برچسب: داکتران

2 ماه قبل - 139 بازدید

اداره‌ی ملی امتحانات حکومت سرپرست درتازه‌ترین مورد اعلام کرده که آزمون شورای طبی موسوم به «اگزیت اگزم» را برای برای ۹ هزار و ۳۷۷ فارغ رشته‌های پزشکی و ستوماتولوژی در کابل برگزار کرده؛ اما برای چهارمین سال پیاپی دختران از اشتراک در این آزمون محروم مانده‌اند. اداره‌ی ملی امتحانات با نشر اعلامیه‌ی در حساب کاربری فیس‌بوک خود نوشه است که این آزمون روز گذشته (جمعه، ۲۳ عقرب) در دانشگاه‌های کابل و پل‌تخنیک در پایتخت برگزار شده است. مسوولان اداره‌ی ملی امتحانات در ادامه تاکید کرده است که فارغان رشته‌های پزشکی و ستوماتولوژی (طب دندان)، پیش از حضور در این آزمون دوره‌های آموزشی‌شان در دانشگاه‌ها و نیز دوره ستاژ خود را به پایان رسانده‌اند. در ادامه آمده است که در صورت موفقیت در آزمون ایگزیت، زمینه‌ی آموزش‌های تخصصی، کار عملی و خدمت برای آنان فراهم خواهد شد. در حالی این امتحان برگزار می‌شود که دختران فارغ‌شده از بخش‌های پزشکی در حالی از حضور در این آزمون محروم می‌ماند که نظام بهداشت افغانستان با کم‌بود جدی پزشکان زن روبرو است. بر بنیاد، آمارهای سازمان‌های بین‌المللی، افغانستان یکی از بالاترین نرخ مرگ‌ومیر زنان در هنگام زایمان را دارد. پس از قدرت‌گیری حکومت سرپرست، دختران از اشتراک در این آزمون محروم شده است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. قابل ذکر است که آزمون «اگزیت اگزم» سالانه دوبار برای تثبیت سویه‌ی علمی و مسلکی پزشکان تازه‌فارغ‌شده برگزار می‌شود و برای پزشکان اجازه‌ی کار در بخش پزشکی داده می‌شود.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 196 بازدید

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که مأموران امر به معروف و نهی از منکر حکومت سرپرست یک داکتر زن را به‌دلیل نپوشیدن برقع بازداشت کرده‌اند. دست‌کم دو منبع با تایید این موضوع گفته‌اند این داکتر شبنم فضلی نام دارد و متخصص جراحی عمومی در شفاخانه حوزوی هرات است که صبح امروز (دوشنبه، ۱۹ عقرب) از پیش این شفاخانه بازداشت شده است. همچنین قدوس خطیبی، همسر خانم فضلی، در حساب کاربری فیس‌بوک‌ خود نوشته است که نیروهای دولتی همسرش را در دروازه‌ی شفاخانه‌ حوزوی هرات بازداشت کرده‌اند. او در ادامه تاکید کرده است که همسرش تلفن همراهش را جواب نمی‌دهد. اداره‌ی امر به معروف حکومت فعلی در هرات از چند روز به این طرف، پوشیدن برقع را اجباری اعلام کرده و گفته است که زنان بدون برقع اجازه‌ی ورود به ادارات دولتی، از جمله شفاخانه‌ها را ندارند. منابع محلی در هرات می‌گویند که اداره‌ی امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی دیشب از لغو این محدودیت خبر داده بود، اما صبح امروز چند داکتر زن را بازداشت کرده است. این اقدام در حالی صورت می‌گیرد که حکومت فعلی در ماه‌های اخیر محدودیت‌های بیشتری بر پوشش و حضور اجتماعی زنان در هرات وضع کرده است.

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 245 بازدید

در دل شهر کابل، شهری که کوه‌هایش مانند دیوارهایی خاموش در اطراف مردم کشیده شده‌اند و صدای زندگی در میان دود و غبارش گم می‌شود، جوانی به نام امید زندگی می‌کرد. خانه‌ی امید در یکی از کوچه‌های باریک و خاکی جنوب شهر بود؛ جایی که بوی خاک نم‌خورده، بوی نان تازه و بوی رنج در هم آمیخته  شده بود. خانه از خشت و گل ساخته شده بود، سقفش کاه‌گل‌پوش و دیوارهایش پر از ترک بود. در گوشه‌ی حویلی حوض کوچکی بود که بیشتر اوقات خشک می‌ماند، مگر در روزهایی که باران می‌بارید. پدر امید سال‌ها پیش در یک انفجار در نزدیکی بازار کابل جان داده بود. آن روز که پدرش را در تکه‌ای پارچه پیچیده به خانه آوردند، امید هنوز نوجوان بود. در چشمانش برق کودکی بود اما همان شب آن برق خاموش شد. در یک شب، کودک از درونش رفت و مردی جوان به جای او نشست؛ مردی که هنوز پشت لبش کامل سبز نشده بود اما بار زندگی خانواده را به دوش گرفت. مادرش، زنی آرام به نام زرغونه، بود که بعد از مرگ شوهرش دیگر هیچ‌گاه نخندید. سه دختر و یک پسرش را در آغوش گرفت و زندگی را به دعا و صبر سپرد. امید از فردای همان روز کارگر شد؛ نه از روی میل، بلکه از روی ضرورت. صبح‌ها پیش از اذان فجر از خواب برمی‌خاست، وضو می‌گرفت، در دل تاریکی از کوچه رد می‌شد و به بازار می‌رفت تا شاید کاری بیابد. کارش هر روز فرق می‌کرد؛ گاهی در ساختمان‌ها، گاهی در بارفروشی‌ها، گاهی در کنار دکانداران به‌عنوان شاگرد. مزدش اندک بود، اما هر شب که به خانه بازمی‌گشت، مادرش با چشمان نگران منتظرش بود و سه خواهر کوچکش از پشت دروازه صدا می‌زدند: «آمدی بابه امید؟» و او با لبخند می‌گفت: «آمدم، بچه‌ها، نان هم آوردم.» او همیشه لبخند می‌زد و خستگی را در درون خود پنهان می‌کرد تا مبادا مادرش نگران شود. هر شب پس از خوردن نان خشک و چای سیاه، همه می‌خوابیدند و امید تنها چراغ نفتی را روشن می‌کرد و دفترهای درسی‌اش را باز می‌کرد. او شاگرد مکتب شبانه بود، با اینکه روزها جان می‌داد برای لقمه‌ای نان. با دستان پینه‌بسته‌اش قلم می‌گرفت و گاهی روی کتابش خواب می‌برد. اما هر بار با زمزمه صدای مادرش بیدار می‌شد که زیر لب دعا می‌خواند. می‌دانست که آن دعاها، همان تکیه‌گاه پنهان او هستند. زمستان که می‌آمد، کوچه‌ها پر از گل می‌شد، بوی دود در هوا می‌پیچید و سردی هوا تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. امید در آن سرما هم دست از کار نمی‌کشید. پایش در چکمه‌های سوراخ یخ می‌زد، اما لبش به شکایت باز نمی‌شد. هر هفته مزدش را می‌آورد، بخشی را برای غذا کنار می‌گذاشت، بخشی را برای لباس خواهرهایش. گاهی برای مادرش کمی چای یا قند می‌خرید و وقتی مادر از خوشحالی اشک در چشمش حلقه می‌زد، دلش گرم می‌شد. می‌گفت: «مادر، روزی می‌رسد که برایت خانه‌ای می‌سازم که دیگر سقفش نچکد.» مادر لبخند می‌زد اما در نگاهش غمی پنهان بود، غمی از آنکه می‌دانست پسرش زودتر از سنش بزرگ شده است. یک شب زمستان، برف سنگینی باریده بود. هوای کابل آرام بود و چراغ‌های کم‌نور در کوچه‌های خلوت می‌درخشیدند. امید پس از یک روز سخت کار، دستمزد چند هفته‌اش را گرفته بود. پول را در جیب گذاشت و در دلش نقشه می‌کشید که فردا برای مادرش چادر نو بخرد و برای ناهید، کوچک‌ترین خواهرش، دفتر و قلم. شادی کوچکی در دلش جوانه زده بود. راه خانه را در پیش گرفت، کوچه‌ها خلوت بودند و صدای پایش بر برف نرم می‌پیچید. از کوچه باریکی که همیشه از آن می‌گذشت در حال گذر بود  که ناگهان صدایی از پشت سر شنید: «ای جوان، بایست!» برگشت و سه مرد نقاب‌پوش را دید که از تاریکی بیرون آمدند. یکی از آن‌ها چاقویی در دست داشت. امید سعی کرد آرام باشد. گفت: «برادر، چیزی ندارم جز مزد کارگری، نان زن و بچه است.» اما یکی از مردها جلو آمد و یقه‌اش را گرفت. دیگری دست در جیبش کرد و پول‌ها را بیرون آورد. امید خواست مقاومت کند، دست آن مرد را گرفت و گفت: «این پول خون من است، نگیریدش.» اما مرد چاقو را بلند کرد و با یک ضربه در پهلویش فرو برد. دردی تیز در بدنش دوید، برف زیر پایش سرخ شد، و صدای قدم‌های دزدان که از کوچه دور می‌شدند در گوشش پیچید. زانوهایش خم شد، دنیا در برابر چشمانش تار شد و فقط توانست زیر لب بگوید: «خدایا، مادرم...» وقتی چشم گشود، نور سفید و بوی دارو مشامش را پر کرده بود. در اتاقی بود با دیوارهای سفید و صدای دستگاه‌ها که در گوشش می‌پیچید. داکتر جوانی بالای سرش ایستاده بود. امید به سختی لب باز کرد و با صدایی ضعیف گفت: «داکتر... من فردا می‌توانم بروم سر کار؟» داکتر مکث کرد، حیرت کرد، به چشمان نیمه‌باز او خیره شد و گفت: «چی گفتی؟ تو تازه از عمل جراحی نجات پیدا کرده‌ای، باید حداقل سه هفته استراحت کنی.» امید نفس عمیقی کشید، اشک در چشمانش جمع شد و با صدایی که از ته جانش بیرون می‌آمد گفت: «نمی‌توانم، داکتر صاحب... مادرم نان ندارد، خواهرانم چشم به راه من‌اند. اگر نروم، چه می‌خورند؟» داکتر لحظه‌ای سکوت کرد، سپس دست بر شانه‌اش گذاشت و با مهربانی گفت: «پسرم، جانت از نان هم مهم‌تر است. زنده بمان، تا زنده‌ای می‌توانی کار کنی.» امید فقط لبخند کم‌رنگی زد و چیزی نگفت. در چشمانش اشک می‌درخشید، اشکی که از درد نبود، بلکه از مسئولیت و سنگینی باری بود که بر دوش داشت. چند هفته بعد که هنوز زخم پهلویش خوب نشده بود، دوباره به سر کار برگشت. دوستانش در محل کار تعجب کردند. یکی گفت: «امید، دیوانه شدی؟ زخمت هنوز باز است.» امید لبخند زد و گفت: «نه برادر، دیوانه نیستم، مجبورم. اگر نروم، خانه‌ام بی‌نان می‌ماند.» با باندی بر پهلو، بیل در دست گرفت و دوباره خاک و سیمان را جابه‌جا کرد. هر ضربه‌ای که به زمین می‌زد، انگار با خودش می‌گفت: «من نباید بیافتم. اگر بیافتم، خانه‌ام می‌افتد.» شب‌ها باز به خانه می‌آمد، همان چراغ نفتی را روشن می‌کرد و درس می‌خواند. گاهی از درد نمی‌توانست بنشیند، اما می‌گفت: «درد عادت می‌شود، مثل فقر.» سال‌ها گذشت. زمان، زخم پهلویش را درمان کرد، اما داغ آن شب را نه. امید مردی شد قوی، آفتاب‌سوخته، اما همچنان آرام. مادرش هنوز برایش دعا می‌کرد و سه خواهرش حالا هرکدام راهی برای خود یافته بودند. مریم آموزگار شد، لیلا در شفاخانه کار گرفت، و ناهید هنوز درس می‌خواند. خانه‌شان حالا اندکی بهتر شده بود، سقف دیگر چکه‌ نمی‌کند، و نان همیشه بر سفره‌شان است. امید هر صبح پیش از رفتن به کار، مادرش را می‌بوسید و می‌گفت: «مادر، یادت است آن شب که گفتم خانه‌ای می‌سازم که سقفش نچکد؟ حالا دیگر نمی‌چکد.» مادر لبخند می‌زد و اشک می‌ریخت، همان اشک‌های آرامی که مادران کابل خوب بلدند چگونه بریزند، بی‌صدا، بی‌غرور، اما از عمق جان. شب‌ها، وقتی شهر در سکوت فرو می‌رفت و صدای سگ‌ها از دور می‌آمد، امید کنار پنجره می‌نشست، به آسمان کابل نگاه می‌کرد، به همان آسمانی که سال‌ها پیش زیر آن افتاده بود، در برف و خون، و با خودش می‌گفت: «شاید من مهندس نشدم، اما زندگی را ساختم. از درد، از خاک، از هیچ.» در آن لحظه، باد آرامی از لای کوچه‌ها می‌گذشت، بوی دود و چای را با خود می‌آورد، و در آن میان، چراغ خانه‌ی امید مثل ستاره‌ای کوچک در دل تاریکی می‌درخشید. در آن شب‌های سرد، اگر از کوچه‌های خاموش کابل بگذری، شاید هنوز صدای پای امید را بشنوی که در دل برف، آرام و محکم قدم برمی‌دارد، گویی زمین زیر پایش از ایمان او گرم می‌شود. او نه قهرمان بود، نه ثروتمند، اما در میان هزاران مرد خسته‌ی این شهر، یکی بود که معنای واقعی مردانگی را می‌دانست؛ نان‌آور خانه‌ای در کابل، که با دستان پینه‌بسته و قلبی سرشار از عشق، زندگی را بر دوش کشید و هرگز خم نشد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 229 بازدید

در یکی از کوچه‌های خاموش و خاک‌آلود کابل، دختر جوانی به‌نام *عاطفه* زندگی می‌کند. خانه‌شان ساده است، با دیوارهای گلی و فرش‌های کهنه، اما تا همین یکی‌دو سال پیش، این خانه پُر بود از شور و آرزوهایی که حالا فقط در خاطره‌ها مانده‌اند. عاطفه روزگاری دانشجوی سال سوم رشته‌ی *طب معالجوی* بود؛ دختری پرشور، با انگیزه‌ای روشن و قلبی آکنده از امید، که هر روز با اشتیاق به دانشگاه می‌رفت. از کودکی رؤیای داکتر شدن در سر داشت. مادرش می‌گوید از همان صنف‌های ابتدایی مکتب، همیشه در مورد بیماری‌ها می‌پرسید، کتاب‌های طبی می‌خواند و می‌گفت که روزی می‌خواهد زنانی را تداوی کند که در شفاخانه‌ها صدای‌شان شنیده نمی‌شود. وقتی وارد دانشگاه شد، زندگی‌اش رنگ تازه‌ای گرفت. ساعت‌ها مطالعه می‌کرد، با دوستانش گروه‌های درسی تشکیل می‌داد و با علاقه در صنف‌ها حضور می‌یافت. او می‌خواست مفید باشد، عالم شود، و تکیه‌گاهی شود برای زنان این سرزمین؛ زنانی که همیشه در حاشیه‌ی خدمات صحی قرار داشتند. اما آنچه نمی‌دانست، این بود که *سرنوشت*، در پیچ تلخ یک تحول سیاسی، قرار است مسیر زندگی‌اش را به‌کلی تغییر دهد… در یکی از روزهای سرد زمستان، خبری تلخ به‌گوش رسید: *تحصیل دختران در پوهنتون‌ها متوقف شده است.* عاطفه اول باور نکرد؛ فکر ‌کرد شایعه‌ای بیش نیست یا شاید اشتباهی پیش آمده. اما وقتی روزی با چشمان خودش دید که دروازه‌ی پوهنتون بسته است، حقیقت را پذیرفت. همان روز، ساعت‌ها پشت آن دروازه‌ی سرد و بسته نشست. نه حرفی زد، نه گریه کرد؛ فقط با نگاهی خاموش، به سکوت سنگین ساختمان‌های دانشگاه خیره ماند. جایی که روزی برایش نماد امید بود، حالا در برابرش چون دیواری سنگی ایستاده بود. همان‌جا، تمام رؤیاهایش فرو ریختند، همان لحظه که دیگر اجازه نداشت وارد دنیایی شود که روزگاری برای ساختنش جنگیده بود. کتاب‌های درسی‌اش را در گوشه‌ای از اتاق چید، روپوش سفیدش را در کمد آویخت، و از آن روز به بعد، دیگر هرگز پا به آن مسیر نگذاشت. اما عاطفه دختری نبود که به این آسانی تسلیم شود. پس از چند هفته خانه‌نشینی و دلسردی، تصمیم گرفت دوباره برخیزد و راهی پیدا کند. هرچند دیگر اجازه نداشت به صنف برود، اما دلش هنوز با علم و طب می‌تپید. تصمیم گرفت در دواخانه‌ای کار کند. مدرک رسمی نداشت، اما دانش و مهارتش از بسیاری کسانی که در این زمینه کار می‌کردند بیشتر بود. در چند دواخانه در مناطق مختلف کار گرفت. معاشش اندک بود، ساعت‌های کاری طولانی، اما دلش پُر از امید. خودش می‌گفت: «وقتی نسخه می‌خواندم یا دوا آماده می‌کردم، حس می‌کردم هنوز بخشی از دنیای طب هستم.» این کار برایش فقط یک وظیفه نبود؛ زنده نگه‌داشتن رؤیایی بود که روزی زیر چادر دانشگاه شکل گرفته بود. اما باز هم قانون تازه‌ای آمد. این‌بار اعلام شد که هیچ‌کس بدون سند رسمی نرسی یا قابلگی اجازه‌ی کار در دواخانه را ندارد. همین تصمیم ناگهانی، آخرین روزنه‌ی امید عاطفه را هم بست. دواخانه‌هایی که در آن‌ها با زحمت و علاقه کار می‌کرد، مجبور شدند او را کنار بگذارند. هر بار که از یکی از آن دواخانه‌ها بیرون می‌آمد، دلش بیش از پیش می‌شکست؛ نه به‌خاطر معاش، بلکه برای فاصله‌گرفتن از چیزی که به زندگی‌اش معنا می‌داد. علم، کمک‌کردن، امید… همه‌اش آرام‌آرام از دستش می‌رفت، بی‌آن‌که گناهی کرده باشد. وقتی کار در دواخانه هم از دست رفت، عاطفه دوباره به خانه برگشت. روزهایش بی‌رنگ و بی‌صدا شدند. از صبح تا شب، در سکوت خانه قدم می‌زد، گاهی به دیوار خیره می‌شد و گاهی به کتاب‌های خاک‌خورده‌ی طبی که روزی با عشق ورق می‌زد. مادرش از دور نگاهش می‌کرد و دلش آتش می‌گرفت. تا این‌که یک روز به آرامی گفت: «دخترم، قالین‌بافی یاد بگیر. اگر راه پوهنتون بسته شده، لااقل هنری داشته باشی که تنها نمانی.» عاطفه اول مخالفت کرد. بغض‌کرده گفت: «این دستان، قرار بود نبض مریض را بگیرند، نه نخ و پود قالین را.» اما ناچار شد. نه به‌خاطر علاقه، بلکه چون فهمید بیکاری، بیشتر از هر دردی، آدم را می‌خورد و می‌فرساید. حالا بیشتر از یک‌ونیم سال می‌شود که عاطفه قالین می‌بافد. هر صبح زود از خواب برمی‌خیزد، چای تلخی می‌نوشد و آرام‌آرام می‌رود سر دار قالین. ساعت‌ها در همان وضعیت می‌نشیند؛ گره می‌زند، رنگ می‌چیند، طرح می‌سازد. دستانش پینه بسته‌اند، چشمانش کم‌سو شده‌اند، کمرش همیشه درد می‌کند؛ اما هیچ‌کدام از این دردها به اندازه‌ی آن سوز درونی برایش طاقت‌فرسا نیست. می‌گوید: «هیچ‌کدام از قالین‌هایی را که می‌بافم، دوست ندارم. هر گره‌اش برایم یک خاطره‌ی دفن‌شده است، هر طرحش، یادآور یک رؤیای نیم‌جان.» دوستان دانشگاهی‌اش حالا هرکدام در مسیرهای گم‌شده‌ای پراکنده‌اند. یکی مهاجر شده، یکی ازدواج کرده، دیگری هم گوشه‌ی خانه مانده و با افسردگی می‌جنگد. تماس‌ها کم شده، صداها خاموش مانده‌اند، امیدها زیر خاکستر فراموشی پنهان شده‌اند. عاطفه آه می‌کشد و می‌گوید: «وقتی صنف سوم بودم، روزی نبود که در مورد آینده حرف نزنیم. حالا هیچ‌کس حتی نمی‌پرسد که هنوز زنده‌ای یا نه…» وقتی از او می‌پرسند: «هنوز امید داری روزی دانشگاه باز شود؟» فقط شانه بالا می‌اندازد و آهی می‌کشد. آرام می‌گوید: «نه... دیگر امیدی ندارم. اوایل، هر روز منتظر بودم، روزها را می‌شمردم، خبرها را دنبال می‌کردم. اما حالا حتی نمی‌خواهم بدانم چه می‌گذرد. چون می‌ترسم که بیشتر ناامید شوم.» گاهی شب‌ها، دفترچه‌ای را باز می‌کند و می‌نویسد؛ حرف‌هایی که با کسی نمی‌گوید. در یکی از برگه‌هایش نوشته است: «ما رفتیم دانشگاه، درس خواندیم، آرزو داشتیم مفید باشیم... اما حالا نه صنف مانده، نه کتاب، نه دواخانه، نه امید. فقط دستانی مانده که روزی می‌خواستند شفا بدهند، اما حالا گره می‌زنند، تار می‌کشند، قالین ...» او دیگر از حکومت چیزی نمی‌خواهد؛ نه التماس می‌کند، نه شعار می‌دهد. فقط می‌خواهد شنیده شود. می‌گوید: «من به هیچ‌کس چیزی نگفتم، چون دیدم فایده ندارد. اما اگر کسی هست که صدای ما را بشنود، فقط بگوید که ما گم نشویم... ما هنوز هستیم، اما در خاموشی، در تاریکی، در حاشیه.» داستان عاطفه تنها یک قصه نیست؛ روایت هزاران دختری‌ست که قربانی شدند، نه به‌خاطر اشتباه، بلکه به‌خاطر خاموش‌ ماندن‌شان در جامعه‌ای که صدای دختران را نمی‌خواهد بشنود. او یکی از چهره‌های فراموش‌شده‌ی نسلی‌ست که قرار بود آینده را بسازند، اما اکنون، با دستان پینه‌بسته و قلب‌های زخمی، در کنج خانه‌ها گره می‌زنند، تار می‌کشند و رؤیاهای خاموش‌شان را در تار و پود قالین‌ها دفن می‌کنند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 356 بازدید

ترومای کودکی (childhood trauma) تجربه‌ای است که حس ترس را در کودک برمی‌انگیزد و معمولاً خشونت‌آمیز، خطرناک یا تهدید کننده است. از این تروما به عنوان تجربیات نامطلوب دوران کودکی یا ACE نیز نام می‌برند. اتفاقات مختلفی می‌تواند منجر به تروما شود. برای مثال آزار جسمی یا جنسی برای کودکان آسیب‌زا است. همچنین رویدادهای غیر منتظره‌ای مثل تصادف رانندگی، بلایای طبیعی (مثل طوفان، سیل یا زلزله)، از دست دادن یک عزیز یا ابتلا به بیماری شدید، آسیب‌های روانی به روان کودک وارد می‌کنند. ترومای دوران کودکی حتی ممکن است شامل تجربیاتی باشد که مستقیماً برای کودک رخ نمی‌دهد بلکه شاهد وقوع آن‌ها است. به عنوان مثال، تماشای یکی از عزیزان در حال تحمل یک بیماری سخت یا تماشای اخبار خشونت‌آمیز می‌تواند دلیلی بر ایجاد ترومای کودکی باشد. روانشناسان تخمین می‌زنند که 46 درصد از کودکان در مقطعی از زندگی خود دچار ترومای کودکی می‌شوند. اگرچه بچه‌ها در برابر اتفاقات انعطاف‌پذیر هستند اما بعضی از آسیب‌های دوران کودکی می‌تواند تأثیر مادام العمر داشته باشند. این به این معنا نیست که اگر کودک تجربه‌ای وحشتناک را تحمل کرد، برای همیشه از نظر عاطفی دچار زخم روحی می‌شود. اما تشخیص اینکه چه زمانی یک کودک برای مقابله با تروما به کمک حرفه ای نیاز دارد مهم است. این در حالیست که مداخله زودهنگام توسط دکتر روانشناس می‌تواند از اثرات مداوم تروما در دوران بزرگسالی جلوگیری کند. در مقاله تروما چیست به طور کامل به بررسی این اختلال پرداخته‌ایم. نمونه‌های از ترومای دوران کودکی را در ادامه نام می‌بریم: سوءاستفادة جسمی سوءاستفادة جنسی سوءاستفاده‌های هیجانی و روان‌شناختی غفلت قرارگرفتن در معرض بلایای طبیعی بی‌خانمانی نژادپرستی تصادفات جدی یا بیماری‌های تهدیدکنندة زندگی از دست دادن خشونت‌آمیز فردی از خانواده بهره کشی جنسی مشاهده یا تجربه‌ی خشونت اعضای خانواده عوامل اضطراب‌زا مانند از دست دادن یا دور شدن از اعضای خانواده چگونه ترومای دوران کودکی در فرد تأثیر می‌گذارد؟ تأثیر ترومای کودکی در افراد گوناگون متفاوت است. بااین‌حال نشانه‌ها و علائم مشترکی در کودکان و نیز بزرگسالان وجود دارد که باید مراقب‌شان باشید. در کودکان زیر سن نوجوانی علائم می‌تواند به‌صورت موارد زیر بروز پیدا کند: اضطراب جدایی مضطرب شدن و ترسیدن مشکلات خواب و کابوس‌های شبانه کاهش اشتها بدخلقی افزایش خشم و عصبانیت تحریک‌پذیری و حساسیت رفتاری و اما در نوجوانان می‌تواند علائم بالا در کنار علائمی که در ادامه ذکر می‌شوند وجود داشته باشند: کناره‌گیری از فعالیت‌های اجتماعی انزواطلبی مشکلات علمی سرزنش خود و احساس شرم و گناه داشتن افسردگی دشواری در تمرکز اختلالات تغذیه و سایر رفتارهای آسیب‌زا به خود مشکلات در فعالیت جنسی و مصرف مواد مخدر در بزرگسالان ممکن است تروماهای حل نشده‌ی ‌دوران کودکی اشکال مختلفی را به خود بگیرد. به‌عنوان مثال زنان بزرگسالی که با سوءاستفادۀ جنسی در کودکی یا نوجوانی مواجه بوده اند اغلب علائم اختلال اضطراب پس از سانحه، خود ادراکی تحریف شده، شرم، ترس، گناه، خود سرزنشی، احساس حقارت و درد جسمانی مزمن را نشان می‌دهند. بزرگسالانی که با PTSD ناشی از ترومای کودکی درگیر اند در شغل، روابط میان‌فردی و عاطفی و سلامت روانی‌شان به دردسر می‌افتند. در ادامه برخی از علائم هیجانی، جسمانی و رفتاری را به معرفی می‌گیریم تا درمورد آنها بدانید: اضطراب افسردگی حملات پنیک تمرکز ضعیف خستگی تکانش‌گری مشکلات خواب و اشتها تحریک‌پذیری بیماری‌های مزمن آسیب‌زدن به خود اضطراب و التهاب مزمن انزواطلبی افکار خودکشی کدام درمان‌ها برای بهبود ترومای کودکی در دسترس و قابل اجرا است؟ از آن‌جای‌که موضوع درمان‌ها و رویکردهای درمانی موضوعی کاملاً تخصصی و حرفه‌ای است پس صرفاً به نام بردن از آنها اکتفا می‌کنیم. درمان‌های ترومای کودکی به‌صورت زیر هستند: درمان پردازش شناختی یا CPT درمان رفتاری شناختی متمرکز بر تروما یا TF-CBT حساسیت زدایی از طریق حرکت چشم و بازپردازش یا AMDR مواجهه درمانی یا NAT بازی درمان و رویکردهای CBT,ACT,REBT چه چشم‌اندازی پیشروی افرادی است که دچار ترومای کودکی شده‌اند؟ تأثیرات بلندمدت ترومای کودکی ممکن است خطر بیماری‌های روانی مثل PTSD، افسردگی، بیماری‌های مزمن یا اختلال مصرف مواد مخدر را افزایش دهد. بااین‌حال با درمان مناسب می‌توان از مشکل گذر کرده و علائم منفی را در افراد کاهش دهیم. بسته به نوع تروما و شدت آن درمان ممکن است مدتی طول بکشد بخصوص اینکه اگر به درمان مشکل در زمان بزرگسالی پرداخته شود. نتیجه‌ی نهایی درمان ترومای کودکی: درمان ترومای کودکی به کم شدن اثرات سوءاستفاده، نادیده‌انگاری، مشاهده‌ی خشونت، بلایای طبیعی و تصادفات جدی یا بیماری‌های تهدیدکنندة زندگی کمک می‌کند. پرداختن به درمان و بهبود این موضوعات در همان دوران کودکی و یا نوجوانی می‌تواند خطر بیشتر شدن مشکلات سلامت روان مثل افسردگی و اضطراب را تا حد قابل توجهی کاهش دهد. اما پیگیری درمان در بزرگسالی نیز مزیت‌های خودش را دارد از جمله اینکه به شناسایی تروما و مقابله با آن کمک می‌کند. سخن پایانی: کاهش یا جلوگیری از عواقب و اثرات ترومای کودکی امری غیرممکن نبوده و امکان‌پذیر است. اگر کودکتان با تأثیرات تروما دست به گریبان است نخستین گام این است که حمایتتان را به او نشان دهید، لازم است متخصص سلامت روان واجد شرایطی برای پرداختن به ترومای کودک نیز پیدا کنید و او را در زودترین فرصت برای درمان نزد متخصص ببرید. در کنار تمامی انواع درمان‌ها حمایت‌های خانوادگی می‌تواند تأثیری مثبت و چشمگیر در روند بهبود افراد داشته باشد. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 436 بازدید

پژوهشگران طی یک مطالعه جدید، به بررسی ارتباط افراد صد ساله با انواع بیماری پرداختند. این روزها ممکن است انسان‌ها به طور متوسط ​​بیشتر عمر کنند، اما تنها بخش کوچکی از ما تولد صد سالگی خود را جشن خواهیم گرفت. با این حال، دلایل اینکه چرا فقط عده‌ای معدود به صد سالگی می‌رسند، هنوز برای دانشمندان یک راز باقی مانده است. دانشمندان اکنون یک عامل را کشف کرده‌اند که ممکن است کلید طول عمر صدساله‌ها باشد. این مطالعه به سرپرستی «کارین مودیگ»(Karin Modig) دانشیار اپیدمیولوژی در «موسسه کارولینسکا»(Karolinska) انجام شده است. به نقل از ساینس‌آلرت، این تیم دریافت که افرادی که ۱۰۰ سال عمر می‌کنند، ظاهراً توانایی فوق‌العاده‌ای در جلوگیری از بیماری دارند. افراد صد ساله‌ از این جهت برای دانشمندان بسیار جالب هستند که ممکن است کلید درک چگونگی عمر طولانی‌تر و زندگی طولانی‌تر با سلامتی بهتر را در خود داشته باشند. برخی از سوالاتی که دانشمندان مدت‌هاست در مورد آن تأمل کرده‌اند این است که آیا یکی از کلیدهای تاب‌آوری صدساله‌ها عمدتاً در توانایی آنها برای به تعویق انداختن بیماری‌های بزرگ نهفته است یا اینکه آنها در بقا بهتر عمل می‌کنند؟ یا آیا ممکن است آنها به طور کلی از بیماری‌های خاصی اجتناب کنند؟ درک پاسخ این سوالات پژوهشگران را حداقل یک قدم به کشف عوامل خاصی که در طول عمر نقش دارند، نزدیک‌تر می‌کند. بنابراین این تیم مطالعاتی شروع به بررسی این موضوع کردند تا ببینند آیا می‌توانند پاسخ‌ها را پیدا کنند یا خیر. آنها افراد با عمر طولانی‌ و کوتاه‌ را که در یک سال متولد شده بودند، بررسی و مقایسه کردند. نتایج آنها نشان داد که صدساله‌ها نه تنها در طول زندگی خود به طور کلی کمتر دچار بیماری می‌شوند، بلکه بیماری‌ها را نیز آهسته‌تر توسعه می‌دهند. آنها همچنین در مقایسه با همسالان کوتاه‌عمر خود، کمتر در معرض بیماری‌های کشنده مانند بیماری‌های قلبی-عروقی شدید قرار می‌گیرند. پژوهشگران خطرات سکته مغزی، حمله قلبی، شکستگی لگن و انواع سرطان را برای هر شرکت‌کننده محاسبه کردند و کسانی را که تا صدسالگی زنده ماندند با همتایان کوتاه‌عمرتر خود مقایسه کردند. آنها دریافتند که صدساله‌ها نه تنها در اواخر میانسالی نرخ پایین‌تری از بیماری داشتند، بلکه در طول زندگی خود نیز نرخ پایین‌تری از بیماری را حفظ کردند. به عنوان مثال، در سن ۸۵ سالگی، تنها ۴ درصد از کسانی که به صدسالگی رسیدند، دچار سکته مغزی شده بودند. در مقایسه، حدود ۱۰ درصد از کسانی که تقریباً صدساله شدند، در سن ۸۵ سالگی دچار سکته مغزی شده بودند. علاوه بر این، با وجود عمر طولانی‌تر، خطر ابتلای آنها به اکثر بیماری‌ها در طول زندگی هرگز به اندازه همسالان کوتاه‌عمرشان نرسید. حدود ۱۲/۵ درصد از صدساله‌ها در سن صدسالگی، دچار حمله قلبی شده بودند. این نشان می‌دهد که صدساله‌ها بیماری‌های عمده مرتبط با سن را به تأخیر می‌اندازند و در بسیاری موارد حتی از آنها جلوگیری می‌کنند، نه اینکه صرفاً به طور مؤثرتری از آنها جان سالم به در ببرند. یکی از محدودیت‌های این مطالعه این است که فقط بر تحلیل تشخیص‌های جدی‌تر بیماری‌های عمده تمرکز داشت، اما اگر کلید واقعی طول عمر این باشد که این افراد می‌توانند از ابتلا به بیماری‌های جدی جلوگیری کنند، چه؟ پژوهشگران برای بررسی این موضوع، مطالعه دیگری را انجام دادند که شامل ۴۰ وضعیت پزشکی مختلف بود. این وضعیت‌ها از خفیف تا شدید مانند فشار خون بالا، نارسایی قلبی، دیابت و حملات قلبی متغیر بودند. آنها ۲۷۴ هزار و ۱۰۸ شرکت‌کننده را که بین سال‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۲۲ در سوئد متولد شده بودند، مطالعه کردند و آنها را از سن ۷۰ سالگی تا زمان مرگشان یا تا ۱۰۰ سالگی پیگیری کردند. در مجموع ۴ هزار و ۳۳۰ نفر صدساله شدند. نتایج مطالعه دوم هم با مطالعه اول یکسان بود؛ صدساله‌ها کمتر دچار بیماری می‌شوند و نرخ تجمع بیماری در طول عمر آنها کندتر است. دانشمندان همچنین دریافتند که صدساله‌ها بیشتر احتمال داشت که وضعیت‌هایی داشته باشند که به یک ارگان بدن محدود می‌شود. این نشانه‌ای از سلامت و تاب‌آوری این گروه است، زیرا بیماری‌هایی که یک ارگان را تحت تأثیر قرار می‌دهند، در درازمدت بسیار راحت‌تر درمان و مدیریت می‌شوند. صدساله‌ها همچنین در طول زندگی خود تاب‌آوری بیشتری در برابر اختلالات اعصاب و روان مانند افسردگی و زوال عقل نشان دادند. اگرچه اکثر صدساله‌ها در نهایت به چندین اختلال سلامتی مبتلا شدند، اما این اتفاق بسیار دیرتر از افراد غیرصدساله افتاد. این به لطف داشتن بیماری‌های کمتر و نرخ کندتر تجمع بیماری بود. نکته قابل توجه این است که افراد غیرصدساله معمولاً در سال‌های پایانی عمر خود افزایش شدیدی در تعداد وضعیت‌های سلامتی که با آنها دست و پنجه نرم می‌کردند، تجربه می‌کردند، اما صدساله‌ها این کاهش شدید سلامتی را تجربه نکردند. راز زندگی طولانی چیست؟ این یافته که افراد صدساله‌ با وجود عمر طولانی‌تر، موفق به تأخیر انداختن و در برخی موارد جلوگیری از بیماری می‌شوند، هم جذاب و هم دلگرم‌کننده است. این امر نشان می‌دهد که می‌توان آهسته‌تر از حد معمول پیر شد و باور رایج را مبنی بر اینکه زندگی طولانی‌تر به ناچار با بیماری بیشتر همراه است، به چالش کشید. یافته‌های دانشمندان نشان می‌دهد که طول عمر استثنایی فقط به تعویق انداختن بیماری نیست، بلکه الگوی متمایزی از پیری را منعکس می‌کند، اما اینکه آیا این امر به دلیل ژنتیک، سبک زندگی، محیط یا ترکیبی از این عوامل است، هنوز مشخص نیست. گام بعدی در مطالعات، بررسی این خواهد بود که چه عواملی پیش‌بینی‌کننده رسیدن به صدسالگی هستند و این عوامل چگونه در طول زندگی یک فرد عمل می‌کنند. درک مکانیسم‌های پشت افزایش سن به شکل سالم در صدساله‌ها ممکن است بینش‌های ارزشمندی را برای ترویج زندگی طولانی‌تر و سالم‌تر برای همه ارائه دهد. این مطالعه در مجله The Conversation منتشر شده است.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 426 بازدید

منابع محلی از ولایت ننگرهار می‌گویند که «افراد مسلح ناشناس» یک داکتر زن را در شهر جلال‌آباد، مرکز این ولایت به شکل فجیع توسط تفنگ به قتل رسانده‌اند. دست‌کم دو منبع گفته‌اند که این داکتر ۲۸ساله «زیبا» نام داشت، حوالی ساعت ۸:۳۰ دقیقه‌‌ی صبح امروز (یک‌شنبه، ۱۲ اسد) در ساحه‌ی «الفت مینه» از مربوطات ناحیه‌ی هفتم شهر جلال‌آباد، مرکز ولایت ننگرهار به قتل رسیده است. منبع در ادامه تاکید کرد که او در بخش نسائی ولادی شفاخانه‌‌ی ولایتی ننگرهار کار می‌کرد. به گفته‌ی منبع، او در یک کیلومتری فرماندهی پولیس ننگرهار، در حالی که منتظر موتر حامل‌اش بود، هدف تیراندازی افراد مسلح ناشناس قرار گرفته و کشته شده است. همچنین فرماندهی پولیس ننگرهار با نشر اعلامیه‌ای نیز قتل این داکتر زن را تایید کرده و گفته است که عاملان آن موفق به فرار از ساحه شده‌اند. سید طیب حماد، سخنگوی فرماندهی پولیس گفته است که علت قتل این زن هنوز روشن نیست و آنان تحقیقات خود را در این زمینه آغاز کرده‌اند. قابل ذکر است که پس از تسلط دوباره‌ی حکومت سرپرست بر افغانستان، قتل‌های مرموز زنان، کودکان و جوان در در سراسر کشور افزایش کم‌پیشینه یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است. همچنین با تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان اکثریت نهادهای حامی حقوق زنان متوقف شده است. زنان در افغانستان چون گذشته با مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، دیگر نمی‌توانند برای خشونت‌های وارده‌ی شان شکایت کنند و این‌گونه خشونت‌‌ها پایدار باقی مانده و افزایش پیدا می‌کند. براساس گزارش‌ها، عاملان قتل‌های مرموز غالبا «افراد مسلح ناشناس» دانسته می‌شود و حکومت فعلی کم‌تر از شناسایی و مجازات آنان خبر می‌دهند.

ادامه مطلب


12 ماه قبل - 410 بازدید

صندوق جمعیت سازمان ملل متحد برای افغانستان اعلام کرده است که زنان و دختران در این کشور به‌دلیل عدم دسترسی به مراقبت‌های بهداشتی، در معرض خطر افزایش مرگ‌ومیر و بیماری‌های مختلف قرار دارند. این نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود از محدودیت دسترسی زنان و دختران افغانستان به خدمات بهداشتی امن و موثر ابراز نگرانی کرده و گفته است که با همکاری بریتانیا، خدمات نجات‌بخش را برای اطمینان از دسترسی بدون مانع زنان به مراقبت‌های بهداشتی ارائه می‌کند. صندوق جمعیت سازمان ملل متحد به نقل از فوزیه، یکی از زنان در ولایت ننگرهار گفته است: «بچه‌ام خیلی مریض است. دو فرزند دیگر هم دارم که آن‌ها نیز در خانه به دنیا آمدند. بدون پول، نمی‌توانستیم برای کمک پزشکی به جایی برویم.» همچنین ملالی امین، کارمند یک مرکز بهداشتی در این ولایت تاکید کرده است که مردم روستا هزینه‌ی پرداخت تداوی خود در مراکز بهداشتی دورتر را ندارند. ملالی افزوده است: «مردم از ما توقعات زیادی دارند؛ زیرا این کلینیک در منطقه‌ای بسیار دورافتاده واقع شده است. فقر در این‌جا بسیار گسترده است و مردم حتی ۱۰ افغانی برای پرداخت کرایه موتر به‌منظور رفتن به کلینیک‌های دیگر و خرید دارو ندارند.» صندوق جمعیت سازمان ملل متحد در بخشی از این گزارشش بر ضرورت سرمایه‌گذاری پای‌دار برای تضمین دسترسی امن و بدون مانع زنان به مراقبت‌های صحی در افغانستان تاکید کرده است. این سازمان گفت: «به همراه شرکا و اهداکنندگان خود، خدمات بهداشتی نجات‌بخش در زمینه‌های باروری، مادران، نوزادان، کودکان و نوجوانان را به‌منظور مقابله با تاثیرات شدید بحران انسانی بر زنان و دختران ارائه می‌دهیم.» قابل ذکر است که افغانستان یکی از بالاترین نرخ‌های مرگ‌ومیر مادران و نوزادان را در جهان دارد. عواملی هم‌چون کم‌بود کادر درمان متخصص، به‌ویژه پزشکان زن، نبود تجهیزات پزشکی کافی، و کم‌بود بیمارستان‌ها و مراکز درمانی در ولایت‌های دوردست، از مهم‌ترین دلایل افزایش مرگ‌ومیر مادران و نوزادان در این کشور عنوان شده است. همچنین کارشناسان بهداشت و نهادهای بین‌المللی بارها هشدار داده‌اند که بدون حمایت کافی از سیستم بهداشت و درمان، وضعیت سلامت زنان و کودکان در افغانستان وخیم‌تر خواهد شد. در شرایطی که بسیاری از کشورهای جهان در حال کاهش مرگ‌ومیر مادران هستند، افغانستان هم‌چنان با بحرانی عمیق در این زمینه روبه‌رو است.

ادامه مطلب


12 ماه قبل - 394 بازدید

سازمان نظارت بر حقوق بشر اعلام کرده است که کاهش کمک‌های بین‌المللی و محدودیت‌های حکومت سرپرست بر زنان، سیستم صحی افغانستان را به شدت آسیب زده و سلامت میلیون‌ها تن را به خطر انداخته است. این سازمان نشر گزارشی گفته است که در حال حاضر، میزان داکتران زن در شفاخانه‌های دولتی و خصوصی افغانستان نسبت به حکومت پیشین (حکومت جمهوریت) ۷۰ درصد کاهش یافته است. سازمان نظارت بر حقوق بشر تاکید کرد که همچنان ۹۵ درصد کاهش در تعداد پرستاران مشاهده می‌شود و این امر باعث بحران در سیستم صحی افغانستان شده است. همچنین سازمان صحی جهان اخیراً هشدار داده بود که افغانستان به دلیل  بحران بشری پایدار و سیستم صحی ناپایدار، با مشکلات جدی روبرو است. این سازمان تاکید کرده بود که محدودیت‌های وضع‌شده از سوی حکومت سرپرست بر زنان و دختران، دسترسی آن‌ها را به خدمات صحی کاهش داده است. حکومت فعلی طی بیش از سه سال تسلط‌اش بر کشور، محدودیت‌های شدیدی بر زنان در بخش‌های آموزش، کار، فعالیت اجتماعی و سایسی و بخش صحت وضع کرده است. از جمله دختران و زنانی که از موسسات طبی فارغ شده‌اند، از ورود به مراکز تخصصی طبی منع شده‌اند. همچنین ملالی رحیم فیضی، رییس شفاخانه ملالی، گفته است که کمبود داکتران و پرستاران زن باعث شده است که زنان بیمار نتوانند به‌موقع به خدمات صحی دسترسی پیدا کنند. او از حکومت فعلی خواسته است که به این مشکل توجه جدی کرده و اقدامات لازم را برای حل آن انجام دهند. این نگرانی‌ها در حالی مطرح می‌شوند که حکومت فعلی علاوه بر سایر محدودیت‌ها بر زنان و دختران، تحصیل آن‌ها در رشته‌های طبی را نیز ممنوع کرده است. با این وجود، چندی قبل معین پالیسی وزارت صحت عامه در یک نشست خبری در کابل ادعا کرده بود که افغانستان با کمبود کارمندان صحی زن مواجه نیست. محمد حسن غیاثی، معین پالیسی وزارت صحت عامه، در رابطه با پیامد منع آموزش‌های طبی زنان در افغانستان گفت که نزدیک به ۳۰ هزار قابله در افغانستان حضور دارند.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 265 بازدید

ریاست دعوت و ارشاد وزارت صحت‌عامه‌ی حکومت سرپرست، به تازگی ۱۱ بست «مبلغ دین» را برای اداره‌های ملکی از جمله شفاخانه‌ها به اعلام گذاشته است. نسخه‌ی از فهرست بست‌های اعلام شده که به تازگی منتشر شده، آمده است که این وزارت در کنار مبلغان مرد، یک «مبلغ و مدرس زن» نیز استخدام می‌کند. در ادامه آمده است که مبلغان دینی در ادارات ملکی از جمله شفاخانه‌ها، موظف هستند که بر «پوشش، رفتار و عقاید» کارمندان نظارت و دخالت کنند. این بست‌ها در مراکز صحی ولسوالی‌های کابل است. همچنین شماری از رسانه‌ها گزارش داده‌اند که در برخی از مراکز صحی، از جمله مراکز ترک اعتیاد نیز مبلغان دینی استخدام شده‌اند. حکومت سرپرست در حالی‌ در مراکز صحی مبلغ دینی استخدام می‌کنند که مراکز صحی با کمبود پرسنل حرفه‌ای، از جمله داکتر زن مواجه‌اند. همچنان حکومت فعلی تحصیل زنان و دختران را ممنوع کرده و این ممنوعیت در آینده نیز بخش صحت افغانستان را با بحران جدی مواجه خواهد کرد. باید گفت که حکومت سرپرست پیش از این در دانشگاه‌ها مبلغ و ملا امام استخدام کرده‌اند. این گروه در هر اداره ریاستی تحت عنوان دعوت و ارشاد ایجاد کرده که گفته می‌شود مسوولیت آن نظارت بر پوشش و عقاید کارمندان است.

ادامه مطلب