روزی که آن را به خانه آورد، مادرش لبخند زد؛ او می‌دانست دخترش چه اندازه به این وسیله وابسته است. از آن پس، هرگاه فرصتی پیدا می‌کرد، صبح زود یا هنگام غروب رکاب می‌زد. شاید مسیرها کوتاه بودند و شاید دیگر خبری از مسابقات رسمی نبود، اما همان لحظات برایش ارزش فراوانی داشتند. در ذهنش دوباره در جاده‌های بامیان قرار می‌گرفت؛ جایی که دوستانش در کنارش رکاب می‌زدند و صدای خنده‌هایشان در هوا می‌پیچید. گاهی هنگام کار در مزرعه، خاطرات گذشته ناگهان در ذهنش زنده می‌شد؛ روز گرفتن نخستین مدال یا موفقیت در مسابقات محلی. آن خاطرات به او یادآوری می‌کردند که پیش از مهاجرت، دختری بود که آرزوهای بزرگی داشت. سمیرا هنوز همان دختر است. سال‌های زندگی در ایران به او صبر آموختند. یاد گرفت که گاهی انسان نمی‌تواند مسیر زندگی را انتخاب کند، اما می‌تواند امیدش را حفظ کند. او هرگز از آرزوی بازگشت دست نکشید. هر بار که نام بامیان را می‌شنود، تصویر جاده‌هایش در ذهنش زنده می‌شود. هر بار که عکس بند امیر یا کوه‌های سر به فلک کشیده ولایتش را می‌بیند، قلبش فشرده می‌شود. او بارها به مادرش گفته است که اگر روزی شرایط تغییر کند، نخستین کاری که انجام خواهد داد بازگشت به بامیان است؛ نه فقط برای دیدن خانه، بلکه برای رکاب زدن در همان جاده‌هایی که رویاهایش در آن شکل گرفته بودند. سمیرا می‌داند شاید آن روز به این زودی‌ها نرسد، اما باور دارد امید آخرین چیزی است که باید از دست برود. اکنون هر روز صبح که برای کار راهی مزرعه می‌شود، خورشید همان‌گونه طلوع می‌کند که سال‌ها پیش بر کوه‌های بامیان طلوع می‌کرد. او میان بوته‌های سبزی کار می‌کند، عرق می‌ریزد و برای خانواده تلاش می‌کند، اما در گوشه‌ای از ذهنش هنوز دختری زندگی می‌کند که با تمام نیرو رکاب می‌زند و به سوی افق می‌رود. شاید زندگی او را از جاده‌های بامیان تا مزارع ایران کشانده باشد، اما نتوانسته عشقش به بایسکل‌سواری را از او بگیرد. هنوز هم شب‌ها در خواب، خود را در میان مسابقه‌ای می‌بیند که دختران زیادی در آن حضور دارند؛ باد کوهستان صورتش را نوازش می‌دهد و او با تمام توان رکاب می‌زند. در آن رویاها هیچ مانعی وجود ندارد؛ هیچ محدودیتی نیست و هیچ دختری مجبور نیست آرزوهایش را کنار بگذارد. شاید به همین دلیل است که سمیرا هنوز تسلیم نشده است. زیرا در دلش یقین دارد روزی دوباره به سرزمینش بازخواهد گشت؛ روزی که بایسکلش را برمی‌دارد، در جاده‌های بامیان رکاب می‌زند و در کنار دختران دیگر مسابقه‌ای را آغاز می‌کند که سال‌ها پیش ناتمام مانده بود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 127 بازدید

یان اگلند، رییس شورای پناهندگان ناروی هشدار داد که بمباران‌های اخیر در ایران آسیب‌های جدی روانی بر کودکان افغانستانی و ایرانی بر جای گذاشته است. آقای اگلند با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که بسیاری از خانواده‌های مهاجر افغانستان در پی بحران اقتصادی ناشی از جنگ، منابع محدود درآمد خود را از دست داده‌اند. او می‌گوید که ‌در مراکز اجتماعی که شورای پناهندگان ناروی با همکاری شرکای خود برای مهاجران افغانستان اداره می‌کند، کودکان علاوه بر آموزش‌های ابتدایی، خدمات حمایت روانی و مراقبت‌های مرتبط با تروما را نیز دریافت می‌کنند. وی در ادامه تاکید کرده سات که بیش از چهار میلیون مهاجر اهل افغانستان در ایران به کمک‌ها و حمایت‌های فوری بشردوستانه نیاز دارند. او در ادامه هشدار داده است که وضعیت این مهاجران در پی جنگ و بحران اقتصادی وخیم‌تر شده و نیازمند توجه جدی جامعه‌ی جهانی است. همچنین رییس شورای پناهندگان ناروی پیش از این نیز گفته بود که مهاجران اهل افغانستان در ایران، قربانیان فراموش‌شده جنگ امریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی هستند. او گفته بود که با کاهش درآمدها و افزایش قیمت‌ها، خانواده‌های افغانستان در ایران در تأمین نیازهای خود با مشکلات روبرو شده‌اند. وی گفته بود که از زمان آغاز جنگ امریکا و اسرائیل با ایران، شمار زیادی از شهروندان افغانستان شغل‌های خود را از دست داده‌اند و هزینه مواد خوراکی نیز در ایران در مقایسه با یک سال گذشته دو برابر افزایش یافته است.

ادامه مطلب