برچسب: مشکلات

5 روز قبل - 37 بازدید

همه ما در طول روز با خودمان حرف می‌زنیم. این صدا همیشه بلند و واضح نیست، اما به‌طور مداوم در ذهن ما جریان دارد؛ از لحظه‌ای که بیدار می‌شویم تا زمانی که به خواب می‌رویم. این گفتگوهای درونی می‌توانند حمایتی، دلگرم‌کننده و واقع‌بینانه باشند یا برعکس، انتقادی، تحقیرکننده و منفی. آنچه بسیاری از ما به آن توجه نداریم، این است که کیفیت این گفتگوهای درونی نقش بسیار مهمی در شکل‌گیری اعتماد به نفس و حتی رفتار بیرونی ما دارد. در واقع، خیلی وقت‌ها آنچه ما را محدود می‌کند، شرایط بیرونی نیست، بلکه صدایی است که در درونمان مدام ما را قضاوت می‌کند. گفتگوهای درونی منفی معمولاً به شکل جملات آشنایی ظاهر می‌شوند؛ جملاتی مثل «من به درد این کار نمی‌خورم»، «همیشه خراب می‌کنم»، «دیگران از من بهترند»، «اگر تلاش کنم هم فایده‌ای ندارد» یا «حتماً مسخره‌ام می‌کنند». این صدا ممکن است آن‌قدر عادی و همیشگی باشد که ما آن را بخشی از واقعیت بدانیم، نه صرفاً یک فکر. در حالی که این افکار الزاماً حقیقت نیستند، بلکه تفسیر ذهن ما از تجربه‌ها هستند. اما چون مدام تکرار می‌شوند، کم‌کم شبیه یک حقیقت قطعی به نظر می‌رسند. ریشه بسیاری از گفتگوهای درونی منفی به گذشته ما برمی‌گردد. تجربه‌های کودکی، شیوه برخورد والدین، معلمان و اطرافیان، و حتی فضای فرهنگی و اجتماعی، همگی در شکل‌گیری این صدا نقش دارند. کودکی که مدام با انتقاد، مقایسه یا سرزنش روبه‌رو بوده است، ممکن است در بزرگسالی همان لحن را در ذهن خود ادامه دهد. حتی اگر آن افراد دیگر حضور نداشته باشند، صدایشان در ذهن ما باقی می‌ماند و به صدای درونی ما تبدیل می‌شود. به این ترتیب، ما ناخواسته همان رفتاری را با خودمان می‌کنیم که قبلاً دیگران با ما کرده‌اند. تاثیر مستقیم این گفتگوهای منفی، کاهش اعتماد به نفس است. اعتماد به نفس یعنی باور به توانایی‌ها و ارزشمندی خود. وقتی ذهن ما دائماً پیام‌های منفی ارسال می‌کند، طبیعی است که این باور تضعیف شود. فردی که مدام به خودش می‌گوید «من کافی نیستم»، به‌تدریج این جمله را باور می‌کند، حتی اگر شواهد بیرونی خلاف آن را نشان دهند. در این حالت، موفقیت‌ها کوچک شمرده می‌شوند و شکست‌ها بزرگ و تعیین‌کننده به نظر می‌رسند. یک اشتباه ساده می‌تواند به نشانه‌ای از «بی‌عرضگی» تعبیر شود، نه صرفاً یک تجربه انسانی. این کاهش اعتماد به نفس فقط در ذهن باقی نمی‌ماند، بلکه به رفتار بیرونی ما نیز منتقل می‌شود. کسی که در درون خود را ناتوان می‌بیند، احتمالاً کمتر ریسک می‌کند، کمتر نظر می‌دهد و از موقعیت‌هایی که نیاز به دیده شدن دارد، دوری می‌کند. ممکن است در جمع ساکت بماند، از درخواست کردن بترسد یا به فرصت‌های جدید «نه» بگوید؛ نه به این دلیل که نمی‌خواهد، بلکه چون فکر می‌کند «از پسش برنمی‌آیم». به این ترتیب، گفتگوهای درونی منفی به یک پیشگویی خودتحقق‌بخش تبدیل می‌شوند؛ ما چون فکر می‌کنیم نمی‌توانیم، اقدام نمی‌کنیم و چون اقدام نمی‌کنیم، واقعاً به نتیجه‌ای نمی‌رسیم. از طرف دیگر، این افکار منفی می‌توانند باعث رفتارهای دفاعی یا اجتنابی شوند. برخی افراد برای پنهان کردن احساس بی‌ارزشی درونی، ممکن است بیش از حد کامل‌گرا شوند، دائماً خود را تحت فشار قرار دهند یا برعکس، به تعویق انداختن و فرار از مسئولیت را انتخاب کنند. هر دو حالت ریشه در همان صدای درونی دارند که مدام هشدار می‌دهد: «اگر خراب کنی، تأیید نمی‌شوی». در روابط نیز این موضوع تاثیرگذار است. فردی که در درون احساس ناامنی می‌کند، ممکن است بیش از حد وابسته شود، از طرد شدن بترسد یا حتی رفتارهای پرخاشگرانه نشان دهد تا از خود محافظت کند. نکته مهم این است که گفتگوهای درونی منفی معمولاً اغراق‌آمیز و مطلق‌گرا هستند. آن‌ها از کلماتی مثل «همیشه»، «هیچ‌وقت» و «همه» استفاده می‌کنند و پیچیدگی واقعیت را نادیده می‌گیرند. ذهن ما به‌طور طبیعی تمایل دارد تهدیدها را بزرگ‌تر ببیند، اما وقتی این الگو اصلاح نشود، به منبع دائمی استرس و کاهش عزت نفس تبدیل می‌شود. بسیاری از ما تصور می‌کنیم اگر با خودمان سخت‌گیر باشیم، پیشرفت می‌کنیم، در حالی که تحقیقات روانشناسی نشان می‌دهد خودگویی حمایتی و واقع‌بینانه بسیار موثرتر از سرزنش مداوم است. سخن پایانی: تغییر این گفتگوهای درونی یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد، اما ممکن است. اولین قدم، آگاه شدن از آن‌هاست؛ اینکه متوجه شویم چه زمانی و با چه لحنی با خودمان حرف می‌زنیم. قدم بعدی، به چالش کشیدن این افکار است؛ پرسیدن این سوال ساده که «آیا این فکر واقعاً حقیقت دارد یا فقط یک عادت ذهنی است؟». به‌تدریج می‌توان لحن این صدا را تعدیل کرد؛ نه لزوماً با جملات اغراق‌آمیز مثبت، بلکه با جملاتی واقع‌بینانه و مهربانانه‌تر. مثلاً به‌جای «من افتضاحم»، بگوییم «این کار سخت بود و من در حال یاد گرفتن هستم». در نهایت، گفتگوهای درونی ما مانند عینکی هستند که از پشت آن‌ها دنیا و خودمان را می‌بینیم. اگر این عینک تیره و مخدوش باشد، حتی واقعیت‌های روشن هم تار دیده می‌شوند. با اصلاح تدریجی این گفتگوها، نه‌تنها اعتماد به نفس ما تقویت می‌شود، بلکه رفتار بیرونی‌مان نیز تغییر می‌کند. ما جسورتر، آرام‌تر و صادق‌تر عمل می‌کنیم، چون دیگر بزرگ‌ترین منتقد زندگی‌مان، درون خودمان نیست. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 59 بازدید

سن ازدواج یکی از شاخصه های مهم برای ارزیابی میزان سلامت و بهداشت جسمی و روانی افراد یک جامعه محسوب می شود و در کشور های مختلف برای تغییر سن ازدواج نیز بودجه های متفاوتی در نظر گرفته شده است. در این راستا جوامع انسانی طی دو قرن اخیر شاهد تغییرات اساسی در سن ازدواج بوده اند و روند شکل گیری خانواده در سراسر جهان طولانی و با تاخیر شده است. اگر چه این مسائل مختص کشوری خاص نبوده و بیشتر کشورها به تعویق افتادن تشکیل خانواده را تجربه کرده اند اما همچنان باید آن را یک مساله جدی خصوصا از جنبه جمعیتی دانست زیرا تاخیر در ازدواج سبب تاخیر در باروری ودر نتیجه تغییر هرم سنی جمعیت به سمت سالمندی می شود. جامعه ای که می کوشد تا به لایه های مسائل اجتماعی نفوذ کند و تمامی طیف های انسانی اعم از سنی و جنسی با پایگاه های اجتماعی مختلف شهری، روستایی و غیره بپردازد با بحران کمتر اجتماعی رو به رو می شود یا توان برخورد مناسب با آن را دارد و مداخله در بحران را به هزینه کمتری تامین و رضایتمندی بیشتری را جذب می کند. ازدواج تشکیل زندگی مشترک در تمامی جوامع برای بقای نسل انسان و خانواده از ضروریات و مورد احترام و حتی از الویت های مهم محسوب می شود و می باید برنامه ریزی مناسبی برای ساز و کار های آن در نظر گرفت. افزایش آمار طلاق می تواند سن ازدواج را بالا ببرد. بیکاری جوانان تحصیلکرده و انتظار قرار گرفتن در شغل مناسب خود، نبود امنیت شغلی در هر حرفه ای، نبود قوانین مناسب تامین اجتماعی وکار، گرانی خانه و اجاره، کم ارزش شدن پول، بی ثباتی اقتصادی، توقعات غیر واقع بینانه خانواده ها از یکدیگر و از عروس و داماد آینده شان همه باعث بالا رفتن سن ازدواج گردیده است. نبود تعریف شفاف از عشق و دوستی که در آن قرار دارند برخی از جوانان در رابطه هایی که وارد می شوند دچار سرگردانی شده  دوستی های افراطی، روابط غیر سالم، مدعی بودن و طلبکار بودن از همه، نبود شناخت کافی از تفاوت های جنسیتی زن و مرد، وعده های غیر واقعی دادن برای ماندن در دوستی به هر بهایی، در اکنون بودن بدون داشتن چشم اندازی از این نوع دوستی ها، رها کردن غیر منتظره طرف مقابل، درگیر شدن با احساسات و عواطف شخصی بخشی از سال های جوانی آنان را درگیر می کند و فرسودگی روانی ایجاد کرده و مشت را نمونه خروار می بیند و نسبت به جنس مخالف بی اعتماد شده و بیزار می شود. شرایط اصلی بر اساس یافته های پژوهش تغییر نگاه ارزشی به ازدواج، محوددیت های اقتصادی، مشروعیت بخشی اجتماعی به تجرد، هراس ناشی از تجربه ناموفق دیگران در ازدواج و فرعی شدن ازدواج از جمله شرایط اصلی تاثیر گذار بر پدیده تجرد زنان و مردان هستند. تغییر نگاه ارزشی به ازدواج بیشتر افرادی که ازدواج آنها به تعویق افتاده است سنت های رایج ازدواج را به عنوان یک تکلیف(اجتماعی، خانوادگی یا شرعی) به چالش می کشند. به گونه یی که کنش های عینی و ذهنی معطوف به ازدواج را بدون کارکرد تعبیر می کنند. چنین نگرش هایی اغلب در تقابل با ارزش های رایج ازدواج قرار می گیرد و اقدام به ازدواج در این وضعیت پاسخ مثبتی را از جانب آنها دریافت نمی کند. هراس ناشی از تجربه ناموفق در ازدواج هراس ناشی از تجارب ناموفق زندگی زناشویی دیگران برای برخی از افراد مجرد در صورتبندی دلایلی که ازدواج آنها را منع کرده است تاثیر معنا دار داشته است. غالبا این افراد کسانی هستند که در شعاع تجربه خود شاهد مواردی بوده اند که ازدواج نکردن را برای انها به عنوان یک امر مطلوب تبدیل کرده است. آنها زندگی زناشویی در زمان حاضر را یک امر پر خطر می پندارند و  ازدواج را به مثابه فروپاشی زندگی عادی خود تلقی می کنند. فرعی شدن ازدواج به عنوان هدف تعویق ازدواج در میان برخی از جوانان مجرد به دلیل دست نیافتن به سایر اهدافی که در زندگی دارند تعریف شده است. ازدواج در میان برخی از افراد مجرد به دلیل دست نیافتن به سایر اهدافی که در زندگی دارند تعریف شده است. به نحوی که آنها ازدواج کردن را به عنوان یک هدف فرعی در زندگی می پندارند. برخی از این افراد ازدواج را یک امر شخصی تعریف می کنند. با این وصف گرایش به ازدواج در یک محدوده سنی برای آنها ارزش عملکردی خود را از دست می دهد و تصمیم به ازدواج تابع تحقق یک یا چند هدف دیگر می شود. مرجع قرارگرفتن رسانه های غیر بومی مرجع قرار گرفتن رسانه های غیر بومی از جمله شرایط مداخله گر است. به این صورت که می توان گفت رسانه های مختلف در ترسیم خطوط فکری تعدادی از افرادی که ازدواج آنها به تعویق افتاد تاثیر معنا داری داشته اند. تاثیر این مبادی انتقال اطلاعات در جزئیات تصمیم ها و بسیاری از رفتار های این افراد عینیت زیادی پیدا کرده است و خود این افراد نیز چنین تاثیراتی را به خوبی درک می کنند. ارزش گذاری و قضاوت بر سر بسیاری از مسائل حساس به واسطه این رسانه ها ممکن شده است و می توان  یکی از نتایج آن را معوق ماندن ازدواج این افراد دانست. شرایط زمینه ای مغایرت ازدواج با آرمان های فردی با وجود فراهم بودن مقدمات اولیه ازدواج برای بسیاری از افراد شرایطی که در آن قرار گرفته اند را در تضاد با آرمان ها و ایده ال های مقبول خود برای زندگی زناشویی در نظر می گیرند. از نظر این افراد ازدواج کردن تنها به توانایی اولیه محدود نیست و مشروط به آینده نگری هایی نیز هست که نه تنها از نظر اقتصادی بلکه با     شرایط مناسب روانی، اجتماعی، فرهنگی و .... افراد لزوما همراه است. خلا منابع مالی و نیاز های موجود فقدان کفایت مالی در دسترس از یک سوء تنوع نیاز های حاصل از چشم داشت های فردی و اجتماعی مربوط به فرهنگ و عرف زندگی مشترک در جامعه از سوی دیگر یکی از زمینه های اجتناب از ازدواج تعداد بسیاری از جوانان را فراهم ساخته است. پیامد ها گریز از مسئولیت افرادی که از زمان عرفی ازدواج آنها مدت بسیاری سپری شده است. در قبال جامعه مسئولیت کمتری را احساس می کنند. از آنجا که تاهل در بسیاری از تفاسیر در مجاورت مفاهیمی همچون تعهد قرار دارد در جامعه اثرات فراوانی بر جای می گذارد و در مقابل افراد مجرد عموما چنین طرز تلقی هایی ندارند. افرادی که ازدواج کردن را لزوما یک وظیفه اجتماعی در نظر نمی گیرند و اقدام به آن را به مثابه یک امر کاملا فردی فرو می کاهند قادر نخواهند بود تا با جریان هایی هماهنگ شوند که آرمان های جامعه را پوشش می دهند. تاخیر در ازدواج به منزله فردگرایی دموکراتیک مدرن تغییر در باورها، ارزش ها و مبادی فکری و عقیدتی افراد بسیاری از جوانب معنا دار رفتاری و تصمیم به انجام یک عمل را تحت تاثیر قرار می دهد. مصاحبه های این مطالعه بر اثرپذیری افراد مجرد از تغییرات واقع شده در دنیای مدرن دلالت می کند به گونه ای که اقدام ازدواج به منزله یک ضرورت اجتماعی نسبت به سابق فاقد برجستگی بوده و در بسیاری از مواقع ازدواج ذیل یک تکلیف و حتی یک نیاز فردی از شعاع اندیشه این خارج ذیل یک تکلیف و حتی یک نیاز فردی از شعاع اندیشه این افراد خارج می شود. در مجموع تاخیر سن ازدواج در میان جوانان تابع الگویی است که بیشترین مشورعیت خود را از پنداشت هایی که ماحصل مدرنیته است اتخاذ می کند. مدرنیزاسیون، انشقاق، گستگی و تضیف بین عوامل همبسته اجتماعی را به وجود حداکثر سود و منفعت فردی هستند. یعنی دغدغه های شخصی بر مصالح جمعی و قومی اولویت می یابد و تغییر در ایده افراد به سمت سکولاریته، مادی گرایه، فرد گرایی و انزوا طلبی حرکت می کند و مفهوم خانواده خانواده محوری به فرد محوری تبدیل می شود. همزمان با این تحولات نوعی انطباق پذیری در الگو های ازدواج و خانواده با شرایط جدید نیز اتفاق می افتد.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 80 بازدید

نه گفتن در ظاهر کاری ساده است؛ یک کلمه کوتاه که می‌تواند مرز ما را با دیگران مشخص کند. اما در عمل، برای بسیاری از ما گفتن «نه» یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. خیلی وقت‌ها خودمان را در موقعیت‌هایی می‌بینیم که با وجود خستگی، نداشتن زمان، نداشتن علاقه یا حتی آسیب دیدن، باز هم موافقت می‌کنیم. بعد از آن، احساس ناراحتی، عصبانیت از خود یا فرسودگی سراغمان می‌آید و با خود می‌گوییم: «کاش نه گفته بودم». اما چرا این «کاش» این‌قدر تکرار می‌شود؟ چرا نه گفتن تا این اندازه ترسناک است؟ ریشه ترس از نه گفتن اغلب به دوران کودکی و شیوه تربیت ما برمی‌گردد. بسیاری از ما در خانواده‌ها و فرهنگ‌هایی بزرگ شده‌ایم که کودک «خوب» کسی بوده که حرف‌شنو، مطیع و سازگار است. کودکی که مخالفت نمی‌کند، خواسته‌هایش را عقب می‌اندازد و دیگران را راضی نگه می‌دارد، تشویق می‌شود. در مقابل، کودکی که نه می‌گوید، اعتراض می‌کند یا خواسته‌ای متفاوت دارد، ممکن است با برچسب‌هایی مثل لجباز، خودخواه یا بی‌ادب روبه‌رو شود. این تجربه‌ها به‌تدریج در ذهن ما این باور را شکل می‌دهد که برای دوست‌داشتنی بودن باید دیگران را راضی نگه داریم، حتی به قیمت نادیده گرفتن خودمان. یکی دیگر از دلایل مهم ترس از نه گفتن، ترس از طرد شدن است. انسان موجودی اجتماعی است و نیاز عمیقی به تعلق داشتن و پذیرفته شدن دارد. مغز ما طوری طراحی شده که طرد اجتماعی را به‌عنوان یک تهدید جدی تجربه می‌کند. وقتی می‌خواهیم به کسی نه بگوییم، در ناخودآگاهمان این ترس فعال می‌شود که شاید رابطه‌مان آسیب ببیند، طرف مقابل ناراحت شود، ما را دوست نداشته باشد یا کنار بگذارد. به‌ویژه در روابط نزدیک، مثل خانواده، دوستی یا محیط کار، این ترس می‌تواند بسیار قوی باشد. گاهی ترجیح می‌دهیم خودمان اذیت شویم تا مبادا دیگری ناراحت شود. عزت نفس پایین هم نقش پررنگی در این موضوع دارد. افرادی که ارزش خود را وابسته به تأیید دیگران می‌دانند، بیشتر از نه گفتن می‌ترسند. برای این افراد، موافقت کردن راهی است برای حفظ تصویر خوب از خودشان. آن‌ها ممکن است فکر کنند اگر نه بگویند، آدم بدی به نظر می‌رسند یا ارزششان کمتر می‌شود. در واقع، نه گفتن برایشان مساوی است با خودخواه بودن، در حالی که این یک باور اشتباه است. این افراد اغلب مرزهای شخصی ضعیفی دارند و نمی‌دانند تا کجا مسئول احساسات و خواسته‌های دیگران هستند. از سوی دیگر، فرهنگ نیز تأثیر زیادی دارد. در بسیاری از جوامع، از جمله جامعه ما، فداکاری، از خودگذشتگی و کوتاه آمدن ارزش محسوب می‌شود. به‌خصوص از برخی نقش‌ها، مثل زنان یا فرزندان، انتظار می‌رود که بیشتر سازگار باشند و کمتر مخالفت کنند. این فشارهای فرهنگی باعث می‌شود نه گفتن با احساس گناه همراه شود. انگار اگر نه بگوییم، داریم قانونی نانوشته را می‌شکنیم و همین احساس گناه ما را وادار به عقب‌نشینی می‌کند. ترس از تعارض هم عامل مهم دیگری است. نه گفتن ممکن است به بحث، دلخوری یا تنش منجر شود و بسیاری از ما از تعارض می‌ترسیم. شاید در گذشته تجربه‌های ناخوشایندی از دعوا یا اختلاف داشته‌ایم و یاد گرفته‌ایم که برای حفظ آرامش ظاهری، خواسته‌های خودمان را قورت بدهیم. اما این آرامش ظاهری معمولاً به قیمت نارضایتی درونی به دست می‌آید. احساساتی مثل خشم فروخورده، دلخوری و فرسودگی به‌تدریج جمع می‌شوند و حتی ممکن است به شکل اضطراب یا افسردگی بروز کنند. نکته مهم این است که نه گفتن به معنای بی‌احترامی یا قطع رابطه نیست. در واقع، نه گفتن سالم می‌تواند به روابط شفاف‌تر و صادقانه‌تر کمک کند. وقتی ما همیشه بله می‌گوییم، دیگران تصویر واقعی از توان، علاقه و مرزهای ما ندارند. اما وقتی با احترام و صداقت نه می‌گوییم، به دیگران فرصت می‌دهیم ما را همان‌طور که هستیم بشناسند. این کار البته نیاز به تمرین دارد، چون مغز ما به الگوهای قدیمی عادت کرده است. یاد گرفتن نه گفتن در اصل بخشی از بلوغ روانی است؛ یعنی پذیرفتن این واقعیت که نمی‌توانیم همه را راضی نگه داریم و مسئول احساسات همه نیستیم. هر کسی مسئول مدیریت احساسات خودش است. اگر کسی از نه گفتن ما ناراحت می‌شود، این لزوماً به این معنا نیست که ما کار اشتباهی کرده‌ایم. گاهی ناراحتی دیگران نتیجه برخورد با یک مرز جدید است، مرزی که قبلاً وجود نداشته یا دیده نشده است. در نهایت، ترس از نه گفتن ترسی انسانی و قابل فهم است، اما قابل تغییر هم هست. با آگاه شدن از ریشه‌های این ترس، توجه به نیازها و احساسات خودمان و تمرین تدریجی نه گفتن در موقعیت‌های کوچک، می‌توانیم قدم‌به‌قدم این مهارت را یاد بگیریم. نه گفتن یعنی به خودمان احترام بگذاریم، انرژی و زمانمان را حفظ کنیم و روابطی بسازیم که بر پایه صداقت باشد، نه اجبار. وقتی یاد بگیریم گاهی نه بگوییم، در واقع داریم به زندگی‌مان بله می‌گوییم. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 98 بازدید

اعتماد به نفس پایین کودکان می‌تواند به یک چالش بزرگ برای والدین تبدیل شود. این مشکل نه تنها بر عملکرد تحصیلی و اجتماعی کودک تأثیر می‌گذارد، بلکه می‌تواند کیفیت زندگی او را نیز تحت‌الشعاع قرار دهد. کودکانی که اعتماد به نفس پایینی دارند اغلب از امتحان کردن تجربیات جدید می‌ترسند، در برابر شکست مقاومت می‌کنند و به‌راحتی ناامید می‌شوند. علت اعتماد به نفس پایین در کودکان بسیار گسترده بوده و لازم است که از نگاه یک فرد متخصص مورد بررسی قرار بگیرد. منظور از اعتماد به نفس پایین کودکان چیست؟ اعتماد به نفس بخش مهمی از سلامت روان کودک را نشان می‌دهد. این ویژگی بنیادین توانایی کودک را در مواجهه با چالش‌ها، ایجاد روابط سالم و دستیابی به اهدافش تقویت می‌کند. کودکی که به خود باور دارد با انگیزه بیشتری به دنبال دنیای اطراف خود می‌رود، شکست‌ها را به عنوان فرصتی برای رشد می‌بیند و در مقابل فشارهای اجتماعی مقاومت می‌کند. از دیدگاه روان‌شناسی، اعتماد به نفس پایین کودکان ریشه در تعاملات اولیه کودک با والدین، مربیان و همسالان دارد. پیام‌های ضمنی و صریحی که کودک از این افراد دریافت می‌کند به‌تدریج تصویری از خود در ذهن او شکل می‌دهد. اگر این تصویر منفی باشد، کودک به مرور زمان احساس ناتوانی و بی‌ارزشی می‌کند. علائم اعتماد به نفس پایین در کودکان زمانی که به دنبال بررسی علائم اعتماد به نفس پایین در کودکان هستید، باید این نکته را مد نظر قرار دهید که کودکان منحصر به فرد بوده و علائم کمبود اعتماد به نفس در هر کودک متفاوت است. اما توجه داشته باشید که پایین بودن اعتماد به نفس در این سنین موجب می‌شود تا پس از بزرگسالی هم اعتماد به نفس جوانان کاهش پیدا کند؛ پس شناخت نشانه‌ها برای رفع آن ضروری می‌باشد. همان‌طور که می‌دانید اعتماد به نفس کودکان در زندگی آینده آن‌ها نقش مؤثری دارد، پس لازم است با شناسایی نشانه‌های اعتماد به نفس پایین در کودکان اقدام به برطرف کردن این مشکل نمایید. طبقه‌بندی کلی نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین شامل نشانه‌های اجتماعی، نشانه‌های عاطفی، نشانه‌های شناختی، نشانه‌های رفتاری و نشانه‌های فیزیولوژیکی می‌شود. برای درک بهتر علائم اعتماد به نفس پایین در کودکان، به بررسی این علائم با جزئیات بیشتر می‌پردازیم: اجتناب از چالش‌ها و ریسک‌پذیری ترس از قضاوت دیگران ناامیدی سریع خودکم‌بینی و مقایسه منفی با دیگران مشکل در ایجاد و حفظ روابط اجتماعی احساس ناتوانی و درماندگی ترس از شکست انتقادپذیری پایین علائم جسمی ناشی از اضطراب (سردرد، دل‌درد یا مشکلات خواب) رفتارهای جبرانی (پرخاشگری، دروغ‌گویی یا انزوا) دلیل اعتماد به نفس پایین کودکان اعتماد به نفس پایین در کودکان مسئله پیچیده‌ای است که ریشه‌های آن را باید به طور دقیق و کامل پیدا کرد. یافتن ریشه عدم اعتماد به نفس در روند بهبود آن بسیار مؤثر می‌باشد. در بررسی تخصصی برای مشخص شدن علت پایین بودن اعتماد به نفس کودکان درمی‌یابید که کاهش اعتماد به نفس ریشه‌های پیچیده‌ای داشته و اغلب به عوامل متعدد و درهم‌تنیده مرتبط است. این مسئله تنها به کمبود توانایی‌های کودک مربوط نمی‌شود، بلکه تحت تأثیر عوامل محیطی، روانی و اجتماعی نیز قرار دارد و ممکن است انواع اعتماد به نفس در کودک با کاهش مواجه شود. برای درک بهتر این موضوع در ادامه به بررسی چند دلیل اعتماد به نفس پایین کودک می‌پردازیم: مقایسه‌های اجتماعی و احساس ناکافی بودن کودکان در سنین رشد به شدت تحت تأثیر مقایسه با همسالان و افراد دیگر قرار می‌گیرند. این مقایسه‌ها اغلب منجر به احساس ناکافی بودن و کاهش اعتماد به نفس می‌شود. زمانی که کودک خود را با دیگران مقایسه می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که به اندازه کافی خوب نیست، احساس ناامیدی و بی‌ارزشی می‌کند. سبک فرزندپروری نامناسب سبک فرزندپروری والدین نقش بسیار مهمی در شکل‌گیری اعتماد به نفس کودکان ایفا می‌کند. والدینی که بیش از حد سخت‌گیر، انتقادگر یا بی‌تفاوت هستند می‌توانند به طور جدی به اعتماد به نفس کودک آسیب برسانند. همچنین انتظارات غیرواقع‌بینانه‌ای که از کودک دارند یا به طور مداوم او را با دیگران مقایسه می‌کنند می‌تواند در کاهش اعتماد به نفس کودک مؤثر باشد. البته گاهی اوقات والدین به اشتباه سبب اعتماد به نفس کاذب در کودک می‌شوند که این مسئله نیز مخرب است. تجربه شکست شکست‌های مکرر در زمینه‌های مختلف مانند تحصیل، روابط اجتماعی یا فعالیت‌های ورزشی می‌تواند به شدت به اعتماد به نفس کودک آسیب برساند و کودک رفته‌رفته اعتماد به نفس خود را از دست بدهد. عدم حمایت اجتماعی حمایت نشدن کودکان از سمت خانواده، دوستان یا مربیان تأثیر مستقیم در تربیت کودکان با اعتماد به نفس پایین دارد. با حمایت اجتماعی، کودک حس امنیت و ارزشمندی می‌کند و قوی‌تر با مشکلات مواجه می‌شود. مشکلات روانی و جسمی برخی از بیماری‌های روانی مانند اضطراب و افسردگی، اختلال نقص توجه بیش‌فعالی، مشکلات جسمی مزمن و اختلالات یادگیری علت اعتماد به نفس پایین در کودکان هستند. انتظارات غیرواقع‌بینانه زمانی که والدین، مربیان یا جامعه از کودک بیش از حد انتظار داشته باشند، کودک احساس می‌کند که هرگز نمی‌تواند به آن انتظارات برسد و این امر سبب پایین آمدن اعتماد به نفس کودک می‌شود. کمال‌گرایی کودکانی که کمال‌گرا هستند اغلب به خاطر ترس از شکست از تلاش کردن اجتناب می‌کنند. آن‌ها معتقدند که باید در همه کارها کامل باشند و هرگونه اشتباه را نشانه‌ای از ناتوانی خود می‌دانند. تأثیر قصه برای کودکان با اعتماد به نفس پایین قصه‌ها تنها ابزار سرگرمی نیستند، بلکه می‌توانند نقش مهمی در شکل‌گیری شخصیت کودکان و تقویت اعتماد به نفس آن‌ها ایفا کنند. گاهی اوقات با روایت داستان‌های جذاب و آموزنده، کودک با شخصیت‌های مختلف همذات‌پنداری کرده و می‌تواند مهارت‌های اجتماعی را بیاموزد؛ نتیجه نهایی آن افزایش اعتماد به نفس به ساده‌ترین شکل ممکن است. معمولاً داستان‌ها به کودک فرصت می‌دهند تا دنیای اطراف خود را بهتر درک کرده و با موقعیت‌های مختلف آشنا شوند. خواندن داستان‌هایی که در آن‌ها قهرمانان با شجاعت و پشتکار به اهداف خود می‌رسند به کودکان الگوهای مثبتی می‌دهد و به آن‌ها این باور را می‌دهد که آن‌ها نیز می‌توانند بر موانع غلبه کنند. با کمک داستان می‌توانید تفاوت عزت نفس و اعتماد به نفس را هم به کودکان یاد بدهید و مشخص کنید که چه رفتارهایی افزایش عزت نفس و چه رفتارهایی در تقویت اعتماد به نفس مؤثر است. در این بخش به بررسی دلایل تأثیر قصه برای کودکان با اعتماد به نفس پایین با جزئیات می‌پردازیم: همذات‌پنداری با شخصیت‌های الگو و تقلید از آن‌ها کسب مهارت‌های جدید مانند حل مسئله، تصمیم‌گیری و همدلی افزایش خلاقیت و تخیل و نگاه کردن به دنیای اطراف از زوایای مختلف تقویت حس ارزشمندی صرف‌نظر از ویژگی‌های ظاهری یا توانایی‌ها کاهش ترس و اضطراب و روبه‌رو شدن کودکان با ترس‌های مختلف تقویت مهارت‌های اجتماعی با به تصویر کشیدن تعاملات اجتماعی شخصیت‌های داستان در مجموع، قصه‌گویی یکی از مؤثرترین روش‌ها برای افزایش اعتماد به نفس پایین در کودکان است. با انتخاب داستان‌های مناسب و ایجاد فضای دلنشین برای قصه‌گویی می‌توان به کودکان کمک کرد تا به خود باور پیدا کرده و آینده روشن‌تری را برای خود رقم بزنند. درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان اعتماد به نفس در کودکان مسئله جدی است که می‌تواند بر رشد اجتماعی، عاطفی و تحصیلی آن‌ها تأثیر بگذارد. این مشکل که ریشه در عوامل مختلفی از جمله سبک فرزندپروری، مقایسه با دیگران، شکست‌های مکرر و عدم حمایت اجتماعی دارد باید هرچه زودتر درمان شود. والدین به عنوان اولین و مهم‌ترین الگوهای کودکان نقش بسزایی در شکل‌گیری اعتماد به نفس آن‌ها دارند. پس مهم‌ترین روش درمان اعتماد به نفس پایین کودکان تغییر سبک فرزندپروری، نحوه تعامل با کودک و ایجاد محیطی امن و حمایتی است که به طور مستقیم بر اعتماد به نفس کودک تأثیر می‌گذارد. در صورتی که افزایش اعتماد به نفس در مردان رخ می‌دهد، قطعاً پدران با اعتماد به نفس بهتر می‌توانند در روند تربیت کودکان خود مؤثر باشند. به طور کلی می‌توان گفت درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان تلاش مشترک بین والدین، مربیان و متخصصان روان‌شناس است که با همکاری و هماهنگی این افراد می‌توان تا حد زیادی بر این مشکل غلبه کرد. به همین دلیل در ادامه به بررسی نقش هرکدام به صورت کلی می‌پردازیم. نقش والدین در درمان اعتماد به نفس پایین کودکان والدین با فراهم آوردن فضایی امن و حمایتی و تشویق و قدردانی از تلاش‌ها و دستاوردهای کودک تا حد زیادی می‌توانند در این زمینه کمک کنند. همچنین باید از مقایسه کودک با دیگران بپرهیزند و با دادن مسئولیت‌های مناسب به کودک فرصت برای استقلال را ایجاد کنند. نقش مربیان در درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان مربیان باید با ایجاد محیط یادگیری مثبت و تشویق کودکان به مشارکت در فعالیت‌های کلاسی شرایط را برای شکوفا شدن استعدادهای آن‌ها مهیا کنند. همچنین با ارائه بازخوردهای مثبت و سازنده به کودک نقاط قوت آن‌ها را بشناسند. نقش روان‌شناسان در درمان اعتماد به نفس کودکان نقش مهم روان‌شناس تشخیص دقیق مشکل با استفاده از ابزارهای تشخیصی و ریشه‌های اعتماد به نفس پایین است. پس از این مرحله لازم است که چند درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان را شروع کند: طراحی برنامه درمانی فردی برای هر کودک متناسب با تشخیص انجام شده آموزش مهارت‌های مقابله‌ای به کودک و والدینش برای مدیریت احساسات و تفکر مثبت استفاده از درمان شناختی رفتاری برای تغییر افکار و باورهای منفی کودک مشاوره خانواده در موارد لازم و ضروری برای آموزش به اعضای خانواده جهت حمایت از کودک اعتماد به نفس در کودکان زیرمبنای سلامت روان و موفقیت آن‌ها در بزرگسالی است که ریشه در نوع برخورد والدین و محیط اطراف دارد. برای تقویت این ویژگی باید به جای تمرکز بر نتایج درخشان، تلاش و پشتکار کودک را تحسین کرد و به او اجازه داد تا با اشتباه کردن درس‌های ارزشمندی بیاموزد. ایجاد یک محیط امن عاطفی که در آن کودک بدون ترس از قضاوت احساس ارزشمندی و استقلال کند کلید اصلی حل این چالش است. در نهایت با پرهیز از مقایسه‌های مخرب و تشویق به پذیرش مسئولیت‌های کوچک می‌توان فرزندی تاب‌آور و خودباور تربیت کرد. نویسنده: سحر یوسفی  

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 142 بازدید

همزمان با روز جهانی افراد دارای معلولیت، یوناما یا دفتر هیأت معاونت سازمان ملل متحد در کابل می‌گوید که نزدیک ‏به ۱.۵ میلیون نفر در افغانستان با معلولیت‌های جدی زندگی می‌کنند و بسیاری از این ‏معلولیت‌ها پیامدهای چندین دهه جنگ است.‏ یوناما امروز (چهارشنبه، ۱۲ قوس) با نشر پیامی در حساب کاربری فیس‌بوک خود نوشته است که کودکان ‏بیشترین بار درد معلولیت ناشی از جنگ را بر دوش می‌کشند. ‏ ۱۲ قوس برابر با سوم دسامبر، مصاف با روز جهانی افراد دارای معلولیت ‏است.‏ دفتر هیأت معاونت سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است: «در این روز جهانی افراد دارای معلولیت، ما از شجاعت ‏آنان قدردانی می‌کنیم و خواهان یک افغانستان همه‌شمول، عادلانه و پایدار برای ‏همه هستیم‎.‌‏»‏ همچنین سازمان ملل تصریح کرده است که نزدیک به یک‌چهارم افغان‌ها ۲۴.۶ درصد با معلولیت خفیف زندگی می‌کنند، در حالی که ۴۰ درصد دارای معلولیت متوسط و حدود ۱۳.۹ درصد دارای معلولیت شدید هستند. ایندریکا راتواته، معاون نماینده ویژه دبیر کل سازمان ملل و هماهنگ‌کننده امور بشردوستانه در افغانستان، گفته است: «در تمامی فعالیت‌ها و پروژه‌های خود، اطمینان حاصل می‌کنیم که افراد دارای معلولیت تحت پوشش قرار گرفته و برای رسیدن به توان بالقوه‌شان حمایت می‌شوند.» قابل ذکر است که پس از تسلط مجدد حکومت سرپرست بر افغانستان، در آگوست ۲۰۲۱ میلادی، وضعیت اقتصادی و ‏اجتماعی افغانستان دچار فروپاشی شد و این فروپاشی اثرات مستقیم بر زندگی ‏افراد دارای معلولیت گذاشت.‏ براساس گزارش موسسه‌ی «ابتکار راهیاب»، در چهار سال اخیر، به‌دلیل قطع ‏کمک‌های بین‌المللی، فروپاشی نهادهای دولتی، کاهش خدمات صحی و افزایش ‏فقر، افراد دارای معلولیت در معرض محرومیت چندبعدی قرار گرفته‌اند و ‏روزبه‌روز وضعیت‌شان بدتر می‌شود.‏

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 123 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که مدافعان حقوق زن در افغانستان در معرض ریسک‌های بزرگ فردی جدی قرار دارند. این نهاد با نشر پیامی به مناسبت «کارزار ۱۶ روزه مبارزه علیه خشونت مبتنی بر جنسیت» در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که مدافعان حقوق زن در افغانستان همچنان به سازماندهی و حفاظت از جوامع خود ادامه می‌دهند، هرچند اغلب با خطرات فردی جدی روبرو هستند. بخش زنان سازمان ملل متحد، زنان و دختران افغانستان را شجاع توصیف کرده است. این سازمان در بخشی از پیامش تاکید کرده است که بر حمایت از زنان و دختران در افغانستان ادامه می‌دهد. با این وجود، اتحاد فعالان حقوق بشر نیز به مناسبت «روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان» اعلام کرده بود که حمایت از حقوق زنان، اولویت اصلی برای مقابله با خشونت علیه زنان در افغانستان است. این نهاد تاکید کرده بود که زنان و دختران افغانستان در چهار سال گذشته با شدیدترین محدودیت‌ها و سیاست‌های خاموش‌سازی روبرو شده‌اند. همچنین حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 89 بازدید

برنامه اسکان بشر سازمان ملل متحد(UN-Habitat)  در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که زنان و دختران در افغانستان هر روز با خطرات متعددی و چالش‌های مختلف مواجه هستند. این سازمان امروز (یک‌شنبه، ۹ قوس) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که از خیابان‌های ناامن گرفته تا کمبود خدمات اساسی، زنان و دختران را با خطر روبرو می‌سازد. برنامه اسکان بشر سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که در جریان ۱۶ روز فعالیت علیه خشونت مبتنی بر جنسیت، همه باید از زنان و دختران در افغانستان حمایت کنند. این سازمان افزوده است که ایجاد فضاهای امن برای زنان و دختران ضروری است تا بتوانند ارتباط برقرار کنند، مهارت بیاموزند و در زندگی خود شکوفا شوند. این سازمان در حالی به چالش‌های روزمره زنان و دختران افغانستان اشاره کرده است که پیشتر یوناما و اداره زنان ملل متحد نیز نسبت به افزایش ۴۰ درصدی خشونت علیه زنان و دختران افغان هشدار داده‌اند. ارزیابی سازمان ملل متحد نشان می‌دهد در دو سال اخیر شمار زنانی که در معرض خطر خشونت قرار دارند تا ۴۰ درصد افزایش یافته و بیش از ۱۴ میلیون زن به خدمات محافظتی و کمک‌های فوری نیازمندند. همچنین حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 243 بازدید

شکیبا زمانی‌که تازه به صفوف پولیس پیوسته بود، هنوز دختر جوانی بیش نبود؛ دختری که از دل هزاران نگاه سنگین و قضاوت‌گر عبور کرد تا ثابت کند که زن نیز می‌تواند، حتی در کشوری پر از جنگ و درد، مسوولیت تأمین امنیت را بر عهده بگیرد. با قدی نه‌چندان بلند و چشمانی همیشه امیدوار، در روزهای نخست هر گامی که در حویلی مرکز آموزشی پولیس برمی‌داشت، قلبش میان ترس و غرور می‌تپید. اولین بار که یونیفورم را پوشید، دستانش از شدت خوشحالی می‌لرزید. مادرش همان روز روی چارپایی کهنه‌ی اتاق نشسته بود، اشک‌هایش را پنهان می‌کرد و زیر لب زمزمه می‌کرد: «خدا پشت و پناهت باشد دخترکم... تو راهی را رفتی که خیلی از مردها هم از آن می‌ترسند.» سال‌ها گذشت. شکیبا در کابل و ولسوالی‌های اطراف خدمت کرد؛ بارها شاهد صحنه‌هایی بود که هنوز هم چون زخمی باز در ذهنش باقی مانده‌اند؛ زنانی بی‌پناه که نیمه‌شب از خانه گریخته بودند، دخترانی که قربانی خشونت شده بودند، و مادرانی که نام شوهر یا پسرشان را در فهرست زخمی‌ها و کشته‌ها جست‌وجو می‌کردند. شکیبا هر بار که به آن‌ها کمک می‌کرد، حس می‌نمود این شغل فقط یک وظیفه نیست، بلکه رسالتی‌ست که برای آن زاده شده است. اما سرنوشت همیشه آن‌طور که انسان با دست خود می‌سازد، پیش نمی‌رود؛ گاهی ناگهان همه‌چیز چون شیشه‌ای نازک زیر پا خرد می‌شود. روزی که خبر سقوط شهرها به گوشش رسید، حس کرد چیزی درونش فرو ریخت. با وجود تمام آموزش‌ها و تجربه‌ها، در آن لحظه نتوانست در برابر ترس انسانی‌اش ایستادگی کند. شکیبا همان شب، در پشت‌بام خانه، یونیفورمی را که سال‌ها با احترام آن را اتو می‌کرد، در آتش انداخت. شعله‌ها بالا رفتند، پارچه پیچید و سوخت، و او با چشمانی اشک‌آلود تماشا کرد که چگونه چیزی که برایش مثل هویت بود، در چند دقیقه خاکستر شد. آن لحظه برایش روشن شد: دیگر هیچ تضمینی برای فردایش وجود ندارد. شبِ فرارشان، انگار جانش را از بدنش جدا می‌کردند. کودکانش را که در خواب بودند با عجله بیدار کرد. دخترک پنج‌ساله‌اش با چشمان خواب‌آلود پرسید: «مادر جان، کجا می‌رویم؟» و شکیبا فقط توانست بگوید: «به جایی که ترس نباشد.» اما خودش هم نمی‌دانست آن‌جا کجاست. راه مرزی، طولانی، تاریک، سنگلاخ و پر از ترس بود. مرد قاچاقبر بارها تهدیدشان کرد که اگر پول بیشتری ندهند، همان‌جا رهایشان می‌کند. شوهرش مجبور شد دستبند طلای مادرش را که آخرین یادگار زن مرحوم بود، بدهد تا راه‌شان باز شود. وقتی به ایران رسیدند، شکیبا فکر می‌کرد پایان رنج است؛ اما غربت، همیشه چهره‌ای دیگر دارد. چهره‌ای که تا کسی تجربه‌اش نکند، نمی‌فهمد. در ایران، گذشته‌ی شکیبا برای هیچ‌کس اهمیتی نداشت. او دیگر یک افسر پولیس نبود، نه زنی قوی، نه چهره‌ای خدمت‌گذار؛ فقط یک «مهاجر» بود. و مهاجر بودن، یعنی همیشه در حاشیه بودن؛ همیشه با ترس از اخراج زندگی کردن، با تحقیرهای پنهان و گاهی آشکار مواجه شدن. پناه‌بردن‌شان به ایران نه از سر انتخاب، بلکه از روی ناچاری بود. خانه‌ای که در حاشیه‌ی یکی از شهرهای بزرگ گرفتند، سرد و نمور بود؛ دیوارهایش نم‌زده، سقفش کوتاه، و پنجره‌هایش همیشه نیمه‌باز تا رطوبت کمتر شود. هر صبح، اولین چیزی که شکیبا می‌دید، لکه‌های زرد نم روی دیوار بود و کودکانش که با جوراب‌های سوراخ‌شان در گوشه‌ای بازی می‌کردند. در روزهای اول، هر دروازه‌ای را زد تا کاری پیدا کند، اما همین‌که می‌فهمیدند افغانستانی است، پاسخ‌ها سرد می‌شد و دست‌هایی که با بی‌میلی می‌گفتند: «نه.» در نهایت، تنها کاری که برایش باقی ماند، کار در خانه‌ی مردم بود. سال‌ها در افغانستان برای امنیت زنانی تلاش کرده بود که حالا در ایران، او را تحقیر می‌کردند؛ همان‌ها که زمانی از جنس درد او بودند، حالا با نگاهی از بالا، می‌خواستند او پشت سرشان راه برود و آنچه را می‌ریختند، جمع کند. او بارها در خانه‌هایی کار کرد که صاحب‌خانه با لحنی سرد می‌گفت: «افغانستانی‌ها باید قناعت کنند، کارشان همین است.» شکیبا هر بار لبخندی زورکی می‌زد، اما شب‌ها که به خانه بازمی‌گشت و زانوهایش از خستگی می‌سوخت، بغضش را در تاریکی اتاق فرو می‌داد. شوهرش بیشتر روزها بیکار بود، و اگر هم کاری پیدا می‌کرد، کارهای سخت و خطرناک ساختمانی بود. شکیبا هر بار که او دیرتر از معمول به خانه می‌رسید، دلش آشوب می‌شد، از ترس اینکه شاید سقوط کرده، شاید کسی به او توهین کرده، یا شاید دیگر برنمی‌گردد. کودکانش هم در کوچه‌های غریبه، از تحقیر در امان نبودند. پسر هفت‌ساله‌اش بارها گریه‌کنان به خانه آمده بود و گفته بود: «بچه‌ها گفتن افغانستانی برو کشورت!» و شکیبا نمی‌دانست چطور به او بفهماند که "کشورشان" دیگر برای‌شان فقط جایی است پر از ترس، و نه خانه. شب‌ها بدترین لحظات برای شکیبا بود. وقتی همه خواب بودند، او کنار پنجره‌ی کوچک می‌نشست و به چراغ‌های دور نگاه می‌کرد؛ هر چراغ، خاطره‌ای خاموش در دل تاریکی. گاهی زیر لب می‌گفت: «کاش همان شکیبای پولیس می‌ماندم… کاش تقدیر این‌قدر بی‌رحم نبود.» اما واقعیت این بود: گذشته فقط تصویری تلخ بود، و آینده؟ مبهم‌تر از همیشه. با تمام این رنج‌ها، یک چیز در شکیبا هرگز نمرد: همان روح ایستادگی که همیشه در وجودش شعله می‌کشید. روزها با کارهای سخت و طاقت‌فرسا می‌گذشت، اما او هرگز اجازه نداد کودکانش حس کنند که مادرشان شکسته است. هر صبح، با صدایی که می‌کوشید لرزشش را پنهان کند، آنها را بیدار می‌کرد و می‌گفت: «ما هنوز هم قوی هستیم. ما دوباره زندگی می‌سازیم.» اما خودش خوب می‌دانست این مسیر، راه آسانی نیست. شب‌ها، پیش از خواب، در دلش این پرسش‌ها می‌چرخیدند: آیا روزی دوباره به وطنم برمی‌گردم؟ آیا کسی خواهد فهمید که این زنِ مهاجر، روزی برای امنیت وطنش ایستاده بود و خطر را با چشم‌هایش دیده بود؟ هیچ‌کس نمی‌دانست. حتی خودش هم نه. تنها چیزی که برایش مانده بود، امیدی کوچک بود؛ امیدی نازک و لرزان، مثل نخی که از قلبش آویزان است و او، با تمام توان، تلاش می‌کند همان نخ نازک را پل نجاتی برای خانواده‌اش بسازد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 216 بازدید

در حاشیه‌ی شهری کوچک، جایی که بوی نم و رطوبت با خاک درآمیخته، گلخانه‌ای قدیمی برپاست. سقفش از پلاستیک‌های نیمه‌پاره پوشیده شده و قطرات باران از میان شکاف‌ها به‌آرامی فرو می‌چکد. در آن‌جا، دختری به نام ریحانه کار می‌کند؛ دختری که در سکوت گل‌ها، داستانی عمیق‌تر از زندگی نهفته دارد. ریحانه هر روز پیش از آن‌که خورشید از پشت کوه‌ها سر بزند، از خواب برمی‌خیزد. هوا هنوز تاریک است و سرمای سحر استخوان‌سوز. چادر کهنه‌اش را به دور شانه می‌پیچد، نان خشکی در بقچه می‌گذارد و راهی می‌شود. مسیر گلخانه طولانی‌ست و پاهایش اغلب تا زانو در گل فرو می‌رود، اما دلش لبریز از امید است. در گلخانه، با دستانی کوچک اما پرتوان، گل‌ها را می‌چیند، خاک را نرم می‌کند و شاخه‌های پژمرده را می‌برد. مزدش اندک است، آن‌قدر که گاهی حتی برای نان و چای هم بسنده نمی‌کند. با این حال، ریحانه هیچ‌گاه شکایتی ندارد، چون می‌داند همین اندک، امید خانواده‌اش به فرداست. خانه‌ی ریحانه در انتهای کوچه‌ای خاکی قرار دارد؛ اتاقی کوچک با دیوارهای نم‌زده و سقفی که هنگام باران چکه می‌کند. در آن خانه، چهار نفر زندگی می‌کنند: ریحانه، پدرش، مادرش و برادر خردسالش. پدر، زمانی کارگر ساختمانی بود، اما سال‌هاست که بیمار و زمین‌گیر شده. سرفه‌های خشک و پی‌درپی‌اش شب‌ها سکوت خانه را می‌شکند و گاه از شدت درد حتی توان برخاستن ندارد. مادر نیز بینایی‌اش ضعیف شده؛ روزها را در تاریکی نیمه‌روشنی می‌گذراند، و تنها صدای ریحانه است که به او دلگرمی می‌دهد. برادر کوچک‌تر، «امین»، هنوز کودک است؛ پر از رویا و ناآگاه از تلخی‌های زندگی. ریحانه با همان مزد اندکش، برای پدر دارو می‌خرد، نان بر سر سفره می‌آورد و اگر چیزی باقی بماند، مداد و دفتری کوچک برای امین تهیه می‌کند تا درس بخواند. همیشه با لبخند می‌گوید: «امین باید درس بخواند، نباید مثل من بین گل و خاک بزرگ شود.» اما زندگی همیشه مهربان نیست. چند سال پیش، زمانی که فقر از طاقت گذشت، پدر تصمیم گرفت ریحانه را به عقد مردی مسن از روستا درآورد؛ مردی پولدار، اما بی‌دل و بی‌رحم. ریحانه با شنیدن این خبر، اشک ریخت، اما سکوت نکرد. برای نخستین‌بار در برابر پدر ایستاد و با صدایی لرزان، اما مصمم گفت: «پدرجان، من هنوز رؤیا دارم. نمی‌خواهم خریده شوم و فروخته. بگذار کار کنم، بگذار با امید خودم زنده بمانم.» پدر، در برابر این حرف چیزی نگفت؛ شاید از درون می‌دانست که دخترش حق دارد. از همان روز، ریحانه بار زندگی را بر دوش کشید. او دیگر فقط دختر خانواده نبود؛ نان‌آور بود، پناه بود، تکیه‌گاه مادر و چراغ کم‌نور خانه. شب‌ها، وقتی خانه در سکوت فرو می‌رود، ریحانه کنار چراغی کم‌سو می‌نشیند، دفترچه‌ای کهنه را باز می‌کند و آرام می‌نویسد: «روزی می‌رسد که دیگر نگران نان نباشیم؛ پدر لبخند بزند، مادر دوباره نور را ببیند، و امین مدرسه‌اش را تمام کند.» اما صبح که می‌شود، ریحانه آرزوهایش را در دل پنهان می‌کند و دوباره به‌سوی گلخانه می‌رود؛ همان راه گل‌آلود، همان بوی خاک نم‌خورده، همان امید پنهان در جانش. گاهی میان گل‌های سرخ می‌ایستد و با نگاهی آرام به آن‌ها خیره می‌شود. با خود می‌گوید: «چقدر شبیه من‌اند؛ زیبا، اما پرخار. همیشه می‌درخشند، حتی وقتی زیر آفتاب و باد می‌سوزند.» ریحانه یاد گرفته است که زندگی، با همه‌ی تلخی‌هایش، ارزش جنگیدن دارد. او هرگز از سختی‌ها فرار نکرده؛ حتی وقتی دستانش تاول زده یا از خستگی بی‌هوش شده است. همیشه می‌گوید: «هرکس قهرمان خودش است، اگر تسلیم نشود.» پیرزن صاحب گلخانه گاهی با نگاهی مهربان به او می‌گوید: «دخترم، تو مثل گل‌های منی؛ اما گل من، تو از فولاد ساخته شده‌ای.» سال‌ها می‌گذرد و ریحانه همچنان همان است؛ ساده، خسته، اما با نوری عجیب در چشمانش. امین حالا بزرگ‌تر شده و به مدرسه می‌رود. پدر هنوز بیمار است، اما وقتی ریحانه را می‌بیند، لبخند می‌زند. مادر هم، با اینکه دیدش کم شده، می‌گوید: «من روشنایی را در وجود تو می‌بینم، دخترم.» ریحانه هرگز قهرمان تلویزیون‌ها یا کتاب‌ها نیست. کسی نامش را نمی‌داند. اما در میان گل‌های بی‌صدا، او قهرمانی خاموش است؛ زنی که با درد می‌جنگد و با امید زنده می‌ماند. شاید روزی کسی داستانش را بنویسد، شاید روزی درختی در گلخانه، به یاد او شکوفه دهد. اما تا آن روز، ریحانه هنوز با دستان زخم‌خورده‌اش گل می‌کارد، بی‌صدا لبخند می‌زند و در دل زمزمه می‌کند: «من شکست نمی‌خورم... چون هنوز ایمان دارم؛ روزی، گل زندگی‌ام خواهد شکفت.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 627 بازدید

زندگی مشترک از ازدواج زن و مردی تشکیل می‌شود که یا عاشقانه و یا هم سنتی مسیر مشترکی را انتخاب کرده اند. لزوما اینکه شما عاشقانه ازدواج کرده اید، نباید این توقع را ایجاد کند که در زندگی مشترک هرگز به بن بست نمی‌خورید و مشکلات، اختلاف نظرها و موارد دیگر را تجربه نمی‌کنید. قطعا در تمام زندگی‌های مشترک، صرف نظر از اینکه چگونه شروع شده باشد، مشکلات وجود دارد. این مشکلات بعد از آمدن بچه‌ها یا سایر تغییرات عمده در زندگی، می‌تواند بیشتر شود و حتی لحظاتی را رقم بزند که شما را عمیقا برنجاند و یا از همسرتان به کلی ناامید سازد. حق باشماست! هیچ کس به ما آموزش نمی‌دهد و یا نداده است که چگونه یک ازدواج و روابط زناشویی شاد و سالم داشته باشیم. فقط در بعضی از فیلم‌هایی که در دوران رشد دیده‌ایم، به ما یک نگاه اجمالی از اینکه عشق واقعی باید چگونه باشد، داده است. اینکه اگر با مشکلات مواجه شدیم چگونه از پس آن برآییم، بسیار اندک به آن پرداخته شده است. حقیقت مسیر زندگی مشترک این است که ابتدا درک کنید شما تنها نیستید. حتی موفق‌ترین زوج‌ها در زندگی مشترک‌شان با مشکل مواجه می‌شوند. نکته‌ی مهم اما این است که درصدی زیادی از زوج‌ها می‌توانند به طور موثر از آن چالش عبور کنند و برخی دیگر عبور نمی‌توانند و زندگی را به کام همدیگر زهر می‌کنند و یا مسیر جدایی (طلاق) را در پیش می‌گیرند. صرف نظر ازینکه شما کدام مسیر را تاکنون طی نموده‌اید و کجای زندگی دقیقا ایستاده هستید، در این مطلب به مشکلات رایجی می‌پردازیم که در زندگی مشترک، زوج‌ها با آن مواجه هستند. [caption id="attachment_14363" align="aligncenter" width="723"] عکس: شبکه‌های اجتماعی[/caption] تقسیم کار: تحقیقات نشان می‌دهد که حتی زمانی که هر دو، زن و شوهر در خارج از خانه کار می‌کنند، معمولاً زن است که بیشتر کارهای خانه را انجام می‌دهد. بدیهی است که این باعث ایجاد استرس بیشتر برای او می‌شود. عدم تعادل در تقسیم کار می‌تواند باعث مشکلات زیادی شود. یکی خرج می‌کند. دیگری پس‌انداز می‌کند. بنابراین، اگر در یک ازدواج یک خرج کننده و یک پس انداز کننده با هم داشته باشیم، خواهیم دید که چگونه این مسئله به یک مشکل تبدیل می‌شود. ممکن است رشد و سرمایه‌گذاری پول برای یک نفر مهم باشد و دیگری نمی‌تواند اهمیتی به آن بدهد. دعوا بر سر پول و نحوه خرج کردن آن یکی از رایج‌ترین مشکلات ازدواج است. کودکان ممکن است استرس‌زا باشند. کودکانی که گریه می‌کنند و یا بد خواب می‌شوند، عصبانیت‌های عصبی و نوجوانان سرکش، چندان سرگرم‌کننده نیستند؛ صرف نظر از اینکه چقدر بچه‌های‌تان را دوست دارید. این می‌تواند استرس زیادی را برای یک زوج ایجاد کند. حتی شیوه‌های متفاوت فرزندپروری مانند نحوه تنبیه کودک می‌تواند باعث ایجاد شکاف در یک زوج متاهل شود. اگر یک نفر دارای شخصیتی درونگرا و دیگری برونگرا باشد، ممکن است تنش دائمی در مورد اینکه چند وقت یکبار معاشرت کند، وجود داشته باشد. برونگرا ممکن است احساس کند که درونگرا هرگز نمی‌خواهد با او به مهمانی برود. اما درونگرا ممکن است احساس طرد شدن کند. زیرا فرد برونگرا همیشه می‌خواهد با افرادی غیر از همسرش معاشرت کند. این تنها یک جنبه از تفاوت‌های شخصیتی است که می‌تواند مشکلاتی در ازدواج ایجاد کند. شاید یکی از زوچ‌ها در خانواده‌ای بزرگ شده باشد که در هنگام عصبانیت بر سر یکدیگر فریاد می‌زدند. در حالی که زوچ دیگر در خانواده‌ای بزرگ شده است که خشم خود را به درون خود می‌ریختند. داشتن سبک‌های مختلف دعوا یا ارتباط در هنگام درگیری می‌تواند مانع بزرگی برای داشتن یک ازدواج شاد و سالم باشد. [caption id="attachment_14365" align="aligncenter" width="720"] عکس: شبکه‌های اجتماعی[/caption] آدم‌ها نیازهای جنسی متفاوتی دارند، هم از نظر فراوانی و هم از نظر نوع. برخی از افراد علاقمند به رابطه جنسی زیاد هستند، در حالی که برخی دیگر می‌توانند بقیه عمر را بدون آن سپری کند. صرف‌نظر از اینکه شما چه می‌خواهید، اکثر زوج‌ها با سازگاری جنسی خود مشکل دارند. بسیاری از افراد به طور طبیعی بی‌اعتماد هستند و متاسفانه بسیاری از افراد نیز وسوسه می‌شوند که به همسر خود خیانت کنند. بنابراین، چه کسی واقعاً خیانت کند یا نه، ممکن است حسادت در رابطه وجود داشته باشد. خیانت فقط به موضوع جنسی محدود نمی‌شود. خیانت عاطفی این روزها به دلیل فناوری، مانند تلفن‌ها و برنامه‌های دوست‌یابی، بیداد می‌کند. آن‌ها پنهان کردن کاری که کسی انجام می‌دهد و با چه کسی صحبت می‌کند را بسیار آسان می‌کنند. روابط زمانی که جدید هستند، همیشه هیجان‌انگیز هستند. همه احساس می‌کنند روی ابر راه می‌روند زیرا بسیار عاشق هستند. اما با گذشت زمان، تازگی و شیفتگی ازبین می‌رود. همانطور که این اتفاق می‌افتد، بسیاری از زوج‌ها دچار رکود می‌شوند. رابطه آن‌ها دچار رکود می‌شود و به نظر می‌رسد خسته کننده شود. تلاش برای زنده نگه داشتن عشق و ادامه انجام کارهای هیجان‌انگیز با هم نیاز به تلاش دارد. قدرت می‌تواند به اشکال مختلف باشد، از قدرت مالی گرفته تا قدرت والدین. اگر یکی از زوج‌ها بیشتر از دیگری درآمد داشته باشد (یا شاید یکی از زوج‌ها خانه‌نشین باشد)، در مورد اینکه چه کسی پول آورده است، عدم تعادل ایجاد می‌کند. این عدم تعادل یک مشکل رایج ازدواج است. چه کسی قدرت تصمیم‌گیری بیشتری دارد؟ خیلی اوقات، مساوی نیست. بنابراین، قطعاً باعث ایجاد مشکلاتی می‌شود زیرا یکی از زوج‌ها ممکن است به مرور زمان احساس ناتوانی کند. سوء استفاده نیز به اشکال مختلفی ظاهر می‌شود. آزار جسمی همان چیزی است که اکثر مردم با شنیدن کلمه آزار به آن فکر می‌کنند. اما آزار روانی و عاطفی نیز برای افراد و زوجین به طور کلی بسیار مضر است: خشونت نامرئی در روابط که مردم را نابود می‌کند. وقتی یک یا هر دو نفر با استفاده از زبان وحشتناک هنگام صحبت کردن به یکدیگر احترام نمی‌گذارند، این می‌تواند در کوتاه‌ترین زمان یک ازدواج را از هم بپاشاند. پرنده و ماهی ممکن است یکدیگر را دوست داشته باشند، اما کجا زندگی خواهند کرد. به عبارت دیگر، وقتی دو نفر دیدگاه‌های متفاوتی نسبت به جهان دارند، درک یکدیگر را دشوار می‌کند. این ممکن است منجر به مشکلاتی در ازدواج شود. [caption id="attachment_14366" align="aligncenter" width="725"] عکس: شبکه‌های اجتماعی[/caption] هیچ کس کامل نیست. همیشه چیزی در مورد همه افراد دنیا وجود خواهد داشت که شما را آزار می‌دهد. اما وقتی مردم این را درک نمی‌کنند، سعی می‌کنند یکدیگر را تغییر دهند. آن‌ها فکر می‌کنند وقتی ازدواج کنند، می‌توانند نظر همسرخود را تغییر دهند. اما این هرگز کار نمی‌کند! شما نمی‌توانید مردم را تغییر دهید. بنابراین، شما فقط باید یاد بگیرید که همدیگر را همانطور که هستید بپذیرید. در غیر این صورت، با تمام نارضایتی‌هایی که برای تغییر یک فرد انجام می‌شود، یکدیگر را بدبخت خواهید کرد. علاوه بر این، این امکان‌پذیر نیست. همه ما این ایده را داریم که می‌خواهیم دیگران چگونه رفتار کنند. به عنوان مثال، شاید شما فکر کنید که وقتی کسی ازدواج کرده است، باید هر روز رابطه جنسی داشته باشد. اما بیشتر زوج‌ها از کار، بچه‌ها، کارهای روزمره و غیره خسته هستند. بنابراین، این اتفاق نمی‌افتد. شاید فکر می‌کنید همسرتان باید همیشه غذای خوشمزه و لذیذ درست کند، درست مثل مادرتان. قرار دادن انتظارات غیرواقعی از همسرتان فقط شما را ناامید و عصبانی می‌کند. بنابر این، بهتر است قبل اینکه از همسرتان انتظار چیزی را داشته باشید، یک بار خود را جای او قرار دهید که آیا او در شرایطی است که بتواند انتظارات شما را برآورده کند؟ درک کردن بخش بزرگی از زندگی مشترک است.

ادامه مطلب