برچسب: فقر و بیکاری

4 ماه قبل - 209 بازدید

اولین چیزی که عبدالرحمان هر صبح لمس می‌کند، نه نور است و نه صدا؛ سرماست. سرمایی که از زمین بالا می‌آید، از فرش نازک می‌گذرد، به استخوان‌هایش می‌رسد و همان‌جا می‌ماند. هنوز چشم‌هایش باز نشده، اما بدنش می‌فهمد که یک روز دیگر شروع شده؛ روزی شبیه دیروز، شبیه پریروز، شبیه تمام روزهایی که سال‌هاست نام‌شان فقط «گذشتن» است. چشم که باز می‌کند، سقف را می‌بیند؛ سقفی پر از لکه‌های نم، ترک‌های عمیق و خاطره‌های تلخ. هر ترک، یادگار یک زمستان است. هر لکه، نشانه‌ی شبی که باران باریده و او تا صبح بیدار مانده تا آب روی صورت دخترانش نچکد. در آن لحظه‌ها، بیشتر از خستگی، شرم خفه‌اش می‌کرد؛ شرم این‌که نتوانسته سقفی محکم‌تر برای خانواده‌اش بسازد. کنار او، چهار دخترش خوابیده‌اند. بدن‌های کوچک‌شان کنار هم جمع شده، مثل جوجه‌هایی که از ترس سرما به هم پناه برده‌اند. پتو آن‌قدر نازک است که بیشتر شبیه عذرخواهی است تا وسیله‌ی گرم‌کننده. عبدالرحمان آرام دستش را دراز می‌کند و گوشه‌ی پتو را بالا می‌کشد. نمی‌خواهد بیدار شوند. چون بیدارشدن یعنی سوال. و او برای سوال‌ها جوابی ندارد. روی طاقچه، نان خشک دیروز مانده؛ نانی که دیگر نه بوی نان می‌دهد و نه مزه‌ی زندگی. یک تکه‌اش را می‌شکند، آهسته می‌جود، انگار می‌ترسد صدای جویدن، دخترانش را بیدار کند. چای هست، اما قند نیست. قند مدت‌هاست از این خانه رفته، مثل خیلی چیزهای دیگر. عبدالرحمان کفش‌های کهنه‌اش را می‌پوشد؛ کفش‌هایی که خودش سال‌ها پیش دوخته بود، وقتی هنوز دست‌هایش امید داشتند، وقتی هنوز فکر می‌کرد اگر آدم کار بلد باشد، گرسنه نمی‌ماند. بند یکی از کفش‌ها پاره است. می‌خواهد آن را عوض کند، اما نخ نو ندارد. گره می‌زند و می‌گوید: «فعلاً بس است.» وقتی از خانه بیرون می‌شود، هوا هنوز نیمه‌تاریک است. کوچه‌های هرات ساکت‌اند، اما سکوت‌شان آرام نیست؛ سکوتی است خسته، مثل نفس‌های آدمی که سال‌ها دویده و جایی نرسیده. دیوارها خاک گرفته‌اند، درها کهنه‌اند، و آدم‌ها زودتر از آفتاب پیر شده‌اند. در سرک، مردانی را می‌بیند که مثل خودش راه می‌روند؛ نه با هدف، بلکه برای این‌که خانه نمانند. بعضی‌ها بیل به شانه دارند، بعضی‌ها فقط دست‌های خالی. هیچ‌کس از فردا حرف نمی‌زند. دکان عبدالرحمان در گوشه‌ی یک سرک قدیمی است؛ دکانی که اگر کسی چشمش را برگرداند، شاید اصلاً آن را نبیند. درِ فلزی‌اش زنگ زده، شیشه‌اش ترک دارد و روی دیوارش گرد سال‌ها نشسته. قفل را باز می‌کند؛ صدایی می‌دهد شبیه آه کشیدن. داخل دکان، بوی واکس کهنه، چرم پوسیده و رطوبت جمع شده است. این بو، بخشی از زندگی عبدالرحمان است. زمانی این بو برایش معنی کار می‌داد، معنی نان، معنی عزت. حالا فقط یادآور چیزی است که دیگر نیست. ابزارهایش را نگاه می‌کند: سوزن‌هایی که نوک‌شان کج شده، نخ‌هایی که چندبار گره خورده‌اند، قوطی واکسی که ته‌اش پیدا شده، برسی که موهایش ریخته. همه چیز پیر شده؛ مثل خودش، مثل این شهر. چهارپایه‌ی کوتاهش را بیرون می‌گذارد و می‌نشیند. نشستن او نشستن یک کارگر فعال نیست؛ نشستن کسی است که منتظر رحم بازار است. آفتاب کم‌کم بالا می‌آید. سایه‌ها کوتاه می‌شوند، اما مشتری نمی‌آید. ساعت‌ها می‌گذرد. مردم رد می‌شوند. کفش‌های‌شان خاکی است، رنگ‌رفته، اما کمتر کسی به دکان نگاه می‌کند. یکی از کنار دکان می‌ایستد، کفشش را با دست‌مالی که از جیبش درمی‌آورد پاک می‌کند و می‌رود. عبدالرحمان نگاهش می‌کند و چیزی در دلش فرو می‌ریزد. با صدای آهسته می‌گوید: «دیگر کسی کفش رنگ نمی‌کند…» قبلاً مردم کفش را مثل جان‌شان نگه می‌داشتند. کفش را می‌آوردند، می‌گفتند بندش را عوض کن، رنگش را تازه کن، کفش باید دوام کند. حالا یا کفش نو می‌خرند، یا اصلاً اهمیت نمی‌دهند. کفش‌دوزی شده کاری که کسی به آن احتیاج ندارد. اگر روزی خوش‌شانس باشد، شاید یک نفر بیاید و کفشش را بدهد برای رنگ‌کردن. نهایت ۱۵۰ یا ۲۰۰ افغانی. پولی که همان لحظه در ذهن عبدالرحمان خرج می‌شود، چندبار، با حساب دقیق: نان. شاید کمی آرد. شاید فردا هم نان باشد. اما وقتی حساب کرایه خانه می‌آید، همه‌چیز می‌ریزد. ۳۰۰۰ افغانی کرایه. خانه‌ای که فقط اسمش خانه است؛ یک اتاق نمور با دیوارهای ترک‌خورده. ۱۰۰۰ افغانی برق و آب. برقی که بیشتر وقت‌ها نیست، آبی که همیشه سرد است. مالک خانه هر ماه می‌آید. صدایش آرام است، اما حرفش سنگین: «اگر کرایه را ندهی، مجبورم بیرونت کنم.» عبدالرحمان نمی‌داند بیرون یعنی کجا. خیمه؟ سرک؟ مسجد؟ هیچ‌کدام خانه نیست. او چهار دختر دارد. وقتی از آن‌ها حرف می‌زند، صدایش آرام‌تر می‌شود، انگار می‌ترسد دردشان را بلند بگوید. دختر بزرگ‌تر به سن مکتب رسیده. کتاب می‌خواهد، لباس می‌خواهد، کفش می‌خواهد. عبدالرحمان فقط می‌تواند بگوید: «صبر کن.» عصر که می‌شود، دکان‌های اطراف بسته می‌شوند. عبدالرحمان هنوز نشسته، نه به امید مشتری، بلکه چون رفتن به خانه هم سخت است. خانه یعنی روبه‌رو شدن با نگاه‌ها، با سوال‌ها. بالاخره دکان را می‌بندد، قفل را می‌کشد. صدای قفل مثل پایان یک روز بی‌ثمر است. راه خانه را می‌گیرد، پاهایش درد می‌کند، فکرهایش بیشتر. وقتی وارد اتاق می‌شود، دخترها دورش جمع می‌شوند. یکی دستش را می‌گیرد، یکی کفشش را نگاه می‌کند. کوچک‌ترین‌شان می‌پرسد: «پدر، امروز نان آوردی؟» او لبخند کمرنگی می‌زند، نان را روی سفره می‌گذارد. نان خشک، چای بی‌قند، سکوت. زن‌اش چیزی نمی‌گوید؛ سکوت او سنگین‌تر از هر شکایت است. دختر کوچک نان را می‌جود، بعد آهسته می‌گوید: «سخت است…» این جمله مثل خنجر در دل عبدالرحمان می‌نشیند. بچه نباید این را بفهمد، بچه باید بازی کند، نه سختی را مزه کند. شب که می‌شود، همه می‌خوابند. عبدالرحمان بیدار می‌ماند، به سقف نگاه می‌کند، به لکه‌های نم، به آینده‌ای که هیچ شکلی ندارد. با خودش می‌گوید: «من از زندگی بیزار شده‌ام… نه چون مردن را می‌خواهم، چون زنده‌ماندن دیگر نفس ندارد.» اما باز هم فردا خواهد آمد، باز هم او بلند خواهد شد، باز هم چهارپایه را بیرون خواهد گذاشت، چون فقر حتی اجازه‌ی تسلیم‌شدن نمی‌دهد. عبدالرحمان کفش‌دوز است، اما قصه‌اش قصه‌ی هزاران مرد در هرات است؛ مردانی که هنوز زنده‌اند، اما زندگی هر روز کمی بیشتر از آن‌ها کم می‌شود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 235 بازدید

خبرگزاری فرانسه درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که دست‌کم ۱۸ مهاجر اهل افغانستان، از جمله نوجوان ۱۵ ساله‌ای به نام حبیب‌الله، در تلاش برای ورود به ایران در این مسیر جان خود را از دست دادند. این خبرگزاری با نشر گزارشی گفته است که حبیب‌الله پس از عبور از مسیرهای کوهستانی و مواجهه با سرمای نزدیک به منفی سه درجه سانتی‌گراد، یخ زده و جان باخته است. خبرگزاری فرانسه به نقل از ماه جان، مادر حبیب‌الله نوشته است: «او مجبور شد برود تا نان‌آور خانواده باشد. ما نان برای خوردن نداریم، لباس مناسب نداریم و خانه‌ای که در آن زند‌گی می‌کنم برق و آب ندارد. هیچ وسیله‌ای برای گرم کردن هم نداریم.» همچنین یک منبع مرزی افغانستان به این خبرگزاری گفته است که ۱۵ جسد از ایران بازگردانده شده و سه جسد دیگر در سمت افغانستان پیدا شدند. قابل ذکر است که سال‌های قبل نیز چنین اتفاق‌های برای مهاجران که غیرقانونی به ایران می‌رفتند، افتاده است. باید گفت که پس از تسلطه دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، بسیاری از شهروندان به دلیل فقر، نبود شغل و محدودیت در دسترسی به خدمات اساسی، مجبور به مهاجرت غیرقانونی به کشورهای همسایه، به‌ویژه ایران و پاکستان، می‌شوند.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 163 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که میلیون‌ها کودک در بحران‌های زندگی می‌کنند که کودکی آنان را گرفته و بارهای فراتر از سن‌شان را بر دوش آنان گذاشته است. این سازمان با نشر گزارشی گفته است که از تعطیلی مکاتب تا از دست رفتن خانه‌ها، کودکان در معرض خطرهای گسترده‌ای قرار دارند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که این کودکان نیازمند حمایت فوری جهانی و مستمر برای تضمین امنیت و سلامت خود هستند. یونیسف در ادامه افزوده است که تلاش‌های جمعی و جهانی برای ایجاد فردای امن‌ و محافظت از حقوق کودکان ضروری بوده و این مسوولیت مشترک برای تمامی کشورها و نهادها است. این در حالی است که وضعیت کودکان در کشورهای بحران‌زده از جمله افغانستان و غزه به شدت بحرانی بوده و نیازمند کمک‌های فوری بشردوستانه هستند. همچنین صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متخد همواره از جامعه‌ی جهانی خواسته است که منابع و حمایت‌های لازم را برای حفاظت از کودکان و تضمین دسترسی آنان به آموزش، سرپناه و مراقبت‌های ضروری را فراهم کند. این در حالی است که سازمان ملل متحد هشدار داده است با آمدن فصل زمستان که غذا کمیاب می‌شود، احتمال مرگ کودکان افزایش یافته و شاخص‌های کلیدی نشان می‌دهند که خانواده‌های آسیب‌پذیر در افغانستان زمستان سختی را در پیش خواهند داشت.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 313 بازدید

یونیسف یا دفتر صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در افغانستان درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که انتظار می‌رود ۸۵۷ هزار کودک زیر پنج سال به‌دلیل سوءتغذیه حاد نیاز به درمان داشته باشند. این نهاد امروز (یک‌شنبه، ۱۴ جدی) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که در ماه نوامبر، ۱.۲ میلیون کودک را از نظر لاغری غربالگری کرد که ۳۳ هزار و ۵۱۰ کودک برای درمان بستری شدند. یونیسف در بخشی از پیامش تاکید کرده است که ۵۸ درصد این کودکان دختر بودند. دفتر حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در ادامه افزوده است: «اما نیاز همچنان زیاد است- انتظار می‌رود ۸۵۷ هزار کودک زیر پنج سال به‌دلیل سوءتغذیه حاد نیاز به درمان داشته باشند.» همچنین یونیسف پیش‌تر نیز اعلام کرده بود که شمار کودکان مبتلا به سوءتغذیه حاد در افغانستان به ۳.۷ میلیون نفر افزایش یافته است. این نهاد گفته است که می‌خواهد به ۱.۳ میلیون کودک مبتلا به لاغری شدید و سوءتغذیه متوسط پرخطر، خدمات درمانی ارائه کند، اما با کمبود بودجه مواجه است. اخیرا برخی مراکز درمان سوءتغذیه تعطیل شده‌اند. این در حالی است که براساس گزارش طبقه‌بندی یکپارچه فاز امنیت غذایی (آی‌پی‌سی) که از سوی سازمان ملل متحد نشر شده، پیش‌بینی کرده است که ۱۷.۴ میلیون نفر در زمستان پیشِ‌رو با ناامنی غذایی شدید مواجه خواهند شد.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 237 بازدید

بخش زنان سازمان ملل (UN Women) درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که در سال جدید میلادی نیز در کنار زنان و دختران جهان ایستاده و از آنان حمایت خواهد کرد. این سازمان با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود به مناسبت سال جدید میلادی بر حمایت از زنان تاکید کرده و گفته است که در هر شرایطی به پشتیبانی خود از آنان ادامه می‌دهد. بخش زنان سازمان ملل متحد در بخشی از پیامش تاکید کرده است: «به همه زنانی که به آنان گفته شده که زیادی بلند حرف می‌زنند، زیادی احساسی‌اند، زیادی جاه‌طلب‌اند، زیادی سخت‌گیرند، ما صدای شما را می‌شنویم و به شما باور داریم.» همچنین این سازمان با تاکید بر حمایت از زنان و دختران، خواهان ادامه مبارزه جمعی علیه کلیشه‌های جنسیتی شده است. این در حالی است که بسیاری از زنان در کشور‌های بحران‌زده از جمله افغانستان، به‌دلیل خشونت‌ها و کلیشه‌های موجود، همچنان از اساسی‌ترین حقوق خود محروم هستند. همچنین حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 212 بازدید

ذبیح‌الله مجاهد، سخنگوی حکومت سرپرست درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که برای بیش از ۶۰۰ هزار یتیم، معلول و بیوه، ماهانه دو هزار افغانی از سوی دولت پرداخت می‌شود. آقای مجاهد امروز (چهارشنبه، ۱۰ جدی) با نشر اعلامیه‌ای در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که وزارت امور شهدا و معلولین حکومت فعلی در سال گذشته حدود ۱۲ میلیارد و ۵۰۰ میلیون افغانی برای زنان و کودکان بی‌سرپرست و افراد معلول اختصاص داده است. قابل ذکر است که تا اکنون آمار و اطلاعات دقیق شمار زنان سرپرست خانوار در افغانستان و کودکان تیم در دست نیست. بربنیاد آمار سازمان ملل متحد، تخمین می‌شود یک‌ونیم میلیون نفر در افغانستان با معلولیت شدید زندگی می‌کنند. یوناما گزارش داده است که از هر چهار شهروند افغانستان، یک نفر معلولیت خفیف دارد. همچنین سخنگوی حکومت فعلی در بخشی از اعلامیه‌اش تاکید کرده است که برای گداها نیز ماهانه دو هزار افغانی توزیع می‌شود. وی در ادامه افزوده است که تنها در یک سال اخیر ۱۰ هزار و ۶۶۴ گدا در سراسر کشور شناسایی شده‌اند. به‌دلیل وخامت بحران اقتصادی، حدود نیمی از جمعیت کشور با ناامنی غذایی مواجه هستند و نیاز به کمک دارند. دفتر سازمان ملل متحد در امور هماهنگی کمک‌های بشردوستانه در افغانستان (اوچا) اعلام کرد که برای کمک‌رسانی به نیازمندان در این کشور در سال جدید میلادی، ۱.۷۱ میلیارد دالر بودجه نیاز است. اوچا گفته است که  در سال آینده، حدود ۲۱.۹ میلیون تن، تقریباً ۴۵ درصد از جمعیت در افغانستان به کمک‌های بشردوستانه نیاز خواهند داشت.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 159 بازدید

سازمان بین‌المللی مهاجرت (IOM) درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که که مردم برای دسترسی به خدمات صحی در افغانستان همچنان یک چالش روبرو هستند. این سازمان امروز (چهارشنبه، ۱۰ جدی)، با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که تنها در سال ۲۰۲۵ میلادی حدود ۵۰۸ هزار و ۴۳۱ مشاوره صحی برای بازگشت‌کنندگان، بیجاشدگان داخلی و خانواده‌های آسیب‌پذیر فراهم شده است. سازمان بین‌المللی مهاجرت در ادامه تاکید کرده است که این حمایت‌ها شامل خدمات صحی عمومی، مشاوره‌های سلامت روان و کمک‌های روانی‌–اجتماعی بوده است. در ادامه آمده است که ۶۴ هزار و ۹۴۷ زن از خدمات صحی طی سال گذشته میلادی مستفید شده و بیش از ۹۱ هزار کودک از نظر سوءتغذیه مورد بررسی قرار گرفته‌اند. همچنین سازمان بین‌المللی مهاجرت در بخشی از پیامش افزوده است که بیش از ۴۸ هزار تن نیز مشاوره‌های سلامت روان و حمایت روانی–اجتماعی دریافت کرده‌اند. قابل ذکر است که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. وضع این محدودیت تاثیر مستقیمی بر بخش ‏صحت کشور گذاشته است. این محدودیت، دسترسی به خدمات صحی را بیش از پیش محدود کرده و پیامدهای ناگواری برای سلامت عمومی به‌ویژه مادران و کودکان در پی خواهد داشت. سازمان‌های بین‌المللی همواره از کمبود کادر صحی زن در افغانستان هشدار داده‌ و گفته‌اند که این گروه با وضع محدودیت‌ها علیه تحصیل زنان در دانشگاه‌ها، سکتور صحت کشور را فلج کرده است.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 198 بازدید

اوچا یا دفتر هماهنگ‌کننده کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که افغانستان در سال ۲۰۲۶ میلادی، همچنان یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های بشردوستانه جهان خواهد بود. این سازمان امروز (سه‌شنبه، ۹ جدی) با نشر گزارشی گفته است که در سال آینده، حدود ۲۱.۹ میلیون تن، تقریباً ۴۵ درصد از جمعیت در افغانستان به کمک‌های بشردوستانه نیاز خواهند داشت. در گزارش دفتر هماهنگ‌کننده کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل متحد آمده است که نیاز مالی برای پاسخ‌گویی به بحران انسانی افغانستان در سال ۲۰۲۶ میلادی، ۱.۷۱ میلیارد دالر برآورد شده و هدف آن کمک‌رسانی به ۱۷.۵ میلیون تن اعلام شده است. اوچا در ادامه تاکید کرده است که سال‌ها درگیری، شکنند‌گی اقتصادی، سرمایه‌گذاری ناکافی در خدمات اساسی و فرسایش سریع حقوق، بخش‌های بزرگی از جمعیت را با کاهش تاب‌آوری مواجه کرده است. در بخشی از گزارش اوچا آمده است که این فشارهای مزمن اکنون با بدتر شدن ناامنی غذایی، بازگشت‌های گسترده فرامرزی، خشک‌سالی ناشی از تغییرات اقلیمی، بلایای طبیعی مکرر و محرومیت سیستماتیک زنان و دختران از زند‌گی عمومی تشدید شده است. دفتر هماهنگ‌کننده کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل متحد همچنان در بخشی از گزارشش از جامعه‌ی جهانی خواسته است با حمایت از جوامع آسیب‌پذیر، زند‌گی‌ها را در افغانستان نجات دهند. این در حالی است اوچا چندی پیش نیز اعلام کرده بود که در سال آینده بیش از ۱۷ میلیون تن در افغانستان با ناامنی شدید غذایی روبرو خواهند شد.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 139 بازدید

منابع محلی از ولایت غور می‌گویند که یک مرد در غور قصد داشته است دختر خردسالش را به‌دلیل مشکلات اقتصادی و فقر به فروش برساند. ویدیویی که امروز (دوشنبه، ۸ جدی) در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده نشان می‌دهد که مردی به نام شیرعلی به‌دلیل گرسنگی، مشکلات اقتصادی، نبود غذا و مواد سوخت، مجبور شده دختر خردسالش را برای تامین نیازهای خانواده‌اش به فروش برساند. منبع تاکید کرده است که تا اکنون کسی حاضر نشده است، دختر این خانواده بخرد و مقام‌های محلی نیز به مشکلات این خانواده رسیدگی نکرده است. همچنین رسانه‌های محلی گزارش داده‌اند که این خانواده در شرایط بسیار سخت زند‌گی می‌کنند و حتا از حداقل امکانات برای غذا و گرما در فصل زمستان برخوردار نیستند. منبع در ادامه افزوده است که باید دولت و تاجرین به مشکلات این خانواده رسیدگی نکنند و اجازه ندهند دخترشان را به فروش بگذارد. منبع در بخشی از صحبت‌هایش نهادهای امدادرسان را به سهل‌انگاری متهم نموده و خواستار کمک‌رسانی عاجل شده است. این رویداد نگرانی‌ها درباره وضعیت معیشتی خانواده‌های فقیر در مناطق دورافتاده و بحران فقر شدید در زمستان افغانستان را افزایش می‌‌دهد. این در حالی است که پیش از این نیز گزارش‌های نشر شده بود که چند خانواده در شهرک سبز هرات، به‌دلیل فقر و مشکلات اقتصادی، دختران خوردسال شان را در بدل پول به‌فروش رسانده بودند. باید گفت که از چهار سال به این طرف، فقر و مشکلات اقتصادی در افغانستان به دلیل کاهش بودجه‌های حمایتی و کمک‌های بشردوستانه، نسبت به هر زمان دیگر به شدت افزایش یافته است. برنامه جهانی غذا (WFP) سازمان ملل نیز هشدار داده است که بیش از ۱۷ میلیون تن در افغانستان این زمستان با ناامنی غذایی شدید روبه‌رو خواهند بود.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 229 بازدید

جاوید ده‌ساله است، اما اگر کسی در چشمانش نگاه کند، سال‌ها خستگی را در آن می‌بیند؛ خستگی‌ای نه از بازی و دویدن، بلکه از بار سنگین زندگی. هر صبح، وقتی هنوز هوا کاملاً روشن نشده و کوچه‌های کابل در سکوتی سرد فرو رفته‌اند، جاوید از خواب بیدار می‌شود. خوابش کوتاه است، آشفته، و اغلب با فکر پدری به پایان می‌رسد که دو سال پیش رفت و با رفتنش، کودکی جاوید هم به خاک سپرده شد. او آرام از جا بلند می‌شود تا مادر و خواهرانش را بیدار نکند، بوت‌های کهنه‌اش را می‌پوشد، بوجی پلاستیکی‌اش را برمی‌دارد و بی‌صدا از خانه بیرون می‌زند؛ گویی می‌ترسد فقر، اگر بیدار شود، سخت‌تر به دامن‌شان بچسبد. کوچه‌ای که از آن بیرون می‌شود، پر از خاک است و دیوارهایی دارد ترک‌خورده، که سال‌هاست رنگ آفتاب را ندیده‌اند. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، کرایه‌ای است؛ خانه‌ای کوچک در گوشه‌ای فراموش‌شده از کابل، با سقفی کوتاه و دیوارهایی سرد، که هر ماه دو هزار افغانی می‌طلبد. همین عدد ساده، برای جاوید مثل کوهی‌ست که هر روز باید ذره‌ذره از آن بالا برود. او خوب می‌داند اگر نتواند کار کند، اگر بطری جمع نکند، اگر دست خالی به خانه برگردد، مادرش شب را با نگرانی به صبح می‌رساند و خواهرانش با شکم نیمه‌خالی می‌خوابند. جاوید راه می‌افتد؛ سرک‌ها را یکی‌یکی طی می‌کند. از کنار دکان‌ها می‌گذرد، از ایستگاه‌ها، از زیر پل‌ها و کنار جوی‌های آب. چشم‌هایش همیشه به زمین دوخته شده‌اند، نه از روی شرم، بلکه از روی عادت. هر بطری نوشیدنی که روی زمین افتاده، برای او مثل سکه‌ای‌ست که از آسمان افتاده باشد. خم می‌شود، برمی‌دارد، گرد و خاکش را می‌تکاند و در بوجی می‌اندازد. بوجی کم‌کم سنگین می‌شود، اما شانه‌های جاوید از مدت‌ها پیش به این سنگینی عادت کرده‌اند. سنگینی بوجی، در برابر سنگینی نان شب، هیچ است. مردم از کنارش می‌گذرند؛ بعضی با بی‌تفاوتی، بعضی با اخم، و بعضی حتی بی‌آن‌که او را ببینند. نگاه‌هایی که بیشتر از فقرش، روحش را زخمی می‌کنند. گاهی هم صدایی تند می‌شنود: «برو بچه!» اما جاوید حرفی نمی‌زند. سکوت، زبان اوست؛ زبانی که فقر به او یاد داده، چون در هیاهوی شهر، صدای کودکان فقیر شنیده نمی‌شود. وقتی خسته می‌شود، کنار سرک می‌ایستد، نفس تازه می‌کند و دوباره راه می‌افتد. پاهایش درد می‌کند، دست‌هایش زخم است، اما هنوز روز تمام نشده. او باید تمام شهر را بگردد؛ از این‌سوی کابل تا آن‌سویش، فقط برای این‌که شب، با صد تا صد و پنجاه افغانی به خانه برگردد. پولی که شاید برای کسی حتی قیمت یک نوشیدنی هم نباشد، اما برای جاوید، مرز میان گرسنگی و زنده‌ماندن است. در میان این راه رفتن‌ها، گاهی صدای زنگ مکتب به گوشش می‌رسد؛ صدایی که برای لحظه‌ای دلش را می‌لرزاند. وقتی از کنار مکتب‌ها می‌گذرد، قدم‌هایش آهسته‌تر می‌شود. شاگردانی را می‌بیند با کتاب و بکس، با لباس‌های تمیز، که بی‌دغدغه وارد صنف‌ها می‌شوند. جاوید هم دلش می‌خواست یکی از آن‌ها باشد؛ بنشیند، قلم به دست بگیرد، اسمش را بنویسد، درس بخواند، و چیزی جز بطری جمع‌کردن یاد بگیرد. اما او خوب می‌داند که آرزو، شکم را سیر نمی‌کند. نگاهش را از مکتب می‌دزدد، سرش را پایین می‌اندازد و دوباره راه می‌افتد؛ چون زندگی راه دیگری برایش نگذاشته است. ظهر که می‌شود، آفتاب تندتر می‌تابد و خستگی، سنگین‌تر بر تنش می‌نشیند. اگر چیزی برای خوردن باشد، نانی خشک یا لقمه‌ای ساده است. بیشتر وقت‌ها همان را هم ندارد. اما باز هم دست از کار نمی‌کشد، چون می‌داند در خانه، مادری منتظر است؛ مادری که از صبح تا شب پشم پاک می‌کند؛ با دستانی زبر و ترک‌خورده که دیگر نرمی را نمی‌شناسند. با آن‌هم، درآمدش کافی نیست. درآمد مادر، کنار دستمزد ناچیز جاوید، فقط برای دوام‌آوردن است، نه برای زندگی. جاوید گاهی با خودش فکر می‌کند: اگر پدر زنده بود، شاید همه‌چیز فرق می‌کرد. او هنوز صدای پدر، نگاهش، و شانه‌هایش را به یاد دارد؛ شانه‌هایی که حالا نیستند تا باری را بردارند. مرگ پدر فقط یک انسان را نگرفت؛ ستون خانه را شکست. بعد از آن، جاوید مرد خانه شد، آن‌هم در ده‌سالگی؛ مسئول نان، کرایه، و آرامش خانواده‌ای که هر روز بیشتر در فقر فرو می‌رفت. عصر که می‌شود، بوجی جاوید سنگین‌تر شده و تنش خسته‌تر. بطری‌ها را می‌فروشد، پول را با دقت می‌شمارد؛ هر افغانی برایش معنا دارد. اسکناس‌های مچاله را با احتیاط در جیب کهنه‌اش می‌گذارد و راه خانه را در پیش می‌گیرد. راه برگشت همیشه طولانی‌تر به نظر می‌رسد، شاید چون خستگی، قدم‌ها را کندتر می‌کند. وقتی به خانه می‌رسد، هوا رو به تاریکی است. مادر با دیدن او لبخندی خسته می‌زند؛ لبخندی که بیشتر برای پنهان‌کردن نگرانی‌ست تا ابراز خوشحالی. خواهرانش دورش جمع می‌شوند. جاوید پول را به دست مادر می‌دهد، بوجی خالی را گوشه‌ای می‌گذارد و روی زمین می‌نشیند. در دلش دعا می‌کند: که فردا هم بتواند کار کند، که مریض نشود، که پاهایش یاری کنند؛ چون اگر او زمین بخورد، همه زمین می‌خورند. شب که می‌شود و همه به خواب می‌روند، جاوید به سقف خیره می‌شود. شاید هنوز در دلش رؤیای کوچکی زنده باشد؛ رؤیای رفتن به مکتب، رؤیای آینده‌ای که در آن، کودک بودن جرم نباشد. اما صبح که برسد، دوباره بوجی، دوباره سرک، دوباره بطری‌ها... زندگی برای جاوید، همین تکرار بی‌پایان است؛ تکراری سنگین که کودکی‌اش را آرام‌آرام می‌بلعد. جاوید، یکی از هزاران کودکی‌ست که در کوچه‌های کابل بزرگ می‌شوند، بی‌آن‌که فرصت کودک‌بودن داشته باشند. داستان او نه فریاد است و نه گریه؛ داستان او، سکوتی‌ست عمیق که هر روز زیر قدم‌های مردم له می‌شود، بی‌آن‌که کسی بایستد و بپرسد: «این کودک، چرا باید این‌گونه زندگی کند؟» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب