برچسب: جوانان

7 روز قبل - 80 بازدید

چهار سال است که نامزد دارد؛ چهار سالی که قرار بود سرانجام به یک زندگی مشترک ختم شود، اما هنوز نتوانسته است نامزدش را به خانه ببرد. هر بار که خانواده دختر از او درباره عروسی پرسیده‌اند، پاسخش تقریباً یکسان بوده است: «کمی دیگر صبر کنید، کار پیدا می‌کنم.» خودش هم هر بار امیدوار بوده این «کمی دیگر» سرانجام به روزی برسد که بتواند با دست پر به خانه نامزدش برود؛ اما روزها گذشته‌اند، ماه‌ها پشت سر هم آمده‌اند و چهار سال نامزدی همچنان بدون عروسی ادامه یافته است. او جوانی است که بیشتر سال‌های عمرش را در تلاش برای پیدا کردن کار گذرانده؛ جوانی که نه از کار کردن فرار کرده و نه از سختی آن ترسیده است. مشکل اصلی این بوده که کاری پیدا نمی‌شود که بتواند از راه آن زندگی خودش و خانواده‌اش را بچرخاند. در افغانستان، برای جوانی که سرمایه، واسطه یا شغل ثابت ندارد، پیدا کردن کار آسان نیست. او بارها از خانه بیرون شده، به بازارها سر زده، از این دکان به آن دکان رفته و برای کارگری، باربری و هر کاری که بتواند درآمدی برایش داشته باشد، پرس‌وجو کرده است؛ اما بیشتر روزها با دست خالی به خانه برگشته است. در خانه، مادرش همیشه منتظر صدای قدم‌های او بوده است. خواهرش نیز می‌دانسته که برادرش هر روز با امید پیدا کردن کار از خانه بیرون می‌شود و بیشتر اوقات با همان لباس و کفش‌هایی که صبح پوشیده، عصر به خانه برمی‌گردد. هیچ‌کس از او زندگی مجلل نمی‌خواست. خانواده فقط می‌خواستند او درآمدی معمولی داشته باشد؛ درآمدی که بتواند با آن نان خانه را تأمین کند و پس از چهار سال، زندگی مشترکش را آغاز کند. اما فقر برای او فقط نداشتن پول نبود. فقر کم‌کم به سایه‌ای تبدیل شده بود که بر تمام تصمیم‌های زندگی‌اش افتاده بود. حتی ازدواجی که قرار بود پس از مدتی کوتاه انجام شود، سال‌ها به تأخیر افتاده بود. نامزدش چهار سال منتظر مانده بود و خانواده او نیز در این مدت بارها شرایط دشوار این جوان را درک کرده بودند؛ اما انتظار هم اندازه‌ای دارد. او هر بار که به چهره نامزدش فکر می‌کرد، احساس می‌کرد دیگر حرفی برای گفتن ندارد. نه می‌توانست وعده مشخصی برای عروسی بدهد و نه می‌دانست چه زمانی وضعیتش بهتر خواهد شد. در نهایت، امیدش را به مهاجرت گره زد. در میان بسیاری از جوانان افغانستان، ایران برای او نیز به مقصدی تبدیل شده بود که شاید بتواند در آن کار پیدا کند، پول جمع کند و با دست پر برگردد. فکر می‌کرد اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند هم به خانواده‌اش کمک کند و هم مقدمات عروسی را فراهم سازد. با همین امید، چند بار تلاش کرد خود را به ایران برساند. اما هیچ‌کدام از سفرهایش آن‌گونه که تصور کرده بود پیش نرفت. هر بار که راه افتاد، مشکلات تازه‌ای سر راهش قرار گرفت. در نهایت، نتوانست خودش را به مقصد برساند. در یکی از این تلاش‌ها نیز از ایران ردمرز شد و دوباره به افغانستان برگشت؛ به همان خانه‌ای که با امید کار و آینده‌ای بهتر از آن بیرون شده بود. بازگشت برای او فقط برگشتن از یک کشور به کشور دیگر نبود. هر بار که دوباره وارد افغانستان می‌شد، احساس می‌کرد یک بار دیگر شکست خورده است. خانواده‌اش تلاش می‌کردند چیزی به رویش نیاورند. مادرش شاید بیشتر از همه می‌دانست که پسرش تا چه اندازه از این وضعیت خسته شده است. وقتی به خانه می‌رسید، مادر به جای اینکه بپرسد چرا موفق نشده، بیشتر می‌پرسید: «خوب هستی؟ چیزی نخورده‌ای؟» اما او جواب زیادی نداشت. می‌گفت: «خوب هستم.» در حالی که خودش بهتر از همه می‌دانست خوب نیست. شش ماه پیش، برای آخرین بار تصمیم گرفت راه ایران را در پیش بگیرد. این بار نیز امید داشت شاید بخت با او یاری کند. در مسیر، همراه شماری دیگر از مهاجران حرکت می‌کرد. راه دشوار بود، اما فکر رسیدن به ایران و پیدا کردن کار، خستگی را برایش قابل تحمل می‌کرد. او به آینده‌ای فکر می‌کرد که شاید بتواند پس از چند ماه کار، پولی جمع کند و به خانه برگردد؛ شاید بتواند بعد از چهار سال، بالاخره خانواده‌ای تشکیل دهد و نامزدش را به خانه خودش بیاورد. اما این سفر نیز به کابوس تبدیل شد. در پاکستان، دزدان مسلح آنان را گرفتند و از خانواده‌هایشان پول خواستند. برای آزادی هر یک از آنان مبلغی درخواست شده بود و خانواده‌ها باید آن را فراهم می‌کردند. او می‌دانست خانواده‌اش توان پرداخت چنین پولی را ندارند. در خانه‌ای که خودش برای تأمین نان آن نیز درمانده بود، از کجا می‌توانستند پول آزادی او را پیدا کنند؟ روزها برایش به سختی می‌گذشت. می‌دانست مادرش در افغانستان نگران اوست و شاید نمی‌داند پسرش کجاست. خواهرش احتمالاً هر روز چشم به در داشته و نامزدش نیز با شنیدن خبر ناپدید شدن او، ساعت‌ها در فکرش مانده است. اما خودش هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد. سه ماه در بند ماند؛ سه ماهی که برای او مانند سال‌ها گذشت. سرانجام، بدون اینکه خانواده‌اش بتوانند پول مورد درخواست دزدان را فراهم کنند، آزاد شد و دوباره راه افغانستان را در پیش گرفت. وقتی برگشت، دیگر آن جوانی نبود که شش ماه پیش با امید پیدا کردن کار راهی شده بود. خستگی راه، تجربه اسارت و شکست دوباره، چیزی از امیدهایش کم کرده بود. با این حال، دوباره به خانه برگشت و تلاش کرد زندگی را از نو شروع کند. اما زندگی در افغانستان برای او همان بود که پیش از رفتنش بود؛ همان بیکاری، همان جیب خالی و همان وعده‌ای که خودش هم نمی‌دانست چگونه باید عملی‌اش کند. مادرش هنوز منتظر بود روزی برسد که پسرش بتواند زندگی خودش را آغاز کند. خواهرش همچنان با مشکلات خانه دست‌وپنجه نرم می‌کرد و نامزدش بعد از چهار سال هنوز منتظر بود. او فقط یک چیز می‌خواست: کار. می‌گفت حاضر است هر کاری انجام دهد، اما کاری پیدا نمی‌شد که بتواند با آن زندگی‌اش را سرپا نگه دارد. گاهی برای چند روز کاری پیدا می‌کرد و بعد دوباره بیکار می‌شد. درآمدهای اندک حتی برای نیازهای روزمره خانواده کافی نبود. بدهی‌ها و هزینه‌های زندگی روی هم جمع می‌شدند و در کنار همه این‌ها، مسئله ازدواج همچنان مانند باری سنگین روی شانه‌هایش قرار داشت. چهار سال نامزدی برای او فقط چهار سال انتظار نبود؛ چهار سال وعده دادن، شرمندگی و عقب انداختن روزی بود که خودش بیشتر از هر کسی منتظرش بود. چند روز پیش، فشار همه این مشکلات به جایی رسید که او تصمیم گرفت به زندگی خود پایان دهد. اقدام او با مرگ تمام نشد و اطرافیان توانستند نجاتش دهند. اکنون زنده است، اما خانواده‌اش با جوانی روبه‌رو هستند که بیش از هر زمان دیگری به حمایت و همراهی نیاز دارد. مادرش پس از این اتفاق بیشتر از گذشته مراقب اوست؛ زنی که سال‌ها برای بزرگ کردن پسرش زحمت کشیده و حالا از این می‌ترسد که مبادا یک روز او را از دست بدهد. برای یک مادر، دیدن فرزندش در چنین وضعیتی آسان نیست؛ به‌خصوص وقتی می‌داند چیزی که او را تا اینجا رسانده، یک مشکل ساده و گذرا نبوده، بلکه مجموعه‌ای از سال‌ها فقر، بیکاری، شکست، مهاجرت‌های ناموفق، اسارت و ناامیدی بوده است. خواهرش نیز تلاش می‌کند او را تنها نگذارد. اما خودش هم می‌داند که محبت خانواده به‌تنهایی نمی‌تواند مشکل اصلی را حل کند. این جوان بیش از هر چیز به کاری نیاز دارد که بتواند از راه آن دوباره احساس کند برای زندگی کردن دلیل دارد. نامزدش نیز چهار سال انتظار را پشت سر گذاشته است؛ چهار سالی که شاید در آغاز قرار بود تنها چند ماه طول بکشد. او هنوز نمی‌داند سرنوشت این نامزدی چه خواهد شد؛ نه لزوماً به این دلیل که علاقه‌ای باقی نمانده، بلکه به این دلیل که فقر گاهی حتی میان دو انسانی که سال‌ها منتظر یکدیگر بوده‌اند، دیوار می‌کشد. این جوان هنوز زنده است؛ اما زندگی برای او دیگر شبیه همان چیزی نیست که چهار سال پیش تصور می‌کرد. او زمانی فکر می‌کرد اگر به ایران برسد، چند ماه کار کند، پولی جمع کند و برگردد، همه چیز درست خواهد شد. بعد فکر کرد شاید بار دوم موفق شود. بار سوم هم امید داشت. اما هر بار راهی که برای رسیدن به آینده انتخاب کرد، او را دوباره به نقطه اول بازگرداند. اکنون شش ماه از آخرین سفرش می‌گذرد؛ سفری که به اسارت در پاکستان ختم شد و پس از سه ماه با بازگشت او به افغانستان پایان یافت. چند روز از لحظه‌ای می‌گذرد که خانواده‌اش او را در بدترین وضعیت روحی پیدا کردند و نجات دادند. اما چهار سال از روزی می‌گذرد که او نامزد شد و هنوز نتوانسته ساده‌ترین آرزویش را عملی کند: داشتن یک کار، یک درآمد و خانه‌ای که بتواند نامزدش را به آن ببرد. شاید برای بسیاری، داستان او فقط داستان یک جوان بیکار باشد؛ اما برای مادرش، او تمام زندگی است. برای خواهرش، برادری است که سال‌ها بار خانواده را بر دوش کشیده و برای نامزدش، مردی است که چهار سال انتظارش را کشیده است. او اکنون بیش از هر زمان دیگری به این نیاز دارد که کسی دستش را بگیرد، نه اینکه از او بپرسد چرا نتوانسته موفق شود. او سال‌ها تلاش کرده است. به راه زده، مهاجرت کرده، شکست خورده، دوباره برگشته و باز تلاش کرده است. آنچه او را به مرز ناامیدی رسانده، نخواستنِ کار یا زندگی نبوده؛ ناتوانی در پیدا کردن راهی برای ساختن یک زندگی معمولی بوده است. در خانه‌ای که مادرش هنوز هر شب برای پسرش دعا می‌کند، خواهرش نگران آینده اوست و نامزدش پس از چهار سال همچنان در انتظار است، یک پرسش همچنان بی‌جواب مانده است: یک جوان تا چه زمانی می‌تواند با جیب خالی، وعده‌های عملی‌نشده و درهای بسته، به آینده امیدوار بماند؟ او از مرگ نجات یافته است؛ اما نجات واقعی برای او شاید زمانی آغاز شود که دیگر مجبور نباشد برای پیدا کردن لقمه‌ای نان، جانش را در مسیرهای خطرناک بگذارد؛ زمانی که بتواند در کشور خودش کاری پیدا کند، درآمدی داشته باشد و پس از چهار سال انتظار، به نامزدش بگوید: «حالا دیگر می‌توانیم زندگی‌مان را شروع کنیم.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 130 بازدید

صندوق جمعیت سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که جوانان در سراسر جهان با وجود زندگی در شرایط متفاوت، خواهان فرصت‌های بیشتری هستند تا بتوانند برای زندگی خود تصمیم بگیرند. این نهاد امروز (چهارشنبه، ۲۱ اسد) با نشر پیامی به مناسبت روز جهانی جوانان، گفته است که جوانان می‌خواهند با داشتن حق انتخاب به آرزوها و هدف‌های‌شان در زندگی دست پیدا کنند. این در حالی است که میلیون‌ها جوان به ویژه دختران و زنان در افغانستان با محدودیت در دسترسی به حقوق اساسی شان روبرو هستند. دختران و زنان در پنج سال گذشته، با محدودیت‌های شدید آموزشی، کاری و مشارکت در زندگی عمومی روبرو شدند و حق انتخاب از آن‌ها سلب شده است. همچنین جوانان افغانستان این روز را در شرایطی گرامی می‌دارند که شماری از آنان پس از سال‌ها تحصیل و کسب مهارت، هنوز نتوانسته‌اند جایگاه مناسبی در جامعه و بازار کار پیدا کنند. شماری از آنان ناگزیر به کارهای شاقه، مشاغل غیرتخصصی یا مهاجرت به کشورهای دیگر شده‌اند. برای جوانان افغانستان، اما مساله تنها یافتن شغل نیست؛ آنان خواهان آموزش، کار شایسته، فرصت برابر و امکان ساختن آینده در کشور خود هستند. همه‌ساله از ۱۲ آگست زیر نام «روز جهانی جوانان» در جهان گرامی‌داشت می‌شود. این روز توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد در ۱۹۹۹ به هدف جلب‌ توجه جهانی به چالش‌ها و حقوق جوانان و برجسته‌سازی نقش آن‌ها در توسعه نام‌گذاری شده است.

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 228 بازدید

پزشکان در بریتانیا در تازه‌ترین مورد اعلام کردند که شبکه‌های اجتماعی از نظر تهدید برای سلامت جوانان در سطح مشابه با سیگار قرار دارند. آکادمی دانشکده‌های سلطنتی پزشکی بریتانیا، با نشر گزارشی گفته است که پزشکان باید هنگام معاینه روزمره بیماران جوان، از آن‌ها درباره مدت استفاده از صفحه‌نمایش و شبکه‌های اجتماعی نیز بپرسند. این گزارش در پاسخ به درخواست مشورت دولت بریتانیا درباره استفاده افراد زیر ۱۶ سال از شبکه‌های اجتماعی ارائه شده است. همچنین بی‌بی‌سی جهانی در گزارش نوشته است که در میان جامعه علمی گسترده‌تر هنوز اجماع روشنی وجود ندارد که استفاده از صفحه‌نمایش به‌طور کلی برای کودکان زیان‌بار است. حکومت بریتانیا در حال بررسی ممنوعیت استفاده از شبکه‌های اجتماعی برای جوانان زیر ۱۶ سال است؛ اقدامی که برای نخستین بار در استرالیا انجام شد و برخی کشورهای دیگر نیز در تلاش برای رفتن به این سمت هستند. در عین حال، لیز کندال، وزیر فناوری بریتانیا گفته است که اقدامات تازه درباره استفاده افراد زیر ۱۶ سال از شبکه‌های اجتماعی تا پایان سال اجرا خواهد شد. وی در ادامه تاکید کرده است که پاسخ دولت به روند مشورت‌ها در تابستان ارائه خواهد شد و اقدامات عملی تا پایان سال انجام می‌شود. قابل ذکر است که از ماه مارچ، حکومت بریتانیا از والدین و کودکان خواسته است درباره اقداماتی مانند محدودیت زمانی استفاده از برنامه‌ها در شب، بررسی‌های سخت‌گیرانه‌تر سن کاربران و راهکارهای افزایش امنیت آنلاین نظر دهند. برخی از این طرح‌ها نیز در تعدادی از خانه‌ها به‌صورت آزمایشی اجرا شده‌اند.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 202 بازدید

صبح آن روز، قریه هنوز به‌طور کامل بیدار نشده بود؛ اما بیداری در خانه‌ی هدیه زودتر از همه رسیده بود؛ بیداری‌ای که نه از نور آفتاب، بلکه از سنگینی حادثه‌ای در راه می‌آمد. هوا هنوز خنک بود و بوی خاک نم‌خورده‌ی شب گذشته در حویلی پیچیده بود، اما در فضای خانه چیزی سردتر از هوا جریان داشت؛ سکوتی که مثل دیوارهای گِلی، ضخیم و سنگین بود. هدیه در گوشه‌ای از اتاق نشسته بود، زانوهایش را در آغوش گرفته و پیشانی‌اش را بر آن‌ها تکیه داده بود. چادری که تازه بر سرش انداخته بودند، مدام از سرش می‌لغزید و او بی‌حوصله دوباره آن را بالا می‌کشید. هنوز به این چادر عادت نکرده بود؛ هنوز خود را همان دختری می‌دید که چند ماه پیش در حویلی می‌دوید، بلند می‌خندید و هیچ تصوری از «فیصله»، «ناموس» و «بدنامی» نداشت. اما حالا این واژه‌ها چون سایه‌هایی نامرئی گرداگردش حلقه زده بودند؛ بی‌آن‌که معنایشان را درست بفهمد، اما سنگینی‌شان را تا مغز استخوان حس می‌کرد. همه‌چیز از جایی آغاز شد که در ظاهر هیچ ربطی به او نداشت؛ از رابطه‌ای که در سکوت شکل گرفت و در هیاهو منفجر شد. سهراب، برادر بزرگش، جوانی بود با شانه‌های افتاده و نگاه‌هایی که همیشه چیزی ناتمام در آن دیده می‌شد؛ مانند بسیاری از جوانان قریه که نه کار ثابتی داشتند و نه راهی روشن برای آینده. روزهایش میان کارهای خرد، بیکاری‌های طولانی و نشست‌وبرخاست با دوستان می‌گذشت. اما در میان این روزمرگی، چیزی در زندگی‌اش شکل گرفته بود که برایش متفاوت بود؛ فاطمه. دختری از همسایگی، با چشمانی که همیشه پایین بود و صدایی که به ندرت بلند می‌شد. فاطمه نامزد داشت؛ مردی که یک سال پیش برای کار به ایران رفته بود. همین فاصله، همین نبودن، شکافی ساخته بود که کم‌کم با نگاه‌های کوتاه، سلام‌های آهسته و بعدتر دیدارهای پنهانی پر شد. در قریه‌ای که هر نگاه و هر قدم زیر نظر است، این رابطه مانند راه رفتن بر طناب بود؛ اما آن‌ها با احتیاط، با ترس، و شاید با نوعی امید خام، این مسیر را ادامه دادند. هیچ‌کس نمی‌داند نخستین‌بار چه زمانی نگاه‌ها طولانی‌تر شد یا در کدام روز نخستین کلمه میانشان ردوبدل شد. آنچه روشن است، این است که رابطه‌شان آهسته و بی‌صدا رشد کرد؛ در سایه‌ی دیوارها، پشت درختان توت، در لحظه‌هایی که گمان می‌کردند کسی نمی‌بیند. زهرا، یکی از نزدیکان خانواده، بعدها با صدایی لرزان از ترس و پشیمانی گفت که آن‌ها شک کرده بودند؛ اما در قریه‌ای مثل این، شک هم خود خطری بزرگ است. گفتنِ آن می‌تواند آتشی روشن کند که دیگر خاموش نشود. و همین شد؛ آتشی که روز دهم آپریل شعله کشید. آن روز، سهراب و فاطمه قرار گذاشته بودند؛ شاید مثل دفعات پیش، شاید با این خیال که باز هم می‌توانند از نگاه‌ها بگریزند. اما این‌بار یکی از اقارب نامزد فاطمه که از پیش مشکوک شده بود، آن‌ها را زیر نظر داشت. از دور تعقیب‌شان کرد، فاصله را نگه داشت، اما چشم از آنان برنداشت. وقتی مطمئن شد، دیگر تردید نکرد. در قریه، خبرها مثل باد حرکت می‌کنند؛ اما وقتی بوی «ننگ» بگیرند، از باد هم تندتر می‌شوند. پیش از غروب، قصه از یک «دیدن» ساده به «رسوایی» و «خیانت» بدل شد. کلمات در دهان مردم تغییر شکل می‌دادند؛ تندتر، خشن‌تر و بی‌رحم‌تر می‌شدند. آنچه شاید رابطه‌ای پنهانی و سرشار از ترس بود، حالا لکه‌ای بر آبروی دو خانواده شمرده می‌شد. شب همان روز، خانه‌ی فاطمه پر از صدا شد؛ صدای مردانی که با خشم سخن می‌گفتند، صدای درهایی که محکم بسته می‌شد، و سکوت‌های سنگینی که میان فریادها می‌افتاد. در خانه‌ی سهراب هم حال بهتر نبود. پدرش، مردی که همیشه می‌کوشید آرام باشد، آن شب آرامش را گم کرده بود. مدام در حویلی قدم می‌زد، زیر لب چیزی می‌گفت و هر از گاهی با صدایی بلندتر نام سهراب را صدا می‌زد. هدیه از پشت در نیمه‌باز همه‌چیز را می‌شنید. واژه‌ها را کامل نمی‌فهمید، اما تنش را حس می‌کرد؛ مثل بوی دود که پیش از دیدن آتش به مشام می‌رسد. وقتی نام خودش را نیز میان حرف‌ها شنید، قلبش تندتر زد؛ اما با خود گفت اشتباه شنیده است. او همیشه گمان می‌کرد از این دنیا دور است؛ از این تصمیم‌ها، از این دعواها. هنوز کوچک‌تر از آن بود که در چنین چیزهایی دخیل شود. اما در آن قریه، کوچک بودن همیشه به معنای مصون بودن نیست. صبح فردای آن شب، یازدهم آپریل، بزرگان محل جمع شدند؛ مردانی با ریش‌های سفید و نگاه‌هایی که سال‌ها تجربه و قدرت در آن نشسته بود. آن‌ها برای «حل مشکل» آمده بودند؛ برای آن‌که نگذارند درگیری بیشتر شود، برای آن‌که آبرویی را که به‌گفته‌ی خودشان لکه‌دار شده بود، ترمیم کنند. در چنین نشست‌هایی، حقیقت معمولاً جایی در حاشیه دارد. آنچه مهم است، پایان دادن به تنش است؛ حتی اگر بهایش سنگین باشد. بحث‌ها طولانی شد. صداها پایین بود، اما وزن هر کلمه در فضا حس می‌شد. مردها به نوبت سخن گفتند، سر تکان دادند، گاهی خاموش ماندند، و سرانجام به نتیجه‌ای رسیدند که برای خودشان منطقی بود. برای ختم منازعه، برای جلوگیری از ادامه‌ی دشمنی، باید «تاوان» داده می‌شد. و این تاوان، هدیه بود. وقتی این تصمیم در خانه اعلام شد، هدیه در حویلی نشسته بود و با تکه‌چوبی روی خاک خط می‌کشید. مادرش آمد، دستش را گرفت و بی‌آن‌که به چشمانش نگاه کند، گفت: «بیا داخل.» در اتاق، همه نشسته بودند؛ اما هیچ‌کس به او نگاه نمی‌کرد. این بی‌نگاهی از هر نگاه تندتری سنگین‌تر بود. پدرش با صدایی که می‌خواست محکم باشد اما ترک برداشته بود، گفت: «این فیصله شده… تو باید بروی.» هدیه نخست نفهمید. ذهنش دنبال معنایی ساده‌تر گشت؛ شاید رفتن به خانه‌ی خاله، شاید سفری کوتاه. اما وقتی واژه‌ی «عروسی» را شنید، انگار چیزی در درونش فرو ریخت. تنها توانست بگوید: «من؟» و این «من»، پر از سؤال بود؛ پر از ناباوری، پر از ترس. اما پاسخی روشن نیامد، زیرا پاسخ واقعی چیزی نبود که کسی بتواند بر زبان بیاورد. او گریه نکرد؛ نه در همان لحظه. اشک‌ها انگار راه خود را گم کرده بودند. فقط نشست و به زمین خیره شد؛ به ترک‌های خاک، به چیزی که دیگر نمی‌توانست بفهمد چگونه سر از زندگی‌اش درآورده است. سیزده سال داشت؛ هنوز کودکی که دنیا را ساده می‌دید، و حالا قرار بود بخشی از یک معامله شود؛ راه‌حلی برای مشکلی که خود در آن هیچ نقشی نداشت. در بیرون، مردم این را «فیصله‌ی عاقلانه» می‌نامیدند؛ اما در درون آن خانه، این فقط شکستن بود؛ شکستن آرام یک زندگی، بی‌صدا و بی‌اعتراض. آن شب، مادرش کنارش نشست. دست بر سرش کشید و موهایش را مرتب کرد، مثل روزهایی که کوچک‌تر بود. صدایش آهسته بود، اما هر واژه‌اش سنگین: «ما مجبور هستیم… اگر نکنیم، بدتر می‌شود.» هدیه پرسید: «بدتر از این چی است؟» و این سؤال در هوا ماند، بی‌پاسخ. زیرا گاهی پاسخ‌ها آن‌قدر تلخ‌اند که حتی گفتن‌شان هم ممکن نیست. مراسم بسیار ساده برگزار شد؛ نه از خنده خبری بود، نه از موسیقی، نه از شور و شوقی که معمولاً با عروسی همراه است. فقط چند مرد، چند شاهد، و کلماتی که سرنوشت کودکی را برای همیشه تغییر داد. هدیه را آماده کردند، چادرش را مرتب ساختند، دست‌هایش را گرفتند و به خانه‌ای بردند که از آن پس باید خانه‌اش می‌بود. اما خانه برای او دیگر معنا نداشت؛ نه آن حویلی پیشین، نه این دیوارهای تازه. در روزهای بعد، قریه آرام شد. مردم به کارهایشان برگشتند، خبرهای تازه آمد، و ماجرای هدیه در میان صدها قصه‌ی دیگر گم شد. اما برای خود او، هیچ‌چیز گم نشد. هر لحظه، هر کلمه، هر نگاه در ذهنش ماند. شب‌ها، وقتی تنها می‌شد، به گذشته فکر می‌کرد؛ به زمانی که هنوز نمی‌دانست «آبرو» می‌تواند آن‌قدر سنگین باشد که زندگی کسی را خرد کند. گاهی به سهراب هم فکر می‌کرد. نه با نفرت، بلکه با نوعی سؤال بی‌پاسخ. نمی‌فهمید چرا او هنوز همان‌جا است، چرا هنوز می‌تواند در کوچه‌ها راه برود، با دوستانش بنشیند، در حالی که او باید این‌جا باشد؛ در خانه‌ای که هر دیوارش برایش غریبه است. این سؤال در ذهنش می‌چرخید، اما هرگز به زبان نمی‌آمد؛ زیرا در دنیایی که او در آن زندگی می‌کرد، بعضی سؤال‌ها پرسیده نمی‌شوند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند، اما زمان برای هدیه مانند گذشته حرکت نمی‌کرد. هر روز کش‌دار بود و هر شب طولانی. او هنوز همان دختر سیزده‌ساله بود، با همان ترس‌ها و همان آرزوهای کوچک؛ اما اکنون در موقعیتی که حتی زنان بزرگسال نیز به‌سختی با آن کنار می‌آیند. کسی از او نپرسید چه می‌خواهد، زیرا در این قصه‌ها خواستنِ دخترها جایی ندارد. فقط تصمیم‌ها هستند و آدم‌هایی که باید با آن‌ها زندگی کنند. یازدهم آپریل برای دیگران فقط یک روز بود؛ تاریخی که می‌شد فراموشش کرد. اما برای هدیه، آن روز خطی شد که زندگی‌اش را به دو بخش تقسیم کرد: پیش از آن، و پس از آن. پیش از آن، دختری بود با دنیایی کوچک اما روشن. پس از آن، زنی شد که بی‌آن‌که انتخابی داشته باشد، وارد جهانی شد که هنوز برایش زود بود. در قریه‌های بسیاری، چنین داستان‌هایی وجود دارد؛ با نام‌های گوناگون، با جزئیات متفاوت، اما با یک حقیقت مشترک: دختری که بهای چیزی را می‌پردازد که خود در آن نقشی نداشته است. هدیه یکی از همین داستان‌هاست؛ داستانی که شاید گفته شود، شاید هم نه، اما حتی اگر در سکوت بماند، در زندگی او ادامه دارد؛ هر روز، هر شب، بی‌وقفه، مانند زخمی که دیده نمی‌شود، اما همیشه هست. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


10 ماه قبل - 608 بازدید

در دل شهر کابل، شهری که کوه‌هایش مانند دیوارهایی خاموش در اطراف مردم کشیده شده‌اند و صدای زندگی در میان دود و غبارش گم می‌شود، جوانی به نام امید زندگی می‌کرد. خانه‌ی امید در یکی از کوچه‌های باریک و خاکی جنوب شهر بود؛ جایی که بوی خاک نم‌خورده، بوی نان تازه و بوی رنج در هم آمیخته  شده بود. خانه از خشت و گل ساخته شده بود، سقفش کاه‌گل‌پوش و دیوارهایش پر از ترک بود. در گوشه‌ی حویلی حوض کوچکی بود که بیشتر اوقات خشک می‌ماند، مگر در روزهایی که باران می‌بارید. پدر امید سال‌ها پیش در یک انفجار در نزدیکی بازار کابل جان داده بود. آن روز که پدرش را در تکه‌ای پارچه پیچیده به خانه آوردند، امید هنوز نوجوان بود. در چشمانش برق کودکی بود اما همان شب آن برق خاموش شد. در یک شب، کودک از درونش رفت و مردی جوان به جای او نشست؛ مردی که هنوز پشت لبش کامل سبز نشده بود اما بار زندگی خانواده را به دوش گرفت. مادرش، زنی آرام به نام زرغونه، بود که بعد از مرگ شوهرش دیگر هیچ‌گاه نخندید. سه دختر و یک پسرش را در آغوش گرفت و زندگی را به دعا و صبر سپرد. امید از فردای همان روز کارگر شد؛ نه از روی میل، بلکه از روی ضرورت. صبح‌ها پیش از اذان فجر از خواب برمی‌خاست، وضو می‌گرفت، در دل تاریکی از کوچه رد می‌شد و به بازار می‌رفت تا شاید کاری بیابد. کارش هر روز فرق می‌کرد؛ گاهی در ساختمان‌ها، گاهی در بارفروشی‌ها، گاهی در کنار دکانداران به‌عنوان شاگرد. مزدش اندک بود، اما هر شب که به خانه بازمی‌گشت، مادرش با چشمان نگران منتظرش بود و سه خواهر کوچکش از پشت دروازه صدا می‌زدند: «آمدی بابه امید؟» و او با لبخند می‌گفت: «آمدم، بچه‌ها، نان هم آوردم.» او همیشه لبخند می‌زد و خستگی را در درون خود پنهان می‌کرد تا مبادا مادرش نگران شود. هر شب پس از خوردن نان خشک و چای سیاه، همه می‌خوابیدند و امید تنها چراغ نفتی را روشن می‌کرد و دفترهای درسی‌اش را باز می‌کرد. او شاگرد مکتب شبانه بود، با اینکه روزها جان می‌داد برای لقمه‌ای نان. با دستان پینه‌بسته‌اش قلم می‌گرفت و گاهی روی کتابش خواب می‌برد. اما هر بار با زمزمه صدای مادرش بیدار می‌شد که زیر لب دعا می‌خواند. می‌دانست که آن دعاها، همان تکیه‌گاه پنهان او هستند. زمستان که می‌آمد، کوچه‌ها پر از گل می‌شد، بوی دود در هوا می‌پیچید و سردی هوا تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. امید در آن سرما هم دست از کار نمی‌کشید. پایش در چکمه‌های سوراخ یخ می‌زد، اما لبش به شکایت باز نمی‌شد. هر هفته مزدش را می‌آورد، بخشی را برای غذا کنار می‌گذاشت، بخشی را برای لباس خواهرهایش. گاهی برای مادرش کمی چای یا قند می‌خرید و وقتی مادر از خوشحالی اشک در چشمش حلقه می‌زد، دلش گرم می‌شد. می‌گفت: «مادر، روزی می‌رسد که برایت خانه‌ای می‌سازم که دیگر سقفش نچکد.» مادر لبخند می‌زد اما در نگاهش غمی پنهان بود، غمی از آنکه می‌دانست پسرش زودتر از سنش بزرگ شده است. یک شب زمستان، برف سنگینی باریده بود. هوای کابل آرام بود و چراغ‌های کم‌نور در کوچه‌های خلوت می‌درخشیدند. امید پس از یک روز سخت کار، دستمزد چند هفته‌اش را گرفته بود. پول را در جیب گذاشت و در دلش نقشه می‌کشید که فردا برای مادرش چادر نو بخرد و برای ناهید، کوچک‌ترین خواهرش، دفتر و قلم. شادی کوچکی در دلش جوانه زده بود. راه خانه را در پیش گرفت، کوچه‌ها خلوت بودند و صدای پایش بر برف نرم می‌پیچید. از کوچه باریکی که همیشه از آن می‌گذشت در حال گذر بود  که ناگهان صدایی از پشت سر شنید: «ای جوان، بایست!» برگشت و سه مرد نقاب‌پوش را دید که از تاریکی بیرون آمدند. یکی از آن‌ها چاقویی در دست داشت. امید سعی کرد آرام باشد. گفت: «برادر، چیزی ندارم جز مزد کارگری، نان زن و بچه است.» اما یکی از مردها جلو آمد و یقه‌اش را گرفت. دیگری دست در جیبش کرد و پول‌ها را بیرون آورد. امید خواست مقاومت کند، دست آن مرد را گرفت و گفت: «این پول خون من است، نگیریدش.» اما مرد چاقو را بلند کرد و با یک ضربه در پهلویش فرو برد. دردی تیز در بدنش دوید، برف زیر پایش سرخ شد، و صدای قدم‌های دزدان که از کوچه دور می‌شدند در گوشش پیچید. زانوهایش خم شد، دنیا در برابر چشمانش تار شد و فقط توانست زیر لب بگوید: «خدایا، مادرم...» وقتی چشم گشود، نور سفید و بوی دارو مشامش را پر کرده بود. در اتاقی بود با دیوارهای سفید و صدای دستگاه‌ها که در گوشش می‌پیچید. داکتر جوانی بالای سرش ایستاده بود. امید به سختی لب باز کرد و با صدایی ضعیف گفت: «داکتر... من فردا می‌توانم بروم سر کار؟» داکتر مکث کرد، حیرت کرد، به چشمان نیمه‌باز او خیره شد و گفت: «چی گفتی؟ تو تازه از عمل جراحی نجات پیدا کرده‌ای، باید حداقل سه هفته استراحت کنی.» امید نفس عمیقی کشید، اشک در چشمانش جمع شد و با صدایی که از ته جانش بیرون می‌آمد گفت: «نمی‌توانم، داکتر صاحب... مادرم نان ندارد، خواهرانم چشم به راه من‌اند. اگر نروم، چه می‌خورند؟» داکتر لحظه‌ای سکوت کرد، سپس دست بر شانه‌اش گذاشت و با مهربانی گفت: «پسرم، جانت از نان هم مهم‌تر است. زنده بمان، تا زنده‌ای می‌توانی کار کنی.» امید فقط لبخند کم‌رنگی زد و چیزی نگفت. در چشمانش اشک می‌درخشید، اشکی که از درد نبود، بلکه از مسئولیت و سنگینی باری بود که بر دوش داشت. چند هفته بعد که هنوز زخم پهلویش خوب نشده بود، دوباره به سر کار برگشت. دوستانش در محل کار تعجب کردند. یکی گفت: «امید، دیوانه شدی؟ زخمت هنوز باز است.» امید لبخند زد و گفت: «نه برادر، دیوانه نیستم، مجبورم. اگر نروم، خانه‌ام بی‌نان می‌ماند.» با باندی بر پهلو، بیل در دست گرفت و دوباره خاک و سیمان را جابه‌جا کرد. هر ضربه‌ای که به زمین می‌زد، انگار با خودش می‌گفت: «من نباید بیافتم. اگر بیافتم، خانه‌ام می‌افتد.» شب‌ها باز به خانه می‌آمد، همان چراغ نفتی را روشن می‌کرد و درس می‌خواند. گاهی از درد نمی‌توانست بنشیند، اما می‌گفت: «درد عادت می‌شود، مثل فقر.» سال‌ها گذشت. زمان، زخم پهلویش را درمان کرد، اما داغ آن شب را نه. امید مردی شد قوی، آفتاب‌سوخته، اما همچنان آرام. مادرش هنوز برایش دعا می‌کرد و سه خواهرش حالا هرکدام راهی برای خود یافته بودند. مریم آموزگار شد، لیلا در شفاخانه کار گرفت، و ناهید هنوز درس می‌خواند. خانه‌شان حالا اندکی بهتر شده بود، سقف دیگر چکه‌ نمی‌کند، و نان همیشه بر سفره‌شان است. امید هر صبح پیش از رفتن به کار، مادرش را می‌بوسید و می‌گفت: «مادر، یادت است آن شب که گفتم خانه‌ای می‌سازم که سقفش نچکد؟ حالا دیگر نمی‌چکد.» مادر لبخند می‌زد و اشک می‌ریخت، همان اشک‌های آرامی که مادران کابل خوب بلدند چگونه بریزند، بی‌صدا، بی‌غرور، اما از عمق جان. شب‌ها، وقتی شهر در سکوت فرو می‌رفت و صدای سگ‌ها از دور می‌آمد، امید کنار پنجره می‌نشست، به آسمان کابل نگاه می‌کرد، به همان آسمانی که سال‌ها پیش زیر آن افتاده بود، در برف و خون، و با خودش می‌گفت: «شاید من مهندس نشدم، اما زندگی را ساختم. از درد، از خاک، از هیچ.» در آن لحظه، باد آرامی از لای کوچه‌ها می‌گذشت، بوی دود و چای را با خود می‌آورد، و در آن میان، چراغ خانه‌ی امید مثل ستاره‌ای کوچک در دل تاریکی می‌درخشید. در آن شب‌های سرد، اگر از کوچه‌های خاموش کابل بگذری، شاید هنوز صدای پای امید را بشنوی که در دل برف، آرام و محکم قدم برمی‌دارد، گویی زمین زیر پایش از ایمان او گرم می‌شود. او نه قهرمان بود، نه ثروتمند، اما در میان هزاران مرد خسته‌ی این شهر، یکی بود که معنای واقعی مردانگی را می‌دانست؛ نان‌آور خانه‌ای در کابل، که با دستان پینه‌بسته و قلبی سرشار از عشق، زندگی را بر دوش کشید و هرگز خم نشد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


10 ماه قبل - 471 بازدید

بر مبنای پژوهش یک شبکه‌ی جهانی متشکل از ۱۶ هزار دانشمند و پژوهشگر، جهان با بحران «نوظهور» در زمینه افزایش مرگ‌ نوجوانان و جوانان مواجه است. الکل، خودکشی و بیماری‌ها از عوامل اصلی افزایش مرگ‌ نوجوانان و جوانان است. شبکه «بار جهانی بیماری» اعلام کرده است که این پژوهش توسط ۱۶‌ هزار و ۵۰۰ دانشمند و پژوهشگر و با استفاده از ۳۰۰‌ هزار منبع انجام شده است. این پژوهش معلومات مروبط به بیش از ۳۰۰ نوع بیماری مرتبط به سن و جنس را در ۲۰۴ کشور در بازه زمانی ۱۹۹۰ تا ۲۰۲۳ میلادی تحلیل و تفسیر کرده است. در ادامه آمده است که این پژوهش نشان داد که بیماری‌های مزمن مانند بیماری قلبی و دیابت اکنون دو‌سوم از کل موارد بیماری را تشکیل می‌دهند و مشکلات سلامت روان نیز به‌طور چشمگیری در حال افزایش‌اند. در ادامه آمده است که نتایج نشان داد که تا سال ۲۰۲۳ میلادی هرچند نرخ کلی مرگ‌ومیر در ۲۰۴ کشور و قلمرو جهان کاهش یافته است، اما پژوهشگران این مطالعه اعلام کردند که نسبت به افزایش نرخ بالای مرگ‌ومیر در میان نوجوانان و جوانان نگران‌اند. در بخشی از تحقیق آمده است که در آمریکای شمالی و بخش‌هایی از آمریکای لاتین، این افزایش عمدتا ناشی از خودکشی و مصرف مواد مخدر و الکل بوده است. دکتر کریستوفر موری، مدیر مؤسسه «سنجش و ارزیابی سلامت» در دانشکده پزشکی دانشگاه واشنگتن گفت: «افزایش مرگ‌ومیر در میان بزرگسالان جوان، به‌ویژه در آمریکای شمالی، به‌شدت با افزایش اضطراب و افسردگی در میان جوانان، به‌ویژه زنان، مرتبط است.» موری گفت: «شواهد ارائه‌شده در مطالعه بار جهانی بیماری‌ها زنگ هشداری است که از دولت‌ها و رهبران حوزه سلامت می‌خواهد به سرعت و با راهبردی دقیق به روندهای نگران‌کننده‌ای که نیازهای سلامت عمومی را در حال تغییرند، پاسخ دهند.» همچنین در بخشی از پژوهش آمده است که در مناطق صحرای آفریقا، نتایج نشان داد که مرگ‌ومیر در میان کودکان ۵ تا ۱۴ ساله ناشی از بیماری‌های عفونی و جراحات غیرعمدی‌اند. دکتر گیتینجی گیتاهی، مدیرعامل سازمان سلامت افریقا، هشدار داد: «رویکردهای جداگانه در نظام سلامت، جوانان ما را ناکام گذاشته است. بیماری‌هایی مانند مالاریا، اچ‌آی‌وی و سل هنوز جان بسیاری از جوانان را به‌دلیل ضعف نظام‌های بهداشتی، مراقبت‌های مختل‌شده و کمبود واکسن می‌گیرند.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 581 بازدید

همزمان با روز جهانی «نه به تنباکو»، سازمان جهانی صحت درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که از هر چهار بزرگ‌سال در افغانستان، یک تن تنباکو مصرف می‌کند. این سازمان امروز (شنبه، ۱۰ جوزا) با نشر اعلامیه‌ای در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که نسوار رایج‌ترین نوع تنباکوی مصرفی در میان افغان‌ها است. سازمان جهانی صحت در ادامه آمده هشدار داده است که صنعت تنباکو نسل جدید را هدف قرار داده است. این سازمان خواستار محافظت از جوانان در برابر آسیب‌های ناشی از مصرف تنباکو شده است. همچنین این نهاد خاطرنشان کرده است که مصرف تنباکو در میان جوانان، به‌ویژه پسران نوجوان افغان، در حال افزایش است. به گفته‌ی این نهاد، استفاده از تنباکو تنها سلامت فرد مصرف‌کننده را تهدید نمی‌کند، بلکه آسیب‌های گسترده‌ای به خانواده‌ها و ساختارهای اجتماعی نیز وارد می‌کند و فشار مضاعفی بر نظام‌های صحی وارد می‌سازد. ادوین سنیزا سالوادور، نماینده سازمان جهانی بهداشت در افغانستان می‌گوید میزان مصرف تنباکو در میان نوجوانان و جوانان پسر رو به افزایش است. این سازمان گفته است که مصرف تنباکو همچنان یکی از عوامل اصلی مرگ‌های قابل پیشگیری است و به افراد، خانواده‌ها و جوامع آسیب‌های جدی وارد می‌کند. در اعلامیه‌ی‌ این سازمان آمده است که شرکت‌های تولید تنباکو با پنهان‌سازی حقیقت، زیان‌های این ماده را پشت طعم‌های مختلف، جلوه‌های فریبنده و ادعاهای نادرست درباره بی‌ضرر بودن آن مخفی می‌کنند. این سازمان هشدار داد که شرکت‌ها با به‌کارگیری روش‌های گمراه‌کننده، جوانان را به مصرف تشویق می‌کنند و مصرف‌کنندگان فعلی را معتاد نگه می‌دارند و این روند به گسترش بیماری و افزایش فقر در جوامع می‌انجامد. روز جهانی «بدون تنباکو» هر سال به تاریخ ۳۱ می از سوی سازمان جهانی بهداشت برگزار می‌شود. هدف از این روز آگاهی‌دهی درباره خطرات تنباکو و تشویق کشورها به کاهش مصرف آن است.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 434 بازدید

بربنیاد گزارش‌های نشر در رسانه‌ها، در پی انفجار گاز متان در یک معدن زغال‌سنگ در ولایت سُغد تاجیکستان، هشت کارگر اهل افغانستان جان باخته‌اند. رادیو و تلویزیون ملی افغانستان که تحت کنترول حکومت سرپرست قرار دارد به نقل از ریاست آماد‌گی مبارزه با حوادث در ولایت دایکندی گزارش داده است که همه قربانیان از اهالی این ولایت هستند. در گزارش آمده است که از میان جان ‌باخته‌گان پنج تن از ولسوالی شهرستان، دو تن از میرامور و یک تن دیگر از اشترلی بودند. همچنین منابع از قربانیان‌ به‌نام‌های کاظم بیگی، عبدالله احمدی، حسن‌ علی‌زاده، حسین‌بخش، محمدامیر، علی‌جان، قربان و اسماعیل رحیمی نام بردند. منبع تاکید کرده است که برخی از قربانیان جوانان تحصیل‌کرده بودند. منبع افزوده است که از جمله کاظم بیگی دانش‌آموخته‌ی دانشکده‌ی پلی‌تخنیک کابل بود. یک منبع دیگر گفته است که جنازه‌های قربانیان صبح روز گذشته (شنبه، ۲۰ ثور) به افغانستان منتقل و به ولایت قندوز رسیده است. چگونگی انفجار همچنین روزنامه اطلاعات در گزارشی نوشته است که پس‌ازچاشت روز (جمعه، ۱۹ ثور) ساعت ۱:۳۰ دقیقه به وقت تاجیکستان، در معدن‌های زغال‌سنگ سرکویی در ناحیه عینی ولایت سغد تاجیکستان انفجار رخ داده است. در گزارش آمده است که دلیل انفجار گاز درون معدن بوده است. در ادامه آمده است که کارگران اهل افغانستان برای یک شرکت پیمان‌کار افغانستانی کار می‌کردند. از این شرکت به‌نام‌های «رییس روح‌الله» و «تقی دلسوز» نام برد و گفت شرکت آنان با شرکت «فراز» تاجیکستانی همکاری دارند. مقام‌های تاجیکستان و رسانه‌های این کشور تا اکنون درباره‌ی این رویداد چیزی نگفته‌اند. قابل ذکر است که در سال‌های اخیر، به‌ویژه پس از سلطه حکومت فعلی بر افغانستان، شمار زیادی از شهروندان کشور به‌دلیل بیکاری، ناامنی و وضعیت اقتصادی نامناسب، راهی کشورهای دیگر می‌شوند. مهاجرت‌های غیرقانونی و کارهای شاقه همواره از شهروندان کشور قربانی گرفته است.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 338 بازدید

تشخیص و مدیریت پرخاشگری در نوجوانان یکی از چالش‌های بسیار مهم در مسئله‌ی تربیت و آموزش آنها به شمار می‌رود. در دوره‌ی نوجوانی تغییرات جسمانی و روانی متعددی رخ می‌دهد که ممکن است به بروز رفتارهای پرخاشگرانه منجر شود. این رفتارها می‌توانند به دلیل فشارهای اجتماعی، تغییرات هورمونی یا مشکلات در روابط بین‌فردی و خانوادگی رخ دهد. شناسایی نشانه‌های اولیه پرخاشگری مانند عصبانیت‌های مکرر، تحریک‌پذیری زیاد و رفتارهای تهاجمی به والدین و مربیان کمک می‌کند تا به‌موقع و به‌درستی به این مشکلات واکنش نشان دهند. مدیریت مؤثر این رفتارها نیازمند ایجاد محیطی حمایتی و درک عمیق از نیازهای نوجوانان است. استفاده از تکنیک‌های مشاوره‌ی، گفتگوهای سازنده و ارائه‌ی الگوهای مثبت رفتاری می‌تواند در کاهش و کنترل پرخاشگری مؤثر باشد و به نوجوانان کمک کند تا با چالش‌های خود به شکل سالم‌تری مقابله و برخورد کنند. طبق تعریف پرخاشگری در نوجوانان این موضوع یکی از رفتارهای پیچیده و شایع است که می‌تواند بنا به دلایل مختلفی بروز کند. در دوره‌ی نوجوانی هورمون‌ها و تغییرات فیزیکی می‌توانند بر روی خلق‌وخوی فرد تأثیر بگذارند و او را به سمت رفتارهای پرخاشگرانه سوق دهند. همچنین فشار اجتماعی از جمله فشارهای همسالان و انتظارات خانواده می‌تواند موجب بروز حس ناامنی و استرس در نوجوانان شده که در نهایت به پرخاشگری منجر می‌شود. برخورد مناسب با پرخاشگری در نوجوانان نیازمند ایجاد محیطی حمایتگر و درک‌کننده است که در آن نوجوان بتواند احساسات و مشکلات خود را بدون اینکه ترس از قضاوت‌شدن یا طرد شدن داشته باشد به‌راحتی بیان کند. کمک به این افراد جهت یادگیری مهارت‌های مدیریت هیجان و حل مسئله می‌تواند به کاهش رفتارهای پرخاشگرانه‌شان کمک کند. نحوه‌ی برخورد با نوجوانان پرخاشگر: یکی از موارد مهم در بهبود رفتار نوجوانان پرخاشگر نحوه‌ی برخورد شما با آنها می‌باشد. در این زمینه می‌توانید از راهکارهای زیر استفاده کنید: گوش‌دادن فعال: بادقت به نگرانی‌‌ها و مشکلات نوجوان گوش دهید. این کار نشان می‌دهد که به احساسات و نیازهای او اهمیت می‌دهید و این می‌تواند به کاهش پرخاشگری کمک کند. برقراری ارتباط غیرتنبیهی: از روش‌‌های تنبیهی کمتر استفاده کنید و به‌جای آن به دنبال گفتگو و مشاوره‌‌های  سازنده باشید. برقراری روابط حمایوی و مثبت می‌تواند به کاهش پرخاشگری کمک کند. مدیریت احساسات: به نوجوان کمک کنید تا احساسات خود را به روش‌‌های سالم و سازنده بیان کنند. آموزش روش‌‌های  مدیریت استرس و هیجان می‌تواند مفید باشد. یک الگوی مثبت و کارآمد باشید: رفتارهای خودتان را به‌عنوان الگویی برای نوجوان در نظر بگیرید. نشان دادن احترام و کنترل بر رفتارهای خودتان می‌تواند به نوجوان در یادگیری رفتار مناسب کمک کند. تنظیم قوانین و محدودیت‌ها: قوانینی واضح و معقول برای رفتارها و موقعیت‌‌ها وضع کنید و عواقب مناسبی برای نقض این قوانین مشخص کنید. این قوانین باید منطقی و عادلانه باشد و هیچ نوع عقده و رفتار اضافه‌ی از شما سر نزند. تقویت رفتارهای مثبت: رفتارهای مثبت و تلاش‌‌های خوب نوجوان را تشویق کنید و ببینید. پاداش دادن به‌صورت کنترل شده می‌تواند انگیزه‌ی باشد تا رفتارها ادامه پیدا کنند و تثبیت شوند. درمان پرخاشگری در نوجوانان: روش‌‌های  درمانی متنوعی برای پرخاشگری در افراد نوجوان وجود دارد و شما می‌توانید با توجه به نوع مشکل، وضعیت موجود و میزان دسترسی به منابع محیطتان از موارد پیشنهادی زیر استفاده کنید: مشاوره‌ی فردی یا خانوادگی: مشاوره با روان‌شناس یا مشاور می‌تواند به نوجوان کمک کند تا احساسات و رفتارهای خود را بهتر درک کند و نادرستی رفتارهای خود را از زبان فردی بی‌طرف (به‌جز اعضای خانواده یا والدین) بشوند و بپذیرد و همچنان بتواند برخی راهکارها را برای بهبود و کنترل رفتار خود در پیش بگیرد. آموزش مهارت‌‌های اجتماعی: یادگیری مهارت‌‌های  ارتباطی  و اجتماعی می‌تواند به نوجوان کمک کند تا به شیوه‌ای مناسب‌تر با دیگران تعامل داشته باشد و مشکلاتشان را حل کنند. مدیریت و کنترل خشم: تکنیک‌‌های مثل تنفس عمیق، آرام‌سازی عضلات و استفاده از روش‌‌های  حل مسئله می‌توانند به کاهش بروز خشم در شرایط غیرضروری و کنترل پرخاشگری کمک کنند. تغییر محیط: ایجاد یک محیط حمایتی از سوی خانواده و دوستان می‌تواند تأثیر زیادی بر رفتار نوجوان بگذارد به گونه‌ی که اعضای خانواده و جامعه را نه در مقابل خود بلکه در کنار خود احساس کند و دست از مقاومت و جدال‌‌های واهی با آنها بردارد. فعالیت‌‌های بدنی: ورزش منظم می‌تواند به تخلیه و کاهش انرژی‌‌های  منفی درون ذهن و بدن نوجوانتان کمک کند. دارو درمانی: در برخی موارد که وضعیت فرد غیر قابل کنترل و شدید باشد استفاده از برخی داروها زیر نظر و به تجویز پزشک می‌تواند عامل بهبود و مورد نیاز باشند. برخی توصیه‌‌ها در زمینه‌ی مقابله با نوجوانان پرخاشگر: به آنها فضا و زمان بدهید تا خودشان را آرام کنند و با تنش‌‌های  درونی‌شان کنار بیایند. با آنها درباره‌ی اتفاقاتی که افتاده صحبت کنید. از آنها اجازه بگیرید تا کمکشان کنید و تجربیاتتان را با آنها در میان بگذارید و در صورت لزوم در مورد دوران نوجوانی خودتان و اینکه شرایطی مشابه را پشت سر گذاشته‌اید و درک خوبی از شرایط آنها دارید خود افشایی کنید. خط قرمز‌‌ها و مرزهایتان را به‌وضوح برایشان واضح کنید و در مقابل به حساسیت‌‌ها و مواردی که برای او عامل خشم‌‌های غیر قابل کنترل هستند توجه داشته باشید و یک فضای مراعات کننده‌ی متقابل بین خودتان و او بسازید. با مکتب و فضاهایی که او در آنجاها حضور دارد در ارتباط باشید و در رابطه با بهبود و یا بدتر شدن وضعیت رفتاری نوجوان آگاه شوید. از اعمال هرگونه خشونت علیه نوجوان خودداری کنید؛ زیرا این روش کاملاً نتیجه‌ی منفی به بار خواهد آورد. اگر نوجوانتان با خواست خودش از شما درخواست کمک کرد با نشان دادن اشتیاق برای کمک و ایجاد یک فضای همدلانه بدون درنگ به او کمک کنید و برای انجام کمک‌‌های حرفه‌ای‌تر از یک مشاور وقت بگیرید. پیامد‌‌های  عدم کنترل و درمان پرخاشگری نوجوانان: اختلالات رفتاری و اجتماعی مشکلات تحصیلی مشکلات قانونی و حقوقی مشکلات سلامت روان مشکلات ارتباطی خانوادگی سخن پایانی: تشخیص نشانه‌‌های  پرخاشگری نوجوانان نیازمند دقت و آگاهی است. این نشانه‌‌ها می‌توانند تغییرات در رفتار، روابط اجتماعی و عملکرد تحصیلی باشند. نوجوانانی که به طور مداوم عصبانیت، خشونت‌‌های  کلامی و یا رفتاری از خودشان نشان می‌دهند ممکن است با مشکلات روانی و عاطفی درگیر باشند که شناسایی زودهنگام و اقدام برای بهبود این نشانه‌‌ها می‌تواند اقدامی مؤثر برای پیشگیری از مشکلات در آینده باشد. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


1 سال قبل - 362 بازدید

تشخیص و مدیریت پرخاشگری در نوجوانان یکی از چالش‌های بسیار مهم در مسئله‌ی تربیت و آموزش آنها به شمار می‌رود. در دوره‌ی نوجوانی تغییرات جسمانی و روانی متعددی رخ می‌دهد که ممکن است به بروز رفتارهای پرخاشگرانه منجر شود. این رفتارها می‌توانند به دلیل فشارهای اجتماعی، تغییرات هورمونی یا مشکلات در روابط بین‌فردی و خانوادگی رخ دهد. شناسایی نشانه‌های اولیه پرخاشگری مانند عصبانیت‌های مکرر، تحریک‌پذیری زیاد و رفتارهای تهاجمی به والدین و مربیان کمک می‌کند تا به‌موقع و به‌درستی به این مشکلات واکنش نشان دهند. مدیریت مؤثر این رفتارها نیازمند ایجاد محیطی حمایتی و درک عمیق از نیازهای نوجوانان است. استفاده از تکنیک‌های مشاوره‌ی، گفتگوهای سازنده و ارائه‌ی الگوهای مثبت رفتاری می‌تواند در کاهش و کنترل پرخاشگری مؤثر باشد و به نوجوانان کمک کند تا با چالش‌های خود به شکل سالم‌تری مقابله و برخورد کنند. طبق تعریف پرخاشگری در نوجوانان این موضوع یکی از رفتارهای پیچیده و شایع است که می‌تواند بنا به دلایل مختلفی بروز کند. در دوره‌ی نوجوانی هورمون‌ها و تغییرات فیزیکی می‌توانند بر روی خلق‌وخوی فرد تأثیر بگذارند و او را به سمت رفتارهای پرخاشگرانه سوق دهند. همچنین فشار اجتماعی از جمله فشارهای همسالان و انتظارات خانواده می‌تواند موجب بروز حس ناامنی و استرس در نوجوانان شده که در نهایت به پرخاشگری منجر می‌شود. برخورد مناسب با پرخاشگری در نوجوانان نیازمند ایجاد محیطی حمایتگر و درک‌کننده است که در آن نوجوان بتواند احساسات و مشکلات خود را بدون اینکه ترس از قضاوت‌شدن یا طرد شدن داشته باشد به‌راحتی بیان کند. کمک به این افراد جهت یادگیری مهارت‌های مدیریت هیجان و حل مسئله می‌تواند به کاهش رفتارهای پرخاشگرانه‌شان کمک کند. علائم پرخاشگری در نوجوانان: تغییر در رفتار نوجوان ممکن است بدون دلیل واضح و به طور ناگهانی دچار عصبانیت، پرخاشگری و رفتارهای غیرمعمول شوند. این تغییرات می‌تواند شامل پرخاشگری کلامی و فیزیکی، به‌ویژه در موقعیت‌هایی که تهدید زا یا احساس نارضایتی کنند باشد. استفاده از زبان تهاجمی این نوجوانان ممکن است از زبان توهین‌آمیز، تهدیدآمیز و بی‌احترامی استفاده کنند. صحبت‌های توهین‌آمیز، نامناسب و تهدیدآمیز از نشانه‌های پرخاشگری است. رفتارهای خشونت‌آمیز از پرخاشگری نوجوانان  می‌توان به اقدام به ضرب و شتم دیگران، تخریب اموال و آسیب‌زدن به احیاء و حتی خودشان اشاره کرد. این رفتارها می‌تواند شامل خشونت فیزیکی و کلامی باشد. کاهش عملکرد تحصیلی افت چشمگیر و مکرر در نمرات تحصیلی، کاهش علاقه به درس‌ها و ناتوانی در تمرکز می‌تواند از نشانه‌های پرخاشگری در نوجوانان باشد که این مشکلات معمولاً با افزایش رفتارهای پرخاشگرانه همراه است. اختلالات عاطفی نوجوان پرخاشگر ممکن است  دچار اختلالات عاطفی مانند اضطراب، افسردگی و کمبود اعتمادبه‌نفس شود که این موارد از علائم پرخاشگری در نوجوانان محسوب می‌شود و این اختلالات می‌توانند تأثیر مستقیمی بر رفتار آنها داشته باشد. افزایش رفتارهای مخاطره‌آمیز نوجوانی که از خود پرخاشگری نشان می‌دهد ممکن است به فعالیت‌های خطرناک مانند مصرف مواد مخدر یا الکل روی بیاورد. این رفتارها می‌توانند نشانه‌های تلاش برای مقابله و رویارویی با احساسات منفی و یا درهم بودن حجم عظیمی از احساسات مختلف و جدید و یا تلاش برای فراموشی مشکلاتشان باشد. علاقه به انزوا تمایل به دوری از خانواده، دوستان و گروه‌های اجتماعی می‌تواند نشان‌دهنده‌ی تلاش برای پنهان‌کردن مشکلات عاطفی و روانی‌شان باشد. انزوا و عدم تعامل اجتماعی می‌تواند به پرخاشگری منجر شود. رفتارهای پرخاشگرانه در محیط‌های عمومی بروز رفتارهای تهاجمی در مکان‌های عمومی، مکاتب یا سایر محیط‌های اجتماعی می‌تواند از علائم بارز پرخاشگری باشد و نیاز به توجه و مداخله دارد. علت پرخاشگری در نوجوانان علت پرخاشگری نوجوانان متفاوت بوده و به‌طورکلی به عوامل روانی، اجتماعی و بیولوژیکی مرتبط است. برخی از نوجوانان برای ابراز ناامیدی یا رهایی از احساس خشم ناشی از مشکلاتشان دست به خشونت می‌زنند. در این حالت شخص قادر به کنترل احساساتش نیست یا آنکه فرد خشونت را راهی برای اعمال کنترل دیگران و دستیابی به خواسته‌هایش می‌داند. در بعضی موارد دیگر نوجوان از خشونت برای انتقام‌گیری از کسانی که به او صدمه زده‌اند استفاده می‌کند. خشونت رفتاری است که در طول زندگی آموخته می‌شود و مانند تمام رفتارهای دیگر می‌توان آن را تغییر داد، اگرچه اینکه کار آسانی نخواهد بود. برای اینکه برخی از این علت‌ها را بشناسید در ادامه به‌صورت نکته‌وار به معرفی این دلایل می‌پردازیم: اختلالات یادگیری اختلال کمبود توجه و بیش‌فعالی یا ADHD اختلالات خلقی اختلالات سلوک اختلال اوتیسم اعتیاد حساسیت‌های غذایی آسیب‌های مغزی و یا ضربه‌های وارده به سر موارد فوق از جمله عواملی هستند که می‌توانند فرد را مستعد و یا مبتلا به پرخاشگری و رفتارهای خشونت‌آمیز کنند که در نسخه‌ی بعدی به توضیح و تفصیل آنها و برخی راهکارها در زمینه‌ی درمان و رفتار با این نوجوانان خواهیم پرداخت. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب