تابستان هرات همیشه بوی خاک داغ و بادهای سوزانی را دارد که از دشتهای خشک اطراف شهر میوزند و بر دیوارهای گلی خانهها مینشینند. در یکی از همین صبحهای گرم، زمانی که بیشتر مردم هنوز در خواب بودند، نرگس آرام از روی فرش کهنهای که همراه چهار خواهر و برادرش بر آن خوابیده بود، برخاست. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود، اما او میدانست که باید عجله کند. مادرش در گوشه حویلی کوچک خانه آتش تنور را روشن میکرد و پدرش آماده میشد تا راهی کوره خشتپزی شود.
نرگس تنها سیزده سال داشت، اما زندگی او را بسیار زودتر از سنش بزرگ کرده بود. روزگاری شاگرد صنف هفتم مکتب بود؛ دختری که هر روز با شوق کتابهایش را در آغوش میگرفت و از کوچههای خاکی هرات به سوی مکتب میرفت. اما اکنون به جای کتاب و قلم، بیل و قالب خشت در دست داشت و روزهایش را در میان گردوغبار و گرمای سوزان کوره سپری میکرد.
او بزرگترین فرزند خانواده بود. پس از او چهار خواهر کوچکتر و یک برادر خردسال قرار داشتند؛ کودکی که نور چشم خانواده به شمار میرفت. خانهشان تنها دو اتاق کوچک داشت؛ اتاقهایی که زمستانها سرد و تابستانها طاقتفرسا میشدند. پدرش سالها به عنوان کارگر روزمزد کار کرده بود و هر صبح برای یافتن کار از خانه بیرون میرفت. هرچند زندگیشان ساده بود، اما نرگس میتوانست درس بخواند و به آیندهای بهتر بیندیشد.
او همیشه از شاگردان ممتاز صنف بود و معلمانش از استعداد و علاقهاش به درس سخن میگفتند. بهویژه به مضمون زبان دری علاقه فراوان داشت. هرگاه انشایی مینوشت، معلمش با افتخار نوشتههای او را برای دیگر شاگردان میخواند. نرگس در رؤیاهایش خود را معلمی میدید که به دختران دیگر درس میدهد؛ دخترانی که مانند خودش عاشق کتاب و آموختن هستند.
اما زندگی همیشه مطابق آرزوهای انسان پیش نمیرود. با بسته شدن درهای مکتب به روی دختران، نرگس ابتدا باور نداشت که این وضعیت طولانی شود. هر روز لباس مکتبش را نگاه میکرد، کتابهایش را مرتب میچید و منتظر خبری میماند که اجازه بازگشت به صنف را بدهد. هفتهها و ماهها گذشت، اما آن خبر هرگز نرسید.
همزمان، وضعیت اقتصادی خانواده نیز روزبهروز دشوارتر شد. قیمت مواد غذایی افزایش یافت، فرصتهای کاری کمتر شد و درآمد اندک پدر دیگر پاسخگوی نیازهای خانواده نبود. شبهایی فرا میرسید که مادر با نگرانی سفرهای کوچک پهن میکرد و تلاش داشت غذای اندک را میان اعضای خانواده تقسیم کند. نرگس بارها دیده بود که مادرش سهم غذای خود را به کودکان میدهد و وانمود میکند که سیر است. همین صحنهها قلب او را میفشرد و وادارش میکرد بیش از سنش به دشواریهای زندگی بیندیشد.
روزی که پدر از او خواست همراهش به کوره برود، یکی از تلخترین روزهای زندگی نرگس بود. آن شب سکوت سنگینی بر خانه حاکم بود. نور کمرنگ چراغ، سایههای لرزانی بر دیوارها انداخته بود و صدای نفسهای کودکان در فضا میپیچید. پدر مدت زیادی سکوت کرد و سپس با آهی سنگین گفت: «دخترم، دیگر به تنهایی از پس این زندگی برنمیآیم.»
نرگس چیزی نگفت. او از مدتها پیش دشواریهای پدر را درک کرده بود. مادر نیز اشکهایش را پنهان کرد و گفت: «اگر راه دیگری داشتیم، هرگز از تو چنین چیزی نمیخواستیم.»
همان شب نرگس تصمیمش را گرفت. نمیخواست بار بیشتری بر دوش خانواده باشد. صبح روز بعد، پیش از طلوع آفتاب، همراه پدر راهی کوره شد.
کوره خشتپزی در حاشیه شهر قرار داشت؛ جایی که زمینهای وسیع خاکی و ردیفهای بیپایان خشتهای خام در کنار هم دیده میشدند. از همان لحظه ورود، نرگس احساس کرد پا به دنیایی متفاوت گذاشته است. کارگران با لباسهای خاکآلود زیر آفتاب سوزان کار میکردند؛ برخی خاک را با آب مخلوط میکردند، برخی قالبها را پر میکردند و گروهی دیگر خشتهای خشکشده را جابهجا میکردند. بوی خاک خیس و دود کوره در هوا پیچیده بود.
در نخستین روز، دستان ظریف نرگس پر از تاول شد. پاهایش درد میکرد و شانههایش زیر وزن خشتها میسوخت. اما او شکایتی نکرد. تنها به خواهران کوچکترش فکر میکرد که در خانه منتظر بازگشت او بودند.
روزها یکی پس از دیگری سپری شدند. نرگس پیش از طلوع خورشید بیدار میشد، همراه پدر راه طولانی کوره را طی میکرد و تا غروب زیر آفتاب کار میکرد. عصرها با بدنی خسته و لباسهایی پوشیده از خاک به خانه بازمیگشت. بسیاری از شبها آنقدر خسته بود که هنگام غذا خوردن چشمانش بسته میشد.
با این حال، چیزی که بیش از خستگی جسمی او را آزار میداد، دوری از مکتب بود. هر بار که از کنار ساختمان مکتب سابقش عبور میکرد، قلبش به درد میآمد. به پنجرههای صنفها نگاه میکرد و روزهایی را به یاد میآورد که پشت میز چوبی خود مینشست و با اشتیاق به سخنان معلم گوش میداد. گاهی صدای خنده شاگردان را میشنید و احساس میکرد بخشی از زندگیاش از او گرفته شده است.
با وجود همه دشواریها، نرگس اجازه نداد علاقهاش به آموختن خاموش شود. او هنوز کتابهای صنف هفتمش را نگه داشته بود. شبها، زمانی که همه اعضای خانواده خواب بودند، چراغ کوچک خانه را روشن میکرد و کتابهایش را ورق میزد. درسها را دوباره میخواند و نکتههایی را که فراموش کرده بود، یادداشت میکرد.
خواهران کوچکترش اغلب دور او جمع میشدند و با کنجکاوی به کتابها نگاه میکردند. نرگس خواندن و نوشتن را به آنان میآموخت و گاهی داستانهای کتابهای درسی را برایشان میخواند. در آن لحظهها احساس میکرد بخشی از رؤیای معلم شدن هنوز در وجودش زنده است.
روزی گرم از روزهای تابستان، هنگامی که خورشید بیرحمانه بر زمین میتابید، نرگس و پدرش در گوشهای از کوره مشغول استراحت بودند. باد داغی میوزید و ذرات خاک را در هوا پراکنده میکرد. نگاه نرگس به دوردست دوخته شد؛ به شهری که در افق دیده میشد. ناگهان انشایی را به یاد آورد که سالها پیش درباره آرزوهای آینده نوشته بود؛ انشایی که در آن از معلم شدن و خدمت به دختران سرزمینش سخن گفته بود.
اشک در چشمانش حلقه زد. پدر که متوجه حال او شده بود، آرام پرسید: «باز هم به مکتب فکر میکنی؟»
نرگس سر تکان داد. پدر لحظهای سکوت کرد و سپس گفت: «شاید نتوانسته باشم زندگیای را که آرزو داشتم برایت فراهم کنم، اما هنوز امیدم را از دست ندادهام. هیچکس نمیداند فردا چه خواهد شد.»
همین جمله کوتاه برای نرگس ارزش بزرگی داشت. در میان تمام دشواریها، همین امیدهای کوچک بود که او را سرپا نگه میداشت.
ماهها گذشت و نرگس همچنان در کوره کار کرد. دستهایش دیگر نرمی گذشته را نداشت و بر انگشتانش رد زخم و ترک دیده میشد. چهرهاش زیر آفتاب تیرهتر شده بود و نگاهش از سنش پختهتر به نظر میرسید. اما در درون او هنوز همان دختر صنف هفتم زندگی میکرد؛ دختری که عاشق کتاب بود و رؤیای آیندهای متفاوت را در سر داشت.
شبها روی پشتبام خانه مینشست و به آسمان پرستاره هرات نگاه میکرد. با خود میاندیشید شاید روزی دوباره فرصت درس خواندن پیدا کند؛ شاید روزی بتواند به صنف بازگردد، کتابی تازه در دست بگیرد و راه ناتمامش را ادامه دهد.
او نمیدانست آن روز چه زمانی فرا خواهد رسید، اما یک چیز را بهخوبی میدانست؛ اگر امیدش را از دست بدهد، همه چیز را باخته است. به همین دلیل هر صبح با وجود خستگی از خواب برمیخاست، به کوره میرفت و در دل، رؤیایی را زنده نگه میداشت که نه فقر، نه گرمای سوزان و نه هیچ دشواری دیگری نتوانسته بود آن را خاموش کند.
نرگس در میان خاک و دود کوره زندگی میکرد، اما ذهنش همچنان در میان کتابها و صنفهای مکتب پرواز داشت؛ و همین رؤیا به او توان میداد تا روزهای سخت را پشت سر بگذارد.
نویسنده: سارا کریمی