برچسب: مکتب و دانشگاه

4 روز قبل - 176 بازدید

برادر کوچک‌ترش هنوز دلیل ترک مکتب را به‌درستی نمی‌فهمید. یک روز وقتی دختر خسته از کار به خانه برگشت، برادرش کتابچه‌اش را جلو او گذاشت و گفت: «خواهر، این را برایم بخوان.» دختر با وجود خستگی کنار او نشست، کتابچه را گرفت و شروع به خواندن کرد. کودک چند لحظه به صورت خواهرش نگاه کرد و بعد پرسید: «تو چرا دیگر مکتب نمی‌روی؟» دختر لبخند زد و گفت: «فعلاً کار دارم.» کودک که هنوز معنای سنگین این جمله را نمی‌دانست، دوباره پرسید: «پس کی دوباره می‌روی؟» این بار دختر جوابی نداشت. به چشمان برادرش نگاه کرد و سکوت کرد؛ شاید نمی‌خواست بگوید که خودش نیز دیگر نمی‌داند پاسخ این سؤال چیست. برای کودک، رفتن به مکتب چیزی طبیعی بود؛ صبح لباس پوشیدن، کتابچه را برداشتن و رفتن به صنف. اما برای خواهرش، مکتب حالا به آرزویی تبدیل شده بود که هر روز باید آن را با نیازهای خانه مقایسه می‌کرد. شب‌ها، وقتی کودکان خواب می‌شوند و خانه در سکوت فرو می‌رود، دختر گاهی کتاب‌های قدیمی‌اش را از گوشه اتاق بیرون می‌آورد. روی جلد بعضی از آن‌ها هنوز نام خودش نوشته شده است و همین نام، خاطرات روزهایی را زنده می‌کند که بزرگ‌ترین دغدغه‌اش امتحان و تکلیف مکتب بود. دست روی جلد کتاب می‌کشد، چند صفحه را ورق می‌زند و برای چند دقیقه خودش را دوباره در همان صنف تصور می‌کند؛ میان دخترانی که آهسته با هم صحبت می‌کنند، معلمی که درس می‌دهد و تخته‌ای که پر از نوشته است. شاید برای چند لحظه فراموش کند که فردا باید دوباره لباس کار بپوشد، اما این خیال زیاد دوام نمی‌آورد. صدای سرفه پدر، گریه آرام یکی از کودکان یا فکر کار فردا او را دوباره به واقعیت برمی‌گرداند. کتاب را آرام می‌بندد و کنار می‌گذارد، زیرا می‌داند صبح باید زودتر از همه بیدار شود. مادرش بیش از همه می‌فهمد که دختر چه چیزی را از دست داده است. گاهی هنگام مرتب کردن لباس‌های خانه، لباس مکتب دختر را می‌بیند که مدت‌هاست پوشیده نشده است. آن را از صندوق بیرون می‌آورد، گردوغبارش را می‌تکاند و دوباره در جای خود می‌گذارد. هیچ‌وقت نمی‌گوید «کاش می‌توانستی دوباره مکتب بروی»، چون می‌داند این جمله ممکن است زخمی را که دختر تلاش می‌کند پنهان کند، تازه کند. فقط گاهی هنگام خواب دست بر سر دخترش می‌کشد و می‌گوید: «خدا خودش راهی پیدا کند.» دختر چشم‌هایش را می‌بندد و چیزی نمی‌گوید؛ شاید هر دو می‌دانند که در آن خانه، وقتی راه‌های دیگر یکی پس از دیگری بسته شده‌اند، دعا تنها چیزی است که هنوز می‌توانند بدون پرداخت پول به آن پناه ببرند. پدر اما بیشتر از همه خودش را سرزنش می‌کند. او هیچ‌وقت نمی‌خواست دخترش کار شاقه انجام دهد و همیشه تصور می‌کرد روزی دخترش با لباس مرتب و مدرک تحصیلی از خانه بیرون خواهد رفت و کاری پیدا خواهد کرد که هم برای خودش آینده بسازد و هم بتواند به خانواده کمک کند. حالا همان دختر در کنار او کار می‌کند و بخشی از هزینه‌های خانه را به دوش می‌کشد. گاهی هنگام شمارش پول روزانه، پدر سهم دخترش را نگاه می‌کند و آهسته می‌گوید: «این پول حق تو نبود.» دختر اما پاسخ می‌دهد: «پدر، فعلاً مهم این است که بچه‌ها چیزی برای خوردن داشته باشند.» پدر دیگر حرفی نمی‌زند و نگاهش را از دختر می‌دزدد، چون می‌داند دخترش در شرایطی قرار گرفته که به جای آن‌که از پدرش برای ساختن آینده خودش حمایت بخواهد، مجبور شده است برای ادامه زندگی امروز خانواده به کمک او بیاید. با این همه، دختر هنوز امیدش را کاملاً از دست نداده است. گاهی به مادرش می‌گوید اگر مکاتب باز شوند، دوباره درس خواهد خواند؛ حتی اگر مجبور باشد بعد از کار، شب‌ها درس بخواند و خستگی را تحمل کند. می‌گوید نمی‌خواهد کتاب‌هایش برای همیشه در گوشه خانه خاک بخورند و نمی‌خواهد سال‌های زندگی‌اش فقط با کار و نگرانی از هزینه‌های خانه تعریف شود. او می‌خواهد چیزی را که از او گرفته شده، دوباره پس بگیرد. اما خودش نیز می‌داند که هر روز کار کردن، خستگی، فشار اقتصادی و مسئولیت خانواده فاصله او را با آن آرزو بیشتر می‌کند. وقتی دستمزدش را می‌گیرد، دیگر نخست به این فکر نمی‌کند که چه کتابی بخرد یا برای درس‌هایش چه وسیله‌ای لازم دارد؛ ذهنش پیش از هر چیز به نان خانه، کرایه، نیازهای خواهر و برادرانش و هزینه‌های احتمالی درمان می‌رود. آرزوهای خودش همیشه جایی در انتهای این فهرست قرار می‌گیرند؛ فهرستی که هر روز با نیاز تازه‌ای طولانی‌تر می‌شود. او هنوز همان دختر مکتبی است که روزی می‌خواست آینده متفاوتی داشته باشد، اما زندگی مجبورش کرده است پیش از آن‌که جوانی‌اش را تجربه کند، طعم مسئولیت یک خانواده را بچشد. خواهر و دو برادر کوچکش هرگاه چیزی می‌خواهند، نخست به او نگاه می‌کنند، چون می‌دانند خواهر بزرگ‌ترشان شاید بتواند آن را فراهم کند. برای آن‌ها، او فقط خواهر نیست؛ کسی است که گاهی پول نان، لباس یا نیازهای کوچک‌شان را تأمین می‌کند. آن‌ها اما هنوز نمی‌دانند پشت لبخندهای خواهرشان، دختری ایستاده که خودش سال‌هاست منتظر یک چیز ساده است: دوباره نشستن پشت میز مکتب، باز کردن کتاب و شنیدن صدای معلمی که نام او را برای حضور و غیاب صدا می‌زند. شاید روزی که دروازه‌های مکتب باز شود، او یکی از نخستین دخترانی باشد که با کتاب در دست از آن دروازه عبور می‌کند. شاید آن روز لباس مکتبش دیگر اندازه‌اش نباشد و مجبور شود لباس تازه‌ای تهیه کند، شاید دست‌هایش از کار سخت زبر شده باشند و سال‌هایی که از آموزش دور مانده، جبران درس‌ها را برایش دشوار کند؛ اما اگر آن روز برسد، احتمالاً نخست به پدر و مادرش نگاه خواهد کرد و بعد به خواهر و برادران کوچکش؛ همان خانواده‌ای که برای زنده ماندنشان بخشی از کودکی و جوانی خودش را کنار گذاشت. شاید آن روز برای دیگران فقط باز شدن یک دروازه باشد، اما برای او معنای بازگشت به بخشی از زندگی خواهد داشت که ناخواسته از او گرفته شده است؛ بازگشت به صنفی که هنوز در ذهنش زنده است، به کتاب‌هایی که هنوز نامش روی آن‌ها نوشته شده و به آینده‌ای که با وجود سال‌ها انتظار، هنوز حاضر نیست به‌طور کامل از آن دست بکشد. تا آن روز، اما هر صبح همان داستان تکرار می‌شود. پدر برای کار بیرون می‌رود، مادر در خانه می‌ماند و از کودکان مراقبت می‌کند و دختر، پیش از همه از خواب بیدار می‌شود، چادرش را مرتب می‌کند، لباس کار می‌پوشد و از خانه بیرون می‌رود. ممکن است در مسیرش از کنار مکتبی عبور کند که زمانی دروازه آن برایش به معنای آینده بود؛ شاید چند ثانیه قدم‌هایش آهسته شود، شاید نگاهش به پنجره‌های صنف‌ها بیفتد و شاید در دلش آرزو کند صدای معلمی را بشنود که نام او را صدا می‌زند. اما بعد دوباره راهش را ادامه می‌دهد، چون در خانه چهار نفر دیگر منتظرند و زندگی به او اجازه نمی‌دهد زیاد در گذشته بماند. او هر روز کار می‌کند تا خانواده پنج‌نفره‌اش زنده بماند؛ پدر، مادر، خواهر و دو برادر کوچکش. با این حال، در میان تمام هزینه‌هایی که او و پدرش برای ادامه زندگی پرداخت می‌کنند، یک هزینه هرگز در هیچ حسابی نوشته نمی‌شود؛ هزینه‌ای که دختر برای این زندگی می‌پردازد، آینده و آرزوهای خودش است. او نان را به خانه می‌آورد، اما تکه‌ای از رؤیایش را پشت دروازه‌های بسته مکتب جا می‌گذارد؛ رؤیایی که هنوز در گوشه دلش زنده است و هر شب، وقتی کتاب‌های قدیمی‌اش را باز می‌کند، آرام به او یادآوری می‌کند که قرار نبود فقط نان‌آور خانه باشد؛ قرار بود دانش‌آموز باشد، درس بخواند، بزرگ شود و روزی خودش انتخاب کند که چه کسی می‌خواهد باشد. بخش اول روایت نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 روز قبل - 85 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که حدود ۸۰ درصد زنان جوان در افغانستان به دلیل محدودیت‌ها، از آموزش، اشتغال و آموزش‌های حرفه‌ای محروم هستند. اين نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود خواستار حمایت از آموزش و اشتغال زنان و دختران در افغانستان شده است. بخش زنان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که از هر ده نفر در افغانستان، ۹ نفر آنها از آموزش دختران حمایت می‌کنند. بخش زنان سازمان ملل متحد در ادامه افزوده است که زنان و دختران افغانستان می‌خواهند یاد بگیرند، کار کنند و حق انتخاب داشته باشند. در ادامه آمده است که آینده‌ی زنان و دختران باید در اختیار خودشان باشد. این در حالی است که حکومت فعلی طی پنج سال گذشته علاوه بر محدودیت‌ها بر زنان و دختران، آن‌ها را از آموزش نیز محروم کردند. قابل ذکر است که در حال حاضر دختران بالاتر از صنف ششم از آموزش محروم هستند؛ دختران جوان نیز حق رفتن به دانشگاه‌ ندارند. همچنین هفته‌ی پیش یونسکو یا سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی سازمان ملل گفتع بود که طی پنج سال گذشته حدود ۲.۴ میلیون دختر در افغانستان از آموزش محروم شده‌اند.

ادامه مطلب


6 روز قبل - 122 بازدید

صدای زنگ مکتب برای او دیگر فقط خاطره‌ای دور از روزهای گذشته نیست؛ صدایی است که هر صبح، درست در همان ساعتی که زمانی باید از خواب بیدار می‌شد، کتاب‌هایش را در کیف می‌گذاشت و با شوق راهی صنف می‌شد، در ذهنش تکرار می‌شود. اکنون اما در همان ساعت، پیش از آن‌که آفتاب از پشت دیوارهای گلی خانه بالا بیاید، چادرش را مرتب می‌کند، لباس کار می‌پوشد و بی‌آن‌که خواهر و دو برادر کوچک‌ترش را بیدار کند، آرام از خانه بیرون می‌شود. در خانه کوچک‌شان که پنج عضو خانواده برای گذراندن زندگی به درآمد ناچیز پدر و دختر بزرگ‌شان چشم دوخته‌اند، دیگر فرصت چندانی برای حرف زدن از آرزوهای دختر باقی نمانده است. مادر می‌داند دخترش هنوز دلش برای مکتب تنگ شده، پدر می‌داند هر بار که دختر از کنار یک مکتب عبور می‌کند، نگاهش برای چند لحظه روی دروازه آن می‌ماند و خود دختر بهتر از همه می‌داند که هر روزی که برای تأمین هزینه‌های خانه کار می‌کند، یک روز دیگر از زندگی‌ای که زمانی برای خودش تصور کرده بود، فاصله می‌گیرد. او هنوز آن‌قدر جوان است که باید نگران امتحان، کتاب، نمره و تکالیف مکتب باشد، نه کرایه خانه، قیمت نان و هزینه‌های زندگی؛ اما شرایطی که انتخابش نکرده، او را مجبور کرده است زودتر از سنش بزرگ شود و مسئولیت‌هایی را بر دوش بگیرد که قرار نبود در این سال‌های زندگی داشته باشد. پیش از بسته شدن مکتب، زندگی او با وجود همه مشکلات اقتصادی، ساده و پر از امید بود. صبح‌ها مادرش او را برای رفتن به مکتب آماده می‌کرد و پدرش، با آن‌که خودش با دشواری‌های فراوان اقتصادی روبه‌رو بود، همیشه به دخترش می‌گفت که درس بخواند و آینده‌اش را بسازد؛ شاید روزی بتواند زندگی خودش و خانواده‌اش را تغییر دهد. دختر نیز این حرف را باور کرده بود و به همین دلیل، شب‌ها کتاب‌هایش را روی زانو می‌گذاشت و ساعت‌ها درس می‌خواند. وقتی کسی از آینده‌اش می‌پرسید، با خجالت و لبخند از شغلی حرف می‌زد که بتواند با آن به مردم کمک کند و در کنار آن، درآمدی داشته باشد تا خانواده‌اش دیگر برای خرید نان، پرداخت کرایه خانه یا تهیه نیازهای ساده کودکان مجبور نباشند هر سکه را چند بار حساب کنند. برای او مکتب تنها یک ساختمان با دیوار و تخته و چوکی نبود؛ مکتب جایی بود که آینده‌اش را در آن می‌دید و باور داشت اگر فرصت درس خواندن داشته باشد، می‌تواند روزی زندگی متفاوتی برای خودش بسازد. اما وقتی دروازه مکتب به روی او بسته شد، فقط یک مسیر روزانه از زندگی‌اش حذف نشد؛ بخشی از آینده‌ای که برای خودش ساخته بود نیز آرام‌آرام از دست رفت. ماه‌های نخست را با امید سپری کرد. کتاب‌هایش را جمع نکرد، لباس مکتبش را کنار نگذاشت و هر بار که خبری، شایعه‌ای یا حتی یک جمله درباره احتمال بازگشایی مکاتب دختران می‌شنید، دلش دوباره روشن می‌شد. همان شب کتاب‌هایش را مرتب می‌کرد، بعضی درس‌ها را مرور می‌کرد و خودش را برای روزی تصور می‌کرد که دوباره در صنف بنشیند و صدای معلمش را بشنود. مادرش نیز برای دلگرمی می‌گفت شاید وضعیت تغییر کند و پدرش هر بار که دختر درباره مکتب صحبت می‌کرد، می‌گفت: «صبور باش، دخترم.» اما ماه‌ها یکی پس از دیگری گذشتند و انتظار طولانی‌تر شد. در همان روزهایی که دختر منتظر باز شدن دروازه مکتب بود، مشکلات اقتصادی خانواده نیز بیشتر می‌شد. پدر که تنها نان‌آور خانه بود، هر روز برای پیدا کردن کار بیرون می‌رفت و گاهی با دست خالی یا درآمدی بسیار کم برمی‌گشت. مادر توان کار بیرون از خانه را نداشت و سه کودک کوچک خانواده نیز نیازمند مراقبت بودند. برادران هنوز کوچک‌تر از آن بودند که بتوانند پولی به خانه بیاورند و خواهرش نیز بیشتر روزها در کنار مادر می‌ماند. کم‌کم خانواده به نقطه‌ای رسید که دیگر نمی‌توانست فقط با امید به بهتر شدن شرایط منتظر بماند و در چنین وضعیتی، نگاه‌ها ناخواسته به سوی دختر بزرگ خانواده برگشت؛ دختری که مکتبش بسته شده بود و حالا زمان زیادی را در خانه می‌گذراند. نخستین بار که پدر درباره کار کردن با او صحبت کرد، دختر چیزی نگفت. پدر با صدایی آرام و مردد توضیح داد که هزینه‌های خانه بیشتر شده و درآمد او به تنهایی جواب نمی‌دهد. خودش نیز از این‌که مجبور شده بود چنین پیشنهادی به دخترش بدهد، ناراحت بود و برای همین گفت: «اگر کار پیدا شود، فقط تا وقتی اوضاع بهتر شود.» دختر به صورت پدر نگاه کرد و مردی را دید که سال‌ها تلاش کرده بود مشکلات خانه را از چشم فرزندانش پنهان کند، اما حالا خودش به کمک دخترش نیاز داشت. او نمی‌خواست پدرش احساس شکست کند، نمی‌خواست مادرش شب‌ها با نگرانی به خواب برود و نمی‌خواست خواهر و برادرهای کوچکش به خاطر نداشتن پول از نیازهای ساده‌شان محروم بمانند. شاید در همان لحظه فهمید که اگر کار نکند، فشار بیشتری بر خانواده وارد خواهد شد و همین فکر باعث شد تصمیمی بگیرد که برای خانواده راهی برای ادامه زندگی بود، اما برای خودش به معنای کنار گذاشتن بخشی از آرزوهایش بود. از آن روز، دختر دیگر فقط فرزند بزرگ خانواده نبود؛ بخشی از بار اقتصادی خانه نیز بر دوش او قرار گرفت. صبح‌های او از آن پس دیگر با صدای ورق خوردن کتاب آغاز نمی‌شد. دست‌هایی که زمانی مداد را میان انگشتانش می‌فشردند و تکالیف مکتب را می‌نوشتند، حالا با کارهای شاقه درگیر بودند. هر روز ساعت‌های زیادی کار می‌کرد و وقتی به خانه برمی‌گشت، خستگی در صورت و قدم‌هایش دیده می‌شد، اما تلاش می‌کرد در برابر مادر و کودکان لبخند بزند تا آن‌ها کمتر متوجه سختی روزش شوند. گاهی پاهایش آن‌قدر درد می‌کرد که به محض رسیدن به خانه گوشه‌ای می‌نشست و چند دقیقه بدون حرف به زمین خیره می‌ماند. مادر از نگاهش می‌فهمید که دختر خسته است، اما چیزی نمی‌گفت؛ چون خودش نیز می‌دانست اگر دختر کار نکند، سفره خانه کوچک‌تر می‌شود و فشار زندگی بیشتر خواهد شد. پدر هم هر شب درآمد خودش و دخترش را کنار هم می‌گذاشت و هزینه‌های روز بعد را حساب می‌کرد؛ دو درآمد اندک که باید هزینه زندگی پنج نفر را تأمین می‌کرد. آن‌ها مانند دو ستون خسته، اما ناچار، بار خانه را روی شانه‌های خود گرفته بودند؛ پدری که هنوز تلاش می‌کرد نان‌آور خانواده باشد و دختری که در سنی که باید پشت میز مکتب می‌نشست، برای زنده ماندن خانواده کار می‌کرد. درآمد دختر زیاد نبود، اما برای خانواده اهمیت بزرگی داشت. پولی که از کار سخت به دست می‌آورد، بخشی از کرایه خانه، نان، مواد غذایی و نیازهای کودکان را تأمین می‌کرد و گاهی همان مقدار اندک می‌توانست مشخص کند که خانواده آن روز چه چیزی برای خوردن داشته باشد. در این خانه خریدها همیشه بر اساس ضرورت انجام می‌شد؛ اگر نان بود، شاید میوه نبود، اگر کرایه خانه پرداخت می‌شد، خرید لباس تازه برای کودکان به ماه بعد می‌افتاد و اگر یکی از اعضای خانواده مریض می‌شد، برنامه تمام روزهای بعد باید تغییر می‌کرد. هیچ‌چیز در این خانه به اندازه کافی وجود نداشت، جز نگرانی؛ نگرانی از فردا، نگرانی از تمام شدن پول، نگرانی از پیدا نشدن کار و نگرانی از مریض شدن یکی از کودکان. با این حال، نگرانی بزرگ‌تری نیز وجود داشت که هیچ‌کس به زبان نمی‌آورد؛ این‌که دختر خانواده تا چه زمانی می‌تواند هم کار کند، هم خستگی را تحمل کند و هم رؤیای بازگشت به مکتب را در گوشه‌ای از قلبش زنده نگه دارد. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 58 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد اعلام کرده است که در جریان برنامه‌های حمایتی این نهاد در افغانستان، ۶۷ درصد از ۵۵ هزار و ۹۳۷ کودک آسیب‌پذیر تحت حمایت آموزشی، دختران بودند. این سازمان با نشر گزارشی از ارایه‌ی خدمات صحی و تغذیه‌ای به میلیون‌ها کودک و حمایت از خانواده‌های آسیب‌پذیر در افغانستان خبر داده است. بر اساس آمار یونیسف، برنامه‌های آموزش مبتنی بر جامعه و ایجاد مکان‌های موقت آموزشی به ۵۵ هزار و ۹۳۷ کودک آسیب‌پذیر در افغانستان کمک کرده است. در گزارش آمده است که دختران با تشکیل ۶۷ درصد این کودکان، بخش عمده دریافت‌کنندگان این حمایت‌ها را تشکیل می‌دهند. یونیسف در بخشی از گزارشش تاکید کرد که این برنامه‌ها، از جمله برای کودکان بازگشته و کودکانی که از مکتب بیرون مانده‌اند، اجرا شده است؛ گروهی که در میان محدودیت‌های موجود بر آموزش، با موانع بیشتری برای دست‌رسی به فرصت‌های آموزشی روبرو هستند. در بخش حمایت اقتصادی از خانواده‌ها، برنامه انتقال پول نقد برای مادران و کودکان به ۶۵ هزار و ۱۶۲ خانواده رسیده و در مجموع ۵۷۶ هزار و ۲۷۹ نفر از آن بهره‌مند شده‌اند. این در حالی است که نظام آموزشی افغانستان همچنان با چالش‌های گسترده در بخش ساختمان، تجهیزات و کم‌بود آموزگاران روبرو هستند. در بسیاری از منطقه‌های دوردست مکتب‌ وجود ندارد و بسیاری از کودکان، به‌ویژه دختران، از آموزش محروم می‌مانند. پس از بازگشت حکومت سرپرست به قدرت در آگست ۲۰۲۱ میلادی، دختران از آموزش بالاتر از دوره ابتدایی و زنان از تحصیل دانشگاهی محروم شده‌اند. همچنین در کنار محدودیت‌های آموزشی، زنان و دختران با محدودیت‌هایی در زمینه اشتغال، رفت‌وآمد و حضور در زندگی عمومی نیز مواجه‌اند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 92 بازدید

بخش زنان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که دختران و زنان افغانستان همچنان از رفتن به مکتب محروم هستند. این نهاد امروز (شنبه، ۲۴ اسد/۱۵ آگست) به مناسبت پنجمین سال تسلط حکومت سرپرست بر افغانستان گفته است که محروم‌نگه‌داشتن دختران از مکتب تنها بر زندگی خود آن‌ها اثر نمی‌گذارد بلکه مانع پیشرفت و توسعه‌ی افغانستان نیز می‌شود. بر اساس آمار یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد، اکنون دو میلیون و ۴۰۰ هزار دختر به دلیل این ممنوعیت، از آموزش متوسطه باز مانده‌اند. حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 108 بازدید

دوستان مریم نیز دیگر مانند گذشته در تماس نبودند. بعضی درگیر کارهای خانه شده بودند، برخی مجبور به کار شده بودند و درباره سرنوشت بعضی دیگر نیز خانواده‌هایشان تصمیم گرفته بودند. یک روز یکی از دوستان نزدیکش تلفن کرد و گفت: «دیگر نمی‌توانم درس بخوانم. پدرم می‌گوید مکتب که نیست، باید در خانه باشم.» مریم پرسید: «تو چه می‌خواهی؟» دوستش چند لحظه سکوت کرد و گفت: «من هم می‌خواهم درس بخوانم، اما خواستن من کافی نیست.» این جمله برای مریم بسیار سنگین بود. آن شب وقتی به اتاقش رفت، کتاب علومش را باز کرد، اما نتوانست مطالعه کند. کتاب را بست و به دیوار خیره شد. برای نخستین بار به این فکر کرد که شاید مشکل فقط بسته‌شدن یک دروازه نیست؛ شاید چیزی که از دختران گرفته می‌شود، سال‌های زندگی و فرصت ساختن آینده آنان است. با این حال، مریم تصمیم گرفت کاملاً منتظر نماند. از طریق یکی از دوستانش درباره کلاس‌های آنلاین شنید و با وجود اینترنت ضعیف و هزینه‌هایی که خانواده به سختی می‌توانستند پرداخت کنند، شروع به یادگیری از طریق اینترنت کرد. تلفن هوشمندی که در خانه داشتند قدیمی بود و گاهی برنامه‌های آموزشی روی آن به‌درستی باز نمی‌شد. اینترنت نیز همیشه قابل اعتماد نبود. بعضی شب‌ها مریم ساعت‌ها منتظر می‌ماند تا بتواند وارد کلاس شود و درست زمانی که معلم تدریس را آغاز می‌کرد، ارتباط قطع می‌شد. او دوباره تلاش می‌کرد، اما گاهی تا پایان درس نمی‌توانست برگردد. با این حال، دفترش را کنار خود می‌گذاشت و هرچه می‌توانست یادداشت می‌کرد. برای یادگیری زبان انگلیسی نیز دفتر جداگانه‌ای داشت و هر روز چند واژه جدید می‌نوشت. در صفحه نخست دفترش نوشته بود: «من هنوز دانش‌آموز هستم.» این جمله را برای خودش نوشته بود تا هر روز فراموش نکند که بسته‌شدن دروازه مکتب نباید باعث شود خودش را از دنیای آموزش کنار بگذارد. اما ادامه این مسیر آسان نبود. هزینه اینترنت برای خانواده سنگین بود و گاهی مریم مجبور می‌شد چند روز از کلاس‌هایش دور بماند. یک بار چند هفته نتوانست به درس‌های آنلاین دسترسی پیدا کند و وقتی دوباره برگشت، بسیاری از مطالب را از دست داده بود. احساس می‌کرد از هم‌سن‌وسالانش عقب مانده است. دوستانی که زمانی در کنار او در یک صنف می‌نشستند، حالا هر کدام در مسیر متفاوتی قرار گرفته بودند. بعضی دیگر علاقه‌ای به درس نداشتند، چون آن‌قدر از مکتب دور مانده بودند که امیدشان کم‌رنگ شده بود. مریم نیز روزهایی داشت که می‌خواست کتاب‌ها را ببندد و دیگر به آینده فکر نکند. گاهی با خودش می‌گفت: «وقتی معلوم نیست چه زمانی دوباره می‌توانم درس بخوانم، چرا این‌قدر تلاش کنم؟» اما هر بار که این فکر به سراغش می‌آمد، به یاد پدرش می‌افتاد که سال‌ها گفته بود: «اگر چیزی یاد بگیری، هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از تو بگیرد.» همین جمله دوباره او را پای کتاب می‌نشاند. دو سال از زمانی که مریم آخرین بار وارد مکتب شده بود، گذشت. در این دو سال، او از یک دختر مکتب‌رو به دختری تبدیل شده بود که بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند. بعضی روزها خودش را در آینه نگاه می‌کرد و باورش نمی‌شد همان دختری است که زمانی هر صبح با شوق لباس مکتب می‌پوشید. دیگر لباس مکتب برایش اندازه نبود. یک روز آن را از کمد بیرون آورد و روی تخت پهن کرد. مادرش وارد اتاق شد و وقتی لباس را دید، چیزی نگفت. مریم به لباس نگاه کرد و گفت: «مادر، ببین چقدر برایم کوچک شده.» مادر لبخند غمگینی زد و جواب داد: «دخترم، تو بزرگ شدی.» مریم گفت: «من فقط بزرگ نشدم، مادر. دو سال هم از درس‌هایم عقب ماندم.» مادر کنارش نشست و دستش را گرفت. مریم سرش را روی شانه مادر گذاشت و برای نخستین بار بعد از مدت‌ها گریه کرد و گفت: «من نمی‌خواهم تمام آینده‌ام در همین اتاق خلاصه شود.» مادر آرام جواب داد: «من هم نمی‌خواهم.» بعد از آن روز، مریم بیشتر تلاش کرد. درس‌های قبلی را مرور کرد، کتاب‌هایی را که در خانه داشت خواند و از دوستانش جزوه‌های قدیمی گرفت. گاهی برای خودش امتحان می‌گرفت و پاسخ‌ها را در دفتر می‌نوشت. اگر چیزی را نمی‌فهمید، ساعت‌ها در منابع آموزشی جست‌وجو می‌کرد. او دیگر فقط برای این درس نمی‌خواند که روزی دوباره مکتب باز شود؛ برای این درس می‌خواند که خودش را از دست ندهد. در خانواده نیز همه می‌دانستند مریم نمی‌خواهد آموزش را کنار بگذارد. پدرش با وجود مشکلات اقتصادی، تا جایی که می‌توانست هزینه اینترنت و کتاب‌های مورد نیازش را فراهم می‌کرد. یک شب که پدر خسته از کار برگشته بود، مریم درباره آینده‌اش با او صحبت کرد و گفت: «پدر، اگر روزی مکتب باز شود، من می‌روم. اگر دانشگاه هم باز باشد، می‌خواهم ادامه بدهم.» پدر چند لحظه به او نگاه کرد و گفت: «تو فقط درس بخوان. تا وقتی من توان داشته باشم، نمی‌گذارم آرزویت را فراموش کنی.» مریم چیزی نگفت، اما همان شب احساس کرد هنوز کسی در کنار او ایستاده است. با این همه، چیزی که بیش از همه مریم را آزار می‌داد، ترس از فراموش‌شدن بود. او می‌ترسید جامعه روزی به این وضعیت عادت کند؛ به این‌که دختران در خانه باشند، به این‌که صدای زنگ مکتب برای آنان فقط خاطره شود و به این‌که کودکی که روزی آرزوی داکتر، مهندس یا معلم‌شدن داشت، آرام‌آرام از رؤیایش دست بکشد. از خودش می‌پرسید اگر چند سال دیگر بگذرد، آیا هنوز می‌توانم به دانشگاه فکر کنم؟ آیا هنوز می‌توانم خودم را دانش‌آموز بدانم؟ آیا کتاب‌هایی که امروز می‌خوانم، روزی به کارم خواهند آمد؟ پاسخ این سؤال‌ها را نمی‌دانست، اما یک چیز را می‌دانست؛ اگر خودش نیز تسلیم شود، دیگر چیزی برایش باقی نمی‌ماند. به همین دلیل، هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن می‌کرد و کتابش را باز می‌گذاشت. گاهی فقط چند صفحه می‌خواند و گاهی چند ساعت، اما تلاش می‌کرد هر شب چیزی یاد بگیرد. یک شب، مریم کنار پنجره نشسته بود و به کوچه نگاه می‌کرد. چند دختر کوچک از کنار خانه عبور کردند. یکی از آن‌ها کیف مکتب بر دوش داشت و با عجله دست مادرش را می‌کشید. مریم مدت زیادی به آن‌ها نگاه کرد. صدای خنده دوستانش، زنگ مکتب، صدای معلم و حتی نیمکت چوبی صنف را به یاد آورد. برای لحظه‌ای همه آن روزها دوباره زنده شدند؛ روزهایی که هنوز نمی‌دانست رفتن به مکتب می‌تواند روزی به یک آرزوی دور تبدیل شود. سپس به اتاق برگشت. روی میز، همان دفتر انگلیسی قرار داشت؛ دفتری که مدت‌ها پیش در صفحه نخست آن نوشته بود: «من هنوز دانش‌آموز هستم.» مریم قلم را برداشت و زیر آن جمله نوشت: «و خواهم ماند.» شاید مریم نمی‌داند چه زمانی دوباره اجازه خواهد داشت وارد صنف شود، چه زمانی می‌تواند امتحان بدهد و چه زمانی رؤیای داکترشدن از یک آرزو به یک برنامه واقعی تبدیل خواهد شد. شاید حتی نداند چند سال دیگر باید منتظر بماند. اما هر بار که کتابی را باز می‌کند، به خودش یادآوری می‌کند که زندگی‌اش نباید فقط با تصمیم‌هایی که دیگران درباره‌اش می‌گیرند تعریف شود. او هنوز همان دختر نوجوانی است که روزی با شوق از خانه بیرون می‌شد و می‌گفت می‌خواهد داکتر شود؛ با این تفاوت که حالا دو سال از آن روزها گذشته و در این دو سال، مریم فهمیده است که محرومیت تنها گرفتن یک فرصت نیست؛ گاهی وادارکردن یک انسان به جنگیدن برای چیزی است که پیش از آن، ساده‌ترین حق زندگی‌اش به شمار می‌رفت. حالا هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن می‌کند، کتابش را باز می‌گذارد و درس می‌خواند؛ نه به این دلیل که مطمئن است فردا دروازه مکتب باز خواهد شد، بلکه به این دلیل که نمی‌خواهد روزی که آن دروازه باز شد، خودش دیگر همان دختر مشتاق یادگیری نباشد. برای مریم، هر صفحه‌ای که می‌خواند، یک قدم کوچک به سوی آینده‌ای است که هنوز نمی‌بیند، اما حاضر نیست از آن دست بکشد؛ آینده‌ای که در آن دوباره کیفش را بر دوش می‌اندازد، از خانه بیرون می‌شود و از دروازه یک مکتب یا دانشگاه عبور می‌کند. روزی که دیگر مجبور نباشد از خودش بپرسد چرا اجازه درس‌خواندن ندارد و بتواند از خودش بپرسد: «حالا برای رسیدن به رؤیایم چقدر باید تلاش کنم؟» شاید تمام امید مریم همین باشد؛ این‌که روزی دوباره انتخاب آینده به دست خودش باشد. بخش اول روایت... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 71 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که محدودشدن زنان به زندگی در چهاردیواری خانه در افغانستان، پیامدهای ویران‌گری را بر سلامت روان آن‌ها به هم‌راه داشته است. این نهاد امروز (چهارشنبه، ۲۱ اسد) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که اکنون هفت زن از هر ۱۰ زن در افغانستان وضعیت سلامت روان خود را «بد» یا «بسیار بد» توصیف کرده‌اند. بخش زنان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که محدودشدن فرصت‌ها و فعالیت‌های فیزیکی برای زنان و کاهش حمایت‌های عاطفی از آن‌ها، باعث شکل‌گیری بحران سلامت روان در میان زنان و دختران شده است. در گزارش آمده است که به دلیل محدودیت‌های رفت‌وآمد و کم‌بود پزشکان و پرستاران زن، دسترسی به خدمات صحی نیز روزبه‌روز برای دختران و زنان دشوار شده است. بخش زنان ملل متحد، با نگرانی از رقم بلند مرگ‌ومیر مادران در افغانستان گفته است که در ۲۰۲۴ میلادی در هر ۱۰۰ هزار تولد زنده، ۶۳۸ مادر جان خود را از دست‌ داده‌اند. این در حالی است که حکومت سرپرست پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 69 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که مشارکت زنان در نیروی کار افغانستان به شدت پایین است و تنها هفت درصد آن‌ها شاغل هستند؛ رقمی که در میان مردان به ۸۴ درصد می‌رسد. این نهاد امروز (چهارشنبه، ۲۱ اسد) در گزارشی گفته است که پیش‌بینی می‌شود که تداوم محرومت اجتماعی و اقتصادی زنان از ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۶ میلادی در مجموع ۹۲۰ میلیون دالر امریکایی به اقتصاد افغانستان زیان وارد کرده است. در گزارش آمده است که در سال روان میلادی، بیش از ۱۰ میلیون و ۷۰۰ هزار زن و دختر در افغانستان به کمک‌های انسان‌دوستانه نیاز دارند و ناامنی غذایی و کاهش دسترسی به خدماتی که توسط پزشکان زن ارائه می‌شود، بحران کنونی را عمیق‌تر کرده است. بخش زنان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که در حال حاضر کم‌تر از یک زن از هر پنج زن که از ایران و پاکستان بازمی‌گردند، درآمد دارند. در بخشی از گزارش آمده است که محدودیت‌های حکومت سرپرست بر فعالیت زنان در سازمان‌های غیردولتی و کاهش کمک‌های بین‌المللی، ارائه‌ی کمک به زنان و دختران را دشوارتر کرده است. همچنین حکومت سرپرست پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 89 بازدید

یونسکو یا سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد اعلام کرده است که از سال ۲۰۲۱ میلادی تاکنون حدود ۲.۴ میلیون دختر در افغانستان از آموزش محروم شده‌اند. این سازمان با نشر گزارشی گفته است که زنان و دختران نیز از سال ۲۰۲۲ میلادی از تحصیل در دانشگاه‌ها منع شده‌اند و همچنان با محدودیت‌های شدید در زمینه اشتغال و مشارکت در زندگی عمومی روبرو هستند. در گزارش آمده است که افغانستان تنها کشور در جهان است که در آن دختران و زنان به‌طور رسمی از تحصیل در دوره متوسطه و آموزش عالی منع شده‌اند. یونسکو در ادامه هشدار داده است که این ممنوعیت «افغانستان را با خطر از دست دادن ظرفیت‌هایش برای دهه‌ها، افزایش فقر و آسیب‌های جبران‌ناپذیر» مواجه می‌کند. این سازمان برآورد کرده است که ممنوعیت تحصیل دختران و زنان می‌تواند تا سال ۲۰۶۶ میلادی باعث خروج ۶۰۰ هزار زن از بازار کار شود، مجموع زیان‌های درآمدی را به ۹.۶ میلیارد دالر برساند و خطر ازدواج زودهنگام را افزایش دهد. سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد تاکید کرده است که محدودیت تحصیل زنان در آموزش عالی همچنین کمبود آموزگاران زن را تشدید خواهد کرد. به گفته‌ی این نهاد، بیش از دو میلیون کودک در دوره‌ی ابتدایی به دلایلی غیر از ممنوعیت‌های اعمال‌شده علیه دختران و زنان، از مکتب بازمانده‌اند. یونسکو برآورد می‌کند که افغانستان تا سال ۲۰۳۰ میلادی با کمبود بیش از ۱۱ هزار آموزگار زن واجد شرایط مواجه خواهد شد. هودا جبریان، هماهنگ‌کننده‌ی برنامه‌ی یونسکو برای آموزش در شرایط اضطراری، در یک نشست خبری گفت: «بسیاری از آموزگاران کشور را ترک کرده‌اند و آن‌هایی که در نظام آموزشی باقی مانده بودند، از ادامه‌ی تدریس منع شده‌اند.» او افزود: «تصمیم برای منع زنان از تدریس به پسران، نه‌تنها شمار قابل‌توجهی از آموزگاران و مربیان واجد شرایط را از نظام آموزشی خارج کرده، بلکه باعث شده است پسران توسط آموزگاران مرد فاقد صلاحیت آموزش ببینند. در نتیجه، یا آموزگاران مرد فاقد صلاحیت داریم یا اصلاً آموزگاری نداریم.» این در حالی است که حکومت سرپرست پس از بازگشت به قدرت، نخست دختران بالاتر از صنف ششم را از آموزش منع کردند و سپس دروازه‌های دانشگاه‌ها و انستیتوت‌های طبی را بستند. با وجود انتقادهای گسترده جهانی از این اقدامات در پنج سال گذشته، حکومت فعلی از موضع خود عقب‌نشینی نکرده است.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 141 بازدید

وقتی زنگ ساعت در گوشه اتاق به صدا درآمد، مریم هنوز خواب بود؛ اما صدای مادرش که از حیاط می‌آمد، آرام‌آرام او را از خواب بیرون کشید. «مریم جان، بیدار شو، دیر می‌شود.» مریم چشم‌هایش را باز کرد، چند ثانیه به سقف اتاق خیره ماند و بعد با عجله از جا برخاست. صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود و هوای سرد از لای پنجره کوچک اتاق به داخل می‌آمد. چادر مکتبش را برداشت، لباس پوشید و کیف کوچکی را که از شب پیش آماده کرده بود، روی شانه انداخت. مادرش در آشپزخانه چای آماده می‌کرد و پدرش کنار دروازه نشسته بود و بند بوت‌هایش را می‌بست. وقتی پدر دخترش را دید، لبخند زد و پرسید: «امروز هم اول می‌رسی، دخترم؟» مریم با همان شوق همیشگی جواب داد: «امتحان داریم، پدر. اگر دیر برسم، معلم اجازه نمی‌دهد.» آن صبح برای مریم چیزی جز یک صبح عادی نبود؛ صبحی شبیه صدها صبح دیگری که با عجله از خانه بیرون شده، از کوچه گذشته و در کنار دختران دیگر به سوی مکتب رفته بود. او آن زمان نمی‌دانست روزی خواهد رسید که همین کیف، همین لباس و حتی صدای همان زنگ ساعت، برایش به خاطره‌ای دور تبدیل شود؛ خاطره‌ای که هر بار به یادش می‌آورد، احساس می‌کند بخشی از کودکی‌اش در همان دروازه مکتب جا مانده است. مریم از کودکی به درس علاقه داشت. خانواده‌اش امکانات زیادی نداشتند، اما پدر و مادرش همیشه تلاش کرده بودند او و خواهر کوچک‌ترش فرصت درس خواندن داشته باشند. پدرش کارگر روزمزد بود و درآمدش ثابت نبود؛ بعضی روزها صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و تا شام کار می‌کرد و بعضی روزها ساعت‌ها کنار سرک یا در بازار منتظر می‌ماند تا کسی برای کاری او را صدا کند. مادرش نیز در خانه برای زنان همسایه لباس می‌دوخت و با درآمد خیاطی بخشی از هزینه‌های زندگی را تأمین می‌کرد. زندگی برای این خانواده آسان نبود، اما پدر همیشه می‌گفت: «ما شاید نتوانیم برای شما خانه بزرگ یا زندگی راحت بسازیم، اما اگر بتوانیم شما را درس بدهیم، همین برای ما کافی است.» مریم این جمله را بارها شنیده بود و شاید به همین دلیل، درس خواندن برایش تنها یک وظیفه یا تکلیف مکتب نبود؛ او احساس می‌کرد با هر صفحه‌ای که می‌خواند، بخشی از زحمت پدر و مادرش را بی‌پاسخ نمی‌گذارد. از همان سال‌های نخست مکتب می‌گفت که می‌خواهد داکتر شود. وقتی کسی از او می‌پرسید چرا، پاسخ ساده‌ای داشت: «می‌خواهم مردم را درمان کنم.» شاید آن زمان نمی‌دانست برای رسیدن به این آرزو باید سال‌ها درس بخواند، امتحان بدهد و پس از فراغت وارد دانشگاه شود، اما برای مریم مهم نبود؛ او فقط آینده‌ای را تصور می‌کرد که در آن لباس سفید پوشیده و در یک شفاخانه مشغول کمک به بیماران است. سال‌های مکتب برای مریم با تمام دشواری‌هایش شیرین بود. گاهی پول خرید کتاب اضافی نداشت و مجبور می‌شد از کتاب‌های سال‌های گذشته خواهر یکی از دوستانش استفاده کند و گاهی نیز به دلیل نبود پول کافی، مدت‌ها منتظر می‌ماند تا پدرش بتواند برایش یک دفتر تازه بخرد. با این حال، هیچ‌کدام از این مشکلات علاقه‌اش به درس را کم نمی‌کرد. شب‌هایی که برق خانه قطع می‌شد، چراغ کوچک شارژی را کنار کتابش می‌گذاشت و تا جایی که می‌توانست مطالعه می‌کرد. مادرش چند بار از خواب بیدار می‌شد و می‌گفت: «دخترم، چشم‌هایت خراب می‌شود، بگذار صبح درس بخوانی.» مریم معمولاً لبخند می‌زد و جواب می‌داد: «صبح مکتب دارم، مادر، باید امشب بخوانم.» او از همان سال‌ها یاد گرفته بود اگر می‌خواهد چیزی به دست بیاورد، باید بیشتر از توانش تلاش کند. وقتی نمره خوبی می‌گرفت، پدرش خوشحال می‌شد و گاهی با وجود مشکلات مالی، برایش یک قلم یا دفترچه می‌خرید. مریم همان چیزهای کوچک را بزرگ‌ترین هدیه می‌دانست. یک بار که در امتحان نمره بسیار خوبی گرفته بود، پدرش هنگام شام گفت: «من می‌دانم تو یک روز به جایی می‌رسی.» مریم خندید و گفت: «اگر شما کمکم کنید، حتماً می‌رسم.» پدر جواب داد: «تا وقتی توان داشته باشم، کمکت می‌کنم.» آن جمله سال‌ها در ذهن مریم ماند؛ بی‌آن‌که او و پدرش بدانند روزی شرایطی خواهد رسید که تلاش پدر و اراده دختر، هر دو با مانعی روبه‌رو خواهند شد که عبور از آن آسان نیست. آخرین روزی که مریم به مکتب رفت، هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت. صبح زود بیدار شد، لباس پوشید، کتاب‌هایش را در کیف گذاشت و از خانه بیرون رفت. در مسیر با دوستانش درباره امتحان و برنامه‌های آینده صحبت کرد. یکی از دوستانش می‌گفت می‌خواهد مهندس شود و دیگری آرزو داشت معلم شود. مریم با خنده گفت که روزی داکتر خواهد شد و همه‌شان را رایگان معاینه خواهد کرد. دختران خندیدند و قرار گذاشتند پس از فراغت نیز با هم در تماس باشند. وقتی مریم وارد صنف شد، معلم درس را آغاز کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست آن روز آخرین باری است که آنان در کنار هم پشت میزهای مکتب می‌نشینند. چند ساعت بعد، مریم مثل همیشه از مکتب به خانه برگشت، کیفش را در گوشه اتاق گذاشت و لباسش را عوض کرد. آن شب، خبرهایی که درباره ادامه ممنوعیت آموزش دختران منتشر می‌شد، نگرانی خانواده را بیشتر کرد. مریم ابتدا نمی‌خواست باور کند. تصور می‌کرد شاید این وضعیت موقتی باشد و چند روز یا چند هفته بعد همه چیز دوباره به حالت عادی برگردد. به مادرش گفت: «حتماً باز می‌شود. نمی‌شود که برای همیشه بسته بماند.» مادر چیزی نگفت و پدر نیز سکوت کرد. مریم آن شب کتاب‌هایش را کنار تخت گذاشت و با این فکر خوابید که فردا دوباره آن‌ها را در کیفش خواهد گذاشت. اما فردا آمد و مریم به مکتب نرفت. روز بعد هم نرفت و هفته بعد نیز دروازه مکتب بسته بود. ابتدا روزها را می‌شمرد، بعد هفته‌ها را و سرانجام فهمید ماه‌ها گذشته است. لباس مکتبش همچنان در کمد آویزان بود و کیفش همان‌طور گوشه اتاق مانده بود. هر بار که چشمش به آن می‌افتاد، چیزی در دلش سنگین می‌شد. با این حال، هنوز امیدوار بود. هر خبری را با دقت دنبال می‌کرد و هر بار که شایعه‌ای درباره بازشدن مکتب‌ها می‌شنید، قلبش تندتر می‌زد. چند بار حتی شب قبل از روزی که گفته شده بود ممکن است مکتب‌ها باز شوند، کیفش را آماده کرد؛ دفترها را مرتب کرد، قلم‌ها را تراشید و یونیفورمش را کنار تخت گذاشت. صبح زود بیدار شد، اما دوباره خبر رسید که مکتب‌ها باز نمی‌شوند. آن روز مریم لباسش را از کنار تخت برداشت و داخل کمد گذاشت. این بار دیگر گریه نکرد؛ فقط مدت زیادی به لباس نگاه کرد و بعد در کمد را بست. از آن پس، صبح‌هایی که قبلاً با عجله برای رفتن به مکتب آغاز می‌شد، شکل دیگری پیدا کرد. مریم به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد، آب می‌آورد، اتاق‌ها را مرتب می‌کرد و گاهی برای خرید از خانه بیرون می‌رفت، اما ذهنش جای دیگری بود. کتاب‌هایش هنوز در گوشه اتاق بودند و هر بار که از کنارشان عبور می‌کرد، احساس می‌کرد کسی از او می‌پرسد: «پس آینده‌ات چه شد؟» ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب