برچسب: مهاجرت

3 ماه قبل - 111 بازدید

در حدود سه سال پیش، درست در همان روزهایی که فکر می‌کردم زندگی ما آرام‌تر خواهد شد، همه چیز مثل بادی تند از هم پاشید. هرچه دار و ندار داشتم، هرچه سال‌ها با زحمت کارگری و عرق‌ریختن جمع کرده بودم، همه را فروختم فقط به امید اینکه بتوانم همسرم را برای درمان به ایران ببرم. بعد از تولد طفل دوم‌مان، به‌خاطر نبود امکانات درست در شفاخانه، کمرش چنان آسیب دیده بود که دیگر نمی‌توانست درست بنشیند یا راه برود. دیدنش در آن حالت برایم مثل زخم تازه‌ای بود که هر روز بیشتر می‌سوخت. نمی‌توانستم باور کنم زن جوان و مهربانی که همیشه ستون خانه‌مان بود، حالا گوشه‌ای افتاده و از درد ناله می‌کند و من هیچ کاری از دستم ساخته نیست. به همین خاطر، بدون هیچ تأخیری، دست خانواده را گرفتم و راهی ایران شدم. یک سال تمام در این کشور دوندگی کردم؛ یک سالی که هر روزش مثل یک امتحان سخت بود. از این اداره به آن اداره می‌رفتم، از این نفر تا آن نفر دَرِزاری می‌شنیدم و با هزار امید دوباره فردا تلاش می‌کردم. آخر گفتند اگر سپرده صد میلیون تومانی بگذارم، برایم دفترچه اقامت می‌دهند. همان لحظه فهمیدم که باید آخرین چیز باارزش زندگی‌ام را هم بفروشم. رفتم افغانستان و زمین پدری‌ام را فروختم؛ زمینی که آخرین یادگار پدرم بود، جایی که خاطره کودکی‌هایم در آن مانده بود، اما چاره‌ای نداشتم. زنم درد می‌کشید و من فقط می‌خواستم او دوباره سرپا شود. گفتم همه چیز فدای صحتش، فقط خوب شود. دفترچه را گرفتم، درمان را ادامه دادیم، و هرچند هزینه‌ی دوا و داکتر و فزیوتراپی هر روز بالا می‌رفت، اما من به خودم می‌گفتم پول دوباره پیدا می‌شود، کار دوباره می‌شود، اما سلامتی زنم دوباره به‌دست نمی‌آید اگر امروز کمکش نکنم. کودکانم هم کوچک بودند؛ پسرم تنها هشت سال داشت و دخترم سه ساله بود، همیشه در گوشه کلینیک‌ها یا اتاق‌های سرد انتظار کنار مادرشان می‌نشستند. فکر می‌کردم سختی‌های ما کم‌کم تمام می‌شود که ناگهان روزی یک خبر همه چیز را زیر و رو کرد: اعلام کردند که آن دفترچه‌های اقامت دیگر هیچ ارزشی ندارد. آن لحظه حس کردم دنیا روی شانه‌هایم فروریخت. نه زمین مانده بود، نه پول، نه امید درست. زنم هنوز خوب نشده بود، راه رفتن برایش دردناک بود، و حالا ما دوباره بدون اقامت مانده بودیم. نه می‌توانستم قانونی کار کنم، نه توان بازگشت به افغانستان را داشتیم؛ چون او توان سفر طولانی و سخت را نداشت و داکتر هم گفته بود که تکان‌خوردن بی‌جا برایش خطرناک است. بعد شنیدم که در یکی از دفاتر در خیابان ولیعصر تهران دوباره برای مهاجران اقامت می‌دهند. با امید و ترس درهم، راهی آنجا شدم. اما وقتی رسیدم، با صحنه‌ای روبه‌رو شدم که قلبم از هم پاشید: هزاران نفر مثل من، با همان دردها و همان چهره‌های پریشان، آنجا جمع شده بودند. اما به‌جای اینکه اقامت بدهند، همه ما را یک‌باره بازداشت کردند. هرچه خواهش کردم، گفتم که زنم بیمار است، بچه‌هایم کوچک‌اند، بگذارید خودم به خانه بروم و آنها را بیاورم، هیچ‌کس گوش نداد. فقط می‌گفتند: «تو برو، آن‌ها را خودمان می‌فرستیم.» نمی‌فهمیدند یا نمی‌خواستند بفهمند که زن من توان سفر بدون من را ندارد، نمی‌توانست از پله‌های یک موتر بالا شود چه برسد به مسیر طولانی تا مرز. نمی‌دانستند که کودکانم چقدر به پدرشان وابسته‌اند و چه اندازه از تنها ماندن می‌ترسند. دو روز تمام گریه کردم؛ گریه‌ای که سال‌ها در دلم پنهان کرده بودم. اطرافیانم خیال می‌کردند از رد مرز ناراحت هستم. می‌گفتند «مرد گریه نمی‌کند، زشت است»، اما آنها از درد من خبر نداشتند. من برای افغانستان گریه نمی‌کردم—افغانستان خانه‌ام است، وطن است، هرچند پر از غم. گریه‌ام برای زنم بود که نمی‌دانستم در آن لحظه کجاست، چه حالی دارد، آیا از شدت درد توانسته از جا بلند شود یا نه. گریه‌ام برای کودکانم بود که شاید پشت در منتظر پدرشان نشسته بودند و نمی‌دانستند چرا پدر برنمی‌گردد. گریه‌ام برای سرنوشتی بود که انگار هر روز زخمی تازه بر آن اضافه می‌شد؛ زخمی روی زخم دیگر، دردی روی دردهای گذشته. و همان‌جا فهمیدم که مهاجرت فقط دور شدن از وطن نیست؛ مهاجرت یعنی هر روز امید بکاری اما فردایش با دستان خالی بیدار شوی. فهمیدم دردِ اصلی، همان نگرانی‌ای است که یک پدر در دلش حمل می‌کند؛ ترسی که مثل سایه‌ از او جدا نمی‌شود. ترس از اینکه مبادا خانواده‌اش بی‌پناه بماند، مبادا دستش به آنها نرسد وقتی که بیش از هر زمان دیگر نیازش دارند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 145 بازدید

روزنامه نیویورک پست با استناد به داده‌های وزارت امنیت داخلی آمریکا گزارش داده است که از سال ۲۰۲۱ میلادی به این طرف، ۶ هزار و ۸۶۸ پناه‌جوی اهل افغانستان پس از ورود به این کشور، دارای نشانه‌های احتمالی «تهدید امنیتی» بوده‌اند. از این میان بیش از ۵ هزار نفر از منظر «مسائل امنیت ملی» مشکوک شناخته شده‌اند. این روزنامه با نشر گزارش نوشته است که با دستیابی به داده‌های وزارت امنیت داخلی آمریکا، از جمع فوق، ۹۵۶ نفر به‌دلایل مرتبط به مسائل «امنیت عمومی» نشانه‌گذاری شدند و حدود ۹۰۰ نفر به دلیل احتمال «تقلب» مورد بررسی قرار گرفتند. در ادامه آمده است که هرچند برخی نهادهای آمریکایی توانستند بسیاری از موارد مرتبط به این پناه‌جویان را حل‌وفصل کنند، اما تا ماه سپتامبر سال جاری ۸۸۵ پناه‌جوی اهل افغانستان به عنوان «تهدید بالقوه» همچنان باقی مانده‌اند. این داده‌ها تنها چند روز پس از آن افشا می‌شود که یک پناه‌جوی افغانستانی متهم شده است که در یک حمله مسلحانه در واشنگتن، یک نیروی گارد ملی را کشته و یک تن دیگر را زخمی کرده است. چاک گرسلی، سناتور جمهوری‌خواه که به داده‌های وزارت امنیت داخلی آمریکا دست یافته است، به روزنامه نیویورک ‌پست گفت: «من سال‌ها به ضعف معیارهای بررسی پیشینه امنیتی در برنامه خوش‌آمدید متحدین اشاره کرده بودم، اما از سوی حکومت بایدن و بسیاری از همکارانم در کانگرس با واکنش شدید روبه‌رو شدم.» وی در ادامه تاکید کرده است: «متأسفانه، حادثه تراژیک هفته‌ی گذشته در واشنگتن نگرانی‌های مرا بیشتر ثابت می‌کند. من تلاش‌های حکومت ترامپ را برای بازگرداندن نظم و رسیدگی به اشتباهات ناشی از خروج فاجعه‌بار حکومت بایدن از افغانستان ارج می‌نهم.» یک گزارش دیگر بازرس وزارت امنیت داخلی نشان داد که این وزارت برای رسیدگی به خطرهای احتمالی امنیتی، «رویکرد پراکنده و فاقد انسجام» داشته است. پس از خروج نیروهای آمریکایی و سقوط افغانستان در آگوست ۲۰۲۱ میلادی، ایالات متحده تا اکنون بیش از ۱۸۳ هزار پناه‌جوی افغانستانی به‌شمول همکاران محلی را منتقل کرده است. بازرس وزارت عدلیه آمریکا نیز در ماه جون گزارش داد که ۵۵ نفر که در فهرست افراد تحت نظر به‌دلیل ارتباط با تروریسم بودند، تا ماه می‌۲۰۲۳ توانسته بودند خود را به یکی از بنادر ورودی آمریکا برسانند؛ برخی از آنان حین روند تخلیه به این فهرست اضافه شده بودند. بازرس وزارت عدلیه گفت: «ضرورت فوری برای تخلیه افغان‌ها بر روندهای معمول بررسی پیشینه افراد غلبه کرد و این امر، خطر سوءاستفاده افراد بد‌ نیت از روند انتقال را افزایش داد.»

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 69 بازدید

عبدالکبیر، وزیر امور مهاجرین و عودت‌کنندگان حکومت سرپرست اعلام کرده است که وضعیت مهاجران اهل افغانستان در کشورهای همسایه نگران‌کننده است. عبدالکبیر این اظهارات را امروز (چهارشنبه، ۵ قوس) در دیدار با شوکو نودا، معاون برنامه انکشافی سازمان ملل متحد مطرح کرده و گفته است که دو طرف، درباره کمک به مهاجران بازگشته به افغانستان و یافتن راهکارهای دایمی در زمینه مهاجرت گفتگو کرده‌اند. وزارت مهاجرین و عودت‌کنندگان با نشر اعلامیه‌ای گفته است که با فرارسیدن فصل زمستان، مشکلات بازگشت‌کنند‌گان افزایش یافته است. اعلامیه به نقل از از شوکو نودا نوشته است که افغانستان برای برنامه انکشافی ملل متحد اولویت دارد و این نهاد روی حل دایمی مشکلات مهاجران کار می‌کند. این مقام سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که با توجه به ظرفیت‌ها و توانایی‌های بازگشت‌کنندگان، این افراد می‌توانند در جامعه فعال شوند. همچنین در بخشی از اعلامیه آمده است که برنامه انکشافی ملل متحد پیشنهاد ایجاد کمیته مشترک با وزارت مهاجرین حکومت فعلی را برای رسید‌گی موثرتر به امور افراد بازگشته ارائه کرده است. این نگرانی‌ها در حالی مطرح می‌شود که ایران و پاکستان روند اخراج اجباری مهاجران به افغانستان را تشدید کرده‌اند. پاکستان به‌دنبال تنش‌های اخیر با طالبان، روند بازداشت و اخراج اجباری مهاجران را بیش از پیش افزایش داده است. براساس گزارش ملل متحد، از سپتامبر ۲۰۲۳ تا سپتامبر ۲۰۲۵، بیش از چهار و نیم میلیون مهاجر از ایران و پاکستان به افغانستان بازگشته‌اند.

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 157 بازدید

رسانه‌های بین‌المللی گزارش داده‌اند که داوود هلمندی، نویسنده و کارگردان افغانستان، جایزه بهترین فیلم اول جشنواره بین‌المللی مستند آمستردام و دو جایزه دیگر این جشنواره را برای فیلم ۹۷ دقیقه‌ای خود، «پیکار»، دریافت کرد. این فیلم داستان چند نسل جابه‌جایی و تلاش آن‌ها برای یافتن تعلق، امنیت و آزادی را روایت می‌کند. در گزارش رسانه‌های بین‌المللی بین‌المللی آمده است که برند‌گان سی‌وهشتمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم مستند آمستردام (ایدفا) عصر (پنجشنبه، ۲۹ عقرب) در هالند جوایز خود را دریافت کردند و در این میان، مستند «پیکار» ساخته داوود هلمندی با کسب جوایزی، مورد توجه قرار گرفت. داوود هلمندی تاکید کرده است که مستند «پیکار» داستان چند نسل از خانواده هلمندی را روایت می‌کند که تجربه‌های متفاوتی از مهاجرت و دوری از وطن دارند و تلاش دارند تعلق، امنیت و آزادی خود را باز یابند. این فیلم رابطه داوود هلمندی با پدر سال‌خورده و سخت‌گیرش را پس از سال‌ها دوری از ایران و افغانستان به تصویر می‌کشد و تصویری عمیق از پیوند خانواد‌گی و مقاومت در برابر سختی‌ها ارائه می‌دهد. فیلم «پیکار» که به زبان‌های فارسی و هالندی ساخته شده، علاوه بر جایزه بهترین فیلم اول، جوایزی مانند «ذکر ویژه بهترین فیلم هالندی» و «جایزه فیپرسکی» را نیز در جشنواره ایدفا کسب کرده است. همچنین هیأت داوران جشنواره ایدفا با نشر اعلامیه‌ای گفته‌اند که پیکار فیلمی «گسترده و شجاعانه است که به‌گونه‌ای عمیق به پیچیدگی‌های خانواده‌ای می‌پردازد که نسل‌هاست تحت تأثیر جنگ و آوارگی شکل گرفته است.» آنان تاکید کردند که «آسیب‌پذیری فیلم‌ساز به ما امکان می‌دهد تا به‌گونه‌ای صمیمی وارد پرتره‌ای بسیار حساس از خانواده‌ی خودش شویم؛ پرتره‌ای که با صداقت، ظرافت و عمق احساسی روایت شده است.» در اعلامیه آمده است که برنده‌ی امسال جایزه بهترین اول جشنواره بین‌المللی فیلم‌های مستند آمستردام، «اثری است که با شجاعت و پختگی سینمایی روایت شده است و در ذهن می‌ماند؛ فیلمی که تأثیر ماندگار تاریخ بر زندگی فردی و معنای حقیقی “خانه” را آشکار می‌سازد.» این فیلم برای اولین‌بار در بخش «لومینیشن» جشنواره ایدفا به نمایش درآمد و برنده‌ی جایزه‌ی هرسه بخشی شد که در آن نامزد شده بود.

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 219 بازدید

شکیبا زمانی‌که تازه به صفوف پولیس پیوسته بود، هنوز دختر جوانی بیش نبود؛ دختری که از دل هزاران نگاه سنگین و قضاوت‌گر عبور کرد تا ثابت کند که زن نیز می‌تواند، حتی در کشوری پر از جنگ و درد، مسوولیت تأمین امنیت را بر عهده بگیرد. با قدی نه‌چندان بلند و چشمانی همیشه امیدوار، در روزهای نخست هر گامی که در حویلی مرکز آموزشی پولیس برمی‌داشت، قلبش میان ترس و غرور می‌تپید. اولین بار که یونیفورم را پوشید، دستانش از شدت خوشحالی می‌لرزید. مادرش همان روز روی چارپایی کهنه‌ی اتاق نشسته بود، اشک‌هایش را پنهان می‌کرد و زیر لب زمزمه می‌کرد: «خدا پشت و پناهت باشد دخترکم... تو راهی را رفتی که خیلی از مردها هم از آن می‌ترسند.» سال‌ها گذشت. شکیبا در کابل و ولسوالی‌های اطراف خدمت کرد؛ بارها شاهد صحنه‌هایی بود که هنوز هم چون زخمی باز در ذهنش باقی مانده‌اند؛ زنانی بی‌پناه که نیمه‌شب از خانه گریخته بودند، دخترانی که قربانی خشونت شده بودند، و مادرانی که نام شوهر یا پسرشان را در فهرست زخمی‌ها و کشته‌ها جست‌وجو می‌کردند. شکیبا هر بار که به آن‌ها کمک می‌کرد، حس می‌نمود این شغل فقط یک وظیفه نیست، بلکه رسالتی‌ست که برای آن زاده شده است. اما سرنوشت همیشه آن‌طور که انسان با دست خود می‌سازد، پیش نمی‌رود؛ گاهی ناگهان همه‌چیز چون شیشه‌ای نازک زیر پا خرد می‌شود. روزی که خبر سقوط شهرها به گوشش رسید، حس کرد چیزی درونش فرو ریخت. با وجود تمام آموزش‌ها و تجربه‌ها، در آن لحظه نتوانست در برابر ترس انسانی‌اش ایستادگی کند. شکیبا همان شب، در پشت‌بام خانه، یونیفورمی را که سال‌ها با احترام آن را اتو می‌کرد، در آتش انداخت. شعله‌ها بالا رفتند، پارچه پیچید و سوخت، و او با چشمانی اشک‌آلود تماشا کرد که چگونه چیزی که برایش مثل هویت بود، در چند دقیقه خاکستر شد. آن لحظه برایش روشن شد: دیگر هیچ تضمینی برای فردایش وجود ندارد. شبِ فرارشان، انگار جانش را از بدنش جدا می‌کردند. کودکانش را که در خواب بودند با عجله بیدار کرد. دخترک پنج‌ساله‌اش با چشمان خواب‌آلود پرسید: «مادر جان، کجا می‌رویم؟» و شکیبا فقط توانست بگوید: «به جایی که ترس نباشد.» اما خودش هم نمی‌دانست آن‌جا کجاست. راه مرزی، طولانی، تاریک، سنگلاخ و پر از ترس بود. مرد قاچاقبر بارها تهدیدشان کرد که اگر پول بیشتری ندهند، همان‌جا رهایشان می‌کند. شوهرش مجبور شد دستبند طلای مادرش را که آخرین یادگار زن مرحوم بود، بدهد تا راه‌شان باز شود. وقتی به ایران رسیدند، شکیبا فکر می‌کرد پایان رنج است؛ اما غربت، همیشه چهره‌ای دیگر دارد. چهره‌ای که تا کسی تجربه‌اش نکند، نمی‌فهمد. در ایران، گذشته‌ی شکیبا برای هیچ‌کس اهمیتی نداشت. او دیگر یک افسر پولیس نبود، نه زنی قوی، نه چهره‌ای خدمت‌گذار؛ فقط یک «مهاجر» بود. و مهاجر بودن، یعنی همیشه در حاشیه بودن؛ همیشه با ترس از اخراج زندگی کردن، با تحقیرهای پنهان و گاهی آشکار مواجه شدن. پناه‌بردن‌شان به ایران نه از سر انتخاب، بلکه از روی ناچاری بود. خانه‌ای که در حاشیه‌ی یکی از شهرهای بزرگ گرفتند، سرد و نمور بود؛ دیوارهایش نم‌زده، سقفش کوتاه، و پنجره‌هایش همیشه نیمه‌باز تا رطوبت کمتر شود. هر صبح، اولین چیزی که شکیبا می‌دید، لکه‌های زرد نم روی دیوار بود و کودکانش که با جوراب‌های سوراخ‌شان در گوشه‌ای بازی می‌کردند. در روزهای اول، هر دروازه‌ای را زد تا کاری پیدا کند، اما همین‌که می‌فهمیدند افغانستانی است، پاسخ‌ها سرد می‌شد و دست‌هایی که با بی‌میلی می‌گفتند: «نه.» در نهایت، تنها کاری که برایش باقی ماند، کار در خانه‌ی مردم بود. سال‌ها در افغانستان برای امنیت زنانی تلاش کرده بود که حالا در ایران، او را تحقیر می‌کردند؛ همان‌ها که زمانی از جنس درد او بودند، حالا با نگاهی از بالا، می‌خواستند او پشت سرشان راه برود و آنچه را می‌ریختند، جمع کند. او بارها در خانه‌هایی کار کرد که صاحب‌خانه با لحنی سرد می‌گفت: «افغانستانی‌ها باید قناعت کنند، کارشان همین است.» شکیبا هر بار لبخندی زورکی می‌زد، اما شب‌ها که به خانه بازمی‌گشت و زانوهایش از خستگی می‌سوخت، بغضش را در تاریکی اتاق فرو می‌داد. شوهرش بیشتر روزها بیکار بود، و اگر هم کاری پیدا می‌کرد، کارهای سخت و خطرناک ساختمانی بود. شکیبا هر بار که او دیرتر از معمول به خانه می‌رسید، دلش آشوب می‌شد، از ترس اینکه شاید سقوط کرده، شاید کسی به او توهین کرده، یا شاید دیگر برنمی‌گردد. کودکانش هم در کوچه‌های غریبه، از تحقیر در امان نبودند. پسر هفت‌ساله‌اش بارها گریه‌کنان به خانه آمده بود و گفته بود: «بچه‌ها گفتن افغانستانی برو کشورت!» و شکیبا نمی‌دانست چطور به او بفهماند که "کشورشان" دیگر برای‌شان فقط جایی است پر از ترس، و نه خانه. شب‌ها بدترین لحظات برای شکیبا بود. وقتی همه خواب بودند، او کنار پنجره‌ی کوچک می‌نشست و به چراغ‌های دور نگاه می‌کرد؛ هر چراغ، خاطره‌ای خاموش در دل تاریکی. گاهی زیر لب می‌گفت: «کاش همان شکیبای پولیس می‌ماندم… کاش تقدیر این‌قدر بی‌رحم نبود.» اما واقعیت این بود: گذشته فقط تصویری تلخ بود، و آینده؟ مبهم‌تر از همیشه. با تمام این رنج‌ها، یک چیز در شکیبا هرگز نمرد: همان روح ایستادگی که همیشه در وجودش شعله می‌کشید. روزها با کارهای سخت و طاقت‌فرسا می‌گذشت، اما او هرگز اجازه نداد کودکانش حس کنند که مادرشان شکسته است. هر صبح، با صدایی که می‌کوشید لرزشش را پنهان کند، آنها را بیدار می‌کرد و می‌گفت: «ما هنوز هم قوی هستیم. ما دوباره زندگی می‌سازیم.» اما خودش خوب می‌دانست این مسیر، راه آسانی نیست. شب‌ها، پیش از خواب، در دلش این پرسش‌ها می‌چرخیدند: آیا روزی دوباره به وطنم برمی‌گردم؟ آیا کسی خواهد فهمید که این زنِ مهاجر، روزی برای امنیت وطنش ایستاده بود و خطر را با چشم‌هایش دیده بود؟ هیچ‌کس نمی‌دانست. حتی خودش هم نه. تنها چیزی که برایش مانده بود، امیدی کوچک بود؛ امیدی نازک و لرزان، مثل نخی که از قلبش آویزان است و او، با تمام توان، تلاش می‌کند همان نخ نازک را پل نجاتی برای خانواده‌اش بسازد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 187 بازدید

باد سرد پاییزی در کوچه‌های باریک ناحیه‌ی کارته‌نوِ هرات می‌پیچد. خاکِ خشک و ریز در هوا پخش می‌شود و با بوی نم و دود ذغال، بوی فقر را به ریه‌های شهر می‌ریزد. عبدالرووف در آستانه‌ی دروازه‌ی خانه ایستاده است؛ بوجی چرکین پلاستیکی را از روی شانه‌اش پایین می‌گذارد. نفس‌هایش سنگین‌اند و نگاهش به زمین دوخته شده. کف دست‌هایش زخم دارد، انگشتانش از سرما کبود شده‌اند و صدای خش‌خش پاهایش روی خاک، تنها موسیقی این کوچه‌ی خاموش است. عبدالرووف چهل‌و‌دو سال دارد؛ مردی که سال‌های جوانی‌اش در غربتِ ایران گذشت، در میان صدای ماشین‌ها و فریاد سرکارگرهایی که حتی نامش را درست تلفظ نمی‌کردند. آن‌جا، در کارخانه‌ی کاشی‌سازی کار می‌کرد؛ روزی دوازده ساعت، با مزدی ناچیز اما امیدی بزرگ — امید به اینکه روزی بتواند برای فرزندانش خانه‌ای بخرد، یا دست‌کم نانی بی‌قرض بر سر سفره بگذارد. اما حالا، پس از پانزده سال کار و رنج، دوباره به وطن برگشته است؛ به شهری که روزگاری در آن متولد شد و اکنون در همان‌جا احساس غربت می‌کند. او از ایران اخراج شد، مانند هزاران مهاجر دیگر که با چشمانی گریان از مرز اسلام‌قلعه عبور کردند. مأمور ایرانی فقط گفت: «دیگه برنگرد، تموم شد.» و عبدالرووف، بی‌هیچ اعتراضی، سرش را پایین انداخت — چون خوب می‌دانست برای فقیری مثل او، هیچ‌وقت چیزی «تمام» نمی‌شود؛ فقط رنج است که از جایی به جایی دیگر ادامه پیدا می‌کند. وقتی به هرات رسید، در جیبش فقط دوصد هزار تومان ایرانی بود؛ پولی که حتی خرج چند روز زندگی نمی‌شد. چند روز نخست را در خانه‌ی یکی از اقوام دورش گذراند، تا اینکه خانه‌ای کوچک در حاشیه‌ی شهر پیدا کرد. خانه‌ سه اتاق کوچک دارد، با دیوارهایی از خشت خام و سقفی که با پلاستیک و چوب پوسیده پوشیده شده است. هر ماه باید سه‌هزار افغانی کرایه بدهد؛ مبلغی که حالا برای عبدالرووف شبیه کوهی‌ست که هر روز سنگین‌تر می‌شود. همسرش، مریم، زنی لاغر و رنگ‌پریده است با چشمانی همیشه دوخته به زمین. او می‌گوید: «وقتی شب‌ها باد می‌وزد، صدای ناله از دیوارها بلند می‌شود، انگار خانه هم مثل ما از ترسِ سرما می‌لرزد. آن‌قدر چکه‌ی سقف را در یک شب جمع کرده‌ایم که دیگر ظرف خالی در خانه نمانده.» عبدالرووف در روزهای نخست بازگشت، هنوز امید داشت. چند بار به شهرک صنعتی رفت؛ همان‌جایی که صدها کارخانه‌ی کوچک و بزرگ فعالیت می‌کنند. هر بار لباس تمیزش را می‌پوشید، نان خشک می‌خورد و پیاده راهی آن‌جا می‌شد. با احترام وارد می‌شد و می‌پرسید: «کارگر نمی‌خواهید؟ هر کاری باشد، من بلدم.» اما پاسخ‌ها همه شبیه هم بودند: یا می‌گفتند «کارگرها تکمیل‌اند»، یا با لبخندی تلخ می‌پرسیدند: «کسی را این‌جا می‌شناسی؟» عبدالرووف آهی می‌کشید و می‌گفت: «در این شهر، اگر آشنا نداشته باشی، حتی فقرت هم به رسمیت شناخته نمی‌شود.» او بارها به کارخانه‌های آهن‌سازی، نجاری، آجرپزی و حتی کارگاه‌های تولید بوت سر زد، اما هر بار دست خالی برگشت. تنها چیزی که نصیبش شد، گرد و خاک کف کارخانه بود و نگاه‌های بی‌تفاوت مدیرانی که می‌گفتند: «برو، خبرت می‌کنیم.» روزها گذشت و جیب‌هایش خالی‌تر شد. پس از دو ماه بیکاری، ناچار شد کاری را بپذیرد که روزی حتی فکرش را هم نمی‌کرد: جمع‌کردن پلاستیک و بوتل از میان زباله‌ها. صبح‌ها، پیش از طلوع آفتاب، بوجی پاره‌ی سفیدی را بر دوش می‌گیرد و همراه پسر دوازده‌ساله‌اش، عبدالمنان، راهی کوچه‌ها و کوه‌های زباله‌ی اطراف شهر می‌شود. در زمستان، وقتی بوی دود از خانه‌ها بلند می‌شود و صدای خنده‌ی کودکان از پشت پنجره‌ها شنیده می‌شود، عبدالرووف در میان زباله‌ها خم شده، در جستجوی بطری‌های پلاستیکی‌ست. انگشتانش از سرما یخ زده‌اند، اما دلش گرم است به این امید که شاید امروز بتواند پنجاه یا شصت افغانی جمع کند. می‌گوید: «روزهایی هست که از صبح تا شب می‌گردم و بوجی‌ام هنوز نیمه‌خالی‌ست. وقتی به خانه برمی‌گردم، بچه‌ها با نگاه منتظرشان می‌پرسند: پدر، نان آوردی؟ و من فقط لبخند می‌زنم... چون چه بگویم؟ مگر نان از پلاستیک درمی‌آید؟» عبدالمنان، که حالا مکتب را ترک کرده، با دستان کوچک و چشمان غمگینش پدرش را در جمع‌کردن زباله‌ها کمک می‌کند. مریم آه می‌کشد و می‌گوید: «هر بار که او را با بوجی می‌بینم، دلم می‌خواهد گریه کنم. طفل است، باید درس بخواند، بازی کند… نه این‌که در زباله‌ها بگردد. شب‌ها که خواب است، صدای سرفه‌اش می‌آید. فکر می‌کنم از دود و گردی‌ست که روزها در آن نفس می‌کشد.» در خانه‌ی عبدالرووف دیگر چیزی برای فروش نمانده. ماه گذشته تلویزیون کوچک‌شان را به ۱۲۰۰ افغانی فروخت تا کرایه‌ی خانه را بدهد. حالا فقط یک چراغ نفتی دارند و بخاری قدیمی‌ای که با چوب می‌سوزد. زمستان نزدیک است. قیمت ذغال بالا رفته و او هنوز نتوانسته حتی یک  بوجی  ذغال بخرد. می‌گوید: «هر شب، وقتی بچه‌ها می‌خوابند، من تا نیمه‌شب بیدار می‌مانم و فکر می‌کنم اگر برف بیاید، چطور دوام بیاوریم؟ زنم می‌گوید خدا بزرگ است، اما من می‌ترسم بچه‌ها مریض شوند. دوا پول می‌خواهد، داکتر پول می‌خواهد... حتی دعا هم حالا بدون پول قبول نمی‌شود.» در روزهایی که هوا خوب است، عبدالرووف از کوچه‌های شهرک صنعتی می‌گذرد؛ از کنار همان دروازه‌هایی که بارها به رویش بسته شده‌اند. هر بار که از آنجا رد می‌شود، در دلش می‌گوید: «شاید روزی یکی از این مدیرها صدایم بزند، شاید روزی دستم را بگیرد و بگوید: بیا، کار پیدا شد.» اما روزها می‌گذرند، فقط صدای ماشین‌ها از پشت دیوارها می‌آید، و او دوباره راهش را ادامه می‌دهد، با بوجی‌ای بر شانه و چشمانی خسته. گاهی در میان زباله‌ها، عروسکی شکسته یا بوت کهنه‌ی کودکی را پیدا می‌کند، آن را تمیز می‌کند و برای دختر کوچکش، حُمَیرا، می‌برد. دخترک با خوشی آن را در آغوش می‌گیرد و می‌پرسد: «پدر، این را از دکان خریدی؟» و عبدالرووف لبخند می‌زند و می‌گوید: «بله، از دکان آسمان.» سپس رو برمی‌گرداند تا اشک‌هایش را کسی نبیند. چند روز پیش، صاحب‌خانه آمده بود. با صدایی خشن گفت: «اگر کرایه را ندهی، باید خانه را خالی کنی.» عبدالرووف فقط جواب داد: «یک هفته مهلت بده، شاید کاری پیدا کنم.» اما خودش هم می‌دانست، پیدا کردن کار برای کسی مثل او در این شهر، شبیه پیدا کردن بهشت در خاکستر است. مریم، گاهی در خانه نان می‌پزد و از همسایه‌ها آرد قرض می‌گیرد. می‌گوید: «دیگر روی قرض گرفتن ندارم. اما اگر قرض نگیرم هم، بچه‌ها گرسنه می‌مانند. شب‌ها صدای شکم‌شان را می‌شنوم که از گرسنگی ناله می‌کند.» عبدالرووف گاهی در دل، آهسته از خدا شکایت می‌کند، اما بعد با خودش می‌گوید: «نه... من حق ندارم شکایت کنم. شاید خدا هم از دیدن ما خسته شده باشد.» او نمی‌خواهد صدقه بگیرد، نمی‌خواهد دستش را دراز کند. تنها آرزویش این است که روزی بتواند کاری شرافتمندانه پیدا کند، حتی اگر سخت‌ترین کار دنیا باشد. می‌گوید: «من کار می‌خواهم، نه ترحم. می‌خواهم نان خانه‌ام را از عرق پیشانی‌ام درآورم، نه از زباله‌ی مردم.» در آخرین روز گفت‌وگو، آفتاب غروب کرده بود. سایه‌ی بلندش روی دیوار خانه افتاده بود. عبدالرووف بوجی‌اش را گوشه‌ای انداخت و به افق خیره شد. «وقتی از ایران اخراجم کردند، فکر می‌کردم سخت‌ترین روز زندگی‌ام همان است. اما حالا می‌بینم، سختی در وطن خود آدم، دردناک‌تر است. در ایران حداقل بیگانه بودم… این‌جا اما خودی‌ام و هیچ‌کس مرا نمی‌بیند.» باد از کوچه گذشت، خاک نرم را بلند کرد، و میان آسمان و زمین، چهره‌ی مردی گم شد که روزی کارگر بود و امروز پلاستیک‌چین. در دستانش بوی فقر بود، اما در دلش هنوز چیزی کوچک و زنده می‌تپید: *امید*. امیدی که شاید روزی، در یکی از همان شهرک‌های صنعتی، صدایی از پشت در بگوید: «بیا، کار پیدا شد.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 174 بازدید

رسانه‌های آلمان درتازه‌ترین مورد اعلام کرده‌اند که چهارمین گروه از شهروندان افغانستان دارای پذیرش وارد این کشور خواهند شد. رسانه‌ها امروز (سه‌شنبه، ۱۴ عقرب) گزارش داده‌اند که این پرواز از اسلام‌آباد پاکستان به مقصد میدان هوایی هانوفر انجام می‌شود و خانواده‌هایی را منتقل می‌کند که پیش‌تر از سوی حکومت آلمان اجازه ورود دریافت کرده‌اند. در گزارش آمده است که این چهارمین پرواز انتقال پناه‌جویان از زمان روی کار حکومت جدید در ماه می‌ سال جاری است. همچنان هفته گذشته نیز ۱۴ شهروند افغانستانی وارد آلمان شدند. قابل ذکر است که پس از تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان در چهار سال پیش، دولت پیشین آلمان برای شماری از افراد در معرض خطر، از جمله کارمندان محلی، مدافعان حقوق بشر و خبرنگاران، برنامه‌ پذیرش در خاک آلمان را روی دست گرفت. دولت کنونی آلمان به رهبری ائتلاف احزاب سه‌گانه، اعلام کرده است که قصد دارد این برنامه‌های داوطلبانه را تا حد امکان متوقف کند و در حال بررسی این موضوع است که آیا تعهدهای قبلی از نظر حقوقی الزام‌آور هستند یا نه. همچنین وزارت داخله آلمان گفته است که در حال حاضر نزدیک به ۱۹۰۰ شهروند افغانستانی در پاکستان منتظر تکمیل روند انتقال به آلمان‌ اند. حکومت پاکستان تا پایان سال جاری میلادی به آلمان مهلت داده است تا پرونده‌های این افراد را نهایی کند. پیش از این، سه گروه از شهروندان افغانستانی مشمول این برنامه از مسیر پاکستان و از طریق استانبول به شهر هانوفر آلمان منتقل شده بودند.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 173 بازدید

اداره اسکان بشر سازمان ملل متحد در افغانستان (UN-Habitat)، درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که روند شهرنشینی در افغانستان با سرعت چشم‌گیری در حال افزایش است، اما شهرهای کشور برای این رشد آمادگی لازم را ندارند. این نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که در سال ۱۹۵۰ میلادی تنها پنج درصد جمعیت افغانستان در شهرها زند‌گی می‌کردند. اداره اسکان بشر سازمان ملل متحد در افغانستان در ادامه تاکید کرده است که این رقم در سال ۲۰۲۲ میلادی به ۲۵ درصد رسیده و پیش‌بینی می‌شود تا سال ۲۰۶۰ میلادی نیمی از جمعیت کشور در مناطق شهری ساکن شوند. این نهاد در اعلامیه‌اش هشدار داده است که اگر از اکنون برای مدیریت این روند اقدام نشود، رشد بی‌برنامه‌ شهرنشینی می‌تواند به افزایش فقر، کم‌بود مسکن، و فشار بر خدمات شهری منجر شود. این نهاد تصریح کرد که شهرنشینی، در صورت برنامه‌ریزی درست، می‌تواند به یک نیروی مثبت برای توسعه و تغییر اجتماعی در افغانستان تبدیل شود. این در حالی است بیشتر مهاجرین افغانستان که در سال‌های اخیر از ایران و پاکستان اخراج شدند، ترجیح می‌دهند در شهرها ساکن شوند تا بتوانند به فرصت‌های شغلی، آموزشی، خدمات بهداشتی و امکانات رفاهی دسترسی داشته باشند. همچنین چندی پیش، برنامه‌ی اسکان بشر سازمان ملل متحد رشد شهرنشینی در ‏افغانستان را سریع خوانده بود، اما شهرهای ‏افغانستان برای چنین سرعتی آماده نیست. این سازمان گفته بود که بیش از ۴۰ ‏درصد از جمعیت شهری افغا‌نستان در کابل زندگی می‌کنند؛ ‏شهری که اکنون با جدی‌ترین بحران زیست‌محیطی و کم‌آبی ‏مواجه است.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 308 بازدید

شورای پناهند‌گان ناروی درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که سال‌ها خشک‌سالی در افغانستان، سبب افزایش بیکاری و فقر در این کشور شده است. این نهاد با نشر اعلامیه‌ای در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که سال‌ها خشک‌سالی زمین‌های کشاورزی را در ولایت بادغیس از بین برده و از جانب دیگر افزایش شمار بازگشت‌کنندگان به این ولایت، وضعیت را وخیم‌تر کرده است. شورای پناهندگان ناروی در ادامه تاکید کرده است که مرکز خدمات این شورا در غرب بادغیس روزانه شاهد افزایش مراجعه‌کنندگان است، اما کاهش کمک‌های بشردوستانه توان پاسخ‌گویی را محدود کرده است. این شورا از نهادهای ارائه‌کننده کمک‌های بشردوستانه خواسته است تا برای جلوگیری از گسترش بحران انسانی در افغانستان اقدام فوری انجام دهند. این در حالی است که برنامه جهانی غذا (WFP) از بحران گرسنگی در افغانستان هشدار داده و گفته که حدود یک تن از هر پنج تن در افغانستان با کم‌بود غذا مواجه است. این نهاد سازمان ملل از جامعه‌ی جهانی خواسته است تا با ادامه حمایت‌های خود، این خط حیاتی زند‌گی را برای مردم افغانستان حفظ کنند. در حالی شورای پناهندگان ناروی از گسترش فقر در افغانستان هشدار می‌دهد که اوچا یا دفتر هماهنگ‌کننده‌ کمک‌های بشردوستانه‌ سازمان ملل متحد نیز اعلام کرده که افغانستان با یکی از بدترین بحران‌های گرسنگی در جهان روبرو است. این نهاد سازمان ملل در ادامه افزوده است که ۹.۵ میلیون تن در افغانستان با ناامنی شدید غذایی مواجه هستند و از هر پنج تن، یک تن نمی‌داند وعده بعدی غذایش از کجا تأمین خواهد شد. پس از قطع کمک‌های مالی آمریکا و کاهش کمک‌های بشردوستانه‌ی سایر کشورها، نهادهای سازمان ملل متحد بارها از افزایش سوءتغذیه در افغانستان هشدار داده‌اند.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 346 بازدید

در یکی از قریه‌های سنگلاخ و دورافتاده‌ی ولایت دایکندی، در خانه‌ای که بیشتر به کلبه‌ی گلی شباهت داشت تا خانه، دختری چشم به جهان گشود. مادرش او را لیلا نامید. کودکی لیلا مثل بیشتر دختران آن ولایت، در سختی و محرومیت گذشت. خانه‌شان پر از صدای گریه‌ی کودکانی بود که شکم‌های خالی‌شان را با نان خشک و آب چشمه سیر می‌کردند. پدرش دهقان ساده‌ای بود که زمین اندک‌شان را با بیل و داس کار می‌کرد، اما محصول ناچیز آن حتی کفاف زمستان سرد کوهستان را نمی‌داد. از همان سال‌های کودکی، لیلا فرق داشت. وقتی هواپیمای دولتی یا خارجی‌ها از بالای کوه‌های دایکندی پرواز می‌کرد، او از بازی با کودکان قریه دست می‌کشید و چشم‌های درشتش را به آسمان می‌دوخت. قلب کوچک او پر از شوق می‌شد. همان‌جا در دلش نهالی کاشته شد: «من روزی خلبان می‌شوم.» اما در جامعه‌ای که دختر را تنها برای آشپزخانه و شوهر دادن می‌شناسند، چنین رویایی جسارت می‌خواست. خانواده‌اش در آغاز به رویای او می‌خندیدند. مادرش می‌گفت: «لیلا جان، دختر خلبان نمی‌شود، برو سواد یاد بگیر، بعد هم عروسی کن، همین کفایت می‌کند.» اما لیلا با سماجت جواب می‌داد: «مادر، اگر مرد می‌تواند، چرا زن نتواند؟» سال‌های مکتب برای او پر از رنج بود. راه مکتب در قریه‌های کوهستانی دایکندی ساعت‌ها طول می‌کشید. او با کفش‌های پاره پاره در برف و خاک می‌دوید تا به صنف برسد. بارها در راه از پسران قریه سنگ خورد، بارها به او گفتند «درس برای دختر عیب است.» اما او گوش نکرد. هر شب کنار چراغ نفتی کتاب‌هایش را ورق می‌زد و با وجود خستگی و سردی، درس می‌خواند. وقتی صنف دوازدهم را به پایان رساند، یک خبر زندگی‌اش را تغییر داد: آکادمی نظامی کابل برای دختران امتحان می‌گرفت. برای لیلا، این خبر مثل دری بود که به روی آسمان باز می‌شد. اما مشکل اینجا بود: رفتن به کابل، شهری که کیلومترها دورتر بود و دختران قریه کمتر پایشان را در آن گذاشته بودند. خانواده‌اش دودل بودند، هم ترس از راه داشتند، هم از حرف مردم. اما لیلا با گریه و اصرار پدرش را قانع کرد. روز امتحان، وقتی قلم را روی کاغذ گذاشت، یاد تمام سال‌های سختی در ذهنش گذشت. او با تمام وجود نوشت، چون می‌دانست این تنها فرصت است. چند هفته بعد، جواب آمد: لیلا کامیاب شده بود. او به آکادمی نظامی راه یافته بود. ورود به کابل برای او مثل ورود به دنیای دیگری بود. دختر ساده‌ی کوهستان حالا در میان ساختمان‌های بزرگ و یونیفورم‌های نظامی ایستاده بود. روزهای اول همه چیز سخت بود: تمرین‌های صبحگاهی، دویدن‌های طاقت‌فرسا، درس‌های سنگین دروس نظامی و نگاه‌های پر از شک مردانی که باور نداشتند زنی می‌تواند هم‌قدم با آن‌ها باشد. بارها شنید: «این‌جا جای زن نیست، برگرد خانه.» اما هر بار لبخند می‌زد و در دل می‌گفت: «من برای جنگیدن آمده‌ام، نه برای تسلیم شدن.» سال‌ها گذشت. لیلا در آکادمی به یکی از شاگردان ممتاز بدل شد. روزی که لباس نظامی پوشید و آرم آکادمی را روی شانه‌اش دید، احساس کرد به بخشی از رویایش رسیده است. او در تمرین‌های پروازی، در کلاس‌های تخنیکی و در میدان‌های آموزشی نشان داد که می‌تواند. هم‌صنفی‌هایش گاهی او را «دختر آسمان» صدا می‌زدند. اما همه‌چیز در یک روز فرو ریخت. تابستان داغ ۱۴۰۰ بود. خبرها یکی پس از دیگری می‌آمد: ولسوالی‌ها سقوط می‌کنند، شهرها یکی یکی دست نیروهای حکومت فعلی می‌افتند. لیلا هر شب با دلهره اخبار را می‌شنید. وقتی نوبت به کابل رسید، او در خوابگاه آکادمی نشسته بود و صدای شلیک گلوله از دور می‌آمد. هم‌صنفی‌هایش گریه می‌کردند. بعضی‌ها وسایل‌شان را جمع می‌کردند تا فرار کنند. لیلا می‌دانست که دیگر هیچ آینده‌ای ندارد. حکومت سرپرست نه‌تنها به او اجازه نخواهند داد خلبان شود، بلکه تنها بودنش در صفوف نظامی کافی بود تا مجازاتش کنند. با هزار ترس و دلهره، او هم مثل هزاران جوان دیگر، با دل خون و دست خالی، کابل را ترک کرد. راهی ایران شد. مرز پر از خطر بود. قاچاقبران شبانه او را با ده‌ها مهاجر دیگر از کوه‌ها و بیابان‌ها گذراندند. روزها بی‌غذا و بی‌آب راه می‌رفتند. در بعضی جاها آن‌قدر خسته می‌شد که به زمین می‌افتاد و با خود می‌گفت: «شاید همین‌جا آخرین سفر من باشد.» اما امید به زنده‌ماندن و رسیدن به جایی امن او را دوباره بلند می‌کرد. وقتی به مشهد رسید، دیگر آن لیلای آکادمی نبود. در چشمانش خستگی و شکست موج می‌زد. نه یونیفورم نظامی داشت، نه جایگاهی، نه احترام. تنها چیزی که داشت، دست‌های جوان و آماده‌ی کار بود. برای زنده ماندن، ناچار شد به کارگاهی خیاطی برود. کارگاه، اتاق تاریک و کوچک پر از صدای ماشین‌های خیاطی بود. زن‌ها و دختران افغان در آن‌جا از صبح تا شب کار می‌کردند. مزدشان اندک بود، آن‌قدر اندک که حتا به زحمت کرایه خانه را می‌پرداختند. لیلا هم مثل آن‌ها پشت ماشین نشست. دستانی که روزی قرار بود فرمان هواپیما را بگیرد، حالا نخ و سوزن را نگه می‌داشت. گاهی وقتی سوزن انگشتش را می‌برید و خون روی پارچه می‌چکید، یاد روزهایی می‌افتاد که در میدان پروازی ایستاده بود. شب‌ها وقتی از کارگاه برمی‌گشت و از پنجره اتاق محقرش به آسمان مشهد نگاه می‌کرد، هواپیماهای مسافربری را می‌دید. اشک در چشمانش جمع می‌شد و آرام می‌گفت: «اگر کشورم سقوط نمی‌کرد، اگر تقدیر چنین نمی‌بود، شاید امروز یکی از همین هواپیماها را من می‌راندم.» با وجود همه‌ی این شکست‌ها، لیلا هنوز در دلش چراغی روشن دارد. او باور دارد که زندگی شاید بار دیگر فرصت دهد. او هنوز هم گاهی شب‌ها خواب می‌بیند که یونیفورم خلبانی پوشیده، در کابین نشسته و از آسمان افغانستان می‌گذرد. وقتی از خواب می‌پرد، اشکش جاری می‌شود، اما همان اشک‌ها به او یادآوری می‌کنند که هرچند روزگار بی‌رحم است، رویاها هیچ‌وقت نمی‌میرند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب