برچسب: درد و رنج

3 هفته قبل - 119 بازدید

هوای کابل در آن صبح خاک‌آلود، هنوز کاملاً روشن نشده بود که «حاجی رحمانی» از خواب نیم‌بندش بیدار شد؛ نه به این خاطر که استراحت کرده بود، بلکه به این دلیل که دیگر خواب برایش معنا نداشت. سقف کوتاه و ترک‌خورده اتاق، درست بالای سرش، مثل باری سنگین روی سینه‌اش افتاده بود و هر بار که چشم باز می‌کرد، احساس می‌کرد در این اتاق نه نفس می‌تواند بکشد و نه امیدی برای فردا دارد. در گوشه دیگر اتاق، پنج کودک با هم در یک بستر کهنه و نازک خوابیده بودند؛ پاهای‌شان درهم پیچیده، صورت‌های‌شان لاغر و رنگ‌پریده و نفس‌های‌شان آرام اما سنگین، انگار حتی خواب هم نتوانسته بود خستگی‌شان را کم کند. زن خانه، «زینب»، کنار دیوار نشسته بود، بیدار، با چشمانی که سرخ شده بود؛ معلوم نبود از بی‌خوابی یا از گریه‌های پنهانی شبانه. این خانه، اگر می‌شد نامش را خانه گذاشت، تنها یک اتاق نمور در یکی از پس‌کوچه‌های خاکی کابل بود که ماهانه هفت هزار افغانی کرایه داشت؛ رقمی که برای صاحب‌خانه شاید عادی بود، اما برای این خانواده مثل طنابی بود که هر روز بیشتر دور گلوی‌شان تنگ می‌شد. سال‌ها پیش، وقتی این خانواده به پاکستان رفته بودند، امید داشتند که فقط برای مدتی کوتاه بمانند، اما آن «مدت کوتاه» تبدیل به سال‌هایی طولانی شد؛ سال‌هایی که در آن، با همه سختی‌ها، حداقل یک نظم شکننده وجود داشت. حاجی رحمانی در آنجا کارگر ساختمان بود؛ صبح‌ها کار می‌کرد، عصرها خسته اما با دست خالی برنمی‌گشت. بچه‌ها گاهی به مکتب می‌رفتند، یا دست‌کم در کوچه بازی می‌کردند بدون اینکه سایه سنگین گرسنگی همیشه بالای سرشان باشد. اما هیچ‌وقت «خانه» نبودند. همیشه یک حس موقتی بودن، یک نگاه تحقیرآمیز از سوی دیگران، و یک ترس از اخراج، مثل سایه دنبال‌شان می‌آمد. وقتی مجبور شدند برگردند، در ذهن‌شان این بود که بازگشت یعنی پایان آن تحقیر، یعنی دوباره صاحب خاک خود شدن. اما حالا، در کابل، می‌دیدند که فقر، حتی از غربت هم بی‌رحم‌تر است. روزهای اول، حاجی رحمانی با همان عادت قدیمی، صبح زود به چهارراه‌هایی می‌رفت که کارگران روزمزد جمع می‌شدند. مردان زیادی مثل خودش، با دست‌های پینه‌بسته، چشم‌های خسته و لباس‌های خاک‌آلود، در کنار هم می‌ایستادند و منتظر می‌ماندند. بعضی‌ها شوخی می‌کردند، بعضی‌ها خاموش بودند، اما در نگاه همه‌شان یک سوال مشترک بود: «امروز نان پیدا می‌شود یا نه؟» موترهایی که گاهی می‌آمدند، مثل یک امید کوتاه بودند؛ چند نفر را انتخاب می‌کردند و می‌بردند، و بقیه فقط نگاه می‌کردند. بیشتر روزها، نوبت به حاجی رحمانی نمی‌رسید. او تا ظهر، تا عصر، گاهی تا نزدیک غروب می‌ایستاد، اما وقتی هیچ‌کس او را صدا نمی‌زد، آرام آرام راه خانه را پیش می‌گرفت؛ با قدم‌هایی سنگین‌تر از همیشه. برگشتن به خانه سخت‌ترین بخش روز بود. نه به خاطر راه طولانی، بلکه به خاطر نگاه‌هایی که منتظرش بودند. بچه‌ها وقتی صدای در را می‌شنیدند، اول با امید به طرفش می‌دویدند، اما وقتی دست خالی‌اش را می‌دیدند، آهسته عقب می‌رفتند. زینب چیزی نمی‌گفت، اما سکوتش از هر سرزنشی دردناک‌تر بود. شب‌ها، وقتی چراغ کم‌نور اتاق روشن بود، همه دور یک سفره ساده می‌نشستند؛ اگر چیزی برای خوردن بود. بیشتر شب‌ها، نان خشک و چای، گاهی هم فقط آب گرم. صدای جویدن نان خشک در آن سکوت، مثل صدای شکستن چیزی در درون آدم بود. کرایه خانه مثل یک کابوس دائمی در زندگی‌شان حضور داشت. صاحب‌خانه مردی بود که هرچند وقت یک‌بار می‌آمد، در را محکم می‌کوبید و با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد اما تهدید در آن پنهان بود، می‌گفت: «کرایه را آماده کنید.» حاجی رحمانی هر بار سرش را پایین می‌انداخت و وعده می‌داد. وعده‌هایی که خودش هم می‌دانست چقدر سست است. چند بار زینب پیشنهاد داد که شاید باید به جای ارزان‌تر بروند، اما ارزان‌تر از اینجا دیگر چیزی نبود؛ یا اگر بود، حتی قابل زندگی هم نبود. یک روز، وقتی حاجی رحمانی از چهارراه ناامید برگشته بود، کنار سرک مردی را دید که کفش رنگ می‌کرد. مردی با یک صندوق چوبی کهنه، چند برس، و چند قوطی رنگ که کنار پیاده‌رو نشسته بود و با دقت کفش‌های مشتری را برق می‌انداخت. مردم می‌آمدند، می‌نشستند، چند دقیقه صبر می‌کردند و بعد با کفش‌های براق و چند افغانی کمتر، می‌رفتند. حاجی رحمانی مدتی طولانی به آن مرد نگاه کرد. در دلش چیزی میان شرم و نیاز درگیر شد. سال‌ها کارگری کرده بود، کارهای سخت، کارهایی که بدن را می‌شکست، اما این کار… این کار برایش نوعی شکست به نظر می‌رسید. اما وقتی به یاد صورت‌های گرسنه بچه‌هایش افتاد، آن حس شرم آرام آرام جای خود را به یک تصمیم تلخ داد. فردای آن روز، با پولی که از یک همسایه قرض گرفت، یک صندوق دست‌دوم خرید، چند برس و قوطی رنگ. وقتی اولین بار کنار سرک نشست، احساس کرد تمام شهر به او نگاه می‌کند. انگار هر رهگذری او را می‌شناسد و می‌داند که او روزی کارگر ساختمان بوده و حالا به اینجا رسیده است. دست‌هایش می‌لرزید، نه از سرما، بلکه از سنگینی این تغییر. اما وقتی اولین مشتری آمد و کفشش را جلویش گذاشت، او بی‌صدا کارش را شروع کرد. وقتی کار تمام شد و چند افغانی در دستش گذاشته شد، حاجی رحمانی برای اولین بار در آن روز، نفس عمیقی کشید. پول کم بود، اما واقعی بود؛ چیزی که می‌توانست به خانه ببرد. از آن روز به بعد، زندگی‌اش به کنار همان سرک گره خورد. صبح‌ها زود می‌آمد، صندوقش را می‌گذاشت، و تا شام کار می‌کرد. بعضی روزها مشتری زیاد بود، بعضی روزها تقریباً هیچ. گرد و خاک، دود موترها، صدای بوق‌ها، و نگاه‌های بی‌تفاوت مردم، بخشی از روزمره‌اش شده بود. گاهی کودکان دیگر به او نگاه می‌کردند، گاهی رهگذران بدون توجه از کنارش می‌گذشتند. او یاد گرفته بود که نگاه‌ها را نبیند، فقط برس را بردارد و کارش را بکند. در خانه، وضعیت تغییری نکرده بود، فقط شکلش عوض شده بود. حالا حداقل گاهی چیزی بیشتر از نان خشک وجود داشت، اما هنوز هم کم بود. زینب سعی می‌کرد با همان پول اندک، غذا درست کند؛ گاهی کمی برنج، گاهی شوربا. اما بچه‌ها همیشه سیر نمی‌شدند. لباس‌های‌شان کهنه‌تر می‌شد، کفش‌های‌شان پاره‌تر. زمستان که نزدیک شد، نگرانی تازه‌ای به همه چیز اضافه شد؛ سرما. دختر بزرگ خانواده، مریم، بیش از همه تغییر کرده بود. او قبلاً در پاکستان درس می‌خواند و آرزوهای بزرگی داشت. حالا بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند، کمک مادرش می‌کرد، و گاهی به بیرون نگاه می‌کرد؛ به کوچه، به دخترانی که از کنارشان می‌گذشتند. در چشمانش چیزی بود که شبیه خاموش شدن یک چراغ بود. یک شب، وقتی همه خواب بودند، آهسته به پدرش گفت: «پدر، من هم می‌توانم کار کنم.» این جمله برای حاجی رحمانی مثل خنجری در قلبش بود. نمی‌خواست دخترش چنین چیزی بگوید، اما می‌دانست که این حرف از سر ناچاری است، نه از سر انتخاب. روزها پشت سر هم می‌گذشت، و زندگی برای این خانواده به یک چرخه تکراری تبدیل شده بود؛ بیدار شدن با نگرانی، گذراندن روز با تلاش، و خوابیدن با خستگی و ناامیدی. هیچ اتفاق بزرگی نمی‌افتاد، اما همین «هیچ» خودش بزرگ‌ترین درد بود. نه پیشرفتی، نه امیدی، فقط ادامه دادن. یک روز بارانی، وقتی خیابان‌ها گل‌آلود شده بود و مشتری‌ها کمتر، حاجی رحمانی زیر یک سایه‌بان کوچک نشسته بود و به قطرات باران که روی زمین می‌افتادند نگاه می‌کرد. آب از کناره‌های جاده جاری شده بود و کفش‌های مردم خیس و گل‌آلود شده بود. کفش‌ها بیشتر به رنگ نیاز داشتند، اما کسی نمی‌ایستاد. همه عجله داشتند که خودشان را به جایی برسانند. حاجی رحمانی دستانش را به هم مالید تا گرم شود و زیر لب گفت: «این هم وطن ماست… اما چرا این‌قدر سخت است؟» هیچ‌کس جواب نداد. فقط صدای باران بود و بوق موترها. شب که به خانه برگشت، دید بچه‌ها دور یک چراغ کوچک نشسته‌اند. زینب چیزی برای خوردن آماده کرده بود، اما کم بود. همه ساکت بودند. آن شب، حتی صدای جویدن هم کمتر بود. انگار همه فهمیده بودند که چیزی در حال شکستن است؛ نه در بیرون، بلکه در درون‌شان. این داستان، فقط داستان یک خانواده نیست؛ داستان هزاران خانواده‌ای است که از پاکستان، ایران یا جاهای دیگر برگشته‌اند و حالا در شهری زندگی می‌کنند که برایشان هم آشناست و هم غریبه. خانواده‌هایی که میان امید و ناامیدی گیر مانده‌اند، میان گذشته‌ای که دیگر وجود ندارد و آینده‌ای که هنوز شکل نگرفته است. و در میان این همه، مردی نشسته در کنار سرک، با صندوقی کهنه و برس‌هایی که هر روز فرسوده‌تر می‌شوند، تلاش می‌کند زندگی را نگه دارد؛ نه به خاطر خودش، بلکه به خاطر شش نفر دیگر که به او نگاه می‌کنند. او شاید قهرمان نباشد، شاید کسی نامش را نداند، اما هر روز، در سکوت، در میان گرد و خاک، می‌جنگد؛ جنگی که هیچ‌کس آن را نمی‌بیند، اما برای او، از هر جنگ دیگری واقعی‌تر است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 248 بازدید

شربت گُل، خانم اهل افغانستان که تصویر نمادینش با «چشمان سبز» خیره‌کننده در جلد مجله نشنال جئوگرافیک منتشر شد و به نماد رنج و مهاجرت پناه‌جویان افغان تبدیل گردید، می‌گوید که این شهرت تأثیرات تلخ بر زندگی شخصی‌اش گذاشته است. وی در گفتگو با بی‌بی‌سی افغانستان گفته است که این تصویر، اگرچه شهرت جهانی برای او به ارمغان آورد، اما باعث درد و رنج فراوان شد و زندگی‌اش را به صورت کامل تغییر داد. شربت گُل در این گفتگو تاکید کرده است: «با وجود شهرت جهانی، این شهرت آسان به دست نیامده و کاش هرگز چنین تصویری از من منتشر نمی‌شد.» این عکس نمادین در سال ۱۹۸۴ میلادی توسط استیو مک‌کوری، عکاس مشهور آژانس خبری و نشنال جئوگرافیک، در اردوگاه پناهندگان ناصر باغ در نزدیکی پیشاور، پاکستان گرفته شده است. عکس او بعدها در جلد شماره جون ۱۹۸۵ مجله نشنال جئوگرافیک چاپ شد و به یکی از شناخته‌شده‌ترین تصاویر تاریخ این مجله تبدیل شد. شربت گُل در ادامه افزوده است که شهرت او، علاوه بر تحسین جهانی، باعث شد جامعه و رسانه‌ها فشار زیادی بر او وارد کنند و بسیاری از سختی‌ها و رنج‌هایش را تشدید کنند. همچنین وی در بخشی از این گفتگو افزوده است که در فرهنگ پشتون، زنان معمولاً نباید در عکس‌ها ظاهر شوند یا با مردان غریبه تماس چشمی برقرار کنند، و این موضوع برای او سختی‌هایی به همراه داشته است. شربت گُل اعلام کرده که قصد دارد سرگذشت زندگی خود را در قالب یک کتاب منتشر کند تا روایت واقعی پشت چهره مشهورش و تأثیرات مخرب شهرت بر زندگی‌اش را با جهان به اشتراک بگذارد. این در حالی است که شربت گُل ابتدا در پاکستان زندگی کرد و در سال ۲۰۱۶ میلادی به افغانستان بازگردانده شد. در سال‌های اخیر و پس از به قدرت رسیدن حکومت سرپرست در کشور، او به ایتالیا پناهنده شده و در آنجا زندگی می‌کند. شربت گُل می‌گوید که او اکنون با انتشار روایت زندگی واقعی خود قصد دارد نشان دهد که پشت تصویر مشهور و نمادین، داستانی از رنج، مهاجرت و مقاومت وجود دارد که تا امروز کمتر شنیده شده است.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 507 بازدید

در یکی از روزهای سرد پاییزی در گوشه‌ای از کابل، دختری به نام پریسا زندگی می‌کرد. او ۱۲ سال داشت و به خاطر فقر و مشکلات اقتصادی، مجبور بود از صبح زود به خیابان‌ها برود و دست‌فروشی کند. پریسا هر روز با یک سبد کوچک پر از گل‌های وحشی که از اطراف شهر جمع‌آوری می‌کرد، به میدان مرکزی می‌رفت. او از بین گل‌ها، زیبایی و امید را پیدا می‌کرد و با فروش آن‌ها سعی داشت اوضاع خانواده‌اش را بهبود بخشد. پدر پریسا که قبلاً کارگر ساختمانی بود، به دلیل آسیب‌دیدگی از کار، بی‌کار شده بود و مادرش نیز به شدت مریض بود و توان کار کردن را نداشت. پریسا به خاطر این مسوولیت‌ها هیچ‌گاه نتوانست به مکتب برود و تحصیلاتش را ادامه دهد. او همه آرزوهایش را در دل پنهان کرده بود: «آرزوهای تحصیل، آزادی و زندگی بهتر». پریسا، یک روز تصمیم گرفت که گل‌ها را با قیمت کمتری بفروشد تا بتواند مشتری‌های بیشتری جذب کند. او در روزهای بعدی با تلاش خسته‌گی‌ناپذیر، گل‌هایش را به دست مردم می‌رساند. اما هیچ‌کس قدر آن‌ها را نمی‌دانست و او بیشتر اوقات با دست خالی به خانه باز می‌گشت. یک شب، پریسا وقتی به خانه برگشت، متوجه شد که حال مادرش وخیم‌تر شده است. او با اندوه به بالین مادرش رفت و فهمید که دیگر توانایی خرید دارو را ندارد. اشک در چشمانش حلقه زد و در دل آرزو کرد، کاش می‌توانست دردی که خانواده‌اش می‌کشند را به دوش بگیرد. صبح روز بعد، پریسا با قلبی شکسته به خیابان‌ها رفت. این بار به جای فروش گل‌ها، به مغازه‌ها مراجعه کرد و از آن‌ها خواست که شاید بتوانند کمی کمک کنند. او هر جا می‌رفت، با بی‌اعتنایی و سردی مواجه می‌شد. پریسا که خسته و ناامید شده  بود، به حاشیه‌ی خیابان نشست و با چشمان پر از اشک، به زندگی‌ای که هر ثانیه او را می‌آزرد و  می‌گذشت، نگاه کرد. شام‌گاهی، وقتی پریسا به خانه برگشت، مادرش دیگر در کنار او نبود. مرگ او، دل پریسا را شکست و او را در دنیای تاریکی رها کرد. پریسا دیگر نه تنها مسوولیت خانواده‌اش را بر دوش نداشت، بلکه اکنون تنها و بی‌کس در دنیای سخت و بی‌رحم زندگی به سر می‌برد. اما پریسا تصمیم گرفت که به زندگی ادامه دهد. او به یاد مادرش، به تلاش و زحمت ادامه داد تا شاید روزی زندگی را تغییر دهد. دلش پر از غم بود، اما او با یاد مادرش، همچنان گل‌ها را می‌چید و به زندگی ادامه می‌داد. امید و عشق به زندگی، به پریسا قدرتی می‌داد که هر جا می‌رفت، نور امید را در دل‌ها پراکنده کند. نویسنده: محمدرضا رامز

ادامه مطلب


1 سال قبل - 735 بازدید

زهرا یگانه متولد شهر هرات است، هنگامی که زهرا شش‌ماه داشت، خانواده‌ی وی به دلیل جنگ‌های داخلی مجبور به مهاجرت به ایران شدند، وی با وجود محدودیت‌های رسمی و بدبینی‌های نسبتاً رایج توانست درس‌هایش را تا دوران لیسه یا همان دبیرستان در ایران پیگیری کند. زهرا یگانه به عنوان مسوول بخش زنان بنیاد آرمانشهر فعالیت کرده است و همچنان نهاد غیر دولتی خودش را تحت نام «رنگمین گمان» تاسیس کرد. این نهاد بر بنیاد فعالیت‌های رضا کارانه ایجاد شده و در بخش نسل سوم حقوق بشر یا محیط زیست فعالیت می‌کند. او هم‌چنان در هماهنگی با انتشارات بنیاد آرمانشهر کتاب‌های رایگانی را میان دانشجویان و جوانان توزیع می‌کند تا آنها را به مطالعه تشویق کند. در چند سال اخیر زهرا یگانه نخستین کتاب خودش را زیر نام « روشنایی خاکستر» منتشر کرد. این کتاب باعث توجه و بحث‌های دامنه داری راجع به موقعیت زنان در جامعه افغانستان شد. توجه و تقاضا برای این کتاب در حدی بود که چاپ دوم آن تنها چند ماه بعد از چاپ اول آن به بازار آمد و قرار است چاپ سوم آن در لندن منتشر شود و نسخه انگلیسی آن نیز در دست کار است. روشنایی خاکستر با آنکه کم و بیش روایت شخصی از تجارب فردی زهرا یگانه است، اما بطور مشخص به موقعیت زنان در جامعه افغانستان از یک منظر کاملاً  زنانه می‌پردازد. به عنوان یک زن، زهرا بسیار صریح و بی‌پرده از تجارب خود از کودکی تا بزرگسالی و از فامیل و جای که در میان آنها زندگی می‌کند تا جامعه و جای که در میان آنها کار و فعالیت دارد، در این کتاب می‌نویسد. در این کتاب او از لایه‌های مختلف خشونت، تبعیض و عصبیت مردسالارانه علیه زنان پرده بر می‌دارد تا بتواند هرچه بهتر و آشکارتر این واقعیت‌های تلخ را در ذهن مخاطبانش به نمایش بگذارد. هرچند او در ادامه ابراز می‌کند که خشونت در افغانستان یک پدیده بسیار پیچیده و چند جانبه است. به همین خاطر کتاب روشنای خاکستر مورد استقبال و تحسین خوانندگانش قرار گرفت. نظر به سخنان خانم زهرا یگانه، هدف از نوشتن کتابی به نام "روشنایی خاکستر"، "آشکار ساختن واقعی خشونت‌های اعمال شده بر زنان در جامعه پدرسالار و زن ستیز" است. کتاب "روشنایی خاکستر" با سرمایه شخصی نویسنده اقبال چاپ یافته و به قیمت نازل (۱۵۰ افغانی یا حدوداً ۲ یورو فی جلد) بفروش می‌رسد. این اثر می‌کوشد تا به دسترس حداکثر مردم، خاصتاً به مطالعه‌ی مردان افغان قرار گیرد. خانم یگانه می‌پندارد که "مردان بالاخره همانند زنان از حالت خشونت تحمیل شده بر افغانان رنج می‌برند. این داستان با ازدواج شروع شد؛ ازدواج دختر بچه‌ای ۱۳ ساله که دردهایش پایانی نداشت. آنقدر کتک خورد و درد کشید که جانش با آن اخته شد. روشنای خاکستر داستان زندگی زهرا و زندگی شمار زیادی از زنان هموطنش است. این کتاب در افغانستان خیلی زود به چاپ دوم رسید، اتفاقی کم نظیر در جامعه‌ی بسته. دختر این داستان هیچ رنجی نبود که تجربه نکرده باشد؛ از زخم زبان‌ها و کتک خوردن‌ها بگیر تا کار در کوره‌های آجرپزی و آزارهای همسرمعتاد و از دست دادن فرزند در فقر و تنهایی. شعله‌های آتش را هم تجربه کرده است، شعله‌هایی که همسرش مهیا کرد برای سوزاندن او و فرزندش. هر آنچه را که هیچ زنی نمی‌خواهد هرگز تجربه‌اش کند را او از سر گذرانده است. اینها فقط داستان زهرای قهرمان کتاب «روشنای خاکستر» نیست، بلکه بخشی است از دردهای زیسته زهرا یگانه، نویسنده ۳۲ ساله افغان که خواسته با انتشار روشنای خاکستر، به قول خودش روایت‌گر زندگی زنان در افغانستان باشد. زهرا دردها و رنج‌هایش را بسان افسانه‌ای روایت می‌کند که باور کردنش دشوار است. زهرا یگانه در گفت‌و‌گو درباره‌ی این کتاب و داستان زندگی‌اش بیشتر می‌گوید. زهرای داستان، سرگذشتش تفاوت‌های اندکی با زهرا یگانه که خودش در مورد آن می گوید؛ دارد: « شش ماهه بودم که خانواده‌ام وارد خاک ایران شدند، هر چه خوشی داشتم همان ۱۳ سال با خانواده‌ام بود. تازه ۱۳ ساله شده بودم که شوهرم دادند، خیلی زود فهمیدم شوهرم سلطان معتاد است، اما بارها از مادرم و بقیه شنیده بودم زن با همه چیز شوهرش می‌سازد. دم بر نیاوردم و هیچ‌کس نفهمید او معتاد است.» خیلی زود باردار شد: «ماه آخر بارداری‌ام بود اما درد امانم نمی‌داد. سلطان هم اخلاقش خیلی بد شده بود. تا شکایت می‌کردم درد دارم، شروع می‌کرد به سر و صدا؛ به من چه که درد داری؟ دردهایم هر روز بیشتر می‌شد تا موقع زایمان. کنارم نبود تا اجازه دهد عمل شوم. تنها و بی‌کس در مریض خانه افتاده بودم.» داکترها می‌گفتند: «افغانیه دیگه. این قدر نمی‌فهمه که باید سزارین بشه. به ما چه وقتی خودشون دلشون نمی‌سوزه.» حرف‌هایشان را می‌شنیدم و بیشتر رنج می‌کشیدم تا بالاخره گفتند: کار از این حرف‌ها گذشته باید کاری کنیم. «وقتی چشم‌هایم را باز کردم خوش شدم. مادر شوهرم کنارم بود کاش بقیه هم بودند. مادر شوهرم گفت طفل دختر است، اما مشکل دارد وقت تولد خفه شده و چون با دستگاه بیرون آمده ضربه مغزی شده، گفتند سنت کم بوده.» با این همه «نرگس» دخترم با معلولیت بالا زنده ماند. شوهر معتاد و خشن و حالا دختری با این حال و روز در اوج فقر و بی‌کسی… زهرا اما تسلیم نشد؛ شب تا صبح بافتنی ‌بافت، گل چینی درست ‌کرد، درس خواند و دیپلم‌اش را گرفت. او برای بار دوم هم باردار بود. مدام با خودش می‌گفت شاید بعد از این، زندگی بهتر شود. به همه گفته بود شوهرش مشکل خونی دارد و باید درمان شود. کم کم پول پس‌انداز می‌کرد، برای ترک دادن شوهرش. در ۱۵ سالگی فرزند دومش را به دنیا آورد. اما چندی بعد در داستانی پرغصه که خود، قصه کتاب دیگری است، نرگس را از دست داد: «برای نرگسم پول کفن و دفن هم نداشتم.» اما چه شد که سرنوشت زهرای «روشنای خاکستر» خیلی زود در افغانستان مورد توجه قرار گرفت و به چاپ دوم رسید؟ یگانه در این باره می‌گوید: «خیلی‌ها احساس می‌کردند این کتاب توانسته تصویری واقعی از زندگی زنان در کشور افغانستان ارائه دهد. دوم اینکه خیلی از حرف‌ها در مورد زنان به صورت واضح یا تابوشکنانه گفته شده. چیزی که برای خیلی‌ها جذاب بوده داستان واقعی کتاب است، کسانی که کتاب را می‌خواندند، مردها را مخاطب قرار می‌دادند که حتماً باید آن را بخوانید!». زهرا در ایران کوره‌های خشت‌پزی را هم تجربه کرد، همان‌جا که فرزند سومش را به دنیا ‌آورد. آخرین تلاش‌ها برای نجات شوهر معتاد و زندگی‌اش: «برادرشوهرم آنجا بود، کمکم کرد. روزی ۳۰۰ خشت می‌زدم. سلطان بستری بود و با همین پول خرج ترکش را می‌دادم. راضی بودم. خوبی کوره‌ها این بود که نیاز نبود، کرایه خانه بدهیم. همان جا در کوره‌ها زندگی می‌کردیم. دائم می‌گفتم نکند این همه زحمتم هدر برود و باز سلطان برود سراغ اعتیاد. در همین حال پسرم را هم به دنیا آوردم، در میان خشت و خاک.» بالاخره شوهرش ترک کرد تنها چند هفته از ترک اعتیادش می‌گذشت که باز او را سر بساط مواد‌مخدر گیرانداخت: «وقتی این صحنه را دیدم، دیوانه شدم اما سلطان عین خیالش نبود، نعره‌‌زنان به سمتم آمد و با مشت و لگد آن‌قدر بر سر و رویم کوبید که خونین‌مال شدم. داد می‌زد بگذارید این زن را بکشم. فهمیدم درست یک هفته بعد از ترک دوباره اعتیادش را شروع کرده.» زهرا اندکی بعد از این ماجرا راهی هرات شد: «به خاطر دو فرزند، جنازه‌ام را به دنبال سرنوشت می‌کشاندم با کوله باری از خاطرات تلخ.» دردها و رنج‌های زهرا در هرات هم پایانی نداشت. او آنجا هم به‌سختی کار می‌کرد و خرج زندگی را می‌داد تا روزی که سلطان قصد داشت او و فرزندانش را در خانه آتش بزند. پول می‌خواست، اما زهرا نداشت: «با وحشت از خواب بیدار شدم. همه‌ی خانه پر از دود بود. دور و بر من و مریم دخترم. محمد امین آن شب خانه مادرم مانده بود. درست دور تشک ما حلقه‌ای از لباس‌های نازک شعله می‌کشید. یک باره از جایم خیز زدم، مریم را بغل کردم و دویدم. هر دو خود را به در و پنجره می‌زدیم و جیغ می‌کشیدیم. در و پنجره هر دو آهنی بود. پشت شیشه هم حصار آهنی بود. جیغ زدم، ضجه زدم. گفتم فردا هر چه بخواهی پول می‌آورم برایت، فقط دروازه را باز کن تا من و مریم نسوزیم. داد می‌زد بسوز جای زن در جهنم است. با تمام قدرت با دسته هاونی که در خانه بود، به دروازه کوبیدم. به مریم گفتم جیغ بزن تا همسایه‌ها بیدار شوند. ساعت ۲ شب بود که به سمت خانه مادرم فرار کردیم.» زهرا همان شب تصمیم گرفت طلاق بگیرد، تابویی به نام طلاق در جامعه افغانستانی. می‌دانست همیشه داغ ننگی روی پیشانی‌اش می‌ماند. بعد از طلاق که با هزار سختی انجام شد و باعث شد برای مدتی فرزندانش را از دست بدهد، بالاخره هرات را ترک کرد و به کابل رفت. با هزار سختی‌ ادامه تحصیل داد و شغلی مناسب پیدا کرد. پس از آن او توانست با بیش از ۵ هزار زن قربانی خشونت دیدار کند، سفرهای زیادی به ولایت‌های افغانستان داشته باشد و خیلی جدی روی خشونت علیه زنان کار کند. اما او چطور توانست سرنوشت زهرای روشنای خاکستر را در جامعه‌ای که پر از تابوست منتشر کند؟ می‌گوید: «قبل از چاپ کتاب تردیدهایی بر من حاکم بود؛ نگران بودم اما نه تا آن حد که مانع چاپ کتاب شود. بر این باور بودم که باید از یک جا شروع کرد و آنچه واقعیت است و زندگی زنان را دچار مشکل کرده، بیان کرد. نباید نشست و منتظر بود تا کسی بیاید و کاری کند، کسی که خواهان تغییر است، باید از خود شروع کند. برای همین تلاش کردم واقعیت‌ها را بیان کنم اما در خیلی جاهای از کتاب مجبور بودم زمان و مکان را تغییر دهم تا به دیگران لطمه وارد نشود. اما با همه تردیدها یقین داشتم کار اشتباهی انجام نمی‌دهم. این را هم خوب می‌دانستم برای یک کار خوب، باید قربانی داد. اگر این کتاب می‌توانست زندگی شماری از زنان را در افغانستان تغییر دهد، پس من کار درستی انجام داده بودم. بعد از چاپ و نشر کتاب، به یقین رسیدم که کارم با همه ترس‌ها و تردیدهایی که وجود داشت درست و نتیجه بخش بوده. نظرات مثبت زیادی دریافت کردم. این کتاب توانست ذهنیت خواننده‌گان مرد را در مورد زنان تغییر دهد. من از این کتاب توقع معجزه نداشتم که یک باره زندگی زنان را در افغانستان تغییر دهد، همین که توانست مخاطبان زیادی جذب کند، خشنود شدم.» در قسمت‌هایی از کتاب روشنای خاکستر، خواننده از آن همه ظلمی که به زهرا می‌رود متعجب بر جای می‌ماند: «با وجود اینکه کتاب خط سیری از زندگی خودم است، ولی روایت‌گر زندگی زنان در افغانستان است. در هر بخش کتاب که نیاز دیدم نکته‌ای از زندگی زنان افغانستان دیده شود به متن افزودم. البته این نکات هم بر اساس واقعیت بوده و تجربه سال‌ها کار با زنان قربانی خشونت. هرچند باید گفت این کتاب هم تنها بخشی از زندگی و دردهای زنان را به تصویر کشیده و قادر نبوده تمام زوایای زندگی یک زن در افغاستان را منعکس کند.» در کتاب، ماجرای طلاق گرفتن زهرا در هرات خود داستانی جداگانه دارد. زهرا می‌گوید: «در سال‌هایی که من داستان را روایت می‌کنم، طلاق خیلی سخت و غیرقابل پذیرش بود و زن هرچه قدر هم زندگی سخت و غیر قابل تحملی داشت باز هم برای طلاق، او را مقصر و بد می‌دانستند. فعلاً شرایط تا حدودی بهتر شده، اما هنوز هم به‌عنوان چالشی بزرگ فراروی زنان است و هنوز هم هر زنی طلاق می‌گیرد در نظر مردم زن خوبی نیست و شرایط طلاق باز هم به نفع مردان است.» او پس از انتشار روشنای خاکستر توانست به سمبلی از رنج و امید زنان افغانستان تبدیل شود؛ سمبلی از روشنای خاکستر.

ادامه مطلب