برچسب: #خانواده

2 روز قبل - 94 بازدید

دوستان مریم نیز دیگر مانند گذشته در تماس نبودند. بعضی درگیر کارهای خانه شده بودند، برخی مجبور به کار شده بودند و درباره سرنوشت بعضی دیگر نیز خانواده‌هایشان تصمیم گرفته بودند. یک روز یکی از دوستان نزدیکش تلفن کرد و گفت: «دیگر نمی‌توانم درس بخوانم. پدرم می‌گوید مکتب که نیست، باید در خانه باشم.» مریم پرسید: «تو چه می‌خواهی؟» دوستش چند لحظه سکوت کرد و گفت: «من هم می‌خواهم درس بخوانم، اما خواستن من کافی نیست.» این جمله برای مریم بسیار سنگین بود. آن شب وقتی به اتاقش رفت، کتاب علومش را باز کرد، اما نتوانست مطالعه کند. کتاب را بست و به دیوار خیره شد. برای نخستین بار به این فکر کرد که شاید مشکل فقط بسته‌شدن یک دروازه نیست؛ شاید چیزی که از دختران گرفته می‌شود، سال‌های زندگی و فرصت ساختن آینده آنان است. با این حال، مریم تصمیم گرفت کاملاً منتظر نماند. از طریق یکی از دوستانش درباره کلاس‌های آنلاین شنید و با وجود اینترنت ضعیف و هزینه‌هایی که خانواده به سختی می‌توانستند پرداخت کنند، شروع به یادگیری از طریق اینترنت کرد. تلفن هوشمندی که در خانه داشتند قدیمی بود و گاهی برنامه‌های آموزشی روی آن به‌درستی باز نمی‌شد. اینترنت نیز همیشه قابل اعتماد نبود. بعضی شب‌ها مریم ساعت‌ها منتظر می‌ماند تا بتواند وارد کلاس شود و درست زمانی که معلم تدریس را آغاز می‌کرد، ارتباط قطع می‌شد. او دوباره تلاش می‌کرد، اما گاهی تا پایان درس نمی‌توانست برگردد. با این حال، دفترش را کنار خود می‌گذاشت و هرچه می‌توانست یادداشت می‌کرد. برای یادگیری زبان انگلیسی نیز دفتر جداگانه‌ای داشت و هر روز چند واژه جدید می‌نوشت. در صفحه نخست دفترش نوشته بود: «من هنوز دانش‌آموز هستم.» این جمله را برای خودش نوشته بود تا هر روز فراموش نکند که بسته‌شدن دروازه مکتب نباید باعث شود خودش را از دنیای آموزش کنار بگذارد. اما ادامه این مسیر آسان نبود. هزینه اینترنت برای خانواده سنگین بود و گاهی مریم مجبور می‌شد چند روز از کلاس‌هایش دور بماند. یک بار چند هفته نتوانست به درس‌های آنلاین دسترسی پیدا کند و وقتی دوباره برگشت، بسیاری از مطالب را از دست داده بود. احساس می‌کرد از هم‌سن‌وسالانش عقب مانده است. دوستانی که زمانی در کنار او در یک صنف می‌نشستند، حالا هر کدام در مسیر متفاوتی قرار گرفته بودند. بعضی دیگر علاقه‌ای به درس نداشتند، چون آن‌قدر از مکتب دور مانده بودند که امیدشان کم‌رنگ شده بود. مریم نیز روزهایی داشت که می‌خواست کتاب‌ها را ببندد و دیگر به آینده فکر نکند. گاهی با خودش می‌گفت: «وقتی معلوم نیست چه زمانی دوباره می‌توانم درس بخوانم، چرا این‌قدر تلاش کنم؟» اما هر بار که این فکر به سراغش می‌آمد، به یاد پدرش می‌افتاد که سال‌ها گفته بود: «اگر چیزی یاد بگیری، هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از تو بگیرد.» همین جمله دوباره او را پای کتاب می‌نشاند. دو سال از زمانی که مریم آخرین بار وارد مکتب شده بود، گذشت. در این دو سال، او از یک دختر مکتب‌رو به دختری تبدیل شده بود که بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند. بعضی روزها خودش را در آینه نگاه می‌کرد و باورش نمی‌شد همان دختری است که زمانی هر صبح با شوق لباس مکتب می‌پوشید. دیگر لباس مکتب برایش اندازه نبود. یک روز آن را از کمد بیرون آورد و روی تخت پهن کرد. مادرش وارد اتاق شد و وقتی لباس را دید، چیزی نگفت. مریم به لباس نگاه کرد و گفت: «مادر، ببین چقدر برایم کوچک شده.» مادر لبخند غمگینی زد و جواب داد: «دخترم، تو بزرگ شدی.» مریم گفت: «من فقط بزرگ نشدم، مادر. دو سال هم از درس‌هایم عقب ماندم.» مادر کنارش نشست و دستش را گرفت. مریم سرش را روی شانه مادر گذاشت و برای نخستین بار بعد از مدت‌ها گریه کرد و گفت: «من نمی‌خواهم تمام آینده‌ام در همین اتاق خلاصه شود.» مادر آرام جواب داد: «من هم نمی‌خواهم.» بعد از آن روز، مریم بیشتر تلاش کرد. درس‌های قبلی را مرور کرد، کتاب‌هایی را که در خانه داشت خواند و از دوستانش جزوه‌های قدیمی گرفت. گاهی برای خودش امتحان می‌گرفت و پاسخ‌ها را در دفتر می‌نوشت. اگر چیزی را نمی‌فهمید، ساعت‌ها در منابع آموزشی جست‌وجو می‌کرد. او دیگر فقط برای این درس نمی‌خواند که روزی دوباره مکتب باز شود؛ برای این درس می‌خواند که خودش را از دست ندهد. در خانواده نیز همه می‌دانستند مریم نمی‌خواهد آموزش را کنار بگذارد. پدرش با وجود مشکلات اقتصادی، تا جایی که می‌توانست هزینه اینترنت و کتاب‌های مورد نیازش را فراهم می‌کرد. یک شب که پدر خسته از کار برگشته بود، مریم درباره آینده‌اش با او صحبت کرد و گفت: «پدر، اگر روزی مکتب باز شود، من می‌روم. اگر دانشگاه هم باز باشد، می‌خواهم ادامه بدهم.» پدر چند لحظه به او نگاه کرد و گفت: «تو فقط درس بخوان. تا وقتی من توان داشته باشم، نمی‌گذارم آرزویت را فراموش کنی.» مریم چیزی نگفت، اما همان شب احساس کرد هنوز کسی در کنار او ایستاده است. با این همه، چیزی که بیش از همه مریم را آزار می‌داد، ترس از فراموش‌شدن بود. او می‌ترسید جامعه روزی به این وضعیت عادت کند؛ به این‌که دختران در خانه باشند، به این‌که صدای زنگ مکتب برای آنان فقط خاطره شود و به این‌که کودکی که روزی آرزوی داکتر، مهندس یا معلم‌شدن داشت، آرام‌آرام از رؤیایش دست بکشد. از خودش می‌پرسید اگر چند سال دیگر بگذرد، آیا هنوز می‌توانم به دانشگاه فکر کنم؟ آیا هنوز می‌توانم خودم را دانش‌آموز بدانم؟ آیا کتاب‌هایی که امروز می‌خوانم، روزی به کارم خواهند آمد؟ پاسخ این سؤال‌ها را نمی‌دانست، اما یک چیز را می‌دانست؛ اگر خودش نیز تسلیم شود، دیگر چیزی برایش باقی نمی‌ماند. به همین دلیل، هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن می‌کرد و کتابش را باز می‌گذاشت. گاهی فقط چند صفحه می‌خواند و گاهی چند ساعت، اما تلاش می‌کرد هر شب چیزی یاد بگیرد. یک شب، مریم کنار پنجره نشسته بود و به کوچه نگاه می‌کرد. چند دختر کوچک از کنار خانه عبور کردند. یکی از آن‌ها کیف مکتب بر دوش داشت و با عجله دست مادرش را می‌کشید. مریم مدت زیادی به آن‌ها نگاه کرد. صدای خنده دوستانش، زنگ مکتب، صدای معلم و حتی نیمکت چوبی صنف را به یاد آورد. برای لحظه‌ای همه آن روزها دوباره زنده شدند؛ روزهایی که هنوز نمی‌دانست رفتن به مکتب می‌تواند روزی به یک آرزوی دور تبدیل شود. سپس به اتاق برگشت. روی میز، همان دفتر انگلیسی قرار داشت؛ دفتری که مدت‌ها پیش در صفحه نخست آن نوشته بود: «من هنوز دانش‌آموز هستم.» مریم قلم را برداشت و زیر آن جمله نوشت: «و خواهم ماند.» شاید مریم نمی‌داند چه زمانی دوباره اجازه خواهد داشت وارد صنف شود، چه زمانی می‌تواند امتحان بدهد و چه زمانی رؤیای داکترشدن از یک آرزو به یک برنامه واقعی تبدیل خواهد شد. شاید حتی نداند چند سال دیگر باید منتظر بماند. اما هر بار که کتابی را باز می‌کند، به خودش یادآوری می‌کند که زندگی‌اش نباید فقط با تصمیم‌هایی که دیگران درباره‌اش می‌گیرند تعریف شود. او هنوز همان دختر نوجوانی است که روزی با شوق از خانه بیرون می‌شد و می‌گفت می‌خواهد داکتر شود؛ با این تفاوت که حالا دو سال از آن روزها گذشته و در این دو سال، مریم فهمیده است که محرومیت تنها گرفتن یک فرصت نیست؛ گاهی وادارکردن یک انسان به جنگیدن برای چیزی است که پیش از آن، ساده‌ترین حق زندگی‌اش به شمار می‌رفت. حالا هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن می‌کند، کتابش را باز می‌گذارد و درس می‌خواند؛ نه به این دلیل که مطمئن است فردا دروازه مکتب باز خواهد شد، بلکه به این دلیل که نمی‌خواهد روزی که آن دروازه باز شد، خودش دیگر همان دختر مشتاق یادگیری نباشد. برای مریم، هر صفحه‌ای که می‌خواند، یک قدم کوچک به سوی آینده‌ای است که هنوز نمی‌بیند، اما حاضر نیست از آن دست بکشد؛ آینده‌ای که در آن دوباره کیفش را بر دوش می‌اندازد، از خانه بیرون می‌شود و از دروازه یک مکتب یا دانشگاه عبور می‌کند. روزی که دیگر مجبور نباشد از خودش بپرسد چرا اجازه درس‌خواندن ندارد و بتواند از خودش بپرسد: «حالا برای رسیدن به رؤیایم چقدر باید تلاش کنم؟» شاید تمام امید مریم همین باشد؛ این‌که روزی دوباره انتخاب آینده به دست خودش باشد. بخش اول روایت... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 روز قبل - 125 بازدید

وقتی زنگ ساعت در گوشه اتاق به صدا درآمد، مریم هنوز خواب بود؛ اما صدای مادرش که از حیاط می‌آمد، آرام‌آرام او را از خواب بیرون کشید. «مریم جان، بیدار شو، دیر می‌شود.» مریم چشم‌هایش را باز کرد، چند ثانیه به سقف اتاق خیره ماند و بعد با عجله از جا برخاست. صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود و هوای سرد از لای پنجره کوچک اتاق به داخل می‌آمد. چادر مکتبش را برداشت، لباس پوشید و کیف کوچکی را که از شب پیش آماده کرده بود، روی شانه انداخت. مادرش در آشپزخانه چای آماده می‌کرد و پدرش کنار دروازه نشسته بود و بند بوت‌هایش را می‌بست. وقتی پدر دخترش را دید، لبخند زد و پرسید: «امروز هم اول می‌رسی، دخترم؟» مریم با همان شوق همیشگی جواب داد: «امتحان داریم، پدر. اگر دیر برسم، معلم اجازه نمی‌دهد.» آن صبح برای مریم چیزی جز یک صبح عادی نبود؛ صبحی شبیه صدها صبح دیگری که با عجله از خانه بیرون شده، از کوچه گذشته و در کنار دختران دیگر به سوی مکتب رفته بود. او آن زمان نمی‌دانست روزی خواهد رسید که همین کیف، همین لباس و حتی صدای همان زنگ ساعت، برایش به خاطره‌ای دور تبدیل شود؛ خاطره‌ای که هر بار به یادش می‌آورد، احساس می‌کند بخشی از کودکی‌اش در همان دروازه مکتب جا مانده است. مریم از کودکی به درس علاقه داشت. خانواده‌اش امکانات زیادی نداشتند، اما پدر و مادرش همیشه تلاش کرده بودند او و خواهر کوچک‌ترش فرصت درس خواندن داشته باشند. پدرش کارگر روزمزد بود و درآمدش ثابت نبود؛ بعضی روزها صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و تا شام کار می‌کرد و بعضی روزها ساعت‌ها کنار سرک یا در بازار منتظر می‌ماند تا کسی برای کاری او را صدا کند. مادرش نیز در خانه برای زنان همسایه لباس می‌دوخت و با درآمد خیاطی بخشی از هزینه‌های زندگی را تأمین می‌کرد. زندگی برای این خانواده آسان نبود، اما پدر همیشه می‌گفت: «ما شاید نتوانیم برای شما خانه بزرگ یا زندگی راحت بسازیم، اما اگر بتوانیم شما را درس بدهیم، همین برای ما کافی است.» مریم این جمله را بارها شنیده بود و شاید به همین دلیل، درس خواندن برایش تنها یک وظیفه یا تکلیف مکتب نبود؛ او احساس می‌کرد با هر صفحه‌ای که می‌خواند، بخشی از زحمت پدر و مادرش را بی‌پاسخ نمی‌گذارد. از همان سال‌های نخست مکتب می‌گفت که می‌خواهد داکتر شود. وقتی کسی از او می‌پرسید چرا، پاسخ ساده‌ای داشت: «می‌خواهم مردم را درمان کنم.» شاید آن زمان نمی‌دانست برای رسیدن به این آرزو باید سال‌ها درس بخواند، امتحان بدهد و پس از فراغت وارد دانشگاه شود، اما برای مریم مهم نبود؛ او فقط آینده‌ای را تصور می‌کرد که در آن لباس سفید پوشیده و در یک شفاخانه مشغول کمک به بیماران است. سال‌های مکتب برای مریم با تمام دشواری‌هایش شیرین بود. گاهی پول خرید کتاب اضافی نداشت و مجبور می‌شد از کتاب‌های سال‌های گذشته خواهر یکی از دوستانش استفاده کند و گاهی نیز به دلیل نبود پول کافی، مدت‌ها منتظر می‌ماند تا پدرش بتواند برایش یک دفتر تازه بخرد. با این حال، هیچ‌کدام از این مشکلات علاقه‌اش به درس را کم نمی‌کرد. شب‌هایی که برق خانه قطع می‌شد، چراغ کوچک شارژی را کنار کتابش می‌گذاشت و تا جایی که می‌توانست مطالعه می‌کرد. مادرش چند بار از خواب بیدار می‌شد و می‌گفت: «دخترم، چشم‌هایت خراب می‌شود، بگذار صبح درس بخوانی.» مریم معمولاً لبخند می‌زد و جواب می‌داد: «صبح مکتب دارم، مادر، باید امشب بخوانم.» او از همان سال‌ها یاد گرفته بود اگر می‌خواهد چیزی به دست بیاورد، باید بیشتر از توانش تلاش کند. وقتی نمره خوبی می‌گرفت، پدرش خوشحال می‌شد و گاهی با وجود مشکلات مالی، برایش یک قلم یا دفترچه می‌خرید. مریم همان چیزهای کوچک را بزرگ‌ترین هدیه می‌دانست. یک بار که در امتحان نمره بسیار خوبی گرفته بود، پدرش هنگام شام گفت: «من می‌دانم تو یک روز به جایی می‌رسی.» مریم خندید و گفت: «اگر شما کمکم کنید، حتماً می‌رسم.» پدر جواب داد: «تا وقتی توان داشته باشم، کمکت می‌کنم.» آن جمله سال‌ها در ذهن مریم ماند؛ بی‌آن‌که او و پدرش بدانند روزی شرایطی خواهد رسید که تلاش پدر و اراده دختر، هر دو با مانعی روبه‌رو خواهند شد که عبور از آن آسان نیست. آخرین روزی که مریم به مکتب رفت، هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت. صبح زود بیدار شد، لباس پوشید، کتاب‌هایش را در کیف گذاشت و از خانه بیرون رفت. در مسیر با دوستانش درباره امتحان و برنامه‌های آینده صحبت کرد. یکی از دوستانش می‌گفت می‌خواهد مهندس شود و دیگری آرزو داشت معلم شود. مریم با خنده گفت که روزی داکتر خواهد شد و همه‌شان را رایگان معاینه خواهد کرد. دختران خندیدند و قرار گذاشتند پس از فراغت نیز با هم در تماس باشند. وقتی مریم وارد صنف شد، معلم درس را آغاز کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست آن روز آخرین باری است که آنان در کنار هم پشت میزهای مکتب می‌نشینند. چند ساعت بعد، مریم مثل همیشه از مکتب به خانه برگشت، کیفش را در گوشه اتاق گذاشت و لباسش را عوض کرد. آن شب، خبرهایی که درباره ادامه ممنوعیت آموزش دختران منتشر می‌شد، نگرانی خانواده را بیشتر کرد. مریم ابتدا نمی‌خواست باور کند. تصور می‌کرد شاید این وضعیت موقتی باشد و چند روز یا چند هفته بعد همه چیز دوباره به حالت عادی برگردد. به مادرش گفت: «حتماً باز می‌شود. نمی‌شود که برای همیشه بسته بماند.» مادر چیزی نگفت و پدر نیز سکوت کرد. مریم آن شب کتاب‌هایش را کنار تخت گذاشت و با این فکر خوابید که فردا دوباره آن‌ها را در کیفش خواهد گذاشت. اما فردا آمد و مریم به مکتب نرفت. روز بعد هم نرفت و هفته بعد نیز دروازه مکتب بسته بود. ابتدا روزها را می‌شمرد، بعد هفته‌ها را و سرانجام فهمید ماه‌ها گذشته است. لباس مکتبش همچنان در کمد آویزان بود و کیفش همان‌طور گوشه اتاق مانده بود. هر بار که چشمش به آن می‌افتاد، چیزی در دلش سنگین می‌شد. با این حال، هنوز امیدوار بود. هر خبری را با دقت دنبال می‌کرد و هر بار که شایعه‌ای درباره بازشدن مکتب‌ها می‌شنید، قلبش تندتر می‌زد. چند بار حتی شب قبل از روزی که گفته شده بود ممکن است مکتب‌ها باز شوند، کیفش را آماده کرد؛ دفترها را مرتب کرد، قلم‌ها را تراشید و یونیفورمش را کنار تخت گذاشت. صبح زود بیدار شد، اما دوباره خبر رسید که مکتب‌ها باز نمی‌شوند. آن روز مریم لباسش را از کنار تخت برداشت و داخل کمد گذاشت. این بار دیگر گریه نکرد؛ فقط مدت زیادی به لباس نگاه کرد و بعد در کمد را بست. از آن پس، صبح‌هایی که قبلاً با عجله برای رفتن به مکتب آغاز می‌شد، شکل دیگری پیدا کرد. مریم به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد، آب می‌آورد، اتاق‌ها را مرتب می‌کرد و گاهی برای خرید از خانه بیرون می‌رفت، اما ذهنش جای دیگری بود. کتاب‌هایش هنوز در گوشه اتاق بودند و هر بار که از کنارشان عبور می‌کرد، احساس می‌کرد کسی از او می‌پرسد: «پس آینده‌ات چه شد؟» ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 96 بازدید

امروزه اینترنت به شریان حیاتی زندگی مدرن تبدیل شده است. از آموزش و کسب‌وکار گرفته تا سرگرمی و ارتباطات اجتماعی، همه ابعاد زندگی انسان به این شبکه جهانی گره خورده‌اند. با این حال، ورود بی‌رویه و بدون مدیریت فناوری به حریم خانه، چالش‌های جدی برای خانواده‌ها ایجاد کرده است. افت تحصیلی فرزندان، انزوای اجتماعی، اعتیاد دیجیتال و شکاف نسلی تنها بخشی از آسیب‌های استفاده نادرست از فضای مجازی هستند. ازاین‌رو، آموزش شیوه استفاده صحیح از اینترنت در محیط خانواده دیگر یک انتخاب نیست، بلکه ضرورتی اساسی برای حفظ سلامت روان و تحکیم روابط عاطفی به شمار می‌رود. چرا مدیریت اینترنت در خانواده حیاتی است؟ برای ایجاد هرگونه تغییر در رفتار اعضای خانواده، نخست باید ضرورت آن را درک کنیم. اینترنت مانند چاقویی دولبه است؛ همان‌قدر که می‌تواند سودمند و کارآمد باشد، در صورت استفاده نادرست نیز می‌تواند آسیب‌زا باشد. ۱. حفظ سلامت روان و جسم استفاده افراطی از صفحه‌نمایش‌ها مانند تلفن همراه، تبلت و رایانه، ارتباط مستقیمی با اختلالات خواب، کاهش تحرک بدنی، چاقی، ضعف بینایی و دردهای عضلانی و مفصلی دارد. همچنین حضور بیش از حد در شبکه‌های اجتماعی می‌تواند زمینه‌ساز افسردگی، اضطراب اجتماعی و کاهش اعتمادبه‌نفس، به‌ویژه در نوجوانان، شود. ۲. تقویت روابط عاطفی و گفت‌وگو وقتی اعضای خانواده کنار هم هستند، اما هرکدام در دنیای مجازی خود غرق شده‌اند، پدیده‌ای به نام «تنهایی جمعی» شکل می‌گیرد. کاهش گفت‌وگوهای روزانه میان والدین و فرزندان یا میان زوجین، به‌تدریج پیوندهای عاطفی را تضعیف کرده و احساس فاصله و دلسردی را افزایش می‌دهد. ۳. امنیت سایبری و حفاظت از حریم خصوصی کودکان و نوجوانان به دلیل تجربه کمتر، بیشتر در معرض خطرهایی مانند کلاهبرداری‌های اینترنتی، زورگویی مجازی و سوءاستفاده افراد سودجو قرار دارند. آموزش سواد رسانه‌ای به اعضای خانواده می‌تواند سپری مؤثر در برابر این تهدیدها باشد. اصول اولیه برای ایجاد تغییر در خانواده تغییر عادت‌های دیجیتال با اجبار، کنترل شدید یا قطع ناگهانی اینترنت امکان‌پذیر نیست. برای رسیدن به نتیجه مطلوب، رعایت چند اصل ضروری است. ۱. والدین، نخستین و مهم‌ترین الگو فرزندان بیش از آنکه به سخنان والدین گوش دهند، رفتار آنان را الگو قرار می‌دهند. پدری که ساعت‌های طولانی در شبکه‌های اجتماعی مشغول است یا مادری که هنگام صرف غذا تلفن همراه را کنار نمی‌گذارد، نمی‌تواند از فرزندش انتظار استفاده متعادل از اینترنت را داشته باشد. قانون نخست: والدین باید پیش از هر چیز، رفتار خود را اصلاح کنند. ۲. همدلی به جای کنترل افراطی جاسوسی، بررسی پنهانی تلفن همراه فرزندان و ایجاد فضای بی‌اعتمادی، تنها آنان را به پنهان‌کاری سوق می‌دهد. بهتر است والدین به جای نقش پلیس، نقش راهنما را ایفا کنند و درباره جذابیت‌ها، فرصت‌ها و خطرهای فضای مجازی با فرزندان خود گفت‌وگویی صمیمانه داشته باشند. ۳. افزایش سواد رسانه‌ای والدین والدین نمی‌توانند چیزی را که خود به‌خوبی نمی‌شناسند، مدیریت کنند. آشنایی با شبکه‌های اجتماعی، بازی‌های رایج، فناوری‌های جدید و شیوه عملکرد الگوریتم‌ها، به آنان کمک می‌کند زبان مشترکی با فرزندان خود پیدا کنند. راهکارهای عملی برای استفاده درست از اینترنت در خانه مدیریت فضای مجازی نیازمند برنامه‌ای مشخص و قابل اجراست. ۱. تدوین «میثاق‌نامه دیجیتال خانواده» یکی از بهترین روش‌ها، برگزاری جلسه‌ای خانوادگی و تدوین قوانینی مشترک با مشارکت همه اعضاست. وقتی فرزندان در تنظیم قوانین نقش داشته باشند، بیشتر به آن‌ها پایبند خواهند بود. نمونه‌هایی از این قوانین عبارت‌اند از: ورود تلفن همراه و تبلت به اتاق خواب در شب و سر سفره یا میز غذا ممنوع باشد. یک ساعت پیش از خواب و دو ساعت نخست پس از بازگشت از مکتب، زمان بدون صفحه‌نمایش باشد. استفاده از اینترنت برای بازی یا شبکه‌های اجتماعی، پس از انجام تکالیف درسی و مسئولیت‌های خانه مجاز باشد. ۲. استفاده از ابزارهای مشترک برای کودکان زیر ۱۲ سال داشتن تلفن همراه یا تبلت شخصی توصیه نمی‌شود. بهتر است رایانه یا تبلت خانوادگی در فضای عمومی خانه قرار گیرد تا استفاده از آن تحت نظارت طبیعی والدین باشد. ۳. استفاده از ابزارهای نظارت هوشمند امروزه فناوری ابزارهای مناسبی برای مدیریت استفاده از اینترنت در اختیار خانواده‌ها قرار داده است. این برنامه‌ها امکان محدود کردن زمان استفاده از صفحه‌نمایش، مسدود کردن سایت‌های نامناسب، نظارت بر برنامه‌های نصب‌شده و مدیریت فعالیت‌های آنلاین را فراهم می‌کنند. ۴. ایجاد جایگزین‌های جذاب تنها گفتن «گوشی را کنار بگذار» کافی نیست. باید جایگزین‌های لذت‌بخش برای اوقات فراغت فراهم شود؛ مانند بازی‌های فکری، آشپزی خانوادگی، ورزش، پیاده‌روی، شرکت در کلاس‌های هنری یا تماشای یک فیلم و گفت‌وگو درباره آن. مدیریت اینترنت متناسب با سن فرزندان نیازها و توانایی‌های کودکان و نوجوانان در سنین مختلف متفاوت است؛ بنابراین نمی‌توان یک شیوه واحد را برای همه به کار برد. زیر دو سال: استفاده از صفحه‌نمایش توصیه نمی‌شود، مگر تماس تصویری کوتاه با اعضای خانواده. دو تا پنج سال: حداکثر یک ساعت در روز و همراه با والدین، با محتوای آموزشی و مناسب. شش تا دوازده سال: حدود یک تا یک‌ونیم ساعت در روز، همراه با آموزش امنیت سایبری و حفظ اطلاعات شخصی. سیزده سال به بالا: مدیریت توافقی و گفت‌وگومحور با تمرکز بر مسئولیت‌پذیری، حریم خصوصی، تفکر انتقادی و سواد رسانه‌ای. نکاتی برای برخورد با نوجوانان نوجوانان به استقلال اهمیت زیادی می‌دهند و محدودیت‌های سخت‌گیرانه معمولاً نتیجه معکوس دارد. بهتر است به جای ممنوعیت، درباره مفهوم «ردپای دیجیتال» با آنان گفت‌وگو کنید و توضیح دهید که هر عکس، نظر یا ویدئویی که امروز در فضای مجازی منتشر می‌کنند، ممکن است در آینده تحصیلی یا شغلی آنان تأثیرگذار باشد. آموزش تفکر انتقادی و سواد رسانه‌ای مهم‌ترین ابزار محافظت از فرزندان در فضای مجازی، ذهن آگاه و قدرت تحلیل آن‌هاست، نه صرفاً نرم‌افزارهای کنترلی. به فرزندان خود بیاموزید: زندگی افراد در شبکه‌های اجتماعی، تنها بخش زیبایی از واقعیت است و نباید آن را با زندگی واقعی خود مقایسه کنند. پیش از باور یا بازنشر هر خبر، منبع آن را بررسی کنند و از معتبر بودن آن مطمئن شوند. در فضای مجازی همان‌گونه رفتار کنند که در دنیای واقعی رفتار می‌کنند؛ اگر سخنی را رو در رو به کسی نمی‌گویند، نباید آن را در اینترنت نیز منتشر کنند. نتیجه‌گیری اینترنت دریایی گسترده از فرصت‌ها و تهدیدهاست. اینکه از ظرفیت‌های آن برای رشد و پیشرفت بهره ببریم یا گرفتار آسیب‌هایش شویم، تا حد زیادی به شیوه مدیریت آن در خانواده بستگی دارد. هدف از مدیریت اینترنت، محروم کردن اعضای خانواده از فناوری نیست، بلکه ایجاد تعادل میان زندگی دیجیتال و زندگی واقعی است. با تدوین قوانین مشترک، افزایش سواد رسانه‌ای، استفاده هوشمندانه از ابزارهای نظارتی و تقویت روابط عاطفی در محیط خانواده، می‌توان خانه را به فضایی امن و آرام تبدیل کرد؛ جایی که فناوری در خدمت رشد، آموزش و همدلی باشد، نه عاملی برای فاصله گرفتن اعضای خانواده از یکدیگر. در نهایت، باید به خاطر داشت که هیچ شبکه اجتماعی، صفحه‌نمایش یا فناوری پیشرفته‌ای نمی‌تواند جای گرمای یک آغوش، نگاه مهربان و گفت‌وگوی صمیمانه اعضای خانواده را بگیرد. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 104 بازدید

نهاد «افغانستان عاری از پولیو»، در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که تطبیق واکسن راهی ایمن و اثرگذار برای پیش‌گیری از ابتلای کودکان به پولیو است. این نهاد امروز (دوشنبه، ۵ اسد) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس از خانواده‌ها خواسته که در دام معلومات نادرست نیفتند و با تطبیق واکسن کودکان خود را از مبتلاشدن به بیماری فلج کودکان (پولیو) نجات دهند. نهاد افغانستان عاری از پولیو، پیش از این نیز بارها از خانواده‌ها خواسته که اطمینان حاصل کنند که کودکان شان در هر کارزاری واکسن دریافت کنند. افغانستان و پاکستان، تنها کشورهایی هستند که بیماری فلج کودکان هنوز به گونه‌ی کامل در آن‌ها ریشه‌کن نشده است. این در حالی است که براساس آمار سازمان جهانی صحت، در سال جاری میلادی شش مورد انسانی و ۳۴ مورد محیطی بیماری پولیو یا فلج کودکان در افغانستان ثبت شده است. در سال ۲۰۲۵ میلادی در افغانستان در ‏مجموع ۲۱ مورد مثبت انسانی پولیو و ۹۴ مورد محیطی آن ثبت شده بود.‏ براساس آمار سازمان جهانی صحت، در سال جاری میلادی در ‏پاکستان نیز سه مورد مثبت انسانی و ۹۰ مورد محیطی پولیو ثبت شده است. پولیو یک بیماری ویروسی مسری است که عمدتا کودکان زیر پنج ‏سال را تحت تأثیر قرار می‌دهد. این بیماری از طریق غذای آلوده، آب ‏یا تماس نزدیک منتقل می‌شود و می‌تواند باعث فلج دائمی یا مرگ ‏شود.‏ هیچ درمانی برای این بیماری وجود ندارد، اما واکسن‌های ایمن و مؤثر ‏می‌توانند از آن جلوگیری کنند. ‏توانند از آن جلوگیری کنند. ‏

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 121 بازدید

وقتی مأموران پاکستانی نیمه‌های شب دروازه خانه را کوبیدند، عبدالرحمان نخست تصور کرد یکی از همسایه‌ها برای کمک آمده است. هوا سرد بود و سه کودک او در گوشه اتاق، زیر یک پتوی نازک، به هم چسبیده بودند. همسرش، زینب، تازه دختر کوچک‌شان را خوابانده بود و خودش نیز کنار او دراز کشیده بود. با بلند شدن دوباره صدای کوبیدن دروازه، عبدالرحمان از جا برخاست و با نگرانی به همسرش نگاه کرد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند، اما هر دو می‌دانستند که این روزها ممکن است هر صدایی پشت دروازه، خبر بدی با خود داشته باشد. عبدالرحمان نزدیک به بیست سال در پاکستان زندگی کرده بود. همان‌جا ازدواج کرده و دو فرزند بزرگ‌ترش نیز در پاکستان به دنیا آمده بودند. خانه‌ای کوچک در حاشیه شهر داشتند که سال‌ها با درآمد ناچیز عبدالرحمان از کارگری و باربری، کرایه آن را پرداخت کرده بودند. زندگی‌شان هیچ‌گاه آسان نبود، اما برای خانواده‌ای که همه دارایی‌اش به یک اتاق کوچک، چند ظرف آشپزخانه و وسایل ابتدایی زندگی خلاصه می‌شد، همان خانه معنای همه چیز را داشت. آن شب اما، صدای کوبیدن دروازه، آغاز پایان زندگی‌ای بود که عبدالرحمان سال‌ها برای ساختنش زحمت کشیده بود. وقتی دروازه را باز کرد، چند مأمور در بیرون ایستاده بودند. از عبدالرحمان اسناد اقامت خواستند. او با دست‌های لرزان چند برگه‌ای را که داشت نشان داد، اما مأموران گفتند باید همراه آنان برود. عبدالرحمان تلاش کرد توضیح بدهد که همسرش بیمار است، کودکانش کوچک‌اند و خانواده‌اش جایی برای رفتن ندارند، اما حرف‌هایش فایده‌ای نداشت. چند دقیقه بعد، زینب در حالی که دختر کوچک‌شان را در آغوش گرفته بود، کنار دروازه ایستاده بود و به شوهرش نگاه می‌کرد. پسر دوازده‌ساله‌شان نیز با چشمانی سرشار از ترس، پشت سر مادرش پنهان شده بود. عبدالرحمان آن شب به بازداشتگاه منتقل شد و چند روز بعد، خانواده‌اش نیز مجبور شدند خانه‌ای را که نزدیک به دو دهه در آن زندگی کرده بودند، ترک کنند. زینب می‌گوید سخت‌ترین لحظه زندگی‌اش زمانی بود که مجبور شد در کمتر از چند ساعت تصمیم بگیرد کدام وسایل خانه را با خود ببرد و کدام را جا بگذارد. لباس‌های کودکان، چند پتوی کهنه، مقداری ظرف و یک قابلمه کوچک، تقریباً تمام چیزی بود که توانستند با خود ببرند. بسیاری از وسایلی که عبدالرحمان طی سال‌ها با زحمت خریده بود، در همان خانه باقی ماند. حتی عکس‌های قدیمی فرزندان‌شان را نیز نتوانستند با خود بردارند. زینب بعدها می‌گفت: «آدم وقتی خانه‌اش را ترک می‌کند، فکر می‌کند همه چیز را با خودش می‌برد؛ اما وقتی به مرز رسیدیم، فهمیدم ما فقط لباس‌هایی را که پوشیده بودیم با خود آوردیم. خانه‌مان، خاطرات‌مان و تمام سال‌هایی که آنجا زندگی کرده بودیم، پشت سرمان ماند.» خانواده پس از روزها سرگردانی، سرانجام به افغانستان بازگشتند. عبدالرحمان پیش از آن بارها به افغانستان آمده بود، اما این بار بازگشت او با سفرهای قبلی فرق داشت. او این بار نه برای دیدن اقوام و نه برای چند روز ماندن، بلکه با خانواده‌ای پنج‌نفره و بدون خانه و کار به کشوری برگشته بود که خودش نیز دیگر آن را به‌خوبی نمی‌شناخت. وقتی موتر حامل خانواده به نقطه‌ای در افغانستان رسید، عبدالرحمان مدت زیادی به اطراف نگاه کرد. پسر بزرگش از او پرسید: «پدر، حالا خانه ما کجاست؟» عبدالرحمان جواب نداشت. چند ساعت نخست پس از ورود، برای خانواده بیش از هر چیز با حس سردرگمی و بیگانگی سپری شد. کودکان با کنجکاوی به اطراف نگاه می‌کردند؛ به جاده‌هایی که برایشان ناآشنا بود، به مردمی که لهجه و چهره‌هایشان با آنچه سال‌ها دیده بودند تفاوت داشت و به آینده‌ای که هیچ تصویری از آن در ذهن نداشتند. عبدالرحمان تلاش می‌کرد آرامش خود را حفظ کند، اما در دلش سنگینی مسئولیتی را احساس می‌کرد که هر لحظه بیشتر می‌شد. او نه می‌دانست از کجا باید کار پیدا کند و نه می‌دانست شب‌های آینده را در کجا خواهند گذراند. زینب نیز در سکوت، دست دختر کوچک‌شان را محکم گرفته بود؛ گویی تنها چیزی که هنوز می‌توانست از آن محافظت کند، همان دستان کوچک کودک بود. بازگشت، آن‌گونه که سال‌ها تصور می‌کردند، به معنای رسیدن به نقطه‌ای امن نبود؛ بلکه آغاز رویارویی با واقعیتی بود که در آن باید همه چیز، از سرپناه و کار گرفته تا امید و احساس تعلق، دوباره از نو ساخته می‌شد. او سال‌ها در پاکستان زندگی کرده بود و در افغانستان خانه‌ای نداشت. پدر و مادرش سال‌ها پیش فوت کرده بودند و بیشتر نزدیکانش نیز به شهرهای دیگر یا کشورهای همسایه رفته بودند. تنها کسی که می‌توانستند به او پناه ببرند، برادر کوچک‌تر عبدالرحمان بود که خودش با خانواده‌ای پرجمعیت، در خانه‌ای کرایی زندگی می‌کرد. خانواده به خانه برادر عبدالرحمان رفتند؛ خانه‌ای کوچک که پیش از آمدن آنان نیز برای هشت نفر جا نداشت. با ورود پنج نفر دیگر، اتاق‌ها شلوغ‌تر شد و شب‌ها چند نفر مجبور بودند روی زمین بخوابند. کودکان عبدالرحمان در روزهای نخست هنوز تصور می‌کردند این وضعیت موقتی است و پدرشان به‌زودی خانه‌ای پیدا خواهد کرد. اما روزها گذشت و عبدالرحمان نتوانست کاری پیدا کند. او در پاکستان کارگر ساختمانی بود و گاهی نیز باربری می‌کرد. در افغانستان نیز به دنبال همان کارها رفت، اما هر روز با دست خالی به خانه برمی‌گشت. گاهی از صبح تا شام در بازارها و ساختمان‌های نیمه‌کاره می‌گشت، اما کاری پیدا نمی‌کرد. اگر هم کاری پیدا می‌شد، دستمزدی که دریافت می‌کرد آن‌قدر اندک بود که حتی هزینه رفت‌وآمد و غذای روزانه‌اش را به سختی تأمین می‌کرد. زینب نیز تلاش می‌کرد به خانواده کمک کند. او در پاکستان خیاطی آموخته بود و گاهی برای همسایه‌ها لباس می‌دوخت، اما در افغانستان نه چرخ خیاطی داشت و نه کسی را می‌شناخت که برایش کار بدهد. چند بار از برادر شوهرش خواست برایش چرخ خیاطی پیدا کند، اما خانواده آنان نیز با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کردند. کودکان بیش از همه از این بازگشت آسیب دیده بودند. پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان در پاکستان به مکتب می‌رفت. او در روزهای نخست بازگشت، بارها از پدرش پرسید که چه زمانی دوباره به مکتب خواهد رفت. عبدالرحمان هر بار وعده می‌داد که به‌زودی برایش مکتبی پیدا می‌کند، اما خودش می‌دانست که وضعیت مالی خانواده اجازه نمی‌دهد به این آسانی چنین کاری انجام دهد. دختر ده‌ساله خانواده نیز که تا صنف چهارم درس خوانده بود، دیگر به مکتب نمی‌رفت. دختر کوچک‌ترشان بیشتر روزها را در کنار مادرش می‌گذراند و با عروسکی کهنه بازی می‌کرد؛ عروسکی که از پاکستان با خود آورده بود و تنها یادگار ارزشمند زندگی گذشته‌اش به شمار می‌رفت. چند هفته بعد، عبدالرحمان تصمیم گرفت برای خانواده اتاقی جداگانه کرایه کند. او می‌گفت زندگی در خانه برادرش برای همه دشوار شده است. کودکان شب‌ها به دلیل شلوغی و سروصدا خواب آرامی نداشتند و زینب نیز از اینکه بار سنگینی بر دوش خانواده برادر شوهرش شده بودند، احساس شرمندگی می‌کرد. عبدالرحمان با پولی که از چند روز کارگری جمع کرده بود، اتاقی کوچک در حاشیه شهر کرایه کرد. اتاق تقریباً خالی بود؛ یک دروازه فلزی زنگ‌زده، پنجره‌ای کوچک و دیوارهایی که بخشی از گچ آنها فرو ریخته بود. همان شب، همه روی زمین خوابیدند. زینب پتو را روی کودکان کشید و خودش در تاریکی به سقف خیره ماند. ذهنش مدام به خانه‌ای برمی‌گشت که در پاکستان جا گذاشته بودند. خانه‌شان بزرگ نبود، اما هر وسیله‌ای جای خودش را داشت. کودکان اتاقی برای خوابیدن داشتند و پسر بزرگش هر صبح با یونیفورم مکتب از خانه بیرون می‌شد. اکنون اما همه چیز تغییر کرده بود و آینده، مبهم‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. مشکل تنها نداشتن خانه نبود. عبدالرحمان برای پیدا کردن کار نیز هر روز با دشواری بیشتری روبه‌رو می‌شد. یک روز که از شدت ناامیدی دیرتر از همیشه به خانه برگشت، زینب متوجه شد حال او خوب نیست. عبدالرحمان چیزی نگفت و فقط کنار دیوار نشست. دختر کوچک‌شان از او خواست برایش نان بیاورد. عبدالرحمان دست در جیبش برد، اما پولی نداشت. آن شب، شام خانواده تنها نان خشک و چای بود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 91 بازدید

خانواده نخستین و مهم‌ترین نهاد تربیتی در زندگی هر انسان است. شخصیت، اخلاق، نگرش کودکان در سال‌های نخست زندگی بیش از هر چیزی تحت تاثیر محیط خانواده و شیوه تربیت والدین شکل می‌گیرد. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هایی که هر پدر و مادری باید در فرزند خود پرورش دهد مسوولیت‌پذیری است. کودکی که از همان سال‌های ابتدایی زندگی مسوولیت‌پذیری را بیاموزد در آینده فردی مستقل، منظم، قابل اعتماد، قانون مدار و موفق خواهد بود. مسوولیت‌پذیری تنها به انجام تکالیف مدرسه یا مرتب کردن اتاق محدود نمی‌شود، بلکه شامل پذیرفتن نتایج رفتار، احترام به حقوق دیگران، انجام وظایف بدون اجبار و تلاش برای جبران اشتباهات نیز هست. کودکی که مسوولیت پذیر باشد یاد می‌گیرد برای تصمیم‌های خود پاسخگو باشد و در برابر مشکلات به جای فرار کردن برای حل آن ها تلاش کند. امروزه با گسترش فناوری، تغییر سبک زندگی، افزایش استفاده از تلفن همراه و شبکه‌های اجتماعی و مشغله‌های فراوان خانواده‌ها تربیت فرزندان مسوولیت‌پذیر به یکی از مهم‌ترین چالش‌های والدین تبدیل شده است. بسیاری از کودکان به دلیل حمایت بیش از حد ، انجام همه کارها توسط والدین یا نداشتن فرصت تجربه کردن به افراد وابسته و کم مسوولیت تبدیا می‌شوند. از این رو لازم است خانواده‌ها با روش‌های صحیح تربیتی آشنا شوند تا بنوانند زمینه رشد شخصیت مسوولیت پذیر را در فرزندان خود فراهم کنند. مسوولیت پذیری چیست؟ مسوولیت پذیری به معنای پذیرفتن وظایف، انجام درست آن ها و قبول پیامد های رفتار  و تصمیم های خود است. فرد مسوولیت پذیر بدون نیاز به یاد آوری مداوم، وظایف خود را انجام می دهد، به قول خود پایبند است و در صورت اشتباه به جای سرزنش دیگران تلاش می کند آن را اصلاح کند. مسوولیت پذیری تنها یک مهارت نیست بلکه یکی از ارزش های اساسی زندگی است که در تمام مراحل زندگی انسان از دوران تا بزرگسالی نقش  مهمی در موفقیت فردی، خانوادگی و اجتماعی دارد. اهمیت تربیت فرزند مسوولیت پذیر پرورش مسوولیت سرمایه گذاری برای آینده فرزند است. کودک مسوولیت پذیر در بزرگسالی فردی قابل اعتماد، منظم و موفق خواهد بود. مهم ترین فواید این ویژگی عبارت اند از: افزایش اعتماد به نفس و عزت نفس تقویت استقلال و کاهش وابستگی یادگیری نظم و برنامه ریزی افزایش توانایی تصمیم گیری آمادگی برای پذیرش مسوولیت های اجتماعی و شغلی ایجاد روحیه همکاری و احترام به دیگران کاهش رفتار های نادرست و بی انضباطی افزایش موفقیت در تحصیل، کار و زندگی مسوولیت پذیری همچنین باعث می شود کودک در برابر مشکلات زندگی مقاوم تر باشد و به جای ناامیدی برای یافتن راه حل تلاش کند. ویژگی های فرزند مسوولیت پذیر فرزندی که مسوولیت پذیر تربیت شده باشد معمولا ویژگی های زیر را دارد. وظایف خود را به موقع انجام می دهد. به قول و وعده های خود پایبند است. در برابر اشتباهات خود صادق است و از پذیرش آنها نمی ترسد. وسایل شخصی خود را مرتب نگه می دارد. به حقوق دیگران احترام می گذارد. در انجام کار های خانه و فعالیت های خانوادگی مشارکت می کند. برای حل مشکلات از فکر و تلاش خود استفاده می کند. در برابر شکست ها صبور است و دوباره تلاش می کند. احساس مسوولیت نسبت به جامعه، مکتب و خانواده دارد. نقش والدین در تربیت فرزند مسوولیت پذیر هیچ کودکی مسوولیت پذیر متولد نمی شود بلکه این ویژگی ها به تدریج و از طریق آموزش، تمرین و الگو گیری شکل می گیرد. مهم ترین الگوی کودک پدر و مادر هستند اگر والدین خود منظم، خوش قول، مسوولیت پذیر و پایبند به تعهدات باشند فرزند نیز به احتمال زیاد همین رفتار ها را می آموزد. در مقابل اگر والدین همواره وظایف خود را به تعویق بیندازند، به قول های خود عمل نکنند یا اشتباهاتشان را به گردن دیگران بیندازند کودک نیز همین رفتار ها را تقلید خواهد کرد. بنابراین تربیت مسوولیت پذیری پیش از آنکه با نصیحت آغاز شود با رفتار عملی والدین شروع می شود. یکی دیگر از وظایف مهم والدین فراهم کردن فرصت تجربه برای فرزندان است. کودک باید اجاره داشته باشد برخی کار های متناسب به سن خود را انجام دهد حتی اگر در ابتدا اشتباه کند. تجربه کردن بهترین معلم مسوولیت پذیری است و باعث می شود کودک به توانایی های خود ایمان پیدا کند. چگونه فرزندان مسوولیت پذیر تربیت کنیم؟ ۱: مسوولیت پذیری را از سنین پایین آغاز کنید. مسوولیت پذیری باید از سال های نخست زندگی آموزش داده شود. لازم نیست منتظر بمانیم تا کودک بزرگ شود. یک کودک سه یا چهار ساله می تواند اسباب بازی خود را جمع کند، لباس هایش را در جای مخصوص بگذارد یا در چیدن سفره کمک کند. با افزایش سن مسوولیت ها نیز متناسب با توانایی او بیشتر شوند. ۲: متناسب با سن کودک مسوولیت بدهید گاهی والدین وظایفی را به کودک می سپارند که از توان او خارج است و در نتیجه کودک احساس شکست می کند. بهتر است مسوولیت ها مرحله به مرحله افزایش یابد مانند مرتب کردن تخت، آب دادن گل ها، آماده کردن کیف مکتب یا در خرید های ساده. ۳: الگوی خوبی باشید کودکان بیش از آنکه به سخنان والدین گوش دهند رفتار آنان را تقلید می کنند. اگر پدر و مادر خوش قول، منظم، وقت شناس و مسوولیت پذیر باشند فرزند نیز همین ویژگی ها را می آموزد. بهترین آموزش رفتار علمی والدین است. ۴: اجازه دهید پیامد رفتار خود را تجربه کند اگر کودک تکلیفش را انجام ندهد یا وسیله ای را گم کند همیشه نباید والدین مشکل را حل کنند. تجربه پیامد های طبیعی رفتار باعث می شود کودک مسوولیت تصمیم های خود را بپذیرد و در آینده دقت بیشتری داشته باشد. ۵: از تشویق درست استفاده کنید تشویق، انگیزه کودک را افزایش می دهد. اما بهتر است تلاش و پشتکار او تشویق شود نه فقط نتیجه کار گفتن جمله هایی مانند (از اینکه مسوولیتت را به خوبی انجام دادی به تو افتخار می کنم) تاثیر بیشتری از پاداش های مادی دارد. ۶: از حمایت پیش از حد خودداری کنید گاهی والدین از روی محبت همه کار های فرزند را انجام می دهند لباس هایش را جمع می کنند یا تکالیفش را انجام می دهند. این رفتار باعث وابستگی کودک می شود و فرصت یادگیری مسوولیت را از او می گیرد. ۷: نظم را در خانواده تقویت کنید داشتن برنامه منظم برای خواب، مطالعه، بازی و انجام کارهای خانه به کودک می آموزد که هرکاری زمان مشخصی دارد و مسوولیت ها باید به موقع انجام شوند. ۸: به فرزند حق انتخاب بدهید وقتی کودک در برخی تصمیم های متناسب با سن خود مشارکت کند احساس ارزشمندی و مسوولیت بیشتری خواهد داشت. برای مثال می تواند بین دو فعالیت یا دو فعالیت یا دو لباس یکی را انتخاب کند و مسئول انتخاب خود باشد. ۹: روحیه همکاری را تقویت کنید انجام کارهای گروهی در خانه مانند مرتب کردن منزل یا آماده کردن غذا به کودک می آموزد که هر عضو خانواده وظیفه ای دارد و موفقیت خانواده نتیجه همکاری همه است. ۱۰: اشتباه را فرصت یادگیری بدانید اگر کودک اشتباهی مرتکب شد به جای تحقیر یا سرزنش به او کمک کنید علت اشتباه را پیدا کند و راه درست را بیاموزد. کودکی که از اشتباه کردن نترسد راحت تر مسوولیت رفتار خود را می پذیرد. ۱۱: به قول های خود عمل کنید اگر والدین به وعده های خود پایبند باشند کودک نیز اهمیت تعهد و مسوولیت را یاد می گیرد. وفای به عهد یکی از پایه های شخصیت مسوولیت پذیر است. ۱۲: موفقیت را فقط در نمره نبینید فرزند را تنها به خاطر نمره تشویق نکنید بلکه رفتار های مسئولانه مانند راستگویی، کمک به دیگران، نظم و تلاش را نیز ارزشمند بدانید. ۱۳: مهارت های حل مسئله را آموزش دهید به جای اینکه همیشه پاسخ آماده در اختیار کودک قرار دهید او را تشویق کنید درباره مشکلات فکر کند و راه حل پیدا کند. این کار اعتماد به نفس و مسوولیت پذیری او را افزایش می دهد. ۱۴: صبور باشید مسوولیت پذیری در یک روز ایجاد نمی شود. این ویژگی نیازمند تمرین، تکرار و صبوری والدین است. ممکن است کودک چندین بار اشتباه کند اما با ادامه آموزش و حمایت صحیح به تدریج پیشرفت خواهد کرد. ۱۵: رابطه ای سرشار از محبت و احترام ایجاد کنید کودکی که در محیطی آرام، امن و همراه با محبت رشد می کند اعتماد به نفس بیشتری به خود دارد و مسوولیت هایش را با علاقه انجام می دهد. محبت همراه با قانون بهترین شیوه تربیت است. اشتباهات رایج والدین برخی رفتار های نادرست والدین مانع شکل گیری مسوولیت پذیری می شود از جمله: انجام دادن همه کار های کودک. مقایسه کردن او با دیگران. تنبیه و سرزنش بیش از حد. نداشتن قوانین مشخص در خانه. توقعات غیر واقع بینانه. بی توجهی به تلاش کودک و تمرکز فقط بر نتیجه. عمل نکردن والدین به قوانین و تعهدات خود. نتیجه‌گیری مسوولیت پذیری یکی از ارزشمند ترین ویژگی هایی است که هر انسان برای موفقیت در زندگی به آن نیاز دارد. این ویژگی از دوران کودکی و در محیط خانواده شکل می گیرد و با همکاری مکتب و جامعه تکامل می یابد. والدینی که با محبت، صبر، الگوی مناسب بودن، سپردن مسوولیت های متناسب با سن، تشویق درست و آموزش پیامد های رفتار، فرزندان خود را تربیت می کنند زمینه رشد انسان هایی مستقل، منظم، قانون مدار و موفق را فراهم می سازند. بنابراین اگر امروز برای تربیت فرزند مسوولیت پذیر وقت بگذاریم در آینده نسلی خواهیم داشت که در برابر خانواده، جامعه و کشور خود احساس تعهد کرده و برای پیشرفت و آبادانی آن تلاش خواهد کرد. مسوولیت پذیری هدیه ای ارزشمند است که والدین می توانند برای تمام عمر به فرزندان خود ببخشند. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 61 بازدید

برنامه اسکان بشر سازمان ملل متحد اعلام کرده است که بیشتر شهرهای افغانستان با بحران شدید کمبود و قطعی مکرر برق مواجه‌اند. این نهاد با نشر گزارشی گفته است که تداوم قطعی برق به کسب‌وکارها آسیب جدی وارد کرده و زندگی خانواده‌ها را با مشکلات گسترده روبرو ساخته است. برنامه اسکان بشر سازمان ملل متحد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که بحران کمبود و قطعی مکرر برق در افغانستان نیازمند توجه فوری و تغییر رویکرد در تامین انرژی این کشور است. همچنین برنامه اسکان بشر ملل متحد نسبت به تاثیر این بحران بر زندگی روزمره شهروندان، فعالیت کسب‌وکارها و روند آموزش جوانان ابراز نگرانی کرده و گفته است که قطعی‌های مداوم برق، فرصت درس خواندن جوانان و دانش‌آموزان را در ساعات عصر و شب محدود کرده است. این نهاد با تاکید بر ضرورت تغییر ساختار تولید انرژی افغانستان افزوده است که سرمایه‌گذاری در انرژی‌های تجدیدپذیر، به‌ویژه انرژی خورشیدی می‌تواند به ایجاد شهرهای تاب‌آور، پایدار و کاهش وابستگی به منابع سنتی انرژی کمک کند. قابل ذکر است که افغانستان بخش عمده برق مورد نیاز خود را از اوزبیکستان، ترکمنستان، تاجیکستان و ایران وارد می‌کند. حکومت سرپرست پس از بازگشت به قدرت بارها وعده افزایش تولید داخلی برق را داده‌ است اما تا اکنون پیشرفت چشمگیری در این زمینه مشاهده نشده است.

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 153 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد اعلام کرده است که از طریق برنامه‌ی «انتقال نقدی برای مادران و کودکان» به خانواده‌های آسیب‌پذیر در افغانستان کمک می‌کند تا نیازهای اساسی خود را تامین کرده و به خدمات صحی و تغذیه‌ای دسترسی بهتری داشته باشند. یونیسف با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته که برنامه‌ی انتقال نقدی برای مادران و کودکان به هدف حمایت از خانواده‌های آسیب‌پذیر در افغانستان اجرا می‌شود. در اعلامیه آمده است که این برنامه با حمایت دفتر هماهنگی امور بشردوستانه سازمان ملل متحد و صندوق‌های بشردوستانه اوچا به خانواده‌ها کمک می‌کند تا غذای مغذی و سایر نیازهای ضروری خود را تهیه کنند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرد که این برنامه همچنان دسترسی مادران و کودکان به خدمات صحی و تغذیه‌ای را بهبود می‌بخشد. این نهاد افزوده است که هر کودک شایسته‌ی آغازی سالم در زندگی است و حمایت از مادران، نقش مهمی در تامین سلامت کودکان دارد. قابل ذکر است که افغانستان با یکی از بالاترین نرخ‌های سوءتغذیه کودکان و مرگ‌ومیر مادران در جهان روبرو است. کاهش کمک‌های بشردوستانه در سال‌های اخیر، میلیون‌ها خانواده را با دشواری در تامین غذا و دسترسی به خدمات صحی مواجه کرده است.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 138 بازدید

امروزه زندگی انسان‌ها با فناوری پیوندی عمیق پیدا کرده است. تلفن‌های همراه، اینترنت و شبکه‌های اجتماعی به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره تبدیل شده‌اند. کودکان و نوجوانان نیز از این تغییرات دور نمانده‌اند و بخش زیادی از وقت خود را صرف استفاده از ابزارهای دیجیتالی می‌کنند. فناوری از یک سو فرصت‌های فراوانی برای یادگیری، ارتباط و سرگرمی فراهم کرده است و از سوی دیگر اگر به درستی مدیریت نشود می‌تواند باعث کاهش تمرکز، افت تحصیلی، کم تحرکی . کاهش ارتباطات خانوادگی شود. در چنین شرایطی خانواده نقش مهمی در ایجاد تعادل میان درس، تفریح و استفاده از فناوری دارد. اگر تعادل به خوبی برقرار شود فرزندان می‌توانند از مزایای فناوری بهره ببرند، در درس‌های خود موفق شوند و در کنار آن از تفریح و استراحت نیز لذت ببرند. اهمیت درس در زندگی درس و آمورزش یکی از مهمترین عوامل پیشرفت انسان و جامعه است. دانش‌آموزان از طریق درس خواندن مهارت‌های گوناگون را فرا می‌گیرند و برای آینده خود آماده می‌شوند. مطالعه و آموزش نه تنها سبب افزایش دانش می‌شود بلکه قدرت تفکر، خلاقیت و حل مسئله را نیز تقویت می‌کند. با این حال موفقیت در درس تنها به ساعت‌های طولانی مطالعه بستگی ندارد. کیفیت مطالعه، برنامه‌ریزی مناسب و دانش تمرکز اهمیت زیادی دارد. خانواده با ایجاد محیطی آرام و تشویق فرزندان به یادگیری می‌تواند نقش موثری در موفقیت تحصیلی آنان ایفا کند. اهمیت تفریح در رشد کودکان و نوجوانان برخی تصور می‌کنند که دانش‌آموزان باید تمام وقت خود را صرف درس خواندن کنند، اما این دیدگاه درست نیست. تفریح و استراحت نیز بخشی مهم از زندگی هر انسان است. بازی، ورزش، گردش، مطالعه کتاب‌های غیر درسی و انجام فعالیت‌های هنری به کودکان و نوجوانان کمک کند تا انرژی خود را بازیابی کنند و از فشارهای روحی و ذهنی دور شوند. تفریح مناسب باعث افزایش نشاطف تقویت روابط اجتماعی و بهبود سلامت جسمی و روانی می‌شود. دانش‌آموزی که زمان کافی برای استراحت و سرگرمی دارد معمولا با تمرکز و انگیزه بیشتری به درس‌های خود می‌پردازد. نقش فناوری در زندگی امروزی فناوری یکی از بزرگترین دستاوردهای بشر است. امروزه دانش‌آموزان می‌توانند از طریق انترنت به کتاب‌های آموزشی، فیلم‌های علمی و منابع مختلف دسترسی پیدا کنند. همچنین کلاس‌های آنلاین و برنامه‌های آموزشی فرصت‌های جدیدی برای یادگیری ایجاد کرده است. فناوری علاوه بر آموزش در زمینه ارتباطات و سرگرمی نیز نقش مهمی دارد. کودکان و نوجوانان می‌توانند با دوستان و اعضای خانواده ارتباط برقرار کنند. مهارت‌های جدید بیاموزند و از برنامه‌های سرگرم کننده استفاده کنند. اما استفاده بیش از اندازه از فناوری می‌تواند مشکلاتی نیز به همراه داشته باشد. وابستگی به تلفن، صرف زمان زیاد در شبکه‌های اجتماعی و بازی‌های آنلاین ممکن است موجب کاهش فعالیت بدنی، ضعف تمرکز و کم رنگ شدن روابط خانوادگی شود. ضرورت ایجاد تعادل هیچ یک از درس، تفریح و فناوری به تنهایی نمی‌توانند تمام نیازهای انسان را برآورده کنند. دانش‌آموزی که فقط درس می‌خواند ممکن است خسته و بی‌انگیزه شود. فردی که تمام وقت خود را صرف تفریح می‌کند از مسوولیت‌های آموزشی خود باز می‌ماند. همچنین استفاده بی‌رویه از فناوری نیز می‌تواند به سلامت جسم و ذهن آسیب برساند. بنابراین ایجاد تعادل میان این سه بخش ضروری است. تعادل به این معناست که هر فعالیت در زمان مناسب و به اندازه  لازم ایجاد شود. در این صورت فرد می‌تواند از همه جنبه‌های زندگی خود به بهترین شکل بهره ببرد. نقش خانواده در ایجاد برنامه مناسب خانواده نخستین محیط آموزشی و تربیتی هر انسان است. والدین می‌توانند با تنظیم برنامه‌ای منظم به فرزندان کمک کنند. تا میان درس، تفریح و فناوری تعادل برقرار کنند. برای مثال خانواده می‌تواند ساعت‌های مشخصی را برای مطالعه، انجام تکالیف، بازی، ورزش و استفاده از تلفن همراه تعیین کند. وجود برنامه منظم به کودکان و نوجوانان کمک می‌کند تا مسوولیت پذیری و نظم را بیاموزند. تشویق به استفاده مفید از فناوری والدین باید به فرزندان خود بیاموزند که فناوری فقط برای سرگرمی نیست. استفاده از برنامه‌های آموزشی، جست و جوی اطلاعات علمب، یادگیری زبان‌های جدید و تماشای مستندهای آموزشی نمونه‌هایی از کاربردهای مفید فناوری هستند. زمانی که کودکان و نوجوانان استفاده درست از فناوری را یاد بگیرند می‌توانند آن را به ابزاری برای پیشرفت علمی و شخصی تبدیل کنند. اهمیت فعالیت‌های خانوادگی یکی از راه‌های ایجاد تعادل افزایش فعالیت‌های مشترک خانوادگی است. ثرف غذا در کنار یکدیگر، گفتگوی ، گردش، ورزش و انجام بازی‌های گروهی باعث تقویت روابط میان اعضای خانواده می‌شود. وقتی خانواده زمان بیشتری را در کنار هم‌سپری می‌کند وابستگی فرزندان به تلفن همراه و فضای مجازی کاهش می‌یابد و احساس صمیمیت و آرامش در خانه افزایش پیدا می کند. پیامد‌های نبود تعادل نبود تعادل میان درس، تفریح و فناوری می‌تواند پیامدهای مختلفی داشته باشد. استفاده بیش از حد از تلفن همراه ممکن است باعث کاهش تمرکز، افت تحصیلی، مشکلات خواب و کم تحرکی شود. از سوی دیگر نبود زمان کافی برای تفریح می‌تواند سبب خستگی، اضطراب و کاهش انگیزه شود. همچنین اگر دانش آموزان از درس و مسوولیت‌های خود غافل شوند در آینده با مشکلات آموزشی و شغلی روبرو خواهند شد. بنابراین رعایت تعادل برای سلامت جسمی، روانی  و اجتماعی افراد ضروری است. فناوری، درس، تفریح هر سه بخش مهمی از زندگی امروزی هستند. هیچ کدام نباید به طور کامل حذف شوند و هیچ کدام نیز نباید بر دیگر بخش‌ها غلبه کنند. خانواده با برنامه‌ریزی مناسب، ایجاد قوانین منطقی، تشویق به استفاده صحیح از فناوری و فراهم کردن فرصت‌های مناسب برای مطالعه و تفریح می تواند به فرزندان خود کمک کند تا زندگی متعادل و سالمی داشته باشند. دانش‌آموزی که در میان درس، تفریح و فناوری تعادی برقرار می‌کند نه تنها در آموزش موفق تر است بلکه از سلامت جسمی و روانی بهتری برخوردار می‌شود و برای ساختن آینده‌ای روشن‌تر آمادگی بیشتری خواهد داشت. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 145 بازدید

خانواده نخستین و مهم‌ترین نهاد اجتماعی است که هر انسان در آن رشد می‌کند و شخصیت او شکل می‌گیرد. از همان لحظه‌های آغازین زندگی، کودک در محیط خانواده با مفاهیمی مانند عشق، محبت، امنیت، احترام و مسئولیت آشنا می‌شود. کیفیت روابط خانوادگی تأثیر عمیقی بر سلامت جسمی و روانی افراد دارد. در میان عوامل گوناگون مؤثر بر سلامت روان، محبت خانواده از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. محبت نه‌تنها احساس امنیت و آرامش را در افراد ایجاد می‌کند، بلکه زمینه رشد شخصیت، افزایش اعتمادبه‌نفس و توانایی مقابله با مشکلات زندگی را نیز فراهم می‌سازد. به همین دلیل، بررسی تأثیر محبت خانواده بر سلامت روان از اهمیت فراوانی برخوردار است. سلامت روان تنها به معنای نبود بیماری‌های روانی نیست، بلکه حالتی از رفاه و تعادل روانی است که در آن فرد می‌تواند توانایی‌های خود را بشناسد، با فشارهای معمول زندگی کنار بیاید، به‌طور مؤثر کار کند و نقش مفیدی در جامعه ایفا نماید. افرادی که از سلامت روان برخوردارند، احساس رضایت بیشتری از زندگی دارند، روابط اجتماعی بهتری برقرار می‌کنند و در مواجهه با مشکلات، تصمیم‌های منطقی‌تر و سنجیده‌تری می‌گیرند. سلامت روان تحت تأثیر عوامل مختلفی مانند شرایط اجتماعی، ویژگی‌های فردی و روابط خانوادگی قرار دارد. در این میان، خانواده به عنوان نزدیک‌ترین محیط زندگی فرد، نقش اساسی در شکل‌گیری سلامت روان ایفا می‌کند. شخصیت انسان از دوران کودکی شکل می‌گیرد و خانواده مهم‌ترین عامل در این فرایند است. کودکی که در محیطی سرشار از محبت، احترام و حمایت رشد می‌کند، معمولاً احساس ارزشمندی بیشتری دارد و اعتمادبه‌نفس او تقویت می‌شود. در مقابل، کودکانی که از محبت کافی برخوردار نیستند یا در محیطی پرتنش زندگی می‌کنند، بیشتر در معرض مشکلات روانی مانند اضطراب، افسردگی و احساس ناامنی قرار می‌گیرند. والدین از طریق رفتارهای روزمره خود، الگوهای فکری و رفتاری را به فرزندان منتقل می‌کنند. مهربانی، توجه و حمایت والدین به کودکان کمک می‌کند تا نگرشی مثبت نسبت به خود و دیگران داشته باشند و مهارت‌های اجتماعی لازم را کسب کنند. یکی از مهم‌ترین نیازهای روانی انسان، احساس امنیت است. محبت خانواده این احساس را در فرد ایجاد می‌کند که در هر شرایطی مورد پذیرش و حمایت قرار دارد. زمانی که اعضای خانواده به یکدیگر عشق می‌ورزند و از هم حمایت می‌کنند، محیطی امن و آرام به وجود می‌آید که فرد می‌تواند بدون ترس از قضاوت یا طرد شدن، احساسات و افکار خود را بیان کند. احساس امنیت روانی باعث کاهش استرس و نگرانی می‌شود. فردی که می‌داند خانواده‌اش در کنار او هستند، هنگام مواجهه با مشکلات زندگی کمتر دچار اضطراب می‌شود و توانایی بیشتری برای حل مسائل پیدا می‌کند. این امنیت روانی یکی از مهم‌ترین عوامل حفظ سلامت روان در تمام مراحل زندگی است. اعتمادبه‌نفس یکی از عناصر مهم سلامت روان است. افرادی که به توانایی‌های خود ایمان دارند، بهتر می‌توانند اهداف خود را دنبال کنند و در برابر شکست‌ها مقاومت نشان دهند. محبت خانواده نقش مهمی در شکل‌گیری اعتمادبه‌نفس دارد. هنگامی که والدین موفقیت‌های فرزندان را تشویق می‌کنند، به نظرات آنان احترام می‌گذارند و در مواقع شکست از آنان حمایت می‌کنند، احساس ارزشمندی در کودک تقویت می‌شود. چنین فردی در آینده نیز توانایی بیشتری برای تصمیم‌گیری، برقراری ارتباط با دیگران و مقابله با چالش‌های زندگی خواهد داشت. در مقابل، بی‌توجهی، سرزنش مداوم و نبود محبت می‌تواند موجب کاهش اعتمادبه‌نفس و ایجاد احساس ناتوانی شود. این مسئله در بلندمدت سلامت روان فرد را تهدید می‌کند. زندگی امروزی با فشارها و نگرانی‌های فراوانی همراه است. مشکلات تحصیلی، شغلی، اقتصادی و اجتماعی می‌توانند باعث افزایش اضطراب شوند. وجود یک خانواده مهربان و حمایتگر به افراد کمک می‌کند تا این فشارها را بهتر مدیریت کنند. هنگامی که فرد بتواند نگرانی‌های خود را با خانواده در میان بگذارد و از حمایت عاطفی آنان بهره‌مند شود، احساس آرامش بیشتری پیدا می‌کند. گفت‌وگوهای صمیمانه، همدلی و درک متقابل از جمله عواملی هستند که سطح اضطراب را کاهش می‌دهند و سلامت روان را تقویت می‌کنند. افسردگی یکی از شایع‌ترین مشکلات روانی در جهان است. عوامل مختلفی در بروز افسردگی نقش دارند، اما روابط خانوادگی سالم می‌توانند از بروز بسیاری از این مشکلات جلوگیری کنند. افرادی که در محیطی سرشار از محبت زندگی می‌کنند، احساس تنهایی و بی‌ارزشی کمتری دارند. آنان می‌دانند که در شرایط دشوار، خانواده از آنان حمایت خواهد کرد. این حمایت عاطفی باعث می‌شود فرد امید خود را حفظ کند و با انگیزه بیشتری به زندگی ادامه دهد. در مقابل، نبود محبت، بی‌توجهی و اختلافات شدید خانوادگی می‌تواند زمینه‌ساز احساس ناامیدی، انزوا و افسردگی شود. بنابراین، تقویت روابط محبت‌آمیز در خانواده یکی از راه‌های مؤثر برای پیشگیری از افسردگی است. خانواده نخستین محیطی است که فرد در آن مهارت‌های اجتماعی را می‌آموزد. کودکانی که در فضایی محبت‌آمیز رشد می‌کنند، معمولاً توانایی بیشتری در برقراری ارتباط با دیگران دارند. آنان یاد می‌گیرند به احساسات دیگران احترام بگذارند، همدلی کنند و روابط سالمی برقرار سازند. این مهارت‌ها در دوران نوجوانی و بزرگسالی نیز به فرد کمک می‌کنند تا دوستی‌های پایدار و روابط موفقی داشته باشد. روابط اجتماعی سالم نیز به نوبه خود باعث افزایش رضایت از زندگی و بهبود سلامت روان می‌شود. دوران نوجوانی یکی از حساس‌ترین مراحل زندگی است. در این دوره، فرد با تغییرات جسمی، روانی و اجتماعی متعددی روبه‌رو می‌شود. نوجوانان بیش از هر زمان دیگری به حمایت عاطفی خانواده نیاز دارند. محبت و درک والدین باعث می‌شود نوجوان احساس ارزشمندی و امنیت کند. همچنین ارتباط صمیمانه میان والدین و فرزندان می‌تواند از بسیاری از آسیب‌های اجتماعی و روانی جلوگیری کند. نوجوانی که مورد محبت و توجه قرار می‌گیرد، کمتر به رفتارهای پرخطر روی می‌آورد و توانایی بیشتری برای مدیریت احساسات خود دارد. نیاز به محبت و حمایت خانوادگی تنها به دوران کودکی محدود نمی‌شود. بزرگسالان نیز در مواجهه با مشکلات شغلی، خانوادگی و اجتماعی به حمایت عاطفی خانواده نیاز دارند. همسران، والدین و فرزندان می‌توانند با ابراز محبت و همدلی، فشارهای روانی را کاهش دهند. پژوهش‌ها نشان داده‌اند افرادی که از روابط خانوادگی گرم و صمیمی برخوردارند، رضایت بیشتری از زندگی دارند و کمتر دچار مشکلات روانی می‌شوند. این موضوع نشان می‌دهد که محبت خانواده در تمام مراحل زندگی اهمیت دارد. برای افزایش محبت و صمیمیت در خانواده می‌توان اقدام‌های مختلفی انجام داد؛ از جمله اختصاص زمان کافی برای گفت‌وگو با اعضای خانواده، گوش دادن فعال به صحبت‌های یکدیگر، احترام به احساسات و نظرات دیگران، تشویق و قدردانی از موفقیت‌های اعضای خانواده، حمایت از یکدیگر در شرایط دشوار، گذراندن اوقات فراغت به‌صورت مشترک، حل اختلافات از طریق گفت‌وگو و تفاهم و ابراز محبت با کلمات و رفتارهای مثبت. اجرای این راهکارها می‌تواند روابط خانوادگی را تقویت کرده و محیطی سالم، آرام و سرشار از محبت برای رشد اعضای خانواده فراهم سازد. در مجموع، محبت خانواده یکی از مهم‌ترین عوامل مؤثر بر سلامت روان انسان است. این محبت احساس امنیت، آرامش و ارزشمندی را در افراد تقویت می‌کند و زمینه رشد شخصیت سالم را فراهم می‌سازد. خانواده‌ای که بر پایه عشق، احترام و حمایت متقابل بنا شده باشد، می‌تواند از بروز بسیاری از مشکلات روانی مانند اضطراب، افسردگی و احساس تنهایی پیشگیری کند. همچنین محبت خانوادگی موجب افزایش اعتمادبه‌نفس، بهبود روابط اجتماعی و ارتقای کیفیت زندگی می‌شود. بنابراین، توجه به روابط عاطفی در خانواده و تلاش برای تقویت محبت میان اعضا، سرمایه‌گذاری ارزشمندی برای سلامت روان افراد و پیشرفت جامعه به شمار می‌آید. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب