برچسب: #خانواده

2 روز قبل - 114 بازدید

هیچ کودکی با دفترچه‌ای از دستورالعمل‌های زندگی متولد نمی‌شود. او قدم‌به‌قدم و از طریق مشاهده، تجربه و ارتباط با اطرافیان می‌آموزد که چگونه فکر کند، چگونه احساساتش را مدیریت کند و چگونه با جهان اطراف خود ارتباط برقرار کند. نخستین و تأثیرگذارترین معلم او نیز معمولاً کسی جز پدر و مادر نیست. تربیت فرزند فقط به این معنا نیست که کودک غذای مناسب بخورد، به مکتب برود و امکانات کافی در اختیار داشته باشد. آنچه شخصیت آینده او را شکل می‌دهد، مجموعه‌ای از تجربه‌های روزمره است: اینکه والدین چگونه با او صحبت می‌کنند، هنگام اشتباه چه واکنشی نشان می‌دهند، چگونه اختلافات خود را حل می‌کنند، تا چه اندازه به احساسات او توجه دارند و چقدر به او فرصت می‌دهند مسئولیت کارهایش را بر عهده بگیرد. پژوهش‌های حوزه رشد کودک و روان‌شناسی تربیتی نیز بر اهمیت سال‌های نخست زندگی و کیفیت رابطه والدین با فرزندان تأکید دارند. رابطه‌ای که در آن محبت، امنیت، نظم و حمایت در کنار یکدیگر وجود داشته باشد، می‌تواند زمینه مناسبی برای رشد عاطفی، اجتماعی و شناختی کودک فراهم کند. بنابراین، پدر و مادر تنها مسئول بزرگ کردن فرزند نیستند؛ آن‌ها در حال آماده کردن انسانی برای زندگی در جامعه هستند. اما چگونه می‌توان این مسئولیت بزرگ را به شکل درست انجام داد؟ ۱. ایجاد دلبستگی امن؛ نخستین پایه تربیت سالم یکی از مهم‌ترین نیازهای کودک، احساس امنیت در رابطه با والدین است. کودک باید بداند وقتی ناراحت، ترسیده یا درمانده است، فردی وجود دارد که می‌تواند به او مراجعه کند. این به معنای آن نیست که والدین همیشه باید خواسته‌های کودک را برآورده کنند. برعکس، یک رابطه سالم می‌تواند هم‌زمان شامل محبت و مرزبندی باشد. والد می‌تواند بگوید: «می‌دانم ناراحتی، اما اجازه نداریم به کسی آسیب بزنیم.» راهکار علمی و کاربردی: وقتی کودک ناراحت است، ابتدا احساس او را نام‌گذاری کنید؛ مثلاً بگویید: «می‌بینم خیلی عصبانی شدی، چون نتوانستی بازی را ادامه بدهی.» سپس قانون یا محدودیت را توضیح دهید. این روش به کودک کمک می‌کند به‌تدریج احساسات خود را بشناسد و آن‌ها را تنظیم کند. ۲. والدین؛ الگوی زندگی فرزند کودکان فقط از توصیه‌های والدین یاد نمی‌گیرند؛ آن‌ها رفتار والدین را مشاهده می‌کنند و از آن الگو می‌گیرند. اگر پدر و مادر از احترام صحبت کنند، اما هنگام عصبانیت یکدیگر را تحقیر کنند، کودک پیام واقعی را از رفتار آنان دریافت خواهد کرد، نه از سخنانشان. اگر می‌خواهیم فرزندمان مسئولیت‌پذیر، صادق، آرام و محترم باشد، لازم است این ویژگی‌ها را در رفتار روزمره خود نیز نشان دهیم. یک تمرین ساده: والدین می‌توانند هر شب از خود بپرسند: «امروز فرزندم چه رفتاری از من دید که دوست دارم در آینده خودش هم داشته باشد؟» همین پرسش ساده می‌تواند نگاه والدین را نسبت به نقش الگویی‌شان تغییر دهد. ۳. قانون‌گذاری بدون خشونت کودکان به مرز نیاز دارند. نبود قوانین مشخص ممکن است باعث سردرگمی شود، اما سخت‌گیری افراطی و تنبیه خشن نیز معمولاً راه‌حل مناسبی نیست. قوانین خانوادگی باید کم، روشن، قابل اجرا و متناسب با سن کودک باشند. برای مثال، به جای اینکه هر روز بگوییم «این کار را نکن»، می‌توان قانون مشخصی برای زمان استفاده درست از موبایل تعیین کرد. مهم است که پیامد رفتارها نیز از قبل مشخص باشد. اگر کودک بداند که استفاده بیش از حد از موبایل باعث کاهش زمان استفاده در روز بعد می‌شود، ارتباط میان انتخاب و پیامد را بهتر درک می‌کند. پیامدها باید با رفتار مرتبط باشند، نه اینکه وسیله‌ای برای تحقیر یا ترساندن کودک شوند. ۴. تشویق درست؛ بیشتر از تعریف کردن تشویق می‌تواند اعتمادبه‌نفس کودک را افزایش دهد، اما نوع تشویق اهمیت دارد. گفتن جمله‌هایی مانند «تو باهوش‌ترین بچه دنیایی» همیشه بهترین روش نیست؛ زیرا ممکن است کودک را بیش از حد به تأیید بیرونی وابسته کند. بهتر است والدین تلاش، پشتکار و روش حل مسئله را مورد توجه قرار دهند. برای مثال، به جای «تو خیلی باهوشی» می‌توان گفت: «دیدم با اینکه سؤال سخت بود، چند بار تلاش کردی تا راه‌حلش را پیدا کنی.» این نوع بازخورد به کودک پیام می‌دهد که تلاش و یادگیری ارزشمند است و اشتباه کردن پایان مسیر نیست. ۵. اجازه دهید کودک متناسب با سن خود انتخاب کند یکی از اشتباهات رایج در تربیت، انجام دادن همه کارها به جای فرزند است. والدین گاهی از روی محبت یا برای صرفه‌جویی در وقت، اجازه نمی‌دهند کودک خودش تصمیم بگیرد یا کاری را تجربه کند؛ در حالی که استقلال باید به‌تدریج شکل بگیرد. برای کودک خردسال می‌توان انتخاب‌های محدود ایجاد کرد: «لباس آبی را می‌پوشی یا سبز؟» برای کودک بزرگ‌تر می‌توان مسئولیت بیشتری در نظر گرفت؛ مثلاً برنامه‌ریزی برای انجام تکالیف یا مرتب کردن وسایل شخصی. هدف این نیست که کودک هر کاری را بدون نظارت انجام دهد، بلکه باید فرصت تجربه مسئولیت را متناسب با سن خود داشته باشد. ۶. آموزش مهارت‌های عاطفی یکی از مهم‌ترین مهارت‌هایی که کودک باید یاد بگیرد، شناخت و مدیریت احساسات است. کودکی که نمی‌داند با خشم، ترس، ناامیدی یا حسادت خود چه کند، ممکن است این احساسات را با پرخاشگری یا کناره‌گیری نشان دهد. والدین می‌توانند به جای سرزنش احساسات، رفتار نامناسب را اصلاح کنند. برای مثال، به جای «عصبانی نباش» می‌توان گفت: «عصبانی بودن اشکالی ندارد، اما زدن دیگران درست نیست. بیا راه دیگری برای نشان دادن عصبانیت پیدا کنیم.» تمرین کاربردی: در خانواده می‌توان یک «واژه‌نامه احساسات» ایجاد کرد و هر روز چند احساس مختلف را نام برد. این کار به کودک کمک می‌کند احساسات خود را دقیق‌تر بیان کند و به جای رفتارهای شدید، درباره آن‌ها صحبت کند. ۷. گفت‌وگوی روزانه را جدی بگیرید گاهی والدین تصور می‌کنند برای ارتباط با فرزندان باید زمان زیادی داشته باشند، در حالی که کیفیت ارتباط همیشه به مدت آن وابسته نیست. حتی ۱۰ تا ۱۵ دقیقه گفت‌وگوی روزانه، بدون تلفن همراه و حواس‌پرتی، می‌تواند ارزشمند باشد. در این زمان والدین می‌توانند از فرزند بپرسند روزش چگونه گذشته، چه چیزی او را خوشحال کرده و چه چیزی برایش دشوار بوده است. نکته مهم این است که این گفت‌وگو نباید همیشه به نصیحت تبدیل شود. گاهی کودک فقط می‌خواهد شنیده شود. ۸. مقایسه کردن را کنار بگذارید «ببین دوستت چه نمره‌ای گرفته!» یا «چرا مثل خواهرت نیستی؟» و جملات مشابه ممکن است در نگاه والدین انگیزه‌بخش باشند، اما می‌توانند احساس ناکافی بودن را در کودک تقویت کنند. هر کودک ویژگی‌ها، سرعت یادگیری و استعدادهای متفاوتی دارد. بهتر است پیشرفت او با گذشته خودش مقایسه شود. به جای «چرا مثل فلانی نیستی؟» می‌توان پرسید: «نسبت به ماه گذشته در چه چیزی بهتر شدی؟» این تغییر کوچک، تمرکز کودک را از رقابت با دیگران به رشد شخصی منتقل می‌کند. ۹. استفاده هوشمندانه از فناوری فناوری بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی کودکان امروز است. حذف کامل آن نه همیشه ممکن است و نه لزوماً بهترین راه‌حل. وظیفه والدین این است که استفاده سالم و مسئولانه از فناوری را آموزش دهند. برای این کار بهتر است قوانین مشخصی درباره زمان استفاده از کمپیوتر، استفاده از تلفن همراه هنگام غذا خوردن و پیش از خواب و همچنین نوع محتوای قابل مشاهده وجود داشته باشد. همچنین والدین باید درباره حریم خصوصی، افراد ناشناس، اطلاعات شخصی و خطرهای فضای مجازی با کودک صحبت کنند. نکته مهم این است که قوانین فناوری برای والدین نیز تا حد امکان قابل اجرا باشد. اگر والد در تمام ساعات روز مشغول تلفن همراه باشد، انتظار از کودک برای کنار گذاشتن آن دشوار خواهد بود. ۱۰. آموزش مسئولیت‌پذیری در خانه مسئولیت‌پذیری ویژگی‌ای نیست که ناگهان در بزرگسالی ایجاد شود. این مهارت از سال‌های کودکی و از کارهای ساده شکل می‌گیرد. مرتب کردن تخت، جمع کردن وسایل شخصی، مراقبت از کتاب‌ها، کمک در کارهای خانه و انجام وظایف در زمان مشخص، همگی تجربه‌هایی هستند که کودک را برای مسئولیت‌های بزرگ‌تر آماده می‌کنند. البته مسئولیت باید متناسب با سن کودک باشد. همچنین بهتر است والدین پس از سپردن مسئولیت، فرصت انجام آن را به کودک بدهند و از دخالت بیش از حد خودداری کنند. ۱۱. اشتباه را به فرصت یادگیری تبدیل کنید هیچ کودکی بدون اشتباه رشد نمی‌کند. شکستن یک وسیله، فراموش کردن تکالیف، گرفتن نمره پایین یا اختلاف با دوست می‌تواند فرصتی برای یادگیری باشد. والدین می‌توانند به جای واکنش فوری و خشمگینانه، سه سؤال مطرح کنند: «چه اتفاقی افتاد؟» «چه چیزی باعث شد این اتفاق بیفتد؟» «دفعه بعد چه کاری می‌توانی متفاوت انجام بدهی؟» این روش به کودک کمک می‌کند به جای ترس از اشتباه، از آن برای اصلاح رفتار خود استفاده کند. ۱۲. هماهنگی پدر و مادر در تربیت وقتی والدین درباره قوانین اصلی با یکدیگر هماهنگ باشند، کودک پیام روشن‌تری دریافت می‌کند. اختلاف‌نظر میان پدر و مادر طبیعی است، اما بهتر است بحث‌های جدی درباره روش تربیت در حضور کودک به مشاجره تبدیل نشود. والدین می‌توانند در زمان مناسب درباره موضوعاتی مانند قوانین خانه، شیوه تشویق، پیامد رفتارهای نامناسب و میزان آزادی فرزند با یکدیگر گفت‌وگو کنند. هدف، یکسان بودن کامل والدین نیست؛ هدف ایجاد یک مسیر تربیتی نسبتاً هماهنگ و قابل پیش‌بینی است. ۱۳. مراقبت از رابطه میان والدین یکی از موضوعاتی که گاهی در تربیت فرزند نادیده گرفته می‌شود، کیفیت رابطه پدر و مادر است. فضای عاطفی خانه بر کودکان تأثیر می‌گذارد. والدین باید تلاش کنند اختلافات خود را با احترام حل کنند و از قرار دادن کودک در میان اختلافات یا مجبور کردن او به انتخاب یکی از والدین خودداری کنند. خانه‌ای که در آن گفت‌وگو، احترام و همکاری دیده می‌شود، خود به یک محیط آموزشی برای کودک تبدیل خواهد شد. ۱۴. والد کامل وجود ندارد یکی از واقعیت‌های مهم تربیت این است که هیچ پدر و مادری همیشه بهترین تصمیم را نمی‌گیرد. خستگی، فشار کاری و مشکلات زندگی ممکن است باعث شود والدین واکنشی نشان دهند که بعداً از آن پشیمان شوند. مهم این است که والد بتواند اشتباه خود را بپذیرد. گفتن جمله‌ای مانند «امروز با عصبانیت با تو رفتار کردم و رفتارم درست نبود؛ بابت آن متأسفم» نه‌تنها اقتدار والدین را از بین نمی‌برد، بلکه به کودک درس مهمی درباره مسئولیت‌پذیری، عذرخواهی و اصلاح اشتباه می‌دهد. نتیجه‌گیری تربیت فرزند یک پروژه کوتاه‌مدت نیست؛ فرایندی مداوم است که از نخستین سال‌های زندگی آغاز می‌شود و در مراحل مختلف رشد تغییر می‌کند. کودک در هر سن به نوع متفاوتی از حمایت، آزادی، آموزش و نظارت نیاز دارد. پدر و مادر برای انجام این مسئولیت بزرگ، بیش از آنکه به روش‌های پیچیده نیاز داشته باشند، به رابطه سالم، آگاهی، ثبات و صبر نیاز دارند. گوش دادن به فرزند، تعیین مرزهای منطقی، تشویق تلاش، پرهیز از مقایسه، آموزش مهارت‌های عاطفی و ایجاد فرصت یادگیری از جمله روش‌هایی هستند که می‌توانند مسیر تربیت را سازنده‌تر کنند. در نهایت، هدف تربیت این نیست که کودکی بدون اشتباه و همیشه مطیع داشته باشیم؛ هدف آن است که انسانی پرورش دهیم که بتواند در آینده احساسات خود را مدیریت کند، مسئولیت انتخاب‌هایش را بپذیرد، با دیگران رابطه سالم برقرار کند، در برابر مشکلات تاب‌آوری داشته باشد و با اعتمادبه‌نفس مسیر زندگی خود را بسازد. فرزندان بیش از آنکه به والدین بی‌نقص نیاز داشته باشند، به والدینی نیاز دارند که حاضر باشند یاد بگیرند، گوش دهند، اشتباهات خود را اصلاح کنند و در مسیر رشد فرزندشان همراه او باشند. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 191 بازدید

خانواده نخستین محیطی است که انسان در آن زندگی را تجربه می‌کند، مهارت‌های ارتباطی را می‌آموزد و پایه‌های شخصیت و رفتار او شکل می‌گیرد. بسیاری از باورها، عادت‌ها، ارزش‌ها و شیوه‌های برخورد با مشکلات، پیش از ورود فرد به مکتب و جامعه، در محیط خانواده شکل می‌گیرند. به همین دلیل، خانواده را می‌توان یکی از مهم‌ترین عوامل مؤثر بر سلامت فرد و جامعه دانست. آسیب‌های اجتماعی از جمله مشکلاتی هستند که می‌توانند امنیت، سلامت روانی و کیفیت زندگی افراد و جامعه را تحت تأثیر قرار دهند. اعتیاد، خشونت، بزهکاری، ترک تحصیل، روابط ناسالم، سوءاستفاده از فضای مجازی و برخی رفتارهای پرخطر، تنها نمونه‌هایی از این آسیب‌ها هستند. اگرچه مقابله با این مشکلات به همکاری نهادهای مختلف اجتماعی، آموزشی و فرهنگی نیاز دارد، اما پیشگیری از بسیاری از آن‌ها از محیط خانواده آغاز می‌شود. خانواده چگونه بر رفتار اجتماعی افراد تأثیر می‌گذارد؟ کودکان و نوجوانان بخش مهمی از رفتارهای خود را از محیط اطرافشان یاد می‌گیرند و والدین نخستین الگوهای رفتاری آن‌ها هستند. نحوه برخورد پدر و مادر با یکدیگر، شیوه حل اختلافات، میزان احترام به دیگران، چگونگی مواجهه با مشکلات و حتی نوع صحبت کردن اعضای خانواده می‌تواند بر شخصیت و رفتار فرزند اثر بگذارد. کودکی که در محیطی همراه با احترام، محبت و گفت‌وگو رشد می‌کند، معمولاً فرصت بیشتری برای یادگیری مهارت‌های ارتباطی سالم دارد. در مقابل، محیطی که در آن خشونت، تحقیر، بی‌توجهی یا اختلاف شدید خانوادگی وجود دارد، می‌تواند زمینه بروز برخی مشکلات رفتاری و عاطفی را افزایش دهد. البته هیچ خانواده‌ای کاملاً بدون مشکل نیست. آنچه اهمیت دارد، نحوه مدیریت مشکلات و تلاش اعضای خانواده برای ایجاد محیطی امن، آرام و سالم است. ایجاد رابطه عاطفی سالم با فرزندان یکی از مهم‌ترین عوامل محافظت‌کننده در برابر آسیب‌های اجتماعی، وجود رابطه مناسب میان والدین و فرزندان است. فرزندی که احساس کند در خانواده شنیده می‌شود، مورد احترام قرار دارد و در زمان مشکلات می‌تواند روی حمایت والدین حساب کند، احتمال بیشتری دارد که مسائل خود را با خانواده در میان بگذارد. محبت به فرزند تنها به تأمین نیازهای مادی محدود نمی‌شود. اختصاص زمان برای گفت‌وگو، توجه به احساسات، تشویق تلاش‌های فرزند و احترام به دیدگاه او نیز بخش مهمی از محبت خانوادگی است. والدین نباید تنها زمانی با فرزندان خود صحبت کنند که مشکلی به وجود آمده باشد. گفت‌وگوی روزمره و ایجاد رابطه‌ای صمیمی و دوستانه می‌تواند باعث شود که در صورت مواجهه فرزند با یک موقعیت دشوار، مراجعه به خانواده برای او امری طبیعی باشد. آموزش مهارت‌های زندگی؛ یکی از مؤثرترین روش‌های پیشگیری فرزندان برای حضور سالم در جامعه تنها به آموزش‌های درسی نیاز ندارند؛ آن‌ها باید مهارت‌هایی را نیز بیاموزند که در موقعیت‌های مختلف زندگی به کمکشان بیایند. مهارت تصمیم‌گیری، حل مسئله، کنترل خشم، برقراری ارتباط مؤثر، مدیریت احساسات، انتخاب دوست و توانایی «نه گفتن» از جمله مهارت‌هایی هستند که می‌توانند نقش مهمی در پیشگیری از رفتارهای پرخطر داشته باشند. برای مثال، نوجوانی که می‌تواند در برابر فشار دوستان مقاومت کند و پیامدهای یک تصمیم را بررسی نماید، احتمال بیشتری دارد که در موقعیت‌های پرخطر انتخاب سنجیده‌تری داشته باشد. این مهارت‌ها باید به‌صورت تدریجی و متناسب با سن فرزند آموزش داده شوند. بهتر است والدین آن‌ها را تنها در قالب توصیه و نصیحت مطرح نکنند، بلکه فرصت تجربه، تمرین و تصمیم‌گیری را نیز در اختیار فرزند قرار دهند. نقش خانواده در انتخاب دوستان دوران نوجوانی دوره‌ای است که ارتباط با همسالان اهمیت زیادی پیدا می‌کند. دوستان می‌توانند تأثیر مثبتی بر پیشرفت تحصیلی، اعتمادبه‌نفس و رشد اجتماعی فرد داشته باشند، اما در برخی شرایط نیز ممکن است فرد را به سمت رفتارهای پرخطر سوق دهند. نظارت والدین بر روابط فرزند اهمیت زیادی دارد، اما این نظارت نباید به کنترل افراطی تبدیل شود. اگر والدین بدون گفت‌وگو و توضیح، همه دوستان فرزند را ممنوع کنند، ممکن است نتیجه معکوس ایجاد شود و فرزند روابط خود را از خانواده پنهان کند. بهتر است والدین درباره ویژگی‌های یک دوست مناسب با فرزندشان صحبت کنند و به او بیاموزند که یک رابطه سالم باید بر پایه احترام، اعتماد، مسئولیت‌پذیری و رفتار درست شکل بگیرد. خانواده و پیشگیری از اعتیاد اعتیاد یکی از جدی‌ترین آسیب‌های اجتماعی است و پیشگیری از آن باید از سال‌های کودکی آغاز شود. آگاهی‌بخشی درباره پیامدهای مصرف مواد، ایجاد رابطه عاطفی مناسب، شناخت دوستان فرزند و توجه به تغییرات رفتاری، از جمله اقدامات مهم خانواده در این زمینه هستند. والدین باید اطلاعات درست و متناسب با سن فرزند ارائه کنند و درباره خطرات مواد اعتیادآور با او گفت‌وگو داشته باشند. ایجاد فضای ترس و تهدید به‌تنهایی روش مؤثری برای پیشگیری نیست؛ بلکه فرزند باید بتواند درباره پرسش‌ها و نگرانی‌های خود بدون ترس از سرزنش با والدین صحبت کند. همچنین والدین باید بدانند که مشاهده یک تغییر رفتاری به معنای وجود اعتیاد یا یک آسیب جدی نیست. در صورت نگرانی، بهتر است موضوع با آرامش بررسی شود و در صورت نیاز، از مشاوران یا متخصصان کمک گرفته شود. تأثیر فضای مجازی بر آسیب‌های اجتماعی فضای مجازی به بخش جدایی‌ناپذیری از زندگی بسیاری از کودکان و نوجوانان تبدیل شده است. اینترنت فرصت‌های زیادی برای آموزش، ارتباط و سرگرمی فراهم می‌کند، اما استفاده نادرست از آن می‌تواند فرد را در معرض محتوای نامناسب، ارتباط با افراد ناشناس، فریب، مزاحمت اینترنتی و برخی رفتارهای پرخطر قرار دهد. به همین دلیل، خانواده باید در کنار ایجاد محدودیت‌های منطقی، سواد رسانه‌ای فرزند را نیز افزایش دهد. آموزش حفظ اطلاعات شخصی، شناخت افراد ناشناس، بررسی اعتبار مطالب و نحوه برخورد با پیام‌ها و محتواهای نامناسب، بسیار مهم‌تر از ممنوعیت کامل فناوری است. والدین نیز لازم است خودشان با شیوه درست استفاده از فناوری و شبکه‌های اجتماعی آشنا باشند تا بتوانند راهنمای مناسبی برای فرزندانشان باشند. پیشگیری از خشونت از داخل خانه آغاز می‌شود خانواده‌ای که در آن اختلافات با گفت‌وگو و احترام حل می‌شوند، می‌تواند الگوی مناسبی برای فرزندان ایجاد کند. در مقابل، قرار گرفتن مداوم کودک در معرض خشونت و تحقیر می‌تواند بر احساس امنیت و نحوه ارتباط او با دیگران اثر منفی بگذارد. والدین باید به فرزندان بیاموزند که خشم یک احساس طبیعی است، اما خشونت راه مناسبی برای حل مسئله نیست. یادگیری گفت‌وگو، کنترل هیجانات و یافتن راه‌حل‌های منطقی می‌تواند از انتقال رفتارهای خشونت‌آمیز به نسل بعدی جلوگیری کند. اهمیت همکاری خانواده و مکتب خانواده و مکتب دو محیط مهم در رشد کودکان و نوجوانان هستند و همکاری میان آن‌ها می‌تواند تأثیر قابل توجهی بر پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی داشته باشد. والدین نباید نسبت به وضعیت تحصیلی و رفتاری فرزند خود بی‌تفاوت باشند و در صورت مشاهده تغییرات غیرعادی، بهتر است با مکتب ارتباط برقرار کنند. از سوی دیگر، مکتب نیز می‌تواند در زمینه آموزش مهارت‌های زندگی، شناسایی مشکلات و آگاهی‌بخشی به دانش‌آموزان و والدین نقش مؤثری داشته باشد. ارتباط مناسب میان خانواده و مکتب باعث می‌شود مشکلات احتمالی زودتر شناسایی شوند و پیش از آنکه به بحران تبدیل شوند، برای آن‌ها راه‌حل مناسبی پیدا شود. نظارت همراه با اعتماد یکی از چالش‌های مهم والدین، پیدا کردن تعادل میان آزادی و نظارت است. نظارت بیش از حد ممکن است استقلال فرزند را کاهش دهد و نبود نظارت نیز می‌تواند او را در معرض خطرهای مختلف قرار دهد. روش مناسب، ایجاد اعتماد همراه با مسئولیت‌پذیری است. فرزند باید متناسب با سن و شرایط خود از آزادی برخوردار باشد و در عین حال، مسئولیت انتخاب‌ها و رفتارهای خود را نیز بیاموزد. نظارت سالم به معنای جاسوسی یا کنترل دائمی نیست، بلکه به معنای آگاهی از شرایط زندگی فرزند، دوستان، فعالیت‌ها و مشکلات احتمالی اوست. شناسایی زودهنگام نشانه‌های مشکل پیشگیری زمانی مؤثرتر است که مشکل در مراحل اولیه شناسایی شود. تغییر ناگهانی در رفتار، افت تحصیلی، انزوا، پرخاشگری، تغییر شدید در روابط دوستانه یا بی‌علاقگی غیرمعمول به فعالیت‌های روزمره می‌تواند نشانه‌ای باشد که نیاز به توجه بیشتر دارد. این نشانه‌ها به‌تنهایی بیانگر وجود یک آسیب اجتماعی نیستند و ممکن است دلایل مختلفی داشته باشند. بنابراین، والدین بهتر است به جای قضاوت و سرزنش، با فرزند خود گفت‌وگو کنند و در صورت نیاز از مشاور یا متخصص کمک بگیرند. نتیجه‌گیری خانواده یکی از مهم‌ترین پایه‌های پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی است. تربیت فرزندانی مسئولیت‌پذیر، آگاه و توانمند تنها با دستور دادن و نظارت سخت‌گیرانه امکان‌پذیر نیست، بلکه نیازمند رابطه عاطفی سالم، گفت‌وگوی مستمر، آموزش مهارت‌های زندگی، الگوسازی صحیح و ایجاد احساس امنیت است. خانواده‌ای که به نیازهای عاطفی و اجتماعی فرزندان توجه می‌کند، به آن‌ها قدرت تصمیم‌گیری می‌آموزد و در کنار محبت، مرزهای سالم و مسئولیت‌پذیری را آموزش می‌دهد، می‌تواند نقش مهمی در کاهش زمینه‌های آسیب‌های اجتماعی ایفا کند. در نهایت، پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی مسئولیتی مشترک میان خانواده، مکتب و جامعه است؛ اما خانواده نقطه آغاز این مسیر محسوب می‌شود. هر اندازه خانواده‌ها آگاه‌تر و روابط میان اعضای خانواده سالم‌تر باشد، نسل آینده آمادگی بیشتری برای مواجهه با چالش‌های اجتماعی خواهد داشت و جامعه نیز از ثمرات این تربیت سالم بهره‌مند خواهد شد. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 195 بازدید

در خانه‌ای کوچک در یکی از محله‌های فقیرنشین کابل، هر صبح با صدای سرفه‌های مردی آغاز می‌شود که دیگر توان برخاستن از جای خود را ندارد. پیش از آن‌که آفتاب از پشت خانه‌های گلی و ساختمان‌های نیمه‌کاره سر بزند، همسرش از خواب بیدار می‌شود، کنار تشک او می‌نشیند و چند لحظه به صورت شوهرش نگاه می‌کند تا ببیند شب را چگونه سپری کرده است. مرد گاهی از شدت درد چشم‌هایش را می‌بندد و گاهی به دیوار خیره می‌شود. روی تشکی نازک در گوشه اتاق خوابیده و کنار سرش چند ورق دوا قرار دارد؛ دواهایی که گاهی به دلیل نداشتن پول، خریدن‌شان برای خانواده ممکن نیست. این خانواده سال‌ها با درآمد روزانه پدر زندگی کرده‌اند. او کارگر روزمزد بود و اگر صبح از خانه بیرون می‌شد و کاری پیدا می‌کرد، شب با چند صد افغانی به خانه برمی‌گشت. همان پول برای خرید آرد، روغن، نان و نیازهای ضروری کودکان مصرف می‌شد. درآمدش هیچ‌گاه زیاد نبود، اما تا زمانی که دست‌ها و پاهایش توان کار داشت، خانواده می‌توانست با سختی زندگی را پیش ببرد. بیماری همه چیز را تغییر داد. حالا همان مردی که سال‌ها برای پیدا کردن کار در کوچه‌ها و بازارهای کابل سرگردان می‌شد، بیشتر روز را در خانه می‌گذراند و حتی برای رفتن تا سر کوچه نیز گاهی به کمک همسرش نیاز دارد. همسرش می‌گوید در روزهای نخست بیماری شوهرش، تصور می‌کرد بیماری موقتی است و او پس از چند روز دوباره به سر کار خواهد رفت. برای درمانش از چند نفر قرض گرفتند و او را نزد داکتر بردند. برای آزمایش و دوا پول پرداخت کردند، اما درمان کامل نشد. هر بار که وضعیت مرد کمی بهتر می‌شد، خانواده امیدوار می‌شد که دوباره بتواند کار کند؛ اما چند هفته بعد بیماری شدت می‌گرفت. قرض‌ها بیشتر می‌شد و درآمد خانواده کمتر. اکنون زندگی آنان میان دو مشکل گرفتار مانده است؛ از یک سو پدر خانواده بیمار است و به درمان نیاز دارد و از سوی دیگر، خانواده برای خرید همان دوا نیز پول کافی ندارد. مادر خانواده می‌گوید گاهی میان خرید نان برای کودکان و خرید دوا برای شوهرش مجبور به انتخاب می‌شود. او می‌گوید هیچ مادری نمی‌خواهد فرزندش شب گرسنه بخوابد و هیچ همسری نمی‌خواهد شوهر بیمارش بدون دوا بماند؛ اما وقتی پولی در جیب نیست، انتخاب میان این دو به یکی از تلخ‌ترین بخش‌های زندگی‌اش تبدیل می‌شود. خانه‌ای که این خانواده در آن زندگی می‌کند، کوچک و ساده است. یک اتاق برای خواب و نشستن اعضای خانواده دارند و گوشه‌ای کوچک نیز برای پخت‌وپز اختصاص یافته است. وسایل خانه زیاد نیست؛ چند فرش کهنه، چند ظرف، یک بخاری و چند دست لباس که بیشترشان سال‌هاست استفاده می‌شوند. بخشی از وسایل خانه نیز در ماه‌های گذشته برای تأمین هزینه درمان پدر فروخته شده است. مادر می‌گوید ابتدا فکر نمی‌کردند کارشان به جایی برسد که وسایل ضروری خانه را بفروشند، اما وقتی بیماری طولانی شد، دیگر راه دیگری برایشان باقی نماند. کرایه خانه نیز به نگرانی دیگری تبدیل شده است. هر ماه که زمان پرداخت کرایه نزدیک می‌شود، اضطراب در خانه بیشتر می‌شود. صاحب خانه چند بار برای دریافت کرایه مراجعه کرده و خانواده هر بار از او فرصت بیشتری خواسته است. پدر خانواده از این وضعیت بیشتر از همه ناراحت می‌شود. او می‌گوید تا زمانی که سالم بود، اجازه نمی‌داد کرایه خانه عقب بیفتد. اگر پول کم می‌آمد، هر کاری که پیدا می‌شد انجام می‌داد. حالا اما خودش در خانه افتاده و نمی‌تواند حتی برای تأمین هزینه زندگی فرزندانش کاری انجام دهد. کودکان خانواده نیز تغییر زندگی‌شان را احساس کرده‌اند. آن‌ها دیگر مانند گذشته درخواست خرید لباس یا خوراکی نمی‌کنند. وقتی مادر به بازار می‌رود، کودکان می‌دانند که قرار نیست برایشان چیزی بیاورد. یکی از بچه‌ها کفش‌هایش را چندین بار با نخ دوخته و هنوز از همان استفاده می‌کند. کودک دیگری کتابچه‌های سال گذشته‌اش را نگه داشته تا اگر دوباره به آن‌ها نیاز شد، مجبور نباشد از مادر پول بخواهد. مادر برای تأمین بخشی از هزینه‌های خانه تلاش می‌کند. بعضی روزها برای همسایه‌ها لباس می‌شوید، خانه تمیز می‌کند یا نان می‌پزد. درآمدی که از این کارها به دست می‌آورد ثابت نیست. ممکن است یک روز چند صد افغانی درآمد داشته باشد و روز دیگر هیچ کاری پیدا نکند. وقتی از خانه بیرون می‌رود، همیشه نگران شوهر بیمار و کودکانش است؛ اما اگر بیرون نرود، غذایی برای خانه تهیه نمی‌شود. گاهی مادر از صبح تا شام چند خانه را برای پیدا کردن کار می‌گردد. وقتی به خانه برمی‌گردد، دست‌هایش از شستن لباس و ظرف درد می‌کند، اما هنوز کارهای خانه باقی مانده است. باید برای کودکان غذا آماده کند، به شوهرش دوا بدهد، آب بیاورد و خانه را مرتب کند. خودش می‌گوید در گذشته، وقتی شوهرش سالم بود، سختی‌های زندگی میان هر دو تقسیم می‌شد؛ اکنون تقریباً تمام بار خانواده بر دوش او افتاده است. سخت‌ترین لحظه برای این زن زمانی است که شوهرش از او می‌پرسد: «امروز دوا آوردی؟» او گاهی مجبور می‌شود بگوید: «فردا می‌خرم.» نه به این دلیل که نمی‌خواهد دوا بخرد، بلکه پول کافی ندارد. بعد، وقتی شوهرش ساکت می‌شود، او به گوشه دیگری از اتاق می‌رود تا کودکان اشک‌هایش را نبینند. در کابل، بیماری برای یک خانواده فقیر تنها یک مشکل صحی نیست. وقتی نان‌آور خانه بیمار می‌شود، درآمد قطع می‌شود و هم‌زمان هزینه‌های درمان افزایش می‌یابد. خانواده‌ای که پیش از آن نیز با درآمد اندک زندگی می‌کرده، خیلی زود مجبور می‌شود قرض بگیرد، وسایل خانه را بفروشد یا از خرید نیازهای دیگر صرف‌نظر کند. گزارش‌های بشری نیز نشان می‌دهد که میلیون‌ها نفر در افغانستان در سال ۲۰۲۶ به خدمات صحی و کمک‌های بشردوستانه نیاز دارند و فقر و ضعف درآمد، دسترسی بسیاری از خانواده‌ها به نیازهای اساسی را دشوار کرده است. برای این خانواده، مشکل تنها بیماری پدر نیست؛ آینده کودکان نیز در میان این دشواری‌ها نامعلوم شده است. مادر می‌ترسد اگر وضعیت اقتصادی خانواده همین‌گونه ادامه پیدا کند، یکی از فرزندان مجبور شود مکتب را ترک کند و برای کمک به خانواده کار کند. او نمی‌خواهد کودکانش همان زندگی سختی را تجربه کنند که خودش و شوهرش تجربه کرده‌اند، اما فقر گاهی خانواده‌ها را مجبور می‌کند میان نیازهای امروز و آینده فرزندان یکی را انتخاب کنند. پدر خانواده بیشتر وقت‌ها ساکت است. وقتی کودکان وارد اتاق می‌شوند، تلاش می‌کند لبخند بزند و حال‌شان را بپرسد. گاهی از آن‌ها درباره مکتب سؤال می‌کند و می‌گوید درس بخوانند. اما وقتی کودکان از اتاق بیرون می‌روند، چهره‌اش دوباره تغییر می‌کند. او می‌داند بیماری‌اش نه تنها بدن خودش، بلکه تمام زندگی خانواده را تحت تأثیر قرار داده است. یک روز، وقتی صاحب خانه برای گرفتن کرایه می‌آید، پدر تلاش می‌کند از جای خود بلند شود. چند لحظه دستش را به دیوار می‌گیرد، اما توان ایستادن ندارد. صاحب خانه به او نگاه می‌کند و چیزی نمی‌گوید. مادر با شرمندگی توضیح می‌دهد که هنوز پول آماده نشده است. مرد خانه دوباره روی تشک می‌نشیند و سرش را پایین می‌اندازد. برای کسی که سال‌ها با دسترنج خودش زندگی خانواده را اداره کرده، ناتوانی از پرداخت کرایه خانه شاید از خود بیماری نیز دردناک‌تر باشد. آن شب، شام خانواده ساده‌تر از همیشه است. مقداری نان و غذایی کم‌حجم روی سفره گذاشته می‌شود. کودکان آرام غذا می‌خورند. هیچ‌کس درباره کمبود غذا حرف نمی‌زند، چون همه می‌دانند مادر بیشتر از این چیزی در خانه ندارد. پدر سهم خود را کم می‌کند و می‌گوید اشتها ندارد تا شاید غذای بیشتری برای کودکان باقی بماند. مادر می‌داند که شوهرش گرسنه است، اما چیزی نمی‌گوید. در خانواده‌های فقیر، گاهی همین سکوت‌ها بخشی از زندگی روزمره می‌شود؛ پدر وانمود می‌کند سیر است، مادر می‌گوید خسته نیست و کودکان وانمود می‌کنند چیزی نمی‌خواهند. با این همه، هنوز امید کوچکی در این خانه باقی مانده است. امید مادر این است که شوهرش دوباره توان راه رفتن و کار کردن پیدا کند. پدر آرزو دارد یک بار دیگر صبح زود از خانه بیرون شود، در میان جمع کارگران روزمزد بایستد و منتظر کسی باشد که برای یک روز کاری او را استخدام کند. شاید کاری سخت باشد و شاید دستمزدش کم، اما برای او همان چند صد افغانی می‌تواند معنای بازگشت به زندگی داشته باشد. او می‌گوید اگر دوباره بتواند کار کند، نخستین کاری که خواهد کرد، پرداخت کرایه خانه و خریدن دواهایش است. بعد برای کودکانش نان و لباس خواهد خرید. حرف‌هایش ساده است، اما پشت همین آرزوهای کوچک، زندگی خانواده‌ای قرار دارد که بیماری پدر، فقر و بیکاری، آنان را تا مرز تحمل رسانده است. در پایان هر روز، وقتی کابل آرام‌تر می‌شود و صدای رفت‌وآمد موترها کمتر به گوش می‌رسد، اعضای این خانواده در همان اتاق کوچک جمع می‌شوند. کودکان می‌خوابند، مادر کنار شوهر بیمار خود می‌نشیند و پدر چشم‌هایش را می‌بندد. فردا برای آنان هنوز روشن نیست. نمی‌دانند پول دوا از کجا خواهد آمد، کرایه خانه چگونه پرداخت خواهد شد و سفره فردا چه خواهد داشت. اما صبح دوباره خواهد رسید و مادر دوباره پیش از همه بیدار خواهد شد. شاید برای پیدا کردن کار از خانه بیرون برود، شاید برای خریدن دوا از کسی قرض بگیرد و شاید تمام روز تنها به این فکر کند که چگونه خانواده‌اش را تا شب برساند. در کابل، برای این خانواده زندگی دیگر به برنامه‌های بزرگ و آرزوهای دور خلاصه نمی‌شود؛ زندگی آنان تلاش برای گذراندن امروز و رسیدن به فرداست؛ با پدری که بیمار است، مادری که از خستگی فرسوده شده و کودکانی که هنوز امیدوارند روزی خانه‌شان از صدای سرفه پدر خالی شود و دوباره صدای قدم‌های او را در کوچه بشنوند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 133 بازدید

منابع محلی از ولایت پکتیکا می‌گویند که افراد ناشناس یک مرد و همسرش را به‌گونه فجیع در این ولایت به قتل رسانده‌اند. دست‌کم دو منبع امروز (پنج‌شنبه، ۱۹سنبله) گفته‌اند که این رویداد دو شب پیش در روستای «دندی» از مربوطات ولسوالی چهاربران ولایت پکتیکا رخ داده است. منبع در ادامه تاکید کرد که این زوج، به صورت فجیع با ضربات چاقو به قتل رسیدند. منبع در ادامه افزوده است که از این زن و شوهر یک دختر یک‌ساله به‌جا مانده است. به گفته‌ی منبع، تا اکنون علت و انگیزه این رویداد مشخص نیست. مسوولان محلی ولایت پکتیکا نیز در مورد آن چیزی نگفته‌اند. گفتنی است که افزایش ناامنی‌ها و رویدادهای جنایی در هفته‌های اخیر در نقاط مختلف کشور افزایش یافته است. قابل ذکر است که از زمان تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، موارد متعددی از قتل زنان در ولایت‌های مختلف کشور گزارش شده است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 184 بازدید

پول‌های جمع‌شده در گوشه روسری‌اش را چند بار می‌شمارد؛ چند اسکناس مچاله‌شده و چند سکه که باید تا شب، نان چهار کودک را تأمین کند. زینب می‌داند این پول برای همه نیازهای خانه کافی نیست، اما همان مقدار اندک را با دقت داخل جیب لباسش می‌گذارد و دوباره به راه می‌افتد. هنوز چند خانه دیگر مانده است؛ شاید جایی برای شستن ظرف‌ها، جارو کردن اتاق‌ها یا شستن لباس‌ها پیدا شود. او نمی‌تواند دست خالی به خانه برگردد، چون می‌داند سه دختر و یک پسرش منتظرند تا مادرشان چیزی برای خوردن به خانه بیاورد. برای زینب، هر روز از همین‌جا آغاز می‌شود؛ با جست‌وجوی کاری که شاید چند ساعت بیشتر دوام نداشته باشد، اما می‌تواند پول یک وعده غذا را فراهم کند. او دیگر به درآمدهای بزرگ فکر نمی‌کند. خواسته‌اش ساده‌تر شده است؛ کاری باشد، دستمزدی باشد و چهار کودکش شب با شکم گرسنه نخوابند. شش سال پیش، زینب هرگز تصور نمی‌کرد زندگی‌اش به چنین روزی برسد. آن زمان شوهرش زنده بود و اگرچه خانواده زندگی مرفهی نداشت، اما زینب مجبور نبود تمام بار خانه و فرزندان را به تنهایی بر دوش بکشد. زندگی دشوار بود، اما دست‌کم می‌دانست فردا را چگونه باید آغاز کند. همه چیز از روزی تغییر کرد که شوهرش در یک رویداد ترافیکی در شاهراه هرات ـ کابل جان باخت. خبر مرگ او، تنها خبر از دست دادن یک همسر نبود؛ برای زینب به معنای از دست دادن تکیه‌گاهی بود که چهار فرزندش نیز به آن وابسته بودند. ناگهان زنی ماند با چهار کودک، هزینه‌های روزمره و آینده‌ای که هیچ تصویر روشنی از آن نداشت. پس از مرگ شوهرش، زینب تصمیم گرفت برای فرزندانش کار کند. نمی‌خواست برای تأمین هزینه‌های خانه همیشه منتظر کمک دیگران باشد. برایش مهم بود که بتواند با دسترنج خودش نان به خانه بیاورد. پس از مدتی توانست در یکی از اداره‌ها کار پیدا کند. درآمدش زیاد نبود، اما همان معاش اندک برای او معنای بزرگی داشت؛ استقلال. صبح‌ها از خانه بیرون می‌شد و عصر، خسته به خانه برمی‌گشت. خستگی برایش قابل تحمل بود، چون می‌دانست پولی که به خانه می‌آورد، حاصل ساعت‌هایی است که خودش کار کرده است. می‌توانست برای فرزندانش چیزی بخرد و دست‌کم بخشی از نیازهای خانه را پاسخ دهد. اما آرام‌آرام محیط کار برای زینب به جایی تبدیل شد که دیگر در آن احساس امنیت نمی‌کرد. او در آن اداره مورد آزار و اذیت قرار گرفت و رفتارهایی را تحمل کرد که به گفته خودش، ادامه کار را برایش دشوار ساخته بود. زینب نمی‌خواست شغلش را از دست بدهد. می‌دانست اگر معاشش قطع شود، زندگی چهار فرزندش با مشکل جدی روبه‌رو خواهد شد. با این حال، شرایط به جایی رسید که دیگر نتوانست ادامه دهد و سرانجام اداره را ترک کرد. از دست دادن کار، برای زینب فقط از دست دادن یک شغل نبود؛ منبع درآمد خانواده از بین رفت. بعد از آن، خانه برای او تنها محل زندگی نبود؛ جایی بود که هر شب با نگرانی از فردای خود در آن می‌خوابید. پس‌اندازی نداشت و درآمد دیگری هم پیدا نمی‌شد. هرچه بیشتر دنبال کار می‌گشت، کمتر نتیجه می‌گرفت. گاهی چند روز می‌گذشت و هیچ درآمدی نداشت. در همان روزها، نیازهای چهار کودک همچنان ادامه داشت؛ نان باید تهیه می‌شد، لباس لازم بود و هزینه‌های دیگری نیز وجود داشت که نمی‌شد آنها را به تعویق انداخت. زینب بارها تلاش کرد راه دیگری پیدا کند، اما وقتی هیچ دری به رویش باز نشد، فشار زندگی سرانجام او را مجبور کرد برای مدتی گدایی کند. او می‌گوید نخستین باری که در میان مردم نشست تا از آنان پول بخواهد، احساس کرد تمام سال‌هایی که برای حفظ عزت و استقلال خود تلاش کرده بود، یک‌باره مقابل چشمانش قرار گرفته است. دستش را با شرمندگی جلو می‌برد و هر بار که کسی چند افغانی به او می‌داد، پول را می‌گرفت، اما در دلش بیشتر از خوشحالی، این پرسش می‌چرخید که چرا زندگی او به اینجا رسیده است. برای زینب، گرفتن پول از دیگران آسان نبود. او زنی بود که پیش از آن برای تأمین زندگی خانواده کار کرده بود و می‌خواست روی پای خودش بایستد. اما گرسنگی کودکانش از شرمندگی او بزرگ‌تر بود. او دوباره به خیابان می‌رفت و هر مقدار پولی را که به دست می‌آورد، با خود به خانه می‌برد. گاهی درآمد یک روز حتی برای خرید مواد غذایی یک وعده خانواده کافی نبود. با این حال، همان چند افغانی برایش اهمیت داشت؛ زیرا می‌توانست با آن چیزی برای کودکانش تهیه کند. مدتی بعد، زینب تصمیم گرفت دیگر گدایی نکند. به این نتیجه رسید که اگر قرار است تمام روز بیرون از خانه باشد، بهتر است در برابر کاری که انجام می‌دهد دستمزد بگیرد. بنابراین دوباره راه افتاد؛ این بار نه برای درخواست پول، بلکه برای پیدا کردن کار. به محله‌های مختلف رفت و در خانه‌های مردم سراغ کار گرفت. می‌گفت حاضر است خانه را نظافت کند، ظرف بشوید، لباس بشوید یا هر کاری را که از توانش برمی‌آید انجام دهد. برای او فرقی نمی‌کرد کار چقدر دشوار باشد؛ مهم این بود که در برابر زحمتش پولی دریافت کند و آن را با خود به خانه ببرد. از آن روز، زندگی زینب میان خانه خودش و خانه‌های دیگران می‌گذرد. بعضی روزها کار پیدا می‌کند و بعضی روزها بدون درآمد به خانه برمی‌گردد. روزهایی که کار دارد، ساعت‌ها مشغول نظافت، شستن لباس‌ها و ظرف‌هاست. خستگی در پایان روز برایش چیز تازه‌ای نیست. وقتی دستمزدش را می‌گیرد، نخستین چیزی که به ذهنش می‌رسد این است که با این پول چه چیزی برای فرزندانش بخرد. شاید آرد باشد، شاید نان، شاید مقداری برنج یا مواد غذایی دیگری که بتواند برای چند وعده خانه کافی باشد. زندگی برای زینب به محاسبه همین پول‌های کوچک تبدیل شده است؛ چند افغانی برای نان، چند افغانی برای نیاز دیگر و مقداری که شاید باید تا فردا نگه داشته شود. پولی که دیگران ممکن است ناچیز بدانند، برای او گاهی تفاوت میان یک شب با غذای ساده و یک شب گرسنگی است. سه دختر و یک پسر زینب حالا به خوبی می‌دانند که مادرشان برای تأمین زندگی آنان چه سختی‌هایی را تحمل می‌کند. آنان شش سال است که بدون پدر بزرگ می‌شوند و بسیاری از مسئولیت‌هایی را که باید میان پدر و مادر تقسیم می‌شد، تنها بر دوش مادر دیده‌اند. زینب نمی‌خواهد فرزندانش نیز مانند خودش برای زنده ماندن مجبور به تحمل هر نوع سختی شوند. آرزو دارد روزی برسد که آنان به جای فکر کردن به نان شب، بتوانند به آینده خود فکر کنند؛ درس بخوانند، کار بیاموزند و زندگی‌ای داشته باشند که در آن مادرشان مجبور نباشد هر روز برای پیدا کردن چند ساعت کار، خانه‌به‌خانه بگردد. گاهی شب‌ها، وقتی کودکانش خواب‌اند، زینب به روزهایی فکر می‌کند که هنوز شوهرش زنده بود و خودش در یک اداره کار می‌کرد. فاصله میان آن روزها و امروز برایش باورکردنی نیست. روزگاری پشت میز اداره می‌نشست و در پایان ماه معاش می‌گرفت؛ بعد، با از دست دادن همسر و شغلش، برای تأمین نان خانواده به گدایی رسید و حالا در خانه‌های مردم کار می‌کند. مسیر شش سال گذشته برای او فقط مجموعه‌ای از اتفاق‌ها نیست؛ هر مرحله، بخشی از زندگی‌اش را تغییر داده است. مرگ شوهر، مسئولیت چهار کودک، از دست دادن شغل، آزار و اذیت در محیط کار، روزهای بی‌درآمد، گدایی و سپس کارگری در خانه‌های دیگران، همه در زندگی زنی جمع شده که هنوز تلاش می‌کند خانواده‌اش را سرپا نگه دارد. با این همه، زینب هنوز تسلیم نشده است. او می‌گوید اگر یک کار ثابت با درآمد مناسب پیدا کند، دیگر نمی‌خواهد حتی یک روز دست نیاز به سوی کسی دراز کند. برای او، کار کردن فقط راهی برای به دست آوردن پول نیست؛ نشانه‌ای از این است که هنوز می‌تواند خودش و چهار فرزندش را سرپا نگه دارد. او می‌گوید: «من از کار کردن خسته نمی‌شوم، از بی‌کاری می‌ترسم. وقتی کار باشد، هرقدر سخت هم باشد انجامش می‌دهم؛ فقط نمی‌خواهم بچه‌هایم شب گرسنه بخوابند.» همین جمله شاید ساده‌ترین تصویر از زندگی امروز زینب باشد؛ زنی که دیگر از سختی کار شکایت نمی‌کند، بلکه از نبودن کار می‌ترسد. زینب حالا هر صبح از خانه بیرون می‌شود، در حالی که نمی‌داند مقصد بعدی‌اش کجاست. شاید خانه‌ای باشد که چند ساعت کار برایش داشته باشد و شاید هم مجبور شود عصر، همان‌طور که صبح آمده بود، با دست‌های خالی به خانه برگردد. اما یک چیز برایش روشن است؛ چهار فرزندش هنوز به او نیاز دارند. به همین دلیل، فردا صبح دوباره از خانه بیرون خواهد شد. شاید روسری‌اش دوباره چند اسکناس مچاله‌شده و چند سکه در خود جای دهد، شاید هم چیزی به دست نیاورد. اما تا وقتی توان راه رفتن و کار کردن دارد، زینب تلاش خواهد کرد. او زنی است که زندگی بارها از او گرفته است؛ همسرش را، شغلش را و آرامش سال‌های جوانی‌اش را. اما هنوز یک چیز را از دست نداده است: امیدی کوچک و سرسختانه برای این‌که چهار فرزندش فردای بهتری داشته باشند. برای زینب، زندگی شاید دیگر وعده روزهای آسان را ندهد؛ اما هر صبح که از خانه بیرون می‌شود، با خودش یک امید ساده می‌برد: امروز کاری پیدا شود، امروز پولی به دست بیاورد و امشب چهار کودک، نان سفره‌ای داشته باشند که مادرشان با زحمت خودش فراهم کرده است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 82 بازدید

برنامه توسعه‌ای سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که با ترکیب انرژی خورشیدی و آبی در شمال افغانستان، به بیش ۱۲ هزار تن در هشت روستا دسترسی به برق مطمئن را فراهم کرده است. این نهاد امروز (یک‌شنبه، ۱۵ سنبله) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که همچنان به ۴۰۰ خانواده نیز سیستم برق خورشیدی را ایجاد کرده است. در اعلامیه آمده است که در حال حاضر نزدیک به هفتاد درصد جمعیت افغانستان به شبکه‌ی عمومی برق‌رسانی وصل نیستند و باقی شهروندان این کشور نیز با محدودیت دسترسی به برق همه‌وقت روبرو هستند. بر اساس آمار که شرکت برق‌رسانی افغانستان (برشنا) قبلاً همگانی کرده بود، افغانستان تنها در هشت ماه سال برق نرمال دارد و در دیگر ماه‌های سال به ویژه در تابستان و زمستان که میزان تقاضا افزایش پیدا می‌کند پرچوی‌ها نیز هم‌زمان افزایش می‌یابد. قابل ذکر است که افغانستان بخش عمده برق مورد نیاز خود را از اوزبیکستان، ترکمنستان، تاجیکستان و ایران وارد می‌کند. حکومت سرپرست پس از بازگشت به قدرت بارها وعده افزایش تولید داخلی برق را داده‌ است اما تا اکنون پیشرفت چشمگیری در این زمینه مشاهده نشده است.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 128 بازدید

خانواده نخستین و مهم‌ترین محیطی است که انسان در آن رشد می‌کند. کودک بسیاری از مهارت‌های زندگی، شیوه برقراری ارتباط، نحوه برخورد با مشکلات، احترام به دیگران و حتی چگونگی ابراز احساسات را ابتدا در خانواده می‌آموزد. به همین دلیل، داشتن خانواده‌ای سالم، آرام، صمیمی و موفق تأثیر بسیار زیادی بر رشد فردی و اجتماعی اعضای آن دارد. خانواده شاد به این معنا نیست که اعضای آن هرگز با یکدیگر اختلاف نظر، ناراحتی یا مشکلی ندارند. هیچ خانواده‌ای همیشه بدون مشکل نیست. تفاوت خانواده‌های موفق در این است که اعضای آن یاد می‌گیرند مشکلات خود را با گفت‌وگو، احترام، همکاری و محبت حل کنند. روابط گرم و حمایتگرانه خانوادگی می‌تواند در برابر بسیاری از فشارهای زندگی نقش محافظتی داشته باشد و به سلامت روانی و جسمی اعضای خانواده کمک کند. بنابراین، ساختن یک خانواده شاد یک اتفاق تصادفی نیست؛ بلکه نتیجه رفتارها و انتخاب‌های روزانه اعضای خانواده است. ۱. محبت و ابراز علاقه یکی از مهم‌ترین پایه‌های خانواده شاد، محبت است. اعضای خانواده باید بدانند که برای یکدیگر ارزشمند هستند. محبت تنها با خرید هدیه یا انجام کارهای بزرگ نشان داده نمی‌شود. گاهی یک جمله ساده مانند «دوستت دارم»، «به تو افتخار می‌کنم» یا «من کنارت هستم» می‌تواند تأثیر بسیار زیادی داشته باشد. کودکان، به‌ویژه، به احساس امنیت و پذیرش نیاز دارند. والدینی که با گرمی، محبت و توجه با فرزندان خود رفتار می‌کنند، زمینه مناسبی برای رشد عاطفی و اجتماعی آنان فراهم می‌کنند. پژوهش‌های روان‌شناختی نیز بر نقش رابطه گرم و حمایتگر والد و کودک در رشد سالم تأکید دارند. محبت باید بدون شرط باشد و تنها به موفقیت‌های فرد وابسته نباشد. کودک نباید تصور کند که فقط زمانی دوست‌داشتنی است که نمره خوبی بگیرد یا خواسته والدین را انجام دهد. ۲. گفت‌وگوی صمیمانه یکی از بزرگ‌ترین مشکلات خانواده‌ها، کمبود گفت‌وگوی واقعی است. ممکن است اعضای یک خانواده ساعت‌ها کنار یکدیگر باشند، اما درباره احساسات، نگرانی‌ها و مشکلاتشان صحبت نکنند. خانواده موفق فضایی ایجاد می‌کند که در آن هر عضو بتواند بدون ترس از تحقیر یا سرزنش صحبت کند. والدین باید به حرف‌های فرزندان گوش بدهند و تنها به دنبال نصیحت کردن نباشند. گوش دادن واقعی یعنی هنگام صحبت کردن طرف مقابل، تلفن همراه را کنار بگذاریم، حرف‌های او را قطع نکنیم و تلاش کنیم احساسش را درک کنیم. گفت‌وگو و پرسش‌هایی که نشان‌دهنده گوش دادن واقعی هستند، می‌توانند به ایجاد و تقویت ارتباطات خانوادگی کمک کنند. ۳. احترام متقابل احترام باید میان همه اعضای خانواده وجود داشته باشد؛ از پدر و مادر گرفته تا کودکان و نوجوانان. احترام به معنای موافقت همیشگی نیست. ممکن است دو نفر دیدگاه‌های متفاوتی داشته باشند، اما همچنان می‌توانند با ادب و آرامش با یکدیگر صحبت کنند. داد زدن، توهین، تحقیر، تهدید و تمسخر باعث ایجاد ترس و فاصله عاطفی می‌شود. در مقابل، استفاده از کلمات محترمانه و بیان آرام خواسته‌ها باعث می‌شود اعضای خانواده احساس امنیت بیشتری داشته باشند. ۴. وقت گذاشتن برای یکدیگر زندگی امروزی بسیار پرمشغله است. مکتب، کار، تلفن همراه، شبکه‌های اجتماعی و مسئولیت‌های مختلف ممکن است باعث شوند اعضای خانواده زمان کمی را با یکدیگر سپری کنند. برای داشتن خانواده‌ای شاد، باید زمانی مشخص برای با هم بودن در نظر گرفت. این زمان می‌تواند هنگام غذا خوردن، پیاده‌روی، بازی، تماشای یک برنامه مناسب یا حتی گفت‌وگویی ساده در خانه باشد. حتی زمانی کوتاه، اگر با کیفیت و بدون حواس‌پرتی سپری شود، می‌تواند ارزشمند باشد. ۵. داشتن وعده‌های غذایی خانوادگی غذا خوردن در کنار یکدیگر فقط برای رفع گرسنگی نیست؛ بلکه می‌تواند فرصتی برای گفت‌وگو و تقویت ارتباط خانوادگی باشد. اگر اعضای خانواده بتوانند حتی چند وعده در هفته را بدون تلفن همراه و حواس‌پرتی در کنار یکدیگر بگذرانند، فرصت بیشتری برای صحبت درباره اتفاق‌های روزانه خواهند داشت. گفت‌وگو در زمان وعده‌های غذایی خانوادگی با برخی شاخص‌های بهتر سلامت و ارتباط عاطفی مرتبط دانسته شده است. ۶. حل اختلافات با گفت‌وگو اختلاف نظر در هر خانواده‌ای طبیعی است. مشکل اصلی خود اختلاف نیست، بلکه نحوه برخورد با آن است. هنگام عصبانیت بهتر است ابتدا آرام شویم و سپس درباره مشکل صحبت کنیم. استفاده از جمله‌ای مانند «من از این موضوع ناراحت شدم» بهتر از جمله‌هایی مانند «تو همیشه همین کار را می‌کنی» است. اعضای خانواده باید به جای پیدا کردن مقصر، به دنبال پیدا کردن راه‌حل باشند. ۷. عذرخواهی و بخشش هیچ‌کس همیشه درست عمل نمی‌کند. پدر، مادر، فرزند و سایر اعضای خانواده ممکن است اشتباه کنند. یک خانواده سالم یاد می‌گیرد که اشتباه را بپذیرد، عذرخواهی کند و در صورت امکان آن را جبران کند. والدینی که خودشان هنگام اشتباه عذرخواهی می‌کنند، به کودکان می‌آموزند که عذرخواهی نشانه ضعف نیست؛ بلکه نشانه مسئولیت‌پذیری است. ۸. تشویق به جای سرزنش دائمی یکی از روش‌های مؤثر در تربیت مثبت، توجه به رفتارهای خوب کودکان است. وقتی کودک کار درستی انجام می‌دهد، بهتر است والدین آن را ببینند و تشویق کنند. برای مثال، به جای اینکه فقط بگوییم «چرا اتاقت را مرتب نمی‌کنی؟»، می‌توانیم وقتی کودک اتاقش را مرتب کرد، بگوییم: «خیلی خوب شد که خودت اتاقت را مرتب کردی.» توجه و تقویت رفتارهای مطلوب می‌تواند به شکل‌گیری و تداوم رفتارهای مثبت کمک کند. ۹. تعیین قوانین روشن خانواده شاد به معنای خانواده بدون قانون نیست. وجود قوانین روشن به کودکان کمک می‌کند بدانند چه انتظاری از آنها وجود دارد. قوانین باید متناسب با سن افراد، قابل فهم و تا حد امکان ثابت باشند. همچنین بهتر است دلیل برخی قوانین برای کودکان توضیح داده شود. رابطه والدین و فرزندان، زمانی که همراه با گرمی، ارتباط باز، محدودیت‌های مناسب و توضیح دلیل قوانین باشد، می‌تواند زمینه‌ساز پیامدهای مثبت‌تری برای کودکان و نوجوانان شود. ۱۰. پرهیز از خشونت خشونت جسمی و کلامی جایگاهی در خانواده موفق ندارد. تنبیه بدنی، توهین، تهدید و تحقیر ممکن است باعث ترس شود، اما به ایجاد رابطه‌ای سالم کمک نمی‌کند. والدین باید روش‌های آرام و غیرخشونت‌آمیز برای مدیریت رفتار کودکان را بیاموزند. مدیریت خشم، انضباط غیرخشونت‌آمیز و ارتباط آرام از اصول مهم فرزندپروری سالم هستند. ۱۱. همکاری در کارهای خانه خانه متعلق به همه اعضای خانواده است؛ بنابراین مسئولیت‌های آن نیز می‌تواند میان اعضا تقسیم شود. کودکان می‌توانند متناسب با سن خود در مرتب کردن اتاق، جمع کردن وسایل، کمک در آشپزخانه یا انجام کارهای ساده دیگر مشارکت کنند. این کار علاوه بر کاهش فشار بر والدین، حس مسئولیت‌پذیری و همکاری را در کودکان تقویت می‌کند. ۱۲. حمایت از اهداف و استعدادهای فرزندان هر کودک استعداد، علایق و شخصیت متفاوتی دارد. ممکن است یک کودک به ورزش علاقه داشته باشد و دیگری به نقاشی، مطالعه، علوم یا موسیقی. والدین نباید همه کودکان را با یک معیار بسنجند. بهتر است استعدادهای هر فرزند را بشناسند و برای رشد آنها فرصت فراهم کنند. هدف والدین نباید ساختن نسخه‌ای از خودشان باشد؛ بلکه باید کمک کنند فرزندشان بهترین نسخه خودش باشد. ۱۳. مقایسه نکردن فرزندان جمله‌هایی مانند «ببین برادرت چقدر بهتر است» یا «دوستت از تو موفق‌تر است» می‌تواند باعث کاهش اعتمادبه‌نفس و ایجاد رقابت ناسالم شود. بهتر است هر کودک با گذشته خودش مقایسه شود؛ برای مثال گفته شود: «امسال نسبت به سال گذشته پیشرفت زیادی کردی.» هر فرزند باید احساس کند ارزش او مستقل از موفقیت دیگران است. ۱۴. مدیریت درست مشکلات مالی مسائل اقتصادی می‌تواند یکی از عوامل ایجاد فشار در خانواده باشد. خانواده موفق تلاش می‌کند درباره مسائل مالی با برنامه‌ریزی و آرامش صحبت کند. تنظیم بودجه، اولویت‌بندی نیازها، جلوگیری از هزینه‌های غیرضروری و پس‌انداز می‌تواند به کاهش فشار مالی کمک کند. البته نباید مشکلات مالی بزرگسالان به شکلی اضطراب‌آور بر دوش کودکان گذاشته شود. کودکان باید متناسب با سن خود با مفهوم مسئولیت مالی آشنا شوند، نه اینکه بار نگرانی‌های بزرگسالان را تحمل کنند. ۱۵. توجه به سلامت جسمی و روانی خانواده موفق به سلامت جسم و روان اعضای خود اهمیت می‌دهد. خواب کافی، تغذیه مناسب، فعالیت بدنی، استراحت و داشتن زمان مناسب برای تفریح، همگی اهمیت دارند. همچنین باید به احساسات اعضای خانواده توجه شود. اگر فردی برای مدت طولانی غمگین، منزوی، مضطرب یا بی‌انگیزه باشد، بهتر است با محبت با او صحبت شود و در صورت نیاز از متخصص کمک گرفته شود. ۱۶. استفاده درست از تلفن همراه و فناوری تلفن همراه و اینترنت بخش مهمی از زندگی امروز هستند، اما استفاده بیش از حد از آنها می‌تواند زمان گفت‌وگوی خانوادگی را کاهش دهد. خانواده می‌تواند زمان‌هایی را بدون تلفن همراه تعیین کند؛ برای مثال هنگام غذا خوردن یا گفت‌وگوی خانوادگی. مهم‌تر از همه این است که والدین خودشان نیز الگوی مناسبی باشند. نمی‌توان از کودک خواست تلفن همراهش را کنار بگذارد، در حالی که والدین دائماً مشغول گوشی هستند. ۱۷. ایجاد سنت‌ها و خاطرات خانوادگی خانواده‌هایی که سنت‌ها و فعالیت‌های مشترک دارند، فرصت بیشتری برای ایجاد خاطرات مثبت پیدا می‌کنند. این سنت‌ها می‌تواند بسیار ساده باشد؛ مانند یک شام خانوادگی در آخر هفته، جشن تولد، گردش ماهانه، بازی خانوادگی یا حتی یک شب گفت‌وگو. چنین فعالیت‌هایی به اعضای خانواده احساس تعلق می‌دهد و پیوند میان آنها را محکم‌تر می‌کند. ۱۸. حمایت از یکدیگر در زمان سختی خانواده واقعی فقط در زمان شادی کنار یکدیگر نیست. ارزش خانواده در زمان بیماری، شکست، مشکلات مالی، ناراحتی و ناکامی بیشتر آشکار می‌شود. وقتی یکی از اعضای خانواده شکست می‌خورد، به جای سرزنش باید به او کمک کرد تا دوباره بلند شود. وجود روابط نزدیک و حمایتگر می‌تواند به افراد کمک کند فشارهای دشوار زندگی را بهتر تحمل کنند. ۱۹. حفظ رابطه سالم میان والدین رابطه میان پدر و مادر نیز تأثیر زیادی بر فضای خانه دارد. والدین باید برای گفت‌وگو، حل اختلافات و وقت گذراندن با یکدیگر فرصت داشته باشند. اختلاف میان زوجین طبیعی است، اما بهتر است بحث‌های شدید و تنش‌زا در برابر کودکان انجام نشود. وقتی کودکان احترام، همکاری و محبت میان والدین را مشاهده می‌کنند، الگوی مناسبی برای روابط آینده خود می‌آموزند. ۲۰. داشتن ارزش‌ها و هدف مشترک هر خانواده می‌تواند درباره ارزش‌های مهم خود به توافق برسد؛ ارزش‌هایی مانند صداقت، احترام، مسئولیت‌پذیری، مهربانی، کمک به دیگران و تلاش. وقتی اعضای خانواده بدانند چه ارزش‌هایی برای آنها مهم است، تصمیم‌گیری آسان‌تر می‌شود. هدف مشترک نیز می‌تواند خانواده را به یک تیم تبدیل کند؛ تیمی که اعضای آن به جای رقابت با یکدیگر، برای موفقیت همه تلاش می‌کنند. ۲۱. قدردانی کردن قدردانی یکی از ساده‌ترین راه‌های ایجاد فضای مثبت در خانه است. گفتن جمله‌هایی مانند «ممنون که کمک کردی»، «از زحماتت تشکر می‌کنم» یا «خوشحالم که کنارم هستی» هزینه‌ای ندارد، اما می‌تواند احساس ارزشمندی ایجاد کند. بهتر است اعضای خانواده عادت کنند خوبی‌های یکدیگر را ببینند و آنها را به زبان بیاورند. ۲۲. پذیرش تفاوت‌ها اعضای خانواده، حتی با وجود رابطه نزدیک، شخصیت و نیازهای متفاوتی دارند. ممکن است یک نفر اجتماعی و دیگری آرام باشد؛ یکی به ورزش علاقه داشته باشد و دیگری مطالعه را دوست داشته باشد. پذیرش این تفاوت‌ها باعث می‌شود افراد مجبور نباشند برای پذیرفته شدن، شخصیت واقعی خود را پنهان کنند. ۲۳. کمک گرفتن هنگام مشکلات جدی گاهی مشکلات خانوادگی آن‌قدر پیچیده می‌شوند که اعضای خانواده به‌تنهایی نمی‌توانند آنها را حل کنند. در چنین شرایطی، مراجعه به مشاور خانواده یا متخصص سلامت روان می‌تواند تصمیمی عاقلانه باشد. کمک گرفتن نشانه شکست خانواده نیست؛ بلکه نشان می‌دهد اعضای آن برای بهتر شدن رابطه خود اهمیت قائل هستند. نتیجه‌گیری ایجاد یک خانواده شاد و موفق نیازمند یک کار بزرگ و ناگهانی نیست. خانواده سالم از مجموعه‌ای از رفتارهای کوچک و مداوم ساخته می‌شود: محبت کردن، گوش دادن، احترام گذاشتن، وقت گذاشتن، تشویق کردن، عذرخواهی کردن، همکاری، حل آرام اختلافات و حمایت از یکدیگر. هیچ خانواده‌ای کامل نیست. خانواده موفق خانواده‌ای نیست که هیچ مشکلی نداشته باشد؛ بلکه خانواده‌ای است که اعضای آن هنگام روبه‌رو شدن با مشکل، یکدیگر را دشمن نمی‌بینند، بلکه در کنار هم برای حل مسئله تلاش می‌کنند. کودکانی که در محیطی گرم، امن و حمایتگر رشد می‌کنند، فرصت بیشتری برای پرورش مهارت‌های عاطفی، اجتماعی و رفتاری خود دارند. در نهایت، می‌توان گفت خانواده مانند یک باغ است. اگر اعضای آن هر روز با محبت، احترام و توجه از آن مراقبت کنند، به‌تدریج محیطی زیبا و آرام شکل می‌گیرد؛ اما اگر ارتباط، محبت و توجه کنار گذاشته شود، حتی بهترین خانواده نیز ممکن است با مشکلات جدی روبه‌رو شود. بنابراین، برای داشتن خانواده‌ای شاد و موفق، لازم نیست ثروتمند یا بی‌مشکل باشیم. کافی است یکدیگر را دوست داشته باشیم، حرف‌های هم را بشنویم، در سختی‌ها کنار هم بمانیم و هر روز برای بهتر شدن رابطه‌هایمان تلاش کنیم. خانواده شاد خانواده‌ای نیست که همیشه می‌خندد؛ خانواده‌ای است که حتی هنگام گریه و سختی، اعضایش می‌دانند تنها نیستند. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 107 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که صدای برخورد قاشق کوچکی با کاسه خالی، سکوت خانه را شکست. مریم، دختر یازده‌ساله خانواده، کاسه را جلوی مادر گذاشته بود و با چشم‌هایی که هنوز خواب‌آلود بود، منتظر بود چیزی در آن ریخته شود. زرغونه چند لحظه به کاسه نگاه کرد؛ بعد چشمش به اجاق خاموش افتاد و سرانجام به کیسه آردی که در گوشه آشپزخانه قرار داشت. کیسه‌ای که تنها مقدار اندکی آرد در ته آن باقی مانده بود. دستش را داخل کیسه برد، آرد را با انگشت لمس کرد و آرام گفت: «برای امروز شاید بس شود.» در خانه‌ای کوچک در یکی از محله‌های فقیرنشین کابل، هشت نفر زندگی می‌کنند؛ عبدالرحمان، همسرش زرغونه و شش فرزندشان. خانه دو اتاق کوچک دارد؛ دو اتاقی که بیشتر روزها باید هم‌زمان محل خواب، نشستن، غذا خوردن و گاهی پناه گرفتن از سرمای شب باشند. وسایل خانه اندک‌اند: چند تشک کهنه، یک اجاق، چند ظرف، یک فرش قدیمی و صندوقچه‌ای که لباس‌های خانواده در آن نگهداری می‌شود. چیزهای زیادی در این خانه وجود ندارد؛ اما چیزی که بیش از همه به چشم می‌آید، جای خالی چیزهایی است که خانواده توان خریدنشان را ندارد. عبدالرحمان، پدر خانواده، حدود چهل‌وپنج سال دارد و سال‌هاست کار روزمزدی می‌کند. صبح‌هایی که کاری باشد، زودتر از همه از خواب بیدار می‌شود، وضو می‌گیرد، لباس کارش را می‌پوشد و پیش از آن‌که کودکان از خواب برخیزند، از خانه بیرون می‌رود. گاهی در ساختمان‌ها کارگری می‌کند، گاهی بار جابه‌جا می‌کند و گاهی ساعت‌ها در محل تجمع کارگران روزمزد منتظر می‌ماند تا کسی برای چند ساعت کار سراغش بیاید. درآمدش ثابت نیست؛ ممکن است یک روز چیزی به دست بیاورد و روز دیگر بدون حتی یک افغانی به خانه برگردد. خودش می‌گوید سخت‌ترین بخش زندگی‌اش گرسنگی نیست؛ لحظه‌ای است که عصر به خانه برمی‌گردد و شش فرزندش به دست‌های خالی او نگاه می‌کنند. می‌گوید: «بچه وقتی کوچک است، فرق نان و پول را نمی‌فهمد؛ فقط می‌فهمد که پدرش چیزی برایش نیاورده است.» همسرش، زرغونه، بیشتر روز را در خانه می‌گذراند و تلاش می‌کند با همان مقدار اندکی که دارند، زندگی هشت نفر را بچرخاند. صبحانه در خانه آن‌ها معمولاً چای و نان است و اگر نان کافی نباشد، نان خشک‌شده روزهای قبل دوباره روی سفره می‌آید. زرغونه پیش از آن‌که بچه‌ها سر سفره بنشینند، نان را به قسمت‌های کوچک تقسیم می‌کند و سهم هرکدام را طوری اندازه می‌گیرد که تا حد امکان به همه برسد. خودش معمولاً آخر از همه می‌نشیند و اگر چیزی باقی مانده باشد، می‌خورد. وقتی بچه‌ها می‌پرسند چرا مادر کمتر می‌خورد، پاسخ همیشگی‌اش این است: «من صبح چیزی خورده‌ام.» اما واقعیت این است که بسیاری از صبح‌ها چیزی نخورده است. او می‌گوید اگر سهم خودش را کامل بخورد، ممکن است یکی از بچه‌ها گرسنه بماند و برای یک مادر، دیدن فرزند گرسنه سخت‌تر از تحمل گرسنگی خودش است. شش فرزند این خانواده، هرکدام داستانی از محرومیت دارند. پسر بزرگ، حمید، پانزده‌ساله است. دیگر مثل گذشته از پدرش درباره خرید لباس یا کفش نو چیزی نمی‌خواهد. او فهمیده است که وضعیت خانواده اجازه چنین خواسته‌هایی را نمی‌دهد. صبح‌ها، اگر پدر کار داشته باشد، گاهی همراه او می‌رود و کمکش می‌کند و اگر کاری نباشد، در خانه می‌ماند و مراقب خواهر و برادرهای کوچک‌ترش است. حمید یک جفت کفش دارد که مدت‌هاست کف آن باز شده است. مادر چند بار با نخ و تکه‌ای لاستیک آن را تعمیر کرده. وقتی باران می‌بارد، آب از قسمت باز کفش داخل می‌شود و پایش خیس می‌ماند؛ اما او دیگر شکایت نمی‌کند. کفش‌ها را گوشه اتاق می‌گذارد تا خشک شوند و صبح دوباره همان‌ها را می‌پوشد. دختر بزرگ خانواده، مریم، یازده‌ساله است. او بیشتر از هر چیز دوست دارد کتاب بخواند؛ اما کتاب تازه در این خانه تقریباً جایی ندارد. چند کتاب قدیمی از یکی از اقوام به او رسیده است؛ کتاب‌هایی با جلدهای پاره و صفحاتی که بعضی از آن‌ها ناقص‌اند. مریم همان کتاب‌ها را بارها می‌خواند، گویی هر بار می‌تواند از میان همان صفحه‌های قدیمی، دنیای تازه‌ای پیدا کند. وقتی مادر برای خرید به بازار می‌رود، گاهی مریم هم همراهش می‌رود تا اگر چیزی خریدند، در حمل وسایل کمک کند. چند ماه پیش، مریم از مادرش خواسته بود برایش یک دفتر تازه بخرد، اما زرغونه نتوانسته بود. دختر چند صفحه سفید از دفتر قدیمی برادرش جدا کرد و با نخ به هم دوخت. حالا همان دفتر دست‌ساز، دفتر مشق اوست. فرزند سوم، نعمت، نه‌ساله است و بیشتر وقتش را با دو برادر کوچک‌ترش می‌گذراند. یک پیراهن دارد که آستین‌هایش برایش کوتاه شده، اما هنوز آن را می‌پوشد. مادر چند بار گفته که باید برایش لباس دیگری پیدا کند؛ اما هر بار هزینه خوراک، کرایه خانه یا نیاز دیگری در اولویت قرار گرفته است. در این خانه، خرید لباس زمانی انجام می‌شود که لباس قبلی دیگر به هیچ شکلی قابل استفاده نباشد. حتی آن زمان هم خانواده ابتدا به سراغ اقوام و همسایه‌ها می‌رود تا شاید لباس دست‌دومی پیدا شود. زرغونه می‌گوید: «بچه‌های من یاد گرفته‌اند هر چیزی را که دیگران دور می‌اندازند، برای ما شاید هنوز قابل استفاده باشد.» ساجده، هفت‌ساله، و یوسف، پنج‌ساله، بیشتر ساعات روز را در کنار مادر می‌گذرانند. آن‌ها هنوز مانند حمید و مریم مفهوم کامل فقر را نمی‌دانند. وقتی چیزی را در خانه دیگری می‌بینند، آن را می‌خواهند و وقتی مادر می‌گوید «پول نداریم»، چند لحظه ساکت می‌شوند و بعد دوباره سراغ بازی خودشان می‌روند. اما زرغونه می‌داند که این کودکان هم کم‌کم خواهند فهمید چرا پدرشان نمی‌تواند برایشان اسباب‌بازی بخرد، چرا همیشه یک نوع غذا روی سفره است و چرا وقتی از کنار مغازه‌ها می‌گذرند، مادر دست آن‌ها را محکم‌تر می‌گیرد تا چیزی را نبینند که توان خریدنش را ندارد. کوچک‌ترین عضو خانواده، علی، سه ساله است. او هنوز نمی‌داند چرا بعضی شب‌ها شام دیر آماده می‌شود و چرا مادر گاهی مدت زیادی کنار اجاق می‌نشیند و به قابلمه خالی نگاه می‌کند. یک شب که خانواده فقط نان و چای داشت، علی از مادر پرسید: «مادر، فردا برنج می‌پزیم؟» زرغونه چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «اگر بابا کار کند، می‌پزیم.» کودک لبخند زد و گفت: «پس بابا حتماً کار می‌کند.» این جمله برای زرغونه سنگین بود؛ چون نمی‌خواست امید یک کودک را با واقعیت تلخ زندگی خراب کند. عبدالرحمان آن شب دیر به خانه رسید. از چهره‌اش معلوم بود که روز خوبی نداشته است. لباسش خاک‌آلود بود و دست‌هایش از کار روزانه زبر و خسته. وقتی وارد اتاق شد، بچه‌ها دورش جمع شدند. حمید به صورت پدر نگاه کرد، اما چیزی نپرسید. مریم هم فقط گوشه‌ای نشست. کوچک‌ترین کودک جلو آمد و پرسید: «بابا، چی آوردی؟» عبدالرحمان چند لحظه به او نگاه کرد و بعد دستش را روی سرش کشید. چیزی برای کودک نداشت. فقط یک کیسه کوچک آرد خریده بود؛ آردی که بخش بزرگی از درآمد روزانه‌اش را گرفته بود. زرغونه کیسه را گرفت و به آشپزخانه برد. همان مقدار اندک آرد قرار بود چند روز برای هشت نفر نان فراهم کند. آن شب زرغونه خمیر درست کرد. آرد کم بود و او آب بیشتری به خمیر افزود تا نان‌ها بزرگ‌تر شوند. وقتی نان‌ها پخته شد، بچه‌ها دور سفره نشستند. هرکس سهم خودش را گرفت. عبدالرحمان تکه‌ای از نان برداشت، اما چند لحظه بعد آن را کنار گذاشت و گفت: «من اشتها ندارم.» حمید فهمید پدرش دروغ می‌گوید. او هم تکه نان خودش را کوچک‌تر کرد و بخشی از آن را به سمت پدر گذاشت. عبدالرحمان گفت: «بخور پسرم، من سیرم.» این بار پدر و پسر هر دو همان جمله‌ای را گفتند که مادر بارها در این خانه گفته بود؛ جمله‌ای که بیشتر از آن‌که نشانه سیری باشد، نشانه تلاش برای پنهان کردن گرسنگی بود. زندگی این خانواده فقط با کمبود غذا سخت نشده است. کرایه خانه هر ماه یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های عبدالرحمان است. وقتی چند روز کار پیدا نمی‌کند، نخستین چیزی که ذهنش را مشغول می‌کند، صاحب‌خانه است. او می‌گوید گاهی تمام درآمد یک هفته صرف کرایه خانه و خرید مواد غذایی می‌شود و برای باقی نیازها چیزی باقی نمی‌ماند. هزینه درمان، لباس، آموزش کودکان و حتی خرید یک جفت کفش مناسب، هرکدام باید تا زمانی عقب بیفتد که پولی پیدا شود. وقتی یکی از کودکان بیمار می‌شود، خانواده ابتدا تلاش می‌کند با روش‌های خانگی مشکل را حل کند و تنها زمانی به داکتر مراجعه می‌کند که وضعیت کودک جدی شود؛ نه از بی‌توجهی، بلکه از سر ناتوانی مالی. در گوشه اتاق، صندوقچه‌ای قدیمی قرار دارد که زرغونه وسایل باارزش خانواده را در آن نگه می‌دارد؛ چند لباس، اسناد خانوادگی و چند وسیله کوچک. چیز ارزشمند دیگری وجود ندارد که بتوانند در روزهای سخت بفروشند. چند سال پیش، وقتی عبدالرحمان مدتی کار پیدا نکرد، یکی از وسایل خانه را فروخت تا کرایه خانه را بپردازد. حالا دیگر چیزی برای فروختن باقی نمانده است. خودش می‌گوید: «آدم فقیر وقتی وسیله‌ای را می‌فروشد، فکر می‌کند مشکلش برای یک روز حل می‌شود؛ اما وقتی دوباره مشکل می‌آید، دیگر چیزی برای فروش ندارد.» شب‌ها، وقتی چراغ خانه خاموش می‌شود، هشت نفر در دو اتاق کوچک می‌خوابند. کودکان کنار هم دراز می‌کشند تا جای کمتری بگیرند. در زمستان، همه زیر چند کمپل جمع می‌شوند و در تابستان، پنجره کوچک اتاق برای ورود هوا باز می‌ماند. زندگی آن‌ها با فصل‌ها تغییر چندانی نمی‌کند؛ فقط شکل سختی عوض می‌شود. زمستان، سرمای اتاق و هزینه سوخت را به نگرانی‌هایشان اضافه می‌کند و تابستان، گرمای شدید و کمبود امکانات را. اما در هر دو فصل، یک چیز ثابت است: تلاش پدر برای پیدا کردن کار و تلاش مادر برای تقسیم کردن چیزهای اندک میان هشت نفر. عبدالرحمان گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب هستند، بیدار می‌ماند و به سقف نگاه می‌کند. او می‌گوید بزرگ‌ترین ترسش این است که فرزندانش هم مانند خودش تمام عمرشان را صرف پیدا کردن یک لقمه نان کنند. می‌خواهد حمید کارگر روزمزد نشود. می‌خواهد مریم بتواند درس بخواند و می‌خواهد کودکان کوچک‌ترش حداقل یک زندگی معمولی داشته باشند؛ زندگی‌ای که در آن درخواست یک دفتر، یک جفت کفش یا یک وعده غذای بهتر، خانواده را مجبور به حساب‌وکتاب چندروزه نکند. اما میان خواستن و توانستن، فاصله‌ای وجود دارد که برای این خانواده هر روز بزرگ‌تر به نظر می‌رسد. صبح روز بعد، پیش از آن‌که آفتاب کاملاً بر بام‌های کابل بتابد، عبدالرحمان دوباره لباس کارش را می‌پوشد. زرغونه برایش چای می‌ریزد و یک تکه نان را در پارچه‌ای می‌پیچد. مرد هنگام خروج، نگاهی به شش فرزندش می‌اندازد. بعضی هنوز خواب‌اند و بعضی در سکوت او را نگاه می‌کنند. او چیزی نمی‌گوید. فقط در را باز می‌کند و از خانه بیرون می‌رود؛ به امید این‌که امروز کسی به یک کارگر نیاز داشته باشد. پشت سرش، زرغونه در را می‌بندد، سفره را جمع می‌کند و دوباره سراغ همان کیسه آرد می‌رود تا ببیند برای چند وعده دیگر باقی مانده است. در این خانه، فقر با یک عدد اندازه‌گیری نمی‌شود. فقر یعنی مادری که غذای خودش را به فرزندانش می‌دهد و می‌گوید سیر است؛ پدری که هر صبح با امید پیدا کردن کار از خانه بیرون می‌رود و هر شب نگران دست‌های خالی خود است؛ کودکی که کفش پاره‌اش را می‌پوشد و چیزی نمی‌گوید؛ دختری که دفتر تازه را آرزو می‌کند و با صفحه‌های سفید دفتر قدیمی برادرش کنار می‌آید؛ و کودکانی که کم‌کم یاد می‌گیرند پیش از خواستن هر چیزی، اول به جیب پدر نگاه کنند. برای خانواده هشت‌نفری عبدالرحمان، زندگی بیشتر از آن‌که درباره داشتن باشد، درباره دوام آوردن است؛ دوام آوردن تا فردا، تا روزی که شاید کار پیدا شود، تا زمانی که شاید سفره کمی پرتر شود و تا شبی که کودکان بتوانند بدون شنیدن جمله «امروز پول نداریم» به خواب بروند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 191 بازدید

خانواده نخستین و مهم‌ترین محیطی است که کودک در آن زندگی می‌کند و در همین محیط، رفتار، نگرش و شخصیت خود را شکل می‌دهد. کودک از همان سال‌های نخست زندگی، پیش از آنکه با مکتب، دوستان و جامعه آشنا شود، بسیاری از رفتارها و ارزش‌ها را از اعضای خانواده می‌آموزد. شیوه صحبت کردن والدین، نوع برخورد آنان با دیگران، میزان احترام میان اعضای خانواده، صداقت، مسئولیت‌پذیری و حتی نحوه حل مشکلات، همگی می‌توانند بر شخصیت اخلاقی کودک تأثیر بگذارند. تربیت اخلاقی کودکان تنها به آموزش چند جمله مانند «دروغ نگو»، «به دیگران احترام بگذار» یا «کار بد انجام نده» محدود نمی‌شود؛ بلکه فرآیندی طولانی و پیوسته است که از طریق رفتار، گفت‌وگو، محبت، آموزش، الگو بودن والدین و ایجاد محیطی مناسب در خانواده شکل می‌گیرد. کودکی که در محیطی سرشار از احترام، محبت، عدالت و مسئولیت‌پذیری رشد کند، احتمال بیشتری دارد که همین ارزش‌ها را در زندگی آینده خود نیز رعایت کند. از این رو، خانواده نقش اساسی در پرورش نسلی بااخلاق، مسئول، مهربان و مفید برای جامعه دارد. هرچه خانواده در این زمینه آگاهانه‌تر عمل کند، زمینه رشد سالم‌تر شخصیت کودک را فراهم خواهد کرد. خانواده؛ نخستین مدرسه اخلاق خانه را می‌توان نخستین مدرسه‌ای دانست که کودک در آن درس زندگی و اخلاق را می‌آموزد. کودک در سال‌های ابتدایی زندگی بیشتر از طریق مشاهده و تقلید یاد می‌گیرد. اگر پدر و مادر با یکدیگر محترمانه صحبت کنند، کودک نیز احترام را می‌آموزد. اگر اعضای خانواده هنگام اشتباه کردن عذرخواهی کنند، کودک یاد می‌گیرد که پذیرفتن اشتباه نشانه ضعف نیست. اگر والدین به وعده‌های خود عمل کنند، کودک اهمیت وفاداری و مسئولیت‌پذیری را درک می‌کند. به همین دلیل، رفتار والدین گاهی تأثیری بسیار بیشتر از سخنان و نصیحت‌های آنان بر کودک دارد. ممکن است والدین بارها به کودک بگویند که نباید دروغ بگوید؛ اما اگر خودشان برای فرار از یک مشکل دروغ بگویند، کودک بیشتر از رفتار آنان تأثیر می‌پذیرد تا از نصیحتشان. بنابراین، نخستین گام در تربیت اخلاقی کودک این است که والدین خودشان الگوی مناسبی برای فرزند باشند. اهمیت محبت در تربیت اخلاقی محبت یکی از پایه‌های اصلی تربیت صحیح کودکان است. کودکی که احساس کند در خانواده دوست داشته می‌شود، ارزشمند است و اعضای خانواده به او اهمیت می‌دهند، معمولاً اعتمادبه‌نفس بیشتری پیدا می‌کند و آمادگی بیشتری برای پذیرش آموزش‌های اخلاقی خواهد داشت. محبت به این معنا نیست که والدین تمام خواسته‌های کودک را بدون دلیل بپذیرند. گاهی محبت واقعی یعنی والدین برای کودک قانون و محدودیت تعیین کنند و در عین حال، با آرامش دلیل آن را توضیح دهند. برای مثال، اگر کودک به فرد دیگری توهین کند، والدین نباید فقط او را سرزنش کنند؛ بهتر است توضیح دهند که سخنان توهین‌آمیز می‌تواند احساسات دیگران را جریحه‌دار کند و از او بخواهند رفتار مناسب‌تری داشته باشد. تربیت همراه با محبت باعث می‌شود کودک اخلاق را تنها از روی ترس از مجازات رعایت نکند، بلکه به‌تدریج دلیل درست بودن رفتارهای اخلاقی را نیز درک کند. آموزش صداقت به کودکان صداقت یکی از مهم‌ترین ارزش‌های اخلاقی است. کودک باید از خانواده بیاموزد که راستگویی اهمیت دارد و پذیرفتن اشتباه بهتر از پنهان کردن حقیقت است. والدین باید فضایی ایجاد کنند که کودک بتواند درباره اشتباهات خود، بدون ترس شدید، صحبت کند. اگر کودک هر بار که حقیقت را می‌گوید با تنبیه شدید روبه‌رو شود، ممکن است برای جلوگیری از مجازات به دروغ گفتن روی بیاورد. بهتر است والدین هنگام مواجه شدن با دروغ، علاوه بر اصلاح رفتار کودک، علت آن را نیز بررسی کنند. ممکن است کودک از تنبیه ترسیده باشد، بخواهد توجه دیگران را جلب کند یا هنوز تفاوت میان درست و نادرست را به‌خوبی درک نکرده باشد. وقتی والدین خودشان نیز در زندگی روزمره صادق باشند، آموزش صداقت بسیار مؤثرتر خواهد بود. نقش خانواده در آموزش احترام احترام به دیگران از ارزش‌هایی است که باید از دوران کودکی آموزش داده شود. کودک باید یاد بگیرد که به پدر و مادر، بزرگ‌ترها، معلمان، دوستان و حتی افرادی که با او تفاوت دارند احترام بگذارد. احترام فقط در استفاده از کلمات مؤدبانه خلاصه نمی‌شود. گوش دادن هنگام صحبت دیگران، مسخره نکردن افراد، رعایت نوبت، کمک به دیگران و توجه به احساسات اطرافیان نیز از نشانه‌های احترام هستند. والدین می‌توانند با رفتار خود احترام را به کودک آموزش دهند. هنگامی که والدین با فرزند خود با احترام صحبت می‌کنند، حتی زمانی که از رفتار او ناراضی هستند، کودک نیز شیوه صحیح برخورد با دیگران را بهتر یاد می‌گیرد. مسئولیت‌پذیری و نقش خانواده یکی دیگر از وظایف مهم خانواده، آموزش مسئولیت‌پذیری است. کودکان باید از سن مناسب یاد بگیرند که هر فرد در خانواده وظایفی دارد و باید مسئولیت کارهای خود را بپذیرد. برای مثال، کودک می‌تواند مسئول مرتب کردن وسایل شخصی خود، جمع کردن اسباب‌بازی‌ها، مراقبت از وسایل مکتب یا کمک در برخی کارهای ساده خانه باشد. اگر والدین همیشه تمام کارهای کودک را انجام دهند، ممکن است کودک به وابستگی عادت کند و مسئولیت‌پذیری در او به اندازه کافی رشد نکند. در مقابل، دادن مسئولیت‌های متناسب با سن کودک به او کمک می‌کند احساس توانمندی و استقلال بیشتری پیدا کند. مسئولیت‌پذیری همچنین به کودک می‌آموزد که رفتار هر انسان پیامدهایی دارد و هر فرد باید نتیجه تصمیم‌های خود را بپذیرد. آموزش مهربانی و همدلی یکی از اهداف مهم تربیت اخلاقی، پرورش انسان‌هایی مهربان و همدل است. همدلی یعنی انسان بتواند احساسات و شرایط دیگران را درک کند. خانواده می‌تواند با مثال‌های ساده این ویژگی را در کودک تقویت کند. برای نمونه، والدین می‌توانند از کودک بپرسند: «اگر کسی تو را مسخره کند، چه احساسی پیدا می‌کنی؟ حالا اگر تو شخص دیگری را مسخره کنی، او چه احساسی خواهد داشت؟» چنین پرسش‌هایی باعث می‌شود کودک به احساسات دیگران توجه بیشتری کند. کمک به افراد نیازمند، رفتار مهربانانه با اعضای خانواده، مراقبت از حیوانات و احترام به سالمندان نیز می‌تواند فرصت‌های مناسبی برای آموزش همدلی باشد. نقش والدین به‌عنوان الگو کودکان بیشتر از آنچه می‌شنوند، از آنچه می‌بینند یاد می‌گیرند. بنابراین، والدین مهم‌ترین الگوهای رفتاری کودک هستند. اگر والدین هنگام عصبانیت بتوانند خشم خود را کنترل کنند، کودک نیز به‌تدریج کنترل احساسات را یاد می‌گیرد. اگر والدین در برابر مشکلات صبور باشند، کودک صبر را در رفتار آنان مشاهده می‌کند. اگر آنان در برابر دیگران مسئولانه و محترمانه رفتار کنند، کودک نیز این رفتارها را به‌عنوان بخشی طبیعی از زندگی خود می‌پذیرد. به همین دلیل، تربیت اخلاقی فقط وظیفه‌ای برای کودکان نیست؛ والدین نیز باید همواره رفتار خود را بررسی کنند و ببینند چه الگویی برای فرزندشان ایجاد می‌کنند. تأثیر گفت‌وگو در تربیت اخلاقی گفت‌وگو یکی از بهترین روش‌های تربیت کودکان است. والدین باید به کودک فرصت دهند درباره احساسات، مشکلات، اشتباهات و نگرانی‌های خود صحبت کند. به جای اینکه همیشه به کودک دستور داده شود، بهتر است گاهی درباره دلیل یک رفتار با او گفت‌وگو شود. برای مثال، به جای اینکه فقط گفته شود «این کار را نکن»، می‌توان پرسید: «به نظرت اگر این کار را انجام بدهی چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا ممکن است کسی ناراحت شود؟» این روش باعث می‌شود کودک خودش درباره درست و نادرست فکر کند و توانایی تصمیم‌گیری اخلاقی او افزایش یابد. تأثیر عدالت در خانواده رفتار عادلانه والدین نیز در تربیت اخلاقی اهمیت زیادی دارد. اگر کودکان احساس کنند که در خانواده با آنان ناعادلانه رفتار می‌شود، ممکن است نسبت به قوانین و ارزش‌های اخلاقی بی‌اعتماد شوند. عدالت به معنای رفتار کاملاً یکسان با همه کودکان نیست؛ بلکه به معنای توجه به نیازها و شرایط هر فرد است. والدین باید قوانین خانواده را تا حد امکان روشن و منطقی تعیین کنند و هنگام اجرای آن‌ها ثبات داشته باشند. همچنین بهتر است والدین از مقایسه مداوم کودکان با یکدیگر خودداری کنند. جمله‌هایی مانند «ببین فلانی چقدر بهتر از تو است» ممکن است باعث حسادت، ناراحتی و کاهش اعتمادبه‌نفس کودک شود. نقش نظم و قانون در خانواده وجود قوانین مشخص در خانواده به کودک کمک می‌کند مرزهای درست و نادرست را بشناسد. قوانین باید متناسب با سن کودک، روشن و قابل اجرا باشند. برای مثال، خانواده می‌تواند قوانینی درباره زمان خواب، استفاده از تلفن همراه، انجام تکالیف، احترام به دیگران و مسئولیت‌های خانه داشته باشد. البته قانون زمانی مؤثر است که والدین نیز خودشان به آن احترام بگذارند. اگر یک قانون فقط برای کودک باشد و بزرگ‌ترها آن را رعایت نکنند، کودک ممکن است آن را ناعادلانه بداند. هدف قوانین باید آموزش نظم و مسئولیت‌پذیری باشد، نه ترساندن کودک. تأثیر محیط خانواده بر شخصیت کودک محیط خانوادگی تأثیر عمیقی بر رشد کودک دارد. خانواده‌ای که در آن آرامش، احترام، گفت‌وگو و محبت وجود داشته باشد، شرایط مناسبی برای رشد اخلاقی کودک فراهم می‌کند. در مقابل، دعواهای مداوم، تحقیر، توهین و رفتارهای خشونت‌آمیز می‌تواند بر احساس امنیت و رفتار کودک تأثیر منفی بگذارد. البته این موضوع به معنای آن نیست که خانواده باید همیشه بدون هیچ اختلافی باشد. اختلاف نظر در زندگی طبیعی است. مهم این است که اعضای خانواده چگونه اختلافات خود را حل می‌کنند. اگر کودک ببیند افراد می‌توانند بدون توهین و خشونت درباره مشکلات صحبت کنند، او نیز این مهارت را یاد می‌گیرد. نقش فناوری و رسانه‌ها امروزه کودکان علاوه بر خانواده، از اینترنت، تلویزیون، بازی‌های ویدیویی و شبکه‌های اجتماعی نیز تأثیر می‌پذیرند. بنابراین، خانواده باید نسبت به محتوایی که کودک مشاهده می‌کند آگاهی داشته باشد. والدین بهتر است به جای ممنوعیت کامل و بدون توضیح درباره استفاده از فناوری، با کودک درباره استفاده درست و مسئولانه از آن گفت‌وگو کنند. کودک باید یاد بگیرد که هر چیزی که در اینترنت می‌بیند، لزوماً درست یا مناسب نیست. همچنین خانواده می‌تواند از فیلم‌ها، داستان‌ها و برنامه‌های مناسب برای آموزش ارزش‌هایی مانند دوستی، صداقت، همکاری، شجاعت و مسئولیت‌پذیری استفاده کند. همکاری خانواده و مکتب تربیت اخلاقی تنها وظیفه خانواده نیست و مکتب نیز نقش مهمی در این زمینه دارد. بهترین نتیجه زمانی به دست می‌آید که خانواده و مکتب در یک مسیر حرکت کنند. اگر مکتب کودک را به نظم، احترام و مسئولیت‌پذیری تشویق کند، اما خانواده این ارزش‌ها را نادیده بگیرد، تربیت کودک دشوارتر خواهد شد. از سوی دیگر، خانواده نیز می‌تواند با همکاری معلمان، مشکلات رفتاری کودک را بهتر شناسایی و برای اصلاح آن‌ها تلاش کند. همکاری میان خانواده و مکتب باعث می‌شود کودک پیام‌های تربیتی هماهنگ و روشنی دریافت کند و ارزش‌های اخلاقی را هم در خانه و هم در محیط آموزشی تمرین کند. تشویق به جای تنبیه شدید تشویق رفتارهای خوب یکی از روش‌های مؤثر تربیتی است. وقتی کودک رفتار مناسبی انجام می‌دهد، والدین می‌توانند آن رفتار را مورد توجه قرار دهند. برای مثال، گفتن جمله‌ای مانند «از اینکه به دوستت کمک کردی خوشحال شدم» به کودک نشان می‌دهد که رفتار او ارزشمند بوده است. در مقابل، تنبیه شدید و تحقیر می‌تواند آثار منفی داشته باشد. هدف تربیت باید اصلاح رفتار و آموزش ارزش‌های اخلاقی باشد، نه ایجاد ترس. وقتی کودک اشتباه می‌کند، بهتر است والدین ابتدا رفتار نادرست را مشخص کنند، پیامد آن را توضیح دهند و سپس به کودک فرصت اصلاح رفتار بدهند. اهمیت کتاب و داستان در تربیت اخلاقی داستان‌ها ابزار بسیار خوبی برای آموزش مفاهیم اخلاقی هستند. کودکان معمولاً با شخصیت‌های داستان ارتباط برقرار می‌کنند و از سرنوشت آنان درس می‌گیرند. والدین می‌توانند پس از خواندن یک داستان از کودک بپرسند: «اگر تو جای این شخصیت بودی، چه کاری انجام می‌دادی؟» یا «به نظرت چرا این رفتار درست یا نادرست بود؟» این پرسش‌ها قدرت تفکر، تصمیم‌گیری و تشخیص اخلاقی کودک را تقویت می‌کنند و به او فرصت می‌دهند بدون قرار گرفتن مستقیم در موقعیت واقعی، پیامد رفتارهای مختلف را بررسی کند. نتیجه‌گیری خانواده مهم‌ترین پایه در تربیت اخلاقی کودکان است. کودک نخستین درس‌های اخلاق، محبت، احترام، صداقت، مسئولیت‌پذیری، همکاری، صبر و همدلی را در خانه می‌آموزد. رفتار والدین، نوع برخورد آنان با کودک، شیوه حل مشکلات، قوانین خانواده و میزان محبت و توجه، همگی در شکل‌گیری شخصیت اخلاقی کودک نقش دارند. برای تربیت درست، والدین باید بیش از آنکه فقط نصیحت کنند، خودشان الگوی مناسبی برای فرزند باشند. کودک باید در محیطی رشد کند که در آن محبت و قانون در کنار یکدیگر وجود داشته باشد؛ یعنی هم احساس امنیت و ارزشمندی کند و هم بداند که رفتارهای او مسئولیت و پیامد دارد. همچنین گفت‌وگو، تشویق، آموزش از طریق داستان، دادن مسئولیت‌های مناسب، احترام به شخصیت کودک و همکاری با مکتب از روش‌های مؤثر در تربیت اخلاقی هستند. در نهایت، آینده هر جامعه تا حد زیادی به تربیت نسل آینده آن وابسته است. اگر خانواده‌ها کودکانی صادق، مسئول، مهربان، محترم و آگاه تربیت کنند، جامعه نیز از وجود انسان‌هایی برخوردار خواهد شد که می‌توانند در ساختن آینده‌ای بهتر نقش داشته باشند. بنابراین، سرمایه‌گذاری بر تربیت اخلاقی کودکان، در حقیقت سرمایه‌گذاری بر آینده خانواده، مکتب و جامعه است. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 90 بازدید

برنامه توسعه‌ای سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که ۷۵ درصد خانواده‌ها در افغانستان نمی‌توانند نیازهای اساسی خود به شمول دسترسی به غذا، خدمات بهداشتی و سرپناه را تأمین کنند. این نهاد امروز (سه‌شنبه، ۳ سنبله) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که با همکاری شریکان خود، تلاش می‌کند به بیش از پنج میلیون تن در سراسر افغانستان خدمات اساسی را فراهم کند. برنامه توسعه‌ای ملل متحد در ادامه تاکید کرد که هزاران مکتب و مرکز درمانی در افغانستان انرژی برق پایدار ندارد یا با محدودیت دسترسی به برق روبه‌رو است. این نهاد افزوده است که به هزار و ۳۰۰ مرکز صحی و مکتب در ۱۹ ولایت افغانستان انرژی خورشیدی را فراهم کرده است. همچنین برنامه توسعه‌ای ملل متحد گفته است که ۱۵ میلیون و ۶۰۰ هزار مورد خدمات صحی ضروری را نیز به شهروندان افغانستان ارائه کرده است. این خدمات شامل درمان و پیش‌گیری مالاریا، سل و اچ‌آ‌وی است. برنامه توسعه‌ای سازمان ملل متحد افزوده است که اکنون بیش از پنج میلیون تن در شش هزار و ۶۰۰ تأسیسات همگانی به انرژی پاک دسترسی دارند.

ادامه مطلب