برچسب: کودکان

2 ماه قبل - 215 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که هر کودک حق دارد در فضای امن «رویاپردازی، بازی و رشد» کند. این سازمان با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که فضاهای امن تحت حمایت یونیسف در افغانستان، علاوه بر محافظت از کودکان، خدمات ضروری حمایت روانی ـ اجتماعی را نیز فراهم می‌کنند. براساس گزارش‌های موجود، کودکان در افغانستان به‌دلیل فقر گسترده، بحران‌های انسانی، محدودیت‌های آموزشی و نبود دسترسی کافی به خدمات صحی، با چالش‌های جدی روبرو هستند و بسیاری از آن‌ها در محیط‌های پرخطر بزرگ می‌شوند. این در حالی است که صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد پیش‌تر نیز گزارش داده بود که در سال ۲۰۲۶ میلادی بیش از ۱۱ میلیون کودک در افغانستان به کمک‌های انسانی نیاز خواهند داشت. براساس این گزارش، شرایط موجود باعث شده است که زنان، مادران باردار، کودکان، جوانان و گروه‌های محروم بیش از گذشته در معرض خطر قرار گیرند. برنامه جهانی غذا پیشتر اعلام کرد که افغانستان از منظر سوءتغذیه حاد کودکان در جایگاه چهارم در سطح جهان قرار دارد؛ در حال حاضر حدود ۵ میلیون مادر و کودک دچار سوءتغذیه‌اند و این بحران در حال گسترش است. همچنین آمارها حاکی از افزایش گرسنگی نسبت به سال گذشته است، طوری‌که امسال سه میلیون افغانستانی بیشتر در معرض گرسنگی حاد قرار گرفته‌اند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 213 بازدید

او هنوز به دنیا نیامده بود که سرنوشتش نوشته شد، اما هیچ‌کس هرگز زحمت نداد آن نوشته را برای خودش بخواند. در مزار شریف، جایی میان دیوارهای گلی و کوچه‌هایی که صدای پای دختران در آن همیشه محتاط بود، کودکی‌اش همچون شمعی نیم‌سوخته گذشت؛ نوری کم‌جان، عمری کوتاه، و بادی دائمی که تهدید می‌کرد هر لحظه خاموشش کند. او هنوز معنای «آینده» را درست نمی‌دانست که آینده‌اش را معامله کردند. هنوز فرق میان بازی و زندگی را نفهمیده بود که زندگی با تمام سنگینی‌اش روی شانه‌های نحیفش آوار شد. وقتی گفتند «باید عروس شوی»، نه گریه کرد، نه فریاد زد؛ چون از کودکی یاد گرفته بود که بعضی چیزها را نمی‌شود رد کرد، فقط می‌شود تحمل کرد. لباس عروسی برای تنش بزرگ بود، اما تقدیر بسیار بزرگ‌تر. دست‌هایی که او را به خانه‌ی شوهر بردند، دست‌های محافظ نبودند؛ دست‌هایی بودند که فقط تحویل می‌دادند، مثل باری که دیگر مسئولیتی بر دوش کسی نمی‌گذارد. خانه‌ی شوهر برایش خانه نشد؛ میدان آزمونی شد، جایی که هر اشتباه، چه واقعی و چه خیالی، بهایی داشت. در آن خانه، زن‌بودن یعنی نادیده‌گرفته‌شدن، و دخترک‌بودن جرمی نابخشودنی. نگاه‌ها تیز بودند، کلمات سنگین، و سکوت‌ها مرگبار. هر روز، بخشی از خودش را در گوشه‌ای از آن خانه جا می‌گذاشت؛ اول خنده‌اش، بعد اعتمادش، و بعد حتی تصورش از اینکه «من هم حق دارم». سال‌ها مثل سایه از رویش گذشتند، اما نه، آن‌ها سایه نبودند؛ سنگ بودند. بدنش زیر بار بارداری‌های پیاپی خم شد، اما روحش زیر بار تحقیرهای مداوم ترک برداشت. او مادر شد، نه از سر انتخاب، بلکه از سر اجبار؛ و مادری‌اش، به‌جای آن‌که پناهی باشد، باری شد که اجازه نمی‌داد فروبریزد، حتی وقتی تمام وجودش خواهان شکستن بود. شب‌ها، وقتی کودکانش خواب بودند، او بیدار می‌ماند؛ نه برای رویا دیدن، بلکه برای فکر کردن. فکر به اینکه آیا زندگی همیشه همین‌قدر تنگ است؟ آیا زن بودن یعنی همیشه مقصر بودن؟ آیا جایی در این دنیا هست که دختری خسته را فقط به‌عنوان انسان ببیند؟ نه وسیله، نه بار، نه سکوت؟ وقتی به کابل آمدند، شهر بزرگ‌تر شد، اما فضای نفس کشیدنش کوچک‌تر. در کابل، خشونت لباس متمدن‌تری به تن داشت؛ کمتر فریاد، بیشتر فشار. کمتر ضربه‌ی آشکار، بیشتر خردشدن آرام. او در میان ازدحام شهر گم شد؛ زنی بی‌نام در دریایی از بی‌تفاوتی. ساختمان‌ها بالا می‌رفتند، اما امید او پایین‌تر می‌آمد. در بیست‌وپنج‌سالگی، چهار فرزند داشت و صورتی که سال‌ها زودتر از زمانش پیر شده بود؛ نه از سن، بلکه از فکر، نه از کار، بلکه از دردهای ناگفته. بدنش هنوز حرکت می‌کرد، اما روحش سال‌ها بود که زخمی راه می‌رفت. بارها به مرزی رسید که ادامه‌دادن شبیه ناممکن بود؛ مرزی که آدم نمی‌خواهد ناپدید شود، فقط آرزو دارد درد متوقف شود. اما هر بار، چیزی او را نگه می‌داشت: صدای نفس‌های کودک، نگاه ترسیده‌ی فرزندی که جهان را فقط از پشت شانه‌های مادرش می‌دید. او قهرمان نبود چون پیروز شده بود؛ قهرمان بود، چون باختنِ کامل را نپذیرفت. هر صبح که از خواب برمی‌خاست، تصمیمی نانوشته می‌گرفت: «امروز هم باید بگذرد.» نه برای خودش، بلکه برای چهار زندگی کوچک که ایستادنشان به ایستادن او وابسته بود. او یاد گرفت با قلبی ترک‌خورده دوست بدارد، با بدنی خسته کار کند، و با روحی زخمی دوام بیاورد. گاهی کنار پنجره می‌ایستاد و به کابل نگاه می‌کرد؛ به شهری که می‌توانست هزاران فرصت داشته باشد، اما برای او فقط هزاران سؤال داشت: آیا روزی کسی صدایش را خواهد شنید؟ آیا عدالت فقط کلمه‌ای در کتاب‌هاست؟ آیا دختران پس از او نیز مجبور خواهند بود همان مسیر تکراری و پررنج را طی کنند؟ او هنوز می‌ترسد، هنوز محتاط است، هنوز شب‌ها با کوچک‌ترین صدا از جا می‌پرد؛ اما چیزی در او هست که نشکسته: توان زنده‌ماندن در بدترین شرایط، توان مادر ماندن در جهانی که مادرها را فراموش می‌کند. داستان او، فقط داستان یک زن نیست؛ داستان نسلی‌ است که در کودکی پیر شد، دخترانی که انتخاب نداشتند، و زنانی که با وجود همه‌چیز، هنوز نفس می‌کشند. او هنوز ایستاده است. و همین، در دنیایی که بارها خواست او را بشکند، بزرگ‌ترین مقاومت است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 132 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که کاهش بودجه‌های حمایتی تا پایان سال ۲۰۲۶ میلادی، می‌تواند شش میلیون کودک را از رفتن به مکتب محروم کند. این سازمان امروز (یک‌شنبه، ۶ جدی/ ۲۸ دسامبر) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که کودکان در مناطق بحران‌زده از جمله سومالی و فلسطین در خطر از دست دادن آموزش و خدمات ضروری در مکاتب قرار دارند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که آموزش برای هر کودک «نجات‌بخش و تغییر دهنده زند‌گی» است و باید در برابر پیامدهای بحران‌ها محافظت شود. براساس گزارش‌های این سازمان، ادامه کاهش بودجه نه‌تنها آموزش، بلکه دسترسی کودکان به خدمات ضروری مانند حمایت روانی، تغذیه و امنیت را نیز تهدید می‌کند. در حالی یونیسف از عدم رفتن میلیون‌ها کودک هشدار می‌دهد که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 181 بازدید

جاوید ده‌ساله است، اما اگر کسی در چشمانش نگاه کند، سال‌ها خستگی را در آن می‌بیند؛ خستگی‌ای نه از بازی و دویدن، بلکه از بار سنگین زندگی. هر صبح، وقتی هنوز هوا کاملاً روشن نشده و کوچه‌های کابل در سکوتی سرد فرو رفته‌اند، جاوید از خواب بیدار می‌شود. خوابش کوتاه است، آشفته، و اغلب با فکر پدری به پایان می‌رسد که دو سال پیش رفت و با رفتنش، کودکی جاوید هم به خاک سپرده شد. او آرام از جا بلند می‌شود تا مادر و خواهرانش را بیدار نکند، بوت‌های کهنه‌اش را می‌پوشد، بوجی پلاستیکی‌اش را برمی‌دارد و بی‌صدا از خانه بیرون می‌زند؛ گویی می‌ترسد فقر، اگر بیدار شود، سخت‌تر به دامن‌شان بچسبد. کوچه‌ای که از آن بیرون می‌شود، پر از خاک است و دیوارهایی دارد ترک‌خورده، که سال‌هاست رنگ آفتاب را ندیده‌اند. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، کرایه‌ای است؛ خانه‌ای کوچک در گوشه‌ای فراموش‌شده از کابل، با سقفی کوتاه و دیوارهایی سرد، که هر ماه دو هزار افغانی می‌طلبد. همین عدد ساده، برای جاوید مثل کوهی‌ست که هر روز باید ذره‌ذره از آن بالا برود. او خوب می‌داند اگر نتواند کار کند، اگر بطری جمع نکند، اگر دست خالی به خانه برگردد، مادرش شب را با نگرانی به صبح می‌رساند و خواهرانش با شکم نیمه‌خالی می‌خوابند. جاوید راه می‌افتد؛ سرک‌ها را یکی‌یکی طی می‌کند. از کنار دکان‌ها می‌گذرد، از ایستگاه‌ها، از زیر پل‌ها و کنار جوی‌های آب. چشم‌هایش همیشه به زمین دوخته شده‌اند، نه از روی شرم، بلکه از روی عادت. هر بطری نوشیدنی که روی زمین افتاده، برای او مثل سکه‌ای‌ست که از آسمان افتاده باشد. خم می‌شود، برمی‌دارد، گرد و خاکش را می‌تکاند و در بوجی می‌اندازد. بوجی کم‌کم سنگین می‌شود، اما شانه‌های جاوید از مدت‌ها پیش به این سنگینی عادت کرده‌اند. سنگینی بوجی، در برابر سنگینی نان شب، هیچ است. مردم از کنارش می‌گذرند؛ بعضی با بی‌تفاوتی، بعضی با اخم، و بعضی حتی بی‌آن‌که او را ببینند. نگاه‌هایی که بیشتر از فقرش، روحش را زخمی می‌کنند. گاهی هم صدایی تند می‌شنود: «برو بچه!» اما جاوید حرفی نمی‌زند. سکوت، زبان اوست؛ زبانی که فقر به او یاد داده، چون در هیاهوی شهر، صدای کودکان فقیر شنیده نمی‌شود. وقتی خسته می‌شود، کنار سرک می‌ایستد، نفس تازه می‌کند و دوباره راه می‌افتد. پاهایش درد می‌کند، دست‌هایش زخم است، اما هنوز روز تمام نشده. او باید تمام شهر را بگردد؛ از این‌سوی کابل تا آن‌سویش، فقط برای این‌که شب، با صد تا صد و پنجاه افغانی به خانه برگردد. پولی که شاید برای کسی حتی قیمت یک نوشیدنی هم نباشد، اما برای جاوید، مرز میان گرسنگی و زنده‌ماندن است. در میان این راه رفتن‌ها، گاهی صدای زنگ مکتب به گوشش می‌رسد؛ صدایی که برای لحظه‌ای دلش را می‌لرزاند. وقتی از کنار مکتب‌ها می‌گذرد، قدم‌هایش آهسته‌تر می‌شود. شاگردانی را می‌بیند با کتاب و بکس، با لباس‌های تمیز، که بی‌دغدغه وارد صنف‌ها می‌شوند. جاوید هم دلش می‌خواست یکی از آن‌ها باشد؛ بنشیند، قلم به دست بگیرد، اسمش را بنویسد، درس بخواند، و چیزی جز بطری جمع‌کردن یاد بگیرد. اما او خوب می‌داند که آرزو، شکم را سیر نمی‌کند. نگاهش را از مکتب می‌دزدد، سرش را پایین می‌اندازد و دوباره راه می‌افتد؛ چون زندگی راه دیگری برایش نگذاشته است. ظهر که می‌شود، آفتاب تندتر می‌تابد و خستگی، سنگین‌تر بر تنش می‌نشیند. اگر چیزی برای خوردن باشد، نانی خشک یا لقمه‌ای ساده است. بیشتر وقت‌ها همان را هم ندارد. اما باز هم دست از کار نمی‌کشد، چون می‌داند در خانه، مادری منتظر است؛ مادری که از صبح تا شب پشم پاک می‌کند؛ با دستانی زبر و ترک‌خورده که دیگر نرمی را نمی‌شناسند. با آن‌هم، درآمدش کافی نیست. درآمد مادر، کنار دستمزد ناچیز جاوید، فقط برای دوام‌آوردن است، نه برای زندگی. جاوید گاهی با خودش فکر می‌کند: اگر پدر زنده بود، شاید همه‌چیز فرق می‌کرد. او هنوز صدای پدر، نگاهش، و شانه‌هایش را به یاد دارد؛ شانه‌هایی که حالا نیستند تا باری را بردارند. مرگ پدر فقط یک انسان را نگرفت؛ ستون خانه را شکست. بعد از آن، جاوید مرد خانه شد، آن‌هم در ده‌سالگی؛ مسئول نان، کرایه، و آرامش خانواده‌ای که هر روز بیشتر در فقر فرو می‌رفت. عصر که می‌شود، بوجی جاوید سنگین‌تر شده و تنش خسته‌تر. بطری‌ها را می‌فروشد، پول را با دقت می‌شمارد؛ هر افغانی برایش معنا دارد. اسکناس‌های مچاله را با احتیاط در جیب کهنه‌اش می‌گذارد و راه خانه را در پیش می‌گیرد. راه برگشت همیشه طولانی‌تر به نظر می‌رسد، شاید چون خستگی، قدم‌ها را کندتر می‌کند. وقتی به خانه می‌رسد، هوا رو به تاریکی است. مادر با دیدن او لبخندی خسته می‌زند؛ لبخندی که بیشتر برای پنهان‌کردن نگرانی‌ست تا ابراز خوشحالی. خواهرانش دورش جمع می‌شوند. جاوید پول را به دست مادر می‌دهد، بوجی خالی را گوشه‌ای می‌گذارد و روی زمین می‌نشیند. در دلش دعا می‌کند: که فردا هم بتواند کار کند، که مریض نشود، که پاهایش یاری کنند؛ چون اگر او زمین بخورد، همه زمین می‌خورند. شب که می‌شود و همه به خواب می‌روند، جاوید به سقف خیره می‌شود. شاید هنوز در دلش رؤیای کوچکی زنده باشد؛ رؤیای رفتن به مکتب، رؤیای آینده‌ای که در آن، کودک بودن جرم نباشد. اما صبح که برسد، دوباره بوجی، دوباره سرک، دوباره بطری‌ها... زندگی برای جاوید، همین تکرار بی‌پایان است؛ تکراری سنگین که کودکی‌اش را آرام‌آرام می‌بلعد. جاوید، یکی از هزاران کودکی‌ست که در کوچه‌های کابل بزرگ می‌شوند، بی‌آن‌که فرصت کودک‌بودن داشته باشند. داستان او نه فریاد است و نه گریه؛ داستان او، سکوتی‌ست عمیق که هر روز زیر قدم‌های مردم له می‌شود، بی‌آن‌که کسی بایستد و بپرسد: «این کودک، چرا باید این‌گونه زندگی کند؟» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 176 بازدید

نهاد «افغانستان عاری از پولیو» درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که واکسیناسیون کودکان، از جمله تزریق واکسن فلج اطفال یا پولیو، برای محافظت آنان در برابر بیماری‌های خطرناک حیاتی است. این نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که در کشورهای پیشرفته نیز کودکان تمام واکسن‌های ضروری را دریافت می‌کنند، زیرا این کار برای تضمین آینده سالم آنان اهمیت بالایی دارد. همچنین نهاد «افغانستان عاری از پولیو» در بخشی از پیامش از والدین خواسته‌ است که کودکان خود را به طور کامل واکسن کنند تا در برابر بیماری‌های خطرناک از جمله پولیو محافظت شوند. باید گفت که این نهاد پیش از این نیز هشدار داده بود که کودکان بازگشت‌کننده از پاکستان باید در مرزها واکسن پولیو دریافت کنند زیرا، موارد مثبت پولیو در این کشور افزیش یافته است. افغانستان و پاکستان همچنان تنها دو کشوری در جهان‌اند که هنوز موارد ابتلا به بیماری فلج کودکان در آن‌ها گزارش می‌شود. قابل ذکر است که ریشه‌کنی پولیو دهه‌هاست که یکی از اهداف جهانی سلامت است. واکسیناسیون گسترده از سال ۱۹۸۸ میلادی میلادی به‌طور چشمگیری موارد ابتلا به فلج اطفال را کاهش داده است، اما ویروس همچنان باقی مانده است. در سال ۲۰۲۵ میلادی، حدود ۳۶ مورد ابتلای تأییدشده به ویروس پولیو در افغانستان و پاکستان ثبت شده است؛ دو کشوری که این بیماری هنوز در آن بومی است. در همین حال، ۱۴۹ مورد از «پولیو ناشی از واکسن» در کشورهایی از جمله نایجریا گزارش شده است. این نوع زمانی رخ می‌دهد که کودکان واکسن‌شده، ویروس را دفع می‌کنند و این ویروس پس از جهش می‌تواند در میان جمعیت واکسینه‌نشده گسترش یابد. با وجود این خطر، مقام‌های بهداشتی جهانی تاکید می‌کنند که ادامه واکسیناسیون و نظارت دقیق، کلید پایان دادن قطعی به این بیماری است.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 145 بازدید

برنامه جهانی غذا (WFP) درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که بیش از ۳.۵ میلیون کودک زیر پنج سال در افغانستان در معرض سوء‌تغذیۀ شدید قرار دارند، آماری که کشور را در وضعیت یکی از بدترین بحران‌های تغذیه‌ای جهان قرار می‌دهد. این سازمان امروز (چهارشنبه، ۳ جدی) با نشر گزارشی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که آمار کودکان دچار سوء‌تغذیه نسبت به سال گذشته حدود نیم میلیون تن افزایش یافته است. در بخشی از گزارش برنامه جهانی غذا آمده است که ۱.۲ میلیون زن باردار و شیرده نیز با کمبود شدید مواد غذایی روبرو هستند و به درمان فوری نیاز دارند. برنامه جهانی غذا در ادامه هشدار داده است که زنان و دختران بیش‌تر از دیگران زیر فشار بحران گرسنه‌گی قرار دارند زیرا، به‌تدریج از ساختارهای اجتماعی کنار زده می‌شوند و دسترسی‌شان به منابع ضروری محدود می‌شود. این سازمان تاکید کرده است که خانواده‌های زن‌سرپرست را در اولویت قرار داده و همچنان کمک‌های نجات‌بخش را برای زنان و کودکان در سراسر کشور توزیع می‌کند. همچنین سازمان ملل افزوده است با آمدن فصل زمستان که غذا کمیاب می‌شود، احتمال مرگ کودکان افزایش یافته و شاخص‌های کلیدی نشان می‌دهند که خانواده‌های آسیب‌پذیر در افغانستان زمستان سختی را در پیش خواهند داشت.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 119 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که خشک‌سالی دسترسی کودکان به خدمات بهداشتی از جمله آب پاک را آسیب زده است. این نهاد امروز (سه‌شنبه، ۲ جدی) با نشر گزارشی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است است که بیش از دو میلیون مهاجر افغانستان در سال جاری از ایران و پاکستان برگشته‌اند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که بسیاری از کودکان که قبلاً با کمبود خدمات اولیه روبرو بودند، اکنون با خشک‌سالی و‌ نبود آب سالم دست‌وپنجه نرم می‌کنند. این نهاد در ادامه افزوده است که با حمایت دولت چین، برای بیش از ۲۶ هزار خانواده لباس توزیع کرده است. یونیسف پیش از این نیز از عدم دسترسی کودکان به خدمات اولیه از جمله آب صحی هشدار داده بود. به گفته‌ی این نهاد، از هر ۱۰ تن در افغانستان، هشت تن آب آلوده می‌نوشند. همچنین این سازمان هشدار داده است که تاثیرات تغییرات اقلیمی مانند خشکسالی، سیل‌های ناگهانی و زلزله، سلامت، تغذیه و توانایی‌های کودکان افغانستان را از بین می‌برد. همچنان در اواسط ماه سرطان سال جاری سازمان غذا و کشاورزی ملل متحد نیز اعلام کرد که خشکسالی شدید از مناطق شمالی، شمال‌غربی و شمال‌شرقی افغانستان اکنون به سراسر کشور گسترش یافته است.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 149 بازدید

روزنامه نیویورک پست گزارش داده است که چندین دختر نوجوان افغانستانی در ابوظبی ادعا کردند که در جریان تخلیه از افغانستان از سوی مردان مسن‌تری که برخلاف میل‌شان مجبور به ازدواج با آن‌ها شده بودند، مورد آزار جنسی قرار گرفتند. این روزنامه با نشر گزارشی گفته است که برخی دختران ادعا کردند که برای یافتن جا در پروازهای تخلیه، به ازدواج اجباری واداشته شدند. روزنامه نیویورک پست تاکید کرده است که گزارش‌های مشابهی از پناه‌جویانی که به پایگاه «فورت مک‌کوی» در ایالت ویسکانسین منتقل شده بودند نیز منتشر شده است. در گزارش آمده است که پیش از این نیز گزارش‌هایی وجود داشته که نشان می‌داد برخی از افغانستانی‌هایی که در کنار نیروهای آمریکایی می‌جنگیدند، دست به جنایت‌های سنگین از جمله نگه‌داشتن پسران به‌عنوان برده جنسی زده‌اند. در ادامه آمده است که حکومت آمریکا تمایل چندانی به پیگیری و مجازات عاملان این جرایم نشان نداده است. به‌جای جلوگیری از ورود قاچاقچیان کودک به خاک آمریکا، وزارت خارجه مسوولیت را به نهادهای دیگر موکول کرده است. در یکی از گزارش‌های داخلی وزارت خارجه آمده است که کارکنان پذیرش در فورت مک‌کوی با چند مورد از دختران زیرسن قانونی روبرو شده‌اند که به‌عنوان «همسر» مردان بزرگسال افغانستانی معرفی می‌شدند و حتی خانواده‌های چندهمسری نیز وجود داشته است. اما به‌جای بررسی جدی، وزارت خارجه این گزارش‌ها را «موردی و غیررسمی» خواند و عملا آن‌ها را کنار گذاشت. روزنامه نیویورک پست افزوده است که دفتر اسکان مجدد افغان‌ها در وزارت خارجه آمریکا نقش مهمی در این بی‌توجهی داشته است. افشاگران گفته‌اند نه‌تنها قاچاق کودکان جدی گرفته نشد، بلکه بسیاری از بررسی‌های امنیتی معمول نیز انجام نشده است؛ از جمله بررسی نام‌ها برای شناسایی سابقه‌های مشکوک یا اطلاعات منفی موجود در پرونده‌های دولتی. در گزارش آمده است که حتی در برخی موارد، طبق تحقیقات رسمی، به کارکنان گفته شده بود پرونده‌هایی را پیگیری کنند که نام افرادشان با نام مظنونان در فهرست‌های تروریستی یا جنایی شباهت داشت. بعد از حمله یک پناه‌جوی افغانستانی به دو عضو گارد ملی آمریکا در نوامبر گذشته، دوباره توجه‌ها به روند تخلیه افغان جلب شده است. این روزنامه می‌گوید با توجه به وعده حکومت ترامپ برای بررسی دوباره پرونده‌ها، حالا زمان آن رسیده است که موضوع قاچاق و آزار کودکان در جریان خروج از افغانستان به‌طور جدی بررسی و پیگیری شود.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 130 بازدید

نورجلال جلالی، وزیر صحت‌عامه‌ی حکومت سرپرست، در گفتگو با یک رسانه‌ی هندی گفته است که ارائه خدمات بهداشتی بدون حضور کارکنان زن در مراکز درمانی افغانستان ناممکن است. آقای جلالی این اظهارات را در جریان سفرش به هند و در گفتگو  شبکه ویون هندی مطرح کرده و گفته است که برای ارائه خدمات به زنان و کودکان، به ویژه در مناطق روستایی، قابله‌ها و پزشکان متخصص استخدام شده‌اند. وی در ادامه تاکید کرده است: «زنان نیمی از جامعه‌ی افغانستان را تشکیل می‌دهند و بدون حضور کارکنان صحی زن، ارائه خدمات درمانی ممکن نیست. در سکتور صحت افغانستان، شمار بزرگی از کارکنان زن استخدام شده که شامل قابله‌ها و پزشکان متخصص می‌شود. ما در حال کار برای توسعه خدمات صحی برای زنان و کودکان در مناطق دوردست افغانستان هستیم.» با این حال، محدودیت حضور زنان در برخی مراکز درمانی و کمبود کارکنان زن در ولایات مختلف هنوز یکی از چالش‌های اصلی نظام بهداشت افغانستان است و مانع ارائه کامل خدمات بهداشتی به زنان و کودکان می‌شود. همچنین وزیر صحت عامه، از حمایت‌های «درازمدت و دوامدار» هند در بخش صحت افغانستان قدردانی کرده و این کشور را یکی از شرکای اصلی و مردم‌محور افغانستان در عرصه خدمات درمانی، آموزش صحی و کمک‌های بشردوستانه خوانده است. او در ادامه تاکید کرده است که مردم افغانستان طی دهه‌های گذشته به‌گونه گسترده برای درمان بیماری‌های پیچیده و تخصصی به هند سفر کرده‌اند و همچنان وی ویزه پزشکی هند را «یک مسیر حیاتی بشردوستانه» برای بیماران افغانستان‌ توصیف کرده است. نورجلال جلالی در ادامه تصریح کرد که هند در حال ساخت یک شفاخانه ۳۰ بستر در منطقه بگرامی کابل است که این مرکز شامل یک مرکز تداوی سرطان، یک مرکز تروما و پنج کلینیک ویژه صحت زنان و زایمان خواهد بود. به گفته‌ی او، شفاخانه صحت اطفال اندرا گاندی یکی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مراکز درمانی کودکان در افغانستان به‌شمار می‌رود و مسوولان حکومت فعلی پیش از این از نمایندگی هند در کابل خواستار تقویت بیشتر زیرساخت‌های این شفاخانه شده‌اند.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 199 بازدید

کابل هنوز خواب است، اما این زن بیدار است؛ بیدار نه از سر اختیار، بلکه از روی ناچاری. تاریکی هنوز بر بام‌ها سایه انداخته، هوا بوی خاکِ نم‌خورده و فقر می‌دهد، و سکوت کوچه تنها با صدای نفس‌های بریده‌ی او شکسته می‌شود. از روی تشک نازکی که بیشتر به زمین می‌ماند تا بستر، آرام برمی‌خیزد تا کودکانش بیدار نشوند؛ دو دختر و یک پسر، هر سه با صورت‌هایی معصوم که خواب هنوز بر پلک‌های‌شان سنگینی می‌کند. لحظه‌ای می‌ایستد، به آن‌ها نگاه می‌کند و دلش می‌لرزد؛ نه از سرِ محبتی ساده، بلکه از ترس آینده‌ای که در آن هیچ روزنه‌ی روشنی دیده نمی‌شود. او مادر است، معلم است، نان‌آور است، و در عین حال زنی که سال‌هاست خودش را فراموش کرده. دست‌هایش دیگر نرمی ندارند؛ پوست‌شان زبر است، ترک‌خورده، و پر از نشانه‌های کار و درد. این دست‌ها روزها تخته‌سیاه را پاک می‌کنند و شب‌ها کشمش‌های سیاه و خاک‌آلود را از سنگ و خاشاک جدا می‌سازند. این دست‌ها بار زندگی را بر دوش می‌کشند، اما هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌بیند. چادرش را سر می‌کند، آهسته سماور کهنه را روشن می‌سازد، کمی آب گرم، چند تکه نان خشک؛ این می‌شود صبحانه. وقتی کودکان بیدار می‌شوند، لبخند می‌زند؛ لبخندی که بیشتر شبیه التماس است تا شادی. دختر کوچک می‌پرسد: «مادر، امروز هم مکتب می‌روی؟» و او سر تکان می‌دهد، چون هنوز باور دارد معلم‌بودن، حتی با شکم گرسنه، بهتر از هیچ‌بودن است. مکتب خصوصی در کابل؛ جایی که وعده‌ها زیاد است و پول همیشه کم. ماه‌ها می‌گذرد و یا معاش پرداخت نمی‌شود، یا آن‌قدر دیر می‌رسد که دیگر هیچ دردی را دوا نمی‌کند. مدیر مکتب با لحنی خسته اما بی‌درد می‌گوید: «تحمل کن، شرایط همه خراب است.» اما کسی نمی‌پرسد این زن تا کی می‌تواند تحمل کند؛ کسی نمی‌پرسد شب‌ها کودکانش با چه چیزی سر بر بالش می‌گذارند. او سر صنف می‌ایستد، درس می‌دهد، با صدایی آرام از آینده، از امید، از تلاش حرف می‌زند؛ اما هر کلمه‌ای که از دهانش بیرون می‌آید، مثل دروغی‌ست که مجبور است بگوید. شاگردانش آرزوهای‌شان را می‌نویسند؛ یکی می‌خواهد داکتر شود، یکی انجنیر، یکی معلم. و او سرش را پایین می‌اندازد، چون آرزوهای خودش سال‌ها پیش، جایی میان ازدواج، فقر، اعتیاد و جنگ، دفن شده‌اند. وقتی به خانه برمی‌گردد، خستگی فقط در پاهایش نیست؛ در جانش نشسته، در روحش. شوهرش آن‌جاست، یا شاید هم نیست. مردی که زمانی امید زندگی‌اش بود، حالا منبع ترس است. اعتیاد همه‌چیز را از او گرفته؛ عقل، محبت، مسئولیت. هر پولی را که زن با هزار زحمت کنار می‌گذارد، با فریاد، توهین و دعوا از دستش بیرون می‌کشد. گاهی لت‌وکوب، گاهی تحقیر، گاهی سکوتی که سنگینی‌اش نفس را می‌برد. کودکان در گوشه‌ی خانه کِز می‌کنند، چشم‌های‌شان پر از وحشت. و زن، میان آن‌ها می‌ایستد، سپر می‌شود، فقط برای این‌که آسیب کمتری برسد. وقتی نان تمام می‌شود، وقتی کرایه عقب می‌افتد، وقتی شکم کودکان صدا می‌دهد، زن تصمیمی می‌گیرد که قلبش را می‌شکند: کشمش‌پاکی. از صبح تا شب، یا از شب تا نیمه‌های شب، روی زمین سرد می‌نشیند. نور چراغ ضعیف است، هوا سرد، و دانه‌های کشمش بی‌رحم. چشم‌هایش می‌سوزد، کمرش تیر می‌کشد، اما ادامه می‌دهد، چون هر مشت کشمش یعنی شاید فردا نانی باشد، شاید کودکانش امشب گرسنه نخوابند. گاهی دست‌هایش آن‌قدر درد می‌گیرد که حتی نمی‌تواند قاشق را درست بگیرد. گاهی اشک‌هایش بی‌صدا روی کشمش‌ها می‌چکد، اما کسی آن را نمی‌بیند. دختر بزرگش آرام می‌گوید: «مادر، بس کن، مریض می‌شی.» و او با لبخندی خسته پاسخ می‌دهد: «اگر من بس کنم، زندگی‌مان هم بس می‌شود.» شب‌ها، سخت‌ترین زمان روز است. وقتی سکوت سنگین می‌شود، وقتی فقط صدای نفس‌های آرام کودکان می‌آید، و وقتی شوهر با بوی تلخ مواد و صدایی نامتعادل به خانه برمی‌گردد. زن دلش می‌لرزد، اما سکوت می‌کند. فقط کودکانش را در آغوش می‌گیرد، دعا می‌کند این شب هم بگذرد، فردا برسد— اگر فردا، همان امروزِ تکراری باشد. او هر روز پیرتر می‌شود؛ نه از گذر سال‌ها، که از بار غم. موهایش زودتر سفید شده‌اند، نگاهش سنگین‌تر، دلش پر از حرف‌هایی‌ست که هیچ‌وقت گفته نمی‌شوند. این زن قهرمان نیست، اما دوام آورده؛ نه از سر شجاعت، بلکه از سر اجبار. زنده است، فقط زنده—میان فقر، اعتیاد، بی‌عدالتی و سکوت. کابل او را می‌بیند، اما نمی‌شناسد. کوچه‌ها شاهد اشک‌های خاموشش‌اند، اما خاموش‌تر از او مانده‌اند. و او، این زن خسته، این معلم گرسنه، این مادر شکسته، هر صبح دوباره برمی‌خیزد، چادرش را سر می‌کند، و با دلی پر از درد، زندگی را به دوش می‌کشد؛ فقط برای این‌که سه کودک هنوز باور کنند که مادرشان هست اگر دنیا با آن‌ها نباشد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب