کوچه از همان صبح زود بیدار میشد، اما نه با صدای خنده و رفتوآمدی که نشانهی زندگی باشد، بلکه با صداهای خفه و محتاط؛ درهایی که آهسته باز و بسته میشدند، زنهایی که دبههای آب را با احتیاط میکشیدند و کودکانی که انگار از همان کودکی یاد گرفته بودند زیاد دیده نشوند. در یکی از همین پسکوچههای خاکگرفتهی کابل، خانهای بود که بیشتر به یک اتاق فرسوده شباهت داشت تا جایی برای زندگی؛ سقفش ترک برداشته بود، دیوارهایش نمکشیده و دروازهاش زنگزده بود. در همان خانه، دختری زندگی میکرد که سرنوشتش پیش از آنکه خودش بتواند برایش تصمیم بگیرد، رقم خورده بود؛ دختری به نام «شبانه»؛ قصهاش شبیه صدها روایت ناگفتهی دیگر در همین شهر، همین کوچهها و همین سکوتها بود. شبانه بیست سال داشت، اما چهرهاش نشان میداد سالها بیشتر از سنش زیسته است؛ نه زندگی به معنای رشد و تجربه، بلکه به معنای تحمل و کنار آمدن با چیزهایی که هیچ دختری در آن سن نباید با آن روبهرو شود. او در خانوادهای به دنیا آمده بود که فقر در آن مانند سایهای دائمی حضور داشت. پدرش سالها در کارهای شاقه کار کرده بود؛ از ساختمانسازی تا باربری در بازار، اما هیچگاه نتوانسته بود زندگی را از لبهی سقوط دور کند. قرضها یکی پس از دیگری جمع شده بودند؛ برای درمان بیماری، برای زمستانهای سرد، برای روزهایی که کار نبود و نان هم پیدا نمیشد. در چنین خانهای، آرزوها معمولاً فرصت رشد پیدا نمیکنند، اما شبانه هنوز در دلش چیزی داشت؛ میل خاموشی برای بیرون رفتن از این وضعیت، برای درس خواندن، برای داشتن زندگیای که در آن انتخاب معنا داشته باشد. اما در واقعیتهای سختی که بسیاری از خانوادهها در افغانستان با آن روبهرو هستند، انتخاب اغلب به واژهای بیمعنا تبدیل میشود. وقتی قرضها بالا میگیرد و راهی برای پرداخت باقی نمیماند، تصمیمهایی گرفته میشود که بیشتر شبیه معاملهاند تا انتخاب. برای پدر شبانه نیز همین اتفاق افتاد. او در برابر مردی قرار گرفت که نه با نیت ساختن زندگی مشترک، بلکه با حسابوکتاب دقیق آمده بود؛ مردی چهلوپنجساله، دارای همسر و کودکی سهساله، که پیشنهادی ساده اما ویرانگر داد: بخشش قرضها در برابر ازدواج با شبانه. در آن شب، وقتی موضوع در خانه مطرح شد، سکوتی سنگین همهجا را گرفت. مادر اشک میریخت اما صدایش درنمیآمد، پدر از نگاه کردن به چشمان دخترش فرار میکرد، و شبانه در گوشهای نشسته بود؛ چشمانی که انگار در همان لحظه همهی رویاهایش را بدرقه میکردند. هیچکس از او نپرسید چه میخواهد یا چه احساسی دارد. در آن شرایط، رضایت او اهمیتی نداشت؛ مسئله زنده ماندن خانواده بود، نه آیندهی یک دختر. و شبانه، بیآنکه چیزی بگوید، پذیرفت؛ یا شاید بهتر است گفت: وادار به پذیرش شد. مراسم، بیشتر شبیه گردهماییای بیروح بود تا عروسی. نه موسیقیای، نه لبخندی از دل، نه نشانی از امید. لباس سفید بر تن شبانه، بیش از آنکه آغاز باشد، شبیه نشانهای از پایان بود. وقتی از خانه بیرون رفت، تنها یکبار پشت سرش نگاه کرد؛ نگاهی کوتاه اما پر از ناگفتهها. شاید در همان لحظه بخشی از وجودش برای همیشه در همان خانه جا ماند. خانهی شوهرش در یکی از همان کوچههای تنگ کابل قرار داشت؛ جایی که دیوارها بلند بودند و نور به سختی به داخل میرسید. فضا سنگین بود، گویی سالها خشونت و سکوت در دیوارها نفوذ کرده باشد. زن اول مرد هنوز در آن خانه زندگی میکرد؛ زنی که روزگاری شاید شبیه شبانه بوده، اما اکنون به حضوری خاموش تبدیل شده بود. نگاهش به شبانه نه خصومت داشت و نه مهربانی؛ فقط تهی بود، شبیه کسی که دیگر هیچ انتظاری از زندگی ندارد. روزهای نخست برای شبانه با ترس و تلاش برای سازگاری گذشت. زودتر از همه بیدار میشد، خانه را تمیز میکرد، غذا آماده میساخت و حتی نفس کشیدنش را هم کنترل میکرد تا مزاحم نباشد. اما در خانهای که خشونت به بخشی از ساختار آن تبدیل شده، هیچ تلاشی کافی نیست. شوهرش مردی بود که خشم را بیمقدمه نشان میداد؛ صدایش ناگهان بالا میرفت و دستهایش بدون تردید فرود میآمدند. بهانهها گاهی کوچک بودند و گاهی نامعلوم، اما نتیجه همیشه یکسان بود: لتوکوب، تحقیر و سکوت. در این میان، تنها روشنایی کوچک زندگی شبانه، کودک سهسالهای بود که در همان خانه زندگی میکرد؛ پسری از زن اول مرد. او اغلب ساکت بود و در گوشهای مینشست. شاید به شبانه نزدیک شد چون در میان آن همه سردی، تنها کسی که به او لبخند میزد همین دختر جوان بود. شبانه برایش قصه میگفت، برایش غذا میگذاشت و شبها کنارش مینشست تا نترسد. در دلش حسی شبیه مادری شکل گرفته بود؛ حسی کوتاه اما واقعی، که تنها معنای قابلتحمل آن روزها بود. اما حتی این حس نیز نتوانست او را از واقعیت خانه محافظت کند. روز پنجم، همهچیز به نقطهی بیبازگشت رسید. روزی که مانند دیگر روزها آغاز شد، با کارهای تکراری و خستگی. اما وقتی مرد به خانه آمد، چیزی در نگاهش بود که ترس را در دل شبانه زنده کرد؛ خشمی سنگینتر از همیشه. بهانهای کوچک کافی بود تا فریادها آغاز شود. شبانه تلاش کرد توضیح بدهد، اما کلماتش در میان صداها گم شدند. مرد جلو آمد. فاصله کوتاه شد. دستش بالا رفت. ضربهها یکی پس از دیگری فرود آمدند؛ بیوقفه و بیرحم. شبانه به دیوار رسید، راهی برای عقبنشینی نداشت. کودک در گوشهای ایستاده بود، با چشمانی وحشتزده و ناتوان. آخرین ضربه به سر شبانه خورد. برخورد با دیوار، صدایی کوتاه داشت؛ صدایی که برای او پایان بود. روی زمین افتاد، بیحرکت. خون آرام از پیشانیاش جاری شد. او را با شتاب به شفاخانه رساندند، اما زمان بازنمیگشت. داکتران از آسیب شدید مغزی و خونریزی داخلی گفتند؛ امیدی کمرنگ. شبانه به کُما رفت؛ میان بودن و نبودن. پنج روز گذشت. مادرش آمد و بیصدا گریه کرد. پدرش بیرون ایستاد و سکوت کرد. هیچکس آن فاصله میان زندگی و مرگ را پر نکرد. در روز پنجم، نفسهایش آرام شد و سپس متوقف گشت؛ بیخداحافظی، بیکلمهای، بیفرصتی برای ماندن. خبر مرگش به کوچه رسید. زنها جمع شدند، آه کشیدند، گفتند «بیچاره»، و سپس زندگی ادامه یافت؛ همانطور که همیشه ادامه پیدا میکند. کودک سهساله در همان خانه ماند؛ با همان دیوارها، همان سکوت و همان پدر. شاید در ذهنش تصویری مبهم از مهربانی شبانه باقی بماند. او در گورستانی ساده دفن شد؛ بدون حرفی از آرزوهایش، بدون روایتی از آیندهای که هرگز فرصت نداشت. و حقیقت تلخ این است که شبانه تنها یک نام نیست. در بسیاری از گوشههای این سرزمین، چنین روایتهایی در سکوت تکرار میشوند؛ زیر سایه فقر، قرض و ساختارهایی که انتخاب را از زنان میگیرند. شبانه رفت، اما سکوتی که از او باقی مانده، هنوز در همان کوچه جریان دارد؛ سکوتی پر از حرفهایی که هیچگاه گفته نشدند. نویسنده: سارا کریمی