برچسب: اشتغال

3 ساعت قبل - 59 بازدید

تابستان هرات همیشه بوی خاک داغ و بادهای سوزانی را دارد که از دشت‌های خشک اطراف شهر می‌وزند و بر دیوارهای گلی خانه‌ها می‌نشینند. در یکی از همین صبح‌های گرم، زمانی که بیشتر مردم هنوز در خواب بودند، نرگس آرام از روی فرش کهنه‌ای که همراه چهار خواهر و برادرش بر آن خوابیده بود، برخاست. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود، اما او می‌دانست که باید عجله کند. مادرش در گوشه حویلی کوچک خانه آتش تنور را روشن می‌کرد و پدرش آماده می‌شد تا راهی کوره خشت‌پزی شود. نرگس تنها سیزده سال داشت، اما زندگی او را بسیار زودتر از سنش بزرگ کرده بود. روزگاری شاگرد صنف هفتم مکتب بود؛ دختری که هر روز با شوق کتاب‌هایش را در آغوش می‌گرفت و از کوچه‌های خاکی هرات به سوی مکتب می‌رفت. اما اکنون به جای کتاب و قلم، بیل و قالب خشت در دست داشت و روزهایش را در میان گردوغبار و گرمای سوزان کوره سپری می‌کرد. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود. پس از او چهار خواهر کوچک‌تر و یک برادر خردسال قرار داشتند؛ کودکی که نور چشم خانواده به شمار می‌رفت. خانه‌شان تنها دو اتاق کوچک داشت؛ اتاق‌هایی که زمستان‌ها سرد و تابستان‌ها طاقت‌فرسا می‌شدند. پدرش سال‌ها به عنوان کارگر روزمزد کار کرده بود و هر صبح برای یافتن کار از خانه بیرون می‌رفت. هرچند زندگی‌شان ساده بود، اما نرگس می‌توانست درس بخواند و به آینده‌ای بهتر بیندیشد. او همیشه از شاگردان ممتاز صنف بود و معلمانش از استعداد و علاقه‌اش به درس سخن می‌گفتند. به‌ویژه به مضمون زبان دری علاقه فراوان داشت. هرگاه انشایی می‌نوشت، معلمش با افتخار نوشته‌های او را برای دیگر شاگردان می‌خواند. نرگس در رؤیاهایش خود را معلمی می‌دید که به دختران دیگر درس می‌دهد؛ دخترانی که مانند خودش عاشق کتاب و آموختن هستند. اما زندگی همیشه مطابق آرزوهای انسان پیش نمی‌رود. با بسته شدن درهای مکتب به روی دختران، نرگس ابتدا باور نداشت که این وضعیت طولانی شود. هر روز لباس مکتبش را نگاه می‌کرد، کتاب‌هایش را مرتب می‌چید و منتظر خبری می‌ماند که اجازه بازگشت به صنف را بدهد. هفته‌ها و ماه‌ها گذشت، اما آن خبر هرگز نرسید. هم‌زمان، وضعیت اقتصادی خانواده نیز روزبه‌روز دشوارتر شد. قیمت مواد غذایی افزایش یافت، فرصت‌های کاری کمتر شد و درآمد اندک پدر دیگر پاسخگوی نیازهای خانواده نبود. شب‌هایی فرا می‌رسید که مادر با نگرانی سفره‌ای کوچک پهن می‌کرد و تلاش داشت غذای اندک را میان اعضای خانواده تقسیم کند. نرگس بارها دیده بود که مادرش سهم غذای خود را به کودکان می‌دهد و وانمود می‌کند که سیر است. همین صحنه‌ها قلب او را می‌فشرد و وادارش می‌کرد بیش از سنش به دشواری‌های زندگی بیندیشد. روزی که پدر از او خواست همراهش به کوره برود، یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی نرگس بود. آن شب سکوت سنگینی بر خانه حاکم بود. نور کم‌رنگ چراغ، سایه‌های لرزانی بر دیوارها انداخته بود و صدای نفس‌های کودکان در فضا می‌پیچید. پدر مدت زیادی سکوت کرد و سپس با آهی سنگین گفت: «دخترم، دیگر به تنهایی از پس این زندگی برنمی‌آیم.» نرگس چیزی نگفت. او از مدت‌ها پیش دشواری‌های پدر را درک کرده بود. مادر نیز اشک‌هایش را پنهان کرد و گفت: «اگر راه دیگری داشتیم، هرگز از تو چنین چیزی نمی‌خواستیم.» همان شب نرگس تصمیمش را گرفت. نمی‌خواست بار بیشتری بر دوش خانواده باشد. صبح روز بعد، پیش از طلوع آفتاب، همراه پدر راهی کوره شد. کوره خشت‌پزی در حاشیه شهر قرار داشت؛ جایی که زمین‌های وسیع خاکی و ردیف‌های بی‌پایان خشت‌های خام در کنار هم دیده می‌شدند. از همان لحظه ورود، نرگس احساس کرد پا به دنیایی متفاوت گذاشته است. کارگران با لباس‌های خاک‌آلود زیر آفتاب سوزان کار می‌کردند؛ برخی خاک را با آب مخلوط می‌کردند، برخی قالب‌ها را پر می‌کردند و گروهی دیگر خشت‌های خشک‌شده را جابه‌جا می‌کردند. بوی خاک خیس و دود کوره در هوا پیچیده بود. در نخستین روز، دستان ظریف نرگس پر از تاول شد. پاهایش درد می‌کرد و شانه‌هایش زیر وزن خشت‌ها می‌سوخت. اما او شکایتی نکرد. تنها به خواهران کوچک‌ترش فکر می‌کرد که در خانه منتظر بازگشت او بودند. روزها یکی پس از دیگری سپری شدند. نرگس پیش از طلوع خورشید بیدار می‌شد، همراه پدر راه طولانی کوره را طی می‌کرد و تا غروب زیر آفتاب کار می‌کرد. عصرها با بدنی خسته و لباس‌هایی پوشیده از خاک به خانه بازمی‌گشت. بسیاری از شب‌ها آن‌قدر خسته بود که هنگام غذا خوردن چشمانش بسته می‌شد. با این حال، چیزی که بیش از خستگی جسمی او را آزار می‌داد، دوری از مکتب بود. هر بار که از کنار ساختمان مکتب سابقش عبور می‌کرد، قلبش به درد می‌آمد. به پنجره‌های صنف‌ها نگاه می‌کرد و روزهایی را به یاد می‌آورد که پشت میز چوبی خود می‌نشست و با اشتیاق به سخنان معلم گوش می‌داد. گاهی صدای خنده شاگردان را می‌شنید و احساس می‌کرد بخشی از زندگی‌اش از او گرفته شده است. با وجود همه دشواری‌ها، نرگس اجازه نداد علاقه‌اش به آموختن خاموش شود. او هنوز کتاب‌های صنف هفتمش را نگه داشته بود. شب‌ها، زمانی که همه اعضای خانواده خواب بودند، چراغ کوچک خانه را روشن می‌کرد و کتاب‌هایش را ورق می‌زد. درس‌ها را دوباره می‌خواند و نکته‌هایی را که فراموش کرده بود، یادداشت می‌کرد. خواهران کوچک‌ترش اغلب دور او جمع می‌شدند و با کنجکاوی به کتاب‌ها نگاه می‌کردند. نرگس خواندن و نوشتن را به آنان می‌آموخت و گاهی داستان‌های کتاب‌های درسی را برایشان می‌خواند. در آن لحظه‌ها احساس می‌کرد بخشی از رؤیای معلم شدن هنوز در وجودش زنده است. روزی گرم از روزهای تابستان، هنگامی که خورشید بی‌رحمانه بر زمین می‌تابید، نرگس و پدرش در گوشه‌ای از کوره مشغول استراحت بودند. باد داغی می‌وزید و ذرات خاک را در هوا پراکنده می‌کرد. نگاه نرگس به دوردست دوخته شد؛ به شهری که در افق دیده می‌شد. ناگهان انشایی را به یاد آورد که سال‌ها پیش درباره آرزوهای آینده نوشته بود؛ انشایی که در آن از معلم شدن و خدمت به دختران سرزمینش سخن گفته بود. اشک در چشمانش حلقه زد. پدر که متوجه حال او شده بود، آرام پرسید: «باز هم به مکتب فکر می‌کنی؟» نرگس سر تکان داد. پدر لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت: «شاید نتوانسته باشم زندگی‌ای را که آرزو داشتم برایت فراهم کنم، اما هنوز امیدم را از دست نداده‌ام. هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه خواهد شد.» همین جمله کوتاه برای نرگس ارزش بزرگی داشت. در میان تمام دشواری‌ها، همین امیدهای کوچک بود که او را سرپا نگه می‌داشت. ماه‌ها گذشت و نرگس همچنان در کوره کار کرد. دست‌هایش دیگر نرمی گذشته را نداشت و بر انگشتانش رد زخم و ترک دیده می‌شد. چهره‌اش زیر آفتاب تیره‌تر شده بود و نگاهش از سنش پخته‌تر به نظر می‌رسید. اما در درون او هنوز همان دختر صنف هفتم زندگی می‌کرد؛ دختری که عاشق کتاب بود و رؤیای آینده‌ای متفاوت را در سر داشت. شب‌ها روی پشت‌بام خانه می‌نشست و به آسمان پرستاره هرات نگاه می‌کرد. با خود می‌اندیشید شاید روزی دوباره فرصت درس خواندن پیدا کند؛ شاید روزی بتواند به صنف بازگردد، کتابی تازه در دست بگیرد و راه ناتمامش را ادامه دهد. او نمی‌دانست آن روز چه زمانی فرا خواهد رسید، اما یک چیز را به‌خوبی می‌دانست؛ اگر امیدش را از دست بدهد، همه چیز را باخته است. به همین دلیل هر صبح با وجود خستگی از خواب برمی‌خاست، به کوره می‌رفت و در دل، رؤیایی را زنده نگه می‌داشت که نه فقر، نه گرمای سوزان و نه هیچ دشواری دیگری نتوانسته بود آن را خاموش کند. نرگس در میان خاک و دود کوره زندگی می‌کرد، اما ذهنش همچنان در میان کتاب‌ها و صنف‌های مکتب پرواز داشت؛ و همین رؤیا به او توان می‌داد تا روزهای سخت را پشت سر بگذارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 روز قبل - 63 بازدید

کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که بازارچه‌ای برای بزرگ‌داشت از پایداری، توان‌مندی و مهارت‌های زنان بازگشته و پناهنده در کابل برگزار شد. این سازمان با نشر اعلامیه‌ای گفته است که استعداد، اراده و روحیه‌ی کارآفرینی این زنان، ستون فقرات جوامع محلی افغانستان را تشکیل می‌دهد. کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان در ادامه تاکید کرده است که همیشه در کنار کارآفرینان زن ایستاده و از آن‌ها پشتیبانی خواهد کرد. همچنین اتحادیه‌ی اروپا نیز گفته است که در کنار کودکان و جوانان پناهنده‌ی افغانستان می‌ایستد. ورونکیا بوسکویچ پوهار، کاردار اتحادیه‌ی اروپا در افغانستان گفته است که پشتیبانی از کودکان و جوانان پناهنده، فراهم‌کردن خدمات آموزشی و توان‌مندسازی آن‌ها، به معنای فراهم‌کردن آغاز بهتر و امید به آینده برای آن‌ها است. افغانستان در حال حاضر، یکی از بلندترین رقم بی‌جاشدگی و آوارگی را در جهان دارد؛ طوری که تنها در بیش از دو سال گذشته شش میلیون تن از ایران و پاکستان به این کشور بازگشته‌اند. همچنین بحران اقلیمی، رویدادهای طبیعی و درگیری نیز، در بیش از یک سال گذشته به میزان آوارگان داخلی در افغانستان افزوده است.

ادامه مطلب


5 روز قبل - 70 بازدید

اتحادیه‌ اروپا در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که توان‌مندسازی زنان و دختران در مرکز کمک‌های اساسی این اتحادیه به شهروندان افغانستان قرار دارد. نمایندگی اتحادیه اروپا در افغانستان با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که با همکاری برنامه توسعه‌ای ملل متحد و دو سازمان دیگر، مهارت‌ها و توان‌مندی‌های زنان را در بدخشان تقویت کرده و برای آن‌ها فرصت‌های اقتصادی فراهم می‌کند. اتحادیه‌ اروپا که اکنون بزرگ‌ترین حامی برنامه‌های انسان‌دوستانه در افغانستان است، بخشی از فعالیت‌های خود را به توان‌مندسازی زنان از طریق حمایت از کسب‌وکارهای جامعه‌محور متمرکز کرده است. در اعلامیه آمده است که اتحادیه اروپا، از این طریق می‌کوشد که تجارت‌های کوچک به رهبری زنان را تقویت کرده و گسترش دهد. این اتحادیه افزوده است که به دست‌یافتن به توسعه‌ی پایدار در افغانستان کمک کند. در حالی اتحادیه اروپا بر توان‌مندسازی زنان و دختران افغانستان کمک می‌کند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


7 روز قبل - 152 بازدید

میا پارک، مسوول دفتر سازمان بین‌المللی مهاجرت در افغانستان اعلام کرده است که اولین و بزرگ‌ترین نگرانی زنان و دختران در افغانستان این است که از سوی جامعه‌ی جهانی فراموش شوند. خانم پارک این اظهارات را در مصاحبه با «اسکای نیوز » در پاسخ به سوالی که آیا افغانستان از دستور کار جهانی خارج شده است، گفت: «این دقیقاً نگرانی ماست و فکر می‌کنم برای زنان و دختران افغانستان بزرگ‌ترین نگرانی همین باشد.» وی در بخشی از صحبت‌هایش تاکید کرده است: «هر زمان که با زنان و دختران افغانستان دیدار می‌کنم، مهم‌ترین ترس آن‌ها چیز دیگری نیست جز اینکه فراموش شوند. بنابراین بسیار مهم است که آن‌ها را به یاد داشته باشیم و هر جا که می‌توانیم از آن‌ها حمایت کنیم.» همچنین مسوول دفتر سازمان بین‌المللی مهاجرت در بخشی از این مصاحبه، به سوالی در مورد بازگشت زنان و دختران مهاجر از پاکستان و ایران به افغانستان با توجه به محدودیت‌ها پاسخ داد و گفت: «دنیایی که آن‌ها پیش از بازگشت می‌شناختند با دنیایی که در افغانستان با آن روبه‌رو می‌شوند کاملاً متفاوت است.» او افزوده است: «به همین دلیل ارائه‌ی کمک و حمایت تا جایی که امکان دارد بسیار مهم است. نقش سازمان ملل و سازمان بین‌المللی مهاجرت نیز بسیار مهم است، زیرا ما از جمله نهادهایی هستیم که می‌توانیم به زنان و دختران دسترسی داشته باشیم و حمایت‌های مورد نیازشان را ارائه دهیم.» قابل ذکر است که حکومت سرپرست پس از تسلط دوباره بر افغانستان، محدودیت‌های گسترده بر حقوق و آزادی‌های زنان وضع و آموزش و کار آنان را ممنوع کرده‌اند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 66 بازدید

نماینده چین در شورای امنیت سازمان ملل متحد از حکومت سرپرست خواسته است که محدودیت دسترسی زنان و دختران افغانستان به آموزش و کار را لغو کنند و زمینه‌‎ی دسترسی آنان به خدمات صحی و مشارکت اجتماعی فراهم کنند. این مقام چینی این اظهارات در نشست شواری امنیت سازمان ملل متحد درباره‌ی وضعیت افغانستان صحبت می‌کرد، مطرح کرده و گفته است که حکومت فعلی برای پنجمین سال متوالی آموزش دختران بالاتر از صنف ششم را ممنوع کرده‌اند که باعث شده است میلیون‌ها دختر از رفتن به مکتب محروم شوند. نماینده چین در سازمان ملل متحد محرومیت این دختران از آموزش را عمیقا نگران‌کننده خواند و خواستار حفاظت از حقوق اساسی مردم افغانستان شد. همچنین وی از حکومت فعلی خواست که ممنوعیت ورود کارمندان زن افغانستانی سازمان ملل متحد به دفاتر این سازمان را لغو کنند و گفت که این ممنوعیت بر فعالیت عادی نهادهای سازمان ملل متحد تأثیر گذاشته است. نماینده چین در عین حال خواستار تعامل جامعه‌ی جهانی با حکومت سرپرست، آزادی دارایی‌های مسدودشده افغانستان و ارائه‌ی کمک‌های بشردوستانه به افغانستان شد. در حالی نماینده چین خواستار دسترسی زنان و دختران به آموزش و اشتغال می‌شود که حکومت فعلی از حدود چهار سال به این‌سو آموزش دختران و زنان بالاتر از صنف ششم را منع کرده است. افغانستان تنها کشور در جهان است که آموزش بالاتر از صنف ششم برای دختران را منع کرده است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 140 بازدید

صبح هنوز به‌طور کامل بر شهر مزارشریف سایه نیفکنده است. صدای اذان از مسجد محل به گوش می‌رسد و کوچه‌های باریک، آرام‌آرام از سکوت شبانه بیرون می‌آیند. در یکی از محله‌های نسبتاً دور از مرکز شهر، جایی که خانه‌های خشتی و دیوارهای گلی هنوز بخشی از چهره محل را تشکیل می‌دهند، دختری جوان روز خود را زودتر از بسیاری از همسالانش آغاز می‌کند. او پس از ادای نماز صبح، حویلی کوچک خانه را جارو می‌کند، برای اعضای خانواده چای دم می‌کند و سپس راهی کارگاهی می‌شود که در چند سال گذشته نه‌تنها زندگی خودش، بلکه زندگی چندین زن و دختر دیگر را نیز تغییر داده است. چند سال پیش، زمانی که دروازه‌های مکاتب به روی دختران بسته شد، او دانش‌آموز یکی از صنف‌های متوسطه بود. مانند بسیاری از دختران افغانستان، آرزوهای بزرگی در سر داشت. می‌خواست درس بخواند، تحصیلات عالی خود را ادامه دهد و روزی معلم، داکتر یا کارمند یکی از نهادهای دولتی شود. او کتاب‌هایش را دوست داشت و از شاگردان ممتاز صنف به شمار می‌رفت. اما با بسته شدن مکتب، زندگی‌اش وارد مرحله‌ای شد که هرگز تصور آن را نمی‌کرد. او روزهای نخست را به‌خوبی به یاد دارد؛ روزهایی که هر صبح از خواب بیدار می‌شد، اما دیگر لباس مکتب را بر تن نمی‌کرد. کتاب‌هایش روی طاقچه اتاق باقی مانده بودند و دفترهایش آرام‌آرام زیر لایه‌ای از گرد و خاک پنهان می‌شدند. هر بار که صدای زنگ مکتب همسایه را می‌شنید، قلبش فشرده می‌شد. او می‌گوید در آن روزها احساس می‌کرد بخشی از آینده‌اش از او گرفته شده است. اما در خانواده‌ای که با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کرد، فرصت زیادی برای غرق شدن در ناامیدی وجود نداشت. پدر خانواده کارگر روزمزد بود و درآمد اندکی داشت. قیمت مواد خوراکی روزبه‌روز افزایش می‌یافت و تأمین هزینه‌های زندگی دشوارتر می‌شد. او بارها شاهد بود که مادرش برای مدیریت مخارج خانه ساعت‌ها فکر می‌کند و گاهی ناچار می‌شود برخی نیازهای ضروری را به زمان دیگری موکول کند. در همان روزها بود که او و برادرش درباره راه‌اندازی یک کار کوچک خانوادگی گفت‌وگو کردند. آنان سرمایه چندانی نداشتند و تجربه‌شان نیز محدود بود، اما باور داشتند که با اراده و پشتکار می‌توانند راهی برای کسب درآمد پیدا کنند. پس از بررسی چندین گزینه، تصمیم گرفتند تولید مایع ظرف‌شویی را آغاز کنند؛ محصولی که تقریباً در هر خانه مورد استفاده قرار می‌گیرد و همواره بازار مصرف دارد. آغاز کار بسیار دشوار بود. آنان بخشی از پس‌انداز اندک خانواده را جمع‌آوری کردند و با آن مقدار کمی مواد اولیه خریدند. در یکی از اتاق‌های خانه چند بشکه پلاستیکی، تعدادی بوتل خالی و وسایل ساده تهیه کردند. روزهای نخست ساعت‌ها صرف یادگیری شیوه تولید، ترکیب مواد و آزمایش کیفیت محصول می‌شد. گاهی یک اشتباه کوچک باعث می‌شد تمام زحمات یک روز از بین برود و گاهی نیز محصول کیفیت لازم را نداشت و ناچار بودند دوباره از ابتدا شروع کنند. با این حال، ناامید نشدند. شب‌ها پس از صرف شام کنار هم می‌نشستند و درباره راه‌های بهبود کار گفت‌وگو می‌کردند. برادرش مسئول تهیه مواد اولیه و بازاریابی شد و او بیشتر بر تولید و بسته‌بندی تمرکز کرد. کم‌کم نخستین سفارش‌های کوچک از دکان‌های محل دریافت شد. هرچند سود چندانی در میان نبود، اما همان سفارش‌ها برای آنان نشانه‌ای از امید و موفقیت به شمار می‌رفت. چند ماه بعد، کارگاه کوچک آنان در میان مردم محل شناخته شد. کیفیت محصولات بهبود یافت و مشتریان بیشتری به دست آوردند. دکان‌دارانی که در ابتدا با تردید به محصول آنان نگاه می‌کردند، اکنون سفارش‌های بیشتری ثبت می‌کردند و تولید نیز افزایش یافت. در روزهای نخست، بسیاری از اطرافیان با دیده تردید به این کار نگاه می‌کردند. برخی باور نداشتند که یک دختر جوان بتواند در شرایط دشوار اقتصادی، کسب‌وکاری هرچند کوچک را مدیریت کند. اما او و برادرش تصمیم گرفتند به جای توجه به قضاوت دیگران، تمام انرژی خود را صرف پیشبرد کار کنند. با گذشت زمان، اعتماد مردم محل افزایش یافت و مشتریان دوباره برای خرید مراجعه کردند. هر موفقیت کوچک، انگیزه آنان را بیشتر می‌کرد. امروز نیز با وجود بهتر شدن وضعیت کارگاه، مشکلات همچنان وجود دارد. افزایش قیمت مواد اولیه، هزینه‌های حمل‌ونقل و رقابت در بازار از چالش‌های روزمره آنان است. با این حال، زنان و دخترانی که در این کارگاه فعالیت می‌کنند باور دارند داشتن درآمد، هرچند اندک، بهتر از بی‌کاری است. در این زمان تصمیم گرفتند چند زن و دختر نیازمند محل را نیز به کار جذب کنند. نخستین زنی که به آنان پیوست، مادری بیوه بود که مسئولیت تأمین زندگی سه فرزندش را بر عهده داشت. پس از او زنان دیگری نیز به کارگاه آمدند. امروز در این کارگاه شش زن و سه دختر مشغول کار هستند. فضای کارگاه ساده است، اما در پس این سادگی، ده‌ها داستان از تلاش و امید نهفته است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 91 بازدید

پتری اورپو، نخست‌وزیر فنلند وضعیت افغانستان را نگران‌کننده خوانده و گفته است که حکومت سرپرست همچنان به نقض حقوق بشر، اعمال محدودیت بر شهروندان و به ویژه بر زنان و دختران ادامه می‌دهند. آقای اورپو این اظهارات را در در جشنواره روز فرهنگ هزاره در فنلند مطرح کرده و گفته است که یکی از شدیدترین بحران‌های انسانی جهان در افغانستان جریان دارد و همچنان حقوق بشر در این کشور نقض می‌شود. وی در ادامه تاکید کرده است که حقوق زنان و دختران در افغانستان روزبه‌روز بیشتر تضعیف می‌شود و خشونت و تبعیض علیه آنان هرگز قابل پذیرش نیست. او افزوده است که فنلند در چارچوب جامعه‌ی جهانی و اتحادیه اروپا برای بهبود وضعیت افغانستان تلاش کرده و به این تلاش‌ها ادامه خواهد داد. همچنین نخست‌وزیر فنلند در ادامه گفته است که هزاره‌هایی که این کشور را به‌عنوان خانه خود برگزیده‌اند، نباید میراث فرهنگی خود را فراموش کنند، بلکه حفظ زبان، فرهنگ، هنر و هویت فرهنگی آن‌ها اهمیت ویژه دارد. او افزوده است که زبان، دین، موسیقی، ادبیات، پوشش و هنر از عناصر اصلی هویت افراد و جوامع به شمار می‌روند و این ارزش‌ها برای کسانی که دور از سرزمین مادری خود زنده‌گی می‌کنند، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. وی از نقش جامعه هزاره در ترویج آموزش و برابری یاد کرده و گفته است که هزاره‌ها از نخستین گروه‌هایی در افغانستان بودند که برای دسترسی دختران به آموزش مبارزه کردند. همچنین لطیف فیاض، رییس خانه فرهنگ هزاره‌ها در فنلند، نیز در این مراسم گفته است که هزاره‌ها در طول تاریخ با تبعیض، سرکوب و کشتار مواجه بوده‌اند، اما همواره به آموزش، کار، همزیستی مسالمت‌آمیز و مشارکت اجتماعی اهمیت داده‌اند. جشنواره روز فرهنگ هزاره‌گی با اجرای برنامه‌های فرهنگی، نمایش لباس‌های سنتی، موسیقی محلی، نمایش آثار هنری و غذاهای سنتی هزار‌گی در مرکز فرهنگی شهر یاروینپه برگزار شد.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 115 بازدید

برنامه توسعه‌ای سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که با پشتیبانی مالی اتحادیه‌ی اروپا، به توان‌مندسازی زنان و دختران در بامیان کمک می‌کند. این نهاد امروز (پنج‌شنبه، ۳۱ ثور) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که در هفته‌ی روان هیئتی از اتحادیه‌ی اروپا، بخش زنان ملل متحد، برنامه‌ی جهانی غذا، سازمان جهانی بهداشت و برخی نهادهای دیگر از پروژه‌های در حال اجرا در بامیان نیز دیدن کرده‌ است. برنامه توسعه‌ای ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که در حال حاضر پروژه‌های در بخش توان‌مندسازی زنان، تقویت معیشت، خدمات بهداشتی، آبیاری و بازارهای محلی در بامیان زیر کار قرار دارد. اتحادیه‌ی اروپا در پروژه‌ی توان‌مندسازی زنان با تمرکز بر تقویت اقتصادهای محلی، می‌کوشد به توان‌مندسازی زنان در بخش‌های روستایی افغانستان کمک کرده و باعث رشد جوامع محلی نیز شود. در حالی سازمان ملل بر توان‌مندسازی زنان و دختران تاکید می‌کند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. بر بنیاد گزارش‌ها، اگر این ممنوعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به چهار میلیون دختر ممکن است از آموزش محروم شوند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 130 بازدید

در یکی از کوچه‌های فرعی و خاک‌آلود دشت‌برچی کابل، جایی که دیوارهای خانه‌ها هنوز نشانه‌های سال‌ها انفجار، دود و فقر را بر خود داشتند، قهوه‌خانه‌ی کوچکی وجود داشت که از دور چندان متفاوت به نظر نمی‌رسید. تابلوی کوچکی با رنگ آبی کم‌رنگ بالای دروازه آویزان بود و روی آن نوشته شده بود: «خانه‌ی روشنایی». بسیاری از رهگذران بدون توجه از کنارش می‌گذشتند؛ مردانی که با عجله برای یافتن کار روزانه راهی سرک‌های مزدوری می‌شدند، زنانی که بقچه‌های نان خشک در دست داشتند و کودکانی که در میان خاک و دود بازی می‌کردند. اما پشت همان دروازه‌ی ساده، دنیای کوچکی پنهان بود که بوی قهوه، چای سبز و کتاب‌های کهنه در آن با امید و اندوه درهم آمیخته بود. صاحب آن قهوه‌خانه، دختری بود به نام مروه؛ دختری بیست‌وسه ساله با چادری سیاه، چشمانی خسته و صدایی آرام که بیشتر شبیه آدم‌هایی بود که مدت زیادی درد را در سکوت حمل کرده‌اند. مروه روزگاری دانشجوی رشته‌ی جامعه‌شناسی در یکی از دانشگاه‌های خصوصی کابل بود؛ دختری که تمام رؤیاهایش را میان کتاب‌ها، صنف‌های درسی و آرزوهای ساده‌ی یک زندگی معمولی جستجو می‌کرد. او در خانواده‌ای متوسط و سنتی بزرگ شده بود. پدرش کارمند بازنشسته‌ی یکی از اداره‌های دولتی بود و سال‌ها عمرش را پشت میزهای خاک‌خورده‌ی اداره سپری کرده بود. مردی آرام با موهای سفید و دستانی که از سختی زندگی ترک برداشته بود. مادرش زن خانه‌داری بود که بیشتر عمرش را میان آشپزخانه، خیاطی لباس‌های کودکان و نگرانی برای آینده‌ی فرزندانش گذرانده بود. خانواده‌ی مروه از آن خانواده‌هایی بودند که با هزار سختی، اما با غرور، دخترشان را به دانشگاه فرستادند؛ چیزی که در بسیاری از خانواده‌های اطراف‌شان هنوز هم آسان پذیرفته نمی‌شد. روز قبولی مروه در دانشگاه، پدرش تا نیمه‌های شب بیدار مانده بود. او آن شب برای همسایه‌ها شیرینی برده و با افتخار گفته بود: «دخترم دانشگاه قبول شده.» در صدایش چیزی شبیه امید وجود داشت؛ امیدی که سال‌ها زیر فشار جنگ، فقر و ناامنی خاموش شده بود. مروه عاشق درس خواندن بود. از کودکی کتاب دوست داشت. وقتی هم‌سن‌وسال‌هایش در کوچه بازی می‌کردند، او کنار پنجره می‌نشست و کتاب‌های کهنه‌ای را که از بازار لیلامی خریده بود، می‌خواند. بیشتر از همه، به سرنوشت زنان علاقه داشت. وقتی وارد دانشگاه شد، رشته‌ی جامعه‌شناسی را با اشتیاق انتخاب کرد، چون می‌خواست بفهمد چرا زندگی زنان در افغانستان همیشه این‌قدر دشوار است؛ چرا دختران بسیاری پیش از آن‌که رؤیاهای‌شان را بشناسند، مجبور به ازدواج می‌شوند؛ چرا بعضی زنان حتی اجازه ندارند صدای خود را بلند کنند. در صنف درسی، همیشه در ردیف اول می‌نشست. استادانش می‌گفتند مروه بیش از آن‌که فقط یک دانشجو باشد، کسی است که درد جامعه را درک می‌کند. او ساعت‌ها درباره‌ی فقر، مهاجرت، خشونت خانوادگی و محرومیت زنان مطالعه می‌کرد و در دفترچه‌ای کوچک یادداشت می‌نوشت. یکی از آرزوهایش این بود که روزی پژوهشگری شود که درباره‌ی زندگی زنان افغان کتاب بنویسد. اما همه‌چیز ناگهان تغییر کرد. آن روز صبح، کابل حال و هوای عجیبی داشت. هوا ابری بود و باد سردی در کوچه‌ها می‌پیچید. مروه طبق عادت هر روز کتاب‌هایش را در بکس گذاشت. مادرش برایش نان و چای آماده کرد و هنگام بیرون رفتن، آرام گفت: «زود برگرد دخترم.» وقتی به نزدیکی دانشگاه رسید، ازدحام غیرعادی دختران را دید. همه حیران و ساکت بودند. بعضی گریه می‌کردند، بعضی به تلفن‌های‌شان خیره شده بودند. دروازه‌ی دانشگاه بسته بود و چند مرد مسلح آنجا ایستاده بودند. یکی از کارمندان دانشگاه با صدای پایین گفت: «تا اطلاع بعدی، دخترها اجازه‌ی آمدن ندارند.» برای لحظه‌ای، مروه احساس کرد صدای اطرافش قطع شده است. انگار تمام شهر ناگهان در سکوت فرو رفت. او فقط به دروازه‌ی بسته نگاه می‌کرد؛ همان دروازه‌ای که هزاران بار با امید از آن گذشته بود. آن شب، خانه‌شان غرق سکوت بود. پدرش چیزی نمی‌گفت و فقط رادیوی کوچکش را خاموش و روشن می‌کرد. مادرش چند بار خواست دلداری‌اش بدهد، اما خودش نیز گریه می‌کرد. مروه تا نیمه‌های شب بیدار ماند. کتاب‌هایش را روی زمین چیده بود و یکی‌یکی ورق می‌زد. روی یکی از صفحه‌ها نوشته بود: «جامعه‌ای که زنانش را خاموش کند، خودش نیز خاموش خواهد شد.» ماه‌های بعد، زندگی مروه رنگ دیگری گرفت. کابل هر روز غمگین‌تر می‌شد. بسیاری از دخترانی که همراه او درس می‌خواندند، خانه‌نشین شدند. بعضی‌ها افسرده شدند، بعضی به اجبار نامزد شدند و بعضی حتی کتاب‌های‌شان را جمع کردند تا کمتر درد بکشند. مروه اما نمی‌توانست از کتاب فاصله بگیرد. هر صبح زود بیدار می‌شد، اتاقش را جارو می‌کرد، چای دم می‌کرد و چند ساعت مطالعه می‌کرد؛ انگار هنوز دانشجو بود. اما در دلش، ترس سنگینی وجود داشت. او می‌ترسید که آرام‌آرام امیدش را از دست بدهد. گاهی عصرها، پشت پنجره‌ی اتاقش می‌ایستاد و به کوچه نگاه می‌کرد. دختران همسایه یکی‌یکی کمتر دیده می‌شدند. بعضی خانواده‌ها دیگر اجازه نمی‌دادند دختران‌شان حتی برای خرید نان از خانه بیرون شوند. سکوت عجیبی روی زندگی مردم افتاده بود؛ سکوتی که از صدای انفجار هم سنگین‌تر به نظر می‌رسید. مروه احساس می‌کرد شهر، آرام‌آرام زنانش را می‌بلعد؛ زنانی که روزی با کتاب و قلم در جاده‌های کابل رفت‌وآمد می‌کردند و حالا پشت پنجره‌ها پنهان شده بودند. با این حال، او هنوز دفترچه‌ی یادداشتش را کنار نگذاشته بود. هر شب چیزهایی می‌نوشت؛ درباره‌ی دخترانی که رؤیاهای‌شان ناتمام مانده بود، درباره‌ی مادرانی که با نگرانی به آینده‌ی فرزندان‌شان نگاه می‌کردند و درباره‌ی شهری که امید را آهسته از دست می‌داد. گاهی با خودش فکر می‌کرد شاید هیچ‌کس این نوشته‌ها را نخواند، اما باز هم می‌نوشت؛ چون احساس می‌کرد اگر ننویسد، بخشی از وجودش خاموش خواهد شد. برادرش حامد، سال‌ها پیش به آلمان مهاجرت کرده بود. او در یکی از رستورانت‌های برلین کار می‌کرد و هر ماه بخشی از درآمدش را برای خانواده می‌فرستاد. حامد وقتی صدای غمگین خواهرش را از پشت تلفن شنید، برای لحظه‌ای خاموش ماند. بعد گفت: «اگر دانشگاه را از تو گرفتند، نگذار روحت را هم بگیرند.» چند هفته بعد، حامد مقداری پول فرستاد و پیشنهاد داد که مروه کاری را آغاز کند؛ جایی که دختران بتوانند جمع شوند، کتاب بخوانند و احساس زنده بودن کنند. پیدا کردن مکان آسان نبود. بیشتر صاحب‌خانه‌ها حاضر نبودند دکان‌شان را به دختران بدهند. بعضی‌ها با تمسخر می‌گفتند: «قهوه‌خانه برای دختر؟ اینجا اروپا نیست.» بعضی دیگر از دردسر می‌ترسیدند. اما سرانجام، در یکی از کوچه‌های دشت‌برچی، دکان کوچکی پیدا شد؛ جایی تاریک با دیوارهای ترک‌خورده و پنجره‌ای شکسته. مروه وقتی برای اولین بار آنجا را دید، نمی‌دانست باید خوشحال باشد یا ناامید. اما همان شب، وقتی با مادرش درباره‌اش حرف زد، مادرش آرام گفت: «هر روشنایی از یک جای کوچک شروع می‌شود.» آن‌ها با کمترین امکانات دکان را آماده کردند. پدرش خودش دیوارها را رنگ کرد. مادرش پرده‌های ساده دوخت. حامد از آلمان چند قفسه‌ی کتاب و دستگاه قهوه فرستاد. مروه نیز کتاب‌های شخصی‌اش را آورد؛ کتاب‌هایی درباره‌ی جامعه، تاریخ، ادبیات و زنان. وقتی قهوه‌خانه باز شد، در روزهای اول مشتری زیادی نداشت. بعضی فقط از سر کنجکاوی می‌آمدند. بعضی با تردید نگاه می‌کردند و زود می‌رفتند. اما کم‌کم دخترانی که مثل مروه از درس مانده بودند، آنجا را پیدا کردند. لیلا، دانشجوی طب، یکی از اولین کسانی بود که آمد. پدرش راننده‌ی تکسی بود و با هزار قرض او را به دانشگاه فرستاده بود. حالا لیلا بیشتر روزها در خانه گریه می‌کرد تا این‌که راهش به قهوه‌خانه افتاد. بعد سارا آمد؛ دختری که حقوق می‌خواند و آرزو داشت وکیل شود. مهتاب نیز به آن‌ها پیوست؛ دختری آرام که می‌خواست خبرنگار شود، اما حالا در خانه قالین‌بافی می‌کرد. این چهار دختر کم‌کم قهوه‌خانه را به پناهگاهی کوچک تبدیل کردند. صبح‌ها زود می‌آمدند، چای آماده می‌کردند، کتاب‌ها را مرتب می‌ساختند و تا شب آنجا می‌ماندند. گاهی دختران نوجوان برای مطالعه می‌آمدند. بعضی آهسته می‌پرسیدند: «می‌توانیم اینجا کتاب بخوانیم؟» و مروه همیشه لبخند می‌زد و می‌گفت: «اینجا برای همین ساخته شده.» روی یکی از دیوارها، با خط درشت نوشته شده بود: «هیچ تاریکی ابدی نیست.» زمستان که رسید، اوضاع سخت‌تر شد. برق بیشتر شب‌ها قطع می‌شد. بخاری کوچک به‌سختی اتاق را گرم می‌کرد. قیمت آرد و روغن بالا رفت و کرایه‌ی دکان عقب افتاد. گاهی فقط دو یا سه مشتری می‌آمدند. بعضی شب‌ها مروه تا خانه پیاده می‌رفت تا پول کرایه‌ی موتر را صرف خرید چای و شکر کند. اما با وجود همه‌ی سختی‌ها، قهوه‌خانه هنوز زنده بود. بعضی عصرها، دختران دور یک میز جمع می‌شدند و کتاب می‌خواندند. گاهی درباره‌ی آینده حرف می‌زدند؛ آینده‌ای که مبهم و دور به نظر می‌رسید. یک شب، مهتاب با صدای لرزان گفت: «اگر این وضعیت ده سال ادامه پیدا کند چی؟» سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. صدای باد از پنجره‌ی نیمه‌شکسته می‌آمد. مروه برای لحظه‌ای چیزی نگفت. بعد آرام پاسخ داد: «حتی اگر ده سال هم طول بکشد، ما نباید ذهن‌مان را خاموش کنیم. روزی این محدودیت تمام می‌شود. تاریخ همیشه تغییر کرده.» بعد از آن شب، دختران تصمیم گرفتند هر هفته یکی از کتاب‌هایی را که دوست داشتند، برای دیگران معرفی کنند. گاهی شعر می‌خواندند، گاهی درباره‌ی زندگی زنان نویسنده حرف می‌زدند و گاهی فقط از ترس‌ها و آرزوهای‌شان می‌گفتند. همان گفت‌وگوهای ساده، به آن‌ها احساس زنده بودن می‌داد. قهوه‌خانه دیگر فقط جایی برای نوشیدن چای نبود؛ شبیه پناهگاهی شده بود که در آن، آدم‌ها می‌توانستند بدون ترس از خاموش شدن رؤیاهای‌شان حرف بزنند. گاهی خبرنگاران خارجی به قهوه‌خانه می‌آمدند. از دختران عکس می‌گرفتند و درباره‌ی زندگی‌شان می‌پرسیدند. اما بعد از رفتن آن‌ها، همه‌چیز دوباره به همان سکوت و نگرانی همیشگی برمی‌گشت. با این حال، «خانه‌ی روشنایی» کم‌کم میان دختران کابل شناخته شد. بعضی‌ها کتاب هدیه می‌آوردند. بعضی دختران مخفیانه زبان انگلیسی درس می‌دادند. گاهی حتی مادران نیز می‌آمدند و گوشه‌ای می‌نشستند؛ زنانی که خودشان هرگز فرصت درس خواندن نداشتند، اما حالا می‌خواستند دختران‌شان امیدشان را از دست ندهند. یک روز دختر نوجوانی وارد قهوه‌خانه شد و با خجالت گفت: «خواهر، من می‌خواهم داکتر شوم… فکر می‌کنید هنوز ممکن است؟» مروه برای لحظه‌ای به چشمان او نگاه کرد؛ چشمانی که هنوز پر از رؤیا بود. بعد لبخند تلخی زد و گفت: «تا وقتی آرزو داری، هنوز ممکن است.» آن شب، وقتی قهوه‌خانه بسته شد و همه رفتند، مروه کنار پنجره ایستاد. بیرون، کابل در تاریکی و دود فرو رفته بود. صدای دور موترها و سگ‌های ولگرد می‌آمد. او به آسمان نگاه کرد و برای لحظه‌ای، روزهای دانشگاه را به یاد آورد؛ روزهایی که با بکس پر از کتاب از خانه بیرون می‌شد و فکر می‌کرد آینده روشن است. او فهمیده بود که بعضی جنگ‌ها با اسلحه نیستند؛ بعضی جنگ‌ها در سکوت اتفاق می‌افتند، در دل آدم‌هایی که هر روز میان ناامیدی و امید دست‌وپا می‌زنند. «خانه‌ی روشنایی» شاید قهوه‌خانه‌ی کوچکی در یکی از کوچه‌های فراموش‌شده‌ی کابل بود، اما برای دخترانی که به آنجا می‌آمدند، معنایی بزرگ‌تر داشت. آنجا جایی بود که هنوز می‌شد رؤیا دید، هنوز می‌شد کتاب خواند و هنوز می‌شد باور کرد که تاریکی، آخرین سرنوشت این شهر نیست. اشک آرام از چشمانش پایین آمد، اما لبخند کوچکی بر لب داشت. زیرا حالا فهمیده بود که امید همیشه در جاهای بزرگ زنده نمی‌ماند. گاهی امید در یک قهوه‌خانه‌ی کوچک، میان بوی چای و کتاب، در دل چند دختر خسته اما مقاوم نفس می‌کشد. و مروه هنوز هر صبح، پیش از طلوع آفتاب، دروازه‌ی «خانه‌ی روشنایی» را باز می‌کرد؛ با این باور که روزی دختران افغانستان دوباره به دانشگاه برخواهند گشت، دوباره در صنف‌های درسی خواهند نشست و هیچ دختری مجبور نخواهد شد رؤیاهایش را پشت دروازه‌های بسته جا بگذارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 97 بازدید

نمایندگی اتحادیه اروپا در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که مردم افغانستان با فقر، ناامنی غذایی، شوک‌های اقلیمی و بی‌جاشدگی گسترده روبرو هستند. این نهاد امروز (پنج‌شنبه، ۲۴ ثور) با نشر اعلامیه‌ای در حساب کاربری ایکس خود با تاکید بر حمایت‌ از مردم افغانستان، گفته است که لغو محدودیت‌ها علیه زنان و دختران در این کشور ضروری است. اتحادیه اروپا با اشاره به گزارش اخیر برنامه توسعه سازمان ملل درباره چالش‌های مردم افغانستان از وضعیت شهروندان این کشور ابراز نگرانی کرده است. در گزارش اخیر برنامه توسعه سازمان ملل آمده است که بازگشت بی‌سابقه پناه‌جویان، خشکسالی و کاهش کمک‌ها، افغانستان را به بحران کشانده است. در این گزارش تاکید شده است که حدود ۲۸ میلیون نفر در افغانستان در سال ۲۰۲۵ میلادی در فقر زند‌گی کرده‌اند و بیش از ۸۰ درصد خانواده‌ها بدهکار هستند. قابل ذکر است که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. با وجود فشارهای گسترده جهانی و درخواست‌های مکرر نهادهای بین‌المللی، حکومت فعلی تا اکنون در سیاست‌های خود تغییری ایجاد نکرده‌ است.

ادامه مطلب