در یکی از کوچههای خاکآلود غرب کابل، جایی که دیوارهای گِلی به هم تکیه دادهاند و پنجرهها اغلب با پردههای ضخیم پوشانده شدهاند، زنی زندگی میکند که سالهاست صدایش از دیوار خانهاش بیرون نرفته است. نامش «مهتاب» است؛ سیودوساله، مادر سه کودک، با چهرهای که اگر کسی دقیق نگاه کند، میتواند خطوطی از رنجهای فروخورده را در آن ببیند؛ خطوطی که نه با گذر زمان کمرنگ شدهاند و نه با اشک شسته شدهاند. مهتاب روزی دختر پرشوری بود. در مکتب از شاگردان ممتاز به شمار میرفت، همیشه کتابی در دست داشت و معلم ادبیاتش به او میگفت صدایت برای خواندن شعر ساخته شده است. اما در هجدهسالگی، وقتی هنوز آرزو داشت روزی خودش معلم شود، خانوادهاش تصمیم گرفتند که «وقت عروسیاش رسیده است». مردی از فامیل دور که در ظاهر آرام و کمحرف بود، خواستگارش شد. گفتند خانه دارد، کار دارد، «مرد زندگی» است. مهتاب چیزی نگفت. در آن خانه، دخترها زیاد سؤال نمیپرسند؛ فقط سر خم میکنند. شب عروسیاش، زیر چراغهای رنگی و صدای موسیقی که در کوچه میپیچید، دلش بیدلیل میلرزید. مادرش در گوشش گفت: «صبر کن دخترم، زن باید صبر داشته باشد.» آن جمله سالها بعد مثل پتکی بر سرش فرود آمد؛ چون فهمید صبری که از زن میخواهند، گاهی به قیمت جانش تمام میشود. شوهرش، نعمت، در آغاز رفتاری عادی داشت؛ نه مهربانی خاصی نشان میداد و نه خشونتی آشکار. اما خیلی زود نقابها کنار رفتند. نخستین بار که صدایش را بلند کرد، بهخاطر این بود که مهتاب دیر در را باز کرده بود. نخستین بار که دستش را بالا برد، بهخاطر این بود که چای کمی سرد شده بود. مهتاب با ناباوری به او نگاه میکرد؛ انگار مردی که روبهرویش ایستاده، همان مردی نیست که در مراسم خواستگاری با صدای آرام حرف میزد. خشونت در خانهشان آرامآرام عادی شد؛ مثل بخار نازکی که ابتدا دیده نمیشود اما کمکم همهجا را میگیرد. سیلیها، هلدادنها، کشیدن موها و فریادهایی که تا نیمهشب ادامه داشت. هر بار که مهتاب میگریست، نعمت میگفت: «تو مرا عصبانی میکنی.» گویی تقصیر از او بود؛ از نفس کشیدنش، از نگاه کردنش، از زنده بودنش. وقتی نخستین طفلش به دنیا آمد، مهتاب امید داشت که پدر شدن، دل نعمت را نرم کند. چند هفتهای بهتر شد، اما بعد همهچیز به حالت قبل برگشت؛ حتی بدتر. نعمت حالا بهانههای بیشتری داشت؛ خرج طفل، بیخوابی و فشار کار. خشمش را بر بدن مهتاب خالی میکرد و بعد با بیاعتنایی به خواب میرفت. مهتاب با بدنی کبود و قلبی شکسته، نیمهشب طفلش را در آغوش میگرفت و آرام زمزمه میکرد: «تو مثل من نخواهی شد.» سالها گذشت. سه کودک در خانه قد کشیدند؛ در خانهای که صدای خنده در آن کم بود و صدای فریاد زیاد. همسایهها صداها را میشنیدند. دیوارها نازک بودند، اما در کوچههای شلوغ کابل هر خانه قصهی خودش را دارد و کسی فرصت ندارد درِ خانهی دیگران را بزند. اگر هم بزند، اغلب میگوید: «مسئلهی خانوادگی است.» مهتاب چند بار به خانهی پدرش رفت؛ با صورتی کبود و دستی لرزان. مادرش گریه کرد، اما گفت: «دخترم، اگر برگردی، مردم چه میگویند؟ سه طفل داری. کجا میروی؟» پدرش خاموش بود و نگاهش از شرم پایین افتاده بود. مهتاب فهمید که بازگشتن راه نجات نیست. او میان دو زندان گیر کرده بود؛ زندان خانهی شوهر و زندان قضاوت جامعه. خشونت فقط جسمی نبود؛ کلمات عمیقتر میبریدند. نعمت میگفت: «تو هیچ نیستی. اگر بروی، کسی تو را نمیخواهد.» این جملهها مثل میخ در ذهن مهتاب فرو میرفت. کمکم باور کرد که شاید واقعاً هیچ نیست. اعتمادبهنفسش فروریخت. دیگر در آینه به خود نگاه نمیکرد. از مهمانیها میترسید، چون میدانست اگر اشتباهی کند، شبش به کتک ختم میشود. یک شب زمستانی، وقتی برف آرام روی بامها مینشست، نعمت دیر به خانه آمد. بوی تند الکل میداد. بهانهای کوچک کافی بود تا طوفان شروع شود. آن شب مهتاب آنقدر لتوکوب شد که برای لحظهای فکر کرد دیگر نفس نمیکشد. کودکانش گوشهی اتاق میلرزیدند و گریه میکردند. وقتی همهچیز تمام شد و خانه در سکوتی سنگین فرو رفت، مهتاب روی زمین سرد افتاده بود و به سقف ترکخورده خیره شده بود. در دلش چیزی شکست؛ چیزی فراتر از استخوان یا پوست. در همان لحظه، فکر پایاندادن به زندگی مثل نوری تاریک در ذهنش جرقه زد؛ نه از سر ضعف، بلکه از سر درماندگی. با خود گفت شاید اگر نباشد، همهچیز تمام شود؛ فریادها، تحقیرها و ترسها. شاید کودکانش در خانهای آرامتر بزرگ شوند. شاید دیگر هر شب با صدای شکستن ظرف یا ضربهی در نلرزند. چند روز بعد، وقتی نعمت بیرون بود، مهتاب به بام خانه رفت. باد سردی میوزید و شهر زیر پایش گسترده بود؛ شهری که هزاران زن در آن بیصدا رنج میکشند. لبهی بام کوتاه بود. فقط یک قدم کافی بود. قلبش تند میزد. به پایین نگاه کرد؛ فاصله آنقدرها هم زیاد نبود. فکر کرد شاید دردش کوتاه باشد، شاید سقوط پایان همهچیز باشد. اما ناگهان صدای خندهی دختر کوچکش از داخل خانه آمد؛ خندهای کوتاه و بیخبر از تصمیم مادر. مهتاب چشمهایش را بست. تصویر چهرهی کودکانش در ذهنش جان گرفت؛ دستهای کوچکی که هر شب دور گردنش حلقه میشد. اشک روی گونههایش جاری شد. پاهایش لرزید. عقب رفت و روی بام نشست. گریست؛ گریهای که سالها در گلویش مانده بود. او نمیخواست بمیرد؛ او میخواست این زندگیِ خشونتآمیز بمیرد. آن روز، وقتی از لبهی بام فاصله گرفت، تصمیم گرفت اگر نمیتواند دنیا را عوض کند، حداقل سکوتش را بشکند. روزها طول کشید تا جرأت کند. یکبار با شمارهای که روی دیوار نانوایی دیده بود تماس گرفت؛ شمارهی یک مرکز حمایتی برای زنان. صدای زنی پشت خط گفت: «خواهر، تنها نیستی.» همین جملهی ساده، مثل نوری باریک در تاریکی دلش تابید. راه آسان نبود. تهدیدها ادامه داشت. ترس هنوز در وجودش بود. اما مهتاب حالا میدانست که دردش نام دارد: خشونت؛ و خشونت تقدیر نیست. او آهستهآهسته شروع به جمع کردن مدارک، فکر کردن به راههای قانونی و جستوجوی حمایت کرد. هر قدم کوچک برایش شبیه صعود به کوهی بلند بود. شبها هنوز سخت میگذرد. هنوز گاهی صدای فریاد در خانه میپیچد. هنوز زخمهای قدیمی روی بدنش هست. اما در درونش چیزی تغییر کرده است. او دیگر آن زن خاموشی نیست که باور کرده «هیچ» است. او زنی است که از لبهی مرگ برگشته؛ زنی که فهمیده بودنش ارزش دارد. و این روایت فقط روایت مهتاب نیست؛ روایت زنانی است که در کوچههای خاموش کابل، پشت درهای بسته، میان ماندن و رفتن، میان مرگ و زندگی، هر شب میجنگند. زنانی که شاید هنوز بر بام خانه ایستادهاند و به پایین نگاه میکنند، اما در دلشان جرقهای کوچک از امید روشن است؛ جرقهای که اگر کسی دستشان را بگیرد، میتواند به شعلهای برای نجات تبدیل شود. نویسنده: سارا کریمی