چهار سال است که نامزد دارد؛ چهار سالی که قرار بود سرانجام به یک زندگی مشترک ختم شود، اما هنوز نتوانسته است نامزدش را به خانه ببرد. هر بار که خانواده دختر از او درباره عروسی پرسیدهاند، پاسخش تقریباً یکسان بوده است: «کمی دیگر صبر کنید، کار پیدا میکنم.» خودش هم هر بار امیدوار بوده این «کمی دیگر» سرانجام به روزی برسد که بتواند با دست پر به خانه نامزدش برود؛ اما روزها گذشتهاند، ماهها پشت سر هم آمدهاند و چهار سال نامزدی همچنان بدون عروسی ادامه یافته است. او جوانی است که بیشتر سالهای عمرش را در تلاش برای پیدا کردن کار گذرانده؛ جوانی که نه از کار کردن فرار کرده و نه از سختی آن ترسیده است. مشکل اصلی این بوده که کاری پیدا نمیشود که بتواند از راه آن زندگی خودش و خانوادهاش را بچرخاند. در افغانستان، برای جوانی که سرمایه، واسطه یا شغل ثابت ندارد، پیدا کردن کار آسان نیست. او بارها از خانه بیرون شده، به بازارها سر زده، از این دکان به آن دکان رفته و برای کارگری، باربری و هر کاری که بتواند درآمدی برایش داشته باشد، پرسوجو کرده است؛ اما بیشتر روزها با دست خالی به خانه برگشته است. در خانه، مادرش همیشه منتظر صدای قدمهای او بوده است. خواهرش نیز میدانسته که برادرش هر روز با امید پیدا کردن کار از خانه بیرون میشود و بیشتر اوقات با همان لباس و کفشهایی که صبح پوشیده، عصر به خانه برمیگردد. هیچکس از او زندگی مجلل نمیخواست. خانواده فقط میخواستند او درآمدی معمولی داشته باشد؛ درآمدی که بتواند با آن نان خانه را تأمین کند و پس از چهار سال، زندگی مشترکش را آغاز کند. اما فقر برای او فقط نداشتن پول نبود. فقر کمکم به سایهای تبدیل شده بود که بر تمام تصمیمهای زندگیاش افتاده بود. حتی ازدواجی که قرار بود پس از مدتی کوتاه انجام شود، سالها به تأخیر افتاده بود. نامزدش چهار سال منتظر مانده بود و خانواده او نیز در این مدت بارها شرایط دشوار این جوان را درک کرده بودند؛ اما انتظار هم اندازهای دارد. او هر بار که به چهره نامزدش فکر میکرد، احساس میکرد دیگر حرفی برای گفتن ندارد. نه میتوانست وعده مشخصی برای عروسی بدهد و نه میدانست چه زمانی وضعیتش بهتر خواهد شد. در نهایت، امیدش را به مهاجرت گره زد. در میان بسیاری از جوانان افغانستان، ایران برای او نیز به مقصدی تبدیل شده بود که شاید بتواند در آن کار پیدا کند، پول جمع کند و با دست پر برگردد. فکر میکرد اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند هم به خانوادهاش کمک کند و هم مقدمات عروسی را فراهم سازد. با همین امید، چند بار تلاش کرد خود را به ایران برساند. اما هیچکدام از سفرهایش آنگونه که تصور کرده بود پیش نرفت. هر بار که راه افتاد، مشکلات تازهای سر راهش قرار گرفت. در نهایت، نتوانست خودش را به مقصد برساند. در یکی از این تلاشها نیز از ایران ردمرز شد و دوباره به افغانستان برگشت؛ به همان خانهای که با امید کار و آیندهای بهتر از آن بیرون شده بود. بازگشت برای او فقط برگشتن از یک کشور به کشور دیگر نبود. هر بار که دوباره وارد افغانستان میشد، احساس میکرد یک بار دیگر شکست خورده است. خانوادهاش تلاش میکردند چیزی به رویش نیاورند. مادرش شاید بیشتر از همه میدانست که پسرش تا چه اندازه از این وضعیت خسته شده است. وقتی به خانه میرسید، مادر به جای اینکه بپرسد چرا موفق نشده، بیشتر میپرسید: «خوب هستی؟ چیزی نخوردهای؟» اما او جواب زیادی نداشت. میگفت: «خوب هستم.» در حالی که خودش بهتر از همه میدانست خوب نیست. شش ماه پیش، برای آخرین بار تصمیم گرفت راه ایران را در پیش بگیرد. این بار نیز امید داشت شاید بخت با او یاری کند. در مسیر، همراه شماری دیگر از مهاجران حرکت میکرد. راه دشوار بود، اما فکر رسیدن به ایران و پیدا کردن کار، خستگی را برایش قابل تحمل میکرد. او به آیندهای فکر میکرد که شاید بتواند پس از چند ماه کار، پولی جمع کند و به خانه برگردد؛ شاید بتواند بعد از چهار سال، بالاخره خانوادهای تشکیل دهد و نامزدش را به خانه خودش بیاورد. اما این سفر نیز به کابوس تبدیل شد. در پاکستان، دزدان مسلح آنان را گرفتند و از خانوادههایشان پول خواستند. برای آزادی هر یک از آنان مبلغی درخواست شده بود و خانوادهها باید آن را فراهم میکردند. او میدانست خانوادهاش توان پرداخت چنین پولی را ندارند. در خانهای که خودش برای تأمین نان آن نیز درمانده بود، از کجا میتوانستند پول آزادی او را پیدا کنند؟ روزها برایش به سختی میگذشت. میدانست مادرش در افغانستان نگران اوست و شاید نمیداند پسرش کجاست. خواهرش احتمالاً هر روز چشم به در داشته و نامزدش نیز با شنیدن خبر ناپدید شدن او، ساعتها در فکرش مانده است. اما خودش هیچ کاری از دستش برنمیآمد. سه ماه در بند ماند؛ سه ماهی که برای او مانند سالها گذشت. سرانجام، بدون اینکه خانوادهاش بتوانند پول مورد درخواست دزدان را فراهم کنند، آزاد شد و دوباره راه افغانستان را در پیش گرفت. وقتی برگشت، دیگر آن جوانی نبود که شش ماه پیش با امید پیدا کردن کار راهی شده بود. خستگی راه، تجربه اسارت و شکست دوباره، چیزی از امیدهایش کم کرده بود. با این حال، دوباره به خانه برگشت و تلاش کرد زندگی را از نو شروع کند. اما زندگی در افغانستان برای او همان بود که پیش از رفتنش بود؛ همان بیکاری، همان جیب خالی و همان وعدهای که خودش هم نمیدانست چگونه باید عملیاش کند. مادرش هنوز منتظر بود روزی برسد که پسرش بتواند زندگی خودش را آغاز کند. خواهرش همچنان با مشکلات خانه دستوپنجه نرم میکرد و نامزدش بعد از چهار سال هنوز منتظر بود. او فقط یک چیز میخواست: کار. میگفت حاضر است هر کاری انجام دهد، اما کاری پیدا نمیشد که بتواند با آن زندگیاش را سرپا نگه دارد. گاهی برای چند روز کاری پیدا میکرد و بعد دوباره بیکار میشد. درآمدهای اندک حتی برای نیازهای روزمره خانواده کافی نبود. بدهیها و هزینههای زندگی روی هم جمع میشدند و در کنار همه اینها، مسئله ازدواج همچنان مانند باری سنگین روی شانههایش قرار داشت. چهار سال نامزدی برای او فقط چهار سال انتظار نبود؛ چهار سال وعده دادن، شرمندگی و عقب انداختن روزی بود که خودش بیشتر از هر کسی منتظرش بود. چند روز پیش، فشار همه این مشکلات به جایی رسید که او تصمیم گرفت به زندگی خود پایان دهد. اقدام او با مرگ تمام نشد و اطرافیان توانستند نجاتش دهند. اکنون زنده است، اما خانوادهاش با جوانی روبهرو هستند که بیش از هر زمان دیگری به حمایت و همراهی نیاز دارد. مادرش پس از این اتفاق بیشتر از گذشته مراقب اوست؛ زنی که سالها برای بزرگ کردن پسرش زحمت کشیده و حالا از این میترسد که مبادا یک روز او را از دست بدهد. برای یک مادر، دیدن فرزندش در چنین وضعیتی آسان نیست؛ بهخصوص وقتی میداند چیزی که او را تا اینجا رسانده، یک مشکل ساده و گذرا نبوده، بلکه مجموعهای از سالها فقر، بیکاری، شکست، مهاجرتهای ناموفق، اسارت و ناامیدی بوده است. خواهرش نیز تلاش میکند او را تنها نگذارد. اما خودش هم میداند که محبت خانواده بهتنهایی نمیتواند مشکل اصلی را حل کند. این جوان بیش از هر چیز به کاری نیاز دارد که بتواند از راه آن دوباره احساس کند برای زندگی کردن دلیل دارد. نامزدش نیز چهار سال انتظار را پشت سر گذاشته است؛ چهار سالی که شاید در آغاز قرار بود تنها چند ماه طول بکشد. او هنوز نمیداند سرنوشت این نامزدی چه خواهد شد؛ نه لزوماً به این دلیل که علاقهای باقی نمانده، بلکه به این دلیل که فقر گاهی حتی میان دو انسانی که سالها منتظر یکدیگر بودهاند، دیوار میکشد. این جوان هنوز زنده است؛ اما زندگی برای او دیگر شبیه همان چیزی نیست که چهار سال پیش تصور میکرد. او زمانی فکر میکرد اگر به ایران برسد، چند ماه کار کند، پولی جمع کند و برگردد، همه چیز درست خواهد شد. بعد فکر کرد شاید بار دوم موفق شود. بار سوم هم امید داشت. اما هر بار راهی که برای رسیدن به آینده انتخاب کرد، او را دوباره به نقطه اول بازگرداند. اکنون شش ماه از آخرین سفرش میگذرد؛ سفری که به اسارت در پاکستان ختم شد و پس از سه ماه با بازگشت او به افغانستان پایان یافت. چند روز از لحظهای میگذرد که خانوادهاش او را در بدترین وضعیت روحی پیدا کردند و نجات دادند. اما چهار سال از روزی میگذرد که او نامزد شد و هنوز نتوانسته سادهترین آرزویش را عملی کند: داشتن یک کار، یک درآمد و خانهای که بتواند نامزدش را به آن ببرد. شاید برای بسیاری، داستان او فقط داستان یک جوان بیکار باشد؛ اما برای مادرش، او تمام زندگی است. برای خواهرش، برادری است که سالها بار خانواده را بر دوش کشیده و برای نامزدش، مردی است که چهار سال انتظارش را کشیده است. او اکنون بیش از هر زمان دیگری به این نیاز دارد که کسی دستش را بگیرد، نه اینکه از او بپرسد چرا نتوانسته موفق شود. او سالها تلاش کرده است. به راه زده، مهاجرت کرده، شکست خورده، دوباره برگشته و باز تلاش کرده است. آنچه او را به مرز ناامیدی رسانده، نخواستنِ کار یا زندگی نبوده؛ ناتوانی در پیدا کردن راهی برای ساختن یک زندگی معمولی بوده است. در خانهای که مادرش هنوز هر شب برای پسرش دعا میکند، خواهرش نگران آینده اوست و نامزدش پس از چهار سال همچنان در انتظار است، یک پرسش همچنان بیجواب مانده است: یک جوان تا چه زمانی میتواند با جیب خالی، وعدههای عملینشده و درهای بسته، به آینده امیدوار بماند؟ او از مرگ نجات یافته است؛ اما نجات واقعی برای او شاید زمانی آغاز شود که دیگر مجبور نباشد برای پیدا کردن لقمهای نان، جانش را در مسیرهای خطرناک بگذارد؛ زمانی که بتواند در کشور خودش کاری پیدا کند، درآمدی داشته باشد و پس از چهار سال انتظار، به نامزدش بگوید: «حالا دیگر میتوانیم زندگیمان را شروع کنیم.» نویسنده: سارا کریمی