برچسب: دختران

8 ماه قبل - 143 بازدید

نمایند‌گی اتحادیه اروپا برای افغانستان درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که از آموزش دختران و زنان در این کشور حمایت می‌کند. این نمایند‌گی امروز (شنبه، ۸ قوس) با نشر پیامی به مناسبت روز «OrangeTheWorld» در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که آموزش برای همه، کلید کاهش آسیب‌پذیری است. نمایندگی اتحادیه اروپا در ادامه با تکیه بر آموزش، بر اهمیت ساختن آینده‌ای عاری از هرگونه خشونت نیز تاکید کرده است. این اتحادیه در حالی بر اهمیت آموزش دختران تاکید می‌کند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. در همین حال، سازمان ملل متحد می‌گوید خشونت علیه زنان و دختران افغانستان طی دو سال گذشته ۴۰ درصد افزایش یافته است.

ادامه مطلب


8 ماه قبل - 262 بازدید

سازمان عفو بین‌الملل آمریکا درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که جایزه سالانه این نهاد به پشتنه درانی، فعال حقوق بشر از افغانستان و جزمین رومرو اپیایو، نماینده یک جنبش فمینیستی کلمبیا اهدا شد. عفو بین‌الملل روز (شنبه، ۱ قوس) با نشر اعلامیه‌ای نوشته است که این جایزه به زنان شجاعی اهدا می‌شود که برای حفاظت از حقوق زنان و کودکان در شرایط دشوار تلاش می‌کنند. این جایزه شامل یک کمک‌هزینه ۲۰ هزار دالری است. در اعلامیه آمده است که پشتنه درانی، در زمینه‌ی آموزش دختران زیر حاکمیت حکومت فعلی فعالیت دارد و مکتب «آموختن» را به‌صورت زیرزمینی اداره می‌کند. پشتنه درانی، دانش‌آموخته‌ی دانشگاه هاروارد و بنیان‌گذار مکتب «آموختن» است؛ نخستین مکتب دیجیتال در افغانستان که اکنون برای حفاظت از دختران افغانستان زیرزمینی عمل می‌کند. وی تاکید کرد: «این جایزه متعلق به هر دختر افغانستان است که هنوز رویای آموختن در سر دارد و هر زنی که حاضر نیست از حقوق خود دست بکشد.» او همچنان نویسنده‌ی کتاب خاطره‌های «آخرین کسی که غذا می‌خورد، آخرین کسی که می‌آموزد» است و پیش‌تر جایزه‌های متعددی، از جمله قهرمان آموزش جهانی بنیاد ملاله و جایزه‌ی ۱۰۰ زن برتر بی‌بی‌سی  را دریافت کرده است. برنده دیگر، جزمین رومرو اپیایو، نماینده بنیاد جنبش فمینیستی دختران و زنان قوم وایو از کلمبیا است. قوم وایو یکی از جوامع بومی شمال کلمبیا و ونزوئلا است که با سنت‌های ریشه‌دار، پیوند با طبیعت و صنایع دستی رنگارنگ شهرت دارد. جزمین رومرو با تلفیق دانش سنتی قوم وایو و روش‌های مدرن، از حقوق زنان و دختران و همچنین حفاظت از سرزمین‌های بومی در برابر خشونت و استخراج غیرقانونی منابع دفاع می‌کند. در حالی این جایزه به پشتنه اهدا می‌شود که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


8 ماه قبل - 148 بازدید

همزمان با روز جهانی کودک، حامد کرزی، رییس ‌جمهور پیشین افغانستان می‌گوید که کودکان به عنوان آینده‌سازان کشور بیش از همه نیازمند آموزش، توجه و حمایت هستند. آقای کرزی امروز (پنج‌شنبه، ۲۹ عقرب) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود به مناسبت روز جهانی کودک گفته است که تعلیم و آموزش حق هر کودک است. وی در تاکید کرده است: «اطفال ما در صورتی می‌توانند آینده‌ی درخشان داشته تا در پیشرفت و آبادی وطن، نقش‌ آفرینی و در میدان‌های جهانی عرض اندام کنند که امروز فرصت فراگیری دانش، تخصص و مهارت لازم را داشته باشند.» او تصریح کرد که فراگیری آموزش نیاز ضروری جامعه برای پیشرفت و توسعه کشور به شمار می‌رود. رییس ‌جمهور پیشین کشور افزوده است که با باز شدن دروازه‌های مکاتب و دانشگاه‌ها، باید فرصت تعلیم و تحصیل همگانی در کشور فراهم شود. او گفته است: «از همین رو، ایجاب می‌کند هرچه زودتر درب مکاتب و دانشگاه‌ها به روی تمام فرزندان ما اعم از دختران و پسران گشوده شود.» قابل ذکر است که حکومت سرپرست پس از بازگشت به قدرت، مکاتب بالاتر از صنف ششم و دانشگاه را به‌روی دختران بست؛ اقدامی که با محکومیت گسترده داخلی و بین‌المللی مواجه شده است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. حامد کرزی در این مدت پیوسته بر بازگشایی مکاتب و دانشگاه‌ها به‌روی دختران تاکید کرده است.

ادامه مطلب


8 ماه قبل - 265 بازدید

هم‌زمان با فرارسیدن روز جهانی دانشجو، اتحاد فعالان حقوق بشر هشدار داده است که سیاست‌های محروم‌سازی زنان و دختران از آموزش، یکی از بی‌سابقه‌ترین و سازمان‌یافته‌ترین حمله‌ها به حق تحصیل در جهان معاصر است. این نهاد با نشر اعلامیه‌ای در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که محرومیت دختران از آموزش بخشی باعث نابودی آگاهی، هویت و ظرفیت فکری نسل آینده‌ی افغانستان می‌شود و این پروژه در چهارچوب حقوق بین‌الملل می‌تواند «مصداق نسل‌کشی فرهنگی، آپارتاید جنسیتی و جنایت علیه بشریت» دانسته شود. در ادامه آمده است که محدودیت‌های آموزشی بر زنان یک روند پراکنده و تصادفی نیست و این روند با حذف زنان از آموزش، باعث می‌شود نیمی از جامعه را از مشارکت اقتصادی، اجتماعی و فکری محروم سازند. در بخشی از اعلامیه آمده است که رفتارها علیه زنان و دختران مصداق روشن «نسل‌کشی فرهنگی» است. اتحاد فعالان حقوق بشر از جامعه‌ی جهانی، سازمان ملل، نهادهای بین‌المللی آموزشی و دانشگاه‌های جهان خواسته است که سرکوب زنان در افغانستان را «نسل‌کشی فرهنگی و آپارتاید جنسیتی» به رسمیت بشناسند. آنان تاکید می‌کنند که آینده‌ی افغانستان بدون آموزش زنان ممکن نیست و سکوت جهانی در برابر «سیستماتیک‌ترین سرکوب آموزشی عصر حاضر» زمینه را برای گسترش این بحران فراهم می‌کند. در حالی این انتقادات مطرح می‌شود که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


8 ماه قبل - 340 بازدید

اداره‌ی ملی امتحانات حکومت سرپرست درتازه‌ترین مورد اعلام کرده که آزمون شورای طبی موسوم به «اگزیت اگزم» را برای برای ۹ هزار و ۳۷۷ فارغ رشته‌های پزشکی و ستوماتولوژی در کابل برگزار کرده؛ اما برای چهارمین سال پیاپی دختران از اشتراک در این آزمون محروم مانده‌اند. اداره‌ی ملی امتحانات با نشر اعلامیه‌ی در حساب کاربری فیس‌بوک خود نوشه است که این آزمون روز گذشته (جمعه، ۲۳ عقرب) در دانشگاه‌های کابل و پل‌تخنیک در پایتخت برگزار شده است. مسوولان اداره‌ی ملی امتحانات در ادامه تاکید کرده است که فارغان رشته‌های پزشکی و ستوماتولوژی (طب دندان)، پیش از حضور در این آزمون دوره‌های آموزشی‌شان در دانشگاه‌ها و نیز دوره ستاژ خود را به پایان رسانده‌اند. در ادامه آمده است که در صورت موفقیت در آزمون ایگزیت، زمینه‌ی آموزش‌های تخصصی، کار عملی و خدمت برای آنان فراهم خواهد شد. در حالی این امتحان برگزار می‌شود که دختران فارغ‌شده از بخش‌های پزشکی در حالی از حضور در این آزمون محروم می‌ماند که نظام بهداشت افغانستان با کم‌بود جدی پزشکان زن روبرو است. بر بنیاد، آمارهای سازمان‌های بین‌المللی، افغانستان یکی از بالاترین نرخ مرگ‌ومیر زنان در هنگام زایمان را دارد. پس از قدرت‌گیری حکومت سرپرست، دختران از اشتراک در این آزمون محروم شده است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. قابل ذکر است که آزمون «اگزیت اگزم» سالانه دوبار برای تثبیت سویه‌ی علمی و مسلکی پزشکان تازه‌فارغ‌شده برگزار می‌شود و برای پزشکان اجازه‌ی کار در بخش پزشکی داده می‌شود.

ادامه مطلب


8 ماه قبل - 247 بازدید

حامد کرزی، رییس‌جمهور پیشین افغانستان، درتازه‌ترین مورد به‌مناسبت «روز جهانی علم برای صلح و توسعه»، ابراز امیدواری کرده است که مکاتب و دانشگاه‌ها هرچه زودتر به‌روی دختران باز شوند. آقای کرزی با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که افغانستان مانند سایر کشورها به علم و دانش نیاز دارد و تنها زمانی می‌تواند بر مشکلات فایق آید و به پیشرفت و خودکفایی برسد که زمینه‌های آموزش همگانی فراهم شود. وی در بخشی از پیامش از دختران و پسران کشور خواسته است تا از هر فرصت و وسیله‌ای برای فراگیری علم استفاده کنند تا افغانستان در پرتو آگاهی و تلاش فرزندان تحصیل‌کرده‌اش به صلح و توسعه‌ی پایدار دست یابد. حامد کرزی در حالی این اظهارات را مطرح می‌کند که حکومت سرپرست پس از تسلط دوباره بر افغانستان، آموزش دختران بالاتر از صنف ششم را ممنوع کرده است. این تصمیم بیش از دو‌ونیم میلیون دختر را از رفتن به مکتب و دانشگاه محروم کرده است. همچنین حکومت فعلی حتا تحصیل دختران را در انستیتوت‌های طبی نیز منع کرده و تا اکنون به درخواست‌های داخلی و بین‌المللی برای بازگشایی مراکز آموزشی به‌روی دختران پاسخی نداده‌اند. قابل ذکر است که «روز جهانی علم برای صلح و توسعه» هر سال در دهم نوامبر از سوی یونسکو گرامی‌داشته می‌شود. این روز با هدف برجسته‌ساختن نقش علم در پیشرفت جوامع، تقویت هم‌کاری‌های علمی میان کشورها و استفاده از دانش برای صلح، عدالت و توسعه‌ی پای‌دار تعیین شده است. یونسکو در این روز از دولت‌ها و نهادهای علمی می‌خواهد تا فرصت آموزش و پژوهش را برای همه، به‌ویژه زنان و دختران، فراهم کنند تا علم به ابزاری برای کاهش نابرابری‌ها و ساختن آینده‌ای انسانی‌تر بدل شود.

ادامه مطلب


8 ماه قبل - 378 بازدید

مدینه از آن‌ دسته آدم‌هایی بود که همیشه در حاشیه‌ی زندگی دیگران نفس می‌کشند. نه آن‌قدر دیده می‌شوند که دل کسی برایشان بسوزد، و نه آن‌قدر ناپیدا که نبودشان به چشم بیاید. او مثل سایه‌ای بی‌صدا، در میان آدم‌هایی زندگی می‌کرد که تنها به حضور همیشگی‌اش عادت کرده بودند، نه به خود او. خانه‌شان همیشه شلوغ بود؛ صدای بلند تلویزیون، بحث‌های بی‌پایان پدر، غرغرهای خسته‌ی مادر، و بی‌تفاوتی برادرانی که فقط یاد گرفته بودند از مدینه چیزی بخواهند. او در آن خانه بیشتر از همه کار می‌کرد، اما کمتر از همه دیده می‌شد. هر صبح، پیش از همه بیدار می‌شد. سحرگاه را دوست داشت؛ تنها زمانی بود که خانه آرام، بی‌صدا و خالی از قضاوت بود. چای دم می‌کرد، لباس‌ها را جمع می‌کرد، آشپزخانه را مرتب می‌کرد، بعد می‌رفت سر کار — در یک شرکت کوچک، پشت میز حسابداری. در محل کار، آدم‌ها گاهی با او مهربان بودند و گاهی نه؛ اما دست‌کم آن‌جا کسی از او انتظار نداشت مادر و خواهر و خدمتکار و فرشته‌ی نجات همه در یک نفر باشد. شب‌ها که برمی‌گشت، چراغ‌های خانه هنوز روشن بود — نه به‌خاطر اینکه کسی منتظرش بود، بلکه چون کاری ناتمام، وظیفه‌ای بی‌صدا یا ظرفی نشسته همیشه باقی مانده بود... کاری که انگار فقط مدینه می‌توانست انجامش دهد. پدرش مردی بود سخت‌گیر و خشن؛ با صدایی همیشه بلند و نگاهی همواره سرزنش‌گر. انگار تمام عمرش را صرف کرده بود تا ثابت کند همیشه حق با اوست—حتی اگر لازم بود با کلماتش روح دخترش را خرد کند. وقتی مدینه گفت نمی‌خواهد ازدواج کند، فقط گفت: «تو زیادی خودسری. زن باید یه تکیه‌گاه داشته باشه.» و وقتی مدینه آرام پاسخ داد: «من می‌تونم تکیه‌گاه خودم باشم»، پدر فقط خندید؛ خنده‌ای سنگین و تمسخرآمیز، مثل بسته شدن در آهنی بر آخرین روزنه امید. مادرش نه دشمن بود، نه پشتیبان—زنی که سکوت را آموخته بود تا کمتر درد بکشد. و همین سکوت، روزبه‌روز مدینه را به مرز فروپاشی می‌رساند. شب‌ها، مدینه در آینه خیره می‌شد. چشم در چشم خودش، اما انگار غریبه‌ای را می‌دید. در آن نگاه نه زندگی بود، نه امید—فقط خستگی… خستگی از نادیده‌ گرفته‌شدن. در دلش طوفانی از سؤال بود: «اگر من هر روز می‌جنگم، اگر همه بارها را به دوش می‌کشم، چرا باید هنوز احساس بی‌ارزشی کنم؟ چرا حتی یک نفر نگفت ممنونم؟» و هیچ پاسخی نبود. فقط صدای نفس‌های خودش، که در تاریکی اتاق گم می‌شد. شب بارانی بود، وقتی تصمیم گرفت همه‌چیز را تمام کند. آن‌قدر خسته بود که حتی گریه هم نکرد. فقط نشست، بطری قرص‌ها را باز کرد و به دست‌های لرزانش خیره شد. در ذهنش چهره‌ی پدر آمد، صدای مادر، خنده‌ی بی‌رحم برادر. و بعد، سکوت. درست وقتی قرص‌ها را به لب نزدیک کرد، تلفن زنگ زد. برادرش بود. با لحنی تند گفت: «چرا پول شارژ خانه را ندادی؟ تو همیشه همه‌چی را خراب می‌کنی.» تماس قطع شد، و مدینه ماند با دست‌هایی پُر از قرص و قلبی که دیگر حوصله‌ی تپیدن نداشت. قرص‌ها را رها کرد. ریختند روی زمین، مثل تکه‌های امیدی که دیگر هیچ ارزشی نداشتند. صبح روز بعد، با چشمانی پف‌کرده، رفت سر کار. در مترو، مردم شاد، خسته و یا بی‌تفاوت کنار هم ایستاده بودند. مدینه به چهره‌ی ‌شان نگاه می‌کرد و با خود فکر می‌کرد: «چند نفرشان هم مثل من فقط وانمود می‌کنند که زنده‌اند؟» در دفتر، کسی متوجه چیزی نشد. مثل همیشه لبخند زد. مثل همیشه گفت: «خوبم.» و هیچ‌کس نپرسید که واقعاً خوب است یا نه. چند ماه بعد، مدینه تصمیم گرفت از آن خانه برود. دیگر نمی‌توانست هر شب صدای تحقیر پدرش را تحمل کند. نمی‌توانست با مادری زندگی کند که فقط می‌ترسد. نمی‌توانست خود را میان کسانی ببیند که فقط از او می‌خواهند و هیچ‌گاه چیزی به او نمی‌دهند — حتی ذره‌ای آرامش. شروع کرد به جست‌وجوی خانه. اما در هر بنگاهی، همان جمله‌های تکراری را می‌شنید: «خانم، تنها زندگی می‌کنی؟ نه، متأسفیم، به خانم مجرد خانه نمی‌دهیم.» «باید پدرت یا شوهرت بیان برای امضا.» «دختر تنها دردسر است، نمی‌صرفد.» هر بار با لبخندی بی‌جان می‌گفت: «باشه، متوجه شدم.» و بیرون می‌آمد، با دلی که انگار هر بار تکه‌ای از آن جا می‌ماند. گاهی کنار خیابان می‌ایستاد، به پنجره‌های روشن آپارتمان‌ها خیره می‌شد و در دلش می‌گفت: «چرا من نباید جایی برای خودم داشته باشم؟ فقط یک اتاق... یک سقف... جایی که هیچ‌کس فریاد نزند.» در یکی از روزهای سرد زمستان، وقتی از آخرین بنگاه بیرون آمد، برف آرام می‌بارید. کف خیابان خیس بود و پاهایش از سرما بی‌حس. ایستاد، سرش را بالا گرفت و گذاشت دانه‌های برف روی صورتش بنشینند. و در آن لحظه‌ی کوتاه، حس کرد هنوز زنده است. شاید هنوز بتواند ادامه دهد. شاید هنوز بتواند برای خودش — نه برای کسی دیگر — نفس بکشد. وقتی شب به خانه برگشت، پدرش طبق معمول غر زد که چرا دیر کرده. مادرش گفت: «آدم باید با خانواده‌اش بماند، بیرون امنیت نداده.» و مدینه فقط گفت: «شاید امنیت نداشته باشم، ولی دست‌کم آرامش دارم.» پدرش فریاد زد: «توچی از آرامش می‌فهمی؟!» و او چیزی نگفت. فقط رفت به اتاقش، در را بست، و آهسته زیر لب گفت: «من بیشتر از هرکسی در این خانه، معنیِ بی‌آرامشی را می‌فهمم.» آن شب را تا صبح نخوابید. در دلش چیزی در حال سوختن بود، اما دیگر از دردش نمی‌ترسید. درد برایش آشنا شده بود. با خودش گفت: «شاید هنوز نتوانم از این‌جا بروم، شاید هنوز نتوانم خانه‌ای پیدا کنم... ولی یک روز... یک روز از این دیوارها عبور می‌کنم — نه برای انتقام، برای آزادی.» صبح فردا، دوباره چای دم کرد، لباس پوشید، و مثل همیشه رفت سر کار. هیچ‌کس نفهمید دختری که آرام از کنارشان گذشت، شب قبل تا مرز نابودی رفته بود. اما او می‌دانست — و همین دانستن، همین زنده ماندن، یعنی پیروزیِ کوچکی که فقط خودش قدرش را می‌دانست. و در دلش، بی‌صدا گفت: «من هنوز زنده‌ام... و شاید همین، خودش یک معجزه باشه.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


8 ماه قبل - 288 بازدید

من زهرا هستم، شانزده سال دارم، اما احساس می‌کنم عمرم از غصه و دلتنگی، خیلی بیشتر گذشته است. گاهی که در آینه نگاه می‌کنم، چشم‌هایم را نمی‌شناسم. دیگر از آن برق امید روزهای کودکی خبری نیست؛ فقط خستگی‌ست، سکوت و اندوهی که در دلم جا خوش کرده. یادم می‌آید وقتی در ایران بودیم، چقدر عاشق مکتب رفتن بودم. هر صبح زود، پیش از طلوع آفتاب، مادرم بیدارم می‌کرد. صدای اذان از دور شنیده می‌شد و من با شوق، لباس مکتبم را می‌پوشیدم. کفش‌هایم همیشه برق می‌زد، و در چشمانم رؤیای داکتر شدن موج می‌زد. راه تا مکتب طولانی بود، اما با هر قدم، احساس می‌کردم به آینده نزدیک‌تر می‌شوم. در آنجا، کسی نمی‌پرسید «دختر هستی یا پسر؟»؛ فقط می‌پرسیدند: «چه می‌خواهی یاد بگیری؟» من عاشق ریاضی بودم؛ عاشق اعداد و معماهایش. وقتی معلم مسئله‌ای روی تخته می‌نوشت، حس می‌کردم وارد دنیایی از منطق و زیبایی شده‌ام. گاهی با دوستم مهتاب زیر درخت چنار حیاط مکتب می‌نشستیم و از آینده حرف می‌زدیم.  او می‌خواست معلم شود، من داکتر. باورمان این بود که هیچ‌چیز نمی‌تواند مانع ما شود. اما تقدیر... تقدیر همیشه بی‌رحم‌تر از آن است که خیال می‌کنی. وقتی پدرم گفت باید به افغانستان برگردیم، اشک در چشمان مادرم جمع شد. من نمی‌فهمیدم چرا. فقط خوشحال بودم که دوباره وطنم را می‌بینم؛ همان خاکی که در قصه‌های مادرم زیبا بود، با کوه‌های بلند، دشت‌های پرگل، و آدم‌های مهربان. اما وقتی رسیدیم، همه‌چیز فرق داشت. شهر آرام بود، اما در چهره‌ی مردم غمی سنگین نشسته بود.  زن‌ها در کوچه کمتر دیده می‌شدند.  دختران با چادرهای تیره و نگاه‌های خاموش از کنارم می‌گذشتند... چند روز بعد، با خوشحالی به مکتب رفتم تا ثبت‌نام کنم.  نگهبان دروازه جلویم را گرفت و گفت:  «دختر جان، بعد از صنف ششم دیگر اجازه نداری بیایی.» فکر کردم شوخی می‌کند. خندیدم و گفتم:  «ولی من صنف نهم هستم، کارنامه‌ام را هم دارم!» او فقط سرش را پایین انداخت و آرام گفت:  «قانون است... دخترها نمی‌توانند.» در آن لحظه، دنیا دور سرم چرخید. دلم فرو ریخت، انگار تمام امیدهایم را یک‌جا از من گرفتند. در راه برگشت، کتاب‌هایم را محکم در آغوش گرفته بودم، اما اشک‌ها بی‌اجازه می‌آمدند. مردم در کوچه‌ها می‌رفتند و می‌آمدند، ولی من فقط به آن دروازه‌ی بسته فکر می‌کردم؛ دروازه‌ای که میان من و آینده‌ام دیوار کشید. از آن روز به بعد، هر صبح که صدای زنگ مکتب همسایه را می‌شنوم، دلم می‌سوزد.  بچه‌ها با کیف‌های رنگی از کنار خانه‌مان می‌گذرند،  و من، از پشت پنجره، نگاه‌شان می‌کنم. دلم می‌خواهد با آن‌ها بروم. دلم می‌خواهد دوباره روی چوکی مکتب بنشینم، تخته سفید را ببینم،  و صدای معلمم را بشنوم. اما حالا، روزهایم بی‌رنگ است و شب‌هایم بی‌خواب... گاهی کتاب‌هایم را باز می‌کنم.  بوی کاغذشان مرا به روزهای ایران می‌برد.  کنار بعضی صفحه‌ها یادداشت‌هایی نوشته‌ام:  «امید یعنی ادامه دادن، حتی وقتی سخت است.»  اما حالا... دیگر معنای امید را فراموش کرده‌ام. مادرم می‌گوید: — «زهرا جان، غم نخور، شاید دوباره اجازه بدهند.» اما در صدایش هم دیگر امیدی نیست. او خودش هر روز با دلی شکسته، ساکت و خسته، به کارهای خانه مشغول است. گاهی می‌بینم پنهانی گریه می‌کند. می‌گوید از دیدن افسردگی من، دلش درد می‌گیرد. من حالا بیشتر وقت‌ها ساکتم. دوستانم در ایران گاهی برایم پیام می‌فرستند. یکی‌شان نوشته بود: «زهرا، ما حالا در صنف یازدهم هستیم. سال آینده کنکور داریم. تو چطور؟» و من... نتوانستم جوابی بدهم. فقط گوشی را خاموش کردم و تا صبح گریستم... دلم تنگ است... برای بوی گچ تخته، برای صدای زنگ تفریح، برای خنده‌های مهتاب، برای لحظه‌ای که معلمم دستم را گرفت و گفت: «تو استعداد داری، هیچ‌وقت از درس دست نکش.» اما حالا، درس برای من تنها خاطره‌ای دور است. هر شب که به آسمان نگاه می‌کنم، در دل به ستاره‌ها می‌گویم: «آیا روزی دوباره به مکتب برمی‌گردم؟» ستاره‌ها سکوت می‌کنند؛ شاید آن‌ها هم جوابی ندارند. افسردگی مثل سایه‌ای آرام و بی‌صدا، بر زندگی‌ام افتاده. صبح که بیدار می‌شوم، انگیزه‌ای برای بلند شدن ندارم. انگار زمان متوقف شده، و من در قفس روزهای تکراری گیر کرده‌ام. پدرم می‌گوید: «دخترم، زندگی همین است.» اما من می‌دانم زندگی این نیست. زندگی یعنی یاد گرفتن، رشد کردن، رؤیا دیدن... و من هنوز رؤیا دارم. من نمی‌خواهم خاموش شوم. نمی‌خواهم آینده‌ام را پشت دیوار جهل دفن کنم. ما دختران این سرزمین، تنها علم می‌خواهیم، نه چیز دیگر. ما دشمن نیستیم؛ ما فقط می‌خواهیم بیاموزیم، رشد کنیم و وطن‌مان را آباد بسازیم. امشب، در گوشه‌ی اتاق، دفتر قدیمی‌ام را ورق می‌زنم. در آخرین صفحه می‌نویسم: «من زهرا هستم، دختری با آرزوی مکتب رفتن. حالا، پشت دیوارهای بلند خاموشی، هر روز ذره‌ذره از درون می‌میرم. اما هنوز امید دارم — امیدی کوچک، مثل شمعی در باد. از حکومت سرپرست افغانستان خواهش می‌کنم: دروازه‌های مکتب را به روی دختران باز کنید. بگذارید ما هم بیاموزیم، بگذارید ما هم نفس بکشیم. خاموشی ما، خاموشی آینده‌ی افغانستان است.» و بعد، دفتر را می‌بندم. اشک‌ها آرام می‌ریزند، اما در دلم، هنوز آن شمع کوچک می‌سوزد — شمعی به نام دانش. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


9 ماه قبل - 243 بازدید

بخش دوم و پایانی دختران با مطالعه به همدیگر کمک می‌کردند و بیشتر شغل خیاطی را آغاز کردند تا امیدی برای شان شود. ریحان شمع کیک هژده سالگی‌اش را فوت کرد و آرزوی بازگشایی مکاتب و رسیدن به آرمان‌هایش را کرد. پدر به چشمان پرامید ریحان نگریست و حرف دل او را خواند. -عزیز پدر در خانه مطالعه کن. نا‌امید نباش. به آینده‌ات خوش‌بین باش دخترم! تو دختر شجاع پدرات هستی. ریحان لبخندی زد و دقایقی را کنار فامیل گذراند و با آنها کیک میل کرد. هرچند دوباره ایستادن در اوج تاریکی، ریحان را نهایتاً مضطرب می‌ساخت، ولی دوباره کتاب‌هایش پناهگاه ریحان شد. به نادیده گرفتن حرف‌های مردم پرداخت چون مردم با ذهنیت که داشتند روح او را اذیت می‌کردند. درست‌ترین حرف، حرف دل خود ماست. پدر با مهربانی می‌گفت: "دختر مقبولم تشویش نکن! باید قوی باشی، تو مکتب‌ را تمام خواهی کرد فقط تلاش کن و به خداوند اعتماد داشته باش که خیلی مهربان است." -بلی پدرجان، درست می‌گویید دوباره کوشش می‌کنم ایستاده شوم. من دختری هستم که پدر مبارزی چون شما دارد و من با داشتن شما هیچ تشویشی ندارم.  -دخترم وعده می‌دهی؟ ریحان با لبخند پاسخ داد:" بلی وعده می‌کن. شکر که شما را دارم پدرجان." ریحان می‌خواست منحیث یک ژورنالیست به دانشگاه کابل معرفی شود، ولی متاسفانه این رویا تا هنوز باقی مانده است. ریحان ناگهان با اشتیاق دروازه‌های الماری را باز کرد و کتابچه‌ها را با قلم‌های سیاه و آبی برداشت. آغاز به نوشتن خاطرات خود کرد و لابه‌لای آنها به پرواز ‌درآمد. هدیه بعد از ظهرها به خانه‌ی ریحان می‌آمد و هردو با اشتیاق درس‌های مکتب را تکرار می‌کردند: ریاضی، بیولوژی، تاریخ، جغرافیه و مضامینی که برای آمادگی امتحان کانکور ضرور بود. ‌روز بعد هدیه در چوکی پشت میز قهوه‌ای رنگ اتاق ریحان نشسته بود و به برگ‌های سبز درختان کنار پنجره خیره شده بود. هوا گرم بود، پنجره اتاق را باز کرد تا هوای تازه را به ریه‌هایش جا دهد. -ریحان چی فکر می‌کنی؟ امتحان کانکور را سپری خواهیم کرد؟ آیا اجازه رفتن به دانشگاه را برای ما می‌دهند؟ هدیه لحظه‌ی در سکوت فرو رفت و ناگاه بغض‌اش ترکید و به گریه افتید. ریحان با سرعت از جایش برخاست و هدیه را در آغوش کشید، موهای سیاه و خوش بوی او را بوسید، اشک‌های هدیه را پاک کرده گفت: "عزیزم، باید به خداوند باور داشته باشیم و برای اهداف خود تلاش کنیم، ما این امتحان را سپری می‌کنیم و در در نهایت موفق شده به دانشگاه می‌رویم، فقط باید قوی باشیم و امید خود را از دست ندهیم." ریحان لحظه‌ای هدیه را نوازش کرد و امیدوار بود کلامش به واقعیت مبدل شود. دختران در این شرایط کنار هم ایستادند، مقاومت کردند و دست از تلاش برنداشتند تا امیدی برای هم نسلان خود شده و شجاعانه مسیر خویش را ادامه دهند. ریحان دقایقی به تماشای اخبار تلویزیون طلوع نیوز نشسته بود که اعلام را شنید. (شاگردان اناث صنف دوازده می‌توانند امتحان صنف‌های شان را سپری کنند.) و این بهترین خبری بود که ریحان بعد از مدت‌ها شنیده بود. باهیجان تمام با هدیه تماس گرفت. -آیا شنیدی که می‌توانیم امتحان صنف دوازدهم را بدهیم و شاید بعداً امتحان کانکور؟ یک گپ مثبت است، نظرات چیست؟ هدیه هم خیلی خوش بود. -تشکر جانم به‌خاطر این خبر خوب! به‌ زودی باید ببینیم یک عالم کار و آمادگی داریم. هردو خرسند بودند و تلاش می‌ورزیدند تا امتحان را به خوبی سپری کنند. بعد از مدت‌ها ریحان لبخند برلب داشت، وقتی والدینش او را نگاه می‌کردند وخوشحالی او را می‌دیدند برای آینده‌ی او خوشحال می شدند. ریحان دوباره رفتار و کردار خوب را پیشه کرده بود، دوباره روابط خود را با فامیل و اقارب از سر ساخت. وقتی دوباره قلب شروع به تپیدن می‌کند و خون به رگ‌ها جاری می‌شود، شور و انگیزه بر جسم بر می‌گردد. این یک روشنی برای امتحان کانکور بود. در ۱۴۰۲ یا ۲۰۲۳ میلادی یک‌روز نیمه آفتابی تمام دختران صنف دوازده به مکتب رفتند تا امتحان را سپری کنند. دختران مکاتب لباس سیاه (حجاب) پوشیده و چهره‌های زیبای شان را با ماسک سیاه پنهان کرده در صحن امتحان ظاهر شدند. وقتی صنفی‌های شان را بعد این سال‌ها ملاقات می‌کردند همدیگر را می‌بوسیدند، همدیگر را درآغوش می‌گرفتند، لبخند می‌زدند و اشک می‌ریختند چقدر انتظار سخت است و لحظه‌شماری به دیدارعزیزان، دل را می‌تکاند. امتحان صنف دوازده مانند امتحان کانکور شامل تمامی مضامین صنف دوازده در چندین ورق اخذ شد. ریحان و هدیه در یک چوکی با هم نشستند و سرگرم حل سوالات شدند. بالاخره تمام شد، دوباره به خانه خوشحال و مسرور برگشتند، آنها در مورد روز امتحان با خانواده صحبت کردند و خاطرات آن روز را یکی یکی تعریف می‌کردند. نزدیک امتحان کانکور بود. ریحان سخت درس‌ می‌خواند تا موفق شده و به رشته دلخواه خود کامیاب شود. مسلکی که اقارب او و دولت برای دختران نمی‌پسندیدند، اما ریحان علاقه‌مند آن بود و برای رسیدن به آن تلاش فراوان می‌کرد. او می‌دانست ژورنالیست بودن تحت حاکمیت حکومت سرپرست خیلی دشوار است، ولی باور داشت روزی آزاد می‌شود و این مسلک را ادامه داده مایه‌ی افتخار و خدمت برای مردم می‌شود و از طریق چینل‌های تلویزیون معلومات و اخبار را برای مردم شریک می‌سازد. هدیه رشته‌ی اقتصاد را دوست داشت، خیلی مشتاق کار در این بخش بود. دو مسلک مختلف همراه با مشکلات متفاوت درشرایط کنونی دختران کشور! در نخست باید امتحان ولایات برگزار می‌شد، دختران همانند پسران مراحل ثبت نام کانکور را با خوشی انجام دادند. بهترین احساس برای آینده و آرزوی آنان بود. و اما دفعتاً همه چیز رنگ عوض کرد. دولت اعلام کرد، دختران نمی‌توانند این امتحان را سپری کنند. شنیدن این خبر مثل یک ضربه‌ی ناگهانی بود، در آن لحظه بیان احساس ریحان دشوارتر از توصیف بود. تصور نمی‌کرد چنین بشود قلب‌اش جریحه برداشت، باوراش را از دست داد، بارها گریه کرد. سیل مروارید‌اشک دامن‌اش را تر ‌کرد. همه چیز مانند تاریکی بود که ریحان در آن غرق می‌شد دیگر دوست نداشت پرنده‌های آن طرف پنجره را تماشا کند. جیک جیک آن‌ها آرام‌بخش ذهن او نبود، پریدن از یک شاخه به شاخه‌ دیگر و آشیانه ساختن برای‌اش جذاب نبود. قلب قوی و ظاهر مهربانی که در چشمان‌اش هویدا بود حالا دختری شده بود پرپرشده در هوا. دست همه از یاری رساندن به او کوتاه بود چون تصمیم دولت برای کانکور ۱۴۰۲ این بود. پسران بدون دختران این آزمون را در کشور برای اولین بار سپری کردند و ره‌سپار دانشگاه‌ها شدند. روز امتحان، دردناک‌ترین روز برای دختران بود. قلب ریحان زخمی‌ عمیق‌تر نسبت به گذشته برداشته بود و تجربه‌ی تلخی داشت که ویرانگر افکار او شد. -عزیز دلم، خودت را نابود میکنی، از این بیشتر نمی‌توانم تحمل کنم که درد بکشی. -مادرجان، این اتفاق با خودش مرا تمام می‌کند. -دخترم تنها تو نیستی ببین همسن و سالانت هم هستند تو باید الگوی امید برای شان باشی نه اینکه خودت را ببازی. موهایش آشفته بر شانه‌هایش افتیده بود و ابروهایش اخم کرده بود و سرش را بر زانوهای خود گذاشته به خواب رفت. تقریباً بعد از یک‌ماه نتایج آزمون پسران در رسانه‌های اجتماعی نشر شد که لحظه‌ی خفه‌کننده برای دختران محسوب می‌شد؛ ریحان هم اندوهگین گفت:" اگر من هم این امتحان را سپری می‌کردم حالا شاید نتیجه‌ام را بدست آورده بودم و مطمئنم که کامیاب می‌شدم. باشوخی‌های رحمت حالش دگرگون می‌شد، هدیه دایماً به دیدن‌اش می‌آمد، با هم یکجا به کتاب‌خانه می‌رفتند و بوی خوش کتاب‌های نوچاپ شده را عمیق استشمام می‌کردند. -در دل ناامیدی‌ها و سایه سیاه باید دنبال ستاره درخشان بود. -اگر ندرخشید چی؟ -نه، باور داشته باش، خدای که آرزو  را بر دل می‌افگند حتمن رسیدن به آن را هم چاره می‌کند. -ریحان، بیا ببین چی کتاب خوبی است از نویسنده‌ی ترک به نام هاکان منگوچ. چی جمله یی نوشته است. "هفت اصل زندگی، افکار مثبت، عشق، ایمان بی قید و شرط، بخشش، کمک و یاری به دیگران، شکرگزاری و دعا از صمیم قلب" -بلی خیلی زیبا و دقیق، بشنو! "دنیا یک درخت آرزو است و به همین خاطر باید به آرزوها و افکار تان اهمیت بدهید." -ریحان بیا بیشتر از این رُمان‌ها بیشتر بخوانیم. -خیلی خوبست. کتاب دوست بامرامی است. می‌خواهم از احساسات، تجارب، خاطرات‌، آرزوهای ناتمام، اهداف و لحظه‌های را که سپری کردم بنویسم. -حالا شدی ریحان قوی و شجاع من! مولانای جان چه زیبا گفته: سوی نومیدی مرو امیدهاست سوی تاریکی مرو خورشیدهاست هردو باهم دوکتاب گرفتند و قدم زده راهی خانه‌ شدند. ریحان به خداوند باور داشت  که حتماً قلب‌اش را آرام کرده قوت می‌بخشد روزی برای خانواده‌ و مردم خدمت می‌کند و همیشه یک دختر مهربان باقی ب می‌ماند. حالا ریحان در یک آینده‌ی‌ نامعلوم همراه با سرنوشت و رویاهای معلق در فضا به‌سر می‌برد. بلی! این داستان از اوضاع دخترانی  مانند ریحان است که در افغانستان زندگی می‌کنند و  اکنون روح و روان آشفته دارند و در ظاهر خندان آن را پنهان کرده و به شجاعت ادامه می‌دهند. نویسنده: روئینا بخشی

ادامه مطلب


9 ماه قبل - 383 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که به ۱.۵ میلیون کودک در ۱۵ هزار مکتب در سراسر افغانستان، لوازم آموزشی توزیع می‌کند. این سازمان امروز (سه‌شنبه، ۲۹ میزان) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که به این کودکان کیف، کتابچه و پنسل توزیع خواهد کرد. در ادامه آمده است که در مکتب «ملک شیر احمد» در لوگر، دختران با دریافت این اقلام از شادی لبریز می‌شوند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد تاکید کرده است که این لوازم با همکاری شاخه جنوب آسیای بانک جهانی توزیع می‌شود. در حالی این لوازم آموزشی برای کودکان توزیع می‌شود که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. حکومت فعلی در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. فقر شدید و بحران بشری در افغانستان نیز باعث شده است که بسیاری از خانواده‌ها توان خرید لوازم آموزشی برای کودکان‌شان را از دست بدهند.

ادامه مطلب