برچسب: روایت

4 روز قبل - 61 بازدید

در تاریخ ادبیات، گاه نویسندگانی ظهور می‌کنند که نه به دلیل سال‌ها تجربه، بلکه به واسطه قدرت شگفت‌انگیز نخستین اثر خود، توجه جهان را به دست می‌آورند. لیلا ماتلی از همین گروه نویسندگان است؛ نویسنده‌ای جوان که در همان آغاز راه توانست با زبانی شاعرانه، نگاهی انسانی و روایتی جسورانه، جایگاه خود را در ادبیات معاصر آمریکا تثبیت کند. او از جمله نویسندگانی است که ادبیات را نه وسیله‌ای برای سرگرمی، بلکه ابزاری برای روایت زندگی انسان‌هایی می‌داند که معمولاً در حاشیه جامعه قرار دارند و کمتر صدایشان شنیده می‌شود. آثار او نشان می‌دهد که ادبیات هنوز می‌تواند آینه‌ای برای بازتاب دردها، امیدها و آرزوهای انسان معاصر باشد. لیلا ماتلی در سال ۲۰۰۲ در شهر اوکلند، ایالت کالیفرنیا، به دنیا آمد. او در خانواده‌ای رشد کرد که هنر و ادبیات بخشی از زندگی روزمره آن بود. پدرش نمایشنامه‌نویس بود و همین فضای فرهنگی، علاقه او را به کتاب و نوشتن از همان سال‌های کودکی شکل داد. ماتلی از نوجوانی به شعر علاقه‌مند شد و با مطالعه گسترده آثار نویسندگان و شاعران آمریکایی، به تدریج زبان و نگاه ادبی خود را پرورش داد. استعداد او خیلی زود آشکار شد و در شانزده‌سالگی عنوان «شاعر جوان شهر اوکلند» را به دست آورد؛ افتخاری که نامش را در محافل ادبی مطرح کرد و زمینه انتشار شعرهایش را در رسانه‌های معتبر فراهم ساخت. پس از پایان دوره دبیرستان وارد کالج اسمیت شد، اما با گسترش فعالیت‌های ادبی و تمرکز بر نویسندگی، تحصیل دانشگاهی را نیمه‌تمام گذاشت. او بعدها توضیح داد که نوشتن برایش تنها یک علاقه نبود، بلکه ضرورتی درونی به شمار می‌رفت. پیش از انتشار نخستین رمان خود، دو رمان دیگر نیز نوشته بود که هرگز منتشر نشدند. این تجربه‌ها به او کمک کردند تا صدای شخصی خود را پیدا کند و با آمادگی بیشتری وارد دنیای حرفه‌ای ادبیات شود. نخستین رمان او، «شب‌گردی» (Nightcrawling)، در سال ۲۰۲۲ منتشر شد و نقطه عطف زندگی حرفه‌ای او به شمار می‌رود. این رمان از یک پرونده واقعی فساد پلیس در شهر اوکلند الهام گرفته است، اما نویسنده با تکیه بر تخیل و قدرت روایت، اثری خلق کرده که فراتر از یک روایت مستند یا اجتماعی است. داستان زندگی دختر نوجوانی را دنبال می‌کند که برای حفظ خانواده خود ناچار به تصمیم‌هایی دشوار می‌شود. ماتلی در این اثر، فقر، تبعیض، خشونت و نابرابری را نه از دریچه آمار و گزارش، بلکه از خلال زندگی شخصیت‌هایی ملموس و باورپذیر به تصویر می‌کشد. همین نگاه انسانی باعث شد «شب‌گردی» از همان آغاز با استقبال گسترده خوانندگان و منتقدان روبه‌رو شود و به یکی از مهم‌ترین رمان‌های سال انتشار خود تبدیل گردد. پس از این موفقیت، ماتلی مجموعه شعر woke up no light را منتشر کرد؛ مجموعه‌ای که بار دیگر ریشه شاعرانه زبان او را آشکار ساخت. شعرهای این کتاب به موضوعاتی مانند هویت، زنانگی، عشق، خشونت، نژاد و خاطره می‌پردازند و نشان می‌دهند که نگاه شاعرانه، مهم‌ترین عنصر در شکل‌گیری جهان ادبی اوست. دومین رمانش، The Girls Who Grew Big، نیز با تمرکز بر زندگی دختران نوجوان و مسئولیت‌های زودهنگام آنان، ادامه همان دغدغه‌های انسانی و اجتماعی را دنبال می‌کند و نشان می‌دهد که نویسنده همچنان به روایت زندگی انسان‌های کمتر دیده‌شده علاقه‌مند است. یکی از دلایل توجه گسترده محافل ادبی به آثار لیلا ماتلی، توانایی او در پیوند دادن تجربه‌های فردی با مسائل اجتماعی است. او برخلاف بسیاری از نویسندگان جوان که بیشتر بر حادثه و کشش داستان تکیه می‌کنند، شخصیت را در مرکز روایت قرار می‌دهد و دگرگونی درونی انسان را مهم‌تر از رخدادهای بیرونی می‌داند. در آثار او، هر شخصیت گذشته، ترس‌ها و آرزوهای خود را دارد و همین امر سبب می‌شود که خواننده با آنان همدلی کند، نه اینکه تنها شاهد سرگذشتشان باشد. منتقدان معتقدند ماتلی با وجود جوانی، شناختی دقیق از ساختار رمان، ریتم روایت و شیوه شخصیت‌پردازی دارد و می‌تواند میان زبان شاعرانه و واقع‌گرایی اجتماعی تعادلی کم‌نظیر ایجاد کند. این ویژگی آثار او را هم برای خوانندگان عادی و هم برای پژوهشگران و منتقدان ادبی جذاب ساخته است. آنچه بیش از هر چیز لیلا ماتلی را از بسیاری نویسندگان هم‌نسلش متمایز می‌کند، سبک نویسندگی اوست. زبان آثارش آمیزه‌ای از شعر و داستان است؛ جمله‌هایی آهنگین، تصویرهایی زنده و توصیف‌هایی که تنها برای زیبایی به کار نرفته‌اند، بلکه در خدمت شخصیت‌پردازی و پیشبرد روایت قرار دارند. او از جزئیات ساده زندگی روزمره، فضایی می‌آفریند که خواننده را به درون جهان شخصیت‌ها می‌برد. در آثار او، خیابان، باران، سکوت، نور و حتی رنگ‌ها، کارکردی فراتر از توصیف پیدا می‌کنند و به نمادهایی برای بیان احساسات و تجربه‌های انسانی تبدیل می‌شوند. بسیاری از منتقدان، نثر او را «شاعرانه اما مهار‌شده» توصیف کرده‌اند؛ زبانی که احساس را برمی‌انگیزد، اما هرگز از انسجام روایی فاصله نمی‌گیرد. از منظر ادبی، رمان‌های ماتلی را می‌توان در سنت رئالیسم اجتماعی آمریکا جای داد، اما او این سنت را با حساسیت‌های نسل جدید درهم می‌آمیزد. اگر نویسندگانی چون تونی موریسون و جسمن وارد تجربه تاریخی و هویت جمعی را در مرکز آثار خود قرار می‌دهند، ماتلی بیش از هر چیز بر تجربه زیسته نسل جوان تمرکز می‌کند؛ نسلی که با بحران هویت، نابرابری اقتصادی، خشونت ساختاری و تنهایی دست‌وپنجه نرم می‌کند. او از این موضوعات برای شعار دادن استفاده نمی‌کند، بلکه آن‌ها را در تار و پود زندگی شخصیت‌هایش می‌تند و اجازه می‌دهد خواننده خود به نتیجه برسد. همین پرهیز از داوری مستقیم، آثار او را از بسیاری رمان‌های اجتماعی معاصر متمایز کرده است. یکی دیگر از ویژگی‌های مهم آثار ماتلی، شخصیت‌پردازی واقع‌گرایانه است. شخصیت‌های او نه قهرمانانی بی‌نقص هستند و نه انسان‌هایی کاملاً شکست‌خورده. آنان اشتباه می‌کنند، رنج می‌کشند، امیدوار می‌شوند و دوباره از نو آغاز می‌کنند. نویسنده به جای آن‌که درباره آنان داوری کند، تلاش می‌کند شرایطی را نشان دهد که زندگی‌شان را شکل داده است. همین نگاه همدلانه باعث شده است خوانندگان با شخصیت‌های او ارتباطی عمیق برقرار کنند و داستان‌هایش را نه صرفاً روایت‌هایی اجتماعی، بلکه تجربه‌هایی انسانی بدانند. منتقدان ادبی، آثار لیلا ماتلی را به دلیل زبان شاعرانه، روایت تأثیرگذار و پرداخت دقیق شخصیت‌ها ستوده‌اند. بسیاری معتقدند که او با نخستین رمان خود نشان داد ادبیات آمریکا همچنان توانایی کشف صداهای تازه را دارد. در مقابل، برخی نیز بر این باورند که در بخش‌هایی از آثارش، موضوعات اجتماعی گاه بر ریتم داستان غلبه می‌کنند؛ با این حال، حتی این منتقدان نیز استعداد چشمگیر او را انکار نکرده‌اند و آینده‌ای درخشان برای او پیش‌بینی می‌کنند. موفقیت‌های ادبی ماتلی نیز چشمگیر بوده است. رمان «شب‌گردی» به فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز راه یافت، به عنوان کتاب برگزیده باشگاه کتاب اپرا وینفری انتخاب شد و در سال ۲۰۲۲ به فهرست بلند جایزه معتبر بوکر راه پیدا کرد؛ افتخاری که او را به جوان‌ترین نویسنده راه‌یافته به این فهرست در تاریخ جایزه تبدیل کرد. او همچنین جایزه California Book Award را دریافت کرد و آثارش نامزد جوایز مهم دیگری از جمله PEN/Hemingway Award شدند. این موفقیت‌ها نشان داد که ماتلی تنها یک پدیده زودگذر نیست، بلکه نویسنده‌ای است که توانسته جایگاه خود را در ادبیات معاصر تثبیت کند. امروز لیلا ماتلی از مهم‌ترین صداهای نسل جدید ادبیات آمریکا به شمار می‌رود. او با تلفیق زبان شاعرانه و روایت واقع‌گرایانه، مرز میان شعر و داستان را کمرنگ کرده و به ادبیات، چهره‌ای انسانی‌تر بخشیده است. آثار او یادآور این حقیقت‌اند که ادبیات بزرگ، پیش از هر چیز، هنر دیدن انسان و روایت زندگی اوست. اگرچه کارنامه ادبی ماتلی هنوز در آغاز راه قرار دارد، اما کیفیت آثار منتشرشده، استقبال گسترده منتقدان و موفقیت‌های بین‌المللی او نشان می‌دهد که نامش در سال‌های آینده نیز در میان تأثیرگذارترین نویسندگان ادبیات معاصر جهان باقی خواهد ماند. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 138 بازدید

عتیه عابدی که در منابع با نام Atia Abawi شناخته می‌شود، نویسنده، روزنامه‌نگار و خبرنگار جنگ افغان‌تبار است. او از جمله نویسندگانی است که توانسته با تلفیق تجربه‌های واقعی خبرنگاری و هنر داستان‌نویسی، تصویری انسانی از افغانستان و خاورمیانه را به مخاطبان جهانی ارائه کند. آثار او بیشتر برای نوجوانان و جوانان نوشته شده‌اند، اما به دلیل پرداخت عمیق موضوعاتی چون جنگ، مهاجرت، تبعیض، عشق، هویت و امید، خوانندگان بزرگسال نیز از آن‌ها استقبال کرده‌اند. عتیه عابدی در سال ۱۹۸۲ در آلمان غربی و در خانواده‌ای افغان به دنیا آمد. خانواده او پس از اشغال افغانستان توسط اتحاد جماهیر شوروی، کشور را ترک کرده بودند. او هنوز یک ساله نشده بود که همراه خانواده به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و دوران کودکی و نوجوانی خود را در ایالت ویرجینیا گذراند. با وجود رشد در آمریکا، پیوند عاطفی و فرهنگی خود را با افغانستان حفظ کرد و زبان‌های دری و فارسی را نیز آموخت؛ موضوعی که بعدها در شناخت دقیق‌تر جامعه افغانستان و خلق آثارش نقش مهمی ایفا کرد. او از همان سال‌های نوجوانی به روزنامه‌نگاری علاقه داشت. پس از پایان تحصیلات متوسطه، وارد دانشگاه ویرجینیا تک (Virginia Tech) شد و در رشته ارتباطات و خبرنگاری تحصیل کرد. در دوران دانشجویی به عنوان گوینده و خبرنگار تلویزیون دانشگاه فعالیت داشت و استعدادش در گزارشگری خیلی زود مورد توجه قرار گرفت. پس از فارغ‌التحصیلی، فعالیت حرفه‌ای خود را در یک شبکه محلی آغاز کرد و سپس به شبکه CNN پیوست. اندکی بعد، به عنوان خبرنگار بین‌المللی به افغانستان اعزام شد و مسئولیت دفتر کابل این شبکه را بر عهده گرفت. بعدها نیز با NBC News و رسانه‌های بین‌المللی دیگر همکاری کرد. او نزدیک به پنج سال در افغانستان زندگی و گزارش تهیه کرد. در این مدت، از نزدیک با مردم، زنان، کودکان، سربازان و خانواده‌هایی که قربانی جنگ بودند گفت‌وگو کرد. همین تجربه‌های میدانی بعدها الهام‌بخش مهم‌ترین آثار داستانی او شدند. برخلاف بسیاری از نویسندگان که تنها بر اساس تحقیق می‌نویسند، عابدی بخش بزرگی از روایت‌های خود را بر پایه تجربه‌های شخصی و مشاهدات مستقیم بنا کرده است. نخستین رمان او با عنوان «آسمان پنهان؛ داستانی از عشق ممنوع در افغانستان» (The Secret Sky) در سال ۲۰۱۴ منتشر شد و توجه منتقدان را به خود جلب کرد. این رمان داستان عشق میان دو نوجوان افغان از دو قوم متفاوت، یکی هزاره و دیگری پشتون، را روایت می‌کند؛ عشقی که در میان سنت‌های قومی و جنگ با موانع فراوان روبه‌رو می‌شود. نویسنده در این اثر تلاش کرده تصویری واقعی از زندگی مردم افغانستان ارائه دهد و نشان دهد که عشق، انسانیت و امید حتی در سخت‌ترین شرایط نیز زنده می‌مانند. این کتاب از سوی بسیاری از منتقدان به دلیل تصویر واقع‌بینانه از افغانستان و شخصیت‌پردازی قوی تحسین شد و روزنامه گاردین آن را در فهرست رمان‌های نوجوان برگزیده قرار داد. دومین اثر مهم او با عنوان «سرزمین خداحافظی‌های همیشگی» (A Land of Permanent Goodbyes) در سال ۲۰۱۸ منتشر شد. این رمان، برخلاف کتاب نخست که درباره افغانستان است، به بحران پناهجویان سوری می‌پردازد. شخصیت اصلی داستان نوجوانی به نام طارق است که پس از از دست دادن بیشتر اعضای خانواده‌اش در جنگ، سفری دشوار را از سوریه تا اروپا آغاز می‌کند. این کتاب نیز به دلیل روایت تأثیرگذار، نگاه انسانی و توصیف دقیق بحران مهاجرت با استقبال گسترده روبه‌رو شد و نقدهای بسیار مثبتی دریافت کرد. سومین کتاب او «او پافشاری کرد: سالی راید» است؛ اثری برای کودکان که زندگی سالی راید، نخستین زن آمریکایی فضانورد، را روایت می‌کند. این کتاب بخشی از مجموعه‌ای است که با هدف آشنا کردن کودکان با زنان تأثیرگذار جهان منتشر شده است. از دیگر آثاری که او در آن مشارکت داشته، مجموعه «ملت امید» (Hope Nation) است؛ کتابی شامل مقاله‌ها و روایت‌هایی از نویسندگان مختلف درباره امید، تاب‌آوری و آینده. سبک نوشتاری عتیه عابدی ساده، روان و بسیار تصویری است. او به جای استفاده از زبان پیچیده، تلاش می‌کند با روایت‌های انسانی، خواننده را با شخصیت‌ها همراه کند. بیشتر قهرمانان آثارش نوجوانانی هستند که در میان جنگ، مهاجرت، تبعیض و خشونت، برای حفظ امید و زندگی بهتر تلاش می‌کنند. همین ویژگی سبب شده آثار او علاوه بر ارزش ادبی، جنبه آموزشی و اجتماعی نیز داشته باشند. منتقدان ادبی، مهم‌ترین نقطه قوت آثار او را واقع‌گرایی و صداقت در روایت دانسته‌اند. بسیاری معتقدند تجربه سال‌ها خبرنگاری در مناطق جنگی باعث شده شخصیت‌ها، فضاها و رویدادهای داستان‌هایش باورپذیر باشند. در مقابل، برخی منتقدان بر این باورند که در بعضی بخش‌ها، پیام‌های اجتماعی و آموزشی بر جنبه‌های ادبی غلبه پیدا می‌کند؛ با این حال، بیشتر نقدها نسبت به آثار او مثبت بوده است. عتیه عابدی در طول فعالیت حرفه‌ای خود جوایز متعددی نیز دریافت کرده است. او برای فعالیت‌های روزنامه‌نگاری‌اش از جمله برندگان جایزه جورج فاستر پیبادی (George Foster Peabody Award) و جایزه دوپونت–کلمبیا (duPont–Columbia Award) بوده است. همچنین دانشگاه ویرجینیا تک از او به عنوان یکی از فارغ‌التحصیلان برجسته خود تقدیر کرده است. تأثیر آثار عتیه عابدی بر ادبیات معاصر را می‌توان در دو جنبه بررسی کرد. نخست آن‌که او توانست تصویر متفاوتی از افغانستان به مخاطبان غربی ارائه دهد؛ تصویری که تنها بر جنگ و خشونت متمرکز نیست، بلکه عشق، فرهنگ، خانواده و امید را نیز نشان می‌دهد. دوم آن‌که با روایت بحران‌های انسانی از زاویه دید نوجوانان، توانست مخاطبان جوان را با واقعیت‌های جنگ، مهاجرت و تبعیض آشنا کند. آثار او در مدارس و کتابخانه‌های بسیاری در آمریکا و دیگر کشورها برای گفت‌وگو درباره حقوق بشر، مهاجرت و همدلی مورد استفاده قرار گرفته‌اند. اگرچه عتیه عابدی بیشتر به زبان انگلیسی می‌نویسد، اما ریشه‌های افغانستانی او در تمام آثارش دیده می‌شود. او با استفاده از تجربه‌های شخصی، گزارش‌های میدانی و شناخت عمیق از فرهنگ افغانستان، توانسته پلی میان ادبیات و روزنامه‌نگاری ایجاد کند و صدای مردم این سرزمین را به خوانندگان سراسر جهان برساند. به همین دلیل، امروز از او به عنوان یکی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان افغان‌تبار در ادبیات معاصر جهان یاد می‌شود. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 167 بازدید

در یکی از کوچه‌های فرعی و خاک‌آلود دشت‌برچی کابل، جایی که دیوارهای خانه‌ها هنوز نشانه‌های سال‌ها انفجار، دود و فقر را بر خود داشتند، قهوه‌خانه‌ی کوچکی وجود داشت که از دور چندان متفاوت به نظر نمی‌رسید. تابلوی کوچکی با رنگ آبی کم‌رنگ بالای دروازه آویزان بود و روی آن نوشته شده بود: «خانه‌ی روشنایی». بسیاری از رهگذران بدون توجه از کنارش می‌گذشتند؛ مردانی که با عجله برای یافتن کار روزانه راهی سرک‌های مزدوری می‌شدند، زنانی که بقچه‌های نان خشک در دست داشتند و کودکانی که در میان خاک و دود بازی می‌کردند. اما پشت همان دروازه‌ی ساده، دنیای کوچکی پنهان بود که بوی قهوه، چای سبز و کتاب‌های کهنه در آن با امید و اندوه درهم آمیخته بود. صاحب آن قهوه‌خانه، دختری بود به نام مروه؛ دختری بیست‌وسه ساله با چادری سیاه، چشمانی خسته و صدایی آرام که بیشتر شبیه آدم‌هایی بود که مدت زیادی درد را در سکوت حمل کرده‌اند. مروه روزگاری دانشجوی رشته‌ی جامعه‌شناسی در یکی از دانشگاه‌های خصوصی کابل بود؛ دختری که تمام رؤیاهایش را میان کتاب‌ها، صنف‌های درسی و آرزوهای ساده‌ی یک زندگی معمولی جستجو می‌کرد. او در خانواده‌ای متوسط و سنتی بزرگ شده بود. پدرش کارمند بازنشسته‌ی یکی از اداره‌های دولتی بود و سال‌ها عمرش را پشت میزهای خاک‌خورده‌ی اداره سپری کرده بود. مردی آرام با موهای سفید و دستانی که از سختی زندگی ترک برداشته بود. مادرش زن خانه‌داری بود که بیشتر عمرش را میان آشپزخانه، خیاطی لباس‌های کودکان و نگرانی برای آینده‌ی فرزندانش گذرانده بود. خانواده‌ی مروه از آن خانواده‌هایی بودند که با هزار سختی، اما با غرور، دخترشان را به دانشگاه فرستادند؛ چیزی که در بسیاری از خانواده‌های اطراف‌شان هنوز هم آسان پذیرفته نمی‌شد. روز قبولی مروه در دانشگاه، پدرش تا نیمه‌های شب بیدار مانده بود. او آن شب برای همسایه‌ها شیرینی برده و با افتخار گفته بود: «دخترم دانشگاه قبول شده.» در صدایش چیزی شبیه امید وجود داشت؛ امیدی که سال‌ها زیر فشار جنگ، فقر و ناامنی خاموش شده بود. مروه عاشق درس خواندن بود. از کودکی کتاب دوست داشت. وقتی هم‌سن‌وسال‌هایش در کوچه بازی می‌کردند، او کنار پنجره می‌نشست و کتاب‌های کهنه‌ای را که از بازار لیلامی خریده بود، می‌خواند. بیشتر از همه، به سرنوشت زنان علاقه داشت. وقتی وارد دانشگاه شد، رشته‌ی جامعه‌شناسی را با اشتیاق انتخاب کرد، چون می‌خواست بفهمد چرا زندگی زنان در افغانستان همیشه این‌قدر دشوار است؛ چرا دختران بسیاری پیش از آن‌که رؤیاهای‌شان را بشناسند، مجبور به ازدواج می‌شوند؛ چرا بعضی زنان حتی اجازه ندارند صدای خود را بلند کنند. در صنف درسی، همیشه در ردیف اول می‌نشست. استادانش می‌گفتند مروه بیش از آن‌که فقط یک دانشجو باشد، کسی است که درد جامعه را درک می‌کند. او ساعت‌ها درباره‌ی فقر، مهاجرت، خشونت خانوادگی و محرومیت زنان مطالعه می‌کرد و در دفترچه‌ای کوچک یادداشت می‌نوشت. یکی از آرزوهایش این بود که روزی پژوهشگری شود که درباره‌ی زندگی زنان افغان کتاب بنویسد. اما همه‌چیز ناگهان تغییر کرد. آن روز صبح، کابل حال و هوای عجیبی داشت. هوا ابری بود و باد سردی در کوچه‌ها می‌پیچید. مروه طبق عادت هر روز کتاب‌هایش را در بکس گذاشت. مادرش برایش نان و چای آماده کرد و هنگام بیرون رفتن، آرام گفت: «زود برگرد دخترم.» وقتی به نزدیکی دانشگاه رسید، ازدحام غیرعادی دختران را دید. همه حیران و ساکت بودند. بعضی گریه می‌کردند، بعضی به تلفن‌های‌شان خیره شده بودند. دروازه‌ی دانشگاه بسته بود و چند مرد مسلح آنجا ایستاده بودند. یکی از کارمندان دانشگاه با صدای پایین گفت: «تا اطلاع بعدی، دخترها اجازه‌ی آمدن ندارند.» برای لحظه‌ای، مروه احساس کرد صدای اطرافش قطع شده است. انگار تمام شهر ناگهان در سکوت فرو رفت. او فقط به دروازه‌ی بسته نگاه می‌کرد؛ همان دروازه‌ای که هزاران بار با امید از آن گذشته بود. آن شب، خانه‌شان غرق سکوت بود. پدرش چیزی نمی‌گفت و فقط رادیوی کوچکش را خاموش و روشن می‌کرد. مادرش چند بار خواست دلداری‌اش بدهد، اما خودش نیز گریه می‌کرد. مروه تا نیمه‌های شب بیدار ماند. کتاب‌هایش را روی زمین چیده بود و یکی‌یکی ورق می‌زد. روی یکی از صفحه‌ها نوشته بود: «جامعه‌ای که زنانش را خاموش کند، خودش نیز خاموش خواهد شد.» ماه‌های بعد، زندگی مروه رنگ دیگری گرفت. کابل هر روز غمگین‌تر می‌شد. بسیاری از دخترانی که همراه او درس می‌خواندند، خانه‌نشین شدند. بعضی‌ها افسرده شدند، بعضی به اجبار نامزد شدند و بعضی حتی کتاب‌های‌شان را جمع کردند تا کمتر درد بکشند. مروه اما نمی‌توانست از کتاب فاصله بگیرد. هر صبح زود بیدار می‌شد، اتاقش را جارو می‌کرد، چای دم می‌کرد و چند ساعت مطالعه می‌کرد؛ انگار هنوز دانشجو بود. اما در دلش، ترس سنگینی وجود داشت. او می‌ترسید که آرام‌آرام امیدش را از دست بدهد. گاهی عصرها، پشت پنجره‌ی اتاقش می‌ایستاد و به کوچه نگاه می‌کرد. دختران همسایه یکی‌یکی کمتر دیده می‌شدند. بعضی خانواده‌ها دیگر اجازه نمی‌دادند دختران‌شان حتی برای خرید نان از خانه بیرون شوند. سکوت عجیبی روی زندگی مردم افتاده بود؛ سکوتی که از صدای انفجار هم سنگین‌تر به نظر می‌رسید. مروه احساس می‌کرد شهر، آرام‌آرام زنانش را می‌بلعد؛ زنانی که روزی با کتاب و قلم در جاده‌های کابل رفت‌وآمد می‌کردند و حالا پشت پنجره‌ها پنهان شده بودند. با این حال، او هنوز دفترچه‌ی یادداشتش را کنار نگذاشته بود. هر شب چیزهایی می‌نوشت؛ درباره‌ی دخترانی که رؤیاهای‌شان ناتمام مانده بود، درباره‌ی مادرانی که با نگرانی به آینده‌ی فرزندان‌شان نگاه می‌کردند و درباره‌ی شهری که امید را آهسته از دست می‌داد. گاهی با خودش فکر می‌کرد شاید هیچ‌کس این نوشته‌ها را نخواند، اما باز هم می‌نوشت؛ چون احساس می‌کرد اگر ننویسد، بخشی از وجودش خاموش خواهد شد. برادرش حامد، سال‌ها پیش به آلمان مهاجرت کرده بود. او در یکی از رستورانت‌های برلین کار می‌کرد و هر ماه بخشی از درآمدش را برای خانواده می‌فرستاد. حامد وقتی صدای غمگین خواهرش را از پشت تلفن شنید، برای لحظه‌ای خاموش ماند. بعد گفت: «اگر دانشگاه را از تو گرفتند، نگذار روحت را هم بگیرند.» چند هفته بعد، حامد مقداری پول فرستاد و پیشنهاد داد که مروه کاری را آغاز کند؛ جایی که دختران بتوانند جمع شوند، کتاب بخوانند و احساس زنده بودن کنند. پیدا کردن مکان آسان نبود. بیشتر صاحب‌خانه‌ها حاضر نبودند دکان‌شان را به دختران بدهند. بعضی‌ها با تمسخر می‌گفتند: «قهوه‌خانه برای دختر؟ اینجا اروپا نیست.» بعضی دیگر از دردسر می‌ترسیدند. اما سرانجام، در یکی از کوچه‌های دشت‌برچی، دکان کوچکی پیدا شد؛ جایی تاریک با دیوارهای ترک‌خورده و پنجره‌ای شکسته. مروه وقتی برای اولین بار آنجا را دید، نمی‌دانست باید خوشحال باشد یا ناامید. اما همان شب، وقتی با مادرش درباره‌اش حرف زد، مادرش آرام گفت: «هر روشنایی از یک جای کوچک شروع می‌شود.» آن‌ها با کمترین امکانات دکان را آماده کردند. پدرش خودش دیوارها را رنگ کرد. مادرش پرده‌های ساده دوخت. حامد از آلمان چند قفسه‌ی کتاب و دستگاه قهوه فرستاد. مروه نیز کتاب‌های شخصی‌اش را آورد؛ کتاب‌هایی درباره‌ی جامعه، تاریخ، ادبیات و زنان. وقتی قهوه‌خانه باز شد، در روزهای اول مشتری زیادی نداشت. بعضی فقط از سر کنجکاوی می‌آمدند. بعضی با تردید نگاه می‌کردند و زود می‌رفتند. اما کم‌کم دخترانی که مثل مروه از درس مانده بودند، آنجا را پیدا کردند. لیلا، دانشجوی طب، یکی از اولین کسانی بود که آمد. پدرش راننده‌ی تکسی بود و با هزار قرض او را به دانشگاه فرستاده بود. حالا لیلا بیشتر روزها در خانه گریه می‌کرد تا این‌که راهش به قهوه‌خانه افتاد. بعد سارا آمد؛ دختری که حقوق می‌خواند و آرزو داشت وکیل شود. مهتاب نیز به آن‌ها پیوست؛ دختری آرام که می‌خواست خبرنگار شود، اما حالا در خانه قالین‌بافی می‌کرد. این چهار دختر کم‌کم قهوه‌خانه را به پناهگاهی کوچک تبدیل کردند. صبح‌ها زود می‌آمدند، چای آماده می‌کردند، کتاب‌ها را مرتب می‌ساختند و تا شب آنجا می‌ماندند. گاهی دختران نوجوان برای مطالعه می‌آمدند. بعضی آهسته می‌پرسیدند: «می‌توانیم اینجا کتاب بخوانیم؟» و مروه همیشه لبخند می‌زد و می‌گفت: «اینجا برای همین ساخته شده.» روی یکی از دیوارها، با خط درشت نوشته شده بود: «هیچ تاریکی ابدی نیست.» زمستان که رسید، اوضاع سخت‌تر شد. برق بیشتر شب‌ها قطع می‌شد. بخاری کوچک به‌سختی اتاق را گرم می‌کرد. قیمت آرد و روغن بالا رفت و کرایه‌ی دکان عقب افتاد. گاهی فقط دو یا سه مشتری می‌آمدند. بعضی شب‌ها مروه تا خانه پیاده می‌رفت تا پول کرایه‌ی موتر را صرف خرید چای و شکر کند. اما با وجود همه‌ی سختی‌ها، قهوه‌خانه هنوز زنده بود. بعضی عصرها، دختران دور یک میز جمع می‌شدند و کتاب می‌خواندند. گاهی درباره‌ی آینده حرف می‌زدند؛ آینده‌ای که مبهم و دور به نظر می‌رسید. یک شب، مهتاب با صدای لرزان گفت: «اگر این وضعیت ده سال ادامه پیدا کند چی؟» سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. صدای باد از پنجره‌ی نیمه‌شکسته می‌آمد. مروه برای لحظه‌ای چیزی نگفت. بعد آرام پاسخ داد: «حتی اگر ده سال هم طول بکشد، ما نباید ذهن‌مان را خاموش کنیم. روزی این محدودیت تمام می‌شود. تاریخ همیشه تغییر کرده.» بعد از آن شب، دختران تصمیم گرفتند هر هفته یکی از کتاب‌هایی را که دوست داشتند، برای دیگران معرفی کنند. گاهی شعر می‌خواندند، گاهی درباره‌ی زندگی زنان نویسنده حرف می‌زدند و گاهی فقط از ترس‌ها و آرزوهای‌شان می‌گفتند. همان گفت‌وگوهای ساده، به آن‌ها احساس زنده بودن می‌داد. قهوه‌خانه دیگر فقط جایی برای نوشیدن چای نبود؛ شبیه پناهگاهی شده بود که در آن، آدم‌ها می‌توانستند بدون ترس از خاموش شدن رؤیاهای‌شان حرف بزنند. گاهی خبرنگاران خارجی به قهوه‌خانه می‌آمدند. از دختران عکس می‌گرفتند و درباره‌ی زندگی‌شان می‌پرسیدند. اما بعد از رفتن آن‌ها، همه‌چیز دوباره به همان سکوت و نگرانی همیشگی برمی‌گشت. با این حال، «خانه‌ی روشنایی» کم‌کم میان دختران کابل شناخته شد. بعضی‌ها کتاب هدیه می‌آوردند. بعضی دختران مخفیانه زبان انگلیسی درس می‌دادند. گاهی حتی مادران نیز می‌آمدند و گوشه‌ای می‌نشستند؛ زنانی که خودشان هرگز فرصت درس خواندن نداشتند، اما حالا می‌خواستند دختران‌شان امیدشان را از دست ندهند. یک روز دختر نوجوانی وارد قهوه‌خانه شد و با خجالت گفت: «خواهر، من می‌خواهم داکتر شوم… فکر می‌کنید هنوز ممکن است؟» مروه برای لحظه‌ای به چشمان او نگاه کرد؛ چشمانی که هنوز پر از رؤیا بود. بعد لبخند تلخی زد و گفت: «تا وقتی آرزو داری، هنوز ممکن است.» آن شب، وقتی قهوه‌خانه بسته شد و همه رفتند، مروه کنار پنجره ایستاد. بیرون، کابل در تاریکی و دود فرو رفته بود. صدای دور موترها و سگ‌های ولگرد می‌آمد. او به آسمان نگاه کرد و برای لحظه‌ای، روزهای دانشگاه را به یاد آورد؛ روزهایی که با بکس پر از کتاب از خانه بیرون می‌شد و فکر می‌کرد آینده روشن است. او فهمیده بود که بعضی جنگ‌ها با اسلحه نیستند؛ بعضی جنگ‌ها در سکوت اتفاق می‌افتند، در دل آدم‌هایی که هر روز میان ناامیدی و امید دست‌وپا می‌زنند. «خانه‌ی روشنایی» شاید قهوه‌خانه‌ی کوچکی در یکی از کوچه‌های فراموش‌شده‌ی کابل بود، اما برای دخترانی که به آنجا می‌آمدند، معنایی بزرگ‌تر داشت. آنجا جایی بود که هنوز می‌شد رؤیا دید، هنوز می‌شد کتاب خواند و هنوز می‌شد باور کرد که تاریکی، آخرین سرنوشت این شهر نیست. اشک آرام از چشمانش پایین آمد، اما لبخند کوچکی بر لب داشت. زیرا حالا فهمیده بود که امید همیشه در جاهای بزرگ زنده نمی‌ماند. گاهی امید در یک قهوه‌خانه‌ی کوچک، میان بوی چای و کتاب، در دل چند دختر خسته اما مقاوم نفس می‌کشد. و مروه هنوز هر صبح، پیش از طلوع آفتاب، دروازه‌ی «خانه‌ی روشنایی» را باز می‌کرد؛ با این باور که روزی دختران افغانستان دوباره به دانشگاه برخواهند گشت، دوباره در صنف‌های درسی خواهند نشست و هیچ دختری مجبور نخواهد شد رؤیاهایش را پشت دروازه‌های بسته جا بگذارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 142 بازدید

رسانه‌های بریتانیایی اعلام کرده‌اند که شاهزاده هری و همسرش مگان مارکل، در حال ساخت یک فیلم جنگی برای شرکت رسانه‌ای نتفلیکس‌ هستند که این فیلم بر اساس خاطرات یک افسر بریتانیایی از جنگ افغانستان ساخته می‌شود. در گزارش آمده است که این فیلم داستان یک واحد نظامی بریتانیا را روایت می‌کند که در جولای ۲۰۰۶ میلادی مامور نگه‌داشتن یک ولسوالی در ولایت هلمند است و سپس هدف حمله نیروهای حکومت فعلی قرار می‌گیرد. نام این فیلم «راهی برای خروج نیست: روایت واقعی و تکان‌دهنده مردانی در محاصره» است. این فیلم بر اساس خاطرات میجر آدم جویت ساخته می‌شود. میجر آدم فرمانده همان واحد نظامی بریتانیا در هلمند بود. شهزاده هری پیش از ترک ارتش، ۱۰ سال در ارتش بریتانیا خدمت کرد و دو بار در ماموریت‌های خط مقدم جنگ افغانستان حضور داشت. شاهزاده هری در اواخر سال ۲۰۰۷ میلادی برای یک ماموریت ۱۰ هفته‌ای به هلمند رفت. این ماموریت محرمانه پس از افشای حضور او در اینترنت، زودتر از زمان تعیین‌شده پایان یافت. پس از بازگشت هری از افغانستان، رسانه‌های بریتانیایی به او لقب‌هایی مانند «شاهزاده جنگجو»، «هری شجاع» و «یکی از پسران ما» دادند. او سپس برای بازگشت دوباره به افغانستان آموزش دید و پس از تمرین‌های سخت در بریتانیا و آمریکا، به عنوان پیلوت هلیکوپتر آپاچی واجد شرایط شد. هری در اپریل ۲۰۱۱ میلادی به رتبه کپتان رسید و نشان آپاچی خود را نیز از فرمانده اسکادرانش دریافت کرد. او در سپتامبر ۲۰۱۲ بار دیگر به افغانستان رفت. این ماموریت ۲۰ هفته طول کشید و به او فرصت داده شد در نقش کمک‌پیلوت و تیرانداز هلیکوپتر آپاچی در عملیات‌ها شرکت کند. هری و مگان مارکل سال گذشته قراردادی محدودتر با نتفلیکس امضا کردند. بر اساس این قرارداد، نتفلیکس حق نخست بررسی پروژه‌های شرکت تولیدی آرچی‌ول، متعلق به هری و مگان، را دارد.

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 156 بازدید

کتاب «زن‌بودن، زن‌ماندن» اثر شهلا فرید، استاد دانشگاه و فعال حقوق زن اهل افغانستان به تازگی به چاپ رسیده است. ناصر هوتکی، ویراستار این کتاب با نشر پیامی در حساب کاربری فیسبوک خود نوشته است که «زن‌بودن، زن‌ماندن»، روایت‌هایی دست‌اول از زیست و مقاومت زنان افغانستان است و یکی از اثرگذارترین و درد‌ناک‌ترین کتاب‌هایی است که در چند سال اخیر با آن روبرو شده است. آقای هوتکی در ادامه تاکید کرده است که در این اثر پیشینه‌ی ستم ساختارمند بر زنان افغانستان روایت شده و همین گونه، زن‌ستیزی نهادهای قضایی و حقوقی افغانستان معرفی شده و ستم‌هایی که زیر پوشش دین و عرف بر زنان افغانستان تحمیل شده، با امانت‌داری بازتاب یافته است. در ادامه آمده است که «زن‌بودن، زن‌ماندن» از سوی انتشارات پرنیان منتشر شده است. شهلا فرید، در دوره‌ی جمهوری در دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل مضمون‌های حقوقی را تدریس می‌کرد و بعد از بازگشت حکومت سرپرست به کابل، افغانستان را ترک کرد. در حالی این کتاب منتشر می‌شود که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 260 بازدید

سحر هنوز به‌درستی از راه نرسیده بود که چشم‌هایش باز شد. هوا تاریک بود و سکوت خانه سنگین. چند لحظه همان‌طور نشست، دست‌هایش را روی زانو گذاشت و نفس عمیقی کشید. این عادت هرروزه‌اش شده بود؛ پیش از آن‌که از جا بلند شود، چند نفس بکشد، انگار خودش را برای یک روز دیگرِ تحمل آماده می‌کرد. در این خانه، زود بیدار شدن انتخاب نبود، وظیفه بود. عروسی که دیر از خواب بیدار می‌شد، از همان اول روز متهم بود. در گوشه‌ای از شهر بلخ، در خانه‌ای کهنه و خاموش، زنی زندگی می‌کند که ۲۹ سال دارد؛ اما اگر کسی به چهره‌اش نگاه کند، سنش را بیشتر حدس می‌زند. نه به‌خاطر چین‌وچروک، بلکه به‌خاطر خستگی‌ای که در نگاهش لانه کرده؛ خستگی‌ای که نه از کار، بلکه از سال‌ها تحقیر، انتظار و بی‌پناهی آمده است. هشت سال از روزی می‌گذرد که به این خانه عروس شد؛ هشت سالی که هرکدامش سنگین‌تر از قبلی بوده است. آن روز که برای اولین‌بار از خانه پدر بیرون آمد، هنوز دختر بود؛ دختری که باور داشت ازدواج آغاز زندگی است. مادرش هنگام خداحافظی اشک ریخت، اما گفت: «دخترم، زن که شدی، دیگر گریه‌ات را قورت بده. زندگی زن همین است.» او سرش را پایین انداخت؛ چون در فرهنگ ما دختر حق سؤال ندارد. آن روز نمی‌دانست همین جمله سال‌ها بعد مثل طناب دور گلویش سفت خواهد شد. ماه‌های اول عروسی‌اش با ترس و شرم گذشت. هنوز به خانه عادت نکرده بود، هنوز نمی‌دانست کدام گوشه خانه خط قرمز است، کدام حرف را نباید بزند و کدام نگاه خطرناک است. سعی می‌کرد همه‌چیز را درست انجام دهد؛ صبح‌ها زود بیدار می‌شد، نان می‌پخت، حویلی را جاروب می‌کرد و ظرف‌ها را می‌شست. فکر می‌کرد اگر عروس خوبی باشد دوستش خواهند داشت، اما در این خانه خوبیِ زن معیار دیگری داشت. هنوز یک سال کامل نشده بود که نگاه‌ها تغییر کرد. دیگر کسی با مهربانی صدایش نمی‌زد. زن‌های فامیل وقتی می‌آمدند با کنجکاوی به شکمش نگاه می‌کردند و سؤال‌ها شروع شد؛ اول آرام، بعد پی‌درپی: «چرا اولاد نمی‌شی؟ شاید دوا نمی‌خوری؟ فلانی زود مادر شد، تو چرا نه؟» او اول لبخند می‌زد، بعد بهانه می‌آورد و بعد شب‌ها پنهانی گریه می‌کرد. کم‌کم خودش هم ترسید. به شوهرش گفت بهتر است به داکتر بروند، اما شوهرش گفت: «فعلاً خودت برو، ببین مشکل از کجاست.» همین جمله مرز تنهایی‌اش را کشید. از آن روز، رفتن به داکتر بخشی از زندگی‌اش شد. تنها می‌رفت؛ با پولی که گاهی از کم کردن خرج خانه جمع می‌کرد. در کلینیک‌های شلوغ می‌نشست، میان زن‌هایی که هرکدام داستان خودشان را داشتند، آزمایش می‌داد، جواب‌ها را می‌گرفت و دوا می‌خورد. بعضی داکترها با حوصله حرف می‌زدند، بعضی بی‌حوصله، بعضی طوری نگاه می‌کردند که انگار او مقصر همه‌چیز است. آمپول‌ها درد داشت و دواها بدنش را ضعیف می‌کرد. بعضی شب‌ها از درد شکم تا صبح خوابش نمی‌برد، اما صبح که می‌شد باز هم باید بلند می‌شد. کسی حالش را نمی‌پرسید و اگر می‌گفت درد دارم، جواب می‌شنید: «زن درد را تحمل می‌کند.» سال‌ها گذشت. هر سال امیدش کمتر شد و فشار بیشتر. خانواده شوهر دیگر پنهان هم نمی‌کردند و در جمع‌ها می‌گفتند: «این زن خیر ندارد.» مادرشوهرش گاهی مستقیم می‌گفت: «خانه بدون اولاد قبرستان است.» شوهرش کم‌کم سرد شد؛ دیگر نه هم‌صحبتی، نه دل‌داری، فقط سکوت. سال پنجم عروسی، حرف زن دوم جدی شد. اول از زبان دیگران شنید، بعد مادرشوهرش گفت: «پسرم جوان است، حق دارد نسلش را داشته باشد.» آن شب دلش فرو ریخت، تا صبح گریه کرد، قرآن خواند و دعا کرد. صبح به شوهرش گفت: «من مقصر نیستم. همه داکترها گفتند شاید مشکل مشترک باشد.» شوهرش گفت: «سرنوشت همین است.» چند ماه بعد زن دوم آمد؛ جوان‌تر، شادتر و با حمایت کامل. از همان روز اول معلوم بود جایگاهش فرق دارد، کسی از او کار نخواست و همه‌چیز روی دوش زن اول افتاد. وقتی زن دوم حامله شد، خانه پر از شادی شد؛ شیرینی آوردند، دعا خواندند و خندیدند، اما او گوشه‌ای ایستاده بود و حس می‌کرد دیگر هیچ‌کس او را نمی‌بیند. وقتی طفل به دنیا آمد، همه‌چیز تغییر کرد. حالا زن دوم «مادر» بود و او فقط «زن بی‌اولاد». تمام کارهای خانه به عهده‌اش افتاد؛ اگر خسته می‌شد می‌گفتند: «تو که درد زایمان نکشیدی» و اگر اشتباه می‌کرد تحقیر می‌شد. زن دوم کاری نمی‌کرد و طفل بهانه همه‌چیز بود. شب‌ها، وقتی شوهرش در اتاق زن دوم می‌خوابید، او تنها می‌ماند. روی فرش کهنه می‌نشست، به سقف نگاه می‌کرد و به خودش می‌گفت: «گناه من چی بود؟» سؤالی که هیچ‌وقت جواب نگرفت. چند بار تصمیم گرفت به خانه پدرش برگردد. یک بار رفت و با گریه گفت: «من دارم می‌شکنم.» پدرش گفت: «طلاق ننگ است» و مادرش گفت: «زن باید بسازد.» هیچ‌کس نگفت حق داری؛ هیچ‌کس نگفت بمان یا برو، فقط گفتند تحمل کن. برگشت، چون راه دیگری نداشت. حالا هر روزش شبیه روز قبل است؛ صبح زود بیدار می‌شود، کار می‌کند، خاموش است و تحقیر می‌شود. شب که می‌شود، خسته و خالی به گوشه‌ای می‌رود؛ نه جایی برای شکایت دارد، نه گوشی برای شنیدن. او قربانی ناباروری نیست؛ قربانی فرهنگی است که زن را فقط در مادر شدن خلاصه می‌کند؛ قربانی سکوت مردان، قضاوت زنان و دیواری به نام «آبرو». در گوشه‌ای از بلخ، زنی زندگی می‌کند که هنوز نفس می‌کشد، اما زندگی برایش فقط دوام آوردن است؛ او هنوز ایستاده، نه چون قوی است، بلکه چون اجازه نشستن ندارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 235 بازدید

در یکی از پس‌کوچه‌های قدیمی شهر هرات، جایی که کوچه‌ها باریک‌اند و دیوارها بلند، زنی زندگی می‌کند که ده سال است نام خودش را کمتر به زبان آورده. این کوچه شبیه صدها کوچه‌ی دیگر است؛ دیوارهای گِلی، درهای آهنیِ رنگ‌باخته، صدای پای مردم، صدای کودکان، بوی نان تازه و گاهی بوی نمِ قالین. اما پشت یکی از همین درها، زندگی زنی جریان دارد که هر روزش شبیه روز قبل است؛ بی‌تفاوت، سنگین و پر از سکوت. او حدود ده سال پیش عروس شد. آن زمان هنوز باور داشت که ازدواج می‌تواند راه نجات باشد. از خانه‌ی پدر به خانه‌ی شوهر رفت، با همان تصور ساده‌ای که خیلی از دختران این سرزمین دارند: این‌که بعد از عروسی، زن صاحب خانه می‌شود، حرمت پیدا می‌کند و زندگی‌اش شکل تازه‌ای می‌گیرد. هیچ‌کس به او نگفت که بعضی خانه‌ها فقط چهاردیواری نیستند؛ زندان‌اند. از همان ماه‌های اول فهمید که جایگاهش در این خانه مشخص است: پایین‌تر از همه. مادرشوهرش زنی بود با زبان تند و نگاهی سنگین؛ زنی که عروس را نه به‌عنوان انسان، بلکه به‌عنوان نیروی کار می‌دید. خواهرشوهرها از همان روزهای نخست، رفت‌وآمدهایش را زیر نظر داشتند. هر خنده‌اش زیادی بود و هر سکوتش مشکوک. شوهرش، که باید پناهش می‌بود، اغلب خاموش بود؛ یا اگر حرفی می‌زد، بیشتر برای آرام نگه‌داشتن خانواده‌اش، نه برای دفاع از زن خودش. به‌تدریج، محدودیت‌ها شکل گرفت. اول گفتند: «فعلاً زیاد به خانه‌ی مادرت نرو.» بعد شد: «اصلاً ضرور نیست بروی.» بعدتر، بیرون رفتن بدون اجازه ممنوع شد. زن فهمید که آزادی‌اش آرام‌آرام از او گرفته می‌شود، بدون این‌که کسی نامش را ظلم بگذارد. خانه‌ی اقوامش حالا جایی دور شده بود؛ نه از نظر فاصله، بلکه از نظر دسترسی. مادرش بیمار شد، اما او نتوانست کنارش باشد. خواهرش زایمان کرد، اما فقط خبرش را شنید. هر بار که نام خانواده‌ی خودش را می‌آورد، با نگاه سرد یا حرفی تلخ روبه‌رو می‌شد. کم‌کم یاد گرفت کمتر حرف بزند، کمتر بخواهد و کمتر اعتراض کند. زندگی‌اش به داخل همان خانه خلاصه شد: حیاطی کوچک، اتاقی تاریک و دارِ قالینی که گوشه‌ی خانه بسته شده بود. قالین‌بافی کاری‌ست که در خیلی از خانه‌های هرات جریان دارد؛ کاری که زن‌ها از کودکی یاد می‌گیرند. اما برای او، قالین‌بافی فقط کار نبود؛ تنها راهی بود که اجازه داشت با آن نفس بکشد. هر روز صبح، پیش از آن‌که آفتاب کامل بالا بیاید، از خواب بیدار می‌شد. طفل‌ها هنوز خواب بودند. دست و رویش را با آب سرد می‌شست، چادر کهنه‌اش را سر می‌کرد و کنار دار قالین می‌نشست. ساعت‌ها همان‌جا می‌ماند؛ نخ‌ها را گره می‌زد و رنگ‌ها را مرتب می‌کرد، بدون این‌که بداند قالینی که می‌بافد، آخرش به کجا می‌رود و پولش به دست چه کسی می‌رسد. انگشتانش همیشه زخم بود. بعضی زخم‌ها کهنه شده بودند و بعضی تازه. گاهی خون لای نخ‌ها می‌رفت و کسی متوجه نمی‌شد. کمرش درد می‌کرد و گردنش خشک می‌شد، اما حق نداشت شکایت کند. اگر آهی می‌کشید، می‌گفتند: «زن هستی، عادت کن.» در این ده سال، سه طفل به دنیا آورد؛ دو دختر و یک پسر. هر بارداری برایش هم ترس بود و هم امید؛ ترس از این‌که اگر باز هم دختر شود، تحقیرها بیشتر شود، و امید به این‌که شاید طفل‌ها زندگی‌اش را کمی معنا بدهند. دختر بزرگش حالا مکتب نمی‌رود؛ نه به‌خاطر این‌که استعداد ندارد، بلکه چون خانواده‌ی شوهر اجازه نمی‌دهد. می‌گویند: «دختر است، آخرش شوهر می‌کند.» دختر دوم هنوز کوچک‌تر است، اما او هم بیشتر وقت‌ها کنار مادر می‌نشیند و قالین‌بافی را نگاه می‌کند. پسرش تنها کسی‌ست که کمی فرق دارد؛ چون پسر است. اما حتی همین پسر هم شاهد رنج مادرش بوده، بدون این‌که بتواند کاری بکند. شب‌ها، وقتی خانه آرام می‌شود، زن به پشت‌بام یا گوشه‌ی اتاق می‌رود. همان‌جا می‌نشیند، زانوهایش را بغل می‌گیرد و فکر می‌کند؛ فکر به زندگی‌ای که می‌توانست داشته باشد و نداشت، فکر به روزهایی که گذشت و هیچ‌وقت برنگشت. در این فکرها، مرگ مثل یک راه فرار آرام جلوه می‌کند؛ نه با خشونت، نه با ترس، فقط به‌عنوان پایان. او بارها با خودش گفته: «اگر نباشم، همه چیز تمام می‌شود.» اما بعد، صورت دخترها جلوی چشمش آمده؛ پسرش که صبح‌ها صدایش می‌زند: «مادر.» و همین صدا او را دوباره به این دنیا برگردانده است؛ نه از روی عشق به زندگی، بلکه از روی ترس از رها کردن طفل‌هایی که هیچ پناهی جز او ندارند. شوهرش گاهی می‌بیند که زنش ساکت‌تر از همیشه است، اما نمی‌پرسد چرا. شاید نمی‌خواهد بداند، شاید هم فکر می‌کند این سکوت طبیعی است. در این خانه، حرف زدن زن بیشتر دردسر می‌آورد تا راه‌حل. سال‌ها گذشته و زن حالا دیگر چیزی نمی‌خواهد؛ نه خوشبختی، نه آزادی کامل. فقط می‌خواهد «خلاص» شود. خودش دقیق نمی‌داند این خلاص شدن یعنی چه؛ شاید یعنی یک روز بیدار شود و ببیند این زندگی تمام شده، شاید یعنی بچه‌هایش بزرگ شوند و دیگر محتاج او نباشند، شاید یعنی مرگی آرام که صدایش در این خانه نپیچد. او یکی از هزاران زن افغانستان است؛ زنی که نه نامش در جایی ثبت شده و نه رنجش تیتر خبر شده. زندگی‌اش در پس‌کوچه‌ها جریان دارد، آرام و خاموش، مثل قالینی که سال‌ها طول می‌کشد تا بافته شود، اما هیچ‌کس به زحمت بافنده‌اش فکر نمی‌کند. این زن هنوز زنده است. هر روز صبح بیدار می‌شود، قالین می‌بافد، غذا می‌پزد، طفل‌ها را آرام می‌کند و شب، با خستگی می‌خوابد. هیچ‌کس نمی‌داند در دلش چه می‌گذرد. فقط خودش می‌داند که ده سال است دارد دوام می‌آورد؛ نه برای خودش، بلکه برای سه طفلی که اگر او نباشد، دنیا برای‌شان بی‌رحم‌تر می‌شود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


7 ماه قبل - 272 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده که زن، چادر کهنه‌اش را محکم‌تر به دور خود می‌پیچد. هوای کابل سرد است؛ بادی که از میان کوچه‌های خاکی می‌گذرد، گرد و غبار شب را به صورتش می‌زند. دختر هفت‌ساله‌اش با پیراهنی نازک و کفش‌هایی که کمی از پایش بزرگ‌تر است، کنار او ایستاده و دستان کوچکش را به گوشه‌ی چادر مادر گره زده است. زن سی‌وچهار سال دارد، اما چین‌های عمیق صورتش، نگاه خسته و شانه‌های خمیده‌اش، او را بسیار پیرتر نشان می‌دهد. نامش مهم نیست؛ در این شهر، کسی نام او را نمی‌پرسد. او فقط «یک زن گدا» است. او هر روز صبح از اتاق کوچکی که در حاشیه‌ی شهر کابل با کرایه‌ای ناچیز گرفته، بیرون می‌شود؛ اتاقی با سقف حلبی که در زمستان سرما از در و دیوارش می‌ریزد. سه کودک دارد؛ دو پسر خردسال و همین دختر هفت‌ساله که همیشه همراهش است. پسرها را نزد زن همسایه می‌گذارد؛ زنی که خودش هم چیزی ندارد، اما دلش هنوز از سنگ نشده است. راهش را به سمت چهارراهی‌های شلوغ شهر می‌گیرد؛ جایی که موترها توقف می‌کنند، آدم‌ها عجله دارند و نگاه‌ها یا بی‌تفاوت‌اند یا پر از قضاوت. او کنار پیاده‌رو می‌ایستد، دستش را جلو می‌آورد و با صدایی آرام که بیشتر شبیه نجواست تا درخواست، می‌گوید: «به خدا رحم کنین… سه طفل دارم…» گاهی کسی سکه‌ای می‌اندازد، گاهی نانی، و بیشتر وقت‌ها فقط نگاه است؛ نگاه‌هایی که یا از سر ترحم‌اند یا از سر تحقیر. بعضی‌ها حتی زحمت نگاه‌کردن هم به خود نمی‌دهند. انگار او بخشی از سنگفرش شهر است؛ چیزی که همیشه بوده و کسی به آن فکر نمی‌کند. هفت سال پیش، زندگی‌اش مسیر دیگری داشت. آن زمان هنوز شوهر داشت؛ مردی که با همه‌ی سختی‌ها، نان‌آور خانه بود. ازدواج‌شان از روی عشق بود، اما بدون رضایت خانواده‌ی دختر. خانواده‌ی پدرش هرگز این انتخاب را نبخشیدند. وقتی دستش را در دست مرد گذاشت و از خانه بیرون رفت، پشت سرش همه‌ی درها بسته شد. او فکر می‌کرد عشق کافی است، فکر می‌کرد با هم می‌توانند زندگی بسازند. اما کابل، شهر انفجار و ناامنی، فرصتی برای رؤیا باقی نگذاشت. یک روز، شوهرش برای کار بیرون رفت و دیگر برنگشت. انفجاری در یکی از نقاط شهر. نامش در فهرست کشته‌شدگان آمد؛ بی‌صدا، بی‌مراسم، بی‌عدالت. وقتی خبر را آوردند، زن هنوز باور نمی‌کرد. چند روز تمام منتظر ماند؛ شاید اشتباه شده باشد، شاید زنده باشد. اما حقیقت مثل پتک بر سرش فرود آمد: مرده بود. و با مرگ او، تمام ستون‌های زندگی زن فرو ریخت. بعد از آن، همه‌چیز به دوش او افتاد؛ نان، کرایه، دوا، لباس، آینده‌ی کودکان. خانواده‌ی شوهرش فقیرتر از آن بودند که کمکی کنند. خانواده‌ی پدرش هم، همان‌طور که سال‌ها پیش تهدید کرده بودند، او را «مرده» حساب کردند. نه تلفنی، نه خبری، نه کمکی. زن تنها ماند؛ تنها با سه کودک و شهری که برای زنان بی‌پناه رحم ندارد. او اول تلاش کرد کار پیدا کند. در خانه‌های مردم برای پاک‌کاری رفت؛ روزی پنجاه، روزی صد افغانی. اما کار دوام نداشت. بعضی خانه‌ها وقتی می‌فهمیدند بیوه است، نگاه‌شان تغییر می‌کرد. بعضی‌ها دستمزد نمی‌دادند، بعضی تحقیر می‌کردند. یک بار، مردی در خانه‌ای که برای پاک‌کاری رفته بود، با نگاه و حرف‌هایی مواجه‌اش کرد که بدنش لرزید. همان‌جا کار را رها کرد و بیرون آمد. گریه کرد، اما گریه نان نمی‌شد. وقتی هیچ کاری نماند، گدایی آخرین راه بود. راهی که دلش را شکست، غرورش را له کرد، اما شکم کودکانش را سیر نگه داشت. اولین روزی که دست دراز کرد، تمام بدنش می‌لرزید. احساس می‌کرد همه‌ی شهر به او نگاه می‌کنند. اما وقتی شب با نان برگشت و کودکانش با ولع خوردند، فهمید که دیگر حق انتخاب ندارد. او می‌گوید: «در سرک، آدم فقط فقیر نیست، بی‌دفاع هم است.» بارها شده که مردانی با لبخندهای آلوده نزدیک شده‌اند. بعضی آهسته گفته‌اند: «اگر بخواهی، پول خوب می‌دهم.» بعضی مستقیم‌تر، شرم‌آورتر. او هر بار سرش را پایین انداخته و دور شده، اما ترس همیشه با اوست؛ ترس از اینکه روزی کسی جلو راهش را بگیرد یا دخترش چیزی ببیند که نباید ببیند. دختر هفت‌ساله‌اش حالا گدایی را یاد گرفته است. می‌داند کِی دست دراز کند، کِی بگوید: «کاکا، نان نداریم.» زن وقتی این را می‌بیند، دلش آتش می‌گیرد. می‌گوید: «من نمی‌خواستم طفل‌ام این‌طور بزرگ شود، اما چه کنم؟ مکتب پول می‌خواهد، لباس می‌خواهد، نان می‌خواهد.» شب‌ها، وقتی کودکان خواب‌اند، زن به آینده فکر می‌کند؛ به این‌که اگر مریض شود، چه می‌شود؟ به این‌که اگر دیگر نتواند در سرک بایستد، چه کسی نان می‌دهد؟ هیچ بیمه‌ای، هیچ نهادی، هیچ حمایتی نیست. او یکی از هزاران زن بی‌سرپرست در کابل است؛ زنانی که دیده نمی‌شوند مگر وقتی دست دراز می‌کنند. او از دولت گله دارد، از نهادها، از کسانی که فقط وعده می‌دهند. می‌گوید: «ما صدقه نمی‌خواهیم، کار می‌خواهیم. امنیت می‌خواهیم. مکتب برای طفل‌ها می‌خواهیم.» صدایش آرام است، اما خشم در آن موج می‌زند؛ خشمی که سال‌ها در سینه‌اش جمع شده. با همه این‌ها، هنوز زنده است، هنوز هر صبح بلند می‌شود، هنوز برای کودکانش می‌جنگد. او نماد رنجی است که در گوشه‌گوشه کابل جریان دارد؛ رنج زنانی که شوهران‌شان را جنگ و انفجار گرفت و جامعه پشت‌شان را خالی کرد. وقتی غروب می‌شود، زن دست دخترش را می‌گیرد و به اتاق سردشان برمی‌گردد. پول امروز را می‌شمارد؛ شاید برای نان کافی باشد، شاید نه. اما فردا دوباره می‌آید، دوباره کنار جاده می‌ایستد. چون مادری که انتخابی ندارد، تسلیم نمی‌شود؛ فقط ادامه می‌دهد، حتی اگر هر روز کمی بیشتر بشکند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


8 ماه قبل - 351 بازدید

او هنوز به دنیا نیامده بود که سرنوشتش نوشته شد، اما هیچ‌کس هرگز زحمت نداد آن نوشته را برای خودش بخواند. در مزار شریف، جایی میان دیوارهای گلی و کوچه‌هایی که صدای پای دختران در آن همیشه محتاط بود، کودکی‌اش همچون شمعی نیم‌سوخته گذشت؛ نوری کم‌جان، عمری کوتاه، و بادی دائمی که تهدید می‌کرد هر لحظه خاموشش کند. او هنوز معنای «آینده» را درست نمی‌دانست که آینده‌اش را معامله کردند. هنوز فرق میان بازی و زندگی را نفهمیده بود که زندگی با تمام سنگینی‌اش روی شانه‌های نحیفش آوار شد. وقتی گفتند «باید عروس شوی»، نه گریه کرد، نه فریاد زد؛ چون از کودکی یاد گرفته بود که بعضی چیزها را نمی‌شود رد کرد، فقط می‌شود تحمل کرد. لباس عروسی برای تنش بزرگ بود، اما تقدیر بسیار بزرگ‌تر. دست‌هایی که او را به خانه‌ی شوهر بردند، دست‌های محافظ نبودند؛ دست‌هایی بودند که فقط تحویل می‌دادند، مثل باری که دیگر مسئولیتی بر دوش کسی نمی‌گذارد. خانه‌ی شوهر برایش خانه نشد؛ میدان آزمونی شد، جایی که هر اشتباه، چه واقعی و چه خیالی، بهایی داشت. در آن خانه، زن‌بودن یعنی نادیده‌گرفته‌شدن، و دخترک‌بودن جرمی نابخشودنی. نگاه‌ها تیز بودند، کلمات سنگین، و سکوت‌ها مرگبار. هر روز، بخشی از خودش را در گوشه‌ای از آن خانه جا می‌گذاشت؛ اول خنده‌اش، بعد اعتمادش، و بعد حتی تصورش از اینکه «من هم حق دارم». سال‌ها مثل سایه از رویش گذشتند، اما نه، آن‌ها سایه نبودند؛ سنگ بودند. بدنش زیر بار بارداری‌های پیاپی خم شد، اما روحش زیر بار تحقیرهای مداوم ترک برداشت. او مادر شد، نه از سر انتخاب، بلکه از سر اجبار؛ و مادری‌اش، به‌جای آن‌که پناهی باشد، باری شد که اجازه نمی‌داد فروبریزد، حتی وقتی تمام وجودش خواهان شکستن بود. شب‌ها، وقتی کودکانش خواب بودند، او بیدار می‌ماند؛ نه برای رویا دیدن، بلکه برای فکر کردن. فکر به اینکه آیا زندگی همیشه همین‌قدر تنگ است؟ آیا زن بودن یعنی همیشه مقصر بودن؟ آیا جایی در این دنیا هست که دختری خسته را فقط به‌عنوان انسان ببیند؟ نه وسیله، نه بار، نه سکوت؟ وقتی به کابل آمدند، شهر بزرگ‌تر شد، اما فضای نفس کشیدنش کوچک‌تر. در کابل، خشونت لباس متمدن‌تری به تن داشت؛ کمتر فریاد، بیشتر فشار. کمتر ضربه‌ی آشکار، بیشتر خردشدن آرام. او در میان ازدحام شهر گم شد؛ زنی بی‌نام در دریایی از بی‌تفاوتی. ساختمان‌ها بالا می‌رفتند، اما امید او پایین‌تر می‌آمد. در بیست‌وپنج‌سالگی، چهار فرزند داشت و صورتی که سال‌ها زودتر از زمانش پیر شده بود؛ نه از سن، بلکه از فکر، نه از کار، بلکه از دردهای ناگفته. بدنش هنوز حرکت می‌کرد، اما روحش سال‌ها بود که زخمی راه می‌رفت. بارها به مرزی رسید که ادامه‌دادن شبیه ناممکن بود؛ مرزی که آدم نمی‌خواهد ناپدید شود، فقط آرزو دارد درد متوقف شود. اما هر بار، چیزی او را نگه می‌داشت: صدای نفس‌های کودک، نگاه ترسیده‌ی فرزندی که جهان را فقط از پشت شانه‌های مادرش می‌دید. او قهرمان نبود چون پیروز شده بود؛ قهرمان بود، چون باختنِ کامل را نپذیرفت. هر صبح که از خواب برمی‌خاست، تصمیمی نانوشته می‌گرفت: «امروز هم باید بگذرد.» نه برای خودش، بلکه برای چهار زندگی کوچک که ایستادنشان به ایستادن او وابسته بود. او یاد گرفت با قلبی ترک‌خورده دوست بدارد، با بدنی خسته کار کند، و با روحی زخمی دوام بیاورد. گاهی کنار پنجره می‌ایستاد و به کابل نگاه می‌کرد؛ به شهری که می‌توانست هزاران فرصت داشته باشد، اما برای او فقط هزاران سؤال داشت: آیا روزی کسی صدایش را خواهد شنید؟ آیا عدالت فقط کلمه‌ای در کتاب‌هاست؟ آیا دختران پس از او نیز مجبور خواهند بود همان مسیر تکراری و پررنج را طی کنند؟ او هنوز می‌ترسد، هنوز محتاط است، هنوز شب‌ها با کوچک‌ترین صدا از جا می‌پرد؛ اما چیزی در او هست که نشکسته: توان زنده‌ماندن در بدترین شرایط، توان مادر ماندن در جهانی که مادرها را فراموش می‌کند. داستان او، فقط داستان یک زن نیست؛ داستان نسلی‌ است که در کودکی پیر شد، دخترانی که انتخاب نداشتند، و زنانی که با وجود همه‌چیز، هنوز نفس می‌کشند. او هنوز ایستاده است. و همین، در دنیایی که بارها خواست او را بشکند، بزرگ‌ترین مقاومت است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 سال قبل - 337 بازدید

در حاشیه‌ای گم‌شده از شهر هرات، زنی زندگی می‌کند که دیگر هیچ‌کس نامش را به‌درستی نمی‌داند. نه از آن‌رو که نامش بی‌ارزش است، بلکه چون کسی صدایش نمی‌زند. روزگاری بود که وقتی نامی از او می‌بردند، در چشمانش برق امید می‌درخشید؛ اما حالا، اگر کسی صدایش کند، تنها انعکاسی خسته در نگاهش پیداست، مانند چراغی که پیش از خاموشی ابدی، آخرین شعله‌هایش را می‌سوزاند. چهل‌ساله است، شاید کمی بیشتر یا کمتر. خودش هم دیگر نمی‌داند. سال‌هاست نه تولدی را جشن گرفته و نه مرگی را به‌درستی سوگواری کرده است. عمرش را نشمرده، تنها زندگی کرده، چون چاره‌ای نداشته است. چون مادر است. چون سه فرزند دارد: دختری آرام‌تر از نسیم بهار و دو پسری که روزگاری رویای بزرگ شدنشان تنها انگیزه‌اش برای بیداری در شب‌های سرد و گرسنه بود. اما زندگی او داستانی است با فصل‌هایی تاریک‌تر از شب و سکوتی سنگین‌تر از مرگ. هفت سال پیش، هنگامی که هنوز امیدی نیم‌سوخته در دلش شعله‌ور بود، تصمیم گرفت خود را از قفسی که در آن نفس می‌کشید رها کند. همسرش مردی بود بسیار بزرگ‌تر از او، نه‌فقط در سن، بلکه در فاصله‌ای روحی که او را نادیده می‌گرفت، نمی‌شنید و نمی‌خواست. ازدواجی که در آن مهر، قربانی تفاوت سال‌ها و بیگانگی دل‌ها شده بود. هیچ پناهی نبود، هیچ دستی برای نوازش، هیچ نگاهی که او را نه فقط به‌عنوان مادر فرزندان، بلکه به‌عنوان انسانی با دل و آرزو، به‌عنوان یک زن، ببیند. طلاق گرفت، اما طلاق برای زنی در سرزمینی که زن بودن خود جرم است، نه نجات بود و نه آزادی؛ تنها آغاز تنهایی بود. از آن روز، زنی شد تنها، با سه کودکی که هر شب برایشان قصه می‌گفت، اما خود خوابی نداشت. باید نان درمی‌آورد، باید کار می‌کرد، باید صبح زود بیدار می‌شد؛ گاهی با شکمی خالی، گاهی با بدنی پر از درد، گاهی با گریه‌ای بی‌صدا. زندگی‌اش خلاصه شد در دویدن برای زنده ماندن. اما دل، حتی در میان رنج‌ها، گاهی فریب می‌خورد. چهار سال پیش، مردی آمد با نگاهی کمی گرم‌تر و حرف‌هایی که دل زخم‌خورده‌اش را نرم می‌کرد. زن باور کرد که شاید هنوز می‌توان دوست داشته شد. پنهانی ازدواج کردند، نه از روی شرم، بلکه از ترس قضاوت‌هایی که از زن نمی‌پرسند چرا، فقط او را محکوم می‌کنند که چرا دوباره خواست زنده باشد. اما آن مرد هم نماند. ناگهان رفت، بی‌هیچ توضیح، بی‌هیچ وداع. راهی ایتالیا شد و زن ماند با قلبی که دیگر نبضی نداشت. از آن پس، فقر نه‌تنها در خانه‌اش، بلکه در پوست و استخوانش ریشه دواند. هر روز سخت‌تر از دیروز می‌گذشت. خستگی دیگر تنها جسمش را دربرنگرفته بود؛ روحش نیز خسته بود. تصمیم گرفت به ایران برود، شاید آنجا کاری، سرپناهی، یا حتی روزنه‌ای برای زندگی بیابد. اما ایران نیز آغوشی برایش نداشت. آنجا هم بیگانه بود؛ زن بودنش جرم بود، افغان بودنش ننگ، و فقرش تهدید. سرانجام، او را اخراج کردند. دوباره به هرات بازگشت، اما این‌بار دیگر هیچ‌چیز نداشت: نه خانه، نه کار، نه حتی امید. امروز، در اتاقی نیمه‌ویران با سقفی که هر شب با وزش باد می‌لرزد و دیوارهایی که از سرما می‌نالند، با فرزندانی که دیگر نمی‌پرسند «نان داریم؟» چون می‌دانند نیست، این زن نشسته است. هر شب، لحاف کهنه‌ای روی بچه‌هایش می‌کشد، سپس در گوشه‌ای کز می‌کند، زانوهایش را در آغوش می‌گیرد و به سکوت گوش می‌سپارد. نه صدای مردی هست، نه صدای کمکی، نه حتی صدای امید. او از زمین بریده است، چون دیگر هیچ‌جا جای پایش نیست. از آسمان نیز دستش کوتاه است، چون آن‌قدر دعا کرده که کلماتش دیگر به آسمان نمی‌رسند. با این‌همه، هنوز صبح‌ها بیدار می‌شود. هنوز موی دخترکش را می‌بافد. هنوز به پسرانش می‌گوید: «همه‌چیز درست می‌شود.» اما خودش می‌داند چیزی درست نمی‌شود، مگر آنکه کسی صدایش را بشنود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب